داستان سکسی

داستان سکسی من بچه میخوام

یک سال و نیم بود که با جواد ازدواج کرده بودم . اولش که آمد خواستگاری من خیلی دوستش نداشتم فقط واسه اینکه بتونم یک زندگی مستقل داشته باشم و از خونه کنده بشم قبول کردم زنش بشم ولی خیلی زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصیتی بود خیلی منو دوست داشت اگه یک موقع مریض می شدم همه کاراشو می زاشت کنار و آروم و قرارش بهم می خورد و به من می رسید . دیگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهمیده بودن و ورد زبون فامیل شده بودیم . همه می گفتن مینا و جواد تو فامیل از نظر خوشبختی لنگه ندارند و هم من و هم جواد از این حرفها لذت می بردیم و بیشتر با هم گرم می شدیم . وقتی که ظهر بخاطر اضافه کاری دیر تر می یومد خونه ، حتی اگه مهمون هم داشتیم تا برنمی گشت خونه سفره نهار رو پهن نمی کردم . فامیل هم این رو فهمیده بود و صداشون در نمی یومد . با آنکه مرتب جواد به من می گفت وقتی مهمون داریم مهمونها رو گرسنه نگه ندار حداقل برای اونها نهار بزار به خرجم نمی رفت
تازگی حس می کنم همه یک جورایی پشت سر ما حرف می زنند . بعد یک سال همه دوست داشتن شکم بالا اومده منو ببینن مخصوصا مادر و خواهر های جواد که بهر بهانه ای پای بچه رو می کشیدن وسط و گاهی هم نیش زبوناشون آزارم می داد . چند بار با جواد موضوع رو در میون گذاشتم ولی اون می خندید و می گفت : اهمیتی به حرف مردم نده . حالا یک خورده دیرتر بچه دار بشیم مگه چطور می شه
یک روز مادر جواد به بهانه خبر گیری اومد خونه ما و من داشتم سبزی پاک می کردم واسه نهار ظهر . کنارم نشست و ضمن کمک به من سر حرف رو باز کرد و طبق معمول و عادتش آنقدر حرفاشو کش داد تا باز به موضوع بچه دار شدن من رسید . خیلی جدی گفت : اینجوری که نمی شه مینا جون دست رو دست بزاری با یه بهونه ای دست جواد بگیر ببرش آزمایش ، آخرش معلوم می شه عیب از کدوم تونه
بعد خیلی نیش دار ادامه داد : البته جواد جون خیلی مرد قوی و سالمیه و من بعید می دونم مشکل از اون باشه . حالا عزیزم یک آزمایش بدین بد نیست
اخم مامو کشیدم به هم و گفتم : مادر جون این چی حرفیه می زنید من و جواد خوشبختیم الان هم که هیچ کدوم میلی به بچه نداریم
اخمی کرد و گفت : این حرف نزن ، یعنی چی یعنی من نباید نوه مو ببینم جواد هم بچه دوست داره ولی واسه این که تو ناراحت نشی به روت نمی یاره
با ناراحتی گفتم : این چی حرفیه شما می زنید ، از کجا معلوم تقصیر من باشه . جواد اگه از من دل گیر باشه خودش بهم می گه ، شما جوش جواد رو نزنید
بلند شد و با عصبانیت گفت : وا چقدر بی تربیت شدی تو مینا ؟ نمی شه دو کلام باهات حرف زد ، هنوز که چیزی از ازدواجتون نگذشته خوب اگه یک موقع مشکل از تو باشه ، جواد می تونه یک زن دیگه بگیره تا آخر عمر که نباید به پای تو بسوزه
خونسردی مو از دست دادم و زدم زیر گریه
به مادر جواد هر چی اصرار کردم واسه نهار نموند و تا موقع رفتن مرتب حرفهای نیش دارشو تکرار کرد
ظهر موقع نهار موضوع رو با جواد در میون گذاشتم . خیلی از دست مادرش دلخور شد و گفت : به حرفاش اهمیت نده ، و خودتو ناراحت نکن . حالا برای اینکه زبونش کوتاه بشه فردا نمی رم اداره و با هم می ریم آزمایش از سه حال خارج نیست یا هردومون سالمیم و گیری تو کار نیست و یا من اشکال دارم که در اون صورت اگه تو دوست داشته باشی ازت جدا می شم چون ابدا دوست ندارم تا آخر عمر به پای من بسوزی و یا عیب از تویه که برای من هیچ اهمیتی نداره . من بدون بچه کنار تو به اندازه کافی خوشبخت هستم
با ناراحتی گفتم : اگه عیب از تو باشه ، نمی زارم منو طلاق بدی . بابا من اصلا از بچه متنفرم
و زدم زیر گریه ، جواد منو بغل کرد و گفت : گریه نکن فردا معلوم می شه
خودتو ناراحت نکن
اصلا شب خوابم نبرد حتی وقتی جواد کیر شو تو کسم می کرد حواسم بهش نبود و مثل همیشه و ناله و آه نمی کشیدم وقتی آبشو ریخت تو کسم و کمی بعدشم خوابش برد من هنوز تو فکر فردا و آزمایش بودم
وقتی آزمایش دادیم ، یک برگه دادن دست جواد و قرار شد فردا صبح ساعت ده نتیجه آزمایش رو بگیریم
بیرون از آزمایشگاه جواد برگه رو داد دستم و گفت : من دیگه فردا نمی تونم مرخصی بگیرم تو خودت زحمت شو بکش
صبح فرداش که رفتم جواب آزمایش رو بگیرم همه بدنم از هیجان می لرزید خیس عرق بودم می ترسیدم جواب رو بگیرم ، جواب آزمایش رو گرفتم
رفتم تو پارکی که نزدیک آزمایشگاه بود و نشستم رو نیمکت و جواب رو خوندم فهمیدم عیب از جواده ، گویا کشت نمونه ها نشون می داد اسپرم جواد بخاطر ضعف زیادی قادر نیست تخمک های منو بارور کنه این رو زیر برگه آزمایش نوشته بود و آزمایش هم یک سری عدد ورقم داشت که از نظر علمی نتیجه رو نشون می داد نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت از یه طرف خوشحال بودم که می تونستم نتیجه رو بزارم جلو مادر جواد و بهش بگم بفرما خانم دیدی عیب از من نبود و از طرفی دلم واسه جواد می سوخت . دلم نمی خواست تا آخر عذاب وجدان داشته باشه و گوشه کنایه فامیل رو سرش باشه
مونده بودم چکار کنم . پاک در مونده بودم ، نمی دونستم که ظهر که جواد می یاد پیشم چه طوری بهش بگم عیب داره
در این فکر بودم که یک مرد کنارم نشست و آهسته گفت : خونه خالی دارم می یای ده هزار می دم ؟
رو مو برگردوندم طرفش و داد زدم : برو گمشو کثافت عوضی
بیچاره یه نگاه به دور وبرش کرد و بلند شد سریع دور شد
دستی به پیشونیم کشیدم و با خودم گفتم : این کثافت هم چشمش به زن ……. تنها افتاده کیرش بلند شده و ….
یک دفعه یک فکر بد اومد تو نظرم بد هم نیست اگه یکی رو گیر بیارم که بشه منو بچه دار کنه همه چی حل می شه از این فکرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم حالا گیریم که بچه دارم کردن ، خاک بر سرت می خوای بچه کی رو بزرگ کنی
با خودم گفتم ولی چه اهمیتی داره مثل تو فیلم ها ست دیگه بچه که از شکمم بیاد بیرون مهر مادری خودش بقیه کار ها رو درست می کنه
با سرعت برگشتم آزمایشگاه و رو کردم به متصدی آزمایشگاه که یه خانم جوان بود و گفتم : خانم من شوهرم رو خیلی دوست دارم ما دیروز واسه آزمایش اومدیم اینجا حالا هم نتیجه رو گرفتم
و بعد آزمایش رو دادم دستش و ادامه دادم : شوهرم گفته اگه عیب از اون باشه واسه این که منو بقول خودش تا آخر عمر عذاب نده منو طلاق می ده تا من بتونم با کس دیگه ای ازدواج کنم و بچه دار شم . من نمی تونم بدون اون زندگی کنم بیا و خانمی کن و یک کاغذی چیزی بنویس که نشون بده عیب از هیچکوم مون نیست و هر دومون سالمیم
با همه التماس و درخواستی که کردم قبول نکرد و می گفت : نمیشه خانم برامون مسؤولیت داره
سرم رو گذاشتم رو میزش و به گریه افتادم سعی کرد منو آروم کنه ولی من گریه ام بیشتر شده بود در این موقع یکی از دکترهای آزمایشگاه آمد طرفمون و پرسید : چی شده ؟
متصدی آزمایشگاه هم موضوع در خواست منو بهش گفت من رو کردم بهش و با گریه گفتم : تو رو خدا آقای دکتر کاری برام بکن نزار شو هر مو از دست بدم . دکتر نگاهی به آزمایش انداخت و انگاری دلش به رحم اومد گفت : من می تونم بنویسم که آزمایش ها نشون نمی ده عیبی از زن و یا شوهر باشه و برای اطمینان بیشتر باید آزمایش های بیشتری به عمل بیاد .این رو دوست دارید ؟ بنویسم
من گریه کنان گفتم : بله آقای دکتر ، باز این خیلی بهتره
راه افتاد طرف دفترش و من رفتم دنبالش . یک برگه برداشت و نگاهی به من کرد و من لبخندی بهش زدم . سریع چند قسمت برگه جدید آزمایش رو پر کرد و زیر برگه نوشت آزمایشات نشون نمی ده که عیب از طرف زن و یا شوهر….
بتندی گفتم : آقای دکتر شما که آقایی کردید تو رو خدا آزمایش های بیشتر شو ننویسید بخدا تا این رو نشون همه بدم ، پارش می کنم می اندازمش دور بخدا راست می گم
خودکار شو زمین گذاشت و یه نگاه به من انداخت . دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم : تو رو خدا کمکم کن
دستشو گرفت به بازوم و کمی بازو مو مالید و در همون حال با خنده معنی داری
گفت : دیگه قرار نشد کلک بزنید خانم
گرم شده بودم بدنم داشت می لرزید . دستشو از بازوم جدا کرد و کشید به پشتم و آورد رو باسنم . خودم رو عقب کشیدم و اخمی کردم و گفتم : تو رو خدا بنویسید برم یه موقع شوهرم پیداش نشه
لبخندی زد و برگه رو تموم کرد و گذاشتش تو پاکت و داد دستم . با خوشحالی تشکر کردم و رفتم سمت در اتاق که صدام کرد : خانم
برگشتم و نگاهش کردم و پرسیدم : بله
آمد جلو و یک کارت کوچک داد دستم و گفت : اگه یه موقع کاری از دستم بر بیاد خوشحال می شم بتونم براتون کاری انجام بدم
حرفاش بوی خوبی نمی داد خیلی بهم برخورد ، ولی برای اینکه بهش بر نخوره کارت رو گذاشتم تو کیفم و به تندی زدم بیرون ، حرفاش مدام تو گوشم بود اگه کاری از دستم بر اومد …. خدای من کاش واقعا هردومون سالم بودیم و من این حرفها رو نمی شنیدم
برگشتم تو پارک و روی یه نیمکت لم دادم و برگه آزمایش رو از تو پاکت در آوردم . نگاهی بهش انداختم و دو سه بار خوندمش انگار دلم می خواست اون نتیجه رو واقعی تر حس کنم . بعد نتیجه آزمایش قبلی رو پاره کردم . بلند شدم راه افتادم سمت خونه و تو راه تیکه پاره های آزمایش قبلی رو ریختم تو سطل زباله کنار پارک
نزدیک خونه یک جعبه شیرینی گرفتم و رفتم خونه یک غذای خوشمزه که جواد دوست داشت درست کردم
ظهر که جواد اومد خونه خیلی پکر بود همون دم در ازم پرسید : جواب آزمایش رو گرفتی ؟
با خنده دویدم تو خونه اون هم دنبالم دوید جعبه شیرینی رو گرفتم جلوش و با ناز گفتم : باید یه خورده خودمون رو تقویت کنیم ، همین و بس ما هر دومون سالمیم . بعد نتیجه آزمایش رو دادم دستش . وقتی اون رو دید با خنده گفت : پس چرا بچه دار نمی شیم ؟
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم . جواد بازو مو گرفت و گفت : چیزی شده ؟
همونطور که سرم پایین بود گفتم : تقصیر منه ؟
خندید و گفت : چرند نگو عزیزم مگه خودت نتیجه رو نخوندی ؟
لبخندی زدم و گفتم : چرا ولی
به تندی گفت : ولی چی ؟
گفتم : از دستم عصبانی نمی شی بهت بگم
اخماشو هم کشید و گفت : نه ، بگو ببینم چی می خوای بگی ؟
گفتم : من مرتب قرص می خوردم ، که بچه دار نشیم ، آخه اول زندگی خوشم نمی یاد جیغ و وق بچه رو بشنوم ، با خودم گفتم بزار دو سه سالی تنهایی خوش باشیم
خندید ، آنقدر خندید که نگرانش شدم و پرسیدم : جواد حالت خوبه ؟
منو بغل زد و لباشو گذاشت رو لبام باسنم رو تو چنگش گرفت و محکم فشار داد طوری که دادم در اومد جواد خیلی این کار رو دوست داشت
بعد که از بغلم آمد بیرون با خنده گفت : آخه دیوانه ، تو که قرص می خوردی ، چرا منو مجبور کردی بریم آزمایش ؟ واقعا که خولی مینا
من هم خندیدم و جواب دادم : واسه اینکه زبون مامانت کوتاه بشه و دست از سرمون برداره
لبخندی زد و گفت : این که بدتر ، حالا می پرسه پس چرا اگه هر دو تون سالمید بچه دار نمی شید ؟ چی بهش می گی؟ ها ؟
خندیدم و گفتم : تو بهش بگو من روم نمی شه ، با اون نوه ، نوه ای که می کنه بفهمه قرص می خوردم کله مو می کنه
دوباره خندید و گفت : قرار نشد هر چه کار سخته به من بدی ها ، باشه من یه جوری حالیش می کنم حالا بدو نهار رو بیار اون قرص های مسخره رو هم بندازش دور امشب دو بار آب کاریت می کنم ، امشب دیگه باید جونه بچه رو تو رحمت سبز کنم . آنقده هر روز آبش می دم که خیلی زودتر از نه ماه رشد کنه و بیاد بیرون
با خنده و ناز گفتم : نه ، آخه زود بیاد می زارنش تو دستگاه من اینجوری شو دوست ندارم
بعد رفتم تا سفره نهار رو پهن کنم ضربه ای به باسن زد و گفت : دیگه از این شیطونی ها نکنی
دستی به باسنم کشیدم و اخمی کردم و با ناز گفتم :‌دردم اومد ، دیونه
خندید و گفت : بزار شب بشه درد و نشونت می دم
شب کلی به خودش فشار آورد تا موفق شد دوبار آب شو تو کسم خالی کنه
به خیال خودش می خواست همون شب با آبش تو کویر خشک من بذر بچه بکاره ، غافل از این بود که بذر بود ولی آب اون نمی تونست این بذر رو جون بده
چند روز بعد همه فامیل پر شده بود که ما سالمیم و من تمام مدت قرص می خوردم . هر کس می یومد خونه با شوق برگه آزمایش رو نشونش می دادم . در این بین مادر جواد خیلی از دستم عصبانی بود
یه هفته بعد دیگه موضوع عادی شد و همه آروم گرفته بودن ولی من مرتب خود خوری می کردم . باید یک کاری می کردم . این شکمم باید بالا می یومد و گرنه اگه تا چند ماه دیگه خبری نمی شد باز همه کنجکاو می شدن
رفتم تو فکر مردهایی که می شناختم . باید یک نفر رو پیدا می کردم که هم خوشگل و هم خوش تیپ باشه و از همه مهمتر قابل اعتماد باشه
اصلا دلم نمی خواست از فامیل ها باشه ، یعنی اصلا روم نمی شد هیچ جوری با فامیل باشم باز غریبه خیلی بهتر بود می رفت پی کارشو دردسر های بعدیش کمتر بود
تو همه مردهایی که دیده بودم میوه و سبزی فروش محل چیز خوبی بود
تیپ قشنگی داشت صورتش هم خیلی جذاب بود . سریع مانتو مو پوشیدم و از خونه زدم بیرون با خودم گفتم : می رم یه خورده میوه می خرم و به این بهونه به چشم خریداری خوب برسی می کنم ، ببینم چطور می شه
طبق معمول داشت با چند خانم دیگه که واسه خرید اومده بودن صحبت می کرد ، خوب می دونستم داره به بهانه های مختلف زن ها رو به صحبت می کشه . عادتش بود . یه پلاستیک برداشتم و مشغول میوه برداشتن شدم . یهو برگشت و گفت : خانم ببخشید ، چیدنی نیست بزارید بیام خودم براتون می ریزم
بعد اومد طرفم و منو که شناخت گفت : ببخشید خانم ، زردالو ها در همه
لبخندی زدم و گفتم : واسه منم در همه ؟
لبخندی بهش زدم و نگاش کردم ، یه خورده هول کرده بود تا حالا اینطوری باهاش حرف نزده بودم همیشه وقتی باهاش حرف می زدم اخمام تو هم بود
بغلم ایستاده بود و داشت تو پلاستیکی که جلوش گرفته بودم زردالو می ریخت . بهش نزدیکتر شدم و دور وبرم رو نگاه کردم وقتی دیدم کسی حواسش به ما نیست همون طور که بغل دستش ایستاده بودم کمی خودمو بهش چسبوندم . زیر چشمی یه نگاه به من کرد و بعد آهسته گفت : باشه خودت سوا کن
بعد دست شو آورد جلو و در حالی که می خواست پلاستیک رو از دستم بگیره دستشو گذاشت رو دستم و یه فشار کو چو لو بهش داد
پلاستیک میوه رو از من گرفت و زردالو ها رو خالی کرد و پلاستیک خالی
رو داد دستم . بعد رفت سمت مشتری های دیگه
یه لرزش کوچولو تو دست و پام افتاده بود . عرق کرده بودم تا حالا از این غلط ها نکرده بودم ، روزگار عجیبیه بعضی وقتها آدم مجبور می شه دست به چه کارهایی بزنه ، معمولا رو شدن یه رابطه خیانت آمیز باعث گسستن زندگی ها می شه یه موقع هم باید یه جورایی از این رابطه برای حفظ زندگی استفاده کرد
یه خورده عمدا طولش دادم تامشتری ها شو جواب بده . وقتی تنها شدیم
گفت : خانم ، تو پستو هم میوه های بهتر از اون دارم . می خوای از اونها سوا کن
دستام به لرزش افتاد . می خواست منو بکشه تو پستوی پشت مغازه اش
که به جای در با یک پرده زخیم از مغازه جدا می شد . در شرایط معمولی امکان نداشت پا مو بزارم اونجا ولی حالا شرایط یه جور دیگه بود . دلم رو زدم به دریا و یه نگاه بهش انداختم و با خنده گفتم : خوب اگه بهترش رو دارید چرا رو نمی کنید ؟
لبخند مسخره و توهین آمیزی بهم زد و اشاره کرد به در ورودی پستو و
گفت : بفرمایید ، مغازه مطعلق به خودتونه
یه نگاه به بیرون مغازه کردم کسی متوجه مغازه نبود بعد با قدم های لرزان رفتم سمت پستو و داخل شدم . بر خلاف اسمش بیشتر به یک اتاق بزرگ شبیه بود جعبه های میوه خالی یه گوشه اش رو هم تلمبار شده بود و یک سمت دیگه جعبه های پر میوه قرار داشت و ته اتاق یک تخت با رو تختی کثیف و چرک مول شده دیده می شد یه گاز کوچولو و یه میز که روش چند استکان کثیف و خورده های نون روش بود ، هم بغل تخت به چشم می خورد . یه جعبه زردآلو کشید جلو و با خنده گفت : بفرمایید ، از تو این جعبه سوا کن خانم
در این موقع پرده رفت کنار و یه بچه ده دوازده ساله آمد تو. قبلا اونو اینجا دیده بودم شاگرد میوه فروش بود . تو دستش دو تا نون و روش هم یه مقدار پنیر قرار داشت و رو کرد به جوان مغازه دار و گفت : کاظم آقا بفرمایید گرفتم . نون و پنیر رو از دست بچه گرفت و گفت : برو جلو مغازه بشین تا من صبحونه مو بخورم کسی آمد بگو نیم ساعت دیگه بیاد ، بگو کاظم آقا رفته بازار . فهمیدی چی گفتم ؟
پسر بچه گفت باشه و از پستو رفت بیرون کاظم آقا نون و پنیر رو گذاشت رو میز و آمد طرف من و مشغول جابجا کردن جعبه ها شد . ومن همچنان آروم داشتم زردآلو تو پلاستیک می زاشتم . یک دفعه کاظم آقا با خنده گفت : خانم خیار خوب هم داریم ها اگه لازم دارید ؟
نگاش کردم یه دونه خیار کلفت از تو جعبه خیار جلو پاش گرفته بود دستش و نشونم می داد
بزور لبخندی زدم و گفتم : نه ، ممنون
آمد سمت من و پشت من ایستاد و با خنده گفت : بزارید کمک تون کنم و خودشو به پشتم چسبوند و دستاشو از دو طرف پهلو هام آورد جلو و مشغول گذاشتن زردالو تو پلاستیک دستم شد . وقتی که دید با عکس العمل تندی مواجه نشد گستاخ تر شد و بیشتر خودشو به من می مالید تماس جلو شو حتی از رو شلوارش رو باسنم کاملا حس می کردم . یه خورده که خودشو بهم مالوند دستاشو رو سینه هام گذاشت و مشغول مالیدن شون شد . نفس ، نفس می زدم ، ترس برم داشت .حس می کردم همه بدنم داغ شده و از گرماش دارم بی طاقت می شم . بعد مانتو مو داد بالا و همون طور که پشت من بود دگمه کمر شلوارمو باز کرد و بعد زیپ شلوارمو پایین کشید و به تندی شلوار و شرتم رو با هم تا روی رونم پایین کشید و دست انداخت رو شکمم و منو به طرف خودش کشید و با هیجان زیاد گفت : دستاتو بزار رو جعبه ها خوشگل
کمی خم شدم و دستامو رو جعبه میوه ها تکیه دادم . نشست جلو پام و با یه دست مانتو مو رو کمرم بالا نگه داشت و سرشو برد سمت کسم و در حالی که دماغش رو سوراخ کونم حرکت می کرد کسم رو گرفت به دهنش ، من فقط می لرزیدم . و با تماس لب و زبونش تو کسم کم کم زانو هام شول شد . بلند شد و یه دستشو زیر زانوهام گرفت و دست دیگر شو به کمرم و تا آمدم به خودم بجنبم منو بلند کرد تو دستاش و برد سمت تخت
و تقریبا منو انداخت رو تخت و حریصانه خودشو انداخت تو بغلم . همش نگام به در پستو بود می ترسیدم کسی اون پرده رو بده کنار وبیاد تو
کاظم به تندی دگمه های مانتو ما باز کرد و بلوزم رو داد بالا و زیر گلوم جمع کرد و سوتینم رو از رو سینه هام کنار زد ووحشیانه نوک سینه مو به دهنش فرو کرد و میک می زد . من همچنان مضطرب و آشفته نگاهم به در پستو بود و حتی وقتی کسم رو تو دهان گرفت و زبونشو کرده بود تو و با دستاش محکم سینه ها مو فشار می داد ، لذتی برام نداشت دوست نداشتم و شاید هم روم نمی شد تو صورت کاظم آقا نگاه کنم
یهو از درد فرو شدن ناگهانی کیرش که وحشیانه تو کسم فرو برده بود به خودم آمدم و داد زدم : یواش تر
کمی که تلم زد شهوتی شدم و شهوتی آمیخته با ترس وجودم رو پر کرد چند دقیقه که تلم زد حس کردم اورگاسم شدم . اولین تحریک کامل من بود که توسط کسی بجز جواد صورت می گرفت . کمی بعد تلم زدنش تند تر شد و با سرعت بیشتری خودشو به من می کوبید . سینه هام با هر بار تلم زدنش تو کسم به روی بدنم بالا و پایین می رفت . نگاهی بهش انداختم . نفهمیده بودم که چه موقع شلوارم رو از پام در آورده بود ولی پاهام رو شونه هاش بود و با دستاش رون پاهامو گرفته بود تو بغلش وقتی دید دارم نگاش می کنم لبخندی زد و گفت : کس آب داری داری ، ببینم از کیر من خوشت می یاد ؟ تا حالا همچی کیری تو کست رفته بود
آهی کشیدم و با ناراحتی گفتم : کار تو بکن اینقدر حرف نزن ، من باید برم
یه خورده ترش کرد و ناگهان آهی کشید و آروم شد . حس کردم آبش تو کسم ریخت
لبخندی زد و گفت : آبم ریخت تو کست خوشگل ، ولی نگران نباش من
نطفه ندارم ، زنم برای همین ازم جدا شد . نمی تونم حامله ات کنم نگران نشو
سرم گیج رفت انگار تمام دنیا رو رو سرم خراب کرده بودن ، دلم می خواست فریاد بزنم کثافت عوضی چرا از اول این رو نگفتی ، گریه ام گرفت و با چشای اشک بار لباسم رو پوشیدم . کاظم یه نگاه به من کرد و با خنده گفت : چرا گریه می کنی ؟ بخدا راست می گم . همه مغازه دار های دور بر هم می دونن من نطفه ندارم ، می تونی سؤال کنی . نترس بابا حامله نمی شی
داشتم دگمه های مانتو مو می بستم . احساس حماقت بد جوری عذابم می داد . از پستو زدم بیرون نزدیک در مغازه صدام کرد : خانم ببخشید میوه هاتون یادتون رفت اصلا به روم نیاوردم و قتی رسیدم خونه رفتم تو حمام و خودمو شستم از خودم بدم گرفته بود . خیلی ارزون خودم رو به باد دادم . یه خورده زیر دوش گریه کردم تا آروم بشم . بعد که آمدم بیرون نشستم رو مبل و به فکر فرو رفتم . به فکر کاندید دوم که با داشتن زن و بچه خیالم از بابت بچه دار شدنم راحت بود
کسی که کاندید دوم بود آقا یوسف دوست و همکار جواد بود که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم . واسه این تو دوستاش که با ما رفت و آمد داشتن اون رو انتخاب کردم که خیلی هیز بود و هر موقع که وقت گیر می آورد سعی می کرد بهم نزدیک بشه . قبلا محلش نمیدادم و رو نمی دید . ولی حالا مجبور بودم بهش رو نشون بدم
دو روز بعد از اون ماجرا ، صبح که جواد می خواست بره سر کار به من گفت : آقا یوسف ما رو دعوت کرده روز جمعه بریم باغشون کرج ، دوست داری بریم ، شنبه هم که شیفت کاریم بعد از ظهره می تونیم شب اونجا بمونیم ، مثل دفعه پیش
من از خدا خواسته گفتم : خیلی خوبه باغ با صفایی داره ، حتما خوش می گذره
روز جمعه با جواد وسایل لازمه رو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشین ، از تهران تا باغ آقا یوسف حدود یه ساعت و نیم بیشتر راه نبود
در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولی در اصل همه هوش و حواسم به آقا یوسف و چگونگی رابطه آغاز کردن با اون بود . و اصلا نفهمیدم که کی رسیدیم جلو در باغ
وقتی آقا یوسف در رو باز کرد و از ما استقبال کرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسی با اون و خانمش شدم . آقا یوسف دو تا بچه کوچولو بامزه داشت یکی یه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه یه دختر ده ساله به نام رویا . هر دو شون شیرین و خواستنی بودن . هم من و هم جواد خیلی اونها دوست داشتیم . زنش پری ده ، دوازده سالی از من بزرگتر بود
یه فضای بزرگ پر از درخت و گل کاری شده و یه استخر کوچک اولین چیزهایی بود که در ورود به چشم می یومد و ساختمان هم عقب زمین واقع شده بود . معمولا تو یه فضای قشنگ زیر درخت ها فرش می انداختیم رو زمین و بیشتر طول روز بیرون بودیم و نهار هم همونجا می خوردیم . وقتی که مردها می خواستن از استخر استفاده کنند من و پری می رفتیم تو ساختمون و تدارک غذا رو می دیدیم . چون از باغ استفاده همیشه گی نمی شد و هر دو سه هفته یه بار می یومندن اینجا وسایل زیادی اینجا نبود و فقط چیزهای خیلی ضر روری توش بود تو حال یه تلوزیون و یه دست مبل رنگ رو رفته و یک میز مبل به چشم می خورد و یک گاز و یک یخچال قدیمی و دو سه تا کابینت که تو آشپزخونه بود بقیه وسایل اون خونه رو تشکیل می داد دو تا اتاق خواب هم داشت که تو هر کدوم یک تخت خواب قدیمی و مختصر وسایل خواب اضافه یک گوشه اش رو کف اتاق قرار داشت . همه جا رو با موکت فرش کرده بودن و چون وسایل برای آشپزی نبود . قرار گذاشته بودیم و هر خانواده از قبل غذا می پخت و وقتی به باغشون می رفتیم موقع نهار یا شام تو آشپزخونه فقط سالاد درست می کردیم و غذا گرم می کردیم
و معمولا بیشتر روز بیرون تو باغ بودیم و شب که شام رو تو حال می خوردیم بعد معمولا یا پاستور بازی می کردیم و یا ما خانم ها صحبت می کردیم و جواد با آقا یوسف شطرنج بازی می کردن . موقع خواب بستگی داشت یا هر خانواده تو اتاق خواب ها می خوابیدن و یا مردها می رفتن تو باغ می خوابیدن و ما خانم ها هم تو یکی از اتاق خواب ها می خوابیدیم
هیچ قانون معینی نبود هرطور که پیش می یومد وقت رو می گذروندیم
تا نزدیک ظهر تو باغ دور هم مشغول صحبت و چایی و میوه خوردن بودیم تا اینکه آقا یوسف با خنده گفت : خوب حالا وقت یه آبتنی با حاله
من و پری بلند شدیم و رفتیم تو خونه و برای شوهرامون از تو ساک حوله در آوردیم و دادیم رویا براشون ببره . بد نمی دونستن اجازه می دادن رویا هم مثل رضا لخت بشه و با مردها برن تو استخر . بعد من و پری مشغول گرم کردن غذایی که با آمدنمون به باغ می زاشتیم تو یخچال شدیم و در ضمن سالاد درست می کردیم . صدای خنده و سر و صدای بچه ها و مردها از تو آشپزخونه هم شنیده می شد . من مثل همیشه نبودم و مدام تو فکر بودم حال خودمو نمی دونستم و چیزی که همه فکر منو بخود مشغول کرده بود نیاز به بچه بود . اون روز عمدا یه لباس لختی تر پوشیده بودم و چون هیچ کدوم از شوهرامون تعصبی نبودن ما خانم ها هم دستمون تو انتخاب لباس باز بود . کمی بعد آقا یوسف در حالی که هوله رو دور خودش گرفته بود با خنده آمد تو حال و بعد اومد سمت آشپزخونه و با خنده از خانمش خواست که نوشابه آماده کنه که ببره بیرون بخورند
وقتی خانمش پشت به ما مشغول باز کردن نوشابه و ریختنشون تو یه پارچ بزرگ بود تا یخ توش بریزه . یه نگاه به آقا یوسف کردم . داشت به ساق پام که تا زانوم از زیر دامن کوتاه هم بیرون بود نگاه می کرد
لبخندی بهش زدم و گفتم : خوش بحالتون کاش ما هم مرد بودیم می یومدیم تو آب
لبخندی زد و گفت : کاری نداره من و جواد آقا که اومدیم بیرون می یایم تو اتاق و شما و پری بریین آب تنی
پری همون طور که پشتش به ما مشغول کارش بود با خنده گفت : آره ، چرا که نه ، وقتی اومدید بیرون ما رو خبر کنید . حالا یوسف جان از تو کابینت چند تا لیوان بردار بزار تو سینی. یوسف جلو آمد و موقعی که می خواست از کنارم رد بشه شونه شو به پشتم مالید . عمدا این کار رو کرد . نمی دونم چرا ، دست خودم نبود آه آهسته ای کشیدم و یه لحظه چشامو بستم . همین کار کوچک که کاملا غیر ارادی انجام دادم . از چشم هیز آقا یوسف مخفی نموند . همون طور که لیوانها رو تو سینی می گذاشت لبخند معنی داری بهم کرد و چشمکی زد
چراغ سبز منو خیلی خوب حس کرده بود چون کیرش از زیر حوله کمی بزرگ شده بود وقتی دید دارم نگاش می کنم بی شرمانه دستشو رو کیرش یه خورده فشار داد . من اخمی کردم و رو مو بر گردوندم . همون طور که پهلوم ایستاده بود و لیوانها رو می چید تو سینی یه نگاه به خانمش کرد و دستشو گذاشت رو باسنم . وحشت کردم با عجله خودم رو کنار کشیدم و رفتم طرف پری و تو شکستن و یخ ریختن تو پارچ کمکش کردم
زیر چشمی نگام به یوسف بود اون با لبخند داشت منو نگاه می کرد
آقا یوسف لیوان ها رو آورد سمت ما و آن ها رو گذاشت رو میز کابینت جلو و پری و بهش که داشت پارچ روتکون میداد گفت : من می ریزم خانم ، شما یه زحمت بکش و برام لباس زیر بیار
پری پارچ رو داد دستش و رفت سمت یکی از اتاق ها
وقتی رفت تو اتاق یوسف پارچ رو داد دست من و گفت : شما زحمت شو بکشید مینا خانم . پارچ رو گرفتم و داشتم تو لیوان ها نوشابه می ریختم که حرکت دستشو رو باسنم حس کردم . دوباره ترس برم داشت می ترسیدم یهو پری از اتاق بیاد بیرون و ما رو ببینه آخه آشپزخونه اوپن بود و از تو حال هم می شد آشپزخونه رو دید با ناراحتی کمی خودم رو کنار کشیدم انگشتشو فرو کرد به باسنم کثافت آنقدر محکم فشار داد که آخ بلندی کشیدم . حسابی دردم اومد . شاید با خودش سوراخ کونم رو نشونه کرده بود ولی در واقع این طور نبود . از صدای آخ من یوسف خودش رو کشید عقب و پری هم صداش از تو اتاق شنیده شد که می پرسید :چی شد مینا جون ؟
مونده بودم چی بگم ، داد زدم : چیزی نیست ، نزدیک بود پارچ از دستم سر بخوره بیافته
یوسف با خنده نزدیکم شد پارچ رو گذاشتم رو کابینت و از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم پیش پری
کثافت پر رو خیلی بی ملاحظه بود و اصلا نمی فهمید که ممکنه پری سر برسه و ما رو ببینه . پری لبخندی زد و گفت : چقدر ترسویی دختر ، خوب پارچ بیافته فدای سرت اینکه داد کشیدن نداره ، برو واسه جواد لباس زیر بیار دیگه چرا معطلی ؟
بعد لبخندی زد و ادامه داد : یا جواد آقا موقع آبتنی شورت شو در می یاره
با دست به باسنش زدم و گفتم : بی تربیت نشو
بدجنس با صدای بلند داد زد : آخ
و بعد در جواب یوسف که می پرسید : چی شد ؟
با خنده بلند گفت : مگه تو فضولی
هر دو خندمون گرفت . وقتی برگشتم سمت در که برم برای جواد از تو اتاق خودم که ساک ها مون توش بود شرت بردارم . دیدم یوسف دم در ایستاده
از کنارش که رد شدم دستشو رو کسم گذاشت و یک فشار محکم بهش داد . ضعف کردم . حسابی دردم اومد . نزدیک بود دوباره داد بزنم . ولی خودم رو کنترل کردم و زود رفتم تو اتاق و با عجله شورت جواد رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون می ترسیدم یوسف پر رویی کنه و بیاد تو اتاق وقتی که تو حال شورت رو دست یو سف دادم تا برای جواد ببره . سینی نوشابه رو گرفت جلوم و گفت : بفرمایید مینا خانم
پری از تو آشپزخونه گفت : من دارم واسه خودمون می ریزم تو اونها ببر واسه خودتون
اونجایی که ما ایستاده بودیم پری تو آشپزخونه دیده نمی شد و خوب طبیعیه که اون هم ما رو نمی دید . لباشو غنچه کرد و سرش رو جلوم کشید با عصبانیت از کنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه
چند دقیقه بعد یوسف که لباساشو تن کرده بود آمد تو حال و با خنده داد زد : نوبت خانم ها شده ، اگه می خوایین برین تو آب ، یالا
پری خنده کنان رفت سمت اتاق تا برای خودش لباس برداره و من هم رفتم تو اتاقی که وسایلمون توش بود و برای خودم لباس زیر برداشتم خیلی سریع این کار رو کردم نمی خواستم تو اتاق زیاد بمونم و قتی خواستم برم بیرون دیدم یوسف دم در ایستاده و منو نگاه می کنه نزدیکش که شدم دستشو آورد سمت پام خودم رو تندی عقب کشیدم با خنده آهسته گفت : می خوای من هم باهات بیام آبتنی ؟
از بی شرمیش حالم داشت بهم می خورد خیلی حرصم گرفته بود با عصبانیت ولی آهسته گفتم : عرضه شو داری خوب بیا چرا معطلی ؟ از جلو در برید کنار و گرنه…. د
نزاشت حرفم تموم بشه خودش رو کنار کشید و دستشو گذاشت رو کیرش و با خنده گفت : جون ، بیا برو خوشگل خانم
و بی شرمانه کمی کیر شو با دستاش مالوند . در حالی که مواظب بودم دستشو نیاره طرف من به تندی از کنارش رد شدم و با عجله رفتم طرف استخر
جواد داشت می یومد تو منو که دید لبخندی بهم زد و پرسید : چیزی شده رنگت
پریده ؟
لبخندی زدم و صورتش رو بوسیدم و گفتم : نه عزیزم یه خورده سر درد دارم ، چیزی نیست
بعد حوله رو ازش گرفتم ، جواد منو محکم گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام . با صدای خنده ای که شنیدیم هر دو با عجله از هم جدا شدیم و به طرف صدا چرخیدیم پری کنار یوسف دم در حال داشتن به ما نگاه می کردن و پری که خندیده بود . آمد طرفمون و رو کرد به جواد و با خنده گفت : آقا جواد برو تو دیگه ، نکنه خیال داری آبتنی ما رو تماشا کنی؟
جواد سرخ شد و با خنده به سمت یوسف که جلو در حال دست به سینه ما رو تماشا می کرد رفت و با خنده گفت : ما غلط می کنیم
بعد از رفتن آنها به داخل حال من و پری لباسامونو در آوردیم و رفتیم تو آب بچه ها داشتن تو آب با همدیگه آب بازی می کردن و می خندیدند
با حصرت نگاهی به آنها انداختم و آهی کشیدم . پری متوجه شد با خنده گفت : من خبر نتیجه آزمایش رو از یوسف که اون هم از جواد شنیده بوده می دونم ، تو هم بدجنس اگه قرص نخورده بودی حتما الان یه بچه تو بغلت بود . البته هنوز هم دیر نشده ، امیدوارم خیلی زود شکمت بیاد بالا
بعد خندید و گفت : بچه اول که بیاد تا چشم باز کنی دومی و سومی و چهارمی و … و
نزاشتم حرفش تموم بشه با خنده گفتم : خوب حالا . بزار اولیش بیاد موقع نهار خوردن هر موقع که چشم به آقا یوسف می افتاد می دیدم منو نگاه می کنه . سایه سنگین نگاهش لحظه ای آرومم نمی گذاشت . اصولا آقا یوسف از چراغ سبز من به این طرف پاک حالش عوض شده بود و بعضی وقتها من واقعا از چراغ سبزی که داده بودم پشیمون می شدم . بعد نهار مشغول پاستور بازی شدیم وقتی که فیلم سینمایی تلویزیون شروع شد آقا یوسف و جواد رفتن تو اتاق پای فیلم و من پری هم رفتیم تو باغ و متکی گذاشتیم و بیرون دراز کشیدیم . خواب بودم که حس کردم کسی داره لبامو می بوسه یهو چشم باز کردم دیدم آقا یوسف بالا سرمه نزدیک بود جیغ بزنم دست شو زود گذاشت رو دهنم و دست دیگه شو رو سینه هام گذاشت و فشار داد به تندی خودم رو کشیدم عقب و بلند شدم . از هولم نزدیک بود پامو بزارم رو پری که نزدیک من خواب بود . یه نگاه تند به آقا یوسف انداختم و دویدم سمت خونه ، بی شرف هیچ حواسش به بقیه نبود و در هر فرصتی سعی می کرد بهم بچسبه و یا انگولکم کنه
تو خونه جواد روی مبل خوابش برده بود . به ساعتم نگاه کردم و رفتم تو آشپزخونه که چایی آماده کنم
وقتی که داشتم کتری رو آب می کردم . آقا یوسف آمد پشتم و تا بخودم جنبیدم از پشت منو بغل کرد . دستاشو رو سینه هام گذاشت و مرتب می مالوند . سعی کردم خودم رو بکشم عقب ولی خیلی محکم منو چسبیده بود و مرتب خودشو به باسنم می مالید . خیلی می ترسیدم اگه یه موقع جواد بیدار می شد وای خدا . از طرفی روم نمی شد داد بزنم و از طرفی اون کثافت محکم سینه ها مو فشار می داد . خودم رو کشیدم سمت اوپن آشپزخونه اینطوری پای جواد رو می تونستم ببینم . جواد پشت به ما روی مبل خوابش برده بود و پاشو گذاشته بود روی میز . در ورودی هم دیده می شد یه خورده خیالم راحت تر شد . کتری هنوز تو دستم بود . آقا یوسف دست برد طرف پام و پیرهنم رو کشید بالا و کمی شکمم رو عقب کشید و شرتم رو کشید پایین و یک دفعه کیرش رو روی کونم حس کردم داشت با دست اون رو می داد سمت کسم . کیرش حسابی بزرگ بود خم شد که با تفی که به دستش انداخته بود کیر شو کنه
آهسته کتری رو گذاشتم رو اوپن و با سرعت خودم رو کشیدم کنار و دویدم سمت در آشپزخونه . یه نگاه بهش کردم . بیچاره کیرش تو دست مات و دمغ مونده بود . با ناراحتی اشاره کرد برم پیشش ، نگاهی به کیر گنده اش کردم معلوم بود که از کیر جواد بزرگتره و یه خورده هم کلفت تره ، حسابی حالش گرفته شده بود هی با اشاره التماس می کرد برم پیشش . خوب تونسته بودم بهش ضد حال بزنم ، حقش بود تا اون باشه که این قدر پر رو بازی در نیاره . وقتی برای بار چندم از من خواست برم پیشش لبخندی بهش زدم و با سر اشاره کردم نه با یه دو قدم که به سمتم آمد دویدم بیرون و رفتم سمت جواد و نشستم کنارش . کثافت پر رو داشت می یومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز کرد و با خنده گفت : تو کی بیدار شدی مینا ؟
آقا یوسف دوید سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از کنار صورتش آقا یوسف رو که داشت با حسرت مارو تماشا می کرد ، می دیدم . برای اینکه بیشتر حرص شو در بیارم دگمه های پیرهنم رو باز کردم و سینه هامو کشیدم بیرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع کرد به خوردن و بوسیدن سینه هام . حسابی داشتم لذت می بردم نمی دونم چرا ، ولی جلو چشای آقا یوسف سکس کردن شهوتم رو چند برابر کرده بود جواد منو از رو پاش بلند کرد و نگاهی به اطراف کرد وقتی خواست سمت آشپزخونه رو نگاه کنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم این کار رو بکنه با خنده گفتم : بیرون خوابند کسی نیست
شرتم رو پایین کشید چون من روم به آشپزخونه بود بخوبی می تونستم آقا یوسف رو ببینم . جواد هم شهوتی شده بود کمی بیژامه و شورتش رو پایین کشید و کیر شق شده اش افتاد بیرون ، با تحریکی که از کار آقا یوسف شده بودم . من خیلی بیشتر از اون شهوتی شده بودم جواد منو طرف خودش کشید . خم شدم و کیر شو گرفتم تو دهنم و یه خورده براش ساک زدم . منو بالا کشید و کیر شو کرد تو کسم . . خم شدم و دو دستم رو به پشتی مبل تکیه دادم و سر جواد بین آرنج دو دستم گیر افتاد
نمی تونست سرشو برگونه یه طرف دیگه و همون طور که نگام به آقا یوسف بود . اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا می کرد . تکونهای تند سینه هام که از تلم زدن کیر جواد تو کسم ایجاد می شد . حسابی حال آقا یوسف رو خراب کرده بود نمی تونستم دستاشو که پشت اپن بود ببینم ولی از حرکت تند شونه هاش معلوم بود داره با کیرش جرق می زنه . مرتب با حرکت لباش بوسه نثارم می کرد . حسابی تحریک شده بودم حرکاتم تند شده بود و ناله می کردم می دونستم صدای ناله های منو آقا یوسف بخوبی می شنید . دیگه کم مونده بود که آبم بیاد از حالت چشام آقا یوسف هم این رو فهمیده بود . آقا یوسف چشمش به من بود که لبخندی زد و کتری رو برداشت و به سمت شیر آب رفت و صدای تق و توق ظرفها رو در آورد
جواد بیچاره یهو منو عقب زد . و من هم سریع دگمه های پیرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و کنارش نشستم . جواد هم طفلک تندی همون طور که نشسته بود شورت و بیژامه شو کشید بالا . اعصابم خراب شده بود کم مونده بود که به اورگاسم برسم اگه اون کثافت . آخ چقدر حرص می خوردم
من از رو مبل بلند شدم و لبخندی به جواد زدم و گفتم : من می رم و پری رو بیدار می کنم
وقتی داشتم به طرف در می رفتم نگاهی به آقا یوسف انداختم با بدجنسی لبخندی بهم زد
بعد از شام ، من و پری مشغول شستن ظرفها شدیم . و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابیدن و آقا یوسف و جواد داشتن شطرنج بازی می کردن کمی بعد آقا یوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالی که داشت توش یخ می انداخت گفت : پری ، من و جواد بیرون می خوابیم . شما هم تو بخوابید
من به تندی رو کردم بهش گفتم : نه آقا یوسف من و جواد تو اتاق می خوابیم
راستش یه جورایی می ترسیدم ، بغل جواد آرامش بیشتری داشتم
اخمی بهم کرد و با خنده گفت : حالا یه شب رو بزارید جواد آقا راحت بخوابه
جواد از تو حال با خنده گفت : مینا شوخی می کنه یوسف ، من هم هوس کردم بیرون بخوابم
پری با خنده گفت : یوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متکی ببر
آقا یوسف نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت : باشه دوغ رو که رو براه کنم می رم
آقا یوسف دو بسته دوغ از تو یخچال در آورد و خالی شون کرد تو پارچ
و بعد از تو جیبش یه پلاستیک در آورد و در مقابل چشای بهت زده من گرد سفیدی که توش بود خالی کرد تو دو تا لیوانی که جلوش بود و با دست به من فهموند که برای خواب کردن و اشاره به پری و جواد کرد
و بعد تو لیوان ها دوغ ریخت و با یه قاشق هم زد و دو تا دیگه لیوان رو هم از دوغ پر کرد
در این موقع پری برگشت و روش رو کرد به یوسف و گفت : برای من نریز یه خورده سرما خوردم . می ترسم اذیتم کنه
آقا یوسف خندید و گفت : امکان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفایی نداره
و بعد یکی از لیوانهایی که توش چیزی ریخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پری ، و در حالی که دست دیگه شو به کمرش زده بود گفت : بیا عزیزم ، بخور
پری کمی سرشو عقب کشید و گفت : اذیت نکن ، بزار بعد می خورم دستام کفیه
آقا یوسف دستشو که به کمر پری گذاشته بود پایین کشید و گذاشت رو باسن پری و کمی فشار داد
پری نگاهی به من کرد و بعد آهسته گفت : اذیت نکن پر رو
آقا یوسف لیوان رو به لب پری چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشینه ، بتونم دوغم رو بخورم
پری سری تکون داد و دستاشو شست و لیوان رو از دستش گرفت و با خنده
گفت : بده خودم می خورم
آقا یوسف دو تا از لیوان ها رو به دست گرفت و نزدیک من شد و یکی شو داد دستم و گفت : ببرید واسه آقا جواد ، بعد یه لیوان دیگه داد دست دیگم و با خنده گفت : این هم برای شما
به لیوانی که اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهی انداختم و مونده بودم چکار کنم . از یه طرف دلم نمی یومد داروی خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفی من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همکاری کنم
پری رو کرد به من و گفت : ببرش مینا جون گرم می شه من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزیون بود و اخبار گوش میکرد . لیوان دوغ شو دادم دستش و کنارش نشستم و مشغول خوردن شدیم وقتی دوغش رو خورد لیوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه . آقا یوسف رفته بود که وسایل خواب رو ببره بیرون جا ها رو درست کنه و پری هم داشت بقیه ظرفها می شست من هم رفتم کمکش ولی تو دلم احساس بدی داشتم
وقتی شستن ظرفها تموم شد . با هم رفتیم تو حال و نشستیم رو مبل و پری دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع کنید اینو بیایید پاستور بازی کنیم
یه دو ساعتی که بازی کردیم آثار خواب آلودی در چهره پری و بعد از مدتی تو چهره جواد آشکار شد . کمی دیگه که بازی کردیم . پری شروع کرد به چرت زدن . جواد هم تقریبا همین طور . پری بلند شد و با بی حالی رو کرد به ما و گفت : می بخشید من خوابم گرفته ، می رم بخوابم
بعد رو کرد به من و گفت : تو نمی خوای بخوابی ؟
آقا یوسف به تندی گفت : تو برو بخواب یه خورده دیگه بازی کنیم ما هم می ریم می خوابیم
پری شب بخیری گفت و رفت تو اتاق و جواد هم که حسابی به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو کرد به آقا یوسف و با خنده گفت : انگاری من هم حسابی پنچر شدم . بریم بخوابیم
آقا یوسف بلند شد و گفت : آره من هم خیلی خوابم می یاد ، تو برو من هم اینجا رو مرتب می کنم می یام
جواد رفت طرف بیرون و من هم بلند شدم . آقا یوسف دستمو گرفت و با خنده
گفت : یه لحظه صبر کن کارت دارم
گفتم : ولم کن می خوام برم بخوابم
بعد بلند شد و گفت : برو ببین جواد خوابیده
بعد دست منو گرفت و برد طرف در بیرون و بعد کمی باسنم رو فشار داد و گفت : برو دیگه ناز نکن
با قدم های لرزون رفتم سمت جواد و کنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسیدم . حسابی خوابش برده بود پتو رو کشیدم روش و برگشتم تو حال . آقا یوسف داشت در اتاق رو که پری و بچه ها توش خواب بودن از بیرون قفل می کرد . منو که دید لبخندی زد و گفت : جواد خوابه ؟
اخمی کردم و گفتم : نه
لبخندی زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : می دونم ، بیا بریم
دستمو کشید و منو برد تو اتاق دیگه و در رو از داخل قفل کرد و مشغول در آوردن لباساش شد
وقتی شرتش رو در آورد کیر گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو کرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده
بعد آمد کنارم و دگمه های پیرهنم رو باز کرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز کرد رو تخت . وقتی لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته
گفتم : بزار برم ، خواهش می کنم
لبخندی زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داریم چه عجله ای داری بعد که چند بار آبمون اومد خواب بیشتر مزه می ده
لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعی کرد زبونش رو بکنه تو دهنم . من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم این کار رو بکنه
رفت رو سینه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سینه هام شد . کم کم حس می کردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر می گرفت مخصوصا وقتی کیرش رو روی کسم می چرخوند . با ولع عجیبی سینه ها مو می خورد و می مالید خیلی زود تحریک شدم و دستامو روی تخت می کشیدم

و آهسته ناله می کردم وقتی که زبونش رو تو کسم فرو کرد بی اختیار دستامو گذاشتم رو سرش و آهسته فشارش دادم به خودم اون هم بیشتر زبونشو فرو می کرد وقتی دو تا از انگشتاشو فرو کرد تو کسم و تند تند عقب جلو کرد . دیگه داشتم با فشار زیاد سینه ها مو می مالیدم . کمی بعد آمد رو سینه ام نشست و کیر شو گذاشت لای سینه هام و کیر شو می کشید بهشون من با دستام سینه هامو گرفتم و به کیرش فشار می دادم و اون هم لبخندی زد و حرکت شو تند تر کرد
کمی بعد کیر شو گرفت لب دهنم ، لبامو که برای ناله کردن باز بود بستم
ولی با خشونت دهنم رو باز کرد و کیر شو کرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد . دستم رو گذاشتم رو کسم و به تندی او نو می مالیدم
و قتی کیر شو کشید بیرون در همون لحظه آبم اومد و به اورگاسم رسیدم
و بیحال شدم . پاهامو انداخت رو شونه هاشو و با خنده گفت : حالا اولشه کجا رو دیدی قول میدم آنقدر بهت حال بدم که فردا از درد پاهات نتونی درست راه بری
و کیر شو با فشار کرد تو کسم و همه لش شو انداخت روش به شدت دردم گرفت جیغی کشیدم ولی به تندی دستم رو گرفتم رو دهنم
خندید و گفت : اگه بیدار بشن هیچ برامون خوب نیست ها ، نمی تونی جواد رو قانع کنی من بزور دستم به کوس تو رسیده . ولی من می تونم بهش ثابت کنم تو خارشک داشتی ، پس سعی کن سر و صدا راه نندازی ، مخصوصا وقتی خواستم بکنم تو کونت دردش یه خورده بیشتره . ببینم کیر من رو بیشتر پسند می کنی یا مال جواد
رو ؟
چشامو بستم و چیزی نگفتم و اون هم تند و تند تلم می زد . کمی بعد حرکاتش خیلی تند شد معلوم بود که می خواد آبش بیاد . ترسیدم یه موقع بکشه بیرون . دستامو به بغل کمرش گرفتم و اونو با همه قدرتی که داشتم به خودم فشارش دادم . وقتی حرکت آبش رو تو کسم حس کردم من هم در همون لحظه دوباره آبم اومد . لبخند رضایتی رو لبام نشست و دستام شول شد و از کمرش افتاد پایین . اون هم خودشو انداخت رو من و با خنده گفت : خیلی حال داد نه ؟
بی اختیار سرم رو تکون دادم و گفتم :‌ آره ، خیلی . حالا پاشو برو بخواب من هم می رم پیش پری می خوابم
اخمی کرد و گفت : هنوز کارم تموم نشده ؟
منظور شو فهمیدم . اخمی کردم و گفتم : نه از پشت نه ، دیگه بسه . من نمی زارم دیگه منو بکنی
خندید و گفت : فایده ای نداره ، من کار نیمه تموم رو دوست ندارم
بعد کنارم دراز کشید . دلم می خواست زود از این وضعیت خلاص بشم می ترسیدم یه موقع کسی از خواب بیدار بشه . گفتم : پس زود تر کار تو بکن برو ، می ترسم کسی از خواب پاشه
خندید و گفت : نترس بزار یه خورده کیرم جون بگیره . هنوز خیلی وقت داریم ، اگه خیلی عجله داری بیا خودت کیر مو حال بیار . یه خورده واسم ساک بزن
دستو کشید طرف خودش . رو کیرش خم شدم و کردمش تو دهنم کمی که ساک زدم از من خواست کس مو بگیرم سمت دهنش و در همون حال هم ساک بزنم . من پشت به صورتش نشستم رو شکمش و رو کیرش خم شدم و کسم رو کشوندم طرف دهنش و کیر شو با دست گرفتم و تو دهانم کردم . مشغول ساک زدن بودم که انگشت شو کرد تو کسم و می چرخوند
دوباره شهوتی شدم . آنقدر که چند بار از شدت هوس نزدیک بود کیر شو گاز بگیرم . بعد انگشت شو از تو کسم درآورد و باهاش سوراخ کونم رو می مالید آهسته انگشت شو فرو کرد تو کونم . و با دست دیگش که رو سرم گذاشته بود سرمو به کیرش فشار داد . هم زمان که انگشت شو تا ته فشار می داد تو کونم سرمو با قدرت زیاد روی کیرش فشار داد با سختی دستشو از رو سرم کنار زدم و کیر شو از دهانم کشیدم بیرون
خودم رو کنار کشیدم و در حالی که نفس ، نفس می زدم گفتم : بسه دیگه خفه شدم
من رو به بغل پشت به خودش قرار داد و کیر شو فرو کرد تو جلوم و مشغول تلم زدن شد وقتی که داشت دوباره به اوج شهوت می رسیدم کیر شو کشید بیرون و کرد تو کونم . یه خورده که فشار داد حسابی دردم گرفت خودم رو جلو کشیدم و گفتم : آروم تر
همون طور که کمی از کیرش تو کونم بود دست انداخت دور شکمم و تا اومدم بفهمم چه خیالی داره هم زمان که کیر شو با فشار می کرد تو با دستاش شکمم رو به طرف خودش کشید درد وحشتناکی رو تو کونم حس کردم چشام پرآب شد و قبل از آنکه بتونم جیغ بکشم با دست دهنم رو گرفت و محکم تر کیر شو تو کونم فشار داد از درد پاهامو تو شکمم جمع کردم و با مشت به پاش می کوبیدم و اون کثافت هم بی اعتنا مشغول تلم زدن تو کونم شد . چند دقیقه ای که گذشت دردش کم شد و تونستم خودمو آروم کنم اون هم دستشو از رو دهنم برداشت
آهسته گفتم : خیلی کثافتی
خندید و گفت : تلافی ظهر رو در آوردم که از کیرم در رفتی یاده ته
کمی که گذشت آهسته گفت : دارم می یام اجازه می دی بکنم تو دهنت ، خوش کردم آبم رو تو دهنت خالی کنم
داد زدم : غلط کردی کثافت که بخوای کیر کثیفت رو بکنی دهنم
لبخندی زد و گفت : نه نمی کنم تو ، فقط آبم رو می ریزم توش
گفتم : نه ، لازم نکرده
کیر شو در آورد و منو چرخوند و گفت : دهن تو باز کن ، نمی کنم تو فقط می خوام آبم رو بریزم
گفتم : نه
نزدیک صورتم نشست رو سینه ام و با دست شروع کرد به تند ، تند دست کشیدن زیر کیرش
و کمی بعد انگشتشو فرو کرد تو دهنم و دهنم رو کمی باز کرد و به تندی کیر شو جلو کشید و یک دفعه آب شو پاشید تو دهنم و خم شد رو صورتم و لباشو گذاشت رو لبام و با دستاش سرمو گرفت و آنقدر لبامو بوسید و صورت و گلومو مالید که مجبور شدم همه آب شو قورت بدم پایین . تا حالا آب کیر رو نخورده بودم و حتی وقتی جواد این کار رو می کرد می رفتم دستشویی و دهنم رو می شستم . اون هم طفلک اعتراضی نمی کرد ولی این کثافت مجبورم کرد آب شو قورت بدم وای چه طعم لزج و بدی داشت
میل به شیرینی می زد نمی دونم تو فیلم های سکسی که گاهی با جواد نگاه می کردیم چطور زنها آب کیر مردها رو با لذت می خوردن ولی اصلا خوش آیند من نبود
آقا یوسف اجازه نداد برم و کمی بعد دوباره بهم چسبید و با قولی که ازش گرفته بودم به کون من کاری نداشته باشه اجازه دادم دوباره کسم رو در اختیار بگیره . بعد کلی زور زدن و عرق کردن آبشو تو کسم خالی کرد و وقتی همه آبش آمد لبخندی بهم زد و گفت : همه آبم رو ریختم تو ، دیگه تو کست سیل راه افتاده ولی نگران نباش
بعد کیر شو در آورد و لباساشو پوشید و رفت بخوابه . همه پام از بالا تا پایین تیر افتاده بود و حسابی درد می کرد . بزور تونستم لباسامو بپوشم
بلند شدم و رفتم دستشویی و خودم رو شستم و بعد از این که دهن مو هم شستم رفتم سمت اتاق پری ، قبل از اینکه آقا یوسف بخواد بره بخوابه قفل در اتاق رو باز کرده بود رفتم تو اتاق بچه ها پایین تخت خوابیده بودن یه نگاه بهشون کردم و با لبخند دستی به جلوم کشیدم رفتم رو تخت و کنار پری دراز کشیدم
فردا صبح بعد از صبحانه وسایلمون رو جمع کردیم و بعد از خداحافظی برگشتیم خونه ، بعد نهار که جواد حاضر شد بره سرکار رفتم روی تخت دراز کشیدم و به ماجرای شب قبل فکر می کردم یاد آوری اون لحظات منو شهوتی کرد دستم رو روی کسم گذاشتم و مشغول مالیدنش شدم چشامو بستم و سعی کردم همه لحظات رو جلو چشام مجسم کنم
مخصوصا وقتی که آقایوسف بهم می گفت دیگه تو کست سیل راه افتاده ولی نگران نباش
یهو خشک شدم و دستم بی حرکت موند . منظورش چی بود که می گفت ولی نگران نباش . به تندی بلند شدم رفتم سمت تلفن و با عجله شماره خونه پری رو گرفتم بعد از حال و احوال معمول با خنده گفتم : پری شما چطوری جلوگیری می کنید که دیگه بچه دار نشید . آخه از تولد رضا تا حالا چند سال می گذره
برام سؤال پیش اومد . گفتم زنگ بزنم ازت بپرسم
با خنده گفت : ای شیطون تو چرا اینقده از بچه دار شدن بدت می یاد اون از اون قرص خوردنت و این هم از این جور سؤال ها پرسیدنت
با خنده گفتم : دوست دارم بدونم تو رو خدا بگو دیگه ، لوله ها تو بستی یا …… اینکه
با خنده حرف مو قطع کرد و گفت : نه عزیزم یوسف بسته ، اون نظرش ….
سرم گیج رفت . و گوشی از دستم افتاد زمین ، نتونستم خودم رو سر پا نگه دارم زانو هام شول شد و نشستم رو مبل
فریاد پری رو از تو گوشی می شنیدم که داد می زد : الو مینا چی شد ؟ حالت خوبه ؟
گوشی رو گرفتم دستم و گفتم : چیزی نیست ، زنگ زدن باید برم در رو باز کنم فعلا خداحافظ
گوشی رو گذاشتم رو تلفن و خودم رو انداختم رو مبل و شروع کردم به گریه کردن ، دیگه دلم می خواست خودم رو بکشم . حسابی داغون بودم
نه ، دیگه از این بدتر نمی شد . چقدر دلم می خواست فریاد بزنم
از صدای زنگ در به خودم اومدم . بلند شدم و به سمت در بازکن رفتم از تو گوشی گفتم : کیه ؟
صدای مردی بگوشم خورد : کنتور گاز
گوشی رو گذاشتم و مانتو مو پوشیدم و رو سری مو انداختم سرم و رفتم سمت در ، در رو که باز کردم مرد خیلی جوان و خوش تیپی رو بروم ظاهر شد . یه لحظه باز یاد بچه افتادم ، یهو مثل خول ها خنده ام گرفت
مرد جوان لبخندی زد و گفت : ببخشید کنتور گاز رو می خواستم ببینم
با دست کنتور رو نشونش دادم
و خودم رو از جلو در کشیدم کنار . آمد تو و به سمت کنتور رفت ، من یه خورده از پشت سر نگاهش کردم ، مونده بودم چکار کنم بهش نمی خورد که ازدواج کرده باشه در حیاط رو بستم و رفتم طرفش داشت بر می گشت سمت در ، لبخندی زدم و
گفتم : می شه یه نگاه به اجاق گاز ما بکنید ؟ آخه کسی خونه نیست و من از ظهر تا حالا مدام بوی گاز حس می کنم . نمی دونم چکار کنم
نگاهی به من کرد و گفت : من زیاد وارد نیستم خانم ، ولی خوب اگه مربوط به نشتی تو بست و یا شیلنگ باشه شاید بتونم جلو شو بگیرم اجاق گاز کجاست ؟
لبخندی زدم و گفتم : ممنون ، بفرمایید دنبالم
جلو در ورودی به خونه گفتم : لطفا چند لحظه صبر کنید ، براتون دم پایی بیارم ببخشید ها من یه خورده وسواس دارم
رفتم تو و سریع رفتم سمت اجاق گاز و به تندی شیر گاز رو باز کردم و دستم رو بهش گرفتم تا گاز قطع نشه . یه خورده که بوی گاز تو فضا پیچید شیر رو بستم و سریع دم پایی های تو آشپزخونه رو گرفتم دستم و رفتم سمت در و در رو باز کردم و دم پایی ها رو گذاشتم جلو در و نگاهی به صورتش انداختم و گفتم : ببخشید ، بفرمایید بپوشید
کفش ها شو در آورد و دم پایی ها رو پوشید و به دنبال من آمد تو آشپزخونه و یه خورده اطراف رو بو کشید و گفت : بله خانم بوی گازه ، خیلی وقته که بوی گاز رو حس کردید ؟
لبخندی بهش زدم و گفتم : نه ، از ظهر تا حالا بوی گاز می یاد
نگاهی به من کرد و گفت : یه خورده آب کف برام درست کنید ، باید بست و شیلنگ ها رو تست کنم . این بو خیلی زیاده ، نباید اینطوری گاز رو روشن کنید
کمی آب کف درست کردم و با یک دستمال بهش دادم . وقتی مشغول شد
پرسیدم : شما ازدواج کردید ؟
لبخندی زد و گفت : هنوز نه خانم
پرسیدم : چرا ؟ جوان به این خوشگلی . هر دختری تمایل داره با هاتون ازدواج کنه . شما چرا دست رو دست گذاشتید ؟
لبخندی زد و جواب داد : ممنون خانم ولی خوشگلی کافی نیست . چیزهای دیگه هم لازمه . پول ، خونه . و از همه مهمتر خود دختر
توجهی به من نداشت و مرتب سرش تو کار خودش بود . بهش نزدیک شدم و نشون دادم که مشغول نگاه کردن به کار اون هستم و در همین حال بازو مو به بازوش مالیدم یه دفعه خودش رو کنار کشید
و یه نگاه به من کرد ، لبخندی بهش زدم و پرسیدم : معلوم شد نشتی گاز مال کجاست ؟
وقتی به صورتش نگاه کردم سرخ شده بود بیچاره معلوم بود تا حالا دستش به هیچ زنی نخورده . با کمی دستپاچگی جواب داد : نه خانم ، من پاک گیج شدم ظاهرا همه چیز مرتبه فکر می کنم از اتصالات داخلی باشه ، اون هم کار من نیست باید یه سرویس کار وسایل گازی خبر کنید
بعد با عجله دستاشو زیر شیر شست . من حوله رو دادم دستش و لبخندی بهش زدم و گفتم : آره ، ظاهرا چاره دیگه ای نیست
دستاشو خشک کرد و حوله رو داد دستم و گفت : خوب دیگه من با اجازه تون مرخص می شم
لبخندی زدم و گفتم : دوست دارید به عنوان تشکر هم که شد یه شربت براتون درست کنم ، زیاد طول نمی کشه
و بعد چشمکی بهش زدم . با عجله به سمت در رفت و در همون حال
گفت : ممنونم خانم ، دیرم شده من باید زودتر برم
دم در ایستادم با دستپاچگی داشت به سمت در حیاط می رفت
صداش کردم : آهای آقا
روش رو برگردوند طرفم و گفت : بخدا دیرم شده خانم ، نمی تونم بیشتر از این اینجا بمونم
اخمی کردم و گفتم : کفشاتون ، می خواهید با دم پایی ها برید ؟
و با دست به کفشاش که جلو در بود اشاره کردم
نگاهی به دم پایی هایی که پاش بود کرد و لبخندی زد و آمد جلو و به تندی و با دستپاچگی دم پایی ها رو در آورد و مشغول پوشیدن کفشاش شد
لبخندی زدم و گفتم : هول نشو عزیزم ، مواظب باش چپه نپوشی
وقتی کفشاشو پوشید به سمت در رفت و با عجله زد بیرون ، بس که بیچاره هول بود حتی در رو هم پشت سرش نبست
لبخندی زدم و به سمت در حیاط رفتم و در رو محکم بستم برگشتم تو خونه مانتو مو در آوردم و با رو سریم انداختم رو مبل و رفتم سمت یخچال یه لیوان آب سرد خوردم احساس می کردم شدیدا بهش احتیاج دارم
یه دفعه یاد دکتر آزمایشگاه افتادم لبخندی رو لبم نشست دویدم تو اتاق و کیفم رو برداشتم و کارت ویزیتش رو از توش در آوردم و نگاش کردم . منوچهر کریمیان دکتر علوم آزمایشگاهی ، رفتم رو مبل نشستم و شماره شو گرفتم و بی صبرانه منتظر شدم تا گوشی رو برداشت ، صداشو شناختم خودش بود پرسید : بله ، بفرمایید
– ببخشید شما دکتر کریمیان هستید ؟
– بله خانم خودم هستم بفرمایید ؟
– من همون خانمی هستم که چند روز پیش ، لطف کردید و برام اون
آزمایش قلابی رو نوشتید
خندید و گفت : بله ، شناختم . مشکل تون حل شد ؟
– آخه اگه حل می شد که با شما تماس نمی گرفتم
دوباره صدای خنده شو شنیدم و بعد پرسید : خوب من چه کاری می تونم براتون انجام بدم ؟
دیگه حوصله نداشتم یک ساعت مقدمه چینی کنم ، حوادث اخیر هم منو حسابی کلافه کرده بود . گفتم : من بچه می خوام
دوباره صدای خنده اش ولی این بار بلند تر بگوشم خورد
– من مطمئن هستم که می تونم کمک تون کنم
– کی می تونید بیایید اینجا ؟ الان می تونید بیایید ؟
با خنده گفت : با این عجله ای که دارید ممکنه دارای بچه عجول و کم طاقتی بشید و این اصلا خوب نیست
– آخه الان شوهرم خونه نیست ، اون شیفت بعد از ظهره و تا ساعت نه شب نمی یاد خونه
خندید و گفت : خونه شما نه خانم ، خونه من باید تشریف بیارید . برای خودتون هم بهتره در و همسایه ها هم متوجه آمدن من به خونه شما نشند خیلی بهتره
– خیلی خوب کی باید بیام ؟
خندید و گفت : فردا ظهر عزیزم ، وقتی که شوهرت رفت سرکار
– باشه ، می یام . خوب ممنون خداحافظ
– خوشگل خانم ، نمی خوای آدرس رو یاداشت کنی؟
خیلی سریع از کیفم کاغذ و قلم برداشتم و آدرسی که گفت یاداشت کردم
بعد پرسیدم : آقای دکتر ؟
– بله عزیزم
با کمی خجالت گفتم : شما بچه دارید ؟
خندید و گفت : آره عزیزم ، چطور ؟
– منظورم اینه که می تونید ، چطور بگم شما قادر هستید که …
دوباره خندید و صدای خنده اش منو عصبی می کرد
– خاطر جمع باش عزیزم ، من کاملا سالمم و بخوبی می تونم بچه
دارت کنم رو قول من حساب کن
و باز خندید
گوشی رو گذاشتم رو تلفن و تکیه زدم به مبل . یعنی فردا همه بدبختی ها تموم می شه و کم کم می تونم وجود بچه رو تو خودم حس کنم
روز بعد خیلی زود از خواب بیدار شدم و رفتم حمام و کمی پاهامو ماساژ دادم . تو این چند روز خیلی آبم اومده بود ، سکس زیادی پاهامو درد آورده بود . جدا از سکس با کاظم آقا و آقا یوسف که بی ثمر بود البته برای من بیچاره ، جواد هم هر شب حسابی شلوغش می کرد تا به قول خودش هر چه زودتر شکمم رو بالا بیاره افسوس که سکس اون هم مثل بقیه بی حاصل بود
بعد از رفتن جواد آژانس خبر کردم و لباس عوض کردم و بعد از آرایش و مرتب کردن موهام . کیفم رو برداشتم و رفتم تو حیاط و باشنیدن صدای زنگ در رو باز کردم و ماشین آژانس بود رفتم و نشستم تو ماشین و آدرس منوچهر رو دادم دست راننده و بعد از این که ماشین راه افتاد تکیه زدم به صندلی و رفتم تو فکر خدا کنه این یکی دیگه تو زرد از آب در نیاد و بتونم چند ماه دیگه بچه مو تو بغلم بگیرم و به همه نشونش بدم و داد بزنم این بچه منه خودم بدنیا آوردمش . تو اون شرایط محال بود که کسی به جواد شک کنه ، آخه آزمایش نشون می داد که من و اون هر دومون سالمیم
صدای راننده آژانس منو از تو خیالات شیرینم بیرون کشید : خانم رسیدیم
پولش رو دادم و کیفم رو برداشتم و کاغذ آدرس رو ازش پس گرفتم و بعد از حرکت کردن ماشین ، با کمک آدرس رفتم تا جلو در خونه . خونه شیک و بزرگی به نظر می رسید . وقتی شاسی زنگ رو فشار دادم کمی بعد صدای آشنای منوچهر تو اف اف پیچید : کیه ؟
با عجله گفتم : منم مینا
خیلی محترما نه تعارفم کرد برم تو و بعد شاسی در بازکن رو زد
در رو باز کردم و با تردید زیاد پامو گذاشتم تو حیاط و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم . فضای حیاط نسبتا بزرگ بود و دو تا ماشین تو حیاط پارک شده بود . یه خورده ترس برم داشت . خدای من نکنه یه مهمون سر زده براش اومده باشه ، نمی دونستم باید چکار کنم . حسابی ترس برم داشت . یه خورده این پا و اون پا کردم و دلم زدم به دریا و آهسته به طرف در ورودی ساختمان جلو رفتم
در این موقع در ورودی ساختمان باز شد و منوچهر با لباس راحتی شیکی که به تن داشت در آستانه در ظاهر شد . با دیدن من لبخندی زد و به استقبالم اومد و بازو مو گرفت و با خنده گفت : چقدر خوشگل شدی ، بیا بریم تو عزیزم غریبی نکن
آهسته پرسیدم : مهمون دارید ؟
لبخندی زد و گفت : مهمون که نه ، دوستام هستند . محض خاطر تو دعوتشون کردم
ایستادم و اخمی بهش کردم و گفتم : یعنی چی ؟
لبخندی زد و گفت : این دوستام همه ، سالم و قوی هستند و خیلی هم پر حرارت ، مگه بچه نمی خوای . خوب چند تا که باشیم حتما حامله خواهی شد ، و همه دردسر هات تموم می شه . نترس خوشگل خانم همه قابل اعتماد هستند با دلخوری گفتم : نه ، من نمی خوام . خواهش می کنم بهشون بگو برن
لبخندی زد و گفت : باشه عزیزم . حالا بیا تو ، اونها تازه اومدن یه پذیرایی کوچلو ازشون بکنم بعد به یه بهانه ای بهشون می گم برن
دستشو انداخت دور بازوم و منو برد داخل خونه . وارد حال پذیرایی بزرگی شدیم و دو دست مبل یه گوشه اتاق و یه میز تلوزیون بزرگ که روش یه تلوزیون و تو طبقه هاشم یه ویدئو و یه ظبط بزرگ قرار داشت کنار مبل ها و یه میز نهار خوری بزرگ و صندلی هاشم یه سمت دیگه کنار یه پاسیوی بزرگ به چشم می خورد . سه نفر که دوستای منوچهر بودن روی مبل نشسته بودن و یکی شون با دیدن من سریع کنترلی رو از رو میز برداشت و تلوزیون رو که مشغول نشون دادن یه فیلم سکسی بود رو خاموش کرد
منوچهر رو کرد به اونها و با دست به من اشاره کرد و گفت : بچه ها این هم مینا خانم دوست دختر ناز و خوشگل خودم . که درباره اش صحبت می کردم
تک تک باهام دست دادن و من لبخندی به لبام آوردم و اذهار خوشوقتی کردم و با تعارف منوچهر رفتم و روی یه مبل نشستم
منوچهر رفت طرف آشپزخونه و در همون حال گفت : الان یه دلستر خوشمزه می یارم تا با هم بخوریم ، تو آشپزخونه که بصورت اوپن بود می شد منوچهر رو که داشت شیشه های نوشابه ، همون دلستر ها رو از تو یخچال در می آورد ، می دیدم . خدا کنه بد مزه نباشه ، من تا بحال دلستر نخورده بودم و نمی دونستم مزه خوبی داره یا نه . هیچ دلم نمی خواست جلو منوچهر و دوستاش خیطی بالا بیارم
صدای منوچهر منو از افکارم بیرون کشید : عزیزم مینا ، یه لطف کن بیا کمکم کن تا نوشابه ها رو آماده کنم
من از خدا خواسته بلند شدم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم . راستش از نگاه های ناجور دوستاش به بدنم خسته شده بودم
نزدیکش که شدم لبخندی زد و گفت : مینا جون دو قالب یخ از تو یخچال بردار و بریزش تو این پارچ تا من نوشابه ها رو باز کنم
از تو یخچال دو قالب یخ در آوردم ، خیلی بامزه بود قالب ها پر از تیکه های
کوچک یخ به شکل قلب بود ، تیکه های یخ رو با کشیدن دسته قالب از هم جدا کردم و خالی شون کردم تو پارچ روی میز و به منوچهر که مشغول باز کردن در قوطی نوشابه ها بود نگاه کردم . یکی از قوطی ها رو برداشتم و نگاهی به دور وبرش کردم هیچ کلمه فارسی و یا عربی که بتونم بخونمش روش دیده نمی شد و به انگلیسی و یا یه زبون دیگه روش نوشته هایی به چشم می خورد
مشغول ریختن نوشابه ها تو پارچ شدم . منوچهر با خنده گفت : تا بحال از این دلستر ها خوردی ؟
راستش اسمش واسم آشنا بود ولی تا بحال نخورده بودم . لبخندی زدم و
گفتم : اسمشو شنیده بودم ولی تا بحال نخوردم
لبخندی زد و گفت : یه نوشابه مقوی و عالی واسه کلاس بالا هاست ، همه کس بخاطر گرونیش ازش استفاده نمی کنند
موقع خالی کردن قوطی نوشابه ها تو پارچ بوی تندی بلند شد ، کمی سرم رو عقب گرفتم و آهی کشیدم . منوچهر نگاهی به قیافه من کرد و با خنده گفت : این چی قیافه ایه به خودت گرفتی دختر؟
سپس آهسته ادامه داد : یه خورده سنگین باش ، دوستام فکر نکنند که تا حالا این جور چیزها نخوردی ، یه خورده افت داره برات
کمی خجالت کشیدم و بزور لبخندی زدم و گفتم : باشه ، سعی می کنم
یه سینی از تو کابینت برداشت و چند لیوان توش گذاشت و گفت : تو رو
خدا جلو دوستام آبرو مو حفظ کنی ، من کلی از کمالات و کلاس تو تعریف کردم

سپس بروم لبخندی زد و گفت : بیا بریم ، ممنون که کمکم کردی
رفتیم تو حال و من نشستم رو مبل و منوچهر هم لیوانهای تو سینی رو پر کرد و بعد به همه تعارف کرد . من هم یه لیوان برداشتم و گذاشتم جلوم رو میز
منوچهر لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم ، بفرمایید گرم نشه
دوستای منوچهر لیوان ها شون رو برداشتن و با یکی دوبار سر کشیدن لیوان هاشون رو خالی کردن و گذاشتن رو میز ، منم لیوانم رو برداشتم و سعی کردم کم نیارم و چند قورت سریع خوردم ، یه دفعه حالم بد شد عجب طعم تند و مسخره ای داشت . با همه سعیی که کردم تا خونسردی مو حفظ کنم ولی نتونستم . آهی کشیدم و در حالی که صورتم رو گر گرفته بود . آخرین جرعه ای که هنوز تو دهنم بود بزور قورتش دادم و لیوانم رو که نصفه شده بود گذاشتم رو میز
منوچهر کنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونه ام و آهسته گفت : چی شد مینا جون ؟
یکی از دوستاش با خنده مسخره ای گفت : مینا خانم ظاهرا تا حالا دلستر نخورده ، یه نوشیدنی سبک و ساده براشون بیار منوچ جان ، مثل شربت آبلیمو و یا یه لیوان چایی براشون بهتره
منوچهر اخمی کرد و بهش نگاهی انداخت و گفت : اشتباه می کنید حسین آقا ، مینا تو خونه شون حداقل روزی سه چهار شیشه دلستر می خوره ، فکر می کنی مینا بچه است که جلوش چایی بزارم
سپس لبخندی زد و لیوانم رو دوباره پر کرد و گرفت جلوم
و با نگاهی که التماس درش موج می زد ، آهسته بهم گفت : تو رو خدا مینا یه نفس بخور ، بزار حالشون گرفته بشه و نفساشون بند بیاد خدایش حرفی که دوستش حسین گفته بود خیلی برام گرون تموم شد و حسابی دلخورم کرد ، با خودم گفتم بهتره یه ضرب شست بهشون نشون بدم . همه قدرت و اعتماد بنفسی که در خودم سراغ داشتم رو جمع کردم و لیوان رو گرفتم و به دهان بردم . شروع کردم به نوشیدن می دونستم که باید یه نفس بخورم و گرنه امکان نداشت یه ذره یه ذره بتونم اون زهر مار رو بخورم . وقتی لیوانم تموم شد اون رو گذاشتم رو میز و پارچ رو گرفتم دستم و دوباره لیوانم رو پر کردم . اول منوچهر و بعد بقیه شروع کردن به کف زدن و هورا کشیدن ، حسابی جو منو گرفت و لیوان رو به دهان بردم و به تندی همه شو دادم پایین . حس کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم ، در حالی که لیوانم رو روی میز می گذاشتم بادست دیگم که رو پام بود پامو محکم چنگ زدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم . به مبل تکیه زدم و به منوچهر و دوستاش نگاهی انداختم همه از کارم شگفت زده شده بودن و لبخند مرموزی رو لب های منوچهر نقش بست . سرم داغ شده بود و حس کردم همه بدنم داغ شده . منوچهر روسریم رو باز کرد و با خنده گفت : راحت باش عزیزم خودت رو سبک کن هوا خیلی گرمه
خواست دکمه های مانتو مو باز کنه که مانعش شدم و اون هم اصرار نکرد و مشغول صحبت با دوستاش شد . در خصوص مسائل کاری صحبت می کردن و من هیچی از اونها نمی فهمیدم . نیم ساعتی که گذشت عرق از سر و صورتم راه افتاد و منو مجبور می کرد هر چند دقیقه ای با دست دونه های عرق رو از رو صورتم پاک کنم . از حرارت زیاد دلم می خواست مانتو مو در بیارم ولی روم نمی شد . با هر بد بختی که بود یه نیم ساعتی دیگه خودم رو جمع و جور کردم ، آه خدا چرا مهمون های عوضی شو دک نمی کنه برن
نگاهی به منو چهر انداختم ، خیلی خونسرد مشغول صحبت با دوستاش بود
کمی که گذشت ، سرم گیج رفت . نگاهی به میز انداختم میز داشت برای خودش پیچ و تاب می خورد و شکل های عجیبی به خودش می گرفت بی اختیار خنده ام گرفت . منوچهر و بقیه متوجه من شدن ، منوچهر دستم رو گرفت و گفت : پاشو لباس ها تو در بیار ، خیلی عرق کردی . یه خورده هم آب به سر و صورتت بزن تا سر حال بشی
بزور خودم رو از رو مبل بلند کردم و به طرف آشپزخونه رفتم تا یه آبی به خودم بزنم ، ولی سرم گیج رفت و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو میز
منوچهر به تندی زیر بغلم رو گرفت و منو سر جام نشوند و در حالی که لبخند می زد مشغول باز کردن دگمه های مانتوم شد . اصلا دستم جلو نمی رفت که مانعش بشم . مانتو مو از تنم در آورد و مشغول باز کردن دگمه های پیرهنم شد . لبخندی زدم وگفتم : تند نرو ، به این دوستای پر روت بگو برن دیگه
احساس می کردم مست شدم و حرفام یه جورایی طبیعی نبود
وقتی که منوچهر پیرهنم رو در آورد و دست شو به سینه هام گرفت و مشغول مالیدنش شد . دستشو گرفتم و با لحن عجیبی گفتم : اوه ، داغ شدم . ولم کن ، ببین دوستات دارن ما رو نیگا می کنن
منوچهر نگاهی به دوستاش انداخت و با لبخند گفت : راست می گه دیگه چرا نگاه می کنید ، پاشید مشغول شید
تو نیمه خماری متوجه شدم دارن لباساشون رو در می یارن ، منوچهر هم بعد یه گاز کوچولو که به سینه ام زد بلند شد و لباساشو در آورد
اخمی کردم و گفتم : چرا همه دارید لخت می شید ، هوا اینقدر گرمه ؟ یا همه شما خول شدید ؟ آره ؟
حسین آمد سمت من و کیر شو از تو شورتش که تنها چیزی بود که تن او و بقیه بود ، در آورد و کیر شو چسبوند به لبام و با خنده گفت : ما همه آماده شدیم تا واست بچه درست کنیم خوشگله
شلیک خنده اون و بقیه تو حال پیچید ، اخمی کردم و رو کردم به منوچهر و گفتم : بیا این دوست های بی تربیتت رو ببر بیرون ، مگه من چند تا بچه می خوام ؟ ، یه دونه هم باشه بسمه و دی …… و
کیر حسین با فشار تو دهنم رفت و بقیه حرفم رو ناتمام گذاشت ، یه خورده زور زدم تا کیر کلفتش رو از تو عمق دهنم بکشم بیرون ، ولی حالشو نداشتم و یا زورم نمی رسید دستم رو تکون بدم ، نمی دونم
منوچهر بین پام نشست و شورتم رو گرفت و از پام کشید بیرون و پاهامو با دستاش بالا گرفت و لباشو گذاشت رو کسم . یه خورده که بوسید حس خوبی بهم دست داد و با حوصله بیشتری به کیر حسین که تو دهنم بود مک زدم ، حسین سرم رو تو دستاش گرفت و به تندی و با خشونت مشغول تلم زدن کیرش تو دهانم شد ، کمی بعد دوستای دیگه شم اومدن جلو و مشغول ور رفتن به پاهام و سینه هام شدن ، یکی شون سوتینم رو باز کرد و انداخت کنار وچنان سینه هامو تو دهنش فشار میداد که نزدیک بود از درد جیغ بکشم . حسابی داشت بهم مزه می داد تا حالا این همه آدم با کیر های شق شده دور وبرم ندیده بودم
در این موقع یه مایع لزج و بد مزه ای از کیر یکی از دوستای منوچهر که تو دهنم تلم می زد ، خارج شد و تو دهانم ریخت . کیر شو بزور با دست از دهانم در آوردم و
گفتم : احمق جون ، آب تو نریز تو دهنم . مگه تا حالا شنیدی که زنی از دهن حامله بشه . باید تو کسم بریزی . نکنه فکر کردی من این همه راه اومدم تا آب کیر بد مزه و مسخره تو بخورم و برم ؟
منوچهر و بقیه با صدای بلند خندیدند و منوچهر رو کرد به اونی که کیرشو تو دهنم حرکت می داد و گفت : محمد بریز تو کسش ، باید کس شو آب یاری کنی الاغ ، راست می گه دیگه
محمد لبخندی زد و گفت : ترشح کیرم بود بابا ، یه خورده تحمل کنید . من کارم رو بلدم
منوچهر انگشتشو از تو کسم کشید بیرون و آمد طرفم و محمد رو عقب کشید و کیر خود شو با فشار فرو کرد تو دهنم ، و محمد هم لبخندی زد و رفت سراغ کسم
نیم ساعتی نوبتی جاهاشون رو عوض می کردند تا بقول خودشون که گاهی با هم حرف می زدن از کس و دهنم همه استفاده کنند نمی دونم چند بار آبم اومده بود ، فقط از هوله ای که زیرم روی مبل گذاشته بودن ، حدس زدم احتمالا حسابی کسم آب انداخته و راه افتاده بیرون
داشت خوابم می برد ولی سعی کردم خودم رو بیدار نگه دارم تا یه موقع آب کیراشون رو حیف و میل نکنند و هدرش ندن و از کسم یادشون نره
منوچهر طاق باز روی فرش دراز کشید و گفت : بیا مینا جون ، بیا عزیزم ،
بشین رو کیرم و اولین کیر رو بکن تو کس خوشگلت ، همه کیرم مال تو
با این حرف دورم رو خالی کردن و کیر محمد و اون یکی دیگه دوست منوچهر که اسمشو نمی دونستم و مرتب مثل سرما خورده ها فش فش می کرد ، هر دو کیر هاشون رو از دهانم کشیدن بیرون و یه نفس راحت کشیدم و حسین هم زبون و انگشت شو از تو کسم کشید بیرون و بلند شد ، منتظر شدن که من برم سمت منوچهر ، یه خورده زور زدم و سر پا ایستادم ولی سرم گیج خورد و روی زمین نشستم و در حالی که لبخند می زدم مثل بچه ها ، چهار دست پایی رفتم طرف منوچهر و پامو بلند کردم و خودم رو کشیدم رو شکم منوچهر. کمی خودم رو عقب دادم و سعی کردم با دستم کیر شق شده و کلفتش رو به سوراخ کسم فرو کنم
ولی نمی شد ، یعنی سوراخ کسم هی این ور واون ور می رفت . خنده ام گرفته بود . محمد جلو آمد و کیر منوچهر رو گرفت و فشارش داد تو کسم و منوچهر هم در حالی که آه می کشید کمرم رو گرفت و منو بروی کیرش فشارداد . دردم گرفت ولی نا نداشتم آخ و اوخ کنم . دلم می خواست در همون حال که کیر کلفت منوچهر تو کسم ول می زد ، خم بشم رو شکم منوچهر و سرم رو بزارم رو سینه اش و بگیرم بخوابم
دست های محمد از پشت آمد رو سینه هام و منو کمی از رو سینه های منوچهر بلند کرد و نشست وسط پای منوچهر ، و یه تف انداخت رو کونم ، خیلی بدم اومد ، اصلا قیافه اش تابلو بود لات و بی نزاکته و …..آخ ..وای
وقتی کیر شو فرو کرد تو کونم ، یهو چشام از خماری در اومد و تقریبا داد زدم : یواش تر حیون ، کثافت پشتم پاره شد
محمد که گذاشته بود تو کونم و دستاش رو سینه هام بود و فشار شون می داد ، خنده ای کرد و دوباره یه فشار دیگه به کیرش داد و منو به طرف خودش کشید . با این کارش کیرش بیشتر بهم فرو رفت ، منوچهر هم که مطمئن شد کیر محمد تو کونم قرار گرفته دوباره مشغول تلم زدن تو کسم شد . راستش خیلی خوشم می یومد از این که دو تا کیر داشت بهم فرو می رفت ، احساس شیرینی داشتم ، تجربه ای که تا به حال نداشتم . در این موقع حسین آمد و کنار ما پهلو سرم ایستاد و موهامو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند و کیر شو فرو برد تو دهنم . اون یارو فش فشی هم اومد طرف دیگه ام ایستاد و دستشو زیر کیرش گرفت و اون رو می مالید و منتظر شد نوبتش بشه تا کیر شو بکنه تو دهانم ، از بس که با تلم زدن ها شون منو بالا پایین کرده بودن کم مونده بود پس بیارم . چشام داشت دو دو می زد سرم رو تکون دادم و بزور کیر حسین رو از دهانم کشیدم بیرون و با بی حالی رو به منوچهر که زیر من دراز کشیده بود و از شدت تلم زدن تو کسم حسابی عرق کرده بود ، کردم و با بی حوصله گی گفتم : بگو تو دهانم نکنند دارم ، پس می یارم
منوچهر لبخندی زد و گفت : چی رو تو دهنت نکنن ، عزیزم ؟
اشاره به کیر حسین و اون فش فشیه که مرتب بصورتم مالیده می شدن و منتظر بودن برن تو دهنم ، کردم و با خنده گفتم : اینها رو می گم دیگه
منوچهر با خنده رو کرد به حسین و گفت : اذیتش نکنید بابا ، بزارید یه خورده نفس تازه کنه
حسین رفت طرف محمد و گفت : پاشو دیگه ، کون شو پاره کردی . بزار یه چیزی هم به ما بماسه
محمد غور غور کنان کیر شو از کونم کشید بیرون و بلند شد کنار صورتم ایستاد و حسین پشتم زانو زد و جای محمد رو گرفت و کیر شو فشار داد تو کونم ، نمی دونم چرا ، ولی درد زیادی حس نمی کردم . بیشتر دوست داشتم بخوابم . یه دفعه از بو و طعم بد کیر محمد که تو دهنم فرو کرده بود حالم بد شد . سعی کردم کیر شو از دهنم بکشم بیرون که با دستای لهورش سرم رو گرفت و به کیرش فشار داد . حس کردم کیرش داره از گلوم می ره پایین ، یهو عقم گرفت و بالا آوردم . کیر شو کشید بیرون و سریع پارچ نوشابه ها رو گرفت زیر دهنم . کمی از مایعی که پس آورده بودم ریخت رو شکم و سینه های منوچهر . سرم گیج می رفت و دیگه حال خودم رو نمی فهمیدم افتادم رو شکم منوچهر و چشامو بستم ، راستش اصلا نمی تونستم چشامو باز نگه دارم . منو کنار کشیدن و صدای منوچهر رو شنیدم که به محمد و بقیه نق می زد و بعد از اونها خواست کمک کنند منو ببرن حمام
از آب نسبتا سردی که تو تنم می ریخت یهو چشام مو باز کردم . یه خورده سر درد داشتم ولی حواسم یه خورده سر جاش اومد نگاهی به خودم و اون چهار مرد لخت که دور و برم بودن و هر کدوم یه جامو می مالیدن کردم و بعد به منوچهر خیره شدم و با دلخوری در حالی که انگشت محمد رو از تو کونم می کشیدم بیرون ، بهش
گفتم : منوچهر تو رو خدا مگه قرار نبود دوستات رو بگی برن ؟ اینها چرا چسبیدن بهم
منوچهر لبخندی زد و گفت : راستش مینا جون می خواستم مطمئن بشم که دست خالی از اینجا نمی ری ، این بود که از دوستام خواستم کمکم کنند تا یه بچه خوشگل تو رحمت بکاریم ، نترس چیزی نیست . ببینم پسر دوست داری یا دختر ؟
نگاهی به محمد که سعی می کرد کیرشو تو کسم فرو کنه کردم و با دلخوری
گفتم : فرقی نمی کنه ، فقط کاش تو تنها بودی
محمد که فکر کنم از همه شون رذل تر و نکبت تر بود دستاشو دور کونم حلقه کرد و محکم منو به سمت خودش کشید و کیر شو فشار داد تو کسم منوچهر هم رفت پشت سرم و کمی کمرم رو خم کرد و محمد هم دست از تلم زدنش برداشت تا منوچهر بتونه کیر شو تو کونم فرو کنه ، و با فشار تندی که داد کیرش فرو رفت تو کونم و من که حسابی دردم گرفته بود خواستم خودم رو جلو بکشم تا کیرش بیاد بیرون ولی محمد که مطمئن شده بود کیر منوچهر تو کونم رفته با خشونت منو به منوچهر فشار داد و دو تایی مشغول تلم زدن شدن پاهام به شدت درد می کرد نمی تونستم خودم رو سرپا نگه دارم اگه اون دو تا منو بغل نکرده بودن حتما می یافتادم زمین چند دقیقه ای که تلم زدن . آهسته گفتم : منوچهر خسته شدم بزار دراز بکشم ، پاهام درد گرفت
اون فش فشی که داشت سینه ها مو می مالید کف حمام دراز کشید و با خنده
گفت : بیا رو من دراز بکش عزیزم
محمد و منوچهر هم که گویا خودشون هم از سر پا ایستادن خسته شده بودن ، کیر راشون رو در آوردن و منو به سمت اون فش فشی بردن و کمکم کردن که روی کیرش جابجا بشم و کیرشو کرد تو کسم و محمد رفت طرف پشتم که منوچهر جلو شو گرفت و خودش نشست پشتم و کیر شو فرو کرد تو کونم . دستامو گرفتم رو سینه های فش فشی و در حالی که تو تلم زدن های اونها بالا پایین می شدم ، لبخندی زدم و گفتم : اسمت چیه ؟
لبخندی زدو گفت : چیه خوب می کنمت ، حال کردی آره ؟
سری تکون دادم و گفتم : نه بابا ، خیالات ورت نداره ، آخه فقط اسم تو رو یاد نگرفتم
خندید و گفت :‌ رضا ، اسم پسر تو هم بزار رضا . باور کن نطفه من رد خور نداره تا حالا نشده کس کسی رو آب یاری کنم و بچه دار نشه
لبخندی زدم و گفتم : شاید ، دختر باشه
لبخندی زد و گفت : نترس ، پسره
نمی دونم چرا از حرف زدن باهاش خوشم اومد . کمی کسم رو دور کیرش چرخوندم ، فهمید که دارم بهش حال می دم ، دستاشو به سینه هام گرفت و در حالی که اونها رو می مالید با خنده گفت : جون ، قربون کس نازت بشم که ، اینقده به کیرم حال می ده
حسین ، منوچهر رو کشید عقب و خودش نشست و کیر شو فرو کرد تو کونم و منوچهر هم اومد کنارم و خواست کیر شو تو دهنم کنه که با عصبانیت داد زدم : ‌احمق حداقل بشورش
با خنده رفت و کیر شو زیر دوش شست و آمد طرفم و کیر شو فرو کرد تو دهنم . کمی بعد از تلم های تندی که رضا تو کسم زد برای چندمین بار ارگاسم شدم و از شالاپ و شلوپی که تو کسم راه افتاده بود معلوم بود که اون تو چی خبره . رضا چند حرکت تند دیگه به کیرش داد و یک باره حس کردم آبش تو کسم ریخت کمی صبر کردم تا همه آبش بیاد و بعد به تندی حسین رو عقب هول دادم و کیرش از تو کونم افتاد بیرون و بعد از رو کیر رضا بلند شدم و سریع طاق باز کف حمام دراز کشیدم
حسین که از هول دادن من افتاده بود کف حمام ، بلند شد و در حالی که عصبانیت از چهره اخموش پیدا بود . پرسید : مگه دیوانه شدی دختر ؟ چرا منو هول دادی ؟
لبخندی زدم و گفتم : آخه تو اون حالت نشسته همه آب های رضا می ریخت بیرون
نشست وسط پام و پاهامو گذاشت رو شونش و کیر شو با فشار کرد تو کونم . حسابی دردم اومد ، شاید بخاطر وضعیت جدید ، کیرش بیشتر فرو رفته بود ، بهر حال خیلی دردم گرفت . وقتی مشغول تلم زدن شد . نگاهی به رضا که همونطوری کف حمام ولو شده بود ، کردم و لبخندی به لبم نشست . نگاهی به منوچهر و محمد که داشتن به من نگاه می کردن و با کیراشون جلق می زدن کردم و گفتم : هول نزنید ، یه موقع آب تون نیاد ؟
منوچهر خندید و گفت : نترس ، حرومش نمی کنم ، همه شو تو کست می ریزم . سپس کنار سرم نشست و کیر شو فرو کرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد محمد هم نشست پهلوم و کیر شو رو سینه هام می کشید و سینه هامو می مالید
چند حرکت تند که بهم وارد شد . فهمیدم حسین هم داره ارضا می شه کیر منوچهر رو در آوردم و سرم رو کمی بلند کردم تا حسین رو ببینم ، خیلی دوست داشتم چهره خمار و بی حال کسی رو که منو می گایید ، موقعی که آبش رو می آوردم ببینم حسین کمی ناله کرد و بعد حرکت آب شو که تو کسم با فشار خالی می شد حس کردم از فشار و شدت آبش تو کسم با اندک مالشی که با دستم به کسم دادم آبم اومد و باز هم اورگاسم شدم
حسین همون طور که کیرش تو بود روی سینه هام افتاد و مشغول خوردن سینه هام شد . منوچهر تندی حسین رو هول داد کنار و نشست بین پاهام و من هم تند پاهامو گذاشتم رو شونه هاش و کمی خودم رو به طرفش کشیدم . کیرشو فرو کرد تو کسم . و با فشار دادش تو ، دیگه اصلا دردم نمی یومد با اونهمه آبی که تو اون استخر جمع شده بود دیگه درد بی معنی شده بود . کمی که تلم زد چند ضربه محکم با کیرش تو کسم زد وبی حرکت شد و لباشو گذاشت رو لبام و مشغول بوسیدن لبام شد . نفهمیدم آبش اومد یا نه . با دستام سرشو از رو صورتم عقب زدم و به چشمای خمارش نگاه کردم و پرسیدم : آبت اومد ؟
لبخندی زد و گفت :‌ آره ، خیلی هم اومد اخمی کردم و گفتم : من که نفهمیدم ؟
خندید و گفت : چکار کنم باور کنی اومده ، شاید وقتی بچه ات دنیا اومد و دیدی شکل منه باور کنی . آب من اومده
محمد به تندی رو کرد به منوچهر و گفت : پاشو دیگه رضا دارم می یام
منوچهر کیر شو کشید بیرون و نشست کنار دیوار و تکیه زد به دیوار حمام و با لبخند منو نگاه کرد . خواستم بهش لبخند بزنم که از فشار ناگهانی کیر محمد که از همه کلفت تر و بزرگتر بود تو کسم ، دادم در اومد و با عصبانیت نگاهش کردم . خیلی کیر کلفت و درازی داشت وقتی تا ته می کرد تو سر کیرش به یه جاهایی اون تو می خورد که دردم می یومد و اون هم که مثل وحشی ها آنقدر به کیرش فشار می آورد که شاید بتونه تخم هاشو هم جا کنه تو کسم
گفتم : اینقدر فشار نده تو ، آخرش که می رسه ، دردم می یاد
اصلا گوشش بدهکار حرفام نبود و تند و تند مشغول تلم زدن شد و در همون حال سعی کرد تا دو تا از انگشتاشو تو کونم فرو کنه . خیلی زور زدم که با دستم دستشو عقب بزنم ولی اون زورش بیشتر بود کمی که زور زدیم خنده ام گرفت و اون تو یه فرصت دو انگشتشو فرو کرد تو کونم ، درد وحشتناکی بهم دست داد فکر کنم ناخون های بلند و واموندش فرو رفته بود به بغل های سوراخ کونم . خلاصه خیلی زیاد دردم گرفت و نا خوداگاه داد زدم : کثافت بی شعور بکش بیرون دستتو ، ناخونات فرو می ره بهم
هنوز حرفم تموم نشده بود که نعره ای کشید و چند ضربه تند به کسم زد و بعد چند تکون به خودش داد و در این حال حرکت آب داغش رو تو کسم حس کردم با دستام بازو های کلفتش رو گرفتم و کمی اون ها رو مالیدم و پرسیدم :‌ آبت اومد نه ؟
لبخندی زد و گفت : ‌آره خوشگل
کمی کسم رو به کیرش فشاردادم و در حالی که کسمو به کیرش چرخ می دادم گفتم : چقدر داغ و خوشمزه بود
لبخندی زد و کیر شو از کسم بیرون کشید و خودشو به طرفم کشید و کیر شو فرو کرد تو دهنم . دور کیرش حسابی با آب منی خودش و بقیه سفید شده بود و وقتی اون رو تو دهنم فرو کرد طعم عجیب غریبی تو دهنم پیچید نمی تونستم مقاومت کنم و به ناچار مشغول لیسیدن و مکیدن کیرش شدم . وقتی رضایت داد و از روم بلند شد نگاهی به کسم کرد و با خنده گفت : چه آبی ازت می یاد بیرون ، فکر کنم چهار قلو حامله بشی
ناخوداگاه دستم رو روی کسم گرفتم تا آب هاش نیاد بیرون و با این کارم شلیک خنده اونها تو حموم پیچید . چون خیلی بی حال بودم . با دست پاهامو مالیدم ، بد جوری درد گرفته بود رضا نشست کنارم و کیر شو به طرف دهانم گرفت . اخمی کردم و گفتم : بسه دیگه برو کنار
لبخندی زدو گفت : خیلی داره آبم می یاد یه خورده برام ساک بزن
کمی کیر شو ساک زدم و تو حال خودم بودم که یه دفعه حرکت مایعی تند و پر فشار رو تو دهنم حس کردم یه خورده از اون آب رو که به ته گلوم خورده بود قورت دادم از بوی بد و تندش معلوم بود داره تو دهنم می شاشه . صدای خنده اونها این بار حسابی آزارم می داد شاید اگه روی بدنم می شاشید بدم نمی یومد ولی تو دهنم رو دوست نداشتم با تندی کیر شو از دهنم کشیدم بیرون . منوچهر به سرعت سرم رو گرفت و رضا سر کیر شو به سمت صورت و دهنم گرفت و در حالی که سعی می کرد با انگشت دهنم رو باز کنه . من چشام و دهنم رو محکم بسته بودم و مرتب سعی می کردم سرم رو تکون بدم . کمی که سر کیر شو به طرف سینه هام گرفت و روی سینه هام شاشید . با تموم شدن ادرارش لبخندی زد و یه کنار ایستاد و با خنده منو نگاه کرد . منوچهر که سرم رو نگه داشته بود رو کرد به بقیه و گفت : دیگه کسی نمی خواد بشاشه روش ، حال می ده ها ؟
محمد جلو آمد و سر کیر شو به طرف صورتم گرفت و کمی که زور زد ادرارش اومد . بلافاصله چشام و لبام رو محکم بستم ، حرکت موج شاش شو رو صورتم حس کردم و بعد روی سینه هام شاشید و قتی که حس کردم که دیگه شاش کردنش تموم شده ، نگاهی به منوچهر انداختم و با ناراحتی گفتم : ولم کن دیگه ، بزار خودمو بشورم

منوچهر سرم رو رها کرد و کیر شو گرفت دستش و یه خورده بهش ور رفت و وقتی که تونست ادرارش رو بیاره ، سر کیرشو گرفت سمت شکم و کسم مشغول شاشیدن شد و با خنده گفت : بچرخ ، می خوام کمی هم رو کونت بشاشم . چرخی به خودم دادم و پشتم رو بهش کردم در حالی که با دستام کونم رو از هم باز می کردم کونم رو به طرفش دادم . وقتی روی کونم و مخصوصا رو سوراخ کون می شاشید و داغی ادرارش ، لذت فراوانی بهم می داد . وقتی کارش تموم شد . نگاهی به بهش کردم و لبخندی زدم و بهش گفتم : دیگه همه جور آبت اومد نه ؟ اجازه هست خودم رو بشورم بعد رو کردم به حسین و گفتم : ‌ببینم تو شاشت نمی یاد ، اگه داری پاشو خجالت نکش
لبخندی زد و گفت : فکر نمی کنم داشته باشم ، ولی اگه دوست داشته باشی یه امتحانی می کنم
لبخندی زدم و گفتم : ‌ده پاشو دیگه ، می خوای بیام نازش کنم
نزدیکم شد ، من کونم رو به سمتش دادم و کمی خم شدم و کونم رو با دستام تا جایی که می شد از هم باز کردم . بغل کونم زانو زد و مشغول ور رفتن به کیرش شد . چند دقیقه که گذشت ، داشت حوصله ام سر می رفت
که حرکت شاش شو روی کونم حس کردم با دستاش سوراخ کونم رو از هم باز می کرد و می مالیدش و مثل اینکه داشت کونم رو زیر آب ادرارش می شست . آنقدر لذت می بردم که نمی تونم بیان کنم . وقتی که کارش تموم شد و رفت عقب با خنده در حالی که کسم رو می مالیدم رو کردم به هشون و گفتم : شما ها دوست ندارید رو بدنتون ادرار کنم . آخه منم حسابی ادرارم گرفته
با خنده روی کف حمام دراز کشیدن و من رفتم طرف اولین نفر که رضا بود و خواستم رو کیرش قرار بگیرم که دیدم نمی تونم تعادلم رو حفظ کنم . نزدیک بود بخورم زمین که منوچهر سریع اومد طرفم و کمکم کرد و زیر بغلم رو گرفت . روی کیر رضا که قرار گرفتم اجازه دادم شاشم بیاد . و با حرکت انگشتم رو آلتم سعی می کردم شاشم رو کیر رضا بریزه . وبعد با کمک منوچهر رفتم طرف حسین و کمی هم رو کیرش شاشیدم . وقتی که به محمد رسیدم عمدا کمی خودم رو جلو تر دادم و روی صورتش نشستم و همه شاشم رو روی صورتش خالی کردم . دلم می خواست اینطوری حالش رو بگیرم که با تعجب دیدم بد جنس داره می خنده و کیر شو می ماله
سری تکون دادم و با خنده گفتم : خوشت اومد ، خاک بر سرت . باید جونت در بیاد و عصبانی باشی الاغ جون
خندید و گفت : نمی دونی چه حالی داد ، انگار یه بار کس و کونت رو با هم گاییده باشم
لبخندی زدم و خودم رو به طرف دوش کشیدم . منوچهر همچنان زیر بغلم رو گرفته بود . گفتم : ولم کن بابا، در که نمی رم . چسبیدی به من
لبخندی زد و گفت : ولت کنم می خوری زمین عزیزم
دستاشو کنار زدم و از بغلش زدم بیرون هنوز یه قدم نرفته بودم که ولو شدم . منوچهر منو تو بغلش گرفت ، با خنده پرسیدم : من چم شده ؟
لبخند خوشگلی زد و گفت : مستی عزیزم ، هنوز مستی . اون نوشابه ها که شیر شدی و خوردی دلستر نبود عزیزم مشروب بود
اخمی کردم و گفتم : وای خدا جون ، حالا چطوری برم خونه . تو با من می یای
لبخندی زد و شیر دوش رو باز کرد و کمی که آب رو سرد کرد . و منو ماساژ داد . حسابی حالم جا اومد . همگی مشغول مالیدن و ماساژ دادنم شدن . خیلی مزه می داد چند تا مرد با کیر های نیمه برافراشته دورم رو گرفته بودن و هر کدوم یه جایی مو می مالید و ماساژ می داد ، آنقدر خوشم آمد که یه بار دیگه به ارگاسم رسیدم
چند دقیقه بعد حسابی حال اومدم و آب سرد کار خودشو کرد و تقریبا مستی از سرم پرید و تونستم رو پای خودم از حموم بیام بیرون
تازه موقعیت خودم رو درک کردم به تندی لباسامو پوشیدم و نگاهی به ساعتم انداختم ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود . باید سریع می رفتم خونه و یه فکری برای شام می کردم . می دونستم که اگه کمی منتظر بمونم و اونها بیان بیرون تا یه بار دیگه با من حال نکنن اجازه نمی دادن برم . برای همین سریع خودم رو مرتب کردم و به تندی از خونه زدم بیرون دو سه ماهی که گذشت از رو حالات و روحیه ام من و همه اطرافیانم متوجه شدن حامله هستم . از همه بیشتر من ذوق می کردم
چند باری تو مهمونی های مختلف یوسف بهم پیله شد که اجازه بدم یه حالی بقول خودش باهام بکنه ، ولی من دیگه محلش نمی دادم و آنقدر تند و خشن باهاش تا کردم که دیگه هوای کس و کون من حسابی از سرش رفت و فهمید . چیزی از من بهش نمی ماسه
بچه که بدنیا آمد پسر بود . جواد اسم شو گذاشت امید و من هم مخالفت نکردم . اصلا مهم نبود که اسمش چیه ، فقط مهم بود که حالا یه پسر خوشگل داشتم و از همه مهمتر جواد رو داشتم
یه روز نزدیک غروب که رفته بودم خرید ، موقع برگشتن کنار خیابون منتظر ماشین بودم که یه ماشین جلو پام ترمز کرد سرم رو خم کردم که مسیر رو بگم که از دیدن منوچهر تو ماشین خشکم زد . لبخندی زد و در رو برام باز کرد.
اول می خواستم سوار نشم ولی ترسیدم سر لج بیافته و کار دستم بده ، آهسته نشستم تو ماشین . ماشین رو به حرکت در آورد و نگاهی به من و امید که تو بغلم بود و پلاستیک خرید هام کرد و با خنده گفت : فکر می کنی مال کی باشه ؟ من ؟ و یا یکی از دوستام ؟
خیلی خجالت کشیدم با ناراحتی رو کردم بهش و گفتم : آقا منوچهر من از شما ممنونم که کمکم کردید و هیچ اهمیتی نمی دم پدر این بچه کی باشه مهم اینه که من و شوهرم دوستش داریم و من هم جواد رو دارم . حالا لطف کنید و دیگه منو فراموش کنید و بزارید زندگی مو بکنم
لبخندی زد و گفت : من که حرفی ندارم می دونی فردا یه پارتی دوستانه و مجردی داریم . نتونستم کسی رو پیدا کنم که یه حالی به ما بده و بزم ما رو گرم کنه . یه لطفی بکن و فردا بیا خونه و یه حال کوچولو بهمون بده . تازه مگه دوست نداری یه پسر خوشگل هم داشته باشی تا جنست جور بشه
با ناراحتی گفتم : اولا بچه ام پسره و دختر نیست و در ثانی من همین یه بچه برام کافیه . حالا لطف کن نگه دار تا پیاده بشم
لبخندی زد و گفت : جدی ؟ این پسره . فکر می کردم دختره . خوب فرقی هم نمی کنه یه دختر کم داری
با عصبانیت گفتم :‌ نه ، نمی خوام
اخمی کرد و گفت : دیگه داری خیلی ناز می کنی ، جنده بازی رو بزار کنار فردا منتظرتم . اگه نیای ممکنه نتیجه آزمایش واقعی رو واسه شوهرت بفرستم اداره ، برات خیلی بد می شه ها
دلم هوری ریخت پایین . همه زندگی قشنگم داشت بهم می ریخت با دلخوری
گفتم : تو اینقدر پست نیستی ؟
لبخندی زد و گفت : معلومه که نیستم ، حالا یه فردا ، ما رو بساز دیگه مزاحمت نمی شم . قول می دم
اخمی کردم و گفتم : قول می دی ؟
لبخندی زد و گفت :‌ بله قول می دم
هیچ چاره ای جز قبول کردن نداشتم ، با دلخوری گفتم :‌ بیا خونه ما ، من خونت نمی یام ، فقط به تو حال می دم و اون هم یه بار دیگه و دیگه همه چیز باید تموم بشه
لبخندی زد و گفت : باشه . حالا خونه کجاست ، هم می رسونمت و هم باید یاد بگیرم تا فردا بیام دیگه
با راهنمایی من به خونه رسیدیم . داشتم پیاده می شدم که یه دفعه متوجه ماشین جواد شدم که داشت به ما نزدیک می شد ، با دستپاچگی گفتم : برو زود برو شوهرم داره می یاد . تو رو خدا زود برو
لبخندی زد و گفت : شوهرت کی باید بره سر کار ؟
اخمی کردم و گفتم :‌ شب کاره ساعت نه شب باید سر کارش باشه ، حالا برو گمشو دیگه بعد به تندی رفتم سمت در و در حیاط رو باز کردم و رفتم تو وانمود کردم جواد رو ندیدم به تندی رفتم تو آشپزخونه و پلاستیک خرید رو گذاشتم رو میز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هایی که برای شام خریده بودم کردم و زیر چشمی مواظب در بودم . چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و یک راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ایستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالی که کونم رو می مالید با خنده تو صورتم نگاهی انداخت و پرسید : جایی رفته بودی ؟
لبخندی زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ، بعد از اینکه منو بوسید با خنده گفتم : آره عزیزم ، رفته بودم واسه شام یه چیزهایی بخرم . می خوام واست خورش کرفس درست کنم . دوست داری ؟
یه فشار به باسنم داد و گفت : می دونی که خیلی دوست دارم
سپس به طرف یخچال رفت و در حالی که واسه خودش آب می ریخت رو کرد به من و گفت : سعی کن تو هوای گرم ، زیاد بیرون نری . مخصوصا واسه امید هیچ خوب نیست ، ممکنه گرما زده بشه . امروز هم خیلی هوا گرم بود و حتما باز کلی پیاده روی کردی ؟
حدس زدم اون حتما ماشین منوچهر رو و شاید هم پیاده شدن من رو از اون دیده بوده لبخندی زدم و گفتم : الان که با آژانس اومدم . راستش خیلی خسته بودم
نمی خواستم خیلی تو فکر ماشین منوچهر بره ، امید رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بکارام برسم ، می ترسم شام دیر بشه
با خنده امید رو از بغلم کشید بیرون و گفت : وای ، چه کار سختی . من بیشتر مایلم خود تو رو بخوابونم
با خنده گفتم : من حرفی ندارم ، منو ببر خواب کن ، ولی باید واسه شام خودت یه فکری بکنی . من که از خدامه خوابم کنی
در حالی که می خندید و با امید بازی می کرد از آشپزخونه رفت بیرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ، دوست ندارم خورشت کرفس رو از دست بدم
مشغول تهیه شام شدم و حدود هشت بود که غذا رو کشیدم و رفتم تا جواد رو که طبق معمول که امید رو می خوابوند ، خودش هم خوابش می برد . بیدارش کنم
کنار امید روی تخت خوابش برده بود دراز کشیدم کنارش و کمی با موهاش بازی کردم چشای قشنگ شو باز کرد و یه دفعه منو بغل کرد و کشید رو خودش و در حالی که لباشو محکم رو لبام فشار می داد ، دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو کشید زیر دامنم و شورتم رو گرفت و نیم خیز شد و بتندی شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو کف اتاق ، لبام رو به لباش گذاشتم و بعد یه بوسه طولانیو شیرین با خنده گفتم : بی خودی هوسیم نکن ، مگه نمی خوای بری اداره
نگاهی به ساعتش انداخت و آهی کشید و لبخندی بهم زد و گفت : خدا بهت رحم کرد
از رو تخت بیرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالی که اون رو به طرف میز غذا کشیدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ، آره . خیلی هم رحم کرد
بعد از شام حاضر شد و واسه این که یه خورده داشت دیر می شد با عجله از خونه زد بیرون
مشغول مرتب کردن میز شدم که زنگ زدن . آیفون رو برداشتم . جواد بود با خنده گفت : یه دقیقه بیا دم در
رفتم تو حیاط و در رو باز کردم . بلافاصله امد تو و لبام رو بوسید و با خنده گفت : بوسه خدا حافظی یادم رفت
بعد از بوسه دستشو برد زیر دامنم و دستشو کشید رو کسم و با خنده و از روی شیطونی گفت :‌تو خجالت نمی کشی بدون شورت . اومدی دم در ، اون هم جلو در نیمه باز حیاط
با خنده گفتم : تو چی ؟ خجالت نمی کشی . دست تو گذاشتی روش و فشارش می دی ؟ اون هم جلو در نیمه باز حیاط
با خنده به سمت ماشینش دوید و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدن . به ساعت نگاهی انداختم کمی از نه شب گذشته بود . با عجله رفتم تو حیاط و در حالی که در حیاط رو باز می کردم . با خنده گفتم : جواد ، چرا امشب اینقدر شیطون ….و
با دیدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در کشیدم و اخمی کردم و با ناراحتی پرسیدم : تویی ؟ تو اینجا چکار می کنی ؟ و رفت تو آشپزخونه و نشست پشت میز و نگاهی به ظرف خورشت و دیس پلو انداخت و با خنده گفت : ظاهرا غذا خیلی اضافه اومده ، ببینم پیش بینی کرده بودی من ممکنه شام بیام پیشت
با عصبانیت گفتم : چرند نگو ، اصلا هم منتظرت نبودم . قرار بود مادر شوهرم شام بیان خونه مون که براشون مهمون رسید و نیومدن
نگاهم کرد و با خنده گفت : واسه پدر امید ، نمی خوای غذا بکشی ؟
یه پشقاب برداشتم و براش برنج کشیدم و گذاشتم جلوش
کمی نگام کرد و با خنده گفت :‌ نمی خوای بهم قاشق بدی ؟
خواستم براش قاشق بیارم دستم رو گرفت وگفت : نمی خواد ، ببینم قاشقی که خودت غذا خوردی کدومه ؟
اخمی کردم و پرسیدم :‌ منظورت چیه ؟
لبخندی زدو گفت : می خوام با قاشق تو شامم رو بخورم
قاشقم رو از رو میز برداشتم و گذاشتم جلوش ، رو میز
اون رو برداشت و بویی کرد و با خنده گفت : آره بوی دهن تو رو می ده ؟
با دلخوری گفتم : خانمت بهت شام نمی داد ، اومدی اینجا ؟
پاهاشو از هم باز کرد و دستم رو گرفت و کشید طرف خودش و منو روی رون یه پاش نشون و به تندی دامنم رو بالا کشید . . با عجله دامنم رو گرفتم و سعی کردم اون رو برگردونم پایین . اخمی کرد و زد رو دستم و با ناراحتی گفت : جنده خانم ، چی شده یهو عابد شدی ؟ مثل اینکه یادت رفته من کس و کونت رو سرویس کردم و روت شاشیدم . حالا چی رو داری می پوشونی
دامنم رو روی شکمم بالا کشید و با لحن خشنی گفت : دامن تو نگه دار
دستم رو به دامنم گرفتم و اون رو بالا نگه داشتم . قاشقم رو برداشت و یه لیس بهش زد و آوردش سمت کسم و با خنده گفت : ‌شورت هم که تنت نیست شیطون ؟ نگفتم منتظرم بودی ؟ یا نکنه شورتت رو هم واسه مادر شوهرت درش آوردی ؟
در حالی که قاشق رو آهسته فرو می کرد تو کسم لبخندی زد و گفت : تو نباید . از من خجالت بکشی ، سعی کن منو شوهر دوم خودت به حساب بیاری . تو بچه منو با عشق و علاقه بزرگ می کنی ، نباید با پدرش اینقدر بی لطف باشی
دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم . حرفهای اون عذابم می داد
قاشق رو تا نیمه تو کسم فرو کرد ، با اینکه دردم گرفت ولی بروی خودم نیاوردم ، کمی قاشق رو تو کسم حرکت داد و بعد آروم اون رو کشید بیرون و کمی باهاش از تو پشقابش برنج برداشت و برد تو دهنش و در حالی که لباشو به قاشق فشار میداد قاشق رو از دهانش بیرون کشید . و بعد مشغول شام خوردن شد . خواستم از رو پاش بلند بشم که دستم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید و گفت : بیا یه خورده بخور
اخمی کردم و گفتم : من شام خوردم
با وقاحت دگمه شلوارشو باز کرد و بعد از این که زیپ شلوارشو داد پایین دستشو فرو برد تو شورتش و کیر شو کشید بیرون و با دست یه خورده تکونش داد و گفت : بیا دیگه ناز نکن
سپس به تندی موهامو گرفت و سرم رو پایین کشید . جلو پاش زانو زدم و دستم رو به کیرش گرفتم و اون رو بردم تو دهنم و مشغول ساک زدن شدم و اون هم به غذا خوردنش ادامه داد
در این موقع صدای گریه امید از تو اتاق خواب شنیده شد به تندی دست و دهنم رو شستم و دویدم پیشش ، وقت شیر خوردنش بود . رفتم رو تخت نشستم و امید رو گرفتم تو بغلم و دگمه های جلو پیرهنم رو باز کردم سینه ام رو کشیدم بیرون و گرفتم سمت دهن کوچولو و ناز امید و امید هم با اشتیاق مشغول مک زدن به سینه هام شد
وقتی که منوچهر اومد تو اتاق . با دلخوری گفتم : برو بیرون ، بزار بخوابونمش بعد می یام پیشت
لبخندی زد و مشغول در آوردن لباس هاش شد و حتی شورتش رو هم در آورد . نگاهی به سینه من و به اطراف کرد و چشمش افتاد به شورتم که جواد از پام در آورده بود . لبخندی زد و رفت طرفش و اون رو از رو زمین برداشت و اون رو به کیرش مالید و در همون حال به من گفت : الان احساس خوبی نداری ؟ من شورت تو رو کیرم می مالم ؟
اخمی کردم و گفتم : نه
ولی دروغ می گفتم : اون شورتم رو طوری به کیرش می مالید و آه می کشید که انگار کسم به کیرش کشیده می شد ، دلم یه جورایی قلقلک اومد
ولی دوست نداشتم بروم بیارم ، شاید هم روم نمی شد شورتم رو گذاشت رو تخت و نشست کنارم و سپس سینه دیگه مو کشید بیرون و کرد تو دهنش و مشغول زبون زدن به نوک سینه ام شد . کمی که این کار رو کرد حس کردم دارم داغ می شم و چشام داشت دو دو می زد
وقتی سینه مو برد تو دهنش و مشغول مک زدن شد . آهسته پاهامو به هم فشار دادم و ناله خفیفی کردم
کمی دیگه از سینه هام شیر خورد و نشست کف اتاق و پاهامو از هم باز کرد و سرشو فرو کرد لای پام و مشغول خوردن کسم شد . . . آه و اوف من در اومده بود . رون پاهامو به صورتش فشار دادم و با بی حالی گفتم : بسه دیگه اذیت نکن ، بزار شیر امید رو بدم . داره دست و پام شل می شه
گوشش بدهکار نبود و حاضر نبود دست از کسم برداره . یه خورده دیگه که کسم رو لیس زد . انگشتشو هم فرو کرد تو کسم . کمی که از فعالیت زبون و انگشتش تو کسم گذشت . امید رو که تقریبا خوابش برده بود . گذاشتمش رو تخت کوچولوش و با بی حالی افتادم رو تخت . خودش رو انداخت روم و لباسامو از تنم در آورد . و روم دراز کشید و در حالی که تو چشام نگاه می کرد بادست کیر شو گذاشت رو چاک کسم و محکم فشارش داد تو . لب مو به دندون گرفتم و چشامو بستم . . ده دقیقه ای تو کسم تلم زد . و بعد لبامو بوسید و با خنده گفت : آبم رو کجا بریزم ؟
چشامو بستم و گفتم : ‌نمی دونم فرقی نمی کنه
یه فشار محکم به کیرش داد و بی حرکت شد و با خنده گفت : حس کردم شاید یه دختر بخوای ، واسه همین واست یه دختر کاشتم . همه آبم رو ریختم تو کست
لازم نبود اون بگه من خودم از حرکت آب داغش رو تو کسم فهمیده بودم که آبش اومد
از روم بلند شد و با خنده گفت : عجب کس مامانی داری ، من که از گاییدنش هیچ وقت خسته نمی شم . حیف باید برم و کار های پارتی فردا رو انجام بدم و مقدمات اومدن توی خوشگل رو فراهم کنم و گر نه شب تو بغلت می خوابیدم
با عصبانیت گفتم : من که نمی یام ، مگه حالتو نکردی ؟ قرارمون یادت رفت؟ من قرار نیست بیام خونه تو و اصلا چنین خیالی ندارم
شورتم رو از روی تخت برداشت و آمد سمت من و شورتو کمی به کوسم مالید و بعد اون رو گذاشت تو جیب شلوارش و با خنده گفت :‌ فردا اومدی خونه بهت می دم ، بی خودی هم خودت رو لوس نکن گفتم که یه پارتی کوچولو دارم که بدون تو اصلا مزه نمی ده ، همه دوستام هم مشتاق هستند که تو رو ببینن . بهر حال ساعت ده شب فردا تو خونه منتظرت می مونم و اگه نیای فرداش قبل از هر کاری اون نتیجه آزمایش رو واسه شوهرت می فرستم اداره ، ولی بهتره بیای من دارم برای تکمیل تحصیلاتم واسه چند سالی می رم فرانسه و دیگه همه چیز تموم می شه ، بچه نشو حتما بیا به نفعته
با بغض گفتم : تو رو خدا منوچهر کوتا بیا و دست از سرم بردار
لبخندی زد و گفت : نگران نشو ، این آخرین باره
سپس به سمت در رفت و با لحن تهدید آمیزی گفت : من آدم صبوری نیستم و زود عصبی می شم ، و بهتر برای حفظ زندگیت هم که شده دیر نکنی
تمام روز بعد رو تا شب دچار تشنج شده بودم . کنترلم رو بسختی حفظ می کردم وقتی جواد منو بوسید و رفت اداره . یه آژانس خبر کردم و امید رو بردم در خونه اشرف خانم همسایه مون که خیلی هم با هم دوست هستیم و ازش خواهش کردم مواظب امید باشه تا برگردم بهش گفتم از بیمارستان بهم تلفن کردن ، یکی از دوستای نزدیکم تصادف کرده و من باید برم بیمارستان دیدنش و مواظب امید باش تا برگردم
با حالت عصبی و نگرانی که داشتم ، حسابی باورش شد و در حالی که امید رو از من می گرفت ، گفت :‌ برو مینا جون ، اصلا نگران امید نباش من مواظبش هستم راهی خونه منوچهر شدم . تو خونه از سر وصدای شلوغی و موزیک معلوم بود که یه جشن یا بقول منوچهر پارتی خداحافظی در جریانه . دوباره منوچهر بود که به استقبالم اومد و منو برد پیش مهمون هاش و بهشون معرفی کرد . بجز حسین و محمد و رضا که دفعه قبل باهاشون آشنا شده بودم چند نفر دیگه هم تو اون جمع بودن ، روی میز کلی خوراکی و نوشیدنی بود . خیلی سعی کرد بهم مشروب بده ولی دیگه نخوردم اون بار هم گول خورده بودم و واقعا فکر می کردم دارم دلستر ، نوشیدنی کلاس بالا می خوردم . منوچهر از من خواست مجلس رو گرم کنم . و مجبورم کرد که مانتو و شلوارم رو در بیارم و با بلوز و شورت برای مهموناش برقصم . دو ، سه ساعتی به نوبت با همه شون رقصیدم . و گاهی هم تو هنگام رقص منو می بوسیدن و یا بدنم رو می مالیدن . روی مبل نشسته بودم و داشتم میوه می خوردم که منوچهر دستم رو گرفت و منو بلند کرد و با خنده به دوستاش که مشغول صحبت و موزیک گوش کردن بودن گفت : خوب بچه ها شیرین ترین قسمت پارتی شروع شد . اول من مراسم رو شروع می کنم و شما ها هم می تونید برای خودتون قرعه بکشید و نوبت های بعدی رو مشخص کنید . محمد بلند شد و گفت : منوچ جان اجازه بده ، دو نفری مشغول بشیم اینطوری تند تر نوبت بقیه می شه ، همه یار های جفت انتخاب کنند و من یکی مطمئن هستم دوتایی گاییدن این خوشگل به همه بیشتر حال می ده من که خیلی ، خیلی حال می کنم
منوچهر که مثل بقیه کمی مست بود رو کرد به من و با خنده گفت : نظر تو چیه ؟
حسابی عصبی بودم ، آنقدر اعصابم بهم ریخته بود که دست و پام داشت می لرزید . با عصبانیت دستم رو از دست منوچهر بیرون کشیدم و و با صدای بلند داد زدم : کثافت عوضی ، تو داری واقعا از من سو استفاده می کنی . من فقط با تو حال می کنم و بعد باید برم خونه . نمی تونم زیاد بمونم امید ، هر لحظه ممکنه بیدار بشه . من اون رو پیش همسایه گذاشتم . یه ساعت بیشتر نمی مونم
منوچهر با خنده دستم رو چسبید و گفت : شنیدید بچه ها ، وقت رو طلف نکنید . زود باید کار تون رو انجام بدید . هر گروه دوتایی نباید یه ربع بیشتر طولش بده
من با عصبانیت مانتو مو برداشتم و در حالی که مشغول پوشیدن بودم داد زدم : تو فکر کردی شوخی می کنم احمق ، حال که اینطوری شد . من همین الان می رم
منوچهر به طرفم آمد و یه سیلی به گوشم زد .
اصلا انتظار این رو نداشتم خجالت زیاد از یه طرف و درد فراوان از طرف دیگه . منو گیج و داغ کرده بود . منوچهر مانتو مو از تنم در آورد و با خنده گفت : خوب حالا که اینقدر
عجله داری . مجبوریم گروهی کار کنیم
سپس با خنده رو کرد به دوستاش و گفت : همه با هم گاییدن این خوشگل رو شروع می کنیم . فقط یادتون باشه هول نشید و به هم ضد حال نزنید و هر کدوم چند دقیقه بیشتر رو کار نباشید و اجازه بدید همه حالشو ببرن . حالا حمله به مینای خوشگل همه با خنده بهم هجوم آوردن و در یک چشم بهم زدن همه لباسامو از تنم بیرون آوردن . و منوچهر منو انداخت رو شونه اش و به طرف اتاق خواب راه افتاد و بقیه هم که فکر کنم ده نفری می شدن با خنده و ادا و اطوار مسخره ای که حکایت از مستی شون می داد دنبال ما راه افتادن منوچهر منو انداخت رو تخت خواب و خودش هم انداخت روم . من که تقلا می کردم تا شاید بتونم از زیر تنش فرار کنم . وقتی محمد هم خودشو رو سینه هام انداخت . دست از تلاش برداشتم و در حالی که حس بدی داشتم . آهسته مشغول گریه کردن شدم . گریه و بغض من هیچ تاثیری در اون جمعیت مست ، که با خنده مشغول لخت شدن بودن نداشت . منوچهر که مشغول خوردن کسم بود خودش رو روی تخت انداخت و با خنده رو کرد به من و گفت :‌ بیا روم خوشگل و منو کشید روش و خیلی زود کیر شو تو کسم حس کردم . محمد در حالی که به کون من نگاه می کرد . و کیر شو تو دستش می مالید رفت پشت من نشست و تفی به کونم انداخت و در حالی که با انگشت تفش رو به سوراخ کونم می مالید . سر کیر شو گذاشت رو سوراخ کونم . از تصور اینکه الان اون کیر کلفتش رو تو کونم فشار می ده ، وحشت کرده بودم . آخه الان هیچ جوری آماده نبودم و بدنم سفت و بسته بود و می دونستم که درد وحشتناکی رو در پیش رو دارم . دستم رو به پای محمد گرفتم و نگاه التماس آمیزی بهش انداختم . کمی تو چشام نگاه کرد و در حالی که تو چشام خیره شده بود . گفت : منوچ ، اون روغن های مخصوص کون کردنت کجاست ؟ منوچهر که داشت به تندی تو کسم تلم می زد ، با خنده گفت : فکر نکنم چیزیش مونده باشه . تو کشو رو نگاهی بکن . به نظر من حیفه کون مینا رو کرم بزنی ، بدون کرم خیلی بیشتر مزه می ده . وقتی کیر آدم تو اون کون تنگ درد می یاد ، من که حسابی نعشه می شم انگار صد تا کس کردم
محمد از تخت پایین اومد و از تو کشو میز آرایش یه پماد در آورد و با خنده رو کرد به من که با لبخند حاکی از تشکر نگاش می کردم و گفت : ‌شانس اوردی هنوز کمی داره ، همه رو بس نمی کنه ولی یکی دو تا کیر رو هم که جواب بده خودت به اندازه کافی جا باز می کنی
آمد رو تخت و کمی از اون پماد رو به کیرش و کمی هم به روی کونم مالید و کیر شو فرو کرد تو . نفس بند اومد با آنکه با دست رون پاشو عقب فشار میدادم تا آهسته تر فشار بده ولی کیر چرب شده اش مرتب بیشتر فرو می رفت . . شروع کردم به داد زدن و خواهش کردن که بکشه بیرون
همه دور ما حلقه زده بودن و دو نفری هم کیراشون رو می کردن تو دهنم از شلوغی دور و برم حالم گرفته شده بود . وقتی محمد با یه زور محکم همه کیر شو تو کونم فرو کرد از شدت درد ، کیر رضا رو که تو دهنم بود گاز گرفتم . با انکه خیلی مواظب بودم محکم گاز نگیرم ولی انگار خیلی دردش اومد در یه لحظه کیر شو از دهانم کشید بیرون و با پشت دستش محکم به صورتم کوبید . دستامو یه لحظه از روی سینه منوچهر برداشتم تا دستی به صورتم بکشم ولی فشاری که محمد از عقب تو کونم با کیرش وارد کرد منو به جلو هول داد و باز مجبور شدم دستامو روی سینه منوچهر بزارم ، دماغم بد جوری به سوز افتاده بود ، با چکیدن چند قطره خونی که از دماغم روی سینه منوچهر افتاد . متوجه شدم سوزش دماغم بی علت نبوده . با یه دست دماغم رو گرفتم . خیلی خون می یومد
رضا دوباره موهامو گرفت و کیر شو به دهانم نزدیک کرد لبامو به هم فشاردادم و اجازه ندادم کیر شو فرو کنه . و با نگاه پر از نفرت نگاهش کردم . رضا لبخندی زد و محکم موهامو کشید از شدت درد دهانم باز شد و اون با خنده کیر شو تو دهانم فرو کرد . و بقدری فشارداد تو که نزدیک بود خفه شم عقی زدم و گازی به کیرش زدم . دوباره به تندی کیر شو بیرون کشید و مشتی به صورتم زد و جلوشو گرفت تو دستش و نشست روی تخت . و مشغول ناله کردن شد . منوچهر که انگاری خیلی رضا رو دوست داشت چند مشت حوالیه سر و صورتم کرد . محمد دست شو گرفت و داد
زد :‌ منوچ ، احمق چکار داری می کنی ؟ خودت رو کنترل کن . تو که این بیچاره رو کشتی
منوچهر داد زد : ندیدی این جنده کس کش ، چطور کیر رضا رو عمدا گاز گرفت
سپس پماد رو برداشت و پرتش کرد کنار اتاق و داد زد : بچه ها طوری بکنینش که همه شهر صدای درد و جیغش رو بشنوند . حالا که اینطور شد تا فردا ظهر همه می تونن بکننش
این رو که گفت به گریه افتادم و با التماس گفتم : تو رو خدا منوچهر اگه تا قبل از آمدن شوهرم خونه نباشم و بو ببره همه شب بیرون بودم ، زندگیم خراب می شه ، تو رو قرآن . غلط کردم
سپس رو کردم به رضا که کیرشو تو دستاش گرفته بود و گفتم :‌بیا برات ساک بزنم ، منو ببخش تو رو خدا بهم رحم کنید
منوچهر با خشونت نگاهی به خون هایی که روی شکم و کمی هم روی تخت خواب ریخته بود کرد و داد زد : همه جا رو به کثافت کشیدی ، تا حالا هیچ جنده ای اینقدر کثافت کاری نکرده بود
این کلمه جنده مثل مشت تو سرم فرو می اومد با عصبانیت داد زدم : من جنده نیستم ، کثافت آشغال
و بعد یه سیلی بهش زدم و چنگی به صورتش کشیدم
با غیض شروع کرد به ضربه زدن به سر صورتم و مهدی به تندی منو کشید عقب و از رو تخت آورد پایین . با وحشت پشت محمد که تنها حامی من بود قایم شدم و محمد خطاب به منوچهر داد زد : خیلی احمقی منوچ ، کثافت . یه خورده کمتر مرگت می کردی . خودت رو کنترل کن . اینطوری که جنازه این زن بیچاره هم از اتاق بیرون نمی ره
منوچهر از رو تخت پایین آمد و نزدیک من شد . خودم رو کشیدم پشت محمد ، با صدای بلندی داد زد : حیف این کیر من که تو کس و کون تو لجن بشه ،
بعد رو کرد به دوستاش و گفت : حسابی بکنینش ، مواظب باشید ماده سگ گاز تون نگیره ، دیگه پول نمی خواد بدین . همون نفری ده چوب کافیه ، بقیه رو تا فردا ظهر مهمون من هستید
سرم گیج می خورد ، خوب پس منوچهر با بدن من کاسبی می کرد . نفرت همه وجودم رو پر کرد از پشت محمد اومدم بیرون و محکم کوبیدم تو گوش منوچهر و داد زدم : لجن خودتی ، کثافت تو با بدن من کاسبی می کنی بدبخت کمتر از زن
از مشت محکمی که به صورتم زد پرت شدم رو زمین به تندی آمد طرفم اگه دوستاش اونو نمی گرفتن معلوم نبود چکارم می کرد . محمد منو بغل کرد و روی تخت نشوند و داد زد : خفه شو دیگه ، زبون درازی نکن بدبخت صورتت آش و لاش شده . به خودت رحم کن
منوچهر به تندی دوستاشو کنارزد و دستی به دماغش که از ضربه من خون افتاده بود کشید و نگاهی به خون تو دستش کرد و با خنده گفت : خواهر تو می گام ، جنده . تا فردا ظهر فقط باید کون و کس بدی . . اگه لازم باشه زنگ می زنم و همه دوستام و همکارام و بچه محل ها رو خبر می کنم آنقدر می گم بکونند که جنازه پاره ، پاره شده ات از خونه بره بیرون ، نمی دونی با کی طرف شدی
سپس رو به دوستاش داد زد : چرا مشغول نمی شید ، بکنینش دیگه . مگه پول کس و کونش رو ندادید ؟‌
محمد منو خوابوند رو تخت و خودش هم دراز کشید روم . و کیر شو تو
کسم فرو کرد . لباشو رو لبام نزدیک کرد و آهسته گفت : تو رو خدا مینا خانم منوچ حسابی مست و کله اش هم داغه ، آروم بگیر
وقتی لباشو روی لبام گذاشت از شدت دردی که تو صورت و لبام حس می کردم اون رو با دست از صورتم دور کردم
به چشاش خیره شدم ، چشاش پر آب شده بود ، اصلا فکر نمی کردم محمدی که اون طور با خشونت دفعه پیش منو می کرد یه آدم مهربون و دل نازک از آب در بیاد
با دستام صورتش رو گرفتم و بزور لبخندی بهش زدم . آنقدر صورتم درد می کرد که نمی تونستم حتی بخندم دست شو به موهام کشیدو در حالی که مشغول تلم زدن بود سرم رو نوازش کرد یه دفعه دردم گرفت و محمد یه نگاه به سرم کرد و پرسید : سرت هم کمی خون اومده ، به دیوار خورد درسته ؟
آهسته در حالی که بغضم گرفته بود سرم رو به علامت تایید تکون دادم منوچهر داد زد : بجم دیگه محمد ، شش دونگ که اجاره اش نکردی ، بقیه هم آدم هستند ها
سپس رو کرد به رضا و گفت : میزونی یا نه ؟
رضا لبخندی زد و گفت : ‌آره نگران نباش ، الام می رم سراغش . تلافی شو سرش در می یارم
منوچهر نگاه پر نفرتی به من که با خشونت نگاش می کردم ، کرد و با خنده مسخره ای گفت : دلم می خواد کاری بکنی که تا چند وقت نتونه درست راه بره . دفعه پیش که زد به چاک ، حسابی ازش بدم اومد با کار های امروزش دیگه از زیر کیر شما هم جونش در بره واسم مهم نیست ، تازه اولشه کاری می کنم که به گوه خوردن بیافته
بعد بهم نزدیک شد و من کمی خودم رو کنار کشیدم . محمد دست منوچهر رو گرفت و گفت : آروم باش منوچ ، یه خورده رحم داشته باش
منوچهر کمی رو صورتم خم شد . و با خنده گفت :‌چطوری جنده ، هر چند کس و کون دادن واسه شما جنده ها حال می ده
آب دهنم رو با خون هایی که تو دهنم بود رو با یه تف به صورتش پرت کردم . قبل از اون که بتونه دوباره منو با مشت های گره کردش بزنه . دست شو رضا گرفت و
گفت : آروم باش دیگه ، ولش کن . این لجن ها ارزش ندارن اعصابتو خراب کنی
منوچهر خم شد رو صورتم و یه تف انداخت روم و با خنده گفت : بعد که همه حالشون رو کردن باید شاش همه رو تا قطره آخرش بخوری و گرنه زنده از این خونه نمی ری بیرون . این خونه اجاره ایه و من هم که عازم خارج هستم ، هیچ کس دستش بهم نمی رسه
لبخند دیگه ای زد و ادامه داد : فردا با یه شکم پر و بالا اومده از شاش های بچه ها می ری خونه ، موقع خوردن شاش بچه ها دقت کن ببین کدوم خوشمزه تره می خوام روی این موضوع یه شرط بندی کنم . وتو افتخار داری که با تعیین خوشمزه ترین شاش ها ، برنده رو تعیین کنی . مزد برنده هم اینه که از فردا ظهر تا آخر شب می تونه تنهایی باهات حال کنه
با نفرت گفتم :‌اگه نتونم تا صبح قبل از اومدن شوهرم خونه باشم ، می تونی منو بکشی تا عقده هات خالی بشه بدبخت ، وگر نه خودم همین جا خودم رو می کشم و خونه بر نمی گردم
منوچهر با خنده گفت : مهم نیست اول بچه ها حالشون رو بکنند و بعد که شاش همه مون رو خوردی . می تونی خودت رو بکشی . همین تو باغچه چالت می کنیم . آب از آب هم تکون نمی خورده . یه نامه هم از طرف تو واسه شوهرت می نویسم و با نتیجه آزمایش واسش می فرستم تا یه خورده حالش جا بیاد و بفهمه هنر بچه دار بودنش با کمک کیر مردم امکان پذیر شده
قبل از اون که بتونم روش تف کنم از اتاق رفت بیرون . رضا خوابید رو تخت و منو کشید رو خودش و به محمد اشاره کرد و گفت : هنوز کمی کیرم درد می کنه تو از کون بکنش بزار یه خورده با کسش حال کنم
وقتی به کمک محمد روی شکمش نشستم با دست کیر شو تو کسم فشارداد و در حالی که به صورتم نگاه می کرد ، سری تکون داد و گفت : اح چه صورت تخمی ای پیدا کردی ، حالم بهم خورد
دلم نمی خواست به بدن کثیفش دست بزنم وقتی که محمد کرد تو کونم و مشغول تلم زدن شدن کمی خودم رو عقب کشیدم و دستامو از روی سینه رضا برداشتم و به بازوی محمد گرفتم
در این موقع منوچهر اومد تو اتاق و با دوربینی که دستش بود مشغول عکس گرفتن از من در حالت های مختلف شد . دوربین از اون مدل هایی بود که خودش هم عکس رو ظاهر می کرد و با هر عکس گرفتنش عکس از یه طرف دیگه دوربین می یومد بیرون ، آهی کشیدم . سرم به دوران افتاد نمی تونستم خودم رو نگه دارم محمد این رو حس کرد دستاشو گرفت رو سینه هام و همون طور که اونها رو می مالید . آهسته تو گوشم گفت : یه نیم ساعتی دیگه بهانه دستشویی بگیر . من سعی می کنم بهت کمک کنم
سپس چند تکون تند به خودش داد و کیر شو از کونم کشید بیرون و آبشو ریخت رو پشتم . منوچهر با خنده گفت : ‌بریزید تو کسش بابا ، بقول مینا آب هاتون رو حروم نکنید ، یادت رفته دفعه قبل چطوری آب هاتو نو مواظبت می کرد از کسش نیاد بیرون
محمد لبخندی زد و گفت : هنوز کسش مونده ، وقتی ترتیب کس خوشگلش رو دادم آبم رو توش می ریزم
منوچهر با خنده گفت : جنده بچه شو هم نیاورده ، خوب بود می آورد ببینیم شکل کدوم یکی از ماست آن طوری معلوم می شد آب کیر چه کسی به کسش جفت و جور تره
رضا با شنیدن این حرفها حسابی شهوتی شده بود ناخوناشو تو رون پاهام فرو کرد و چند بار محکم با کیرش تو کسم ضربه زد و وقتی حرکت آب شو تو کسم حس کردم منو کشید تو بغلش و دستاشو دور کمرم قفل کرد و منو محکم به خودش فشارداد تا آخرین قطرات آبش هم خالی بشه و لباشو گذاشت رو لبای باد کرده و دردناکم و فشار داد از شدت درد جیغ می زدم همه صورتم مور مور می شد و تیر افتاده بود
منو هول داد از روش کنار و حسین پرید رو تخت و منو کشید رو خودش و بلافاصله کیر شق شده و بزرگشو چپوند تو کسم و با خنده گفت : نوبت کیه کون شو بکنه ؟
یه نفر از دوستاش که مرد چهار شونه و هیکلی بود با خنده آمد جلو و با خنده گفت : من با بی حالی وخستگی نگاهی به کیر کلفت و بد ترکیبش کردم . حالم خیلی گرفته شد . دیگه آنقدر درد توئ سرو کله بود که نای تحمل درد کونم رو نداشتم
گفتم : می خوام برم دستشویی ؟
منوچهر لبخندی زد و گفت : چیه کیر کلفت محسن دیوانه ات کرد ، با خودت گفتی به این بهانه می تونی فرار کنی ؟ آره جنده خانم ؟
محمد با خنده گفت : من ، دنبالش می رم کور خونده از اینجا نمی تونه فرار کنه . من هنوز نکردم تو کسش ، امکان نداره اون کس باد کرده و کوچولو رو بی خیالش شم . باهاش می رم دستشویی و یه خورده که زیادی طولش بده همون جا تو دستشویی می گایمش
منوچهر با خنده گفت : فکر نمی کنم دستشویی داشته باشه ، حالا بزار چند نفری رو راه بندازه اگه دیدی واقعا دستشویی داره ، خودت ببرش ولی چشم ازش برندار ، خیلی خواهر کسته یه ، ممکنه قصد فرار داشته باشه
محمد لبخندی زد و گفت : تا حالا کسی از شکم ننه اش در نیومده که بتونه از چنگ من فرار کنه
فرو رفتن کیر محسن تو کونم همه دردهامو چند برابر کرد و عمدا با فشار سعی می کرد همه کیرشو بکنه تو . من از درد ی که تو همه وجودم پیچیده بود نعره می زدم و داد و فریادم به هوا رفته بود و بقیه در حالی که کیراشون رو می مالیدن ، از ناله و درد کشیدنم بیشتر هوسی می شدن و
لذت می بردن و قتی که محسن کیر شو با عجله کشید بیرون و فرو کرد
تو کسم با چند تکون محکم که به کسم داد . آبشو خالی کرد و بعد کیر شو بیرون کشید ، حسین که کیر شو کشیده بود بیرون تا محسن بکنه تو آبشو تو کسم خالی کنه دوباره کیر شو فرو کرد تو کسم و به تندی مشغول تلم زدن شد ، محسن از پشت من بلند شد و از تخت پایین رفت . و یه نفر دیگه از دوستای منوچهر کیر به دست آمد رو تخت و زانو زد رو تخت و پشت من قرار گرفت و در حالی که تفی به کونم می انداخت کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم
با بغض شدیدی که تقریبا گریه ام گرفته بود گفتم : من باید برم دستشویی و گرنه همینجا خودم رو خالی می کنم ها
منوچهر که مشغول عکس گرفتن بود با خشونت گفت : بعد این دو تا با محمد برو دستشویی ، وای بحالت اگه تخت رو کثیف کنی
چند دقیقه بعد که حسین آبشو تو کسم خالی کرد و بی حرکت شد
منوچهر با خنده به اونی که داشت تو کونم تلم می زد گفت : مجید ، نزدیک آمدن آبت یه خورده کیر تو تو دهنش بکن و بزار تمیزش کنه بعد بکن تو کسش ، دلم نمی خواد کسشو کثیف کنید
محمد گفت : داری زیادی شلوغش می کنی ، منوچ . این بدبخت هم آدمه خوب نیست اینطوری باهاش تا می کنی ؟
منوچهر اخمی بهش کرد و گفت : چیه ؟ دلت واسش سوخت ، مگه فک و فامیلته ؟
محمد اخماشو هم کشید و چیزی نگفت و منوچهر هم مشغول عکس گرفتن شد
چند دقیقه که گذشت مجید کیر شو از تو کونم بیرون کشید و بلند شد و کیر شو آورد سمت دهنم . بوی بدی که از کیرش می یومد حالم رو بهم زد و نزدیک بود پس بیارم . در حالی که گریه می کردم دهنم رو هم قفل کردم و چشامو بستم
صدای مجید رو شنیدم که می گفت : بابا این وحشیه جنده ، یه موقع کیر مو گاز نگیره ؟
منوچهر با خنده گفت : چند مشت قوی که تو صورتش بزنی گاز گرفتن یادش می ره ، خود جنده اش هم می دونه اگه گاز بگیره زیر مشت لگد لهش می کنم ، نترس گاز نمی گیره
با همه این حرف ها من با خودم عهد کردم اگه بکنه دهنم با همه قدرتی که دارم کیر شو گاز بگیرم ، آنقدر از خودم حالم بهم می خورد که دیگه هیچی برام مهم نبود
چشامو باز کردم و به صورت مجید که کیر شو با احتیاط به دهنم نزدیک می کرد ، نگاه تهیدی آمیزی کردم . یه خورده شل شد . محمد که ما رو نگاه می کرد سریع گفت : صبر کن مجید ، اون گازش می گیره
و بعد یه زیر پوش رو از لباسهایی که کف اتاق پراکنده بود برداشت و محکم لوله اش کرد و آمد طرفم و بزور اون رو یه طرف دهنم فرو بردو بین دندون هام گذاشت . و بعد مجید کیر کثیفش رو فرو کرد تو دهنم
حسین تند دستامو گرفت و اجازه نداد تکون بخورم و مجید ، سرمو گرفت تو دستاش و تو دهانم با اون کیر کثیفش تلم می زد . بوی کثافت و فرو بردن بیش از حد کیرش تو گلوم باعث شد عقی بزنم
مجید کیر شو کشید بیرون و دو باره رفت پشتم و کیر شو تو کسم فرو کرد
و تند تند مشغول تلم زدن شد . من همونطور که با دستام رو سینه های حسین تکیه زده بودم و از تلم زدن های تند مجید تو کسم عقب جلو می رفتم با خشونت نگاهی به صورت حسین که زیر تنم بود کردم و از این که دستامو گرفته بود تا نتونم کاری بکنم از دستش عصبانی بودم . حسین دستشو دراز کرد و زیر پوش رو از دهنم بیرون کشید و با خنده ای که حال آدم رو بهم می زد از من پرسید : خوشمزه بود ، حال داد یه لیس دور لبات بزن یه خورده کثیفی بهشه . خجالت نکش بخور . نوش جونت
با همه درد و ناراحتی که داشتم زبونم رو دور لبام کشیدم و بعد آب دهنم رو تف کردم تو دهنش
با خشونت مشتی به صورتم کوبید و اگه محمد جلو نمی آمد و اون رو نمی گرفت ، ممکن بود چند ضربه دیگه هم بهم بزنه . سرم گیج می خورد و بزور چشامو باز نگه داشتم . مجید بی خیال جریانات دور و بر مرتب به سرعت تلم زدنش اضافه می کرد و وقتی که خودشو خالی کرد لبخندی زد و کیر شو از کسم کشید بیرون
حسین که محمد اون رو گرفته بود ، از رو تخت بلند شد و تفی به صورتم انداخت و گفت :‌ بچه کونی ، جنده . چه حالی می ده که ببینم داری شاشم رو می خوری . بی صبرانه منتظر اون لحظه هستم
من نشستم رو تخت و وانمود کردم می خوام ادرار کنم ، نمی دونم با حال بدی که داشتم شاید هم این کار رو می کردم
منوچهر که منو نگاه می کرد داد زد : محمد ببرش دستشویی ، کثافت رو یه موقع اینجا رو به گند نکشه
محمد دوید طرفم و بازو مو با خشونت کشید و گفت :‌بیا بریم جنده خانم دوست دارم از نزدیک شاشیدنت رو تماشا کنم ، یه موقع هم دیدی همونجا کس تو پاره کردم . راه برو دیگه تنه لش
سپس منوچهر از تو کشو میز توالت سیگار شو در آورد و همه رفتن طرفش و نشستن رو تخت
محمد منو از اتاق بیرون برد و بلافاصله لباسامو از دور وبر مبل تو حال پذیرایی جمع کرد و منو کشید طرف بیرون و تو حیاط با دستپاچگی کمکم کرد که لباسامو بپوشم و بعد از خونه رفتیم بیرون و سریع در ماشینش رو که بیرون پارک بود باز کرد و منو که با دستام به ماشینش تکیه کرده بودم که نخورم زمین کمک کرد سوار ماشین بشم و به سرعت ماشین رو به حرکت در آورد . وقتی دور شدیم بسته سیگار شو از تو داشبورد در آورد و تعارفم کرد .خیلی هوس کرده بودم یه سیگار بکشم . سیگاری برداشتم و گذاشتم رو لبام نمی تونستم به سرو صورتم دست بزنم همه جای صورتم می سوخت وقتی سیگارم رو روشن کرد . تو نور فندک صورتم رو تو آیینه دیدم . بی اختیار زدم زیر گریه و سیگار از لبم افتاد رو مانتوم . محمد نگاهی به من کرد و متوجه شد آتش سیگار داره مانتو مو می سوزونه اون رو برداشت و از پنجره پرت کرد بیرون و آهسته دستی به سرم کشید . دلم می خواست به دست و پای اون موجود بهشتی بیافتم و دست و صورتش رو غرق بوسه کنم اگه محمد نبود وای خدا ، چه بلا هایی بود که سرم می آمد
خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو روی دستش که فرمون ماشین رو گرفته بود گذاشتم و با گریه گفتم : ازت ممنونم محمد ، تو فرشته نجات من شدی
سرشو طرفم گرفت و پیشانی مو بوسید و گفت : دیگه تموم شد ناراحت نباش ، من فرشته نیستم ولی اونها خیلی کثافت بودن شاید هم از زیاده روی تو خوردن مشروب وحشی شده بودن
با راهنمایی من رسیدم خونه ، وقتی ماشین رو نگه داشت لبخندی زد و گفت : اجازه می دی ببرمت تو خونه ، یه موقع زمین نخوری ؟
لبخندی زدم و گفتم :‌ممنون می شم ، فکر نمی کنم به تنهایی بتونم برم
ماشین رو خاموش کرد و آمد پایین و کمکم کرد که از ماشین پیاده بشم و کلید هامو گرفت و در حیاط رو باز کرد . گفتم :‌ بزار برم امید رو از اشرف خانم ، همسایه مون بگیرم اون بیچاره حتما حسابی گشنه شده
من رو برد تو حیاط و گفت : اول یه خورده به سر و صورتت برس ، و به نظر من تو با این حالت نمی تونی بچه رو بگیری و بر گردی ممکنه بخوری زمین
وقتی رفتیم تو خونه کمکم کرد مانتو مو در بیارم و بعد منو نشوند رو مبل
و گفت : چیزی می خوری برات بیارم ، گلوت باز شه ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم : نه با این حال و روزم ، نه
کنارم نشست و گفت : می خوای ببرمت حموم و کمکت کنم خودتو بشوری ؟
لبخندی زدم و گفتم : آره ، این خیلی بهتره

من رو برد حمام و زیر دوش منو شست . و من هم حسابی دهانم رو چند بار شستم تا اینکه طعم بد دهنم بر طرف شد با اینکه هر دو لخت بودیم و برای اینکه زمین نخورم مرتب تو بغلش بودم . از کیر بی حالش معلوم
بود تو فکر حال کردن با من نیست و این ثابت می کرد محمد واقعا یه انسان خوب و واقعیه
نیم ساعتی بعد که از حمام بیرو ن رفتیم خیلی سر حال شده بودم
نگاهی به ساعت انداختم ساعت یک و ربع رو نشون می داد . جلو آیینه رفتم و نگاهی به صورتم کردم خدای من خیلی صورتم خراب شده بود و چند جای صورتم سیاه و کبود بود و بغل دماغم ورم کرده و سیاه شده بود حالا جواب جواد رو چی می دادم ؟ دستم روی صورتم گرفتم و مشغول گریه کردن شدم . از دستی که به سرم کشیده شد . یهو برگشتم و . چشمم به محمد افتاد که کنارم ایستاده بود و مشغول نوازش سرم بود
دستش رو گرفتم و آهسته بوسیدم و با گریه گفتم : حالا با این شکل و قیافه چطوری امید رو از اشرف خانم بگیرم ؟ آخه بهش گفته بودم یکی از دوستام حالش بده و من می رم عیادتش و ازش خواسته بودم بچه رو برام نگه داره
محمد گفت : من می رم می گیرمش ، ببینم کدوم همسایه است ؟
با نگرانی گفتم : نه تو رو خدا ، خیلی بد می شه با خودش می پرسه این مرده ، کیه که اومده دنبال بچه ؟
لبخندی زد و گفت : بهش می گم راننده آژانس هستم و تو از من خواستی بچه رو ببرم بیمارستان که بتونی بهش شیر بدی ، نگران نباش فقط برام بگو کدوم خونه است
گفتم : همین دست چپی در خونه شون آبیه ، اسمش هم اشرف خانمه ، یه جوری بگو شک نکنه
لبخندی زد و رفت . و من رو با دنیایی نگرانی و تشویش خاطر تنها گذاشت خدای من ، نکنه بچه رو بهش نده
بلند شدم و از گوشه پرده پنجره به بیرون نگاه کردم . با این که می دونستم هیچی دیده نمی شه ، ولی طاقتم نمی یومد یه جا بشینم . ماشین محمد که جلو خونه پارک بود تنها چیزی بود که دیده می شد . در این موقع محمد رو دیدم که داره در ماشین رو باز می کنه و نشست تو ماشین و اون رو روشن کرد و دوباره پیاده شد و به طرف خونه اشرف خانم راه افتاد و کمی بعد دیگه ندیدمش . همونطور که چشمم تو خیابون بود دیدم محمد در حالی که بچه رو بغل زده بود نشست تو ماشین و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد وای خدای من بچه رو برد ، قلبم گرفت .
چرا بچه رو برد ؟ خدای من نکنه رو دست خوردم . نکنه همه اینها نقشه بوده تا بچه مو از من بگیرند و من رو واردار کنند برای پس گرفتن بچه با هاشون …… وای نه . خدا جون بهم رحم کن . بی اختیار به سمت لباسام دویدم و به تندی لباسامو پوشیدم و رفتم تو حیاط . ای وای کلید هام دست محمد مونده . اگه برم بیرون که نمی تونم برگردم . وای چقدر من بدبختم . مرتب تو حیاط قدم می زدم و در حالی دستم گوشه لبم بود و ناخون ها مو دندون می گرفتم و مرتب تو حیاط بالا و پایین می رفتم . چه حماقت بزرگی کردم که به محمد اعتماد کردم . حالا دیگه بیچاره شده بودم این سرو صورت . نصفه شب رفتن بیرون از خونه و بعد یه مرد غریبه و گرفتن بچه و .. وای آخه مگه می شه آدم اینقدر بدبخت باشه
صدای ماشین که جلوی خونه متوقف شد منو به سمت در حیاط کشید با عجله در حیاط رو باز کردم از دیدن محمد که با بچه در بغل از ماشین پیاده می شد . به سرعت به طرفش رفتم و بچه رو از بغلش کشیدم بیرون و یه سیلی به صورت محمد کوبیدم و با خشونت گفتم : خیلی کثافتی
و به سرعت به سمت در خونه رفتم . محمد دنبالم راه افتاد و صدام کرد با عصبانیت نگاش کردم . یه شیشه کوچولویی که دستش بود به طرفم دراز کرد و گفت : این رو هم اشرف خانم داده بود ، فکر کنم آب قنده واسه بچه است
من شیشه رو با عجله گرفتم و رفتم تو خونه و در حیاط رو بستم و بسرعت رفتم تو خونه و در حالی که با امید خوشگلم حرف می زدم . نشستم رو تخت و سینه ام رو در آوردم و گذاشتم تو دهانش وقتی لبای کوچولوش توک سینه مو تو دهنش گرفت و با ولع مشغول مک زدن شد . انگار همه خستگی و نگرانیم برطرف شد مرتب بوسش می کردم و تو بغلم فشارش می دادم . سرم رو که بالا آوردم از دیدن محمد که در آستانه در اتاق خواب تکیه زده بود و لبخند به لب منو نگاه می کرد ، قلبم ریخت ، حسابی جا خوردم . با ناراحتی گفتم : تو اینجا چکار می کنی برو از خونه ام بیرون
چند قدم به طرفم آمد با عجله یه دستم رو به صورتم گرفتم و کمی خودم رو کنار کشیدم . کلید های منو که تو دستش بود ، نشون داد و دستم رو گرفت و از صورتم دور کرد خم شد و صورتم رو بوسید و گفت :‌ببینم یهو چت شد ؟
با دلخوری گفتم : چرا بچه مو بردی ؟
لبخندی زد و کنارم نشست و با خنده گفت : باید چکار می کردم ، مثلا من راننده آژانس بودم و از بیمارستان برای گرفتن بچه اومده بودم و باید وانمود می کردم دارم بچه رو می برم بیمارستان ، آخه اشرف خانم جلو در خونه اش ایستاده بود و منو نگاه می کرد . دیوانه من بچه رو می خوام چکار ؟ و تازه اگه می خواستم بدزدمش که برش نمی گردوندم
با خودم فکر کردم ، راست هم می گفت . واقعا نمی شد کار دیگه ای بکنه آخ چه بد شد زدم تو گوشش . چقدر فکرم خرابه ، کاش یه خورده بیشتر فکر می کردم
به تندی لباشو بوسیدم و گفتم : منو ببخش ، انگاری که حماقت کردم
بچه رو کشیدم با خودم رو تخت و گذاشتمش رو تخت و من هم از بغل سینه مو گذاشتم تو دهنش و نگاهی به محمد کردم و با خنده دامن مو کشیدم بالا و
گفتم :‌ بیا شروع کن ، من در اختیارتم
لبخندی زد و گفت : فکر می کنی برای این کار اینجا هستم
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : فرقی نمی کنه ، تازه خودت تو خونه منوچهر گفتی هنوز نکردی تو کسم ، بیا دیگه ناز نکن . من خودم دوست دارم منو بکنی ، خیلی خودم رو مدیون تو می دونم . راستش تنها کاریه که می تونم بکنم و ازت تشکر کنم
به طرف در رفت و گفت : تو زن خوبی هستی ، امیدوارم خوشبخت بشی من اگه کاری کردم واسه این بود که هنوز یه خورده در خودم مردی احساس می کنم
بعد از رفتن محمد کنار امید خوابم برد . خیلی خسته بودم و بهش احتیاج داشتم
با تکون های شونه هام از خواب پریدم . جواد با قیافه پریشون بالای سرم بود و با عصبانیت تکونم می داد . لبخندی بهش زدم و گفتم :‌سلام جواد جون ، کی اومدی خونه
چشمم به خون هایی که رو تختی رو قرمز کرده بود افتاد با عجله دستم رو به دماغم گرفتم حسابی می سوخت . معلوم بود موقع خواب دماغم به متکی فشار آمده و خون افتاده . سعی کردم از رو تخت بلند شم . سرم داشت گیج می خورد . موقعی که از تخت می یومدم پایین یهو چشام سیاهی رفت دستم رو به شونه جواد گرفتم . خودش رو عقب کشید و من افتادم کف اتاق . با زحمت بلند شدم و نگاهی به جواد انداختم و با خنده گفتم : بدجنس چرا رفتی عقب ؟
جواد داشت به امید که غرق خواب بود و متکی و دوشک خونی نگاه می کرد
لبخندی زدم و گفتم : الان می شورمشون ، طوری نیست . اگه با آب سرد بشورم لکش نمی مونه
بعد دستم رو به دیوار گرفتم و خودم رو از اتاق کشیدم بیرون . ساعت تو حال یازده ونیم رو نشون می داد ، وای خدا چقدر خوابیده بودم با آشفتگی به اطراف نگاه کردم یهو دلم شور افتاده بود چشمم به روی میز کنار مبل افتاد ، پاکت و برگه آزمایش و کلی عکس که رو میز پرت و پلا بود ، با یه نگاه به عکس ها ، خودم و کسانی که تو خونه منوچهر منو کرده بودن دیده می شد . لبخندی زدم و به طرف دستشویی رفتم خوب منوچهر زهر خودشو ریخته بود ، تو دستشویی بعد از شستن صورتم نگاهی تو آیینه به خودم انداختم و لبخندی زدم و گفتم : خوب جنده خانم دستت رو شد
کاش از خونه منوچهر در نمی رفتم و شاش های اونها رو می خوردم . فکر کنم واقعا حقم بود . آهی کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم و نگاهی به جواد که پشت میز رو مبل وارفته بود و بروی میز خیره شده بود کردم و روبروش نشستم رو مبل . لبخندی زدم و پرسیدم : ‌صبحانه خوردی ؟
با ناراحتی نگاهی به من انداخت و با چشم اشاره به عکس های رو میز کرد و
گفت : خبر نداشتم اینقدر دوست های جور واجور داری ، ببینم احتمالا باید الان هم بچه دار شده باشی . شرط میبندم خودت هم نمی دونی امید مال کدوم یکی از اینهاست . یا اون حاصل تلاش یه عده دیگه بوده
لبخندی زدم و گفتم : می تونم اگه بخوای درباره این موضوع باهات صحبت کنم
به طرفم خیز برداشت چند سیلی محکم به دست و پشت دستش به صورتم کوبید . درد وحشتناکی تو صورتم دوید ، اشک از چشام سرازیر شد و همراه با خونی که از دماغم بیرون می زد به روی دامنم می چکید
منگ بودم ، هم همهایی تو سرم پیچیده بود و صدای فریادش رو می شنیدم که با عصبانیت می گفت : مگه چیزی هم مونده که برام تعریف کنی همه چیز رو این عکس ها به وضوح نشون می ده ، بقیه اش رو هم که تو نامه ، منوچهر خان تشریح کرده که شما خیلی قبل از ازدواج با من با اون و دوستاش رابطه داشتی و نوشته که تو محله شون به اسم جنده سالار معروف بودی . آخه چرا مینا ؟ تو که هرزه و بقول رفیقات جنده سالار بودی ، چرا با من ازدواج کردی فکر می کردی برای همیشه گذشته کثیفت مخفی می مونه . چطور راضی شدی بچه ای رو که تو هرزگی درست کرده بودی به ناف من ببندی . تو منو خورد کردی کثافت هرزه
لبخندی زدم و گفتم : این چی بود ، جنده سالار بودنم رو منوچهر واست نوشته
نامه ای رو از رو میز برداشت و به صورتم پرت کرد . لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم : خوبه ، حداقل یه موقع واسه خودم سالار هم بودم و خبر نداشتم
از جیبش بسته سیگاری در آورد و سیگاری روشن کرد ، جواد اهل سیگار نبود . بلند شدم و سیگار رو از گوشه لبش بداشتم و اون رو رو خورد کردم و انداختم رو میز و با دلخوری گفتم : فکر می کنی مینای سالار جنده ارزشش رو داره ، بخاطرش سیگاری بشی ؟
اخمی کرد و بسته سیگار شو پرت کرد رو میز و گفت : واقعا که ، من چقدر احمقم
بلند شدم و رفتم دستشویی و صورتم رو شستم . ولی خیلی دردم گرفت هر کجای صورتم رو که دست می کشیدم به شدت می سوخت
خودم رو مرتب کردم و در حالی که سعی می کردم لبخند بزنم از دستشویی آمدم بیرون . و با خنده به جواد که دستاشو تو موهاش فرو کرده بود و زانو هاشو رو پاش تکیه زده بود ، گفتم :‌ جواد ، اجازه هست یه چیزی بخورم خیلی ضعف کردم
و بعد به طرف آشپزخونه و یخچال رفتم و کمی کره و پنیر برداشتم و گذاشتم رو میز آشپزخونه و کمی نون برداشتم و نشستم پشت میز یه لقمه واسه خودم درست کردم و گذاشتم تو دهانم . از زور دردی که هنگام تکون دادن دهنم بهم دست می داد کلافه شدم ولی خوب خیلی ضعف کرده بودم می خواستم چند لقمه ای بخورم . یادم افتاد تو یخچال شیر داریم . بلند شدم و یه لیوان شیر واسه خودم ریختم و در این بین نگاهم به جواد افتاد که داشت به طرفم می یومد . داشتم لیوان رو به سمت دهنم می بردم که سیلی محکمی به گوشم زد و داد زد : بهتره بری و صبحانه تو پیش دوستات که باهاشون عکس یادگاری گرفتی بخوری ، نه تو خونه من
دستامو بالا بردم و گفتم : باشه ، باشه . خیلی خوب داد نزن الان همسایه ها می ریزن اینجا ، الان حاضر می شم می رم
جارو و خاک انداز رو برداشتم و خم شدم و مشغول جمع کردن خورده شیشیه های لیوان که افتاده بود زمین شدم . بازو مو گرفت و فشار سختی بهش داد و گفت :ولش کن بیا برو . من خودم تمیز شون می کنم
لبخندی زدم و نگاهش کردم و گفتم : تو که این همه مدت منو تحمل کردی دو سه دقیقه دیگه هم دندون رو جیگر بزار الان تموم می شه
سپس دوباره مشغول جارو کردن شدم . همون طور که سرم پایین بود از دیدن چند قطره خون که از دماغم رو زمین می چکید . با عصبانیت دماغم رو گرفتم و ایستادم . جواد بازو مو گرفت و داد زد : ‌بیا برو همه جا رو به کثافت نکش
جارو رو انداختم رو زمین . و در حالی که از آشپزخونه می رفتم بیرون با افسردگی گفتم : پس مواظب باش پاتو نزاری رو شیشه خورده ها
به تندی رفتم سمت حال ولی یهو سرم تیر افتاد و چشام سیاهی رفت و با آنکه خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم ولی محکم خوردم زمین سعی کردم از زمین بلند بشم که صدای جواد تو گوشم پیچید : بلند شو مسخره بازی در نیار ، تو خسته نشدی . یا شاید هم نقش بازی کردن عادتت شده . آره ؟
خودم رو از رو زمین به کمک دستم که به دیوار گرفته بودم بلند کردم و کمی ایستادم تا سیاهی چشام برطرف شد و بعد در حالی که تلو تلو می خوردم رفتم سمت لباس هام و مانتو مو تنم کردم و به اتاق خواب رفتم و امید رو گرفتم تو بغلم و برگشتم تو حال و به جواد که منو با عصبانیت نگاه می کرد گفتم : حالا کجا باید برم ؟
زهر خنده ای کرد و گفت : از من می پرسی تو سالار جنده ها هستی ؟
لبخندی زدم و در حالی که سرم رو تکون می دادم گفتم : آه ، آره یادم رفته بود و با قدم هایی که لرزون و با زحمت منو می کشید به سمت در رفتم . صدام کرد : آهای جنده خانم ، بیا و این عکس های یادگاری تو با خودت ببر حالشو نداشتم برگردم طرف مبل ها و با بی حوصله گی گفتم : یه زحمت بکش ، جمع شون کن برام بیار همون جا رو به در ایستادم و دستم رو به دیوار گرفته بودم . چند لحظه بعد پاکتی که مربوط به نتیجه آزمایش بود و عکس ها رو ریخته بود توش رو داد دستم . نگاهی به داخل پاکت کردم و گفتم :‌می شه اون نامه منوچهر رو هم بهم بدی . چون می خوام بخونمش خیلی دوست دارم بدونم قبل از ازدواج با تو چطور شد که بهم جنده سالار می گفتن . مال گذشته منه دیگه به تو که ربطی نداره
به تندی گفت : فردا تو دادگاه بهت می دم ، چون اول باید بدم فامیل بخونند و بعد به قاضی دادگاه نشونش بدم تا نتونی زیرش بزنی و بعد از حکم طلاق تو دادگاه بهت می دم . اصلا چرا فردا صبر کن حاضر بشم با اون عکس ها و این نامه همین الان هم می تونم دادگاه رو قانع کنم و حکم طلاق رو بگیرم
سپس رفت طرف کمد و از توش مدارک ازدواج و شناسنامه های ما رو برداشت و کتش رو تنش کرد و بازو مو با خشونت گرفت و به سمت در اتاق برد . دستم رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم : دستت رو کثیف نکن خودم می تونم راه بیام
از خونه رفتیم بیرون و به طرف ماشینش رفتیم و نشستیم تو ماشین سرم گیج می خورد دلم می خواست بخوابم . حس کردم امید داره از تو بغلم سر می خوره پایین . یهو بخودم اومدم و امید رو محکم گرفتم
ماشین رو با خشونت به راه انداخت . کمی که گذشت . جواد که همش تو آیینه به پشت سرش نگاه می کرد . گفت : باز این کثافت پیداش شد یکی از اون کثافت های لاشه ای که تو عکس ها بود . مثل اینکه خیلی هوا تو کرده از صبح که اومدم دم در خونه پارک بود و الان هم که مرتب دنبالمونه با بی حالی نگاهی به عقب انداختم . ماشین محمد بود ، آره خودش بود داشت با یه فاصله دنبالمون می آمد . لبخندی به لبم نشست از مشتی که جواد به صورتم کوبید سرم محکم به در ماشین خورد
و بدنبل آن صدای جواد رو شنیدم که می گفت : می خندی کثافت ، چقدر بهش حال دادی که اینطوری دنبالته . مثل اینکه خیلی واسش عزیزی آره سالار جنده ها حرف بزن ؟ خودت رو به موش مردگی نزن ، نمی خواد دیگه نقش بازی کنی بی اختیار از درد به گریه افتادم و در حالی که شوری خون رو تو دهنم حس می کردم با التماس گفتم : جواد تو رو قرآن ، بس کن دیگه بخدا سرم داره از درد می ترکه ، به خود خدا نقش بازی نمی کنم . دارم می میرم ، جواد جون تو رو خدا دیگه تو سرم نزن حداقل دیگه تو سر وصورتم نزن
گریه امونم نداد و به شدت به گریه افتادم
نمی دونم چطور شد که حس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه با انگشتم چند قطره خونی که از دماغم رو صورت ناز امید افتاده بود رو کمی پاک کردم و سرم رو تکیه دادم به صندلی و از هوش رفتم
با صدای در ماشین و کشیده شدن بازوم یهو چشام باز شد و دیدم ماشین متوقف شده و در سمت من بازه و جواد از بیرون بازو مو گرفته بود و می کشید بیرون . تا اومدم بخودم بیام صورتم محکم خورد به لبه سقف ماشین و به شدت به سوزش افتاد . با دلخوری دستم رو به صورتم گرفتم و از ماشین پیاده شدم . دستم رو نگاه کردم از دیدن خونی که انگشتامو پر کرده بود آهی کشیدم و گفتم : تو رو خدا جواد جون ، یه خورده ملاحظه کن تو که بد تر از اونها پدرم رو در آوردی
منو در مقابل چشم های مردم رهگذر و راننده های دیگه ماشین ها به طرف ماشین محمد که کمی عقب تر ایستاده بود برد و در ماشینش رو باز کرد و منو هول داد تو ماشینش و خطاب به محمد داد زد : بیا بابا ببر و حسابی بکنش تا عقده هات خالی بشه . فردا ساعت یازده بیارش دم خونه تا ببرمش دادگاه ، و بعد طلاق هم این سالار جنده ها رو ببرش و حسابی باهاش کاسبی کن . چیز بدی نیست بدرد شما ها می خوره
محمد نگاهی به سر وصورتم کرد و گفت : خوب جواد آقا ، معلوم خیلی هم گردن کلفتی ، باشه برو پهلون من فردا ساعت یازده می یارمش دم خونه خیالت راحت باشه . پیش من جاش امنه . من هنوز یه خورده مردانگی رو رو دوشام یدک می کشم ولی بعد از طلاق خیلی دوست دارم یه جای خلوت مردانگی و گردن کلفتی تو رو آزمایش کنم
جواد داد زد :‌فکر میکنی از هیکل گنده ات می ترسم ، بیا بیرون ببینم چکار می خوای بکنی ؟
محمد لبخندی زد و گفت : عجله نداشته باش قول می دم از خجالتت در بیام ولی اول باید این طفل معصوم رو برسونم بیمارستان و بعد ماشین رو به حرکت در آورد . وقتی چشم باز کردم محیط واسم آشنا نبود . کمی که چشام رو بستم و فکر کردم آخرین حوادث رو بیاد آوردم دوباره چشم باز کردم با یه نگاه به دور و بر فهمیدم رو تخت بیمارستانم یه خانمی که اصلا تا بحال ندیده بودمش کنار تختم رو صندلی نشسته بود وقتی متوجه شد دارم نگاش می کنم بلند شد و لبخندی زد و گفت : سلام من مهینم همسر محمد ، ببینم حالت بهتره ؟
نگاهی به اطراف کردم و گفتم : امید ، امید کجاست ؟‌
لبخندی زد و گفت : نترس خونه ماست ، مادرم بهش می رسه . تو خودت چطوری ؟
آهی کشیدم و گفتم : خوبم ، تو زن محمد هستی ؟
لبخندی زد و گفت : متاسفانه آره ، اون همه چیز رو درباره تو و چطوری آشنایی با تو رو برام گفت و بقول خودش پرده از بعضی کاراش هم برداشت
لبخندی زدم و گفتم : نگو متاسفانه . بخدا محمد خیلی انسانه ، حداقل اینه که تو آدم بد ندیدی مهین جون ، حالا محمد آقا کجاست ؟
اخمی کرد و گفت :‌ بیرون داره تو محوطه قدم می زنه تا موقع ملاقات بشه آخه یه نفر رو بیشتر نمی زاشتن پیشت باشه
لبخندی زدم و گفتم : چند ساعته اینجام
خندید و گفت : از دیروز ظهر تا الان کمی بیشتر از بیست و چهار ساعته
لبخندی زدم و گفتم : همه شو خواب بودم دستی به سرم که باند پیچی شده بود کشید وگفت : ‌ای تقریبا ، گاهی بهوش می یومدی ولی چیزی حالیت نبود
آهسته دستی به صورتم کشیدم دماغ و قسمتی از صورتم هم بانداژ شده بود . با دلخوری پرسیدم : چرا اینقدر منو باند پیچی کردن ؟
لبخندی زد و گفت : من که ندیدم صورتت چطور بود، ولی دکتر گفته کنار پیشونیت دریدگی داشته بخیه زده و دماغتم شکسته . خودت رو ناراحت نکن ، دکتر گفته با استراحت خوب می شی
اخمی کردم و گفتم : قرار بود ساعت یازده امروز بریم دادگاه ، بیچاره جواد باز با خودش فکر می کنه این سالار جنده یه جایی سرش گرم شده و از قرار یادش رفته
انگشت شو رو دهنم گذاشت و گفت :‌یه خورده یواش تر دختر . اهسته هم حرف بزنی من می شنوم . نه تو اشتباه می کنی . جواد آقا خبر داره تو اینجا هستی . تمام دیروز رو محمد با جواد این ور واون ور می رفتن و با هم صحبت می کردن . چند بار هم به آزمایشگاه رفتن و اونجا منشی آزمایشگاه با دیدن آزمایش ، تو رو بیاد آورد و گفت که تو برای نجات زندگیت از دکتر منوچهر کمک خواستی و اون گفته که از نحوه برخورد تو و منوچهر می تونه قسم بخوره که تا بحال منوچهر رو نمی شناختی و حداقل الان جواد مطمئن شده که منوچهر از موقع آزمایش با تو آشنا شده و اصلا اون طور که در نامه اش نوشته جریان آشنایی اون و تو مربوط به مدتها قبل از ازدواج تون نبوده و فکر کنم قبول کرده که تو بخاطر حماقت و سادگی تو دام منوچهر افتادی . البته فعالیت های محمد رو نباید دست کم بگیری اون خیلی با جواد صحبت کرده و می شه گفت همه این ور اون ور زدن ها رو محمد واسه تو کرده تا ذهنیت جواد رو نسبت به تو عوض کنه
ساعت ملاقات فرا رسید و من منتظر بودم محمد رو ببینم . برام مهم نبود که همسرش کنارم نشسته بود دوست داشتم بغلش کنم و ببوسمش وازش بخاطر همه محبت هاش تشکر کنم
وقتی محمد آمد تو لبخندی زدم و نیم خیز شدم تا بتونم از رو تخت بیام پایین . لبخند رضایت از دیدن محمد تو صورتم دوید . با دیدن جواد که پشت سر محمد آمد تو اتاق خنده رو لبم ماسید . دوباره دراز کشیدم . تو دستش یه دسته گل به چشم می خورد می تونستم تصور کنم که اون گل رو واسه خالی نبودن عریضه و اینکه جلو محمد و زنش . نشون بده از زدن من ناراحته آورده و لابد موقع دادن گل به دستم چند تا از اون حرفهای نیش دارش نثارم می کنه
لبخند کم رنگی به لب داشت آمد جلو و خم شد رو صورتم . لبخندی بهش زدم و
گفتم : هر چی دلت می خواد بگو ، فقط داد نزن . من نتونستم ساعت یازده بیام پیشت ، بخدا تازه هوش اومدم و گرنه منتظرت نمی گذاشتمت . چشاش پر آب شد و آهسته خم شد رو صورتم و لبام رو بوسید
با دیدن پدر و مادر جواد و خانواده اش یخ کردم . مطمئن بودم جواد قصد داره خیلی بیرحمانه منو تو جمع رسوا کنه
نخواستم واسه شروع دنبال بهانه بگرده . لبخندی زدم و با صدای بلند و با بغض
گفتم : آها مادر جواد آقا تشریف آوردن . خیلی زودتر منتظرتون بودم خوب بیایید جلو من خوب نگاه کنید من مینا سالار….. بلافاصله جواد لباشو رو لبام گذاشت و با گریه گفت :‌تو رو خدا مینا جون ، اونها از هیچی خبر ندارند . منو ببخش از نظر من تو فقط بخاطر از دست ندادن من و زندگیت دچار حماقت های بزرگ شدی و من هم حق دارم یه حماقت بکنم و اون اینه که همه چی رو فراموش کنم ، تو همچنان مینای ناز و پاک من هستی تو رو خدا تو هم قضیه رو فراموش کن و آبرو ریزی نکن
و دوباره لباشو رو لبام فشارداد باآنکه لبام به شدت درد می کرد ولی این درد رو خیلی دوست داشتم . سر شو که عقب کشید نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم و در حالی که سرم رو تکون می دادم داد زدم : یعنی تو واقعا می خوای اینقدر احمق باشی ؟
محمد با خنده گفت : نه مینا خانم می خواد خیلی ، خیلی مرد باشه ، تو جواد رو دست کم گرفتی من هم همین طور
مادر جواد سری تکون داد و گفت : من که از حرفهای شما سر در نیاوردم یکی بهم بگه تو این اتاق چی خبره
رو کردم بهش و داد زدم هیچی خانم بزرگ . من سالار زن های خوشبخت هستم . سالاری که یه احمق دیوانه رو دارم که منو دوست داره و من هم براش میمیرم
سپس کمی خودم رو بالا کشیدم و درحالی که اشک تو صورتم روان بود به جواد که با چشای پر آب منو نگاه می کرد ، خیره شدم و بعد داد زدم بیار پایین اون سر خوشگل تو ، نزار اینقدر خودمو کش بیارم دردم می یاد
به تندی خودش رو پایین کشید و من دستامو دور سرش گرفتم و لبامو محکم به لبلش فشاردادم و و با تمام قدرتم اونو تو بغلم کشیدم حتی درد زیادی که از برخورد دماغم به دماغ جواد ایجاد شده بود ، نمی تونست منو از فشار دادنش به خودم منصرف کنه
صدای مهین رو شنیدم که با خنده داد می زد : مینا دماغت داره خون می یاد ، ولش کن بابا جواد آقا رو ، بنده خدا رو خفه اش کردی
وقتی از بغلم رهاش کردم . مادرش آمد نزدیک تختم و گفت : تو نباید از من و بقیه دلگیر بشی مینا جون . بخدا ما هم تازه توسط جواد خبر دار شدیم . وقتی گفت که دیروز موقعی که رفته بودین بیرون شهر پات سر خورده و افتادی تو یه چاله و سرو صورت و بدنت مجروح شده و آورده ات بیمارستان ، نمی دونی چقدر دعواش کردم که چرا دیروز ما رو نیاورده پیشت
لبخندی زدم و گفتم : لابد نمی خواسته ناراحت بشید خانم بزرگ
اخمی کرد و گفت : چه حرفها ، پس چرا حالا گفته ؟
لبخندی زدم و نگاهی به جوادم که کنارم ایستاده بود کردم و دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم : خوب معلومه دیگه ، بس که احمق و خوله
جواد اخمی کرد و بهم گفت : خوبه دیگه اسم واسم پیدا کردی ؟
فرداش منو مرخص کردن واسه خون هایی که از من رفته بود هنوز هم گه گاه سرم گیج می خورد . ولی دیگه سر درد نداشتم . احساس می کردم تازه بدنیا اومدم با محمد و همسرش هم دوستان صمیمی شدیم . اون مثل یه برادر واقعی با من رفتار می کرد و من هم حتی بیشتر از یه برادر واقعی دوستش داشتم
بعد از چند ماه دومین بچه مون هم بدنیا اومد اون هم پسر بود جواد مثل بچه خودش بااون هم رو برو شد و اسمشو احسان گذاشت
با انکه من خیلی دوست داشتم دختر باشه ولی خوب ، نشد دیگه
حالا دو تا بچه کوچولو و قد و نیم قد داشتم و گاهی که بی تابی می کردن و با همدیگه متحد می شدن پدر من و جواد رو در می آوردن
همه چی به خوبی و خوشی می گذشت . خوبی ایرادی که جواد داشت این بود که با آنکه بعضی وقتها خیلی زیاده روی می کردیم مثل بعضی ها نگران حامله شدن نبودم . و اون هم با خیال راحت آب شو می ریخت تو ، من می مردم واسه کیر خوشگلش که هم دردسر بچه درست کردن نداشت و هم حسابی کس و کونم رو می گایید . یه سالی گذشت که یه روز مشغول سبزی پاک کردن بودم که حس کردم حال و روزم مثل موقع حامگیه . وای خدای من حتما اشتباه می کردم . وای نکنه تو مهمونی های شبانه ای که با محمد و خانمش داشتیم . یه موقع محمد چیز خورم کرده بوده و تو خواب اومده سراغم . شروع کردم به گریه کردن . حالا اگه جواد می فهمید که زلزله می شد . چطوری می تونستم ثابت کنم تو خواب یه نفر منو حامله کرده و من خبر نشدم
کمی که گذشت همه فامیل خبر شدن . و یه روز مادر جواد با خنده گفت : نه اون که قرص می خوردی و نه حالا که تقریبا هر سال یکی می یاری
من هم نمی دونستم چی باید بگم . جواد متوجه نبود و شاید هم چون خیالش از خودش راحت بود فکر شو نمی کرد که حامله باشم یه روز موقع صبحانه خوردن دستش رو به شکمم کشید و با خنده گفت : باید رژیم بگیری دختر ، پر خوری نکن حسابی شکم درست کردی
سرم رو پایین گرفتم و در حالی که می لرزیدم آهسته گفتم : من حامله ام جواد
استکان چایی از دستش افتاد رو میز و تندی برگشت و نگاهم کرد
داد زدم : جواد جون به خدا ، بجون امید و احسان ، بجون خودت که از همه دنیا بیشتر دوستت دارم من هیچ حماقتی نکردم ، خودش حامله شده یعنی منظورم اینه که خودم هم نمی دونم چرا حامله شدم
خیلی وا رفت با سردی نگاهم کرد و گفت : باید بازم خودم رو بزنم به حماقت ، ببینم تو از حماقت من خیلی راضی هستی مگه نه ؟ خوب آقا محمد هم خبر نداره چطوری حامله شدی ؟
یه سیلی بگوشش زدم و با گریه گفتم : بخدا جواد من با هیچ کس نبودم تو رو قرآن قبول کن . اگه یه موقعی هم محمد کاری با من کرده بخدا من نفهمیدم . تو رو قرآن جواد من دارم راستشو می گم
بلند شد و از خونه زد بیرون . و من هم افتادم رو تخت و مشغول گریه کردن شدم . خدایا چرا نباید یه مدت طعم خوشبختی رو حس کنم
وقتی یکی دو ساعت بعد برگشت خونه بهم گفت : پاشو حاضر شو
بلند شدم و گفتم :‌ کجا ، دادگاه ؟
اخمی کرد و گفت : می دونی که من احمق تر از این حرفهام ، بلند شو الان از پیش دکتری که اون سال آزمایش واسه مون نوشت می یام . باهاش صحبت کردم و یه آزمایش دیگه داد . باید بریم آزمایش
اخمی کردم و گفتم : من نمی یام ، دیگه از اسم آزمایش حالم بهم می خوره
مجبورم کرد حاضر بشم و بعد رفتیم و آزمایش دادیم . می دونستم جوابش چیه ولی واسه دل خوشی جواد باهاش رفتم
فرداش تو خونه مشغول نهار پختن بودم که جواد آمد تو و در حالی که کاغذ آزمایش دستش بود به تندی آمد تو آشپزخونه . خیلی عصبانی به نظر می رسید . به تندی خودم رو عقب کشیدم و دستامو آوردم جلو صورتم . منو بغل کرد و با خنده گفت : تو به معجزه اعتقاد داری ؟
اخمی کردم و گفتم :‌راستش زیاد نه . ولی بخدا من کاری نکردم و … و
لبامو بوسید و گفت :‌ نتیجه آزمایش نشون می ده که من سالم شدم و قادرم بچه درست کنم . می فهمی ؟ الان از پیش دکتر می یام اون گفته بعضی مواقع پیش می یاد که عدم توانایی مرد و زن در اثر یه بحران و یا یه شوک شدید عصبی بر طرف می شه . وقتی دید دارم هاج و واج نگاش می کنم برگه آزمایش رو داد دستم و داد
زد :‌ مثل احمق ها نگام نکن بیا خودت بخونش ، اگه باورت نمی شه
بعد رفت طرف در اتاق و اون رو باز کرد و گفت :‌بفرمایید تو مهمون های عزیز ما ، این خبر خوب یه جشن مفصل داره
بعد مهین و محمد اومدن تو اتاق . همه شوکه شده بودیم . جشن مفصلی واسه خودمون گرفتیم و تا آخر شب حسابی خوش گذروندیم
الان که تو بیمارستان رو تخت نشستم و دخترمون رو که جواد اسم شو آرزو گذاشته تو بغلمه . و داره آهسته شیر می خوره . دلم می خواد داد بزنم خدا جون دیگه بسمه ، بخود خودت قسم دیگه بچه نمی خوام
جواد خم شد و صورتم رو بوسید و گفت : باید برم و خودم رو عقیم کنم می ترسم دورمون خیلی شلوغ بشه
پایان