داستان سکسی

داستان سکسی مامان آمپولی من

یادم میاد بچه که بودم خیلی از آمپول می ترسیدم . هر وقت که مریض می شدم غصه ام می شد . حس می کردم که آمپول میخواد کونمو پاره کنه . مامان من خودش پرستار اتاق عمل بود و آمپول زنی هم بلد بود . دیگه خودش این کارو واسم انجام می داد . من یه دونه دختر و یه دونه بچه اش بودم . دیگه بعد از من خدا به بابا مامانم بچه نداد . مامان همشمی گفت غیر ممکنه من تو رو شوهربدم . اگرم خواستم بدم باید پیشم بمونی . بابام هم راننده اتوبوس بود و نصف شب و روزای هفته رو خونه نمیومد . مامان کارش بعد از ظهر ها بود . بریم سر همون ترس از آمپول دیگه مامان خودش واسم آمپول می زد . با این حال بازم می ترسیدم . موقع آمپول نوش جون کردن دست و پا می زدم برو گمشو بدبخت الهی بمیری شوهرت بمیره . جلاد !خیلی مریض می شدم . از بس زمستونا بی توجهی می کردم و لخت می گشتم و تابستونا هم آب بازی می کردم . من و بابا و مامان هرسه تامون خوشگل و خوش پوست و سفید رو بودیم . در هر حال اون موقع ها مثل حالا این قدر مد نبود که مثل نقل و نبات آمپول بزنن و دارو خونه ها هم مثل شکلات اونو بفروشن . یواش یواش مامان جونم یه ترفتد هایی رو به کار گرفت که از آمپول خوردن داشت خوشم میومد و یا اگرم درد می کشیدم به خاطر همون کاراش حرف نمی زدم . دستشو می ذاشت رو کونم و همه جاشو می مالید و آروم ماساژش می داد و انگشتشم می ذاشت رو سوراخ کونم و یه جای دیگه ای که بعدا فهمیدم بهش میگن کوس و باهاش ور می رفت . من با این که بچه بودم از این حرکاتش خوشم میومد . یه بار که بابا خونه نبود عمه فخری اومد خونه مون و خواست که مامان واسش آمپول بزنه واون موقع من پنج سالم بود و مامان رزا و عمه هردوشون بیست سال ازم بزرگتر بودند . عمه منم اون موقع ازدواج کردهبود . مامان صبر کرد من بخوابم و آمپولشو بعدا بزنه . خوابم نبرده بود و چشامو باز و بسته می کردم منتهی واسه این که مامان رزا بهم چیزی نگه که چرا نخوابیدی نذاشتم بفهمه که بیدارم . سنم کم بود ولی عقلم به این چیزا قد می داد . مامان شلوار عمه جونوپایین کشید و دو تا دستاشو گذاشت رو کون عمه و اونو فشارش می گرفت .عمه هنوز آمپول نخورده داشت آه می کشید . نمی دونم واسه چی داشت این کارو انجام می داد . خیلی هم ناله می کرد -آههههههه رزارزا فخری رو دریاب فخری رو دریاب . مامان شلوار عمه رو از پاش در آورد . سرشو گذاشت رو کون فخری جون و کونشو می بوسید . یکی دوبار با من هم از این کارا کرده بود ولی این قدر طولش نداده بود . از کون تا نوک پای عمه رومی بوسید . دستشو هم گذاشته بود لای شلوار و شورتش و نمی دونستم که داره دنبال چی می گرده . اونم داشت آه می کشید . هر چی نگاه می کردم از آمپول خبری نبود . مامان یه دستشو گذاشته بود لای پای عمه و داشت اونو مالش می داد . فکر کنم عمه جون از ترس جیش زده بود .چون مامان همش می گفت چقدر خیسه و عمه می گفت تو که خودت می دونی از هوسه . نمی فهمیدم هوس دیگه به چی میگن ولی بعدا به ذهن کوچولوم رسید که به یه نوع ترس میگن هوس . اوخ اوخ . مامان انگار می خواست تو کمر عمه هم آمپول فرو کنه . چون بلوزشو هم در آورد و به کمرش دست می کشید . جوجوهای خیلی گنده ای داشت که مامان اونا رو تو دستاش می گردوند ومی گفت اوخ جووووووون جووووووون . عمه جونم هم می گفت بخورش بخورش همش مال تو . مامان جوجوهای عمه رو دونه دونه میذاشت تو دهنش و میک می زد . من دیده بودم بچه کوچولوی عمه از سینه هاش شیر بخوره ولی ندیده بودم که یه آدم بزرگ این طور بیفته رو سینه هاش . دستای مامان دوباره رفت رو کون عمه و مامان کونشو از وسط باز کرد و زبونشو گذاشت روی همون جاهایی که سوراخ داشت -آههههههه رزارزامن تو رو دارم دیگه کیر میخوام چیکار .نمیدونستم کیر چیه . فکر کردم کفگیر آشپزخونه باشه . مامان حالا انگشتاشو فرستاده بود تو سوراخ عمه جون و عمه داشت جیغ می زد ولی فحش نمی داد خوشش میومد -ببین فخری جون خوب حالتو بکن که باید حال بدی . سر در نمی آوردم چی دارن میگن . کنجکاو شده بودم که این آمپولی که میخواد بره تو کون تا چه اندازه عمه جونو به گریه میندازه و اشکشودر میاره . دیدم مامان از بغل دستش یه سرنگ برداشت که بعد ها فهمیدم یه سرنگ بیست سی سی بوده . توی اون روشنایی به خوبی مشخص بودکه نوک نداره . پس این چه جوری میخواد فرو کنه تو کون عمه . عمه دو زانو رو زمین نشست و کونشو گرفت طرف مامان . اولین بار بود که می دیدم این جوری میخوان آمپول بزنن . حالا اون سوراخای وسطش خوب معلوم شده بودند . مامان سرنگو فرو کرد تو سوراخ عمه که سالها بعد متوجه شدم سوراخ کوسش بوده . میذاشت توی سوراخه و درش می آورد -جاااااان رزارزاهمین جوری بکن . کوچیک تر ونازک تر از کیره ولی باحال تر و تیز تر از اونه . گور پدر هرچی کیر تو دنیاست . دستای عروسمو عشق است . اصلا نمی فهمیدم چی داره میگه -بگیر فخری بگیر . زودتر زودتر خودتو راضی کن . جامونو باید عوض کنیم من تحمل ندارم . مامان هم که شلوارشو پایین کشیده بود یه دور دور عمه چرخید و کونشو گذاشت روسرش و کونشو به پشت سر عمه فخری می مالید و سرنگ رو هم همینطور توی کوس عمه جون فرو می کرد و در می آورد . نمی دونم چرا یه خورده از تماشای کون هردوتاشون خوشم میومد . بد جوری جیش داشتم . تنهایی هم می ترسیدم برم دستشویی . اگه به مامانی بگم جیش دارم دیگه منو دعوا نمی کنه که چرا نخوابیدی . بی خبر از همه جا از جام بلند شدم گفتم مامانی جیش دارم می خوام برم دستشویی -ای اییییییی خدا مرگم بده این که خوابش سنگین بود یه ضرب می رفت تا صبح . چرا بیدار شد .-خدا آبرومون پیش بچه رفت . عمه یه طرف فرار کرد و مامانی هم شلوارشو پوشید . منم نفهمیدم جریان از چه قراره . فقط از بس مامان موقع آمپول زدن بقیه رو از اتاق بیرون میکرد که کسی نبینه فکرکردم دیدن اونا موقع آمپول زدن خلاف بوده که عمه این جوری فرارکرده یه خورده بزرگتر شده بودم . کمتر آمپول می خوردم . ولی دوست داشتم بیشتر مریض شم و مامان بیشتر باهام ور بره . خوشم میومد . گاهی وقتا می رفتم جلو آینه کونمو نگاه میکردم و از تماشاش لذت می بردم . حس می کردم یه دستی باید بیاد و با هاش ور بره وبا اون سوراخای وسطش بازی کنه . هفت سالم بود . یه شب مامان مامانم اومده بود خونه مون . یعنی مادر بزرگم . من دیگه جدا می خوابیدم و کاری به مامانم نداشتم . یکی دوبار دیگه هم اومده بود و شبو پیش مامانم خوابیده بود . خودم یه بار متوجه شدم که درو از داخل قفل کرده بودند . چون یه کاری داشتم و دیدم در باز نمیشه . امشبو فکر کنم یادشون رفته بود درو قفل کنن . اتاقی هم که اونا توش بودن کنار اتاق من بود و درشم باز . دوست داشتم آمپول زدن مامانو ببینم و هنوز یادم نرفته بود که اون شب چه جوری داشت عمه رو آمپول می زد . یه گوشه ای تو تاریکی قایم شدم ولی اتاق اونا روشن بود .اصلا متوجه ام نبودن . علاقه من به تماشای کون موقع آمپول زدن زرنگم کرده بود . مامان بزرگ رو تخت دراز کشیده بود -ببینم رویا خوابه ؟/؟-آره -درو چرا قفل نکردی -قفلش خرابه . ولش کن هوا گرمه بیدار نمیشه . کولرم می خوام روشن کنم می ترسم اگه لخت شیم سرما بخوریم . نترس اگرم بیدار شه هیچی حالیش نمیشه بچه هست -بیاحالا چقدر توضیح میدی .. نمیدونم مامان بزرگ چرا این قدر خودشو مثل عروسا درست کرده بود . هر وقت می خواست بره عروسی یا یه جشن تولد و مهمونی دیگه از این کارا می کرد. ولی اون روز خیلی خیلی خوشگل شده بود . مامان زیپ دامن عزیز جونو که اسمشم بود عزیز پایین کشید . نمی دونم چرا وقتی مامان خانوما رو تو خونه آمپول می زد باید کونشون یکسره معلوم می شد . من هر جا دیگه می دیدم یکی داره یکی دیگه رو آمپول می زنه فقط نصفه کونش معلوم میشد . ولی مامان کاری می کرد که همه کون معلوم شه . عزیز جون کونش خیلی گنده و تپل بود . مامان هر طرفشو با دو تا دستاش می مالید . لباساشو دامن و شورت مادر بزرگشو یکی یکی در آورد . خودشو هم یهو لخت کرد . نمی دونم واسه چی . عزیز جون که آمپول زدن بلد نبود کون مامانو بزنه . من اگه میگم مامان بزرگاین به اون معنا نیست که عزیز جون اون موقع خیلی پیر پاتال بوده باشه . اون هنوز پنجاه سالش نشده بود و پوست تنش تازه بود . حتی سینه هاش هم درشت و تر و تازه بودند . عزیز جون رو تخت دمر کرده بود و مامان پاهای اونو یه خورده به دو طرف باز کرد. کف دستشو گذاشت وسط پای مامان و حرکتش می داد .-رزارزا رزا جون . عزیز جون مرتب کونشو به طرف بالا و پایین حرکت می داد . منو به یاد بعضی از وسیله های شهر بازی مینداخت که در جهت های مختلف حرکت می کردند . مامان بزرگ و کونش در حال رقصیدن بودند . مان رزا لبشو گذاشت رو کون عزیز و هر جای کون گنده اشو می بوسید.-اوووووووففففففف رزا تو اگه نبودی من چیکار می کردم . کیر توله سگی بابات اصلا حالنمیده . اون موقع که جوون بود دوزار هم نمی ارزید حالا که از شل هم شل تر شده عزیز جون هم صحبت کیررو می کرد . شاید کیر یه نوع آمپول باشه . مامان رو مامانش دراز کشید . وسط پاشو می مالید به کون اون . هر دوتاشون داشتند ناله می کردند .مامان افتاده بود پشت عزیز جون . چند دقیقه ای که گذشت عزیز رو بر گردوند و روبروی خودش قرار داد . این دفعه وسط پاشو همون طرفایی رو که ازش جیش می کرد رو گذاشت رو همونجای مامان بزرگ و رو اون می چرخوند -اوخ اوخ رزا دارم کیف می کنم . جان بکن کوس کیریتو بمال به کوسم . به کوسم حال بده . از همین تو بود که تو اومدی بیرون بمالش .-مامان تو هم یه خورده بیشتر بگرد تا منم حال کنم . کوس منم میخاره . این جوری هر دومون بیشتر حال می کنیم . کوس ما دو تا بیشتر بهم می چسبه و به هر دو ما بیشتر مزه میده . یه خورده خودمو کنار می کشیدم تا متوجه ام نشن . چشای مامان بزرگو می دیدم که به زحمت بازش می کرد . مامان یه جوری ناله می کرد که فکر می کردم داره بچه می زاد . آخه من تو تلویزیون یه خانومه رو که داشت زایمان می کرد دیدم مامان مثل اون شده بود. نمیدونم چرا مامان عزیز جونو بغلش زده بود و لباشو می بوسید . لبشو به لب عزیز چسبونده بود ولش نمی کرد . دستاشونو دور کمر هم حلقه زده بودند . هر وقت یکی لبامو می بوسید می گفت ول کنین میکرب داره . بوسه دهن به دهن . چطور خودش داشت عزیزو می بوسید و ولش نمی کرد . لب عزیزو که ول کرد رفت رو جوجوهای گنده اون . دهنشو باز باز کرد و گذاشت رو یکی از سینه های اون -رزا جون رزا جون . چقدر خوب سینه هامو می مکی . اون طرفشم بخور . هر دو طرفشو سبکش کن .-مامان تو هم باید بهم حال بدی . منم هوس دارم … دوباره کلمه هوس رو شنیده بودم . پس مامان چرا میگه هوس . یعنی من باید بزرگتر شم این چیزا رو بفهمم ؟/؟من که همراه مامان می رفتم حمام عمومی تا دلاک پشتشو کیسه بکشه هیچوقت زنا پیش هم لخت نمی شدن . پس چرا این جا مامان و مامان بزرگ چیزی تنشون نیست . گیج شده بودم . با این که بچه بودم و از بعضی چیزا سر در نمی آوردم ولی متوجه خیلی چیزا بودم . مامان دهنشو گذاشت رو یه جایی از عزیز که از اونجا جیش می کرد . اون خیلی رو این قسمت حساس بود . می گفت زود میکربی میشه . باید بهداشتو رعایت کرد . اگه میرین دستشویی باید خوب آب بکشین تا نجس نشه . پس چرا دهنشو گذاشته بود اونجایی که بعدا متوجه شدم کوسه واونو هم با لذت میذاشت تو دهنش و دیگه نمیدونم چیکارش کرد ..
رزا بخور بخور کوسسسسسمو بخور خیلی وقته که برنامه نداشتیم . قربون دختر گلم من سگتم . بخوررررر کوسسسسسسم داره می ترکه .بتر کونش … یه لحظه عزیز جون سرشو گرفته بود طرف من . فوری خودمو کنار تر کشیدم و از ترس تا دو سه دقیقه ای نگاهشون نکردم . فقط صداشونو می شنیدم . شنیدن صداشون هم حتی یه حس خاصی رو در من به وجود می آورد .-رزا رزا جون انگشتتو حالا فرو کن تو کوسم تند و تند بگردونش . بعد یهو از روبرو صاف مثل حرکت کیری و کیر عمود وبه طرف بالا و پایین حرکتش بده . آخ زود باش عزیزم حس ندارم دارم تو هوس می سوزم .. . دوباره یه خورده شجاع تر شده دید زدنو شروع کردم . مامان روی مامان بزرگ قرار گرفته بود و انگشتاشو تند تند فرو می کرد تو کوس عزیز و درش می آورد . کوس عزیزو نمی دیدم ولی متوجه بودم که چه کاری انجام میشه . هنوزم نمی دونستم این کارا چه معنایی داره . فکر می کردم در رابطه با آمپول زدن یا درمان نوعی از بیماریه . با این که خوشم میومد مامان با کونم ور بره و انگولکم کنه ولی هنوز از هوس چیزی نمی دونستم .-دخترم تو خودت خوشت میاد که داری حال میدی ؟/؟-آره عزیز جون من دارم حال می کنم . خودمم حال می کنم . حال کردن تو هم به من حال میده . مامان قشنگم منم هوس دارم . کوسسسسم به خارش افتاده -رزا جون پس یه کاری کن که نه سیخ بسوزه نه کباب کوستو بنداز رو دهنم . من واست بجوم در عوض اگه دستت می رسه و درد نمی گیره با کف دستت و انگشتات به کوسم حال بده . مامان همین کارو کرد و دوتایی داشتند جیغ می زدند . نمیدونم چرا هر وقت جیغ و دادشون زیاد می شد کیر کیر می کردند .. مامان رزا مثل وحشی ها شده بود . مثل یه اسبی که هی بالا پایین می پرید کوسشو انداخته بود رو دهن عزیز جون و کونشو کوسشو تکون می داد .دستشم اون زیر کار می کرد و به کوس عزیز چنگ انداخته بود .-اگه بخواهیم ارضا شیم باید نوبتی کار کنیم .-چه عجله ای داری دخترم -صبر کن برم آشپز خونه ببینم چی می تونم گیر بیارم . اینو که شنیدم جلدی رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم . مامان که به اتاق بر گشت منم بر گشتم به سر جای قبلیم . مامان یه موز گنده دستش بود . نمیدونم خودش می خواست بخوره یا عزیز . ولی فکر کنم خودش می خواست بخوره . چون اون دفعهمن واسه عزیز جونم موز برده بودم مامان می گفت یه خورده قندش بالاست پرهیز می کنه . گشنه ام شده بود . هوس موز کرده بودم . نه چیز عجیبی بود . مامانی موزو با پوست گذاشته بود تو کوس مامان بزرگ .داشتم فکر می کردم عزیز می خواد از این طرف بخوره که قندش بالا نره . شاید با پوست بخوره براش خوب باشه ولی چرا مامان هی موزو فرو می کنه تو و در میاره . یعنی بیچاره مامان بزرگ باید به همین قدر قانع باشه ؟/؟دلم براش سوخت . همش داشت ناله می کرد نمیدونم دردش میومد یا گریه می کرد . فقط می گفت بذارش تو درسته بذار . کاش کیر بابات به همین اندازه بود . بازم اسم کیررو شنیده بودم . تو کتاب فارسی کلاس اول ما که چیزی در مورد کیر نوشته نشده بود . شاید سال دوم نوشته شده باشه من تازه رفته بودم به کلاس دوم . مامان هر چند بار که موزو می کرد تو کوس عزیز جون درش می آورد یا با دستمال پاکش می کرد یا اونو میذاشت دهنش . نمی دونستم واسه چی داره این کارو می کنه .-تند تر تند تر رزا رزا تند بکن بکن آبم میخواد بپره بریزه بیاد بیرون . مامان با سرعت عجیبی موز رو تو کوس مامانش حرکت می داد و خسته شده بود و لحظاتی هم موزو با دست چپش می کرد تو کوس عزیز . عادت نداشت با دست چپ زیاد کار کنه . مجبور شد دوباره از دست راستش کمک بگیره و خسته شده بود . با دست راست موزو حرکت می داد و با دست چپ دور و بر موز رو می مالید . عزیز جون جیغ می کشید و دست و پاهاشو به هوا پرت کرده و به زمین می زد و یه حرکتهای عجیب و غریب با جیغ و دادهایی که انگارداشت زار می زد از خودش نشون می داد . یک دفعه ساکت و آروم شد . ترسیدم . خدای من چی شده . نکنه عزیز جون مرده باشه . آخه اون دفعه تو همسایگی ما یه پیرزن همین طور شد و مرد . ناراحت نشدم ولی خیلی ترسیدم . نمی دونستم مردن به چی میگن . فقط می دونستم که اونی که مرده دیگه بیدار نمیشه تا باهاش حرف بزنیم وواسه مون حرف بزنه . وقتی عزیزجون چشاشو باز کرد خیلی خوشحال شدم . نزدیک بود برم و بپرم تو بغلش و بهش بگم خوشحالم از این که زنده ای ولی یه چیزی مانعم شد -رزا دخترم خیلی کیف کردم . خیلی حال دادی -مامان هر چی باشم دست پرورده توام . تو استاد منی . تویی که منو آموزش دادی . من ناخن انگشتات هم نمیشم -دخترم من که تو شکم مادرم اوستا نشدم . تو دست منو از پشت بستی .- مامان حالاچند چشمه از اون فن هاتو بزن . ببین کوسسسسسم چقدر خیسه خیسه . سر حالم کن مامان . عزیز مثل فنر از جاش بلند شد . کف دست قدرتمندشو زدلای پای مامان . هر کاری که اونا انجام می دادن من به یاد چیزی می افتادم . عزیز که داشت این جوری با کوس مامان ور می رفت من به یاد عید قربون افتاده بودم که بابا رفت گوسفند بخره منم باهاش بودم . پشمای گوسفنده رو با دستاش این طرف و اون طرف می کرد . هر چی نگاهشون می کردم آمپولو نمی دیدم . عزیز جون موز رو پوست کند و نصفشو خورد و نصفشو داد به مامان و پوستشو پرت کرد یه طرف . کف دستشو مث یه گلوله مشت کرد و گرفت طرف کوس مامانی و مچ دستشو تا یه خورده بالاترشو فرو کرد داخل . مامان جیغ می کشید -آخخخخخخخ آخخخخخخ سوختم عزیز عزیز تندتر تند تر ..یه خورده خودمو کنار کشیدم و دوسه دقیقه بعد دید زدنو شروع کردم . مامان خیس عرق شده بود . عزیز جون هم دست کمی از اون نداشت -مامان عزیز کمه یه موز کممه یکی دیگه . دستاتم بفرست تو کوسم . من امشب نمیدونم چمه . عزیز زود باش من دیگه مردم .طاقت ندارم . افتادم عزیز . مامانو رو تخت خوابوند . موزو دوباره پاک کرد و فرو کرد تو کوس مامان -دختر امشب چته . این که از بیشتر کیرا کلفت تره -مامان مامان جونم یه جوری بزن بیشتر به جاهای حساس کوسسسسسم بخوره . اگه میزون نشم یهو میزنه به سرم … میفتم بیابون خیابون اون وقت هر کیری دوست داره بیاد منو بکنه -رزا جون صحبت کیر رو نکن که این کیر های خائن هر روز دنبال یه کوسن -عزیز چی میگی مگه کوسای ما هر روز دنبال یه کوس نیستن ؟/؟-حالا واسه من کبری صغری نباف -چیه مامان کم آوردی ؟/؟-رزا جون ما داخل خودمونیم . همین ده پونزده نفر خودمون حالا گاهی وقتا یه مهمون افتخاری هم میاریم میخواهیم ثابت کنیم که نیاز به مرد نداریم . وابسته اونا نیستیم. بذار هر غلطی دوست دارن بکنن . حالا دیگه هر دوتا جیغ می کشیدن -رزا زودباش زود باش من هوسم دوباره بر گشت . اون وقت تو باید منو بکنی . عزیز موزو همین طور میذاشت تو کوس مامان و درش می آورد و سرشم گذاشته بود رو کوس و از بغل با زبونش اونو لیس می زد … نه این کارا نباید ربطی به آمپول داشته باشه . یعنی اونا دارن ورزش می کنن ؟/؟گاهی بابا بزرگه به من می گفت که برم با دستای کوچولوم اونو ماساژبدم . باپاهام برم رو کمرش و کمرشو لگد کنم ولی این کار اونا هیچ شباهتی به کار من نداشت . یک دفعه دیدم مامان یه جیغی کشید که ساختمون به لرزه افتاد . من فرار کردم . دیگه نمی دونم متوجه من شدن یا نه خدا می دونه . فقط صداش تا اتاق من میومد که می گفت عزیز دستت درد نکنه ارضام کردی راحت شدم آروم گرفتم -خوشحالم دخترم . من تو رختخواب خوابم نمی گرفت . یه حال عجیبی داشتم . دوست داشتم که مامان بیاد به کونم دست بکشه و با سوراخش بازی کنه . از این که چیزی رو تو تنم فرو کنه خوشم نمیومد . می دونستم دردم می گیره ولی دوست داشتم یه دستی بیاد روکونم بالای پام ور بره هنوز کوسم اون لرزشا و هیجاناتی رو که دو سه سال بعدش اسیرش شدم حس نمی کرد و اثری ازش نداشت . فقط خیلی دوست داشتم کون بازی کنم . روتخت خودم لخت شدم و سرمو بر گردوندم و یه نگاهی به کون سفید و تپل و بچه گونه ام انداختم . چی میشدالان مامان میومد و یه آمپول بهم می زد . اون وقت منم می گفتم می ترسم و اونم با کونم ور می رفت . ماساژش می داد . شایدم بعضی وقتا می بوسیدش و می گفت دختر گلم نترس من بمیرم الان اینجا میخواد سوزن فرو بره . کونمو می بوسید و می گفت این جا رو که اون دفعه آمپول زدم اون وقت یه طرف دیگه اشو بوس می داد و می گفت امروز نوبت این وره . من قلقلکم میومد و خوشمم میومد و می خندیدم . گاهی وقتا بهش می گفتم مامان بازم ببوس … گاهی هم جوجوهای کوچولومو می بوسید و منو که می برد به حموم لخت لخت تو حموم بغلم می کرد و به خودش می چسبوند و کلی با جوجوهام که اندازه یه نخود بودن و یه خورده تازه دورش می رفت یه ورم کوچولو بکنه رو میذاشت تو دهنش . خلاصه اون شب من همش تو فکر بدنای به هم چسبیده لخت مامان و مامان بزرگ بودم . نتونستم بخوابم . دوست داشتم یکی از کونم استفاده کنه . باهاش ور بره حالا که بهش فکر می کنم اسمشو نمیشد گذاشت هوس شاید یه نیاز بچگی بود یه احساس واسه ارزشمند شدن و به درد چیزی خوردن . در هر حال هر چی فکر می کنم که چرا اون روز از این که کون کوچولوم مورد استفاده قرار بگیره خوشم میومد توجیه منطقی خاصی براش پیدا نمی کنم . دوباره رفتم تماشا . دیدم مامان و مامان بزرگ سخت به هم چسبیده ان و همدیگه رو ماچ می کنن . مامان رزا دستشو گذاشته رو کون عزیز و عزیز جون هم دستشو کرده لای کون مامان رزا -رزا جان یه فکری واسه این رویا کردی ؟/؟داره بزرگ میشه ها . از همین حالا باید بدنشو آماده کنی عادتش بدی . تو به سن اون بودی خیلی جلو زده بودی .. غصه ام شده بود . معلوم نبود چه خوابی برام دیدن و منو میخوان کجا بفرستن . اصلا از کلاس بازی و این جور چیزا خوشم نمیومد . من مدرسه خودمو به زور می رفتم -مادر درسته که یه زمانی شاگرد بودم و همیشه شاگرد تو می مونم ولی واسه دختر خودم که می تونم استا باشم -درسته ولی بجنب یه خورده شلی . بیشتر باهاش ور برو . بیشتر کون و کپلشو انگولک کن . این قدر منتظر بهونه ای نباش که بچه مریض شه بخوای اونو آمپول بزنی و به جوری باهاش ور بری . وقت و بیوقت بهش حال بده کونشو دست می زنی بزن غریزه بچه هاست خوششون میاد ولی کوسشم باید بمالی . درسته همین حالا ورم نمی کنه و تحریک نمیشه ولی تا دوسه سال دیگه که عادت ماهانه اش شروع شده و شهوتی بشه اون وقت آروم آروم می تونیم بیاریمش تو گروه خونوادگی خودمون . چند تا غریبه معتمد هم اگه دوست داشته باشی واسه تنوع می تونی بیاری به شرطی که متعهد و متخصص هم باشن . ما نیاز به نیروی جوان و تازه نفس داریم . قربون نوه خودم برم رویا خوشگله ام استعدادش به من رفته . اصلا اگه دوست داشتهباشی من خودم تعلیمش میدم .-مامان چی میگی مگه من خودم چلاقم . درستش می کنم . حالا هر وقت روبراه تر شد یه شب جمعه ای هم می فرستم بیاد پیش تو تو رختخوابت بخوابه . فقط باباش جریانو نفهمه که خیلی بد میشه . اونا نمی تونن درک کنن .-دخترم صحبت رویا و یه نیروی جدید شد دوباره آمپر هوس من رفت بالا -مامان تو دیگه کی هستی تمام کیر های دنیا واست کمن -دیوونه بازم صحبت کیررو کردی ؟/؟ما زنا خودمون به داد هممی رسیم . نیازی به مرد و منت کشی اونا نداریم که بخوان تحقیرمون کنن و هر روز برن با یکی باشن . راحت حرص هم نمی خوریم . مامان و عزیز جون دوباره لباشونو گذاشتن رو هم و به هم چسبیدن . دستاشون هم رو سینه ها و کمر همدیگه کار می کرد . رفته بودم توی فکر . یعنی اونا میخوان همین چیزا رو به من یاد بدن . اگه این طور باشه که خیلی عالیه . این کارا نباید خیلی سخت باشه ولی من بچه ام زور زیاد ندارم . دستمو گذاشتم رو کوسم . با اون چیزی که عزیز جون داشت و خیلی گنده بود زمین تا آسمون فرق می کرد . عزیز می تونست یه موز دیگه رو هم کنار موز اولی بفرسته تو کوسش ولی تو کوس من چی می خواستن فرو کنن . یکی یکی میوه ها رو تو مغز کوچولوی خودم می گردوندم . هیجان زده شده بودم از این که مامان و عزیز رو من حساب می کردن . احساس بزرگی می کردم . اوخ جون می تونستن فلفل سبزو فرو کنن تو کوسم . ولی من کون بازی رو بیشتر دوست داشتم . چند دقیقه دیگه مامان و عزیزو تماشا کردم مامان رفته بود رو لبه تختو عزیز هم اومده بود بیرون و با دستش رو کوس مامانی رو می مالید -اویییییی عزیز عزیز دوباره دارم می لرزم . بسه بسه اگه یه خورده سنگین تر شم ولت نمی کنم . یه حالت دیگه اشون این بود که مامان دو تا دستاشو گذاشته بود رو سینه های عزیز و عزیز هم همین کارو با مامان انجام داده بود . یه جورایی منو یاد بازی نون بیار کباب ببر مینداخت . خیلی دوست داشتم ببینم آخر کارشون چی میشه ولی خسته شده بودم و رفتم اتاقم تا بخوابم .. مامان تا می تونست سعی داشت که به من آموزشهای لازمو بده و منم که تا حدودی فهمیده بودم موضوع چیزی غیر از آمپول زدنه سعی داشتم درسامو فوت آب بشم . تازه خیلی هم کیف می کردم . از قسمت حموم رفتنش خیلی خوشم میومد چون در اونجا دیگه هیچ بهونه ای واسه لخت شدن وجود نداشت . مامان وقتی می خواست منو لیف بزنه خیلی آروم و با یه وسواس خاصی این کاروانجام می داد . دوست داشتم این فاصله ای رو که لیف بین دستای مامان و بدن من ایجاد کرده از بین بره . به اصطلاح مامان به جای لیف زدن ماساژم بده . وقتی ازش خواهش کردم این کارو واسم انجام بده اونقدر خوشحال شد که از شنیدن خبر نمره های بیست گرفتن من تو درسام خوشحال می شد . با یه دستش کمر گوشتی و تپل منو که کف مالی شده بود ماساژمی داد و با دست دیگه اش قسمت پامو. از پا به طرف وسط تن و از کمر هم به طرف وسط می رسید . به کون که می رسید قسمت سفت و بر جسته کونمو بین دو تا دستاش نگه می داشت و با حال ترین قسمت مالششو اونجا انجام می داد . یه احساس خاصی از این حرکتش در من به وجود میومد . دوست داشتم احساس بزرگی کنم . نشون بدم به مامان و مامان بزرگم که دارم خانوم میشم ولی هنوز یه خورده هراس داشتم . خجالت می کشیدم . نه از این که حس کنم که این کارا باید خیلی بد باشه بلکه بیشتر به این خاطر که نتونم اون انتظاراتی رو که اونا ازم دارن بر آورده کنم و پیش اونا کم بیارم . حتی یه بار شاهد اون بودم که مامان و مامان بزرگچطور یه خیار معمولی رو تو سوراخ کون هم فرو می کنن و یه حرفایی رو که حالا می فهمم شنیدنش اون موقع واسه یه بچه ای که تازه میخواد بزرگ بشه نمی تونه مطلوب باشه می زنن . هر چند همه اون حرفا رو من خیلی زود یاد گرفتم و علمی کاربردیش کردم و از این کارمم پشیمون نیستم . وقتی اون روز مامان تو حموم یکساعت تمام با دستاش باهام ور می رفت شب توی رختخواب دیگه نمی دونستم چه حالی دارم . بازم نمی تونم اسم اونو بذارم یک هوس برای گاییده شدن . شاید مقدمه وزمینه چینی هایی برای ورود به یه دنیای بزرگتر و یه حالتهای غریب تر بوده . شاید با این شیوه ها و حالتهاست که هوس در یکی زنده میشه . ممکنه همه این حالتها رو نداشته باشن . خب در اونا تحریک سخت تر و به نوعی دیگه صورت می گیره . هر چی می خواستم درس بخونم نمی تونستم. حالم خوش نبود . رفتم از تو یخچال یه خیار کوچولو برداشتم . اونو به کونم مالیدم و بعدش یواش یواش گذاشتم رو سوراخ کونم . دردم میومد . می خواستم یه خورده بکنم داخل اون و اون جوری که مامان و مامان بزرگ واسه هم انجام داده بودند . یه خورده سرد بود . کونم یخ کرد . می خواستم ادای اونا رو در بیارم . حداقل به خودم نشون بدم که بزرگشدم و خیلی می فهمم به خودم می گفتم وقتی که خیار هست کیر می خوام چیکار . چرا بایدبه مردا محتاج باشیم که اونا خودشونو بگیرن . ما زنا باید به هم کمک کنیم . یه مشت از اون حرفایی که مامان و مامان بزرگ بین خودشون رد و بدل می کردند بدون این که معنی شونو بدونم بلغورش می کردم . به تمام بدنم دست می کشیدم وبه سینه های کوچولوم . می رفتم جلو آینه از تماشای بدن خودم لذت می بردم . یه پهلو دمر کردم . به اندازه یه بند انگشت از خیار قلمی ریزو فرو کرده بودم تو کونم و یه خورده گردنمو کج کرده بودم تا از تماشای این صحنه لذت ببرم . صبح که از خواب پا شدم خیار رو که به گوشه ای افتاده بود و بوی کونمو می داد انداختم سطل آشغال . اینقده حالیم بود که میکربی شده و دیگه نباید بخورمش . اون موقع هشت سالم بود . بازم یه شب که بابا خونه نبود عزیز جون اومد . من می دونستم عزیز می خواد بیاد واسه همین از خوشحالی تا شب نمی دونستم چیکار کنم . کاش می تونستم برم بینشون و کمک حالشون باشم بهشون نشون بدم که منم خانوم شدم . منم می تونم واسه خودم کسی باشم . می تونن رو من حساب کنن . ولی افسوس که حالم گرفته شد . قفل درو درست کرده بودن و من دیگه نمی تونستم خودمو در گوشه مناسبی که واسه دید زدن مناسب بود پنهون کنم . یاباید از سوراخ کلید دید می زدم که این کار سخت بود و همه صحنه ها خوب مشخص نبود و یا باید به شنیدن صداشون اکتفا می کردم . چاره ای نداشتم از هر دو وضعیت و حالت کمک گرفتم . فقط یه خورده از تنشون معلوم بود . صداشونو خوب می شنیدم . مامان و عزیز هرکدومشون لباسای اون یکی رو از تنشون در می آوردند . به نظرم لخت شده بودند -عزیز اگه یه خبر خوب بهت بدم چی بهم تشویقی میدی ؟/؟-تا اون خبر چی باشه -یه خبر خوبکه خیلی خوشحالت می کنه . خبری که از شنیدنش به من افتخار می کنی . همین طور که منبه دخترم افتخار کرده و می کنم .-بگو تو که منو کشتی . اگه خبر خیلی اکشن و کوبنده ای باشه قول میدم که امروز من اول بکوبمت تا به ارگاسم نرسوندمت ولت نمی کنم و ازت نمی خوام بهم حال بدی . هرچی فن دارم رو تو پیاده می کنم -اوخ جون قربون مامان . مامان خیلی خوشحالم . رویا داره میاد تو خط اون داره بزرگ میشه . درساشو خوب داره یاد می گیره . فسقلی خلوتی خیلی کارا می کنه که ما نمی دونیم -مادر بزرگ که می شد از صداش خوشحالیشو فهمید گفت خب خب رزا جون بگو دیگه چی شد -عزیز! چند شب پیش که رفتم یه سری بهش بزنم دیدم گرفته خوابیده یه خیار کوچولووخیلی قلمی و خیارشوری تو کونش فرو رفته و دمر کرده افتاده خوابش برده . اولش ترسیدم نکنه بلاییسرش اومده رفتم جلو وقتی دیدم صدای نفساش طبیعیه خیالم جمع شد ولی من که نمی تونستم به خودم اجازه بدم این خیار همین جور تو کونش بمونه . اگه کمر خیار شل می شد و می شکست و تو سوراخ کون رویا جونم گیر می کرد چی . هر چند احتمالش خیلی ضعیفه ولی مادر که دلش طاقت نمی گیره . منم دلم نمی خواست اون بفهمه که من موضوع رو فهمیدم که یه وقتی خجالت و حیای بچگونه اش باعث شه به کارش ادامه نده . واسه همین خیلی آروم آروم خیارو از کونش بیرون کشیدم .واون دور و برا یه گوشه ای گذاشتم . مامان نمی دونی چقدر حال کردم . وقتی کونشو دیدم که رو به منه خیلی هوسکردم که همون خیارو دوباره فرو کنم تو کونش .دوست داشتم باهاش حال کنم ولی می ترسیدم کارو خراب کنم . فسقلی زبل خوب بلده چیکار کنه چی بگیره که با سایز کونش مناسب باشه . عزیز به حرف اومد و گفت اون به خودم رفته تمام زرنگیهاش و زبل بازیهاش به من رفته تو یه خورده کوس خل بودی ولی اون از اون چرچیلهاست .دست منو هم از پشت بسته فداش شم . فردا یه گلپر براش دود کن که چش نخوره . اگه من جای تو بودم یه گوسفند واسش قربونی می کردم . شاید خودم این کارو بکنم . بچه با استعدادیه ..قرار شد یکی از این پنجشنبه جمعه ها پدر بزرگ با دوستاش برن کوه و ظاهرا عزیز خونه تنها بود و مامان هم می خواست منو بفرسته پیش عزیز تا قلق منو بگیره . از حرفاشون فهمیدم که مامان هم خیلی دوست داشت باهامون باشه ولی عزیز گفت این جوری بهتره . یک دفعه نمیشه به بچه فشار آورد هول می کنه یه وقت زده میشه و از همه چی بدش میاد . بذار یواش یواش لذت ببره اون وقته که خودش با تمام وجودش بیاد دنبال این کارا . مامان واسم گلپر دود می کرد و حتی یک گوسفند هم کشت . واسه این که من چشم نخورم . ازش که پرسیدن جریان چیه گفت چند وقت دیگه رویا جونم قراره زن بشه خانوم بشهبرای سبکی کار این کارو انجام دادم . حالا من که خودم می دونستم واسه چیه . دیگه از بس مار خورده بودم افعی شده بودم . فقط از تنها چیزی که سر در نمی آوردم این هوس هوسی بود که اینا می کردند ومنم هی منتظر بودم کی نه ساله ده ساله میشم ببینم موضوع چیه . بالاخره شب جمعه رسید و من و مادر بزرگ تنها شدیم . بر خلاف همیشه که هر وقت مامان می گفت برم خونه عزیز و پیشش بمونم عصبی می شدم این بار با کمال میل قبول کردم و هیچ اعتراضی هم نداشتم هردوشون تعجب کرده بودند . مامان یه لباس خیلی خوشگل تنم پوشوند و یه جوراب شلواری کیپ هم پام کرد . به جای این که ازمن بپرسه از کدوم لباس خوشم میاد از عزیز پرسید که کدوم لباس من بیشتر بهم میاد . منم حرفی نزدم یه دامن سفید کوتاه و خوشگل و یه پیرهن صورتی ناز هم تنم کرد و موهامو شونه زد و برای اولین بار یه خورده روژبه لبام زد .-مامان بابا دعوا می کنه.-عزیزم این فکرا دیگه قدیمی شده تو داری خانوم میشی یواش یواش دیگه باید بیشتر به خودت برسی . فهمیدم داره یه کاری می کنه که عزیز خوشش بیاد . دل تو دلم نبود . می دونستم که قراره امشب چه بلایی سرم بیاد . به اندازه کافی تماشا کرده بودم . حالاباید لیاقت خودمو به عزیز جون نشون می دادم .-عزیز خیلی خوب رانندگی می کرد به کارش وارد بود . یه خورده رنگش پریده بود . فکر می کردم اون حتما دلواپس امشبه . وقتی که از مامان خدا حافظی می کرد لباشو بوسید و یه دستی به کونش زد و گفت رزا جون تو دروازه بانی کردی توپو از دفاع و هافبک رد کردی و اومدی بهم پاس دادی و من امشب اونو گلش می کنم . حالا می بینی .-امید وارم عزیز جون من که از خدامه . راحت میشیم . پشتم صاف میشه خیالم راحت میشه . همچینش کنم که به جای قدم زدن بدوه . اونا داشتن در موردمن حرف می زدن و فکر می کردن که من هنوز بچه ام . بگذریم . می رسیم به این که مادر بزرگ تقربیا جوون تا می تونست ازم پذیرایی کرد . مایل نبود چیزای آبکی و سنگین به خوردم بده . وقت خواب شد و من جای بابا بزرگو واسش پر کردم . کنار عزیز دراز کشیدم .-صبر کن لباسای دختر خوشگلمو در بیارم تا راحت بخوابه .-عزیز من امشب خیلی گرممه -بلوز رویی اتو که در آوردی صبر کن این لباس زیرتم در بیارم . پنجره که باز شه کولرم نمیخواد روشن کنیم . تو که خودت خوب می دونی من واسه کلیه هام کولر روشن نمی کنم خودشم لباساشو در آورد . و فقط یه شورت پاش بود . سینه های درشتش که یه خورده شل و آویزوون شده بودند تکون تکون می خوردند ولی هنوز پوست تنش لطیف بود . اگه یه خورده دیگه خجالتو می ذاشت کنار شورتشو هم در می آورد -عزیز این جوری کلیه هات سر ما نمی خوره ؟/؟-نه رویا جون میرم زیر شمد . تازه الان هوا خبلی گرمه این جور راحت خوابیدن بدن ما رو معتدل می کنه . مادر بزرگ دمر و یه خورده پشت به من دراز کشید . لامپ پذیرایی روشن بود و اتاقو تا حدی روشن می کرد که بتونم کونشو راحت دید بزنم . سمت چپ مادر بزرگ در فاصله چند متری میز توالت بود که کنارش یه آینه بزرگ قرار داشت یه خورده که سرمو بالا می گرفتم می تونستم از داخلش خودمو ببینم ولی عزیز خیلی راحت می تونست این طرفو زیر نظر داشته باشه . مطمئن بودم بیداره و داره منو می پاد . شورت عزیز حیلی کوچیک بود و نازک و بیشتر کونشو نشون می داد -رویا جون بیداری خوابت نمی گیره ؟/؟نمی دونم وسط پام یه خورده بالاترش یه خورده دردم گرفته ورم داره . دو طرف کونشو گرفت و باز کرد . گفت دخترم ببین یه بر آمدگی غده مانندی می بینی ؟/؟-عزیز غده چیه ؟/؟-یه چیز گوشتی که روی پوست باد می کنه . من که دیگه خطشو خونده بودم و تو سن هشت نه سالگی خیلی چیزا یاد گرفته بودم گفتم عزیز دوست داری دست بزنم ببینم ؟/؟-اگه بدت نمیاد این کارو بکنی که ثواب می کنی . من که می دونستم مادر بزرگ خیلی خوشش میاد که کونش مالیده شه دو تا کف دستای کوچیکمو گذاشتم رو کونش و اول از زیر کونش همونجایی که می گفت ورم داره شروع کردم -عزیز من چیزی پیدا نکردم -اوخخخخخ رویا جونهمه جاشو بمال پیدا می کنی . می دونستم که عزیز دوست داره کونشو لخت لخت کنه و همیشه اگه از اول کونش لخت نبود این وقتا مامان شورتو از پاش در می آورد . واسه همین این کارو من واسش انجام دادم . وقتی که داشتم شورتشو پایین می کشیدم گفتم مادر جون زشت نیست که درش بیارم ؟/؟اگه ناراحت میشی درش نیارم .-عزیزم تو هر کاریکه بکنی درسته بالای کونمم ببین شاید اونجا ورم داشته باشه -اووووووفففففف قربون دستای کوچیکت .انگاری خون تو کون راه افتاده . کون عزیزو با دستام فشارش می گرفتم . اون چشاشو بسته بود و ناله می کرد . تنش داغ شده بود . یه خورده می لرزید -عزیز جون سردت شده دیگه این کارو نکنم ؟/؟-الهی دختر دستت به بهشت برسه . من دارم از خوشی می میرم . تنم دارم نرم میشه -ورم پیدا نشد -عیبی نداره حتما خوابیده .. داشتم به این فکر می کردم که این برنامه موز و بادمجون چی میشه کی اینا رو باید وارد کار کنیم .یادم اومد که موز و بادمجون مال سوراخ کون و کوسه . چقدر وسط پای عزیز خیس بود . پس عزیز کی میخواد این چیزای کلفتو بیاره دستمو از روی کون گنده اش غلتوندم به وسط و یهو کوسشو گرفتم تو دستم .-پیدا کردم یه ورم گنده اینجا هست . عزیز جون چنگش بگیرم؟/؟خوب میشه ؟/؟-نههههههه نهههههه دختر چیکار می کنی . قربون دستای شفا بخشت . هر فشاری که بهش میاری بیشتر داغش می کنی -مادر جون اگه بخوای یه موز یابادمجون بیاری می تونم بکشم روش . فشارش بدم تا ورمش بخوابه . می تونم زبون بزنمش -تو هر کاری دوست داری می تونی بکنی -عزیز اگه میکش بزنم ورمش می خوابه ؟/؟-آخ اگه مادرت بدونه که تو چه اعجوبه ای داری میشی .. این جوری که پیش میری تا دوسال دیگه قهرمان جهان میشی ..شورت عزیزو دیگه کاملا از پاش در آوردم . من فقط یه شورت پام بود . تازه با این همه لخت شدن هوا داشت واسه مون معتدل می شد . مادر بزرگ کاملا لخت و پشت به من قرار داشت . مادر بزرگ که میگم ظاهرش جوون بود و مثل اونایی نبود که تمام تنشون چین و چروک داشته باشه و هنوز کلی کار داشت تا پنجاه سالش بشه . خیلی دوست داشت خوشحالش کنم . کف دست کوچولومو از لای کونش و از همون پشت گذاشتم رو کوسش وفرو کردم داخل . اوخ چقدر خیس بود و یه خورده هم چسبناک .-آهههههه آهههههههه -عزیز دردت میاد -نه الهی فدای اون دستای کوچولوت بشم . خیلی خوشم میاد کیف می کنم . ادامه بده ادامه بده . حال می کنم . اون داشت با دستاش سینه های درشتمو می مالید و مدام می گفت بالاخره دارم به آرزوم می رسم . عیبی نداره اگه امشب ارگاسمم نشدم بازم یه پیروزی دیگه نصیبم شده .-ارگاسم دیگه چیه عزیز -خودم بهت یاد میدم . خودم روی تو پیاده اش می کنم دلبندم . هنوز زوده صبر کن موقعش برسه . الان بخوام واست تعریف کنم فایده ای نداره . بعضی چیزاست که در عمل خودشو نشون میده . اینم یکی از اون چیزاست . شاید دوسال دیگه یه خورده زودتر یا دیر تر بشه متوجهت کرد ..رویا رویا جونم تو خیلی داری استاد میشی . اینارو که می بینی این خیسی ها همون آب شدن غده هاست دیگه … راستش این قسمت از حرفاشو نفهمیدم و سوال هم نکردم -عزیزم می تونی مچ و یه خورده بالاترشم بفرستی داخل -عزیز! داخل کوسو میگی دیگه -اوخ عزیز قربونتو دختر فهمیده اش بره . دستای لاغرم خیلی راحت توی کوس عزیز جون حرکت می کرد -یه خورده تند تر تند تر اوووووففففففف من میخوام .جااااااااااان . سعی داشتم خودمو بیشتر تو دلش جاکنم و اونم بیشتر بهم افتخار کنه واسه همین اصطلاحاتی رو که در این چند ساله اخیر یاد گرفته و تازه معنی بعضی از اونا رو می فهمیدم به کار می بردم -عزیز جوناندازه یه کیر کلفت میشه -اوخ نگو با حال تر از یه کیر کلفت . وقتی این دستای قشنگ و جادویی هست کیر کلفت دیگه به چه دردی می خوره . او این حرفا رو می زد و من با دستام بیشتر فرو می کردم توی کوسش و بیرون می کشیدم و دوباره فرو می کردم -رویا رویا جووووووووون تنم داره می لرزه . واییییییی بکن بکن . عزیزم خیلی واردی . ولی هنوز خیلی زوده بتونی ارضام کنی . با اون یکی دستت کونمو فشارش بگیر من دیگه نمی تونم .. نه . .نه . نه خودمو لوس کرده و گفتم عزیز منو دوست داری ؟/؟-آآره آره قربون شکل ماهت برم تو رو از رزای خودم هم بیشتر دوست دارم . حرفشو گوش کردم کونشو فشار می گرفتم ویه دست دیگه امو تا یه خورده بالاتر از مچو فرو می کردمش تو کوس و بیرون می کشیدم بیرون . یه چند دقیقه ای که گذشت گفتم اگه دوست داری و هنوز غده از بین نرفته می تونم کوستو میک بزنم -نه .. باورم نمیشه رویا نگو واییییییی که دلم آب افتاد . قربونت برم . دور تو رو باید طلا گرفت . من یکی دیگه ولت نمی کنم . اصلا باید بیای بچه خودم شی . دهن تمیز و کوچولوتو میخوای رو کوس من بکشی ؟/؟بمیرم برات. صبر کن خودمو بشورم . عزیز رفت و فکر کنم کوسشو با آب و صابون شست و خشکش کرد و بر گشت . طاقباز دراز کشید و پاهاشو به دو طرف باز کرد . چشاشو نیمه باز و خمار کرده بود و در حالی که به من نگاه می کرد منتظر بود که یه کاری بکنم . ظاهرا متوجه شده بود که من در بعضی از این امورات اتوماتیکم و به طور خودکار می تونم وارد عمل شم خیلی بهتر و بیشتر از اونچه که تصورشو می کرد منتهی چون هنوز توان جسمی من زیاد نبود نمی تونستم اون جوری که از یه زن قوی انتظار می رفت من بتونم نیازشو بر آورده کنم . خیلی از این چیزارو چند سال بعد که بزرگتر و با تجربه تر شدم فهمیدم ولی اون روز دوست داشتم خودمو به آب و آتیش بزنم تا اون به وجودم افتخارکنه و به مامانم هم گزارش مثبت بده . دهنمو گذاشتم رو کوسش . بوی خوبی می داد . بوی صابون و تمیزی رو می داد . اولش یه خورده سختم بود و فکر می کردم شاید بدم بیاد . چون وقتی که فکر می کردم جیش از همین طرف میاد بیرون یه جوری می شدم ولی واسه شاد کردن مادر بزرگ حاضر بودم خیلی از این کارا رو انجام بدم و دهنمو گذاشتم رو کوس مادر بزرگ و با زبون کوچیکم کوسشو می لیسیدم . از این که با این کار من لذت می بره و جیغ می کشه ,از این که واسش یه شخصیت مهمی شدم که به من احتیاج دارهو دیگه دعوام نمی کنه کیف می کردم -بخور بخور رویا جون رویا خوشگله ام خیلی کوسم میخاره . همه جام دیگه غده داره ورم کردم داغ شدم . عزیزم بخور که منم امشب تو رو مث یه شکلات خوشمزه می خورمت . واسه این که عرض کوسش کمتر شه تو دهنم بهتر جا بگیره دو طرفشو با دستاش جمع کرد تا بیشتر بره تو دهنم . مثل سر شیشه پستونک کوسشو میک می زدم . به هیجان اومده بود . چند لحظه بعد دستاشو فرو برده بود تو موهای سرم و به شدت نوازشم می کرد و پاهاشو مثل اسب می زد به زمین . این حرکاتش واسم تازگی نداشت ولی هنوز عجیب و غریب بود . چون هنوز نفهمیده بودم که هوس چیه . این چیزی که ازش حرف می زنن چقدر می تونه به آدم لذت بده ؟/؟. فکر می کردم زن و شوهرا با هم ازدواج می کنن تا بچه بیارن و همین . به نظرم زورم نمی رسید چون عزیز جون مرتب داشت به سر و تن و سینه هاش دست می کشید و می خواست هر طوری شده خودشو ارضا کنه . حتی کوسشو هم حرکت می داد و به لب و دهنم بیشتر فشار می داد . یه خورده از خیسی های کوس عزیز رفت تو دهنم . یه کم مزه آب دریای شمالو می داد ..عزیز داشت خودشو می کشت . دیوونه اش کرده بودم . تمام بدنش داغ و سرخ شده بود.-رویا رویا رویا جونم . من فدات میشم . اون لب و دهن غنچه ایتو می خورم . تو از همه بهتر میشی . تو یه پدیده ای . انگار کوسم داره دور خودش می گرده . دستاشو دوباره فرو برد لای موهای سرم و دهنمو بیشتر به کوسش می چسبوند . راستش چون زیاد عادت نداشتم کمی خسته شده بودم و فکم هم کمی درد گرفته بود . ولی نمی خواستم کم بیارم و خستگی خودمو نشون بدم -رویا جونم اون قدر قشنگ می خوری که اگه کوسمم گاز بگیری بازم هوس دارم و کیف می کنم . عزیزم انگشتتو هم فرو کن تو کوسم وهر کاری دوست داری باهاش انجام بده . من دیگه آتیش آتیشم . ببین چیکارم کردی -دعوام می کنی عزیز ؟/؟-عزیز فدات شه واست بمیره . صبر کن کوسم سبک شه منم بهت کیف می دم. یه لز کار درست حسابیت می کنم .-لز کار همون سوار کاره ؟/؟مادر بزرگ خنده ای کرد وگفت خب این مدل کاری که ما می کنیم بی شباهت به سوار کاری نیست . ولی آدماش اونایی که سواری میدن اسب نیستن . از جا پاشد و رفت چند تا وسیله پلاستیکی نرم و سفت آورد و گفت رویا جون حتما با این هوش و استعدادی که داری باید بدونی اینا چیه ؟/؟-اینشبیه کیره -آره دخترم درست حدس زدی مگه تو کیر هم دیدی -مال کوچولو ها رو آره فقط یهبار بابا یادش رفته بود در دستشویی رو ببنده منم درو باز کردم درشتشو دیدم -زیارتت قبول دخترم . بهت یاد میدم که اینا چه جوری کار می کنه . فقط واسه کوس تو فعلا مناسب نیست . مثل یک خانوم معلم خوب واسم این کیر ها رو تشریح کرد و اونی رو که می گفت زودتر و راحت تر کار می کنه ویه حالت گردشی ودور خاصی توی کوس داره داد به دستم و گفت که اونو فرو کنم تو کوسش و دورشو بمالم . یه حالت ویبره و لرزون داشت و به من یاد داد که چطور دورشو تند و کند کنم .-رویا جون بگردون بگردونش همینو همین طورادامه اش بده . آخ که دستای کیر گردونت چقدرلذت میده . تند تدنتر تند تر دورشو برسون به حداکثر . بالای بالا . از حال رفته بود . یه دستشو گذاشته بود رو سینه هاش و یه دستشم گذاشته بود رو کوسش .-آخخخخخخخخ دلم دلم آخخخخخخخخخ کوسسسسسسسسم نه نه .. زوده زوده میخوام حال کنم . حال کنم . جااااااان داره میاد جووووون چقدر کیف داره آهههههههه دیگه تموم کردم . رویا خودتو بنداز رو من . می دونم چند وقت دیگه با دستای قوی و دهن و زبون مکنده و لیسنده خودت آبمو میاری . من در تو می بینم . تو از رگ و ریشه خود مایی . تو نوه منی . خودتو بنداز تو بغلم … رو ی عزیزی که طاقباز دراز کشیده بود قرار گرفتم . اون لبای کلفتشو رو لبام قرار داد و به شدت منو می بوسید . داشتم خفه می شدم . نمی دونم واسه چی داشت این حرکاتو انجام می داد . دستاشو به سینههای کوچولوم رسوند و باهاشون بازی می کرد . نازم می کرد و رو پوست بدنم دست می کشید . از دست مالیهاش خوشم میومد . از جاش بلند شد . بهم گفت که دمرو کنم . کونم که تازگیها یه خورده تپل تر شده بود تو دید عزیز جون قرار داشت . منم صورتم رو تشک بود و چشامو باز و بسته می کردم و به روبرو نگاه می کردم و منتظر بودم که با کونم چیکار می کنه . با دستاش اول اونا رو ماساژمی داد . بعد چند دقیقه ای دو طرف کونمو ماچ کرد و وسطشونو باز کرد و دستشو روی سوراخ کون و کوسم کشید . این قسمت هم به من خیلی کیف می داد -رویا جون خوشت میاد ؟/؟آره عزیز خیلی -دارم این کارا رومی کنم که زودتر خانوم شی . بدنت واسه خانوم شدن زودتر آماده شه . بتونی کیف کنی .ولی واسه باز شدن راه کوست هم باید یه فکری بکنیم . این که نمیشه همش بسته بمونه و به بقیه حال بدی و اونجوری که بقیه حالشو می برن تو کیف نکنی . اینم جزو اون حرفایی بود که حالیم نمی شد . ولی از این که عزیز با ور رفتن با کونم داره به من حال میده خیلی کیف می کردم . اونم خوشش میومد و اون چند تا کیر مصنوعی رو که داشت آروم روی سوراخ کون و کوس من کشید تا یه دست گرمی داده باشه و بعد ها با این وسیله ها احساس غریبی نکنم . زیاد به من فشار نمی آورد تا زده نشم . یکی از اون کیر هایی رو که نرم تر بود یه خورده اشو سعی کرد بکنه تو کونم که خیلی کلفت تر از سایز کونم بود و بیخیالش شد . اون کیر ویبره رو هم از قسمت بیرونی کوسم یه کمی با لبه هاش بازی داد -رویا جونم شاید یه خورده قلقلکت بیاد این کارا رو دارم واسه این انجاممیدم خوب مزه بگیری و همه اینا واسه ذهنت ملکه بشه و خودتو واسه روزای پرشکوهی که با گروه ما داری آماده کنی . اون وقت می تونم به همه فخر بفروشم که این کودک با استعداد نوه منه -عزیز عزیز جون دوستت دارم . کاری می کنم که تو به من افتخار کنی -مامانتم به وجود تو افتخار می کنه . ماباید بشینیم دور هم و یه موضوعاتی رو حل و فصلش کنیم . می دونم اون خیلی خوشحال میشه . عزیز جون در یکی از این ور رفتن ها لب و دهن گنده اشو گذاشت رو کوس کوچولوم . حالا اون شروع کرد به میک زدن و لیسیدن کوسم . خیلی خوشم میومد . بدون این که گازم بگیره یا این که دردم بیاره کوس ناز و کوچولومو گذاشت تو دهنش ..عزیز جون ! من خیلی خوشم میاد .-منم دارم از این کارا می کنم که خوشت بیاد . اگه دوست داشته باشی از این به بعد تو رو بیشتر میارم اینجا که هم رفیق و همدمم باشی و هم بیشتر از این ها بتونیم با هم کنار بیاییم . می دونی که چقدر دوستت دارم . بعد از این که یه دهن سیر کوسمو خورد و به من کیف داد بغلم کرد و به همه جام دست کشید . منم هر کاری رو که اون انجام میداد طوطی وار تقلید می کردم تا کم نیارم .-آههههه رویا جون عزیزم دوباره دارم حالی به حالی میشم . نمی دونم چرا امشب این جوری شدم . از بس بهم آرامش دادی و خوشحالم کردی اعصابم دیگه آروم شده . انصاف نیست که خسته ات کنم . راستش منم ته دلم می خواست که عزیز به من حال بده و یه خورده باهام ور بره . کون و کوس و سینه ها و کمر و شکم و همه بدنم و پوست و گوشت تنم ماساژمی خواست ونوازش . یه احساسی داشتم که همراه با یه لذت جدید بود . دوست داشتم از اون کیر های مصنوعی بره تو کو سم ولی نه به اون اندازه که عزیز جون کشته مرده اش بود و داشتخودشو واسش می کشت . از نوک انگشتای پام تا فرق سرمو آروم آروم می بوسید . حقا که خیلی کار داشت تا به استادی او بشم . به کونم که می رسید می دونست که این یه تیکه رو خیلی دوست دارم . کونمو از پشت و به دو طرف باز می کرد تا کوس و سوراخ کونم معلوم شه و بعد زبونشو آروم می کشید رو دو تا سوراخا . این موقع یا نفس نمی کشیدم یا خیلی آروم نفس می کشیدم . می خواستم با تمام وجودم لذت ببرم . وقتی هم که بقیه جاهامو می بوسید این شور و نشاط در من به وجود میومد که دوباره به کوس و کونم برسه و اونجا رو لیس بزنه . اون شب تا صبح من و عزیز به هم حال دادیم و حال کردیم . هیشکدوممون سیر بشو نبودیم . دلمون نمیومد که بخوابیم .-رویا تو یک دختر رویایی هستی . خیلی زود پیشرفت می کنی . اگه همین جوری باشی و با همین پشتکار ادامه بدی هیشکی به گردت نمی رسه . همین دلگرمی دادنهای او باعث شده بود که مناراده کنم و بخوام با دقت و تمرکز وخستگی ناپذیری کمتری به این شیوه ام ادامه بدم . می دونستم موفق میشم . سالها تجربه تئوری داشتم و وقتش بود که اونا رو عملی کنم واین مهمترین عامل موفقیتم بود . خانم معلم ما می گفت بیشتر استعدادهای آدم تو کودکی و بچگی شکوفا میشه . چیزی رو یاد گرفتی گرفتی وگرنه بعدا باید چند برابرشو زور بزنی تازه معلوم نیست بتونی با همون کیفیت یاد بگیری یا نه … اینم از داستان اونشب ما . وقتی که عزیز منو تحویل مادر جونم داد خودمو یه چند متری از اونا دور کردم ومثلا سرمو اون ور کردم و این که حواسم جای دیگه ایه .. اوخ قربون عزیز جونم بشم چه جور پیش مامان ازم تعریف کرد و منو بالابالا برد . خیلی آروم می گفت این دختره داره تکمیل میشه . فوق العاده استعداد داره . تنهاش نذار . باهاش کار کن . ادامه بده . نذار فسیل شه . اونو همیشه آماده نگهش داشته باش . عید یا تابستون یا یکی از این شبا تو یه محفل دسته جمعی به دردمون می خوره -چی میگی مادر هنوززوده اون بچه هست -اون بچه هست ؟/؟ده تا مثل من و تو رو حریفه . حیف که زورش زیاد نیس . یه چیزی میگم یه چیزیمی شنوی . میخوای امتحانش کن . فقط قدمای اول سخته . اون استارت کارو بزنی کارای بعدی خیلی آسون میشه -عزیز جون یه خورده خجالت می کشم .-چه خجالتی . من و اون که همهچیزامونو پیش هم وا دادیم . تو که خودت واردی چه طور نرم نرم کارا رو پیش ببری . مگهیادت رفته من باهات چیکار کردم ؟/؟نترس موفق میشی . مامان منو صدا کرد و پیش مامان بزرگ گفت -عزیز خیلی ازت تعریف می کنه . خیلی ازت راضیه . رفتم و لبای مامانو بوسیدم . لبامو به لباش چسبوندم . این بوسه رو با عزیز جون هم کار کرده بودم . ولش نمی کردم . قیافه مادر یه جوری شده بود . تو نگاش یه چیزای عجیبی می خوندم . انگار داشت زار می زد و یه چیزی ازم می خواست . عزیز خداحافظی کرد و رفت و اونم زود رفت شام درست کنه و به من گفت درساتو خوب بخون شبم بگیر زود بخواب . بابات که خوابید نصفه شبی میام پیشت بهت آمپول زدنو یاد بدم . دیگه دختر کوچولوم بزرگ شده باید این چیزارو یاد بگیره . تو دلم گفتم مامانی بچه گول نزن من خودم ختم روز گارم . هر چی این عزیز میگه مثل این که تا نبینی باورت نمیشه . شنیدن کی بود مانند دیدن . اخلاق مامانو می دونستم . منتظر می شد که بابا بخوابه و بیاد سراغ من . خواب بابا هم خیلی سنگین بود و اونم در اتاق منو از داخل قفل می کرد . چند بار که بچه تر بودم از این کارا کرده بود . تازه اگرم بابا بیدار می شد اول سراغ اتاق من نمیومد و مامان هم اگه صدای پایی چیزی می شنید سریع خودشو جمع و جور می کرد . امشب باید استعدا د خودمو به مامان جون خودمم نشون می دادم تا اون بفهمه که دختر خلفی تر بیت کرده . دختری که می تونه راه اون و مامان بزرگشو ادامه بده . به خودم گفتم که بهتره خونسردی خودمو حفظ کنم . گرفتم زود خوابیدم . قبل از این که بابا بیاد . می دونستم از اون شباییه کهشاید از خستگی زیاد بدون این که چیزی بخوره می گیره می خوابه .. مامان در راستای بچه گول زدن بهم گفته بود که اگه میشه لخت و دمرو بخوابم که برای آمپول زدن یه پوزیشن با حالت مناسبیه . آخ که این مامان منم از اون کون پرستا بود . نمی دونم چند ساعت خواب بودم که حس کردم ملافه من کنار رفته و یه دستی داره کونمو ماساژ و نوازشمیده ..منتظر مامان جونم بودم وقتی که اومد و ملافه رو کنار داد دیگه کاملا بیدار بودم -اوووووفففففف رویا چیکار کردی ؟/؟تو که همه تنتو لخت کردی -مامان گفتم شاید این طوری بهتر بتونی بهم یاد بدی که آمپول زدن چطوره -ای کلک . شیطون . عزیز هر چی در مورد تو میگه حق داره . راست می گفت ها اتو خیلی ناقلا شدی . خودمو زدم به نادونی -مامان چی میگی اصلا نمی فهمم -الان یه کاری می کنم که بهتر بفهمی . دو تا کف دستشو گذاشت دو طرف کونم و گوشتای تپل باسنمو تو دستاش جمع می کرد و یدفعه ول می کرد . دستشو میذاشت لای پامو هم با کوسم ور می رفت و هم با سوراخ کونم -مامان اینا واسه آمپول خوردنه ؟/؟میخوای یاد بگیری یا این که یاد بدی ؟/؟اینو که گفتم مامان یه دستشو گذاشت رو شکمش و گفت رویا جونم بس کن . تو مارو کشتی . نذار این قدر قهقهه بزنم . الان بابات یهو بیدار میشه و نمیذاره که من آموزشمو ادامه بدم. من الان دارم یه سری آموزشا و آزمایشا رو روی تو پیاده می کنم که وقتی تو اومدی رو من راحت تر بتونی کارتو انجام بدی ودخترم به این میگن تمرین عملی . بامزگی من گل کرده بود .-مامان رزا آمپولو رو کوس یا سوراخ کون هم می زنن ؟/؟-رویا دیگه خوبه زیادی رفتی جلو . یه سرنگ گنده بیست سی سی که واقعا بیست بود با خودش آورده بود و دور سوراخ کونمو وسر سرنگو با کرم چربش کرد و گذاشت رو کونم و با سر سرنگ کونمو قلقلک می داد . خیلی خوشم میومد .-عزیزم دخترم چطوره خوشت میاد ؟/؟اینم یه مدل آمپول زدنه . بزرگتر که شدی خانوم که شدی و هر وقت که عروس شدی شوهر آدم از اینطرف یه آمپول مخصوص سر خود داره که می فرسته این داخل و تزریقات خود کار انجام میده که این نوع تزریق فقط مخصوص خودته و اونم نباید این آمپولو به کس دیگه ای بزنه و حق انجام چنین کاری رو نداره .. حرفشو قطع کرده و گفتم منظورت از این آمپول زدن همون کیرزدنه .. یه اخمی بهم کرد و گفت دختر دیگه تا این حد نباید گستاخ باشی . به این زودی اینارو از کجا یاد گرفتی -از عزیز جون می دونستم اگه اسم اونو بیارم دیگه کارم نداره تا اونجایی که می تونست احترام مادر بزرگو نگه می داشت و رو حرفش حرف نمی زدآخه استاد همه بود . تازه اینم قسمتی از تعلیماتم بود . نمی دونم چرا یهو جوش آورده بود . شاید دلش می خواست خودش این چیزا رو به من یاد بده .-مامان خوشم میاد خوشم میاد همینو به کونم بمال -داشت می گفت دخترم یه وقتی دیدی تو زندگیت یه مدل آمپول بهت نمی سازه و درست هم نیست که از یه مرد دیگه بخوای واست آمپول بزنه . ما زنا خودمون باید یاد بگیریم و بدونیم که به موقعش چطور خودمونو واسه این جور آمپول زدنا و سر حال شدن آماده کنیم . مامان داشت زیادی حرف می زد .عزیز جون خیلی ساده تر و روونتر با آدم کنار میومد . کونمو گرفتم طرف صورت و دستای مامان و قمبل کردم و لاپامو باز کردم تا سوراخم بیشتر در دیدش قرار بگیره و این جوری بهتر متوجه شه که من دوست دارم با کونم ور بره -رویا جون اگه یه بند انگشت فرو کنم تو کونت می تونی تحمل کنی ؟/؟یواش یواش باید خودتو عادت بدی که این جور وسیله ها رو تو کونتجا بدی که بعدا هر وقت می خوای تو یه محفل آمپول خوران شرکت کنی بتونی عادت کرده باشی و راحت باهاشون کنار بیای -مامان سر این سرنگها سوزن هم میذاری . بانوک سوزن فرو می کنی ؟/؟دوباره خنده اش گرفته بود -نه عزیزم نترس کاشکی یه خیارقلمی می آوردم تو تجربه این کارو داری و می دونم با اون راحت تر کار می کنی . سرنگ یه خورده سفته ولی چاره چیه . مامان یه لباس خواب خوشگل و براق به رنگ بنفش تنشکرده بود که از پشت گره داشت و اگه اونو باز می کرد لباس خوابش باز می شد و می افتاد واونم مثل من لخت لخت می شد . متوجه شدم که حتی شورت هم نداره . سرنگو می مالید به سوراخ کونم . آروم آروم اونو به داخل سوراخ کونم هدایت کرد -مامان سفته دردممیاد . اوووووووفففففف -یه خورده عزیزم اینو که تحمل کنی تحمل بقیه چیزا واست آسون میشه . فقط اندازه دو سانت میذارمش داخل . همین کارو هم انجام داد -واییییی درد داره درد داره مامان . خوشمم میاد دردمم میاد .-بمیرم برات سرنگو از سوراخ کونم بیرون کشید -نمیدونم شاید واسه بر آمدگی سرش باشه که با بقیه قسمتها هم خونی نداره -مامان تو که میگی بزرگ شدم و عروس شدم باید با کیر آمپول بخورم حالا اگه کیر مصنوعی داری شاید راحت تر تو کونم جا شه آخه اون یه دست تره -رویا رویا جونم تو کیخانوم شدی و من خبر نداشتم . چه قشنگ مثل آدم بزرگا صحبت می کنی . دیگه این دفعه رو گیر نداد .-مامان من دیگه بزرگ شدم .-همین جا باش برم چند تا کیر مصنوعی وردارم بیارم اینو گفت و رفت با دو تا کیر بر گشت . یکیشون کلفت تر و چاقالو تر بود و یکیشون نازک تر و قلمی تر -عزیزم این کلفته مال من که هر وقت میخوام با هام تمرین کنی به کار ببری . این نازک تره هم مخصوص کون دختر خوشگل و نازم . دوباره همون روغن کاریها رو انجام داد . اول کیرو بهم نشون داد و اونو یه خورده به دهن و سینه هام مالید و رو پوست بدنم کشید و یواش یواش رسید به سوراخ کونم . دوباره اونو به کرم و روغن مخصوص آغشته کرد واین بار با ملایمت و مدارا آرام فرو کرد تو کونم -جوووووونچقدر با حاله . چهار پنج سانت رفته داخل . رویا جون ! دردت که نمیاد . درد که داشتم ولی واسه این که استقامت خودمو نشون بدم گفتم نه مامان خیلی خوشم میاد -پس به همین حالت باش با موبایل یه عکس ازش بندازم عزیز جون ببینه یه وقت فکر نکنه بهش دروغ میگم . البته هر وقت دید پاکش می کنم . فقط اون باید بفهمه که منم واسه تربیت دخترم خیلی زحمت می کشم ..مامان رزا کیر مصنوعی رو آروم آروم فرو کرد تو کونم . خیلی خوشم اومده بود .-مامان بیشتر بذار داخل . روکونم دست بکش . مامان خوشگل من . اوخ مامان . خیلی خوشم میاد -حالشو ببر دخترم . یه کیر نرم تر واست آوردم تا سوراخ کونتو کمتر اذیت کنه . یواش یواش باید عادت کنی . سوراختو عادت بده ممکنه به یه مهمونی های آمپول خورانی بریم که یه سری صاحبخونه ها با خودشون کیر های سفت تر و خشک تری داشته باشن . پبش عزیزکه بودم اوایل کار این بیشتر من بودم که میدون داری می کردم . حالا این جا مامان بود که اول داشت ریاست خودشو نشون می داد . اومد جلوتر یه فشار دیگه به کیر مصنوعی آورد . من حالا پشت به اون قرار داشتم ولی خوشحالی رو میشد از صداش فهمید -جوووووون چهار پنج سانت رفت تو کون دختر خوشگلم . جونمی داری یاد می گیری -مامانکجاشو دیدی . من یک آمپول زن حرفه ای میشم . همه تونو آمپول می زنم -عزیز جون که خیلی تعریفتو می کرد . دستاشو گذاشت رو کمرم و طوری منو ماساژمی داد که من لذت می بردم . سینه هامو با دستاش می مالید با این که خیلی کیف می کردم ولی دوست داشتم دلاوریهای خودمو پیش مامان نشون بدم پیشش خود نمایی کنم . مامان از پشت گردن تا نوک پامو با دستاش ماساژمی داد . کیر مصنوعی رو به حال خودش رها کرده بود . دیگهسرنگو انداخته بود یه گوشه ای و کار به مراحل حساس تر کشید . کف دستشو گذاشته بود رو کوسم و روشو با فشار می کشید این کارش با یه لذت و قلقلک خاصی همراه بود. مامان چند دقیقه ای رو با کیر مصنوعی و سوراخ کونم بازی کرد . یه لحظه هردومون ایستادیم و کنار هم قرار گرفتیم . از هیکل مامان خیلی خوشم میومد . خوشگل بود و جوون تر از عزیز جون . دوست داشتم تن لختشو ببینم . کونشو ببینم با اون ور برم . داشتم به این کون بازیها عادت می کردم . از روزی که خودم و دنیای دور و برمو شناختم فقط کون بود و کارای لختی پختی و لز کاریها . دنیای من شده بود دنیای کونی . تصمیم گرفتم که به مامان جونم هم لذت بدم و هم ازش لذت ببرم . گره پشت لباس خواب مامانو بازش کردم . لباس یه سره از بدن مامان سر خورد و افتاد پایین . تن لختش یهو نمایان شد . کونش وکمرش و… از تماشای پوست و بدن سفیدش لذت می بردم . دستای کوچولومو گذاشتم دو طرف کون مامان و اونو به پهلو ها باز کردم . کف یه دستمو گذاشتم رو کوس مامان رزا -آخخخخخخ رویا رویای قشنگ من . چیکار می کنی -دارم با دستام بهت آمپولمی زنم مامانی . مامان جونم . مامان خوشگلم .-بریم دراز بکشیم . مامان رو تخت دراز کشید و منم سرمو گذاشتم رو کونش و اونو می بوسیدم . تند تند ماچش می کردم . مامان ساکت شده بود . فهمیده بودم که خیلی از این کار من خوشش اومده . رزا جون رو کرد و بغلم کرد سینه های گرد و خوشگلشو به سینه های من چسبوند و اونا رو رو هم قل می داد -اوووووفففففف واااااایییییی رویا با من چیکار کردی من هوس دارم . من میخوام . منامشب چطور ارضا شم .-عزیز با کیر ویبره خودشو ارضا کرد .-عزیزم رویا جون یه جوری شدمبهم حال بده . خوشم اومده بود . یه آدم بزرگ از یه کسی که بهش می گفتند آدم کوچیک کمک می خواست . من و مامان به هم چسبیدیم . در حال بوسیدن هم بودیم . مامان لباشو از رو لبام برداشت و گفت رویا جون یه خورده برو پایین تر سینه هاتو بخورم . کوستم این جوری میره رو کوس من . این دو تا رو بهم بچسبون من از طرف خودم و تو از طرف خودت کوسهامونو رو هم می غلتونیم . مادر پاهاشو باز کرد تا کوسم راحت تر روی کوسش قرار بگیره . هر کدوم از سینه هاشم به نوبت تو دهنم میذاشتم و نوکشو میک می زدم . کوسمو به کوس رزا جون می مالیدم و اونم فشار منو با فشار جواب می داد . مامان فقط آه می کشید و سرشو مثل آدمایی که بیماری غش داشته باشن از این سمت به اون سمت می گردوند . نمی دونستم واسش چیکار کنم . کیر مصنوعی کلفت تره رو گرفتم و فرو کردم تو کوسش و یه خورده استقامت به خرج داده و تند و تند می ذاشتمشتو کوسش و بیرون می کشیدمش تا بیشتر حال کنه . از این پهلو به اون پهلو می غلتیدو جیغ و داد هاش هم بیشتر شده بود . البته جیغ و داد هاش طوری نبود که صداش از اتاق بره بیرون . دلم واسش می سوخت . نمی دونستم چیکار کنم که واسه مامانم مفید واقع شم . یه نگاهی به کیر مصنوعی کلفتی که تو کوس مامان فرو کرده بودم انداختم و یه نگاهی هم به دستم که اونو مشت کرده بودم . حس کردم که دو تایی شون تقریبا هماندازه ان . کیرو از داخل کوس بیرون کشیده و جای اون دست راستمو با مشت گره کرده ام آروم آروم فرو کردم تو کوس مامان -واییییی رویا اینه اینه دوای دردم اینه تند تر . تو رو خدا بزن . عزیزم دستای گرمت دستای گرمت توی کوس داغ من . این همون چیزیه که من می خواستم . این همون حسیه که من می خواستم داشته باشم . دوستت دارم رویای من . رویای واقعی من . دختر با هوش من . با هوش ترین دختر دنیا . ادامه بده ادامه بده . می دونم که می تونی . می دونم که توانشو داری . خسته شده بودم . ولی حرفای مامان به من دلگرمی می داد . به من انرژی می داد . یه دستشو گذاشته بود دور گردن من -آخخخخخخخ کوسسسسسسم کوسسسسسسم دستت مث یه کیر شده واسه کوسسسسسم بکن بکن با کیییییرررررت وایییی جوووووون جوووووووون جووووووون تموم شد تموم شد دیگه تموم شد . بیا تو بغلم . می تونی دستتو برداری و مامانتو بغل بزنی . بیشتر از ده دقیقه با دستم داشتم کوس مامانو می کردم تا تونستم ارضاش کنم . دستم بیحس بیحس شده بود . وقتی اونو به زحمت از کوس مامان بیرون کشیدم مامان با دو تا دستاش دستمو بوسید و منو سفت و سخت به خودش فشرد ..مامان این قدر خوشحال بود که انگار دنیا رو فتح کرده باشه . طوری شده بود که دلش طاقت نمی گرفت . اوخ اگه عزیز بدونه چقدر خوشحال میشه . باورش نمیشه که تو تا اینحد فرزشده باشی . قربونت برم رویا جون . تو قبل از اون که نوه اون باشی دختر منی . من بودم که تو رو به این جا رسوندم . بذار دلش خوش باشه . هر چی فکر می کنه بکنه .-رویا جون چطوره یه تک زنگ واسه عزیز بزنیم اگه بیدار باشه و دوست داشته باشه جواب ما رو میده اگرم جواب داد و عصبانی شد و تو ذوق ما زد بهش میگیم دست ما اشتباهی خورد به شماره گیر و بعدا جریانو واسش توضیح میدیم .. من دوست داشتم مامان با من ور بره وقت تلف نکنه اونم شده بود مثل بچه محصلهایی که میخوان از معلمشون تشویقی بگیرن . آروم و قرار نداشت . تک زنگشو زد . پنج ثانیه نشد که جواب گرفت .. با این که دیر وقت بود ولی مامان ذوق زده من کاری کرد که صدای عزیز رو از اون ور خط بشنوم -عزیز عزیز جون یه خبر خوب نوه گلت امشب تونست منو به ار گاسم برسونه ارضام کنه مامان . الان ریلکس ریلکسم . بیشتر از این که واسه ار ضا شدنم خوشحال باشم از این خوشحالم که رو یا جونم می تونه . اون یک نابغه هست . اسمش باید تو کتاب گینس ثبت بشه مامان اگه آشنا داری باید حتما این کارو انجام بدیم -دخترم رزا جون شوخیت گرفته دیوونه شدی حالا میخوای سرمون بره بالا دار ؟/؟رزا تو داری جدی میگی یا شوخی می کنی که رویا به ار گاسمت رسونده . من که باورش برام سخته . واسه دلخوشی من میگی یا این که میخوای رو ده لو خوشگله من آس رو کنی .-مامان به کوس تو قسم به همون شبی که به من دیپلم افتخاری لز بازان رو دادی قسم که من حقیقتو میگم .-واییییی رزا رزا تو معرکه ای ولی باید بدونی همه اینا در اثر تعلیم و تر بیت های منبوده -می دونستم این حرفا رو می زنی یعنی من خودم هیچی ؟/؟بوق ؟/؟-چرا عزیزم چرا چرا چرا به دل نگیر . هر دو شما واسم عزیز و دوست داشتنی هستین . قبل از این که بریم به لز دسته جمعی یادت باشه که این بچه رو خوب تقویتش کنی و یه خورده ورزشش بدی که ازنظر نفس و قدرت بدنی کم نیاره . حوصله شنیدن متلکهای رفقا رو ندارم . نمیخوام پیش اونا کم بیارم . در اینجا مامان رو به من کرد و آروم گفت می شنوی عزیز چی میگه ؟/؟دیگهاین قدر نگیر نخواب .. میگه باید حتما قوی بشی . خوب بخوری و خوب ورزش کنی . عزیز ادامه داد -رزا جون ببین چی میگم دیگه این کوس شر گویی ها رو ول کن . آمپول زنی و تزریق و این چیزا مال زمان بچگی و دوران آماتوری بود . الان که دیگه نمی خوای بچه گول بزنی . رویا جون خودش دیگه اومده به جرگه حرفه ایها تا چند وقت دیگه گوی سبقتو از همه می گیره . صحبت تلفنی بین مامان رزا و عزیز جون تموم شد . خیلی وقت بود که می دونستم این آمپول بازیها فیلمه ولی چیکار کنم نمی خواستم توی ذوقشون بزنم ومنم خودمو غرق این فیلمها کرده بودم . دلم می خواست مامان باهام ور بره . نمی دونستم ارگاسم و ارضا دیگه چیه ولی خوشم میومد از این که رو کوسم دست بکشه . دوست نداشتم ازم جدا شه و بره اتاق خودش و بگیره پیش بابا بخوابه . پشت کف دستامو به هم قلاب کرده و مث یه بالش سرمو گذاشتم روش و کونمو به طرفش قمبل کرده و با زبون کون بهش گفتم که باید بهم حال بده . مامان طوری سرشو تکون می داد که میدونستم از این حرکت من خوشش اومده و داره کیف می کنه . الحق و الانصاف که مامان هم حسابی حال داد . دو طرف کون تپل و دخترونه منو به دو طرف بازشون کرد . زبونشو اول کشید رو سوراخ کونم . خیلی کیف می کردم . یه قلقلک خاصی میومد که دوست داشتم بازم به این کارش ادامه بده . کف یه دستشو گذاشته بود رو کوسم و یه دست دیگه اشو رو سینه هام و به شکل عجیبی داشت بهم لذت می داد . یه لذتی که دوست داشتم به یه اوجی برسه و منو بلرزونه و یه جایی وایسه تموم شه ولی انگار این لذت و خوشی و کیف و حال یه جا در حال دورزدن بود نه بیشتر می شد و نه کمتر .-مامان جون خیلی خوشم میاد . دوست دارم این جوری رو …-عزیزم رویا جونم تو دو طرفه بلا شدی -مادر جونم الان بازم به عزیز زنگ می زنی ؟/؟-خندید و گفت بذار کوسمو بخورم رویا جونم مگه دقیقه ثانیه واسش باید زنگ زد ؟/؟خودم فردا بهش میگم که شیطنت تو از این طرف هم گل کرده . مامان چون هیکلش از من درشت تر بود و زورش هم بیشتر روی تخت دراز کشید . به من دستورات لازمو داد که چیکار کنم . من رفتم رو بدنش و در جهت مخالف اون . از پشت پاهامو گرفت و خودشو به دیوار تکیه داد طوری که سرش به لای کون من رسید و سر من هم به کوسش . حالا دو تایی هم زمان با هم کوس همدیگه رو لیس می زدیم -رویا جون بخورش بخورش . خوشم میاد . هوسم دوباره داره بر می گرده . نمی دونستم مامان داره از کدوم هوس صحبت می کنه . غصه ام شده بود . دیگه جونشو نداشتم واسه ار گاسم بعدی مامان زور بزنم . فکم درد گرفته بود . حالا رو غیرتم یه بار موفق شده بودم. با این که کونم رو سر مامان قرار داشت و اون داشت یه حال درست و حسابی به من می داد ولی دلم میخواست بخوابم یا این که فقط این مامان باشه که داره فعالیت می کنه ولی رضایت بده نبود .. در همین لحظات یه سر و صداهایی شنیده شد و مامان دستپاچه لباساشو پوشید و منو بوسید و شب به خیری گفت و رفت ..مدتی گذشت . شب جمعه یکی از هفته ها قرار بود که مامان و عزیز جون با هم برن دعوتیو بابا و پدر بزرگ اینا هم توخونه پدر بزرگ اینا واسه خودشون دوره داشتند وما قرار هم نبود که شبو دیگه بر گردیم خونه . اتفاقا اونجایی که می خواستیم بریم خونه یه آقا دکتر بود که خانمش هم دکتر بود و هر دو تاشون هم دکتر زنان بودند و شوهره رفته بود سمینار و زنه با دختر بزرگش تنها بود .. عزیز و مامان رو این مسئله که منو ببرن یا نه شک داشتن . عزیز موافق بود و مامان مخالف -هنوز زوده که اونو ببریم این جور مجالس . اگه یکی غر بزنه -خب اگه به اونجا برسه بدتر . هوس چیزای بیشتری رو می کنه . من میگم الان بیاریمش تجربه اش بیشتر شه -عزیز خانم دکتر خودش خوبه . این دختره فتانه رو میگم تازه هنوز ازدواج نکرده از شوهرش جدا شده و بد جوری حشریه ومی ترسم کار دستمون بده و شر بشه . به این نون و ماستها هم نمیشه اونو ارضاش کرد . فریده خانوم با این که دکتره ومی نونه خودشو بگیره آدم با شخصیتیه ولی منش و بر خوردش خیلی با دخترش فرق می کنه و اصلا خودشو نمی گیره و اهل فیس و افاده نیست .-من نمی دونم رو یا رو هر جوری شده باید ببریم . چون قراره خواهر شوهر فریده خانوم هم که اونم یه زن جوونه بیاد . اون البته شوهر داره ولی خب مثل ما لز بازی بهش خیلی کیف میده -چرا می شناسمش تا حالا دو دفعه اومده تو بر نامه های ما .. اسمشم میدونم . فریباست -خب رزا جون بیا خوشگل کنیم و یواش یواش بریم . این چند وقتی یه خورده تپل تر شده بودم و قدمم بلند تر شده بود و یه خورده هم ورزش می کردم تا نفس کم نیارم ولی با این حال سکس با زنای گردن کلفت و با تجربه نفس و قدرت می خواست و منم یه خورده استرس داشتم . اونا هم بهمون گفته بودند که حداقل سه نفری بیاییم . ولی اگه منم باهاشون نمی رفتم اونا خودشون پنج تایی می تونستن برن تو هم . این قدر تجربه و اطلاعاتو پیدا کرده بودم که این سکس زن و مرده که حداقل به صورت زوجی بهتر می تونه باشه . منو مث یه عروس و عروسک درست کردند و رفتیم مهمونی . وقتی مانتومودر آوردم یه دامن کوتاه به رنگ سفید و یه بلوز صورتی یقه باز توجه همه رو به خودش جلب کرد . خانوم دکتر فریده زن خوش مشربی بود -چی شد عزیزم پس نفرسوم کو؟/؟عزیز خندید و گفت نوه گلم رویا جون .. البته در اون لحظه ما سلام علیک ها رو کرده بودیم . قلبم تند تند می زد . دستی به سرم کشید و گفت خیلی جوونه عزیز فکر نمی کنی زود باشه ؟/؟-فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه .-البته هنوز بعضی جاهاشو نمیشه شکست. خواهر شوهرش فریبا که زنی سی ساله نشون می داد و تقریبا ده سالی از فریده خانومکوچیکتر بود حرفی نزد . معلوم بود اونم از این که من اینجام زیاد راضی نیست و انتظار یه آدم گنده رو می کشید . خیلی بی ادبانه گفت مامان این بچه بازیها چیه ؟/؟ما امشب اومدیماینجا یه حالی کنیم و یه تنوعی بشه . اینجا که کلاس تمرین نیست . هر چی خانوم دکتر لبشو گاز می گرفت که بابا دخترم ! هنوز که کارشو ندیدی . خوب نیست عجولانه قضاوت کنی .. دندون رو جیگر بذار عجله نکن .. دختره خیلی بی تر بیتانه داد و قال راه انداخته بود -فریده خانوم رو کرد به ما و گفت شماها ببخشینش . اون تازه متارکه کرده یه خورده اعصابش خرابه . یه خورده اگه امشب سر حالش بیاریم همه این مشکلاتش حل میشه . بهمبر خورده بود و ناراحت شده بودم . با احساسات من بازی شده بود . حس می کردم به من توهین شده . مامان رو به عزیز کرد و گفت دیدی گفتم اونو امشب نیاریم روحیه اش کسل میشه ؟/؟من اخلاق گند این دختر پرفیس و تکبرو می دونستم دیگه -بی چشم و رو غلط می کنه مگه دست خودشه ؟/؟-مامان یه آژانس بگیر من میرم خونه . هر وقت بزرگ تر شدم با شما میام . خانوم دکتر اومد جلو و گفت رویا جونم کی گفته تو کوچیکی . تو بزرگی خانومی . دخترمو ببخش . اومد در گوشم گفت اون غلط می کنه و یه چیزایی زیر گوشمم گفت و نیشم تا بنا گوش باز شد و صورتشو بوسیدم و گفتم چشم خانوم دکتر سعی خودمو می کنم . یه شام مختصری خوردیم و بعد از شام زنا رفتن تو هم و شروع کردن به لخت کردن هم . یک فیلم سکسی از همجنس بازی زنان گذاشتند . خانوم دکتر فریبا خانوم و فتانه بی ادب هر سه تاشون بدنهای خوشگل کونای بر جسته و سینه های مامانی داشتند . منم رفتم کنارشون و دستمو به هر جایی که نزدیک تر بود می رسوندم با این حال به دنبال کون و بدن فریده خانوم می گشتم که خیلی با محبت بود و به من اعتماد به نفس می داد . طوری سر و کون همه به هم جفت شده بود که تشخیص این کهکدوم کون مال کدوم سره خیلی مشکل بود . دستمو گذاشتم لای کون لای پای خانوم دکتر .. تو اون فضای در هم می دیدم که چشاش بسته شده و چطور داره از هوس به خودش می پیچه -دختر اگه ادامه کارتم این طور باشه نشون میده هر چی عزیز در موردت گفته راست گفته . یادت باشه چی بهت گفتم . نترس برو جلو . کارت که درست باشه همه دوستت دارن . در یک آن چهار تا زن غیر از فتانه واسم جا خالی کرده طوری که من و اون دختر پرروهه رو روبروی هم قرار دادند . منم قبل از این که فتان فرصت فکر کردن پیدا کنه و به خودش بیاد به طرفش یورش هوس انگیزی بردم و مشت گره کرده امو به کوسش چسبوندم ..فتانه غافلگیر شده بود . انتظار داشتم فرار کنه ولی میخکوب شده بود . مشت کوچیکمو دور کوسش گردوندم . لحظه به لحظه حس می کردم تر تر میشه . مثل یه کشتی گیری که تا میره خاک بشه خودشو حرکت می داد و با حرکت تنش منم دستمو به طرف داخل دستش حرکت می دادم . یه خورده از مچ دستم رفت داخل کوسش . فوری رفتم خودمو بهش چسبوندم . لبمو گذاشتم رو کونش و شستمو کشیدم رو کون اون . دلم می خواست سوراخ کونشو ببوسم و بهش حال بدم . می دونستم این حرکت خیلی حال میده . وقتی خودم با اینحرکت کیف می کردم و کلی لذت می بردم حتما زنای دیگه هم حال می کردند . حس کردم بهترین کار اینه که در همین وضعیت به حرکت خودم ادامه بدم . کوسش خیلی خیس شده بود . خیس تر از کوس عزیز و مامان که تا حالا انگولکشون کرده بودم . راستی راستی وقتی اون داخل کوس دست می خوره این قدر به آدم کیف میده ؟/؟ من در وضعیتی بودم کهباید جاپای خودمو باز می کردم . بعد به فکر استفاده کردن و حال کردن خودم میفتادم -وایییییی رویا جون رویا جون . عزیز دلم خیلی با حالی خیلی اهل حالی …. فکر نمی کردم این طور باشی . دستتو بیشتر بفرست تو کوسم جا داره . دستای گرم و پر حرارت تو درست مث یه کیر داغ عمل می کنه . جووووون میخوام بیشتر حال کنم -خوشت میاد فتانه خانوم همین جوری بکنم ؟/؟-اوخ فدای دستت بشم من . به من بگو فتان . فتان کوس فتان کون فتان هر جایی . یه چیزایی بگو که بازم هوس منو بیشتر کنه . خودشو از دستم رها کرد و طاقباز روبروم قرار گرفت . بهم گفت رویا جون حالا دستتو فرو کن تو کوس من درش بیار دوباره بذار .. امروز باید ار ضام کنی ولت نمی کنم . خسته ات می کنم تا منو به آتیش نکشی . تا آبمو نیاری ولت نمی کنم . آههههههه نههههه تو معرکه ای . کیف می کردم از این که این جوری داره ازم تعریف می کنه . یه مخالف سر سختو رام کردهبودم با این که منم مثل اون لخت لخت بودم و خیلی هوس داشتم ولی جاش نبود که اون لحظه به فکر خودم باشم . می دونستم به هر حال یکی هست که به داد من برسه . دستمو تا مچ و یه خورده بیشتر از اون کردمش تو کوس فتان و چند بار با سرعت زیاد اون داخل که اقیانوس آب شده بود حرکت می دادم .-وایییییی آتیش گرفتم بکش بیرون دخترمیخوام خنک شم . اوخ که تو چقدر حال میدی . دوستت دارم رویا عاشقتم . می خوامت . می خوامت دختر بکن منو بکن . معشوقه اتم کنیزتم . جای خواهر بزرگتم . ولم نکن . دستمو تا کشیدم بیرون با دو تا دستاش مچ دستمو گرفت و به طرز وسوسه انگیزی اونو گذاشت تو دهنش و دست خیس منو می لیسید . با زبونش می لیسید و با لب و دهنش میک می زد . هر چی از خیسی کوسش رو دست من مونده بود همه رو لیس زد -حالا دوباره بکن تو . بارها و بار ها این کارو ادامه دادم . بازم احساس خستگی نمی کردم . دیگه داشتم عادت می کردم . من واسه این که نفس کم نیارم وقوی باشم خیلی تمرین کرده بودم . اوایل کارم بود و جویای نام و نشان . دوست داشتم همه ازم تعریف کنن . حال دادن به اونا بهم کیف می داد درست مثل این بود که خودم دارم حال می کنم . بعضی از حرکاتو خودم تشخیص میدادم که کی و کجا باید تغییرش بدم . حالت و روحیه طرفو می دیدم و کارمو انجام می دادم . مثلا درجه حشریت فتانو تو ذهنم بررسی می کردم اگه از تغییر حرکتم خوشش میومد ملات کارمو بیشتر ش می کردم وگرنه حرکت رو تا اونجایی تغییرش می دادم که دوباره کیف کنه .. با این که راه کوسم هنوز باز نشده بود ولی متوجه بودم که اگه دستامو داخل کوس از پایین به طرف بالا حرکت بدم بیشترین کیفو میده . اگه در خط وسط کوس به حرکت در بیارم بازم لذت بخشه ولی اگه بخوام یه تسلطی رو کوس داشته باشم که دستمو یا هر وسیله فرو کردنی مثل موز یا کیر مصنوعی رو با یه شیب تند از بالا به پایین وارد کوس کنم یعنی از بالا به طرف پایین این حرکتو انجام بدم کوس دردش می گیره .. فتان هم شده بود درست مثل عزیز و مامان رزا . یه تلنگری می خواست که آبش بیاد -رویا جون رویا جون من نمیخوام آبم با کیر گردون بریزه . من میخوام با دستای تو صفاکنم حال کنم وتا آخر خط برم . نمی دونستم چیکار کنم . دیگه چه فنی بزنم و چه ابتکاری به خرج بدم . یه کاری کنم که به دو کار بیارزه . تا اینجاش خوب پیش رفته بودم و از اینجا به بعدش هم باید به خوبی پیش می بردم -فتان خانوم -باز که میگی فتان خانوم .بگو فتان جوووووون بگو فتان کوووووووون -فتان جون دراز می کشی ؟/؟ -هر کاری بگی واست می کنم . عشق من . کیر من جون من هوس من نفس من حال بده حال بده . کیف بده . صفاتو می خوام . خیلی با حالی . صاف صاف طاقباز رو زمین دراز کشید . خودموکشوندم به پهلوی چپش . لبای کوچولومو گذاشتم رو لب فتان و دست چپمو گذاشتم رو سینه راستش و نوکشو که از هوس داشت می ترکید گرفتم تو دستم و پس از این که کلیچرخوندمش کف دستمو رو سینه اش باز کردم ومچ دست راستمو هم مثل سابق فرو کردم تو کوسش . منهی این بار فقط تا انتهای مچ می تونستم اونو فرو کنم چون خودمو بالا کشیده بودم . دیگه برام سخت بود که بیشتر بفرستمش داخل ولی در عوض در (از)سه جبهه داشتم آتیش می کردم ..افتاده بودم به جون فتانه و با تمام وجود داشتم حالشو جا می آوردم -رویا رویا .. مااااااماااااااان کجایی ببینی این فسقلی منو سوزونده .. از هوس به خودش می پیچید و منم مچ دستمو تو کوسش می گردوندم -بکن بکن بگردونش داره میاد . نهههههه مشتاشو گره کرده می زد به دو طرفش و ساکت می شد . ولی همین طور نفس نفس می زد . حس می کردم که اونو هم تونستم ارضاش کنم ولی دست بر دار نبودم به کارم ادامه می دادم . که یه وقتی نگه که چرا نصفه کاره ولش کردم . دیدم یهو از جاش بلند شد و منو طوری بر گردوند و ضربه فنی ام کرد که حالا اون روی من قرار داشت و من طاقباز شده بودم می خواست بهم حال بده .. سرشو گذاشت لای پام و بهم گفت رویا جون خوشگل من . خواهر کوچولوم . اجازه میدی کوستو بخورم ؟/؟ از این که تا این حد نسبت بهمن مهربون شده احساس غرور و خوشحالی می کردم یه خورده هم خجالت می کشیدم از این که خیلی محبت آمیز صحبت می کنه واسه همین سرمو تکون داده رضایت خودمو اعلام کردم . جوجوهای منو گرفته بود تو دستاش و کوسمو گذاشته بود تو دهنش -عزیزم خجالت نکش هرچی تو خودت داری خالیش کن . هوستو بریز بیرون نذار از درون منفجرت کنه. باید حال کنی تا می تونی لذت ببری . زندگی یعنی حال و عشق و صفا . کون لق هر چیمرد نامرده . خودتو عشق است . این فتان خانوم ما بلبل زبون شده بود . مثل این که خوب حالشو جا آورده و این لز بهش چسبیده بود . یه دستشو بالای کوسم قرار داده بود و به صورت دایره ای اونو می گردوند . خیلی لذت می بردم تمام قسمتهای زیر شکم زیر سینه هام یه جور خاصی شده بودند . سست سست .. دوست داشتم به همه جام دست بکشه و اون خیلی ماهرانه این کارو برام انجام می داد بدون این که لباشو از رو کوسم برداره و از میک زدنش دست بکشه دو تا دستاشو آروم آروم به قسمتهای بالای بدنم رسوند و همه جامو مالش داد . از زیر گلو سینه های کوچولو و شکم و کمر و همه جامو یه جوری می مالید که خوابم گرفته بود .-رویا جون لذت ببر کیف کن حقته . دوستت دارم . تو کاری کردیکه خیلی وقته هیشکی نتونسته انجام بده . تو تنظیمم کردی . آرومم کردی . نمی دونی اگه آدم ریلکس بشه و ار گاسم چه حالی داره ! زندگی واسش شیرین میشه . دیگه اخمو نیست … بازم جای شکرش باقی بود که اینو می دونست که چقدر اخمو بوده و حال همه رو می گرفته . وقتی دستشو فرو می برد لای موهای سرم و… با آرامش و هوس خاصی هوسمو زیاد می کرد . دوست داشتم جیغ بکشم -عزیزم خجالت نکش بگو داد بکش نترس خجالت نکش . ما همه مثل همیم . همه یه درد مشترک و یه نیاز مشترک داریم . همه مون می خوایم . خاکی باش …. داشتم شاخ در می آوردم . این چی داره میگه .. این که داشت پدر همه رو در می آورد چطور شد که یهویی این جوری ساکت موند و در عوض صد و هشتاد درجه تغییر کرد . یه وقتی به خودم اومدم که دیدم دمر کرده قرار داشته و این بار فتانه سرشو قرار داده رو کونم و اونو داره از وسط بازش می کنه و زبونشو داره رو سوراخ کونم می کشه . اون خیلی بیشتر از اونچه که من بهش برسم داشت بهم می رسید .ولی نمی دونم چرا من دوست داشتم همین طور ادامه بده و انگار به جایی نمی رسیدم که حس کنم این مقصد و آخر راهه .فقط لذتی بود که همین جور داشت منو می گردوند . چقدر از کون بازی خوشم میومد از همون بچگی که مامان با کونم ور می رفت از این حالت خوشم میومد . من تسلیم فتان جونم بودم و صدام در نمیومد . نمی دونستم باید چی بگم . هنوز یه احترام خاصی براش قائل بودم . شایدم چون بزرگتر از من بود نمی دونستم باید چه بر خوردی باهاش داشته باشم در هر حال اونو بر تر از خودم می دونستم . داشتم به این فکر می کردم که آیا همیشه می تونم موفق باشم یا نه ؟/؟ موهای پشت سرمو جمع کرده و این بار با زبونش پشت گردنمو می لیسید . هر کاری که انجام می داد خوشم میومد . خیلیمهربون شده بود . فکر نمی کردم که بتونه این قدر خوب باشه . حالا دو تا شونه هامو می مالید . دوست داشتم یهو همه تنم زیر دست و پاش باشه . به هر جا که دست می کشید لذتو همه جای تنم پخش می کرد . بازهم منو به طرف خودش بر گردوند و لباشو رو لبای من گذاشت جتی بوسه هاش هم شیرین بود . خودمو بهش چسبوندم . طوریکه کوسم بیشتر به بدنش بچسبه . خودمو رو تنش حرکت می دادم تا این چسبندگی با لذت بیشتری همراه باشه . هوس و لذت و کیف من مدام کم و زیاد می شد . در یک آن مامان و عزیز و فریبا و فریده خانوم وارد اتاق شده و با کف زدنها و هورا کشیدنهای خودشون شروع کردند به تشویق ما دو نفر . یه لحظه چشام افتاد به چشای عزیز . حلقه های اشک خوشحالی رو تو چشاش می دیدم و لبخندی که باعث شد اون قطره اشکی که رو گونه اش وایستاده بغلته و بیاد پایین تر … چهار نفری اومدن بالا سرم . پیکره همه مون لخت بود و یکی شده بودیم . فتانه یه خورده برای بقیه جا باز کرد تا هر کدوم ازخانوما دستشونو به جایی از بدنم برسونن . نمی دونم چرا تا این حد همه نسبت به من مهربون شده بودند . شاید انتظار اینو نداشتند که در این اندازه پرتوان و پر تلاش نشون بدم . خانوم دکتر یه دورزد و در جهت مخالف من و بالا سرم قرار گرفت -دخترم رویای من تو امروز معجزه کردی .. رویای واقعی من تو از رویا یک واقعیت ساختی …چند تایی منو محاصره کرده بودند و می خواستند کاری کنند که بهم خوش بگذره -مواظب باشین نوه منو خفه نکنین . مامان در حالی که می گفت جوجوتو بخورم دخترم لباشو گذاشت روسینه های کوچولوم ونوکشو میک می زد . فتانه هم رفته بود رو کوسم واونو گذاشته بود تو دهنش . از اون طرف عزیز و فریبا وفریده خانوم با هم مشغول شدند . یه نیم نگاهی به طرف اونا هم داشتم که ببینم چیکار می کنن شاید بعدا به دردم بخوره. فریبا خانوم رو زمین نشسته بود وعزیز پاهاشو از دو طرف باز کرده بود وگذاشته بود رودهن فریبا خانوم تا کوسشو بخوره واز اون طرف خانوم دکتر فریده ایستاده کوسشو گذاشت رو سر عزیز و یه برنامه کوس تو کوس حسابی راه افتاده بود . منم از این طرف بیحس شده بودم وفقط داشتم اونارو تماشا می کردم .حالا سه تایی شون روتخت ولو شده بودند . عزیز رو زمین قرار داشت فریبا جون افتاده بود روش ودر حالی که پشت به خانوم دکتر وقمبل کرده بود فریده جون هم از پشت دستشو فرو کرده بود تو کوسش و باهاش بازی می کرد . فریبا دستش قاشق بود واونو به لبه های کوس عزیز می زد ویه مقدار از خیسی های عزیزو می ریخت تو قاشق و اونو می خورد . هر لحظه شاهد حرکتهای تازه ای از اونا بودم . در هر حال به این حرکتها نمی شد گفت حرکتای انفجاری و اونجوری که اونا از ارگاسم وارضا شدن می گفتن باید بهشون شوک وارد میومد . چند لحظه بعد خانم دکتر یه کیر مصنوعی و دراز و کلفت به خودش بست و با اون کوس خواهر شوهرشو از پشت هدف گرفت . چه کوس جاداری هم داشت این فریبا جون . کیر مصنوعی رو تا ته قبول می کرد -بیشتر بیشتر فریده تند تر بزن رحم نکن . کوسسسسسمو پاره پاررررررشششششش کن . جرررششششش بده . تند تر زود باش حال بده -جاااااااان فریبا عجب کونی کردی . چه کوسسسسسی . دارم حال می کنم . داشتم به این فکر می کردم که خانوم دکتر چه جوری داره کیف می کنه . اون که یه کیر پلاستیکی رو کرده تو کوس فریبا . شاید از این که داره بهش حال میده کیف می کنه . شاید اونم مث من از ریخت و قیافهو هیکل کون خوشش میاد . من که ازتماشای کون همه شون خوشم میومد ومیاد . مامان یه خورده خودشو کج کرد و کون خودشو گذاشت رو سر عزیز وعزیز که کوسش توسط فریباجون میک زده می شد خودش سرگرم لیس زدن کوس مامان شد . دیگه همه چی درهم و بر هم شده بود . ما شش نفر شده بودیم مثل یه قطاری که ته قطار فریده خانوم بود و سرش فتان . صدای ناله ها و هوس همه اونا قاطی شده بود . حتی فتان که یک بند در حال لیس زدن کوسم بود ناله می کرد -مااااااامااااااان اگه بدونی خوردن کوس کوچولو چه مزه ای میده . برعکس کیر که درشتش باحاله -فتان جون یادت باشه که موقععملیات صحبت کیر گوشتی حرامه . گناه کبیره هست -اوخ مامان اگه اسمشو ببریم و حسرتشو بخوریم باید چیکار کنیم -باید کفاره بدی کفاره -کفاره اش چیه -باید به شصت تا زن کوس بدی -اوخ گل گفتی چی از این بهتر و باحال تر . دوست دارم کفاره بدم . کواون شصت تا . وای کوسسسسسم دوباره میخاره . این وروجک طوری بهم مزه داده که بازم می خوام . یک آن واگن های قطار از هم باز شده انگار که با هم هماهنگ کرده بودند. حالا دیگه شده بودیم اتوبوس . جمعیت رفته بودند تو هم . من هم وسط اونا داشتم خفه میشدم . نمی دونستم این دستایی که رو تنمه مال کیه . فقط دست عزیز رو که یه خورده چینش بیشتر بود رو متوجه شدم . فریبا جون بهم چسبیده بود و منم سینه های درشتشو با دستای کوچیکم می مالیدم و با نوکشون بازی می کردم . لبخند رضایتی که رو لباش بود تمام خستگی رو از تن در می کرد . دیگه اون اخم و تخم اولیه رو نداشت . منو دیگه قبول کرده بودند ولی خودمم می دونستم که هنوز تا ششدانگ شدن خیلی راه دارم -فتانه جون که چشاش به یه حالت خماری وخوشگل در اومده بود گفت بچه ها اگه گفتین حالا چیمی چسبه .. یکی می گفت کیر مصنوعی ویبره و گردون . یکی می گفت که دو تا دوتایی شیم و یه حالت ۶۹ به خودمون بگیریم . یکی می گفت تو بغل هم بخوابیم . من نمی دونستم چی بگم ولی حس کردم اگه بریم تو حموم و با لیف و صابون به جون کوس و کون و تن هم بیفتیم یه صفای حسابی می تونیم بکنیم -یه حموم داغ خیلی به آدم می چسبه . اینو که گفتم فتانه جیغی از خوشحالی کشید و گفت تو دیگه کی هستی . رزا جون ! اینو تا حالا کجا قایمش کرده بودی . اومد و منو غرق بوسه کرد . دسته جمعی رفتیم طرف حموم . یه حموم بزرگ و جادار . وان بزرگشو پر از آب کردیم و رفتیم زیر دوش آب .. خیلی خنده دار شده بود . همه کف حموم دراز کشیده بودند ومنتظر بودند یکی بیاد لیفشون بزنه . البته من این کارو نکردم یه جون تازه ای گرفته بودم . عزیز و فریبا جون رفته بودند تو وان ومامان رزا وفتانه وفریده جون هنوز دمرو کف حموم دراز کشیده بودند . لیف حمومو گرفته واول از خانوم دکتر فریده شروع کردم . از پشت شونه هاش شروع کردم به لیف کشیدن تا نوک پاش . وقتی به کونش می رسیدم یه حرکت دورانی رو هم اونجا پیاده می کردم وبعد با یه شیطنت خاص دستای کوچولومو همراه با لیف می کشیدم رو کوسش . اون دو نفر دیگه دراز کش به صحنه نگاه می کردند ودلشون نمیومد از جاشون بلند شن یا این که برن رو هم کار کنن . منتظر بودند من بیام سراغشون . دوست داشتند که من واسشون لیف بکشم وبهشون حال بدم ..خانوم دکتر فریده داشت با دستام حال می کرد ومنم از تماشای کونش لذت می بردم . هریک از کونهایی رو که می دیدم یه جاذبه خاص خودشو داشت . یکی گرد یکی درشت یکی برجستگی خاصی داشت . کون عزیز رو بهش نمره کمتری می دادم ولی کون خانوم دکتر همه خصلتهای خوبو داشت . هم گرد بود هم تپل هم بر جسته . یه جوری بود که دلم نمیومد ازش دل بکنم . همونجا زوم کرده بودم هم می شد گفت سفته وهم وقتی با دستاماونو به این طرف و اون طرف بازش می کردم وکف دستمو روش می گردوندم با یه حالت ژله ای خاصی می لرزید . چقدر از این لرزش خوشم میومد . دست راستم رو رو کونش نگه داشته ودست چپمو گذاشتم لای پای فریده جونم . کوسش یه خیسی خاصی داشت و منم دستمو این بار توکوس مامان فتانه جون فرو کردم -بخواب روم عزیزم . بیفت پشتم . دراز بکش . دستت توی کوسم باشه . حرفاشو با جون و دل گوش کردم وکاملا خودمو انداختم روش . می دونستم که می تونه وزن منو خیلی راحت قبول کنه . صورتمو به صورتش مماس کرده و به چشاش نگاه می کردم . چشاش مرتب باز و بسته می شد وبا حرکت دستم تو کوسش یه هماهنگی خاصی داشت . وقتی فشار دستم بیشتر می شد وبه طرف داخل کوس می رفت چشاش بسته می شد ووقتی دست به عقب بر می گشت چشاشوبا یه خماری و هوس خاصی باز می کرد . لبمو گذاشتم رو پس گردنش وبا دندونام آروم گازش می گرفتم . دیگه هیشکی به من و اون کاری نداشت . هر کی سرش گرم کار خودش بود . شاید میدونو واسه ما خالی کرده بودند . یواش یواش از گردنش رسیدم به شونه هاش .-رویا عزیزم هر جای بدنمو دوست داری میکش بزن . حالا دیگه نوبت بازوی فریده جون بود که اونو میکش بزنم وباهاش حال کنم . دوست داشتم کوسمو به یه جایی بمالم و حال کنم . بدن لخت فریده منو به هوس آورده بود . یه لرزش وخارش عجیبی تو کوسم احساس می کردم . هیجان عجیبی بود . دلم می خواست کوسمو یه جوری هم بخارونمو لذتمو پخش کنم . دستمو که از پشت توی کوسش فرو کرده بودم در آوردم و پس از یه دورزدن از طرف جلو دستمو گذاشتم تو کوسش . هر چند این جوری جلوی سرعت وفشار ضربه ام گرفته می شد ولی در عوض می تونستم کوس کوچولومو به کون فریده جون بمالم . این کاررو شروع کردم . کون گوشتی وبر جسته خانوم دکتر وقتی در تماس با کوسناز و کوچولوم قرار می گرفت یه لذتی به من می داد که دوست نداشتم در اون لحظه این هیجان و خوشی رو با هیچ چیز دیگه تو این دنیا عوض کنم . خانوم دکتر که دید من از این حالت مالوندن کوس خودم به کون اون خوشم میاد از جاش بلند شد و قمبل کرد و زانوهاشو گذاشت رو زمین وکونشو گرفت به طرف من -رویا جون عزیزم می تونی کوستو رو کوس من فشارش بدی . راحت خودتو رو من بمال حال کن . لذت ببر -فریده خانوم این جوری که شما ارضا نمیشین . من باید به شما حال می دادم نه این که شما به من حال بدین .-دخترم عزیزم رویای قشنگ من . اینجا من و تو نداریم همه باید به هم حال بدیم . همه باید همو دوست داشته باشیم . این عشق و هوسیه که همه نسبت به هم داریم . کوستو به کوسم بمال هر دوتامون حال می کنیم . خانوم دکتر تا می تونست پاهاشو به دو طرف باز کرد وتا کوس خوشگل و نازش رو تو دیدم قرار داد من کوس کوچولومو کشیدم روش -ووووووییییییی رویا رویا جیغم داره میره آسمون . دارم آتیش می گیرم . اوخ که این دو تا کوس مث دو تا سنگ چخماق می مونه . انگار وقتی به هم می خورن یه جرقه ای زده میشه. رویا جون دارم می سوزم . دارم می سوزم کمکم کن … راست می گفت خانوم دکتر . منم داشتم آتیش می گرفتم . رویا جون دوست داری بیشتر حال کنیم ؟/؟ کوسمون بیشتر آتیش بگیره ؟/؟ -آره آره .. خانوم دکتر فریده جون . یه دور بر گشت و روبروم قرار گرفت وپاهاشوتا می تونست به پهلوها باز کرد .-حالا از روبرو کوستو بنداز رو کوسم . خودتو چاکتو به چاک من بچسبون . بذار تا می تونیم حال کنیم لذت ببریم عشق کنیم جوووووون . راست می گفت . هر کاری که می گفت واسه خودش یه لذت و هیجانی داشت و منم کلی کیف می کردم . با این حال دوست داشتم اونو هم مثل فتانه به ار گاسم برسونم واول به اون توجهکنم . یه خورده که کوس به کوس کردم ترجیح دادم که دیگه در بست فکرمو به این معطوف کنم که خانوم دکتر رو به ار گاسم برسونم . آخه اونم خیلی هوامو داشته بود و بهم توجه می کرد . کوسمو از رو کوسش ور داشتم وسرمو انداختم وسط پاش . اگه یه دهن دیگه هم داشتم بازم کوسشو نمی تونستم یدفعه تو دهنم جا بدم ولی تلاشمو می کردم تا بتونم اونو هم به ار گاسم برسونم . یواش یواش صداش بلند تر می شد وبیشتر می رفت تو کیف و حال . من که این حالتهاشو می دیدم تمام خستگی از تنم در می رفت و دوست داشتم بازم یه کاری بکنم که همه ازم خوششون بیاد و بهم افتخار کنن .جووووون دختر امشب عجب شب رو یا ییه . می میرم واسه اون لبات . وای وای وای خوشگلهدارم می سوزم دارم می میرم . چونه و دهنمو به کوس خیس فریده خانوم فشار می دادم وبا لذتی که از طعم کوسش می بردم با فشار بیشتری خودمو به کوس خانوم دکتر می چسبوندم . پاهشو دور کمرم قرار داده بودد . لبم روی کوس جفت شده بود . انگشت وسطی منم مثل یک کیر کوچولو تو کوس رفت و برگشت می کرد .-عزیز رزا خدا بگم چیکارتون کنه . وای که چه گنجی رو تا به حال قایم کرده بودین . طوری پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود که نزدیک بود استخونام بشکنه . منم چاره ای ندیدم جز این که چونه و دهنمو طوری روی کوسش حرکت بدم و قلقلکش بدم که اون پاهاشو باز کنه . چون این جوری روم نمی شد بهش بگم که دردم گرفته و کسرم می شد . دوست نداشتم پیش خانوم دکتر دوست داشتنی کم بیارم -دختر چیکار می کنی . نههههه کوسسسسسسکم . اونایی رو که میومدن دور و برش رد می کرد و می گفت برین کنار خفه میشم . همین یه وروجک بسمه . پاهاش شل شده بود و دوباره افتاد رو زمین و به پهلوها باز شد . این بار دو تا انگشتمو کردم تو کوسش . لبمو گذاشته بودم رو کوس و اون تیکه بالا رو گذاشته بودم تو دهنم و از میک زدن خودم لذت می بردم -رویا عزیزم کفدستتو صاف کن و از بغل بفرست تو کوسم . بفرست . دهنتم همین بالا باشه .-خانوم دردتون نیاد -تو هر کاری بکنی درسته . هر کاری که می خواست واسش انجام می دادم . عزیزقربون صدقه ام می رفت . فریبا با کیف و لبخند بهم نگاه می کرد وهمه شون اومده بودن دور و بر ما . فریبا که می گفت نوبتی هم باشه دفعه بعد نوبت اونه که بیاد و باهام حال کنه . داشتم خسته می شدم ولی باتشویق بزرگترها یه حس غروری بهم داده بود که احساس بزرگی می کردم . واسه همین یه دستمو گذاشته بودم رو سینه فریده جون وبا نوک سینه ور می رفتم . یواش یواش حساب کار دستم اومده بود وداشتم با روحیهاونایی که باهاشون ور می رفتم و نقاط حساس بدنشون آشنا می شدم هرچی بیشتر بالای کوس خانوم دکتر رو می خوردم حریص تر می شدم . خیلی هم خوشگل بود و بهم حال می داد . یعنی میشه یه روزی منم این جوری کیف کنم ؟/؟ وبهم لذت بدن ؟/؟ فعلا بیشتر از تعریف و تمجیدی که ازم می کردند لذت می بردم . لبمو از رو کوس ورداشته و گذاشتم رو سینه هاش تا دستم راحت تر تو کوسش حرکت کنه و با حرکتهای دستم اونو بیشتر حشریمی کردم و انگشت شستمو رو کوسش می گردوندم تا کارمو کامل تر کنم . پاهاش دچار یه لرزش خاصی شده بود . خیلی دلم می خواست لباشو ببوسم ولی اگه می خواستم برم سراغ لبهاش اون وقت دیگه دستم نمی تونست تو کوسش راحت تر کار کنه .زنای دیگه همه خودشونو فراموش کرده اومده بودند دور ما رو گرفته و به شدت ما رو زیر نظر داشتند . فتانه چه جور داشت کیف می کرد . انگاری که جای مادرش این اونه که داره حال می کنه . دوست داشت هر چی که ازم تعریف کرده پیش مادرش راست در بیاد و به اصطلاح شرمنده نشه . همه می خواستند بدونن که من دارم چیکار می کنم و تا چه حد می تونم موفق شم . سعی کردم به خودم مسلط شده توجه به اونا حواسمو پرت نکنه . نفس عمیق کشیدم . یه دستم که بود توی کوس فریده و یه دست دیگه امو رسوندم به کونش و با یه چنگ و چونگ ماساژی و گاه فرو کردن انگشت تو سوراخ کونش به جریان انداخته بودم . یه صحنه تماشایی شده بود که گاه منو گاه خانم دکترو تشویق می کردند -وووووووو اووووووو چه جورم زوزه می کشید طوری که منو به یاد جفت گیری گربه ها مینداخت . صدای سوت و تشویق جمعیت گوش فلک رو کر کرده بود . چشای خوشگل فریده خوشگله گرد شده بود و خمار ووقتی که دیگه از حرکت ایستاد شروع کردن به کف زدنهای طولانی یکی گفت تموم کرد .. یکی گفت تموم شد . فتان پرید رو مامانش و لباشو بوسید و گفت مامان جونم زنده ای ؟/؟ -کور خوندین من تا هزار دفعه دیگه از این حالتا بهم دست نده نمی میرم . خواهر شوهرش اومد پیش من و یه ماچی از لبام ورداشت و گفت یادت باشه من هنوز معجزه بزرگ آدم کوچولو رو حسش نکردما .. وقتی که این حرفو ازش شنیدم پیش خودم فکر کردم آدما واقعا با یه چشمه کار مثبت که از خودشون نشون میدن چقدر انتظاراتو زیاد می کنن .من حالا با این خستگی خودم چیکار کنم . تازه داره خوابم می گیره واز طرفی خودمم دچار یه سری هوس و هیجاناتی هستم که نمی دونم باهاشون چه جوری مقابله کنم .تعجب می کردم در این سنی که تازه می رفتم به اوایل نو جوونی برسم خیلی چیزا رو می دونستم که دخترای همسن من نمی دونستن . همه اینا رو مرهون تر بیت مادر و مادر بزرگم بودم . دسته جمعی نشستیم و یه خستگی در کردیم ویهخورده میوه و آب میوه هم خوردیم تا یه تجدید قوایی کنیم . چند تا کیر مصنوعی هم به عنوان نیروهای کمکی وارد کار و عمل شده بودند . مامان وعزیز که فکرمی کردند من باید خیلی خسته باشم اومدن تا ماساژم بدن ومنو آماده کنن . خیلی خوشم میومد داشتم خواب می رفتم . عزیز زیر گوش من گفت اگه بتونی زبون این فریبا خانمو ببندی دیگه کوه کندی … منو روسفید دو عالم می کنی ..عزیز در گوش من گفت فقط حواست باشه که نوک سینه های فریبا خانوم خیلی حساسه و پشت گردنشو هم اگه آروم میکش بزنی همه این هوسهاش منتقل میشه به بقیه قسمتهای بدنش . آفرین دخترم حالا ببینم چیکار می کنی . کمی خسته بودم . چند دقیقه ای گذشت . زمان از دستمون در رفته بود . این بار یه موقعی به خودم اومدم که دیدم دور و برمون خالی شده و فریبا خانوم رفته رو تخت . با اون تن و بدن گوشتالود ولی خیلی خوشگل و توپرش . هرچند کوسش مثل زنای چند سال کار کرده یه خورده درشت به نظر می رسید ولی به بدنش میومد . روی تخت دراز کشید و با اشاره انگشت بهم اشاره کرد که برم طرفش . فقط به نسبت دقایقی قبل یه خورده آرایششو زیاد تر کرده بود تا وسوسه انگیز تر شه و یه عطر ملایمی هم به خودش زده بود . همه مون تو این فاصله یه دوش هم گرفته بودیم که بازم خوشبو و بهداشتی بریم طرف هم . رفتم طرف فریبا جون. مامان بزرگ بهم تقلب رسونده بود و من باید اون جوری که اون یادم داده بود رفتار میکردم . نمی دونستم از پشت گردنش شروع کنم یا از سینه هاش ولی از بس خوشبو و هوس انگیز شده بود خود به خود صورتم رفت طرف پشت گردنش . زبونمو در آوردم و با نوکش آروم پس گردن و زیر گلوشو لیس می زدم و با بوسه های آروم به کارم ادامه می دادم . دستای کوچیکمو فرو کرده بودم لای موهای سرش . فریبا هم چشاشو بسته بود . صورتشو هم مورد نوازش خودم قرار داده بودم . اون دیگه چشاشو دیر به دیر باز می کرد . این بار بوسه ها رو از روبرو شروع کردم تا این که رسیدم به سینه هاش . حالا دیگه باید اونو خیلی خیلی سر شوقش می آوردم و بهش حال می دادم . همونجوری که مادر بزرگ گفته بود . اینم به من گفته بود که خیلی چیزا هم وقت سکس مشخص میشه و تو باید بفهمی که تاثیر کدوم حرکت در کدوم زمان بیشتره و این هوش و نبوغ و سرعت عمل بالایی میخواد ومن همه این چیزا رو در تو می بینم . همین حرفای عزیز جون بود که به من اعتماد به نفس می داد . اگرم هوس و لذتی در من به وجود اومده بود این هوس خودمو بیشتر نشون می دادم تا فریبا جون احساس کنه که منم از تن زیبا و خواستنی اون دارم لذت می برم . نوک سینه هاشو به نوبت میذاشتم تو دهنم و میکشون می زدم . جیکش در نمیومد راستش خودمم خوشم میومد که نوک سینه هاشو دارم میک می زنم . یه طعم و لغزندگی خاصی داشت که یه هیجان ویژه ای رو تو قسمت کوسم حس می کردم . دلم میخواست یکی هم بیاد و کوسمو میکش بزنه و با اون حال کنه و به من حال بده . نمی دونم چرا آدم بزرگا همش می خواستن که خر خودشونو از پل رد کنن . شایدم به خاطر این بود که فکر می کردند ما کوچیکتریم و نیاز نداریم ولی خانوم دکتر که این چیزا رو خوب می فهمید و حتما می دونه منم نزدیکه به جایی برسم که می تونم مث اونا کیف کنم . ولی اون جوری که معلومه تا وقتی که راه کوسم باز نشه از این کیفهای آدم بزرگا خبری نیست . یواش یواش جیغ فریبا خانوم در میومد . من خیلی رو سینه هاش کار کردم و اون از این کار من خیلی خوشش میومد تا جایی که حس کردم هوس به قسمتهای دیگه تنش هم به خوبی سرایت کرده . خودشو یه خورده بالاتر کشوند و منم حساب کار دستم اومد و زبونمورو شکمش به حرکت در آورده ورفتم رو نافش و از اونجا خواستم کوسشو شکار کنم که یهو پشت کرد و کون قمبل شده اشو تو دید من گذاشت .. چه کون سفت و گرد و بر جسته ای ومنم از بچگی عاشق کون و کون بازی .. به دیدن کون گنده منم یه حالی شدم با دندونام و لبم خیلی آروم گازش می گرفتم و میکش می زدم … بعد از فتانه و فریده انگار رو این یکی اشتهام خیلی باز شده بود . دیگه اون احساس خستگی رو نداشتم . یه حس تازه ای در من به وجود اومده بود . یه شور و اشتیاق دیگه . کونشو از وسط باز کردم . از بالای درز تا پایینشو لیس می زدم . زبون کوچیکمو تا ته از حلقم در آورده و اون وسط می کشیدم . چه حالی داشت ولی از این مسیر نمی تونستم همه کوسشو زیر نفوذ دهنم داشته باشم واسه این که هیجان و هوسش نخوابه دو تا دستامو رسوندم به سینه هاش و این بار هر نوک سینه اشو میون دو تا انگشتام گرفتم و باهاش بازی می کردم . فریبا خانوم حرف زدنو شروع کرده بود -رویا کوچولو خانوم خوشگله تنمو لرزوندی .. خیلی هم لرزوندی .این لرزه ها نمی خواد قطع شه دارم می سوزم . خیلی خوشم میاد . می خوام خیلی طبیعی ارضا شم . خیلی وقته که وقتی می خوام به اوج اوج برسم از کیر مصنوعی استفاده می کنم حالا میخوام دستای گرم تو این کارا رو واسم بکنه . دستامو از رو سینه هاش ورداشته و دوباره گذاشتم رو کونش . معلوم نبود تا کی می تونم با فن استفاده از دست تو کوس می تونم حریفامو به ارگاسم برسونم و اونا رو تحت تسلط خودم در بیارم . کوس فریبا هم مثل بقیه کوسهایی که باهاشون ور رفته بودم خیس شده بود . اونم به هوس اومده بود . بدنش داغ داغ شده بود و من باید رو این آتیش آب می ریختم .. با این کوسی که فریبا خانوم داشت باید یه فشار سنگین و بالا بهش میومد تا بتونه سر حال بیاد . تصمیم گرفتم قبل از مچ زنی اول یه کف زنی به راه بندازم . کف دستمو گذاشتم رو کوس خیسش و با یه حالت و سبک کیسه کشی از پایین به طرف بالا و بر عکس می کشیدم . وقتی هم که زیادی خیس می شد اونو به این طرف و اون طرف می مالیدم یعنی دستامو و پس از خشک کردن به این کارم ادامه می دادم -دختر نمی دونی دستات چه گرم و پر حرارته سابقه نداشت که من تا این حد خیس کنم سرمو گذاشتم رو سینه هاش و دوباره نوکشونو گذاشتم تو دهنم . فریبا خانوم پاهاشو به زمین می کوبید . دیگه به این کاری نداشتم که اون از چه حالتی بیشتر خوشش میاد و از چه حالت کمتر .. باید هر کاری از دستم بر میومد انجام می دادم از نوک سینه هل اومدم پایین تر شکمشو زبونمی زدم . وبعد هم به نافش رسیدم ودر همون حالی که کف دستمو رو کوسش حرکت می دادم با یه حرکت لاک پشتی دهنمو رسوندم به بالای کوسش .یه قسمت از ورم رو کوسشو میون دو تا لبام قرار دادم و با یه مکش قوی گذاشتم تو دهنم -آاااااااخخخخخخخخ آاااااااخخخخخخخ دخترم عزیزم رویا جون دیگه داری خیلی حال میدی . با من میخوای چیکار کنی چطوری می خوای ادامه بدی . نذاشتم اون از این حالت خوشی و لذت یه ثانیه هم خارج شه .امونش نمی دادم از وسط روی کوسش پهلوها و کشاله های رونشو میک می زدم . باید مث اونای قبل با یه حرکت انفجاری کارمو تموم می کردم . این یکی یه خورده سخت تربود و بیشتر کار می برد . دستام دیگه خسته شده از توان افتاده بودند . آرنج و قسمتی از دستمو به گوشه ای تکیه دادم تا با یه توان بیشتری بتونم به کارم ادامه بدم .حس کردم دست راستم وبیشتر کف دستم در حال لرزشه . نمی خواستم ضعف نشون بدم . نمی دونم این چه وضعش بود . یه روزه که نباید تا این حد یه نفرو خسته کنن . تصمیم گرفتم که خیلی زود از تکنیک اختصاصی مچ کاری استفاده کنم وبا حرکتای دیگه نذارم که اون جنب بخوره هیکل درشتش خسته ام کرده بود . مچ دست راستمو فرو کردم تو کوسش و دست چپمو رو سینه هاش قرار دادم ودهنمم رو کوسش بود و با چه تلاشی خودمو مشغول کرده بودم که حد و حصری نداشت و در حال لیسیدن روی کوس وقسمتی از چوچوله های بالاش سرمو به شدت به چپ و راست می گردوندم تا هوسشو حسابی پخش کنم . دیگه تا می تونستم سنگ تموم گذاشتم . حتی گردنمم درد گرفته بود . جیغ های فریبا خانوم تمومی نداشت -عزیزم رویا رویاااااا وایییییی فریده فتانه رزا جون عزیز آتیش گرفتم این کوچولو منو کشت . همچنان پاهاشو به زمین می زد و در بر گشت سر و کله منو هم بی نصیب نمیذاشت .-ادامه بده بخور میکککشششش بزن . با دستات اون داخلو بسوزون . سینه هامو بمال بمال داره میاد داره می ریزه . خواهش می کنم ولم نکن . با فریاد های اون سر و کله بقیه پیدا شد . سعی کردم تمرکز خودمو بر هم نزنم . با فریاد های فریبا جونی دوباره گرفتم . حس کردم که می تونم چند دقیقه دیگه هم فعالیت داشته باشم . خستگی از تنم در رفته بود . اوج گرفته بودم همان طوری که فریبا خانوم هم اوج گرفته بود. همه ساکت بودند و می خواستند ببینند که آخر و عاقبت این کار چی میشه . همه شونو حداقل یه بار به ارگاسم رسونده بودم . البته مامان و عزیز رو امروز نه … وای وای وای فریبا جون هرچی دم دستش بود به این طرف و اون طرف پرت می کرد . دیگه از خود بیخود شده بود و خودشم نمی دونست که داره چیکار می کنه . حالا دیگه فقط ملافه های تشک زیرش بود که می تونست بهشون چنگ بندازه . دستم تو کوس فریبا طوری شده بود که فکر می کردم دارم با یه ماهی تازه از آب گرفته ور میرم . با سه چهار حرکتی که در آن واحد انجام می دادم هر لحظه منتظر ارگاسم فریبا خانوم بودم . واسه یه لحظه دیدم که سرشو بالا آورد و دستاشو طوری دور گردنم حلقه زد که گردنم داشت می شکست و دست چپم از حرکت ایستاد و دیگه به لیسیدن بالای کوسش هم نتونستم ادامه بدم ولی واسه اینکه زحماتم به هدر نره هر طوری بود به حرکت دست تو کوس ادامه می دادم و اونم محکم تر فشارم می گرفت . داد عزیز در اومد -زود باش بابا تو دیگه کی هستی گردن بچه ام شکست . مثل همون ماهی از آب گرفته شده چند تا پرش زد و آروم شد -اوووووهههههه اوووووهههههه هیشکی مث من نتونست امروز حال کنه . هیشکی مث من کیف نکرد . اوخ که تو یه گنجی دختر . خیلی خسته ات کردیم . خیلی .تو خیلی نازی . چشاشو بست و بیحال افتاد . منم که گردنم درد گرفته بود یه خورده به ماساژخودم پرداختم. دستام سست شده بود . دیگه نایی نداشتم . واقعا کاری کرده بودم کارستون . صدای عزیزو می شنیدم که داره به مامان میگه رزا دخترت خیلی خسته شده . نمیای خستگیشو در کنیم ؟/؟ فریده خانوم و فتانه گفتند بد فکری نیست . فریبا خانوم بیحال رو تخت افتاده بود و رو تخت جا نبود . واسه همین منو گذاشتند زمین و چهار نفری یه قسمت از تنمو در اختیارشون گرفتند . یکی کوسمو می لیسید . یکی نوک سینه امو گذاشت تو دهنش . فتانه جون لبامو می بوسید و خانوم دکتر فریده هم با دستاش طوری ماساژم می داد که تمام خستگیمو در می کرد .. مشتامو گره می کردم . یه جوری شده بودم . گویی که وسط یه راهی گیرکردم و نمی دونم که باید عقب برم یا جلو . اراده من دست خودم نبود . عزیز از نگاه پرالتماس من به همه چی پی برد -رزا کاش می تونستیم یه کاری واسش انجام بدیم .-چی میگی مامان اون هنوز بچه هست -شوخیت گرفته اون واسه خودش یه زنی شده همین روزاست که عادت ماهانه اش هم شروع شه . اون که همش یه قدم جلوست صب کن پریودش شروع شهبهت میگم -نه عزیز .. نمی دونستم اونا در مورد چه کاری داشتند حرف می زدند فقط همینو می دونستم که دلم میخواد همه شون بهم حال بدن . روزمین نشستم و به طرفشون قمبل کردم . حالا فریبا خانوم هم اومد کمکشون . محاصره شده بودم وسخت بود که هرکدومشون تمام و کمال بهم برسن ولی انگار داشتن به این شعار عمل می کردند یکی برای همه … همه برای یکی . خانوم دکتر با مهربونی ونوازش بهم می گفت حال کن دخترم خجالت نداره . من روزی پنجاه تا مریض دارم . تواجتماع واسه خودم کسی هستم ولی نباید خودمو فراموش کنم . می دونم هنوز سیستم بدنی تو طوریه که نمیشه به ار گاسم فکر کرد ولی بعد از شروع شدن دوره ماهیانه ات سعی می کنم یه کاری کنم که تو هم راضی باشی . سرمو تو بغلش گرفت و من چشامو بستم . دیگه کسی رو نمی دیدم فقط داشتم حال می کردم . دوباره رو زمین دراز شدم وسرم همچنان تو بغل خانوم دکترفریده قرار داشت . فقط دستایی که با کوس و کون و سینه هام ورمی رفت رو احساس می کردم . خیلی خوشم میومد . حس کردم یه چیزی شبیه کیر به صورت عمود از پایین به بالای کوسم و بالعکس کشیده میشه . خوابم گرفته بود . فقط صدای یکی دو نفرو می شنیدم که می گفتند بذار بخوابه کارش نداشته باشین . هر وقت بیدارشد غذاشو میخوره . نمی دونم چند دقیقه یا چند وقت خواب بودم وقتی که چشامو باز کردم دیدم این گروه بازم با هم دارن حال می کنن . مامان رزا وفتانه روی دو تا صندلی روبروی هم پاهاشونو به دو طرف باز کرده بودند و دستشونو روی کوسشون می کشیدند وگاه یکی دو تا از انگشتاشونو می فرستادن داخل و در همین حال چشاشون تو چشای اون یکی بود وبا این شیوه حال می کردند گویی با التماس می خواستند که اون یکی بهشون حال بده یا این که دستشو بفرسته تو کوس طرف . سعی می کردم چشامو کاملا باز نکنم تا متوجه بیداریم نشن و صدام نکنن . دوست داشتم با دیدن اونا حال کنم . فریبا خانوم طوری در لذت پس از لز با من غرق بود که هنوز بیحال پاهاشو به دو طرف باز کرده کوسشو با دستاش می مالید تا یه خورده در اون حال و هوای لحظه های خوشش باشه . فتان جون یه کیر ویبره رو فرو کرده بود توی کوس مامان وهمین کارو هم خانوم دکتر با عزیز انجام داد. ظاهرا هیشکدومشون حال نداشتند که به طور طبیعی مامان و عزیزو به ارگاسم برسونن. من که عذرم خواسته بود و فریبا هم که همونقدر که ارضا شده بود انگاری که یه دوقلو زاییده . اگه قرار بود فعالیت داشته باشه ویکی دیگه رو ارضا کنه معلوم نبود چه حالی میشه . نمی تونستم حس کنم که وقتی اون کیر های مصنوعی میره تو کوس عزیز و رزا جون اونا چه حالی میشن . دو تایی شون طوری جیغ می زدن که خونه رو گذاشته بودند روسرشون . مامان قمبل کرده بود . فتانه نوک کیر رو گذاشته بود دم سوراخ کوس مامان . سرعت گردش اول کم بود و بعد زیادش کرد . اولش رو همون لبه های کوس می گردوند بعد همونجور که پیشروی می کرد سرعت دورانی اونو زیاد می کرد . خیلی معرکه بود . منو به یاد مته برقی مینداخت که می خواد یه جا رو سوراخ کنه حالا مال مامان خودشسوراخ بود . از اون طرف عزیز هم همین وضعیتو داشت . خانوم دکتر حریف عزیز جون می شد ویه دستشو گذاشته بود رو کمر و بدن عزیز وهروقت می خواست جنب بخوره بهش فشار می آورد و مانع می شد ولی از اون طرف مامان زورش زیاد بود ولی فریبا جون که انگاری خواب از سرش پریده بود یهو پرید رو مامان ورزا جونو همون دمرو روی زمین دراز کرد وطوری مادر نازمو به زمین چسبوند که من ترسیدم و تصمیم گرفتم برم کمک .پاها و کمر مامانو محکم به زمین فشار می داد وفتانه حالا دیگه به کون مامان تسلط داشت . کونشو از وسط باز کرد ودوباره به گاییدن مادر جونم با کیر مصنوعی ادامه داد -وایییی مردمچیکار می کنین بی انصافا داغ شدم دلم داره در میاد . من دیگه معطلی و درنگ رو جایز ندونسته ورفتم که دست فریبا جونو بکشم دیدم این بار صدای مامان در اومد که رویا جون دارم می میرم کمک کن . کاری به فریبا خانوم نداشته باش بذار حال کنم . همینه .. حال کردن همینه دیگه .. آدمو دیوونه می کنه کلافه شده بودم از این همه جیغ و داد . رفتم سراغلب ناز مامان . با یه بوسه لب به لب دیگه نذاشتم حرف بزنه .دستمو گذاشتم دور سرش وبا یه دست دیگه ام سینه هاشو تو چنگم داشتم . مامان از هوس به خودش می پیچید . فریاد تو گلوش خفه می شد . به زمین چنگ می زد . فتانه هم ول کن نبود . به کیرمصنوعی استراحت نمی داد . مامان دوسه دقیقه بعد از این که من لباشو شکار کردم ساکت شد . فتانه کیر رو از کوسش بیرون کشید . عزیز هم دست و پاشو ول کرد . منم لبامو از لباش جداکردم که دیدم صداش در اومد که رویا جون لبامو ببوس منو ببوس به بوسه ات نیاز دارم ..مامان از بوسه های من لذت می برد وغرق در بوسه و خماری هوسش فقط داشت نگاه می کرد که چه جوری افتادن رو سر عزیز و دارن سر حالش میارن -واییی نکنین نه نه دارم از حال میرم -اوخ عزیزنمیشه همه با دست پر دارن با هم خداحافظی می کنن مگه تو میشه حال نکرده بری . یه کیر مصنوعی معمولی گذاشتن تو کون عزیز ویه کیر ویبره هم فرو کردند تو کوسش و چند نفری افتادن روش . مادر بزرگ دست و پا می زد . خوششم میومد ومی دونم ته دلش لذت می برد ودوست داشت که این حرکات ادامه داشته باشه والکی واسه خودش ناز می کرد . من و مامان همدیگه رو بغل زده بودیم . رزا جون داشت کوسمو می خورد ومن خوشم میومد . خیلی لذت می بردم وانگار این همه سکس وحالی که کرده بودم همه یه مقدمه وبازی بوده چون مثل یه آدمی بودم که هر چی آب می خوره سیراب نمیشه . به هر حال عزیز جونو سیرابش کرده بودند وپس از این همه کارا یکی یکی از حال رفتند . دیگه فقط نشسته بودیم و به هم نگاه می کردیم . واسه آینده و بر نامه بعدی تصمیم می گرفتیم . هرچند ظاهرا وضعیت وحالت خونه خانوم دکتر طوری بود که مناسب تر از بقیه جاها واسه سکس به نظر می رسید واین گروه جز حال کردن چیز دیگه ای نمی خواستن . البته تازه این چند نفری بودند که با هم صمیمی تر بودند . افراد دیگه ای بودند که به فرا خور حال و در مجالس دیگه خودشونو نشون می دادند که مامان و عزیز بهم گفتند که تابستون بیشتر منو تو جمع خودشون راه میدن . حتی قرار شد که تابستون بریمویلای شمال به جایی که میشه یه قسمتی از ساحل و دریاشو یه چادر اختصاصی زد وما خانوما دسته جمعی بریم تو یه منطقه خاص و با هم مشغول شیم . اوخ که چه کیفی میده وچه حالی داره . من عاشق دریام ونمی دونم چرا حالا که به این همه سکس با هم جنسام عادت کردم از تماشای پرو پاچه لخت اونا لذت می برم ودوست دارم حال بدم و حال کنم اوخ که تو آب دریا کنار ساحل چه حالی میده . فعلا باید با درس و مشقم بسازم تا ببینم چی میشه .. خیلی با این گروه بهمون خوش گذشت . خاطره ای شیرین و به یاد موندنی که همیشه به خوبی ازش یاد می کردم . لحظاتی که اعتماد به نفسمو بالا برد تا من بتونم در آینده بیشتر رو پای خودم وایسم وبه خیلی ها که باورم نداشتند درس عبرتی بدم .. یه روز زنگ تفریح بود ومن و یکی از بچه ها که فکر کنم اون یه قدم ازم جلوتر بود وپریود می شد تو کلاس بودیم وهر کاری می خواستیم بکنیم در باز نمی شد . ظاهرا در طوری قفل شده بود که باید از اون طرف باز می شد یا با آچار پیچ گوشتی . حس کردمکه دستش داره میره داخل شلوارش . هیجان زده شده بودم . یعنی اونم آره ؟/؟ غافل از این که اون فقط داره با خودش ور میره ومثل من واسه خودش گروه و تشکیلاتی نداره اسمش بود نگار -نگارچیکارمیکنی -هیچی اونجام می خارید . رفتم طرفش ودستمو به طرف شلوارش البته از طرف شلوار دراز کردم -رویا بی تربیت نشو جیغ می کشم خانوم مدیر بیادا-اونوقت منم بهش میگم تو دستت بود لای اونجات . نگار خیلی ترسو بود ساکت شد ودیگه هم حرفی نزد . منم دستمو گذاشتم داخل شورتش . یه دستمو هم گذاشتم تو بلوزش .دیدم دختر بیچاره از حال رفت . وووویییییی نه چش شده بود.-نگار نگار پاشو چرا از حال رفتی .. با خودم گفتم حالا ما این قدر عاشق لزبینی و این حرفا هستیم این اگه می خواست دست یه پسر بهش برسه یا به قول بعضی از خانوما کیر بهش برسه می خواست چیکار کنه . حتما زنده نمیموند ادامه ندادم دیدم به حرف اومد وگفت رویا بکن من میخوام میخوام . با هم قرار گذاشتیم که بعد از مدرسه چند دقیقه ای برم خونه شون چون مامان باباش نبودند واونم خواهر وبرادری نداشت . رفتم خونه شون . واسه اولین بار بود که با یههمسن خودم طرف می شدم به خودم می بالیدم که خیلی وارد تر از اونم بااین که از نظر رشد جسمی ازش عقب بودم ولی تخصص بیشتری داشتم اونو روتختش خوابوندم . فقط شلوارشو کشیدم پایین . می ترسیدیم لخت شیم یعنی لخت شه . چون موقعیت زمانی مناسبی نبود . نمی تونستیم خودمونو زود جمع و جور کنیم . چقدر کون سقید و نازی داشت. دوست داشتم همین جوری گازش بزنم و بخورم . هرچی کونشو گاز می زدم و می بوسیدم با زار و التماس ازم می خواست که کوسشو میک بزنم وبه سینه هاش هم دست بکشم . خیلی از اون قوی تر بودم . بیشتر به درد این می خورد که مفعول باشه . جون نداشت . اگه مث من یه مامان و مادر بزرگ دلسوز داشت شاید امروز روز واسه خودش خبره می شد .چقدر این تمایل در من به وجود اومده بود که با هم سن و سالهام هم یه همچین بر نامه هایی داشته باشم . واسه تنوع خیلی خوب بود خیلی . حالا یه شوق و ذوقی دارم . ولی اگه همیشه بخوام با بزرگتر از خودم وخیلی بزرگتر از خودم حال کنم یکنواخت میشه . خودم خنده ام گرفته بود از این حرفای گنده تر از دهنی که داشتم می زدم . ده یازده سال بیشتر نداشتم ودر ابتدای راه هنوز هیچی نشده داشتم واسه خودم کارشناسی می کردم .. درهرحال اون روز من و نگار هرکدوم واسه خودمون یه حالی کردیم .. مشغول بودیم که مادرش رسید . من که به این کارا عادت داشتم خودمو نباختم ولی نگارخیلی دستپاچه شده بود طوری که مادرش متوجه این تغییر روحیه و حالتش شدهبود . صورت نگار گل انداخته بود ومادرش یه جورمشکوکی بهش نگاه می کرد .. اون روز هم گذشت واما چند روز بعد از جریان خونه خانوم دکتر فریده بود که وقتی رفتم دستشویی دیدم از کوسم داره خون می ریزه لکه های خون شدید نبود ولیمن هم رفته بودم تو جرگه آدم بزرگا .یه خورده ترسیده بودم . یه خورده سرم گیج رفت ولی زود خوب شدم . بابا , مامان , عزیز و اونایی که با هم لز داشتند کلی خوشحال شدند . عزیز بهم می گفت از این به بعد دیگه حسابی چاق وچله میشی و می تونیم با هم کلی حال کنیم .. هرچند که تا حالاشم خیلی تپل مپل شدی و یاحال.. خیلی سختم بود از این که بخوام لاپام نوار بهداشتی بذارم . انگار که یه وزنه ای توی شورتم قرار داده باشم . روز به روز خوشگل تر و جذاب تر می شدم . باخانومای جدیدی آشنا می شدم . دیگه خیلی خبره و ماهر شده بودم . هرچند ازبه خاطر افزایش وزن از چست وچالاکی بچگی هام کم شده بود ولی درعوض راهکارهای زیادی یاد گرفته بودم ولوندی وفتنه گری خاصی داشتم . هنوز فرصت نشده بود که بریم شمال . وقرار بود ما خانوما با چند تا مهمون دیگه تو استخر خانوم دکتر ایناویا ویلای یکی از دوستاش یه حالی بکنیم . فریده جون عاشق من بود خیلی دوستم داشت همش از من به عنوان عروس پسرش یاد می کرد و این که این جوری رابطه ما محکم تر میشه و اگه بتونه از من یه نوه دختری داشته باشه شرطو برده ومی تونه خدمت موثری در پیشرف جامعه لز بینا کرده باشه .. واسههمین منو واسه پسرش فرهاد که قبلا فکر می کردم اسمش چیز دیگه ای باشه کنار گذاشت . عکسشو دیده بودم . جوون خوش قیافه ای بود ولی نمی دونم چرا اصلا اون جور که باید احساس خاصی نسبت به اون نداشتم شاید اونو هم در مقایسه با سایر خانوما که به درد همجنس بازی می خورند در نظر می گرفتم . بهچهارده پونزده سالگی رسیده بودم . شاهکارهای من ادامه داشت . من در اوج قدرت بودم و خیلی راحت به هرکی که دلم می خواست و دوست داشتم حال می دادم .هنوز من جوونترین عضو این خانوما بودم .وتنها دوشیزه و باکره این جمع ویکی از روز ها دیدم که عزیز و مامان و خانوم دکتر فریبا با هم تو خونه خانوم دکتر یه جلسه گرفتن و مامان چه جور رنگش پریده ولی عزیز از خانوم دکتر جانب داری می کنه و مامان مخالفه . منو صدا کردند و رفتم جلو . خانوم دکتر بهم گفت رویا جون تو بزرگ شدی و مدتیه که تو جمع مایی . ما هم افتخار می کنیم که تو رو در میون خودمون داریم و خانومای زیادی هستند که همه به تو افتخار می کنند و تو همه شونو نمک گیر کردی . بگذریم به نظر من این انصاف نیست که خودت نتونی با این همه زحمتی که می کشی اون جوری که حقته حال کنی ولی من یه پیشنهادیدادم و دارم . من میخوام بکارت تورو بردارم و یعنی این سد رو بردارم تا تو راحت بتونی لذت ببری و از روزای خوش زندگیت از این بهترین روز هات استفاده کنی. عزیز خوب با این مسئله کنار اومده اما مادرت برام هنجار های اجتماعی رو مثال می زنه و نگران از دواج و آبرو ریزیه ولی من یک پزشکم هر وقت دوست داشته باشی می تونم تو رو بر گردونم سر جای اولش . از طرفی من تا حالا دختری به خوبی زیبایی نجابت و متانت و حرف گوش کنی تو ندیدم و افتخار می کنم که تو عروس من بشی و پسرم فرهاد که حالا تو امریکاست و داره تحصیل می کنه با این که تا حدود زیادی تحت تاثیر فرهنگ غرب قرار گرفته ولی همش به من میگه مامان من میخوام یه دختر ایرونی بگیرم و هر کدومو تو قبولش کنی من می پذیرم چون سلیقه ات حرف نداره و من تو رو بهش معرفی می کنم و شما همه خودتون می دونین من حرفی رو که می زنم روش وای می ایستم . پس جای نگرانی وجود نداره . فقط می مونه رضایت خود تو رویا جون . چون تو عاقلی و بالغ . آیا دوست داری لذت ببری و از این به بعد به نهایت کیف و حال برسی . یه دنیاییه وقتی راه عبور کوست باز و آزاد بشه .. مامانت از این مسئله کوه درست کرده تا منو داری غم نداری به چند تا از همکارام هم سفارش می کنم اگه یه زمانی منم نبودم اونا باهات همراه باشن .. وقتی مامان رزا گل لبخندرو رولبام دید ودید که من چه جوری خانوم دکترو بغلش کردم و با یه بوسه لب به لب اونو بردمش تو حال وهوای لز طوری که یکی یکی هرچی روکه تنش کرده بود درش می آورد و به گوشه ای پرت می کرد خاطرش آسوده شد . ولی هنوز دلشوره رو درچهره اش می دیدم . فریده جون منو هم لخت کرد . بایه لذت خاصی بهم نگاه می کرد . طراوت و تازگی یک دوشیزه رو داشتن یه لذتی داره که فقط یه دوشیزه می تونه اونو با تمام وجودش حس کنه وهرچند من از دوشیزگی به زنانگی می رسیدماونم بدون ازدواج ولی می دونستم مثل اونا می تونم از سکس وعشقبازی ولز لذت ببرم من لخت لخت شده بودم فتانه و مامان و مادر بزرگ شهود قضیه بودند . از فریبا جون خبری نبود . نمی دونستم فریده جون چه جوری می خواد تر تیب منو بده. ولی هراسی نداشتم . اون یک پزشک بود و منم از این که خودمو سپردم دست اون احساس آرامش می کردم . می دونستم که می تونه کارشو به خوبی انجام بدهو از این نظر اعتماد به نفس خاصی داشتم . دیگه هم برام مهم نبود که دختر باشم یا نه . چون به خوبی در این چند ساله متوجه شده بودم که اون خانومایی که کیر مصنوعی یا هر چیز دیگه ای که بیشتر فرو میره تو کوسشون چقدر زیاد تر از اونایی که مثل من دست به عصا راه میرن حال می کنن . روزمین دراز کشیدم . یه بالش گنده گذاشتن زیر کون من تا لگنم بیاد بالا تر و کار فریده جون راحت تر باشه . یه خورده دور و بر کوس منو روغن مالی کرد البته روغن نیازی نبود چون دست مالی شدن خودش به اندازه کافی خیسش کرده بود . خانوم دکتر یه کیر مصنوعی نرم و روون به رنگ خود کیر ولی تقریبا کلفت آورد و اونو هم روغن زد و آروم با لبه و اطراف کوسم بازی داد . خیلی داشتم حال می کردم از اون حالایی که تا حالا نظیرشو نداشتم . البته تا اینجاشو به من حال داده بودند ولی شاید چون حس می کردم که کیف کردنهای من لحظه به لحظه بیشتر میشه خود به خود لذت بردنهای من اوج بیشتری می گرفت .. هوس داغونم کرده بود . یواش یواش حس می کردم که کیر مصنوعی داره به یه جاهایی می رسه که تا حالا نرسیده بود . یه تنگی و چسبناکی خاصی رو اون داخل احساس می کردم . یه لحظه درد و سوزشی رو احساس کردم . یه خورده ولی نه زیاد ترسیده بودم .عزیز خونسرد بود ولی مامان زرد کرده بود -فریده جون ! از بغلای کیر داره خون میاد .. دخترم ضعیفه ,کم خونه -رزا جون چرا این جوری می کنی ؟/؟ مگه خودت این مراحلو پشت سر نذاشتی ؟/؟ تازه این دخترت از همه ما قوی بنیه تره . این چند تا قطره خونی که اون داخل مونده اگه بخواد آدمو بکشه که هر کی که اولین کیر رو می خوره باید بره بمیره که . یه خورده با دستمال و پارچه تمیز و بند و بساطهای دیگه پاکم کرد و با چراغ قوه و نور های قوی یه نگاهی به داخل کوسم که یه خورده می سوخت انداخت و گفت همه چی امن و امانه ولی ترجیح میدم عجله نکنیم و یه چند ساعتی به این کوس نازنین فرصت بدیم خودشو بگیره . مامان از این که منو می دید سر حالم و همه چی به خیر و خوشی تموم شده و این قدر راحت و بی چک و چونه خانوم شدم از بس ذوق زده بود گفت پس به میمنت این اتفاق میمون وخجسته شام میریم بیرون به دعوت من . بعدش بر می گردیم و امشب از خجالت دختر گل و نازنینم رویا جون در میاییم تا متوجه شه لذت زن بودن در چیه و چرا میگن که زنا در اوج هوس پنج الی نه برابر مرد لذت می برن . دسته جمعی رفتیم بیرون . مامان خیلی هوامو داشت و هر جوری بود دوست داشت بهم غذاهای مقوی بخورونه . مدام توصیه می کرد گوشت گوسفند بخورم طبعش گرمه و شیشلیک چون از گوشت گوساله بود کاری کرد که ماهیچه گوسفندی بخورم . حتی نذاشت ترشی هم بخورم . بد چیزی هم نمی گفت چون هر لحظه حس می کردم یک هیجان و هوس خاصی دارم که داره افزایش پیدا می کنه و بی طاقت شدم . دلم می خواست زودتر از رستوران خارج شیم و بریم جایی که ببینم حال کردن مدل جدید چه جوریه . جالب بود کسی که قرار بود بعدا مادر شوهرم شه شاهراه کوس منو باز کرد و من حالا می تونستم خیلی راحت ورود کیر های مصنوعی و انواع و اقسام میوه جات و صیفی جات دراز و کلفت رو اون داخل جشن بگیرم . اوخ اون کیرهای ویبره وقتی یه خورده بیشتر میره داخل بهتر و بیشتر به آدم حال میده . دسته جمعی بر گشتیم خونه خانوم دکتر . حالا این خانوما باید به من حال می دادند . چهار تایی شون اومدن رو من .ازم خواستند که من خودمو خسته نکنم ولی خب واسه خالی نبودن عریضه گاهی دستی به تن و بدنشون می کشیدم و لباشونو می بوسیدم . این جوری خودمم حال می کردم . آخه سالها بود به این عادت کرده بودم که بیکار نشینم . مامان رزا گفت عروس خانوم امشب تو دیگه عروس خانوم شدی و ما باید دو ما دات باشیم و بهت حال بدیم -آخه مامان عروس هم به دو ما د حال میده -عزیزم تو به اندازه کافی بهمون حال دادی . عزیز یه گوشه ای نشسته بود . فتانه رفته بود رو کوس من و مشغول میک زدن اون شد . فریده جون سینه هامو می خورد و مامان هم لبهامو می بوسید . لذتو در تمام وجودم زیر پوستم احساس می کردم . این لذت در نوک سینه هام و زیر سینه ها و با لا و زیر کوس به اوج خود رسیده بود . دستمو به زحمت رسوندم به کمر فریده جون و پشتشو نوازش می کردم . پاهامو به زمین فشار می گرفتم . هوس دیوونه ام کرده بود .مامان لباشو آروم رو لب من داشت و من همین جور با هوس ناله می کردم یه خورده که بین لبهامون فاصله میفتاد ناله های هوسمو با حرف زدن ادامه می دادم اوخ مامان جون مامان جوووووون من امشب خانوم شدم عروس شدم .. فریده خانوم سینه هام ! فتان جونقربون دهنت چقدر شیرین کوسمو می خوری امشب یه حال و هوای دیگه ای داره .. اوخ که چقدر خوشم میاد . عزیز که که یه گوشه ای بیکار نشسته بود اومد بالا سر مون و هر گوشه ای از بدنمو که خالی گیر می آورد و دستش بهش می رسید شروع می کرد به ماساژدادن . دیگه یه حال درست و حسابی داشتن بهم می دادند . وای چه حس و حالی داره وقتی یه چیزی تا ته کوس آدم فرو بره . چند دقیقه ای منو به همین صورت آب بندی کردند . فریده جون در حالی که با محبت و گرمی باهام حرف می زد گفت عروس خوشگلم این کیفی که داری می کنی چیزی نیست حالا یه کیف و حال درست و حسابی بهت نشون میدیم که حظ کنی حالشو ببری . دنیا دوروزه , باید کیف کرد . سرتو اونور کنی می بینی که پیر شدی و هیچی از زندگی نفهمیدی . فتانه انگشتشو فرو کرده بود تو کوسم و از بغل هم اونو می لیسید . اولش یه خورده دردم می گرفت یه کمی که بیشتر به کارش ادامه داد و کوسم لحظه به لحظه خیس تر می شد بیشتر و بهتر حال می کردم . دیگه تنگی کوسم منو اذیت نمی کرد . دوست داشتم تا صبح همین جوری با انگشتاش منو بکنهو بهم لذت بده . چه شب خوب و فراموش نشدنی در پیش داشتم . همه واسه من بسیج شده و بهم تبریک می گفتند . فریده خانوم یه ندایی به فتانه داد و گفت که بره چند تا کیر مصنوعی بر داره بیاره که ببینه کدومش با حال و روز رویا جون ساز گار تره . فتانه در حالی که لبشو از رو کوس من بر می داشت یه ماچ آبدار صدا دار از روش بر داشت و گفت کنیز زن داداش خودمم . دیگه رویا جونم خانوم شده و باید یه دختر خوشگل واسه مون بیاره که حسابی ورودش به گروه خودمونو جشن بگیریم .. فریده در حالی که آه می کشید می گفت یعنی میشه میشه یه روزی من به این آرزوم برسم ؟/؟ فر هاد جونم از امریکا برگرده و با رویا جون عروسی کنه و یه دختر خوشگل هم نتیجه از دواجشون باشه ؟/؟ از همون روز اول آموزشش میدم . قبل از این که حرف زدن یاد بگیره عزیز صداش در اومد -وافریده جون احساساتی شدی ها . بچه قنداقی چی حالیشه .. -اون حالیش نیست ما که حالیمونه. من که نمیخوام بخورمش -حواست باشه نوه تو اون وقت نوه دخترمم میشه ها -عزیز حالا چرا این قدر جدی بر خورد می کنی ؟/؟ رزا جون که حرفی نداره تو چرا این جوری می کنی.. در همین لحظه فتانه با یک ساک پر از انواع و اقسام کیر مصنوعی و آلات و ابزار در این زمینه بر گشت . فریده جون چند تا رو دست مالی کرد و یکی رو می گفت این زیادی نرمه ویکی رو زیادی خشک می دونست و یکی رو نازک و یکی رو کلفت . انگشتشو فرو کرد تو کوسم و یکی از اونا رو با کوسم میزون کرد و با یکی دو تا کیر ویبره و معمولی اومد سراغم . اول کیر معمولی کت و کلفت و نرم و درازو فرو کرد تو کوسم . -رویا جون من دارماز پایین به بالا می فرستم تو کوست که این جوری کمتر دردت بگیره هر وقت احساس درد کردی بگو . یه خورده کیر رو هم روغن مالی کرد که این کارش باعث شد بیشتر خوشمبیاد . بیشتر کیر رفت تو کوسم . بازم جا داشت که بره . کوسم تنگ و کوچولو بود ولی انگار راه درازی اون داخل بود که کیر درازو قبول کرد . -دردت نیومد ؟/؟ -نه فریده جون خوشم میاد فقط یه کمی می سوزه . خانوم دکتر کیرو فرو می کرد تو کوسم و با سرعت درش می آورد . چاره ای نداشتم جز این که جیغ بزنم و این جوری هوسمو خالی کنم -اوخ دختر دختر تو که با این داری به عرش لذت می رسی اون کیر برقی رو چطور می تونیتحمل کنی -فریده جون دخترم دل دست نده -این قدر ترسو نباشین . اگه قرار باشه کسی از ما از لذت و هوس زیاد سنکوب کنه اون عزیز و من هستیم و بعدشم رزا جون و فریبا هم که فعلا این جا نیست . وقتی لذت به یه حدی می رسه یهو فرمان ریزش آب و ارگاسم از سوی مغز صادر میشه وبعد تمام سیستم بدن و سیستم عصبی بدن طوری تنظیم میشه که آدم دلش می خواد تا ابد تو همون حالت بمونه . اینجاشو که دیگه همه تون بار ها و بار ها تجربه کردین و حالا این دختر و عروس گلمونه که باید تجربه اش کنه . امشب ممکنه حسش نباشه یا اون توانشو نداشته باشیم که به طور طبیعی رویا جونو به اوجش برسونیم من میگم با این کیر لرزون حالشو جا بیاریم یه مزه درست و حسابی بگیره . می دونین الان چند ساله با ماست ؟/؟ خانوم دکتر کارشو شروع کرد . یه کیر متوسط ویبره رو گذاشت رو کوسم و چند سانتی رو فرو کرد داخل . دور کیر رو از آروم گذاشت رو متوسط و بعدش تند .. داشتم از لذت دیوونه می شدم تا حالا همچین حالتی بهم دست نداده بود -خوبهخوبه بسسسسسه کوسسسسسم آتیش گرفته خانوم دکتر داره آب میشه دارم آب میشم چقدر خوشم میاد خواهش می کنم . -بچه ها بیایین کمک . چهار دست و پا در حال لگد پروندن و دست و پا زدن بودم . فتانه دو تا پامو محکم رو زمین فشار می داد .عزیز دو تا دستامو و مامان هم لبشو گذاشته بود رو لبام تا جیغ نزنم . فقط یه چند سانتی سرمو این طرف واون طرف تکون می دادم . کوسم داشت کنده می شد و می رفت هوا . نمی دونستم این چه کیف و لذتیه که داره دیوونم می کنه . تپش قلبم یه جوری شده بود . مامان با یه دستش با سینه هام ور می رفت . خانوم دکتر یه خورده دور چرخش کیررو کم کرد و بعد دوباره برد بالا یه خورده اونو بیشتر فرستاد تو کوسم . حس کردم یه چیز ی از وجودم داغ شده ذوب شده و داره می ریزه . یه حالت خوشی و سر مستی به من دست داده بود که واسه اولین بار بود تو عمرم که در یه همچین حدی لذت می بردم . تا به حال هرچی کیف کرده بودم نصف این حالت هم نمی شد . چه آرامشی چه نشاطی . حس می کردم خیلی سبک شدم . انگاری تازه متولد شدم بدون هیچ غم و دغدغه ای با این تفاوت که یک متولد هوشیار بودم ..دوست داشتم در همون حالت بمونم . زمان از حرکت بایسته و من غرق در اون لذت باشم . زبونم بند اومده بود . انگاری نمی تونستم حرف بزنم . داشتم با خودم فکر می کردم اینا چطور می تونن خودشون منو به ارگاسم برسونن . یعنی میشه یه روزی بدون کیر مصنوعی ارضا شم ؟/؟ بازم باید یه نیروی جوون و تازه نفس مثل خودم این کارو انجام بده . وقتی که فریده و فتانه جون از ازدواج من و فرهاد صحبت می کردند یه جوری می شدم . منی که تا حالا یه کیر طبیعی و اصلی نخورده بودم خیلی برام سخت بود که با همچین وضعیتی روبرو شم هر چند اسم شوهر روش باشه . البته این مژده رو هم بهم دادند که اگه یه زمانی فرهاد بر گرده و باهام ازدواج کنه دوباره خیلی زود بر می گرده امریکا و ما به راحتی می تونیم به کارمون ادامه بدیم واز این نظر نگران نباشم . راستش خود منم با این زندگی زنانه راحت تر بودم . حس می کردم این زنایی که دور و بر منند و باهاشونبر نامه سکس دارم همه در واقع همون شوهرای منند و به نوعی هم دوست پسر . آخ که این همکلاسی هام داشتند خودشونو می کشتند . بعضی هاشون از عشق و عاشقی ودوست پسراشون می گفتند و بعضی ها هم از کیر های کلفتی که دوست پسراشون وارد کونشون می کردند . یه روز یکی از دوستام سمیه واسم از کون دادنش تعریف می کرد -نمی دونی رویا چه دردی داشت . داشتم جر می خوردم ولی وقتی دیدم داره باهام حال می کنه و کیف می کنه منم یواش یواش از این که یه چیز گوشتی و داغ عزیز دلم رفته توتنم کیف می کردم . چه حالی داشت رویا . اگه بخوای تو رو با یکی از دوستاش آشنا کنم .. وقتی این حرفا رو می زدند حوصله امو سر می بردند . دیگه نمی دونستند من یه قدم از اونا جلو ترم و با کوسم دارم حال می کنم و به نهایت لذت می رسم . بعضی وقتا که از وراجی اونا خسته می شدم دستمو میذاشتم رو کوسشون البته از پشت شلوار واونا هم با فریاد بی تربیت بی تر بیت ازم دور می شدند . فکر می کردند باهاشون شوخی دارم . در حالی که اگه یه ذره آمادگی از اونا می دیدم می خوابوندمشون .. تابستون سالی بود که من ۱۷ سال داشتم بالاخره اون لز دریا کناری که چند سال بود حرفشو می شنیدم داشت به واقعیت می پیوست . ظاهرا بر نامه و تشکیلات مفصلی بود که یکی از همکاران خانوم دکتر فریده تر تیبشو داده بود و اتفاقا اونم پزشک بود.ولی پزشک وجراح داخلی . اون یه ویلایی ساحلی تو شمال داشت . اون جوری که فریده جون می گفت اونا یه تشکیلات قوی داشتند . ساحل و دریای ویلای شمال برای اونا یه حالت اختصاصی داشت . هرچند محیطش امن بود ولی اون جوری که فریده جون می گفت با همه مشکلات می خواستند یه چادر اختصاصی واسه خودشونبزنن که یه غریق نجات هم داشته باشه . سه چهار نفر هم به عنوان نگهبان و به نوبت دور چادر کشیک بدن . من و فتانه و فریبا و فریده و مامان رزا و عزیز جوندعوت بودیم . شاید چند تا از مهمونای دیگه رو هم که این چند سالی باهاشون برنامه داشتم می شناختم ولی فریده جون می گفت بیشترشون دعوت نشدند و خیلی از اونایی که در این همایش سراسری هستند شمالی ان و ممکنه از شهر های دیگه هم داخلشون باشن . در هر حال خیلی می تونست با حال باشه . سکس در دریا . آشنایی با لز بینان جدید و کسب تجربه و آموختن حرکاتی جدید و یه تنوع و استراحت و تمدد اعصاب در کنار دریا .. سکس در آب . حتی شنیدم که این ویلای بزرگ یه استخر بزرگ هم داره و هرکی دوست داشته باشه می تونه اونجا هم بر نامه اجرا کنه . فریده جون که قرار بود مادر شوهرم بشه بهم گفت عروس گلم باید سنگ تموم بذاری . خیلی ها آوازه تو رو شنیدن و ما که داریم میریم اونجا باید روی تهرو نیا و بچه های تهرونو سفید کنی . باید نشون بدیم که دخترای تهرون تو لز بینی و لز کاری تک تکن ودیگه اونا حرفی واسه گفتن نداشته باشن . هر چند محیط دوستانه بوده و همه داریم میریم که با هم حال کنیم ولی من خیلی از زنای افاده ای رو می شناسم انگاری که میخواد مسابقه المپیک بر گزار شه دوست دارن همه جا بر تری خودشونو به رخ بکشن . منم یه چند روزی ورزشهای استقامتی و سرعتی خودمو زیاد کردم و پیاده روی هم می کردم . می خواستم خودمو رو فرم نگه داشته باشم . روز موعود فرا رسید . بار و بندیلها رو بسته و راهی سفر شدیم . خانوم دکتر با تویوتا کامری سفید و ما هم با ماکسیمای سفید خودمون . هرچند فریده جون می گفت یه ماشینه هم میشه رفت ولی ۶ نفر بودیم و حوصله گیر دادن پلیس رو نداشتیم . دو تا گروه سه نفره شدیم و راه افتادیم من و مامان و عزیز تو ماشین خودمون و اون سه نفر هم تو اونیکی ماشین . راننده ها هم که مامان و فریده جون بودند . از جاده هراز رفتیم . هرچند اگه از جاده چالوس می رفتیم راحت تر و نزدیک تر بود ولی من این مسیر و تماشایقله دماوند رو خیلی دوست داشتم . بین راه ایستادیم و یه جای دنجی کلی رقصیدیم و حال کردیم . به نوبت یکی کشیک وای می ایستاد و بقیه با هم حال می کردند . میگفتیم و می خندیدیم و خوش بودیم .. عزیز می گفت شما ها دیگه کی هستین . یه روز هم تحملشو ندارین . فریده جون هم گفت این هوا و سلامت طبیعت جون میده واسه این کارا . سعی می کنیم بر گشتنی هم از این مسیر بیاییم که بیشتر صفا کنیم . چند ساعت بعد در یه ویلایی نزدیکیهای نوشهر بودیم . بالاخره به سرزمین موعود رسیدیم …خود ویلای خانوم دکتر لیدا بسیار بزرگ و جا دار بود با این حال چند تا از ویلاهای دور و برشو هم که احتمالا از همسایه های صمیمی اش بودند در اختیار گرفته بود تا همه مهموناش جاشن .. وای چقدر زن بودند . همه شون هم بزرگتر از من . فکر کنم من و فتانه از همه شون جوونتر بودیم . یه چند نفر دیگه هم بودند که که تا حدودی می شد گفت همسن من هستند حداقل این طور به نظر می رسید ولی چون جثه شون کوچیک تر بودسن دار تر به نظر میومدند . بیشترشون اندامهای هوس انگیز و باسنهایی بر جسته داشتند . اون دو سه نفری رو که یه خورده از نظر سنی در حد خودم می دیدم پوست سبزهو سیاهی داشتند و به نظر میومدن جنوبی های اصیل باشن . بیشتر جنوبی های ما هم سفیدند . هرچند سیاه به نظر می رسیدند ولی خیلی جذاب و تو دل برو بودند . از بس سفید پوست دیده بودم خسته شده بودم . دوست داشتم یه بر نامه ای جور می شد که با اون سبزه با نمک ها هم حال کنم .. چطور می تونم قدرت خودمو نشون بدم . چطور می تونم پیش مامان و خونواده و مادر شوهر آینده ام خودی نشون بدم و رو سفیدشون کنم . انگار این لیدا خانوم از همه نقاط ایران لز بین دعوت کرده بود . لهجه های گیلانی ,ترک , کرد , لر ,بلوچ , ترکمن ,مازندرانی یا طبری , ارمنی و مسلمون و یهودوزرتشتی .. همه جور بودند .عجب دنیایی شده بود چه هیجانی .. وای ما کجای کار بودیم و اونا کجا . واقعا این لیدا جان عجب تشکیلاتی داشت . خیلی هم خوشگل و خوش اندام و سفید پوست بود . اصلا دلم نمی خواست باهاش طرف شم که کم بیارم .. ولی من که نمی تونستم خودمو ازش قایم کنم . باید هر طوری که یه جوری بهش حال می دادم . اون جوری که من فهمیده بودم بیشترین عاملی که یه فاعل در عمل لز بینی می تونه بر روی یه مفعول اثر بذاره که اونو به ار گاسم برسونه قدرت بدنی و تنفسی فاعله. تکنیک و فن و استفاده از حرکات حساس و هوس بر انگیز هم بی تاثیر نیست ولی همه اینا رو یه لز بین سریع و باچند ماه تجربه می تونه یاد بگیره ولی قدرت بدنیه که تعیین کننده اصلیه ومن رو بدن خودم کار کرده بودم که از نظر نیرو و هوازی کم نیارم . صبح زود که همه خواب بودن کنار ساحل با یه پیاده روی ودو نرم یه سری حرکتای نرمشی ورزشی هم انجام می دادم .دستامو لای شنها و ماسه ها فرو می بردم و فکر می کردم که این کوس اوناییه که باید باهاشون ور برم و تن اونایی که باید باهاشون تماس داشته باشم . غرورم نباید جریحه دار می شد . شاید برای خیلی ها این چیزا مهم نبود ولی من در یه سنی بودم که انتقاد خردم می کرد و تشویق منو به عرش اعلا می رسوند . ناهارو خوردیم و در گرمای مطبوع و دلپذیر تابستان در یه هوای صاف و آفتابی و دریایی آرام رفتیم تو چادر .. راستش من شب قبلش با کسی از این بر و بچه های غریبه بر نخوردم و تو همین چند نفر خودمون بودم . همه با هم می گفتند و می خندیدند . شمالی به جنوبی آدرس می داد و غربی به شرقی .. همه با هم دوست شده بودند . من دوست داشتم دوستی خودمو وقتی نشون بدم که قدرت خودمو نشون داده باشم . شاید تا حالا در یه جمع چند نفره تا این حد قوی نشون می دادم ولی در میان این پنجاه نفر .. نمی شناختمشون .. فریده جون منو یه گوشه ای کشیده بود و بهم گفت چیه رویا جون استرس داری ؟/؟ نگران نباش . خیلی از اینارو می شناسم .حداقل با سی تاشون قبلا کار کردم . تو از همه شون بهتری . فقط یادت باشه اگه خود لیدا جون خواست که بری سر وقتش سعی کن بیشتر رو یه حالت زوم نکنی. تمام تنشو ببوسی بعد یواش یواش خشن تر شی . اون از هارد سکس یا هارد لز خیلی خوشش میاد . فقط نباید نفس کم بیاری . هر کاری که تونستی باید انجام بدی . مخصوصا اگه این کارات با خلاقیت همراه باشه . فقط زرنگ باش . از من می شنوی اول کاردر رابطه با بقیه خودتو خسته نکن . یعنی ابتدای برنامه با تمام وجود مایه نذار . اگه بایکی دیگه بر نامه میری سعی کن معمولی باشی که اگه یهو لیدا احضارت کرد که احتمالا می کنه کم نیاری . زرنگ باش دختر . اون بالاخره میاد سراغت . چون عاشق اینه که دخترای نوجوون بهش حال بدن و با اونا صفا کنه وقتی هم که بهش گفتیم امسال یه آس داریم که رو کنیم خیلی خوشحال شد . آخه رویا جون یه اخلاقی هم تو داری و اون این که وقتی که به هر کی رسیدی دوست داری با تمام وجودت مایه بذاری این خودش خیلی خوبه . ما خودمونی ها که دور هم هستیم بد نیست ولی شرایط طوریه که تو باید کلنگو بکوبی و نشون بدی که قدرت دست ما و گروه ماست .. حرفای فریده جون آرومم کرده بود و اعتماد به نفس منو زیاد تر کرد . چقدر خانم و دوست داشتنی بود . به من روحیه می داد . بگذریم برگردیم به چادری که پنجاه تا زن داخلش بودند و غریق نجات و محافظ دور چادر همداشتند . چند تا کارتون هم از انواع و اقسام آلات سکس و کیر مصنوعی و چند کیلو موز و بادمجون و هویج هم که انتخاب شده از نوع درشت و کلفتشون بود آورده و اونجا خالی کرده بودند . کیر های مصنوعی قوی دیگه با باطری کار می کرد . زنا همه سوتینشونو در آورده بودند و با یه شورت مشغول بودند .یه سری کنار ساحل بودند و یه سری هم رفته بودند داخل آب . و چند تایی هم ور رفتن با همو شروع کرده بودند . منم دور و برمو نگاه کردم ودیدم که همون دختر سیاه با نمک و خوش اندام و خوش کون و سینه ای که دیروز عصر دیده بودمش داره میاد طرف من …..اسمش بود جمیله .. جمیله دختر زیبایی بود . خیلی با نمک و با مزه . اومد و بهم دست داد یه خورده تنشو به آب زده بود و قطره های آب روی پوست تقریبا سیاهش با نور خورشیدی که براقش می کرد یه زیبایی خاصی به پوست تنش داده بود . قبل از این که بخوام چیزی بگم و صحبتو ادامه بدم اومد لبامو بوسیدومنم این بوسه رو طولانی ترش کردم . دستشو گذاشت رو کونم . هر چند یه شورت کوچولو هم پام بود .. البته تا خودشو معرفی نکرده بود من اسمشو نمی دونستم .. -شما مثل اسمتون زیبایید -شما رویا جون مثل دختری هستین که همش تورویاهام تصور اونو داشتم که یه روز با هم خوش می گذرونیم … داشتیم تعارف می کردیم و خودمون هم اینو می دونستیم . اینو هم می دونستیم که واسه این که نشون بدیم خیلی قوی هستیم و بهتر از همه می تونیم لز داشته باشیم و تو لز بینی استاد باشیم از هیچ کاری دریغ نداریم . ولی پیش هم سیاست خودمونو حفظ میکردیم . راستش ته دلم از این وضعیت خوشم نمیومد . از هیاهو و خود نمایی جمیله که مدام دوست داشت خودی نشون بده و با هیاهو کاراشو پیش ببره هم خوشم نمیومد . من فقط به حرفای دکتر فریده مربی و راهنما و مادر شوهر خوب آینده ام توجه داشتم . می دونستم که اون بی دلیل چیزی رو نمیگه . با این که ته دلم دوست نداشتم خونسرد باشم ولی تلاش می کردم که بر خودم مسلط باشم . جمیله کارشو شروع کرد منو تو ساحل اونجایی که فاصله چندانی با آب نداشت خوابوند . دستشو از زیر شورت به کونم رسوند و با دو تا بر جستگیهای اون بازی می کرد . هر کدومشون به تنهایی قالب یک کونو داشتند -جمیله خیلی وسوسه انگیز شورتمو تا آخر از پام در آورد . کوسم حالا با ماسه های خیس در تماس بود و جمیله سوار بر من . رفته رفته سرعت فعالیتشو زیاد کرد . خیسی کوس من درماسه های تر فرو می رفت و لحظه به لحظه خرمن هوس من شعله ور تر می شد . اگه جای دیگه ای بودم مثلا تو خونه خودمون از هوس زیاد دوست داشتم جیغ بکشم ولی اونجا محیطی نبود که من همچین کاری انجام بدم نباید ارزش کار جمیله رو بالا می بردم . آدم گاهی وقتا باید با خونسردی و حرفه ای گری کارشو پیش ببره . هر چند هیچوقت از فوتبال دفاعی ایتالیا خوشم نمیومد و ترجیح می دادم فوتبال زیبای برزیلو ببینم ولی حالا من مثل یک ایتالیای مرده خوار در مقابل تیمی که نمی دونستم برزیله یا نه داشتم دفاع می کردم . شاید خودم خیلی قوی تر از ایتالیا بودمو خبر نداشتم .یه لحظه چشام افتاد به گوشه ای . دکتر لیدا من و جمیله رو زیر نظر داشت . دختر جنوبی چست و چالاک بود و من کم تحرک .یعنی در اون لحظه می خواستم که کم تحرک باشم . منو بر گردوند و یه نیم رخم به طرف دریا بود و یه نیم رخ دیگه ام به طرف ساحل و جمعیتی که تو هم می لولیدند و هر کی یکیرو در کنار خودش گرفته بود و باهاش حال می کرد . بااین که هوا گرم بود گاه نسیم ملایمی هم می وزید . نگاه من به دریا هوسمو زیاد می کرد . جمیله جفت دستاشو گذاشته بود رو سینه هام و من با نگاه به دریا حس می کردم که غرق در دریای هوسم غوطه ورم و با یه حرکت آرام دارم حال می کنم ولی درون من طوفانی به پا بود . دستاشو از رو سینه هام بر داشت و خودشو یه خورده جا به جا کرد . حالا کوسشو رو کوس من می کشید خیلی از این حرکتش خوشم میومد . کوس سفت و گوشتی و سیاه اون با اصطکاک خاصی که با کوس من به وجود می آورد نزدیک بود جیغمو در آره . لب و زبونمو گاز می گرفتم تا هوس خودمو نشون ندم . لبهای کلفت جمیله خیلی هوس انگیز بود . خودمو زیاد خسته نمی کردم . واسه این که فکر نکنه چقدر بی خیالم یه خورده از زیر, دستمو به کوسش رسونده و با انگشتام یه خورده به سوراخش حال دادم . به نظر نمیومدکوس تنگی داشته باشه . -آهههههه جمیله دختر آتیشپاره تو دیگه از کجا اومدی کبابم کردی ادامه بده .. دختر کوس تو هم که کلی خیس کرده .. -پس چی فکر کردی . تو این کارا حال دادن یعنی حال کردن .. من خیلی تو این چیزا واردم .. فکر کنم خانم دکتر لیدا دوست داره که بهش حال بدم . نگاه کن چه طور داره این طرفو نگاه می کنه . این همه زنی که اینجا هستند فکر نکنم هیشکی بتونه اونو سر حالش کنه . با یه کیر ویبره و گردون میشه زود یکی رو سر حال کرد ولی مزهاش در اینه که آدم با تحرک و هیجان و کیف خودش حال بده و حال کنه . تن یکی دیگه رو در اختیار داشته باشه . داشتم می گفتم اینا که من می بینم همه شون شلو وا رفته ان و تو هم که جون نداری با این حال خیلی دوستت دارم و دوست دارم با هم حال کنیم و ازم راضی باشی . از این غرور بیجای جمیله که خودشو بر تر از بقیه می دونست خوشم نیومد . آدم در هیچ کاری نباید خودشو از دیگران بر تر بدونه چون به هیچ وجه نمی تونه اون شناختی رو که راجع به خودش داره از دیگران داشته باشه . اگه تا حالا یه خورده دلسوزی نسبت به این جمیله داشتم با این منش و دیدی که نسبت به بقیه داشت دوست داشتم هر جوری شده روشو کم کنم ..جملیه داشت خودشو واسم هلاک می کرد . شاید از تن و بدن سفید من لذت می برد . شاید بهم می خواست نشون بده که چه زوری داره -جمیله خیلی قوی هستی خیلی داری حال میدی . لیدا خانوم همش داره تو رو نگاه می کنه . شانس بهت رو کرده .. دارم از هوس می سوزم . لای پامو باز کرده و رفتم رو کله اش نشستم . کوسمو به دهن و صورت و چونه جمیله می کوبیدم . امونش نمی دادم رو سرشنشستم و اونو به شنهای ساحل چسبوندم . خودم به شدت حشری شده بودم ولیهدفم چیز دیگه ای بود . می خواستم روی این دختره رو بدون این که بفهمه کم کنم . نمی دونم تا چه حد می تونستم موفق شم .. جمیله به تکاپو افتاده بود . یواش یواش آثار خستگی رو توی صورت و حرکاتش به خوبی می دیدم . دیگه نایینداشت ولی مدام حرکات و تکنیک و تاکتیکشو عوض می کرد . بقیه خیلی ساده و بیشترشون آروم در حال حال دادن به هم بودند . چند دقیقه بعد لیدا جمیله رو صداشزد . -رویا جون منو ببخش تو چقدر سخت ارگاسم میشی . الان خانوم دکتر منو احضارکرده . کارمو دیده فهمیده که فقط من به دردش می خورم .. تو دلم گفتم برو که طلای المپیکو بگیری .. کوس خل .. خیلی آروم به لیدا نزدیک شد . شورت اونواز پاش در آورد دهنشو گذاشت رو سوتینش و اونو هم از سینه هاش جدا کرد . نوک سینه های لیدا رو گذاشت تو دهنش و یه انگشتشو کرد تو کونش و یکی رو هم رو کوسش . ولی خیلی از حرکاتش با یه بی حالی خاصی انجام می شد که ناشی ازخستگی اون در اثر سکس با من بود . جمیله دیگه قاطی کرده بود . من حسابی شیره شو کشیده بودم . طوری خسته شده بود که دوست داشت زودتر به خانوم دکتر حال بده و قال قضیه رو بکنه ولی این خانومه از اون خانومایی نبود که به این سادگیها کوسش راضی شه . طوری شده بود که جمیله فکر می کرد که داره با لیدا کشتی می گیره واونومدام از این سمت به اون سمت مینداخت و گاه طوری رفتار می کرد که انگار خودش میسترسه و لیدا هم اسلیوشه -بسه دیگه دختربااین حال دادنت هم چی بگم من .. می خواست یه متلکی بارش کنه دید جو سنگینه وممکنه خیلی ها از این حالتشون در مهمون نوازی خوششون نیاد -نمی دونم چرا امسال وضع این طور شده . اون حال و روز گذشته رو نداره . جمع دیگه شور و حالی نداره . بچه ها بجنبین . ما که کم سن تر بودیم سر حال تر بودیم . صدایامواج دریا و بر خورد امواج به کناره های ساحل رو که می شنیدیم یه هیجان خاصی در ما به وجود میومد ولی حالا انگار دختر خانوما از اول همون جوانی مثل ماستخورده ها کار می کنند . در همین لحظه فریده جون رفت پیشش وظاهرا در مورد منیه چیزایی بهش گفت . لیدا یه جور مخصوصی از فاصله تقریبا ده متری بهم نگاه کرد که حس کردم رغبت چندانی به این نداره که برم طرفش .. در هر حال نمی دونم این فریده جون چی بهش گفت که بالاخره راضی شد که هم به خودش و هم به من یه شانسی بده . من به زحمت بر خودم مسلط شدم . برای اولین بار بود که در میان این همه جمعیت قرار داشتم . احتمالا باید اونا رو حداقل سالی یه بار در کنار خودم می دیدم . چهره هایی که تد ریجا به ساخت اونا دست زده میشه . ولی اسکلت اصلی اون هر سال نسبت به سال قبل حفظ میشه چون این تغییر تدریجی صورت می گیره . رفتم طرف لیدا . خیلی حالش گرفته بود . با هاش دست دادم اونو بوسیدم . بر خودم مسلط شدم . بدون این که بهم بگه چیکار باید بکنم رفتم طرفش . لباشو بوسیدم . مثل یه عاشق . خیلی با ملایمت . -لیدا جون خیلی خوشگلی . نمی دونم تا حالا هیچ مردی اینو بهت گفته ؟/؟ اگرم گفته باشه امید وارم که دوستاتو فراموش نکنی . لیدا خیلی تعجب کرده بود . چون چند تا جمله اول من در آغاز راه طوری بود که هر کی می شنید فکر می کردکه تقریبا دارم با هم سن و سال یا یه خورده بزرگتر از خودم صحبت می کنم . سعی نکردم که مثل جمیله اونودچار یه سر در گمی و هرج و مرج کنم . می خواستم اون حالت خستگی و نومیدی رو در ش از بین ببرم وبا یه اعتماد به نفس دو طرفه نسبت به هم کار ها رو به خوبی و خوشی پیش ببریم . یه دستم روکوسو یه دستم رو سینه هاش طوری بود که اونو بی اراده رو شنهای ساحل خوابوندم. طوری قرار گرفت که کوسش افتاد روزمین و کونش تو دید من قرار گرفت . فقط محو کونش شده بودم . -دختر ! چرا دست نگه داشتی . تازه داشت خوشم میومد . -من چه جوری از تماشای کون تپل و بر جسته و ژله ای تو دل بکنم . هیکل ندیدم این جوری که آدمو واسه لز و لزبینی این قدر وادار به تحرک کنه -پس چرا بی حرکتی رویا . حس می کنم دارم گرم میشم . -لیدا خانوم لیدا جون می خوام این هیکلتو ببینم و عشق کنم . دید زدن تو هم خودش یه نوع حال کردنه . -پس هر قدر دوست داری حال کن حس می کنم گم شده امو پیدا کردم . یه تریخاصی پیدا کرده بود این کون خوشگلش . یه مشت شن گرفته روکونش پاشیدم تا یه تصویرقشنگی از هیجان و هوس , رو کونش ایجاد کنم . راستی راستی هم هیجان انگیز شده بود ومن کلی لذت می بردم . خانوم دکتر لیدا دوتا دستاشوجمع کرد و سرشو گذاشت رو دستاش . نشون می داد که داره کیف می کنه …خیلی ها داشتند به بدن لخت من و لیدا نگاه می کردند . زیر نور خورشید و پوست براق و مخصوصا کون براق و ژله ای لیدا خیلی تحریکم کرده بود . دستمو گذاشتم رو کون آغشته به شن خانوم دکتر لیدا .. کف دستمو گذاشته روش آروم می غلتوندم لیدا چشاشو می بستو باز می کرد . زیر دستا و نوازشهای من داشت خوابش می برد . -رویا جون . نمی تونم تکون بخورم همه جای تنم .. بیشتر از همه جا کوسم و زیر سینه هام داره می لرزه . لبمو گذاشتم رو لباش اول خیلی آروم بهش گفتم که خیلی دوستش دارم و بعد ش سریعتر و با چسبندگی بیشتری لباشو می بوسیدم . . دهنمو گذاشتم زیر گوشش و گفتم لیدا جون یه خورده از شن کونتو بکشم طرف کوست غیر بهداشتی نمیشه که .. -هر کاری که فکر می کنه سر حالم می کنه درسته . این که چیزی نیست رویا جون . اگه یه کیر ایدزی هم داشتی می گفتم که بکنش تو کوسم و هر بلایی رو به جون می خریدم عزیز دلم . راستی راستی سالی که نکوست از بهارش پیداست . کوسش خیلی خیس کرده بود و یه لغزندگی خاصی داشت وقتی باکف دست شنی چوچوله هاشو می مالوندم صدای ناله های لذت و هوسش ساحلو پر کرده بود . جمیله مغرور با حسرت و حسادت بهمون نگاه می کرد . یکی دوبار قصد جلو اومدن داشت و می خواست خودشو نخود تو آش کنه که لیدا اونو از خودش روند و گفت دختر بیکار نشین خیلی ها دارن سماق می مکن . یه خورده برو سر وقت جوونای دیروز بهشون حال بده و خودتم حال کن … وقتی لیدا جونو با یه مالش و ماساژنرم و بوسه ها و نوازشهایی با تمام وجود آماده آماده اش کردم اونو به طرف خودم بر گردونده و طاقبازش کردم . فضای کوسش پهن تر بود و هیکلش هم درشت تر. واسه همین وقتی پاهاشو به دو طرف باز کردم کوسمو خیلی راحت تر می تونستم رو کوسش بکشم و با مالش و فشار های کوس رو کوس اون دوتایی مون داشتیم حال می کردیم . دو نه های شن رو کوس اون به کوس منم لذت می داد منم دیگه نمی تونستم جلو ناله هامو بگیرم . خودمم داشتم لذت می بردم . لیدا طوری حشری شده بود که از طرف مقابل اونم خودشو رو کوس من می کشید . یه چیزی تو مایه های اثر کیر ویبره . با اینتفاوت که دور تماس کوس به کوس ما به اون حد کیر ویبره که ما رو از هوس فریادی فریادی کنه و یهو ما رو به ار گاسم برسونه نمی رسید .. دستای لیدا رو دادم بالا و رو شنابه طرف هوا دادم . زیر بغلشو غرق بوسه های آروم خودم کردم . هم خوشش میومد و هم قلقلکش . یه چند دقیقه ای که این کارو انجام دادم دستاشو دور گردنم گذاشت و سرمو به سرش نزدیک کرد و این بار اون بود که بوسه لب به لبو شروع کرد .. سینه هام به سینه هاش چسبیده بود و اونا رو رو هم می گردوندم . دست لیدا رفته بود رو کونم . -رویا چیکار کنم که خوشت بیاد .. انگاری همه گوش وایساده بودند که ببینن این زنه چی داره میگه . سر و صدای تعجب از گوشه و کنار بلند شد . یکی می گفت ببین بادش خوابیده.. صدای عزیزو می شنیدم که می گفت این دختر منه .. مامان می گفت دختر منه و نوه توهه .. و فریده جونم می گفت عروس منه بالاخره میاد پیش خودمن .. -پسرت که بر گرده امریکا دوباره میاریمش پیش خودمون .. هنوز هیچی نشده بود داشتند منو بین خودشون قسمت می کردند واسه این که حواسم پرت نشه سعی کردم دیگه به حرفای کسی توجه نداشته باشم و به کار خودم ادامه بدم . .. -لیدا جون میریم سایه ؟/؟ -هر جا توبگی عزیزم .اگه بگی تا جهنم هم باهات میام . من و لیدای گر گرفته رفتیم یه گوشه ای که یه سایبون و سایه ای داشت . -رویا عزیزم من میخوام با دستای تو ارضا شم . با تو تو .. فعلا نمیخوام کیر قلابی حالمو جا بیاره . اگه دوست داری می تونی با اونا بهم حال بدی . هیشکی مث من نمی تونست فن دست تو کوسو به خوبی انجام بده . البته دستام یه خورده نسبت به گذشته چاق تر شده بود . باید چند تا تکنیک دیگه رو هم به کار می گرفتم تا در مواقع ضروری ازش استفاده کنم . من برای موفقیت و این که پیش بقیه سر بلند باشم خیلی زحمت کشیده بودم . دیگه مثل دو تا عاشق سخت تو بغل هم می لولیدیم و تو شنهای ساحل می غلتیدیم . دوتایی بهم چسبیدیم . اون دستشو گذاشت روکوس من و منم همین کارو با کوسش انجام دادم . هر دو کوس خیس خیس بود . -رویا جون یه حالی شدم . فقط میخوام منو به اونجایی برسونی که فریادم برسه به اون ور آب .. آبکوس من این شنا رو بسوزونه . .. به خودم گفتم رویا عیبی نداره یه بار دیگه از این شگردت استفاده کن بعدا یه فنهای دیگه ای هم واسه خودت درست کن ..لبه های کوس لیدا رو بازش کرده کف دستمو گذاشتم وسطش و حرکت دورانی رو از دور کند شروع کردم..کف دستمو دور کوس لیدا جون می گردوندم و می خواستم که اون حداکثر کیف و حالو از این حرکت من ببره . دور کف دستمو یواش یواش تندش کردم -اووووووهههههه رویا رویا جون . کمرشو مثل اسب چموشی که نمی خواد رام شه و همش خودشو به طرف بالا پرت می کنه و می خواد لگد بندازه به طرف بالا و پایین ول می کرد و سرشو از این طرفبه اون طرف می گردوند و با این حرکتش موهای افشون و بلند و زیباش از این شونه به اون شونه اش می ریخت و اونو بیش از پیش وسوسه انگیزش نشون می داد . مچ دستمو کردم تو کوسش . مثل بچگی ها زیاد نمی شد پیشروی کرد . تازه کوس لیدا جون اون جوری گشاد هم نبود . در هر حال همون یه مقداری رو هم که کردمش تو کوس کافی بود که ساحل و دریا و اون فضای اطراف ما رو بلرزونه . بقیه مثل آدمایی که چشاشون به یهفیلم سکسی افتاده باشه به دیدن ما به هیجان اومده بودند و هرکی یه نفرو در یه گوشهای به تله انداخته بود و باهاش ور می رفت . -رویاااااااااا ادامه بده . هیشکی مث تو تا حالا بهم حال نداده ببین چه شور و حالی به وجودآوردی که همه رو با هم مشغول کردی ؟/؟ دیگه حق نداری این چند روزه که اینجایی جز با من با هیشکی دیگه مشغول شی ادامه بده عزیزم . بفرست این بقیه دستتو بره تو کوسم . نترس . به درک که گشادم کردی . دوباره تنگش می کنم . خواستم که اونو به همین صورت حشری داشته باشم . تغییر تاکتیک داده . دستمو بیرون کشیده و کوس لیسی رو به طور جدی شروع کردم . طوری خوشش میومد که لبه های دو طرف کوسشو داشت و اونا رو به پهلوها باز می کرد تا از لیسیده شدن کوسش لذت بیشتری ببره . با سینه هاش ور رفته لباشو بوسیده و یه نگاه تو چشاش که انداختم حس کردم که حالا دیگه تا ار گاسم چیزی نمونده و باید آخرین تلاشهامو در اسرع وقت انجام بدم که از این بهتر نمیشه . این دفعه که دستمو تو کوسش فرو کردم و بهش امون نمی دادم یه دستمو گذاشتم رو سینه هاش . باید ضربه های نهایی رو وارد می کردم . کاملا می دونستم به این نقطه ها که می رسم باید فشارو زیادشکنم و از سرعت کم نکنم . چون کم کردن سرعت و به عقب رفتن لذت در طرف سبب میشه که زحمات آدم هدر بره و از نو باید تلاش کنه . لیدا می خواست که منم حال کنم و فقط حال بده نباشم . شاید می خواست این جوری اونم یه لطفی به من کرده باشه ..واسه همین یه پاشو بالا آورد و به وسط پام و کوسم مالید . با این که خیلی خوشم میومد ولی اون چه در اون لحظات واسم اهمیت داشت این بود که میزبانو که در واقع حکم ملکه رو برای همه مون داشت راضی کنم . .یه خورده کار داشت گره می خورد .بیخود نبود که همه می گفتند به ارگاسم رسوندن لیدا کار حضرت فیله . هردومون خیس عرق شده بودیم . یه لحظه تصادفا چشمم خورد به جمیله و لبخند رو رو لباش دیدم که داره مطمئن میشه که در حال شکست خوردنم . همین حرص خوردن من نیرومو زیاد تر کرد و دست از تلاش نکشیدم و صدای هوس لیدا که بالاتر می رفت و بهم می گفت نزدیکه نزدیکه دلگرم ترم کرده و کاری می کرد که دیگه احساس خستگی نکنم وقتی که با یه نعره مردونه حتی در دریای آروم موج راه انداخت تازه فهمیدم که واقعا کوه کندم . خودمو انداختم تو بغلش و اونم با خوشحالی منو می لیسید . بالاخره به ارگاسمش رسونده بودم ده دقیقهای رو تو بغلش بودم . اونم همین جور گذاشت که سرمو رو سینه اش بذارم چشامو بسته داشته باشم . روحیه اش شاد شده بود . با همه می گفت و می خندید و این چند روزی رو که اونجا بودیم یه لحظه نمیذاشت که از کنارش دورشم .حتی شبا می گفت که کنارشبخوابم . این قدر به سختی ارگاسم می شد که فقط روزی یه بار می تونستم موفق به این کار شم و بعدشم باید با هم لز می کردیم و می رفتیم تو حال و احوالات بعدی . البته ناگفته نمونه گاهی که خواب بود و یا دلش می سوخت یه مرخصی ساعتی هایی هم به من می داد که یه چشمه از هنر هامو رو بقیه پیاده کنم . خودمن فقط یکی دوبار به اوج لذت رسیدم . اونم با کیر مصنوعی ..ازبس به فکر بقیه بودم زیاد در بند خودم نبودم . وقتی به تهرون بر گشتیم پیغوم پشت سر پیغوم . لیدا بد جوری خاطر خواه من شده بود .می خواست هر طوری شده پامو به خونواده اش باز کنه و منو به عقد برادر کوچیکش در بیاره و همیشه نزدیک اون باشم ولی من تر جیح می دادم با فر هاد پسر فریده جون ازدواج کنم . چون می دونستم بعد از یه مدتی اون دوباره بر می گرده امریکا و مثل من اون حال و هوای مجردی رو حداقل فعلا بیشتر دوست داره منم که از این جور زندگی لز بینی داشتن بی نهایت لذت می بردم و این آمادگی رو نداشتم که زیر یه سقف با یه مردی به نام شوهر زندگی کنم . .خانوم دکتر فریده که دید اوضاع از این قراره پسرشو از امریکا فرا خوند و ما با هم ازدواج کردیم . راستش واسم خیلی سخت بود که پس از اون همه حال کردنهای زنونه بخوام خودمو در اختیار یه مرد بذارم هرچند اسم شوهر روش باشه . فرهاد جوون خوش تیپ و خوش اخلاقی بود . به محض این که فهمید من بار دارم و از طرفی چون هنوز درسش تموم نشده بود بر گشت امریکا و من موندم و بایه بچه ای از اون که تو شکمم بود … چه حالی می داد این لز کاری در حاملگی ..انگار هوس و نیاز آدم بیشتر میشه . نمی تونستم در ماههای آخر بار داری تحرک زیادی داشته باشم .خودم زیاد دوست نداشتم که قبل از تولد بچه از جنسیت اون مطلع شم ولی مگه این فک و فامیل یعنی این زنای دور و برم میذاشتن ؟/؟ وقتی فهمیدن که بچه دختره حال هوای خودشونو نمی دونستن . این بچه در جا با من چهار تا صاحب پیدا کرد . فریده جون..عزیزجون و مادر گلم رزا جون ..عصبی ام کرده بودند -ول کنین حرص نزنین . بچه همونجایی هست که مادرش باشه . گناه داره بابا اون هنوز دنیا نیومده سر لحاف ملا دارین دعوا میفتین ؟/؟ کوچولوی ناز و خوشگل و تپل و مامانی من به دنیا اومد و اسمشو گذاشتیم رها..شایدم یه دختری می شد که بین چند تا زن رها می شد .زنایی که دیوونه وار دوستش داشتند . شاید می خواستند که یه نیروی تازه نفسی از خودشون به این جمع اضافه شه . ولی تا اون می خواست بزرگ شه و مثل مامانش به جایی برسه طول می کشید . راستی تا اون زمان عزیز همون شور و حال سابقو داره ؟/؟ یا این فریده جون چطور ؟/؟ من هنوز خودمم با همه تجربیاتم تازه اول راهم . ظاهرا این جور حال کردنا ساده به نظر می رسه ولی وقتی تو کوکش بری می بینی با همه لذت و هیجانی که داره از سکس مرد با زن هم سخت تره . خیلی مهمه که یه زن بتونه نیاز های یه زنو درک کنه . شاید ظاهرا به نظر برسه که چون زنه راحت تریه زنو درک می کنه و همیشه هم میگن و می شنویم که اونایی که از یک جنسن خواسته هایی مشترک دارن شاید این طور باشه ولی راه رسیدن به اینخواسته ها چی ؟/؟ بعضی ها رفتن وحرکت برای رسیدن به مقصد از یک مسیر ساده بهشون لذت بیشتری میده و بعضی ها هم دوست دارن که این راه رو برای خودشون سخت تر کنن . اما مهم به مقصد رسیدنه . تلاش کردن و ناامید نشدن . شاید خیلی از مردا ندونن که لذتی که ما زنا از این کار می بریم چیه . اونا اونجوری که باید ما رو درک نمی کنن . قدرت و ریاستو مال خودشون می دونن . همه چیز رو در کیر خودشون خلاصه شده می بینن امایه زن در هر شرایطی نمی تونه و نباید که وابسته به مرد باشه . اینجوری در مواقع ضروری که یه مرد مشکلی رو براش حل نمی کنه راحت تر می تونه به زندگی خودش ادامه بده . این که دو تا زن خودشونو در اختیار هم بذارن و لذتهاشونو با هم قسمت کنن شاید مردا مارو جنس ضعیف بدونن ولی اگه یه روزی بهشون بگی که فقط یه روز جای زنا بار دار باشن تبشون می کنه . تحمل درد های روحی رو کمتر دارن . راستش این همجنس بازی زنونه باعث شد که اصلا نفهمیدم این چند سالی چطور گذشت . وقتی کون لخت کوچولومو می دیدم اصلا دلم نمیومد که با یه نیت دیگه ای انگولکش کنم . یعنی منم باید سه سال دیگه بشم مامان آمپولی ؟/؟ اگه بتونم از یه راه دیگه ای وارد شم خیلی بهتره . تازه داشتم حس مادری رو حس می کردم . کوچولوی من نمی دونم که تو هم دوست داری مثل ما باشی یا نه ولی اگرم دوست نداشته باشی اونایی که دور و برت هستند کاری می کنند که علاقمند شی . واقعا آدم کار دنیا رو می بینه شگفت زده میشه . من دیروز چی بودم وامروز چی شدم ! راستی فردا و فردا ها چی می خواد بشه ؟/؟ بهتره که فعلا از حالم و این زمانی که درش هستم نهایت استفاده رو ببرم . من که شاگرد بدی نبودم امیدوارم که معلم ومربی بدی هم نباشم … پایان