داستان سکسی لذت واقعی سکس خانوادگی! 25 قسمت | (قسمت یک تا آخر)

لذت واقعی سکس خانوادگی!

قسمت ۱ (فصل اول)

سکانس اول: یک روی سکه

طبق معمول همینکه صدای ضبط بلند شد ، پاش رو فشار داد روی پدال گاز و سرعت ماشین و زیاد کرد. با حرص کمربند ایمنی خودم رو بستم و گفتم: نوید باز جوگیر شدی. تند نرو تو رو خدا… خندش گرفت و گفت: مگه به رانندگی من اعتماد نداری؟؟؟ همچنان با عصبانیت گفتم: اگه هم اعتماد داشته باشم به رانندگی بقیه اعتماد ندارم. ازت خواهش می کنم تند نرو. من می ترسم… روش رو برگردوند سمت من و گفت: قربونت برم الهی. باشه عشقم. نبینم وقتی پیش منی بترسی… سرعت ماشین رو کم کرد و گفت: بریم کافه بستنی مورد علاقه ات…

برای جفتمون شیر پسته سفارش داد. گارسون یه پسر جوون نسبتا لاغر بود. موهای طلایی قشنگی داشت و خوشگل بود. یه لحظه دقت کردم که ببینم موهاش رو رنگ کرده یا رنگ خودش اینجوریه. نوید بهم گفت: خوشگله آره؟؟؟ دستپاچه شدم. از اینکه برای چند لحظه میخ اون پسره شده بودم خجالت کشیدم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گفتم: ببخشید. منظوری نداشتم. حواسم رفت به رنگ موهاش… نوید لبخند زنان چند ثانیه بهم خیره شد. همون موقع هم پسره سفارش ما رو آورد. همینکه خواست بره ، نوید بهش گفت: ببخشید نامزدم یه سوال براش پیش اومده. شما موهاتون رو رنگ کردین؟؟؟

شوکه شدم و چشمام گرد شد. با تعجب گفتم: نوید… پسره لبخند زد و گفت: بله آقا رنگ کردم… نوید لبخند زنان بهش گفت: خیلی بهت میاد… بعدش رو به من گفت: دیدی گفتم رنگ کرده. الان کنجکاویت بر طرف شد؟؟؟ از خجالت قرمز شدم و رو به پسره گفتم: ببخشید فضولی کردم… لبخند پسره غلیظ تر شد و گفت: خواهش می کنم. مشکلی نیست. اگه کاری داشتین در خدمتم…

بعد از رفتن پسره با عصبانیت به نوید گفتم: خیلی بی شعوری… نوید خندش گرفت و گفت: وقتی عصبانی میشی ، خوشگل تر می شی… بلاخره با دلقک بازیاش منو مجاب به لبخند کرد. یه جورایی عاشق همین غیر منتظره و عجیب بودناش بودم. اونم اینو خوب می دونست… وسطای شیر پسته اش بود که گفت: خب هنوز بهم جواب ندادیا. قرار بود بلاخره تصمیمتو بگیری… یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: آخه هنوز… بقیه ی حرفم رو نتونستم بزنم. نوید با جدیت گفت: هنوز مرددی برای انتخاب من؟ نکنه بهت بر خورد که به اون پسره گفتم تو نامزد منی؟؟؟

برای چند لحظه دوباره خیره شدم به پسره. روم نمیشد نوید رو نگاه کنم. مدتها بود که ازم خواستگاری رسمی کرده بود و اصرار داشت که به همراه خانوادش بیاد خواستگاری من. اصلا از نظر خودش ازدواج مارو قطعی می دونست. اما این وسط یه مشکلی وجود داشت. غیر مستقیم بهش گفته بودم اما روم نمیشد علنی بگم. روم و کردم طرفش. آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: من برای ازدواج با تو مردد نیستم نوید. تو همه ی زندگی منی. تو عشق منی. بدون تو نمی تونم یه ثانیه نفس بکشم. مشکل این نیست…

نگاه نوید جدی تر شد. با دقت بهم نگاه کرد و گفت: به خاطر شرایط مالی خانوادت میگی؟؟؟ نا خواسته اشک تو چشمام جمع شد. بغضم رو قورت دادم و گفتم: از اونی که فکر می کنی خیلی بدتره. اگه با خانوادت پاتو تو خونه و زندگی من بذاری ، آبروی خودت میره. شک نکن خانوادت سرزنشت می کنن. شک نکن همون که وارد کوچه ی ما بشن ، بر می گردن. اگه به زور راضیشون کنی و بیاریشون توی خونه ی کثیف و حال به هم زن ما ، همینکه بابای معتادم رو ببینن ، برمی گردن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن. تازه خیلی چیزای دیگه هم هست که…

نوید دستش رو آورد جلو. دستم رو گرفت و فشار داد. با مهربونی لبخند زد و گفت: ببین مهدیس تو داری پیش داوری می کنی. همونطور که من هنوز خانواده ی تو رو ندیدم ، تو هم خانواده ی من رو ندیدی. مگه من قراره با خانواده ی تو ازدواج کنم. این تویی که برام مهمی. درگیری خانواده ها نهایتا تا روز ازدواجه. دیگه کاری به کار هم ندارن. بعدشم مگه نمی گی از اون خونه و جَوی که داره بدت میاد. مگه نمی گی براشون هیچ ارزشی نداری. خب پس نگران چی هستی؟ نذار به خاطر اونا آینده و زندگیت خراب بشه…

با چشمای گریون بهش خیره شدم. نوید یه فرشته بود. اون برای این دنیا نبود. کاش تو یه شرایط دیگه باهاش آشنا می شدم. کاش یه خانواده درست و حسابی داشتم. جوابی نداشتم که به حرفاش بدم. یه هو شبیه آدمایی که یه چیزی یادشون اومده باشه ؛ گفت: اصلا یه پیشنهاد. نظرت چیه که تو اول بیایی و خانواده ی من رو ببینی. مگه نگران این نیستی که خانواده ی من با دیدن خانواده ی تو نظرشون روی تو عوض بشه. اینجوری اولین بار فقط خودت رو می بینن. فقط خودتی و خودت. خیلی هم زود می فهمن که چه فرشته ای هستی. بعدش که خانوادت رو ببینن ، اصلا براشون اهمیت نداره… از پیشنهاد نوید شوکه شدم. برام به شدت غیر منتظره بود. هنوز تو فکر بودم که گفت: دیگه نه نیار مهدیس. لطفا قبول کن…

چند وقت بود که همش نوید رو برای درخواست قبلیش پیچونده بودم. اگه واقعا می خواستمش و قرار بود باهاش ازدواج کنم ، این یکی رو دیگه نمیشد بپیچونم. با اینکه استرس و هیجان خاصی به خاطر پیشنهادش همه ی وجودم رو گرفته بود ، بهش گفتم: باشه عزیزم. پیشنهادت خوبه. قبول…

از خوشحالی از جاش بلند شد و گفت: خب دیگه وقت یه پیاده روی حسابی تو این نم نم بارونه. از این بهتر نمیشه… کیفم رو برداشتم. نوید رفت صندوق و حساب کرد. داشتیم می اومدیم بیرون که اون پسره رو صداش زد. جوری که فقط خودمون سه تا بشنویم ، به حالت شوخی بهش گفت: آقا پسر خوب نیست اینقدر خوشگل بگردی. نمیگی نامزد ملت بپره اینجوری؟؟؟ هم از لحن شوخیش خندم گرفت و هم سعی کردم اخم کنم و بهش گفتم: نوید خیلی بی شعوری… پسره حسابی خندش گرفت و گفت: خوشبخت بشین… از کافه زدیم بیرون. نوید حسابی شارژ بود. از خوشحالیش منم خوشحال شدم و سعی کردم ناراحتیام رو بروز ندم…

تنها مونس و همدم و آدم مورد اعتماد تو خونه مون ، خواهر بزرگم بود. البته خواهری که فلج بود اما به شدت مهربون. قبلا هم در مورد نوید باهاش حرف زده بودم. تو یه موقعیت مناسب براش همه ی جریان و پیشنهاد نوید رو تعریف کردم. حسابی خوشحال شد و گفت: این پسره واقعا دوستت داره مهدیس. می خواد هر طور شده باهات ازدواج کنه. از دستش نده… از اینکه نوید رو تایید می کرد خوشحال بودم و بیشتر دلم گرم میشد که با نوید آینده ی خوبی دارم…

قرارمون این بود که ظهر جمعه نوید من رو ببره خونه شون. به گفته ی خودش روز جمعه همه ی خانوادش جمع بودن و موقیعت خوبی بود که همه من رو ببینن. از دلشوره و استرس زیاد دچار حالت تهوع شده بودم. انواع و اقسام برخورد ها رو تو ذهنم پیش بینی کردم و همین بیشتر من رو می ترسوند. یه جورایی آینده ام به این ملاقات بستگی داشت. به گفته و نصیحت خواهرم سعی کردم خونسرد باشم و خودم باشم. نوید وقتی اومد دنبالم ، متوجه شرایط روحیم شد. دستم رو گرفت و گفت: نگران نباش مهدیس. بهت قول میدم امروز یکی از خاطره انگیز ترین روزای زندگیت باشه… منم دستش رو فشار دادم و گفتم: دست خودم نیست نوید اما سعی می کنم خودم رو کنترل کنم… نوید یه هو نگاهش جدی شد و گفت: واو اینجا رو ببین. خانم چه تیپی زده… یه مانتوی بلند مشکی طرح دار که خود نوید برام هدیه گرفته بود تنم کرده بودم. زیرش هم یه شلوار جین سرمه ای طرح دار و یه تیشرت آبی آسمانی که بازم با پولی که نوید بهم داده بود ، خریده بودم. ازش تشکر کردم و گفتم: سلیقه ی خودته… نوید با شیطنت گفت: کنجکاوم ببینم اون زیر چی پوشیدی. اما صبر می کنم همون تو خونه سورپرایز بشم… با شوخیا و دلقک بازیاش کلی از استرسم رو کم کرد…

نوید از خونه شون قبلا برام تعریف کرده بود. دقیقا همونی بود که می گفت. یه خونه ی ویلایی بزرگ و دلباز. با ریموت در بزرگ خونه رو باز کرد و بعد از داخل شدن بست. چقدر ورودی خونه شاهانه بود. درخت کاری شده و منظم. باقچه های زیبا که حتی توی پاییز هم گل داشتن. از ماشین پیاده شدیم و قدم زنان به سمت بالکن خونه حرکت کردیم. از پله ها که رفتیم بالا ، در چوبی و زیبای خونه باز شد. یه خانم میانسال که قطعا مادر نوید بود و قبلا عکسش رو دیده بودم ، به سمت ما اومد. یه بلوز گیپور آبی پر رنگ و یه دامن مشکی تنش کرده بود. موهای طلایی و پوستیژ شده. اندامش هم به نسبت یه خانم میانسال عالی بود. با برخورد خیلی خیلی گرم و صمیمی اومد سمت و من گفت: سلام دخترم. خیلی خوش اومدی عزیزم. نوید اینقدر از تو تعریف کرده بود که همه کنجاو شدیم تو رو ببینیم. بلاخره افتخار دادی خانمی…

از برخورد به شدت گرم و صمیمیش غافلگیر شدم. با خجالت جواب سلام دادم و گفتم: خواهش می کنم. من افتخار پیدا کردم که دارم شما رو می بینم… دستم رو گرفت و گفت: خود واقعیت از عکسات خیلی خیلی خوشگل تری عزیزم. بیا بریم تو که همه مثل من منتظرن انتخاب و سلیقه ی نوید جان رو ببینن…

نوید با نگاه و تکون سرش بهم فهموند که همه چی اوکیه. از در که رد شدیم ، مستقیم وارد هال بزرگ خونه شدیم. دو تا برادر بزرگ تر از نوید به همراه تنها خواهرش به استقبالم اومدن. نوید عکس همه شون رو نشونم داده بود و خوب می شناختمشون اما با این حال نوید با حوصله معرفی شون کرد. به برادر بزرگترش اشاره کرد و گفت: ایشون آقا نریمان هستن. همونی که گفتم همچنان بختش کوره و مجرد مونده… همه از حرف نوید خندشون گرفت. منم نا خواسته یه لبخند زدم. نریمان که یه کت و شلوار شیک مشکی تنش بود و برخوردش هم به شدت با شخصیت و مودبانه بود ؛ بهم گفت: خوشبختم مهدیس خانم. راستش نوید همه ی ماها رو کچل کرده از بس از شما گفته. بلاخره دیدیم شما رو و نجات پیدا کردیم… دوباره همه شون زدن زیر خنده. نوید به برادر دیگه اش اشاره کرد و گفت: ایشون آقا نعیم هستن. ایشون البته دو سال پیش بختشون باز شد و با یک بانوی بی نظیر ازدواج کردن که البته سارا خانم جایی هستن و به زودی میان… نعیم هم با صمیمیت باهام احوال پرسی کرد و جمله ی مشابه مادر و برادر بزرگ نوید رو گفت. تو دلم حسابی غنج می رفت که نوید این همه از من تعریف کرده بوده. در آخر نوید به خواهرش اشاره کرد و گفت: اینم آبجی کوچیکه نرگس خانم… نرگس با اخم به نوید گفت: اگه نگی کوچیکترم ، نمی میریا… بعدش با لبخند به من نگاه کرد و هم زمان که دستش رو دراز کرد برای دست دادن با من گفت: خوشبختم مهدیس جون. جمله ی تکراری اینکه بلاخره دیدیمت رو همه گفتن. دیگه من نمیگم. فقط اینو بگم که از عکسات خیلی خوشگل تری عروس خانم… نوید با پوزخند گفت: اینو مامی گفت بهش… نرگس با اخم رفت و یه نیشگون از نوید گرفت و گفت: خیلی خنکی…

بیشتر از اونی که فکر می کردم تحویلم گرفتن. یه جَو شاد و سر زنده. یه خانواده ی واقعی. همش در حال شوخی و خنده بودن. اصلا چیزی به اسم ناراحتی تو این خونه حس نمی شد. نوید ازم خواست که برم تو اتاق و مانتوم رو در بیارم و راحت باشم. توی اتاق متوجه عکس پدرش شدم. عکسی که گوشه اش یه خط سیاه بود. بهم گفته بود که پدرش فوت شده. به عکس پدرش نگاه کردم و گفتم: تو بیشتر از همه شبیه پدرتی… با لبخند بهم گفت: آره همه میگن. زیاد بهش نگاه نکن. امروز قرار نیست اصلا به هیچ چیز منفی ای فکر کنی. فقط قراره بهت خوش بگذره… وقتی مانتوم رو در آوردم به اندامم خیره شد و گفت: واو حدس می زدم که سوپرایزم کنی. چقدر این شلوار و تیشرت بهت میاد. حسابی سکسی شدی شیطون… کمی از خجالت قرمز شدم و گفتم: مرسی عزیزم…

وقتی برگشتم تو جمع همه بهم گفتن که لباسم خیلی قشنگه و بهم میاد. نرگس بیشتر از همه تعریف کرد و گفت: پوست تنت سفیده مهدیس جون. همیشه لباسای تیره مثل این انتخاب کن. خیلی بهت میاد. بیخود نبود که نوید اینهمه شیفته ی تو شده… از تعریفاشون و حس مثبتی که بهم می دادن هر لحظه بیشتر و بیشتر حس خوبی پیدا کردم. همه شون با محبت بودن. در عین حال با شخصیت و متین. برای چند لحظه توی دلم به نوید حسودیم شد. وقتی خانواده هامون رو با هم مقایسه کردم حس بدی بهم دست داد. چرا سرنوشت آدما این همه باید با هم فرق کنه؟؟؟

اینقدر از شوخی های نوید و برادراش خندیدم که اصلا نفهمیدم ناهار چی خوردم. از خنده دل درد گرفته بودم. مادر نوید هم چند بار گفت: بذارین این دختر غذاشو بخوره. اینقدر نخندونینش… اما گوششون بدهکار نبود و همش دلقک بازی در می آوردن… بعد از ناهار خواستم کمک کنم برای جمع کردن میز که مادر نوید نذاشت اما نرگس گفت: مامان اگه اینجوری راحت تره بذار کمک کنه. بهتر باهامون اُخت میشه… از نرگس به خاطر نکته سنجیش تشکر کردم. بعد از کمک کردن تو جمع کردن میز و شستن ظرفا ، برگشتیم تو هال. نریمان رو بهم گفت: خب مهدیس خانم. از خودتون بگین. از خانوادتون… سوال نریمان حسابی غافلگیرم کرد. اصلا ذهنیت جواب دادن به این سوال رو نداشتم. آب دهنم رو قورت دادم. نا خواسته به نوید نگاه کردم. نوید اومد یه چیزی بگه که صدای زنگ خونه بلند شد. نعیم گفت: ساراست…

بعد از چند لحظه در هال باز شد. یه خانم با لباس گرم کن ورزشی وارد شد. صورت نسبتا کشیده. با اینکه شال سرش بود اما میشد موهای لَخت مشکی ای که از وسط فَرق باز کرده بود رو تشخیص داد. از همون دور رو به جمع گفت: ببخشید. من حسابی عرق کردم. از همین دور سلام می کنم. برم یه دوش بگیرم و سریع بهتون ملحق میشم. فقط نعیم جان یه لحظه بیا کارت دارم…

نوید اومد کنارم نشست و گفت: اینم آخرین عضو خانواده ، سارا خانم. اینم بگم که سارا خانم فوتبالیست هستن. امروز هم بازی داشتن که دیر رسیدن… با تعجب به نوید گفتم: واقعا؟ فوتبالیست؟؟؟ نوید با خنده گفت: مگه چیز عجیبیه؟ نشنیدی تا حالا؟؟؟ سریع گفتم: نه عجیب نیست. چرا تو اخبار زیاد شنیدم. اما خب تا حالا از نزدیک یه خانم فوتبالیست ندیدم… نرگس پرید وسط حرفمون و با شیطنت گفت: سارا جون خوش اندام ترین عوض خانواده است. البته الان نوید براش یه رقیب آورده… نوید هم با همون لحن مشابه خودش رو به نرگس گفت: مهدیس هم ورزشکاره. هر روز صبح می دَوه و پیاده روی می کنه. پس چی فکر کردی تنبل خانم… اومدم به نوید بگم با آبجیت اینجوری جلوی من صحبت نکن که متوجه شدم نرگس اصلا از حرفش ناراحت نشد و گفت: منم ورزشکارم. اتفاقا از همه ورزشکار ترم. البته توی تخت خواب… نوید هم تو جواب گفت: البته که جنابعالی تو تخت خواب حریف نداری… نمی دونم چرا برای یه لحظه از این لحن شوخی و کلماتی که بهم می گفتن خوشم نیومد و حس خوبی بهم دست نداد. اما ترجیح دادم دخالت نکنم…

حدود نیم ساعت بعد سارا در حالی که یه حوله روی سرش بود وارد هال شد. نرگس راست می گفت و سارا واقعا خوش اندام بود. البته هم خوش اندام و هم خوشگل. یه تیشرت اندامی زرد رنگ تنش بود با یک ساپورت مشکی براق که زیبایی اندامش رو دو چندان کرده بود…

اول از همه هم سمت من اومد و گفت: پس بلاخره از عروس رویایی آقا نوید رونمایی شد. سارا هستم. خوشبختم عزیزم… باهاش دست دادم و گفتم: منم خوشبختم… نشست کنار شوهرش. حوله رو از روی سرش برداشت و به نعیم گفت: بذار برم موهامو کوتاه کنم نعیم. جونم بالا میاد تا اینا رو بشورم و خشک کنم… نعیم خیلی خونسرد گفت: خودت دلت نمیاد. اینقدر توپ و تو زمین من ننداز… مادر نوید رو به سارا گفت: عروس گلم خب اگه داره اذیتت می کنه برو یکمی کوتاشون کن… سارا تو جواب گفت: آره باید کوتاه کنم. دیوونم کرده… نوید پرید وسط حرفشون و گفت: عه دلت میاد. مو به این قشنگی… نا خواسته از نظری که نوید داد تعجب کردم و بهش نگاه کردم. سارا که متوجه ی نگاهم شد ، پوزخند زنان به نوید گفت: تو لازم نکرده نظر بدی. فعلا صاحاب داری خودت. در مورد اون نظر بده… نوید هم که متوجه شد من از نظرش ناراحت شدم ، سریع خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد بحث رو عوض کنه. بهم گفت: سارا دو سال ازت بزرگتره. حدود 6 ساله که عروس ماست. از طریق فوتبال با نعیم آشنا شدن. مثل من و تو که به خاطر پایان نامه دانشگاه با هم آشنا شدیم. چقدر شبیه همیم ، نه؟؟؟ اومدم جوابش رو بدم که سارا گفت: آره حسابی شبیه هم شدیم. بیشتر از اینا هم قراره شبیه هم بشیم… موقع گفتن جمله اش به چشمام خیره شده بود. از این حالت خونسردانه و پیروزمندانه اش خوشم نیومد. خیلی زود حس رقابت و حتی حسادت نسبت سارا پیدا کردم. سعی کردم من هم با خونسردی نگاش کنم. دوست نداشتم جلوش کم بیارم… نریمان رو به سارا گفت: راستی نگفتی. بازی امروز و چیکار کردین؟؟؟ سارا بهش گفت: بردیم… بازم نوید پرید وسط حرفشون و گفت: مگه میشه سارا باشه و ببازن. هر چی باختن سارا مصدوم بوده و نتونسته بازی کنه. الانم با درد براشون بازی کرده. شرط می بندم گل هم زده امروز… نریمان به سارا گفت: گل زدی؟؟؟ سارا لبخند زنان گفت: دو تا… نوید گفت: دیدین گفتم… می تونستم نگاه مغرور سارا رو بعد از تعریفای نوید ، روی خودم حس کنم…

به اصرار مادر نوید شام هم موندم. اما جَو خونه از لحظه ای که سارا اومد برام عوض شده بود. از طرفی دوست نداشتم نیومده برای نوید خط قرمز تعیین کنم. به هر حال فرهنگ و شرایط خانوادگی ما زمین تا آسمون فرق داشت. اما از طرفی نمی تونستم از این حس رقابت نا خواسته با سارا که با این سرعت توی وجودم شکل گرفته بود فرار کنم…

وقتی نوید من رو رسوند دم در خونه ، بهم گفت: خب چطور بود عزیزم؟؟؟ با لبخند بهش گفتم: همه چی عالی بود. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو می کردم. فقط… نوید گفت: فقط چی؟ نکنه از سارا خوشت نیومد؟؟؟ یه آهی کشیدم و گفتم: نه بابا من که هنوز به جایی نرسیدم که به خودم اجازه بدم از این فکرا کنم. فقط چطوری می خوای در مورد شرایط و خانواده ی من بهشون بگی؟؟؟ نوید لبخند زنان گفت: حالا که خودتو دیدن خیلی راحت تره. اصلا بهش فکر نکن. مادرم که عاشقت شده بود. بقیه هم که ازت خوششون اومده بود. نگران این مورد نباش مهدیس. چند بار دیگه که بیایی و بیشتر بشناسنت ، بیشتر شیفته ات میشن. از امروز تو دیگه جزیی از خانواده ی ما شدی…

وقتی برای آبجیم با هیجان همه چی رو تعریف کردم ، حسابی خوشحال شد. اما نهایتا گریش گرفت و گفت: ولشون نکن مهدیس. حداقل بین ما یکیمون این فرصت و داره که زندگی کنه… از گریه آبجیم ، منم گریه ام گرفت. برای یه لحظه آرزو کردم کاش نوید بذاره و برای همیشه آبجیم رو ببرم پیش خودم…

رفت و آمدای من به خونه ی نوید بیشتر و بیشتر میشد. نوید بهم گفته بود که غیر مستقیم در مورد خانوادم یه چیزایی بهشون گفته. متوجه شدم که سارا و نعیم طبقه ی بالای همین خونه زندگی می کنن. نریمان با اینکه مجرده اما یه خونه جدا داشت. فهمیدم نرگس دانشجوی شهرستانه و اون جمعه به خاطر دیدن من اومده بود تهران. رابطه ی من و سارا اصلا خوب پیش نمی رفت. از نگاه های خاص و مغرورش اصلا خوشم نمی اومد. از نظر تیپ و قیافه چیزی ازش کم نداشتم. پیش خودم گفتم که حتما از یک خانواده ی سطح بالاست که اینقدر مغروره. درست برعکس من که خانوادم نقطه ضعف و پاشنه آشیل من بودن. اما با همه ی استرس و نگرانی ای که بخاطر خانوادم داشتم ، خیالم از بابت نوید راحت بود. عاشقانه من رو دوست داشت. مثل خودم رویای یک زندگی مشترک بی نظیر تو سرش بود. نکته جالب در مورد نوید این بود که اصلا بهم نگاه جنسی نداشت. بارها با هم تنها شدیم. حتی چند بار توی اتاق خودش. اما جز گرفتن دستام و فشار دادنشون با محبت ، تماس دیگه ای باهام نداشت. یه بار بهم گفت: دوست ندارم تا زن و شوهر واقعی نشدیم رابطه ای بیشتر از این داشته باشیم… این حرفش برام یه دنیا ارزش داشت. این یعنی نوید واقعا من رو برای خودم و تشکیل یک زندگی مشترک می خواد. از اون پسرایی که به بهونه ی ازدواج هزار کار با دخترا می کنن و بعدش می زنن زیرش نبود. در کل دلم به نوید خوش بود. نوید بود که باعث میشد با وجود همچین خانواده ای قدم هام برای رسیدن بهش ، سُست نشه…

هوا داشت تاریک میشد و باید کم کم حاضر می شدم که برم خونه. گرچه پدر معتادم اصلا با رفت و آمد های من کاری نداشت و مادرم اینقدر درگیر زندگی و بود که اونم گیر نمی داد. اما به خاطر خواهرم سعی می کردم شبا حتما خونه باشم. رفتم و از توی اتاق نوید مانتوم رو برداشتم. اومدم تنم کنم که متوجه ی مادرش شدم. لبخند زنان اومد طرفم و گفت: مهدیس جان میشه چند لحظه مزاحمت بشم؟؟؟ نوع گفتنش یعنی اینکه می خواد موضوع مهمی رو مطرح کنه. کمی دستپاچه شدم و گفتم: چه مزاحمتی. بفرمایین… نشست روی تخت نوید و از من خواست که بشینم کنارش. با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: از روزی که نوید باهات آشنا شده من در جریانم. نوید همه ی حرفای دلش رو به من میگه. از همون اول عاشقت شده و هر روزم بیشتر بهت وابسته میشه. حقیقتش چندین بار باهاش در مورد اینکه چرا رسما از خانوادت خواستگاری نمی کنه ، صحبت کردم. اما هر بار با بهونه های مختلف حرف رو عوض کرده یا جواب سر بالا داده. اما خب کم و بیش موفق شدم علت اینکه از خانوادت خواستگاری نمی کنه رو متوجه بشم. الان هم اینا رو به تو نمی گم که بهت سرکوفت بزنم. هر کسی مسئول رفتار خودشه و شخصیت خودش رو داره. من جزء اون آدمایی نیستم که تو رو از روی خانوادت قضاوت کنم. از نظر من هم تو دختر خوبی هستی. دقیقا همونی که نوید و ما می خواییم. حرف آخرم اینه که زودتر یه راهی برای حل این مشکل پیدا کنین. هر چی زودتر عقد و ازدواج کنین. برای جفتتون بهتره. از طرف من خیالت راحت. هر تصمیمی که بگیری ما انجام می دیم. نگران چیزی هم نباش…

از اینکه مادر نوید اینقدر زن با شخصیت و فهمیده ایه شوکه شدم و حتی کمی خجالت کشیدم. اومدم حرف بزنم که نذاشت و گفت: قرار شد ناراحت نشیا. دختر جوونی که می خواد برای ازدواجش برنامه ریزی کنه باید بخنده… هم زمان که اشک نا خواسته از گونه هام سرازیر می شدن ، بهش لبخند زدم و گفتم: خیلی ممنون مادر جان…

وقتی با ذوق و شوق جریان رو برای نوید گفتم ، اونم حسابی خوشحال شد. با هیجان گفت: خب پس معطل چی هستیم. با خانوادت صحبت کن و خودت یه تاریخ برای خواستگاری تعیین کن… یه هو اخم کردم و گفتم: نه. من دوست ندارم تو و خانوادت پاتون رو توی اون خونه لعنتی بذارین. دوست ندارم ببینن که من از کجا اومدم… نوید لبخند زنان گفت: به خاطر سارا می گی؟؟؟ چند ثانیه بهش خیره شدم و گفتم: نه. یعنی فقط به خاطر سارا نمی گم. لیاقت خانوادت و مخصوصا مادرت خیلی بیشتر از اینه که بخوان با پدر عوضی من طرف حساب بشن… نوید هم کمی جدی شد و گفت: پس مادرت چی؟؟؟ با حرص گفتم: اونم فرقی با پدرم نداره. اینقدر درگیر پدرم و کارای خونه هست که خیلی وقته منو فراموش کرده. ببین نوید من نمی خوام هیچ خاطره ای از خانواده من تو ذهن شماها باشه…

نوید بعد از شنیدن حرفای من رفت تو فکر. کمی فکر کرد و گفت: خب برای عقد که بلاخره به اجازه ی پدرت نیاز داریم… سریع و بدون مکث بهش گفتم: بهش می گم فقط برای یه لحظه بیاد و یه امضا کنه و بره. همین و بس. اگه مخالفت هم کرد ، میرم از دادگاه اجازه ازدواج می گیرم… نوید خندش گرفت و گفت: می بینم که فکر همه جا رو کردی… من که هنوز به خاطر یادآوری پدرم کمی عصبی بودم ؛ گفتم: آره. چون حاضرم هر کاری کنم تا حتی برای یک بار هم پای خانودت به اون خونه باز نشه…

رُک و صریح همه ی جریانم رو با پدر و مادرم مطرح کردم. پدرم بعد از چند لحظه نگاه شروع کرد باز دود گرفتن از اون لول و سیخ لعنتی. مادرم با بُهت و تعجب بهم خیره شده بود. دو تا داداش کوچیکم هم تعجب کرده بودن. اشکای مادرم سرازیر شدن. از گونه های ترکیده و داغونش که از بس تو خونه ی مردم کار کرده بود دیگه زیبایی ای نداشت. جلوی گریه ی خودم رو گرفتم و بهش گفتم: ببین مامان. این برای من یک موقعیت هستش. همین یک بار. نمی خوام از دستش بدم. نمی خوام پاشون رو تو این خونه بذارن. از روزی که پامو تو دانشگاه گذاشتم ، خودم خرجی خودم رو درآوردم. خودم زندگی خودم رو جلو بردم. حالا هم بذارین برم پی زندگیم. اونا آدمای متشخص و خاصی هستن. با اومدنشون فقط ارزش من پایین میاد… همینجور داشتم می گفتم که یه هو پدرم عصبانی شد و شروع کرد بهم فحش دادن. گریم گرفت و از ترس اینکه پا نشه و من رو کتک نزنه از خونه زدم بیرون. فقط صدای نوید بود که می تونست آرومم کنه…

وقتی متوجه شدم که پدرم لج کرده و به هیچ وجه حاضر نیست رضایت بده ، تصمیم گرفتم برم و از دادگاه اجازه ی ازدواج بگیرم. یه پروسه نسبتا طولانی که زمان بَر بود. اما به هر حال تصمیم خودم رو گرفته بودم. نوید و خانوادش پُشتم بودن و همین بس بود…

تو اتاق نوید بودیم و داشتیم مراحل کارایی که کرده بودیم رو مرور می کردیم. نوید برام یه وکیل گرفته بود و همه چی داشت به خوبی پیش می رفت. مادر نوید وارد اتاق شد و گفت: خب بسه دیگه. اینقدر صحبت از دادگاه و وکیل و این چیزا نکنین. این موضوع حل میشه و به زودی عروس گلم برای همیشه میاد پیش خودم. الانم پاشین حاضر شین که بریم بیرون یه دور حسابی بزنیم. چیزی به عید نمونده. هیچی خرید نکردم… نوید هم سر حال شد و گفت: آره دیگه. بریم خرید تا از این حال و هوا در بیاییم… مادر نوید رو به من گفت: مهدیس جان لطفا برو به سارا هم بگو که اگه اونم دوست داشت باهامون بیاد…

به ناچار قبول کردم که برم به سارا بگم. تا حالا طبقه ی بالا نرفته بودم. به آرومی پله ها رو بالا رفتم و در زدم. قبل از باز شدن در سارا داشت یه چیزایی می گفت که دقیق متوجه نشدم. جوری که انگار آدمِ پشت در رو می شناسه و حتما فکر می کنه شوهرشه. وقتی در رو باز کرد و من رو دید یه هو چهره اش جا خورد. سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت: به به عروس خانم گل. بلاخره افتخار دادین یه سر به کلبه ی ما زدین… موهای بلند و مشکیش رو باز کرده بود. ریخته بودن پشت کمر و اطراف سرش. فَرق از وسط و همون نگاه خاص و شیطنت آمیز. فقط یه تاپ مشکی و شُرت سِتش تنش بود. منم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: مادر جان و نوید می خوان برن بیرون یه دور بزنن. گفتن اگه شما هم دوست دارین بیایین… لبخندش غلیظ تر شد و گفت: یه لحظه بیا تو. به نعیم بگم ، ببینم اونم میاد یا نه… چاره ای نبود و باید می رفتم توی خونه شون. وقتی وارد شدم ، نعیم که در حال نگاه کردن تی وی بود ، از جاش بلند شد و گفت: به به مهدیس خانم. خیلی خوش اومدین… از دیدن نعیم کمی تعجب کردم. پس حتما سارا فکر کرده پشت در مادر شوهرش بوده. اما بازم عجیبه. لحنش خیلی صمیمی بود. یعنی اینقدر با مادر شوهرش صمیمی و راحت هستش؟! با نعیم احوال پرسی کردم. سارا جریان بیرون رفتن رو بهش گفت. نعیم هم تو جواب گفت: امروز کلا تمرین داشتم و خیلی خسته ام. تو برو باهاشون… سارا هم با شیطنت گفت: چه بهتر. اینجوری مجبور نیستیم عقب ماشین سه نفره بشینیم… رو کرد به من و گفت: تا شما حاضر بشین ، منم حاضر شدم عزیزم… بلاخره موفق شدم ازشون خدافظی کنم و برگردم پایین. نمی دونم چرا وقتی جلوی سارا قرار می گرفتم ، اینقدر جَو برام سنگین بود و دستپاچه می شدم…

نوید و مادرش جلو نشستن و من و سارا عقب. عطر خاصی که سارا به خودش زده بود کل ماشین رو گرفته بود. دوست نداشتم خیلی باهاش چشم تو چشم بشم اما می تونستم سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کنم. به چند تا مرکز خرید سر زدیم. به اصرار نوید من هم چند تا خرید کردم که البته همه اش رو خودش حساب کرد. جلوی یه مغازه تیشرت فروشی بودیم که قرار شد نوید و مادرش برن برای نریمان تیشرت بخرن. نوید رو به من و سارا گفت: شما تا یه دور بزنین ما کارمون تموم شده… بازم به ناچار با سارا تنها شدم. سارا بعد از رفتن نوید و مادرش بهم گفت: بیا بریم مغازه اونوری. کلا شلوار داره فقط… مغازه دار یه آقای میانسال بود. سارا بعد از زیر و کردن چند تا شلوار یه شلوار طرح جین کشی انتخاب کرد. رفت توی اتاق پرو. بعد از چند دقیقه در اتاق پرو رو باز کرد و رو به من گفت: چطوره؟؟؟ سارا اینقدر خوش اندام بود که اگه هر چیزی پاش می کرد بهش می اومد. مخصوصا ساپورت یا شلوار های چسب که فرم زیبای پاهاش رو بهتر به نمایش می ذاشتن. بعد از یه نگاه کوتاه به پاهاش ، گفتم: خوبه بهت میاد… با اخم یه نگاه به من و بعدش یه نگاه به پاهاش کرد و گفت: انگاری یه جوریه. خوش دوخت نیست… مغازه دار که صدای سارا رو شنیده بود ، گفت: نه خانم. دوخت این شلوارا همه عالیه. ترکیه همش… سارا که مانتوش هم درآورده بود و زیرش فقط یه تاپ تنش بود ، همونجوری از اتاق پرو اومد بیرون. جلوی مرد مغازه دار حتی یه چرخ هم زد و بهش گفت: کمرش یه جوریه… از این حرکت سارا شوکه شدم. چطور با این وضع و این شلوار تنگ که کاملا باسنش رو نشون می داد ، خودش رو به مغازه دار نشون داد؟! چشمای هیز مغازه دار هم سریع برق زد و چشم از باسن و رون های سارا بر نمی داشت و گفت: خب الان با همین طرح و همین رنگ یه کمر کشی بهتون میدم… چشمای مغازه دار کاملا موقع برگشتن سارا به اتاق پرو ، خیره به باسنش شده بود. بعدش هم یه شلوار به دست من داد که بدم به سارا. حتی نگاهش به من هم عوض شد…

سارا از شلوار دوم خوشش اومد و انتخابش کرد. بلاخره مانتوش رو پوشید و اومد بیرون. شلوار رو داد که مغازه دار حساب کنه. بعدش رو به من کرد و گفت: تو نمی خوای بگیری؟؟؟ بهش گفتم: نه مرسی… سارا با لحن شیطنت آمیزی که مغازه دار هم شنید ، گفت: نوید از شلوارای چسب خوشش میادا. به خاطر اون بگیر. آخه هر بار دیدمت شلوار جینای ساده پاته… از حرف سارا غافلگیر شدم. چطور اون سلیقه ی نوید در مورد لباسی که باید تن یک خانم باشه رو می دونست اما من نمی دونستم؟! قبل از اینکه جواب بدم ، مغازه دار گفت: از همون شلواری که ایشون انتخاب کردن ، رنگ های دیگه ای هم داره… سریع چند تا نمونه رو گذاشت جلومون. سارا یه وراندازی کرد و یه شلوار کشی مثل خودش اما به رنگ سفید رو انتخاب کرد. داد بهم و گفت: حالا برو بپوش. امتحانش که ضرری نداره… تو شرایط انجام شده قرار گرفتم. شلوار رو ازش گرفتم و رفتم توی اتاق پرو و پوشیدم. سارا راست می گفت و هرگز شلوارای چسب و اندامی نپوشیده بودم. بدون دلیل خاصی حس خوبی به این مدل شلوارا نداشتم. سارا در اتاق پرو رو زد. وقتی در و باز کردم ، با لبخند خاص خودش به پاهام نگاه کرد و گفت: یه دور بچرخ ببینم… حدودا سریع چرخیدم. سارا اخم کرد و گفت: آروم بچرخ دختر. می خوام ببینم پشت شلوارت چطور تو تنت وایستاده. دوباره چرخیدم و اینبار آروم تر. سارا دست به کمر شد و گفت: آقا نوید بی دلیل اینقدر شیفته ی جنابعالی نشده. فقط چون رنگ پوستت روشنه ، رنگ سفید زیاد بهت نمیاد. همون سرمه ای که من خوشم اومد رو امتحان کن. کلا رنگ سرمه ای خیلی بهت میاد…

اصلا حس خوبی به نگاه ها و لبخند ها و صحبت های سارا نداشتم. مخصوصا اینکه حدس می زدم مغازه دار هم حرفاش رو شنیده باشه. در کل سارا منو کامل آچمز کرده بود و یه جورایی توانایی جواب دادن بهش رو هم نداشتم. سرمه ای همون شلوار رو پام کردم. چشمای سارا برقی زد و گفت: دیدی گفتم. رنگای تیره بیشتر بهت میاد. سایزمون هم که یکیه. من همین رنگ سفیدش رو بر می دارم. تو هم همین سرمه ای رو… موقع حساب کردن ، سارا مُچ دستم رو محکم گرفت و گفت: پیشنهاد من بود. خودم هم حساب می کنم… بهش گفتم: نه زشته. پول همرام هست… سارا با اخم گفت: مگه گفتم پول همرات نیست؟؟؟ همینجور که اخم کرده بود با لباش یه لبخند زد و گفت: اصلا اسمش رو بذار یه هدیه از طرف من به نوید. تو رو تو این شلوار ببینه حسابی خوشش میاد. فقط بهش چیزی نگو. وقتی رفتیم خونه ، بپوش تا سورپرایز بشه…

توی مسیر برگشت به خونه ذهنم به شدت درگیر بود. تصمیم گرفتم در مورد سارا و عجیب بودنش با نوید صحبت کنم. اما از طرفی می ترسیدم نکنه همه چی طبیعی باشه و این من باشم که خاص باشم. خب سارا با این حرکتش داره کمک میکنه من جلوی نوید بهتر جلوه کنم. یا شاید نکنه نوید اصلا از شلوارای چسب و اندامی خوشش نمیاد و سارا می خواد اینجوری خرابم کنه؟؟؟

انواع و اقسام فکرا توی ذهنم بود. به هیچ جمع بندی ای نمی تونستم برسم. فقط از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که دنیای خانواده ی نوید و آدماش با من و خانوادم خیلی فرق داشت. شاید این تفاوت ها از نظر من عجیب بودن و نهایتا از دید خودشون کاملا عادی بود. پس بهتره هیچ واکنشی نشون ندم. که یه وقت فکر نکنن یه عروس پُر رو و طلبکار گیرشون اومده. اونم عروسی با شرایط من…

وقتی رسیدیم خونه ، نوید رفت دستشویی. سارا با اشاره سر بهم فهموند که باهاش برم تو اتاق نوید. با هیجان شلوار رو از پلاستیک خریدا درآورد و بهم داد و گفت: زود باش بپوش… چند لحظه مکث کردم تا بره اما همینجور وایستاده بود. متوجه شدم که باید جلوی سارا شلوارم رو عوض کنم. مانتو و شالم رو درآوردم و انداختم روی تخت. شلوار پام رو درآوردم و شلوار سرمه ای کشی رو پام کردم که بر حسب اتفاق به تیشرت سرمه ای رنگم هم خیلی می اومد…

سارا یه قدم رفت عقب و سرش رو به علامت تایید تکون داد. چشماش رو تنگ کرد و به لحن خاصی گفت: صورت گرد و قشنگ. موهای کوتاه بور که به صورتت میاد. اندام مناسب و عالی. حالا هم که با انتخاب من قشنگ تر شدی. نوش جون آقا نوید. ارزش داره برای رسیدن بهت هر کاری کنه. برو بیرون تا ببینت… از تعریفای سارا که کمی بوی طعنه می داد ، متوجه شدم که دقیق در جریان مشکلات من و اینکه قراره برای عقد و عروسی با نوید چیکارا کنم ، هست. به هر حال نمیشد موضوع به این مهمی رو توی خانواده مخفی کرد. به زور بهش لبخند زدم و گفتم: مرسی چشمات قشنگ می بینه…

وقتی برگشتم توی هال ، نوید که داشت با حوله دستش رو خشک می کرد ، چشمش به من افتاد. طبق پیش بینی سارا چهرش خوشحال شد. نزدیکم شد و گفت: به به خوشگل خانم. چه این شلوار بهت میاد. کی خریدی شیطون؟؟؟ سارا از پشت سر من گفت: اِهِم… نوید خندش گرفت و بهش گفت: که اینطور… سارا پلاستیک خریداش رو برداشت. موقع رفتن به سمت پله ها رو به نوید گفت: قابلی نداشت. بعدا باید حسابی برام جبران کنی… نوید هم با شیطنت گفت: حتما سارا خانم. حسابی جبران می کنم… برای یه لحظه توی دلم عذاب وجدان گرفتم که چه فکرای بچگانه و بدی در مورد سارا می کردم. سارا باعث شد نوید از دیدن من تو شلوار جدید کلی خوشحال بشه و حس خیلی خوبی از این خوشحالیش پیدا کردم. بهم ثابت شد که نباید خیلی زود در مورد سارا قضاوت کنم…


قسمت ۲ (فصل اول)

سکانس اول: یک روی سکه

جَو خونه کاملا بر علیه من بود. البته به غیر از خواهرم که پشتم بود و در جریان وکیل گرفتنم برای اجازه ازدواج بود. در کل برام اهمیت چندانی نداشت. در هر صورت حتی بدون نوید هم من توی این خونه موندگار نبودم. بلاخره یه روز می رفتم و پشت سرم هم نگاه نمی کردم. نوید فقط یک عامل بود که زودتر این کارو انجام بدم. نمی خواستم تسلیم سرنوشتی بشم که برای خانوادم رقم خورده شده. باید با دستای خودم سرنوشتم رو عوض می کردم…
مادر نوید دیگه من رو عروس خودش می دونست و حتی من رو به اسم عروس خوشگلم یا عروس گُلم صدا می زد. کل خانواده شون البته اینجوری برخورد می کردن. یه بار هم که یکی از اقوامشون اونجا بود ، من رو به عنوان نامزد نوید معرفی کردن. رفتارا و نگاه های خاص سارا نسبت به من گرچه هنوز برام غریب بود اما سعی کردم بهشون حساس نشم. نوید غیر مستقیم بهم رسونده بود که ما قراره همینجا پیش مادرش زندگی کنیم. پس باید هر طور شده با سارا کنار می اومدم. به هر حال قرار بود به نوعی تو یه خونه زندگی کنیم…
چند روز گذشت. خونه ی نوید بودم. بعد از شستن ظرفا رفتم توی اتاق نوید تا استرحت کنم. نوید هم اومد. یکمی بهش نگاه کردم و بدون مقدمه گفتم: واقعا برام جالبه که سارا فوتبالیسته. یعنی هنوزم حس اینکه یه خانم ، فوتبالیست باشه برام عجیبه… نوید با تعجب گفت: خب کجاش عجیبه. فوتبالیسته دیگه. اصلا دوست داری یه بار بری بازیش رو ببینی؟؟؟ سریع گفتم: نه بیخیال. همینجوری خواستم یه چیزی گفته باشم… نوید از جاش بلند شد و گفت: فکر کنم الانم یه سر می خواد بره سالن برای تمرین. الان بهش می گم تو رو هم ببره. حال و هوات هم عوض میشه… اومدم به نوید بگم نه که از اتاق رفت بیرون. حدود نیم ساعت بعد برگشت و گفت: سارا گفته تا نیم ساعت دیگه حاضر باشی… این بار برخلاف دفعه های قبلی خودمم بدم نمی اومد که به این بهونه با سارا تنها بشم. باید بیشتر بهش نزدیک بشم و اگه حس بدی بینمون هست ، از بین ببرمش. یا به عبارتی بیشتر بشناسمش…
سارا خیلی جدی بود. از اون لبخند های خاص خبری نبود. موقع رانندگی هم صدای موزیک رو زیاد کرده بود و حسابی تو فکر بود. وقتی وارد سالن شدیم ، متوجه شدم چند تای دیگه توی سالن مشغول بازی هستن. سارا بهم گفت: خب بیا از رختکن شروع کنیم… هم زمان که داشت لباس عوض می کرد یه سری توضیحات در مورد اونجا بهم داد. برام جالب بود و با دقت گوش می دادم. تنها ذهنیت من از ورزش همون پیاده روی ای بود که خودم داشتم. اما سارا صحبت از یه ورزش حرفه ای می کرد. وقتی خواست تیشرت ورزشی تنش کنه ، متوجه شدم پهلوش درد می کنه اما سعی کرد به روی خودش نیاره و منم ترجیح دادم چیزی نگم. پیش خودم گفتم: حتما مصدوم شده توی ورزش… موهاش هم دم اسبی بسته بود. تیپ ورزش کاریش هم قشنگ بود. یه تیشرت آبی و یه شلوار گرم کن مشکی. جوراب بلندش رو کشید روی شلوارش. کفش مخصوص بازیش هم پاش کرد. منو هدایت کرد به سمت سالن. چند تا خانم دیگه توی سالن مشغول بودن. انگاری همه شون منتظر سارا بودن. از نوع احوال پرسی و جمع شدنشون جلوی سارا متوجه شدم که سارا یه جورایی رئیس یا رهبرشونه. چند تاشون زیر چشمی به من نگاه می کردن. یکیشون اومد نزدیک تر و خیره شده بود به من. بعدش رو به سارا گفت: ایشون همون مهدیس خانم که می گفتی هستش؟؟؟ سارا با سرش تایید کرد و گفت: نازی امروز تو بچه ها رو تمرین بده. من زیاد رو فُرم نیستم. یکمی دور زمین گرم می کنم فعلا…
رفتم روی سکو نشستم. سارا شروع کرد به نرمی دور زمین سالن دویدن. نازی بعد از کمی صحبت به بقیه گفت که شروع کنن. خودش هم باهاشون شروع کرد به تمرین کردن. فوتبال بازی کردنشون برام جالب بود. چیز خاصی از فوتبال سر در نمی آوردم اما بازم برام جذابیت داشت. سارا هم بعد از گرم کردن ، کمی باهاشون تمرین کرد…
بعد از نیم ساعت سارا از جمع جدا شد. نازی بهش گفت: چیزی شده؟؟؟ سارا تو جواب بهش گفت: امروز زیاد حوصله ندارم. خودتون ادامه بدین… اومد سمت من که نازی دستش رو گرفت. متوجه شدم که چند ثانیه به هم چشم تو چشم شدن. سارا دست نازی رو رها کرد و اومد نشست کنارم. یه بطری آب از کیف ورزشیش درآورد و موقع باز کردن درش بهم گفت: خب اینم از فوتبال بازی کردن من. کنجکاویت بر طرف شد؟؟؟ کمی خجالت کشیدم و گفتم: مرسی که آوردی نشونم دادی… به گفتن کلمه “خواهش” اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت. خیلی تابلو از یه چیزی ناراحت بود. برای اینکه جَو عوض بشه بهش گفتم: با آقا نعیم هم تو جریان همین فوتبال آشنا شدی؟؟؟ یه نفس عمیق کشید و گفت: آره یه جورایی. نعیم مربی فوتباله. وقتی نو جوون بودم باهاش آشنا شدم…
سارا اینقدر سرد و بی روح شده بود که دیگه شانسی برای تغییر حالش نداشتم. بدون اینکه بهم نگاه کنه ؛ گفت: بریم؟؟؟ با کمی مکث گفتم: بریم… توی مسیر برگشت هم مثل رفت بود. فقط متوجه شدم به سمت خونه نمیره. یه جا نگه داشت و ازم خواست که پیاده بشم. بهم گفت: خیلی تشنمه. بریم یه آبمیوه ای ، چیزی بخوریم… یه میز دو نفره انتخاب کردیم. رو به روی هم نشستیم. منم مثل سارا یه آب پرتغال سفارش دادم. یه هو متوجه شدم سارا دستش رو زده زیر چونش و بهم خیره شده. یه لحظه جا خوردم و بهش لبخند زدم. با یه لحن سرد گفت: نعیم همیشه منو می آورد اینجا… با هیجان گفتم: عه چه جالب. پس اینجا برات کلی خاطره ی شیرین داره و ارزشمنده… بعد از تموم شدن حرفم پوزخند تلخی زد و گفت: آره اینجا رو هیچ وقت یادم نمیره… بازم جَو یه جوری شد که حرفی برای ادامه نداشتم. بعد از چند دقیقه سارا گفت: نوید رو خیلی دوست داری؟؟؟ از سوالش جا خوردم و گفتم: آره خب. معلومه که خیلی دوستش دارم. نوید همه ی زندگیِ منه… سارا دوباره پوزخند زد و گفت: چقدر نوید رو می شناسی؟؟؟ از پوزخنداش تعجب کردم و البته بیشتر از سوالاش. با تردید بهش گفتم: من بیشتر از یک ساله که نوید رو می شناسم. کامل می شناسمش. نوید بهترین مردیه که تو عمرم شناختمش… سارا همون طور که همچنان بهم خیره شده بود ، یه آهی کشید و حرفی که می خواست بزنه رو قورت داد. نگاش رو از من گرفت…
وقتی برگشتیم ، نرگس اومده بود خونه. مثل سری اول که دیده بودمش ، با من خیلی خوب برخورد کرد. اما ذهنم درگیر رفتار سارا بود و مخصوصا سوالاش. چرا هر روز که می گذشت ، درک سارا برام سخت تر می شد؟؟؟ بعد از خوردن شام نرگس من رو کشوند توی اتاق نوید و جوری که کسی متوجه نشه بهم گفت: فردا شب تولد سارا ست. می خواییم سورپرایزش کنیم. پایه ای؟؟؟ از شادی و نشاط نرگس خوشم می اومد. هنوز معصومیت دخترانه تو رفتار و حرکاتش موج می زد. بهش لبخند زدم و گفتم: آره چرا که نه. خیلی خوب شد بهم گفتی… چشمکی بهم زد و گفت: فردا صبح بهت زنگ می زنم بریم بیرون…
یه جورایی پیشنهاد همه ی خریدا رو نرگس داد و من فقط تایید کننده ی انتخاباش بودم. حتی انتخاب کادوی تولد من که یه ادکلن بود. قرار شد نعیم عصر سارا رو ببره بیرون تا ما خونه رو تزیین کنیم. به سلیقه ی خود سارا کل تزیین به رنگ بنفش شد. واقعا هم زیبا از آب در اومد. تولد 26 سالگی سارا میشد اما نرگس برای شیطنت و شوخی یه شمع علامت سوال روی کیک تولدش گذاشت…
بلاخره سر شب شد و نعیم و سارا برگشتن. به خواست نرگس چراغا رو خاموش کردیم و همینکه سارا وارد هال شد ، چراغا رو روشن کردیم و براش تولدت مبارک خوندیم. هم زمان هم نرگس بالای سر سارا برف شادی ریخت. از چهره ی سارا مشخص بود که حسابی سورپرایز و خوشحال شده. از همه مون تشکر کرد و با ذوق و شوق به تزیین جشن تولدش خیره شد. بعد از چند دقیقه نعیم بهش گفت: خب سورپرایز شدن بسه. برو بالا یه لباس خوشگل بپوش که کلی قراره عکس بگیریم… سارا با سرش تایید کرد و رفتن بالا که لباساشون رو عوض کنن…
ماها که می دونستیم جریان چیه لباسامون مخصوص جشن تولد بود. من همون شلوار چسبون سرمه ای که سارا برام گرفته بود رو با یه تیشرت سفید پوشیده بودم. نرگس هم یه شلوراک تا زانو دخترونه و یه تاپ صورتی که خیلی بهش می اومد تنش کرده بود. برای چند لحظه که بهش دقت کردم ، متوجه شدم که نرگس هم اگه به خودش برسه دختر خوشگل و با نمکیه و هیکلش هم نسبتا خوبه. داشتم به نرگس نگاه می کردم که متوجه برگشتن سارا شدم. هم زمان که نرگس رفت سمت سارا و شروع کرد از تیپش تعریف کردن ، چشم من هم به سارا افتاد. برای چند لحظه از تعجب خشکم زد. سارا یه تونیک زرد لیمویی کاملا چسبون و لختی تنش کرده بود. از بالا خط سینه هاش و از پایین کل روناش بیرون بود. حتی اگه تاپ و شلوارک تنش می کرد ، کمتر تو چشم بود. تو این تونیک اندامش ده برابر سکسی تر شده بود و اینکه چطور روش میشد جلوی برادر شوهراش با این تیپ باشه؟! سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و طبیعی رفتار کنم. وقتی سارا رفت و نشست روی مبلی که جلوش کیک بود تا با همه عکس بگیره حتی می تونستم شورت سفید رنگش رو هم ببینم. اگه من می تونستم ، پس بقیه هم حتما می تونستن…
وقتی به بقیه و مخصوصا به مادر نوید دقت کردم و متوجه شدم که اصلا تیپ سارا براشون چیز عجیبی نیست ، دلیلی ندیدم که بخوام تابلو بازی در بیارم. اما ته دلم اصلا از اینکه سارا جلوی نوید و نریمان با این سر و وضع اومده خوشم نیومد. همه به نوبت رفتیم کنارش و عکس گرفتیم. وقتی نزدیکش شدم دستش رو آورد جلو و ازم به خاطر سورپرایز جشن تولدش تشکر کرد و حتی صورتم رو کشید جلو و باهام روبوسی کرد. موهاش رو مثل همیشه فرق از وسط باز کرده بود و باز گذاشته بود. تیپ به این سکسی و اینکه موهاش حدودا تا روی کمرش اومده بود ، جذابیتش رو چندین برابر کرده بود. حتی با نوید هم دست داد و روبوسی کرد. اینقدر شاد و خوشحال بود که حد نداشت. من هر لحظه بیشتر عصبی می شدم. چند بار متوجه خط نگاه نریمان شدم که داره به رونای لُخت سارا نگاه می کنه. من که زن بودم نا خواسته نگاه می کردم ، چه برسه به اون که مرد بود…
وقت دادن کادوها شد که نرگس گفت: صبر کنین. قبل از کادو من باید یه سخنرانی حسابی کنم… همه به خنده و شوخی هوش کردن. بعد از چند دقیقه شوخی ، نوید رو به نرگس گفت: اوکی آبجی کوچیکه. بفرما… نرگس اولش به خنده و شوخی شروع کرد اما یه هو جدی شد و گفت: امشب خیلی شب مهمیه. سارا جون خیلی ساله که با نعیم آشنا شده و جزیی از این خانواده است. همه ی ما عاشق سارا جون هستیم و از وقتی که اومد جَو خونه شاد تر شد. من خیلی خوشحالم که سارا جون زن داداش من شده و مثل آبجی نداشته ام دوستش دارم. سارا جون تولدت خیلی خیلی مبارک. خیلی دوستت دارم… سارا که حسابی از حرفای جدی نرگس خوشحال شده بود از جاش بلند شد و بقلش کرد و گفت: منم دوستت دارم نرگس جون… بعد از نرگس ، همه به نوعی همون سخنرانی کوتاه نرگس رو تکرار کردن. از بودن سارا در جمع خانواده تشکر کردن. حس می کردم که سارا توی خونه مورد احترام همه است اما باورم نمیشد که تا این حد محبوب خانواده باشه و دوستش داشته باشن. خیلی راحت و جدی از علاقه ای که بهش داشتن گفتن و بهش احترام گذاشتن. از طرفی همچنان به خاطر سر و وضعی که داشت عصبانی بودم و از طرفی باز اون حس حسادت لعنتی درونم فعال شد. سارا چه جایگاه خاصی داشت و چقدر مورد توجه بود…
بعد از خوردن شام که غذای مورد علاقه ی سارا بود ، برای اینکه کمی بتونم آروم شم و از این فضا در بیام ، پیشنهاد شستن ظرفا رو دادم. سارا اومد کمک کنه برای جمع کردن میز شام که نرگس بهش گفت: امشب تولدته. قرار نیست کار کنیا. برو بشین که قراره یه دسر خوش مزه براتون بیارم… سارا لبخند زنان گفت: نه دیگه تولد بسه. ظرفا خیلی زیاد شده و مهدیس تنهایی اذیت میشه. کمکش میدم تا زودتر تموم شه… هم زمان مادر نوید گفت: آخ قربون این عروس مهربونم بشم…
من ظرفا رو کفی می کردم و سارا آب می کشید. فقط صدای صحبت اهالی خونه از هال می اومد و صدای آب. سکوت مطلق بود بینمون. می تونستم بوی عطر سکسی ای که از تن سارا به مشامم می خورد رو حس کنم. یه لحظه توی دل خودم گفتم: نکنه علت عصبانتم از سر و وضع سارا ، حسادته؟ نکنه دارم غرق حسادت به سارا میشم؟؟؟ تو افکار لعنتی خودم بودم که نوید اومد داخل آشپزخونه. یه خسته نباشید به جفتمون گفت و رو به سارا گفت: دوستت با پدرش سر جریان فروش اون زمینه صحبت کرد یا نه؟؟؟ سارا گفت: انگاری طرف قصد فروش داره اما خیلی بالاتر از قیمتی که شما پیشنهاد دادین…
سارا و نوید غرق صحبت در مورد فروش یک زمین شدن. علی رغم اینکه صحبت بینشون کاملا معمولی بود اما نمی دونم چرا طاقتش رو نداشتم. تصور اینکه سارا با این سر و وضع داره با نوید اینقدر راحت در مورد یک موضوع حرف میزنه عصبیم کرد دوباره. سعی کردم خودم رو کنترل کنم که سارا وسط حرفاشون به نوید گفت: ببین عزیزم با این پیغام پسغوم دادنا کار به جایی نمی برین. تو و نریمان باید با خود طرف صحبت کنین…
کلمه ی عزیزم مثل پُتک کوبیده شد تو سر من. به چه حقی به نوید من گفت عزیزم؟! یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم واکنش تابلویی نشون ندم اما از درون داشتم خودم رو می خوردم. یه هو یه بشقاب از دستم لیز خورد و افتاد شکست. هم عصبی و هم دستپاچه شده بودم. سارا بهم گفت: چی شدی دختر؟ چرا اینقدر قرمز شدی؟ خب افتاده شکسته. فدای سرت… مادر نوید هم وارد آشپزخونه شد و گفت: آره عروس گلم. فدای سرت… سارا گفت: تو رو برو بشین من خودم بقیه اش رو می شورم. چند ثانیه به چهره و چشمای خونسردش خیره شدم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: ب ب بخشید هواسم نبود. نزدیک بود بیفته روی پای تو… مادر نوید گفت: او چه خبره حالا. اصلا بزن همه ش رو بشکون. بگیر همینجا بشین یه آب خنک بهت بدم آروم تر شی… من رو نشوند روی صندلی میز ناهار خوری داخل آشپزخونه. جلوم یه لیوان آب خنک گذاشت و گفت: بخور عروس گلم. بخور تا کمی آروم شی. از صدای شکستن احتمالا هول کردی… بعد از گفتن حرفش از آشپزخونه رفت بیرون… سارا مشغول شستن بقیه ظرفا شد و نوید اومد رو به روم نشست و گفت: حالت خوبه مهدیس؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم که خوبم. نوید چند ثانیه مکث کرد و گفت: داره دیر وقت میشه؟ می خوای حاضر شی برسونمت؟؟؟ بدون فکر و بدون دلیل گفتم: اگه مشکلی نیست می خوام همینجا بمونم… نوید با تعجب لبخند زد و گفت: مطمئنی؟ یه وقت برات دردسر درست نکنن؟؟؟ با حرص گفتم: هیچ غلطی نمی تونن بکنن. اصلا دیگه نمی خوام پامو اونجا بذارم. چیزی تا اجازه ی دادگاه برای عقدمون نمونده… نوید که حسابی از حرفای من تعجب کرده بود ؛ گفت: باشه من که از خدامه. اصلا فردا می ریم و وسایلت رو بر می داریم و میایی پیش خودمون. اتاق من برای تو تا عقد کنیم. بعدشم که میشه اتاق جفتمون…
لحن مهربون نوید کمی آرومم کرد. به سختی بهش لبخند زدم و گفتم: مرسی… با خوشحالی از جاش بلند شد و رفت توی هال. با صدای بلند گفت: امشب چقدر خاصه. هم تولد سارا جانه و هم مهدیس خانم گل قراره برای اولین بار شب پیش من بمونه… بقیه هم بازم شروع کردن به شوخی و دلقک بازی و به تمسخر حرف نوید رو تکرار کردن…
هم زمان که همه توی هال مشغول شوخی و خنده بودن ، سارا کارش تموم شد. پیشبندش رو در آورد و گذاشت کنار. با خنده گفت: تا حالا دیده بودی با این تیپ یکی پیش بند ببنده؟؟؟ توی دلم گفتم: والا اون پیش بندت پوشیده تر از این تونیک سکسیه… اما یه لبخند زورکی زدم و گفتم: آره با نمک شدی… جلوم نشست و گفت: پس اولین شبیه که می خوای خونت نباشی…
می تونست بگه این اولین شبیه که اینجایی اما گفت اولین شبیه که خونت نیستی. حتی نحوه سوال کردناش هم خاص و غیر منتظره بود. با سرم حرفش رو تایید کردم و گفتم: آره… دوباره لبخند زد و گفت: امشب خیلی خوشگل شدی. این مدل موی لایر کوتاه خیلی به صورتت میاد. بهت حسودیم شد… میشد از چشمای سارا خوند که چقدر نسبت به قیافه و اندامش اعتماد به نفس داره. چقدر موهای بلندش رو دوست داره. عمرا اگه حتی برای یک لحظه به ظاهر کسی حسودی کنه. اما بازم به زور لبخند زدم و گفتم: چشمات خوشگل می بینه. شلوارم که سلیقه و انتخاب خودته. بعدشم من به خوشگلی تو نمی رسم… لبخندش تبدیل به پوزخند خفیفی شد و گفت: والا از روزی که اومدی همه دارن از خوشگلی تو حرف می زنن. راستشو بخوای بی راه هم نمی گن. حتی اون روز که اومدی سر تمرین همه ی دوستام گفتن این تیکه رو از کجا آوردی… بازم بدون فکر و مثل بچه ها می خواستم بهش بگم دوستات غلط کردن که سریع حرفم رو قورت دادم و گفتم: دوستات لطف دارن… سارا گفت: نه چه لطفی. یا داری شکسته نفسی می کنی یا داری سر کارم می ذاری. هر کسی که خوشگل باشه خودش بهتر از همه می دونه که چقدر خوشگله. حالا بی خیال. پاشو بریم تا ببینیم این نرگس ورپریده چی دِسِر درست کرده…
از نرگس یه تاپ و شلوار راحتی گرفتم. نشستم روی تخت نوید. متوجه شدم ، می خواد بیرون از اتاق خودش بخوابه. بهش گفتم: اصلا بهت نمی خوره تا این حد اهل اعتقادات باشی… خندش گرفت و گفـت: من به غیر از تو به هیچی اعتقاد ندارم. برای راحتی تو دارم این کارو می کنم… حدودا با حرص گفتم: من خواستم خونه ی شما بخوابم که پیش تو باشم… چند لحظه بهم نگاه کرد. همون لبخند مهربون همیشگی رو تحویلم داد و گفت: باشه عزیزم. مهم اینه که تو چی می خوایی… رفت بیرون و با یه تُشک و پتو و بالشت برگشت. پهن کرد پایین تخت و گفت: تو رو تخت بخواب. من پایین. بعدا که وسایل اتاقو عوض کردیم. جفتمون می تونیم رو تخت دو نفره بخوابیم…
دوست داشتم پیش هم بخوابیم تا موقع خوابیدن دستش رو بگیرم تو دستام. اما همینم بهتر از هیچی بود. به پهلو دراز کشیدم تا بتونم حداقل نگاش کنم. چراغ اصلی اتاق رو خاموش و چراغ خواب رو روشن کرد. پتو رو کشید روی خودش. هر دو تا دستش رو گذاشت زیر سرش و سرش رو تا حدی که بتونه نگام کنه چرخوند. سکوت بینمون رو شکست و گفت: امشب چطور بود؟؟؟ با سوالش من رو یاد سر و وضع سارا انداخت و با اخم گفتم: بله عالی بود… چشماش رو تنگ کرد و گفت: چرا اخم؟ مگه چیزی شده؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نه چیزی نشده… بلند شد نشست و با لحن جدی گفت: اگه چیزی شده بگو. کسی رفتار بدی باهات داشته؟؟؟ از اینکه نکنه براش در مورد بقیه سوتفاهم پیش بیاد هول شدم و گفتم: نه اصلا. اتفاقا همه مثل همیشه بهترین رفتارو باهام داشتن. فقط… نوید باز به حالت جدی گفت: فقط چی؟؟؟ یکمی مکث کردم و گفتم: فقط از تیپ سارا خوشم نیومد. یعنی خوشگل شده بودا. اما خب لباسش خیلی چسب و لختی بود. همین… نوید از حرفم خندش گرفت و برگشت به حالت قبلیش دراز کشید. خندش که تموم شد ؛ گفت: من فکر کردم چی شده حالا. تو سارا رو هنوز نشناختی. آدم راحتیه. به خودش شک نداره. مارو به چشم برادراش می بینه. اتفاقا همین باعث شده اینقدر بین همه مون دوست داشتنی باشه. عجیبه که هنوز متوجه نشدی چه جَوی تو این خونه هست. اینجا خبری از اون دهاتی بازیای بین اکثر مردم نیست. همه به هم اعتماد دارن. اتفاقا من دوست دارم تو هم مثل سارا باشی و تو فکر این خرافات و مسخره بازیا نباشی…
وقتی نظر قاطع و کُلی نوید رو در مورد سارا شنیدم ، تصمیم گرفتم بحث رو ادامه ندم. شَک کردم که نکنه حسادت باعث شده به این مورد گیر بدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ببخشید نوید. من قصد توهین به خانوادت رو نداشتم. نباید موردی که حالا صرفا برای من عجیبه رو مطرح می کردم… نوید دوباره با لحن جدی گفت: عیبی نداره. به هر حال هنوز به شرایط جدید زندگیت عادت نکردی. اما دوست دارم که به برادرای من عین برادرای خودت نگاه کنی. دوست دارم هواشونو داشته باشی و مثل برادرای خودت بهشون محبت کنی. مثل یه مرد غریبه باهاشون رفتار نکنی. در عوض اونا هم برات جون میدن. مثل امشب که دیدی برای سارا سنگ تموم گذاشتن. دیگه هم از این فکرا نکن…
حس کردم نوید از حرفم ناراحت شده. سعی کردم با عوض کردن حرف و کمی شوخی و خنده حالتش رو عوض کنم. نیم ساعت گذشت که دیدم داره خوابش می بره و خیلی زود بعد از بستن چشماش خوابش برد. من خوابم نبرد و بهش خیره شدم. حس نیاز اینکه الان دوست داشتم کنارش باشم و حتی بغلش کنم هزار برابر شده بود. فاصله مون نهایتا یک متر بود اما انگار هزاران کیلومتر بود. تو این مدتی که باهاش بودم تا حالا اینقدر نیاز فیزیکی بهش نداشتم. در حدی که عصبی شدم. دیگه طاقت نیاوردم و خیلی آروم از بالای تخت خزیدم به سمت نوید. خیلی سریع چشماش رو باز کرد و متوجه من شد. به آرومی و سریع گفتم: میشه سرمو بذارم رو شونت؟؟؟ تو همون حالت خواب آلودش لبخند زد و با دست راستش آغوشش رو باز کرد. مثل بچه ها جا گرفتم توی بغلش و منم با دستم بغلش کردم… حس بی نهایت خوبی داشتم. لمس نوید به این شکل برای اولین بار. همه وجودم نیاز به یه مَرد رو فریاد میزد. تو افکار شیرین خودم غرق بودم که خوابم برد…
وقتی چشمام رو باز کردم خبری از نوید نبود. متوجه شدم که دیر وقته. سریع برگشتم و از روی تخت ، گوشیم رو برداشتم. ساعت یازده بود. یه آهی کشیدم و با صدای آروم گفتم: وای چقدره خوابیدم… متوجه ی صدای سارا شدم که گفت: آره بابا لنگ ظهره تنبل… نا خواسته سریع برگشتم. سمت دیگه ی اتاق نوید و روی صندلی میز تحریرش نشسته بود. مانتو شلوار بیرونی تنش بود و شالش توی دستش. با همون لبخند محو همیشگی بهم گفت: داشتم می رفتم بیرون کار داشتم. مامان گفت که بیام بیدارت کنم. خیلی خوشگل خوابیده بودی. دلم نیومد اولش. وقتی هم خواستم بیدارت کنم که خودت بیدار شدی… بلند شدم نشستم و گفتم: خیلی زشت شد. راست میگی ظهر شده… سارا بلند شد و گفت: نه بابا کجاش زشته. من خودم کار نداشته باشم تا ظهر خوابم… داشت از اتاق می رفت بیرون که یه هو چشمش به پتو و بالشت من روی تخت افتاد. کمی مکث کرد و متوجه شد که ما با هم خوابیدیم. پوزخند شیطنت آمیزی زد و گفت: می بینم که شب اولی حسابی بهت خوش گذشته. بایدم تا ظهر بخوابی نو عروس خانم… از حرفش خوشم نیومد و کمی هول شدم. اومدم بدون فکر بگم نه ما کاری نکردیم که سارا گفت: خب حالا هول نشو. مگه جُرم کردی؟ من دیگه برم. با بای…
بعد از دستشویی کمی به خودم رسیدم و لباس راحتیم رو هم عوض کردم. رفتم پیش مامان نوید که مشغول غذا درست کردن بود و گفتم: ببخشید تا ظهر خوابیدم. من الان باید ناهار درست می کردم… مامان نوید گفت: وا این حرفا چیه عروس گلم. تو قراره از این به بعد عروس این خونه بشی و با ما زندگی کنی. حتی از سارا هم به من نزدیک تر قراره باشی. قرار نیست برای هر چیزی از من معذرت بخوایی که. اصلا تا هر وقت که دلت خواست بخواب خانمی. من به سارا جان گفتم بیدارت کنه که کِسل نشی عزیزم. هر وقت دوست داشتی هم پاتو توی آشپزخونه بذار… از مامان مهربون نوید تشکر کردم و گفتم: اصلا خودم راحت ترم که تو کارا کمک کنم… بهم گفت: خب حالا وقت برای کار و کمک زیاده. فعلا برو بشین استراحت کن…
برگشتم توی هال و نشستم روی کاناپه. رفتم توی گوشیم و مشغول چک کردن پیاما شدم. تو همین حین متوجه یه پیام نا شناس شدم. نه شماره اش مشخص بود و نه آی دیش. نوشته بود: سلام خانمی… بدون اینکه جوابش رو بدم زدم رو گزینه اسپم و بلاکش کردم. چند دقیقه بعد دوباره یه پیام ناشناس دیگه اومد. نوشته بود: فکر کردی مزاحمم؟ نترس مزاحم نیستم. دنبال مخ زنی هم نیستم. باهات کار دارم. یه کار خیلی خیلی مهم… پیش خودم گفتم: این پسرا همه شون همینن. اول تیریپ من مزاحم نیستم و این حرفا بر می دارن ، اما آخرش وا می دن و میگن که چی می خوان و میرن سر وقت مخ زنی. بازم بدون اینکه جواب بدم بلاک کردم. بعد از چند دقیقه بازم پیام داد و نوشت: دارم می گم مزاحم نیستم. کاری که دارم در مورد زندگیته. مهمه دارم میگم. اگه باز بلاک کنی دیگه بهت پیام نمیدم… هم کمی کنجکاو شدم و هم کمی نگران. هنوز شَک داشتم که این مزاحم باشه اما ترجیح دادم تا مطمئن بشم. تو جواب براش نوشتم: اول بگو کی هستی؟؟؟ با کمی مکث برام نوشت: ببین دختر من حال و حوصله این گاراگاه بازیا و این حاشیه رفتنا رو ندارم. به تو ربطی نداره من کی هستم و دیگه نپرس. این منم که یه سوال مهم دارم و اگه زندگیت برات مهمه باید بهم جواب بدی. بهم بگو که چقدر نامزد و خانواده نامزدت رو می شناسی؟؟؟ از جوابی که به سوالم داد خوشم نیومد و گفتم: به تو ربطی نداره که چقدر می شناسمشون. اصلا تو کی باشی که بخوایی در مورد این چیزا سوال کنی… بازم کمی مکث کرد و نوشت: اوکی شاید اگه منم جای تو بودم همین جواب رو به یه غریبه می دادم. پس زیاد کشش نمیدم. حرفمو می زنم و میرم پی کارم. ببین دختر ، جای تو اونجا نیست. اونا اونی که فکر می کنی نیستن. اونا اونی که نشون میدن نیستن. نوید اونی نیست که داری می بینی. تو توی اون خونه در خطری. تو با اونا در خطری. تا هنوز راه نجات داری خودتو از آینده ی وحشتناکی که در انتظارته نجات بده… با حرص زیاد و انگشتای لرزون از عصبانیت براش نوشتم: خفه شو آشغال… بعدشم سریع بلاکش کردم…
وقتی مامان نوید اومد توی حال سریع متوجه تغییر حالت من شد. ازم پرسید: چرا رنگت قرمز شده مهدیس. چی شده دخترم؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: چیزی نیست مادر جان. یه مزاحم اعصابمو خورد کرده… مامان نوید اومد حرف بزنه که همون لحظه نوید اومد. با لبخند بهم گفت: به به خانم خوش خواب… اینقدر تابلو باهاش احوال پرسی کردم که نوید هم متوجه شد یه چیزیم شده. مامانش رو بهش گفت: انگاری یکی مزاحمش شده… نوید با تعجب گفت: کی مزاحمت شده؟ جریان چیه؟؟؟ با عصبانیت گوشیم رو بردم طرفش و با صدای بغض کرده گفتم: بابای عوضیم ول کنم نیست. آخه کدوم دختری تو این دنیا بابایی به کثافتی بابای من داره… نوید گوشی رو ازم گرفت و پیاما رو خوند. منتظر بودم تا ببینم واکنشش چیه. حسابی رفت تو فکر و اخماش رفت تو هم. بعدش هم با همون حالت رو به مامانش نگاه کرد و گوشی رو داد بهش تا اونم بخونه. رو به من کرد و گفت: خب الان می خوای چیکار کنی؟؟؟ با صدای توام با بغض و عصبانیت گفتم: الان میرم درستش می کنم. مرتیکه معتاد فکر کرده می تونه هر بار که دلش خواست زندگی من رو نابود کنه… مامان نوید سریع اومد کنارم نشست. دستش رو انداخت دور شونه هام و گفت: نه دخترم اصلا فکر خوبی نیست. بهت حق میدم که از دست چنین پدری ناراحت باشی. اما تو این شرایط بهترین کار سکوته. اتفاقا اون از خداشه تو رو عصبانی و درهم ببینه تا بتونه بهت ضربه بزنه. اون مخالف ازدواج تو هستش و اونجوری راحت تر می تونه ثابت کنه که تو کفایت و صلاحیت انتخاب نداری… نوید هم اومد طرف دیگه ام نشست و گفت: منم با مامان موافقم. خودتو کنترل کن مهدیس. بهش آتو نده. اون دقیقا همینو می خواد. اصلا به روش نیار. اینجوری بدترین تو دهنیه. به جای تو بودم دیگه تو روش نگاه نمی کردم. اینجوری بدترین تنبیهه براش…
نوید و مامانش موفق شدن آرومم کنن و با دلگرمی های نوید دیگه نسبت به پدرم و اینکه شاید آینده ی من رو خراب کنه استرس نداشتم. نوید ازم خواست که مثل همیشه برم پیاده روی تا حال و هوام عوض بشه. به حرفش گوش دادم و رفتم بیرون. البته قبلش گوشیم رو گرفت که باز کسی مزاحمم نشه. چند ساعت بیرون بودم. دیگه نزدیک غروب بود که برگشتم. نریمان هم اونجا بود و بعد از دیدن من و احوال پرسی ؛ گفت: خسته نباشی مهدیس خانم. خیلی خوبه که ورزش می کنی و برای سلامتیت واقعا عالیه… مامان نوید وارد هال شد و گفت: هم سلامتیش و هم زیبایی اندامش. بعدشم نریمان خان چرا تو اینقدر با عروس من رسمی حرف می زنی؟؟؟
مامان نوید راست می گفت و نریمان با من همیشه رسمی حرف می زد و در عین حال خیلی بهم احترام می ذاشت. یه جنتلمن واقعی بود. من با رسمی بودنش مشکلی نداشتم و حتی وقتی با اون لحن خاصش می گفت مهدیس خانم ، خوشم هم می اومد. سریع پریدم وسط حرف مامان نوید و گفتم: اتفاقا من از لحن آقا نریمان خیلی خوشم میاد. واقعا ایشون برخود خاص و آقا واری دارن… نریمان که کتش توی دستش بود نیمچه تعظیمی کرد و گفت: لطف دارید بانو… از حرکتش ذوق کردم و منم تشکر کردم. مامان نوید گفت: خب پس مشکلی نیست. مهم اینه که اینجا احساس راحتی بکنی عروس گلم… تو همین حین نوید که طبقه ی بالا بود اومد پایین و با لحن طنز گفت: چه خبره. می بینم که بعضیا چپ و راست هندونه میدن زیر بقل هم… همگی از لحنش خندمون گرفت. نعیم هم از بالا اضافه شد. رو به مادرش گفت: ای مادر من امشب شام چه داریم که مجردی دارد به من فشار می آورد… مادرش با اخم گفت: خوبه خوبه. همش یه ساعته مجرد شدیا… با تعجب رو به نعیم گفتم: چرا مجرد؟؟؟ نعیم گفت: دیگه سال جدید شروع شده و سارا خانم تشریف بردن مسابقات خارج از تهران… تو جواب بهش گفتم: عه به سلامتی. ایشالله که خوش خبر برگردن… نعیم همچنان با لحن طنز بهم گفت: ممنون ای نو عروس خانه… دیگه طاقت نیاوردم و از این همه دلقک بازی این سه تا داداش حسابی زدم زیر خنده. برای یه لحظه فکر کردم همه بهم خیره شدن. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. مامان نوید گفت: قربون خنده های عروس گلم بشم. تا باشه همش به خنده و شادی… بعدش رو به نعیم گفت: امشب حالا من هستم. فردا قراره با دوستام بریم دوره گردی. باید یه فکری برای خودتون بردارین… نعیم با دستش زد رو پیشونیش و گفت: ای وای که بدبخت شدیم… من سریع گفتم: من که هستم. اگه دستپخت من رو قابل بدونین ، من هم ناهار درست می کنم و هم شام… نوید شروع کرد به دست زدن و گفت: بله مهدیس خانم قراره جور همه رو بکشه. اونم تک و تنها… نعیم هم گفت: مطمئنم که از پس همه مون خوب بر میاد. یعنی هر چی درست کنه ما خوشمون میاد… نریمان با لحن همیشگیش گفت: نه مهدیس خانم. شما به زحمت میفتین. من عادت دارم به پخت و پز. میام و خودم یه چیزی برای این دو تا شکمو درست می کنم… خیلی سریع و جدی گفتم: نه اصلا. تا من هستم چرا شما. بهتون قول میدم اینقدر دستپختم بد نباشه که به زور بخورین… نوید گفت: خب دیگه. مهدیس جون قراره فردا بترکونه. نجات پیدا کردیم. تا مهدیس هست غم نداریم…
ظهر خودم وایستاده بودم و با استرس به غذا خوردن نوید و نریمان و نعیم نگاه می کردم. نگران بودم که یه وقت خورشت قرمه سبزی ای که درست کردم خوب نشده باشه. اما وقتی همه شون شروع کردن به تعریف و تمجید و دیدم که با اشتها دارن می خورن ، خیالم راحت شد. خودمم نشستم کنار نوید. نوید رو به بقیه گفت: امروز خیلی روز خاصیه. اولین باره دارم دستپخت مهدیس رو می خورم… نعیم با خنده گفت: ما هم اولین بارمونه. کلا اولین باره که با مهدیس جون تک و تنهاییم… برای یه لحظه از لحن شوخی نعیم خوشم نیومد. نریمان سریع واکنش نشون داد و با اخم به نعیم نگاه کرد. رو به من گفت: واقعا گُل کاشتین مهدیس خانم. حتی اگه بگم قرمه سبزی شما از مامان هم بهتره بی راه نگفتم… سریع گفتم: من که تو آشپزی به پای مامان نمی رسم. خیلی لطف دارین شما… نریمان با سرش تشکر کرد و رو به نوید گفت: نمی خوای بهش بگی؟؟؟ نوید با دهن پر گفت: بذار غذاشو بخوره. اگه بگم از ذوق دیگه غذا نمی خوره… سریع رو به نوید گفتم: چی شده؟؟؟ نوید گفت: حالا غذا بخور. یه سورپرایز محشر برات دارم… حسابی کنجکاو شدم و گفتم: عه نوید. بد نشو. حالا هم به هر حال تا نگی نمی تونم از فکر و خیال غذا بخورم… نوید غذای توی دهنش رو قورت داد و گفت: باشه باشه نزن الان میگم. یه لیوان آب بده گلوم باز شه اول… بهش یه لیوان آب دادم. یه نفس سر کشید و بعد از یه نفس عمیق گفت: امروز به پیشنهاد نریمان رفتیم پیش بابات… یه لحظه شوکه شدم و گفتم: چی؟؟؟ نریمان خیلی خونسرد و آروم گفت: مهدیس خانم بهش اجازه بدین کامل حرفش رو بزنه… نوید ادامه داد: آره درست شنیدی. من و نریمان رفتیم پیش بابات. مرد و مردونه باهاش حرفامون رو زدیم. بلاخره رضایت داد که بیاد تو محضر و اجازه عقد تو رو با من بده. دیگه نیازی به دادگاه و حکم و این مسخره بازیا نیست… هنوز تو شوک حرفای نوید بودم. دهنم باز مونده بود و مونده بودم که چی باید بگم. نریمان گفت: ببینید مهدیس خانم. من جریان دیروز رو شنیدم. خیلی ناراحت شدم. نمی دونم باور می کنید یا نه اما چون شما عضوی از خانواده ی ما شدین ، طاقت ناراحتی شما رو ندارم. اینجور نمیشد که شما حتی بعد از ازدواجتون هم از سمت پدرتون تحت فشار باشین. باید یک بار و برای همیشه نوید این مشکل رو حل می کرد و خب موفق شدیم با گفتگو پدرتون رو راضی کنیم. اینجوری برای اعصاب خودتون هم بهتره و مورد مهم تر اینکه اگه از دادگاه حکم صلاحیت ازدواج می گرفتین ، کمی آبرو ریزی بود براتون. پدرتون سعی می کرد همه جا خرابتون کنه. اینجوری قطعا بهتره…
بلاخره موفق شدم حرفاشون رو توی ذهنم آنالیز کنم. همچنان توی فکر بودم که نوید گفت: البته باید از داداش نریمان یه تشکر حسابی بکنی. با زبون اون بود که بابات راضی شد… برای یه لحظه دوست داشتم بپرم بغل نریمان و ازش تشکر کنم. چقدر به من محبت و توجه داشت و خودم خبر نداشتم. پس منم براشون خیلی ارزش داشتم و این فقط سارا نبود که مورد احترامشون بود. از نریمان حسابی تشکر کردم. نوید با لحن ناراحتی گفت: اما یه چیز دیگه ای هم هست… بهش گفتم: چی؟؟؟ کمی به نریمان نگاه کرد و بعدش رو به من گفت: بابات دیگه نمی خواد باهات یک کلمه حرف بزنه و حتی دیگه ببینت. فقط میاد محضر امضا می کنه و میره… پوزخند زدم و گفتم: به درگ. آدمی که یه عمر تنها خاطره ای که تو ذهن من ساخته پا بساط بودن و فحش و توهین و کتکه ، بود و نبودنش فرقی نمی کنه. اصلا بهتر که این تصمیم و گرفته… بعد از صحبت من ، نوید با لبخند به نریمان نگاه کرد و گفت: موفق شدیم داداش… نریمان هم به علامت رضایت سرش رو تکون داد. نعیم با خنده ی خاصی گفت: مهدیس دیگه کامل کامل برای خودمون شد. برای همیشه…
توی بهار و بهترین فصل برای عقد. برای یک شروع تازه. برای پشت سر گذاشتن زندگی ای که هیچ خیر و خوشی ای توش نداشتم. چند روز دیگه به تاریخ عقدمون نمونده بود. سرم رو گذاشتم روی پاهای آبجیم و گریم گرفت. تنها کسی که واقعا دلم براش تنگ میشد. پدرم که همچنان باهام حرف نمی زد و منم باهاش حرف نمی زدم. نوید ازم قول گرفته بود باهاش حرف نزنم تا یه وقت خرابکاری نشه. به آبجیم قول دادم که تو اولین فرصت که شرایطش بود و نوید اجازه داد ، اونو ببرم پیش خودم. نمی خواستم تو این خونه که فرقی با قبرستون نداشت تک و تنها روی این صندلی چرخ دار بپوسه. مادرم همچنان داشت مثل یک ربات کارگر جون می کند و حتی براش مهم نبود که چند روز دیگه عقد دخترشه. حتی بهم غُر زد که تو این شرایط مالی باید یه لباس مرتب هم تهیه کنه. به هر حال برای چند لحظه هم که شده باید تو محضر می بودن. دیدن مادرم و سرنوشتش بزرگترین حُکم تاییدی بود که باید هر طور شده پام و از این زندگی بیرون بکشم. با این خانواده اگه نوید نبود کسی بهتر از پدرم حاضر نبود با من ازدواج کنه…
صبح همه محضر بودن. پدر و مادرم برای چند لحظه اومدن. پدرم با قیافه ی گرفته و عبوس دفتر رو امضا کرد. مادرم فقط گفت: خوشبخت بشی الهی… همین و رفتن. مامان نوید که دید رفتم تو فکر و بغض کردم ؛ بهم گفت: نبینم عروس خوشگلم ناراحت باشه ها. از این به بعد تو برای خود خود مایی. خانواده جدید خودتو داری. دیگه به اون بی لیاقتای دهاتی فکر نکن… نمی دونم چرا یه لحظه از توهینی که به پدر و مادرم کرد ناراحت شدم. اما خود من کم جلوشون به پدرم توهین نکرده بودم. سعی کردم دیگه خانوادم رو فراموش کنم. من و نوید سوار ماشینش شدیم. توی راه بهم گفت: نذاشتم اتاق جدیدمون رو ببینی که برات سورپراز شه. چنان اتاق شاهانه ای برات درست کردم که نگو… دستم رو گذاشتم روی دستش و آرامش گرفتم. سعی کردم اولین روزِ به معنای واقعی مشترکمون رو با آرامش شروع کنم…
وقتی وارد خونه شدیم سارا هم از مسابقات برگشته بود. بهم نزدیک شد و گفت: ببخشید که نشد سر مراسم عقدت بیام. تازه همین الان رسیدم و نشد که زودتر بیام. به هر حال بهت تبریک می گم… هم لحن به شدت سرد و بی روح سارا برام عجیب اومد و هم کبودی پای چشم و لبش. متوجه ی خط نگاه من به سمت کبودی هاش شد و گفت: تو بازی اینجوری شدم. چیز جدید و مهمی نیست… نوید از پشت بهمون اضافه شد و گفت: آره اصلا ناراحتش نباش. سارا پوست کلفت تر از این حرفاست. امروز روز تو هستش. خودتو ناراحت این نکن. بیا بریم اتاقمونو نشونت بدم… از لحن و صحبت نوید تعجبم خیلی بیشتر شد. برای چند لحظه با سارا چشم تو چشم شدم. مطمئنم تو عمرم نگاه به این سردی و ناراحتی ندیده بودم. نوید مچ دستم رو گرفت و گفت: بیا بریم دیگه. ذوق دارم زودتر اتاقمونو ببینی…


قسمت ۳ (فصل اول)

سکانس دوم: تاریکی مطلق

دیگه هیچ کس تو سالن نبود. همه رفته بودن و بعد از ما هم کسی برای تمرین نوبت نداشت. مثل همیشه دیر تر از بقیه می رفتم و چند دقیقه بیشتر تمرین می کردم. خانم مولایی که مسئول سالن بود ، مثل همیشه کاری باهام نداشت و گیر نداد که وقت تون تموم شده. پشت هم و محکم توپ رو به دیوار شوت می زدم. صدای نازی رو شنیدم که گفت: چته سارا؟ امروز خیلی بهم ریخته بودی. چیزی شده؟؟؟ جوابی بهش ندادم و شدت ضربه به توپ رو بیشتر کردم. با اینکه پاهام خسته شده بود اما برام اهمیت نداشت. نازی اومد نزدیک تر و بازوم رو گرفت. نذاشت دیگه شوت بزنم و برم گردوند. با نگرانی نگام کرد و گفت: میگم چت شده سارا؟ نگرانم کردی؟؟؟ برای چند لحظه به صورت نازی خیره شدم و گفتم: نوید تصمیم گرفته با دختره ازدواج کنه… نازی از تعجب چشماش گرد شد و گفت: واقعا؟ راست میگی؟ تو که گفتی یه مدت باهاش لاس می زنه و ولش می کنه. مثل اونای دیگه… یه نفس عمیق کشیدم. بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و دوباره شروع کردم محکم ضربه زدن به توپ. هم زمان به نازی گفتم: این یکی انگاری فرق می کنه… نازی گفت: چه فرقی؟؟؟ دیگه توانی برای شوت زدن نداشتم. آخرین شوت رو محکم زدم و برگشتم به سمت خروجی سالن. نازی هم دنبالم اومد. بعد از اینکه توی رختکن لباسم رو عوض کردم ، رو به نازی گفتم: یا مثل من بی کس و کاره یا میشه به راحتی بی کس و کارش کرد. نوید زرنگ تر از این حرفاست که بیگدار به آب بزنه. از حرفاش مشخصه که دختره حسابی ندید پدیده. راحت میشه خامش کرد…
نازی با لحن نسبتا ناراحت و طعنه آمیز گفت: مثل خودت که خام شدی؟؟؟ جوابی برای طعنه ای که بهم زد نداشتم. مانتوم رو پوشیدم. شالم رو سرم کردم و کوله ام رو انداختم روی دوشم. توی ایستگاه اتوبوس و موقع جدا شدن ، نازی بهم گفت: اگه اون بیاد سرنوشت تو چی میشه؟ با تو چیکار می کنن؟؟؟
نازی بزرگ ترین و مهم ترین سوالی که توی ذهن خودم هم شکل گرفته بود رو پرسید. بعد از دوستیم با نازی اینقدر بهش نزدیک شدم که شروع کردم کم کم از یه سری مسائل زندگیم به صورت کلی گفتن. همیشه برام در نقش یه هم دَم و یک گوش شنوا برای درد و دلام بوده و هست. به مرور زمان فهمیدم نازی می تونه تمام کمبود های احساسی من رو پر کنه و حتی می تونم بیشتر از همه ی آدمای دنیا بهش اعتماد کنم. شدیم نزدیک ترین آدمای هم توی زندگی. بیشتر و بیشتر برای هم مهم شدیم. تا جایی که کثیف ترین و مهم ترین رازهای زندگیم رو بهش گفتم. نازی همیشه نگران بود و هست. همیشه دوست داشت یه کاری برای من بکنه اما نمی تونست ولی این نگران بودناش برام دلگرمی ای بود. حداقل دلم خوش بود یکی تو این دنیای کثیف من رو فقط برای خودم می خواد. یکی هست که منِ کثافت رو اونجور که هستم بپذیره. نازی فقط شنونده درد و دلام نبود. شنونده تمام کثافتکاریا و لجن بازیام بود. کثافتکاری هایی که گاهی با لذت براش تعریف می کردم!!!
وقتی رسیدم خونه سریع خواستم برم بالا که نوید گفت: چرا اینقدر بی حالی تو؟ بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم سر حال شی… بهش گفتم: اول برم یه دوش بگیرم… مثل همیشه فقط شیر آب سرد رو باز کردم. زیر دوش بودم و هر دو تا دستام رو تکیه دادم به دیوار حموم. خیلی وقت بود که ذهنم اینقدر درگیر نشده بود. با اومدن یه آدم جدید سرنوشت من چی میشد؟؟؟
طبق سلیقه ی نوید تیپ زدم. عاشق شلورای چسبون و مانتو جلوباز بود. بارها بهم گفته بود که وقتی می بینه بقیه به رونام و کُسم تو این شلوارای چسب خیره میشن ، لذت می بره. دوست داشت وقتایی که باهاش میرم بیرون سکسی باشم. حتی عطر سکسی و خاص بزنم. آخر شب بود و خیابونای تهران رو به خلوتی. نوید بهم گفت: عه چه ساکتی. یه چیزی بگو. صبر کن ببینم. نکنه تو فکر اون دختره ای؟ با تو ام سارا. به من نگاه کن… سرم رو چرخوندم سمت صورتش. یه نگاهش به من بود و یه نگاهش به جلوش. بهش گفتم: امروز تمرین سختی داشتیم. خسته ام. همین… پوزخند زد و دستش رو گذاشت روی پام و گفت: قربون خسته شدنات برم خوشگلم. تا باشه از این خستگیا. خودم خستگیت رو می برم… از پوزخندش فهمیدم که متوجه دروغم شده. نوید همیشه متوجه راست و دروغ حرفام میشد. سعی کردم با یه لبخند زورکی وانمود کنم که حالم خوبه. منم دستم رو گذاشتم روی پاش و گفتم: خب من حسابی گشنمه. کجا می خوای مهمونم کنی؟؟؟ چشماش رو تنگ کرد و گفت: قربون اون گشنه شدنت. هر جا تو بگی مهمونت می کنم خوشگلم. اصلا چطوره قبلش یه پیش غذای حسابی و خوشمزه بخوری…
با یه دستش زیپ شلوارش رو باز کرد و کیرش رو کشید بیرون. با دست دیگه اش سر من رو خم کرد به سمت خودش و لبام رو هدایت کرد به سمت کیرش تا براش ساک بزنم. هم زمان هم وارد یه خیابون خلوت شده بود و خیالش از شیشه های دودی ماشینش هم راحت بود… وقتی داشتم براش ساک میزدم با صدای خمار از شهوتش گفت: نگران اون دختره نباش. مطمئنم تو دنیا کسی نیست که مثل تو ساک بزنه. لبی پیدا نمیشه که مثل لبای تو کیر آدمو مالش بده… می دونستم که باید همه ی آبش رو قورت بدم وگرنه عصبانی میشه. دیگه بعد از پاشیده شدن آبش تو دهنم و حلقم ، عوق نمی زدم و به راحتی قورتش دادم. بلند شدم و سر جام نشستم. کمی از آبش گوشه لبم بود. با انگشتش لبم رو پاک کرد و انگشتش رو گذاشت تو دهنم و گفت: پیش غذاتو کامل نخوردی عسلم… بهش لبخند زدم و انگشتش رو مکیدم…
به پیشنهاد من رفتیم فست فودی. من ساندویچ سفارش دادم. دقیقا به خواست نوید نگاه همه ی پسرا و مردای اونجا به من بود. چند تا گاز از ساندویچم زدم و گفتم: واقعا تصمیم داری باهاش ازدواج کنی؟؟؟ نوید دوباره پوزخندی زد و گفت: آره حتما. دیگه تو مشتمه. داره برام لَه لَه می زنه… کمی نگاش کردم و گفتم: ازش عکس داری ببینمش؟؟؟ نوید با خوشحالی گوشیش رو باز کرد و بعد از چند ثانیه گرفت به سمت من. یه عکس سلفی که خودش با دختره بود رو نشونم داد. اینقدر بود که بشه واضح قیافه ی دختره رو دید. حدسم درست بود و حسابی خوشگل بود. صورت گردی که خیلی به اون چشما و لبا و بینی ظریفش می اومد. با پوزخند گفتم: حتما خوش هیکلم هست… نوید گوشیش رو گرفت و گفت: یعنی به سلیقه ی من شک داری؟ فکر کردی فقط سلیقه ی اون نعیم بی عرضه خوبه؟ آهان صبر کن ببینم. نکنه هنوز نیومده داری بهش حسودی می کنی؟ می ترسی از چشمم بیفتی. دیگه هواتو نداشته باشم؟؟؟ آخرین لقمه ی ساندویچم رو خوردم و گفتم: آره دقیقا از همین می ترسم. اینکه با اومدن اون قراره با من چیکار کنین؟؟؟ نوید از این صراحت و رُک بودنم و اینکه بلاخره حرف دلم رو زدم جا خورد. بعد از کمی مکث گفت: نگران نباش عزیزم. هیچکس نمی تونه جای تو رو بگیره. هر گُلی بوی خودشو میده خوشگلم. فقط به شرطی که خرابکاری نکنی. فهمیدی؟؟؟
به نظر نمی اومد که نوید دروغ بگه. کمی خیالم راحت شد که قرار نیست بعد از 6 سال پرتم کنن بیرون. وقتی برگشتیم خونه دیگه خیلی دیر وقت بود. مادر نوید خوابیده بود اما نعیم پایین بود و داشت تی وی می دید. ما رو که دید خمیازه ای کشید و گفت: بَه بَه رفته بودین تنها تنها خوشگذرونی؟؟؟ نوید بهش گفت: اتفاقا تنها تنها خوش می گذره… داشتم می رفتم بالا که نوید گفت: ای بی معرفت. رفیق نیمه راه شدی؟؟؟ منظورش رو گرفتم. پله ها رو برگشتم و بهش گفتم: پس من میرم تو اتاقت تا تو بیایی… موقع رفتن به باسنم چنگ زد و گفت: برو عزیزم که الان میام پیشت. هنوز خوش گذرونی تموم نشده… نعیم هم که تصمیم داشت بره بالا منصرف شد. برگشتم و به نوید نگاه کردم. چند لحظه به نعیم نگاه کردم و دوباره به نوید نگاه کردم. نوید که منظورم رو فهمید. رو به نعیم گفت: نعیم برو بالا. امشب من و سارا می خواییم با هم خلوت کنیم… نعیم موقع رفتن به من گفت: باشه سارا خانم. به هم می رسیم…
همه ی لباسام رو درآوردم و لخت شدم. دراز کشیدم روی تخت نوید. وارد اتاق شد و اومد کنارم نشست. متوجه شدم که اونم لخت شده. دستش رو برد سمت کُسم و انگشتاش رو به آرومی کشید روی شیار کُسم. کاری که خیلی توش مهارت داشت و خوب بلد بود من رو چطوری تحریک کنه. هم زمان گفت: نعیم رو جدی نگیر. چند وقته خیلی لوس شده و باز گُه بازیاش گُل کرده… هم زمان که داشتم تحریک می شدم ، هنوز فکر اون دختره ذهنم رو مشغول کرده بود. نوید رو با دستام کشیدم روی خودم و به آرومی گفتم: مطمئن باشم با اومدن اون هرزه منو فراموش نمی کنی؟؟؟ نوید لباش رو گذاشت روی لبام و بعد از یه لب طولانی بهم گفت: مگه دیوونم خوشگلم. دیگه نبینم نگران اون باشی… تو همون حالت پاهام رو از هم باز کرد. با دستش کیرش رو تنظیم کرد و به یکباره فرو کرد توی کُسم. از سر لذت آهی کشیدم و دستام رو گذاشتم روی باسنش. با فشار دستم بهش فهموندم محکم تر تلمبه بزنه…
نزدیک ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم. همونطور لخت لباسام رو گرفتم توی دستم و رفتم بالا. تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم. رفتم از توی اتاق حوله بردارم که نعیم جلوم سبز شد. از نگاهش معلوم بود که حسابی عصبانیه. جلوم وایستاد و نذاشت که از اتاق برم بیرون. به آرومی بهش گفتم: نعیم برو کنار. می خوام برم حموم… با همون حالت عصبانیت پوزخند زد و گفت: فکر کردی من نمی دونم؟؟؟ با کلافگی بهش گفتم: چت شده باز؟ حرفتو بزن ببینم چته… با کف دستش به آرومی زد به تخت سینه ام و به عقب هولم داد و گفت: فکر کردی نمی دونم چی تو اون سر هرزه ات می گذره؟ فکر کردی نمی دونم داری مخ نوید رو میزنی و معلوم نیست چه نیتی داری از این مخ زدنت…
از حرف نعیم خندم گرفت و گفتم: داری چرت و پرت میگی نعیم. نوید گرگ تر از این حرفاست که من بخوام مخشو بزنم. حالا گیریم بزنم. که چی حالا؟ مثلا از نوید چی قراره بهم برسه که تا حالا نرسیده؟؟؟ نعیم این بار محکم تر به تخت سینه ام ضربه زد و گفت: میگی تو اون سرت چی می گذره یا نه؟؟؟ عصبانی شدم و با فریاد گفتم: مگه تو عاقل همه چی دان نیستی؟ خب اونم کشف کن. الان نگران اینی که بین من و داداشت دقیقا چی داره می گذره؟ اون روزی که مثل یه تیکه گوشت منو در اختیارشون گذاشتی ، نگران این چیزا نبودی. حالا نگران شدی؟؟؟
نعیم که از عصبانیت من خوشحال شده بود با پوزخند گفت: اون که وظیفته. باید به داداشام سرویس بدی. تو فقط برای اونا یه تیکه گوشتی که آبشونو توی تو خالی کنن. نه بیشتر. اصلا اگه الانم بخوای براشون ناز کنی ، من می دونم و تو. اما ته تهش یادت باشه که من شوهرتم. صاحبت منم. فهمیدی یا نه؟ الانم خوب می دونی منظور من این چیزا نیست. به من بگو چرا رفتی تو کوک نوید و اینقدر می خوای به سمت خودت بکشونیش؟؟؟
سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: ببین نعیم جان. انگاری داره برات سو تفاهم میشه. بین من و نوید هیچ رابطه ی خاصی نیست. اگه بود اون تصمیم به ازدواج با اون دختره رو نمی گرفت. درسته که من برای هر سه تای شمام اما به گفته ی خودت رسما زن تو هستم فقط. اگه بازم به انتخاب باشه ، این تویی که به عنوان شوهر انتخاب می کنم. اون دو تا هم برای من صرفا یه لذت گذرا هستن. مگه یادت رفته؟ مگه خودت نگفتی تو هم ازشون لذت ببر. مگه خودت یادم ندادی سخت نگیرم و به این رابطه تن بدم و تازه ازش لذت هم ببرم؟ خب منم دقیقا دارم همین کارو می کنم. دیشب هم خسته بودم. توان و تحمل اینکه هم زمان با جفت تون باشم رو نداشتم. همین. لطفا اینقدر جریان رو پیچیده نکن… از نگاه نعیم مشخص بود که دچار تردید شده و حرفام رو باور کرده. تیر خلاص رو با یه لب طولانی از لباش زدم. با دستم کیرش رو از روی شلوار گرفتم توی مشتم و گفتم: این خجالت نمیکشه که همچین خانم خوشگل و لختی جلوشه اما هنوز خوابه؟؟؟ با لبخند نعیم فهمیدم که مثل همیشه سریع خام حرفام شد. همونطوری که همیشه خام حرفای بقیه اعضای خانوادش میشد و تو مشتشون بود. این کارم باعث شد که باهام بیاد حموم. اما وقتی ایستاده برم گردوند و با بی رحمی و بدون نوازش و محکم شروع کرد به تلمبه زدن ، متوجه شدم که همچنان به خاطر جریان شب قبل از دستم عصبانیه…
چند روز گذشت. با نازی بیرون بودیم. دیگه لازم نبود نازی سوال پیچم کنه. خودم نیاز داشتم تا باهاش حرف بزنم. به نعیم پیام دادم که با نازی میرم بیرون و دیر میام. نعیم و البته بقیه ی خانواده در جریان دوستی من و نازی بودن. فقط از عمق دوستی ما بی خبر بودن. فکر می کردن نازی برای من یه دوست معمولی و برای وقت گذروندن هستش. با نازی شروع کردیم تو یه پارک خلوت قدم زدن. با تُن صدای آروم که مطمئن بشم کسی نشنوه به نازی گفتم: نمی دونم چم شده نازی. از دیروز که برای اولین بار دیدمش حسابی ریختم به هم. کلافه شدم. عصبی شدم…
نازی با لحن معمولی ای گفت: داری سخت می گیری سارا. مگه نگفتی نوید بهت قول حمایت داده و قرار نیست برای تو اتفاقی بیفته. اینقدر بهش فکر نکن… کمی مگث کردم و گفتم: مشکل اون جریان نیست… نازی یه هو وایستاد. بهم نگاه کرد و گفت: پس مشکل چیه؟؟؟ با کلافگی بهش گفتم: مشکل همینجاست. خودمم دقیقا نمی دونم مشکل چیه. اَ اَ از دیروز که این دختره رو دیدم نا خواسته برگشتم به گذشته. ح ح حس می کنم د د داره همون حالتای ا ا افسردگی و ع ع عصبی ب ب بهم دست میده…
اومدم بیشتر توضیح بدم که نازی حرفم رو قطع کرد. با یه لحن متعجب و حدودا عصبانی بهم گفت: یعنی چی سارا؟ می فهمی چی داری میگی؟ من از همون موقع که شدی عروس اون وحشیا باهات دوستم. درسته که خیلی دیر بهم اعتماد کردی و بلاخره گفتی که دارن چه بلایی سرت میارن. درسته خود من بودم که بهت پیشنهاد فرار دادم. اما وقتی تصمیم گرفتی تسلیمشون بشی به عنوان یه دوست تاییدت کردم و بهت دلگرمی دادم. خودت بودی که گفتی دوست نداری دوباره مثل یه بی کس کف خیابونا پهن باشی. خودت گفتی اونجا حداقل رفاه داری. تازه این خودت بودی که گفتی داری ازشون خیلی هم لذت می بری. دقیقا یادمه حتی خیلی وقتا با جزییات از حال کردنات با اون عوضیا برام تعریف کردی. آخرین تعریف کردنت هم برای یه ماه قبل بود. خوب یادمه با چه لذتی تعریف کردی که هم زمان کیر آقا نریمان توی کونت بود و کیر آقا نعیم ، شوهر عزیزت توی کُست. آره خوب یادمه سارا. حالا یه هو بعد از چند سال میگی برگشتی به گذشته؟ این الان دقیقا معنیش چیه؟ یعنی می خوای ادای آدمای بی گناه و در بیاری و بگی که مجبور بودی به این همه سال جنده بودن؟ یعنی می خوای بگی که پشیمونی؟؟؟
حرفا و طعنه های نازی تموم نشدنی بود. همونقدر که من رو دوست داشت ، همونقدر هم ازم متنفر بود. بارها ازش پرسیده بودم که چرا با آدم کثافتی مثل من رفاقت می کنه و تو جواب می گفت: آشغال ترین آدما هم تو دنیا یه دوست برای خودشون دارن. یه احمقی رو دارن که دلبسته شون باشه. اینم شانس منه دیگه…
طبق معمول هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم. نازی بعد از کمی سکوت دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت: ببین سارا. قرار بود حالا که این زندگی و سرنوشت رو قبول کردی دیگه به گذشته بر نگردی. دیگه به اون روزای تاریک و سخت برنگردی. به اون روزایی که وقتی می دیدمت ، دلم خون گریه می کرد. به اون روزایی که حتی حاضر بودم تو رو بکشم تا نجات پیدا کنی. اما وقتی بدترین تصمیم ممکن رو گرفتی ، بازم همراهت شدم. پیش خودم گفتم حداقل بعد از این همه سال یتیمی و گدایی و بدبختی و تنهایی ، حالا تصمیم گرفته خوش باشه. خودمو قانع کردم بهتر از اینه که برای دو قرون پول جنده ی عالم و آدم بشی. به جای کُل آدمای این شهر حداقل برای سه نفری. خودمو با این چرت و پرتا قانع کردم که حداقل یه خنده رو لبات بیاد. دوباره روحیه داشته باشی که بتونیم با هم توپ بزنیم. فقط و فقط به خاطر خنده ی تو با احمقانه ترین دلایل خودم رو قانع کردم. الانم حاضر نیستم که برگردی به اون روزا. می فهمی. با تو ام دختر. می گم می فهمی؟؟؟
خیلی وقت بود که گریه و بغض یادم رفته بود. حس کردم برای یه لحظه بغض کردم. از بغض کردن و گریه کردن متنفر بودم. از هر چیزی که منو ضعیف نشون بده متنفر بودم. ادامه بحث با نازی داشت منو به هم می ریخت. نازی کنترل احساستش رو از دست داده بود و حسابی از دستم شاکی شده بود. بهش فهموندم که بحث بسه و دیگه ادامه ندیم…
مشغول پوست کندن سیب زمینی برای شام بودم که مادر نعیم بهم گفت: خب نگفتی دختر. نظرت درباره ش چیه؟؟؟ خوب می دونستم نظر من حتی ذره ای براش اهمیت نداره. فقط می خواد با این سوال من رو اذیت کنه. عوضی ترین مادر دنیا جلوم نشسته بود. از ته دل راضی بود که یه زن در اختیار هر سه تا پسراش باشه. پوزخند خفیفی بهش زدم و گفتم: خب خوشگله. خوشتیپه. به این خانواده می خوره. یه تنوع خوب برای آقا پسراتون. حسابی هم ندید پدیده. دقیقا همونی که لیاقتش رو دارین…
از پوزخند و نوع جوابم خیلی خوشش نیومد. قیافه حال به هم زنش رو کج کرد و رفت. سیب زمینی ها رو گذاشتم تو بخار پز. شروع کردم به پیاز رنده کردن که نوید وارد آشپزخونه شد و گفت: باز باهاش چیکار کردی؟؟؟ خندم گرفت و گفتم: مامانت از سن و سالش خجالت نمی کشه. هنوز مثل بچه ها میاد چوغولی می کنه؟؟؟ نوید اومد کنارم و تکیه داد به کابینت و گفت: کار به کارش نداشته باش. صد بار… با لبخند نگاش کردم و گفتم: چشم آقا هر چی شما بگین. راستی از مهدیس جون چه خبر؟؟؟ نوید لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: قراره از فردا بیشتر بیاد پیشمون. گفتم که دیگه توی تور منه. فقط تو باید بهم کمک کنی… چشمام رو متعجب گرفتم و گفتم: چه کمکی؟؟؟ نوید پوزخند زد و گفت: می خوام بری تو جلدش. هر جور که خودت می دونی. سر از کارش در بیاری. بفهمی دقیقا چه جور آدمیه. اهل پا دادن به غیر از من هست یا نه. تا الان که من چیزی ازش ندیدم. اما یه حسی بهم میگه اونی نیست که نشون میده. خیلی دوست دارم یه نقطه ضعف ازش گیر بیارم… خیلی جدی بهش گفتم: باشه هر چی تو بخوای و هر چی تو بگی… نوید گونه ام رو بوسید و گفت: حیف تو که زن اون نعیم کودن شدی…
همه رفته بودن. گوشه ی رختکن نشسته بودم و تکیه داده بودم به دیوار. نازی اومد کنارم نشست. یه نگاه به دم در رختکن کرد و دستش رو گذاشت روی رون پام و فشار داد. به آرومی لاله ی گوشم رو گرفت بین لباش. وقتی دید من همراهیش نمی کنم سرش رو برد عقب و گفت: باز که تو فکری دختر. داری دیوونم می کنیا… یه نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم ، گفتم: اون خیلی با من فرق داره. خیلی دختر معصومیه. من شارلاتان بودم. از خیلی از شیطونیا ابایی نداشتم. آخرش با چیزی که مواجه شدم کنار اومدم. شاید چون درونم یه جنده ی واقعی بود و خودم خبر نداشتم. اما این دختره مثل من نیست نازی. باید می دیدی که توی مغازه شلوار فروشی چطور دستپاچه شده بود و رنگش پریده بود. حتی یه نگاه خاص و معنی دار اون مرتیکه فروشنده ، مهدیس رو ریخت به هم. باید ببینی که هر بار بقیه باهاش حتی یه شوخی ساده می کنن چه سریع از خجالت قرمز میشه. اما من اون روزا از خدام بود سر به سر بقیه بذارم. شیطون به تمام معنا بودم. از نظر خودم یه گرگ بودم اما این یه بَره ی خالصه…
نازی کمی فکر کرد و گفت: خب اگه اینجوریه چرا بهش کمک نمی کنی. چرا یه جوری بهش نمی رسونی که باید دمشو بذاره رو کولشو الفرار… برگشتم سمتش و گفتم: می فهمی چی میگی آی کی یو؟ من چجوری می تونم کمکش کنم؟ اگه هر کدومشون بفهمن ، بدخبت میشم. اصلا معلوم نیست زنده ام بذارن. حتما وقتی غیب شدم تو شکایت می کنی که سارا گم شده یا صاحب باشگاه که خود نعیم هستش؟ تازه این دختره نه یکی دیگه. اینا تصمیم دارن یه مهره جدید به بازی کثیفشون اضافه کنن. تا اینکارو نکنن هم ول کن نیستن… نازی باز کمی فکر کرد و گفت: خب حداقل باهاشون همکاری نکن. بکش کنار خودتو. کم عذاب وجدان نداری. این یکی رو هم به عذاب وجدانات اضافه نکن…
چندین روز پیشنهاد نازی توی مخم بود. هر جور فکر می کردم هیچ جوره نمی تونستم به مهدیس کمک کنم. اون دیگه کارش تموم بود و توی باتلاقی که نباید می افتاد ، افتاده بود. بعد از ظهر بود. روی تختم دراز کشیده بودم. متوجه ی نوید شدم که وارد خونه شد. نعیم هم بود و بعد از کمی صحبت با نعیم اومد توی اتاق خواب. بدون مقدمه گفت: کِی تمرین داری؟؟؟ به ساعت گوشیم نگاه کردم و گفتم: نزدیک یه ساعت دیگه باید برم… به حالت دستوری گفت: مهدیس و هم با خودت ببر. دوست داره فوتبال بازی کردنتو ببینه. حسابی رفته تو نخت. موقعیت داری قشنگ مخشو بزنی. ببینم می تونی یه نقطه ضعف ازش گیر بیاری یا نه…
نوید منتظر جواب من نموند. اومد از اتاق بره بیرون که بهش گفتم: امروز حال و حوصله تمرین ندارم. نمی رم… نوید با تعجب برگشت و گفت: حرفای جدید می شنوم. تا حالا ندیده بودم که حال و حوصله فوتبال نداشته باشی… خیلی جدی گفتم: خب حالا بشنو… نوید اومد سمت من. بازوم رو گرفت و مجبورم کرد که بشینم. خیلی جدی و بازم دستوری گفت: امروز غلط کردی حال و حوصله نداری. می بریش سر تمرین. هر جور شده مخشو می زنی. یا ازش یه چیزی در میاری یا اصلا میری تو کوکش تا وا بده بلاخره. فهمیدی یا نه؟؟؟ بازوم رو از دست نوید کشیدم و از روی تخت بلند شدم. بهش گفتم: من سگ قلاده به گردنت نیستم که هر لحظه هر کاری که بخوای برات انجام بدم…
تو همین حین نعیم هم وارد اتاق شد. انگار همه ی حرفای بین من و نوید رو شنیده بود. با تعجب نگام کرد و گفت: چته سارا؟ چرا هار شدی؟؟؟ من به نوید خیره شده بودم. به کسی که تنها امیدم برای حمایت بود. حالا توی روش وایستاده بودم. از کارم برای یه لحظه پشیمون شدم اما دیگه دیر بود. نوید با لبخند نزدیکم شد و گفت: که اینطور. برای من بلبل زبونی می کنی… هم زمان که نزدیکم شد با مشت محکم کوبید توی پهلوم. مشت بعدی رو محکم زد توی شکمم. نفسم چنان بند اومد که گفتم الان خفه میشم. نا خواسته دلم رو گرفتم و دولا شدم. اشک تو چشمام جمع شده بود. نوید چونه ام رو گرفت و بدون توجه به درد شدیدی که توی پهلو و شکمم داشتم بلندم کرد. صورتش رو آورد نزدیک صورتم و با خونسردی گفت: میری یا نه؟؟؟ اشک از چشمام سرازیر شده بود و حسابی ترسیده بودم. معلوم نبود اگه مخالفت کنم ، چه بلایی سرم بیاره. با سرم تایید کردم که میرم. نوید پوزخند پیروزمندانه ی همیشگی خودش رو زد و رفت. همونجا خودم رو مچاله کردم و نشستم. چند دقیقه طول کشید تا نفسم بالا بیاد. نعیم برام یه لیوان آب آورد و گفت: چطور جرات کردی روی حرفش حرف بزنی؟؟؟ جوابی بهش ندادم. چند دقیقه کنارم وایستاد و رفت…
از کاری که کرده بودم حسابی پشیمون بودم. جلوی نوید وایستادن خیلی حرکت احمقانه ای بود. تصمیم گرفتم دیگه با درخواستاش مخالفت نکنم و این همه مدت نزدیک شدن بهش جهت حمایت رو به فنا ندم. اما وقتی چشمم به مهدیس می افتاد دلم می گرفت. تصور اینکه چطور می تونه بلایی که قراره سرش بیاد رو تحمل کنه برام غیر ممکن بود. بردمش همون کافه ای که همیشه نعیم من رو می برد و برام رویای یک آینده ی بی نظیر رو ترسیم می کرد. رویایی که وقتی واردش شدم چیزی جز تاریکی مطلق نبود. برای یک لحظه وسوسه شدم به مهدیس همه چی رو بگم اما هم ترسیدم و هم تردید داشتم که اصلا حرفام رو باور کنه. آخه کی باور می کنه یه مرد زن خودش رو در اختیار دو تا برادر دیگه اش بذاره؟! پر از تناقض بودم. نه می تونستم یه جنده ی هرزه ی کامل باشم و نه می تونستم یه آدم خوب باشم. بعد از مدتها دوباره از خودم متنفر شدم…
نازی هم با من موافق بود و از نظر اونم مهدیس خیلی دختر معصوم و پاکی بود. حتی بیشتر از من دلش برای مهدیس سوخت. روی نیمکت پارک نشسته بودیم و هر دو غرق در سکوت بودیم. هر دو به سرنوشت مهدیس و اینکه چطور می خواد با این سرنوشت کنار بیاد فکر می کردیم. نازی با یه لحن تردید آمیز گفت: باهاش دقیقا چیکار می کنن؟؟؟ صورتم رو چرخوندم به سمت صورتش و نگاه نگرانش رو دیدم. کمی بهم نگاه کرد و گفت: تو هیچ وقت دقیق نگفتی که باهات چیکار کردن. البته هر جور راحتی. دوست ندارم با فکر به اون روزا بیشتر اذیت بشی…
نگام رو چرخوندم به سمت سنگ فرش پارک. هوا ابری بود اما خبری از بارون نبود. فقط دلگیر بود. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: وقتی عقد کردیم ، رفتیم خونه شون. نعیم بهم قول داده بود که طبقه ی بالا رو حسابی درست می کنه و سورپرایزم می کنه. وقتی وارد خونه شدیم همه چی عادی بود. همه همچنان بهمون تبریک می گفتن. خودمو تو بهشت می دیدم. دوست نداشتم مانتو شلوار سفید عقدم رو هرگز از تنم در بیارم. تنها نکته عجیب خونه نرگس بود. اون موقع 16 سالش بود. تو اولین فرصتی که موفق شد با من تنها بشه ، اومد کنارم و گفت: خودتو نجات بده. از اینجا برو. اینجا جای تو نیست…
بهش لبخند زدم و مونده بودم که چی بهش بگم. پیش خودم گفتم: اینکارش به خاطر حسادت دخترونه است… فهمید که حرفش رو باور نکردم. تو دستش یه کلید بود. داد بهم و گفت: این کلید در خونه است. تا وقت داری فرار کن… تو همین موقع بود که نریمان وارد هال شد و متوجه کلید توی دست من شد. با اخم به نرگس گفت: داری چیکار می کنی؟؟؟ نرگس هول شد و فرار کرد توی اتاق. نرمیان که حسابی از کار نرگس عصبانی شد سریع خودش رو کنترل کرد و رو به من گفت: ببخشید سارا خانم. این دختره بچه بازیاش تمومی نداره. احتمالا سر کارتون گذاشته… اومد جلو و منم کلید رو بهش دادم. نعیم از پله ها صدام کرد و گفت: خب دیگه حاضره. بیا خانمی…
با هیجان و خوشحالی رفتم بالا. چشمم که به خونه و زندگی ای که نعیم برام ساخته بود افتاد از خوشحالی نزدیک بود جیغ بزنم. با اینکه نوید هم اونجا بود ، پریدم تو بغل نعیم و بهش گفتم: عاشقتم عزیزم… تو همین موقع بود که نریمان هم اومد بالا. نا خواسته متوجه شدم که بعد از وارد شدن ، در خونه رو قفل کرد و کلیدش رو گذاشت توی جیبش. همون موقع نعیم بهم گفت: بگیر بشین که باید در مورد یه موضوع مهم با هم حرف بزنیم…
یه دلشوره ناگهانی همه ی وجودم رو گرفت. هنوز نمی دونستم چه خبره و کاملا دلشوره ام نا خواسته و بدون دلیل بود. نشستم روی کاناپه. نعیم نشست کنارم. نوید و نریمان نشستن رو به روم. همه شون لبخند های خاصی روی لباشون داشتن. نعیم دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: خب عزیزم دوست داری اول با کدوم مون باشی؟؟؟ اصلا متوجه حرفش نشدم و گفتم: جانم؟؟؟ نعیم که همچنان داشت لبخند می زد ؛ گفت: دارم می گم دوست داری کی پرده تو بزنه؟ من یا نوید یا نریمان؟؟؟ همچنان گوشام چیزی که می شنید رو نمی تونست به مغزم برسونه. هنگ شده بودم و به چشمای نعیم خیره شدم. نوید از جاش بلند شد و اومد سمت من. جلوم دو زانو نشست و دستاش رو گذاشت روی زانوهای من و گفت: عه زن داداش. تو که اینقدر خنگ نبودی. داره میگه دوست داری اول کیر کدوم یکی از ماها بره توی کُس خوشگل و ناز شما…
شوکی که بهم وارد شده بود چند برابر شد. سرم نا خواسته به لرزش افتاد. دستاش رو از روی پام پس زدم و با عصبانیت گفتم: این چه شوخی مسخره و مضحکیه… نعیم که دستش روی شونه هام بود ، یه هو موهام رو گرفت توی مشتش و محکم کشید. نا خواسته سرم به سمت عقب رفت. با لحن خیلی جدی گفت: داریم بهت احترام می ذاریم و از خودت می خواییم که دوست داری کدوم یکی مون سوراختو افتتاح کنه. کجای این سوال مضحکه؟؟؟ اشکام سرایز شدن و گفتم: خودت می فهمی چی داری میگی نعیم؟ من نمی فهمم چی داری می گی…
نریمان که تا اون لحظه سکوت کرده بود ، از جاش بلند شد و گفت: سارا خانم اگه متوجه نمی شید من خودم دقیق براتون توضیح میدم. اما بهتون قول میدم اصلا دوست ندارین که من براتون توضیح بدم… هم زمان شروع کرد کمربند شلوارش رو درآوردن و آستین های پیراهنش رو بالا زدن. نمی دونم کلمه ای هست که بتونم شدت شوکه شدن و ترسیدن تو اون شرایط رو باهاش توضیح بدم یا نه. هر چی فکر می کنم هیچ کلمه و جمله ای نمی تونه درون به شدت آشفته ی من رو تو اون لحظه توضیح بده…
نعیم ولم کرد و ازم جدا شد. با نوید رفتن و عقب تر وایستادن. مثل آدمای برق گرفته حتی نمی تونستم حرف بزنم. نریمان خیلی خونسرد اومد جلو. یه هو اون چهره ی خونسردش تبدیل به یه آدم وحشی شد و شروع کرد با کمربند من رو زدن. مثل روانیا همش تکرار می کرد: مگه ازت نمی پرسم که دوست داری اول با کدوم مون باشی؟ تا جواب ندی اینقدر می زنمت تا جونت بالا بیاد… فقط زجه می زدم و التماس می کردم که بذارن برم. اما گوش شون بدهکار نبود. متوجه شدم که هر سه تاشون قراره بهم تجاوز کنن. اما این بازی ای که باهام راه انداخته بودن براشون جذاب تر بود. اینکه خودم انتخاب کنم اول کی باهام سکس کنه. بی جون و بی حال افتاده بودم کف زمین. همه ی لباس سفیدم غرق خون بود. نعیم با یه لیوان آب اومد کنارم. داد بهم و گفت: خب عزیزم چرا داری این همه سختش می کنی. یکی مون رو انتخاب کن و خلاص. همه رو انتخاب تو شرط بستیم. کنجکاویم که کی رو انتخاب می کنی…
به سختی به صورت یک موجود روانی و سادیسمی نگاه کردم. لبام رو هم به سختی تکون دادم و با بغضی که دوباره ترکید گفتم: چ چ چرا منو عقد کردی پس؟ ا ا این همه مدت می تونستی بیاریم و هر بلایی که دلت می خواد سرم بیاری. چرا پس این همه باهام بازی کردی؟؟؟ نعیم خیلی خونسرد گفت: آخ گریه نکن عزیزم. تو زن منی. دوست ندارم گریتو ببینم. خب من دوستت دارم. چرا نباید زن من باشی. اما این مورد اصلا ربطی به احساسات ما نداره. تو به هر حال باید برای همه مون باشی. این قانون این خونه است. فقط کنجکاویم که کی رو اول انتخاب می کنی… از شوک حرفای نعیم دوباره گریه ام گرفت. اون لحظه فقط دوست داشتم بمیرم…
مشغول گریه کردن بودم که در خونه رو زدن. نمی دونم کدومشون رفت و در رو باز کرد. برای یک لحظه امیدوار شدم که شاید یکی زجه هام رو شنیده و اومده تا نجاتم بده. نا خواسته نگاه کردم به سمت در. نرگس بود. بدون اینکه حرفی بزنه وارد شد. یک راست اومد پیش من. نشست کنارم و گفت: باید به سوالشون جواب بدی. وگرنه بیشتر خودت اذیت میشی. به هر حال باید با همه شون باشی. یکی شون رو برای بار اول انتخاب کن. نذار بیشتر از این اذیتت کنن…
نمی دونستم صحبتای نرگس از سر دلسوزیه یا داره منو مجاب می کنه به تن دادن درخواست برادراش. کمک کرد تا بشینم. روی زمین تکیه دادم به کاناپه. از بس گریه کرده بودم سکسکه ام گرفته بود و هنوز هق هق می زدم. نرگس رفت و دستمال کاغذی آورد. صورتم رو پاک کرد و دوباره گفت: به سوالشون جواب بده…
هر سه تاشون خونسرد نشسته بودن جلوم. هنوز نمی تونستم اتفاقی که داشت می افتاد رو هضم کنم. نوید با لبخند گفت: خب زن داداش کدوم؟ نکنه باز می خوای نریمان بیاد سر وقتت… نریمان نیم خیز شد که باز بیاد منو بگیره زیر کتک. از ترس دستم رو گرفتم جلو و گفتم: تو رو خدا نه. تو رو خدا دیگه نزن… نریمان گفت: خب پس جواب بده… دوباره گریه ام گرفت و گفتم: تو رو خدا ولم کنین بذارین برم. بهتون التماس می کنم ولم کنین… نرگس دستم رو گرفت و با سرش نشون داد که زودتر جواب بدم. برای یه بار دیگه به قیافه ی هر سه تاشون خیره شدم. تو اون لحظه دوست داشتم همه ی اینا یه کابوس باشه و هر چی زودتر بیدار شم. اما همه چی واقعی واقعی بود. چند لحظه چشمام رو بستم. دست راستم که مثل سرم به لرزش افتاده بود رو بلند کردم و به سمت نوید اشاره کردم…
نوید از خوشحالی فریاد کشید و گفت: دیدین گفتم منو میگه. از همون اول که اومد تو خونه می دونستم تو کف منه. تند باشین تند باشین رد کنین بیاد… متوجه نشدم که از نعیم و نریمان چقدر گرفت. فقط فهمیدم که شرط رو برده بود. نعیم که حدودا عصبانی شده بود اومد سمت منو گفت: د مگه من شوهرت نیستم. چرا منو انتخاب نکردی؟؟؟ نوید از پشت سر گفت: چون منو بیشتر دوست داره احمق جون… از بحث مسخره شون دوباره گریه ام گرفت. نریمان رو به نرگس گفت: دیگه بسه. گورتو گم کن پایین…
نرگس با نگرانی نگام کرد و رفت. اون لحظه متوجه شدم که چرا بهم گفت خودتو نجات بده. اما دیگه دیر بود. نوید با خوشحالی گفت: خب زن داداش لخت شو که شروع کنیم… شدت گریه ام دوباره بیشتر شد. نوید اومد سمت من و در گوشم به آرومی گفت: باید خودت با دستای خودت لخت شی. وگرنه باز نریمان میاد سر وقتت… فهمیدم که هر بلایی که می خواد سرم بیاره قراره جلوی اون دوتای دیگه باشه. امید داشتم که بازم با مقاومت منصرفشون کنم. نتیجه اش شد یه کتک وحشیانه دیگه از سمت نریمان. کاری باهام کردن که با دستای خودم لباسام رو در آوردم. همه ی تنم رد کبودی کمربند بود. نوید بدون خجالت جلوی دو تا داداش دیگه اش لخت شد و اومد روی من خوابید. نعیم اومد بالا سرم و گفت: می خوام لحظه زن شدنت تو چشمات نگاه کنم عزیزم…
سکوت محض بین من و نازی شکل گرفت. اشکای نازی سرازیر شده بودن. تا چند دقیقه هیچی نگفت و فقط گریه کرد. یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: چند روز گذشت و بدون وقفه هر سه تاشون باهام سکس می کردن. من فقط مثل مجسمه ها و شبیه یه جسد بی جون در اختیارشون بودم. تا اینکه یه دفعه که نعیم داشت باهام سکس می کرد ، بهم گفت: تا وقتی که اینجوری مثل جنازه ها باشی اوضاع همینه. ما هم مثل حیوونا باهات رفتار می کنیم. تو زن منی و باید با قوانین من زندگی کنی. وگرنه اینقدر اینجا نگهت می دارم تا بپوسی. ببینم کسی هست که اگه گم و گور بشی پیگیر تو بشه؟ خودت خوب می دونی کسی نیست. پس اینجا اینقدر نگهت می دارم تا بپوسی…


ادامه قسمت ۳ فصل (اول)

نزدیک به سه ماه منو تو اون خونه زندانی کردن. مطمئن شدم که راه نجاتی نیست. هر کدومشون که میومد سر وقتم کلی برام حرف می زد که باید با این شرایط کنار بیام. هنوز من رو عروس صدا می زدن و نعیم منو زن خودش می دونست. منم همچنان نمی تونستم درکشون کنم. اما دیگه خسته شده بودم. دیگه غروری برام نمونده بود که بخوام براش بجنگم. دیگه برام حیثیتی نمونده بود که بخوام نگرانش باشم. این یه بازی کثیف بود و منم مهره ی اصلیشون. یا باید خودمو می کشتم یا باید به خواسته هاشون تن می دادم. مردد بودم که یه بار نوید بهم گفت: ببین سارا. به هر حال این سرنوشت تو هستش. یه لحظه فکر کن اگه زن نعیم نمی شدی چی میشد؟ فکر کردی آدم بهتری گیرت می اومد؟ کی حاضر بود با تو ازدواج کنه. الان نعیم بهت همه چی داده. خونه و زندگی. اعتبار و آبرو. جوری هواتو داره که حتی دخترای با شرایط بهتر آرزوی زندگی تو رو دارن. اما داری خرابش می کنی. زندگیتو بکن. خرابش نکن…
اینجا بود که جرقه اینکه می تونم با این شرایط کنار بیام تو ذهنم شکل گرفت. درسته نزدیک به یک سال طول کشید تا با اون شرایط کنار بیام اما بلاخره خودمو باهاشون وقف دادم. بلاخره شدم همون هرزه ای که دوست داشتن. شدم همون عوضی ای که خودت می دونی. حتی گاهی وقتا حس می کردم ازشون جلو هم زدم. هیچ بهونه ای هم ندارم. خودم خوب می دونم آخرش انتخاب خودم بود. دوست ندارم این همه سال کثافتکاریام رو بندازم گردن زور و اجبار. طمع داشتن اون زندگی و حتی گاهی طمع همون بازی شهوتی که راه انداخته بودن من رو کشوند سمت اونا. دقیقا به هدفشون رسیدن. موفق شدن من رو مثل خودشون کنن. یه عوضی آشغال…
بازم بعد از تموم شدن حرفام نازی سکوت کرد. بعد از چند دقیقه گفت: یه سوال ازت بپرسم ناراحت نمیشی؟؟؟ پوزخند زدم و گفتم: راحت باش… کمی مکث کرد و گفت: چرا نوید؟؟؟ از سوالش خندم گرفت. بهش گفتم: خب تو اون لحظه نعیم نفرت انگیز ترین موجود دنیا بود برام. نریمان هم که مثل سگ منو زده بود. نوید کمتر از اون دوتا بهم صدمه زده بود. نا خواسته دستم رفت سمت نوید. علت دیگه ای نداشت. بعدنا بود که فهمیدم از نوید بیشتر از همه خوشم میاد و می تونم یه ذره روش حساب کنم…
نازی بازم کمی فکر کرد و گفت: راستی تو همیشه از نرگس متنفر بودی و هستی. باورم نمیشه که داشت بهت کمک می کرد… از این حرف نازی هم خندم گرفت. بهش گفتم: نرگس پیچیده ترین و عوضی ترین و خطرناک ترین موجود تو اون خانوادس. البته زمان بُرد تا بفهمم. منم اوایل فکر می کردم که اون طرف منه. یعنی چنان نقشش رو خوب بازی کرده بود که باورم شده بود از برادراش متنفره. قبل از اینکه با تو صمیمی بشم درد و دلام رو به نرگس می گفتم. اونم گوش می داد و حتی گاهی باهام گریه می کرد. یه بار که با هم تنها بودیم ازش پرسیدم: نرگس داداشات تا حالا با تو…؟؟؟
سوالم رو متوجه شد و سرش رو انداخت پایین. بهش گفتم: خب اگه دوست نداری جواب نده… سرش رو آورد بالا و گفت: تا حالا باهام سکس نکردن اما خب زیاد شده که… حرفش رو قطع کرد. کنجکاو شدم و گفتم: زیاد شده که چی؟؟؟ سرش رو انداخت پایین و گفت: زیاد شده که باهام ور برن… این حرف نرگس یه روزنه امید توی دلم باز کرد. بهش گفتم: تصمیم نداری جلوشون وایستی؟؟؟ نرگس با نا امیدی گفت: چجوری آخه؟؟؟ رفتم و سریع در اتاق رو بستم. برگشتم پیش نرگس و به آرومی گفتم: اگه من تنهایی ازشون شکایت می کردم حرفم به جایی نمی رسید. نمی تونستم چیزی رو ثابت کنم. اما حالا دو تا هستیم. می ریم پیش پلیس…
نرگس از شنیدن پیشنهادم خوشحال شد و گفت: آره فکر خوبیه. فقط کِی بریم؟؟؟ گفتم: همین فردا خوبیه. امشب همه چی رو توی یه کاغذ می نویسم. تو هم همه چی رو بنویس. فردا صبح می ریم پیش پلیس… نرگس با خوشحالی پیشنهادم رو قبول کرد. اون شب حسابی خوشحال بودم. یه راه جدید پیدا کرده بودم و می تونستم انتقام همه چی رو ازشون بگیرم. صبح سر حال و خوشحال آماده شدم که با نرگس بریم بیرون. رفتم توی اتاقش که صداش کنم. همینکه وارد اتاقش شدم ، دیدم که نعیم و نریمان و نوید اونجان. وا رفتم. نعیم رفت و در اتاق رو بست. همه شون غیر نرگس پوزخند به لب داشتن. بیشتر از خودم ، نگران نرگس بودم. حتما مُچش رو گرفتن. ترسیدم که الان چه بلایی می خوان سرش بیارن. اومدم سریع بگم با نرگس کاری نداشته باشین که از جاش بلند شد. رفت جلوی نرمیان و دو زانو نشست. با دستاش کمربند و دکمه های شلوار نریمان رو باز کرد. زیپ شلوارش رو کشید پایین. کیرش رو از توی شورتش درآورد و شروع کرد براش ساک زدن. وقتی موقع ساک زدن بهم پوزخند زد ، متوجه همه چی شدم. من حتی از نرگس هم بازی خورده بودم. نعیم کاغذی که توی کیفم بود رو برداشت و گفت: خب حالا باهات چیکار کنیم؟؟؟
نوید رو به من گفت: یه فکر خوب. همگی می ریم مسافرت. بعدشم تصادف می کنیم. خب توی حادثه معلوم نیست چی میشه. آدما می میرن دیگه. بهت قول میدم یه مجلس ختم با شکوه برات بگیرم زن داداش… نوید علنی جلوی خودم نقشه قتلم رو کشید. از ترس بدنم به لرزه افتاد. اشک از چشمام سرازیر شد. نرگس از جاش بلند شد. پشتش رو به نریمان کرد و رو تختش دولا شد. نریمان شلوار و شورت نرگس رو تا زانوش کشید پایین و از همون پشت فرو کرد داخلش. نفهمیدم دقیقا کجاش فرو کرد و برام مهم هم نبود. فقط با این کارشون می خواستن منو تحقیر کنن. می خواستن بیشتر و بیشتر بهم بفهمونن که تو چه کثافت خونه ای اسیر شدم. نوید اومد سمت من. با انگشتاش اشکام رو پاک کرد و گفت: حالا گیریم موفق بشی ثابت کنی که عمرا اگه بتونی ثابت کنی. ما خبر داریم که تو یتیم خونه چقدر مشکلات عصبی داشتی و کلی پرونده شرارت. پلیس نهایتا به ما ایراد می گیره که چرا حاضر شدیم آدم لاابالی مثل تو رو عروس خودمون کنیم. حالا فرض که موفق شدی. بعدش که چی؟ به من بگو کجا می خوای بری؟ بری تو خیابونا گدایی؟ یا جندگی؟ کدومش؟ با تو ام سارا. به من بگو بعدش می خواستی چه غلطی کنی؟؟؟
صدای تلمبه زدن نریمان داخل نرگس و آه و ناله اش ، کُل اتاق رو پر کرده بود و چنان از درون داشت من رو عصبی می کرد که احساس کردم سرم داره منفجر میشه. نعیم اومد سمت من و گفت: می دونی سارا. فکر می کنم مشکل از منه. برات بهترین زندگی رو آماده کردم. همه جور آزادی. فوتبالتو که عاشقشی داری بازی می کنی. هر وقت دلت می خواد میری و میایی. بهترین خونه و زندگی. بهترین امکانات. شیک ترین لباسا. گرون ترین طلاها و جواهرات. خوشی زده زیر دلت. فکر کنم باید یه فکر اساسی برات بکنم. به نظرت چیکارش کنیم نوید؟؟؟
نوید کمی فکر کرد و گفت: خودت گفتی که. دقیقا خوشی زده زیر دلش. از الان تو خونه زندانیش کن. دیگه حق نداره رنگ بیرون رو ببینه. به دوستاش هم بگو سارا فوتبالو گذاشته کنار و حامله اس. بندازش تو اتاق و در و روش قفل کن…
با شنیدن حرفای نوید گریه ام گرفت. رفتم و به پاش افتادم. با گریه و التماس گفتم: گُه خوردم. غلط کردم. تو رو خدا اینکارو باهام نکنین. دیکه از این گُها نمی خورم… همینجور داشتم التماس می کردم که نوید گفت: دیگه فایده نداره. ببرش نعیم… من رو حدود دو هفته تو اتاقم زندانی کردن. اینقدر التماس و خواهش کردم و خودمو تحقیر کردم تا دوباره آزادی های قبلیم رو با هزار تا تعهد و شرط و شروط بهم برگردوندن. این آخرین تلاش من برای فرار از اون خونه بود…
هوا هر لحظه دلگیر تر میشد. نازی همچنان ناراحت بود از چیزایی که می شنید. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: همین جریان باعث شد که بفهمم کثیف ترین موجود توی اون خونه نرگسه…

ادامه…
“آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد”
بازگفت
Boysexi0098 مرد #5 | Posted: 17 Jun 2018 12:40 | Edited By: Boysexi0098
کاربر

لذت سکس خانوادگی!

قسمت ۴ (فصل اول)

سکانس دوم: تاریکی مطلق

توی سالن بودیم و مشغول تمرین. نازی پاهای من رو گرفته بود و من حرکت شِکم می رفتم. نازی که بهم خیره شده بود ، بدون مقدمه گفت: حالا فهمیدم اون دو هفته کجا بودی. اون روزا تیم مون خیلی بهت وابسته بود. دقیقا دو هفته پشت هم باختیم. البته هنوزم بهت وابسته ایما… از اینکه بعد از چند روز هنوز نازی تو فکر حرفام بود ، خندم گرفت. اما خنده ای که از ته دل نبود. خودم خوب می دونستم که چقدر قیافه ام تابلوعه و افسردگی داره همه ی وجودم رو می گیره. فقط با سرم حرفش رو تایید کردم…
نازی با ناراحتی گفت: بهم گفته بودی که وادارت کردن به این رابطه اما از روزی که با جزییات برام گفتی ، همش تو فکر حرفاتم. حالا دقیق تر و واضح تر می دونم که چه عوضیایی هستن… جوابی به حرفش ندادم. مشخص بود که می خواد به نوعی هم دردی کنه و مثلا حالمو بهتر کنه. یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: راستی کاش خودتو می دیدی. صورت و گردنت عرق کرده. تو هر حالتی خیلی خوشگی بی شرف… وقتی دید هیچ جوابی به حرفش ندادم و همچنان تو خودم هستم ، حسابی حالش گرفته شد…
چند لحظه به بقیه بچه ها نگاه کرد. یه هو چرخید سمت من و گفت: چی تو سرت می گذره سارا؟ نکنه دوباره تو فکر فراری؟؟؟ خیلی جدی بهش گفتم: یادته که اولین بار تو پیشنهاد فرار بهم دادی… نازی به مِن و مِن افتاد و گفت: من طاقت ندارم تو این حال و روز ببینمت. سارا من هنوز سر اون پیشنهادم هستم. بیا فرار کنیم از اینجا. اینقدر پول دارم که بتونیم از ایران فرار کنیم. قاچاقی می ریم. اصلا دیگه لازم نیست ازشون بترسی. فقط تصمیم بگیر و خلاص…
هیچ وقت حتی نمی خواستم به پیشنهاد نازی فکر هم بکنم. ترس از اینکه اگه یه بار دیگه یه آتو از من بگیرن و چه بلایی سرم بیارن باعث میشد جرات هیچ ریسکی رو نداشته باشم. اما حالا با اومدن مهدیس و اینکه شاید بعد از اومدنش دیگه از من سیر شده باشن و نخوانم و حتی شاید بخوان سر به نیستم کنن ، باعث شد برای چند لحظه به پیشنهاد نازی فکر کنم… بهش گفتم: مهدیس چی؟؟؟ نازی گفت: یعنی چی مهدیس چی؟؟؟ نشستم و خیلی آروم و جدی بهش گفتم: یعنی دوست نداری هیچ جوره بهش کمک کنیم؟؟؟
نازی مردد شد. کمی فکر کرد و گفت: خب اگه دوست داری بهش کمک می کنیم. یه جوری بهش می رسونیم. غیر مستقیم بهش می گیم که تو خطره… با تردید بهش گفتم: اما باور نمی کنه. آخه کی باور می کنه؟ بعدشم چجوری آخه. مهدیس رسما چشم دیدن من رو نداره. تابلو از من خوشش نمیاد… نازی گفت: ما حداقل سعی خودمون رو می کنیم. تو فقط شماره یا یه آی دی ازش به من بده. نوع ارتباط باهاش با من. یه جوری بهش بگو که شک نکنه از طرف تو هستش. مگه نمی گی با پدرش دشمن خونیه. به عنوان یه غریبه ی ناشناس باهاش حرف بزن. یا حرفتو باور می کنه یا فکر می کنه این پیاما از سمت پدرشه. اینجوری اصلا تو خطر نیستی…
کمی به حرفای نازی فکر کردم و گفتم: آخه اینجوری که فایده نداره… نازی کلافه شد و گفت: تو بیشتر از این نمی تونی بهش کمک کنی. می فهمی؟ همینقدر بهش شانس بده. احتمال داره که خطر رو حس کنه و پشیمون بشه از ازدواجش با نوید. تو بیشتر از این نمی تونی بهش کمک کنی سارا. خودت مهم تر از اونی. اینو یادت نره…
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: منم می تونم با فروش طلاهام کمی پول جور کنم. بقیه اش با تو. فقط کِی بریم نازی؟؟؟ نازی کمی فکر کرد و گفت: کمی طول می کشه. با طرفی که اینکارو می کنه تماس می گیرم. پول که باشه حله. فقط صبر کن یک روز قبل از رفتنمون به مهدیس اخطار بدیم. زودتر انجام دادنش ریسک بزرگیه. فقط سارا به من بگو مطمئنی که می خوایی فرار کنی؟؟؟ با همه ی ترس و وحشتم از این تصمیم ، مصمم شدم و گفتم: آره مطمئنم نازی…
چند روز گذشت و نازی همچنان منتظر اون رابطی بود که می تونست قاچاقی ردمون کنه. نعیم اومد باشگاه دنبالم. توی راه بهم گفت که قراره برام جشن تولد بگیرن. یه نمایش مسخره ی دیگه برای مهدیس. وقتی وارد خونه شدیم نقش خودم رو خوب بازی کردم. می دونستم لباسی که تنم کردم حسابی رو مخ مهدیس میره. ته دلم خوشحال بودم که شاید این یه تلنگر جدی براش باشه. اما وقتی فهمیدم تصمیم گرفت شب اینجا بمونه ، انگار روم یه سطل آب یخ ریختن. نریمان اون شب موقع روبوسی بهم گفت: آخ چه تیکه ای شدی تو. امشب برای خودمی… هم زمان دستش رو رسوند لای پام و کُسم رو چنگ زد. خیالش راحت بود. چون دقیقا همون لحظه مهدیس پشتش به ما بود. آخر شب و وقتی که مهدیس رفت توی اتاقش من با نریمان رفتم خونه اش. دوست داشت وقتی که همون تیپ تولد هستم ترتیب منو بده. به خواسته اش هم رسید. نریمان یه موجود به معنای واقعی عوضی و رذل و وحشی بود. گاهی وقتا از خشن بودنش لذت می بردم اما تو این شرایط روحی فقط برام زجر آور و درد آور بود. بیشتر و بیشتر حس کردم که براش یه تیکه گوشت جهت تخلیه هستم. اون شب وقتی که نریمان کارش باهام تموم شد ، گرفت خوابید. من خوابم نمی برد. استرس نقشه ای که تو سرم داشتم ول کنم نبود…
چند روز بعد نازی بهم زنگ زد و گفت: حله سارا. هفت روز دیگه. آماده باش و وسایلت رو جمع کن. اصلا همون روز به مهدیس اخطار می دیم. نظرت چیه؟؟؟ حسابی خوشحال شدم که بلاخره یه راه نجات برای خودم و مهدیس پیدا کردم. دوست داشتم اون لحظه نازی پیشم باشه و یه لب طولانی از لباش بگیرم…
بلاخره روز موعود رسید. نازی از طریقی که دقیقا نفهمیدم چجوریه تونست با مهدیس ارتباط بر قرار کنه. من بهش پیام دادم. بلاخره برای بار سوم موفق شدم چند جمله اخطار آمیز بهش بگم. اما مهدیس اصلا واکنش خوبی نداشت و مشخص بود که به هیچ وجه باور نکرده. اعصابم خورد شد و به نازی گفتم: هنوز خیلی وقت داریم. من میرم پیش مهدیس. چاره ای نیست و باید رو در رو همه چی رو بهش بگم. بعدش میام سر قرار که بریم. تو وسایل من رو بگیر. من خودمو می رسونم. قبلش هم می رم باشگاه. می خوام برای آخرین بار از اونجا خدافظی کنم… موقع رفتن نازی مُچ دستم رو گرفت و گفت: مطمئنی سارا که می خوایی اینجوری همه چی رو بهش بگی؟؟؟ مصمم و قاطع گفتم: آره اون هنوز وقت داره…
خوشحال بودم که برای اولین بار توی عمرم قراره یه کار درست انجام بدم. توی سالن قدم زدم و بغض کرده بودم. تنها مکانی توی این دنیا که دوستش داشتم. بلاخره دِل کندم و رفتم خونه که مهدیس رو ببینم. وارد خونه که شدم خبری از مهدیس نبود. هر چی صدا زدم کلا هیچ کس جواب نداد. زنگ زدم به گوشی مهدیس. صدای گوشی از توی اتاق نوید می اومد. در اتاق رو که باز کردم وا رفتم…
همیشه فکر می کردم بزرگ ترین شوک توی زندگیم ، روزی بود که نعیم اون کارو باهام کرد. اما با دیدن نازی در کنار نوید ، پاهام سُست شد. روی دو تا زانوهام افتادم. دیگه لازم نبود کسی چیزی رو توضیح بده. همونطور که نرگس اون اوایل مامور کنترل و مهار من بود که یه وقت اگه قرار شد خرابکاری بکنم سریع به بقیه خبر بده ، این چند سال هم نازی این ماموریت رو داشت. نوید خیلی خونسرد گفت: فکر کردی ما تو رو به حال خودت می ذاریم؟؟؟ نریمان وارد شد. بدون هیچ حرفی مُچ دستم رو گرفت. بردم بیرون و سوار ماشینش کرد. می دونستم که چه بلایی قراره سرم بیاره. من رو برد تو خونه اش. لختم کرد و انداختم توی توالت. همه ی بدنم رو خیس کرد که درد کمربندش بیشتر بشه…
گوشه ی توالت دراز کشیده بودم. همه ی بدنم درد می کرد. نرمیان فقط در حد بخور و نمیر بهم غذا می داد. پنجره ی توالت هم بسته بود و روز و شب از دستم در رفته بود. بوی گند توالت هم دیگه برام مهم نبود. هنوز باورم نمیشد که این همه سال من برای نازی هم یه بازیچه بودم. یعنی نعیم چقدر بهش داده بود؟ دوست داشتم تو چشماش نگاه کنم و بگم چقدر گرفتی؟ وقتی به خیانت نازی فکر می کردم همه ی وجودم از ناراحتی و غم فریاد می زد. از ترس کتک های نریمان جرات نداشتم بلند گریه کنم. دوست داشتم با همه ی توانم جیغ بزنم. اینقدر جیغ بزنم تا بمیرم…
نریمان جلوم یه تیکه نون و پنیر گذاشت. خواست بره که بهش گفتم: چی به سر مهدیس اومد؟؟؟ نگام کرد و با لبخند گفت: نترس قرار نیست چیزی رو از دست بدی. به وقتش می بینی چی به سرش میاد… نا خواسته از اینکه هنوز بلایی سر مهدیس نیاوردن ، خوشحال شدم. نمی دونم چقدر گذشت که نرمیان در توالت رو باز کرد و گفت: بیا بیرون. امروز عقد مهدیس خانم با داش نویده. تو رو می رسونم خونه. میگی که تازه از فوتبال برگشتی. فهمیدی یا نه؟؟؟ با سرم تایید کردم. از بس رو زمین سرامیکی توالت خوابیده بودم همه ی تنم کوفته و داغون بود. با درد و زجر لباس پوشیدم. به خواست نریمان کمی ظاهرم رو مرتب کردم…
وقتی مهدیس رو با مانتو و شلوار و شال سفید دیدم دقیقا یاد روز اول خودم افتادم. دیگه پاشو توی خونه گذاشته بود و کارش تموم بود. نا خواسته همون دلشوره و استرس اون روز لعنتی ، وارد وجودم شد. نوید مهدیس رو برد که اتاق خواب متاهلی رو نشونش بده و با اشاره ی دستش از مادرش خواست که بره طبقه ی بالا. از حرفای نرگس فهمیدم ، این دفعه هر بلایی که می خوان سر مهدیس بیارن ، خودش و من هم قراره باشیم و ببینیم. نرگس از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. با طعنه و تسمخر بهم گفت: تو رو که نذاشتن ببینم. حداقل این یکی رو می بینم… بدنم به لرزش افتاد. هیچ کاری نمی تونستم برای مهدیس بکنم. نشستم روی کاناپه و دستام رو گذاشتم بین رونای پام. از استرس رونای پام رو چنگ می زدم…
مهدیس حسابی از دیدن اتاق جدیدش خوشحال بود. با خوشحالی برگشت توی هال. توی ابرا بود و داشت پرواز می کرد. حتما فکر می کرد که الان توی بهشته. نوید بهش گفت: مهدیس جان عزیزم. میشه یه لحظه بشینی. یه موضوع خیلی مهم هست که باید بهت بگم… این فیلم لعنتی داشت تکرار میشد و من باید یک بار دیگه تحملش می کردم. مهدیس با لبخند نشست کنار نوید و گفت: بگو عزیزم…
این دفعه نرگس هم توی دست انداختن مهدیس شرکت داشت. چهار نفری شروع کردن به مسخره کردنش. اونم مثل من گیج و مات و مبهوت بود و هنوز متوجه نشده بود که نوید چه درخواستی ازش داره. نریمان رفت جلوش نشست. یه سیلی محکم زد توی گوشش و گفت: دختره ی خنگ نفهم. داریم می گیم دوست داری کی اول بزنه جرت بده. کیر کدوم ما رو بیشتر از همه دوست داری…
نریمان همینجور حرفش رو به شکلای مختلف تکرار می کرد و محکم می زد توی گوش مهدیس. مهدیس جوری شوکه شده بود که حتی نمی تونست بهشون التماس کنه. فقط گریه می کرد. منم به گریه افتادم. اما اونا فقط می خندیدن. حالا دقیقا متوجه شدم که جریان چیه. این عوضیا از همین خوششون می اومد. این بازی رو راه می اندازن که همین اتفاق بیفته. از گریه و زجه طرف مقابلشون لذت می برن. از شوکی که به مهدیس وارد شده بود لذت می بردن. حالا که یه بیننده بودم ، می تونستم خنده های از سر لذتشون رو ببینم. بلندش کردن و توی دستای هم می چرخوندنش. طفلک فقط می گفت: تو رو خدا ولم کنین… برای چند لحظه دست نگه داشتن. نرگس اومد به سمت من و گفت: زن داداش تو نمی خوایی بری راهنماییش کنی. بهش بگو تا نگه اوضاع همینه…
بغضم رو قورت دادم. از جام بلند شدم و رفتم جلوی نوید. اشکام رو پاک کردم و گفتم: مگه شما نمی خوایین که خودش حتما بگه با کی باشه؟؟؟ نوید خیلی خونسرد گفت: آره قربونت برم. تو که خوب بلدی. سوال نداره که… آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: از تو بعیده. هنوز نفهمیدی این مثل من نیست. از همین حالا شروع کنین کتک زدن و تا فردا هم کتک بخوره تن به خواسته ی شما نمیده…
نوید با پوزخند گفت: نترس بلایی به سرش میارم تا تن بده… یه نگاه به بقیه کردم. دوباره به چشمای نوید خیره شدم و گفتم: بذار من راضیش می کنم. طاقت ندارم ببینم دارین شکنجه اش می دین. بهم زمان بده. قول میدم راضیش کنم… نرگس با تمسخر گفت: احمق منم همینو گفتم که… رو به نوید گفتم: منظورم اینه که بذار ببرمش توی اتاق و تنهایی باهاش حرف بزنم. توی همون اتاقی که خودت چیندی. نه راه فراری هست و نه کمک دیگه ای می تونم بهش بکنم…
نوید هنوز جواب نداده بود که دستش رو گرفتم و گفتم: ازت خواهش می کنم نوید. کاری می کنم که خیلی بهتر از من بگه که دوست داره با کدومتون باشه. بهم این فرصتو بده. خواهش می کنم اون بلایی که سر من آوردین سر مهدیس نیارین… نوید چند لحظه بهم خیره شد. با سرش اشاره کرد که می تونم کاری که گفتم رو انجام بدم. نرگس اومد اعتراض کنه که نوید بهش گفت: تو خفه شو…
مهدیس رو به سختی بردمش توی اتاق و نشوندمش روی تخت. هنوز تو شوک بود. اومدم در اتاق رو ببندم که نوید گفت: همش یه ساعت وقت داری… در اتاق رو بستم و رفتم رو به روی مهدیس نشستم. دِل دِل می زد و همه ی بدنش می لرزید. با دستمال کاغذی داشتم صورتش رو پاک می کردم که با هِق هِق گریه گفت: اون پیام کار تو بود؟؟؟ با سرم تایید کردم. گریه اش گرفت و گفت: با تو هم همین کارو کردن؟؟؟ بازم با سرم تایید کردم و گفتم: اونا به هر چی که می خوان می رسن. یا باید همکاری کنی یا سرتو زیر آب می کنن. مثلا یه تصادف جعلی توی ماه عسل. اگه فکر می کنی که بابات هم شَک می کنه سخت در اشتباهی. چون برای رضایت ازدواجت ، بهش پول دادن. پس از خداشه که تازه دیه مردن تو توی تصادف رو هم بگیره. هیچ شانسی نداری مهدیس. باید هر کاری که می گن بکنی وگرنه بیشتر و بیشتر زجرت میدن و آخرش هم اون کاری که می خوان رو می کنن…
مهدیس سرش رو گرفت بالا و گفت: ای خدا. ای خدا. ای خدا… همین جور گریه می کرد و می گفت ای خدا… تنها کسی که توی دنیا درکش می کرد من بودم. بهش گفتم: از خدا هیچ خبری نیست. خدا قرار نیست کمک کنه. فقط نذار بیشتر از این زجرت بدن و بعدش هم مثل وحشیا بهت تجاوز کنن… مهدیس با نا امیدی و گریه گفت: یعنی تو اصلا نمی تونی کمکم کنی. تو رو خدا سارا. بهت التماس می کنم. به پات میفتم…
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: فقط یه راه هست. اما نمی دونم اسمش کمک هست یا نه… باورم نمیشد که تو اون شرایط لبخند رو لبای مهدیس ببینم. با امیدواری گفت: چه راهی… توی چشماش برق امید رو دیدم. چند لحظه چشمام رو بستم. به سختی بازشون کردم و گفتم: تو این سالا از طریق دوستم نازی تحت نظرم داشتن. من احمق هم همه ی حرفای دلم رو به نازی می گفتم. می خواستم بهت واضح بگم که چه چیزی در انتظارته اما از طریق نازی فهمیدن و نذاشتن. توی این سالا فقط و فقط یک مورد رو به نازی و هیچ کس دیگه نگفتم. یه راه آخر که فقط خودم می دونم…
برق امید توی چشمای مهدیس بیشتر شد و گفت: چه راهی؟؟؟ به آرومی بهش گفتم: اون اوایل که من اسیرشون بودم ، هر بار که می خواستم برم حموم ، من رو قشنگ می گشتن. که توی حموم یه وقت بلایی سر خودم نیارم. بعدها هم که دقیقا مثل خودشون یه حیوون شدم دیگه بهم اعتماد کردن. منم تو یه فرصت مناسب هم توی حموم طبقه ی بالا و هم طبقه ی پایین یه تیغ مخفی کردم. برای روزی که جرات واقعی نجات از دست اینا رو پیدا کنم. اما هیچ وقت به کارم نیومد و منم غرق این باتلاق شدم. اومدن تو باعث شد دوباره به خودم بیام که این شد نتیجه اش. تنها کاری که می تونم برات بکنم همینه. فقط می تونم قبل از اینکه دونه به دونه و جلوی جمع بهت تجاوز کنن ، کاری کنم که بری حموم. جای اون تیغا رو هم بهت می گم…
مهدیس بعد از شنیدن حرفای من خشکش زد. با پیشنهاد خودکشی ، خیلی چیزا رو بهش رسونده بودم. وقتی به یکی پیشنهاد خودکشی میدی کاملا مشخصه که اگه راه دیگه رو انتخاب کنه یعنی چی. یعنی یه راه بدتر از مرگ. همینجور مات و مبهوت من رو نگاه می کرد و شدت سرازیر شدن اشکاش بیشتر شد. بهش گفتم: انتخاب با خودته. یا الان برو بیرون و یکیشون رو برای شروع انتخاب کن و مثل من بشو جنده ی هر سه تاشون یا حداقل شرافتت رو حفظ کن. زیاد وقت نداریم. تصمیمت رو بگیر…
مهدیس چند دقیقه همینطور بهم خیره شد و گفت: من و هر طور شده بفرست تو حموم. قبل از اینکه دستشون بهم برسه این کارو بکن. ازت خواهش می کنم… با سرم تایید کردم و گفتم: فقط یادت باشه زیاد وقت نداری. جای هر دو تا تیغ رو تو هر دو تا حموم بهت می گم. وان حموم رو پر از آب گرم کن. وقتی مطمئن شدی که رگ دستت رو زدی برو توی آب گرم دراز بکش تا زودتر خون بدنت تخلیه بشه…
برگشتم توی هال و رو به نوید گفتم: دیدی گفتم با حرف حل میشه… نوید لبخند زد و گفت: فکر نکن با این خود شیرین بازیا یادم میره از کارات. با تو حالا حالاها کار دارم. خب بهش بگو تن لش شو بیاره بیرون… خیلی خونسرد به نوید گفتم: بهش کمی وقت بدین. بذارین بره یه دوش بگیره تا از این اوضاع در بیاد. می خوایین مثل یه حیوون بکنینش. مثل من؟ اینجوری حداقل سرحال تر میشه. بعدشم مثل آدم یکی تونو انتخاب می کنه. شما هم مثل آدم می کنینش…
نوید چشماش رو تنگ کرد و گفت: باز چی تو سرته سارا؟؟؟ خودم رو کلافه گرفتم و گفتم: برو بابا. اصلا هر غلطی که دلت می خواد بکن. من فقط دلم برای این دختره می سوزه. داغونه الان می فهمی. یعنی واقعا روزی که پرده ی منو تو اون شرایط جلوی داداشات زدی لذت بردی؟ خودت نبودی که گفتی آروزت بود که تو یه رابطه ی دو طرفه و احساسی اولین سکستو با من داشته باشی؟ خودت نبودی که گفتی فقط مقاومت کردن من تا قبل از اینکه بزنی جِرم بدی برات لذت داشت و اون لحظه از اینکه همه ی تنم کبود و خونیه ، خیلی بهت حال نداد؟ با تو ام نوید. الانم که بازی تونو با این طفلک کردین. بیشتر زجرش ندین. بهت التماس می کنم نوید. بذار حداقل یه دوش بگیره و چند ساعت تمرکز ذهنی داشته باشه…
نقطه ضعف نوید رو خوب می دونستم. درسته که یه روانی بود و از زجر کشیدن بقیه لذت می برد اما نهایتا دوست داشت که خود مهدیس با رضایت تن به این خواسته بده. برای همین همیشه دنبال نقطه ضعف بود و امیدوار بود که مهدیس از داخل یه جنده باشه. نوید رفت توی اتاق. نمی دونم چه مکالمه ای با مهدیس داشت. فقط متوجه شدم که برگشت و به نریمان گفت: برو قشنگ حموم و بگرد. یه چیزی نباشه که باهاش به خودش صدمه بزنه…
نریمان رفت داخل حموم و هر چیز برداشتنی ای که بود رو آورد. حتی لیف و صابون و شامپو. رو به نوید گفت: پاکه پاکه. می تونه بره فقط دوش بگیره… نوید بازوی مهدیس رو گرفت و بردش دَم در حموم. بهش گفت: لخت شو… مهدیس مردد بود که نوید سرش داد زد: مگه نمی خوای بری گورتو گم کنی حموم. لخت شو پس تا تصمیمم عوض نشده… مهدیس با دستای لرزونش شروع کرد به لخت شدن. نوید وادارش کرد که شورت و سوتینش هم در بیاره. مطمئن شد که چیزی همراهش نیست. حتی با دستش کشید توی شیار کُسش که یه وقت من چیزی نداده باشم که اونجا قایم کنه. با خیال راحت هولش داد داخل حموم و گفت: برو اینقدر دوش بگیر تا سر حال شی عزیز. منتظریم…
حتی موفق نشدم برای آخرین بار به مهدیس نگاه کنم. دلم داشت از غصه و ناراحتی منفجر میشد. اما اگه تابلو بازی در می آوردم ، شَک می کردن. تنها کاری می تونستم بکنم این بود که برای مهدیس زمان بخرم. بعد از پنج دقیقه رو به نوید گفتم: راستی اونجا که گفتی داری برام. مثلا چه غلطی می تونی بکنی؟؟؟ نوید از حرفم خوشش نیومد و اومد سمت من و گفت: انگاری نریمان خوب روت کار نکرده که هنوز زبون داری… پوزخند زدم و گفتم: تو هیچی نیستی نوید. همه تون هیچی نیستین…
طبق پیش بینیم از حرفم عصبانی شد و شروع کرد به زدن من. از ته دل شروع کردم به خندیدن و مطمئن بودم اینقدر زمان برای مهدیس خریدم که بتونه هر کاری که دلش می خواد بکنه. نوید من رو ول کرد و شروع کرد تهدیدم کردن که فلانم می کنه و بهمانم می کنه. ساعت و نگاه کردم. بیست دقیقه از وقتی که مهدیس رفته بود حموم گذشته بود. پوزخند زدم. نرگس متوجه خط نگاه من به ساعت و پوزخندم شد. با فریاد گفت: ای کثافت عوضی…
دوید سمت حموم و داد زد: نوید… نوید هم متوجه منظور نرگس شد. چند بار مهدیس رو صدا زدن اما جوابی نیومد. نوید با چند تا لگد محکم ، در حموم و باز کرد. از صدای جیغ نرگس فهمیدم که مهدیس رگ دستشو زده. همه شون دستپاچه شده بودن. نوید از توی حموم داد زد: من تو رو می کشم سارا…
نریمان رفت داخل حموم و با صدای نگران و پر از ترس گفت: فک کنم هنوز زنده اس… با صدای بلند خندیدم و گفتم: تا آمبولانس خبر کنین دیگه کارش تمومه… نوید از حموم اومد بیرون. اومد سمت من. با لگد کوبید توی پهلوم و گفت: فکر کردی خرم که آمبولانس خبر کنم؟ که زنده بمونه و همه چی رو بگه. حالا که انتخاب کرده بمیره ، همون بهتر که بمیره… تو جوابش گفتم: مردن بهتر از اینه که دست شما آشغالا بیفته…
هم از طرفی جشن خاصشون که این همه مدت براش برنامه ریزی کرده بودن به هم خورده بود و هم از طرفی باید با جسد مهدیس یه کاری می کردن. استرس و ترس وجود همه شون رو گرفته بود. مادرشون از بالا اومد پایین. وقتی که اوضاع مهدیس رو دید شروع کرد تو سرش زدن. من فقط پوزخند می زدم و برام مهم نبود که دیگه چقدر کتک بخورم یا حتی چه بلایی سرم بیارن. نوید مُچ دست من رو گرفت و برد بالا. انداختم توی انباری خونه. حتی چراغشم خاموش کرد. موقع بستن در انباری بهم گفت: فعلا اینجا باش تا بعدا بفهمی که چه بلایی قراره سرت بیاد…
انباری تاریکی مطلق بود. تکیه دادم به دیوار. دیگه از حبس شدن و تاریکی نمی ترسیدم. دیگه از هیچی نمی ترسیدم. گریم گرفت. نه برای خودم. برای مهدیس که کاش زودتر از اینا بهش کمک می کردم. بهش حسودیم شد. کاش منم شجاعت اونو داشتم. چشمام و بستم. یاد تنها خاطرات خوش زندگیم افتادم. روزایی که نعیم با حرفاش بهم امید می داد و منم مثل چند ساعت پیش مهدیس ، توی ابرا بودم. روزایی که روزنه ی امید رو توی تک تک سلولای بدنم حس می کردم…


ادامه قسمت ۴ فصل (اول)

سکانس آخر: روی دیگر سکه

با باز شدن در انباری بیدار شدم. نمی دونم یک روز اونجا بودم یا دو روز. فقط از ضعف زیاد بی حال شده بودم. نعیم کمک کرد که سر پا بشم. بهم کمی آب قند داد که حالم جا بیاد. گذاشت برم دستشویی. بعدش بردم توی اتاق خودم و درُ روم قفل کرد. نزدیک به یک هفته گذشت. مثل زندانیا باهام برخورد می کردن. خیالشون راحت بود. به هر حال تو دنیای بیرون ، کسی رو نداشتم که نگران بود و نبودم باشه…
رو تخت دراز کشیدم که صدای باز شدن قفل در اومد. فکر کردم مثل همیشه نعیم هستش اما دیدم که نازی وارد اتاق شد. تو اون لحظه بیشتر از همه ی آدمای کثیف زندگیم ازش متنفر بودم. بهم سلام کرد و کوله پشتی ای که وسایلم رو توش گذاشته بودم برای فرار ، دستش بود. گذاشت گوشه ی اتاق. من نشستم و فقط نگاش کردم. به آدمی که این همه مدت فکر می کردم بهترین و نزدیک ترین آدم زندگیمه. داشت از اتاق می رفت بیرون که وایستاد. برگشت و بعد از کمی مکث گفت: این جریان شخصی نبود. من از همون اول برای این کار از نعیم پول می گرفتم. یه جورایی شُغلم بود…
تو صورتش نگاه کردم و پوزخند زدم. از پوزخندم خوشش نیومد و گفت: اون روز توی پارک که دقیق تعریف کردی که باهات چیکار کردن ، واقعا گریه کردم. از ته دل برات ناراحت شدم. دلم برات سوخت سارا. اما من هیچ وقت قرار نبود نجات بخش تو باشم. فقط قرار بود که با پیشنهادام مطمئن بشم که چی تو سرت می گذره و قراره ضِد نعیم و خانوادش چیکار کنی. می دونم که الان از من متنفری. اما لطفا بیشتر از همه خودت رو مقصر بدون. تو همیشه سر دوراهی عذاب وجدان و لذت زندگی ای که نعیم برات درست کرده بود گیر کرده بودی. تکلیفت با خودت روشن نبود. تصمیم گرفتی که هم پاشون بشی اما یه هو عوض شدی. کاش این دختره رو اینقدر جدی نمی گرفتی و خودتو تو دردسر نمی انداختی…
من همچنان داشتم با پوزخند و نگاهی پر از نفرت نگاش می کردم. باز اومد برگرده بره که نوید اومد و بهش گفت: خب باهاش صحبت کردی؟؟؟ نازی با کلافگی به من اشاره کرد و گفت: نمی بینی داره چطوری نگام می کنه؟ به نظرت حرف و نظر من براش ذره ای اهمیت داره؟؟؟ نوید گفت: ما داریم می ریم بیرون. سعی خودتو بکن. به هر حال یه مدت دوست صمیمی بودین با هم. وقتی حرفات تموم شد ، درو روش قفل کن… “دوست صمیمی بودین” رو نوید جوری گفت که فهمیدم حتی نازی از شیطنت هایی که با هم داشتیم هم بهشون گفته. شدت پوزخندم غلیظ تر شد. بعد از رفتن نوید ، نازی با کلافگی گفت: می خوان یه فرصت دیگه بهت بدن. فقط یه فرصت دیگه سارا. برگرد سر زندگیت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. از من خواستن هر طور شده راضیت کنم. همه چی رو فراموش کن سارا. از آخرین فرصتی که داری استفاده کن…
چند لحظه نگاش کردم و گفتم: همه شون رفتن بیرون؟؟؟ نازی با تردید گفت: فقط نوید و مادرش تو خونه بودن. اونم شنیدی که گفت رفتن بیرون… خیلی خونسرد از جام بلند شدم و به نازی گفتم: حالا که تنهاییم ، یه چیزی هست که می تونم بهت بگم… نازی کنجکاو شد که چی می خوام بهش بگم. رفتم نزدیکش و وانمود کردم که می خوام جوری بگم که مطمئن بشم کسی نفهمه. وقتی کاملا نزدیکش شدم ، بدون معطلی یه مشت توی شکمش زدم و سریع پشت بندش با آرنج دست دیگه ام کوبیدم توی صورتش. تا اومد به خودش بیاد گرفتمش زیر مشت و لگد. همه ی حرص و کینه ام رو از طریق مشت و لگد سرش خالی کردم. لگدام اینقدر محکم بود که مطمئن بشم چند تا دنده اش رو شکستم. صورتش هم پر از خون شده بود. بدون معطلی سریع مانتوم رو تنم کردم. شالم رو انداختم روی سرم و از خونه زدم بیرون. خوب می دونستم که حالا باید چیکار کنم. قرار نبود بذارم خون مهدیس الکی ریخته بشه. به خودم که اومدم جلوی پاسگاه بودم. سرباز دم در بهم گفت: کجا؟؟؟ بهش گفتم: منو ببر پیش مسئولتون. می خوام یه قتل و گزارش کنم… راهنماییم کرد داخل. وارد یه اتاق شدم. یه آقای نسبتا مُسن پشت میز بود و لباس نظامی تنش بود. رو به من گفت: چی شده دخترم؟؟؟
وقتی داستان ازدواجم با نعیم و اتفاقای بعدش رو گفتم ، چشماش از تعجب گرد شد. همه ی اتفاقا رو براش گفتم. از همه ی رابطه هایی که با برادر شوهرام داشتم و مهم ترین مورد که جریان مهدیس بود. حتی گفتم که خودمم توی فریب دادن مهدیس شراکت داشتم. مامور در عین اینکه هنوز متعجب بود از حرفام ، ازم خواست همه ی چیزایی که گفتم رو بنویسم. در آخر گفت: تو خیلی از مواردی که گفتین خود شما هم مجرم هستین. فعلا اینجا می مونین تا دقیق مشخص شه جریان چیه… ازم تمامی آدرس ها و مشخصات نعیم و خانوادش رو گرفت. بعد از اینکه کَتبی به همه ی جریانا اعتراف کردم ، دستور بازداشتم رو داد. بردنم و توی یه اتاق کوچیک که بازداشتگاه موقت بود نگهم داشتم. لحظه ای که داشتم از اتاقش می رفتم بهش گفتم: تو رو خدا جسد مهدیس رو حداقل پیدا کنین. ازتون خواهش می کنم انتقامش رو بگیرین…
از قبل از ظهر اونجا بودم. دیگه شب شده بود. از اینکه الان نعیم و خانوادش در چه حالی باشن حس خیلی خوبی داشتم. جسد مهدیس براشون یه نقطه ضعف بزرگ بود و امکان نداشت از این جریان بتونن قِسِر در برن. تو افکار خودم بودم که در بازداشتگاه باز شد. یه سرباز من رو هدایت کرد به اتاق همون مسئول…
مسئول اونجا کمی بهم نگاه کرد و از من خواست بشینم و به اونی که من رو آورده بود اشاره کرد که بره. خیلی خونسرد و آروم بهم گفت: دخترم شما توی بهزیستی بزرگ شدین؟؟؟ از سوالش تعجب کردم و گفتم: بله… کمی مکث کرد. یه پرونده جلوش بود. بازش کرد و گفت: این پرونده ی بهزیستی ای هستش که شما توش بزرگ شدین. اینجا اشاره شده که شما اکثرا دچار مشکلات عصبی بودین و حتی چند بار تحت درمان روانپزشک قرار گرفتین… بازم از حرفاش تعجب کردم و گفتم: ا ا اون روزا م م من با سرپرستمون مشکل داشتم. ب ب به همه زور می گفت. م م منم ب ب بعضی وقتا جلوش وای میستادم. ا ا اونم لج می کرد و گ گ گاهی برام دردسر درست م م می کرد… مامور چند لحظه به چهره ی مضطرب و هول شده ی من نگاه کرد و گفت: شما مطمئنین که خانم مهدیس پورکاظم خودکشی کرده؟؟؟ از سوالش عصبی شدم و گفتم: ب ب بله که مطمئنم. ا ا اون عوضیا چی بهتون گفتن. ن ن نکنه صحنه سازی کردن و شما هم باور کردین. ت ت تو رو خدا حرفاشون رو باور نکنین… همینجور داشتم حرف می زدم که مامور حرفم رو قطع کرد و گفت: لطفا آروم باشین. الان همه چی مشخص میشه… سرباز دم در رو صدا زد و گفت: بهشون بگو بیان داخل…
بعد از چند دقیقه نوید و نعیم وارد اتاق شدن و پشت سرشون مهدیس هم وارد شد. نا خواسته از جام بلند شدم. چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم. سرم به رعشه افتاد و اشکام سرازیر شدن. آخه این چطور ممکنه؟ مهدیس با نگاه نگران نزدیکم شد و گفت: آخه عزیزم. چرا داری اینکارو می کنی. یعنی یه حسادت بچگانه باعث شد بیایی و این آبرو ریزی رو راه بندازی؟؟؟ برای یه لحظه مغزم هنگ شد. نا خواسته شروع کردم به خندیدن. از شدت عصبانیت شروع کردم به خندیدن. بعدشم کاملا غیر ارادی با همه ی توانم حمله کردم به سمت مهدیس که تیکه پارش کنم. نعیم به سختی کنترلم کرد و گفت: بس کن سارا. صد بار گفتم باید بری درمان بشی. داری خودتو نابود می کنی…
من فقط فحش می دادم و جیغ می زدم. بلاخره به سختی آرومم کردن. مامور مسئول حسابی از دست من عصبانی بود. پاسگاه رو ریخته بودم به هم. وقتی آروم شدم ، نعیم رو به مامور گفت: جناب سروان دوست نداشتم این مورد رو بگم. اما وقتی اون نوشته های شرم آور همسرم رو نشونم دادین ، مجبورم این مورد رو بهتون بگم… از توی جیبش گوشی من رو درآورد و داد به مامور و گفت: این رو بدین با کارشناساتون. چک کنن و ببینن که این زن توی اینترنت کجاها رفته. بارها و بارها بهش گفتم تو این سایت های داستان مستحجن خودش رو الاف نکنه. این داستانای لعنتی رو نخونه. همینطور حالت عادی نه اعصاب درستی داره و نه روان آرومی. مطمئن بودم آخر سر ، خوندن این داستانا نتیجه اش یه آبرو ریزی میشه…
مامور گوشی رو به نعیم پس داد و گفت: همه چی مشخصه. تو این چند ساعت اونی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. بیشتر از شما متعجم که چرا برای درمان همسرتون هیچ اقدامی نکردین. الان می تونم به جرم بی نظمی داخل پاسگاه و دادن اطلاعات غلط بازداشتش کنم. چند تا مامور خودم رو سریع گذاشتم روی این مورد کار کنن و وقتشون رسما تلف شد. تازه شانس آورده اون دوستش رو که زده درب و داغونش کرده ، رضایت داده و شکایتی نداره… نعیم رو به مامور گفت: تو رو خدا جناب سروان این یه دفعه رو ازش بگذرین. قول میدم پیگیر درمانش بشم و کمکش کنم… مامور که کمی آروم شده بود ؛ گفت: اگه شما به عنوان اعاده حیثیت ازش شکایتی ندارین ، می تونین برین همگی. به اندازه کافی پاسگاه و به هم ریختین… نعیم گفت: نه جناب. مقصر خود ما هستیم که مشکلات روحیش رو جدی نگرفتیم. از شما هم یک دنیا تشکر می کنم…
روی کاناپه نشسته بودم و خیره شده بودم به زمین. دیگه نمی دونستم باید کی رو باور کنم یا چی رو باور کنم. همه شون دور و برم بودن و داشتن گُل می گفتن و گُل می شنیدن. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یه جورایی حس کردم دارن جشن پیروزی می گیرن. نمی دونم با اشاره ی کدومشون ساکت شدن. نوید اومد کنارم نشست و گفت: خب زن داداش. ایندفعه خودت بگو باهات چیکار کنیم؟؟؟
همچنان سرم یه لرزش خفیف داشت. به سختی سرم رو چرخوندم سمتش و بازم اشکام سرازیر شد روی گونه هام. مهدیس اومد نزدیک و گفت: نوید جان میشه منو سارا چند لحظه تنها باشیم… بازوم رو گرفت و به آرومی بلندم کرد. هدایتم کرد به سمت اتاق جدید خودش و نوید. همونجایی که بهش پیشنهاد خودکشی داده بودم. وقتی در و بست با خنده گفت: دیگه که نمی خوای منو بزنی؟؟؟
نشوندم روی تخت. درست همونجوری که من اون روز نشوندمش روی تخت. بهش خیره شدم. از نگاهش فهمیدم مطمئنه که من جون و رمقی برای حمله بهش رو ندارم. شاید اصلا انگیزه ای هم نداشته باشم. کمی لبخند زد و گفت: وای سارا تو واقعا غیر منتظره ای. هر بار حسابی نوید و خانوادش رو می اندازی توی یه چالش حسابی. البته نه اینکه اونا هم بدشون بیادا. اما خب واقعا کارات غیر قابل پیش بینیه. مثل قایم کردن اون تیغا. یا رفتنت پیش پلیس. نوید اصلا فکر این دو تا رو نمی کرد. البته انگاری از قبل پیش بینی کرده بودن یه روز بری پیش پلیسا. برای همین توی سابقه ی نهان گوشیت کلی آدرس داستان سکسی گذاشته بودن و پرونده ی بهزیستیت رو آماده داشتن که رو کنن. بعدشم اینا پولدارن. فقط و فقط یکی از وکیلای گردن کلفتشون بسه که تو رو تو یه ساعت پودر کنه. فکر کردی تو این ممکلت کسی دنبال عدالته؟ البته تو بدون نیاز به وکیل ، بهترین آتوی ممکن رو بهشون دادی. بدون مدرک رفتی پیش پلیس. یعنی با مدرک رفتی اما خب مدرکت جواب نداد. به هر حال آخرین شانست رو هم سوزوندی. اینا هم برای هر حرکتت یه جواب خوب داشتن. یه جورایی همیشه یه قدم از تو جلوتر بودن…
مهدیس همچنان لبخند روی لباش بود. به سختی لبام رو تکون دادم و گفتم: از کِی؟؟؟ مهدیس گفت: نه نه اصلا فکر نکن که من با برنامه ریزی اومدم و قرار بود مثل اون دوست عزیزت نازی سر کارت بذارم و همش فیلم باشه و این حرفا. باور کن اصلا اینجوری نبود. من ناخواسته جزیی از بازی شدم. می دونی چرا؟ چون باهوش تر از تو بودم. چون به موقع فهمیدم اینجا یه خبرایی هست. اتفاقا اون پیام اخطار آمیز تو مُهر تایید همه ی افکارم بود…
از صحبتای مهدیس گیج تر شدم و گفتم: نمی فهمم چی داری می گی… لبخند مهدیس تبدیل به خنده شد و گفت: به نظر تو کثیف ترین کارای دنیا توسط چه کسایی انجام میشه؟ هان؟ فکر می کنی آدما راه میفتن تو خیابون و فریاد می زنن که آهای ملت من یه آدم کثیف و رذلم! نه عزیزم. اتفاقا بر عکس. ظالم ترین آدما همیشه به ظاهر مظلوم ترینا هستن. کثیف ترین آدما همیشه به ظاهر تمیز ترینا هستن. نه اینکه عمدی باشه ها. نه اصلا. ذات ما آدما همینه. دوست داریم همیشه خوب و پاک و معصوم به نظر بیاییم. البته همیشه اینجور نیست. گاهی یه احمقی مثل تو پیدا میشه که همیشه اصرار داره همون جنده ای که هست وانمود کنه. تو فکر کردی با یه نمایش جلوی اون فروشنده هیز و احمق من وا میدم؟ من خوب بلدم چجوری خودمو نشون بدم. جوری که خودمم باورم بشه چه برسه به تو و اون نوید احمق. خیلی زودتر از اونی که فکر کنی من فهمیدم نوید یه طوریش هست. یعنی با پسرای دیگه فرق داره. یه فرق خاص. فرا تر از اینکه صرفا بخواد با خوشگلی و خوشتیپی من کلاس بذاره. می تونستم حس کنم از نگاه پسرا روی اندام من چه لذتی می بره. اما برام مهم نبود چون فقط این پول نوید بود که برام اهمیت داشت. حتی چند بار فکر کردم مچم رو گرفته. مثلا یه بار چنان تو نخ یه پسر خوشگل توی کافه رفتم که فهمید. باور کن خیلی پسر خوشگلی بود…
باورم نمیشد که دارم اینا رو از دهن همون مهدیس مظلوم و معصوم می شنوم. چقدر حالا چهره و نگاهش عوض شده بود. متوجه ی تعجب در اوج نا امیدیم شد. پوزخندی زد و ادامه داد: حالا بگذریم. هر چی زمان رفت جلو بیشتر فهمیدم در مورد نوید و خانوادش یه جای کار می لنگه. درسته که خودمو به گاگولی زده بودم اما خیلی دقیق و خوب حواسم به تک تک حرفا و شوخیا و حتی نگاها بود. البته تو بیشتر از همه کمک کردی. از همون روز اول که دیدمت یه چیزی در مورد تو درست نبود. با همه ی دقتم رفتم تو نخت. اولش با خود شیرین کردنات پیش نوید ، حرصم رو از سر حسادت در می آوردی اما کم کم فهمیدم یه خبراییه. شب تولدت کمک بزرگی بود. خط نگاه آقا نریمان توی رون و شورت سفید خوشگلت. موقع روبوسیت با نریمان درسته که اون لحظه پشتم بود اما از توی آینه ی قدی اتاق نوید که از شانس من درش باز بود ، دیدم که دست نریمان کجا رفت. همون شب یه مکالمه ی حدودا جالب در مورد تیپ سکسی شما با نوید جان داشتم. درسته که نهایتا خودم رو به مقصر بودن زدم اما اون چیزی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. می دونی چرا فرداش تا دیر وقت خوابیدم؟ چون صبح زود وقتی نوید رفت ، منم بیدار شدم. از پنجره ی اتاق چک کردم که تنها میره بیرون یا نه. با کمال تعجب دیدم که تو همون لحظه با نریمان اومدی توی خونه. نریمان رفت اما چند دقیقه با نوید توی حیاط حرف زدی و حتی یه لب خوشگل هم ازش گرفتی. هر لحظه که می گذشت بیشتر چیزای عجب می دیدم. فقط سوال این بود که من باید چیکار کنم؟ برم یا بمونم. یعنی نوید رو با این همه ثروت ول کنم؟ برم و بشم مثل مادرم؟ هنوز مردد بودم. تا بلاخره مُهر تایید همه ی افکارم با اون پیام تو زده شد. پیامات با سوالی شروع شد که اون روز توی کافه ازم کردی. نوید هم بعدش بهم پیشنهاد پیاده روی داد و حتی نذاشت گوشیم رو با خودم ببرم. خیلی سریع فهمیدم این تویی و اصلا پدرم نیست. پدر من عرضه نداره حتی با یه گوشی ذغالی کار کنه. کسی رو هم نداره که از این کارا براش بکنه. تازه آخرین بار علنی بهم گفته بود که نوید باید بهش شیربها بده. یعنی با ازدواج من مشکلی نداشت. فقط داشت یه کیسه برای خودش می دوخت که منو مُفت نده به نوید. بابای من اگه غرور داشت این سر و وضع زندگیش نبود. همون لحظه که نوید گفت “رفتیم و با گفتگو بابات رو راضی کردیم” ، تو کمتر از یک ثانیه فهمیدم که با پول راضیش کردن. دیگه حدودا همه چی مشخص شد. البته خیلی چیزای دیگه هم دیدم که گفتنش حوصله ی جفتمون رو سر می بره. نهایتا بلاخره وقتش بود تصمیم خودمو بگیرم. هنوز چند روز به عقدمون مونده بود. عصر بود و به نوید گفتم که می خوام برم پیاده روی. کمی قدم زدم و از یه باجه ی تلفن با نوید تماس گرفتم…
-سلام عزیزم…
+سلام. کجایی مهدیس؟ از کجا زنگ می زنی؟ چیزی شده؟ بازم کسی مزاحمت شده؟؟؟
-نه نوید جان. چیزی نشده. مهم نیست از کجا زنگ میزنم. فقط لازم بود که باهات تماس بگیرم…
+وا دختر دیوونه شدی؟ همین الان پیش هم بودیم. نکنه مورد دیگه ای هست که بهم نگفتی…
-آره نوید. یه مورد مهم هست. یعنی یه سوال خیلی مهم هست…
+خب بپرس. چرا حرفتو خوردی؟ داری نگرانم می کنی خانمی…
-می خوایی باهام چیکار کنی نوید؟؟؟
+متوجه ی منظورت نمیشم. یعنی چی می خوای باهام چیکار کنی؟؟؟
-جفتمون خوب می دونیم اون پیاما از طرف پدرم نبود. از طرف سارا بود…
+چی داری میگی مهدیس. تابلوعه کار پدرته…
-بس کن نوید. شاید همه چیزو ندونم اما اینقدر می دونم که مطمئن باشم یه خبرایی توی خونه ی شما هست. تو و نریمان جفت تون با سارا رابطه دارین. سارا تو اون خونه فقط زن نعیم نیست…
+داری چرت و پرت میگی دختر. نمی فهمی چی داری میگی. مگه بهت نگفتم دست از حساس بودن نسبت به سارا بردار…
-اون روز دیدم توی حیاط از هم لب گرفتین. شب قبلش و موقع کادو دادنا از توی آینه قدی دیدم که نریمان موقع روبوسی با سارا ، دستش رو برد بین پاهاش. یا فکر کردی نمی دونم پدرم رو با پول راضی کردی؟ اگه لازمه بازم بگم چیا دیدم و شنیدم…
نوید سوکت کرد. فقط صدای نفس کشیدنش می اومد. دستش رو شده بود و این یکی مورد رو پیش بینی نمی کرد. من تو نبودم که همیشه یه قدم ازم جلو باشن. بعد از چند دقیقه ، سکوت رو شکست…
+حالا می خوایی چیکار کنی؟؟؟
-این منم که باید سوال کنم نوید. تو بگو که می خوایی دقیقا با من چیکار کنی؟؟؟
+توضیح دادن لازم نداره. کاملا واضحه که اگه بشی عروس این خانواده باید به غیر از زن من بودن چه کارای دیگه ای بکنی. حالا که فهمیدی انتخاب با خودته. یا قبول کن یا به سلامت. برای همیشه…
از این که معادله ی به این پیچیدگی اینقدر ساده شده بود که فقط دو تا راه حل داشت حس خوبی داشتم. یا باید برای همیشه نوید رو فراموش می کردم و بر می گشتم سر خونه ی اول یا اگه عروسش می شدم باید به دو تا برادر دیگه اش هم سرویس می دادم. در کُل من از جندگی ابایی نداشتم و ندارم. من با صندوق داری یه پیتزا فروشی نمی تونستم خرج دانشگاهم رو بدم. قطعا اون رابطه ی نسبتا طولانی ای که با صاحب پیتزا فروشی و دوستش داشتم بی ربط نبود به جور شدن خرج دانشگام. حتی یکی از نمره های سخت دانشگاهم رو از همین راه به دست آوردم. حالا چه فرقی می کرد برام. تازه راستشو بخوایی از نریمان خیلی بیشتر از نوید خوشم میاد. چرا بخوام بگم نه و نوید و ثروتش رو از دست بدم. من مثل تو نبودم که چپ و راست بازی بخورم و کور باشم و مفتی ازم سواری بگیرن. با نوید معامله کردم. برای شروع یه آپارتمان. تا بعد ببینیم چی میشه. به هر حال از اولش هم این ثروت نوید بود که برام اهمیت داشت و نه چیز دیگه ای…
آدمی که جلوم نشسته بود رو نمی شناختم. یه شیطان خالص که به مراتب کثیف تر و آشغال تر از آدمای اون بیرون بود. به وضوح از شرایط روحی ای که داشتم لذت می برد. از جاش بلند شد و رفت سمت میز آرایش. بدون آرایش اومده بود توی پاسگاه و شروع کرد به آرایش کردن. خونسرد و طبیعی. بدون اراده فقط نگاش می کردم. از توی آینه چند بار باهام چشم تو چشم شد و فقط لبخند زد. لبخندی که از صد تا فحش هم بدتر بود. بلاخره کارش تموم شد. قبل از اینکه از اتاق بره بیرون ، بهم گفت: آهان راستی. نوید ازم خواست برای یه نمایش کوچولو باهاش همکاری کنم. منظورم روز عقدمونه. مثل همون نمایش جشن تولد تو. فکر کنم حالا بی حساب شدیم عروس بزرگه. امیدوارم ازم کینه به دل نگرفته باشی…
همیشه فکر می کردم این منم که با لبخندام و نگاهام بهش مسلط هستم اما حالا دقیقا بر عکس شده بود. لبخند و نگاه خاصش کلی معنا داشت. وقتی دید من مثل شکست خورده ها هیچ حرفی برای گفتن ندارم ، در اتاق رو باز کرد و گفت: خب دیگه همین. خیلی حرف زدم. الانم پاشو بریم بیرون پیش بقیه. از این به بعد قراره خیلی بیشتر خوش بگذره…
وقتی بازم دید هیچی نمی گم ، در و نیمه باز گذاشت و برگشت سمت من. یه بوسه از گونه هام کرد و با لحن طعنه آمیزی گفت: خیلی دوست دارم از تو و نازی بیشتر بدونم. هر وقت تنها شدیم باید برام کلی چیز تعریف کنی. هنوز کنجکاوم تو رو بیشتر بشناسم…
نه انگیزه ای برای گریه داشتم و نه انگیزه ای برای عصبانیت. من نازی رو که چند سال کنارم بود نشناخته بودم. پس نشناختن دختر به ظاهر پاک و معصومی مثل مهدیس چیز عجیبی نبود. مهم تر از همه بهم ثابت شد که حتی خودم رو هم نشناختم…
به آرومی وارد هال شدم. هر کس تو حال خودش بود. مهدیس و مادر نعیم داشتن شام رو حاضر می کردن. رفتم جلوی نعیم که داشت با نریمان حرف می زد. چند لحظه جلوش وایستادم. انگار نه انگار که من جلوش وایستادم. آب دهنم رو قورت دادم و با صدای گرفته و آروم بهش گفتم: م م می تونم از فردا ب ب برم سر تمرین؟؟؟ نعیم با اخم گفت: نشنیدم چی زِر زدی؟ بلند تر زِر بزن… دوباره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای نسبتا بلند تر اما همچنان گرفته ؛ گفتم: ا ا اجازه د د دارم از ف ف فردا برم س س سر تمرین؟؟؟ نعیم مکث کرد. کمی به نوید و نریمان نگاه کرد و صورتش رو چرخوند به سمت من. لبخند تحقیر آمیزی زد و گفت: آره عزیزم چرا که نه…


رویای شیرین سکس خانوادگی!

قسمت اول (فصل دوم)

فصل اول: عقده های درون

مثل همیشه صبر کردم تا آقا حشمت بیاد. از اونجایی که پارکینگ مجتمع اصلا اصولی نبود و من هم دست فرمون خوبی نداشتم ، همیشه می دادم آقا حشمت ماشین رو برام پارک کنه. خودم هم از لابی مجتمع وارد شدم و بازم مثل همیشه تا قبل از اینکه برسم به آسانسور ، آقا حشمت سوییچ ماشین رو برام آورد. ازش تشکر کردم و سوار آسانسور شدم. وقتی وارد مطب شدم ، انوشه طبق معمول تو گوشیش بود. با لبخند بهش گفتم: اینقدر تو گوشی نباش دختر. چقدر بگم… سریع گوشیش رو گذاشت روی میز و گفت: ببخشید خانم. چَشم… موقع وارد شدن توی اتاق خودم ، رو به انوشه گفتم: امروز نوبت مریض دارم؟؟؟ انوشه سریع گفت: دو تا دارین. یکی شون برای یک ساعت دیگه و اون یکی دو ساعت دیگه…
حالا که سرم خلوت بود ، موقعیت خوبی برای خوندن یه سری مقاله داشتم. لباسم رو عوض کردم. گذاشتم آب جوش بیاد برای درست کردن دمنوش. نشستم پشت میزم و شروع کردم به مطالعه. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که انوشه در زد و طبق معمول بدون اینکه من چیزی بگم ، در و باز کرد و گفت: یه مریض دارین. طبق برنامه نیست. چیکارش کنم؟؟؟ از پشت شیشه ی عینکم به انوشه نگاه کردم و گفتم: خب حالا که مریض ندارم ، بفرستش داخل…
برگه های توی دستم رو برگردوندم توی کشوی میزم. بعد از چند لحظه یک خانم وارد اتاق شد. خیلی شیک پوش و با عینک دودی بسیار زیبا. موهای بلوند کرده که نصفش از روسریش بیرون بود. پالتوی چرمی نسبتا بلند اندامی کِرِم رنگ. تو نگاه اول فهمیدم ، آدم پولداری هست. وقتی عینکش رو برداشت ، متوجه شدم سن بالایی هم داره. بدون هیچ لبخندی و خیلی خُشک و بی روح بهم سلام کرد. با خوشرویی بلند شدم. اومدم جواب سلامش رو بدم که گفت: شما روانشناسی؟؟؟ کمی از نوع برخودش جا خوردم. اما همچنان با لبخند از پشت میزم رفتم به سمتش و بهش سلام کردم. ازش خواستم بشینه روی مبل. به انوشه اشاره کردم که بره و در و ببنده. تو همین حین آب هم جوش اومده بود. رفتم و دو تا لیوان دمنوش درست کردم. موقع درست کردن دمنوش ، همچنان با صدای خشک و بی روح بهم گفت: چه اتاق قشنگی. شبیه جنگلا درستش کردی. پر از گلدون و سر سبزه…
لیوان ها رو گذاشتم روی سینی. بردم و گذاشتم روی میز جلوش. خودم هم نشستم روی مبل رو به روش. بهش گفتم: بله من روانشناس هستم. در مورد اتاق هم لطف دارین. چشماتون زیبا می بینه… بلاخره یه نیمچه پوزخندی زد و گفت: ندیده بودم دکترا خودشون برای خودشون چایی درست کنن… من همچنان لبخند به لب بودم و گفتم: دم نوش نعنا ست. من دوست دارم همه ی کارای شخصیم رو خودم انجام بدم… چند لحظه بهم خیره شد. متوجه ی خط نگاهش شدم که رفت به سمت بدنم و پاهام. دوباره پوزخند زد و گفت: کلا همه چی اینجا عجیب غریبه. دکترا جدیدا اینجوری تیپ می زنن؟؟؟ یه پیراهن سفید و یه دامن مشکی تا زانو پام بود که زیرش جوراب شلواری مشکی داشتم. بازم با لبخند گفتم: همه ی مراجعه کننده های من خانم هستن. دوست ندارم با تیپ رسمی و خاصی جلوشون باشم. اینجوری رابطه ی بهتری با همه دارم…
از جام بلند شدم که برم فُرم مشخصات بیمار رو بیارم. به هر حال بار اولی بود که پیش من می اومد و باید پرونده اش رو تشکیل می دادم. وقتی فُرم مشخصات و یه برگه ی دیگه که یه سری سوالات کُلی داخلش بود رو جلوش گذاشتم ، نگاهی بهشون کرد و انداختشون گوشه ی میز. دستش رو برد توی کیف گرون قیمتش. متوجه شدم که یه دسته چِک برداشت. یه برگه اش رو امضا کرد و رو به من گفت: میانگین هر روز چقدر درآمد داری؟؟؟ از سوالش تعجب کردم. نذاشت چیزی بگم. اون یک برگ چِکی که امضا کرده بود رو از دسته چِک کند و داد بهم و گفت: چهار برابر هر چی که در میاری بنویس خودت. امروزت کلا برای من…
خیلی از این حرکتش تعجب کردم. دسته چِک رو برگردوندم سمت خودش و گفتم: اولا که من امروز دو تا مریض دارم. دوما درسته که درآمد این کار برای من توی زندگی مهمه اما نه اینقدر که فقط و فقط به پول فکر کنم. من همون حق خودم رو می گیرم و نه بیشتر…
انگار که از حرفم کلافه و حتی کمی عصبانی شد. چِک رو ازم نگرفت و گفت: ببین دختر. حوصله ی بحث ندارم. حتما لازمه که می گم کُل وقت امروزت برای من. می فهمی؟؟؟ بهش که دقت کردم ، متوجه شدم به شدت عصبی و کلافه است. حتی دستش هم لرزش خفیفی داشت و وضعیتش کمی نگران کننده بود. رفتم سمت میز. با تلفن به انوشه گفتم: دو تا مریض امروز رو کنسل کن. امروز هیچ کس دیگه ای رو قبول نکن…
دوباره برگشتم و نشستم. برگه ها رو گرفتم به سمتش و گفتم: پُر نمی کنین؟؟؟ روسریش رو برداشت. همراه با کیفش گذاشت گوشه ی مبل و گفت: نه لازم نیست… اومدم بگم به هر حال لازمه که گفت: تو مگه دکتر نیستی؟ مگه اینجا نشستی که به حرف مریضات گوش بدی؟ من حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم…
هر لحظه بیشتر عصبی میشد. برگه ها رو گذاشتم کنار. تکیه دادم به مبل. پام رو انداختم روی اون یکی پام. عینکم رو تنظیم کردم و به آرومی گفتم: هر چی شما بگین. خب من سراپا گوشم… بازم نگاهش رفت به سمت بدنم و پاهام. بعدش به قیافه ام خیره شد. بعد از چند لحظه نگاه کردن ؛ گفت: تا حالا دکتر به این خوشگلی و جوونی ندیده بودم. عینکت هم به صورت کشیده ات خیلی میاد. شوهر داری؟؟؟ از توصیف بدون مقدمه اش خندم گرفت. بهش گفتم: مرسی از لطفتون. بله من شوهر دارم…
نگاهش رو از من گرفت. کمی به گُل های گوشه ی اتاق خیره شد. بدون اینکه من رو نگاه کنه ؛ گفت: دیگه به من توجه نمی کنن. دیگه براشون مهم نیستم. بود و نبودم توی اون خونه فرقی نداره… طبق تجربیاتم فهمیدم این مورد از اون موردایی نیست که بشه بهش گیر داد و با تحت فشار قرار دادنش به حرف آوردش. باید به حال خودش بذارمش که هر چی تو دلشه بریزه بیرون. فقط به یک سوال کوتاه اکتفا کردم و گفتم: برای کیا دیگه مهم نیستین؟؟؟
یه هو صورتش رو چرخوند به سمت من. با حرص و عصبانیت گفت: پسرام. هر سه تاشون. دیگه منو دوست ندارن. کار اون هرزه ی هر جاییه. از وقتی اون اومد اینجوری شد… اینکه بعضی از مریضام فحش می دادن هم برام چیز عجیبی نبود. حس کردم دوست نداره ازش سوال بپرسم. بعد از کمی سکوت ادامه داد: تا حالا تو عمرا مار به این خوش خط و خالی ندیدم. اولش چنان خودشو مظلوم نشون داد که پیش خودم گفتم عروس به این میگن نه به اون یکی که حالم ازش به هم می خورد. اما اشتباه می کردم. می فهمی. اشتباه می کردم. همه رو گرفته تو مشتش. قرار بود اون بشه برده ی پسرام اما حالا این پسرام هستن که شدن برده اش…
هر چی جلو تر می رفت ، جمله ها و کلماتش برام نا مفهموم تر میشد. نا خواسته چهره ام کمی متعجب شد. وقتی چهره ی متعجب من رو دید ، پوزخند زد و گفت: چند سالته؟؟؟ بهش گفتم: 31 سالمه… دوباره بهم خیره شد و گفت: یه جوری هستی. آدم دوست داره نگات کنه. شرط می بندم هر جا که باشی همه دوست دارن نگات گنن… لبخند زدم و گفتم: خب داشتین در مورد عروساتون می گفتین. چند تا عروس دارین؟؟؟
با سوالم دوباره اخماش رفت تو هم و گفت: دو تا… پام رو روی پام عوض کردم. بازم خط نگاهش رفت به سمت پاهام. با لحن ملایمی بهش گفتم: فکر می کنین که عروساتون دارن باعث جدایی شما از پسراتون میشن… کمی به سوالم فکر کرد و گفت: اون بزرگه نه. اون فقط هارت و پورت داره. تا فقط اون بود ، همه چی سر جاش بود. اما این کوچیکه. حتی فکرشم نمی کنی که چه جونوریه. راستی تو شوهر داری؟؟؟ بهش گفتم: بله خانم. من متاهلم… از اینکه دوباره سوالش رو تکرار کرد تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم. چشماش رو تنگ کرد و گفت: بچه چی؟ بچه داری؟؟؟ نوع مطرح کردن سوالش باعث شد لبخند بزنم و گفتم: نه خانم. من بچه دار نمی شم… دوباره چشماش رو تنگ کرد و گفت: پسره هنوز پات وایستاده. معلومه خیلی دوستت داره. کمتر پیش میاد مردا پای زن نازا وایستن…
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: خب داشتین می گفتین. عروس کوچیک تر شما چیکار می کنه دقیقا. یعنی چجوری کنترل پسرتون رو تو دستش گرفته که فکر می کنین ازتون جدا شده… دوباره که اسم عروس رو آوردم اخم کرد و گفت: کنترل همه چی رو تو دستش گرفته. همه شون. هر سه تاشون. می تونم سیگار بکشم؟؟؟
اومدم بهش بگم نه که بدون منتظر بودن برای جواب ، از توی کیفش بسته ی سیگار و فندکش رو درآورد. پاشدم و پنجره رو باز کردم. سوز سرمای مِهر دست کمی از زمستون نداشت. یه پیش دستی براش آوردم به عنوان جا سیگاری. با پُک اول سیگار به سُرفه افتاد. وقتی دقت کردم ، متوجه شدم که اصلا بلد نیست سیگار بکشه و سیگاری نیست. به روی خودم نیاوردم. برگشتم سر جام. موقعی که سیگار دستش بود ، رعشه ی خفیف دستش بیشتر مشخص میشد. هر لحظه که می گذشت ، بیشتر به خاص بودن و عجیب بودنش پی می بردم. به معنای واقعی نیاز به کمک داشت. تصمیم درستی گرفتم که کُل وقت رو بهش اختصاص دادم. بازم با لحن ملایم بهش گفتم: می تونم اسم عروس جدیدتون رو بدونم؟؟؟ کمی نگام کرد و گفت: مهدیس… بهش گفتم: خب یعنی فکر می کنین مهدیس خانم نه تنها کنترل شوهر ، بلکه کنترل کل خونه رو به دست گرفته؟؟؟ با تکون سرش حرفم رو تایید کرد…
اومدم ادامه بدم که نذاشت و گفت: وقتی انقلاب شد ده سالم بود. خوب یادمه که بابام تا خود 22 بهمن حتی یک بار هم پاش رو بیرون نذاشته بود. اما از فرداش یه عکس خمینی رو چسبوند به سینه اش. سربند یا مهدی زد و رفت توی دسته های تظاهرات و شادی بعد از پیروزی. همه خوشحال بودن. مادرم می گفت: حکومت اسلامی شده. خوشبخت شدیم. عاقبت بخیر شدیم… منم خوشحال بودم. نمی دونستم قراره چی بشه اما خب همه می گفتن: قراره با حکومت اسلامی هم این دنیا و هم اون دنیامون بهشت بشه… نفهمیدم چجوری اما یه هو دیدم بابام یه لباس نظامی تنش کرد. بعدها فهمیدم جز کمیته شده. از اونایی که می رفتن توی خیابونا و به یه لاخه موی زنا گیر می دادن و پونس توی پیشونیشون می کردن یا رنگ می پاشیدن توی موهاشون. نرفت جنگ. می گفت: جنگ با هرزه ها واجب تره… کم کم برای خودش کسی شد. کلی زیر دست داشت و حاجی صداش می کردن. مورد اعتماد کوچه و محله شد. یه رفیق شیش شیش داشت. به اسم حاج جواد. اونم مثل خودش از این کمیته ای ها بود که کم کم اسم خودشون رو گذاشتن بسیج مردمی. هر روز که می گذشت ، بابام و دوستش گنده تر می شدن. هم ظاهرشون و شکمشون و هم اعتبار و موقعیتشون. بابام مخالف درس خوندن من بود. نذاشت برم دبیرستان و گفت: همینقدر که سواد خوندن و نوشتن داری بسه. دختر و چه به بیرون. گناه خالصه. دختر باید تو خونه باشه… هر چی گریه کردم و خواهش و التماس فایده نداشت. شدم همونی که بابام می خواست. یه زندانی کامل توی خونه. 15 سالم بود که یه شب حاج جواد و زنش و پسرش اومدن خونه ی ما. دسته گل دستشون بود. من توی آشپزخونه بودم. از صحبتاشون فهمیدم که جریان عروسی و این حرفاست. خوب که دقت کردم ، داشتن در مورد من حرف می زدن. تازه متوجه شدم که این مراسم خواستگاری از منه. حتی پسره رو درست حسابی ندیده بودم. زمان و تاریخ عقد هم مشخص کردن. همه چی تو یه جلسه تموم شد. مامانم خیلی خوشحال بود. انگار که من تُرشیده بودم و حالا یکی حاضر شده بود باهام ازدواج کنه. به خودم اومدم ، شدم زن ابراهیم که 12 سال از خودم بزرگ تر بود. البته بعدها اونم شد حاج ابراهیم…
از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره. بلند شدم و رفتم نزدیکش وایستادم و گفتم: یعنی کاملا یه ازدواج سنتی… بدون اینکه نگام کنه ، گفت: از سنتی هم یه چیزی اونور تر. ابراهیم نه قیافه داشت. نه اخلاق. خودشو خفه کرده بود تو اسلام و آرمان های اسلام و انقلاب و این مسخره بازیا. اونم هر روز که می گذشت ، فقط شکمش گنده میشد و آرمان های اسلامی و انقلابیش قوی تر. اولا فکر می کردم که واقعا اعتقاد قلبیشه. اما خوب که شناختمش ، فهمیدم به خاطر نونه. یه بار که به خاطر سخت گیریاش و زندانی کردن علنی من توی خونه دعوامون شد ، بهش گفتم: اگه شاه نمی رفت ، همین ریشاتو سه تیغ می کردی و می شدی نوکر شاه. فعلا که نفع داره شدی نوکر اینا… یه کتک سیر بهم زد. همون شب یه جورایی بهم تجاوز کرد و گفت: یه توله که بیفته تو دامنت دیگه از این زِرا نمی زنی… البته رابطه ی جنسی ما از همون اول فرق چندانی با تجاوز نداشت. چیزی جُز درد برای من نداشت. مثل حیوونا می افتاد روی من. نه به درد کشیدنم توجه می کرد و نه به چیز دیگه ای. خودشو خالی می کرد و می رفت پی کارش. اولش می گفت چند سال بگذره تا بچه دار بشیم. اما یه هو نظرش عوض شد. یک سال و نیم از ازدواجم می گذشت که اولین پسرم به دنیا اومد. حدودا تو 17 سالگی. ابراهیم حسابی خوشحال بود. اینکه اولین بچه اش پسر شده رو پاداش خدا به خاطر خلوص نیتش می دونست. اما من هر روز که می گذشت عُقده و نفرتم نسبت به ابراهیم بیشتر میشد. کم کم از هر چی اسلام و اعتقادِ داشت حالم به هم می خورد. در هر شرایطی یه زندانی بودم. یا تو خونه یا تو معدود بار هایی که من رو می برد بیرون ، توی یه چادر مشکی که حتی حق نداشتم صورتم رو بیرون از چادر کسی ببینه…
یه آهی کشید. از سرما لرزش گرفت و پنجره رو بست. دوباره رفت نشست و گفت: داشتم توی خیابون قدم می زدم. چشمم به تابلو های مجتمع افتاد. توی اون همه تابلو و اسم از اسم تو خوشم اومد. به خاطر اسمت تصمیم گرفتم بیام پیشت. همیشه از اسم “بهار” خوشم می اومد. دوست داشتم اسم دخترم رو بهار بذارم اما خب ابراهیم اصرار داشت همه ی بچه هاش با حرف “ن” شروع بشه. توقع داشتم که اسم بچه هاش رو از این اماما و ائمه بذاره اما خب به قول خودش از بچگیش اسم نرمیان و نعیم و خیلی دوست داشت…
رفتم رو به روش نشستم و با لبخند گفتم: یعنی فقط از روی اسم روی تابلو اومدین اینجا؟؟؟ پوزخند زد و گفت: پس تابلو رو برای چی گذاشتین؟ دکوریه؟؟؟ خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: نه اصلا. به هر حال یه جور تبلیغاته. فقط نوع انتخاب شدنم برام جالب بود. خب می گفتین. تا اینجا که واقعا روزای سختی رو با همسرتون داشتین…
دوباره نگاهش جدی شد. هم جدی و هم کمی ترسناک. بهم خیره شد و گفت: تو هیچی از سختی نمی دونی. نمی دونی اسیر یه روانی مذهبی شدن یعنی چی. اونم از اون مذهبیا که نون به نرخ روز خور هستن. برای منافع شون چنان غرق تعصبات میشن که حتی خودشونم نمی فهمن چه بلایی دارن سر اطرافیانشون میارن. هرگز فکر نکن که می تونی منو درک کنی. از قیافه ات مشخصه که کل زندگیت توی پر غو بزرگ شدی. با بهترین امکانات درس خوندی. یه شوهر داری که حتی با وجود نازایی هنوز عاشقته. پس تو هیچی از سختی نمی دونی…
سعی کردم آرومش کنم. به آرومی حرفش رو قطع کردم و گفتم: بله کاملا حق با شماست. منم اعتقاد دارم که هیچ کسی نمی تونه کس دیگه ای رو درک کنه. اصلا منظورم این نبود که شما رو درک می کنم. اما اگه سو تفاهم شده ، معذرت می خوام… کم کم چهره اش رو به آرومی رفت و تکیه داد به مبل. یه نفس عمیق کشید و گفت: نریمان سه سالش بود که دوباره حامله شدم. دقیقا حکم یک ماشین تولید بچه رو برای شوهرم داشتم و نه بیشتر. نعیم سه ماهه بود که پدر و مادرم توی یه تصادف مردن. هیچ احساس خاصی از مردنشون نداشتم. دو تا مزاحم از زندگیم کم شد. دو تا مزاحمی که اونا هم به من فقط در نقش یه حیوونی که باید همش تو خونه اسیر باشه نگاه می کردن. ابراهیم بعد از استخدامش توی سپاه ، خیلی کمتر خونه می اومد. من بودم و نریمان و نعیم. ابراهیم هم مثل پدرم هر روز به ثروتش اضافه میشد. خونه ی بهتر. ماشین آنچنانی. سرمایه. زمین. سکه. طلا. تنها چیزایی که به زندگی من اضافه میشد ، همینا بودن بعلاوه نفرتم نسبت به ابراهیم. هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر ازش متنفر می شدم. آرزو می کردم کاش یه روز خبر مرگش رو برای من بیارن. البته کاری جز آرزوهای پوچ و نفرین از دستم بر نمی اومد. تا اینکه یه بار همه چی عوض شد. یه جرقه تو ذهنم زده شد. پریود بودم و مثل همیشه کمر درد شدید داشتم. ابراهیم دیر وقت اومد خونه. حتی دیگه جواب سلامم رو هم نمی داد. شب موقع خواب اومد باهام سکس کنه که بهش گفتم: ابراهیم پریودم… خیلی مغرورانه گفت: به درگ که هستی. یه سوراخت بسته اس همش… فهمیدم که می خواد سکس از عقب داشته باشه. با عصبانیت پسش زدم و گفتم: اینقدر حیوون نباش… محکم زد توی گوشم. برم گردوند و به زور دامن و شورتم رو داد پایین و گفت: حیوون هفت جد و آبادته جنده. تو یه تیکه گوشت بی ارزش بیشتر نیستی. وظیفته هر جور خواستم برای من باشی. فهمیدی یا نه؟؟؟ اون شب یکی از درد آور ترین شبایی بود که با ابراهیم داشتم. تا چند روز به سختی راه می رفتم. دیگه خسته شده بودم. ابراهیم راست می گفت و از دید اون من یک موجود بی ارزش بودم. از دید اون و اسلامش وظیفه ی زن فقط و فقط همین بوده و هست. از دید همه ی این عوضیا همه ی قوانین و اعتقادت فقط مخصوص زیر نافه. بعد از چند روز نفرین و گریه و زاری یه جرقه تو ذهنم زده شد. اینکه تلافی همه ی بلاهایی که سرم آورده رو سرش در بیارم. اینکه بهش بفهمونم همین یه تیکه گوشت بی ارزش چطور می تونه زندگیش رو تبدیل به گُه دونی کنه…
درد و دل کردن مراجعه کننده هام و اینکه چیزای عجیب از دهنشون بشنوم چیز جدیدی برام نبود. اما هرگز کسی رو ندیده بودم که تا این حد با کینه و نفرت از گذشته اش صحبت کنه. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: دمنوش جفتمون سرد شد. می خورین اگه باز درست کنم؟؟؟ با سرش حرفم رو تایید کرد. دوباره رفتم آب گذاشتم که جوش بیاد. داشتم توی سینک اتاقک گوشه ی اتاقم ، لیوانا رو می شستم که با صدای بلند گفت: اسم شوهرت چیه؟؟؟ لیوانا رو شستم و گذاشتم روی آبچیک. برگشتم و گفتم: اسمش محسنه. راستی من هنوز اسم شما رو نمی دونم… برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: زهرا هستم… با لبخند گفتم: خوشبختم زهرا خانم… بازم متوجه خط نگاهش روی اندامم شدم. وقتی نشستم ، بهم گفت: هم خوشگلی و هم خوش اندام. بی خود نیست شوهره ولت نکرده هنوز…
اینکه اینقدر اندام و چهره ی من براش جالب بود و هی بهش اشاره می کرد ، برام عجیب به نظر اومد. بازم سعی کردم حرف رو عوض کنم. نشستم و پام رو انداختم روی اون یکی پام. نا خواسته دامنم رو کشیدم روی زانوم که بیشتر پاهام رو بپوشونه. رو به زهرا گفتم: خب رسیدیم به تصمیم بزرگتون. انتقام از همسرتون…
نگاهش از روی پاهام رفت به سمت صورتم و گفت: اولش نمی دونستم که چیکار می تونم بکنم. فکرای مسخره و بچگونه به سرم میزد. مثلا یه بار می خواستم خونه و زندگیش رو آتیش بزنم. اما بازم اینقدر داشت که بهترش رو بسازه. یا فکرای بچگونه ی دیگه که اصلا فایده نداشت. نریمان پنج و نعیم دو سالش شده بود. هنوز خودم نریمان رو حموم می بردم. نعیم رو می خوابوندم و تو اون فاصله سریع نریمان رو می بردم حموم. از خیلی نظرا موفق شده بودم نسبت به پدرش ذهنتیش رو منفی کنم و بَذر کینه رو تو دلش آروم آروم بکارم. به وضوح از پدرش خوشش نمی اومد و حتی ابراهیم هم تا حدی این مورد رو متوجه شده بود. بر حسب عادت همیشه ، با لباس نریمان رو می بردم حموم. نریمان رو نشونده بودم توی وان حموم و داشتم بدنش رو لیف می زدم. یه هو و از روی شیطنت دوش آب رو باز کرد. تا به خودم اومدم ، همه ی هیکلم خیس شد. اومدم دعواش کنم که زد زیر خنده و گفت: خیس شدی خیس شدی… دلم نیومد تو ذوقش بزنم اما لباس خیس تنم روی مخم بود. برای چند لحظه پیش خودم گفتم: خب چرا درش نمیارم و دارم الکی برای خودم اعصاب خوردی درست می کنم. اصلا که چی من با لباس یه بچه ی پنج ساله رو حموم می کنم. لباسم رو در آوردم. فقط شورت و سوتین تنم بود. نرمیان براش فرقی نداشت که من با لباس باشم یا بی لباس. مشغول کَف بازی شد. رفتم نشستم توی وان. پاهام رو از هم باز کردم و نریمان رو نشوندم جلوی خودم. لیف رو برداشتم و ادامه دادم به لیف زدن نریمان. بازم شیطونی می کرد و می خواست کف بازی کنه. منم با خنده و شوخی سعی می کردم هم باهاش بازی کنم و هم لیفش بزنم. تو همین حین چند بار پاش برخورد داشت با پای من. چند بار این اتفاق افتاد و هر بار یه لرزش خفیف توی دلم شکل گرفت. نریمان فقط داشت بازی می کرد و کاملا غیر عمدی این اتفاق می افتاد. اما هر بار که پاهای لیزش به پام می خورد ، لرزش درونم شدید تر میشد. اینقدر که برای یه لحظه از دست خودم عصبی شدم. سریع از توی وان اومدم بیرون. با اخم و تَشَر نرمیان رو شستم و بردمش بیرون…
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی می خوایین بگین برخورد پای پسرتون با پای شما باعث شد تا تحریک جنسی بشین؟؟؟ پوزخند زنان گفت: چیز عجیبیه؟؟؟ سریع گفتم: نه اصلا. خیلی از مراجعه کننده های من به خاطر مشکلات جنسی میان اینجا. و اینکه اگه کسی با تماس بدنی دچار تحریک نا خواسته بشه کاملا طبیعیه. و البته به راحتی میشه کنترل و مهارش کرد. راستی آب جوش اومده. الان میام…
بازم مشغول درست کردن دمنوش بودم که گفت: بدترین اعترافی که از مراجعه کننده هات شنیدی چی بوده؟؟؟ از سوالش خندم گرفت. تو همون حالت که داشتم دمنوش درست می کردم ، بهش گفتم: اینجا کلیسا نیست و منم کشیش نیستم که کسی پیشم اعتراف کنه. یه رابطه ی دو طرفه است. سعی می کنم به حرفای همه گوش بدم و اگه تونستم بهشون راهکار بدم و کمک کنم. در بدترین حالت اینه که حداقل شنونده ی نسبتا خوبیم…
بهم گفت: خب همینی که شما میگی بهار خانم. بدترین چیزی که از دهن یه دختر یا زن شنیدی چی بوده. یعنی یه کار زشت کرده باشن و اومده باشن بهت بگن… من سوالش رو همون اول متوجه شده بودم. دوباره دو تا لیوان دمنوش رو گذاشتم توی سینی و برگشتم پیشش. نشستم و بهش گفتم: خب همه ی آدما یه اشتباهاتی دارن. اکثرا هم دچار عذاب وجدان میشن… حرفم رو قطع کرد و گفت: کجای سوالم پیچیده است؟ دارم میگم زشت ترین اعتراف یا هر کوفتی که تو اسمش رو می ذاری چی بوده تا الان…
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: اول شما به من بگین برای چی اینجا هستین؟؟؟ چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: دنبال دو تا گوش هستم. همین. نه بیشتر…
کمی نگاش کردم و گفتم: یه خانم حدودا 30 ساله. تون سن 20 سالگی عصبی میشه و بچه اش رو توی سن سه سالگی آتیش میزنه. نهایتا دادگاه علت این کارش رو مشکلات روانی تشخیص میده و به عنوان بیمار روانی بستری میشه. یه مدت کوتاه می اومد پیش من. با اینکه دیگه توی تیمارستان نبود اما هنوز مشکل داشت و باید تحت درمان شدید روانپزشک و روانشناس می بود. اونم یه جورایی منو برای شنیدن حرفاش انتخاب کرده بود…
زهرا لبخند زد و گفت: شاید اینطوری بزرگ ترین لطف و به بچش کرده. بعضی وقتا ماها بلاهای به مراتب بدتر از آتیش زدن سر بچه هامون میاریم… با دستم به لیوان دمنوش اشاره کردم و گفتم: ایندفعه تا سرد نشده بفرمایین… تو همین فاصله یه لحظه رفتم به سمت در. در و باز کردم و انوشه همچنان تو گوشی بود. چیزی بهش نگفتم و در و بستم. می خواستم از حالش با خبر بشم که دیدم سرش گرمه و مشکلی نداره. زهرا که انگار کاملا متوجه ی علت کارم شد ؛ گفت: منشی بهتر نبود بگیری؟ این دختره زشت چاق بد ترکیب هم شد منشی؟؟؟ خندم گرفت و گفتم: در عوض به شدت دختر منظم و دقیق و مهربونیه. خیلی از مراجعه کننده هام بهش وابسته شدن. واقعا دختر فهمیده و خوبیه. به نظر من ظاهر آدما هرگز دلیلی بر صلاحیت داشتن یا نداشتنشون نیست…
مشخصا جوابی برای این حرفم نداشت. دمنوشش رو کامل خورد و لیوانش رو گذاشت روی میز. دوباره رفتم جلوش نشستم. این دفعه پام رو روی پای دیگه ام نداشتم. پاهام رو به هم چسبوندم و باز هم دامنم رو کشیدم روی زانوهام…
زهرا بهم نگاه کرد و گفت: اولش از دست خودم ناراحت و عصبانی شدم که چرا باید لمس پسر پنج ساله ام منو تحریک کنه. اما نمی تونستم از یادآوری اون حس فرار کنم. هر چی بیشتر سعی می کردم فرار کنم ، بیشتر اسیرش می شدم. دلم برای خودم سوخت. از روزی که حافظه ام یاری می کنه ، چون فقط جنس مونث بودم توی سرم خورده بود و همه ی امیالم سرکوب شده بود. حتی ازدواج که به نوعی بر طرف کردن خیلی از امیال جنسیه هم برای من سودی نداشت و بازم کوبیده شدم. جدا از امیال جنسیم ، همه چی تو من سرکوب شد. نه گذاشتن به درس خوندن که عاشقش بودم ادامه بدم. نه گذاشتن زندگی کنم و نه گذاشتن حتی نفس بکشم. یاد حرفای اون شب ابراهیم و تجاوز وحشیانه اش تو اون شرایط افتادم. آخر شب بود و نعیم رو تازه خوابونده بودم. می دونستم که ابراهیم نمیاد. نریمان خمیازه کشان منتظر بود که ببرمش توی اتاقش تا بخوابه. با لبخند بهش گفتم: دوست داری بریم کَف بازی؟؟؟ با اینکه خوابش می اومد ، چشماش برق زد و گفت: آره بریم… خوابوندمش توی وان حموم پر از کَف. ایندفعه حتی شورت و سوتین خودم هم درآوردم. نشستم جلوش و شروع کردم باهاش کَف بازی کردن. عمدا پاش رو به سمت کُسم هدایت می کردم و با دستم بدنش رو لمس می کردم. نریمان فکر می کرد این جزیی از بازی هستش و حسابی خوشحال بود. دستم رفت به سمت کیرش. با اینکه خیلی خیلی کوچیک بود و حتی نریمان نمی دونست دقیقا چیه ، لمسش برام لذت بخش بود…
زهرا تا قبلش هر چیزی که می گفت به نوعی برام مورد جدیدی نبود. اما وقتی علنی و حتی با رضایت و بدون عذاب وجدان از اینکه با پسر پنج ساله اش چنین رابطه ای داشته تعریف کرد و به راحتی اسم آلت خودش و پسرش رو گفت ، به شدت شوکه شدم. نا خواسته از تعجب بهش خیره شدم و گفتم: یعنی می خوایین بگین که با پسر خودتون و به اراده ی خودتون… حرفم رو قطع کرد و گفت: آره دقیقا. لذتی که نریمان اون شب بهم داد ، تو کل عمرم تجربه نکرده بودم. تازه بلاخره یه راه درست و حسابی پیدا کرده بودم. برای تلافی همه ی بدبختیایی که بهم تحمیل کرده بودن. برای اینکه به ابراهیم ثابت کنم که یه تیکه گوشت بی ارزش هستم یا نه. لذت اینکه از فرداش تو چشم ابراهیم نگاه می کردم و خبر نداشت که دارم چه بلایی سر زندگیش میارم بی نهایت بود. همیشه و همه جا با افتخار از پاکدامنی زنش می گفت. با غرور از غیرت و تعصب خاص خودش می گفت. از اینکه تا حالا حتی یک مرد غریبه هم صورت زنش رو ندیده می گفت. از اینکه همیشه تو خونه اش نماز سر وقت خونده میشه می گفت. از اینکه یک مسلمون به تمام معنا واقعیه می گفت. حتی گاهی منت سر من می ذاشت که اگه رفتی بهشت به خاطر منه. دیگه از این حرفاش حرص نمی خوردم. اتفاقا با لذت و جون و دل این همه غرور و تکبر و تعصب رو نگاه می کردم. هر چی گذشت بازی های من و نریمان بیشتر میشد. به شکلای مختلف. جفتمون رو لخت می کردم و همه ی بدنش رو لمس می کردم. وادارش می کردم اونم من رو لمس کنه. حتی شبایی که ابراهیم نبود کنار خودم می خوابوندمش. بهش یاد داده بودم که نباید از این جریان به کسی چیزی بگه. مثل پدرش توی دو رویی استعداد داشت. خوب بلد بود جلوی ابراهیم خودش رو یه بچه ی مثبت نشون بده. نریمان نه ساله بود که دوباره حامله شدم. حاملگی و فشارای عصبی ای که از سمت ابراهیم بهم وارد شد و البته تنهایی ، باعث شد رابطه ی من و نریمان قطع بشه. یا به عبارتی از نظر نریمان دیگه با هم بازی های خاص و لُختی نکنیم. فهمیدم نریمان بدون اینکه خودش متوجه باشه ، داشته از من لذت می برده. فقط علتش رو نمی دونست…
از شنیدن حرفاش و اینکه چطور حاضر شده بوده با پسر خودش همچین کاری بکنه ، کمی عصبی شدم. درسته که حق عصبانیت و قضاوت نداشتم اما نهایتا من هم یک آدمم. شاید علت اصلی اینکه عصبی شدم این بود که حتی ذره ای پشیمونی توی چهره ی زهرا نمی دیدم. نا خواسته خودم رو کشیش و زهرا رو یک گناهکار دیدم. اما واقعیت این بود که زهرا برای اعتراف و تخلیه عذاب وجدان پیش من نیومده بود. فقط و فقط نیاز به یکی داشت که براش اینا رو بگه. زهرا نیاز به قضاوت من نداشت. یه نفس عمیق کشیدم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. با لحن نسبتا امیدوارانه بهش گفتم: خب یعنی دیگه این رابطه قطع شد؟؟؟
زهرا کمی برای رفع خستگی جاش رو روی مبل عوض کرد. اول کمی تو فکر رفت و گفت: فکر می کردم تموم شده. حتی لحظه هایی بود که از کارم پشیمون بودم. مردد بودم که دارم از ابراهیم انتقام می گیرم یا صرفا برای لذت خودم دارم این کارو می کنم. تصمیم گرفتم تمومش کنم…
با تردید بهش گفتم: موفق شدین؟؟؟ پوزخند تلخی زد و گفت: دیگه حال و حوصله ی تر و خشک کردن نوید رو نداشتم. ابراهیم رو مجبور کردم و یه دایه براش گرفتم. حتی به نوید شیر هم ندادم. یک سال گذشت. نریمان ده سالش شده بود. از نظر ظاهری هر روز بیشتر شبیه ابراهیم میشد. ابراهیم تو جلسات قرآنی می بردش. کلا هر جا که میشد می بردش. از نماز جمعه گرفته تا خیلی جاهای دیگه. می خواست یکی مثل خودش درست کنه. اما خبر نداشت که نریمان توی باطنش ، هرگز علاقه ای به مثل اون شدن نداشت. حتی هر روز از ابراهیم متنفر تر هم میشد. این تنفر رو مخفی نگه می داشت و فقط من می دونستم. فکر می کردم نریمان هر چی که بینمون بوده رو فراموش کرده. یکی دیگه از شبایی که ابراهیم خونه نبود و تازه خوابم برده بود ، متوجه ی گرمای یک دست روی پهلوهام شدم. سریع از خواب پریدم. برگشتم و دیدم که نریمان کنارم وایستاده. با عصبانیت بهش گفتم: داری چیکار می کنی؟؟؟ هول شد و آب دهنش رو قورت داد و گفت: دیگه منو دوست نداری؟ دیگه باهام بازی نمی کنی؟؟؟ از اینکه با عصبانیت سرش داد زدم ، دلم سوخت. آوردمش و کنار خودم خوابوندمش. سعی کردم با نوازش موهاش ، آرومش کنم. دوباره دستش رو گذاشت روی پهلوم و دوباره تماس پاهاش با پاهای من. صبح که بیدار شدم ، دیدم کنارم نشسته و خیره شده به بدن من. یه لباس خواب یه سره ی حریر تنم بود. یه جورایی همه ی بدنم دیده میشد. کمی نگاش کردم. دستش رو گرفتم و گذاشتم روی یکی از سینه هام…
زهرا ساکت شد و دیگه ادامه نداد. بلند شدم و گفتم: میشه چند لحظه پنجره رو باز کنم؟؟؟ با تکون سرش بهم فهموند که می تونم. احتیاج داشتم به تنفس هوای تازه. پنجره رو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم. سعی کردم افکار مسموم و عصبی کننده رو از ذهنم جدا کنم. زهرا هم یه مراجعه کننده بود مثل بقیه. بعد از چند دقیقه پنجره رو بستم. برگشتم و نشستم. با هر بار بلند شدن و نشستن ، نگاه زهرا می رفت به سمت اندامم و پاهام. سعی کردم همچنان اهمیت ندم. رو به زهرا گفتم: یعنی دوباره اون رابطه و اون بازی ها رو شروع کردین؟؟؟
زهرا خیلی خونسرد و معمولی گفت: دیگه خبری از بازی نبود. خیلی زود متوجه شدم که نریمان می دونه داره چیکار می کنه. نصفه و نیمه تمایلات جنسیش رو شناخته بود. حتی کیرش هم با هر تماس لمسی ای که با من داشت ، بزرگ میشد. از اونجایی که ابراهیم همیشه برای نرمیان و نعیم انواع و اقسام گناه های زیر نافی رو گوشزد می کرد ، نریمان کاملا به کاری که می کرد واقف بود. دیگه بچه نبود که این رو یه بازی بدونه. من رو صاحب خودش می دونست. حتی توی تظاهر و مخفی کردن بهتر از من بود. نریمان وقتایی که ابراهیم خونه بود ، یه آدم دیگه ای بود و وقتایی که با هم تنها می شدیم یه آدم دیگه…
زهرا دوباره ساکت شد. احساس کردم که تمایل داره من ازش سوال بپرسم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: رابطه ی کامل هم باهاش داشتین؟؟؟ انگار متوجه ی تعجب و حس خاص من توی لحن سوالم شد. بازم با خونسردی گفت: همچنان فقط در حد نوازش و لمس کردن همدیگه بودیم. حتی هنوز ارضا شدنش هم ندیده بودم و هنوز به بلوغ کامل جنسی نرسیده بود. این من بودم که فقط ارضا می شدم. هیچی از بزرگ شدن نوید نفهمیده بودم. حتی نعیم که شخصیت تو دار و ساکتی داشت رو هم فراموش کرده بودم. همه ی تمرکزم روی رابطه ای که با نریمان داشتم بود. به ابراهیم گفته بودم دیگه بچه نمی خوام. اما بازم من رو به اجبار حامله کرد. با این کارش عصبانیت و نفرت منو هزار برابر کرد. اینبار دیگه به خاطر حامله شدن دست از نریمان بر نداشتم. همچنان رابطه ی ما ادامه داشت. بلاخره نرگس به دنیا اومد. تصمیم گرفتم نرگس رو هم بدم به همون دایه. دو سال گذشت. نریمان سیزده سالش شده بود. توی وان حموم بودیم. مث همیشه لمس کیرش جزء کارای لذت بخشم بود. برای اولین بار ارضا شد و آبش ریخت روی دستم. اولش حس خوبی نداشت اما نوازشش کردم و بهش گفتم: داری مرد میشی پسرم… کم کم امیال جنسی نرمیان داشت کامل میشد. اندازه ی یک مرد بالغ متاهل هم تجربه داشت. دفعه ی بعد که توی حموم بودیم. توی وان خوابیدم. پاهام رو از هم باز کردم و نریمان رو کشیدم روی خودم. کیرش رو با دستم هدایت کردم داخل کُسم. بهش یاد دادم چیکار کنه. خیلی زود یاد گرفت و دیگه لازم نبود با دستام هدایتش کنم…
زهرا دوباره ساکت شد. انگار کنجکاو بود که عکس العمل من چیه. چند لحظه چشمام رو بستم. باز هم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی خودتون هدایتش کردین برای انجام یه رابطه ی جنسی کامل؟ و اینکه بچه های دیگه تون چی؟ اونا اصلا شک نکردن به این رابطه؟؟؟
حس کردم زهرا از اینکه موفق شده من رو از فُرم عادی روانی خودم خارج کنه ، خوشحاله. لبخندی زد و گفت: نوید و نرگس که بچه بودن و همچنان مسئولیتشون با دایه بود. نعیم فاصله ی سنیش با نریمان دو ساله. از نظر روحی پسر ساکت و کم حرف و عشقش توپ و فوتبال بود. یا مدرسه بود یا می رفت با دوستاش فوتبال. یه جورایی نعیم رو هم فراموش کرده بودم. نریمان 15 سالش شده بود. دیگه یه مرد کاملی شده بود. یه رابطه ی جنسی کامل و عالی داشتیم. یه شب که حسابی مشغول سکس بودیم ، نعیم بدون در زدن وارد اتاق شد. وقتی من و نریمان رو لخت و توی اون وضعیت دید ، از تعجب چشماش گرد شد. مونده بود که باید چیکار کنه. نریمان خیلی سریع رفت سمتش. بدون مقدمه محکم زد توی گوش نعیم و گفت: اگه به کسی بگی خودم می کشمت… اولش خواستم دخالت کنم. اما وقتی دیدم نریمان به این خوبی داره مدیریت می کنه ، همونطور نشستم و فقط نگاه کردم. نریمان چند تا تو گوشی دیگه به نعیم زد و تکرار کرد که نباید به کسی بگه. نعیم گریه اش گرفت و گفت: چَشم داداش. اصلا غلط کردم اومدم. تو رو خدا نزن… نمی دونم چرا دلم برای نعیم نسوخت. تازه از نریمان بیشتر خوشم اومد. برگشت سمت من و گفت: اصلا نگران نباش مامان. خودم حواسم بهش هست… نعیم خواست بره که نریمان بهش گفت: کجا؟ وایمیستی با هم می ریم. هنوز باهات کار دارم. در و ببند. برو اون گوشه وایستا… نعیم که هنوز اشکاش سرازیر بودن ، بعد از بستن در ، رفت و گوشه ی اتاق وایستاد. نریمان برگشت روی تخت و خودش رو کشید روی من. دوباره من رو بغل کرد و به کارش ادامه داد. از اومدن نعیم عصبی شده بود و شدت تلمبه زدنش شدید تر و محکم تر شد. کل بدن و سرم تکون می خورد. تو همون حالت موهام رو زدم کنار و به نعیم نگاه کردم. باهام چشم تو چشم شد. تا وقتی که نریمان کارش تموم شد ، همینطور بهش نگاه کردم. فقط اشک می ریخت و می لرزید. نریمان بلند شد. یه بوسه از لبا و بعدش از نوک سینه هام کرد. رفت سمت نعیم. دوباره زد توی گوشش و گفت: احمق عوضی. تو شلوارت شاشیدی؟؟؟ دستش رو گرفت و بردش بیرون. تصمیم گرفتم نعیم رو کامل بسپرم دست نریمان. اگه دلسوزی یا دخالت می کردم ، شاید نعیم وا می داد و به ابراهیم می گفت که چی دیده. چندین روز با استرس اینکه اگه نعیم چیزی بگه ، گذشت. اما نریمان به خوبی نعیم رو تحت کنترل خودش قرار داد. چنان ترسونده بودش که مطمئن بودم به هیچ کسی چیزی نمیگه…
دو تا دستم رو کشیدم توی موهام. دوست داشتم کلیپسم رو باز کنم و موهام رو پخش کنم تا به سرم بهتر هوا برسه. تو همین حین انوشه در زد. طبق معمول بدون اینکه چیزی بگم وارد شد و گفت: خانم دیروقته ها… به ساعت نگاه کردم. رو به زهرا گفتم: خب امروز دیگه وقتمون تمومه… انگار حرفای زهرا برام یه شکنجه بود و دوست داشتم هر چی زودتر این شکنجه ی لعنتی تموم بشه. زهرا از جاش بلند شد. روسریش رو سرش کرد. کیفش رو برداشت. به چِک روی میز اشاره کرد و گفت: هر چقدر دوست داری بنویس. فقط به منشیت بگو تا آخر هفته یک روز دیگه بهم وقت بده… به انوشه گفتم: یه جور تنظیم کن تا بشه یه روز کامل به خانم وقت داد… زهرا بدون گفتن خداحافظی رفت بیرون. انوشه از این مدل رفتن زهرا تعجب کرد و گفت: حالتون خوبه خانم؟ خسته این؟؟؟ بهش گفتم: خوبم. آره یکمی خسته ام… انوشه همینطور وایستاده بود و با تعجب من رو نگاه می کرد. بهش گفتم: می خوام لباس عوض کنم انوشه… به خودش اومد و گفت: عه ببخشید خانم…
مثل همیشه حشمت ماشین رو از پارکینگ درآورد. حتی حشمت هم موقع دادن سوییچ ، بهم گفت: چیزی شده خانم دکتر؟ سر حال نیستین… سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: خوبم آقا حشمت. چیزی نیست… بعد از وارد شدن به خونه ، اولین کاری که کردم ، باز کردن موهام بود. رفتم توی بالکن و شروع کردم به نفسای عمیق کشیدن. حرفای زهرا هر لحظه بیشتر توی ذهنم پر رنگ میشد. حتی حال و حوصله ی لباس عوض کردن نداشتم. فقط مانتو و تاپ و شلوارم رو درآوردم. با همون شورت و سوتین رفتم توی هال. چراغا رو خاموش کردم. دراز کشیدم روی کاناپه. دوست داشتم یه موزیک غمگین گوش بدم. از روی گوشیم آهنگ گل یخ کوروش یغمایی رو گذاشتم پخش بشه. دستام رو گذاشتم روی چشمام و پیشنویم…
غم ، میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده. شب ، تو موهای سیاهت خونه کرده…
موزیک چند بار تکرار شد. یه هو یاد محسن افتادم که تا الان باید می اومد خونه. اومدم گوشیم رو بردام تا بهش زن بزنم که دیدم محسن نشسته روی کاناپه ی رو به روم. من رو که دید لبخند مهربونی زد و گفت: نمی خواستم خلوتت رو به هم بزنم… لبخند زدم و گفتم: ببخشید. اصلا متوجه نشدم کیِ امدی…


ادامه قسمت ۱ فصل (دوم)

از جام بلند شدم. رفتم سمت محسن و نشستم روی پاهاش. دستام رو حلقه کردم دور گردنش و سرم رو تکیه دادم به سینه اش و گفتم: اصلا حالم خوب نیست محسن… محسن یه دستش رو گذاشت روی پهلوم و دست دیگه اش رو گذاشت روی پام و گفت: آره کاملا مشخصه خوب نیستی. حتما بازم به خاطر یکی از مریضاته… سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: نمی دونم من ظرفیت این کارو ندارم یا واقعا اگه امروز هر کسی جای من بود ، حال و روزش همینطور می شد… محسن شروع کرد به نوازش کردن موهام و گفت: تو بیش از حد به بقیه فکر می کنی بهار. بیش از حد احساسات خودت رو درگیر دیگران و مخصوصا مریضات می کنی. به گفته ی خودت دوست نداری از اون دکترایی باشی که فقط به فکر خالی کردن جیب مردم هستن. من به این روحیه ات افتخار می کنم. اصلا اگه غیر از این بود ، ناراحت می شدم. اما به خودتم فکر کن عزیزم. توی زندگیت کم سختی نکشیدی بهار. بیشتر از این خودت رو اذیت نکن. من فقط تو رو دارم بهار. می فهمی؟ توی این دنیا فقط و فقط تو رو دارم. یه مو از سرت کم بشه من چیکار کنم؟؟؟ به خاطر حرفای محسن نا خواسته اشک ریختم. محکم تر بغلش گرفتم و دوست داشتم فقط گریه کنم…
محسن تصمیم گرفت شام حاضری درست کنه. از من خواست هیچ کاری نکنم. رفتم نشستم روی اُپن آشپزخونه. برگشت و با خنده بهم گفت: نمی خوای لباس تنت کنی؟؟؟ با تکون سرم بهش گفتم: نه… بازم خندید و گفت: من که ضرر نمی کنم… لبخند زدم و گفتم: نگران نباش. منم ضرر نمی کنم… می خواست با شوخی من رو از این حال و هوا در بیاره. دوباره رفتم تو فکر. بدون مقدمه شروع کردم خلاصه ی حرفای زهرا رو برای محسن تعریف کردن…
محسن روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود. دست به چونه و متعجب از حرفام. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: شاید تجربه ی من کمه محسن. شاید اگه یه دکتر با تجربه تر بود ، اصلا مثل من به هم نمی ریخت یا شاید کمتر به هم می ریخت. نمی تونم درک کنم محسن. هر چقدر که شرایط اون زن سخت بوده باشه بازم نمی تونم درک کنم که این بلا رو سر بچه هاش آورده. حتی موقع تعریف کردن ذره ای عذاب وجدان نداشت. یا حداقل من حس نکردم که پشیمونه. لحظاتی بود که فکر می کردم جلوم الان یه هیولا نشسته و نه یه آدم. من قراره به آدما کمک کنم نه هیولاها. حتی تصمیم داشتم ارجاعش بدم به یه دکتر دیگه. اصلا گاهی وقتا فکر می کنم شاید من ظرفیت این شغل رو ندارم. شاید اصلا مشکل از منه…
محسن از جاش بلند شد. اومد به سمتم. هر دو تا دستش رو گذاشت دو طرف صورتم. بهم خیره شد و گفت: تو ظرفیت این شغل رو داری. تو قوی ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم. هر چی که باشه از پسش بر میایی. فقط باید سعی کنی قوی تر باشی. و یادت باشه که من کنارتم. فهمیدی بهار. من باهاتم. همیشه. در هر شرایطی… تو همون حالت سرم رو به علامت تایید تکون دادم و بهش لبخند زدم…
مادرم زجه زنان به پای بابام افتاده بود. بابام با لگد محکم کوبید به سرش. من از ترس گوشه ی حیاط خودم رو مچاله کرده بودم و گریه می کردم. مادرم با سر و صورت خونی همچنان به پدرم التماس می کرد. پدرم در حالی که تو دستش بچه رو بغل کرده بود ، با دست دیگش از موهای مادرم گرفت و به زور بردش توی اتاق و در رو روش بست. همه ی همسایه ها جمع شده بودن اما کسی جرات نداشت طرف پدرم بره. بچه توی دستش فقط و فقط جیغ می کشید. بابام نعره زد ، همون یکی هم نمی تونیم بزرگ کنیم زن. خرج اینو از کجا بیارم من. ما بچه می خواستیم چیکار. از در خونه خارج شد و در و بست. صدای جیغ بچه هر لحظه کمرنگ تر میشد و التماس های مادرم شدید تر…
نفس نفس زنان از خواب پریدم. سریع برگشتم و دیدم که محسن هنوز خوابه. خیالم راحت شد که محسن متوجه کابوس دیدنم نشده. با اینکه نیاز داشتم به یه لیوان آب ، اما دوباره به آرومی دراز کشیدم تا محسن بیدار نشه…
چند روز گذشت. شرایط روحیم بهتر شده بود. وارد مطب که شدم ، انوشه گفت: امروز کُل نوبت برای همون خانم عجیب غریبه هستش… ازش تشکر کردم. اومدم وارد دفترم بشم که انوشه گفت: راستی خانم. همون مبلغی که گفتین رو روی اون چِک نوشتم و همونطور که گفتین بردم دادم به شیرخوارگاه… ازش تشکر کردم و وارد اتاقم شدم…
نیم ساعت گذشت و زهرا اومد. تیپش کاملا عوض شده بود. ایندفعه یه پالتوی مشکی تنش بود. حتی کیفش هم سِت پالتوی جدیدش بود. خیلی احوال پرسی سردی باهام کرد. طبق عادت جلوش یه دم نوش گذاشتم و نشستم جلوش. وقتی نگاهش به شلوار جین و بلوز نسبتا گشاد تنم افتاد ، پوزخند زد. سعی کردم توجه نکنم و گفتم: خب رسیدیم به اونجا که نریمان از طریق ترس ، نعیم رو تحت کنترل خودش قرار داد. واکنش نعیم در آینده چی بود؟؟؟
زهرا که همچنان بهم خیره شده بود ؛ گفت: عینکت رو بردار؟ چیز خاصی نیست. چند ثانیه برش دار… به آرومی عینکم رو برداشتم. دقت نگاهش به چهره ام بیشتر شد. لبخند زد و گفت: مرسی عزیزم. بدون عینک خیلی خوشگلتری. چرا عمل نمی کنی. حیف نیست… عینکم رو گذاشتم و گفتم: یه مدت تو فکرش بودم. اما هنوز وقت نشده جدی پیگیرش بشم…
زهرا تکیه داد به کاناپه. پاش رو اندخت روی اون یکی پاش و گفت: نعیم در کل بچه ی بی دست و پایی بود. عرضه ی مقاومت جلوی نرمیان رو نداشت. دو سال گذشت. از رابطه ی من و نریمان با خبر بود اما اصلا جرات به رو آوردنش رو نداشت. وقتایی که با من و نریمان تنها میشد ، استرس داشت. تا اینکه یه بار نریمان به یه مورد خیلی مهم اشاره کرد. بهم گفت: تا کِی می تونیم ساکت نگهش داریم؟ اگه یه وقت برای درد و دل به یکی از دوستاش بگه چی؟؟؟ حرف نریمان درست بود. باید یه فکر اساسی در مورد نعیم می کردیم. خیلی فکر کردم و فقط یه راه به نظرم رسید. البته شاید این بهونه بود و وسوسه ی انجامش از قبل توی دلم وجود داشت. من اگه می تونستم با یکی از پسرام باشم ، پس می تونستم با یکی دیگه شونم باشم. نرگس و نوید رو با دایه شون فرستاده بودم پارک. من و نریمان توی هال نشسته بودیم. نریمان نعیم رو صداش کرد که بیاد توی هال. ازش خواست که جلومون وایسته. طبق معمول از بودن با ما استرس داشت. بهش گفتم: مگه من مادرت نیستم؟ مگه این برادرت نیست؟ چرا از ما می ترسی؟؟؟ نعیم کمی هول شد و گفت: ن ن نه م م من نمی ترسم. یعنی چرا باید بترسم؟؟؟ با دستم بهش اشاره کردم بیاد نزدیکم. نشوندمش روی پام و گفتم: تو طرف منی یا بابات؟؟؟ از اینکه نشونده بودمش روی پام خجالت کشید. روش نمیشد تو این حالت به صورتم نگاه کنه. آب دهنش رو قورت داد و گفت: م م معلومه که ط ط طرف شمام… دستم رو کشیدم روی صورتش و گفتم: خب عزیزم اگه طرف منی چرا ازم فرار می کنی؟؟؟ نعیم که هر لحظه بیشتر تحت فشار بود ؛ گفت: ب ب به خ خ خدا من طرف ش ش شمام مامان…
نریمان که کنارم نشسته بود ، دست نعیم رو گرفت و گذاشت روی سینه ام و گفت: اگه طرف مایی ، ثابت کن… اشک توی چشمای نعیم جمع شده بود. استرس و ترس همه ی وجودش رو گرفته بود. صورتش رو چرخوندم سمت صورت خودم. با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: تو می دونی من چقدر دوستت دارم؟ تو پسر منی. تو امید منی. می فهمی؟؟؟ نریمان هم لحن صداش رو ملایم تر کرد و گفت: یعنی می خوای بگی تا حالا به مامان فکر نکردی؟ یعنی دوست نداری تو هم با مامان بازی کنی؟ فکر کردی من خبر ندارم بعضی شبا میایی و یواشکی مارو نگاه می کنی و با خودت ور میری؟؟؟ هم زمان که داشت باهاش حرف می زد دستش رو روی سینه ی من مالش می داد. ضربان قلب نعیم بالا رفته بود. دستم رو به آرومی بردم سمت کیرش و متوجه شدم که حسابی بلند شده…
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی به اجبار وادار به رابطه اش کردین؟؟؟ زهرا خندش گرفت و گفت: اولاش مقاومت می کرد. کم کم یخش باز شد. تازه فهمیدم از نرمیان خیلی خیلی داغ تر هم هست. دیگه جفتشون رو صاحب شده بودم. بعضی وقتا یکیشون سینه هام رو می خورد و یکی دیگه شون کُسم رو…
حرف زهرا رو قطع کردم و گفتم: فکر نکنم توضیح دادن دقیق و با جزییات رابطه تون کمکی بکنه. بعدش چی شد. بعدش رو بگین… از نگاهش مطمئن شدم فهمیده که من با شنیدن حرفاش تحت فشار قرار گرفتم. یه نفس عمیق از سر اعتماد به نفس کشید و گفت: هیچ کس نمی تونه درک کنه که در اختیار داشتن دو تا نوجوون پر انرژی چه لذتی داره. حتی گاهی تو دلم از ابراهیم تشکر می کردم که باعث شد من دست به همچین کاری بزنم و همچین لذت بی نهایتی رو تجربه کنم. از طرفی خوشحال بودم که ابراهیم خبر نداشت که تو زندگیش و خونه اش چه خبر بود. خبر نداشت که نتیجه ی اون همه سخت گیری و تعصب چیه. همچنان دلش خوش بود که پسراش هم مثل خودش ، یه جونور متعصب هستن. هر روز بچه هام بزرگ تر و بزرگ تر می شدن. برای نریمان و نعیم ، من هم مادر بودم و هم دوست دختر. فقط و فقط به من وابسته بودن. نوید توی سیزده سالگی متوجه ی رابطه ما شد. بر خلاف نعیم اصلا نترسید و اصلا برای کشوندنش توی بازی مشکلی نداشتم. اتفاقا یک چیز در مورد نوید بهم ثابت شد. از دو تا برادر دیگه اش باهوش تر و زرنگ تر بود. جسور تر و بلند پرواز تر. انگار که عاشق این بازی بود و از اون دوتای دیگه خیلی بیشتر لذت می برد. تازه به منم خیلی بیشتر حال می داد…
زهرا سکوت کرد. بازم منتظر واکنش من بود. پاهام رو نا خواسته توی شکمم جمع کرده بودم. متوجه ی نگاه زهرا افتادم که داره به باسنم نگاه می کنه. دوباره پاهام رو گذاشتم پایین و بلوزم رو کشیدم روی جلوی شلوارم و گفتم: دخترتون… زهرا با شنیدن اسم دخترش ، رفت توی فکر. اخماش رفت توی هم. کمی با اخم نگام کرد و گفت: نرگس خیلی پیچیده بود. راستشو بخوای همین الانم آدم پیچیده ایه. تنها بچه ایم هستش که هیچ وقت نتونستم کامل بشناسمش و بفهمم دقیقا توی سرش چی می گذره. استعدادش توی وانمود کردن به مراتب از برادراش بیشتره. تو اوج عصبانیت می تونه وانمود کنه که خوشحال ترین آدم روی زمینه. تو اوج خوشحالی می تونه وانمود کنه که غمگین ترین آدم روی زمینه. حتی من که مادرش هستم هیچ وقت نمی تونم دقیق بفهمم درونش چی می گذره. گاهی وقتا بدون دلیل بهم خیره میشه و حس می کنم که نگاهش پر از نفرت و کینه است. اما وقتی متوجه ی من میشه ، شروع می کنه به خندیدن و محبت کردن. نمی دونم باید اون حسم رو باور کنم یا محبت کردناش رو…
بلند شدم و وایستادم. نیاز داشتم یه دمنوش دیگه بخورم. از زهرا پرسیدم و اون دیگه نمی خورد. می تونستم خط نگاهش رو ببینم که از پشت سرم داره نگاهم می کنه. با لیوان دمنوشم برگشتم و نشستم. بهش گفتم: یعنی نرگس هم وارد این رابطه کردین؟؟؟ دوباره بعد از شنیدن اسم نرگس اخم کرد. تُن صداش رو آهسته کرد و گفت: اگه دست من بود هرگز وارد این بازی نمیشد. من هیچ وقت به نرگس اعتماد نداشتم و ندارم. راستشو بخوای خیلی دیر متوجه شدم که نرگس با نریمان و بعدش با دو تا داداش دیگه اش رابطه داره. مدت زیادی از من مخفی کرده بودن…
درونم آشفته شد. همه ی سعی خودم رو کردم که ظاهرم آروم باشه. با نفس های عمیق سعی می کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. کمی مکث کردم و گفتم: از چند سالگی؟؟؟ کمی فکر کرد و گفت: نریمان بهم گفت وقتی نرگس 13 سالش بوده برای بار اول رفته سر وقتش. می دونی دیگه پسرام سرکش شده بودن. فهمیدم که اگه بخوام بهشون دستور بدم و امر و نهی کنم ، تو روم وایمیستن. منم ترجیح دادم آزادشون بذارم…
کمی همدیگه رو نگاه کردیم و گفتم: چیز دیگه ای هست که بخوایین بگین؟؟؟ زهرا لبخند زنان ساعتش رو نگاه کرد و گفت: تازه هنوز شروعشه خانم دکتر. اما امروز باید برم جایی و وقت ندارم. با منشیت هماهنگ می کنم برای یه وقت دیگه… دوباره از کیفش دسته چِک رو برداشت. باز هم یه چِک سفید امضا گذاشت جلوم و گفت: مبلغ برداشت شده ، خیلی کمتر از اونی بود که فکر می کردم. خانم دکتری به خوشگلی و خوبی شما حقش بیشتر از ایناست. خجالت نکش عزیزم. هر چقدر دوست داری بنویس…
ایندفعه محسن روی کاناپه دراز کشیده بود و من رو به روش نشسته بودم. بعد از تموم شدن حرفام ، خیره شده بود به سقف و حسابی رفته بود توی فکر. بعد از کمی سکوت ؛ گفت: باورش سخته بهار. باور اینکه یه مادر بتونه دست به همچین کارایی بزنه سخته…
پاهام رو گذاشتم بالای کاناپه و توی خودم جمعشون کردم و بغلشون کردم. سرم رو گذاشتم روی زانوهام و گفتم: منم هنوز باورم نشده که بابام فقط به خاطر فشار شدید مالی و اینکه به نون شبمون محتاج بودیم ، اون بچه رو از خونه برد و هیچ وقت نفهمیدیم باهاش چیکار کرد. اما دنیا صبر نکرد که من باور کنم یا نه. یا اصلا بقیه ی مردم باور کنن یا نه. این اتفاق افتاد. حالا هم دنیا صبر نکرده که من و تو باور کنیم که این زن چیکارا کرده. اون این کارا رو کرده. کاش دروغ بود حرفاش اما یه حسی بهم میگه هر چی که می گه واقعیت داره. اولش منم می گفتم مگه میشه یه خانواده یا یه مرد متعصب ، از این زن چنین هیولایی درست کنه؟ شاید باور نکنم یا درک نکنم. چون خیلی زنا رو می شناسم که مشابه شرایط زهرا رو داشتن اما نهایتا با آبرو زندگی کردن و با سیلی صورت سرخ کردن. اما چه درک بکنم یا نه. چه باور بکنم یا نه ، زندگی از این زن یه هیولای بی رحم ساخته. شاید ظرفیتش پایین بوده. شاید پتانسیل هیولا شدن رو داشته. نمی دونم محسن. من هنوز گذشته ی خودم رو باور نکردم چه برسه به این. فقط با دیدن و شنیدن خیلی از مشکلات مریضام یه چیزی بهم ثابت شده. روح این جامعه مریضه. خانواده ی این جامعه مریضه. تربیت این جامعه مریضه. خیلی ریشه ای و عمیق مریضه محسن. یه روزایی بود که می گفتم اگه من تونستم توی سختی ، خودم رو بالا بکشم و پام توی هیچ راه کجی نره ، پس همه ی آدما باید بتون. اما بعدها فهمیدم که آدما فرق دارن. نمیشه آدما رو با هم مقایسه کرد و نتیجه گرفت ، اگه یکی تونست ، پس همه می تونن یا باید بتونن. جامعه و شرایط کاری با یه آدم می کنه که ما نمی تونیم درک کنیم. امروز وقتی که برای بار هزارم حرفای زهرا رو توی ذهنم مرور می کردم یاد شعر فروغ افتادم…
گر تن بدهی ،دل ندهی ،کار خراب است…
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است…
گر دل بدهی ،تن ندهی باز خراب است…
این بار نه جام است و نه نوشابه، سراب است…
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند…
چون دغدغه ی مردم این شهر حجاب است…
تن را بدهی ،دل ندهی فرق ندارد…
یک آیه بخوانند، گناه تو ثواب است…
ای کاش که دلقک شده بودم نه که شاعر…
در کشور من ارزش انسان به نقاب است…
گوشی توی گوشم بود و داشتم موزیک متن فیلم فرانسوی le professionnel رو گوش می دادم. انوشه وارد اتاق شد و بهم گفت که زهرا اومده. بازم یه لباس و کیف جدید. اینبار سوال مهمی که دفعه ی قبل فراموش کرده بودم ازش بپرسم رو پرسیدم. با کنجکاوی خیلی زیاد بهش گفتم: راستی شوهرتون. شوهرتون هیچ وقت حتی شک هم نکرد که تو خونه اش چه خبره؟؟؟ لبخند مغرورانه ای زد و گفت: حتی یک ثانیه هم شک نکرد و روحش هم خبر نداشت. البته اینجور نموند که بلاخره نفهمه. من و نریمان و نوید توی حموم بودیم. نریمان از پشت فرو کرده بود توی پشتم و نوید دو زانو جلوم نشسته بود و داشت کُسم رو می خورد. غرق شهوت بودم. چشمام رو بسته بودم و سرم رو به عقب گرفته بودم. قطره های آب گرم که از دوش آب می اومدن ، می ریختن توی صورتم و شهوتم رو کامل می کردن. یه هو متوجه ی یه صدای عجیب شدم. شبیه صدای خرناس یه حیوون دم مرگ بود. به خودمون که اومدیم ، دیدم که ابراهیم جلوی دم در حمومه. حتی نمی تونست حرف بزنه. می خواست یه چیزی بگه اما از شوکی که بهش وارد شده بود ، نمی تونست حرف بزنه. چشماش کاسه ی خون شد. سرش به لرزش افتاد. اومد برگرده که محکم خورد زمین. به سختی دوباره پاشد. ما سه تا هم شوکه شده بودیم. من از ترس داشتم سکته می کردم. از شهوت زیاد ، بی ملاحظگی کرده بودم. می دونستم شاید اونروز بیاد خونه. وقتی یه سری سر و صدا از توی هال اومد ، نوید درجا فریاد زد: رفته چاقو برداره… همراه با نریمان دویدن توی هال که جلوی ابراهیم رو بگیرن. منم نا خواسته دویدم. نوید درست حدس زده بود. ابراهیم از توی آشپزخونه یه چاقوی بزرگ برداشته بود که هر سه تامون رو بکشه. اما فقط چند قدم به سمتمون اومد. اول رو زانوهاش افتاد زمین و بعدش کاملا افتاد. وقتی بردیمش بیمارستان ، متوجه شدیم که هم زمان هم سکته قلبی کرده و هم سکته مغزی…
تصور صحنه ای که ابراهیم دیده بود ، من رو هم به رعشه انداخت. نمی دونم چرا زهرا اینقدر اصرار داشت با جزییات از سکس با پسراش بگه. این کارش به شدت عصبی می کرد. حتی حس می کردم که زهرا از این عصبی شدن های درونی من لذت می بره. زهرا یه هیولای روانی بود که از تحت فشار دادن همه لذت می برد. حتی تحت فشار قرار دادن دکتری که اومده پیشش برای حرف زدن و تخلیه کردن خودش…
کمی با دو تا دستم دو طرف سرم رو مالش دادم و گفتم: سرنوشت شوهرتون چی شد؟ زنده موند؟؟؟ زهرا تُن صداش رو خیلی آهسته کرد. جوری که انگار می ترسه کسی حرفش رو بشنوه. به سمت من خم شد و گفت: نمرد. اما کلا فلج شد. هیچ وقت هم دیگه نتوست حتی حرف بزنه. بدن و سرش هم برای همیشه یه لرزش خفیف داره. گذاشتیمش همین مراکزی که معلولا رو نگه می دارن. دائما تحت مراقبت های ویژه است…
از اینکه داره این مورد رو اینقدر آهسته و مرموز میگه تعجب کردم و گفتم: خیالتون راحت. اینجا نه شنود داره و نه صدا بیرون میره… اخم کرد و گفت: به همه گفتیم مرده. فقط یکی دو تا از همکاراش می دونن زنده اس. هیچ کس نمی دونه زنده اس. می فهمی. هیچ کس… چشمام و تنگ کردم و گفتم: چرا؟؟؟ با همون حالت گفت: چون من خواستم. چون دیگه وقتش بود به آزادی برسیم. وقتش بود خودم و بچه هام نفس بکشیم و برای همیشه ابراهیم رو از زندگیمون حذف کنیم… بهش گفتم: یعنی هیچ کس پیگیرش نیست؟؟؟ پوزخند زد و گفت: ننه و باباش که رفتن به درگ اون دنیا. خانواده و فک و فامیل هم که اینقدر از ابراهیم متنفر بودن که راضی تر بودن به مردنش. خیلی زود فراموشش کردن. ابراهیم یه سپاهی کثیف بود. تازه قبل از سپاهی شدنش خبرچینی هم می کرد و خیلی ها رو بدخبت کرد. حتی به برادرش هم رحم نکرد. حالا توقع داری کسی پیگیر این موجود نامرد بشه؟؟؟ بازم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: حتی شما هم بهش سر نمی زنین؟؟؟ پوزخند زهرا شدید تر شد و گفت: چرا من بهش سر می زنم. خب شوهرمه. مرد زندگیمه. مگه میشه تنهاش بذارم. چند وقت یک بار میرم پیشش. با جزییات از همه ی اتفاقای گذشته و حال براش حرف می زنم… آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: یعنی از رابطه هایی که با پسراتون داشتین؟؟؟ با خوشحالی لبخند زد و گفت: آره دقیقا. چنان با آب و تاب براش تعریف می کنم که نگو. اونم فقط لرزش سرش بیشتر میشه و اشکاش از چشماش سرازیر…
دیگه طاقت شنیدن نداشتم. بلند شدم و رفتم به سمت پنجره. پنجره رو باز کردم. دوست داشتم با همه ی توانم سرش فریاد بزنم: برو از اینجا گم شو و دیگه پیش من نیا… از ته دل آرزو کردم کاش استادم زنده بود. همیشه ازش راهنمایی می گرفتم و کمکم می کرد. من از پس این بر نمیام. حس می کنم اصلا برای درمان نیومده پیشم. یه حسی بهم میگه از اینکه اینجور من رو درگیر کرده خوشحاله. خدایا باید چیکار کنم؟؟؟
داشتم از مطب می رفتم که انوشه گفت: خانم… برگشتم و منتظر شدم که حرفش رو بزنه. قیافه اش نگران بود. آب دهنش رو قورت داد و گفت: حالتون خوبه؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نمی دونم… لحن صداش نگران تر شد و گفت: آخه هر بار با این مریضون. همین زهرا خانم جلسه دارین ، بعدش به هم می ریزین. من می تونم کمک کنم؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: مرسی عزیزم. همین نگاه های قشنگ و نگرانت یه دنیا کمکه… کمی مکث کرد و گفت: می خوایین بهش بگم دیگه نیاد. اصلا بهش وقت نمیدم. اصلا بهش میگم وقت شما پره… کمی به پیشنهاد انوشه فکر کردم و گفتم: نه بهش وقت بده. مشکلی نیست…
وقتی رسیدم خونه ، محسن بهم پیام داد و نوشت: عزیزم امشب شیفت بیمارستان هستم. قربونت برم… از وقتی محسن پاش رو توی زندگیم گذاشته بود ، دیگه تنهایی رو دوست نداشتم. دوست داشتم می بود و براش حرفای امروز زهرا رو تعریف می کردم. یه بالشت و پتو برداشتم و ترجیح دادم توی هال و روی کاناپه بخوابم. چشمام تازه گرم شده بود که گوشیم زنگ خورد. شماره رو که نگاه کردم ، حدس زدم که باید از تلفن کارتی باشه. انگشتم رو روی گزینه ی سبز گوشی کشیدم و گفتم: بله… جوابی نداد. دوباره گفتم: بفرمایین. الو… وقتی جواب نداد گوشی رو قطع کردم. بعد از چند دقیقه باز گوشیم زنگ خورد. بازم هر چی بله و الو گفتم جوابی نداد. فقط برای یه لحظه صدای نفس کشیدنش رو شنیدم. فهمیدم که مزاحمه. گوشی رو قطع کردم و گذاشتم روی بی صدا که هر چقدر دلش خواست زنگ بزنه…
جلسات من و زهرا ادامه داشت. هر بار با جزییات بیشتر از کارایی که کرده بود می گفت. همچنان تعادل عصبی و روحی نداشت. یه لحظه خندون و لحظه ی بعد عصبانی. یه لحظه غمگین و لحظه ی بعد پر از اعتماد به نفس. بهم ثابت شد که به شدت دچار از هم گسستگی تعادل روحی شده و کنترل کاملی روی اعصاب و روانش نداره. یه بار ازش پرسیدم: نظرتون چیه از حالا به بعد از عروساتون بیشتر بگین. مخصوصا همونی که فکر می کنین داره پسرتون رو ازتون می گیره… سوالم باعث شد حسابی بره توی فکر. اخم کرد و گفت: من نمی تونم همه چی رو بگم. اجازه ندارم همه چی رو بگم… با تعجب بهش گفتم: کی بهتون اجازه نداده؟؟؟ سریع پاشد و کیفش رو برداشت و گفت: هیچ کس. من دیگه باید برم. برای امروز کافیه…
تو راه برگشت به محسن زنگ زدم. کارش هم زمان با من تموم شده بود. رفتم دنبالش. همون موقع یه بارون شدید شروع به بارش کرد. وقتی محسن سوار شد ، بهش گفتم: به موقع رسیدم. نجاتت دادما… لبخند زد و گفت: تو همیشه به موقع رسیدی و منو نجات دادی… منم بهش لبخند زدم و راه افتادم…
توی راه محسن بهم گفت: خب چه خبر از زهرا خانم؟؟؟ هم زمان که دقتم روی رانندگیم بود ، به محسن گفتم: گاهی وقتا ازش متنفر میشم. گاهی وقتا دلم براش می سوزه. گاهی وقتا غیر قابل تحمل میشه و دوست دارم پرتش کنم بیرون. گاهی وقتا دوست دارم جلسه مون تموم نشه و باز تعریف کنه. گاهی وقتا هم برام به شدت مرموز و نا شناخته میشه. گاهی وقتا هم… محسن که داشت به نیم رخ من نگاه می کرد ؛ گفت: چرا خوردیش؟ خب… کمی مکث کردم و گفتم: آخه شاید خنده دار باشه حرفم… محسن گفت: فوقش یکمی می خندیم دوتایی… از حرفش خندم گرفت. بازم کمی مکث کردم و گفتم: گاهی وقتا حس می کنم بهم نگاه خاصی داره… محسن با تعجب گفت: چه نگاهی؟؟؟ چند لحظه نگاش کردم و گفتم: گاهی وقتا نگاهش به اندامم و پاهامه. شبیه آدمای هیز نگام می کنه. نمی دونم شاید من اشتباه می کنم… محسن چند لحظه به جلوش نگاه کرد. بعد از کمی فکر کردن ؛ گفت: این آدمی که تو ازش تعریف کردی بعید نیست به همه نگاه جنسی داشته باشه. شاید دست خودش نباشه. به هر حال نگران نباش. خودت گفتی که باید به همه ی مراجعه کننده هات به چشم مریض نگاه کنی و هیچ وقت شخصی شون نکنی…
وقتی رسیدیم و داشتیم از ماشین پیاده می شدیم ، به محسن گفتم: حس می کنم برای درمان نیومده پیشم… محسن تعجب کرد و گفت: اگه برای درمان نیومده پس برای چی اومده؟؟؟ کیفم رو برداشتم و بعد از پیاده شدن از ماشین رو به محسن گفتم: نمی دونم. شاید من دارم اشتباه می کنم. شاید اصلا زیادی دارم بهش فکر می کنم و خودم رو درگیرش کردم. بیخیال. امشب قول دادی با هم یه فیلم حسابی ببینیما. یادت نرفته که… محسن که حسابی رفته بود تو فکر ، یه هو به خودش اومد. لبخند زد و گفت: البته اگه بازم جنابعالی وسط فیلم خوابت نبره… خندم گرفت و رفتم سمت محسن. از بازوش یه نیشگون آروم گرفتم. تو همین حین سرایدار آپارتمان بهمون سلام کرد. سریع خودمون رو جمع و جور کردیم. محسن لبخند زنان بهش سلام کرد. اومد به محسن یه چیزی بگه که حرفش رو قورت داد و بیخیال شد. محسن انگار اصلا متوجه نشد. اما من چند لحظه با سرایدار چشم تو چشم شدم و فهمیدم که می خواست یه چیزی بگه. پیش خودم فکر کردم که شاید کمک مالی می خواسته و روش نشده به محسن بگه. وقتی وارد خونه شدیم به محسن گفتم: فکر کنم این بنده ی خدا سرایدار می خواست یه چیزی بهت بگه اما جلوی من روش نشد… محسن که داشت می رفت یه دوش بگیره ؛ گفت: اوکی فردا ازش می پرسم چی می خواسته بگه…
بعد از ظهر اومدم که برم مطب ، سرایدار جلوم سبز شد. سریع سلام کرد و به آرومی گفت: خانم یه چیزی هست که لازمه بهتون بگم. دیشب می خواستم بگم اما گفتم شاید خوبیت نداشته باشه جلوی آقاتون بگم… با تعجب نگاش کردم و مونده بودم چی باید بهش بگم. وقتی دید هیچی نمی گم نزدیک تر شد و گفت: چند وقته یه ماشین شما رو تحت نظر داره خانم. دو تا آقا هستن. دیشب ترسیدم شاید یه مورد خصوصی خودتون باشه و گفتنش جلوی آقاتون خوب نباشه… تعجبم بیشتر شد و گفتم: مطمئنی شما؟؟؟ سرایدار گفت: آره خانم. من خودم ختم روزگارم. مطمئن شدم که دارم می گم… برای اینکه سرایدار فکر خاصی پیش خودش نکنه ، گفتم: مشکلی نبود اگه جلوی شوهرم می گفتین. به هر حال این مورد رو باید بدونه. بازم ممنون… توی مسیر مطب زنگ زدم به محسن و جریان رو گفتم. کمی فکر کرد و گفت: این یارو معتاده بابا. همیشه هم خماره. حرفاش حساب کتاب نداره. بهش توجه نکن…
شب موقع برگشتن ، محسن بهم پیام داد که نمیاد. وقتی که وارد ساختمون شدم و از ماشین پیاده شدم ، یکی از پشت سرم سلام کرد. چون انتظار نداشتم ترسیدم. یه هو برگشتم. دیدم که آقا نادر هستش. تو این روزایی که همش اسیر امواج منفی شده بودم ، دیدن آقا نادر چنان من رو خوشحال کرد که حد نداشت. باهاش دست دادم و اصلا انتظار نداشتم که به این زودی ببینمش. وقتی فهمید محسن نیست ، اصلا راضی نمیشد بیاد بالا. به سختی راضیش کردم. از آخرین باری که دیدمش شکسته تر شده بود. اما همچنان یک پیرمرد سرحال و سر زنده بود. وقتی وارد خونه شدیم ، بهش گفتم: آقا نادر شما تا بشینی یه نفسی تازه کنی من برم لباس عوض کنم و بیام… قبل از اینکه برم لباس عوض کنم ، رفتم و کتری رو گذاشتم روی گاز تا آب جوش بیاد. می دونستم آقا نادر اهل چایی هستش…
یه تیشرت و شلوار گرم کن تنم کردم. کلیپس موهام هم گذاشتم باشه. برگشتم پیش نادر. همه ی وجودم هیجان و استرس بود که آقا نادر چه خبرایی برام داره. وقتی دید دارم میرم سمت آشپزخونه ، بهم گفت: بیا بشین دخترم. لازم نیست به زحمت بیفتی… با لبخند بهش گفتم: اصلا نگران نباش آقا نادر. الان میام حسابی مختو می خورم. چایی دم کنم میام…
غیر مستقیم حواسم بود که داره چطوری نگام می کنه. نادر یکی از دوستای قدیمی پدرم بود. یا به عبارتی بهترین دوست پدرم. که البته اون روزا فرقی با پدرم نداشت. یه مدت طولانی برای الواتی و کارای خلاف ، افتاد زندان. اما وقتی برگشت یه آدم دیگه ای شده بود. وقتی فهمید پدرم مرده و من تنها شدم ، پیدام کرد و بهم سر زد. البته موقعی که من با محسن آشنا شده بودم. وقتی دیدم که چقدر عوض شده و چه مرد نازنینی شده ، منم پذیرفتمش. مثل پدرم بهش احترام گذاشتم و اونم به من مثل بچه ی نداشتش احترام گذاشت. آقا نادر بود که جرقه ی پیدا کردن اون بچه رو توی ذهن من زد. بهم قول داد از جونش مایه بذاره برای پیدا کردن اون بچه. اونم مثل من خبر نداشت که پدرم با اون بچه چیکار کرده اما احتمال خیلی زیاد می داد که نفروخته باشش. می گفت که اگه فروخته بود ، می فهمید. نادر احتمال می داد که پدرم اون بچه رو جایی گذاشته باشه. با احتمالات نادر من امیدوار شدم به پیدا کردن اون بچه. حاضر شدم هر خرجی که لازمه برای پیدا کردنش بکنم. محسن هم به آقا نادر اطمینان کرد و اعتقاد داشت که داره برای جبران گذشته اش این کارو می کنه…
وقتی با سینی چایی برگشتم و گذاشتم جلوش ، با لحن مهربونی گفت: مرسی دخترم… با لبخند بهش گفتم: خواهش می کنم. خودمم چایی لازم بودم حسابی. امروز مراجعه کننده زیاد داشتم… نادر که همچنان داشت مثل یک پدر مهربون من رو نگاه می کرد ؛ گفت: از زندگیت چه خبر. خوبی؟ مشکلی نداری؟ شوهرت خوبه؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: همه چی خوبه آقا نادر. بهتر از این نمیشه… آقا نادر یه نفس عمیق از سر رضایت کشید و با خوشحالی گفت: خوشحالم دخترم. وقتی می بینم که زندگیت رو به راهه اینقدر خوشحال میشم که انگار دنیا رو بهم دادن. کاش پدر و مادرت هم بودن و می دیدن که دخترشون چه خانم دکتر مهربون و با سوادی شده. بهت افتخار می کردن… کمی خجالت کشیدم و گفتم: لطف دارین آقا نادر. از وقتی برگشتین ، برای من نقش یه پدر رو داشتین و همونقدر بهم دلگرمی و امید دادین. خب چه خبرا آقا نادر…
نادر دستی به ریش پُرفُسوری سفیدش کشید و گفت: حرف برای گفتن زیاده. فقط نمی دونم از کجا شروع کنم. از خبرای خوب بگم یا از خبرای بد… استرس درونم بیشتر شد. در حدی که حتی روی لحن صدام تاثیر گذاشت. به آرومی گفتم: فقط بگین تو رو خدا. دارم سکته می کنم… نادر وقتی چهره ی مضطرب من رو دید ، کمی هول شد و گفت: باشه دخترم الان همه چی رو میگم…
کیف سامسونتش رو گذاشت روی میز و بازش کرد. داخلش پر از برگه و پوشه بود. از داخلشون یه نقشه برداشت. روی میز پهنش کرد و گفت: این نقشه ی اون روزای تهرانه دخترم. اگه یادت باشه آخرین بار که با هم بررسی کردیم ، تمام احتمالاتی که می تونست پدرت اون بچه رو توی شهر رها کنه حساب کردیم. از اونجایی که وسیله ی نقلیه نداشت و مطمئنم که حتی پولی برای کرایه ی تاکسی هم نداشت ، با پای پیاده نهایتا تو شعاع این دایره که توی نقشه کشیدم می تونست از خونه دور بشه. این نقطه های آبی رنگ توی نقشه ، ساختمون های بهزیستیه. من اولویت رو گذاشتم روی اینا. خیلی هاشون هنوز تغییر کاربری ندادن و میشد ازشون اطلاعات گرفت. تنها اطلاعاتی که داشتیم ، سن اون بچه و گروه احتمالی خونیش بود. گروه خونی پدرت آ مثبت و مادرت ب منفی بوده. چون تو گروه خونیت ب منفی هستش ، احتمال زیاد می دم که اونم گروه خونیش همین باشه. چون نوزاد بوده قطعا گروه خونیش رو بررسی می کردن. من با دقت همه جا رو بررسی کردم. به سختی راضیشون کردم که مراجعه کنن به پرونده های قدیمی. اینقدر گشتم تا بلاخره یه چیز با ارزش پیدا کردم…
نادر سکوت کرد. وقتی دید که با چه استرسی دارم به حرفاش گوش میدم ، لیوان چایی رو برداشت. داد به دستم و گفت: بیا دخترم چایی تو بخور. آروم باش. تو خودت ماشالله روانشناسی. بهتر می دونی اولین موردی که مهمه ، آرامشته… لیوان چایی رو ازش گرفتم و گفتم: به خدا دست خودم نیست آقا نادر… نادر مکثی کرد و گفت: یکی از ساختمون های شیرخوارگاه بهزیستی مدارک قدیمی زیادی داشت. متوجه شدم که یه سری مدارک برای خودشون نیست. با نا امیدی اونا هم یه نگاهی انداختم. میون پرونده ها ، یه مورد دیدم. خودمم باورم نمیشد. اما خوب که دقت کردم ، دیدم که دارم درست می بینم. پرونده ی پذیرش یه نوزاد بود. که توسط یه بیگانه گذاشته بودن جلوی درب شیرخوارگاه. از نظر تاریخی درست همون روزی بود که پدرت اون کارو کرد. گروه خونی نوزاد هم ب منفی بود. تو تمام پرونده هایی که بررسی کردم ، فقط و فقط این یکی پرونده به بچه ی گم شده ی ما می خوره…
دیگه طاقت نداشتم و با استرس زیاد به نادر گفتم: خب بعدش چی. بعدش چی آقا نادر… نادر ادامه داد: توی اون شیرخوارگاهی که این پرونده رو پیدا کردم ، فقط یک کارمند قدیمی کار می کرد. وقتی پرونده رو دید ، سریع گفت: این برای اینجا نیست. برای یه شیرخوارگاهیه که توی جنگ بمباران شده. بچه هاش رو تقسیم کردن توی شیرخوارگاهای دیگه. اکثر پرونده هاش هم از بین رفت و باقی موندش رو بعد ها که از زیر آوار درآوردن و به اینجا منتقل کردن…
با نگرانی تمام به نادر گفتم: خب مشخص شده هر بچه رو کجا فرستادن که… نادر یه نفس عمیق از سر ناراحتی کشید و گفت: نه دخترم. مشکل بزرگ همینجاست. بچه ها رو اورژانسی و سریع و بدون مکاتبه توی بقیه ی شیرخوارگاها تقسیم کردن. حتی بعضیاشون… نادر حرفش رو قورت داد. بهش گفت: بعضیاشون چی؟ بگین لطفا… نادر با لحنی ناراحت گفت: بعضی هاشون هم توی بمب باران کشته شدن و اصلا هیچ آمار دقیقی ازشون نیست…
دستم رو کشیدم توی موهام و نا خواسته پاهام رو گذاشتم بالای کاناپه و توی خودم مچاله شدم. نادر سریع گفت: اما من نا امید نشدم دخترم. رفتم پیش مسئول کل شیرخوارگاه های تهران. مشخصات کامل تو رو دادم. ازش خواهش کردم به همه ی شیرخوارگاها نامه نگاری کنه و مشخصات اون بچه رو بده. بهش گفتم که تو چقدر داری برای پیدا کردن اون بچه سعی می کنی. ازت می خوام نا امید نشی. همونطوری که یه روزنه ی امید تا اینجا مارو کشونده ، یعنی یه حکمتی هست. یعنی یه علتی هست. بهار من به پیدا کردن خواهرت خیلی امیدوارم…


رویای شیرین سکس خانوادگی!

قسمت دوم (فصل دوم)

سکانس دوم: درد مزمن

لَنگ زنان با دستم به مربی اشاره کردم که تعویضم کنه. گرچه اینقدر داشتم بد بازی می کردم که اگه مصدوم هم نمی شدم باید تعویضم می کرد. از شروع فصل هر چی بازی کرده بودیم رو باخته بودیم. علت اصلیش هم بد بودن من بود. مربی موقع تعویض بهم گفت: چی شده سارا؟؟؟ رفتم و نشستم روی نیمکت. یه کوله گذاشتم زیر پام تا کمتر اذیتم کنه. رو به مربی گفتم: همون قدیمیه. عضله ران پامه… مربی برای چند لحظه بازی رو بیخیال شد و بهم گفت: باید جدی درمانش کنی. نمی تونی همینطور کج دار مریض باهاش طی کنی…
نازی که همش نگاهش به من بود ، بلاخره بعد از تموم شدن بازی ، اومد به سمت من. با نگرانی گفت: چی شدی سارا؟؟؟ مثل چندین ماه گذشته، جوابش رو ندادم. همه می دونستن که ما با هم قهریم. فقط کسی دلیلش رو نمی دونست. البته کسی در جریان نبود چند ماه قبل این من بودم که نازی رو درب و داغون کردم. به همه گفته بود تصادف کرده. توی رختکن اینقدر درد پام شدید شد که حتی نتونستم لباسم رو عوض کنم. نازی باز هم اومد سمت من که کمک کنه. قبل از اینکه پسش بزنم ، به آرومی و در گوشم گفت: بذار کمکت کنم سارا. وگرنه مجبورم به نعیم بگم داری با این رفتارت تابلو بازی در میاری… برای چند لحظه به چشمای همچنان نگرانش خیره شدم. حالا حتی از نازی هم باید می ترسیدم. خودم رو سپردم بهش که کمک کنه تا لباسم رو عوض کنم…
موقعی که شورت ورزشیم رو درآورد و نگاش به پام افتاد ، به حالت جدی و نگران گفت: سارا پات بدجور کبوده. یه چیزی شده. بذار دکتر سالن و صدا بزنم… دکتر سالن یه دکتر ارتوپد درجه سه بود. چیز خاصی سر نیاورد و گفت: باید تو یه بیمارستان با تجهیزات معاینه بشی… نازی شلوار جینم رو به سختی پام کرد. زنگ زد به نعیم که بیاد دنبالم. چون حتی نمی تونستم رانندگی کنم و خودش هم رانندگی بلد نبود…
دکتر بعد از معاینه ، من رو فرستاد عکس برداری از پام و ام آر آی. وقتی همه چی رو بررسی کرد ، رو به نعیم گفت: مشکل جدی ای نیست اما باید مدتی بازی نکنه. تا 24 ساعت پمادی که می گم به پاش بزنین و بعدش کمپرسور یخ بذارین روی ران پاش. بعد از 24 ساعت پماد دیگه ای که میگم رو بزنین و با کمپرسور آب گرم ماساژ بدین. بعدش هم فقط باید استراحت کنه و استخر آب گرم هم براش خوبه…
نعیم توی راه کیسه های مخصوص کمپرسور یخ گرفت. وقتی رسیدیم خونه ، نمی تونستم از پله ها بالا برم. نازی کمک کرد و روی کاناپه ی هال نشستم. رو به نعیم گفتم: امشب همینجا می خوابم. نمی تونم بیام بالا… نعیم با بی تفاوتی گفت: اوکی هر جور راحتی. من دیگه باید برم. دیر شده… نازی رو به نعیم گفت: من می تونم امشب پیشش بمونم. خودش تنهایی نمی تونه هم پمادش رو بزنه و هم کمپرسور یخ روی پاش نگه داره… نعیم کمی به نازی نگاه کرد و گفت: باشه بمون. فقط حواست بهش باشه…
نازی خوشحال شد و مانتوش رو در آورد. با لبخند بهم گفت: برم فعلا برات یه لیوان آب بیارم… بقیه خونه نبودن. دعوت بودن خونه ی یکی از همکارای نریمان. نعیم هم حاضر شد و سریع رفت که به مهمونی برسه. روی کاناپه دراز کشیدم. دستم رو گذاشتم روی پیشونی و چشمام. درد لعنتی پام ول کن نبود. به نازی که هنوز توی آشپزخونه بود ، گفتم: از توی یخچال یه مُسکن هم برام بیار…
نازی با یه لیوان آب برگشت. کمک کرد تا کمی دولا بشم تا بتونم قرص بخورم. بعدش بهم گفت: باید شلوار جینت رو در بیاریم سارا. دکتر گفت اصلا نباید شلوارایی بپوشی که به پات فشار بیاره… یه جورایی خودش شلوار جینم رو درآورد. چند تا از کیسه های کمپرسور رو برد توی آشپزخونه و گذاشت توی فریزر. بقیه اش هم نگه داشت که روی پام نگه داره. قبلش به آرومی پمادی که دکتر گفته بود روی پام مالید. چند بار که متوجه شد دردم گرفته با گفتن ببخشید سعی کرد آروم تر پماد رو بماله. بعدش هم کیسه های کمپرسور رو نگه داشت روی پام. چند دقیقه گذشت. سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت. زیر چشمی نگاهش کردم. دو زانوی روی زمین و پایین پام نشسته بود و زمین رو نگاه می کرد. می تونستم چهره ی در همش رو ببینم. نمی دونستم اینم فیلم جدیدشه یا واقعا ناراحته. نمی دونستم باید هنوز بهش حسی داشته باشم یا باید ازش متنفر باشم. بلاخره پا رو دلم گذاشتم و گفتم: یعنی همش دروغ بود؟ لحظه به لحظه اش دروغ بود؟ همه ی اون حرفا دروغ بود؟؟؟
انگار که بغض نازی منتظر ترکیده شدن بود. انگار که دنبال یه بهونه می گشت. گریش گرفت. تو همون حالت دو زانو ، اومد سمت من و با گریه ای که هر لحظه شدید تر می شد گفت: نه نبود. به خدا دروغ نبود. به جون خودم نبود. به جون مامانم نبود. نمی دونم دیگه به چی قسم بخورم سارا. اما نبود. شاید شروعش دروغ بود اما بعدش نه. قلبم داره تیکه تیکه میشه سارا. بهت حق میدم باور نکنی. بهت حق میدم فکر کنی همه ی حرفام دروغه. بهت حق میدم که هیچ وقت دیگه بهم اعتماد نکنی اما فقط بدون همش دروغ نبود. من عرضه این همه خوب نقش بازی کردن ندارم سارا. تو منو باور کردی چون داشتی حقیقت رو می دیدی. می فهمی. من تو رو دوست داشتم. الانم دارم. م م من اون روزی که قرار شد به مهدیس پیام بدی تصمیم نداشتم به نعیم چیزی بگم و نگفتم هم. اما وقتی تصمیم گرفتی بری پیش مهدیس مجبور شدم. از ترس اینکه نعیم بفهمه که می دونستم و نگفتم و چه بلایی سرم بیاره. ترسیدم سارا. سعی کردم حتی ازت متنفر باشم و پیش خودم بگم به درگ. هر بلایی سرش اومد که اومد. اما نتونستم. حتی با اینکه منو گرفتی زیر باد کتک بازم نتونستم ازت متنفر باشم. الانم توقع ندارم همه چی برگرده مثل قبل. اما اینو بدون که همش دروغ نبود. همین…
چند لحظه به صورت خیس از اشک نازی نگاه کردم. هنوز نمی تونستم بفهمم که داره راست می گه یا نه. اینقدر بازی خورده بودم که نمی تونستم هیچی رو باور کنم. ترجیح دادم تا دلم براش نسوخته نگاهم رو ازش بگیرم. دوباره دستم رو گذاشتم روی چشمام. سعی کردم بخوابم…
با صدای در اصلی هال از خواب بیدار شدم. فهمیدم که آخر شب شده و همه از مهمونی برگشتن. خودم رو به خواب زدم و حال و حوصله سلام و احوال پرسی باهاشون رو نداشتم. نازی هم که انگار خوابش برده برده بود ، از خواب بیدار شد. بلند شد و به همه شون سلام کرد. همه شون دورم جمع شدن. نوید رو به نازی گفت: حالش چطوره؟؟؟ نازی گفت: همینکه خوابیده یعنی دردش بهتره… نریمان گفت: خیلی داغون شده پاش؟؟؟ نعیم گفت: نه زیاد. استراحت کنه خوب میشه… فهمیدم که دور و برم خلوت شد. اما صدای مهدیس بود که به نازی گفت: خیلی به زحمت افتادی عزیزم. دیگه مزاحمت نشیم. من خودم حواسم بهش هست… نازی با تُن صدای محکم بهش گفت: نه مزاحمت نیست. خودم پیشش می مونم. باید کمپرسور یخش رو تا صبح عوض کنم. شما خسته این. برین استراحت کنین… مهدیس با صدای کش دار و خاص گفت: باشه عزیزم هر جور راحتی…
نمی دونم چند دقیقه گذشت اما فهمیدم همه رفتن بخوابن و من و نازی توی هال تنها موندیم. اول رفت و یه پتو آورد و انداخت روم. بعدش هم کمپرسور یخ رو عوض کرد. همونجوری دو زانو کنارم نشست و سرش رو گذاشت روی کاناپه. آروم بهش گفتم: اینجوری سرما می خوری. برو برای خودت هم یه پتو بیار… نازی هم به آرومی گفت: دیگه همه رفتن تو اتاقاشون که بخوابن… کمی اطرافم رو نگاه کردم. بهش گفتم: پس حداقل برو درجه ی شوفاژ رو زیاد کن. هوا سرده اینجا…
صبح با کمک نازی رفتم دستشویی. موقع برگشتن ، مهدیس رو به رومون سبز شد. نگاه خاصی به جفتمون کرد و گفت: می بینم که دوباره با هم آشتی کردین… بعد از کمی لبخند رو به من گفت: پات چطوره عزیزم؟؟؟ جوابی بهش ندادم. از نازی خواستم منو برگردونه روی کاناپه. مهدیس همینطور وایستاده بود و ما رو نگاه می کرد. میشد حدس زد که حسابی از رفتار من ناراحته و بهش بر خورده…
نازی مانتوش رو تنش کرد. موقع رفتن بهم گفت: امروز عصر میام که ببرمت حموم. باید هم پمادت رو عوض کنم و هم پات رو با آب گرم ماساژ بدم… مهدیس با لحن نسبتا عصبانی و محکم گفت: لازم نکرده برگردی. به اندازه کافی زحمت کشیدی. به سلامت… نازی کمی به مهدیس نگاه کرد و گفت: گفتم که زحمتی نیست. مشکلی نیست. میام… مهدیس لحن صداش رو عصبانی تر و محکم تر کرد و گفت: دارم می گم لازم نکرده برگردی… نازی اومد جوابش بده که نوید از پشت سر مهدیس اضافه شد و گفت: مگه نشنیدی چی گفت؟ به سلامت… نازی آب دهنش رو قورت داد. باز اومد یه چیزی بگه که گفتم: نازی… نگاهش از سمت مهدیس به سمت من چرخید. از رفتار مهدیس عصبانی شده بود. پیش خودم گفتم: اگه یک درصد هم این نمایش نباشه و واقعیت باشه ، نازی با ادامه دادنش ، برای خودش دردسر درست می کنه. چند لحظه به چشمای عصبانیش نگاه کردم و گفتم: برو نازی. با توام نازی. میگم برو… نازی با نگرانی نگام کرد. با لحن مایوس کننده و آرومی گفت: خدافظ…
مهدیس که این جنگ رو برده بود خوشحال شد. اومد سمت من و گفت: من دارم میرم حموم. بیا بریم ، خودم پاتو با آب گرم ماساژ میدم… با بی تفاوتی بهش گفتم: هنوز 24 ساعت نگذشته. بعدشم لازم نیست. خودم میرم… مهدیس به نوید نگاه کرد. نوید اومد کنارم و گفت: وقتی میگه باهام بیا حموم. نه نداریم. مثل آدم میگی چَشم. فهمیدی؟؟؟ چند ثانیه به چشمای ترسناک و جدی نوید نگاه کردم و گفتم: باشه… مچ دستم رو گرفت. محکم فشار داد و گفت: باشه نداریم. فقط چَشم… دیگه طاقت شکنجه شدن نداشتم. طاقت اینکه من رو لخت کنن و بندازن توی توالت نداشتم. طاقت کتک و کمربند نداشتم. طاقت زندانی شدن نداشتم. استرس و ترس نا خواسته وجودم رو گرفت. به نوید نگاه کردم و گفتم: چَشم…
بدون اینکه کمک کنن و به سختی رفتم داخل حموم. بلوزم رو درآوردم. اومدم شورت و سوتینم رو در بیارم که پشیمون شدم. آب و ولرم تنظیم کردم و رفتم نشستم توی وان. مهدیس بعد از چند دقیقه وارد حموم شد. اونم شورت و سوتینش تنش بود. وقتی من رو دید لبخند زنان گفت: لباس زیرم بهم میاد؟؟؟ یه چرخ آروم زد جلوم. با سرم تایید کردم که آره. با هیجان گفت: یادته؟ خودت گفتی پوست تنم روشنه و لباسای تیره بیشتر بهم میاد. الانم به نظر خودم این رنگ زرشکی خیلی بهم میاد. اما به تو هم رنگای تیره میادا. پوستت گندمیه اما جوری نیست که لباسای تیره بهت نیاد. ببین الان پاهات توی این شورت مشکی چه سکسی شدن. مگه نه؟؟؟ بازم فقط با سرم حرفش رو تایید کردم…
مهدیس هم اومد توی وان. نشست جلوی من. کمی دولا شد که بتونه رون پام رو ماساژ بده. می دونستم منظورش از زدن این حرفا ، فقط طعنه و تمسخره. من تکیه دادم به وان و سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم. هم زمان که داشت به آرومی ماساژ می داد ؛ گفت: این حموم و مخصوصا این وان برای نرمیان خیلی خاطره داره… چشمم به سقف حموم بود و گفتم: چطور؟؟؟ مهدیس گفت: عه مگه در جریان نیستی. نرمیان و زهرا جون اینجا کلی خاطره دارن با هم… نا خواسته پوزخند زدم و گفتم: می دونستم که زهرا با همه ی پسراش رابطه داره اما هیچ وقت از جزییات بهم نگفته بودن. حتما خیلی براشون عزیز شدی که از جزییات و گذشته برات گفتن…
مهدیس کمی سکوت کرد و گفت: به نظرت کار زشتی نیست که داری سقف حموم و نگاه می کنی؟ اونم در حالی که من دارم ماساژت میدم و باهات حرف می زنم… قیافه مو مسخره گرفتم و بهش نگاه کردم. لبخند روی صورتش محو شد. نگاهش جدی شد. یه هو با هر دو تا دستش رون پامو چنگ زد و گفت: دیگه داری روی سگ منو بالا میاری سارا. تو این چند ماه هر چی خواستم تحملت کنم و بچه بازیاتو ندید بگیرم اما تو هر روز پُر رو تر از قبل میشی. انگار یادت رفته که بعد از اون همه بلایی که اینا سرت آوردن چطور مثل یه آدم حقیر ازشون خواهش کردی که برگردی سر زندگیت. اما هر چی بهت رو دادم بسه. از امروز می دونم باهات چیکار کنم…
هر چقدر مقاومت کردم که درد شدید پام رو به روی خودم نیارم فایده نداشت. اشکام نا خواسته به خاطر درد شدید پام سرازیر شدن. مهدیس فشار چنگ زدنش رو بیشتر کرد و گفت: خیلی رو داری که فکر می کنی هنوزم غروری توی وجود بی ارزشت مونده. کاری می کنم که همون یه ذره توهم غرور داشتنو فراموش کنی…
حرفاش که تموم شد ولم کرد. از جاش بلند شد. شورت و سوتینش رو درآورد. به موهاش شامپو زد و بعد از شستن سرش و دوش گرفتن از حموم رفت بیرون. همینکه از حموم رفت ، با دستام پام رو گرفتم و شدت اشک ریختنم بیشتر شد. دیگه ظرفیت درد رو نداشتم. اینقدر ضعیف شده بودم که حاضر بودم هر بلایی سرم بیارن اما شکنجه ام نکنن. به سختی خودم رو شستم. اومدم از حموم بیام بیرون که متوجه شدم مهدیس برام حوله نذاشته. پام از درد به لرزش افتاده بود. همونجوری لُخت و با بدن خیس از حموم اومدم بیرون. مهدیس و نوید روی کاناپه بودن و داشتن تی وی می دیدن. یه چیزی در گوش هم گفتن و زدن زیر خنده. سعی کردم بهشون توجه نکنم. خودم رو به سختی رسوندم به پله ها. سخت تر از اون شروع کردم به بالا رفتن ازشون. می تونستم سنگینی نگاهشون رو روی خودم حس کنم. بلاخره با هر سختی ای بود وارد خونه ی خودم شدم و از اتاقم حوله برداشتم. حوله رو دور خودم پیچیدم و خوابیدم روی تخت. نعیم از خواب پرید. من رو که دید با تعجب گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟؟؟ جوابی نداشتم که بهش بدم. وقتی دید دارم گریه می کنم چیز دیگه ای نگفت. دوباره پشتش رو کرد که بخوابه…
چند روز گذشت و شرایط پام نسبتا بهتر شده بود. نازی مداوم باهام در تماس بود و پیگیر حالم بود. از اون کاری که مهدیس باهام کرده بود ، چیزی بهش نگفتم. یعنی دیگه تصمیم نداشتم به نازی چیزی بگم یا باهاش درد و دل کنم. ترجیح دادم رابطه مون رو خیلی ساده و معمولی نگه دارم…
تلفنم با نازی تموم شده بود که نعیم اومد توی اتاق و گفت: امشب شام همه پایین جمع هستن. یه چیز درست حسابی بپوش. اون قیافتم درست کن. اگه هم نمی تونی بیایی پایین ، میام می برمت… دستم رو کشیدم توی موهام و گفتم: مرسی پام بهتره. خودم میام… می دونستم منظور نعیم از یه چیز درست و حسابی پوشیدن یعنی چی. نعیم عاشق تونیک های چسب و لختی بود. توی کمد لباسم پر از تونیک بود. یه تونیک نقره ای براق انتخاب کردم. به سختی زیپش رو بستم. ترجیح دادم موهام رو ببندم. یه کلیپس با گل های ریز نقره ای زدم به موهام. کمی آرایش کردم. پله ها رو نسبتا راحت اومدم پایین. حدسم درست بود و نرگس اومده بود. نریمان هم بود. همه دور میز ناهار خوری جمع شده بودن. نعیم صندلیم رو داد عقب تا بشینم. با لحن ملایمی بهش گفتم: مرسی… پوزخند مهدیس رو موقع گفتن مرسی متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم…
همه مشغول حرف زدن شدن و مشغول خوردن. تنها آدم ساکت من بودم. اما خوب که دقت کردم ، متوجه شدم نرگس هم توی خودشه و اصلا توی جمع نیست. جوری که همه بشنون رو به نرگس گفتم: چی شده نرگس؟ حسابی تو فکری… نرگس خیلی سریع از اینکه من حالش رو پرسیدم تعجب کرد. لبخند محوی زد و گفت: هیچی نیست… مادرش هم گفت: سارا راست میگه. یه چیزیت هست دختر. از وقتی اومدی همش تو فکری… نرگس با بغض گفت: میگم چیزی نیست… اومد بلند بشه بره که نریمان بهش گفت: بتمرگ سر جات. دو زار شعور داشته باش… نرگس با عصبانیت به نریمان گفت: تو خفه شو. تو لازم نکرده شعور یادم بدی… نریمان با عصبانیت بلند شد. همین که به اونور میز و پیش نرگس رسید ، چنان محکم زد پشت سرش که صورت نرگس کوبیده شد به بشقاب. خیلی سریع هم از بینیش خون اومد. نریمان با عصبانیت گفت: فکر کردم پای تلفن همه چی رو روشن و شفاف گفتم. فکر کردم آدم هستی و دو کلام حرف حساب سرت میشه. هر گُه بازی ای هم که در بیاری ، باید فکر اون پسره لندهور و از سرت بیرون کنی. اولا که فعلا غلط می کنی ازدواج کنی. دوما اگه بنا به ازدواج باشه با اونی ازدواج می کنی که من میگم. شیرفهم شد؟؟؟
نرگس که دستش رو گرفت روی بینیش. با عصبانیت گفت: من با هر کسی دوست داشته باشم ازدواج می کنم. به توی وحشی هم ربطی نداره… نرمیان دوباره عصبانی شد و شروع کرد پشت سر هم توی سر نرگس زدن. هیچ کسی هم هیچی نمی گفت و همه فقط نگاه می کردن. نا خواسته از جام بلند شدم. خودم رو رسوندم به نریمان. نمی دونم با چه جراتی مُچ دستش رو گرفتم و گفتم: تو رو خدا بس کن نریمان. ازت خواهش می کنم. داری می کشیش…
از ترس این کارم به نفس نفس افتادم. هر لحظه احتمال می دادم الان منو بگیره زیر باد کتک. بهم با عصبانیت زل زد. سریع مچ دستش رو ول کردم و با چشمام بهش التماس کردم که نرگس رو ول کنه. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: همه می دونیم تهش اونی میشه که تو می خوای. پس همینقدر تنبیهش کردی بسه. یعنی خواهشا بسه… نریمان که چشماش کاسه ی خون بود کمی با عصبانیت من رو نگاه کرد و برگشت سر جاش. دستمال کاغذی برداشتم که صورت نرگس رو پاک کنم. نرمیان با یه داد ترسناک بهم گفت: برو گمشو سر جات شامتو کوفت کن… دستمال کاغذی رو انداختم روی میز و گفتم: چَشم… برگشتم سر جام و نشستم. نعیم به آرومی بهم گفت: عجب دل و جراتی داری تو دیگه…
نرگس کمی گریه کرد و پاشد. رفت دستشویی و صورتش رو شست. بعدشم رفت توی اتاقش و در و بست. من و مهدیس میز رو جمع کردیم و ظرفا رو شستیم. تازه لباس مهدیس توی چشمم اومد. یه تاپ چسبون قهوه ای و یه شلوارک کوتاه هم رنگ تاپش. اونم مثل من به موهاش کلیپس زده بود. دیگه خوب یاد گرفته بود چطوری تیپای سکسی و جذاب بزنه. حتی حرکات و رفتارش هم تو این چند ماه عوض شده بود. دقیقا همون جنده ای که نوید آرزوش رو داشت. وقتی دید برای چند لحظه تو بحر اندامش رفتم ، لبخند زد و گفت: بازم به خوشگلی تو نمی رسم… جرات نکردم که بهش پوزخند بزنم. با حالت عادی نگاش کردم و گفتم: اینقدر نگران مقایسه ی خودت و من نباش مهدیس. اگه خوشگل و جذاب و خوش اندام نبودی الان اینجا نبودی… مهدیس لبخند زنان اومد نزدیک من. انگشتای یه دستش رو روی صورتم کشید و انگشتای دست دیگه اش رو از روی شورت ، روی کُسم کشید. تُن صداش رو خاص و کش دار کرد و گفت: همیشه دوست داشتم یه دوست دختر به خوشگلی تو داشته باشم. تو اصلا قدر خودتو نمی دونی… جوری که ناراحت نشه پسش زدم و گفتم: بریم تو جمع… پوزخند زنان گفت: بریم عزیزم…
نریمان و نوید خیلی جدی داشتن با هم حرف می زدن. مادرشون هم داشت تی وی نگاه می کرد و نعیم توی گوشیش بود. حدس زدم که صحبت نریمان و نوید در مورد نرگس باشه اما وقتی ما وارد هال شدیم ، صحبتشون رو قطع کردن. من رفتم کنار نعیم نشستم. مهدیس رفت روی پای نوید نشست و گفت: ای بابا. بعد از مدتی دور هم جمع شدیما. همش اخمو هستین شما مردا…
نوید دستش رو گذاشت روی شکم مهدیس و گفت: هر چی عشقم بگه حق داره. بگو چیکار کنیم. همونکارو می کنیم… مهدیس خودش رو لوس کرد و گفت: خب یکمی شاد باشین… نوید مهدیس رو بغل کرد و از جاش بلند شد و گفت: نظرت چیه آهنگ بذاریم و برقصیم؟؟؟ مهدیس خندش گرفت و با سرش تایید کرد. نوید کنترل تی وی رو از مادرش گرفت و زد یه شبکه ای که آهنگ پخش میشد. مهدیس رو گذاشت پایین و شروع کردن به رقصیدن. مهدیس هم زمان که داشت می رقصید ، رفت سمت نریمان و اونم بلندش کرد. نریمان اخماش کم کم باز شد و اونم پاشد. نوید رو به من و نعیم گفت: پاشین دیگه… سعی کردم لبخند بزنم. دست نعیم رو گرفتم و ما هم پاشدیم. نوید صدای تی وی رو تا آخر زیاد کرد. بعد از نعیم کمی با نریمان رقصیدم. اومدم دستای نوید رو بگیرم که باهاش برقصم. مهدیس اومد جلوم. دستام رو گرفت و شروع کرد باهام رقصیدن. من و مهدیس وسط می رقصیدیم و سه تا پسرا دور برمون. نا خواسته از یه سری از حرکات و دلقک بازیاشون خندم گرفت. متوجه دست مهدیس شدم که گذاشت پشت کمرم و دست دیگه اش رو گذاشت روی شونه ام. صورتش رو تا جایی که میشد به صورتم نزدیک کرد. وقتی فهمیدم داره باهام لاس می زنه ، خواستم ازش جدا بشم که نذاشت. به آرومی و جوری که فقط خودمون بشنویم بهم گفت: چرا همش می خوای فرار کنی؟؟؟ دوست نداشتم دستش نقطه ضعف بدم. لبخند زدم و گفتم: بیشتر برقصم ، پام درد می گیره…
از جمعشون جدا شدم و رفتم نشستم. بقیه یکم دیگه رقصیدن و خسته شدن. نوید تی وی رو خاموش کرد رو به مهدیس گفت: حالا خوب شد عزیزم؟؟؟ مهدیس رفت سمتش. یه لب نسبتا طولانی ازش گرفت و گفت: آره عشقم. قربونت برم…
دوست داشتم به این نمایش مسخره و تظاهر ریاکارانه ی همه شون پوزخند بزنم اما جراتش رو نداشتم. تو همین حین در اتاق نرگس باز شد. رفت دستشویی و در و محکم بست. نا خواسته نگاهم ثابت موند به سمت اتاق نرگس. نریمان اومد کنارم نشست. دستش رو انداخت دور گردنم. گونه ام رو بوسید و گفت: لازم نکرده تو نگران نرگس باشی… لبخند زورکی ای زدم و منم دستم رو گذاشتم روی پاش. نریمان دست دیگش رو گذاشت روی پام و گفت: خیلی وقت بود اینقدر جیگر نشده بودی…
یه هو مهدیس پرید وسط حرف نرمیان و گفت: او او امشب سارا برای نویده. براش نقشه نکش آقا نریمان… نرمیان خندش گرفت و گفت: باشه هر چی مهدیس خانم بگه. اصلا غلط بکنه هر کی روی حرف مهدیس خانم حرف بزنه. پس حالا که امشب چیزی به ما نمی رسه ، بریم سر خونه زندگی مون. صبح زود باید برم جایی… وقتی که نریمان داشت کتش رو می پوشید ، متوجه نگاه زهرا شدم که با چه حرص و عصبانیتی داره مهدیس رو نگاه می کنه. انگار بلاخره عقل پوکش فهمیده بود که مهدیس چه نفوذی روی پسراش داره… نعیم هم خمیازه ای کشید و گفت: منم خوابم میاد. میرم بخوابم…
نرگس از دستشویی برگشت و دوباره رفت توی اتاقش. وقتی نریمان رفت رو به نوید گفتم: میشه برم یه سر بهش بزنم؟ شاید یه چیزیش شده… نوید کمی نگام کرد و گفت: فقط ببین چیزیش شده یا نه. همین… چند بار در زدم اما نرگس جواب نداد. در و به آرومی باز کردم. روی تختش نشسته بود و توی گوشیش بود. همینکه من رو دید گوشیش رو قایم کرد. در و بستم. رفتم کنارش نشستم. اول به صورتش دقت کردم که یه وقت بینیش نشکسته باشه. چیزیش نشده بود و فقط گوشه ی لبش پاره شده بود. نگاه نفرت انگیزش به من تمومی نداشت. به نگاهش توجه نکردم و گفتم: کاتش کن نرگس. اگه نرمیان بفهمه هنوز با پسره رابطه داری خون به پا می کنه. هم سر خودت و هم سر اون یه بلایی میاره… نرگس با همون چشمای عصبانیش ، پوزخند زد و گفت: یعنی تو الان دلسوز من شدی؟؟؟ بهش گفتم: نه دلم برای تو نسوخته. اگه دردسر درست کنی باعث میشی اعصاب نرمیان بریزه بهم. اونوقت دودش تو چشم منم میره. چند وقته طاقت درد کشیدن ندارم. دوست ندارم باز یه مدت مثل وحشیا باهام برخورد کنه… نرگس چند لحظه بهم خیره شد و گفت: خب حرفاتو زدی. گمشو بیرون…
وقتی از اتاق اومدم بیرون ، نوید بهم گفت: چیزیش شده؟؟؟ بهش گفتم: نه… نوید داشت می رفت توی اتاقش که گفتم: میشه امشب برم بخوابم؟ هم خسته ام و هم پام درد می کنه… نوید اول کمی جدی نگام کرد. لبخند زد و اومد سمتم. با لحن خاصی گفت: خودم خستگیتو در می برم عزیزم…
بارها حتی به میل خودم با نوید توی اتاقش خوابیدم. حتی توی اتاق نوید بیشتر از خونه ی خودم و پیش نعیم احساس امنیت می کردم. اما حالا برعکس شده بودم. ترجیح می دادم همش با نعیم باشم و تو خونه ی خودم بخوابم. مهدیس نه تنها خودش به شدت تغییر کرده بود ، تازه جَو خونه رو هم تحت تاثیر خودش قرار داده بود. حس می کردم به همه مسلط شده. با چه هنر زنانگی ای داشت این کارو می کرد ، نمی دونم. اما اینقدر توی کارش موفق بود که نوک پیکان تنفر زهرا از سمت من به سمت مهدیس رفته بود. زهرا دیگه با من کَل کَل نمی کرد و هی بهم نمی رسوند که ازم متنفره. اما جالب اینجا بود که جرات نداشت اون رفتارای گذشته ای که با من داشت رو با مهدیس داشته باشه…
رفتم تو اتاق نوید. مهدیس رفت بود دوش بگیره. نشستم روی تخت و به نوید نگاه کردم. نوید گفت: قدیما از خدات بود که همش پیش من باشی. چیه فراری شدی… لبخند محوی زدم و گفتم: قدیما یه مرد بهم قول داد که با اومدن یکی دیگه فراموشم نکنه… نوید از حرفم خوشش نیومد. مچ دستم رو محکم گرفت. اینقدر محکم که دردم اومد. با عصبانیت نگام کرد و گفت: من قرار بود هوای اون سارای قبلی رو داشته باشم. نه هوای یه خائن عوضی رو. فکر کردی یادم میره پیش پلیس رفتنت رو؟ فکر کردی زمان می گذره و خیانتی که بهمون کردی فراموشم میشه؟؟؟
مهدیس وارد اتاق شد. رفت جلوی میز آرایش. نشست و شروع کرد با حوله سرش رو خشک کردن. هم زمان از توی آینه به ما نگاه کرد و گفت: آقا نوید می بینم که حسابی با سارا جون خلوت کردی… نوید با تمسخر گفت: سارا جون عاشق خلوت کردن با منه…
مهدیس که یه تاپ و شلوارک دیگه تنش کرده بود اومد روی تخت و نشست اون ور نوید. شروع کرد به نوازش موهای نوید و رو به من گفت: نرگس در چه حالی بود؟؟؟ بهش گفتم: حالش خوبه. مشکلی نیست… مهدیس چند ثانیه به من نگاه کرد و بعدش رو به نوید گفت: نوید نمی دونم چرا سارا از من فراریه. اصلا فکر کنم از من بدش میاد. مگه من کار بدی کردم؟؟؟ نوید خودش رو متعجب گرفت و به حالت مسخره گفت: نه عزیزم داری اشتباه می کنی. سارا عاشق توعه. فقط روش نمیشه ابراز کنه. مگه نه سارا؟؟؟ نمی دونستم از این نمایش مسخره ای که راه انداخته بودن چه هدفی داشتن. جواب ندادم که نوید محکم و جدی گفت: مگه کری سارا؟ گفتم مگه نه؟؟؟ با سرم حرفش رو تایید کردم. نوید با حرص و عصبانیت بلند شد و نشست. مچ دستم رو چنان محکم فشار داد و پیچوند که نزدیک بود بشکنه. با یه لحن پر از کینه گفت: یه بار دیگه ازت سوال بپرسم و مثل گاو سرتو تکون بدی من می دونم و تو. یا بله یا خیر. فهمیدی؟؟؟ نا خواسته دست دیگه ام رو گذاشتم روی دستش که بیشتر مچم رو فشار نده. به آرومی گفتم: بله…
نوید کمی آروم شد و گفت: اما مهدیس باور نداره. باید بهش ثابت کنی که عاشقشی. وگرنه همش ته دلش ناراحته… از شدت درد مچ دستم ، اشک توی چشمام جمع شد و گفتم: چیکار باید بکنم؟؟؟ مهدیس همون حالت نشسته خودش رو به من نزدیک تر کرد و گفت: حاضری برای ثابت کردنش چیکارا بکنی؟؟؟ نوید گفت: حاضره هر کاری بکنه. مگه نه سارا؟ با تو ام. میگم مگه نه؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: بله… مهدیس دست نوید رو از دور مچ دستم برداشت. به چشمام خیره شد و گفت: امشب سارا خیلی کم رقصید. دوست دارم مخصوص من برقصه. از اون رقصای خاص. از اونایی که آدم محو تماشای اندام قشنگش توی این لباس سکسی میشه… مچ دستم رو کمی مالش دادم. منتظر بودن که براشون برقصم. به آرومی بلند شدم. نوید گفت: چراغ اصلی رو خاموش کن. چراغ خواب روشن کن…
بعد از روشن کردن چراغ خواب ، رفتم جلوشون وایستادم. نگاه تحقیر آمیز مهدیس روی مخم بود. به آرومی شروع کردم به بدنم موج دادن. دستام رو بالا گرفتم و موج بدنم و مخصوصا باسنم رو بیشتر کردم. مهدیس با اشاره ی دستش بهم فهموند که بچرخم. می دونستم اگه بد برقصم بازم نوید عصبانی میشه. منتظر بود ازم بهونه گیر بیاره و بهم صدمه بزنه. بعد از چند بار چرخ زدن ، مهدیس شروع کرد به لخت شدن. کامل لخت شد. رفت انتهای تخت و تکیه داد به تاج تخت. با دستش بهم اشاره کرد که منم برم روی تخت. پاهاش رو از هم باز کرد و با انگشتاش به کُسش اشاره کرد. فهمیدم منظورش چیه. اومدم دراز کش برم سمتش که گفت: اینجوری نه عزیزم. دوست دارم بهم سجده کنی… همونکاری که گفته بود رو انجام دادم. موهام رو چنگ زد و صورتم رو چسبوند به کُسش. وادارم کرد که براش لیس بزنم. هم زمان متوجه شدم که نوید رفت پشت سرم. تو همون حالت سجده ، تونیکم رو داد بالا روی کمرم و شورتم رو کشید پایین تا نزدیک زانوهام. ناله های از شهوت مهدیس هر لحظه بلند تر میشد و شدت فشاری که به سر من می آورد هم بیشتر. فکر کردم نوید از پشت می خواد بکنه توم. یه هو مهدیس موهام رو چنگ محکم تری زد و سرم رو از روی کُسش برداشت و فشار داد به تُشک تخت. هم زمان چنان درد وحشتناک و سوزناکی توی سوراخ کونم حس کردم که نا خواسته جیغ زدم. اما جیغم تو اون حالت خفه شد. نمی دونم نوید چی فرو کرده بود داخلم. هر لحظه دردش بیشتر میشد و من نا خواسته می خواستم خودم رو نجات بدم. اما مهدیس سرم رو گرفته بود و نوید محکم به کمرم فشار می آورد. به همون حالت سجده اسیر شده بودم. اون چیزی که فرو کرده بود رو در می آورد و دوباره فرو می کرد. اشکام با آبریزش نا خواسته ی بینیم قاطی شده بود. صدای خواهش و التماس که ولم کنن توی گلوم خفه شده بود. مهدیس بیشتر و بیشتر موهام رو توی مشتش چنگ می زد و سرم رو توی تُشک تخت فشار می داد. نمی دونم چند دقیقه توی این حالت بودم. فقط زجه می زدم. تا توی معده و روده هام حتی احساس درد می کردم. دردی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. بلاخره ولم کردن. همونجا روی تخت مچاله شده افتادم و گریه گرفت. نا خواسته یه دستم رو به خاطر درد شدیدی که داشتم گذاشتم روی باسنم. نوید بهم گفت: پاشو عزیزم. هنوز سر شبه. به این زودی کم آوردی. د با توام. میگم پاشو…
به سختی نشستم. حس کردم که داره از پشتم خون میاد. مهدیس با یه دستمال کاغذی صورتم رو پاک کرد. نوید گفت: پاشو هنوز رقص تموم نشده. مهدیس هنوز رقص دلش می خواد… هق هق گریه ام شدید تر شد و گفتم: بس کن نوید. ازت خواهش می کنم بس کن. تو رو خدا بس کن… نوید پوزخند زنان گفت: تازه هنوز شروع هم نشده عشقم. با زبون خوش پا میشی یا نه؟؟؟ با پاهای لرزون بلند شدم و از تخت اومدم پایین. درد پشتم هر لحظه سوزناک تر و شدید تر میشد. نوید رفت انتهای تخت و کنار مهدیس نشست و گفت: لباستو در بیار عزیزم. نوبت رقص لختیه…
به سختی دستم رو بردم عقب و زیپ لباسم رو باز کردم. کمی دولا شدن برای درآوردن لباسم ، درد پشتم رو بیشتر کرد. دوباره شروع کردم براشون رقصیدن. مهدیس همچنان پاهاش از هم باز بود. نوید با یه دستش داشت کُسش رو می مالید. وقتی دست دیگه اش رو نگاه کردم یه بُرس دستش بود. یه بُرس که دسته ی کلفت و زبری داشت و تو همون نور قرمز اتاق مشخص بود که خونیه. مهدیس بعد از یه لب کوتاه از نوید پاشد. اومد رو به روی من. شروع کرد باهام رقصیدن. موهام آشفته شده بودن. چشمام قرمز. صورتم از درد داغون. از دیدن اون شرایط من لبخند لذت بخشی زد و دستاش رو حلقه کرد دور گردنم. لباش رو آورد نزدیک و شروع کرد لبام رو بوسیدن. کمی لبام رو بوسید و گفت: وقتایی که با نازی بودی هم همه ی کارا رو نازی می کرد؟؟؟
چند قدم به سمت عقب برداشت و من رو هم به سمت خودش هدایت کرد. جوری که چسبید به دیوار. من پشتم به نوید بود. بعد از چند لحظه متوجه ی نوید شدم که از پشت بهم چسبیده. لخت شده بود و می تونستم کیرش رو حس کنم. هم زمان از پشت یه جورایی جفتمون رو بغل کرد. بعدش کیرش رو تنظیم کرد و فرو کرد توی عقبم. درد لعنتی هزار برابر برگشت. بازم اشک توی چشمام جمع شد. سرم رو نا خواسته گذاشتم روی شونه ی مهدیس. دوباره گریم گرفت. نوید به شدت و محکم تلمبه میزد و من فقط زجر می کشیدم. مجبور بودم برای حفظ تعادلم مهدیس رو بغل کنم. بدنمون و مخصوصا سینه ها مون با هر تلمبه ای که نوید می زد ، محکم به هم می خورد. مهدیس نه تنها از این برخوردا ناراحت نبود بلکه با آه های نا منظمی که از گلوش می اومد ، مشخص بود خوشش هم میاد. حتی نفهمیدم نوید کی ارضا شد. چون فقط درد بود که همه ی وجودم رو گرفته بود. وقتی ازم جدا شد ، مهدیس با دستاش سرم از روی شونه اش برداشت و وادارم کرد که باهاش چشم تو چشم بشم. کلیپس موهام رو باز کرد. از موهام چنگ زد و مجبورم کرد جلوش دو زانو بشینم. یک پاش رو گرفت بالا. محکم تر به موهام چنگ زد و بازم مجبورم کرد تا کُسش رو لیس بزنم. متوجه شدم تا ارضا نشه ولم نمی کنه. تو اون حالت ، درد پشتم شدید تر شده بود. همه ی سعی خودم رو کردم که کُسش و چوچولش رو جوری براش لیس بزنم که زودتر ارضا بشه و از این وضعیت خلاص بشم…
با فشار بیش از حدی که به سرم وارد کرد و لرزه ی خفیف پاها و بدنش ، فهمیدم ارضا شده. سرم رو ول کرد و رفت پیش نوید که لبه ی تخت نشسته بود. توی بغلش نشست و شروع کردن از هم لب گرفتن. از این همه تحقیر و درد شدید پشتم ، دوباره گریه ام گرفت. به سختی بلند شدم که نوید گفت: کجا؟؟؟ موهام آشفته تر و توی صورتم پخش شده بود. موهام رو زدم کنار. به نوید نگاه کردم. نوید به کیرش اشاره کرد و گفت: می بینی که. هم گُهی شده و هم خونی. تند باش… با التماس و خواهش گفتم: ازت خواهش می کنم نوید…
نوید همچنان به کیرش اشاره کرد و گفت: مثل آدم میایی یا بلند شم؟؟؟ با پاهای لرزون به سمتش قدم برداشتم. وقتی جلوش دو زانو نشستم ، دوباره بغضم ترکید و شدت گریه ام بیشتر شد. نوید بهم توجه نکرد و با دستای مردونه اش موهام رو چنگ زد. وادارم کرد کیرش رو بخورم و گفت: تا تمیز تمیز نشه باید بخوریش. فهمیدی؟؟؟ چند بار نزدیک بود بالا بیارم. مجبور شدم هر چی کثیفی و خون بود بخورم و حتی قورت بدم. بلاخره نوید ولم کرد. روم نمیشد تو اون حالت که معلوم نبود دور لب و دهنم چه کثافتکاری ای هستش به جفتشون نگاه کنم. نوید گفت: خب حالا سرتو بالا بگیر و به مهدیس جون بگو که عاشقشی… چند ثانیه مکث کردم. سر لرزونم رو به سختی بالا بردم. مهدیس با لبخند های مغرورانه و پیروزمندانه اش داشت پیروزیش رو جشن می گرفت. با صدای لرزون و بغض دار گفتم: ع ع عاشق ت ت تم…
نوید رو به مهدیس گفت: دیدی گفتم عاشقته. داشتی اشتباه می کردی عزیزم… مهدیس با تمسخر گفت: وای راست میگی نوید. چقدر بده آدم زود قضاوت کنه. منم عاشق سارا جون هستم… نوید رو به من گفت: حالا می تونی گورتو گم کنی… دستم رو گذاشتم لبه ی تخت که بلند شم. نوید محکم با لگد کوبید به پهلوم و پرتم کرد به سمت دیوار و گفت: اون دستای گهی و کثیفتو به تخت نزن… به سختی بلند شدم و وایستادم. نمی تونستم خوب راه برم. اومدم از اتاق برم بیرون که مهدیس گفت: وای نوید چند جای تخت و اتاق خونی و کثیف شده. داره حالم به هم می خوره… نوید مهدیس رو بغل کرد و وایستاد. بردش به سمت در. رو به من گفت: تا من و عشقم می ریم یه دوش حسابی بگیریم ، اتاقو می کنی دسته ی گل…
نزدیک به یک ساعت طول کشید تا اتاق و تمیز کردم. رو تختی رو باید می شستم و جمعش کردم که بندازمش توی ماشین. بقیه ی جاها رو باید با دستمال و کلینر تمیز می کردم. درد پشتم و حتی درد بدنم هر لحظه بیشتر میشد و لرزش بدنم و سرم هر لحظه بیشتر. نوید و مهدیس از حموم اومدن. نوید بازوم رو گرفت. بردم سمت در و پرتم کرد بیرون و گفت: بسه دیگه. گورتو گم کن… با درد زیاد پله ها رو رفتم بالا. حتی دردش بدتر از روزی بود که با پای مصدوم رفتم بالا. توی حموم خونه ی خودم راحت تر بودم. دوش آب سرد رو باز کردم و زیرش دراز کشیدم و خودم رو مچاله کردم. کم کم بدنم سِر شد و درد شدید پشتم کمی قابل تحمل تر…
نزدیکای ظهر بود. توی آشپزخونه بودم و مشغول غذا درست کردن. صدای در خونه اومد. برگشتم و دیدم که نرگسه. گونه اش و کنار لبش حسابی کبود شده بود. بدون سلام گفت: ناهار چی دار؟؟؟ بهش گفتم: دارم ماکارونی درست می کنم… سرش رو تکون داد و گفت: خوبه بهتر از خورشت بامیه حال به هم زن پایینه… رفت نشست رو کاناپه و با گوشیش مشغول شد. براش یه نسکافه درست کردم. بردم گذاشتم جلوش. اومدم برگردم که گفت: نعیم از این عرضه ها نداره. کدومشون؟؟؟ فهمیدم که از باز راه رفتنم فهمیده دیشب چه بلایی سرم اومده. بدون اینکه نگاش کنم ، گفتم: نوید… تو همین لحظه نعیم از اتاق خواب اومد بیرون و گفت: بی عرضه خودتی نفهم… نرگس خیلی خونسرد و در حالی که سرش توی گوشیش بود به نعیم گفت: تو اگه دو زار عرضه داشتی ، نمی ذاشتی اون وحشی نرمیان مثل حیوونا منو بزنه… نعیم که از طعنه های نرگس بدش اومده بود ، با یه لحن جدی گفت: حقت بود. چند بار بهت گفت دور بر اون پسره رو خط بکش…
نرگس بلند شد و رفت جلوی نعیم وایستاد. پوزخند زنان گفت: برای یک بارم که شده با خودت رو راست باش. تو طاقت نداشتی که منو اونجور بزنه. خوب می دونی که طاقت نداری کسی به من صدمه بزنه. اما از ترست بود که هیچی نگفتی. نشستی و مثل یه بی عرضه فقط نگاه کردی. عرضه ی سارا از تو بیشتره… نعیم دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. با یه لحن نسبتا عصبانی گفت: سارا حماقت کرد. نریمان می تونست همونجا مثل سگ بزنش تا از این دخالتا نکنه… نرگس به صورت عمدی با صدای بلند خندید و گفت: آه یادم رفته بود. اگه شروع می کرد به زدن سارا هم تو وایمستادی و نگاه می کردی. همینطور که دیشب معلوم نیست نوید چه بلایی سرش آورده و تو عین خیالت نیست. اصلا بگو ببینم. اینقدری که سارا با نوید و نرمیان خوابیده ، تو با مهدیس جون خوابیدی؟ اصلا همون چند باری که مهدیس جونو کردی ، چقدر بهت حال داد؟ د بگو دیگه. نه نگو ولش کن. جواب مشخصه. توی بی عرضه برای نریمان وحشی و دیکتاتور و اون نوید زرنگ و حقه باز یه لقمه چرب و نرمی. حداقل جلوی من قبول کن بی عرضه ای…
وقتی دیدم نعیم حسابی از عصبانیت قرمز شده و باز الانه که جنگ و دعوا درست بشه ، رفتم کنارش. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم: نعیم جان تو رو خدا جوابشو نده. اصلا برو پایین یه هوایی بخوری. تا ظهر خوابیدی و کسل هم هستی. برو هر وقت ناهار حاضر شد صدات می کنم… نعیم چند ثانیه دیگه با چشمای عصبانی به نرگس نگاه کرد و رفت…


ادامه قسمت ۲ فصل (دوم)

مهدیس برگشت روی کاناپه نشست و منم رفتم توی آشپزخونه. یک ساعت گذشت و ناهار حاضر شده بود. هر چی به نعیم زنگ زدم جوابم رو نداد. اومدم برم پایین دنبالش. در و که باز کردم ، مهدیس با چشمای عصبانی و قرمز وارد خونه شد. همینکه وارد شد با عصبانیت بهم گفت: خیلی رو داری تو. همین دیشب به زجه و التماس افتاده بودی. همین دیشب به گُه خوری افتاده بودی. بذار چند روز بگذره حداقل. نعیم و برای من پُر می کنی و به جون نوید می اندازی… با لحن آرومی بهش گفتم: آروم باش مهدیس… محکم زد توی گوشم و گفت: نمی خوام آروم باشم. می دونم باهات چیکار کنم. گفتم که اون یه ذره توهم غرورت رو له می کنم. حالا ببین… اومد بره بیرون که نرگس گفت: کار من بود. سارا هیچ کاره ست… مهدیس از شنیدن این جمله جا خورد. با تعجب به نرگس نگاه کرد. مونده بود که چی باید بگه. نرگس همونطور نشسته و خونسرد و معمولی بهش نگاه کرد و گفت: خب الان می خوای چیکار کنی؟ تند باش منم تهدید کن دیگه. تو که الان سوگولی خونه شدی. دوست دارم هر چی داری رو کنی. با توام مهدیس. چرا لال مونی گرفتی؟؟؟ مهدیس حرفِ توی دهنش رو قورت داد. باز اومد بره که نرگس گفت: فکر نکن همیشه اینطور می مونه. فکر نکن که نرمیان و نوید توی مشتت هستن و با هر آهنگ تو می رقصن. فعلا اینجوریه چون تو داری با هر آهنگی که اونا دوست دارن می رقصی. تو دقیقا همون جنده ی دوست داشتنی و رویایی شون هستی. خیلی دوست دارم تو اولین باری که مخالف میلشون قدم برداری ، ببینم که باهات چیکار می کنن… حرفای نرگس باعث شد مهدیس از عصبانیت قرمز بشه. جوابی نداشت که به نرگس بده. رفت و در و محکم پشت سرش بست…
نرگس دوباره سرش رفت توی گوشیش. نا خواسته بهش خیره شده بودم. بدون اینکه نگام کنه ؛ گفت: قابلی نداشت… رفتم کنارش نشستم. البته جوری که فقط نصف باسنم روی کاناپه قرار بگیره. هنوز درد پشتم شدید بود و با هر حرکت اضافه ای ، شدید تر میشد. رو به نرگس گفتم: چیه می خوای بگی دلت برای من سوخته؟؟؟ از حرفم خندش گرفت و گفت: نه بابا. درسته که با اومدن این عفریته ، درصد تنفرم ازت کم شده اما هنوز ازت خوشم نمیاد. فقط باید روی این هرزه رو کم می کردم… کمی مکث کردم و بعدش گفتم: الان میره نوید و نرمیان و پُر می کنه. برات بد میشه… نرگس پوزخند زنان سرش رو از توی گوشی درآورد. بهم نگاه کرد و گفت: لازم نکرده نگران من باشی. من از خودشونم. از پس هم بر میاییم… اومدم یه چیزی بگم که حرفم رو قورت دادم. نرگس فهمید و گفت: چی می خواستی بگی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: درکت نمی کنم نرگس. اینکه دوست داری با یه پسر دیگه باشی رو درک نمی کنم. از نظر احساسی که نگاه می کنم ، می بینم که شماها هیچ کدومتون ذره ای احساس و عاطفه توی وجودتون ندارین. از زهرا گرفته تا تو. پر از نفرت و کینه این. از نظر جنسی که نگاه می کنم ، سه تا داداش داری که هر لحظه که بخوای بهت سرویس میدن. چه دلیلی داره که اینقدر به اون پسره اصرار داری؟؟؟
چهره ی نرگس کمی از حرفام متعجب شد. مشخصا هیچ جوابی نداشت که به حرفام بده. اصلا آمادگی اینکه بهش اینقدر رُک و صریح بگم نداشت. اومدم بلند شم که گفت: همیشه از تنهایی می ترسیدم و پیش دایه مخصوصم می خوابیدم. از اینکه توی یه اتاق تنها باشم وحشت داشتم. مامان کم کم عذر دایه رو خواست. سیزده سالم بود و از نظر مامان دیگه به کسی که تر و خشکم کنه نیاز نبود. اون روزا که تو هنوز نیومده بودی ما از این طبقه هم استفاده می کردیم. اتاق خواب تو و نعیم ، اتاق من شد. شب اولی که تنها خوابیدم رو خوب یادمه. از ترس خوابم نمی برد. کل پتو رو کشیده بودم روی خودم. حتی سرم هم توی پتو قایم کرده بودم. نصفه شب شد. من هنوز خوابم نبرده بود. صدای باز و بسته شدن در و شنیدم. ترسم بیشتر شد و داشتم سکته می کردم. صدای قدماش رو می شنیدم. وقتی نزدیک شد صدای نفس کشیدن رو هم می شنیدم. جرات نداشتم سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم. چند لحظه بی حرکت وایستاد. سنگینی حضورش داشت دیوونم می کرد. دستش رو برد زیر پتو. چون به پهلو و پشت بهش بودم ، دستش مستقیم خورد به باسنم. با مشتش به یه طرف باسنم چنگ زد. یکمی که چنگ زد ، دستش رو برد توی شلوار و شورتم. حالا بدون واسطه باسنم رو لمس می کرد. ترسم هر لحظه بیشتر میشد. اینقدر بود که بفهمه بیدارم. بعد از چند دقیقه ور رفتن با باسنم ، کُل پتو رو از روی من پس زد. با دستش به شونه ام فشار آورد و صافم کرد. بهم لبخند زد و گفت: نترس آبجی کوچیکه. منم نریمان…
باورم نمیشد که نرگس داره با من درد و دل می کنه. اصلا باورم نمیشد که نرگس داره با من جدی حرف می زنه. باز این چه نمایشی بود که راه انداخته بودن. اگه تیکه تیکه هم می شدم دیگه به نرگس اعتماد نداشتم. ترجیح دادم هیچی نگم اما چهره ام نا خواسته متعجب شد. نرگس نگاهش رو از من گرفت. به زمین نگاه کرد و گفت: اون شب من نه گریه کردم. نه جیغ زدم. نه فریاد زدم. نه کمک خواستم. اون شب من اینقدر شوکه شده بودم که توانایی انجام هیچ عکس العملی رو نداشتم. تو کُل مراحلی که منو لختم کرد و پاهام رو از هم باز کرد و اون کیر لعنتیش رو فرو کرد توی کُسم ، من فقط با چشمای بُهت زده به سقف خیره شده بودم. اینقدر تو شوک بودم که حتی دردش رو هم متوجه نشدم. هیچ وقت اون شب یادم نمیره. اون احساسی که داری ازش دم می زنی ، اون شب توی اون اتاق مُرد…
یه نفس عمیق کشیدم. چند دقیقه محو شنیدن حرفای عجیب نرگس شدم. به خودم اومدم. بلند شدم و رفتم که میز ناهار رو بچینم. به نرگس گفتم: نعیم دیگه نمیاد. بیا خودمون ناهار بخوریم… نرگس که یه طرف لبش زخم بود ، قاشق رو به سختی توی طرف دیگه ی دهنش می ذاشت. من خودم گشنه ام نبود اما ضعف زیادی داشتم و از سر اجبار شروع کردم به خوردن. نرگس که داشت به آرومی غذاش رو می خورد ، بهم گفت: از همون لحظه ی اول که تو رو دید ، فهمیدم که داره بهت حسودی می کنه. نوید وقتی از موهات تعریف کرد ، داشت سکته می کرد. هر بار که تو رو می دید یه جوری میشد. هنوزم داره بهت حسودی می کنه. شرط می بندم دیشب اون به نوید گفته که این بلا رو سرت بیاره. راستی نگفتی که نوید دقیقا باهات چیکار کرده که اینقدر باز باز راه میری… با یه لبخند محو بهش گفتم: بهت قول میدم دوست نداری موقع غذا خوردن بشنوی…
نرگس بعد از خوردن ناهار رفت سر جاش روی کاناپه. میز و جمع کردم. بعد از شستن ظرفا برگشتم توی هال که دیدم خوابش برده. از توی اتاق یه پتو آوردم و انداختم روش. رو به روش نشستم و به صورتش خیره شدم. هنوز دو دِل بودم که حرفایی که بهم زد واقعیت داشت یا یه نمایش جدید بود…
توی اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم که منم خوابم برد. با صدای نوید از خواب بیدار شدم. نفهمیدم ساعت چنده ، فقط متوجه شدم هوا تاریک شده. نوید بهم گفت: پاشو. الان وقت خواب نیست. پاشو که می خواییم بریم بیرون دور بزنیم. حاضر شو زود بیا پایین… سرم گیج می رفت و سنگین بود. حواسم نبود که چه شرایطی دارم. همونطوری نشستم که بعدش پاشم. یه هو درد سوزناک پشتم همه ی وجودم رو گرفت. صورتم رو آب زدم. لباس پوشیدم و کمی آرایش کردم. وقتی رفتم پایین ، فهمیدم نوید و مهدیس می خوان برن بیرون. هنوز خبری از نعیم نبود. جرات نداشتم بپرسم نعیم کجاست. مهدیس اومد و کنار من عقب ماشین نشست. رفتیم دنبال نریمان و اونم سوارش کردیم. تصمیم داشتن برن یه مجتمع تفریحی و کمی قدم بزنن و شام همون بیرون باشیم. توی راه نریمان جوری که مشخص بود که رو به من و مهدیسه ؛ گفت: شنیدم که دیشب حسابی خوش گذشته. اونم بدون من… مهدیس لبخند زنان گفت: بله جای شما حسابی خالی بود. مگه نه سارا؟؟؟ خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: بله… نریمان گفت: بله چی؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بله جات خیلی خالی بود… نریمان با لحن مسخره ای گفت: این تعارف کردنا فایده نداره… مهدیس سریع گفت: خب مشکلی نیست. امشب ما رو برای خواب دعوت کن خونه ت. ایندفعه جای نوید و خالی می کنیم… از پیشنهاد مهدیس همه ی تنم لرزید. دیگه تحمل اینکه به فاصله ی دو شب پشت هم این بلا رو سرم بیارن نداشتم. نریمان از حرف مهدیس خوشش اومد و گفت: حالا شد حرف حساب. شرمنده داش نوید. آخر شب باید تنهایی برگردی خونه… نوید با لبخند گفت: هر چی داش بزرگه بگه. مشکلی نیست…
قبل از اینکه برسیم ، نوید و نریمان با یکی از دوستاشون کار داشتن. کنار خیابون پارک کردن و رفتن دم در مغازه اش. آب دهنم رو قورت دادم. به آرومی دست مهدیس رو گرفتم. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ازت خواهش می کنم مهدیس. من دیگه طاقت ندارم… مهدیس تلخ ترین و طعنه آمیز ترین پوزخندی که توی عمرم دیده بودم رو زد. دست دیگه اش رو به آرومی کشید روی صورتم و چند قطره اشکی که از چشمام اومده بود رو پاک کرد. صورتش رو آورد جلو و لبام رو بوسید و گفت: اگه دختر خوبی باشی ، خودم هواتو دارم… با سرم خیلی سریع حرفش رو تایید کردم. لبخندش غلیظ تر شد و گفت: حالا داری میشی همون دوست دختر خوب خودم که همیشه دوست داشتم داشته باشم… وقتی نریمان و نوید برگشتن ، مهدیس رو به نرمیان گفت: نرمیان جان. الان منو سارا که یه مکالمه ی کوتاه داشتیم به این نتیجه رسیدیم که آخر هفته مهمونت باشیم. آخه الان خسته ایم به خاطر دیشب. فکر نکنم خیلی بهمون خوش بگذره. البته بازم هر چی شما دستور بدی… نریمان برگشت و با لبخند به مهدیس گفت: هر چی شما بگی مهدیس خانم. پس یه پارتی حسابی برای آخر هفته. اتفاقا اینجوری بهتره. یکمی آب شنگولی هم می زنیم تنگش حالشو ببریم…
به ناچار با نگاهم از مهدیس تشکر کردم. وقتی برگشتیم ، چراغای خونه خاموش بود. نرگس پایین بود و طبق معمول ولو شده بود روی کاناپه. نوید بهش گفت: تو مگه دانشگاه نداری؟؟؟ بدون اینکه به نوید نگاه کنه ، گفت: دیگه درس خوندنم به خودم مربوطه… نوید چیزی بهش نگفت و رفت توی اتاقش. منم اومدم برم بالا که مهدیس گفت: بدون خدافظی؟؟؟ اومد سمتم و لبام رو بوسید. از ترس اینکه ناراحت نشه و باز جریان شب قبل رو راه نندازه ، من هم کمی همراهیش کردم. با خوشحالی ازم جدا شد و رفت توی اتاق. متوجه ی نگاه سنگین نرگس شدم. نه لبخند می زد و نه حالت خاصی داشت. بعد از چند لحظه که نمیشد معنی نگاهش رو فهمید ، لبخند زد و به تمسخر گفت: خب جفتتون خوشگلین. خیلی صحنه ی سکسی و رومانتیکی بود…
هنوز درد داشتم و بالا رفتن از پله ها باعث شد پشتم دوباره تیر بکشه. وقتی وارد خونه شدم ، چراغای بالا هم خاموش بود. تشنم بود و رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم. در یخچال و که باز کردم ، یه هو دیدم نعیم روی زمین و کنار یخچال نشسته. از ترس یه هو دیدنش هول شدم. دستم رو گذاشتم روی سینه ام و گفتم: وای نعیم. سکته ام دادی. اینجا چه جای نشستنه؟؟؟ سرش رو آورد بالا. بهم نگاه کرد و گفت: بگیر بشین… با تعجب گفتم: همینجا؟؟؟ با سرش تایید کرد و گفت: آره همینجا جلوی من بشین… مانتوم رو دادم بالای باسنم که بتونم بشینم. یه ور نشستم که باز دردم نگیره. نعیم بهم گفت: مثل من چهارزانو بشین… بهش گفتم: درد دارم نعیم. همینجوری فقط می تونم بشینم… لحنشو جدی تر کرد و گفت: دارم بهت میگم مثل من بشین… به سختی و همراه با درد چهار زانو نشستم. نعیم بهم خیره شد و گفت: من آدم بی عرضه ای ام؟؟؟ بهش گفتم: اون نرگس و ول کن نعیم. سر دیشب که چرا جلوی نرمیان رو نگرفتی عصبانی بود. به حرفاش فکر نکن… نعیم بازم جدی گفت: جواب منو بده. دارم میگم من آدم بی عرضه ای ام؟؟؟ سکوت کردم و جوابش رو ندادم. با لحن نسبتا عصبانی تر گفت: جواب میدی یا بلای بدتر از نوید سرت بیارم؟؟؟ به آرومی بهش گفتم: الان عصبانی ای نعیم. بیا بریم بخوابیم. بهش فکر نکن… یه هو عصبانی شد. نیم خیز شد به سمت من. یه کشیده ی محکم زد توی گوشم و گفت: چرا جواب منو نمیدی؟؟؟ با دست دیگه اش یه کشیده ی محکم تر زد به اون ور صورتم. همینطور نوبتی با هر دستش می زد توی گوشم و می گفت: جواب منو میدی یا نه؟؟؟
سعی کردم با دستام جلوش رو بگیرم. حرصش بیشتر شد. بلند شد و کمربندش رو درآورد. با بی رحمی و محکم شروع کرد به زدن من و پشت هم سوالش رو تکرار می کرد. دستام رو گرفتم جلوی صورتم و خودم رو مچاله کردم. ضربات شدید کمربندش می خورد به کمرم و باسنم. بلاخره خسته شد. نفس زنان دولا شد و بهم گفت: جواب میدی یا نه؟ فقط اگه دروغ بگی من می دونم و تو… با هق هق گریه بهش گفتم: نه تو بی عرضه نیستی. تو اگه توی این کثافت خونه نبودی از خیلی ها آدم تر بودی. از خیلی ها مرد تر بودی. تو هم مثل من یه بدشناس بودی و هستی. همین…
کنارم نشست. دستم رو گرفت توی دستش. از قطره اشکی که افتاد روی دستم فهمیدم که گریه اش گرفته. همه ی جونم درد می کرد. به سختی نشستم و سرش رو گذاشتم روی شونه ام. اولین بار بود که گریه ی یکی از این سه تا برادر رو می دیدم…
ظهر که بیدار شدم درد همه ی تنم ، چند برابر شده بود. وقتی رفتم جلوی آینه دیدم که پای چشمم کبود شده. تاپم رو دادم بالا و دیدم پهلوم هم چند جای کبودی رد کمربند هست. چند جای کبودی هم روی باسنم بود. تازه رد کبودی های کتک های وحشتناک نریمان توی توالت خونه اش پاک شده بود که اینا جاش سبز شد. تاپ و شلوارکم رو درآوردم که یه لباس پوشیده تر بپوشم. نرگس بدون اینکه در بزنه وارد خونه شد و یه راست اومد توی اتاق. با هیجان وارد شد و سلام کرد. جوابش رو دادم. اومدم تیشرت و شلوار بپوشم که گفت: پس سر و صداهای دیشب حسابی شدید بوده… با سرم حرفش رو تایید کردم. چند لحظه سکوت کرد و گفت: خب ولش کن اینو. دو روز دیگه خوب میشی. یه خبر داغ دارم. اگه به یکی نگم می میرم… بهش گفتم: چی شده؟ در مورد پسره است؟؟؟ نرگس اخم کرد و گفت: نه بابا. یه چیز باحال تر… بهش گفتم: خب چی؟؟؟ تُن صداش رو آروم کرد و گفت: چند وقته که نرمیان و نوید مشکوک می زنن. من شَک کرده بودم یه خبراییه. تا اینکه دیشب وقتی نوید گوشیش زنگ خورد ، رفت توی حیاط که حرف بزنه. منم سریع رفتم پشت پرده و از پشت پنجره گوش وایستادم. وقتی فهمیدم داره با نریمان حرف می زنه ، دیگه مطمئن شدم یه خبراییه. فقط خوب نمیشد فهمید که چی دارن به هم میگم. شَک کردم که دارن درباره ی یه دختر حرف می زنن. یه جا هم فهمیدم که نریمان قرار شد شماره ی طرف رو برای نوید پیام کنه. غلط نکنم آقا نریمان هم یکی برای خودش پیدا کرده. جمع سه عروس داره کامل میشه…
با تعجب به نرگس گفتم: اما نریمان بارها گفته که زن نمی گیره. منم خیلی بعید می دونم که بخواد اینکارو بکنه… نرگس گفت: این مردا زیاد زِر می زنن. تهش همه شون وا میدن. حتما یه لقمه ی دهن پر کن پیدا کرده. امشب که برم تو نخ نوید. می تونم از حرکت انگشتش ، ورودی گوشیش رو بفهمم. می خوام مطمئن بشم که طرف دختره یا نه. اگه دختر باشه معلوم میشه که آقا نریمان هم بله… رو به نرگس گفتم: نکن اینکارو نرگس. نرمیان بفهمه می کشت. اگه کسی رو زیر نظر داشته باشه ، خودشون میگن بلاخره. مثل مهدیس… نرگس از اینکه دید توی این فضولی همراهیش نکردم ، تو ذوقش خورد. بهم گفت: برو بابا. منو بگو اومدم با کی حرف بزنم… قیافه اش رو کج کرد و از اتاق رفت بیرون…
چند روز گذشت. عصر بود. تو حال و هوای خودم بودم که در خونه رو زدن. مهدیس بود. با لبخند وارد شد. بهش تعارف کردم که بشینه. ازش پرسیدم چی می خوره که نسکافه رو انتخاب کرد. اومدم بشینم رو به روش که گفت: بیا بشین کنارم عزیزم… فهمید جوری نشستم که پشتم درد نگیره. نزدیکم شد. دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: من و تو باید بیشتر از اینا بهم نزدیک بشیم. نباید ازهم کینه و دشمنی به دل داشته باشیم. باید دلامون با هم صاف باشه عزیزم…
توی ذهنم تمرکز کردم که یه وقت جواب بدی بهش ندم که از دستم عصبانی بشه. بهش گفتم: درست میگی. با اختلاف نمیشه زندگی کرد… مهدیس گفت: آره دقیقا. ما عروسای این خانواده ایم. حالا حالاها قراره با هم زندگی کنیم… با نا امیدی نگاش کردم و گفتم: فکر نکنم خیلی طولانی باشه. به زودی کاملا از من سیر میشن. یا میندازنم بیرون یا سر به نیستم می کنن. همینکه تا الانم این کارو نکردن عجیبه… نگاه مهدیس جدی شد. جوری که ترسیدم نکنه باز حرف بدی بهش زده باشم. اومدم حرف قبلیم رو درست کنم که صحبتم رو قطع کرد و گفت: اتفاقا هنوز که هنوزه از تو خیلی بیشتر خوششون میاد. برای منم عجیبه. منم مثل خودت فکر می کردم که بعد از رفتنت پیش پلیس دیگه کارت تمومه. اما نهایتا کاری باهات نکردن. اوج عصبانیت نوید یه دسته ی بُرس بود. اوج عصبانیت نریمان چند تا ضربه ی کمربند بود. در صورتی که تو اگه می تونستی حرفت رو ثابت کنی ، کل خانواده شون رو از بین می بردی. نمی دونم دوستت دارن یا نه. اما هر حسی که هست تو براشون خیلی خاصی. خیلی دوست دارم بدونم چیکارا براشون کردی که اصلا حاضر نیستن از دستت بدن…
کمی به حرفای مهدیس فکر کردم و گفتم: اتفاقا این منم که دوست دارم بدونم تو داری چیکار می کنی که این همه مطیع تو شدن… مهدیس خندش گرفت و گفت: فکر کردی واقعا مطیع من هستن؟ یعنی اون عقلت اندازه ی نرگس هم کار نمی کنه؟ نشنیدی نرگس چی گفت؟ اما تو فرق داری براشون سارا. حتی خودت هم خبر نداری برای حفظ تو حاضرن به چه کارایی دست بزنن… لحنم رو ملایم کردم و گفتم: اگه چنین چیزی که میگی درست باشه ، من هیچ نقشی توش ندارم مهدیس. باور کن من نمی خوام… مهدیس دستش رو گذاشت روی لبام و گفت: می دونم عزیزم. من نگران این موضوع نیستم. چون هر وقت بخوای برام دُم در بیاری ، خودم قیچیش می کنم. اینقدر صبر می کنم تا بلاخره یه روز ازت سیر بشن و بخوان بندازنت بیرون. اون موقع اگه دختر خوبی بودی ازشون می خوام که بهت رحم کنن و نگهت دارن…
حسادت ، مهدیس رو خفه اش کرده بود. چنان نفرتی از من داشت که نمی تونستم درک کنم. لبخند زنان صورتم رو برد نزدیک صورتش. لباش رو گذاشت رو لبام. به آرومی شروع کرد لبای من رو بین لباش گذاشتن. باهاش همراهی کردم و منم همینکارو کردم. شدت مکیدن لبام رو بیشتر کرد. هیچ حس تحریک و شهوتی نداشتم. فقط ترس بود که باعث شد همراهیش کنم. بعد از چند دقیقه لب گرفتن ، بهم گفت: دوست دارم امروز عصر پیش تو بخوابم. دوست دارم بغلت کنم… می دونستم چی تو سرش می گذره. به نوعی وادارم کرد ، خودم و خودش رو لخت کنم. و بازم تا ارضا نشد ول کن نبود… وقتی ارضا شد سرم رو از بین پاهاش بیرون آوردم. به پهلو دراز کشیدم روی تخت. گونه ام رو بوسید. بلند شد و لباسش رو پوشید و رفت. شبیه جنده های جنده خونه شده بودم. که ملت میان حالشون رو می کنن و میرن. البته با این تفاوت که اونا نهایتا یه پولی گیرشون میاد اما من جز حقارت و درد و خفت هیچی گیرم نمیاد. تا حالا توی عمرم تا این حد دلم برای خودم نسوخته بود…
چند روز گذشت. شرایط جسمیم بهتر شده بود اما هنوز نمی تونستم بازی کنم. از نعیم اجازه گرفتم که برم یه سر باشگاه. موقع بیرون رفتن از خونه ، نرگس جلوم سبز شد. دستم رو گرفت و بردم گوشه ی حیاط. دور و برش رو نگاه کرد و با صدای آروم گفت: طرف دختره. شماره اش رو گیر آوردم. شبونه بهش زنگ زدم. مطمئنم دختره. شک نکن دارن برای نرمیان تورش می کنن… با تعجب به نرگس نگاه کردم که گفت: چیه فکر می کنی بازم قراره ازت حرف بکشم؟ اصلا تو آزاد آزاد. احمق جون چه غلطی می تونی بکنی؟؟؟ منم کمی به دور و برم نگاه کردم. به آرومی به نرگس گفتم: نمی دونم چی تو سرت می گذره نرگس. بازم دارین باهام یه بازی جدید می کنین یا واقعا داری نتیجه ی فضولیاتو برام تعریف می کنی. اما فرض بر اینکه داری راست میگی. پاتو از تو کفش نریمان بکش بیرون. دیگه هم برای من مهم نیست که یه عروس جدید بخوان به خانواده اضافه کنن. خر شدم و برای اون مهدیس دلم سوخت. نتیجه اش و داری می بینی. دیگه نمی خوام خودمو قاطی هیچی بکنم. لطفا از این حرفا دیگه به من نزن… نرگس پوزخند زنان گفت: ترسو… بهش گفتم: آره من یه ترسوی بزدل بی خاصیتم. تو نبودی و ندیدی که نوید و مهدیس اون شب چه بلایی سرم آوردن. و معلوم نیست که بازم قراره باهام چیکار کنن. من ازشون می ترسم. من حتی از تو هم می ترسم. این جریان چه بازی باشه چه نباشه دیگه لطفا در موردش با من حرف نزن نرگس…
وارد سالن که شدم همه مشغول تمرین بودن. رفتم یه گوشه نشستم و تماشاشون کردم. وسوسه شدم که منم تمرین کنم. دلم برای توپ تنگ شده بود. تنها چیزی توی دنیا که مطمئن بودم بهم خیانت نمی کنه. رفتم رختکن. لباسم رو عوض کردم. وقتی وارد سالن شدم ، همه دور و برم جمع شدن و حالم رو پرسیدن. نازی خوشحال تر از همه به سمتم اومد. بعد از اینکه دور و برم خالی شد ، بهم گفت: سارا مطمئنی که پات مشکلی نداره؟؟؟ بهش گفتم: سبک تمرین می کنم… کمی دور زمین دویدم و گرم کردم. بعدش شروع کردم با بقیه تمرین کردن. بعد از تمرین بازم مثل همیشه من و نازی آخرین نفرا از سالن بیرون می اومدیم. ازم پرسید: خب چه خبرا؟؟؟ دوست داشتم باهاش درد و دل کنم. دوست داشتم بریم همون پارک همیشگی و بهش بگم که چی بهم گذشته. اما دیگه نمی تونستم بهش اعتماد کنم. نازی که از نگاهم متوجه ی همه چی شد ، حسابی ناراحت شد. حتی حس کردم الانه که دوباره گریه کنه. با صدای گرفته گفت: فقط بگو این چند وقت شرایطت خوب بود یا بد؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: حالا چه فرقی به حال تو می کنه؟ فقط اگه قراره بهشون چیزی بگی ، بگو که من تصمیم ندارم هیچ کار احمقانه ای بکنم. تصمیم گرفتم مثل سابق بشم. دوباره بشم همون سارای جنده و هرزه. برای همین دارم همه ی بلاهایی که سرم میارن رو تحمل می کنم. چون بهم ثابت شده من نمی تونم از این سرنوشتم فرار کنم. جای من توی اون خونه است. اینقدر صبر می کنم و تحمل می کنم که کینه و ناراحتی شون به خاطر پیش پلیس رفتنم تموم بشه یا کم رنگ بشه. بهشون بگو دیگه نگران من نباشن… اشک تو چشمای نازی جمع شده بود. اومد یه چیزی بگه اما حرفش رو قورت داد. بدون خداحافظی پشتش رو کرد و رفت. می تونستم صدای گریه اش رو موقع رفتن بشنونم…
وقتی خواستم سوار ماشین بشم ، نوید کنار ماشین وایستاده بود. بهم گفت: کی بهت اجازه داد بیایی باشگاه؟؟؟ با لحن خیلی ملایم گفتم: نعیم بهم اجازه داد… سوییچ ماشین و ازم گرفت. نشست پشت فرمون. منم نشستم کنارش. توی مسیر بهم گفت: نعیم غلط کرد که بهت اجازه داد. تا یه مدت لازم نکرده پاتو باشگاه بذاری. اصلا تا یه مدت حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون… خیلی ملایم و جوری که اصلا ناراحت نشه بهش گفتم: مگه کار بدی کردم؟؟؟ لحنش جدی تر شد و گفت: همینی که من گفتم. سوال بی سوال. تا من نگفتم حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری. یا حداقل بدون من پاتو بیرون بذاری. فهمیدی؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: چَشم. هر چی تو بگی…
وارد خونه که شدیم ، مهدیس با خوش رویی اومد سمت من و گفت: سارا یادت نرفته که. امشب مهمون نریمان جان هستیم. من و تو تنها… به نوید نگاه کردم. نوید گفت: خودم می رسونمتون… مهدیس گفت: پس بدو برو بالا. یه دوش حسابی بگیر. دوست دارم حسابی سر حال و خوشگل بشیا… استرس و ترس اینکه شب قراره باهام چیکار کنن ، همه وجودم رو گرفت…
طبق سلیقه ی نریمان یه آرایش خیلی غلیظ کردم. موهام هم دم اسبی بستم. یه تاپ مشکی و یه ساپورت نازک تنم کردم. بدون شورت و سوتین. مانتوم رو تنم کردم. شالم رو برداشتم و رفتم پایین. مهدیس تیپ نسبتا ساده ای زده بود. مثل روزای اولی که می اومد خونه ، یه شلوار جین و تیشرت. توی مسیر همش استرس داشتم. از نگاه های خاص و معنی دار مهدیس فهمیدم که متوجه ی استرسم شده. نوید مارو رسوند و خودش برگشت. خونه ی نریمان یه آپارتمان شیک و مجهز بود که اصلا به یه مجرد نمی خورد. مثل اکثر مواقع ، کت و شلوار مشکی تنش بود. میشد گفت که از نظر تیپ از دو تا برادر دیگه اش خوش تیپ تر بود. وارد خونه که شدیم ، مهدیس رفت تو آغوش نریمان. محکم بغلش کرد و گفت: چطوری عزیزم؟ نمی دونی چقدر ذوق داشتم برای امشب… دست نریمان رفت سمت باسن مهدیس. به آرومی بهش چنگ زد و گفت: منم حسابی منتظر امشب بودم خوشگل من… مهدیس از نریمان جدا شد. رفتم سمت نریمان. می تونستم چند برابر همون نگاه نفرت و پر از کینه ای که نوید نسبت بهم داشت رو ، تو چشماش ببینم. لباش رو بوسیدم و گفتم: امشب خیلی خوشتیپ شدی… نه بهم دست زد و نه جوابی بهم داد. مهدیس دستم رو گرفت و گفت: خب دیگه بیا بریم لباس عوض کنیم. نریمان کلی تهیه و تدارک پذیرایی دیده. حسابی قراره خوش بگذره…
مهدیس لخت شد و یه تیشرت چسب و اندامی آبی تنش کرد. با یه شلوار چسبون به همون رنگ. قرار بود برای منم لباس تو خونه ای بیاره. منتظر بودم که لباسم رو از توی کوله اش بده. لباسش رو که پوشید ، بهم نگاه کرد و گفت: وا چرا وایستادی داری منو نگاه می کنی؟؟؟ بهش گفتم: برای من لباس آوردی؟؟؟ خودش رو ناراحت گرفت و گفت: آخ یادم رفت عزیزم… تصمیم گرفتم مانتوم رو در بیارم و با همون تاپ مشکی و ساپورت برگردم تو هال. مهدیس که متوجه فکرم شد ، بهم گفت: اینجوری که نمیشه. زشته آدم با همون لباس بیرونش باشه… بهش گفتم: نریمان این تیپ منو دوست داره. مشکلی نیست… مهدیس پوزخند زنان گفت: اما من دوست ندارم… آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: خب بهم بگو چیکار کنم؟؟؟ مهدیس دست به کمر شد و گفت: اصلا لازم نیست لباس تنت باشه. نظرت چیه؟؟؟
به چشمای مهدیس نگاه کردم. این همون آدمیه که من برای دلسوزی و نجات اون به این روز افتادم. درسته که نهایتا پیش نریمان بودن و آخر این مهمونی به لخت شدن و سکس ختم میشد. درسته که من بارها و بارها با نریمان تو این خونه تنها بودم و خودم رو حتی گاهی با لذت در اختیارش می ذاشتم. اما تو همه ی اون رابطه ها ، شبیه دو تا آدم باهم برخورد می کردیم. مثل یه زن و شوهر یا دو تا دوست می رفتیم توی تخت. اگه بشه اسم سکس رو یه مراسم گذاشت ، این مراسم رو مثل دو تا آدم انجام می دادیم. اما مهدیس از من می خواست که از همین حالا لخت بشم…
مهدیس وقتی دید دارم بهش نگاه می کنم ، بهم گفت: خب معطل چی هستی عزیزم. من میرم پیش نریمان. تو هم زودی بیا… به آرومی لباسام رو در آوردم. از اینکه نمی دونستم چی تو سر مهدیس می گذره بیشتر ترسیدم. وقتی وارد هال شدم ، مهدیس و نریمان روی کاناپه نشسته بودن. همدیگه رو بغل کرده بودن و داشتن حرف می زدن. من که وارد شدم ساکت شدن. نگاه توام با لبخند تمسخر آمیزشون روی من بود. اومدم بشینم که نریمان گفت: تو یخچال یه شیشه وودکا هست. یه سری خرت و پرت دیگه هم گرفتم روی کابینته. دیگه خودت که می دونی…
زیاد شده بود که نرمیان جلوی من مشروب بخوره. می دونستم بساطش چجوریه و چیا باید بیارم. هر چی که لازم بود رو توی دو تا سینی چیندم و آوردم. گذاشتم روی میز عسلی جلوی نریمان و مهدیس. بازم اومدم بشینم که نریمان گفت: کی بهت اجازه داد بشینی… همونجا وایستادم و هیچی نگفتم. مهدیس وقتی دید دو تا جام برای خوردن مشروب آوردم ، رو به من گفت: ما که سه نفریم. چرا برای دو نفر آوردی؟؟؟ نریمان با تمسخر گفت: خانم چون ورزشکار تشریف دارن ، نه اهل دود هستن و نه مشروب… مهدیس لبخند زنان گفت: خب از امشب اهلش میشه. مگه نه سارا؟؟؟ نا خواسته و بدون هیچ دلیلی دستام رو توی هم مشت کرده بودم و گرفته بودم جلوی کُسم. مهدیس وقتی دید جوابی نمی دم ، دوباره تکرار کرد: مگه با تو نیستم سارا؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: چَشم… مهدیس جدی شد و گفت: چَشم چی؟؟؟ به آرومی گفتم: چَشم اهلش میشم… مهدیس در شیشه ی وودکا رو باز کرد. از اینکه به راحتی اینکارو کرد ، فهمیدم بار اولش نیست. یکی از جام ها رو تا سرش پر از مشروب کرد. بعدش گرفت به سمت من و گفت: دوست دارم اولین پیک و از دست من بگیری…
جام رو از دستش گرفتم. جفتشون منتظر بودن تا بخورم. تا این لحظه هر کاری که کرده بودم ، بهتر از بلاهایی بود که نریمان می تونست سرم بیاره. یه جرعه خوردم و گلوم سوخت. هم تلخ بود و هم بد بو. اما به هر سختی ای بود همش رو خوردم. مهدیس جام رو از دستم گرفت. دوباره پُرش کرد و داد به دستم. چند لحظه چشمام رو بستم و باز کردم. بعدیش هم به سختی خوردم. هر لحظه احتمال می دادم که بالا بیارم. مهدیس سومیش هم پُر کرد و داد به دستم. انگار که یکی داره کل مسیر گلو تا معده ام رو با تیغ خط می کشه. از جام چهارم به بعد سرم شروع کرد به گیج رفتن. هر لحظه سرم بیشتر سنگین میشد و بیشتر گیج می رفت. دیگه تعداد جام هایی که هی پُر می کرد و بهم می داد از دستم خارج شد. حس کردم که دیگه نمی تونم وایستم. نا خواسته اومدم بشینم که نریمان گفت: هنوز کسی بهت اجازه نداده بشینی… نفهمیدم مهدیس چقدر مشروب به خوردم داد. چشمام به سختی می دید. تعادلم رو به سختی حفظ می کردم. هیچ وقت تو زندگیم همچین حس و شرایطی رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم بالا بیارم. یه شکنجه جدید و لعنتی بود برام…
مهدیس از پاکت سیگار نریمان یه نخ سیگار برداشت. روشنش کرد و وایستاد کنار من. سیگار رو گذاشت بین انگشتام و گفت: افتخار اولین نخ سیگار هم نسیب من شد… دوباره نشست و گفت: وا چرا همینطوری نگهش داشتی. بکش خب. حیفه حروم میشه… اومدم سیگار رو ببرم نزدیک لبم که از عقب تعادلم به هم خورد و افتادم زمین. دستم رو نا خواسته گرفتم عقب که اول روی دستم بیفتم. سیگار از دستم افتاد روی فرش. نریمان سریع رفت سیگار و برداشت و گفت: ای احمق. می دونی این فرش چقدر قیمتشه؟؟؟ مهدیس اومد کنارم و گفت: داری خرابش می کنی سارا. مگه نرمیان نگفت وایستی… چشمام سیاهی می رفت و دیگه نمی دیدمشون. هیچ کنترلی روی اعضای بدنم نداشتم. فقط صدای نریمان رو شنیدم که گفت: اینجوری فایده نداره. این دختره آدم بشو نیست… به سختی به مهدیس گفتم: ب ب به خ خ خدا حالم خ خ خوب نیست…
نریمان اومد بالا سرم. سعی کردم به اونم بگم که عمدی نیفتادم. با حرص و عصبانیت گفت: همین امشب من تو رو درست می کنم… سرم رو گذاشت روی پاش و دستام رو به سمت بالا و محکم گرفت. اینقدر محکم که از درد ناله کردم. نمی تونستم ببینم مهدیس که پایین من نشسته ، می خواد چیکار کنه. این اشکای لعنتی بودن که بازم سرازیر شدن. نریمان به مهدیس گفت: بهش یه درسی بده تا درس عبرت بشه. فرش منو می سوزونه جنده ی آشغال… مهدیس نشست روی پاهام. حالا نه دستام و نه پاهام رو می تونستم تکون بدم. یه نخ سیگار روشن آورد نزدیک صورتم. نریمان همچنان داشت به دستام فشار می آورد. جوری که هر لحظه احتمال می دادم که دستام بشکنه. مهدیس سیگار و نشونم داد و گفت: خوب نگاش کن گلم… اینقدر آورد نزدیک چشمام که فکر کردم می خواد فرو کنه توی چشمام. هیچ مقاومتی نمی تونستم بکنم. مهدیس با تمسخر گفت: فرش نرمیان و سوزوندی. نریمان از دستت عصبانیه. از من خواسته منم یه جاتو بسوزونم. خیلی فکر کردم کجاتو بسوزونم. فکر کنم یه جای خوب پیدا کردم. یه جا که خیلی هم دیده نشه. با دستش زیر سینه هام رو لمس کرد و گفت: اینجا همیشه مخفیه. دیده نمیشه… یه هو سیگار رو دقیقا چسبوند به زیر یکی از سینه هام. اومدم جیغ بزنم که نریمان دستش رو گذاشت روی دهنم. مهدیس چند بار دیگه سیگار رو روشن کرد و زیر هر دو تا سینه هام و یه جورایی دقیقا روی دنده هام خاموش کرد… نمی دونم به خاطر مشروب بود یا درد زیاد. بی هوش شدم و دیگه هیچی نفهمیدم…
وقتی به هوش اومدم ، همچنان چشمام خوب نمی دید. اومدم بلند شم که دیدم نمی تونم. سنگینی سرم یه طرف و سوزش شدید زیر سینه هام یه طرف. گوشم به سختی یه صدایی رو می شنید. سرم رو کمی خم کردم. چشمام به صورت تار ، مهدیس و نریمان رو دید. نریمان خوابیده بود روی کاناپه و مهدیس روش بود. صدای ناله های مهدیس هر لحظه واضح تر به گوشم می رسید. یه لحظه چشمش به من افتاد. از جاش بلند شد. کیر نریمان رو گرفت توی دستش. نریمان رو از جاش بلند کرد. آوردش به سمت من و گفت: وای نریمان. سارا رو تنها گذاشتیما… تو همون شرایط هم متوجه شدم که باز چه دردی در انتظارمه. اما توانم برای مقاومت صفر بود. حتی نمی تونستم گریه کنم…
ظهر فرداش که برگشتیم یه داغون به تمام معنا بودم. پر از درد بودم. نعیم توی هال نشسته بود. وقتی من رو دید ، هیچ واکنشی نشون نداد. نرگس از اتاقش اومد بیرون. من رو که دید ؛ گفت: می بینم که حسابی بهتون خوش گذشته شیطونا. جای آقا نعیم و خالی کردین؟؟؟ نعیم که حوصله ی جواب دادن به نرگس رو نداشت ، پله ها رو گرفت و رفت بالا. منم اومدم دنبالش برم که مهدیس دستم رو گرفت. به آرومی بهم گفت: باور کن اینا خیلی جوابای نرم و راحتین در برابر خیانت تو. باید خیلی خوشحال باشی که بدتر از این سرت نمیارن… سرم از درد داشت می ترکید. یه جورایی همه ی بدنم از درد داشت متلاشی میشد. بغضم رو قورت دادم. حتی جرات نداشتم بهش بگم: من به خاطر تو بهشون خیانت کردم… با چشمای گریون حرفش رو تایید کردم. بالا رفتن از این پله های لعنتی هر بار سخت تر سری قبل من رو زجر می داد…


رویای شیرین سکس خانوادگی!

قسمت ۳ (فصل دوم)

سکانس: متلاشی شده

وقتی وارد مطب شدم ، رفتم و نشستم رو به روی انوشه. روی صندلی انتظار بیمار. بهش گفتم: تا یه مدت هر چی مریض دارم رو کنسل کن انوشه… انوشه تعجب کرد و گفت: چرا خانم؟؟؟ بهش گفتم: کنسل کن انوشه… انوشه نگران تر از همیشه ازم پرسید: چتون شده خانم؟ این روزا همش تو فکرین. به خدا نگرانتون شدم. الانم که دارین می گین همه ی مریضا رو کنسل کنم. اونم شمایی که همه ی زندگی تون مریضاتون هستش. آخه چی شده؟؟؟ بلند شدم و در اتاق خودم رو باز کردم. برگشتم سمت انوشه و گفتم: دکتری که حال و روز خودش خوب نباشه ، نمی تونه به کسی کمک کنه… خواستم در و ببندم که انوشه گفت: زهرا خانم چی؟ اون خیلی اصرار داره به جلساتش با شما… برای چند لحظه رفتم توی فکر. هنوز باور نکرده بودم که زهرا برای درمان روانش داره میاد پیش من. هنوز یه حسی بهم می گفت که از تحت فشار قرار دادن من حالش بهتر میشه. نمی دونم شاید یه جنون لعنتی وجودم رو گرفته و به حرفای شکنجه وار زهرا معتاد شدم. سرم رو آوردم بالا و گفتم: فقط به اون وقت بده. بقیه رو کنسل کن…
لباسم رو عوض نکردم و همونطوری نشستم پشت میزم. دلم اینقدر گرفته بود که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. نادر به یک قدمی خواهرم رسیده بود و باز از دستش داده بود. یه جورایی دوباره رسیده بودیم به اول خط. نمی دونستم زنده است یا مرده. اگه زنده است ، کجاست؟ پیش کیه؟ چیکار می کنه؟ خوشبخته یا نه؟ هندزفری گوشیم رو گذاشتم توی گوشم…
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگ و ببوسم
کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد
تو حال و هوای خودم بودم که محسن بهم زنگ زد. بعد از احوال پرسی بهم گفت: حالت خوبه بهار؟؟؟ بهش گفتم: آره خوبم عزیزم. چیزی شده؟؟؟ محسن سریع گفت: نه چیزی نشده. خواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم. همین. بای تا شب. می بینمت… کمی فکر کردم. سریع رفتم و به انوشه گفتم: تو به محسن زنگ زدی چیزی گفتی؟؟؟ انوشه با تعجب گفت: نه به خدا خانم… تعجبم بیشتر شد. سابقه نداشت محسن تو ساعت مطب باهام تماس بگیره. چون احتمال زیاد وسط جلسه با بیمار بودم. زنگ زدم به محسن و هر چی گفتم: چی شده که زنگ زدی… چیزی نگفت و عادی برخورد کرد…
چند روز گذشت و محسن همچنان باهام توی مطب تماس می گرفت. حتی یه بار هم وسط جلسه با زهرا. زهرا متوجه شد که این شوهرمه که تماس گرفته. لبخند زنان گفت: داره کم کم بهت حسودیم میشه خانم دکتر. طرف حسابی دوستت داره… لبخند زدم و گفتم: لطف دارین… یه هو نگاهش جدی شد و گفت: اما تو هنوز مردا رو خوب نمی شناسی. نمی دونی که چه کارایی که ازشون بر نمیاد. حتی مردی که یه زنی به خوشگلی و با نمکی تو داره… با یه لحن ملایم بهش گفتم: نمیشه همه رو با یه چوب زد. نمیشه به همه یه جور نگاه کرد. من در مورد تجربه ی تلخی که با همسرتون داشتین به شما حق میدم اما… زهرا حرفم رو قطع کرد و گفت: فکر کردی چون فقط شوهرم یه عوضی بود دارم اینو میگم؟ من چیزایی دیدم که تو حتی تصورش هم نمی تونی بکنی…
با نگاه کنجکاوانه بهش گفتم: منظورتون دقیقا چیه؟؟؟ لبخند تلخی زد و گفت: من مردی رو می شناسم که زن بی نهایت خوشگلش رو با دست خودش سپرد به برادراش که پَر پَرش کنن… منظور زهرا رو متوجه نشدم و گفتم: یعنی چی؟؟؟ یه جرعه از دمنوشش رو خورد و گفت: زنش رو در اختیار برادراش گذاشت که اونا هم ازش فیض ببرن. حتی داد پرده ی زنش رو برادر کوچیکترش بزنه. از زنش برای برادراش یه برده ی کامل و مطیع درست کرد…
برای یک لحظه تمامی حرفا و طعنه های که زهرا غیر مستقیم در مورد عروساش می زد ، توی ذهنم تداعی شد. اولین جلسه که بهم گفت: “قرار بود اون بشه برده ی پسرام اما حالا این پسرام هستن که شدن برده اش…” چنان خشکم زد که حتی نمی تونستم حرکت کنم. چند بار پلک زدم. دستام رو توی موهام کشیدم. پشتم رو کردم و یه نفس عمیق کشیدم. برگشتم و به زهرا گفتم: همه اش دروغه آره؟ اینا همش تصورات ذهنی شماست. درسته؟ اگه بگین آره اصلا مشکلی نیست. من مراجعه کننده اینجوری داشتم. خیلی طبیعیه. اصلا خجالت نکشین. فقط به من بگین که همش تصورات ذهنی شماست. بگین که هیچ کدوم از حرفاتون واقعیت نداره… زهرا بعد از شنیدن حرفام بهم خیره شد. یه هو زد زیر خنده. با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. اینقدر که اشک از چشماش اومد. کمی که آروم شد ؛ گفت: آره خانم دکتر. بلاخره فهمیدی. همش تخیل خودم بود. مچمو بلاخره گرفتی. من دیگه برم. داره شب میشه… همینطور در حال خنده از مطب خارج شد. جوری می خندید که انوشه با تعجب اومد و گفت: این چش شده بود خانم؟؟؟
چند روز گذشت. اگه محسن نبود و باهاش در مورد زهرا حرف نمی زدم ، دِق می کردم. از مطب اومدم بیرون. وقتی اومدم پایین مجتمع ، خبری از آقا حشمت نبود. به ناچار خودم باید می رفتم و ماشین رو از پارکینگ در می آوردم. امیدوار بودم که بتونم درست درش بیارم و به جایی نمالم. وارد پارکینگ شدم. چند قدم برداشتم که یک آقا با ماشین جلوم ترمز کرد و گفت: ببخشید خانم یه سوال داشتم. این دکتر تو همین ساختمون هستن؟؟؟ یه برگه دستش بود. کمی دولا شدم که برگه رو بخونم. یه دستمال سفید و یه بوی تند. دیگه هیچی نفهمیدم…

به خواست مهدیس دیگه حق نداشتم تا لنگ ظهر بخوابم و اگه بیدار شدم هم نباید بالا می موندم. باید می رفتم پایین و کارای پایین رو انجام می دادم. مشغول گردگیری بودم. مهدیس که تازه بیدار شده بود ، با لباس خواب اومد بیرون. خمیازه ای کشید و گفت: اتاق… منظورش رو فهمیدم. دستمال گردگیری رو گذاشتم کنار. رفتم توی اتاقشون تا مرتبش کنم. نوید گوشی به دست از اتاق خارج شد. مشغول مرتب کردن تختشون بودم که نرگس اومد داخل. نشست جایی از رو تختی که تازه مرتب کرده بودم و بهم گفت: نمی خوای بدونی اون دختره کیه؟؟؟ بهش محل ندادم. رفتم سمت میز آرایش مهدیس و شروع کردم به مرتب کردنش. از توی آینه می تونستم ببینم که نرگس داره نگام می کنه. پوزخند زنان گفت: تو راست می گفتی. نریمان زن بگیر نیست بابا. تا تو و مهدیس هستین ، دیوونه است مگه زن بگیره. جریان دختره یه چی دیگه اس… بازم به حرف نرگس توجه نکردم و به کار خودم مشغول شدم. اومد کنارم وایستاد و گفت: احمق جون به تو مربوط میشه…
فرصتی برای فکر کردن به حرف نرگس پیدا نکردم. چون از توی آینه نوید رو دیدم که با چشمای عصبانی و ترسناک به سمت نرگس حمله کرد. نرگس فهمید و سریع رفت روی تخت. از ترس رنگش پرید و گفت: به خدا هیچی بهش نگفتم… نوید که تلاش می کرد نرگس رو بگیره ، شروع کرد بهش فحش دادن. نرگس روی تخت ، خودش رو هی جا به جا می کرد که به دست نوید نیفته. جیغ زنان فریاد زد: ولم کن وحشی. دارم میگم هیچی بهش نگفتم… نا خواسته و بدون اراده گفتم: چی رو به من نگفته؟؟؟ نوید بهم گفت: تو خفه شو. گورتو گم کن بیرون… اومدم از اتاق برم بیرون که یه هو زهرا وارد شد و گفت: ولش کن این دختره رو. بسه دیگه ولش کنین. همش باهاش سر جنگ دارین…
نوید که دیگه مچ پای نرگس رو گرفته بود ، رو به مادرش گفت: تو دخالت نکن. من خودم درستش می کنم… مهدیس هم وارد اتاق شد و گفت: مامان جان شما خودتونو ناراحت نکنین. برین بیرون لطفا. خود نوید حلش می کنه… صورت زهرا قرمز شد. با همه ی زورش زد تو گوش مهدیس و گفت: تو یکی دیگه خفه. همینم مونده سر پیری توی پتیاره برام دُم در بیاری. پسرامو ازم گرفتی بس نبود. حالا تو روم وایمیستی و میگی برم بیرون؟ تو خونه ی خودم داری بهم امر و نهی می کنی؟؟؟ نوید نرگس رو ول کرد. رفت سمت مادرش و گفت: بس می کنی یا نه؟؟؟ زهرا اومد بزنه تو گوش نوید که ، نوید دستش رو گرفت و نذاشت. به آرومی بهش گفت: برو بیرون مامان… زهرا که انگار از عصبانیت به جنون رسیده بود ، فریاد زنان به نوید گفت: خوبه دیگه. خوبه دیگه. به خاطر این پتیاره ی هرزه تو روی من وایمیستی. چند روز دیگه هم منو از خونه می اندازی بیرون… زهرا همینطور داشت سر نوید داد میزد که نعیم وارد شد. گیج و مبهوت گفت: صداتون همه جا رو برداشته. چتون شده؟؟؟ نوید یه آهی کشید و گفت: همینو کم داشتیم…
نعیم خوشش نیومد و گفت: یعنی چی همینو کم داشتیم؟؟؟ نوید رو به نعیم گفت: به تو ربطی نداره اینجا چه خبره. برو بیرون… نعیم اومد جواب نوید رو بده که نرگس گفت: چرا به همه مون ربط داره. به تک تک ماها ربط داره که خواهر سارا داره پیداش می کنه و به زودی میاد سر وقتش. اونوقت اگه سارا پاشو از این خونه بذاره بیرون معلوم نیست که باز پیش پلیس نره. معلوم نیست که سری بعد نتونه ثابت کنه که چه اتفاقایی تو این خونه افتاده. مخصوصا با بلاهایی که شما ها سرش آوردین. یه جای سالم براش نذاشتین. چنان کینه ای ازمون به دل گرفته که اگه پاشو بذاره بیرون ، کار همه مون تمومه…
نوید نعره زنان به نرگس گفت: اگه این چیزا رو می دونی چرا می خواستی بهش بگی؟؟؟ نرگس هم فریاد زنان گفت: چون بلاخره می فهمید. دیر یا زود می فهمید. این توی احمق بودی که سعی داشتی ازش مخفی کنی. تصمیم تو احمقانه بود. باید خودمون زودتر از هر کس دیگه ای بهش می گفتیم. اینجوری میشه یه جور کنترلش کرد اما اگه جور دیگه می فهمید معلوم نبود چه تصمیمی بگیره و چیکار کنه…
چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم. نرگس داشت از چی حرف میزد. گفت خواهر؟! گفت خواهر من داره دنبالم می گرده؟! حتما یه جای کار رو دارن اشتباه می کنن. آره حتما اشتباه شده. من یه بچه پرورشگاهی بودم و هستم. کدوم بچه پرورشگاهی ای هست که یه هو یکی بیاد و بگه من خواهرتم. همینجور به دیوار تکیه داده بودم و توی ذهنم تکرار می کردم که یه جای کار اشتباه شده. صدای فریاد هاشون هر لحظه توی گوشم محو تر میشد. نمی تونستم چیزی که شنیده بودم رو هضم کنم…
یه لحظه به خودم اومدم. دیدم که نوید و نعیم با هم گلاویز شدن. نعیم با عصبانیت داد می زد: همه می دونستین. فقط من بی خبر بودم. منی که شوهرشم بی خبر بودم. لعنتیا… زور نوید بیشتر بود. نعیم و گرفت زیر مشت و لگد و گفت: چون تو دو زار عرضه نداری. دو زار نمیشه روت حساب کرد. نمیشه بهت اعتماد کرد. این نیم وجبی نرگس تو رو روی انگشتش می چرخونه. چطور می تونستیم بهت اعتماد کنیم و همچین موضوع مهمی رو بهت بگیم… نوید برگشت سمت من. مچ دستم رو محکم گرفت. متوجه شدم که داره من و میبره طبقه ی بالا. بدون اینکه چیزی بگه ، پرتم کرد توی اتاقم و در و بست…
رفتم روی تختم نشستم و هنوز نیم ساعت گذشته رو باور نمی کردم. بلند شدم و رفتم جلوی آینه. دست زدم به صورتم و با صدای بلند گفتم: نه امکان نداره این آدم کسی رو داشته باشه. این دیوونه ها هم حتما دارن اشتباه می کنن. آره سارا. دارن اشتباه می کنن. اما اگه دارن اشتباه می کنن چرا داره اشکام میاد. چم شده من؟؟؟
چند ساعت گذشت. روی تختم نشسته بودم. پاهام رو بغل کرده بودم و داشتم جملات نرگس رو توی ذهن خودم تکرار می کردم. در باز شد و مهدیس اومد داخل. برام تو یه سینی ناهار آورده بود. بهش گفتم: دارن اشتباه می کنن. آره؟؟؟ مهدیس بدون اینکه مثل همیشه لبخند بزنه ؛ گفت: وقتی با نعیم آشنا شدی و تصمیم گرفت که باهات ازدواج کنه و به برادراش قول داد که تو رو در اختیارشون بذاره ، نوید و نریمان واینستادن که تو همینجوری یه هویی بپری توی زندگی شون. در موردت یه تحقیق جامع و کامل کردن. همه چی ختم میشد به یه پرورشگاه بهزیستی. از همون موقع شروع کردن در موردت پرونده سازی. با پول مسئول اون پرورشگاهی که توش بزرگ شدی رو خریدن. قطعا کسی که تو رو بزرگ کرده بهترین نظر و می تونه در موردت بده. برای روز مبادا. مثل همون پرونده ای که از طرف همون پرورشگاه به دست اون آقا پلیسه رسید. راستش نوید و نریمان هم مطمئن بودن که تو یه یتیم بی کس و بی خطر هستی. تا اینکه یه تماس عجیب از سمت اون مسئول پرورشگاه بهشون شد. اینکه یه نفر دنبال یکی با مشخصات تو هستش. انگاری تو جز انتقالی های یه شیرخوارگاه بمباران شده بودی. اون ناشناس تا شیرخوارگاه بمب باران شده ردت رو گرفته بود. بعدش هم از طریق همون ردی که گرفته بوده تونسته با همه ی شیرخوارگاه ها و پرورشگاه های بهزیستی مکاتبه کنه. اولش اون مسئول پرورشگاه یه پول حسابی می گیره و جواب منفی میده به اون در خواست. اما بعدش اون طرف پیله میشه که خودش باید همه ی پرونده ها رو بررسی کنه. حالا موضوع مهم این بود که آدمی که دنبال تو می گرده کیه. مسئول پرورشگاه پیگیری می کنه و می فهمه که پشت پرده یک زنه. یه خانمی که مدعی اینه که خواهر تو هستش…
با صدای لرزون به مهدیس گفتم: خ خ خب اشتباه شده دیگه. اون زن داره اشتباه می کنه… مهدیس نگاهش یه جوری شد. با نفرت نگاهم کرد و گفت: ما هم امیدوار بودیم که اشتباه کرده باشه. اما مدارک و مستنداتی که دارن خیلی جور در میاد. مثل تاریخ دقیق گم شدن تو. گروه خونیت و از همه مهم تر قیافه اش… وقتی مهدیس گفت قیافه اش. روی دو زانو نشستم. با استرس و هیجان گفتم: م م مگه شما د د دیدنش؟؟؟ مهدیس با پوزخند گفت: من ندیدمش. اما زهرا جون میگه عین خودته… هر لحظه باور چیزی که می شنیدم برام سخت تر میشد. صدام به لرزش افتاد و گفتم: چ چ چی گ گ گفتی؟ ز ز زهرا رفته د د دیش؟؟؟ مهدیس گفت: خب نوید و نریمان باید مطمئن میشدن که طرف خواهرته یا نه. اینجور که معلومه آبجی جونت دکتره. دکتر روانشناس. زهرا خودش پیشنهاد داد که به عنوان بیمار بره پیشش. اینجوری قشنگ با دل فرصت می تونست ببینش و بفهمه که خواهرت هست یا نه…
دیگه نمی تونستم حرف بزنم. نفسم بند اومده بود. قلبم داشت از قفسه ی سینه ام میزد بیرون. اومدم بازم ازش سوال بپرسم که نتونستم. مهدیس ادامه داد: وقتی مطمئن شدن که طرف خواهرته باید چیزای دیگه هم در موردش می فهمیدن. خوشبختانه خواهرت مثل خودت توی این دنیا آدم بی کسیه. از کُل دنیا و آدماش فقط یه شوهر داره. که اونم یه پرستار ساده است. کامل تحت نظرش داشتن و جیک و پوکش رو در آوردن. چون نوید و نریمان قصد ندارن خواهرت یکاره بیاد تو زندگیت. شده به هر قیمتی نمی ذارن این اتفاق بیفته. اما مشکل اینجاست که خواهرت خیلی پیله شده برای پیدا کردنت. خبر نداره که با اینکار چه دردسر بزرگی داره برای خودش درست می کنه. تو هم الکی خوشحال نشو. چون اصلا قرار نیست هیچ وقت ببینش. نوید و نریمان به تمام راه های ممکن حذف خواهرت و شوهرش فکر کردن. تو و خواهرت هیچ شانسی ندارین. الکی دل خودتو خوش نکن. تازه داری اشتباهات قبلیتو جبران می کنی. تازه دارن بهت کم کم و دوباره اعتماد می کنن. این فرصتو از دست نده…

چشمام رو که باز کردم. نمی تونستم به خوبی نگاه کنم. همه چی تار بود. سرم گیج می رفت. اون بوی تند هنوز توی بینیم بود. چند دقیقه طول کشید که تونستم کمی اطرافم رو ببینم. محسن سراسیمه بالا سرم ظاهر شد و گفت: خوبی بهار؟ نه نه صبر کن. فعلا زوده بشینی. ماده ی بیهوشی قوی ای استفاده کردن. دراز بکش فعلا… اومدم حرف بزنم که گفت: آروم باش بهار. فعلا فقط استراحت کن…
بعد از حدود نیم ساعت حالم بهتر شد. محسن کمک کرد تا بشینم. فهمیدم که توی مطب خودم هستم. نادر روی مبل نشسته بود. یه مرد هیکلی هم اون ور تر وایستاده بود. نادر بلند شد و با نگاه نگران بهم گفت: خوبی دخترم؟؟؟ حسابی گیج شده بودم. به سختی حرف زدم و گفتم: اینجا چه خبره؟ اونا کی بودن؟؟؟ محسن گفت: تو فقط آروم باش. همه چی رو بهت می گیم… نادر به اون مرد هیکلی اشاره کرد. رفت بیرون. بعد از چند دقیقه یه مامور پلیس وارد اتاق شد. انوشه هم پشت سرش وارد شد. صورتش پر از اشک بود. مامور نشست جلوم. خیلی مودب بهم گفت: خانم الان هوشیاریتون رو به دست آوردین؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم و گفتم: بله الان هوشیارم… مامور پلیس پوشه ی توی دستش رو باز کرد و گفت: پس لطفا اضحارات اولیه ی خودتون رو بگین تا من بنویسم. بعدا هم برای تنظیم شکایت باید بیایین پاسگاه… از لحظه ی خروجم از مطب و وارد شدن به پارکینگ و ماشینی که جلوم ترمز کرد رو براش گفتم. چند بار مطمئن شد که حرفام یکی باشه. بعدش هم بازم تاکید کرد که باید حتما برای شکایت برم پاسگاه وگرنه مورد پیگیری نمیشه. وقتی که رفت ، رو به محسن گفتم: بلاخره میگی اینجا چه خبره یا نه؟؟؟
محسن به نادر نگاه کرد. نادر به محسن گفت: دیگه وقتشه بدونه پسرم… محسن به انوشه خیلی محترمانه گفت: میشه چند لحظه مارو تنها بذاری… انوشه سریع رفت و در و پشت سرش بست. محسن کمی فکر کرد و گفت: همه ی اینا مربوط به خواهر گم شده ات میشه… گیج بودم. گیج تر شدم. به محسن گفتم: یعنی چی؟ نمی فهمم…
محسن یه نفس عمیق کشید و گفت: همه چی از جایی شروع شد که تو در مورد اون بیمار عجیب و غریبت باهام صحبت کردی. اولش فکر می کردم یه بیمار معمولیه. اما وقتی دیدم اینقدر داره روی تو تاثیر می ذاره ، منم بهش فکر کردم. به روی تو نمی آوردم که درگیری ذهنیت بیشتر نشه. اون شب تو ماشین بهم گفتی که حس می کنی بهت نگاه خاصی داره. حسابی برام مشکوک شد. بازم به روت نیاوردم چون نمی خواستم نگران بشی. زنگ زدم به آقا نادر. جریان رو مفصل براش تعریف کردم و ازش مشورت گرفتم. آقا نادر حسابی از حرفای من متعجب شد و خودش هم یه مورد عجیب داشت برای تعریف کردن. کسی باهاش تماس گرفته بود و ازش خواسته بود پیدا کردن خواهر تو رو بیخیال بشه. یه جورایی تهدیدش کرده بودن که اگه ادامه بدیم یه بلایی سرمون میارن. البته بازم تا اون لحظه نمی تونستیم حدس بزنیم که بیمار تو چه ربطی به اون تماس ناشناس به آقا نادر داره. اما کم کم فهمیدیم که اون تماس و اون بیمار و خواهر گمشده ات، همه شون به هم ربط دارن…
از تعجب اومدم بلند شم که هنوز سرم گیج می رفت. محسن سریع دستم رو گرفت و نشوندم. بهش گفتم: محسن گیج شدم. دارم دیوونه میشم… نادر سعی کرد آرومم کنه و گفت: صبور باش دخترم. الان همه چی رو می فهمی… برام یه لیوان آب آورد. داد به دست محسن که بهم بده. دوباره نشست جلوم و گفت: اینکه محسن نگران یکی از بیمارای تو بود و درست به موازاتش اون تماس ناشناس با من ، بهمون یه اخطار داد. البته تو کمک بزرگی کردی. همه ی حرفات رو به محسن می زدی. از محسن خواستم هیچ واکنش خاصی به صحبت های تو نداشته باشه و همچنان در نقش یه گوش شنوا بهت گوش بده. البته ما هنوز هیچ حدسی نمی زدیم که اینا بهم ربط داشته باشه. تا اینکه تو جریان اون دو تا مردی که مراقبت بودن رو به محسن گفتی. بهمون ثابت شد که اتفاقای خوبی دور بر تو نمیفته. حدس خیلی ضعیفی زدیم. تصمیم گرفتیم که مریضی که حسابی تو رو درگیر کرده و خودت هم فکر می کردی برای درمان پیشت نیومده رو تحت نظر بگیریم. به پیشنهاد محسن قرار شد برای تو هم یه مراقب بذاریم. به لطف سالای زندان کلی دوست داشتم که این کارو برام بکنن. یکی رو سپردم که همه جا اون زن رو تعقیب کنه. یکی دیگه هم سپردم که لحظه به لحظه مواظب تو باشه و امنیتت رو تضمین کنه. من همه ی جریان مراحل پیدا کردن خواهرت رو کامل بهت نگفته بودم. تمامی پرورشگاه ها باهام به صورت کامل همکاری کرده بودن. فقط یکیشون بود که اصلا همکاری نمی کرد. با همین تعقیب کردنای اون زن و تحت نظر داشتنش ، متوجه شدیم که اون مسئول یکی دو بار تو خونه ی اون زن رفته. دوست نداشتم اینا رو اون موقع بهت بگم. چون هنوز خودم در جریان جزییات نبودم و نمی دونستم دقیقا چه خبره. به ناچار مجبور شدم یکمی خشونت به خرج بدم. با یه تهدید حسابی و جدی از زیر زبون اون مسئول پرورشگاه همه چی رو کشیدم بیرون. بلاخره دوران الواتی یه جایی به دردم خورد. البته بنده ی خدا کلی التماس و خواهش کرد که به اون خانواده نگیم که حقیقت رو از طریق اون فهمیدیم…
نا خواسته حرف نادر رو قطع کردم و گفتم: کدوم حقیقت؟؟؟ نادر کمی مکث کرد. یه نفس عمیق کشید و گفت: خواهرت. اون مسئول داشت هویت خواهرت رو مخفی می کرد. هویتی که به مریضت ، زهرا خانم ربط داره. منم بهش قول دادم به خانواده ای که ازشون بابت مخفی کردن هویت خواهرت پول گرفته چیزی نگم. اما قول ندادم که بعدش به مافوقش چیزی نگم. مطمئن شدیم که خواهرت پیش اوناست. فقط هنوز نمی دونستیم چرا اون خانواده اینقدر سعی در مخفی کردن هویتش دارن. چرا اینقدر براشون مهمه که اون زن رو فرستادن که به نوعی سر از کار تو در بیاره. موردی که آخرشم نتونستیم بفهمیم. انگار بو برده بودن که ما از یه چیزایی با خبر شدیم. ما حتی موفق نشدیم خواهرت رو ببینیم. دیگه تصمیم داشتیم به خودت همه چی رو بگیم و تصمیم آخر که چیکار کنیم رو به عهده ی خودت بذاریم که اتفاق امروز افتاد…
با نگرانی به نادر گفتم: یعنی اونایی که بهم حمله کردن؟ اصلا من چطوری نجات پیدا کردم؟؟؟ محسن که هر لحظه بیشتر عصبی میشد ؛ گفت: همین دوست آقا نادر که اینجا بود نجاتت داد. وقتی دیده که تنهایی رفتی توی پارکینگ دنبالت اومده. لحظه ای که تو رو بیهوش کردن ، سریع وارد عمل شده و نذاشته تو رو سوار ماشین کنن. اونا هم یکمی باهاش درگیر میشن اما دیگه اینقدر وقت نداشتن که زیاد صبر کنن. گازشو می گیرن و فرار. از سرایدار مجتمع ، همین آقا حشمت پرسیدم و فهمیدم که اونو هم عمدا فرستادن دنبال نخود سیاه که تو خودت بری توی پارکینگ. اونا همه چی رو دقیق در موردت می دونن بهار…
با تعجب رو به آقا نادر گفتم: خب منو بدزدن که چی؟ آخرش که چی؟ مگه شهر هرته؟؟؟ نادر گفت: آره دخترم. دقیقا شهر هرته. نمی دونم دقیقا می خواستن چیکارت کنن. احتمالا می خواستن تهدیدشون رو عملی کنن. فقط یه مورد مهم از اون خانواده فهمیدم. اینکه شوهر اون زن یه سپاهی گردن کلفت بوده. حتی پدر و پدر شوهرش هم از بسیجی های کله گنده بودن. پسراش همچنان با بعضی از رابطه های گذشته پدرشون در ارتباطن. هم باعث شده پولدار تر بشن هم با نفوذ تر. برای همین هر کاری که دلشون می خواد می کنن و اصلا نگران عواقب بعدش نیستن…
نا خواسته استرس و ترس همه ی وجودم رو گرفت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم. با لحن توام با ترس گفتم: خواهر من پیش اونا چیکار می کنه؟ هنوز نمی تونم این همه دزد و پلیس بازی رو درک کنم… محسن چند لحظه به نادر نگاه کرد. بعدش به من نگاه کرد و گفت: خواهرت عروس بزرگ اون خانواده است. چند ساله که عروسشون شده… چیزی که می شنیدم رو باور نمی کردم. از جام بلند شدم. نزدیک بود تعادلم به هم بخوره. محسن اومد بگیره من رو که با عصبانیت گفتم: ولم کن محسن… رفتم سمت پنجره. پنجره رو باز کردم. همه ی دنیا روی سرم خراب شده بود. خواهر من چطور وارد همچین خونه ای شده بود. نمی تونم هضمش کنم. محسن اومد نزدیکم و گفت: مگه خودت احتمال نمی دادی که اون زن همه چی رو دروغ گفته باشه. مگه نمی گفتی شاید توهمات مغزیش باشه. اصلا شاید اینا رو گفته که تو اگه یه روز فهمیدی خواهرت پیش اوناس ، ازش دوری کنی… با چشمایی که توش پر از اشک بود به محسن نگاه کردم و گفتم: اگه یه جای این خانواده ی لعنتی لنگ نمی زد ، لازم به این همه پنهان کاری نبود. اگه ریگی به کفش شون نبود ، تازه از خداشون بود که خواهر عروسشون پیدا شده. محسن تو رو خدا با توهمات الکی خرم نکن. یه چیزی این وسط درست نیست. اونا آدمای خطرناکی هستن. خیلی خطرناکن محسن. خواهر من شاید تو خطر باشه. اصلا چرا باید بخوان که من به خواهرم نرسم؟؟؟
محسن اومد یه چیزی بگه که حرفش رو خورد. نادر از پشت سرم نزدیک تر شد و گفت: دخترم بهت حق میدم که نگران باشی. بهت حق میدم که از این جماعت بترسی. اما به این فکر کن که خواهرت پیش همچین آدمایی چیکار می کنه؟ اصلا برای چی انتخابشون کرده. تو هیچی از خواهرت نمی دونی. حتی ذره ای نمی شناسیش. شاید خواهرت هیچ فرقی با…
حرف نادر رو قطع کردم. دیگه کامل گریه ام گرفت و گفتم: بس کنین آقا نادر. تو رو خدا بس کنین. همه ی اینایی که شما می گین رو منم قبول دارم. اما تا با چشم خودم نبینمش ، نمی خوام هیچ قضاوتی کنم. برام مهم نیست که چه بلایی سرم میارن. من باید خواهرمو ببینم… نادر که درمونده شده بود و گریه ی من حسابی ناراحتش کرده بود ، با صدای گرفته گفت: این من بودم که از روز اول نذاشتم بابات مثل آدم بره سر کار. من بودم که همش کشوندمش دنبال الواتی و قمار. من بودم که باید رفیقی می بودم که دوستم به حدی نرسه که به خاطر احتیاج ، بچه اش رو بذاره جلوی شیرخوارگاه. این من بودم که خیلی زودتر از اینا باید بهت کمک می کردم. اینکه هر تصمیمی بگیری برام ارزشمنده. اونا هم هر خری که می خوان باشن. اگه بخوان فقط و فقط یه تار مو از سرت کم کنن ، باید از روی جنازه ی من و کلی از دوستام رد بشن. باشه دخترم. کاری می کنم که خواهرتو ببینی. اما فقط باید بهم یه قولی بدی؟؟؟
یه روزنه ی امید از حرفای نادر توی دلم روشن شد. اشکام رو پاک کردم و گفتم: چَشم آقا نادر. هر قولی بخوایین بهتون میدم… نادر کمی مکث کرد و گفت: اگه خواهرت از همون قماش بود و اونی نبود که فکر می کنی ، قول بده برای همیشه فراموشش کنی و تمرکزت فقط و فقط زندگی خودت باشه. طبق همون قراری که با محسن داشتین ، یه بچه از پرورشگاه بگیرین و بزرگش کنین. بهش راه و رسم زندگی رو یاد بدین و ازش حمایت کنین. باید قول بدی خواهرتو فراموش کنی… به مِن و مِن افتاده بودم. مونده بودم چی بگم که محسن گفت: بهار… می دونستم معنی بهار گفتنش چیه. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: باشه قول میدم…
نادر یه گوشی از تو جیبش درآورد و گفت: توی زد و خورد با اونا این گوشی از جیبشون افتاده. دیر یا زود زنگ می خوره. من هر طور شده ترتیب ملاقات تو و خواهرتو میدم. فقط قولت یادت بمونه بهار. ما همه نگران تو هستیم. اتفاقی برات بیفته ، هیچ وقت خودمونو نمی بخشیم… حرفای نادر تموم نشده بود که گوشی زنگ خورد. دکمه ی سبز رو زد و گوشی رو گذاشت روی آیفون. اولش طرفی که زنگ زده بود سکوت کرد. بلاخره بعد از یک دقیقه به حرف اومد و گفت: بهتون گفتم که بیخیال پیدا کردنش بشین. گوش ندادین… نادر سعی کرد خونسرد باشه و گفت: تو هم فکر کردی این دختر تک و تنهاس؟ فکر کردی میایی و هر غلطی که دلت می خواد می کنی؟؟؟ طرف چند ثانیه مکث کرد و گفت: خوب گوش بده ببین چی میگم. اگه فکر کردی اونایی که اومده بودن اون خانم دکی رو ادب کنن رو گیر میندازی ، کور خوندی. همین الان چیزی نمونده که به مرز برسن. اگه هم فکر می کنی می تونی چیزی رو ثابت کنی ، بازم کور خوندی. تو منو نمی شناسی… نادر حرفش رو قطع کرد و گفت: اتفاقا خیلی هم خوب می شناسمت. می دونم که با چه کله گنده هایی در ارتباطی. اینم می دونم که پیدا شدن خواهر این دختر برات یه دردسر بزرگ درست می کنه. شاید به اعتبار و آبروت صدمه بزنه. شاید باعث بشه یه گند حسابی ازت رو بشه. نمی دونم دقیقا جریان چیه. فقط اینو مطمئنم که الان ترسیدی. از صدات مشخصه که چقدر ترسیدی… طرف پای تلفن خنده ی زورکی ای کرد و گفت: خب که چی حالا؟ از چی تو باید بترسم؟ هان؟؟؟ نادر لحن صداش رو آروم کرد و گفت: ببین پسر من قصد کل کل کردن باهات رو ندارم. بیا برای یه بار و برای همیشه مثل دو تا مرد این جریانو تموم کنیم. شما زورتونو زدین خواهر این دختر پیدا نشه. موفق هم نشدین. بازم سعی کردین جور دیگه حلش کنین که بازم موفق نشدین. این دختر اصرار داره خواهرشو ببینه. شده برای یک بار حتی. به زبون خوش بذارین همو ببینن. وگرنه بازم مجبوریم بیفتیم به جون هم… طرف پای تلفن سکوت کرد. سکوتش طولانی شد. بلاخره سکوتش رو شکست و گفت: فقط خودش تنها. میاد خونه ی ما. خواهرشو می بینه و بعدش به سلامت… نادر اومد جواب بده که من گفتم: باشه قبول. تنها میام… محسن با دستش کوبید توی پیشونیش. طرف پای تلفن و با یه لحن مسخره گفت: فردا عصر منتظریم عزیزم. فقط یادت باشه تنها. وگرنه رنگ خواهرتم نمی بینی…
وقتی گوشی رو قطع کرد ، محسن با فریاد گفت: تو پاتو اونجا نمی ذاری… دستاشو گرفتم. جلوش زانو زدم و گفتم: ازت خواهش می کنم محسن. بهت قول میدم هیچ اتفاقی نیفته برام. من باید ببینمش. اینکه دارم با پای خودم و تو یه زمان و مکان مشخص میرم فرق داره با اینکه منو بدزدن. من باید ببینمش. ازت خواهش می کنم محسن… محسن هم دو زانو نشست. اشک تو چشماش جمع شده بود. دو تا دستش رو گذاشت دو طرف صورتم و گفت: اگه یه تار مو ازت کم بشه ، تیکه تیکه شون می کنم…

آخر شب شد و من همینجوری نشسته بودم و فقط فکر می کردم. اگه واقعا خواهرم باشه ، تا الان کجا بوده؟ اگه خواهرم مشخصه کیه ، پس پدر و مادرم کجان؟ تا حالا کجا بودن؟ چی شد که منو گُم کردن؟ اصلا چجوری پیدام کردن حالا؟
اینقدر این سوالا رو از خودم پرسیدم که داشتم دیوونه می شدم. در باز شد. نریمان و نوید اومدن داخل. پشت سرشون هم نازی اومد داخل. من رو که دید ، اشک تو چشماش جمع شد و با خوشحالی گفت: راسته واقعا؟ یعنی واقعا خواهرت پیدا شده؟ باورم نمیشه سارا… با خوشحالی و با سرم تایید کردم. نازی اومد کنارم نشست و گفت: خیلی زودتر از اینا دوست داشتم بیام پیشت. اما خب… بهش گفتم: حالا چرا اینقدر دیر وقت. آخر شبه دختر. مادرت گناه داره این وقت شب تنها باشه… نازی با هیجان گفت: آقا نوید گفت داری میری مسافرت. یه مدت طولانی. گفت الان فقط می تونم بیام ببینمت. منم مامانو پیچوندم و اومدم. جدیدا فکر می کنه دوست پسر دارم. کلی نفرینم کرد…
هم نازی و هم من به حرفش خندیدیم. تو همین حین نریمان اومد نشست کنار نازی. متوجه شدم که نوید هم در اتاق رو قفل کرد. نریمان به آرومی به نازی گفت: پس مطمئن که به مادرت در مورد سارا چیزی نگفتی؟؟؟ نازی سریع گفت: بله آقا نریمان. خیالتون راحت. مادر من اصلا خبر نداره سارا نامی تو زندگی من هست چه برسه که امشب بهش چیزی گفته باشم…
نوید هم اومد روی تخت و نشست کنار من. خیلی سریع فهمیدم یه چیزی این وسط اشتباهه. اما دیگه دیر بود. نریمان به آرومی یه دستکش چرمی مشکی دستش کرد. یه هو با یه دستش نازی رو بغل کرد. جوری که دستاش هم دو طرف پهلوش نگه داشته بود. با دست دیگه اش جلوی دهن و بینیش رو گرفت. تا اومدم به خودم بجنبم ، نوید هم همونطوری من رو گرفت. جلوی دهنم رو با دستش گرفت که داد و فریاد نزنم. فقط اشکام بودن که از چشمام سرازیر می شدن. نازی داشت تقلا می کرد و هر لحظه چشماش گرد تر و صورتش کبود تر میشد. فریاد و التماسم توی گلوم خفه شد. به چشمای پُر از ترس و وحشت نازی خیره شده بودم و فقط اشک می ریختم. نازی چند تا تکون محکم خورد و یه هو از حرکت وایستاد. اما نریمان بازم جلوی تنفسش رو گرفته بود. اینقدر نگه داشت تا مطمئن بشه از مردنش. از عصبانیت و وحشت شروع کردم به دست و پا زدن. نوید و نریمان اصلا نمی تونستن مهارم کنن. تا اینکه نریمان محکم با مشت کوبید توی سرم. سرم گیج رفت. بعدی رو هم محکم زد. اینقدر که دیگه رمقی برای دست و پا زدن نداشتم. چنگ زد به موهام و صورتم رو برد رو به روی صورت کبود شده ی نازی که دیگه جونی توی بدن نداشت. دهنش رو چسبوند به گوشم و گفت: این آخرین مدرکی بود که بیش از حد می دونست. این اواخر هم حسابی چموش شده بود. به هر حال رفتنی بود. فردا عصر اون آبجی پیله و جندت قراره بیاد اینجا. امروز قرار بود حسابی ادب بشه که شانس آورد. فقط یه راه مونده که از شرش خلاص شیم. اینکه فردا تو چشماش نگاه کنی و بگی این تو بودی که دوست نداشتی پیدا بشی. اگه غیر از این حرف دیگه ای بزنی ، قبل از اینکه مثل سگ خفه اش کنم ، جلوی چشمات بلاهایی سرش میارم که کارایی که با تو کردم جلوش جوک باشه. فقط یه فردا رو وقت داری جون آبجی جنده ات رو نجات بدی…
نریمان حرفاش که تموم شد ، همراه نوید از اتاق رفتن بیرون. من رو با جنازه ی نازی تنها گذاشتن. چشمای نازی هنوز باز بود. خودم رو انداختم روش و فقط گریه کردم. تا نزدیکای صبح فقط و فقط جنازه ی نازی رو بغل کرده بودم و گریه می کردم. اینقدر که دیگه بی حال شدم و از هوش رفتم. با صدای مهدیس از خواب بیدار شدم. هوا روشن شده بود. نگاهم رفت به سمت در که داشتن جنازه ی نازی رو می بردن. دستم رو به سمتش دراز کردم. مهدیس دستم رو گرفت و گفت: اون دیگه رفته. بهش فکر نکن. به فرصتی که امروز داری فکر کن… نوید لبخند زنان اومد کنارم نشست و گفت: اگه امروز دختر خوبی باشی و دقیقا اونی که باید رو انجام بدی ، بهت قول مردونه میدم که دوباره بشی همون سارای قدیم. ما همه چی رو فراموش می کنیم و همون جایگاه قبلیت رو به دست میاری…
وقتی نوید رفت ، مهدیس گفت: اصلا فکرش رو نمی کردم کار به اینجا بکشه. راستش اصلا دوست ندارم تو همون جایگاه قبلیت رو پیدا کنی. تازه داشت بهم خوش می گذشت. اما این آبجی لعنتیت موی دماغ شده. فقط و فقط کار خودته که شرشو کم کنی. وگرنه همه چی رو خراب می کنه. پس امروز خراب کاری نکن. الانم پاشو. پاشو که باید بریم حموم بشورمت. امروز من کامل در اختیارم سارا خانم…
تو تمام مراحلی که مهدیس من رو لخت کرد و برد حموم و شستم ، من همچنان توی شوک مرگ نازی بودم. دوست داشتم می تونستم و خودم رو می کشتم. مهدیس برم گردوند توی اتاق. بدنم و موهام رو خشک کرد. به کل بدنم لوسیون زد. بعدش موهام و کامل سشوار زد و شونه شون کرد. بعدشم از پشت بافتشون. آخر کار هم جمعشون کرد و یه کلیپس با یه گل بزرگ صورتی زد به موهام. بلند شد وایستاد و گفت: پاشو وایستا کار دارم… دستام رو گرفتم و بلندم کرد. یه چرخ دورم زد و گفت: بدنت خیلی جای کبودیه. چی بپوشی حالا… رفت و از توی کمد لباسم چند دست لباس آورد. از توی لباسام یه بلوز چسبون آستین کوتاه سفید رنگ انتخاب کرد. قبلش یه سوتین اسفنجی تنم کرد و خودش گیره اش رو بست. وقتی بلوز رو تنم کرد ، یه قدم رفت عقب و گفت: اومممم حسابی بهت میاد… سِت شورت همون سوتین هم گرفت پایین پاهام که پام کنم. بهم گفت: پاتو بالا بگیر سارا. مگه نشنیدی نوید چی گفت؟؟؟ به ناچار باهاش همکاری کردم. شورتم رو هم پام کرد. از توی لباسام یه ساپورت نازک سفید انتخاب کرد که قشنگ شورت مشکی رنگم دیده میشد. فهمیدم که عمدا می خواد یه لباس اندامی و تا جایی که میشه لختی تنم کنه. بعدشم من رو نشوند روی صندلی میز آرایش. شروع کرد به آرایش کردنم. آخر سر هم یکی از عطرام رو زد به همه جای بدنم. دوباره ازم جدا شد و گفت: وای چی ازت درست کردم…
نوید رو صدا زد که من رو ببینه. نوید وقتی من رو دید ، اومد نزدیک. به آرومی بازوم رو گرفت و گفت: چقدر ماه شدی عزیزم. تا اینجا که دختر خوبی بودی. به حرفام خوب گوش کن. اگه دقیقا اون کاری که من می گم رو انجام بدی و اونی که من میگم رو بگی ، منم سر قولم هستم. البته به شرطی که تابلو بازی در نیاری. اگه یه سوتی کوچولو بدی ، خودت خوب می دونی که چی به سر آبجی عزیزت میاد…

استرس همه ی وجودم رو گرفته بود. اما سعی کردم به روی محسن نیارم. نادر با فاصله از خونه شون ترمز کرد. برگشت و بهم گفت: حتی دوستای قبل از زندانم رو هم خبر کردم. همه شون تو این محله پخش و پلان. هر ده دقیقه به گوشیت زنگ می زنم. جواب میدی و بدون اینکه حرف بزنی بعد از پنج ثانیه قطع می کنی. اگه غیر از این بشه ، این خونه رو روی سرشون خراب می کنم… با سرم حرفای نادر رو تایید کردم. اومدم از ماشین پیاده بشم که محسن دستم رو گرفت و گفت: مطمئنی؟؟؟ بهش گفتم: تا حالا هیچ وقت اینقدر مطمئن نبودم. نگران نباش. هیچ اتفاقی برام نمیفته…
وقتی زنگ خونه رو زدم ، بدون اینکه صدای کسی از آیفون بیاد ، در باز شد. سعی کردم استرس و ترسم رو کنترل کنم. با قدم های آهسته وارد حیاط شدم. حیاط نسبتا بزرگی بود. وقتی به بالکن بزرگ ورودی ساختمون رسیدم ، زهرا با لبخند اومد به استقبالم. دیگه لازم نبود موردی رو بهم یادآوری کنیم. جفتمون می دونستیم که طرف مقابل همه چی رو می دونه. با خوش رویی بهم گفت: به به خانم دکتر. خیلی خوش اومدی عزیزم… در ورودی ساختمون رو باز کرد و گفت: بفرما خانمی…
ضربان قلبم هر لحظه بیشتر میشد. حس می کردم بدنم از داخل به لرزه افتاده. وقتی وارد ساختمون شدم ، یه آقای کت و شلواری اومد جلو و بهم سلام کرد. زهرا با لحن خاصی بهم گفت: ایشون پسر ارشد من آقا نریمان هستن… به سختی لبام رو تکون دادم و بهش سلام کردم. خوب می دونستم علت لحن خاص زهرا برای چی بود. بعدش هم نوید و نعیم رو بهم معرفی کرد. بعدش نرگس دخترش رو معرفی کرد. کنار نرگس یه خانم جوون و زیبا ایستاده بود. بهش اشاره کرد و گفت: ایشون مهدیس خانم عروس کوچیک خانواده هستن…
هر کدوم از اسامی ای که حالا داشتم از نزدیک می دیدم ، کلی ازشون شنیده بودم و چه ساعت ها که بهشون فکر نکرده بودم. بعد از چند ثانیه یادم اومد که برای چی اینجام. پس چرا نبود بینشون. سرم داشت می چرخید که یه هو یه خانم از پشت سرشون به جمع اضافه شد. خیلی آروم و با یه لحن بی تفاوت گفت: سلام…


ادامه قسمت ۳ فصل (دوم)

وقتی دیدمش انگار همه ی درونم یکباره خالی شد. انگار زمان برام متوقف شد. اشکام جاری شد. اینکه این خانمی که جلوم وایستاده قطعا خواهر منه ، تشخیص سختی نبود. عین خودم بود. البته کمی جوون تر و زیبا تر. و نهایتا دقیقا شبیه مادرمون بود. انگشتام رو توی مشتم فشار دادم تا یه وقت خواب نباشم. تا مطمئن بشم چیزی که می بینم ، حقیقت داره. نا خواسته رفتم سمتش. شدت جاری شدن اشکام هر لحظه بیشتر میشد. اومدم دستم رو ببرم سمت صورتش که خودش رو کشید عقب و گفت: نه لطفا. آرایشم پاک میشه. همینجوری خوبه…
دوست داشتم بغلش کنم و یه دل سیر گریه کنم اما من رو پس زد. زهرا اومد بین من و خواهرم وایستاد و گفت: ایشون سارا خانم هستن. عروس بزرگ خانواده… من فقط اشک می ریختم و خیره شده بودم به خواهرم. با صدای بغض کرده گفتم: هنوز روت اسم نذاشته بودن اما من نیلوفر صدات می زدم… سارا پوزخندی زد و با تمسخر گفت: خدا رو شکر پس گم و گور شدم… بقیه هم همراهش زدن زیر خنده. خنده ی همه شون از سر تمسخر بود. زهرا گفت: خب لحظات عاشقانه بسه. بریم بشینیم. مهدیس عروس گلم از مهمونمون پذیرایی می کنی؟؟؟ عروس کوچیکشون با خوش رویی گفت: چَشم مامان…
زهرا من رو هدایت کرد و روی یه مبل تک نفره نشستم. خودش و سارا هم کنار هم و بقیه اطرافمون نشستن. همه ی نگاها به من بود. از نگاه کردن به سارا سیر نمی شدم. سارا با خونسردی و انگار نه انگار که برای اولین بار داره خواهرش رو می بینه نگام کرد. سکوت و شکست و گفت: تو عمرم موجود به نفهمی شما ندیده بودم. مطمئنی که دکتری؟ یعنی اگه یکی نخواد پیدا بشه ، باید کی رو ببینه؟ اینقدر بی شعوری؟ با پیله شدنات آرامش من و خانوادم رو گرفتی؟ با شما هستما… از حمله ی ناگهانی ای که بهم کرد شوکه شدم. هول شدم و گفتم: م م من همه چ چ چی رو بهت توضیح میدم. م م من… حرفم رو قطع کرد و گفت: چه توضیحی؟ اولا که همچین معلوم نیست و ثابت نشده که شما خواهر من باشی. حالا به فرض باشی. بعد از این همه سال پیدات شده که چی؟ بیایی آرامش من رو به هم بزنی؟ اون وقتی که من گُم شدم ، شما کجا بودی؟ اصلا اون پدر و مادر بی عرضه ام کجا بودن که بچه شون گُم بشه؟؟؟ دوباره بغض کردم و گفتم: ت ت تو گُم نشدی… از حرفم جا خورد. متوجه شدم که کُل این سالها فکر می کرده گُم شده. متوجه ی همه ی نگاه ها شدم که به سمت سارا رفت. خودش رو جمع جور کرد. آب دهنش رو قورت داد و گفت: خب هر چی. ه ه هر چی بوده د د دیگه مهم نیست. فقط خواستم بگم من خودم دوست نداشتم پیدا بشم. این بندگان خدا هر کاری کردن که تو رو از من دور نگه دارن تا آرامشی که دارم حفظ بشه. دیروز هم قرار بود یه گ گ گوش مالی بهت بدن تا دست از س س سرم برداری. ی ی یعنی اینقدر منو عصبانی ک ک کردی که من ازشون خ خ خواستم تا اینکارو باهات ب ب بکنن. اصلا این همه سال کجا بودی؟ الان اومدی بگی چن منه؟؟؟
سعی کردم تمرکز کنم و احساساتم رو کنترل کنم. یه نفس عمیق کشیدم و به سارا گفتم: پدرمون شرایط مالی بدی داشت. چند تا بدهکاری سنگین. به خاطر قمار باعث شد شرایط بدش ، بدتر بشه. انتظار به دنیا اومدن تو رو نداشتن و…
نتونستم حرفم رو تموم کنم. با یه لحن ملایم گفتم: میشه سارا جان اینارو تنهایی بهت بگم؟؟؟ سارا بدون مکث گفت: اینجا کسی غریبه نیست. اینا خانواده ی من هستن. مگه اینکه یه ریگی تو کفشت باشه… چند لحظه بهش نگاه کردم. بغض لعنتی داشت خفه ام می کرد. قورتش دادم و گفتم: یه روز که پدرمون به شدت سر مشکلات مالیش عصبانی بود و البته کمی هم مست بود ، تو رو به زور از مامان گرفت و از خونه برد بیرون. مامان دوری تو رو به یک سال هم نتونست تحمل کنه…
سارا همینجور میخ کوب من شد. صورتش نشون نمی داد که چی تو سرشه. اومدم باز ادامه بدم و توضیح بدم که بعدش چی شد. اما نذاشت. شروع کرد به خندیدن. از جاش بلند شد. رفت وسط همه ایستاد و گفت: گوش دادین چی گفت؟ من و مثل یه تیکه آشغال اضافی پرتم کردن بیرون. حالا این اومده طلب بخشش کنه. اومده مثلا با این تیریپ گریه و احساسات مسخره اش جبران کنه. حالا همگی فهمیدیم من دقیقا از کجا اومدم. حالا بهتر می تونم در مورد همه چی تصمیم بگیرم. تکلیفم کاملا روشنه…
اومد به سمت من. دیگه عصبانیتش رو نمی تونست مخفی کنه. اومد و جلوم دولا شد. دستاش رو گذاشت دو طرف مبل و تا جایی که میشد صورتش رو به صورتم نزدیک کرد. با یه لحن پر از عصبانیت و کینه گفت: یا همین الان گورتو گم می کنی یا اون روی سگم بالا میاد و میدم اون بلایی که قرار بود سرت بیارن و همین الان بیارن. میری و پشت سرتم نگاه نمی کنی…
برای یه لحظه از نگاه و تهدیدش ترسیدم. دوست نداشتم به این زودی برم. اما باز تکرار کرد: میری یا نه؟؟؟ اومدم باز حرف بزنم که با یه فریاد ترسناک بلند گفت: دارم میگم میری یا نه؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم. با صدای لرزون و بغض دار گفتم: باشه میرم… از جام به آرومی بلند شدم. چهره ی همه شون خونسرد و توام با یه لبخند تحقیر آمیز بود. هیچ کس هیچ صحبتی نکرد. وقتی در خروجی هال رو باز کردم ، برگشتم و خواستم بازم سعی خودم رو بکنم. اما از چهره ی سارا تشخیص دادم که هر لحظه ممکنه بهم حمله کنه. به همه شون یه نگاه انداختم. روی صورت همه شون یه لبخند پیروزمندانه بود…
وقتی توی ماشین نشستم ، قیافه ام اینقدر نا امید و گرفته بود که دیگه لازم نبود از جزییات چیزایی که دیده بودم و شنیده بودم صحبت کنم. نادر به دوستاش زنگ زد و گفت که برن. تو کل مسیر برگشت ، با صدای آهسته گریه کردم. نادر و محسن سکوت کرده بودن. دوست داشتم براشون حرف بزنم. دوست داشتم بگم که اون چند دقیقه که اونجا بودم چی بهم گذشت اما نمی تونستم. نادر ما رو رسوند. هر چی محسن بهش اصرار کرد که بیاد بالا ، قبول نکرد. قبل از پیاده شدن رو به نادر گفتم: زهرا هر چی که گفته بود ، حقیقت داشت. انگیزه اومدن و گفتنش این نبود که بیاد درمان بشه. اومده بود منو لهم کنه. می دونست یه روزی بلاخره خواهرمو پیدا می کنم. خواست بهم برسونه که خواهرم چه آدمیه. خواست بهم بفهمونه که خواهرم چه آدمایی رو به عنوان خانواده قبول کرده. کاش تو اون بمب باران مرده بود…
نادر با ناراحتی گفت: تو همه ی سعی خودتو کردی دخترم. منم از همین می ترسیدم که خواهرت اون آدمی نباشه که تو ذهنت ترسیم کردی. امروز فقط شکست تو نبود. همه ی ما شکست خوردیم. همه ی ما مقصریم. خود من مصمم بودم که هر طور شده خواهرت رو پیدا کنی اما حالا بهت اصرار دارم که دیگه فراموشش کنی. اون راه خودشو انتخاب کرده. ما خواهرت رو همون روزی که پدرت از خونه بردش بیرون از دست دادیم…
چند روز گذشت و به سختی با افسردگی ای که بهم حمله کرده بود مبارزه می کردم. به انوشه زنگ زدم و ازش خواستم وقت مریضا رو تنظیم کنه. دوباره رفتم مطب. همه ی انرژیم رو گذاشتم تا فراموشش کنم. محسن ازم اصلا نپرسید که اون روز چه اتفاقی افتاد. شب موقع خواب بهش گفتم: نمی خوای بدونی اون روز چی شد؟؟؟ به پهلو شد. شروع کرد به نوازش موهام و گفت: کاش جای من بودی و می دیدی که چه صحنه ای دیدم. کاش خودتو می دیدی. با اون حال و روزی که داشتی ، چطور می تونستم بپرسم؟؟؟ منم به پهلو شدم. دستم رو گذاشتم روی پهلوش. شروع کردم به آرومی نوازش کردن پهلوش و گفتم: خیلی شبیه من بود. یعنی دقیقا چند سال قبل من. اما خب فکر کنم قشنگ تر. هم تیپ و هم سایز من. اگه با هم بودیم ، همه ی لباسای همو می تونستیم بپوشیم. البته الان که فکر می کنم ، اصلا لباس مناسبی تنش نبود. که البته تو همچین خانواده ای چیز عجیبی نیست. از دستم حسابی شاکی و عصبانی بود. انگار اصلا دوست نداشت پیدا بشه… محسن کمی فکر کرد و گفت: خب همچین آدمی بایدم دوست نداشته باشه که پیدا بشه… منم به حرف محسن کمی فکر کردم و گفتم: آره منم همینطور فکر می کنم. وقتی یکی مثل اونا بشی یه خواهر کودنی مثل من به کارت نمیاد. به هر حال دارم سعی می کنم فراموشش کنم. نمی دونم موفق میشم یا نه… محسن با یه لبخند مهربون گفت: تو همیشه هر کاری که خواستی ، انجامش دادی. خواستی فراموشش نکنی و نکردی. حالا هم می تونی فراموشش کنی…
انوشه برای پنج شنبه عصر هم نوبت بیمار قبول کرده بود. ظهر بهم زنگ زد و گفت: خانم میشه من امروز عصر یکمی دیر بیام. می خوام برم بهشت زهرا سر خاک مامان بزرگم… بهش گفتم: مشکلی نیست. اصلا میام دنبالت. با هم میریم. از اون ور هم با هم می ریم مطب… انوشه از پیشنهادم خوشحال شد و گفت: چه عالی. پس من منتظرم…
انوشه رو رسوندم سر خاک مادربزرگش. بهش گفتم: حالا که تا اینجا اومدیم ، منم برم یه یکی سر بزنم. تو همینجا باش. میام دنبالت… خیلی وقت بود که نیومده بودم سر خاک مادرم. وقتی رسیدم سر خاکش روم نشد از اتفاقایی که افتاده بود حرفی بزنم. بعدش تصمیم گرفتم یه سر به خاک استادم هم بزنم. با استادم راحت تر بودم. نشستم کنار قبرش و براش کلی درد و دل کردم. بهش گفتم: دلم براتون تنگ شده استاد. کاش بودین و بهم می گفتین که باید چیکار کنم. کاش بودین و مثل همیشه راهنماییم می کردین…
توی افکار و خاطراتم غرق بودم که بدون هیچ علتی یاد یه خاطره ی خاص با استادم افتادم. یاد همون روزی که حسابی از دست زندگی و مشکلات و تنهایی اعصابم خورد بود. استادم توی کلاس نگهم داشته بود که ازم بپرسه چم شده. با عصبانیت سرش داد زدم: خسته شدم استاد. می فهمین. خسته شدم. از این زندگی خسته شدم. از این همه تنهایی خسته شدم. از اینکه چرا باید این سرنوشت من باشه خسته شدم. دارم کم میارم استاد. وقتی به گذشته فکر می کنم ، عصبانی میشم. اینقدر که دوست دارم برم یه جا و حافظه ام رو پاک کنم… استادم با خونسردی و حوصله گذاشت همه ی حرفام رو بزنم. با لبخند مهربونش بهم گفت: گاهی وقتا عصبانیت خوبه. اصلا لازمه. تو هم حق داری عصبانی باشی. ازت چیزایی گرفت شده که نباید گرفته می شده. اگه به خاطر از دست دادنشون عصبانی نمی شدی ، جای تعجب داشت. این یعنی اینکه تو هنوز یه آدمی. مثل خیلی از آدما به جای سنگ توی وجودت یه دل مهربونه. اما از این عصبانیتت برای ساختن آینده استفاده کن. بهش هدف بده. بهش انگیزه بده. دیگه نذار چیزی رو ازت بگیرن. تو از پسش بر میایی بهار. مطمئنم که بر میایی… نا خواسته لبخند زدم. یاد عصبانی شدن سارا افتادم. اون روز چقدر شبیه من عصبانی شد…
وارد مجتمع شدیم. منتظر بودم که انوشه در مطب رو باز کنه. با صدای زهرا که از پشتم اومد به خودم اومدم. بهم سلام کرد و گفت: باید حرف بزنیم… وارد اتاق من شدیم. وقتی در اتاق و بستم ، بهش گفتم: فکر می کردم کارمون با هم تموم شده… زهرا سعی می کرد خودش رو خونسرد نشون بده اما از درون خیلی واضح عصبانی بود. نشست روی کاناپه. پاش رو انداخت روی اون یکی پاش و گفت: این آخرین باریه که ما همدیگه رو می بینم. دیگه کارمون با هم تموم شده… رفتم نشستم جلوش. پوزخند زدم و گفتم: در اصل کار شما با من تموم شده… زهرا با یه لحن جدی بهم گفت: اومدم مطمئن بشم که دیگه بیخیال سارا میشی… از این حرفش خندم گرفت و گفتم: شما زن یه آدم کله گنده هستین و خدا می دونه چقدر اعتبار دارین. سه تا پسر گردن کلف دارین که اونا هم دست کمی از شوهرتون ندارن. ثروت دارین. قدرت دارین. هر کاری که دلتون می خواد می کنین. حتی از دزدیدن من تو روز روشن ترسی ندارین. نمی تونم درک کنم این همه نگران بودن رو. بابت یه آدم معمولی ای مثل من… زهرا چشماش رو تنگ کرد و گفت: گاهی وقتا آدمای بی ارزش و کوچیک می تونن یه دردسر بزرگ درست کنن. من برای محافظت از پسرام دست به هر کاری می زنم. پسرای من به هیچ قیمتی حاضر نیستن سارا رو از دست بدن. حاضر نیستن یه پاپتی ای مثل تو یه هو پیداش بشه و سارا رو ازشون بگیره…
کمی به زهرا نگاه کردم. پوزخندم رو غلیظ تر کردم و گفتم: تا حالا شَک داشتم و فکر می کردم همه ی حرفایی که بهم می زدین یه جور تخیل بوده. اما حالا مطمئنم همش راست بود. شما از پسراتون یه هیولای عوضی ای مثل خودتون درست کردین. تا حالا فکر می کردم بدترین موردی که شنیدم ، آتیش زدن اون بچه به دست مادرش بوده. اما حالا مطمئنم کارای بدتر از زنده زنده آتیش زدن یک بچه هم هست. خودتونم خوب می دونین که چه بلایی سرشون آوردین. نگین که اون همه حرف و درد و دل ، فقط برای این بود که بهم برسونین خواهرم هم چه موجودیه. مطمئنم من برای شما همون کشیش کلیسا بودم. همونی که نیاز داشتین یک عمر حرفایی که توی دلتون بود رو باهاش بزنین. همونی که دوست داشتین باهاش بازی کنین. شما عادت دارین با همه بازی کنین. کی بهتر از من؟ با یه تیر چند تا نشون زدین. بلاخره می دونستین یک روز خواهرمو پیدا می کنم. پیش دستی کردین. آروم آروم بهم رسوندین که خواهرم چه کسایی رو به عنوان خانواده انتخاب کرده. در عین حال فرصت خوبی بود که هر چی تو دلتون هست رو خالی کنین. گرچه هرگز ذره ای پشیمونی توی حرفاتون و چهره تون ندیدم. حالا هم اومدین و دارین منو تهدید می کنین. نگران نباشین. من شکایتی بابت حمله ی اون روز ندارم. اگه یک درصد هم سارا راست گفته باشه و به خواست اون این کارو کرده باشین ، دوست ندارم به خاطر من تو دردسر بیفته. گرچه اصلا بعید می دونم با شکایت کار به جایی ببرم. حرفایی هم که شما بهم زدین هم ، نهایتا فقط حرفه و حرف. که احتمالا خودتون بهتر اینو می دونین. بهتره این بازی رو همین الان تموم کنیم. انتخاب خواهر من شما هستین و من کاره ای نیستم. دیگه هم اصراری به دیدنش ندارم. خیالتون راحت…
زهرا پوزخند پیروزمندانه ای زد و گفت: دوست دارم برای آخرین جلسه چند تا مورد کوچیک در مورد خواهرت بگم… به چشماش خیره شدم. می خواست برای آخرین بار هم که شده منو شکنجه بده. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. بهش گفتم: لطفا برین زهرا خانم… پوزخندش غلیظ تر شد و گفت: حتی تصورشم نمی تونی بکنی که خواهرت چه جنده ی رام و حرف گوش کنیه. حتی فکرشم نمی تونی بکنی که به پسرای من چه جوری سرویس میده. حتی توی تخیلاتت هم نمی تونی یه هرزه ای مثل خواهرت رو ترسیم کنی. اون فقط زن یکی شون نیست. زن همه شونه. آب همه شونو از کمرشون می کشه بیرون. کیر همه شون رو می ذاره توی دهنش و…
دیگه طاقت نیاوردم. با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: بس کن. حالا بهتر و بهتر می فهمم که تو یه موجود سادیسمی خطرناک هستی. برو از اینجا. برو و دیگه نیا. ازت خواهش می کنم برو فقط… زهرا لبخند زنان پاشد. اومد نزدیک من. با دستش صورتم رو نوازش کرد و گفت: وقتی وارد خونم شدی ، خیلی سریع پسرام رو جذب کردی. من مادرشون هستم. نگاهشون رو خوب می شناسم. شرط می بندم که همه شون دوست دارن تو رو هم داشته باشن. چه لذتی بهتر از اینکه هم سارا رو داشته باشی و هم خواهر خانم دکترش رو. اما حیف که قراره برای همیشه این جریان تموم بشه. پس به خاطر خودت هم که شده سعی کن این آخرین دیدار ما باشه. وگرنه هر چی که داری رو ازت می گیرم. از اون شوهر پرستارت گرفته تا اون لات و لوتای بی ارزشی که دنبال خودت راه انداختی. بعدشم تو رو میدم به دست پسرام که هر کاری دلشون بخواد باهات بکنن. زجه بزنی و هر لحظه التماس کنی که کاش هرگز دنبال خواهرت نمی گشتی…
وقتی زهرا رفت ، سریع خودم رو به سینک رسوندم. فکر می کردم می خوام بالا بیارم. یه لیوان آب خوردم و یه نفس عمیق کشیدم. می خواست من رو بترسونه و موفق هم شده بود. اومده بود بهم یادآوری کنه که چه موجودی هست و چه کارایی ازش بر میاد. نادر رو تهدید کرده بودن اگه پیگیر بشه ، جوابش رو میدن. سر تهدیدشون هم بودن و معلوم نبود اگه اون روز من رو می بردن چه بلایی سر می اومد. حالا هم علنی و مستقیم بهم گفت که اگه پام و کج بذارم ، باهام چیکار می کنه…
شب وقتی محسن اومد خونه تعجب کردم و بهش گفتم: مگه امشب شیفت نبودی؟؟؟ کمی هول شد و گفت: نه دیگه قرار نیست شیف شب باشم… محسن همیشه یه دروغ گوی افتضاح بود. مشخص بود که خودش دیگه نمی خواد. اینجوری شبا پیش منه. این رفتار محسن من رو بیشتر نگران کرد. از یه طرف عذاب وجدان داشتم که نا خواسته محسن رو تو این جریان انداختم و از طرفی با حرفای زهرا دیگه مطمئن نبودم که بتونم سارا رو برای همیشه فراموش کنم. ترجیح دادم فعلا جریان تهدید های زهرا رو به محسن نگم. هر کاری کردم خوابم نبرد. رفتم دستشویی. صورتم رو آب زدم. توی آینه به خودم خیره شدم. رفتار و حرکات و حرفای اون روز سارا چندین برابر توی ذهنم زنده شد و هی تکرار میشد. انگار که توی آینه داشتم سارا رو می دیدم…
بهت حق میدم که از من و خانوادت متنفر باشی. بهت حق میدم که عصبانی باشی. اما صبر کن. اگه از شرایطت راضی هستی چرا اینقدر عصبانی شدی؟ چرا وقتی نحوه ی گم شدنت رو فهمیدی ، اینقدر به هم ریختی؟ یعنی یه همچین آدمایی اینقدر دوستت دارن که حاضرن هر کاری که بگی برات بکنن؟ تا جایی پیش برن که بخوان به من صدمه بزنن؟ فقط به خاطر تو؟ اصلا لازم بود این همه سختش کنن؟ فقط لازم بود همون اول بیایی پیشم و بهم بگی گورمو کم کنم. نمی تونم این همه پیچ دادن به موضوع رو درک کنم. این منطقی نیست…
برگشتم تو هال. شروع کردم به قدم زدن و فکر کردن. سعی کردم جور دیگه به همه چی نگاه کنم. سعی کردم احساساتم رو بذارم کنار و منطقی فکر کنم. از اولین ملاقاتم با زهرا و تا اون روزی که رفتم خونه شون رو دقیق و دقیق دوباره توی ذهنم مرور کردم. منطق میگه این همه بگیر و ببند نمی تونه برای این باشه که صرفا سارا دوست نداره خانوادش رو ببینه. اونا از یه چیزی می ترسن. شاید این سارا نباشه که من رو نمی خواد. شاید نه. آره این اونا هستن که من براشون یه مزاحمم. یه مزاحم پیش بینی نشده…
طاقت نیاوردم. محسن رو با هیجان بیدار کردم. از خواب پرید و سریع گفت: چیزی شده؟؟؟ بهش گفتم: ببخشید. نمی خواستم اینجوری بیدارت کنم اما باید یه چیزی بهت بگم. ببین محسن این وسط یه چیزی درست نیست. صد بار همه چی رو تو ذهنم مرور کردم. نمی تونه منطقی باشه که سارا پشت همه ی این جریانا بوده باشه تا از شر من خلاص بشه. یه درصد فکر کن سارا تحت فشار اونا ، اون روز اون حرفا رو زد. یه درصد فکر کن که شاید سارا اسیر دست اونا باشه. امروز زهرا اومد و منو تهدید کرد. این آدما توی دلشون سنگ جای قلب دارن. منطقی نیست که این همه ریسک کنن ، فقط به خاطر سارا…
خواب از سر محسن حسابی پرید. هنگ شده بود. از جاش بلند شد. رفت و به صورتش آب زد. نشست روی کاناپه. رفتم و رو به روش نشستم و گفتم: ببخشید. نباید اینجوری بهت می گفتم. باید تا صبح صبر می کردم… محسن یه نفس عمیق کشید و گفت: نه مشکلی نیست. مشکل اینجاست که قول داده بودی… رفتم جلوش دو زانو و روی زمین نشستم. دستاش رو گرفتم و گفتم: آره قول داده بودم. اما محسن به حرفام فکر کن. یعنی تو هم یه درصد احتمال بده که شاید سارا اسیر دست اونا باشه. مگه خودتون نگفتین اونا خطرناکن و هر کاری از دستشون بر میاد… محسن حسابی رفت توی فکر. نا خواسته اشک توی چشمام جمع شد و بهش گفتم: نمی تونم فراموشش کنم محسن. نمی تونم…
محسن نرفت سر کار و کل مدت توی اتاق بود. ظهر شد. زنگ خونه رو زدن. وقتی نادر رو دیدم ، متوجه شدم که محسن ازش خواسته که بیاد. حتما ازش خواسته که بیاد باهام حرف بزنه. پیش خودم گفتم: الان میگه تو قول داده بودی… نادر با خوش رویی وارد شد. از چشمای قرمزم سریع فهمید که خیلی وقته نخوابیدم و گفت: وقتایی که خوابت نمی بره ، حداقل چشمات رو ببند و بهشون استراحت بده… محسن وارد هال شد و با نادر احوال پرسی کرد. رفتم توی آشپزخونه که براشون چایی بریزم. نادر گفت: فعلا بیا بشین بهار… نادر و محسن کنار هم نشستن. من رو به روشون. سکوت کرده بودن و هیچی نمی گفتن. روم نمیشد توی صورت نادر نگاه کنم. بهش قول داده بودم اما…
نادر سکوت رو شکست و گفت: می خوای چیکار کنی بهار؟ لطفا به ما بگو چی توی سرت می گذره… همه ی حرفایی که به محسن زده بودم رو به نادر زدم. تمام دلایلی که باعث شد باور نکنم که این همه اتفاق خواست سارا بوده باشه رو بهش گفتم. نادر یه سیگار روشن کرد و گفت: اینا رو خودمم می دونم بهار. به سوالم جواب ندادی. گفتم می خوای چیکار کنی حالا؟ همه مون خوب تو رو می شناسیم. تا به اون چیزی که توی سرت هست نرسی ول کن نیستی… یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: دارم کم کم به این نتیجه می رسم که سارا اسیر دست اوناست. می خوام نجاتش بدم. به هر قیمتی که شده…
محسن پاشد و با مشتش کوبید کف دست دیگه اش. نادر بهش گفت: این حدس خود ما هم بود محسن. و اینم حدس می زدیم که شاید بهار هم به این مورد شک کنه. سعی کردیم به هر نحوی قانعش کنیم که خواهرش رو فراموش کنه. اما حالا دیگه نمی تونیم. اینطور که مشخصه همسرت تصمیمش رو گرفته. تنها کاری که از ما بر میاد اینه که تنهاش نذاریم…

دمر روی تختم دراز کشیده بودم. خوابم نمی اومد اما دوست داشتم فقط و فقط اینجا باشم. چقدر خوشگل و ناز بود. چقدر عینک بهش می اومد. چه چشمای مهربون و پر از احساسی داشت. چقدر دوست داشتم بغلش کنم. چقدر دوست داشتم برای چند لحظه هم که شده دستاش رو بگیرم…
در اتاق باز شد. اومد روم دراز کشید. صدای نفسش رو که شنیدم ، فهمیدم نوید هستش. موهام رو زد کنار. به آرومی شروع کرد به بوسیدن گردنم و هم زمان گفت: گُل کاشتی عشقم. همه ی اشتباهای گذشته رو جبران کردی. اصلا ما باید از همون اول همین کارو می کردیم. زنیکه ی پتیاره فقط اینجوری پا پَس می کشید. خوب حقشو گذاشتی کف دستش و کنفتش کردی. الانم اینقدر تو خودت نباش عزیزم. دوباره همه چی مثل قبل داره میشه. باید جشن بگیریم. باید خوش بگذرونیم. پاشو بیا پایین. زود باش نفس…
وقتی رفتم پایین ، همه شون سر حال بودن. انگاری خواهرم برای اونا تبدیل به یه خطر بزرگ شده بود که حالا با دفع شدنش حسابی جشن گرفته بودن. نریمان من رو که دید ، پاشد. اومد سمتم و با خوش رویی دستم رو گرفت. رو به همه گفت: بازگشت سارا خانم رو به جمع خانواده تبریک میگم… بعدش به من نگاه کرد. یه بوسه ی کوتاه از لبام کرد و گفت: خوش اومدی عزیزم… زهرا اومد. دستم رو از دست نریمان خارج کرد. نشوندم روی کاناپه و گفت: عروس گلم همینجا بشین که می خوام یه کیک خوشمزه بیارم… نعیم اومد کنارم نشست و گفت: از فردا می تونی بری باشگاه… مهدیس و نرگس که داشتن در گوش هم یه چیزایی می گفتن و می خندیدن ، جفتشون رو به من کردن. مهدیس گفت: خیلی کار عاقلانه ای کردی سارا جان. البته من مطمئن بودم که از پسش بر میایی… نرگس با همون لحن مسخره اش گفت: اینا داشت از ترس کونشون پاره میشد. خوب نجاتشون دادی… نوید با اخم به نرگس نگاه کرد و گفت: معلومه که از دست دادن سارا جان ترس داره. ما چطور می تونیم بدون سارا زندگی کنیم… نریمان گفت: امشب حوس کردم یه مشروب بزنم به بدن. کی پایه است؟؟؟ همه به نوعی پیشنهاد نریمان رو قبول کردن…
وقتی جام مشروب دست نعیم رو از دستش گرفتم ، حسابی تعجب کرد. یه نفس سر کشیدم. رو به نریمان گرفتم که دوباره برام پُر کنه. نمی دونم چقدر خوردم اما دوباره مثل سری قبل سرم سنگین شد. بازم همون حالت تهوع و سرگیجه. اما برام مهم نبود. مهدیس و نرگس یه آهنگ ملایم گذاشته بودن و شروع کردن به رقصیدن. دستم رو انداختم دور گردن نعیم و با لبخند بهش گفتم: دیگه نمی خوام بازی کنم… نعیم گفت: الان مستی سارا. باشه بعدا در موردش صحبت می کنیم… نگاهم جدی شد و گفت: نه حالم خوبه. خیلی خوبم. باور کن. دیگه دوست ندارم بازی کنم… نعیم به نوید نگاه کرد. نوید اومد طرف دیگه ام نشست و گفت: باشه عزیزم بعدا در موردش حرف می زنیم… دستم رو گذاشتم روی پاش و گفتم: چرا همین الان حرف نزنیم؟ آهان راست میگی الان باید در مورد چیزای مهم تر حرف بزنیم… به سختی بلند شدم. رفتم جلوی نریمان. نشستم روی پاش. سیگار دستش رو ازش گرفتم. چند پُک زدم. به سُرفه افتادم اما بازم ادامه دادم. آخرای سیگار بود. به نریمان گفتم: کجا خاموشش کنم عزیزم؟؟؟ نریمان گفت: خودم الان برات جا سیگاری میارم. همونجا خاموش کن عشقم… با لبخند بهش گفتم: وا چرا جا سیگاری؟؟؟ سیگار و بردم طرف پام و محکم فشارش دادم روی رون پام. مطمئن شدم که هم ساپورتی که پام هست رو سوزند و هم پام رو. سوزش شدیدی داشت اما برام بی اهمیت بود. همه شون برای یک لحظه از این حرکتم شوکه شدن. سکوت کرده بودن. از روی پای نریمان بلند شدم. رفتم سمت مهدیس و نرگس و گفتم: چرا وایستادین… شروع کردم به رقصیدن و با صدای بلند خندیدن. همه شون ساکت شده بودن و من رو نگاه می کردن…
یه پیک دیگه مشروب خوردم و دوباره رفتم به سمت نریمان. یه نخ دیگه سیگار از پاکت برداشتم و روشن کردن. ایندفعه راحت تر می تونستم پُک بزنم. ایندفعه سیگار رو روی پهلوم خاموش کردم. بازم سوزش داشت و بازم برام بی اهمیت بود. حتی حس کردم لذت بخش هم هست. بازم اومدم یه نخ دیگه بردارم که نریمان مُچ دستم رو گرفت و گفت: داری چیکار می کنی؟؟؟ با لبخند گفتم: دارم خوش می گذرونم. مگه نگفتین باید خوش بگذرونیم… وقتی فهمیدم نریمان دیگه نمی ذاره سیگار بردارم ، رفتم سمت نوید. نشستم روی پاش. یه لب طولانی ازش گرفتم و گفتم: نظرت چیه امشب منو تو خلوت کنیم؟ مهدیس امشب برای نعیم. من برای تو. چطوره؟؟؟ نوید به بقیه یه نگاهی انداخت. بعدش به من نگاه کرد و گفت: باشه عزیزم. امشب شب توعه… دیگه اینقدر سرم گیج می رفت که نمی تونستم تعادل خودم رو حفظ کنم. خودم رو کامل توی بغل نوید رها کردم. فهمیدم که من رو روی دستاش بلند کرد و قدم برداشت به سمت اتاقش. گذاشتم روی تخت و از اتاق رفت بیرون. همه چی دور سرم می چرخید. فقط و فقط دوست داشتم بخوابم. بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم…


رویای شیرین سکس خانوادگی!

قسمت ۴ فصل (دوم)

سکانس آخر: یاس سرخ

محسن و نادر همچنان منتظر تصمیم من بودن. از توی آینه ی سرویس بهداشتی به خودم نگاه کردم. طبق معمول چشمام از بی خوابی قرمز شده بود. کارم شده بود فقط فکر کردن و فکر کردن. اما نمی دونستم که باید چیکار کنم. اگه هر اشتباهی می کردم یه ریسک جبران ناپذیر بود. خودم مهم نبودم. محسن همه ی زندگیم بود. نادر مثل پدرم بود. اگه به خاطر اشتباه من اتفاقی براشون می افتاد ، هرگز نمی تونستم خودم رو ببخشم…
وقتی وارد مطب شدم ، بعد از عوض کردن لباسم ، در پنجره رو باز کردم. سوز سرما به بدنم می خورد اما برام مهم نبود. زهرا راست می گفت. من نهایتا در برابر اونا تنها بودم. اونا قدرت داشتن. ثروت داشتن. اعتبار داشتن. به نوعی حتی حکومت رو هم داشتن. اما شوهر من یه پرستار ساده بود. نادر یه آزاد شده از زندان بود. حذف جفتشون برای اونا کاری نداشت. برای مقابله با هر کسی آدم باید قوی باشه. اگه این یه مبارزه بود ، اصلا عادلانه بود. هنوز تهدید زهرا توی گوشم تکرار میشد…
چند روز گذشت و هنوز هیچ راهی به ذهنم نرسید. فقط چند ساعت توی روزا می خوابیدم و شب بیداری هام ادامه داشت. بازم جلوی آینه سرویس بهداشتی بودم. به چشمای نا امیدم خیره شدم. یعنی دارم کم میارم؟ نه تو حق نداری کم بیاری. تو روزای سخت کم ندیدی. گاهی خسته شدی. گاهی نا امید شدی. اما نهایتا کم نیاوردی. یاد 16 سالگیم افتادم. پدرم هنوز زنده بود اما هیچ وقت خونه نبود. باید برای خودم یه کار پیدا می کردم. هیچ کس به یه دختر 16 ساله کار نمی داد. اونایی هم که کار می دادن ، درخواستای مشخص داشتن. حتی به یه دختر 16 ساله هم رحم نمی کردن. تا اینکه یه آگهی پرستار بچه دیدم. خانواده ی خیلی پولداری نبودن اما چون پدر و مادر خانواده ، جفتشون سر کار می رفتن یه پرستار برای بچه هاشون می خواستن. خانمه اولش قبولم نکرد. می گفت: یکی باید از خودت پرستاری کنه بچه… ازش خواهش کردم و بهش اطمینان دادم که از پسش بر میام. مرد خونه گفت: قیافه اش خیلی مصممه. فکر کنم از پسش بر بیاد… خانمه بر خلاف میلش قبول کرد. چون با اون حقوقی که می خواستن بدن ، بهتر از من گیرشون نمی اومد. بهم گفت: پس جدا از بچه ها باید کارای خونه رو هم بکنی. با خوشحالی گفتم: حتما خانم. همه ی کارا با من… چند وقت گذشت. نگه داشتن دو تا بچه ی شیطون و کارای خونه خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم سخت بود. اونم با اون حقوق کم. اما کم نیاوردم. با ذره ذره ی وجودم جنگیدم. یادمه گاهی وقتا حتی توان چنگ زدن به لباسا و آب کشیدنشون رو نداشتم. اما جلوی آینه وایمیستادم و به خودم می گفتم: تو می تونی بهار. تو باید بتونی… یاد اون شبی افتادم که پدرم جای نگه داشتن پولام رو فهمید. حقوق شیش ماهم رو جمع کرده بودم. می خواستم دوباره برم مدرسه و درس بخونم. پولام رو برداشت. فهمیدم که می خواد بره و باهاشون قمار کنه. از دستش عصبانی شدم. اومدم جلوش رو بگیرم که نتیجه اش شد یه کتک حسابی. همه ی نگاه ها به یه دختر تنها که فقط یه پدر قمار باز داره یه جوری بود. فرق داشت با نگاهی که به یه دختر با خانواده دار می کردن. اما من کم نیاوردم. تسلیم نشدم. بازم رفتم سر کار. شبانه روز کار می کردم. فقط چند ساعت می خوابیدم. درس هم فقط همونی که سر کلاس بودم وقت داشتم بخونم. راه های خیلی ساده تر و با درآمد خیلی بیشتر هم برای گذروندن زندگی وجود داشت. راه های وسوسه انگیزی بودن اما وحشتناک. زیر بار اون راه ها نرفتم. با پوست و خون و جونم خودم رو رو حفظ کردم. تا بلاخره به اون چیزی که می خواستم رسیدم. حالا هم دوست ندارم کم بیارم. دوست ندارم تسلیم بشم. من هنوز همون آدمم. من شکست نمی خورم…
برای بار هزارم شروع کردم به مرور کردن همه چیز. اینبار روی یه کاغذ همه ی حرفای زهرا رو نوت برداری کردم. همه شون رو خلاصه وار و تیتر وار نوشتم. برای هر شخصیت یه توضیح نسبی که بهش رسیده بودم دادم. وقتی با دقت به همه ی نوت برداری هام نگاه کردم ، دو تا نقطه ضعف بزرگ پیدا کردم. نعیم و نرگس. طبق صحبت های زهرا نعیم شخصیت محکم و قوی نریمان و نوید رو نداره. بارها و بارها از کلمه ی بی عرضه برای نعیم استفاده کرد. مورد بعدی نرگس بود. کسی که زهرا اصلا دوست نداشت در موردش زیاد حرف بزنه. هر بار هم که می خواست بچه هاش رو جمع ببنده ، نمی گفت بچه هام. می گفت: پسرام… این یعنی به احتمال خیلی زیاد نرگس جایگاهی تو اون خونه نداره و می تونه یه طعمه ی تک و تنها باشه. اما سوال مهم تر این بود که چطور به این دو تا نقطه ضعف برسم. بازم فکر کردم و فکر کردم. نا خواسته با هیجان بلند شدم. آره خودشه. اگه یه امیدی باشه همینه فقط. وای خدایا چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم…
وقتی با هیجان چیزی که توی سرم بود رو برای نادر و محسن گفتم ، چهره ی جفتشون حسابی رفت تو هم. مونده بودن چی بهم بگن. رفتم نزدیک نادر. جلوش خم شدم و بهش گفتم: آقا نادر بهم اعتماد کن. لطفا کمک کن بهش برسم. ازت خواهش می کنم… نادر یه نفس عمیق کشید و رو به محسن گفت: تصمیم نهایی با خودته… اومدم با محسن هم حرف بزنم که گفت: تو تصمیمتو دیگه گرفتی. فقط اینو بدون که تنها نیستی. هر اتفاقی هم که بیفته نمی ذارم یه مو از سرت کم بشه. تا تهش باهاتم… بدون اراده رفتم تو آغوشش. محسن چنان دلگرمی ای بهم داد که حس می کردم دنیا رو هم می تونم فتح کنم…
چند روز گذشت. با تماس نادر ، صبح زود حاضر شدم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشینش شدم و حرکت کردیم. نزدیک نیم ساعت توی راه بودیم. یه جا ترمز کرد. با یکی تلفنی صحبت کرد. بعد از چند دقیقه در عقب ماشین باز شد. یه خانم میانسال وارد ماشین شد. به آرومی سلام کرد. نادر بدون اینکه نگاش کنه جواب سلامش رو داد و دوباره راه افتاد. هنوز نمی دونستم چی داره توی سر نادر می گذره. نادر از توی آینه به اون زن نگاه کرد و گفت: قشنگ توجیه شدی؟؟؟ اون زن که صداش کمی استرس داشت ، گفت: بله آقا. فقط… نادر گفت: فقط چی؟؟؟ اون زن کمی مکث کرد و گفت: به خدا خیلی گرفتارم آقا. خوب که فکرامو کردم مبلغی که بهم دادین ، کمه… نادر گفت: چقدر دیگه می خوای؟؟؟ اون زن بدون معطلی گفت: یه تومن دیگه بسه… نادر گفت: بعد از تموم شدن کارت. یعنی بعد از اینکه مطمئن شدیم کارت رو درست انجام دادی و دهنت بسته مونده…
اومدم به نادر بگم جریان چیه که ترمز کرد. بهم نگاه کرد و گفت: این خانم قراره تو رو برسونه پیشش. هر چی میگه گوش کن و بهش اعتماد کن… بلاخره فهمیدم جریان چیه. وقتی پیاده شدیم ، اون زن بهم گفت: وقتی وارد شدیم ، فعلا توی حیاط باش. منتظر من باش تا خبرت کنم… دنبالش راه افتادم. وقتی وارد محوطه شدیم ، از من جدا شد و وارد ساختمون شد. یه جا یه نیمکت خالی گیر آوردم و نشستم. استرس داشتم که این کار نتیجه میده یا نه…
حدود نیم ساعت گذشت. همون خانم اومد پیشم و گفت: دنبالم میایی تو ساختمون. هر جا رفتم دنبالم میایی. وقتی بهت اشاره کردم وارد اتاقش میشی. در و پشت سرت می بندم. فقط بدون زیاد وقت نداری. هر وقت اومدم دنبالت باید بری… با سرم حرفاش رو تایید کردم و افتادم دنبالش. از آسانسور استفاده نکردیم. از طریق راه پله ها رفتیم طبقه ی سوم. وارد یه راه روی بزرگ شدیم. با دستش به یه اتاق اشاره کرد. سریع وارد شدم و در و پشت سرم بست…
یه اتاق مجهز و خصوصی بود. مشخصه که هزینه ی زیادی برای نگهداریش توی این اتاق می کنن. روی ویلچر نشسته بود و روش به پنجره بود. گردنش رو جوری تنظیم کرده بودن که بتونه بیرون رو ببینه. یه صندلی گوشه ی اتاق دیدم. برش داشتم و گذاشتم کنارش. نشستم و به ناچار ویلچر رو چرخوندم به سمت خودم. چشمای تو رفته. صورت به شدت لاغر و از بین رفته. زهرا راست می گفت. سر و دستاش یه رعشه ی خفیف دائمی داشتن. یه سِرُم هم بهش وصل بود. نمی دونستم از کجا شروع کنم. سعی کردم تمرکز کنم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: سلام. ببخشید مزاحمتون شدم. راستش نمی دونم از کجا شروع کنم. اما اولش بهتره خودم رو بهتون معرفی کنم. من بهار هستم. دکتر روانشناس. چند مدت پیش زهرا همسر شما اومد پیش من…
به خلاصه ترین و مفهومی ترین شکل ممکن همه چی رو براش تعریف کردم. اولای صحبتم حالت چشماش شبیه اخم کرده ها بود. اما کم کم چشماش شبیه آدمای غمگین شد. خودم هم دست کمی ازش نداشتم. با دستمال اشکام رو پاک کردم و گفتم: آقا ابراهیم. راستش من نمی دونم دقیقا برای چی اومدم اینجا و برای چی دارم اینا رو بهتون میگم. حتی نمی دونم خواهر من به اجبار پیش همسر و پسرای شماست یا به انتخاب خودش. اما فقط از یه چیز مطمئنم. در هر حالتی دوست دارم از اون باتلاق نجاتش بدم. برام مهم نیست که چه بلایی سرم میاد. نمی خوام یه عمر با حسرت اینکه می تونستم کاری کنم و نکردم ، زندگی کنم. نمی دونم بعد از شنیدن حرفام چی تو سر شما می گذره. نمی دونم اصلا کمکی از دست تون بر میاد یا نه. اما تنها امیدم شما هستین…
دقت کردم و دیدم تو چشمای ابراهیم اشک جمع شده. در اتاق باز شد. همون خانم وارد شد و گفت: دیگه باید بری… بهش گفتم: آخه هنوز بهم هیچ جوابی نداده… در و بست. خندش گرفت و گفت: آخه دختر. این آدم حتی نمی تونه هیچ جایی از بدنش رو تکون بده. توقع داری حرف بزنه؟ مگه نمی دونستی شرایطش چطوریه؟؟؟ هول شدم و گفتم: چ چ چرا می دونستم. اما حتما یه راهی هست که بشه باهاش ارتباط بر قرار کرد. مگه نه؟؟؟ سرپرستار بازم لبخند زد و گفت: نه دختر. امکانش نیست. بیا برو که دیگه برام شر میشه. اگه کسی تو رو ببینه دیگه نمی تونم تضمین بدم که به همسرش خبر نرسه که تو اومدی اینجا. دِ بیا برو دیگه…
اعصابم خورد شد. فکر نمی کردم تا این حد اوضاع ابراهیم داغون باشه. این یعنی که این فکرم شکست خورده و باید یه راه دیگه پیدا کنم. آه کشیدم و کیفم رو برداشتم. با قدم های آهسته اومدم از اتاق برم بیرون که یه صدای خفه و آهسته شنیدم. برگشتم. صدا از سمت ابراهیم بود. از گلوش یه صدای خرناس آروم می اومد. اون خانم گفت: این نهایت صداییه که ازش میاد. خیلی وقتا شبا از این صداها از خودش در میاره. خوشحال نشو. چیزی نمی تونه بگه… برگشتم و جلوی ابراهیم وایستادم. دولا شدم و به چشماش خیره شدم. بهش گفتم: می خوای یه چیزی بگی. آره؟؟؟ ابراهیم دوباره همون خرناس خفه رو از گلوش بیرون داد. با هیجان به پرستار گفتم: می خواد یه چیزی بهم بگه. می بینی؟؟؟ پرستار هم که متوجه ی این موضوع شده بود ؛ گفت: اما نمی تونه. بیا برو دختر. هیچ راهی وجود نداره که اون بتونه بهت چیزی برسونه. تازه اصلا معلوم نیست عقلش درست و حسابی کار کنه. بیا برو میگم… من همچنان به چشمای ابراهیم خیره شده بودم و به پرستار گفتم: باید منو فردا هم بیاری…
وقتی برای نادر و محسن همه چی رو تعریف کردم ، اونا هم رفتن تو فکر. نادر گفت: اینطور که تو میگی منم فکر نکنم بشه هیچ رقمه باهاش ارتباط بر قرار کرد… با استرس و هیجان داشتم توی طول هال قدم می زدم و فکر می کردم. یه هو محسن گفت: یادته یکی از دوستات دکتر مغز و اعصاب بود. می خوای ازش یه مشورت بگیری؟؟؟ از پیشنهاد محسن خوشحال شدم. با انرژی رفتم سمت گوشی موبالیم و گفتم: مرسی محسن. مرسی… زنگ زدم به دوستم و به صورت غیر مستقیم گفتم که همچین بیماری هست و بچه هاش می خوان با پدرشون رابطه بر قرار کنن اما نمی تونن. دوستم کمی فکر کرد و گفت: راستش این مورد دقیقا تخصص من نیست. اما یادمه که یکی از همکارام یه مورد مشابه این رو داشت که حتما باید با بیمار رابطه بر قرار می کردن. باهاش تماس می گیرم و بهت میگم که نهایتا چیکار کردن…
شب شد و بلاخره دوستم زنگ زد و گفت: خبرای خوب برات دارم عزیزم. با همکارم تماس گرفتم. اونا یه صفحه ی وایتبورد گذاشته بودن جلوی بیمارشون. 32 تا حروف الفبا رو دسته بندی کرده بودن توی چند ردیف. از اونجایی که بیمارشون می تونسته کمی انگشتای دست راستش رو تکون بده ، یه دکمه گذاشتن زیر انگشتاش. با یه خط کش و خیلی آروم اول ردیفا رو نشونش می دادن. اگه دکمه رو فشار می داد ، وارد ردیف میشدن و بعدش حرفا رو نشونش می دادن. به حرف مورد نظر که می رسیدن بازم دکمه رو فشار می داده. اینجوری می رسیدن به حرف اول و همینجوری می رفتن جلو تا به کلمات و جملات برسن… کمی مکث کردم و به دوستم گفتم: آخه این مورد حتی همونقدر هم نمی تونه جایی از بدنش رو تکون بده… دوستم گفت: به هر حال همه ی موارد مثل هم نیست. بلاخره یه جوری می تونی یه نشونی پیدا کنی که بهت خبر بده رو کدوم ردیف و حرف وایستی… از دوستم تشکر کردم. دوباره رفتم تو فکر. حسابی امیدوار شدم اما باید یه نقطه ی مشترک برای ارتباط پیدا می کردم. چند دقیقه فکر کردم و بلاخره فهمیدم که باید چیکار کنم…
نادر از پرستار خواسته بود که یه تخته وایتبورد و ماژیک ببره توی اتاق ابراهیم. دوباره مثل روز قبل من رو رسوند به اتاقش و در و پشت سرم بست. تمامی حروف رو توی 8 ردیف 4 تایی دسته بندی کردم. گذاشتمش جلوی ابراهیم و گفتم: آقا ابراهیم لطفا قشنگ به حرفام گوش بدین. ما باید یه راه ارتباطی با هم پیدا کنیم. دیروز داشتم می رفتم که از گلوتون یه صدایی در آوردین. لطفا اگه اون صدا رو می تونین در بیارین و ارادی هستش بازم در بیارین و اگه نیست ، سکوت کنین… ابراهیم که چشماش ترکیبی از اخم و تعجب بود ، همون صدا رو از گلوش در آورد. خوشحال شدم و گفتم: عالی شد آقا ابراهیم… من این ماژیک رو با آرومی روی ردیفا نگه می دارم. هر جا حرف مورد نظر بود همین صدا رو از گلوتون خارج کنین. بعدش به همین ترتیب حرف مورد نظرتون رو مشخص می کنیم. اگه متوجه شدین بازم لطفا همین صدا رو از گلوتون خارج کنین… ابراهیم همون صدای خرناس مانند رو از گلوش خارج کرد. با خوشحالی ماژیک رو گرفتم اول تخته وایتبورد. اما دست نگه داشتم. به ابراهیم نگاه کردم و گفتم: نمی دونم قراره چی بهم بگین. نمی دونم این اصلا کمک می کنه یا نه. اما آقا ابراهیم. یادتون باشه که خواهر من دست اوناست. تنها امید من شما هستین… یه جورایی مصمم بودن رو توی چشمای ابراهیم دیدم. سعی کردم به خودم مسلط باشم و به آرومی شروع کردم…
وقتی سوار ماشین نادر شدم ، محسن هم همراهش بود. فهمیدم که از استرس نتونسته بره سر کار. نادر سریع راه افتاد. به نادر گفتم: آقا نادر میشه لطفا بریم یه جا یه چایی چیزی بخوریم. دوست دارم یه چیز گرم بخورم… نادر بردمون توی یه کافه ی سنتی. یه گوشه رو انتخاب کردیم و روی یه تخت نشستیم. نادر برای همه مون سفارش چایی داد. بازم من رو به روشون بودم و منتظر بودن تا حرف بزنم. محسن دیگه طاقت نیاورد و گفت: خب چی شد بهار؟؟؟
از توی کیفم یه برگه برداشتم. دادم به دست محسن و گفتم: نمی دونم این چیه. نمی دونم اصلا کمکی می کنه یا نه… محسن با تعجب برگه رو نگاه کرد. بعدش داد به نادر. اونم بعد از دیدن برگه رفت توی فکر. محسن گفت: آخه این چه معنی ای میده؟؟؟ رو به محسن گفتم: اصلا فکر نمی کردم که بخواد بهم عدد بگه. اول کار بهم فهموند که عدد ها هم بنویسم…
نادر که همچنان توی فکر بود ؛ گفت: اولیش یه شماره تلفنه. دومیش هم عدده اما نمی دونم چیه. سومیش هم یه اسم نا مفهومه. “یاس سرخ” چه معنی ای می تونه داشته باشه؟؟؟ محسن گفت: بیشتر نتونست بگه؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: نه دیگه نمی تونست…
نادر گفت: فکر کنم باید با این شماره تماس بگیریم و این عدد و این اسم رو بگیم… سریع گوشیم رو برداشتم و گفتم: آره فکر خوبیه… نادر گفت: عجله نکن بهار. بعدشم این یه دفعه تو دیگه لازم نکرده این کارو کنی. من زنگ می زنم… گوشیش رو برداشت. شماره رو گرفت. شنیدم که چند بار بوق خورد و یکی بلاخره جواب داد و گفت: بفرمایید… نادر با تردید شماره و اسم رو برای طرف پشت خط خوند. طرف چند لحظه مکث کرد و گفت: بیا به آدرسی که میگم… نادر هر چی اصرار کرد که تنها بره من قبول نکردم و قرار شد منم باهاش برم…
سر ساعت مقرر همون آدرسی که بهمون گفته بود ، بودیم. یه ماشین با شیشه های دودی جلومون ترمز کرد. در جلو باز شد و یه آقای نسبتا خوش برخورد رو بهمون گفت: بفرمایین… نادر گفت: یاس سرخ… اون آقا سریع گفت: سوار شین لطفا…
وقتی سوار شدیم نه اون آقا و نه راننده هیچ صحبتی نکردن. کمی چرخ زدیم و بلاخره یه جا ماشین متوقف شد. اون آقا بهمون گفت: لطفا به اونی که داره تعقیبمون می کنه بگین بره… نادر یه نفس عمیق کشید و گفت: ما باید بدونیم شما کی هستین؟؟؟ دو تاشون خنده شون گرفت و گفت: نگران نباش پدر جان. بهش بگو بره… نادر کمی مکث کرد. با تردید با دوستش تماس گرفت و ازش خواست که بره. ماشین دوباره حرکت کرد. بازم یکمی چرخ زدیم و بلاخره وارد یه محوطه ی محافظت شده شدیم. بعدش هم جلوی یه ساختمون وایستاد. از ماشین پیاده شدیم و هدایتمون کردن به سمت ساختمون. وارد یه اتاق شدیم. ازمون خواستن منتظر باشیم. نمی دونم چرا حس بدی نداشتم. نادر اما عصبی و نگران بود و همش غُر میزد که چرا من باهاش اومدم. بعد از نیم ساعت منتظر بودن ، بلاخره در اتاق باز شد. یه آقای نسبتا مُسن به همراه همون آقای میانسال که با ماشین مارو آورد وارد اتاق شدن. با خوش رویی احوال پرسی کردن. اون آقای مُسن موها و ریش سفیدی داشت. ازمون خواست که بشینیم. نشستیم روی کاناپه های نسبتا قدیمی اداری. اون دو تا هم نشستن. اون آقای مُسن گفت: شماره تماس و اون کد و اون اسم رو از کجا آوردین؟؟؟ نادر گفت: اول به ما بگین شما کی هستین و اینجا کجاست؟؟؟ مرد مُسن لبخند زد و گفت: لطفا به سوالم جواب بدین. شما بودین که با این شماره تماس گرفتین… نادر مردد بود که چی بگه. من پریدم وسط حرفشون و گفتم: از آقا ابراهیم گرفتیم…
چهره ی مرد مُسن حسابی متعجب شد. به اون یکی نگاه کرد که اونم قیافه ی متعجبی پیدا کرد. مرد مُسن رو به اون کی گفت: جواد بگو چند تا چایی بیارن… روش رو کرد به سمت من. اومد حرف بزنه که گفتم: بله درسته. من از آقا ابراهیم کمک خواستم. اونم این شماره تماس و اون عدد و اون اسم رو در اختیارم گذاشت. بیشتر از این هم نمی دونیم…
مرد مُسن که هنوز گیج بود ؛ گفت: اگه منظورت همون ابراهیمی هست که توی ذهن منه ، باید بگم که… دوباره حرفش رو قطع کردم و گفتم: بله می دونم شرایط جسمیش چطوریه. نه می تونه حرف بزنه و نه حتی می تونه با کسی ارتباط بر قرار کنه. چون خیلی سال پیش سکته شدید مغزی و قلبی کرده… مرد مُسن که هر لحظه تعجبش بیشتر میشد ؛ گفت: پس اینا رو از کجا گیر آوردی؟؟؟ چند لحظه به نادر نگاه کردم. صورتم رو چرخوندم به سمت مرد مُسن و گفتم: به سختی تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم. و فقط همینا رو تونست بهم برسونه. و هنوز نمی دونم برای چی مارو پیش شما فرستاده. فقط اینو می دونم که آقا ابراهیم سپاهی بوده و شاید شما از همکاراش باشین…
مرد مُسن لبخند زد و گفت: خانم محکم و جاه طلب هستی. جالبه… اون یکی که حالا فهمیدم اسمش جواد هستش وارد شد. سینی چایی رو گذاشت روی میز عسلی و خودش نشست. با یه لحن جدی گفتم: مهم نیست من چی هستم. مهم اینه که حالا شما به ما بگین کی هستین… مرد مُسن از جاش بلند شد. به ریشش دست زد و گفت: شماره تماسی که به گفته ی خودتون از ابراهیم گرفتین ، سالهاست استفاده عملیاتی نمیشه. اون عدد هم مخصوص ابراهیم بود. یه جور کد شناسایی در مواقع به شدت اضطراری. ابراهیم هیچ وقت تو کل خدمتش از این کد استفاده نکرد. “یاس سرخ” هم من هستم…
از حرفایی که می شنیدم ، تعجب کردم و چیزی سر در نمی آوردم. مرد مُسن که فقط به من نگاه می کرد یه نفس عمیق کشید و گفت: اما همچنان اینا مهم نیست. من باید مطمئن بشم که شما راست می گین یا نه… با استرس از جام بلند شدم و گفتم: باید اونجوری که من میگم مطمئن بشین. وگرنه اونا می فهمن… مرد مُسن و جواد به هم نگاه کردن. بعدش به من خیره شدن. با یه لحن ملایم بهشون گفتم: ازتون خواهش می کنم به من اعتماد کنین. به اون روشی که من میگم باید بریم ملاقات آقا ابراهیم. وگرنه همه ی اینکارا بیهوده است…
مرد مُسن رو به همون شکل دو سری قبل بردم پیش ابراهیم. از رفتارش و حرفاش مشخص بود که سالهاست ابراهیم رو ندیده. همون روش ارتباطی ای که با ابراهیم حرف زده بودم رو یادش دادم. چند تا سوال از ابراهیم پرسید. فهمیدم برای اینه که مطمئن بشه ابراهیم عقلش سر جاشه یا نه ازش سوالا رو پرسید. ابراهیم هر لحظه سخت تر صدای خرناس از گلوش بیرون می داد. اینقدر بهش فشار اومده بود که چند قطره اشک از چشماش سرازیر شد. به سختی آخرین جمله رو گفت. “به حرفاش گوش بده… ”
مرد مُسن من رو نگاه کرد و از اتاق رفت بیرون. قبل از اینکه برم رفتم جلوی ابراهیم و دستاش رو گرفتم. بهش گفتم: ممنون آقا ابراهیم…
ایندفعه فقط من و اون مرد مُسن توی همون اتاق اون ساختمون عجیب بودیم. یه سیگار روشن کرد و گفت: خب منتظرم… بهش گفتم: میشه اسمتون رو بدونم؟ میشه دقیقا بدونم شما کی هستین؟؟؟ جوابی بهم نداد. بهش گفتم: به قیافه تون نمی خوره یاس صداتون کنم… لبخند زد. چند ثانیه به چشمام خیره شد و گفت: داوود هستم. من و ابراهیم در پوشش سپاه برای اطلاعات کار می کردیم. همکارا و حتی خانواده هامون از این رابطه و این جریان بی خبر بودن و هستن. اینکه ابراهیم حاضر شده تا این حد اطلاعت رو بشکونه ، یعنی یه مورد خیلی مهم وجود داره. این تمام چیزیه که نباید می دونستی و الان می دونی. حالا منو از این سردرگمی خارج می کنی یا نه؟؟؟
تازه از ظهر گذشته بود که شروع کردم برای داوود از همه ی ماجرا حرف زدن. وقتی حرفام تموم شد ، هوا تاریک شده بود. داوود حدودا یک پاکت سیگار کشید. رفت جلوی پنجره. دستاش و کرد توی جیبش و خیره شد به محوطه ی جلوش. رفتم پشت سرش وایستادم و گفتم: آقا داوود شما آخرین امید من برای نجات خواهرم هستین. حالا یا نجات از دست خودش یا از دست اونا. من هیچ قدرتی ندارم که بخوام جلوشون وایستم. همسر آقا ابراهیم منو تهدید کرد که اگه پام و کج بذارم ، همه ی آدمای اطرافم رو ازم می گیره. حتما یه علتی داشته که آقا ابراهیم منو پیش شما فرستاده…
یک هفته گذشت و همچنان از داوود خبری نبود. نادر فقط از طریق اون پرستار متوجه شد که داوود چند بار مخفیانه به ملاقات ابراهیم رفته. نمی دونستم که الان تو سر داوود چی می گذره. اصلا کاری ازش بر میاد یا نه. داشتم از خونه به سمت مطب می رفتم که جواد جلوم سبز شد. سوار همون ماشین دودی شدم. بهم گفت: آقا داوود گفتن که اصلا و به هیچ وجه دست به هیچ کاری نزنین… بهش گفتم: حتما خیالتون راحت. فقط مطمئن باشم که آقا داوود کاری می کنن؟ یعنی اصلا می تونن کاری کنن؟؟؟ جواد خندش گرفت و گفت: یاس سرخ یه افسانه اس. اگه یاس سرخ و امثال یاس سرخ نبودن ، نظام تا حالا صد بار کله پا شده بود. داری میگی کاری می تونه بکنه یا نه؟؟؟
توی مسیر مطب دچار استرس شدم. یاد حرفای زهرا در مورد ابراهیم افتادم. یاد اینکه یه خبرچین بوده. از خبرچینی شروع کرده. پس داوود هم یکی بوده مثل ابراهیم. آدمایی که برای حفظ نظام مثلا مقدسشون به هیچ کسی رحم نمی کنن و نکردن. من برای نجات خواهرم به همچین آدمایی پناه برده بودم. آدمایی که در اصل اونا باعث و بانی این بلایی بودن که سر خواهرم اومده. ازشون متنفرم و بیشتر از خودم متنفرم که به همچین آدمایی التماس کردم. اما چاره ای نداشتم. فقط یکی مثل داوود می تونست حریف زهرا و پسراش بشه…
چند روز گذشت. دوباره جواد اومد دنبالم و این بار من رو برد پیش داوود. طاقت نداشم که بشینم. وایستاده منتظر بودم که چی میگه. یه نخ سیگار روشن کرد و گفت: می تونم همین الان خراب شم سرشون. همه شونو بگیرم و اینقدر بزنمشون که مثل سگ اعتراف کنن. اما اینجوری هیچ تضمینی نیست که خواهرت به دستت برسه یا نه. همینکه اعتراف کنه که چه کارایی کرده ، کار خودشم تمومه. همونطور که یه بارم پیش پلیس یه سری اعترافا کرده. همه شون میشن یه باند فحشا. تو سازمان پخش میشه و نمیشه هیچ کدومشون رو نجات داد…
با صدای لرزون گفتم: یعنی می خوایین همین کارو بکنین؟؟؟ یه پُک از سیگارش زد و گفت: راستش اینجوری یه جورایی آبرو ریزی میشه. سر ابراهیم هر بلایی هم که اومده باشه اما همیشه با آبرو بوده و هست همچنان. اینجوری به هر حال حرفش توی سازمان پخش میشه و مجبورم به مافوقای بالا دستم همه چی رو بگم. کی فکرش رو می کرد یا می کنه که علت سکته ی ابراهیم این بوده باشه. تو گزارشات پزشکیش نوشته بودن ، سکته ی بدون علت. ما همه فکر می کردیم به خاطر فشار کاری زیاد سکته کرده…
داوود کمی سکوت کرد و رفت توی فکر. بعد از چند دقیقه یه نفس عمیق کشید و گفت: یه راه دیگه هم هست که… نا خواسته حرفش رو قطع کردم و گفتم: چه راهی؟؟؟ سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش کرد و گفت: این جریان یه جورایی برام شخصی شده. پس میشه به صورت شخصی بهش نگاه کرد و برخورد کرد. میشه غیر مستقیم بهشون ضربه بزنم. بدون اینکه بفهمن چجوری. ضعیفشون کنم. اعتبارشون. نفوذشون. رابطه هاشون. هر چی که دارنو ازشون بگیرم. به یک روز و یک شب بشن یه خانواده ی معمولی. تو اومدی پیش من که مثل اونا قوی بشی اما من اونا رو مثل تو معمولی و ضعیف می کنم. به بعدش با خودته. اینجوری به راحتی می تونی به خواهرت برسی. البته این احتمال رو هم بده که خواهرت یکی مثل اونا باشه و اصلا نخواد که به قول تو نجات پیدا کنه. حالا از اونجایی که خودمم واقعا مردد هستم که چجوری انتقام ابراهیم رو بگیرم ، نظرت برام مهمه. تو باعث شدی بفهمم علت سکته ابراهیم و این همه سال عذاب و زجرش چی بوده. حالا هم حق داری انتخاب کنی. کدوم راهو انتخاب می کنی؟؟؟
نگاهم رو از داوود گرفتم و رفتم لب پنجره. همینطور به حرفای داوود فکر کردم و بیرون رو نگاه می کردم. تو همون حالت به داوود گفتم: دست و پاشونو قطع کن آقا داوود. اینجوری خون ریزی می کنن. می ترسن. اعتماد به نفسشون از بین میره. دیگه دلشون به جایی گرم نیست که بخوان هر غلطی بکنن. اونوقت تازه این بازی عادلانه میشه. ایندفعه نوبت منه که با اون زن بازی کنم…
داوود چند قدم بهم نزدیک شد. دقیقا پشت سرم وایستاد و گفت: کنجکاوم کردی دختر. خیلی دوست دارم بدونم چی تو سرت می گذره. اصلا حیف تو که دکتر شدی. راستی اونی که روز اول باهاش اومدی کی بود؟ نسبتی باهاش نداری… برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم: بهترین دوست پدرم. یه جورایی بهتر از پدرم… داوود پوزخند زد و گفت: خیلی هواتو داره… با لبخند بهش گفتم: شاید چون یه ذره شبیه آدمام. هر چی که هست مرد خوبیه… پوزخند داوود غلیظ تر شد و گفت: بهت قول میدم خیلی بیشتر از ایناست که فقط شبیه آدما باشی. کاش خیلی وقت پیش باهات آشنا می شدم. همه ی چیزایی که یه مامور کامل باید داشته باشه رو داری… از نگاه و لحن داوود خوشم نیومد. کیفم رو برداشتم و بهش گفتم: میشه از طریق دو نفرشون تو اون خونه نفوذ کرد و فهمید که دقیقا چه خبره. برای رسیدن بهشون باید بهم کمک کنین… داوود چند لحظه بهم نگاه کرد. نگاهش سنگین بود. با لحن خیلی جدی ای گفت: من به ابراهیم مدیونم. تا آخرش هستم…


ادامه قسمت ۴ (فصل دوم)

بلاخره بعد از چند بار زنگ زدن ، گوشی رو جواب داد و گفت: چته دختر؟ وقتی رد تماس می زنم ، یعنی یه جا گیرم… به آرومی بهش گفتم: ببخشید عزیزم. یه موضوعی اینقدر ذهنمو درگیر کرده که حتما باید باهات در میون بذارم… کمی پای گوشی سکوت کرد. فهمیدم که جاش رو عوض کرد و گفت: خب چی شده. سریع بگو… تُن صدام رو آهسته تر کردم و گفتم: ببین نریمان من به سارا شک دارم. اصلا رفتار و حرکاتش منطقی نیست. اتفاقی که توی اون 24 ساعت برای اون افتاد ، اگه برای هر کس دیگه ای میفتاد ، تا چند ماه یا حتی چند سال افسرده بود. اما ببیشن. اصلا انگار نه انگار. فقط تو رو خدا مثل نوید نگو که دارم سخت می گیرم. نوید میگه سارا دیگه چیزی نداره که بخواد براش بجنگه. میگه فهمیده که باید با ما راه بیاد. میگه… نریمان حرفم رو قطع کرد و گفت: مهدیس فکر کنم داری پاتو بیشتر از گلیمت دراز می کنی. فکر نکن که من نمی دونم چقدر به سارا حسادت می کنی و ازش فقط به خاطر حسادت متنفری. سارا کاملا تحت کنترل ماست. خودمون خوب می دونیم کِی بهش سخت بگیریم و ادبش کنیم و کِی بهش بها بدیم. بیشتر از این ، این موضوع رو کش نده. حسادت کورت کرده و داری از چشم همه میندازی خودتو…
با حرص گوشی رو خاموش کردم. نفرتم از سارا هر لحظه بیشتر میشد. این چی داشت که تا این حد حاضر بودن نگهش دارن. حالا هم که ورق کلا برگشته بود. سارا دوباره تبدیل شد به عروس عزیز خانواده. شد همون سارایی که می خواستن…
با عصبانیت رفتم طبقه ی بالا. یاد اولین باری که اومدم اینجا افتادم. چقدر استرس داشتم. کلا اون روزا چقدر استرس داشتم و نگران بودم که نکنه یه وقت خراب کاری ای بکنم و نوید پشیمون بشه از ازدواج با من. چقدر وجود سارا و نگاه و رفتار و حرکاتش برام سنگین بود. اون روزا فکر می کردم سارا خیلی برای اینا مهمه. بعدش به این نتیجه رسیدم که سارا یه موجود بی ارزشه. اما حالا دوباره متوجه شدم که همون فکر اولم درست بوده. اینا ول کن سارا نیستن…
سارا در و باز کرد. وارد شدم و در و پشت سرم بستم. بهش گفتم: تنهایی؟؟؟ هم زمان با تکون سرش گفت: آره… چند ثانیه بهش نگاه کردم. این همه بلا سرش اومده اما هنوز از پا نیفتاده. هنوز خوشگل و جذابه. محکم زدم توی گوشش. نگام کرد و هیچی نگفت. یه تو گوشی دیگه بهش زدم و گفتم: فکر کردی من خرم؟ فکر کردی من مثل اینام که بتونی خامم کنی؟؟؟
نه از خودش دفاع کرد و نه هیچ مقاومتی و نه هیچ اعتراضی. این حالتش عصبانی ترم کرد. بازم زدم تو گوشش و گفتم: چرا لال شدی؟؟؟ ایندفعه به خاطر درد ، دستش رو گذاشت روی گوشش و گفت: چند بار بهت بگم. تو الکی نگرانی. الکی از من برای خودت یه رقیب ساختی. بگو چیکار کنم تا باور کنی…
مونده بودم که چی بگم. وقتی دید هیچی نمی گم ، شروع کرد به آرومی زیپ تاپش رو باز کردن. فکر کرد برای این اومدم که بازم مجبورش کنم ارضام کنه. این کارش عصبی ترم کرد. برگشتم و در و محکم پشت سرم بستم. روی کاناپه نشسته بودم و فقط فکر می کردم. شرایط اونطوری که دوست داشتم پیش نمی رفت. داشتم سارا رو لِه می کردم. داشتم بلایی به سرش می آوردم که بره گورشو گم کنه. اما یه هو ورق برگشت. حالا دوباره بخشیدنش. دوباره دارن بهش فرصت میدن. تو افکار خودم بودم که زهرا اومد و کنارم نشست. بهش لبخند زدم. فرصت خوبی بود که باهاش حرف بزنم. با یه لحن ملایم و معصومانه بهش گفتم: مادر جان فکر کنم لازمه یه معذرت خواهی کامل ازتون بکنم… زهرا بی تفاوت بهم نگاه کرد و چیزی نگفت. بهش نزدیک تر شدم و گفتم: شما حق دارین. من یه سری اشتباها داشتم. اما باور کنین هرگز نخواستم پسرای شما رو از چنگتون در بیارم… زهرا نذاشت حرفم تموم بشه. بهم محل نداد و بلند شد و رفت…
وقتی نوید اومد من توی اتاق بودم. بغض کرده بودم و همچنان عصبانی بودم. وارد اتاق شد و گفت: چته مهدیس؟؟؟ گریم گرفت و گفتم: انگاری همه از من بدشون میاد. انگاری من تو این خونه اضافی ام. منی که بیشتر از همه سعی می کنم اونی باشم که می خوایین. اما حالا این جوابشه. مادرت ازم متنفره. خواهرت دو زار برام ارزش قائل نیست. اون سارای مارموز هم یه جور…
نوید اومد کنارم نشست. دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: اینطور نیست خوشگلم. ما خوب می دونیم که تو چقدر خاص و دوست داشتنی هستی. مادرم هم مدتی اینجوریه و بعدا نظرش عوض میشه. نرگس هم کلا بچه اس هنوز. سارا هم که همچنان بهش حساسی. از روز اول که خبر نداشتی اینجا چه خبره یه جور بهش حساس بودی. الانم یه جور. ما در مورد سارا کم به حرف تو گوش ندادیم. هر کاری گفتی باهاش کردیم. الانم بهت قول میدم که چیز خاصی تو کلش نمی گذره. بلاخره تصمیمش رو گرفته آدم باشه. در ضمن من حواسم بهش هست. اینقدر سخت نگیر خانمی. حیف این همه خوشگلی نیست که با گریه خرابش کنی؟؟؟ سعی کردم لبخند بزنم و به نوید گفتم: باشه عشقم…
صبح با صدای جارو برقی از خواب بیدار شدم. رفتم تو هال و دیدم که سارا داره خونه رو جارو می کنه. من رو که دید بهم سلام کرد. بهش گفتم: الان وقت جارو زدنه؟ از خواب پروندیم… سریع جارو رو خاموش کرد و گفت: ببخشید… حوله رو برداشتم که برم دوش بگیرم. قبل از رفتن بهش گفتم: هر وقت صدات کردم بیا پشتمو بکش…
بعد از شستن سرم و دوش گرفتن صداش کردم. وقتی اومد وارد حموم بشه ، بهش گفتم: اینجوری؟؟؟ یه مکث کرد و شروع کرد به درآوردن لباساش. داشت سریع لخت میشد. بهش گفتم: آروم تر… بازم چند ثانیه مکث کرد و اینبار به آرومی شروع کرد به لخت شدن. لبه ی وان نشستم و نگاش کردم. هنوز نمی دونستم این رام بودنش واقعیه یا فیلمشه. باید هر طور شده می فهمیدم. رو همون لبه ی وان پشتم رو کردم. نشست پشتم و با لیف شروع کرد پشتم رو کشیدن. بهش گفتم: می دونی چه بلایی سر جنازه ی نازی جون آوردن؟ با توام. لالی؟؟؟ به آرومی گفت: نمی دونم… با تمسخر بهش گفتم: یعنی برات مهم نیست؟ یعنی واقعا می خوای با آدمایی که بهترین دوستت رو جلوت کشتن زندگی کنی و کنار بیایی؟؟؟ هیچ جوابی بهم نداد. برگشتم. لیف و از دستش گرفتم و پرت کردم گوشه ی حموم. به آرومی دستام رو حلقه کردم دور رون پاش. با دستم بهش فهموندم که یه پاش رو بذاره داخل وان و پای دیگه ش رو بیرون وان. تو چشماش خیره شدم. دستم رو بردم سمت کُسش. هر چهار تا انگشتم رو فرو کردم داخلش و گفتم: دیگه نازی جونت نیست که کُس خوشگلتو نوازش کن. اون دستایی که اینکارو می کردن ، الان دارن کم کم می گندن و بوی کثافت و تعفن میدن و خوراک کرما میشن…
اشک تو چشماش جمع شد. بازم حرفی نزد. لبخند زدم و گفتم: گفتی حاضری هر کاری برام بکنی. آره؟؟؟ سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره… پوزخند زنان بهش گفتم: نوید و نریمان تصمیم گرفتن یه مدت بهت سخت نگیرن. اما من بهت اعتماد ندارم. فکر می کنم اگه فرصت داشته باشی بازم به همه ی ما خیانت می کنی. من دوست ندارم زندگی جدیدی که بهش رسیدم به این راحتی از دستم بره. پس چون من بهت اعتماد ندارم ، همیشه باید جلوی چشمم باشی. هر جا میری باید از من اجازه بگیری. فهمیدی؟؟؟ سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره… اخم کردم. یه چنگ محکم و درد آورد به کُسش زدم و گفتم: از این به بعد به من میگی چَشم. فهمیدی؟؟؟ از صورتش مشخص بود که دردش اومده. به آرومی گفت: چَشم…
چند سری قبل دوست داشتم تحقیر و کوچیکش کنم که هم تلافی اون روزایی باشه که فکر می کردم بهم مسلطه و هم اینکه دمش رو بذاره رو کولش و گورش رو گم کنه. اما ایندفعه حس خاصی داشتم. تصور اینکه اگه واقعا موجود رام و مطیعی شده باشه چی؟ لذت خاص و جدیدی توی وجودم درست شد. از موهاش گرفتم. وادارش کردم جلوم دو زانو بشینه. پاهام رو از هم باز کردم. برای حفظ تعادلش دستاش رو گذاشت روی پاهام. دیگه خودش می دونست باید چیکار کنه…
نرگس کلا دانشگاه رو ول کرده بود. روزا تا لنگ ظهر می خوابید و غروبا با دوستاش می رفت پِی گردش. موقع شام بود و همه دور هم جمع بودن که تازه وارد خونه شد. بدون اینکه سلام کنه رفت توی اتاقش. همه در سکوت بودن که گفتم: نظرتون چیه بریم مسافرت؟؟؟ نوید با کمی مکث گفت: تو این سرما؟؟؟ با انرژی گفتم: می تونیم بریم دُبی. الان بهترین وقته. خب نظرتون چیه؟؟؟ نعیم با بی تفاوتی گفت: من که کاره ای نیستم. هر چی بقیه تصمیم بگیرن… نریمان گفت: پیشنهاد خوبیه. فردا ببینم کارو بارم چطوریه. اوکی بود برا همه بلیط می گیرم و از اون ور هتل رزو می کنم… تو همین حین نرگس از اتاق اومد بیرون و گفت: من نمیاما. کار دارم… نوید بهش گفت: چیکار داری؟؟؟ روی صندلی نشست و گفت: با دوستام قرار دارم. نمی تونم بهم بزنم… زهرا هم گفت: منم حوصله ی مسافرت ندارم. خودتون برین… رو به سارا گفتم: نظر تو چیه؟؟؟ کمی نگام کرد و گفت: منم هر چی بقیه بگن…
اومدم بخوابم که دیدم یه قسمت از وسطای حیاط روشنه. به نوید گفتم: لامپ توی حیاط روشنه… نوید گفت: سارا ست. چند شبه آخر شبا میره توی حیاط… با تعجب گفتم: تو این سرما؟؟؟ نوید گفت: دیگه اینم یه مدلشه. مهم نیست… نوید خیلی زود خوابش برد. پاشدم و لباس گرم تنم کردم. پالتوم رو پوشیدم و رفتم توی حیاط. سارا روی تاب نشسته بود و به آرومی تاب می خورد. عجیب تر اینکه یه نخ سیگار توی دستش بود. وقتی من رو دید ، چیزی نگفت. رو به روش تکیه دادم به درخت و گفتم: داره عید میشه اما سرما ول کن نیست… سارا که وسطای سیگارش بود یه پُک زد و گفت: آره پارسال هم ، زمستون همه ی زورشو توی اسفند زد… چند دقیقه نگاش کردم. نمی تونستم درک کنم که چطور با یه تیشرت و شلوارک توی این سرما نشسته. من که لباس گرم تنم بود از سرما یه لرز شدید توی بدنم افتاد. بدون اینکه چیز دیگه ای بگم برگشتم توی خونه. از پشت پنجره ی هال بهش نگاه کردم. همینطور به آرومی تاب می خورد و به جلوش خیره شده بود و سیگار می کشید…
طبق برنامه ریزی نریمان حدود یک هفته می تونستیم توی دُبی باشیم. وقتی از فرودگاه خارج شدیم ، من و سارا منتظر موندیم که مردا چمدونا رو بیارن. من که شالم رو برداشته بودم رو به سارا گفتم: اینجا ایران نیستا. می تونی شالتو برداری… شالش رو سُر داد به سمت عقب و افتاد روی شونه هاش. البته همینطوری موهای بلدش بیرون بود و کامل دیده میشد. متوجه ی نگاه یه پسره شدم که میخ سارا شده. بهش تنه زدم و گفتم: هنوز پیاده نشده ، اینجا هم خاطر خواه پیدا کردی… یه نگاه به پسره انداخت. برگشت و با لبخند به من گفت: فکر کنم ایرانیه… صدام رو آهسته کردم و گفتم: نعیم و نریمان و نوید برات تکراری نشدن؟ دوست نداری یه تنوع دیگه رو تجربه کنی؟؟؟ کمی نگاهم کرد و گفت: برام فرقی نمی کنه… چشمام رو شیطون کردم و گفتم: اگه من ازت بخوام چی؟؟؟ کمی فکر کرد و گفت: اگه بفهمن عصبانی میشن… پوزخند زدم و گفتم: نترس شوخی کردم. تو تازه برای خودم شدی. دلم نمیاد با کس دیگه ای تقسیمت کنم…
چند روز حسابی گشتیم و اکثر جاهای دیدنی دُبی رو دیدم. یک شب رو هم دیسکو رفتیم. می تونستم سنگینی نگاه اکثر مردای توی دیسکو رو روی خودم و سارا حس کنم. شب پنجم بود. توی جمع رو به سارا گفتم: امروز عصر هیچ جا نرفتیم. حال داری با هم بریم دیسکو؟؟؟ نوید گفت: خب همگی با هم می ریم… اخم کردم. رفتم سمت سارا. از پشت بغلش کردم. دستام رو بردم روی سینه هاش و از روی تاپش به آرومی فشارشون دادم و گفتم: عه می خوام یه شب با سارا تنهایی بریم. این چند شب برای شما بودیم. کم هم که فیض نبردین ماشالله. حالا یه شب می خواییم برای هم باشیم. تاکسی می گیریم و به همون تاکسی می گیم برمون گردونه…
نعیم روی تخت ولو شد و گفت: من که موافقم. چون امشب پاهام درد می کنه و حال و حوصله ی هیچ جا رو ندارم… نریمان گفت: اوکی دخترا. برین خوش بگذرونین. فقط به تاکسی بگین همونجا وایسته تا برگردین… سارا به پیشنهاد من یه شلوار چسبون چرم طلایی رنگ و با یه بلوز یقه گرد که قشنگ خط سینه هاش مشخص بود تنش کرد. من یه شلوار جین و تیشرت ساده تنم کردم. وارد دیسکو که شدیم با راهنمایی یکی از کسایی که اونجا کار می کرد ، رفتیم و یه گوشه نشستیم. بهش رسوندم که برامون مشروب بیاره. سارا بهش با دستش اشاره کرد که سیگار هم بیاره. پام رو انداختم روی پام و گفتم: خب این چند روز چطور گذشت؟؟؟ سارا لبخندی زد و گفت: خیلی خوب بود…
سارا بعد از خوردن یه پیک مشروب ، سیگارش رو روشن کرد. یه پُک عمیق به سیگارش زد. فهمیدم که واقعا سیگار کشیدن رو یاد گرفته. تو همین حین دو تا مرد حدودا سیاه و گنده عرب اومدن و رو میز کناری مون نشستن. خیلی سریع رفتن تو نخ ما. بهشون توجه نکردم. رو به سارا گفتم: بیا بریم یکمی برقصیم… موقع رقصیدن حواسم به اون دو تا مرد بود که چطور دارن نگاهمون می کنن. دستام رو بردم و گذاشتم روی کمر سارا. کمر و باسنش رو به آرومی لمس می کردم. جوری که اون دو تا متوجه بشن. کم کم از جاشون بلند شدن و اومدن سمت ما. خوب می دونستم که نمی تونن برامون مزاحمت ایجاد کنن. به عربی با هم حرف می زدن. چند بار با لبخند بهشون نگاه کردم. یکیشون که انگار کمی فارسی بلد بود ؛ گفت: تنهایین؟؟؟ من و سارا جفتمون نگاهمون رفت به سمتش. چشماش پر از شهوت بود. بهش محل ندادم و رقصم با سارا رو ادامه دادم. لبام رو بردم سمت لبای سارا و یه بوسه ی ریز از لباش کردم. سارا بیشتر از من مشروب خورده بود و کمی مست شده بود. به آرومی سارا رو نزدیک اون دوتا کردم. دست سارا رو گذاشتم توی دست همونی که فارسی حرف زد. اون یکی اومد دست من رو بگیره که با اخم و اشاره ی دستم گفتم: نه… قشنگ بهشون فهموندم که فقط می تونن سارا رو داشته باشن. سارا چهره اش متعجب شد. اومد حرف بزنه که انگشتم رو گذاشتم روی لباش و نذاشتم. به آرومی ازشون جدا شدم و برگشتم سر جام و نشستم. سارا بینشون گیر کرده بود. مطمئن بودم از ترس من جرات اعتراض نداره. هم زمان که مثلا باهاش می رقصیدن ، دستاشون همه جای بدن سارا کار می کرد. توی نور کم دیسکو می تونستم چهره ی نگران سارا رو ببینم. حس خوبی داشتم که بلاخره موفق شدم اون حالت آرامش و خونسردیش رو بهم بزنم. یکی از گارسونای اونجا که فارسی بلد بود رو صداش زدم. ازش خواستم به تاکسی ای که منتظر ماست بگه بره. بعد از چند دقیقه رفتم به سمت سارا. دستش رو گرفتم و از اون دو تا جداش کردم. چشمای جفتشون از شهوت خمار شده بود. پوزخند زنان دست سارا رو گرفتم و از دیسکو خارج شدیم. یه تاکسی دیگه گرفتم. اومدیم سوار بشیم که طاقت نیاوردن. اونی که فارسی بلد بود ، اومد جلو و گفت: همین؟؟؟
سارا رو نشوندم صندلی عقب. خودم نشستم صندلی جلوی تاکسی. در صندلی عقب رو باز گذاشتم. متوجه منظورم شدن. با خوشحالی سوار شدن. هر کدوم یه طرف سارا. تاکسی به حرکت در اومد و ازم پرسید که کجا میرم. به اونی که فارسی بلد بود گفتم: بهش بگو بره جاهای خلوت و الکی دور بزنه… تعجب کرد و گفت: ما مکان داریم. اینجا که ایران نیست… با اخم بهش گفتم: همینی که من گفتم. وگرنه به سلامت… به همدیگه نگاه کردن. به عربی یه چیزی به راننده ی تاکسی گفت. راننده تاکسی هم برگشت. یه نگاهی به سارا انداخت و به راهش ادامه داد. سارا مضطرب بود. همش به من نگاه می کرد و دنبال این بود که تمومش کنم. وقتی اون دو تا شروع کردن به ور رفتن باهاش ؛ بهم گفت: مهدیس اگه بفهمن عصبانی میشن… بهش محل ندادم. آینه جلوی راننده رو برای خودم تنظیم کردم که دقیق ببینم باهاش چیکار می کنن…
سارا با صدای پر از استرس و نگران گفت: مهدیس تو رو خدا نه. ازت خواهش می کنم. بهت التماس می کنم مهدیس… فهمیدم که داره در برابرشون مقاومت می کنه. برگشتم و خیلی جدی به اونی که فارسی بلد بود ، گفتم: چیه می خوایین فقط نگاش کنین؟؟؟ اولش با تعجب بهم نگاه کرد. بعدش با پوزخند گفت: نه عزیز. حیف این نیست فقط نگاه کنیم؟؟؟ دو تا مرد عرب می دونستن که خیلی وقت ندارن. یکیشون سارا رو کشید به سمت خودش و شروع کرد بلوزش رو در آوردن. اون یکی هم پاهاش رو گذاشت روی پاش و شروع کرد شلوارش رو در آوردن. خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم لختش کردن. سارا هیچ شانسی در برابر دستای قوی و بزرگ اونا نداشت. به خاطر تنگ بودن جا عصبی شده بودن و کمی با خشونت با سارا رفتار کردن. آخرش طاقت نیاوردن. به عربی یه چیزی به راننده گفتن. راننده رفت تو یه جای تاریک و به شدت خلوت. تو این مدت یکی شون سینه های سارا رو با ولع می خورد و یکی دیگه با رونا و کُسش بازی می کرد. مثل یه تیکه گوشت در اختیارشون بود. فقط آه و ناله ای که از سر درد ، از گلوش خارج میشد رو می شنیدم. تاکسی یه جا نگه داشت. به عربی یه چیزی بهم گفتن. همونی که فارسی بلد بود ، بهم گفت: من میرم بیرون تا دوستم کارش تموم بشه. بعدش من میام. اوکی؟؟؟ با سرم تایید کردم…
سارا رو به حالت سگی روی صندلی ماشین قرار داد. برای چند لحظه به بزرگی کیرش خیره شدم. متوجه شد که دارم به کیرش نگاه می کنم. پوزخند زد و به یکباره کیرش رو فرو کرد توی کُس سارا. سارا که مشخص بود دردش اومده ، چنگ زد به صندلی ماشین. صورتش رو فرو کرد توی صندلی و خودش صداش رو توی گلوش خفه کرد. مرد عرب بدون ملاحظه با اون کیر گنده اش توی کُس سارا تلمبه میزد. اصلا براش مهم نبود که اینجوری بهش صدمه میزنه. برای من هم مهم نبود. راننده ی تاکسی به عربی یه چیزی گفت و با ناراحتی از تاکسی پیاده شد. دیگه همه یه جورایی فهمیده بودن چه خبره. از نگاه های نفرت انگیز راننده ی تاکسی مشخص بود متوجه شده که من سارا رو به اجبار در اختیار این دو تا مرد عرب گذاشتم. اما برای من اهمیت نداشت. گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن. جوری که دقیقا چهره ی سارا مشخص بشه…
وقتی کار این یکی تموم شد ، جاش رو با اون یکی عوض کرد. سارا حسابی عرق کرده بود و هنوز درد داشت. ماشین از بوی عرق بدن و آب منی اون مرد عرب پر شده بود. این یکی سارا رو برگردوند. پاهاش رو تا جایی که میشد از هم باز کرد و بالا گرفت. جوری که زانوهاش رو رسوند به شونه هاش. کیر این یکی هم دست کمی از دوستش نداشت. و این یکی هم بدون هیچ ملاحظه ای همش رو تا ته فرو کرد توی کُس سارا و با شدت بیشتر شروع کرد به تلمبه زدن. اشکای سارا سرازیر شده بودن. خودش با دستش جلوی دهنش رو گرفت که ناله های از سر دردش بلند نشه…
قبل از اینکه برگردیم ، دوباره رفتیم دیسکو. سارا رو بردم توی دستشویی. سر و وضعش و موهاش رو مرتب کردم. هنوز ترس توی وجودش بود و دِل دِل میزد. با دستم صورتش رو نوازش کردم و گفتم: قربونت برم. به خاطر خودت اینکارو کردم. خواستم برات تنوع بشه. حالا هم دیگه گریه نکن. پسرا بفهمن برات خیلی بد میشه. رفتیم خونه ، سریع میری دوش می گیری و خیلی آروم میری رو تخت می خوابی. فهمیدی؟؟؟ سارا با سرش حرفم رو تایید کرد. بهش با اخم گفتم: یادت رفت؟؟؟ دوباره سرش رو تکون داد و گفت: چَشم…
صبح همه رفتن رستوران هتل برای صبحونه. از حموم اومده بودم بیرون و داشتم خودم رو خشک می کردم. متوجه شدم که نوید نرفته. نشسته بود جلوم. به حالت خاصی نگام کرد و گفت: جریان تو و سارا چیه؟؟؟ با تعجب بهش گفتم: کدوم جریان؟؟؟ چشماش رو تنگ کرد و گفت: تا چند وقت پیش ازش متنفر بودی. با ذوق و شوق مارو تشویق می کردی که باید ادبش کنیم. بعدشم که بهش شَک داشتی. حالا جریان چیه که یه هو بهش علاقه مند شدی؟؟؟ شورتم رو پام کردم. رفتم جلوی نوید. یه پام رو گذاشتم یه طرفش و پای دیگم رو طرف دیگه اش. دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: تازه دارم می فهمم سارا چه گنجیه. تازه دارم متوجه میشم که چرا اینقدر دوستش دارین و حاضرین هر کاری کنین تا حفظش کنین. جفتمون خوب می دونیم سارا خیلی بیشتر از من براتون مهمه. خیلی بیشتر از من ، اونی هست که شما دوست دارین. حتی شاید یه روزی منو هم فدای سارا کنین… نوید از حرفام حسابی جا خورد. اینقدر که هیچ جوابی نداشت که بهم بده. من رو پس زد و گفت: چرت و پرت بسه. بریم پایین پیش بقیه صبحونه بخوریم…
سارا کنار نعیم نشسته بود. داشت براش تخم مرغ آب پزش رو پوست می گرفت. وقتی تخم مرغ رو گذاشت جلوی نعیم با یه لحن ملیح و مهربانانه گفت: بیا عزیزم… لبخند لذت بخش نعیم از این عزیزم گفتن سارا رو دیدم. من کم به نعیم نگفته بودم عزیزم. یا هزار تا کلمه و رفتار ملوس و مهربانانه دیگه. اما خوب فهمیدم که هیچ وقت مثل سارا نمی تونم باشم. بهم ثابت شد که سارا واقعا تسلیم شده. واقعا می خواد همونی باشه که قبلا بود. حتی بیشتر. یه برده ی کاملا مطیع و حرف گوش کن. تو وجود این آدم دیگه هیچ دلیلی برای جنگیدن نبود…
تو بحر سارا بودم که گوشی نریمان زنگ خورد. نمی خواست جواب بده اما وقتی به گوشیش نگاه کرد جواب داد. حتما شخص مهمی بود که جواب داد. چند لحظه گذشت. نریمان یکباره با عصبانیت از جاش بلند شد و ازمون دور شد. به نوید گفتم: چش شد؟؟؟ نوید شونه اش رو انداخت بالا و گفت: نمی دونم… نریمان بعد از چند دقیقه برگشت. بدون اینکه بشینه به نوید گفت: همه ی چِکای شرکت برگشت خورده…
نوید از تعجب چشماش گرد شد و گفت: یعنی چی. امکان نداره. حتما یه اشتباهی شده… نریمان که هر لحظه عصبی تر میشد ؛ گفت: حساب شرکت بسته شده نوید. از اداره مالیات ریختن تو شرکت. همه چی رو پلمپ کردن. حسابم بستن. بدبخت شدیم نوید… نوید هم از جاش بلند شد. استرس رو میشد توی وجود جفتشون دید. رو به نریمان گفت: سریع با شایگان تماس بگیر. حتما یکی زیرآبمون رو زده. هر چی باشه اون درستش می کنه… جفتشون شروع کردن به تماس گرفتن. انگار هر کسی که مد نظرشون بود ، جواب تماساشون رو نمی داد. نعیم خونسرد تر از اون دو تای دیگه بود. چون هیچ وقت تو جریان کارای شرکت نبود. فقط و فقط در جریان باشگاه بود. اما نوید و نریمان هر لحظه عصبانی تر می شدن. نریمان گفت: همین الان باید برگردیم. من میرم بلیطا رو برای امروز تغییر میدم. نوید تو برو با هتل تسویه کن…
دنبال نوید راه افتادم. بهش گفتم: چی شده نوید؟؟؟ با عصبانیت گفت: چیز مهمی نیست… دستش رو گرفتم و گفتم: قیافه تو ببین. یعنی چی چیز مهمی نیست… نوید دستش رو کشید و گفت: برو اتاق جمع و جور کن. به تو ربطی نداره چی شده… از جواب نوید ناراحت شدم. با سارا برگشتیم و شروع کردیم به جمع و جور کردن. سارا حسابی تو فکر بود. می دونستم که داره به چی فکر می کنه. حسابی برنامه ریزی کرده بودم که سر جریان شب قبل ، حالا حالاها باهاش بازی کنم و به روش بیارم. اما به خاطر رفتار نوید عصبی شدم و حوصله ی سارا رو هم نداشتم…
شب رسیدیم ایران. من و سارا همراه نعیم اومدیم خونه اما نوید و نریمان از همونجا ازمون جدا شدن. زهرا خونه تنها بود و نرگس نبود. نعیم و سارا رفتن بالا. من حسابی توی فکر بودم. یعنی این موضوع اینقدر مهمه که نوید و نریمان تا این حد ریختن به هم. زهرا ازم پرسید: یکمی زود نیومدین؟؟؟ بهش گفتم: آره مامان. انگاری یه اتفاقی افتاده. اما نمی دونم جریان چیه… زهرا هم نگران شد. هر چی به گوشی نوید و نریمان زنگ زد ، جواب ندادن…
از استرس اینکه چی شده اصلا خوابم نبرد. نزدیکای ساعت سه صبح نوید و نریمان برگشتن. جفتشون خسته و داغون بودن. چشمای نریمان کاسه ی خون بود. کتش رو در آورد و پرت کرد روی کاناپه. نشست و سرش رو گرفت بین دو تا دستاش. رفتم نزدیکش. اومدم دستم رو بذارم روی شونه اش که با عصبانیت گفت: برو گورتو گم کن مهدیس. حوصله تو ندارم…
زهرا با نگرانی از اتاقش اومد بیرون. رو به نوید گفت: چی شده پسرم؟؟؟ نوید با صدای لرزون گفت: بدبخت شدیم مامان. بیچاره شدیم… زهرا که صداش به لرزش افتاده بود ؛ گفت: دارین سکته ام می دین. بگین چی شده خب… نوید گفت: وکیل شرکت فرار کرده. قبلش حسابای اصلی و فرعی رو خالی کرده. تمام مدارک فرار مالیاتی مون رو هم داده به اداره مالیات. اونا هم ریختن تو شرکت. همه چیزو پلمپ کردن. فردا بازرساشون مدارک و چک می کنن. می فهمن که چقدر فرار مالیاتی داشتیم. حسابای لعنتی هم خالیه…
نریمان سرش رو آورد بالا و نا امیدانه گفت: گرچه خالی هم نبود فایده نداشت. فوقش یک پنجم مالیاتا میشد. تازه بدون احتساب جریمه اش… زهرا که حسابی دستپاچه شده بود ، رفت سمت نریمان. جلوش نشست و گفت: پسرم حتما یه راهی هست. با شایگان تماس بگیر. اون هر مشکلی باشه حل می کنه. بدتر از اینا رو حل کرده… نریمان گفت: شایگان گم و گور شده. نه گوشیش رو جواب میده و نه در خونه اش رو باز می کنه. با ناظمی و همتی و ارجمند هم نتونستیم تماس بگیریم. هر چی نفوذ داشتیم آب شده رفته تو زمین. گیج شدم. نمی دونم جریان چیه… زهرا سعی کرد به نریمان دلداری بده و گفت: حتما امروز جایی بودن پسرم. فردا حتما پیداشون میشه. اینقدر حرص نخور عزیزم…
در هال باز شد و نرگس اومد داخل. وقتی ما رو دید جا خورد. خودش رو جمع و جور کرد و گفت: عه چه زود اومدین… زهرا از دیدن نرگس هول شد. اومد یه چیزی بگه که نریمان رو به نرگس گفت: الان وقت اومدنه؟ تا الان کجا بودی؟؟؟ نرگس آب دهنش رو قورت داد و گفت: با دوستام بودم… نریمان بلند شد و رفت سمت نرگس. با عصبانیت گفت: با کدوم دوست پتیاره ای تا این وقت شب بیرون بودی؟؟؟ نرگس از ترس چند قدم رفت عقب. زهرا رفت که جلوی نریمان رو بگیره اما نریمان با دست هولش داد. کمربندش رو درآورد و افتاد به جون نرگس. نرگس هر چقدر خواهش و التماس کرد فایده نداشت. نعیم از بالا اومد. دست نریمان رو گرفت و گفت: از جای دیگه عصبانی ای سر این خالی نکن… نریمان با عصبانیت یه کشیده ی محکم تو گوش نعیم زد و گفت: تو یکی خفه شو… نعیم اومد به نریمان حمله کنه که نوید جلوش رو گرفت و گفت: برو بالا نعیم. اون روی سگ منو بالا نیار. نریمان می دونه داره چیکار می کنه… نعیم حسابی کم آورد. در حالی که دستش روی گوشش بود ، پله ها رو گرفت و رفت بالا… نریمان چند تای دیگه نرگس رو زد و زندانیش کرد توی اتاقش. من از ترس ، خودم رو گوشه ی کاناپه مچاله کرده بودم. می ترسیدم حتی یه کلمه حرف بزنم. نریمان کتش رو برداشت. موقع رفتن به نوید گفت: صبح زود بیا دنبالم… نوید با عصبانیت رفت توی اتاق و در و محکم بست. این یعنی حتی حوصله ی من رو هم داشت. همونجا روی کاناپه دراز کشیدم…
با سر و صدای نریمان از خواب پریدم. سریع ساعت رو نگاه کردم. ساعت یازده ظهر بود. نریمان از توی حیاط نعره میزد و فحش می داد. وارد خونه که شد صداش ترسناک تر شد. پشت سرش هم نوید وارد خونه شد. نریمان همینطور داشت به زمین و زمان فحش می داد. حتی سارا و نعیم هم اومدن پایین. هیچ کس جرات نداشت به نریمان چیزی بگه. زهرا رفت سمتش و گفت: آروم باش پسرم. الان سکته می کنی… نریمان نعره زنان گفت: چطوری آروم باشم؟ به یه روز همه چی داره از دستمون میره. نابود شدیم مادر من. هیچ کدومشون جواب نمیدن. فرار مالیاتی یه طرف. هر چی تخلف واردات و گمرکی هم داشتیم لو رفته. همه ی اسناد و مدارک هم به اسم من و نویده. تمام دوستای سپاهی آشغال بابا گم و گور شدن. آب شدن رفتن توی زمین. یکی با همه ی زورش بهمون حمله کرده. از جیک و پوکمون خبر داشتن. فقط اون وکیل آشغال نمی تونست این همه اطلاعات بهشون بده. تا فردا حکم مصادره ی تمام اموالمون رو میدن… نعیم با صدای گرفته گفت: باشگاه چی؟؟؟ نوید گفت: مگه خودت نمی دونی باشگاه به نام نریمانه…
نعیم با دو تا دستش زد توی سرش و نشست روی پله ها. زهرا که گریه اش گرفته بود ، رفت سمت نوید و گفت: حتما یه اشتباهی شده. آره حتما… نوید با نا امیدی گفت: نه مامان. هیچ اشتباهی نشده. به خاک سیاه نشستیم. حتی برای فروش املاک و زمینا و هر چی که هست هم دیره. فقط این خونه به نام شماست. بقیه اش یا به نام منه یا نریمان… زهرا روی دو تا زانوهاش نشست و شدت گریه اش بیشتر شد. من مات و مبهوت مونده بودم که چی بگم. چیزایی که می شنیدم و می دیدم رو باور نمی کردم…
یک ساعت تموم ، همه شون نشسته بودن و هیچی نمی گفتن. چنان خودشون رو باخته بودم که باور نمی کردم این نوید و نریمان همون آدمای قبلی هستن. سارا رفت جلوی نریمان. به آرومی گفت: اجازه دارم برای نرگس یکمی غذا ببرم… نریمان با دستش اشاره کرد که می تونه. سارا رفت و در اتاق نرگس رو باز کرد. چند لحظه بعد با صدای بلند گفت: نرگس نیست… نریمان دوید به سمت اتاق و با عصبانیت گفت: کثافت عوضی از پنجره فرار کرده. من اینو گیر بیارم می کشمش… اومد از خونه بره بیرون که نوید جلوش رو گرفت و گفت: داداش نرگس و ول کن. الان باید یه فکر درست و حسابی بکنیم. مامورا دیر یا زود میان سر وقتمون. اگه این عوضیا تا آخرش جواب ندن ، کارمون تمومه. باید فعلا یه جا مخفی بشیم…
نوید و نریمان بدون اینکه بگن کجا میرن ، از خونه زدن بیرون. زهرا هم حاضر شد و رفت بیرون. انگاری هنوز امید داشت که یکی از اون آدمای با نفوذی که ازشون حمایت می کردن رو پیدا کنه. سارا رفت به سمت نعیم. دستش رو گرفت و به آرومی بردش توی آشپزخونه. جلوش کمی نون و مربا گذاشت و گفت: بخور نعیم. از دیروز هیچی نخوردی. ضعف می کنی… کتری رو آب کرد و گذاشت روی گاز تا جوش بیاد. با حرص مُچ دست سارا رو گرفتم. بردمش توی اتاق و گفتم: واقعا اینقدر خونسردی و برات مهم نیست که چی شده یا داری نقش بازی می کنی؟ با تو ام سارا… سارا گفت: شاید این یه نمایش جدیده. نمی دونم. یا اگه هم راست باشه این مشکلو حل می کنن. نوید و نریمان همیشه یه راهی پیدا می کنن…
با دستم زدم توی سر سارا و گفتم: احمق توهمی. چقدر اینا رو دست بالا گرفتی تو. کدوم نمایش. مگه نشنیدی؟ هر چی داشتن تو یه سوت پرید. مگه ندیدی که نوید و نریمان فرار کردن؟؟؟ سارا هیچی نگفت. وقتی دید من سکوت کردم از اتاق رفت بیرون و شروع کرد چایی دم کردن…


ادامه قسمت ۴ فصل (دوم)

دستای محسن رو روی شونه هام حس کردم. داشتم بازی کردن بچه ها رو توی کوچه می دیدم. دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم: چند روزه می خوای یه چیزی بگی. چرا نمیگی؟؟؟ نفس عمیق محسن رو روی گردنم حس کردم. بلاخره سکوت و شکست و گفت: حس می کنم از وقتی که اون زن پاشو توی مطبت گذاشته ، عوض شدی. از وقتی که “یاس سرخ” رو هم پیدا کردی بیشتر عوض شدی. من نگرانم بهار… نگاهم رفت به سمت یکی از بچه ها که موقع دویدن خورد زمین. به محسن گفتم: چی از من دیدی که فکر می کنی عوض شدم؟؟؟ محسن هول شد و گفت: نه چیزی ندیدم. اما… برگشتم و بهش گفتم: اما چی؟؟؟ با چشمای نگرانش نگاهم کرد و گفت: مطمئنی همه ی اینا برای خواهرته؟ یعنی از دست زهرا عصبانی نیستی؟ یعنی یکمی حس کینه و انتقام این وسط نیست؟؟؟ منم به چشمای محسن خیره شدم و گفتم: هنوز خودمم نمی دونم. قبول دارم که از ریتم خارج شدم و کنترل احساساتم کاملا دست خودم نیست. اما همه ی تمرکزم فعلا خواهرمه. من باید هر طور شده از اون باتلاق نجاتش بدم. به هر قیمتی که شده محسن. یه بار از دستش دادم. دیگه از دستش نمی دم…
زنگ خونه به صدا در اومد. نادر وارد شد و با یه لحن خاص و طعنه آمیز گفت: مهمون داریم… پشت سرش داوود وارد خونه شد. لبخند زنان با من و محسن احوال پرسی کرد. نشست روی کاناپه و رو به من گفت: جا سیگاری دارین؟؟؟ براش یه نعلبکی شیشه ای آوردم. همه منتظر بودیم که حرف بزنه. سیگارش رو روشن کرد و گفت: بهتون تبریک میگم آقا محسن. زن شما یه آدم به شدت باهوشه. از همون اول حدس می زدم اما بازم غافلگیر شدم. با راهنمایی دقیقی که بهمون کرد ، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم به اون دختره رسیدیم…
محسن اومد کنارم نشست و گفت: چجوری؟؟؟ داوود یه پُک دیگه از سیگارش زد و گفت: بهار خانم حدس می زد که نرگس تو اون خونه دیده نشه و یه جورایی تنها باشه. حتی حدس می زد که یه رابطه ی احساسی مخفیانه هم شاید داشته باشه. البته قرار بود اگه نداشت ما براش این رابطه رو درست کنیم. که خب با بررسی بچه ها مشخص شد که پای یه نفر در میونه. یکی از همین پسرای ساده که به با یه عزیزم و گُلم خام میشن. پسره خیلی زودتر از اونی که فکر می کردیم رام شد. با چهار تا تهدید و قول قبول کرد همکاری کنه. بازم با راهنمایی ای که بهار خانم کرد ، نرگس مثل آب خوردن افتاد توی دستامون. تا حالا به دکترای روانشناس اعتماد نداشتم اما حالا نظرم به کُل عوض شده…
به داوود گفتم: خب چیزی هم ازش فهمیدین؟؟؟ داوود سیگارش رو خاموش کرد و گفت: پسره دقیقا همون دستورات و حرفایی که شما گفته بودی رو انجام داد. نتیجه اش این شد که نرگس چند روز پیش از خونه فرار کرده. پسره بردش به جایی که ما در اختیارش گذاشتیم. نرگس بلاخره به حرف اومده و به پسره گفته دیگه نمی خواد برگرده تو اون خونه… با دقت به داوود نگاه کردم و گفتم: دیگه چی گفته؟؟؟ داوود از توی جیبش یه کاغذ درآورد. گرفت به سمت من و گفت: فکر نکنم از خوندنش خوشت بیاد…
نوشته های توی برگه خیلی ریز بود. پاشدم و رفتم از توی کیفم عینکم رو زدم به چشمم. تو همون حالت که ایستاده بودم ، شروع کردم به خوندن. نرگس برای دوست پسرش درد و دلاش رو گفته بود. از اینکه برادراش باهاش چیکار کرده بودن. به وسطای حرفاش که رسیدم از سارا هم اسم برده بود. چند تا جمله ی کوتاه در مورد سارا هم به دوست پسرش گفته بود…
-نمی تونی باور کنی که چه بلاهایی سرش آوردن. مثل یه حیوون بهش تجاوز کردن. مجبورش کردن مطیع و حرف گوش کن باشه. هر بار هم که به فکر فرار افتاد ، یه بلای بدتر سرش آوردن…
دوست نداشتم خودم رو جلوی داوود ضعیف جلوه بدم. همه ی سعی خودم رو کردم که ظاهرم رو حفظ کنم. برگشتم جلوش نشستم. برگه رو بهش برگردوندم. داوود برگه رو ازم گرفت و گفت: خب همونطور که قول داده بودم ، همه چیزشون رو ازشون گرفتم. تا خودت نخوای هرگز نمی فهمن که از کجا و چجوری خوردن. پسر بزرگه و کوچیکه فعلا غیب شدن. آفتابی که بشن به جُرم تخلفات سنگین مالی و گمرکی بازداشت میشن. دختره هم که پیش دوست عزیزشه. می مونه پسر وسطیه. یا همون شوهر محترم خواهرتون. حالا منتظر حرکت بعدی هستیم. خب چیکار کنیم بهار خانم؟ می خوای خواهرتو ببینی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نه. می خوام با شوهرش حرف بزنم…
وقتی داوود رفت ، نادر با عصبانیت گفت: از این یارو خوشم نمیاد… بهش گفتم: آروم باشین آقا نادر. ما به سختی بهش رسیدیم. الانم همه جوره داره بهمون کمک می کنه. تنها آدم مورد اعتماد ابراهیم بوده و هست. تنها کسی که حریف اونا میشه. ما چاره ای نداشتیم… نادر سعی کرد آروم باشه و گفت: امیدوارم این ناچار بودنی که ما رو به این یارو رسوند ، پشیمونمون نکنه…
قبل از اینکه با نعیم رو در رو بشم ، رفتم پیش داوود. به تمام اطلاعاتی که نیاز داشتم رسیدم. نرگس همچنان داشت برای دوست پسرش حرف میزد و هر روز یه چیز جدید از توی اون خونه ی لعنتی می گفت. با هماهنگی داوود از محل نعیم با خبر شدم. مشغول قدم زدن اطراف باشگاه بود که جلوش سبز شدم. با دیدن من تعجب کرد. قبل از اینکه حرف بزنه بهش گفتم: آقا نعیم. ما باید با هم حرف بزنیم. بهتون قول میدم به نفع خودتونه…
تو یه کافه ی خلوت و دنج نشسته بودیم. نعیم همچنان کنجکاو بود که من چی می خوام بهش بگم. عینکم رو برداشتم و با خونسردی بهش گفتم: آقا نعیم من کاملا در جریان اتفاقای اخیر خونه ی شما هستم. می دونم که دچار یه ورشکستگی وحشتناک شدین. برادراتون با کُلی بدهی و تخلف مالی غیبشون زده. از شانس شما چیزی به نامتون نبوده و تنها کسی هستین که میشد پیداتون کرد. من اومدم اینجا که باهاتون یه معامله کنم…
نعیم با تردید گفت: چه معامله ای؟؟؟ نگاهم رو جدی تر کردم و گفتم: سارا رو طلاقش بده و بدش به من. منم باشگاهتو بهت بر می گردونم… نعیم از حرفم خنده اش گرفت. چیزی که شنیده بود رو باور نکرد. منم لبخند زدم و گفتم: اون باشگاه درست فردای روزی که سارا رو طلاق دادی به نام خودت میشه. و دیگه هیچ ربطی به پرونده تخلات مالی برادرات نداره. آقا نعیم من می دونم که شما هیچ وقت توی اون خونه به حساب نمی اومدین. همیشه تصمیات با بقیه بوده و کسی از شما حتی یه نظر ساده هم نخواسته. نتیجه ی تصمیم های برادراتون رو هم دارین می بینین. حالا وقتشه خودتون تصمیم بگیرین. باور کنین میشد از یه راه سخت تر ، این مورد رو حل کرد. اونی که تو کمتر از 24 ساعت این بلا رو سرتون آورد ، می تونست خیلی راحت ثابت کنه که شما دارین تو اون خونه چه بلایی سر خواهر من میارین. اما من نذاشتم. دوست داشتم از یه راه بهتر این مشکل رو حل کنیم. اگه به حرفم گوش ندین ، مجبورم راه سخت رو انتخاب کنم. وقتشه برای اولین بار توی عمرتون یه تصمیم درست بگیرین…
نعیم خنده از روی لباش خشک شد. چهره اش هر لحظه بیشتر شوکه میشد. به سختی به حرف اومد و گفت: چطوری؟ تو هیچی نبودی. یه دکتر ساده همش. چطوری تونستی اینکارو بکنی؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: این مورد مهم نیست. چیزای مهم تری هست که باید در مورد اونا فکر کنین. سارا رو طلاق بده. بذار رسیدن من به سارا به همدیگه ، بیشتر از این به شما و خانواده تون صدمه نزنه… نعیم چند ثانیه مات و مبهوت بهم خیره شد. سعی کرد خونسرد باشه و گفت: عین خودشی. اندامت. صورتت. نگاهت. غیر قابل پیش بینی بودنت. نوید و نریمان دست کم گرفتنت. خیلی هم دست کم گرفتن. اول باشگاه و به نام من بزنین ، بعد خواهرتو طلاق میدم…
از جام بلند شدم و گفتم: متاسفم. تو هم انگار فرقی با اون دو تا برادر کله خراب و مغرورت نداری. بهت پیشنهاد یه راه مسالمت آمیز دادم. اما خرابش کردی. جور دیگه حلش می کنم… از کافه زدم بیرون. چند قدم برداشتم که نعیم افتاد دنبالم و بهم گفت: از کجا بهت اعتماد کنم؟؟؟ پوزخند زنان گفتم: این مشکل توعه. مشکل من رسیدن به ساراست که حلش می کنم… نعیم چند قدم دیگه پشت سرم برداشت و گفت: باشه باشه. همینی که تو میگی…
از توی کیفم یه برگه بهش دادم. بهش گفتم: فردا میاریش به همین آدرس محضری که برات نوشتم. با مدارک کامل. اونجا همه چی هماهنگ شده. نیازی به حکم دادگاه و این مسخره بازیا نیست. طلاقش میدی. بعدشم میری پی کارت. فرداش باشگاهت برای خودته… نعیم وایستاد و گفت: اون یکی چی؟ فقط دلت برای خواهر خودت می سوزه؟؟؟ منم وایستادم. برگشتم و بهش نگاه کردم. با خونسردی بهش گفتم: دورادرو اون یکی رو خوب می شناسم. فکر نکنم نیازی به کمک من داشته باشه. خواهرت گفته که مهدیس خانم چه جونوریه… نعیم تعجبش چندین برابر شد و گفت: نرگس؟؟؟ بهش جواب ندادم. رفتم توی خیابون و سوار اولین تاکسی ای که نگه داشت شدم…
تا صبح خوابم نبرد. روز پیش روم ، مهم ترین روز زندگیم بود. یه جورایی حتی از روزی که با محسن ازدواج کردم هم مهم تر. محسن هم خوابش نبرد و اونم هیجان داشت. صبح نادر اومد دنبالمون. همه ی هماهنگی ها رو با محضر کرده بود. نعیم فقط کافی بود سارا رو ببره اون تو. چند متر پایین تر از محضر ، توی ماشین منتظر بودیم. بلاخره نعیم پیداش شد. اینقدر از استرس زیاد به رونای پام چنگ زده بودم که انگشتام خسته شده بودن. وقتی دیدیم که سارا همراهشه ، یه نفس راحت کشیدم. وارد محضر شدن. نادر پیاده شد و رفت داخل محضر. نزدیک به نیم ساعت طول کشید. نعیم اومد بیرون. سارا رو دیدم که همراه نادر داره به سمت ما میاد. از ماشین پیاده شدم. هم زمان که به سارا نگاه می کردم به سمت نعیم رفتم. وقتی بهش رسیدم ، بدون معطلی و با تمام زورم با مشت کوبیدم توی صورتش. دست خودم درد گرفت اما اهمیت نداشت. با حرص و عصبانیت گفتم: می تونستم بلای بدتر از این سرتون بیارم. حیف که ریسکش بالا بود و امکان داشت خواهر خودمم توی دردسر بیفته. وگرنه لیاقت حیوونی مثل تو این نیست که راست راست آزادانه بچرخه…
نعیم از ضربه ای که خورد عصبانی شد. می دونست که اگه بخواد جواب بده ، محسن و نادر هستن. با حرص گفت: اگه به قولت عمل نکنی خیلی نامردی… خندم گرفت و گفتم: داری با من از مردونگی حرف می زنی؟ روت میشه آدم نفهم؟ به همین خیال باش که باشگاه به نامت بخوره. احمق کودن تمام اموالتون مصادره شده. به زودی نون خوردنم ندارین. تازه بازم شُکر کن که مثل اون دو تا حیوون فراری نیستی. بازم شُکر کن که آزادی. حالا هم این آخرین دیدار ماست. اگه فقط و فقط یک بار دیگه ببینمت ، می فهمی که من اصلا شبیه سارا نیستم و به وقتش تبدیل به یه حیوونی میشم بدتر از خودتون. پس شانستو بردار و گورتو گم کن…
برگشتم سمت ماشین. محسن و نادر جلو نشسته بودن. سارا عقب نشسته بود. نشستم کنار سارا. سارا همینطور بی تفاوت نشسته بود. نه خوشحال و نه ناراحت. سرش رو برگردوند و از شیشه ی عقب ماشین به نعیم که هنوز وایستاده بود نگاه کرد. با دستم صورتش رو چرخوندم سمت خودم و گفتم: دیگه لازم نیست بهش فکر کنی. تموم شد. تو دیگه پیش منی…
اومدم بغلش کنم که پَسَم زد. دوباره صورتش رو چرخوند به سمت نعیم. نادر حرکت کرد. هر لحظه از نعیم دور تر می شدیم. سارا تا آخرین لحظه که نعیم توی دیدش بود ، بهش نگاه کرد. بعدش هم سرش رو به سمت پنجره چرخوند و شروع کرد بیرون رو نگاه کردن. اومدم دستش رو بگیرم که محسن با دستش اشاره کرد که اینکارو نکنم. بهم رسوند که به حال خودش رهاش کنم…
دو روز گذشت. سارا هیچی نمی گفت و همش تو خودش بود. محسن بهم امیدواری می داد که درست میشه. می گفت: بهش حق بده بهار. یه مدت طول می کشه تا از زندگی گذشته اش بیاد بیرون…
برای آخرین بار با داوود قرار داشتم. ازش به خاطر همه چی تشکر کردم. بهش گفتم: اگه شما نبودین ، معلوم نبود سرنوشت خواهرم و حتی خودم چی میشد… بهم گفت: در اصل باید به ابراهیم مدیون باشی. همه ی این کارا به خاطر اون بود. وقتی فهمیدم ابراهیم این همه سال به خاطر اون زنیکه و پسراش به این روز افتاده ، خونم به جوش اومد. تا چند روز حتی غذا هم نمی تونستم بخورم. ابراهیم ازم خواست که همه جوره بهت کمک کنم. در اصل برو و از اون تشکر کن… به داوود لبخند زدم و گفتم: به هر حال ممنون یاس سرخ. امیدوارم دیگه هیچ وقت لازم نباشه همدیگه رو ببنیم و همه چی تموم شده باشه… داوود از حرفم خنده اش گرفت و گفت: تجربه ی خوبی بود. بدم نمیاد بازم همو ببینیم. به هر حال من ازت خوشم اومده. زن با جربزه و با جنمی هستی. سری بعد دیگه لازم نیست ابراهیم واسطه بشه. خودت مستقیم بیا پیش خودم… لبخندم رو قطع کردم و گفتم: ممنون. اما همچنان امیدوارم دیگه هیچ وقت نیاز نباشه که بیام پیش شما… چند قدم برداشتم. برگشتم و گفتم: راستی سرنوشت نرگس و مهدیس چی میشه؟؟؟ داوود گفت: مهدیس که مثل اون دو تای دیگه غیبش زده. نرگس هم همچنان داره با دوست پسرش زندگی می کنه. تصمیم ندارم کاری به کارشون داشته باشم. پسره چند وقت دیگه ازش خسته میشه و ولش می کنه. بقیه ش هم برام مهم نیست. هر بلایی سرشون بیاد حقشونه…
ایندفعه بدون ترس و نگرانی رفتم به ملاقات ابراهیم. تا می تونستم ازش تشکر کردم. براش تعریف کردم که چه اتفاقایی افتاده. داشتم ازش خداحافظی می کردم که زهرا وارد اتاق شد. من رو که دید چنان شوکه شد و وا رفت که حس کردم الانه که سکته کنه. تعادلش رو از دست داد. سریع خودم رو بهش رسوندم. کمک کردم تا بشینه. فکر کنم با دیدن من و ابراهیم به جواب همه ی سوالاش رسید. بلاخره فهمید که ریشه ی این همه بلایی که یه هو سرشون اومد از کجا بوده. وقتی مطمئن شدم سکته نکرده و فقط حالش بد شده ، بهش یه لیوان آب دادم. یه صندلی گذاشتم جلوش و نشستم. حالا نوبت من بود که بهش یه لبخند پیروزمندانه بزنم. با خونسردی بهش گفتم: همیشه یه راه ارتباط با این جور بیمارا هست. سخت بود اما بلاخره موفق شدم. امیدوار بودین که تو این سال ها هوشیاری شوهرتون کامل بوده باشه و تونسته باشین که با هر بار ملاقات ، زجرش بدین. خب باید بهتون بگم امیدواری تون بیهوده نبوده. شوهرتون با هوشیاری کامل هر بار و با دقت می شنیده که همسرش چه هیولایی هستش و چه کارایی کرده و داره می کنه. به هر حال الانم همچنان می تونین براش تعریف کنین. من دیگه برم و تنهاتون بذارم…
دم در بودم که زهرا شروع کرد به خندیدن. یه جور خنده ی هیستریکی و ترسناک. خنده اش که تموم شد ، بهم گفت: فکر کردی همه چی تموم شده؟ فکر کردی خواهرتو بردی پیش خودتو خلاص؟ فکر کردی خواهرتو می شناسی؟ حتی یه درصدم نمی دونی چه جونوری رو توی خونه نگه داشتی. حتی یک درصد هم نمی شناسیش. فعلا تو بردی. اما این اولشه. بهت قول میدم اولشه… به ادامه ی حرفاش گوش ندادم. اومدم بیرون و در و بستم…
توی مسیر خونه یاد حرف محسن افتادم. اینکه من از زهرا کینه به دل گرفتم و دوست دارم تلافی کنم. بهم ثابت شد که حرف محسن بی ربط نبوده. دیدن زهرا تو اون شرایط نا خواسته خوشحالم کرد. از خودم خجالت کشیدم که چرا تبدیل به همچین آدم کینه ای شدم. محسن بهم پیام داد که شب شیفته و نمیاد. دیگه شب شده بود. خونه تاریک بود. موقع روشن کردن چراغا گفتم: سارا چرا چراغا رو روشن نکردی دختر… هیچ جوابی بهم نداد. چند بار صداش زدم اما بازم جواب نداد. دلم به شور افتاد. رفتم توی اتاق رو نگاه کنم که صدای دوش حموم توجه ام رو جلب کرد. وارد سِکشن حموم شدم. چراغ حموم روشن بود. صدای دوش واضح تر به گوشم می رسید. فهمیدم که سارا توی حمومه. هر چی صداش زدم جواب نداد. نا خواسته بغض کردم و با همه ی زورم کوبیدم به در حموم. دستام خسته شد. با بدنم شروع کردم خودم رو به در حموم کوبیدن. دیگه کامل گریه ام گرفته بود. اینقدر کوبیدم که تا اینکه بلاخره در حموم باز شد. همه جا رو بخار گرفته بود. چند لحظه طول کشید تا بخارا از حموم خارج بشن. سارا گوشه ی حموم نشسته بود. پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود. با یه دستش پاهاش رو بغل کرده بود و با دست دیگه اش داشت سیگار می کشید. نگاهش به جلوش بود. حتی ذره ای هم سرش رو به سمت من نچرخوند. از استرس زیاد پاهام سُست شد. همونجا دو زانو نشستم و گریم شدید تر شد. سارا سیگارش رو انداخت کف حموم. از جاش بلند شد. تا حالا بدنش رو لخت ندیده بودم. حالا می تونستم رد کبودی ها و زخم های روی بدنش رو ببینم. بی تفاوت از کنارم رد شد. از توی رخت کن حوله اش رو برداشت. پیچید دور خودش و رفت…
چند هفته گذشت. کل عید رو توی خونه بودیم و هیچ جایی نرفته بودیم. محسن برام یه دمنوش آورد. گذاشت جلوم و خودش نشست کنارم. موزیک مورد علاقه ام رو گذاشته بودم از گوشیم پخش بشه. محسن هم مثل من نگاهش رفت به سمت سارا که توی بالکن وایستاده بود و داشت بیرون رو نگاه می کرد. با نا امیدی تمام گفتم: من نمی تونم براش کاری کنم… محسن در حالی که داشت به سارا نگاه می کرد ؛ گفت: یعنی می خوای بگی تسلیم شدی؟؟؟ یه نفس عمیق آه مانند کشیدم و گفتم: نمی دونم محسن. اولش خوشحال بودم که از دست اونا نجاتش دادم اما حالا حس می کنم که نمی تونم نجاتش بدم. به هیچ وجه باهام ارتباط بر قرار نمی کنه. باهام حرف نمی زنه. اصلا معلوم نیست دوستم داره یا ازم متنفره. حتی به چشمام هم نگاه نمی کنه. وقتایی که باهاش حرف می زنم ، اصلا شَک دارم که گوش میده یا نه. نمی دونم دقیقا چه بلایی سرش آوردن. نمی دونم دقیقا چی ازش درست کردن. اما اونی که الان توی بالکن وایستاده ، هر کی که هست یا هر چی که هست ، هیچ فرقی با یه مرده ی متحرک نداره. دقیقا شبیه آدمایی که زندگی نباتی دارن. من از پسش بر نمیام محسن… محسن دستم رو گرفت و گفت: تو حق نداری تسلیم بشی بهار. تو می تونی نجاتش بدی. مطمئنم که می تونی…


توهم بر باد رفته ی سکس خانوادگی

قسمت ۱ فصل (سوم)

من سکوت خویش را گم کرده‌ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم

من، که خود افسانه می‌پرداختم،
عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها،
ساز جانم از تو پرآوازه بود،

تا در آغوش تو راهی داشتم،
چون شراب کهنه، شعرم تازه بود.

در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت، ای مادر فریادها!

گم شدم در این هیاهو، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!

کرج رو به خوبی تهران بلد نبودم. به سختی آدرس رو پیدا کردم. طبق قرارمون نباید با آژانس می اومدم. با تاکسی و خط به خط ، رسیدم به آدرس نوشته شده روی کاغذ. یه آپارتمان بزرگ بود. زنگ شماره ی هفده رو زدم. بدون هیچ حرفی در باز شد. توی آسانسور موزیک ملایم و آرامش بخشی پخش میشد. درست به آرومی درون من. تا حالا هیچ وقت اینقدر آروم و مطمئن نبودم. در آپارتمان باز بود. وقتی وارد شدم ، در رو پشت سر خودم بستم. نریمان با لبخند اومد به استقبالم و گفت: به به بلاخره مفتخر شدیم…
منم با لبخند رفتم به سمتش. من رو بغل گرفت و فشارم دادم. منم دستام رو حلقه کردم دور کمرش و به آرومی فشارش دادم. کمی سرش رو به عقب برد که بتونه نگام کنه. چند لحظه نگام کرد. چشماش موج می زد از لذت پیروزی. لباش رو چسبوند به لبام و یه لب طولانی ازم گرفت. منم همراهیش کردم. نا خواسته شالم تو این وضعیت افتاد. با صدای نوید به خودمون اومدیم. بهمون گفت: بذارین برسین کبوترای عاشق… با لبخند از نریمان جدا شدم. سرم رو چرخوندم سمت نوید. به اونم لبخند زدم و رفتم سمتش. باهاش دست دادم و گفتم: خب بلاخره من اینجام… نوید کمی نگاهش جدی شد و گفت: سارا… مانتوم رو در آوردم. شالم رو از روی زمین برداشتم و همراه مانتوم گذاشتم روی دسته ی مبل. نشستم روی مبل و گفتم: من سر قولم هستم. سارا برای شماست. یعنی بر می گرده به جمع خانواده…
نریمان اومد حرف بزنه که نوید نذاشت و گفت: فکر نکنم تو قرار گذاشتن آدم مطمئنی باشی. درسته؟؟؟ از حرفش خندم گرفت. بهش گفتم: تو خیلی آدم باهوشی هستی. از تو بعیده این حرف. طرف حساب من تویی. خودتو داری با اون نعیم گاگول مقایسه می کنی؟؟؟
تو همین حین مهدیس وارد هال شد. با صدای نسبتا لرزون بهم سلام کرد. با یه لحن مهربون بهش گفتم: به به مهدیس خانم. چقدر رنگ جدید موهات بهت میاد. خیلی خوشگل تر شدی. خوبی یا نه؟؟؟ بهم نگاه کرد و جوابم رو نداد. نگاهم جدی شد. اینبار با یه لحن جدی بهش گفتم: فکر کردی چون الان اینجایی می تونی برام دُم درازی کنی؟ مگه حالتو نپرسیدم؟ لال شدی؟؟؟ نریمان با عصبانیت به مهدیس گفت: مگه نشنیدی بهار خانم چی گفت؟ جواب میدی یا نه؟؟؟ مهدیس با صدای لرزون تر از چند دقیقه قبلش گفت: م م مرسی خ خ خوبم…
رو به نریمان گفتم: خب بسه. مهدیس جونو ول کن بره برامون یه چایی دبش بیاره. بیا بشین که با شما دو تا کُلی حرف دارم… نوید بازم پرید وسط حرف من و نریمان و تکرار کرد: سارا… با کلافگی بهش گفتم: دارم بهت می گم سارا رو برای خودتون بدون. هم من و هم سارا. جفتمون برای همیشه برای شما هستیم… نوید اومد نزدیک تر. دست راستش رو برد پشتم و گذاشت روی کمرم. با دست چپش پاهام رو کمی از هم باز کرد. دستش رو از روی ساپورتم گذاشت روی کُسم و یه فشار نسبتا محکم داد و گفت: اینکه تو و سارا برای همیشه مال ما میشین شکی نیست. حالا هر شرایطی که پیش بیاد. فهمیدی یا نه؟؟؟ صورتم رو بهش نزدیک کردم. دستم رو گذاشتم روی دستش. با فشار دادن دستش بهش فهموندم که کُسم رو محکم تر چنگ بزنه. تا جایی که میشد لبام رو به لباش نزدیک کردم و گفتم: هر چی شما بگی آقا نوید… نریمان گفت: نوید جان اینقدر به بهار خانم سخت نگیر. ما مطمئن شدیم که بهار خانم سر حرفش هست. یعنی چاره ای نداره. الانم بهتره بشینیم و خیلی حرفا هست که باید با هم بزنیم…
نزدیکای صبح بود که رسیدم به خونه. با اینکه همه ی تنم درد می کرد و همه جام بوی آب منی می داد اما حال حموم رفتن نداشتم. دراز کشیدم روی کاناپه. به هر حال می دونستم که اگه پام رو بذارم توی اون خونه ، چه اتفاقی برام میفته. اینقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد…

مدتی قبل…

دست به سینه توی چهار چوب در وایستاده بودم. شراره با لبخند مثلا مهربونش نگام کرد و بعد از خداحافظی ، از کنارم رد شد و رفت. نگاهم رفت به سمت شهروز که کاملا متوجه عصبانیتم شده بود. خودش رو زد به اون راه. روزنامه اش رو برداشت و تکیه داد به صندلی مخصوصش. چند لحظه مکث کردم. آهسته به سمتش قدم برداشتم. روزنامه رو از دستش گرفتم. نگاهم رو عصبانی تر گرفتم و بهش گفتم: قرارمون این بود؟؟؟ شهروز شبیه آدمایی که یه جُرم بزرگ مرتکب شدن بهم نگاه کرد و گفت: خب باید چیکار می کردم؟؟؟ از حرصم روزنامه رو مچاله کردم و گفتم: ما با هم قرار داشتیم شهروز. به جفتمون ثابت شده که شراره و شوهرش دارن از ما سو استفاده می کنن. تو ارث هر سه تامون رو تقسیم کردی و دیگه نه به من و نه به شراره ، هیچ تعهدی نداری. تازه به جفتمون با اینکه دختر بودیم ، ارث کامل پسری دادی. تازه به شراره بیشتر هم دادی. حالا درک نمی کنم که هی بیاد ازت پول بگیره. الانم باز با پُر رویی تمام ازت پول گرفت. تو هم…
حرفم رو قورت دادم و دیگه ادامه ندادم. خوب می دونستم که شهروز لیاقت شنیدن این حرفا رو نداره. یک ماهم بود که به خاطر حال بدم ، پدر و مادرم شبونه و توی بارون ، من رو بردن بیمارستان. البته هیچ وقت به بیمارستان نرسیدیم. یک بچه یک ماهه زنده موند اما پدر و مادرش مُردن. شهروز اون موقع سیزده سالش بود. شراره پنج سالش بود. ما تحت حمایت عموم قرار گرفتیم اما شهروز خیلی زود مَرد شد. تو هفده سالگی مسئولیت کامل من و شراره رو به عهده گرفت. درسته که ارث پدریمون نسبتا زیاد بود اما تا جایی که میشد خودش کار می کرد. هم کار و هم درس و هم مسئولیت من و شراره. نذاشت آب تو دلمون تکون بخوره. همه حواشی و مشکلات رو به تنهایی به دوش کشید. فقط از ما خواست که درس بخونیم و آرامش داشته باشیم. حالا من یه دختر ۲۵ ساله شدم و دارم به خاطر دل رحم بودنش بازخواستش می کنم. اما از طرف دیگه طاقت زرنگ بازی های شراره و شوهرش رو نداشتم. از شهروز سو استفاده می کردن و می کنن و فقط مواقعی که بهش نیاز دارن ، میان پیشش. این پول لعنتی برام اهمیت نداشت و نداره. فقط از اینکه اینقدر نمک نشناسن ، عصبی شده بودم. با عصبانیت روزنانه رو پرت کردم گوشه ی اتاق و رفتم بیرون. یک لیوان آب خوردم و رفتم توی اتاق خودم.‌‌..
یک ساعت گذشت که صدای در زدن اومد. بهش گفتم: بیا تو… روی تخت نشسته بودم. شهروز وارد شد. شام املت درست کرده بود‌. یه سینی بزرگ که توش بشقاب و کنارش نون بود ، جلوم گذاشت. اومد برگرده که با صدای گرفته بهش گفتم: از دستم ناراحتی؟؟؟ برگشت و نشست جلوم. لبخند زد و گفت: کار بدی نکردی که ناراحت باشم. حق با تو بود. ما آخرین بار به این نتیجه رسیدیم که دیگه وقتشه شراره و شوهرش مستقل بشن و این کمک های مالی داره تنبلشون می کنه. اما امروز باز دلم سوخت و کمکش کردم. تو حق داشتی که عصبانی بشی…
اومد بره که بهش گفتم: تو شام نمی خوری؟؟؟ اخم کرد. یه دستی به شکمش کشید و گفت: نخیر. من تو رژیمم… خندم گرفت و گفتم: خودتو خسته نکن. تو عین بابایی. هر کاری کنی بازم شیکم داری و تپلی هستی. بعدشم چند بار بگم. چون قدت بلنده ، خیلی هم بهت میاد اینجوری بودن…
شهروز کمی از حرفام دچار تردید شد. آخرش طاقت نیاورد و اومد نشست جلوم. مثل همیشه یه لقمه ی بزرگ گرفت. بازم خندم گرفت و گفتم: اینکه زن گیرت نمیاد به خاطر شیکمت نیست آقا شهروز. کم نشده دخترا خودشونو برات بکشن و جنابعالی همچنان عشق کارت باشی و بهشون محل ندی. الانم که بلاخره مدیر شدی. دیگه وقتشه شهروز. ۳8 سالت شده ها. پیر شدی دیوونه…
شهروز به سختی لقمه ی بزرگ توی دهنش رو قورت داد و گفت: تو لازم نکرده برای من لالایی بخونی. یکی باید برای خودت لالایی بخونه شبنم خانم… اخم کردم. تیکه نونی که تو دستش گرفته بود رو ازش قاپیدم و گفتم: اصلا من دوست دارم تو زن بگیری و بری گورتو گم کنی. می خوام بعد رفتنت مجردی و تنهایی حالشو ببرم. زن بگیر برو دیگه… از حرفم خندش گرفت و گفت: کاش حداقل یکمی عرضه شیطونی داشتی‌…
اومدم سینی رو ببرم تو آشپزخونه که نذاشت. ازم گرفت و بردش. با یه لیوان آب برگشت. تو دستش قرصام بود. با اخم بهم گفت: یعنی اگه من یه شب یادم نباشه تو قرصاتو نمی خوری؟؟؟ درست مثل بچگی هام قرصام رو بهم داد و منتظر موند تا بخورم. ازش تشکر کردم و گفتم: فردا روز اول توی مکان جدیده… لبخند زد و گفت: آره. بلاخره می بینی که چه شکلی شده. مطمئنم خوشت میاد. فعلا بگیر بخواب و خوب استراحت کن که فردا روز پُر کاری داریم… وقتی شهروز از اتاق رفت بیرون ، سریع گوشیم رو برداشتم. زنگ زدم به اشکان…
+الو…
-الو و کوفت. معلوم هست کدوم گوری هستی؟؟؟
+او چه خبرته. خب حتما نشد که جواب بدم. می خواستم بهت زنگ بزنم…
-حرف مفت نزن اشکان. معلوم نبود باز با کی سرت گرم بود. صد بار گفتم من بدم میاد که جواب پیامامو ندی…
+خب قبول. ببخشید. دیگه تکرار نمیشه. حالا چیکارم داشتی؟؟؟
-می بینی خودت تنت می خواره. باید فحش کِشِت کنم. مگه کور بودی نخوندی چی نوشتم برات…
+چه بد اخلاق. اصلا نمیشه باهات شوخی کرد. آره خوندم. ترتیبش داده شد. اصلا نگران نباش…
-من اصلا نگران نبودم که حالا بخوام نباشم. فقط می خواستم زودتر شَرش کم بشه. از این پیله شدنش عصبی شده بودم…
+حالا هر چی. نگران یا عصبی. مثل همیشه آقا اشکان به داد شبنم خانم رسید. امشب رو آسوده بخواب. تشکر هم لازم نیست…
-اینقدر زبون نریز اشکان. راستی حال بابات چطوره؟ بهتره؟؟؟
+اگه منظورتون از پدر من همون عموی گرامی شما هستش که بله بهتر تشریف دارن. یه بیماری جزیی بود که داره رفع میشه. از اینکه با برادر عزیزتون اومدین ملاقاتش هم ممنونم…
-عه اشکان میشه مثل آدم حرف بزنی. اینجوری بدم میاد. یه چیز دیگه هم می خواستم بگم. آهان یادم اومد. از مهمونی بعدی چه خبر؟؟؟
+والا فعلا برنامه ای ندارن. اتفاقا مهرداد گفت که می خواد با تو برای مهمونی بعدی مشورت کنه و هماهنگ بشه…
-اوکی. بابت جریان منیره هم ممنون. واقعا رو مخم بود. کاری نداری؟ من فردا کُلی کار دارم…
+کجا با این عجله. همش من خبر دادم. حالا تو یکمی از خودت بگو. چه خبرا. انگاری یه چیزی شده اینقدر عصبی هستی…
-شراره اومده بود اینجا. طبق معمول برای سر کیسه کردن…
+شراره خانم و داستان های سرکیسه کردنش. نمی خوای کاری کنی؟؟؟
-چرا یه فکرایی دارم برای خودشو اون شوهر گاوش. به وقتش دُم جفتشونو می چینم. من بیشتر دلم برای شهروز می سوزه که اینطور دارن ازش سو استفاده می کنن…
+آره منم دلم برای پسر عموی عزیزم می سوزه. خودشو همه جوره وقف خواهرای گوگولیش کرده اما…
-اما چی؟ اصلا چرا داری جمع می بندی؟ مگه من چیکار کردم؟؟؟
+ولش کن. همینجوری یه چی گفتم…
-حرفتو مثل آدم می زنی یا نه؟؟؟
+تو هم فرق چندانی با شراره نداری. خودتو خواهر دلسوز تر و با معرفت تر نشون میدی اما من یکی که خبر دارم از زیر آبی رفتنات…
-خفه شو اشکان. من هر گُهی می خورم به خودم مربوطه. کاری به شهروز ندارم. مثل اون شراره و شوهرش ازش سو استفاده هم نمی کنم. من و با شراره یکی ندون…
+تا حالا فکر کردی که اگه شهروز بفهمه آبجی پاک و نجیب و مظلومش ، تو خفا و دور از چشمش چه کارایی می کنه ، چی میشه؟ چه حسی بهش دست میده؟؟؟
-تو هم تا حالا فکر کردی که اگه پدر و مادر عزیز و محترمت بفهمن که آقا پسر گل و گلابشون چه گُها که نمی خوره ، چی میشه؟ آخرین بار این من بودم که اون دختره ایکبیری رو راضی کردم که بره گورشو گم کنه و پول عمل پرده شو دادم. گند کاری جناب عالی رو من جمع کردم. وگرنه میومد جلوی در خونه تون آبرو برات نمی ذاشت…
+خب خب تسلیم. اصلا غلط کردم. زِر زیادی زدم شبنم خانم. لازم نکرده که بهم ثابت کنی چه موجود بی رحم و خود خواهی هستی. من به اون دختره گفته بودم که رابطه مون گذراست. خودش جوگیر شد و داشت گند میزد. اما تو به منیره نگفتی که قراره بعد از یه مدت که باهاش لاس زدی و حالشو بردی ، مثل تفاله بندازیش دور. آهان راستی از همون اول قرار بود اینکارو بکنی. به خودم گفتی اصلا. آره یادمه که گفتی می خوای با منیره یه مدت باشی و بعدش مثل دستمال کاغذی بندازیش سطل آشغال. و این من بودم که راضیش کردم پاشو از زندگیت بذاره بیرون…
-اشکان داری به گفته ی خودت فقط زِر می زنی. اعصاب من به اندازه کافی خورد هست. بس می کنی یا نه؟؟؟
+باشه. کاری نداری؟؟؟
-به سلامت…
چند دقیقه طول کشید تا خوابم ببره. صبح با صدای در اتاق بیدار شدم. موهام حسابی پریشون شده بود. در و باز کردم و یه راست رفتم دستشویی. وقتی برگشتم ، دیدم که شهروز کت و شلوار سرمه ای پوشیده و منتظر منه. بهش گفتم: وا صبحونه چی؟؟؟ خیلی جدی گفت: دیر شده. سر کار یه چیزی می خوریم…
یه شلوار جین ساده مشکی پام کردم. مانتو و مقنعه هم که فُرم مشکی سر کار بود. نشستم توی ماشین. شهروز راه افتاد و من همونجا شروع کردم به آرایش کردن. به یه حالت جدی گفت: شبنم… بهش گفتم: حواسم هست بابا… منظورش این بود که آرایش غلیظ نکنم. هم سختش بود که تو چشم باشم و هم به خاطر سر کار می گفت…
شهروز مدیر عامل یکی از دفتر های اصلی بیمه شده بود. من هم یک سالی میشد که تو همون بیمه و پیش شهروز کار می کردم. یه ساختمون جدید و بزرگ تر در اختیار دفتر مرکزی گذاشته بودن. وقتی وارد شدم واقعا سورپرایز شدم. تمام ام دی اف خوش رنگ و خوش سلیقه. صندلیهای ارباب رجوع هم مبله و شیک. تمام فایلا و قفسه ها جدید و خوشگل. همه کامپیوترا نو و جدید. کلا همه چی عوض شده بود…
شهروز برای همه ی کارمندا یه سخنرانی کوتاه کرد. آخرش هم به من گفت: خانم بذرپاش لطفا تا یک ربع دیگه بیایین پیش من… میزکارش گوشه ی سالن بود. همه به کار خودشون مشغول شدن. اومدم برم سمت میز شهروز که برای گوشیم پیام اومد. اشکان نوشته بود: از بابت حرفای دیشب ببخشید. الکی عصبانی شدم. نمی خوام از دستم ناراحت باشی. دوسِت دارم… براش نوشتم: به این بچه بازیات عادت دارم عوضی. منم دوسِت دارم. قرار مهمونی بعدی اوکی شد خبرت می کنم…
رفتم سمت میزش و گفتم: با من کارداشتین آقای مدیر… شهروز نزدیک بود از لحنم خندش بگیره. خودش رو کنترل کرد و به آرومی گفت: گشنته؟؟؟ اخم کردم و گفتم: دارم‌ می میرم. میگی گشنته؟؟؟ اومد جوابم رو بده که گوشیش زنگ خورد…

مدتی قبل تر…

همه ی انرژی و تمرکزم صرف سارا شده بود. دیگه برای مریضام تمرکز کافی نداشتم. ساناز متوجه تغییر روحیه ام شده بود و سعی می کرد توی مطب بیشتر کمک کنه. شب وقتی رسیدم خونه ، محسن مشغول آشپزی بود. سارا هم نشسته بود روی صندلی میز ناهار خوری. محسن در حین آشپزی داشت از خاطرات دانشجوییش براش می گفت. با لبخند وارد شدم. میوه خریده بودم و گذاشتم روی کابینت. بهشون سلام کردم و گفتم: حدس بزنین چی گرفتم… محسن بدون اینکه نگام کنه ؛ گفت: گوجه سبز؟؟؟ اخم کردم. به آرومی بازوش رو نیشگون گرفتم و گفتم: عه تو از کجا فهمیدی؟؟؟ محسن خندش گرفت و گفت: تو فقط برای گوجه سبز این همه هیجان زده میشی خب. خودت تابلویی چرا منو نیشگون می گیری…
از حرفش خندم گرفت. پلاستیک گوجه سبز رو از توی پلاستیک بزرگ مشکی برداشتم. ریختمشون توی سبد و شستمشون. همراه با یه سینی و پیش دستی و نمک دون گذاشتم روی میز. خودم هم نشستم جلوی سارا و بهش گفتم: چه خبرا خانم خوشگله؟ امروز چطور بود؟؟؟ بی تفاوت نگاهم کرد و گفت: مثل چند روز قبل. اتفاق خاصی نیفتاد… محسن برگشت و بهم گفت: لباس عوض نمی کنی؟؟؟ یه دونه گوجه سبز گذاشتم توی دهنم و گفتم: فعلا حسش نیست… سارا بلند شد و گفت: برای شام من گشنم نیست. میرم بخوابم…
با نا امیدی به گوجه سبزا خیره شدم. محسن نشست جای سارا و به آرومی بهم گفت: ناراحت نباش عزیزم. بلاخره درست میشه. بهت که گفتم. باید بهش وقت بدیم. خب از خودت چه خبر؟ امروز مطب چطور بود؟؟؟ بدون اینکه به محسن نگاه کنم ؛ گفتم: روز خوبی نداشتم. اصلا تمرکز و انگیزه گذشته رو برای مریضام ندارم محسن…
محسن دیگه چیزی نگفت. چند لقمه شام خوردیم. داشتیم تی وی نگاه می کردیم که به محسن گفتم: میشه امشب زودتر بریم بخوابیم؟؟؟ نمی دونم منظورم رو گرفت یا نه. اما سریع تی وی رو خاموش کرد و گفت: آره چرا که نه…
خیلی سریع و بدون مقدمه شروع کردم باهاش ور رفتن. فکر می کردم شاید بتونم با سکس این همه انرژی منفی درونم رو دفع کنم. محسن هم زمان که سعی داشت همراهیم کنه ، بهم گفت: حالت خوبه بهار؟؟؟ دستم رو گذاشتم جلوی دهنش. نشستم روی شکمش و تیشترش رو خیلی سریع در آوردم. بعد از درآوردن تاپم ، گیره های سوتینم رو باز کردم و درش آوردم. برام مهم نبود محسن همراهی کنه یا نه. باز اومد حرف بزنه که نذاشتم. یه حسی بهم می گفت که دارم بهش تجاوز می کنم اما برام مهم نبود. شلوار و شورت جفتمون رو در آوردم. مجبورش کردم که اونم تحریک بشه. تو همون حالت نشستم روش و بالا و پایین شدم. دوست نداشتم به این زودی ارضا بشم. چند بار با خشونت به سینه های محسن چنگ زدم. خودم رو با شدت بیشتر بالا و پایین کردم. همه ی بدنم عرق کرده بود و کم کم داشتم خسته می شدم. نمی دونم چند دقیقه طول کشید که بلاخره ارضا شدم. از خستگی زیاد و به خاطر ارضای عمیقی که داشتم روی بدن محسن ولو شدم…
بلاخره به خودم اومدم و فهمیدم که چیکار کردم. روم نمیشد تو صورت محسن نگاه کنم. تو همون حالت که سرم روی سینه اش بود بهش گفتم: ببخشید… چیزی بهم نگفت و شروع کرد به نوازش موهام. فکر می کردم سکس حالم رو بهتر کنه اما بهتر نشدم که هیچ حتی حالم بدتر هم شد. اشکام سرازیر شدن. خودم رو از روی محسن کشیدم کنارش. به پهلو و به پشت خودم رو جمع کردم. محسن از پشت بغلم کرد. تصمیم نداشتم جلوی گریه کردنم رو بگیرم. نزدیک به نیم ساعت گریه کردم. سرم روی بازوی محسن بود که تو همون حین گریه کردن ، خوابم برد…
یه هو از خواب پریدم. هوا هنوز تاریک بود و صبح نشده بود. نمی دونستم چقدر خوابیدم. اما گریه کردن باعث شده بود کمی سبک بشم. حس کردم حالم بهتره. خودم رو از پشت بیشتر به محسن چسبوندم. محسن هم دست دیگه اش رو گذاشت روی شکمم و کامل بغلم کرد. شبیه یه خرگوش توی بغلش جا گرفته بودم. صورتم رو به بازوش مالوندم. اومدم دوباره چشمام رو ببندم که بخوابم. یه هو چشمم به آینه میز آرایش افتاد. نور تیر چراغ برق اینقدر اتاق خواب ما رو روشن می کرد که بتونم تصویر توی آینه رو ببینم. سارا دم در وایستاده بود و داشت ما رو نگاه می کرد. من و محسن جفتمون لخت بودیم. نمی دونم چرا بیشتر از اینکه خجالت بکشم ، ترسیده بودم. اگه هر حرکتی می کردم ، می فهمید که متوجه کارش شدم. دوست نداشتم روم به روش باز بشه. اونم تو همچین موردی. حتی جرات نداشتم که دقیق و واضح توی آینه نگاه کنم. شاید از طریق همون آینه می دید که چشمام بازه. خدایا باید چیکار کنم. نکنه از اولش بوده و داشته نگاه می کرده. من مطئنم که در اتاق رو بستم. در اتاق رو باز کرده. اصلا نکنه که بار اولش نباشه. نا خواسته دوباره به آینه نگاه کردم. چقدر حضورش ترسناک بود. شبیه یه روح ، توی تاریکی چهار چوب در وایستاده بود. ترس و استرسم از این شرایطی که توش بودم ، هر لحظه بیشتر میشد. دیگه تصمیم داشتم خودم رو مثلا تکون بدم تا بره که بلاخره خودش رفت. یه نفس عمیق کشیدم و دست محسن رو محکم فشار دادم. جوری که بیدار شد و سریع گفت: خواب دیدی؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم که نه. دوست نداشتم در این مورد باهاش حرف بزنم. حداقل فعلا نمی خواستم چیزی بهش بگم…
سر میز صبحونه ذهنم چندین برابر روزای قبل مشغول بود. چرا باید سارا این کارو می کرد؟ چه دلیلی داره که یکی هم خوابی خواهر خودش که خصوصی ترین رابطه ی هر آدمی هستش رو یواشکی دید بزنه…
محسن دولا شد و گونه ام رو بوسید. بهم گفت: صبحت بخیر عزیزم… لبخند نسبتا زورکی ای زدم و بهش گفتم: صبح تو هم بخیر. امروز ساعت کارت عصره؟؟؟ محسن دولا شد و دستاش رو انداخت دور گردنم و دوباره گونه ام رو بوسید و گفت: آره خانمی. امروز تا ظهر پیش همیم…
با صدای سارا به خودمون اومدیم. حوله دستش بود و داشت صورتش رو خشک می کرد. به جفتمون سلام کرد. نا خواسته خیلی سریع محسن رو پس زدم. خودم رو جمع و جور کردم. سارا اومد جلوم نشست. بدون اینکه چیزی بگه ، شروع کرد به صبحونه خوردن. از نگاه محسن فهمیدم که متوجه دستپاچه شدن من شده. هنوز تصمیم نداشتم در مورد شب قبل چیزی بهش بگم. محسن هم نشست روی صندلی و گفت: نظرت چیه امروز که توی مطب سرت خلوت تره ، سارا رو هم با خودت ببری؟؟؟
چند ثانیه به محسن و بعدش به سارا نگاه کردم. بلاخره سرش رو آورد بالا و باهام چشم تو چشم شد. همیشه فکر می کردم با نگاه کردن به چشمای آدما می تونم بفهمم چه احساسی دارن یا حتی دارن به چی فکر می کنن. اما هیچی از چشمای سارا نمی تونستم بخونم. غریبه ترین چشمایی بود که تو زندگیم دیدم. بهش گفتم: دوست داری باهام بیایی؟؟؟ کمی فکر کرد و گفت: از بیکاری بهتره…
تا ظهر که محسن خونه بود ، کامل به سارا دقت کردم. علنی و واضح خط نگاهش به من و محسن بود. حتی شَک کردم که شاید کُل این مدت ما رو با دقت تحت نظر داشته و من حواسم نبوده. محسن مرد با احساسی بود. عادت داشت به اینکه علاقه و محبت درونش رو ابراز کنه. اما حالا جلوی سارا هر بار که بهم ابراز محبت و علاقه می کرد ، معذب بودم و احساس خوبی نداشتم. نگاه سارا به شدت برام سنگین بود…
من و سارا سوار ماشین شدیم که بریم مطب. اینقدر تو فکر بودم که همون سر کوچه نزدیک بود تصادف کنم. بعدش هم توی خیابون نزدیک بود تصادف کنم. به ناچار زدم کنار. با دستام محکم فرمون رو چسبیدم. اصلا تمرکز رانندگی نداشتم. سارا بهم گفت: می خوای من بشینم؟؟؟ خیلی سریع پیشنهادش رو قبول کردم…
کل مسیر فقط سرم رو تکیه دادم به شیشه و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. ورودی پارکینگ به سارا گفتم: پارکینگ اینجا یه جوریه. سخته ماشین پارک کردن. همیشه میدم نگهبان ساختمون پارک کنه… بدون اینکه بهم نگاه کنه ، گفت: اگه اون می تونه پارک کنه ، پس همه می تونن… بهش گفتم: آخه… به حرفم گوش نداد و سراشیبی پارکینگ رو با سرعت رفت پایین. مطمئن بودم که یا تصادف می کنه یا ماشین رو به در و دیوار یا ستونا می مالونه. نا خواسته دستم رو گذاشتم روی داشبورد ماشین. پیچ ورودی پارکینگ رو رد کرد. ترمز کرد و گفت: جات کجاست؟؟؟ با دستم اشاره کردم و گفتم: اونجا. شماره هفت… چند لحظه مکث کرد. بازم به ماشین شتاب داد. آقا حشمت همیشه با سه تا فرمون ماشین رو پارک می کرد اما سارا با دو تا فرمون و خیلی سریع ماشین رو پارک کرد. باورم نمیشد که دست فرمونش اینقدر خوب باشه. نا خواسته با هیجان گفتم: چه دست فرمونت خوبه. شاگرد قبول می کنی؟؟؟ هیچ واکنشی به حرفم نشون نداد. وقتی از ماشین پیاده شدیم بهم گفت: پارک کردن اینجا دست فرمون آنچنانی نمی خواد. اونی که بلد نیست بی عرضه ست…
ساناز همیشه فقط اسم سارا رو شنیده بود و هرگز در جریان جزییات و چگونگی پیدا شدن سارا نبود. فقط می دونست که پیدا شده. با گرمی هر چی بیشتر با سارا احوال پرسی کرد که با برخورد سرد و بی روح سارا مواجه شد. حسابی تو ذوقش خورد اما بازم من رو که دید سعی کرد لبخند بزنه. بهم گفت: دو تا مریض اول نوبت دارین فقط… رو به سارا گفتم: همینجا پیش ساناز باش. کار مریضام زود تموم میشه…
اینقدر بدون حواس بودم که از هر دوتا مریضام خواستم که پول ویزیتشون رو از ساناز پس بگیرن. چون مطمئن بودم هیچی از حرفاشون رو متوجه نشدم و اصلا تمرکز نداشتم. بعد از رفتنشون در اتاقم رو باز کردم. دیدم که سارا همینطور نشسته و داره زمین رو نگاه می کنه. بهش گفتم: بیا تو سارا. دیگه مریض ندارم… رو به ساناز گفتم: اگه مریض بدون نوبت اومد ، قبول نکن…
سارا بی تفاوت و با قدم های آهسته وارد اتاقم شد. بدون اینکه اطرافش رو نگاه کنه مستقیم رفت و روی کاناپه نشست. برای جفتمون دم نوش درست کردم. سینی رو گذاشتم روی میز. خودم هم نشستم جلوش. سکوت دیوانه کننده ای بینمون بر قرار بود. چی باید می گفتم؟ از چی باید صحبت می کردم. تو یک ماه گذشته از همه چی برای سارا گفته بودم. خلاصه ی همه ی زندگیم رو براش گفته بودم. از خوبی ها. از بدی ها. از سختی ها و خوشی ها. از خاطرات خوب و بد. از مریضام. از محسن و خانوادش. از نادر و دوستاش. از هر چی میشد گفته بودم تا بلکه سارا یه واکنشی نشون بده و اونم شروع کنه به حرف زدن. دیگه حرفام ته کشیده بود. از طرفی اتفاق شب قبل هنوز توی ذهنم بود. نمی دونستم باید از دست سارا عصبانی بشم یا این حرکتش رو بذارم رو حساب گذشته ای که داشته. حس می کردم که کنترل همه چی داره از دستم خارج میشه. از این حس متنفر بودم…
غرق افکار خودم بودم که سارا گفت: توی همین پارکینگی که ماشینت رو پارک کردیم ، می خواستن بدزدنت؟؟؟ از سوالش جا خوردم. حتی انتظار نداشتم که سارا شروع کننده ی یه مکالمه بین من و خودش باشه. این اولین بار بود. بعد از چند ثانیه مکث بهش گفتم: آره… کامل تکیه داد به کاناپه. مانتوی نسبتا تنگ و اندامیش رو داد بالای باسنش که بتونه به راحتی پاش رو بذاره روی پای دیگه اش. با خونسردی بهم گفت: به نظرت اگه موفق می شدن چی میشد؟؟؟ مثل هیپنوتیزم شده ها بهش خیره شدم. پوزخند زد و گفت: یعنی می خوای بگی هیچ وقت بهش فکر نکردی؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: چرا بهش فکر کردم… پوزخندش غلیظ تر شد و گفت: خب…
با اینکه شب قبل دقیق نمیشد صورت و چشماش رو ببینم اما انگار این نگاه ترسناک و بی روح ، دقیقا همون نگاه بود. انگار دوباره توی چهار چوب در وایستاده و داره من رو نگاه می کنه. به آرومی بهش گفتم: نمی دونم چی میشد… خندش گرفت و گفت: نمی دونی یا دوست نداری بهش فکر کنی؟؟؟ دوباره به آرومی بهش گفتم: نمی دونم… پاش رو روی پاش عوض کرد و گفت: دوست داری بهت بگم که چی میشد؟؟؟ بازم چند لحظه مکث کردم و گفتم: فکر نکنم به جفتمون کمکی بکنه… لبخندش متوقف شد و خیلی جدی گفت: مگه دوست نداری حرف بزنیم؟ مگه این مدت هر کاری نکردی که من باهات حرف بزنم و رابطه بر قرار کنم؟ خب اینم یه فرصت. می خوای از دستش بدی؟؟؟
یه نفس عمیق کشیدم. نمی دونم چرا یاد زهرا افتادم. یاد لحظاتی که با حرفاش من رو گوشه ی رینگ گیر می انداخت و بی رحمانه بهم ضربه میزد و از عذاب کشیدنم لذت می برد. یه نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم: باشه می شنوم…
دوباره لبخند زد. جوری بهم نگاه می کرد که انگار موفق شده بزرگ ترین دشمن زندگیش رو اسیر کنه و انتقام بگیره. چند لحظه به چشمام خیره شد و گفت: تو جز زنایی هستی که هر مرد و پسری آرزوی حتی یک بار داشتنتو داره. چون شبیه دخترای پاستوریزه ای هستی که هیچ وقت تو زندگیشون کسی بهشون نگفته بالای چشمت ابرو. هیچ وقت شیطونی نکردن. هیچ وقت زیر آبی نرفتن. تو یه راز مُهر و موم شده هستی بهار. همه دوست دارن این راز رو کشف کنن. حتی منم کنجاوم بدونم که توی واقعی کی هستی یا بهتر بگم چی هستی. یه قیافه مظلوم. یه خانم با وقار و متین و معصوم. یه خانم خوشگل که با اون عینکش مظلوم تر به نظر میاد. یه مجموعه از علامت سوال. که این بهار خانم دقیقا چیه؟ داشتنش چه لذتی داره؟ حتی یک هزارم درصد هم نمی تونی تصور کنی که نوید و نریمان بعد از اون روزی که تو رو دیدن ، چقدر شیفته تو شدن. چقدر وسوسه داشتن تو به سرشون زد. فکر کردی چون حالا بهشون ضربه زدی ، در امانی؟ فکر کردی نوید و نریمان وایمیستن و نگاه می کنن؟ فکر کردی باز نمی تونن تو رو بدزدن؟ فکر کردی اگه این بار به چنگت بیارن چه کارایی باهات می کنن؟ تو همه ی دلایل و انگیزه های لازم رو بهشون دادی. فکر نکن که اگه گیرت بیارن می کشنت. نه اصلا. بلایی به سرت میارن که بهشون التماس کنی که بکشنت. اما راه نجاتی نیست بهار خانم. از دست اونا هیچ راه نجاتی نیست…
وقتی دیدم سکوت کرده اومدم حرف بزنم. که نذاشت و گفت: وقتی به هوش می اومدی ، اولین چیزی که می فهمیدی این بود که هیچی تنت نیست. کامل لُختی. روی یه تخت دست و پات رو به گوشه های تخت بستن. بیشتر که دقت می کردی ، می دیدی که چند تا مرد حال به هم زن که از بوی کثافت تنشون حالت به هم می خوره ، بالا سرت هستن و دارن بهت پوزخند می زنن. دست کثیف و گنده ی هر کدومشون یه جا از تنت بود. یکیشون با دست قوی و محکمش چونه ت رو محکم می گرفت و مجبورت می کرد که دهنت رو باز کنی. دهن کثیف و بد بوش رو می چسبوند به دهنت. زبونش رو می کرد توی دهنت. حتی نمی تونستی برای دفاع از خودت گازش بگیری. کم کم می تونستی یه دست زِبر و خشن رو روی شیار کُس ناز نازیت که کُل عمرش فقط یه کیر به خودش دیده ، حس کنی. اون وقت از شوک خارج می شدی و بغض می کردی. بهار خانم نجیب و پاک دامن. حالا تو این شرایط تو چنگال این موجودای وحشیه. همه شون مثل یه سگ بی ارزش بهت تجاوز می کردن. هر چی بیشتر التماس می کردی ، بیشتر خوششون می اومد. وقتی که همه شون خودشون رو خوب خالی کردن ، اونوقت نوید و نریمان رو بالای سر خودت می دیدی. لبخند زنان بهت نگاه می کردن. نوید خیلی خونسرد بهت می گفت: گریه نکن خوشگلم. این هنوز اولشه…
برای یک ثانیه و به آرومی چشماش رو بست و باز کرد. پوزخند زد و از توی ظرف شکلات یه شکلات برداشت. به آرومی گذاشت توی دهنش. لیوان دمنوشش رو برداشت. یه جرعه نوشید و گفت: سرد شده ها… برای حفظ تمرکزم یه نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم: به خودم اجازه نمی دم که قضاوتت کنم سارا. هر چقدر که ازشون بترسی حق داری. اما… سارا چشماش رو تنگ کرد. به حالت خاصی لباش رو موقع خوردن شکلات تکون داد و کمی قنچه شون کرد. بعد از کمی مکث بهم گفت: اما چی؟؟؟ با تردید بهش گفتم: خیلی دست بالا گرفتیشون سارا. اونا دیگه هیچ قدرتی ندارن که بخوان هر غلطی که خواستن بکنن. من و محسن با همه ی وجودمون از تو محافظت می کنیم. بهت قول میدم…
چند لحظه بهم نگاه کرد. یه هو زد زیر خنده. انگار که جوک شنیده باشه. سرش رو موقع خندیدن تکون داد و گفت: تو خیلی با نمکی بهار. واقعا موجود سرگرم کننده ای هستی… از جام بلند شدم. رفتم کنارش نشستم. بازوهاش رو به آرومی گرفتم. کامل برش گردوندم به سمت خودم. بهش نگاه کردم و گفتم: ازت خواهش می کنم سارا. به من اعتماد کن. من به هر قیمتی که شده بهت کمک می کنم. دیگه دست اون عوضیا به تو نمی رسه. باید از جنازه ی من رد بشن…
سارا همچنان لبخند روی لباش بود و گفت: احمق جون. انگار خوب به حرفام گوش ندادی. اصلا موضوع من نیستم. اصلا بحث من نیست. موضوع اصلی تویی. می فهمی. تو بهار خانم. تو نباید من رو از اونا می گرفتی. باید از فرصتی که داشتی استفاده می کردی. می رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نمی کردی. حالا هم نگران من نباش عزیزم. نگران خودت باش…
سعی کردم لحنم آروم باشه و بهش گفتم: سارا جان من فکر می کنم تو هنوز… یه هو نگاهش جدی شد. لحنش عصبانی شد. بازوهاش رو از دستام خارج کرد. یه جورایی هولم داد به سمت عقب و گفت: تا حالا توی عمرم آدمی به احمقی تو ندیده بودم. الان حتما خیلی احساس خاص بودن و باهوش بودن می کنی که با اونا شاخ به شاخ شدی و مثلا شاخشون رو شیکوندی؟ مطمئنم حتی یک بار هم پیش خودت نگفتی خب بعدش چی؟ خواهر کوچک ترم را نجات دادم. خب بعدش چی بهار خانم؟ برنامه تو بگو. نقشه تو همین الان بهم بگو. دِ بگو دیگه. لال شدی؟ نه حرف نزن. همین لال بودن بهتره بهار خانم خوش شانس. فرق تو با من فقط یه کلمه ست. اونم “شانس”. تو داشتی و من نداشتم. می فهمی یا نه؟ تو یه خوک خوش شانسی. با افتخار میگی که می رفتی توی خونه ی مردم برای پرستاری بچه هاشون. یه بار فکر کردی اگه مرد یا پسر خونه می خواست بهت تجاوز کنه ، دقیقا چه غلطی می کردی؟ اصلا چه غلطی می تونستی بکنی؟ یه بار تا حالا فکر کردی که اگه به جای محسن عاشق پیشه ، زن یه نامردی مثل نعیم می شدی ، چی میشد؟ هان فکر کردی؟ نه نیازی نیست که فکر کنی. تو همه چی داری. زندگی. شوهر. آرامش. اعتبار. احترام. عزت. دوستای خوب. آدمای خوب. چرا بخوای به این معادله های مسخره فکر کنی. حالا مثل یه موجود کودن احمق ، مثلا عذاب وجدانت بیدار شده و می خوای به خواهر کوچیکه کمک کنی؟ تو هیچی از من نمی دونی. هیچی بهار. هر روز بیشتر بهم ثابت میشه که تو هیچی از دنیای واقعی نمی دونی. کاش هیچ وقت پیدات نمیشد. کاش اون روز که بهت گفتم برو گورتو گم کن ، برای همیشه رفته بودی. تو نمی دونی خودت و منو تو چه دردسری انداختی. تو هیچی نمی دونی خانم دکتر…
نا خواسته بغض کردم و اشکام سرازیر شد. با همون بغض بهش گفتم: قبول من هیچی نمی دونم. آره راست میگی. به بعدش فکر نمی کردم. به اینکه قراره با موجودی که الان جلوم نشسته چیکار کنم ، فکر نکرده بودم. به اینکه منم بلاخره یه آدم هستم هم فکر نکردم. به اینکه من اون زن مثلا نجیب و محکمی که نشون میدم ، نیستم هم فکر نکرده بودم. به اینکه دقیقا چه بلایی سرت آوردن فکر نکرده بودم و حتی الان هم درکی ازش ندارم. آره تو حق داری. حق داری از دستم عصبانی باشی. آره من یه خوک خوش شانسم. نمی دونم باور می کنی یا نه اما به همه ی اینایی که گفتی منم فکر کردم و می کنم. از روزی که زهرا پاش رو توی این مطب لعنتی گذاشت ، زندگی و دنیای من عوض شد. از اون خوابی که بودم بیدار شدم. فکر می کردم که از درد مردم و جامعه خبر دارم اما فهمیدم که از هیچی خبر ندارم. آره من هیچی نمی دونم. اما از یه چیز مطمئنم سارا. یه چیز رو خوب می دونم. اینکه دیگه حاضر نیستم تو رو از دست بدم. دیگه حاضر نیستم بیفتی تو دست اون موجودات رزل کثیف نامرد. حتی شده به قیمت جونم. حتی شده به قیمت زندگیم. به قیمت همه ی اون چیزای خوبی که با خوش شانسی بهشون رسیدم. اما تو رو خدا بهم اعتماد کن. بهت التماس می کنم سارا. به پات میفتم آبجی کوچیکه. اگه من رو آبجی و دوست خودت نمی دونی ، حداقل ازم متنفر نباش. بهم فرصت بده تا ثابت کنم که چقدر دوسِت دارم. به خاک مامان که به خاطر نبودن تو دِق کرد و مُرد ، قَسَمِت میدم سارا. فقط یه بار بهم فرصت بده…
بلاخره برای اولین بار می تونستم معنی نگاهش رو بفهمم. به چشمایی که اصلا پلک نمی زدن خیره شدم. چشمایی انگار از دست من عصبانیه. انگار تصمیم من رو درست نمی دونه. و مهم تر و بدتر اینکه ، اصلا بهم اعتماد نداره. یه نفس عمیق کشید و گفت: باید بیخیال من می شدی. الانم داری وقتتو هدر میدی. کاش این تنها خسارتی باشه که می بینی…
چند ماه گذشت. رفتار سارا در ظاهر کمی بهتر شده بود اما حالت تهاجمی ای که به من گرفته بود ، من رو بیشتر نگران می کرد. یه آدم بی تفاوت نسبت به همه چی. که انگار فقط به من حساسیت داشت…
هر کاری کردم خوابم نبرد. بازم تردید داشتم که جریان اون شب و حرفای سارا رو به محسن بگم یا نه. می ترسیدم نسبت به سارا بدبین بشه و شرایط از اینی که هست بدتر بشه. محسن فهمید که خوابم نبرده. به آرومی گفت: حالت خوبه بهار؟؟؟ چشمام رو باز کردم و گفتم: خوابم نمی بره. تو بخواب. سعی می کنم بخوابم…
چشمام رو بستم و برای بار چندم حرفای سارا توی ذهنم تکرار شد. نمی دونستم از اینکه بلاخره به حرف اومده باید خوشحال باشم یا ناراحت. اما ته دلم از شنیدن این حرفا خالی شده بود. این چند ماه هر لحظه بیشتر به اون حرفا فکر می کردم و بیشتر دچار استرس می شدم. ترسیده بودم. تا حالا توی عمرم اینقدر نترسیده بودم. ترسم حتی از اون شبایی که تو خونه تنها بودم و به خاطر صدای بلند رعد و برق ، دستام رو روی گوشم می ذاشتم هم ، بیشتر بود. فقط یک سوال تو ذهنم تکرار میشد. اینکه باید چیکار کنم؟؟؟
می دونستم که آقا نادر عاشق سبزی پلو ماهیه. ناهار دعوتش کردم بیاد خونه مون. محسن صبح همراهم بیدار شده بود و تو مرتب کردن خونه کمک کرد. بعدش هم قرار شد سالاد درست کنه. من وایستاده بودم و داشتم ماهی سرخ می کردم. تصمیم داشتم زودتر سرخ کنم که بتونم یه دوش سریع بگیرم. سارا وارد آشپزخونه شد. مثل همیشه یه تاپ و شلوارک کوتاه تنش بود. من و محسن به این مدل لباس پوشیدنش عادت داشتیم و چیزی بهش نمی گفتیم. رفت سمت محسن. گوشیش رو بهش داد و گفت: این کلا هنگ کرده. می تونی درستش کنی؟؟؟ محسن هر دو تا دستش کثیف بود. سارا متوجه شد. صندلیش رو برد کنار محسن. نشست و بهش گفت: من سالاد درست می کنم. تو گوشیمو نگاه کن… محسن گفت: باشه. صبر دستمو بشورم…
محسن بعد از خشک کردن دستش نشست و شروع کرد چِک کردن گوشی سارا. بهش گفت: چاره ای نیست. باید ریسیت کنی… سارا گفت: من بلد نیستم… محسن گفت: اون که مشکلی نیست. فقط همه چی پاک میشه… سارا کمی مکث کرد و گفت: چیز خاصی ندارم. می خوام فقط باهاش بازی کنم. فقط به خودمم یاد بده که اگه باز اینجوری شد بلد باشم ریسیت کنم…
هم زمان که محسن سرش تو گوشی بود ، سارا صندلیش رو بازم بُرد نزدیک تر. اینقدر نزدیک که صندلیا کاملا به هم چسبید. سرش رو هم اینقدر نزدیک برد که فقط چند میلیمتر مونده بود که با محسن تماس داشته باشه. تو این حالت بازوش کاملا با بازوی محسن تماس داشت. با اینکه میز باعث میشد نبینم اما می تونستم حدس بزنم که الان پاش هم با پای محسن تماس داره. سرخ کردن ماهی رو فراموش کردم. نمی دونم چِم شد. چرا از دیدن این صحنه اینقدر به هم ریختم. قطعا هیچ منظوری در کار نبود. اما من چِم شده بود. محسن هم زمان که با گوشی کار می کرد ، به سارا توضیح هم می داد. سارا هم سرش رو به علامت تایید تکون می داد. تو همین لحظه سارا یک لحظه سرش رو آورد بالا و من رو نگاه کرد.


ادامه قسمت ۱ فصل (سوم)

سرش رو برگردوند و انگار که متوجه ی همه چی شده باشه ، دوباره سرش رو آورد بالا. چند ثانیه بهم نگاه کرد و پوزخند تمسخر آمیزی زد. خیلی واضح با پوزخندش بهم فهموند که فهمیده چرا اینجوری میخ نگاه کردنشون شدم. وقتی کار گوشی تموم شد ، سارا دوباره بهم پوزخند زد و با یه لحن کاملا متفاوت و خاص به محسن گفت: مرسی عزیزم. بعدا برات جبران می کنم. الانم برو بشین استراحت کن. من خودم به خانم دکتر کمک میدم…
محسن هم از لحن متفاوت سارا که تو این مدت هرگز ازش ندیده بودیم ، متعجب شد. از نگاهش فهمیدم که اونم متوجه شده که جریان چیه. هر سه تامون می دونستیم جریان چیه. من احمق به خاطر یه حساسیت الکی و مسخره ، دست سارا بهونه و نقطه ضعف دادم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و عادی باشم. اما نگاه خاص و پوزخندای تمسخر آمیز سارا تموم نشدنی بود…
وقتی از حموم برگشتم ، سریع بدنم رو خشک کردم و لباس پوشیدم. هم زمان که داشتم با حوله موهام رو خشک می کردم ، رفتم توی اتاقی که در اختیار سارا گذاشته بودیم. نشسته بود گوشه ی اتاق و سرش تو گوشیش بود. رفتم رو به روش نشستم و با یه لحن خیلی ملایم و مودبانه بهش گفتم: سارا جان میشه لطفا ازت یه خواهشی کنم؟؟؟ جوابی بهم نداد. دوباره همون لبخند و همون نگاه. بهش گفتم: میشه لطفا یه لباس پوشیده تر بپوشی. منظورم اینه چون مهمون داریم. دوست ندارم فکر کنی که می خوام بهت امر و نهی کنم… حرفم رو قطع کرد و گفت: چی بپوشم؟؟؟ توقع نداشتم که اینقدر سریع و بدون مکث درخواستم رو قبول کنه. می دونستم که هیچ کدوم از لباسای خودش مناسب نیست. یا تنگ و چسبون بود یا لُختی. با خوشحالی گفتم: یه شلوار و سارافون رنگ روشن و زیر سارافونی بهت میدم. سایزمون هم که یکیه…
حس خوبی داشتم که اینقدر راحت پیشنهادم رو قبول کرد. اصلا دوست نداشتم با اون سر و وضع جلوی نادر پیداش بشه. دیگه ظهر شده بود که نادر اومد. نشسته بودیم و داشتیم حال و احوال می کردیم که سارا از اتاق اومد بیرون. لباس من دقیقا اندازه اش بود. نه گشاد بود و نه چسب. خیلی ساده و معمولی با نادر احوال پرسی کرد. رفت نشست روی کاناپه تک نفره و سرش رفت تو گوشیش. از صدای گوشیش مشخص بود که داره بازی می کنه. من و نادر و محسن چند لحظه بهم نگاه کردیم و دوباره شروع کردیم به حرف زدن…
ناهار رو روی میز ناهار خوری داخل آشپزخونه چیدم. موقع غذا خوردن ، نادر داشت برامون خاطره های طنز و خنده دار دوارن زندانش رو تعریف می کرد. با اینکه ذهنم درگیر سارا بود اما از بعضی خاطره هاش واقعا خندم می گرفت. تنها کسی که بین ما اصلا نمی خندید ، سارا بود. خیلی بی تفاوت داشت ناهارش رو به آرومی می خورد. نادر بلاخره خاطره تعریف کردنش تموم شد و گفت: ممنون دخترم. واقعا ماهی خوشمزه ای بود. خیلی وقت بود غذا اینقدر بهم نچسبیده بود…
سارا خیلی سریع حرفش رو قطع کرد. با یه لحن سرد و بی روح بهش گفت: اصلا هم خوب نبود. باید خیلی بهتر از این درستش می کرد. هنوز بوی سار میده. کلا بهار آشپز خوبی نیست. البته حق داره. نمیشه که هم خانم دکتر بود و هم آشپز خوبی بود. مگه نه خانم دکتر… هر سه تامون از نظر سارا غافلگیر شدیم. سکوت کرده بودیم که سارا رو به محسن گفت: محسن جون بهتر درک می کنه که من چی میگم. فکر کنم اصلا برای همین تو کارای خونه و آشپزی به خانم دکتر کمک می کنه. چون خانم دکتر اینکاره نیست. مگه نه؟؟؟ محسن که خنده رو لباش خشک شده بود ، به سارا نگاه کرد و حرفی برای گفتن نداشت…
سارا پوزخند زد و بلند شد و رفت. این رفتارش یه اعلان جنگ مستقیم با من بود. چند ماه سکوت و حالا تصمیم به جنگیدن با من گرفته بود. همه برگشتیم تو هال. جَو همچنان به خاطر رفتار سارا سنگین بود. ظرف میوه رو گذاشتم روی میز عسلی و گفتم: دیگه تعارف نمی کنم. راحت باشین…
نادر که سعی داشت جَو رو عوض کنه ، رو به من گفت: در مورد شرایط بچه گرفتن از بهزیستی کامل تحقیق کردم. فقط کافیه اقدام کنین. دیگه مثل قدیم نیست که خیلی سخت بگیرن. راحت تر از گذشته میشه کارا رو پیش بُرد… با لبخند به نادر گفتم: من جز زحمت برای شما هیچی ندارم. راستش هنوز با محسن به یه نتیجه قطعی برای بچه نرسیدیم… سارا پرید وسط حرفم و گفت: مشکل از کدومتونه؟؟؟
به خاطر اطلاعش از جریان حمله به من توی پارگینگ ، فکر می کردم سارا از همه ی مکالمه های من و زهرا با خبره. اما از سوالش مشخص شد که همه چی رو هم بهش نگفتن. فقط قسمتایی که لازم بوده رو گفتن. به چشمای مهاجمش نگاه کردم و گفتم: مشکل از منه…
لبخند زد و گفت: خب این که مشکلی نیست. نظرت چیه محسن جون منو حامله کنه. من براتون یه بچه میارم. من و تو که خیلی شبیه همیم. حالا چه فرقی می کنه بچه از کدوممون باشه. همینطوری که الان داریم خوش و خرم زندگی می کنیم ، بچه مون رو بزرگ می کنیم و… عصبانی شدم و بهش گفتم: بس کن سارا… پوزخندش غلیظ تر شد. از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست. دقیقا بین من و محسن. درست مثل اون روز توی مطب که من بازوهاش رو گرفتم ، بازوهای من رو گرفت و مجبورم کرد که نگاش کنم. بهم گفت: مگه نگفتی حاضری برای من هر کاری بکنی؟ حالا چی میشه اگه محسن جون منو حامله کنه؟ من سالمم. اونا نمی ذاشتن بچه بیارم. فکر کنم محسن جون هم منو دوست داره و بهم فکر می کنه. اصلا مگه چی میشه که جفتمون رو…
بغضم ترکید. بازوهام رو از دستاش خارج کردم. بلند شدم و با گریه بهش گفتم: بس کن سارا. تو رو خدا بس کن. من دشمن تو نیستم که داری باهام اینکارو می کنی. اینو بفهم که من دشمن تو نیستم… شدت گریه ام شدید تر شد. دیگه روم نمیشد تو روی نادر نگاه کنم. خواستم برم توی اتاق که سارا گفت: چرا گریه می کنی خانم دکتر. من که چیز بدی نگفتم. من کِی گفتم که تو دشمنی. تو آبجی بزرگه منی. الانم می خوام بهت کمک کنم…
نادر بلند شد و گفت: بهتره من برم کم کم… ناچارا بهش نگاه کردم و گفتم: کجا می خوایین برین. چیزی نبودین که. ببخشید که اینجوری شد… نادر هم از رفتار سارا ناراحت شده بود. می خواست با رفتنش و نبودنش به من کمتر فشار بیاد. رو بهم گفت: تو کاری نکردی که بخوای معذرت خواهی کنی. کاش خواهرت اینقدر نمک شناس بود که درک می کرد. درک می کرد که تو به خاطرش چه سختی هایی کشیدی. تو چه خطری خودتو قرار دادی. دخترم دلیلی نداره که تو معذرت خواهی کنی…
سارا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. هق هق گریه من آروم تر شده بود اما هنوز داشتم اشک می ریختم. سارا از جاش بلند شد. رفت از روی اوپن آشپزخونه یه دستمال کاغذی برداشت. اومد جلوی من وایستاد. به آرومی شروع کرد به پاک کردن اشکام و گفت: فکر کردی این واقعا پدرته؟ اونی که پدر واقعیت بود ، اون کارو باهات کرد. فکر کردی این دلسوز توعه؟ فکر کردی مفت و مجانی و برای رضای خدا داره ازت حمایت می کنه و اینجوری رگ غیرتش بالا زده؟ بهت میگه دخترم. اما فقط خودش می دونه که چقدر آروزی رسیدن به این دختر نازنین رو داره. چقدر تو ذهنش تو رو به دست آورده و هر جور که عشقش کشیده باهات سکس کرده. این یارو فقط منتظر یه فرصته. می فهمی؟ اینقدر کنارت هست تا بلاخره اون فرصت رو گیر بیاره. تو نمی دونی که آدما برای رسیدن به هدفشون چقدر صبر می کنن. چقدر فیلم بازی می کنن. اینقدر عقده و کمبود محبت داشتی و داری که باورش کردی. الانم خودش رو یه پیرمرد مظلوم و دلسوز نشون میده. به وقتش تو دستای این پیرمرد مظلوم دست و پا می زنی و بهش میگی ولم کن پدر عزیزم. اونم بهت میگه بلاخره بهت رسیدم دخترم. هر چی التماس هم که بکنی دیگه فایده نداره. پدر به دخترش می رسه بلاخره…
سارا بعد از تموم شدن حرفاش برگشت و رفت توی اتاقش. محسن به آرومی دستم رو گرفت و برد نشوندم. از نادر هم خواست که بشینه. هیچ کدوم مون حرفی برای گفتن نداشتیم. دوباره گریم گرفت و نمی تونستم اشکام رو متوقف کنم. روم نمیشد تو صورت نادر نگاه کنم. سارا بدترین توهین هایی که می تونست رو بهش کرده بود. تو همون حالت گفتم: سارا راست میگه. من هیچ برنامه ای برای بعد از نجاتش از دست اونا ندارم. من هیچی ازش نمی دونم. من نمی دونم باید چیکار کنم. اونا دارن می برن. زهرا از اولش یه برنده بود. الانم هست… نادر و محسن هیچی نگفتن. محسن فقط رفت برام یه لیوان آب آورد. اینقدر حال خودشونم گرفته شد که توانی برای آروم کردنم نداشتن. نادر کمی نشست و با یه خداحافظی غمگین از خونه رفت بیرون. بلند شدم. یه مُسَکن قوی خوردم و رفتم توی اتاق. دراز کشیدم روی تخت. حرفا و رفتارای سارا رو توی ذهنم مرور کردم و باز گریم گرفت…
تا شب توی اتاق بودم و حتی برای شام هم بیرون نرفتم. محسن هم چون شیف صبح بود ، زودتر اومد که بخوابه. می دونست که اینطور مواقع تا خودم نخوام ، حرف زدن فایده نداره. کنارم دراز کشید و سکوت کرد. پشتم رو بهش چسبوندم و بهش رسوندم که بغلم کنه. به آرومی بغلم کرد. آغوش محسن ، کمی آروم ترم کرد. آغوش محسن شبیه یه نیاز بود و هست برای من. انگار که غذا نخورده باشی و گشنه ات باشه. انرژی ای که از طریق بدنش به بدنم منتقل میشد رو دقیقا مثل همون غذا خوردن حس می کردم. این آرامش نسبی باعث شد خوابم بگیره…
نیمه شب بود. با یه صدای عجیب از خواب پریدم. محسن هم از خواب پرید. یه صدای ترسناک. خیلی ترسناک. با ترس به محسن گفتم: این صدای چیه محسن؟؟؟ محسن هم کمی دستپاچه شده بود. سریع بلند شد و چراغ اتاق رو روشن کرد. صدا از بیرون اتاق بود. با استرس و ترس به محسن گفتم: صدای جیغه. محسن صدای ساراست… هر دو دویدیم به سمت بیرون اتاق. صدا از اتاق سارا می اومد. محسن در اتاق رو باز کرد و سریع چراغ رو روشن کرد. چیزی که می دیدم ترس و وحشتم رو چند برابر کرد. سارا گوشه اتاق نشسته بود. خودش رو جمع کرده بود و هم زمان که اشک می ریخت ، جیغ میزد و می گفت: تو مُردی. خودم دیدم که تو مُردی…
خط نگاهش به سمت پنجره بود. کسی کنار پنجره نبود اما انگار داشت با یکی حرف می زد. سریع رفتم کنارش. نشستم و به آرومی گفتم: بیدار شو سارا. داری خواب می بینی… تُن صداش پر از ترس و وحشت بود. با چشمای گریون و وحشت زده بهم نگاه کرد و گفت: من بیدارم. من بیدارم. اومده بود اینجا. اون مُرده. اومده منو اذیت کنه. اومده منو…
رو به محسن گفتم: براش یه لیوان آب بیار… یه نفس همه ی لیوان آب رو خورد. به نفس نفس افتاد. حالش کم کم داشت بهتر میشد. هنوز داشت زمزمه می کرد. صحبت از کسی می کرد که مُرده اما حالا اومده جلوی چشمش. اجازه نداد که لمسش کنم. به آرومی گفتم: کی رو دیدی سارا؟؟؟ هیچ جوابی بهم نداد و فقط زمزمه می کرد…
نزدیک نیم ساعت گذشت. حالش خیلی بهتر شد. خودش به آرومی برگشت سر جاش و دراز کشید. با حرکت سرم به محسن رسوندم که بریم. موقع رفتن متوجه شدم که سارا داره من رو نگاه می کنه. بهش گفتم: می خوای من پیشت بمونم؟؟؟ با سرش تایید کرد. محسن گفت: پس من میرم بخوابم. دو ساعت دیگه باید برم سر کار…
سارا که همچنان از تُن صداش میشد فهمید ترس تو وجودش هست ، بهم گفت: چراغو خاموش کن… چراغ رو خاموش کردم و رفتم کنارش نشستم. به پهلو و به سمت من خوابیده بود. چند دقیقه گذشت که بهم گفت: اینجوری خسته میشی… هموجا روی موکت دراز کشیدم. سارا خودش رو کشید عقب تر و گفت: اونجا هم اذیت میشی. بیا اینجا…
رفتم روی تُشک. حتی قسمتی از بالشتش رو خالی گذاشت که سرم رو روش بذارم. اینقدر ترسیده بود که حتی حاضر بود من کنارش باشم. منی که ازم متنفرم بود. چند دقیقه بهم نگاه کرد و به آرومی چشماش رو بست. چقدر تو این حالت معصوم بود. اینقدر دلم براش سوخت که باز دوباره می خواست گریم بگیره. با ترس و استرس زیاد دستم رو به آرومی بردم سمت موهاش. خیلی آروم شروع کردم نوازش موهای بلند و مشکیش. موهاش هم عین خودم بود. فقط از من خیلی بلند تر بود. اعتراضی نکرد. خوب که دقت کردم ، هنوز داشت دِل دِل میزد. یه دستم رو بردم زیر گردنش و دست دیگم رو بردم پشت کمرش. برای اولین بار موفق شدم بغلش کنم. صورتم رو گذاشتم روی صورتش. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال از اینکه بلاخره بهم اجازه داد که بغلش کنم. تنها آبجی ای که تو دنیا داشتم. تنها خانواده ای که تو دنیا برام مونده بود. یا ناراحت بشم از اینکه تو این شرایط دارم بغلش می کنم. چند دقیقه گذشت که متوجه شدم خوابش برد…
همینکه از پنجره اتاق ، آفتاب به صورتم خورد بیدار شدم. تاری چشمام که از بین رفت ، دیدم که سارا بیداره و داره نگام می کنه. بهش گفتم: خیلی وقته بیداری؟؟؟ با بی حالی تمام بهم گفت: تازه بیدار شدم… همینطور به چشمای هم نگاه می کردیم که سارا گفت: تو خواب قابل تحمل تری… به خاطر حرفش لبخند زدم و گفتم: همین قدرم خوبه… بعد از کمی سکوت گفت: بابات چطوری مُرد؟؟؟
دیگه کمتر از سوال ها و حرف های ناگهانی و بدون مقدمه اش سورپرایز می شدم. بهش گفتم: توی یه خونه تیمی بود که پیداش کردن. الکل صنعتی خورده بود. همونجا هم تموم کرد… سارا بدون مقدمه گفت: تو چند سالت بود؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: 19 سالم بود… سارا کمی فکر کرد و گفت: وقتایی که با هم تنها بودین اذیتت نمی کرد؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: تا منظورت از اذیت کردن چی باشه… سارا بازم کمی فکر کرد و گفت: آخه تو خیلی خوشگلی. یه دختر خوشگل. یه موجود وحشی و همیشه مَست. با تو توی خونه تنها… سوالش باز باعث شد لبخند بزنم. بهش گفتم: نمی دونم هنوز تصمیم داری من رو اذیت کنی یا واقعا کنجکاوی. درسته که پدرمون کارای بدی توی زندگیش کرد. درسته که هیچ وقت یه پدر خوب نبود. اما اینقدر شرف داشت که به دختر خودش نظر نداشته باشه. حتی وقتایی که مَست بود. خیلی وقتا مَست می اومد توی خونه. جوری که حتی نمی تونست تعادلش رو حفظ کنه. زیر شونه اش رو می گرفتم. می بردمش توی جاش. براش غذا می بردم و قاشق به قاشق توی دهنش می ذاشتم. بهم خیره میشد و گریه می کرد. با دیدن من یاد همه ی گذشته اش می افتاد. یاد همه ی اشتباهاتش. از همه مهم تر، یاد تو می افتاد. درسته که پدرمون هیچ وقت برای من پدری نکرد. درسته که باعث مرگ مادرمون شد. درسته که تو رو از من گرفت و یه عمر حسرت توی دلم گذاشت. اما نمی دونم چرا بازم دوسِش داشتم. دلم نمی اومد ولش کنم و برم. وقتی که مُرد ، فکر می کردم دیگه هیچ خانواده ای ندارم. از تنهایی می ترسیدم. درسته که محسن تو مسیر زندگی من قرار گرفت اما حسرت نداشتن خانواده همیشه تو دلم بود. تا اینکه تو رو پیدا کردم. تو الان تنها خانواده ای هستی که دارم…
چند روز گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد. فکر می کردم به خاطر اون شب که پیش سارا بودم و صحبتای فرداش ، رابطه مون بهتر شده اما هیچ فرقی نکرده بود. به پیشنهاد محسن سه تایی مون داشتیم فیلم می دیدیم. یه فیلم خسته کننده و بدون هیجان. سارا که اصلا نگاه نمی کرد و سرش تو گوشیش بود. کنترل تی وی رو برداشتم و خاموشش کردم. قبل از اینکه محسن حرفی بزنه ، خیلی بی مقدمه بهش گفتم: می تونی برام شماره تماس پویا رو گیر بیاری؟؟؟ محسن تعجب کرد و گفت: پویا؟!! با سرم تایید کردم و گفتم: آره پویا… محسن بازم با تعجب گفت: با پویا چیکار داری؟؟؟ با لبخند گفتم: با پویا کاری ندارم. با لیلی کار دارم. فقط از طریق پویا میشه لیلی رو پیدا کرد… تعجب محسن بیشتر شد و با یه لحن به شدت متعجب گفت: لیلی!!! از این همه تعجبش خندم گرفت و گفتم: آره لیلی… محسن جوری تعجب کرد که سارا هم سرش رو از توی گوشیش در آورد و به من نگاه کرد. محسن گفت: مطمئنی؟؟؟ سعی کردم دیگه نخندم و گفتم: آره مطمئنم. می خوام لیلی رو پیداش کنم. باید ببینمش. فیلمت که مسخره بود. برم برا سه تامون چایی بریزم…
تو آشپزخونه بودم. حالا نوبت من بود که تعجب کنم. اونم از کنجکاوی سارا که از محسن پرسید: لیلی کیه؟؟؟ محسن سرش چرخید سمت من. تردید داشت که بگه یا نه. اما وقتی دید واکنشی نشون نمیدم به سارا نگاه کرد و گفت: اولین و تنها ترین و بهترین و صمیمی ترین و آخرین دوست بهار تو کُل زندگیش… سارا که حسابی کنجکاویش فعال شده بود ، به محسن گفت: یعنی چی آخرین؟؟؟ محسن گفت: راستش منم دقیق نمی دونم. بهار هیچ وقت علتش رو بهم نگفته. فقط می دونم باهاش به هم زد. حتی دیگه هیچ وقت نخواست اسمش رو بشنوه. منم حتی اجازه نداشتم اسمش رو از وقتی ازدواج کردیم ببرم. الانم که دیدی. خودش اسمش رو آورد و می خواد ببینش…
وقتی با سینی چایی برگشتم ، سارا همینطور نگام می کرد. انگار لیلی تنها موردی در مورد من بود که براش جالب اومد و واکنش نشون داد. همینکه نشستم بهم گفت: چرا باهاش بهم زدی؟ چه علتی داشته که حتی به شوهرت هم نگفتی؟؟؟ جوابی نداشتم که بهش بدم. از شانس من درست موردی برای سارا جالب بود و پیگیری کرد که اصلا دوست نداشتم در موردش حرف بزنم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نمی خوام در موردش حرف بزنم… چشماش رو تنگ کرد و گفت: پس برای چی می خوای ببینش؟؟؟ تو همون حالت نشسته ، کمی به سمت سارا دولا شدم و گفتم: به خاطر تو… چهره سارا کمی تعجب کرد و گفت: که چی بشه؟؟؟ ایندفعه من بودم که کمی چشمام رو تنگ کردم و گفتم: من با همه ی عشق و علاقه ای که تو درس و رشته ی تحصیلیم داشتم ، هیچ وقت شاگرد اول نبودم. همیشه تلاش و پشتکارم باعث میشد که پیشرفت کنم. اما لیلی یه استعداد بزرگ بود. بهترین تو دانشگاه بود. حتی به نظرم در مقایسه با دانشجوهای دیگه و تو رشته های دیگه هم ، لیلی بهترین بود. اصلا شروع دوستی ما به خاطر همین بود. خیلی سعی کردم باهام دوست بشه. بلاخره موفق هم شدم. می خوام در مورد تو باهاش مشورت کنم. اون از من باهوش تر و بهتره. و اینکه…
سارا با لبخند خاصی گفت: و اینکه چی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: من رو هم خوب می شناسه. اگه قرار باشه بهم مشاوره ای بده ، با شناخت کاملی که از من داره ، میده… سارا پوزخند زنان گفت: خوشگله؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: آره خوشگله. چشمای روشن آبی. موهای بلوند. پوست سفید. اما اگه فکر می کنی ما با هم رابطه خاصی داشتیم ، باید بگم که نه. ما با هم رابطه جنسی نداشتیم…
محسن از اینکه من پیش دستی کرده بودم و قبل از اینکه سارا بهم حمله کنه ، حمله اش رو خنثی کرده بودم ، خندش گرفت. سارا که باز می خواست من رو اذیت کنه ، یه دستی خورده بود. خودش رو به بی تفاوتی زد و سرش رو برد توی گوشیش. اما حالا مطمئن بودم که بلاخره ذهنش برای یک موضوع هم که شده درگیر من شد. شاید برای اولین بار داره در مورد من فکر می کنه و کنجکاوه. از جام بلند شدم. چون سارا روی کاناپه تک نفره نشسته بود. رفتم رو دسته کاناپه نشستم و گفتم: این بازیا که می کنی خیلی مسخره است. حداقل یه بازی درست بکن. ساناز منشی من عشق بازیه. یه روز که باهام اومدی مطب ازش بازی بگیر… سارا سرش رو آورد بالا. بهم نگاه کرد. تو این حالت که اکثر موهاش یه طرف ریخته بودن ، خیلی زیبا تر شده بود. با تکون سرش حرفم رو تایید کرد. گوشیش رو گذاشت کنار و رو به محسن گفت: یه فیلم درست حسابی نداری. این چِرت بود… محسن چند لحظه به من نگاه کرد. بعدش به سارا نگاه کرد و گفت: یه فیلم جنایی معمایی هست. بذارم؟؟؟ سارا گفت: بذار… از جاش بلند شد و رفت جای من روی کاناپه سه نفره دراز کشید. منتظر موند که محسن فیلم بذاره…
بعد از یک هفته بلاخره لیلی رو پیداش کردم. لیلی هم مثل من مطب زده بود. وقتی به منشیش زنگ زدم ، فهمیدم که خیلی سرش از من شلوغ تره. منشیش فکر کرد من مریضم و می خواست بعد از یک هفته بهم وقت بده. خودم رو معرفی کردم و گفتم: لطفا به لیلی بگین هر وقت آزاد بود ، می خوام ببینمش… هنوز چند دقیقه نگذشته بود که منشیش بهم زنگ زد. کلا لحن صداش عوض شده بود و گفت: ببخشید بهار خانم. من نمی دونستم شما دوست قدیمی لیلی خانم هستین. لیلی خانم گفتن هر لحظه که اومدین ، قدمتون روی چِشم… به منشی گفتم: بهش بگو ساعت ده شب. جای همیشگی… لیلی عاشق میدون آزادی بود. همیشه با هم می اومدیم و کلی قدم می زدیم. بعدش هم یه جای دنج و مخصوص خودمون رو داشتیم. می نشستیم و استراحت می کردیم…
داشتم قدم می زدم که لیلی پیداش شد. مثل همیشه یه تیپ خاص. موهای بلوندش که اکثرا بیرون از شالش بودن. تنها فرقی که با گذشته کرده بود ، این بود که مثل من عینکی شده بود. هر چی بیشتر بهم نزدیک می شد ، قدم هاش رو تند تر کرد. بهم که رسید ، محکم بغلم کرد و گفت: سلام عزیزم. خیلی دلم برات تنگ شده بود. باورم نمیشه که دارم می بینمت…
به ناچار مجبور شدم منم کمی باهاش صمیمی برخورد کنم. بعد از کمی خوش و بش کردن ، نشستیم روی چمن. مثل همیشه. رو به روی همدیگه. متوجه شدم که لیلی می خواد صحبت گذشته رو پیش بکشه. حرفش رو قطع کردم و گفتم: لیلی من نیومدم که نبش قبر کنم. اصلا دوست ندارم در مورد گذشته حرف بزنیم. خواستم ببینمت چون به کمکت نیاز دارم…
لیلی از اینکه شنید من ازش درخواست کمک کردم کمی جا خورد. عینکش رو برداشت. دقیق تر بهم نگاه کرد و گفت: اما من دوست دارم از گذشته بگم. از اینکه تو چطور دلت اومد به همین راحتی همه چی رو فراموش کنی و بگذری؟ چطور اون همه مدت دوستی مون رو… بازم حرفش رو قطع کردم و گفتم: بس کن لیلی. خودت جواب سوالتو می دونی. راستش رو بخوای الانم اگه اینجام ، چون مجبورم. چون بهت نیاز دارم. اگه نمی خوای یا نمی تونی کمک کنی ، بگو برم پی کارم…
لیلی سرش رو تکون داد. لبخند زد و گفت: هیچ فرقی نکردی. هنوز عوض نشدی. باشه من اینجام. چه مشکلی برات پیش اومده که حاضر شدی منو ببینی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: خواهر کوچیکم یادته؟؟؟ لیلی چشماش رو تنگ کرد و گفت: مگه میشه یادم بره؟ منو خفه می کردی از بس در موردش حرف می زدی… منم عینکم رو برداشتم و گفتم: پیداش کردم… لیلی از چیزی که شنیده بود شوکه شد. با تعجب گفت: واقعا بهار؟ پیداش کردی؟ وای باورم نمیشه. خب این که عالیه. تو الان باید خوشبخت ترین موجود روی زمین باشی… یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نه لیلی. منم مثل تو فکر می کردم. اما اونجور که می خواستم پیش نرفت. گیر کردم لیلی. بدجور گیر کردم…
به خلاصه ترین شکل ممکن برای لیلی همه چی رو تعریف کردم. با دقت گوش داد و خیلی جاهاش اونم تعجب کرد. آخر حرفام بهش گفتم: جفتمون خوب می دونیم که تو از من باهوش تری. تو شناختن آدما خیلی بهتر از منی. همه ی استادا همیشه تو رو بهترین می دونستن و بهترین هم بودی. اومدم ازت مشورت بگیرم لیلی. من دیگه مخم نمی کشه. دیگه راهی به ذهنم نمی رسه. سارا از خودش در برابر من محافظت می کنه. حتی بهم حمله می کنه. مطمئن شدم که از دست من کاری براش ساخته نیست…
لیلی کمی فکر کرد و گفت: مشکل اصلی اینجاست که تو آبجیش هستی. داره زندگی خودش و تو رو مقایسه می کنه. با دیدن زندگی تو بیشتر می فهمه که چقدر سرش کلاه رفته. طبیعیه که جلوی تو گارد بگیره. و قطعا هم دیگه کار تو نیست که بخوای درمانش کنی. حتی فکر می کنم کار منم نباشه. یعنی به صورت مستقیم و واضح نمیشه بهش کمک کرد. برای شروع یه پیشنهاد دارم. ترتیبی می دم که استاد مظفر ببینش…
با تعجب گفتم: استاد مظفر مگه ایرانه؟ یا اصلا مگه میشه به این زودی باهاش ملاقات کرد؟؟؟ لیلی لبخند زد و گفت: اگه من بخوام میشه. من تنها شاگردش بودم که هنوز باهام رابطه داره. نگران نباش. خیلی زود ترتیب ملاقاتش رو با خواهرت میدم. بعدش اون می تونه بهمون دقیق بگه که چیکار کنیم…


تو هم برباد رفته ی سکس خانوادگی

قسمت دوم فصل (سوم)

احتمال می دادم که لیلی برای تلافی هم که شده اصلا نخواد بهم کمک کنه اما خیلی راحت و بدون منت قبول کرد. نمی دونستم اسم این کمکش رو جبران اون اشتباه بزرگش بذارم یا علاقه شدیدی که بهم داشت. بعد از چند دقیقه سکوت ، بهم گفت: کاش می دونستی که حتی با گذشت چند سال هنوز مثل همون روزا دوسِت دارم. کاش درک می کردی که اون جریان ، اون طور که تو فکر می کردی نبود. تو حتی بهم اجازه توضیح هم ندادی. الان هم اجازه نمی دی برات توضیح بدم…
با حرفاش دوباره من رو به گذشته برد. به اون روز لعنتی. با ناراحتی بهش گفتم: خسته ام لیلی. حتی خسته تر از اون روزا. نا امید تر و بی هدف تر از اون روزا. تو این شرایط فقط تو می تونی بهم کمک کنی. از اون روز به بعد دیگه بهت اعتماد نداشتم و هنوزم ندارم. اما فقط توی عوضی بودی که می تونستی تو این شرایط لعنتی بهم کمک کنی…
لیلی اومد کنارم نشست. با انگشتش اشک روی گونه ام رو پاک کرد و گفت: گریه نکن عزیزم. نگران نباش. من تا جایی که تو توانم باشه بهت کمک می کنم… نمی دونم چرا سرم رو گذاشتم روی شونه اش. درست مثل روزای قدیم. با فشار دادن بازوم سعی کرد آرومم کنه…
چند روز گذشت. راس ساعت سر قرار بودیم. لیلی به برخورد سرد و بی تفاوت سارا اصلا اهمیت نداد. وارد خونه استاد مظفر شدیم. من هیچ وقت باهاش کلاس نداشتم. اما وصفش رو همیشه می شنیدم. یه پیرمرد دقیق و منظم. کمی با لیلی صحبت کردن. فهمیدم لیلی از طریق ایمیل و به صورت کُلی در جریانش گذاشته. استاد مظفر کمی با من صحبت کرد. سوالای خیلی معمولی از خودم و زندگیم و اوضاع و احوال مطب. بعدش گفت: با خواهرتون سه جلسه می تونم داشته باشم. بعدش نظرم رو میگم… قرار شد جلسه اول همون روز باشه. استاد مظفر سارا رو هدایت کرد به طبقه دوم و اتاق خودش. من و لیلی پایین منتظر موندیم…
چند دقیقه گذشت که متوجه نگاه سنگین لیلی روی خودم شدم. وقتی بهش نگاه کردم ، بهم گفت: مانتوتو در نمیاری؟؟؟ مانتو و شالم رو در آوردم و گرفتم توی دستام. لیلی که از قبل مانتوش رو درآورده بود بلند شد و رفت آشپزخونه. بهم گفت: نوشیدنی گرم یا سرد؟؟؟ بهش گفتم: هر چی. فقط یه چی بیار که گلوم خشک شد…
برای جفتمون آب میره آورد. بهم تعارف کرد و برگشت سر جاش. لیلی آدمی نبود که حتی یک دقیقه از زندگیش هدر بره. یا مشغول کار بود یا تفریح. حالا به خاطر من منتظر نشسته بود. نگاهش مثل قدیما بود. باورم شد که هنوز به عنوان یک دوست من رو دوست داره. بهش گفتم: چرا قبول کردی کمک کنی؟ من که علنی گفتم فقط برای کمک اومدم… لبخند زد و گفت: حرف همیشگی خودت. پرسیدن سوالی که آدم جوابش رو می دونه ، احمقانه اس… به خاطر حرفش لبخند زدم و گفتم: پویا گفت هنوز مجردی… لبخندش غلیظ تر شد و گفت: فکر نکنم چیز عجیبی باشه… سریع گفتم: آره دقیقا. اصلا تعجب نکردم از اینکه شوهر نکردی… لیلی کُل لیوان آب میوه ش رو سر کشید. یه نفس عمیق کشید و گفت: چرا حرفتو تموم نکردی. چیه می خواستی بگی یه موجودی مثل من اصلا نیازی به شوهر کردن نداره؟؟؟
لیلی همچنان قصد داشت من رو ببره به گذشته. هنوز مصمم بود اون بحث نا تموم رو تموم کنه. اما من نمی خواستم برگردم. کلا بحث رو عوض کردم و گفتم: خب از مطب تو چه خبر؟ شنیدم حسابی سرت شلوغه… لیلی متوجه شد که به هیچ قیمت حاضر نمی شم اون بحث رو ادامه بدم. دیگه مقاومت نکرد و تا اتمام جلسه سارا و استاد مظفر ، ما هم صحبت های عادی و روزمرگی خودمون رو کردیم…
تو جلسه بعدی لیلی همراه ما نیومد. من تنها منتظر موندم تا تموم بشه. نمی دونستم استاد مظفر چیا از سارا می پرسه. یا سارا چه واکنشی نشون میده. هر چی که بود سارا هیچی ازش نمی گفت. نه می گفت بده و نه می گفت خوبه. جلسه سوم هم تموم شد. لیلی این دفعه همراه ما اومده بود. سارا از پله ها اومد پایین و بهم گفت: برو بالا. با تو کار داره… لیلی همراه من اومد بالا. یه اتاق نسبتا بزرگ که دقیقا می خورد برای یک استاد بزرگ باشه. پر از قفسه های کتاب. حتی روی میزش هم پُر کتاب بود. لیلی با احترام بهش گفت: استاد میشه منم باشم؟؟؟ استاد مظفر بهش گفت: مشکلی نیست. شما هم بمونی خوبه…
استرس داشتم که الان چه نظری می خواد بده. جفتمون نشستیم کنار هم. لیلی متوجه استرسم شد و دستم رو گرفت تا آرومم کنه. استاد به برگه های جلوش که نوت برداری کرده بود نگاه کرد. بعد از چند دقیقه عینکش رو برداش و رو به من گفت: شما تا حالا باغ وحش رفتین؟؟؟ از سوالش جا خوردم و گفتم: نه استاد. چون علاقه نداشتم ، هیچ وقت نرفتم… استاد مظفر کمی با دقت نگاهم کرد و گفت: بهتون توصیه می کنم برای یک بار هم که شده برین. با چشم خودتون ببینین که حیوانات وحشی ای که جای اصلی شون توی طبیعت و جنگل و دنیای آزاد هست رو چطور توی قفس انداختن تا ما انسان ها بریم و تماشاشون کنیم. البته اگه این کارو نمی کردن ، هرگز موفق به دیدن یک شیر یا یک ببر یا هر حیوان وحشی دیگه ای نمی شدیم. اما اگه با دقت به این حیوونا نگاه کنی ، متوجه یه مورد کاملا واضح میشی. کاملا به شرایطشون عادت کردن و هیچ اعتراضی به بودن توی قفس ندارن. حتی خیلی هاشون تو همون قفس به دنیا اومدن. اصلا از دنیای بیرون خبر ندارن که بخوان معترض باشن. اما من در دوران جوانی به دعوت یک دوست به دیدن یک خرس قهوه ای وحشی رفتم. دوستم از علاقه من به حیوانات با خبر بود و اینجوری می خواست بهم محبتی کرده باشه. من اون روز برای اولین بار یک حیوان وحشی ای که تازه از جنگل گرفته بودن و توی قفس گذاشته بودن رو دیدم. با بقیه فرق داشت. عصبی بود و پرخاش گری می کرد. برای آروم شدنش بهش آمپول های آرامش بخش زدن. دیگه توانی برای پرخاش گری نداشت. اما وقتی توی چشماش نگاه کردم و اشک توی چشماش رو دیدم ، فهمیدم که فقط موفق شدن جسمش رو آروم کنن. تا مدتها من به دیدن اون خرس می رفتم. هر بار که می دیدمش ، شرایطش فرق چندانی نکرده بود. کل زندگیش رو توی طبیعت بود و نمی تونست این قفس رو تحمل کنه. از زبون یکی از کارکنای باغ وحش شنیدم که چون حامله است دارن نگهش می دارن. بچه دار که بشه آزادش می کنن. همینطور هم شد. دو تا توله خرس ازش به دنیا اومد. اما اون خرس هیچ وقت زنده نموند که آزاد بشه. بچه هاش بزرگ شدن. بدون اینکه بدونن دنیای بیرون چه خبره و اصلا از کجا اومدن. وقتی به دیدن اون توله خرسا می رفتم ، مشخص بود که از زندگی شون راضی ان. شاد بودن و بازی می کردن. هیچ وقت نفهمیدن که چجوری به وجود اومدن و مادرشون کی بوده و چه سرنوشتی داشته. حالا میشه به من بگی فرق این توله خرسا و مادرشون چیه؟؟؟
کمی مکث کردم و گفتم: خب استاد دقیقا معکوس هم بودن. اگه اون توله خرسا رو توی طبیعت آزاد کنیم ، دووم نمیارن. همونطور که مادرشون توی قفس دووم نیاورد…
استاد مظفر با تکون سرش حرفم رو تایید کرد و گفت: دقیقا همینه. نمیشه توقع داشت که یک آدم از یک دنیای دیگه یک دفعه با دنیای جدیدش ارتباط بر قرار کنه. مشکل اصلی خواهر شما این نیست که خودش رو با شما مقایسه می کنه. این مورد کوچکترین مشکلشه. و تنها مشکلیه که داره بروزش میده. شرایط خواهر شما به مراتب خطرناک تر و حاد تر از این حرفاست. اون از شما متنفر نیست. بلکه از شما می ترسه. از دنیای جدیدی که واردش کردین می ترسه. اون هیچ وقت خانواده ای نداشته. هیچ وقت امنیت نداشته. هرگز موفق نشده به کسی اعتماد کنه. و بدتر از همه…
به خاطر حرفای استاد ، نزدیک بود گریه ام بگیره. مقاومت کردم و گفتم: بدتر از همه چی استاد؟؟؟ کمی مکث کرد و گفت: خواهر شما کاملا به زندگی گذشته اش عادت کرده. در عین اینکه از اون زندگی متنفره اما نمی تونه ازش جدا بشه. خانم دکتر بهار شما مسیر به شدت سختی رو پیش رو دارین. بیماری خواهرتون به شدت خطرناکه. عکس العمل ها و تصمیم هاش غیر قابل پیش بینیه. خواهرتون آمادگی کامل این رو داره که خیلی راحت دوباره شکار بشه. حتی شاید با میل خودش…
بغضم رو قورت دادم و گفتم: من باید چیکار کنم استاد؟؟؟ یه نفس عمیق کشید و گفت: شما قبل از اینکه یه راهکار مناسب برای شرایط خواهرتون پیدا کنین ، باید اول از همه به خودتون کمک کنین… از حرفش تعجب کردم و گفتم: یعنی چی استاد؟؟؟ جوابم رو نداد و به چشمام خیره شد. بعد از چند لحظه خیره شدن ، گفت: خانم دکتر بهار مشکل و شرایط روحی شما اگه بدتر از خواهرتون نباشه ، بهتر هم نیست. لحظه ای که وارد خونه من شدین ، اول این شما بودین که نظر من رو جلب کردین. رفتار و گفتار و حتی نگاه شما نشون دهنده اینکه اصلا شرایط روانی مناسبی ندارین…
تو راه برگشت هر سه تامون سکوت کرده بودیم. لیلی ما رو رسوند خونه. سارا متوجه شد که لیلی می خواد با من حرف بزنه. کلید خونه رو از من گرفت و رفت. لیلی بهم گفت: می خوای چیکار کنی بهار؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: نمی دونم. دیگه هیچی نمی دونم…
لیلی دستم رو گرفت و گفت: من یه فکری دارم. البته اگه قبول کنی… با نا امیدی بهش نگاه کردم و گفتم: چه فکری؟؟؟ لحن صداش رو آروم تر کرد و گفت: خودت خوب می دونی تا یه آدم خودش نخواد ، حتی بزرگ ترین روانشناسای دنیا هم نمی تونن بهش کمک کنن. استاد مظفر تاکید کرد که سارا اصلا علاقه و اراده ای برای درمان نداره. هیچ راهی وجود نداره که ما بتونیم با جلسات روان درمانی مداواش کنیم. پیشنهادم اینه که برای مدتی پیش تو زندگی نکنه. البته اینکه کجا و چجوری زندگی کنه رو نمی دونم و هنوز فکری براش ندارم اما اون رو میشه حل کرد. و پیشنهاد دیگه ام اینه که…
بهش گفتم: پیشنهاد دیگه ات چیه لیلی؟ چرا ساکت شدی؟؟؟ نگاهش رو از من گرفت و گفت: برای پیشنهاد دیگه ام لازمه بهم اعتماد داشته باشی که تو نداری… خیلی جدی بهش گفتم: چطور توقع داری من به تو اعتماد کامل داشته باشم. چطور توقع داری آخه. به من نگاه کن لیلی. فکر کردی من یادم میره؟ تو می دونی با من چیکار کردی؟ تو همه چیز من بودی. تو همه کَس من بودی. حتی خانواده نداشته ام بودی. اصلا من به درک. خودت خوب می دونی که تو آدم…
حرفم رو قطع کرد. نگاه اونم جدی شد. لحنش جدی شد و گفت: آره از نظر تو من یه هرزه و کثافتم. اما این تو بودی که بعد از این همه سال تصمیم گرفتی از این دوست قدیمی و هرزه ت کمک بخوای. من همون موقع به خواستت احترام گذاشتم و دیگه طرفت نیومدم. الانم اگه واقعا می خوای به سارا کمک کنی ، فقط یه راه وجود داره. اگه قراره دوباره وسوسه بشه و برگرده به زندگی گذشته اش. اگه تبدیل به یه موجود مازوخیست غیر قابل کنترل شده که شاید هر کَس و نا کَسی قاپش رو بدزده. تنها راحش اینه که خودمون شکارش کنیم. غیر مستقیم شکارش کنیم. تحت کنترلش داشته باشیم. تا بتونیم کم کم برش گردونیم به اون دنیایی که تو می خوای. بهار من یکی رو می شناسم که می تونه بهمون کمک کنه. فقط کافیه بهم اعتماد کنی…
به خاطر پیشنهاد لیلی خندم گرفت. هم عصبانی شدم و هم خندم گرفت. از ماشین پیاده شدم. قبل از اینکه در ماشین رو بکوبم به هم ، بهش گفتم: تو همون عوضی هرزه کثافت گذشته ای. اصلا عوض نشدی… لیلی از ماشین پیاده شد و گفت: اینو بفهم که می خوام بهت کمک کنم. اینقدر بی انصاف نباش… به حرفش گوش ندادم و رفتم داخل ساختمون…
مستقیم رفتم توی اتاق سارا. هنوز لباسش رو عوض نکرده بود. نشستم جلوش و گفتم: تو فکر می کنی اونا بازم میان سر وقتت؟؟؟ هم زمان با تکون سرش گفت: آره. اونا ول کن نیستن. مطمئنم… همینطور به چشمای هم خیره شده بودیم که سارا گفت: شاید حتی من رو تحت نظر داشته باشن. یا حتی تو رو. مطمئنم که منتظر یه فرصتن…
نیمه شب از خواب پریدم. احساس تشنگی شدیدی داشتم. رفتم آشپزخونه که آب بخورم. همینکه در یخچال رو باز کردم ، دیدم که سارا چهار زانو نشسته کنار یخچال و به زمین خیره شده. از ترس نزدیک بود جیغ بزنم. موهاش کاملا توی صورتش بود و باعث شد ترسناک تر به نظر بیاد. چراغ آشپزخونه رو روشن کردم. دو زانو نشستم جلوش و گفتم: بیداری سارا؟؟؟ سرش رو آورد بالا. موهاش رو کنار زد و گفت: میشه دیگه تو اون اتاق نخوابم؟؟؟ دو تا دستم رو گذاشتم دو طرف صورتش و گفتم: چرا نمیشه عزیزم. هر جا دوست داری بخواب. اصلا اگه می خوای اتاق من و محسن برای تو… مشخص بود که باز ترسیده و داشت دِل دِل میزد. بهم گفت: من توی هال می خوابم…
نمی دونم سارا دقیقا از چی می ترسید. از اون عوضیا یا چیز دیگه ای که من نمی دونستم. هر علتی که داشت ، این ترس لعنتی درون من هم رخنه کرده بود. تا ظهر روی کاناپه خوابیده بود. این یعنی کُل شب رو بیدار بوده. محسن اومد به آرومی بره سر کار که بهش گفتم: صبر کن کارت دارم…
مانتو پوشیدم و شالم رو سرم کردم. همراه محسن رفتم توی پارکینگ. همراهش سوار ماشین شدم که هیچ کس صدامون رو نشنوه. بهش گفتم: محسن می خوام یه کاری بکنم که لازمه تو اجازه بدی… محسن گفت: تو هر کاری لازمه در مورد سارا بکن. لازم نیست اجازه بگیری… حرفش رو قطع کردم و گفتم: در مورد سارا نیست. در مورد خودمه… محسن کمی متعجب شد و گفت: چه کاری؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: می خوام از نادر بخوام یکی رو پیدا کنه که بهم دفاع شخصی یاد بده… چهره محسن دیگه تعجب نکرد. چشماش غمگین شد. با ناراحتی نگام کرد و گفت: هر کاری برای حفظ آرامشت لازمه انجام بده…
نادر با تصمیمم به شدت مخالف بود. بهش گفتم: اگه برام کسی رو پیدا نکنی ، خودم از یه جای دیگه یکی رو پیدا می کنم. من دوست ندارم که دوباره مثل اون روز پارکینگ غافلگیر بشم. می خوام در حد توانم بتونم از خودم تو هر شرایطی که شد دفاع کنم… نادر بلاخره تسلیم شد. قرار شد برای جلسه ی اول همراه محسن بریم خونه ی نادر. همون محله قدیمی ای که خونه ی پدریم بود. وارد خونه که شدیم ، قیافه نادر درهم بود. اما من خیلی مصمم بهش گفتم: خب چیکار کنیم؟؟؟ نادر به ساعتش نگاه کرد و گفت: الان می رسه…
چند دقیقه گذشت که زنگ خونه رو زدن. نادر رفت در رو باز کرد. چند نفر وارد خونه شدن. یه سری تُشک ورزشی آوردن داخل. پهن کردن توی هال. نادر هال خونه اش رو یه جورایی شبیه باشگاه کرد. به غیر از یک نفرشون ، بقیه شون رفتن. یه پسر جوون خوش سیما و خوشتیپ. نادر دستش رو گرفت. رو به من گفت: آقا آرین هستن. متخصص دفاع شخصی. تو باشگاه یکی از دوستای مطمئنم ورزش می کنه. و دوستم گفته که از چشمام هم بیشتر می تونم بهش اعتماد کنم. اون چیزی رو که می خوای یادت میده…
به آرین نگاه کردم و گفتم: من می خوام… حرفم رو قطع کرد و گفت: می خوایین اگه کسی مزاحمتون شد از خودتون دفاع کنین. در جریانم… گرم کن ورزشیش رو در آورد. زیرش یه تیشرت مشکی داشت. دقیقا هم رنگ شلوار جین کشی مشکیش. رفت روی تُشک ورزشی و با دستش اشاره کرد که برم جلو. خیلی جدی و مصمم رفتم جلوش وایستادم. یه نگاه به سر و وضعم کرد و گفت: برای شروع. تیپتون اصلا مناسب اینکار نیست. با این مانتوی بلند. این مدل شلوار جین. حتی بهترین هم که باشین ، خیلی جاها اصلا نمی تونین حرکت مناسب و سریع و لازم رو بزنین. الان هم بهم نگین که می خوایین با این وضع یادتون بدم…
نادر سیگارش رو روشن کرد و رفت نزدیک پنجره. محسن دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و من رو نگاه می کرد. به جفتشون نگاه کردم. خیلی سخت و عذاب آور بود اما تصمیمم رو گرفته بودم. شالم رو از روی سرم برداشتم. مانتوم رو در آوردم. زیرش یه تیشرت تنم بود. گذاشتمشون گوشه هال. موهام رو کلا جمع کردم بالای سرم و با کلیپس بستم. برگشتم و جلوی آرین وایستادم و گفتم: دفعه بعد لباس مناسب ورزش می پوشم… آرین به چشمای مصمم من نگاه کرد و گفت: برای تمرین میشه لباس مخصوص ورزش پوشید اما تو خیابون نمیشه با لباس ورزشی گَشت…
به چشمای آرین نگاه کردم. تازه متوجه چشمای سرد و بی روحش شدم. نوع نگاهش عین کلامش بود. آدمی که با هیچ کَس و هیچ چیز رودروایسی نداره. همین شروع کار داره سخت می گیره. انگار حتی زن بودنم هم براش مهم نیست. بهش گفتم: چه لباسی برای بیرون مناسبه؟؟؟ بدون مکث گفت: شلوارای کشی. حالا می خواد ساپورت باشه یا جین کشی. یعنی اصلا و اصلا مانع حرکت پاهاتون نشه. مانتو هم هر چی کوتاه تر و اندامی تر بهتر. تا جایی که میشه آستین مانتو هم باید بالا باشه. حداقل تا ساعد دستتون. بهترین حالت برای موهاتون دُم اسبیه. که یه وقت تو صورت تون نیاد و مزاحم دید تون نشه. و مهم تر از همه کفش. کفشای پاشنه داری که دَم در دیدم ، یه مزاحم به تمام معناست. کفشای اسپورت بهترین انتخاب می تونه باشه. و مورد دیگه اینکه شما خیلی ضعیف هستین. درسته که می تونین تکنیک دفاع کردن از خودتون رو یاد بگیرین اما نهایتا کمی نیاز به قدرت بدنی دارین. باید ورزش منظم و نیمه سنگین داشته باشین. دویدن ، شنا رفتن ، حرکت شکم. این سه تا رو منظم طبق برنامه ای که میدم انجام بدین. البته اگه واقعا می خوایین به معنای واقعی از خودتون دفاع کنین…
برای من که همیشه تیپ های زنونه می زدم و از تیپ اسپورت بدم می اومد ، یه شروع نا امید کننده و بد بود. آرین یه جوری حرف می زد که انگار مطمئن نبود که من واقعا می خوام اینکارو انجام بدم. سعی کردم محکم باشم و بهش گفتم: اوکی هر چی گفتی رو انجام میدم…
آرین باز هم بدون مکث گفت: پس جلسه اولمون تمومه. با صرفا در آوردن مانتوتون ، نمیشه تمرین کرد. از جلسه بعدی با لباس مناسب ورزشی بیایین. طبق قراری که با آقا نادر گذاشتم ، روزای زوج و ساعت دو بعد از ظهر. قرارمون همینجا. فعلا خدافظ…
آرین بعد از تموم شدن حرفاش از نادر هم خداحافظی کرد و رفت. اینقدر تو ذوقم خورده بود که می خواستم به نادر بگم: این کی بود آخه برای من پیداش کردی؟؟؟ اما آرین حرف غیر منطقی ای نزده بود. من اصلا به این مسائل فکر نمی کردم…
از توی فروشگاه های لوازم ورزشی یه ساپورت ضخیم مشکی و یه تاپ نسبتا پوشیده اما نهایتا جذب مشکی که اونم مخصوص ورزش بود ، خریدم. پوشیده بودمشون و جلوی آینه داشتم خودم رو نگاه می کردم. مطمئن بودم که با این سر وضع جلوی آرین می میرم از خجالت. اما دوست نداشتم هیچ چیزی مانع یاد گرفتن من بشه. طبق گفته ی آرین ، موهام رو دُم اسبی بستم. وقتی محسن وارد اتاق شد ، بهش گفتم: راضی هستی من اینجوری برم پیشش؟؟؟ محسن خندش گرفت و گفت: فکر نکنم اگه نباشم هم بشه جلوت رو گرفت. بعدشم وقتی نادر به پسره اعتماد داره ، منم دارم. نادر از منم تو این موارد سخت گیر تره. نمیشه که با لباس گشاد بری تمرین کنی. اجتناب ناپذیره… از توی آینه به محسن نگاه کردم و گفتم: نمی خوام سارا در این مورد چیزی بدونه… چند لحظه به چشمای نگرانش خیره شدم. برگشتم و بهش گفتم: نگران نباش محسن. اتفاقی نیفتاده که من به خاطرش این تصمیم رو بگیرم. فقط برای امنیت خودمه. همین…
طبق ساعت مقرر زنگ خونه نادر رو زدم. خودش در رو باز کرد. نا خواسته به سر تا پام نگاه کرد. برای اولین بار بود که من رو توی همچین تیپی می دید. یه مانتوی قهوه ای سوخته کوتاه بالای زانوی اندامی. آستینام هم تا پایین آرنج دستم داده بودم بالا. یه ساپورت مشکی و کفش اسپورت سفید که با شال سفیدم سِت کرده بودم. البته نادر همچنان از دست من شاکی بود و رفتارش این رو نشون می داد. آرین زودتر از من اومده بود و گوشه ی حیاط وایستاده بود. یک پاش رو خم کرده بود و از پشت به دیوار چسبونده بود. دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و داشت زمین رو نگاه می کرد. جواب سلام من رو به سردی داد و رفت سمت در ساختمون. با دستش بهم اشاره کرد که وارد بشم. از این رفتار به شدت سردش اصلا خوشم نیومد. انگار یه ربات بود که پوست آدم روی بدنش کشیدن. قبل از اینکه وارد هال بشم ، نادر بهم گفت: من همینجا توی حیاط هستم. کاری بود خبرم کن…
با سرم بهش اشاره کردم و رفتم داخل. وقتی وارد شدم ، مانتوم رو درآوردم. همراه شال و کیفم از جا لباسی آویزون کردم. برگشتم سمت آرین و بهش گفتم: من آماده ام… آرین سرش رو به علامت تایید تکون داد. شروع کرد به توضیح دادن. به صورت کُلی از تمام اجزای بدنم که میشد از طریقشون از خودم تو شرایط مختلف دفاع کنم ، حرف زد. وقتی حرفاش تموم شد ، بهم گفت: چند تا حرکت بهت میگم که انجامشون بده. بعدشم هر چند تا که تونستی حرکت شکم و شنا برو. جلسه امروز تمومه…
داشت می رفت که با حرص بهش گفتم: یعنی چی؟ ما که هیچ کاری نکردیم… برگشت با اون چشمای سرد و بی روحش بهم نگاه کرد و گفت: از جلسه بعدی باید قبل از شروع گرم کنی. فعلا به چیزایی که بهت گفتم فکر کن تا آمادگی ذهنی داشته باشی. من باید برم. کارایی که بهت گفتم رو انجام بده…
اینقدر رفتارای سرد سارا رو تحمل کرده بودم که دیگه تحمل این یکی رو نداشتم. عصبی شدم و رفتم طرفش. جلوش وایستادم و نذاشتم بره بیرون. چند لحظه چشمام رو بستم. بازشون کردم و بهش گفتم: نادر بهت گفته یه کاری کنی تا پشیمون بشم. اون همیشه نگرانه ، می دونم. اما من لازم دارم یاد بگیرم. اگه مجبور نبودم الان با این سر و وضع لعنتی ، جلوت نبودم. ازت خواهش می کنم یادم بده. بهم یاد بده چطوری اگه کسی بهم حمله کرد از خودم دفاع کنم…
خط نگاه آرین به چشمای لرزونم بود. برای فهمیدن ترس درونم نیاز به تجربه و سن بالایی نداشت. بعد از کمی مکث گفت: چرا فکر می کنی می تونی اینجوری از خودت دفاع کنی؟؟؟ لرزش چشمام بیشتر شد. بغض لعنتی که مدتها بود ول کنم نبود ، دوباره ترکید. دیگه تمرکزی نداشتم که خودم رو کنترل کنم. گریم گرفت و بهش گفتم: هر روز. هر ساعت. هر ثانیه. هر لحظه. دارم به این فکر می کنم که اگه اون روز من رو می بردن چی میشد؟ چه بلایی سرم می آوردن؟ اگه باز بخوان این کارو بکنن چی؟ دارم با چشمای خودم می بینم که سر خواهرم چه بلایی آوردن. با تمام وجودم دارم حس می کنم که چی ازش ساختن. این حداقل کاریه که می تونم برای خودم انجام بدم. می فهمی اینو؟ حداقل کار…
آرین کمی تعجب کرد و گفت: آقا نادر گفتن که چون وسواسی شدی می خوای یاد بگیری. نگفت که… حرفش رو قطع کردم و گفتم: معلومه که بهت نگفته. چی بهت می گفت آخه؟ بدبختی منو می گفت؟؟؟ آرین که چهره اش بعد از شیندن حرفای من به هم ریخته بود و حتی کمی عصبی شده بود ، دستی تو موهاش کشید و بهم گفت: همونجوری که گفتم گرم کن. الان بر می گردم…
دست و صورتم رو شستم. کمی توی آینه به خودم نگاه کردم. برگشتم و شروع کردم گرم کردن. عادت به ورزش نداشتم و سخت بود. از بلند شدن سر و صدای نادر میشد حدس زد که جریان چیه. توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم. بعد از یک ربع آرین برگشت. چهره اش مصمم بود. بدون دلیل خاصی اون حرفا رو بهش زده بودم. به شدت روش تاثیر گذاشته بود. گرم کن ورزشیش رو در آورد. زیرش همون تیشرت چسبون مشکی تنش بود. وقتی دیدم که با جدیت داره ایرادای حرکاتم رو می گیره ، مطمئن شدم که دیگه می خواد واقعا یادم بده. انگیزه و انرژی من هم برای یاد گرفتن بیشتر شد…
جلساتم با آرین نسبتا خوب پیش می رفت. بیشترش روی قدرت بدنیم کار می کرد و بعدش حرکات دفاعی رو یادم می داد. خیلی گسترده تر از اونی بود که فکر می کردم. آرین هر بار جدی تر از قبل می شد. جوری که حس کردم از من هم بیشتر دوست داره تا دفاع کردن از خودم رو یاد بگیرم. قرار شد یه باشگاه ثبت نام کنم تا توی سالن بتونم بدوم. با مسئول باشگاه هماهنگ کردم و گفتم: فقط برای دویدن می خوام بیام… یه سالن چند منظوره بود. روزای فرد ، قبل از اینکه برم مطب می رفتم باشگاه و می دویدم…
رابطه ام با سارا فرق چندانی نکرده بود. از گاهی خیره شدناش می فهمیدم که حسابی حواسش به من و رفتارم هست. از روزی که فهمیده بود من یه دوست خیلی صمیمی داشتم و باهاش به هم زدم ، در موردم کنجکاو شده بود. کوله ام رو برداشتم برم باشگاه که سارا از پشت سرم گفت: این چند روز. این موقع. کجا میری؟ هنوز که وقت مطب نیست؟؟؟ برگشتم و بهش گفتم: میرم سالن می دوم. تنبل شدم. می خوام یکمی ورزش کنم… لبخند محوی زد و گفت: میشه منم بیام؟؟؟ کمی جا خوردم و گفتم: اوکی. خیلی هم خوب…
سارا توی رختکن خیلی سریع تر از من حاضر شد. بهم نگاه کرد و گفت: هم تنبلی و هم کُند… خندم گرفت و گفتم: رو سرعتم هم باید کار کنم پس… سالن نسبتا بزرگی بود. ساعتی که من می اومدم ، تایم والیبال بود. اما من کاری باهاشون نداشتم و دور سالن می دویدم. مثل همیشه تو دور سوم به نفس نفس افتادم. سارا اما سر حال بود. خیلی سبک و بدون فشار می دوید. هر یه دور اون میشد دو تا دور من. چند دور که زدم خسته شدم. سارا اومد جلوم. از پشت و جوری که رو به روی من باشه ، شروع کرد دویدن و بهم گفت: واینستا. تازه تاثیرش از الان به بعده. درست از جایی که فکر می کنی خسته شدی و دیگه نمی تونی. دقیقا همون موقع که قفسه سینه ات درد می گیره و فکر می کنی دیگه نمی کشی. اگه می خوای اثر داشته باشه ، از اینجا به بعد تازه تاثیر داره… اینقدر خسته شده بودم و نفس کم آورده بودم که فقط با اشاره سر حرفش رو تایید کردم…
سعی کردم به حرف سارا گوش بدم و بیشتر به خودم فشار بیارم. عرق کُل صورتم و حتی روی چشمام رو گرفته بود. به حدی رسیدم که دیگه توان ادامه نداشتم. سرعتم رو کم کردم و وایستادم. دستام رو گذاشتم روی پهلوم و نا خواسته کمی دولا شدم. نزدیک دخترایی بودم که داشتن والیبال بازی می کردن. شنیدم که یکشون گفت: نگاه کن چیکار داره می کنه؟؟؟ وقتی سرم رو آوردم بالا دیدم سارا گوشه سالن یه توپ فوتبال برداشته و داره باهاش شوت می زنه به دیوار. بدون مکث و محکم. اینقدر محکم که صداش از صدای توپ والیبال دخترا بیشتر بود. رفتم کنارش و نفس زنان گفتم: اینجا یه ساعتایی فوتبال هم بازی می کنن. بیا باهاشون بازی کن… متوقف شد و گفت: دیگه نمی خوام بازی کنم…
وقتی برگشتیم خونه خواستم برم دوش بگیرم که با یه شیطنت خاصی بهم گفت: می خوای با هم بریم دوش بگیریم؟؟؟ دیگه به این طعنه و تمسخراش عادت کرده بودم. یه چیزی به ذهنم رسید و بهش گفتم: باشه بریم. اتفاقا یکی رو می خوام که پشتمو کیسه بکشه… چشماش رو متعجب گرفت. پوزخند زد و گفت: باشه خودم برات می کشم…
اگه جریان اون شب که سکس من و محسن رو نگاه کرده بود رو حساب نکنم ، برای بار اول بود که من رو لُخت می دید. حداقل تو روز روشن. البته من شورت و سوتینم رو در نیاوردم. اما سارا کامل لُخت شد. بهترین فرصت بود که دقیق تر و واضح تر جاهای زخم و کبودی و سوختگی های بدنش رو ببینم…
رفت زیر دوش و خودش رو کامل خیس کرد. موهای بلندش طول می کشید تا خیس بشه. موهاش از پشت تا روی باسنش می رسید. از زیر دوش اومد بیرون. شامپوی بدن شور رو برداشت و کمی توی دستش شامپو ریخت. شروع کرد به مالیدن روی بدنش. بعدش هم لیف رو برداشت و شروع کرد به آرومی کشیدن روی بدنش. خط نگاهم رو به جای سوختگی زیر سینه هاش دید. دوباره پوزخند زد و گفت: باهام اومدی حموم اینا رو ببینی؟؟؟ به چشمای مشکیش نگاه کردم و چیزی برای گفتن نداشتم. کل بدنش رو لیف کشید. فقط موند پشت کمرش. لیف رو گرفت به سمت من و گفت: اول تو… پشتش رو کرد و دستاش رو تکیه داد به دیوار. حالا می تونستم رد زخم و خط های درشت پشت کمرش که شبیه رد کمربند بود رو ببینم. دیدن این صحنه هر لحظه ترس درونم رو بیشتر می کرد. پشتش رو با دستای نسبتا لرزون کشیدم. برگشت و لیف رو از دستم گرفت. لبخند خاصی زد و گفت: حالا تو برگرد…
متوجه شدم که اول شامپوی بدن شور رو ریخت روی کمرم. با دستش به آرومی شروع کرد به مالیدنش. لحن صداش رو نازک کرد و گفت: فکر نمی کنی سوتینت مزاحم باشه؟؟؟
لمس دستاش با کمرم عصبیم کرد. من حتی با خواهر خودم تو همچین وضعیتی داشتم عذاب می کشیدم. سارا چی بین اون عوضیا کشیده؟ چطوری تحمل کرده؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفت: بازش کن… نمی دونستم دقیقا دارم چیکار می کنم. با دیدن جای زخم و کبودی سارا خودم رو عذاب می دادم و ترسم رو بیشتر می کردم. از طرفی خودم رو دقیقا تو وضعیتی قرار داده بودم که سارا بیشتر می تونست با اون رفتار های اعصاب خورد کنش اذیتم کنه. گیره ی سوتینم رو باز کرد. ازم خواست دستم رو بالا بگیرم تا کامل درش بیاره. منم مثل سارا دستام رو تکیه دادم به دیوار. لمس لیف رو روی کمرم حس کردم. به آرومی می کشید. با همون لحن خاص بهم گفت: چیه از آبجی کوچیه خجالت می کشی؟؟؟ چشمام رو بستم و گفتم: خجالت نمی کشم… صدای “هه” گفتنش رو شنیدم. بهم گفت: چیه پس می ترسی؟؟؟ کمی مکث کردم و گفتم: آره می ترسم. از کسی که شبا میاد سکس من و شوهرم رو یواشکی نگاه می کنه می ترسم که تو این وضعیت باشم…
نفهمیدم سارا کی دستم رو گرفت و پیچوند. جوری که مجبور شدم برگردم و باهاش چشم تو چشم بشم. از حرفم عصبانی شد و گفت: فکر کردی نفهمیدم اون شب بیدار شدی؟ فکر کردی چشمای بازت رو توی آینه ندیدم؟ چیه الان فکر می کنی مُچم رو گرفتی؟ خب که چی؟؟؟
با دست چپش دست راستم رو پیچونده بود. اینقدر که دردم گرفت. صدام به لرزش افتاد و گفتم: من هیچ وقت نخواستم که مُچ تو رو بگیرم و برات بزرگ تر بازی در بیارم… نگاه عصبانیش کمی آروم تر شد. زانوی پای راستش رو گذاشت بین پاهام. دست دیگه اش رو برد سمت سینه ام. سینه نسبتا کوچیکم رو گرفت توی مشتش. به آرومی چنگ زد و گفت: بهت قول میدم من مورد اعتماد ترین آدم زندگیت هستم آبجی بزرگه. من اونی نیستم که باید ازش بترسی. اگه می خواستم بلایی سرت بیارم تا حالا صد بار آورده بودم. اگه می خواستم شوهرت رو از چنگت در بیارم تا حالا صد بار آورده بودم. حتی اون نادر جونت هم مثل آب خوردن میشه ازت گرفت. تنها کردن تو راحت ترین کاریه که می تونم انجامش بدم. مثلا داری ورزش می کنی که قوی بشی؟ بتونی از خودت دفاع کنی؟ خب الان دفاع کن. من ازت کوچیکترم و ضعیف تر. خودتو نجات بده آبجی بزرگه…
با شدت بیشتر شروع کرد به سینه ام چنگ زدن. زانوش هم محک تر فشار داد بین پاهام. لرزش صدام بیشتر شد و گفتم: ولم کن سارا… پوزخندش غلیظ تر شد و گفت: همین؟ یه ولم کن ساده؟ اونم با یه لحن دستوری؟ میشه شرایطی که توش هستی رو دقیق تر ارزیابی کنی؟ الان من می تونم هر بلایی که دلم بخواد سرت بیارم. بعدشم با اون تیغ اصلاح صورت محسن جون بیخ تا بیخ گلوت رو ببرم و از خونه بزنم بیرون. اون وقت فقط یه ولم کن ساده میگی؟؟؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ازت خواهش می کنم ولم کن. لطفا ولم کن سارا. داری بهم صدمه می زنی… دیگه لبخند نزد. نگاهش جدی شد. تو این شرایط چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم. اشک بود که از چشماش سرازیر شد. به غیر از اون شبی که کابوس دیده بود ، این اولین بار بود که اشکاش رو می دیدم. صداش رو بغض گرفت و گفت: هر چقدرم که قوی باشی. هر چقدرم که محکم باشی. هر چقدرم که باهوش باشی. هر چقدرم که حواست جمع باشه. آخرش یه زنی. می فهمی؟ ته تهش یه زن ضعیفی که هیچ شانسی نداری… وقتی ولم کرد هم دستم و هم سینه ام و حتی بین پاهام درد می کرد. پشتش رو کرد و رفت زیر دوش. دوست نداشت بیشتر از این اشکاش رو ببینم…
آرین ازم می خواست که حملاتش رو طبق فنونی که بهم یاد داده بود ، دفع کنم. فنون به ظاهر ساده ای که تو عمل سخت بود انجام دادنش. هر بار که موفق نمی شدم ، یه جور من رو اسیر دستاش می کرد و می گفت: شکست خوردی… دیگه بهار صدام میزد. از اینکه نمی تونستم درست از خودم دفاع کنم ، عصبی میشد و با حرص می گفت: باختی بهار. شکست خوردی بهار. اسیر شدی بهار… سعی می کردم نا امید نشم. اما ته دلم هر جلسه بیشتر از جلسه قبلی نا امید می شدم. شدت ورزش هایی که بهم گفته بود رو بیشتر کرده بودم. بیشتر می تونستم بدوم یا شنا برم یا حرکت شکم برم اما کم کم داشتم شَک می کردم که این اصلا فایده داره یا نه…
شب موقع برگشتن محسن بهم پیام داد که شیف شبه. وقتی وارد خونه شدم سارا تو آشپزخونه بود. چند روزی بود که کارای خونه رو انجام می داد. دست پخت و خونه داریش هم مثل رانندگی و ورزش کردنش از من خیلی بهتر بود. تنها پیشرفتی که تو رابطه مون کرده بودیم این بود که جواب سلام من رو می داد. رفتم توی آشپزخونه و گفتم: چه بوی خوبی. وای قرمه سبزی درست کردی. محشره. نمی دونی چقدر گشنمه و حوس قرمه سبزیم کرده… سارا بدون هیچ عکس العملی بهم گفت: امشب مهمون دارم… تعجب کردم و گفتم: از دوستاته؟؟؟ سارا پشتش رو کرد و گفت: میاد می بینیش…
خیلی کنجکاو شدم که چه کسی می تونه مهمون سارا باشه. حدس می زدم که حتما از دوستای قدیمیش باشه. حس خوبی بهم دست داد. اینکه تصمیم گرفته با یه دوست رابطه برقرار کنه خوبه. با روحیه لباسم رو عوض کردم. کلیپس موهام رو باز کردم و از هم بازشون کردم. صدای زنگ خونه اومد. سارا رفت سمت در و منم پشت سرش رفتم. در باز شد. سر جام خشکم زد. نفسم توی سینه حبس شد. نرگس بعد از احوال پرسی با سارا ، به من هم سلام کرد. بدون اینکه جواب نرگس رو بدم رو به سارا گفتم: این بود مهمونت؟؟؟ سارا خیلی بی تفاوت گفت: آره چطور مگه؟؟؟
نرگس رو هدایت کرد به داخل خونه. شوکه شده بودم و کنترلی روی رفتارم نداشتم. رفتم سمت سارا. دستش رو گرفتم. برش گردوندم و گفتم: می فهمی داری چیکار می کنی؟؟؟ سارا همچنان با یه لحن بی تفاوت گفت: ایشون نرگس خانم ، خواهر شوهر سابق منه. جایی رو نداره که بره. اون آقا پسر جاسوس عوضی که برات خبر چینی می کرد ، ولش کرده. زهرا هم یک ماه پیش مرده. به هیچ قیمتی هم حاضر نیست برگرده و پاشو تو اون خونه بذاره و بشه یه تیکه گوشت برای تخلیه برادراش. چند شبه داره تو پارک می خوابه…
خنده ای از سر عصبانیت کردم و گفتم: برام مهم نیست جایی داره یا نه. به درک که هیچ جایی نداره. تو با چه اجازه ای این دختره رو آوردیش اینجا؟ از کجا معلوم که باز چه نقشه ای تو سرشه؟ همه چیزایی که برای اون دوست پسر احمقش گفته رو می دونم. خوب می دونم سر خود تو چه بلاهایی آورده و چقدر برات فیلم بازی کرده. حالا دلت براش سوخته؟ داری بهش اعتماد می کنی؟؟؟ سارا دستش رو از دستم خارج کرد. رو به نرگس گفت: برو حموم. برات حوله و لباس میارم…
نرگس رو راهی حموم کرد. برگشت و بهم گفت: رابطه من با نرگس هیچ وقت قطع نشد. تو این مدت باهاش همیشه در ارتباط بودم. نترس قرار نیست دائم اینجا باشه. نه اون و نه من. می خواییم با هم زندگی کنیم. چند روز دیگه می ریم…
شوک وارد شده بهم چند برابر شد. جمله سارا رو چند بار توی ذهنم مرور کردم تا دقیق متوجه شدم چی میگه. توی آشپزخونه داشت میز شام رو می چید. سعی کردم آروم باشم. رفتم کنارش وایستادم و گفتم: سارا جان ببخشید. من بد حرف زدم. اینجا دقیقا مثل خونه ی خودته. حق داری هر کسی رو که دوست داری بیاری و مهمون کنی. من فقط درک نمی کنم چرا نرگس؟ تو دیگه مجبور نیستی به زندگی گذشته برگردی. تو هیچ دِینی بهشون نداری…
سارا هیچ جوابی به حرفام نداد و به کارش مشغول بود. سعی کردم مهربون تر باشم و بهش گفتم: سارا عزیزم. قربونت برم. الهی من بمیرم برات. بگو من چیکار کنم؟ تو رو خدا بگو من چیکار کنم تا تو راضی باش. تا احساس راحتی کنی. تا منو آبجی خودت بدونی و دوستم داشته باشی. من دیگه نمی خوام از دستت بدم. اگه تو بری…
سارا حرفم رو قطع کرد و گفت: اگه من برم هیچ اتفاقی نمیفته. نادر خان خوشحال میشه. محسن جونت یه نفس راحت می کشه. خانم دکتر از یه خطر بزرگ و حتمی نجات پیدا می کنه. من هیچ احساسی به تو ندارم. اون دختری که اون همه بلا سرم آورد رو بیشتر از تو می شناسم. اگه من نیاز به کمک داشته باشم ، اون خیلی بیشتر از من نیاز به کمک داره. کاری که تو باهاش کردی دست کمی از کارایی که برادراش و زهرا باهاش کرده بودن نداشت. نمی تونم ولش کنم تو خیابونا. باید یه کاری براش بکنم…
رفتم جلو و دستاش رو به آرومی گرفتم و گفتم: باشه عزیزم. هر چی تو بگی. ما نرگس رو تنها نمی ذاریم. فقط لطفا بهم وقت بده تا یه فکر درست و منطقی براش بکنیم. فعلا همینجا می مونه تا تصمیم بگیریم. یعنی با هم فکری هم تصمیم بگیریم. به خاطر تو هر کاری می کنم تا بهت ثابت بشه که چقدر برام مهمی… سارا کمی مردد نگاهم کرد و گفت: حق نداری اذیتش کنی. حق نداری بهش طعنه بزنی. باید بهش احترام بذاری… سرم رو تکون دادم و گفتم: چَشم. قبول. هر چی تو بگی قبول…
سارا از لباسای خودش به نرگس داده بود. سعی کردم عادی برخورد کنم. موقع شام خوردن نا خواسته به نرگس خیره شدم. زیر چشماش سیاهی رفته بود. چشماش قرمز شده بود. دستاش موقع غذا خوردن می لرزید. اینقدر گشنه اش بود که سریع غذا می خورد و بدون جویدن قورت می داد. غذاش که تموم شد یه لیوان آب رو یه سره سَر کشید. از سارا اصلا تشکر نکرد اما سارا بهش گفت: سیر شدی؟ بهتری؟؟؟ نرگس سرش رو تکون داد و گفت: می خوام بخوابم… سارا بلند شد و گفت: بیا بریم جات و بندازم بخواب… بردش توی اتاق و بعد از چند دقیقه برگشت. تو دلم آشوب بود اما ظاهر خودم رو حفظ کردم… آخر شب سارا که این چند وقت اخیر توی هال می خوابید ، جاش رو برد توی اتاق و پیش نرگس خوابید…


ادامه قسکت دوم فصل (سوم)

توانایی اینکه اتفاقای افتاده رو برای محسن بگم نداشتم. هر چی بود رو براش پیام کردم. شب قبل از اینکه برم بخوابم به آرومی در اتاق سارا رو باز کردم. هنوز بیدار بود. به دیوار تکیه داده بود و سرش تو گوشیش بود. نرگس هم گوشه ی اتاق خوابیده بود و صدای خُر و پفش می اومد. سارا سرش رو چرخوند سمت من و نگام کرد. بهش چیزی نگفتم و برگشتم توی اتاق خودم. نا خواسته یاد زهرا افتادم. نمی دونستم از مُردنش باید خوشحال باشم یا ناراحت. توانایی اینکه قضاوتش کنم رو نداشتم. تمام اون لحظاتی که می اومد پیشم و داستان زندگیش رو می گفت ، اومد جلوی چشمم. هیچ وقت نتونستم یه احساس ثابت بهش داشته باشم. از بچگی اسیر یه مشت خشک مذهبی روانی شده بود. اسیر آدمایی که تو این دنیا همه ی کارای احمقانه شون رو به اسم دین توجیه می کنن و درست می دونن. نتیجه اش میشه یه موجود خطرناک و عقده ای مثل زهرا. که سه تا پسراش رو طوری تربیت می کنه که اونا هم تبدیل میشن به یه هیولا…
کل روز ذهنم آشفته بود و استرس ول کنم نبود. شب موقع برگشتن بدون این که خبر بدم یکراست رفتم در خونه ی لیلی. از توی آیفون صدای یک آقا اومد. بهش گفتم: با لیلی کار دارم. بهش بگو بهار کارش داره… دست به سینه جلوی در خونه ی لیلی قدم می زدم. بلاخره بعد از چند دقیقه در باز شد. لیلی با تعجب گفت: بهار چرا بهم زنگ نزدی. چیزی شده؟؟؟ از بوی دهنش و لباس مجلسیش فهمیدم که مهمون داشته. از همون مهمونی های مخصوص خودش. به آرومی بهش گفتم: ببخشید. یه هویی به ذهنم رسید بیام پیشت… لیلی اطراف کوچه رو نگاه کرد. دستم رو گرفت و گفت: بیا تو عزیزم. عیبی نداره…
وارد هال که شدیم ، چند تا دختر و پسر که داشتن با هم حرف می زدن یه هو ساکت شدن. همه شون برگشتن سمت من و نگام کردن. بوی مشروب و سیگار اذیتم می کرد. پویا هم تو جمع بود. اومد سمت من و گفت: سلام بهار. چی شده؟ رنگت پریده. حالت خوبه؟؟؟ لیلی نذاشت جواب بدم و گفت: حالش خوب نیست. می برمش بالا. شما هم کم کم جمع و جور کنین و برین پی کارتون…
لیلی هدایتم کرد طبقه بالای خونه دوبلکسش. بردم توی اتاق خواب خودش. نشوندم روی تخت و گفت: بشین تا برات آب قند بیارم… تازه خودم متوجه شدم که کُل روز رو هیچی نخوردم و فشارم افتاده. برام آب قند آورد. بعد از اینکه کمی حالم جا اومد ، کنارم نشست و گفت: داری با خودت چیکار می کنی بهار؟ داری خودتو از بین می بری… بدون اینکه به لیلی نگاه کنم بهش گفتم: در مورد سارا حق با تو بود… گوشیم زنگ خورد. اومدم جواب بدم. لیلی فهمید که محسنه. گوشی رو ازم گرفت و گفت: سلام محسن. بهار پیش منه. حالش خوبه. امشب نمیاد خونه. خودم فردا میارمش… بعدشم گوشی رو داد به من. محسن خیلی نگران بود. بهش گفتم: تو حواست به سارا باشه محسن. امشب فکر نکنم بتونم بیام. نگران نباش. من خوبم…
گوشی رو قطع کردم. رو به لیلی گفتم: تو برو به مهمونات برس. من دراز می کشم تا بیایی… لیلی لبخند زد و گفت: پویا پرتشون می کنه بیرون و خودش خونه رو مرتب می کنه. نگران مهمونا نباش… به سختی لبخند زدم و گفتم: هنوز دوست داری خوشگلا رو دور خودت جمع کنی؟؟؟ لیلی اخم کرد و گفت: نه فقط خوشگلا. هر خوشگلی که ارزش نداره. باهوشا. با استعدادا. آدمای خاص. تازه جدیدا سخت گیر تر شدم. هر کسی افتخار بودن تو محفل منو نداره عزیزم… از لحن لیلی خندم گرفت و گفت: دقیقا مثل هوراس اسلاگهورن که فقط آدمای خاص رو توی محفل خاص خودش راه می داد… (اشاره به یک شخصیت در داستان هری پاتر و شاهزاده نیمه خالص)
لیلی اخم کرد و گفت: اما هنوز که هنوزه تو بهترین عضو محفلی. فقط حیف که… حرفش رو قطع کردم و گفتم: بس کن لیلی. اومدم در مورد سارا حرف بزنم نه در مورد خودمون… لیلی عینکش رو برداشت و گفت: هر چی بهار خانم بگه. امشب من تا صبح در اختیار تو اصلا… در اتاق رو زدن. پویا در و باز کرد و گفت: بچه ها رفتن. پایین و مرتب می کنم و خودمم میرم… لیلی بهش گفت: مرسی عزیزم. شب خوبی بود. فعلا بای… پویا نگاه معنی داری به من و لیلی کرد و رفت. یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم برای لیلی همه ی اتفاقای اخیر رو تعریف کردن…
لیلی بعد از تموم شدن حرفام ، رفت سمت پنجره. پنجره رو باز کرد. از توی کشوی دراور یه نخ سیگار برداشت و روشن کرد. چند تا پُک زد و هم زمان به من نگاه می کرد. بلاخره به حرف اومد و گفت: اسمش شبنمه. بعد از تو عجیب ترین دختریه که تو عمرم دیدم. برای اولین بار تو مهمونی یکی از دوستا دیدمش. خیلی زود من رو تحت تاثیر قرار داد. یه دختر فوق العاده باهوش و زرنگ. دوست داشتم بکشونمش سمت خودم که متوجه دو تا مورد شدم…
بلند شدم و رفتم کنار لیلی و گفتم: چی؟؟؟ لحن لیلی جدی تر شد و گفت: مورد اول اینکه فهمیدم لزبینه. از اون لزبین هایی که یه کوه اعتماد به نفس هستن. کمی تو ذوقم خورد. چون خودت می دونی از همجنس بازا خوشم نمیاد. اما با این حال اینقدر جذاب بود که استثنا قائل بشم. اما مورد بعدی باعث شد نتونم به سمت خودم بکشونمش. اون استاد جونت بود که نه من ازش خوشم میومد و نه اون از من. یادمه که یه مثال جالبی میزد. اینکه بعضی بچه ها تو بازی های تیمی دوران بچگی میگن کی یار من میشه و بعضی از بچه ها میگن من یار کی بشم. شبنم خانم ما از اونایی نیست که بگه من یار کی بشم. خودش دنبال یار کشیه. اهل بازیه. حتی دورادور در جریانم که چقدر هم بی احساس و بی رحمه. به غیر از یه پسر عموش که تنها آدم ثابت تو زندگیشه ، بقیه آدما براش سرگرمی هستن. سوژه هاش هر چی خاص تر ، جذاب تر. یه جورایی مثل منه اما نه به باهوشی من. و البته خیلی سنگدل تر از من…
با تعجب به لیلی نگاه کردم و گفتم: چطور اینقدر دقیق می شناسیش؟؟؟ سیگارش رو توی جاسیگاری روی دراور خاموش کرد و گفت: بعد از چند تا مهمونی فهمید که من روانپزشکم. تو یه موردی ازم کمک خواست. پسر عموش پرده ی یه دختره رو زده بود. ازم خواست دختره رو هر طور شده راضی کنم که عمل کنه و بره پی کارش…
پوزخند زدم و گفتم: تو هم اینقدر کثیف هستی که دست رَد به این پیشنهاد نزنی… لیلی با صدای بلند خندید و گفت: یه تیر با دو نشون بود. هم دختره ی بدبخت رو راضی کردم به ادامه ندادن این بازی احمقانه. هم فرصت خوبی برای بیشتر شناختن شبنم بود. در ضمن تا دلت بخواد من از این بیمارا دارم. مثلا مشکلات روحی دارن اما تهش مشخص میشه که گند زدن و موندن توش. یه آشنا هم دارم که می فرستمشون برای ترمیم بکارت…
چشمام رو تنگ کردم و گفتم: حیف این همه استعداد. کاش درست ازش استفاده می کردی… لیلی لبه ی پنجره نشست و گفت: از نظر تو درست نیست. در ضمن اگه آدم کثیفی مثل من نبود تو الان از کی می خواستی کمک بگیری؟؟؟ لبخند محوی زدم و گفتم: لذت می بری آره؟ از اینکه مجبورم ازت کمک بخوام… لیلی جدی شد و گفت: از هر چی که باعث بشه تو به من نزدیک بشی استقبال می کنم…
تحمل نگاه های سنگین لیلی رو نداشتم. حرف رو عوض کردم و گفتم: خب چی می خوای به این شبنم خانم بگی؟؟؟ لیلی اخم کرد و گفت: میشه اینقدر ساده به همه چی نگاه نکنی. مگه دیوونه ایم به شبنم چیزی بگیم یا درخواستی ازش بکنیم… با تعجب بهش گفتم: پس چی؟؟؟ لحن لیلی مرموز شد و گفت: وقتی پنیر و بذاری سر راه آقا موشه ، خودش برش می داره. لازم نیست ازش برای برداشتن پنیر درخواست کنی… یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: بعدش چی لیلی؟ یعنی سارا رو از دست یه عوضی نجات بدم و بسپرم به یه عوضی دیگه؟؟؟
لیلی از جاش بلند شد. پشتش رو بهم کرد و گفت: زیپ لباسمو باز کن… اصلا تغییر نکرده بود و همون آدمی بود که می شناختم. با بی میلی شروع کردم به باز کردن زیپ ماکسی سبز رنگش. همون طور که پشتش بهم بود ؛ گفت: از دست یه عوضی کامل می سپریمش به دست یه عوضی قابل اعتماد تر و بهتر. مطمئنم سارا برای شبنم تبدیل به بهترین سوژه عمرش میشه. حتی شاید نتیجه اش چیزی بشه که ما ندونیم. فقط از یه چیز مطمئنم. سارا رو جوری تو مشتش می گیره و کنترل می کنه که شوهر و برادر شوهراش رو فراموش می کنه. حداقل برای یه زمان قابل توجهی که تو وقت داشته باشی یه فکر بهتر بکنی…
لیلی همونطور که پشتش بود لباسش رو در آورد. از توی کشوش تاپ و شلوارک برداشت و تنش کرد. برگشت و بهم گفت: لباس راحتی می خوایی؟؟؟ مانتوم رو در آوردم و گفتم: نه همینطوری راحتم… دراز کشیدم روی تخت. به گوشیم نگاه کردم. ساعت سه صبح شده بود. خسته بودم و دوست داشتم بخوابم. لیلی صندلی میز آرایش رو گذاشت کنار تخت و نشست روش. پاش رو انداخت رو پاش و شروع کرد به نگاه کردن من. به پهلو شدم. عینکم رو گذاشتم روی پاتختی. کف دو تا دستم رو چسبوندم به هم و گذاشتم زیر سرم. منم به لیلی نگاه کردم. با صدای خسته و خواب آلود به لیلی گفتم: یعنی از هیچی پشیمون نیستی؟؟؟ لیلی یه پِلک طولانی زد و گفت: کدوم آدمی رو دیدی که هیچ پشیمونی ای تو زندگیش نداشته باشه. الانم اگه خوب دقت کنی بزرگ ترین پشیمونی زندگی من جلوم مثل فرشته ها دراز کشیده. با یه اشتباه احمقانه بهترین دوست دنیا رو از دست دادم. روزی که منشیم گفت تو با من کاری داری ، باورم نمی شد. وقتی قرار شد سر قرار همیشگی ببینمت استرس داشتم. باورت میشه؟ که من استرس داشته باشم؟ هیجان داشتم. دقیقا مثل یه دختر دبیرستانی ای که عاشق یه پسر خوشگل و خوشتیپ شده و منتظره برای اولین قرار. فکر می کردم برای همیشه رفتی. تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که به رفتنت احترام بذارم…
لبخند زدم و گفتم: تا صبح می خوای همینجا بشینی؟؟؟ لیلی هم لبخند زد و گفت: صدات شبیه آدمای مَست شده. هر کی بشنوه حسابی تحریک میشه. الانم که بی حال افتادی رو تخت. چی بهتر از یه خانم خوشگل و بیحال مَست شده… خندم گرفت و گفتم: خفه شو لیلی. حالم ازت به هم می خوره… لیلی از جاش بلند شد و به حالت طنز گفت: اوکی بابا. نترس کاریت ندارم. اصلا میرم تا راحت بخوابی. خیلی دلت بخواد اصلا… چراغ رو خاموش کرد و موقع بستن در گفت: تا هر وقت دلت خواست بخواب. من جایی کار دارم. تا قبل از ظهر میام. ناهار هم از بیرون می گیرم…
نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم. بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین. لیلی هنوز نیومده بود. خونه ی لیلی مثل خودش شیک بود. داشتم خونه شو تماشا می کردم که چشمم به یه تابلو افتاد. البته یه تابلو که داخلش چند تا عکس به صورت نا منظم بود. بیشتر که دقت کردم دیدم همه ی عکسای این تابلو خودش و من هستیم. نا خواسته ته دلم لرزید. من همه ی عکسامون رو پاک کرده بودم اما لیلی هم نگهشون داشته بود و هم چاپشون کرده بود. از عکسای دانشگاه گرفته تا خیلی جاهای دیگه. تو همه ی عکسا دستامون گردن همدیگه بود. دست دیگه مون هم مثل عادت همیشگی انگشتای کوچیک هم رو گرفته بودیم. با دیدن عکسا پرت شدم به گذشته. خیلی زحمت کشیده بودم تا گذشته ام رو با لیلی پاک کنم اما حالا با قدرت و وضوح بیشتر تو ذهنم برگشت. اینقدر غرق دیدن عکسا بودم که متوجه نشدم لیلی کی وارد خونه شد. با صدای سلامش به خودم اومدم. هیچ واکنشی به اینکه داشتم عکسای خودمون رو نگاه می کردم نشون نداد. بهم گفت: چیزی خوردی؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم که نه. رفت توی آشپزخونه و گفت: چیزی تا ناهار نمونده. سفارش دادم تا دو ساعت دیگه میارن. فعلا بیا بیسکوییت بخور ضعف نکنی…
هم زمان که جلوم چایی و بیسکوییت گذاشت ؛ گفت: یه دوست قدیمی دارم که پانسیون شخصی داره. کُلی بهم بدهکاره. ازش خواستم نرگسو تو پانسیون نگه داره. رو هوا قبول کرد. در مورد شبنم هم دو تا راه هست که سارا رو بندازیم تو دامنش. شبنم تو اداره ی بیمه ای که برادرش مدیر هستش کار می کنه. تونستم یکی از دوستای صمیمی برادرش رو گیر بیارم. ازش خواستم برای سارا توی اداره یه کار گیر بیاره… چشمام رو تنگ کردم و گفتم: خب راه دوم؟؟؟ لبخند زد و گفت: باید امیدوار باشیم راه اول جواب بده. چون اصلا از راه دوم خوشت نمیاد… اخم کردم و گفتم: سارا فقط دیپلم داره. آخه چه کاری می تونن توی یه اداره بهش بدن؟؟؟ لیلی مثلا نگاهش رو دقیق کرد و گفت: برای همین گفتم باید امیدوار باشیم…

از مکالمه شهروز متوجه شدم که دوستش داره باهاش در مورد کار جور کردن برای کسی حرف می زنه. شهروز وقتی فهمید طرف دیپلم داره ، مخالفت کرد و گفت اصلا نمیشه. اما نهایتا برای اینکه دوستش رو خیلی هم نا امید نکنه ، بهش گفت: حالا بازم ببینم چی میشه… وقتی صحبتش تموم شد ، بهش گفتم: آقای مدیر اگه من ضعف کردم و پَس افتادم وسط اینجا ، مقصر شما هستیا…
شهروز خندش گرفت و گفت: باشه الان می فرستم برامون صبحونه بگیرن… قبل از اینکه برم بهش گفتم: جریان کار پیدا کردن چیه؟؟؟ هم زمان که زنگ آبدارچی رو زد بهم گفت: دوستم بود. اصرار داشت برای یکی از آشناهاش اینجا کار جور کنم. میگه یه خانم مطلقه اس. چون بَر و رو داره هر جا میره ازش درخواستای دیگه می کنن. میگه می خواد یه جا که اطمینان داره براش کار جور کنه. اما مشکل اینه که دیپلمه اس…
بلاخره برای چند دقیقه وقت شد که من و شهروز بریم توی آبدارخونه و صبحونه بخوریم. شهروز بهم گفت: چرا اینقدر تو فکری؟ هنوز داری به شراره فکر می کنی؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: نه شراره باشه برای بعد. دارم به این فکر می کنم که چطوری به اون زنه کمک کنیم. گناه داره اینجوری که. همه جا اذیتش می کنن… شهروز رفت تو فکر و گفت: میشه قسمت بایگانی رو بهش بسپریم اما از طرفی تا حالا ندیدم یه خانم توی بایگانی باشه… کمی به حرف شهروز فکر کردم و گفتم: چه فکر خوبی. بایگانی اینجا طبقه سوم هستش. دقیقا جلوی اتاق من. منم که مسئول بررسی نهایی پرونده ها و تحویلش به بایگانی هستم. چی بهتر از اینکه طرف حسابم یه خانم باشه. محیطشم که خیلی تمیز و شیک ساخته شده. مثل بقیه ساختمون. خیلی هم کم پیش میاد بقیه کارمندا بخوان به بایگانی مراجعه کنن… شهروز دوباره رفت تو فکر و گفت: راست میگی. به این قسمتش فکر نکرده بودم. به دوستم زنگ می زنم طرف و بیاره ببینیم چی میشه…
از لحظه ای که شهروز گفت یه زن مطلقه خوش بر رو ، ته دلم لرزید. به شدت کنجکاو بودم که کیه و چه شکلیه. هر طور شده شهروز رو راضی کردم که زودتر با دوستش تماس بگیره تا طرف رو بیاره. سه روز گذشت و خبری ازش نشد. فکر کردم پشیمون شدن یا جای دیگه براش کار پیدا کردن…
با هماهنگی شهروز یک ساعت دیرتر سر کار می رفتم. از تاکسی پیاده شدم. هم زمان یک ماشین جلوی شرکت بیمه نگه داشت. یه آقای کت و شلواری ازش پیاده شد که دوست شهروز بود و سریع شناختمش. پشت بندش یه خانم از ماشین پیاده شد. یه مانتوی جلو باز مشکی کوتاه که بیشتر شبیه کُت بود. زیرش یه تاپ مشکی تنگ و چسبون. همراه یه ساپورت مشکی. با یه شال مشکی و عینک دودی. هم تیپش و هم موهای بلندش که از زیر شال بیرون زده بود و هم اندام بی نظیرش باعث شد که حسابی جلب توجه کنه. خیلی سریع و زیر چشمی چند تا رهگذر رو نگاه کردم که چطور میخش شده بودن. پیش خودم گفتم: این قطعا خودشه…
با دوست شهروز احوال پرسی کردم و جواب سلام دختره رو خیلی معمولی و نسبتا بی تفاوت دادم. هدایتشون کردم به طرف میز شهروز. خودم هم یه سلام گرم به شهروز کردم و رفتم کنارش وایستادم. دوست شهروز رو بهش گفت: ایشون همون سارا خانم هستن که در موردش باهات صحبت کرده بودم… دختره که حالا فهمیدم اسمش ساراست عینکش رو برداشت. چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم. آخه با این همه خوشگلی اینجا چه غلطی می کرد؟!
به آرومی به شهروز سلام کرد. شهروز هم به گرمی جواب سلامش رو داد و ازشون خواست که بشینن. خیلی سریع فهمیدم که دختره اصلا هیجان و استرس اینکه کار بهش بدن یا نه رو نداره. جوری که اگه شهروز بهش می گفت: شرمنده کاری براتون نداریم… مطمئن بودم بدون اینکه اصلا براش مهم باشه ، بلند میشه و میره…
شهروز مثل همیشه کلی سخنرانی کرد و از حاشیه ها گفت. آخر سر بلاخره گفت که فقط چه کاری می تونیم به دختره بدیم. دوست شهروز داشت حرفای شهروز رو سبک سنگین می کرد که من پریدم وسط حرفشون و گفتم: من از همه بیشتر با بخش بایگانی کار دارم. به ندرت کارمندای دیگه سر و کارشون به بایگانی میفته. از نظر کاری هم خیلی راحته و نهایتا تو یک هفته راه میفته. از این دو نظر خیالتون راحت… نگاه من کامل به سمت دوست شهروز بود اما می تونستم خط نگاه سارا رو روی خودم حس کنم. دوست شهروز با لبخند گفت: چی از این بهتر شبنم خانم. اون کسی که سارا خانم رو سپرده دست من به شدت امنیت ایشون براش مهمه. اصلا برای همین مزاحم شهروز جان شدم. ایشالله بعدا جبران کنم… منم لبخند زدم و گفتم: شما همیشه به ما لطف دارین. اما فکر کنم نظر خود سارا خانم هم باید مهم باشه… بعد از حرف من همگی به سارا نگاه کردیم که میخ من شده بود. با دستش قسمتی از موهاش که یه طرف صورتش رو گرفت بود ، زد کنار و گفت: برای من فرقی نمی کنه. اگه میگین خوبه پس خوبه…
قرار شد از شنبه هفته بعد سارا کارش رو شروع کنه. از اینکه سارا خیلی خوشگل تر و مخصوصا خاص تر از اونی بود که فکر می کردم ، بی نهایت هیجان داشتم و خوشحال بودم. یه چالش جدید. یه زن مطلقه شکست خورده. ظاهرش به وضوح نشون می داد که بدجور هم شکست خورده. بهش به عنوان یه سرگرمی کوتاه مدت نگاه نمی کردم. می تونست تا مدت ها سرم رو گرم کنه. دل تو دلم نبود تا زودتر اشکان رو ببینم و براش جریان رو تعریف کنم…
در کُل کارش راحت بود اما خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم راه افتاد. خوش سلیقه و مرتب بود. توی زمزمه ها می شنیدم که همه ی شرکت دارن در موردش حرف می زنن. چون بی نهایت خوشگل و خوش اندام بود. وقتی شهروز ازش خواست که لباس فُرم بپوشه ، هیچ مخالفتی نکرد. فقط وقت خواست که برای خودش بدوزه. دورادور زیر نظرش داشتم. وقتی باهاش برخورد کاری داشتم خودم رو بی تفاوت نشون می دادم اما بدجور حواسم بهش بود. حتی کمی از رسیدن بهش نا امید هم شدم. چون همچین خوشگلی قطعا کُلی مرد و پسر هست که بخواد مخش رو بزنه و در گوشش چه عاشقانه ها که نخونه. پس باید قبل از هر چیزی از رابطه هاش سر در بیارم. به قیافه اش می خورد که اهل شیطنت باشه اما به شدت مرموز و ناشناخته بود…
برای دومین بار به ملاقات عمو رفته بودم. حالش خیلی بهتر شده بود. موقع برگشتن ، اشکان من رو رسوند خونه. توی ماشین بودم و حسابی ذهنم درگیر سارا بود…
-چیه تو فکری؟؟؟
+آره بدجور…
-در مورد دختره ست؟؟؟
+آره اشکان. خیلی موجود پیچیده ایه. نمی دونم این جور رفتارای سرد و بی روحش از سر غرورشه یا شکستی که تو زندگی متاهلی داشته و طلاق گرفته. خیلی دوست دارم بدونم شوهرش کی بوده و چی شده که طلاق گرفتن از هم…
-آره اگه اینو بفهمی خیلی جلو میفتی. اینقدر ازش گفتی که منم گنجکاوم ببینشم…
+فکرشم نکن آشغال…
-خب حالا. کی جرات داره طعمه جنابعالی رو قاپ بزنه…
+نظرت چیه باهاش صمیمی بشم و خودم ازش بپرسم و سر از کارش در بیارم؟؟؟
-فکر خوبیه اما نهایتا یک درصد هم فکر کن که اصلا نتونی مخشو بزنی…
+اینو خودم می دونم اما دلیلی نمی بینم که شانسمو امتحان نکنم…
چند روز گذشت و سارا با لباس فرم جدیدش که دوخته بود سر کار اومد. بهونه خوبی بود و همینکه وارد بخش بایگانی شد ، رفتم پیشش و گفتم: مبارک باشه. لباس فرمت خیلی خوش دوخته… نیمچه لبخندی زد و گفت: خیاطش خوب بوده… لبخند زدم و گفتم: البته بهترین خیاط و بهترین لباس دنیا هم که باشه ، مهم اندام آدماست… همون لبخند زورکی قبلیش رو تحویلم داد. از دست خودم عصبانی شدم. همچین دختری اینقدر ازش تعریف شده که عمرا با این تعریفا وا بده و خودش رو رو کنه…
راه های مختلف رو امتحان کردم. به هیچ وجه تمایل به دوستی و بر قراری رابطه نداشت. حتی یه بار به خودم جرات دادم و از گذشته اش و شوهرش پرسیدم که خیلی خونسرد گفت: مشکل خاصی نبود. فقط دیگه با هم تفاهم نداشتیم!!!
مطمئن شدم که هیچ راهی برای رسیدن بهش نیست. نه احساسی داشت و نه انگیزه ای برای رابطه. چه با من و چه با هر کَس دیگه ای. انگار که بخش بایگانی رو برای خودش ساخته بودن. تنها باشه و فقط با یه مشت کاغذ و پرونده بی زبون سر و کله بزنه. یه جورایی از دستش عصبانی بودم. من هر کسی رو می خواستم بهش می رسیدم و بلاخره یه راهی پیدا می کردم. حتی دخترایی که لِز نبودن رو شده برای یک بار هم به چنگ می آوردم. اما سارا هیچ راه نفوذی نداشت. هیچ نقطه ضعف و شیطونی ای نداشت. وسوسه رسیدن به همچین دختر خوشگلی دیوونم کرده بود و هر روز از به دست آوردنش نا امید تر می شدم. دیگه کاملا از سارا نا امید شده بودم و تصمیم گرفتم بیشتر از این براش انرژی نذارم…
پایان وقت اداری بود. بازرس شرکت نیاز به یک پرونده داشت و کارش به شدت فوری بود. مطمئن بودم که پرونده رو دست سارا داده بودم. وقتی ازش خواستم که پرونده رو بیاره طول کشید. بازرس هم هِی با من تماس می گرفت و غُر میزد. کلافه شدم و خودم رفتم پیش سارا و گفتم: کجاست این پرونده؟؟؟ هم زمان که داشت می گشت ؛ گفت: الان پیداش می کنم… برگشتم و بعد از چند دقیقه باز بازرس زنگ زد. عصبی شدم. برگشتم پیش سارا و کاملا نا خواسته و با عصبانیت گفتم: معلوم هست داری چیکار می کنی؟؟؟ هول شد و گفت: ببخشید. آخه همینجا گذاشته بودم… زدمش کنار و گفتم: برو اونور. خودم می گردم…
حتی توی عصبانیت هم وقتی با پشت دستم قسمت کمی از سینه اش رو از زیر مانتو لمس کردم ، دلم لرزید. تصور اینکه لُخت و بدون لباس در اختیار من باشه درونم زنده شد. در عین حال یادم اومد که هر چی انرژی گذاشتم بهش برسم جواب نداد و باعث شد دوباره عصبانی بشم. برگشتم و با فریاد بهش گفتم: این پرونده گور به گور شده کجاست. معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟؟؟
همیشه آدمای خوشگل پر از اعتماد به نفس هستن. از کسی کم نمیارن. غرور دارن و هیچ کسی رو آدم حساب نمی کنن. من به خوشگلی سارا نبودم. دلیلی نداشت که بخواد جلوم کم بیاره. بهش هم نمی خورد که این کار خیلی براش اهمیت داشته باشه. اصلا می تونست بشینه تو خونه اش و با اینکه مطلقه بود ، پولدار ترین خواستگارا رو داشته باشه. اما اومده بود اینجا تو بخش بایگانی. وقتی سرش داد زدم ، رنگش کاملا پرید. نگاهش دیگه اون نگاه سرد و بی روح نبود. انگاری ازم ترسید. اینقدر از واکنشش به فریاد زدنم تعجب کردم که نا خواسته بهش خیره شدم. آب دهنش رو قورت داد و گفت: چ چ شم ه ه هر طور شده پ پ پیداش م م می کنم… اینقدر تعجبم بیشتر شد که برای یه لحظه یادم رفت برای چی اومدم پیشش. طبق ذهنیتی که ازش داشتم الان باید جوابم رو به سختی می داد. باید معترض میشد که چرا دارم سرش داد می زنم. باید بهم می گفت: تو کی هستی که داری سر من داد می زنی؟؟؟ اما یه واکنش غیر عادی داشت. هول شد و حتی میشه گفت ترسید…
همینکه برای خواب رفتم توی اتاقم ، گوشیم رو برداشتم و برای اشکان نوشتم: بلاخره یه راه پیدا کردم. دختره به زودی تو مشتمه… اومدم پیام رو سِند کنم که مردد شدم. چهره ی هول شدن سارا اومد توی ذهنم. هر چی نوشته بودم رو پاک کردم و ترجیح دادم در این مورد فعلا به اشکان چیزی نگم…
تا چند ساعت تو فکر سارا بودم و خیلی دیر خوابم برد. صبح روز بعد همینکه وارد اداره و بخش بایگانی شد ، رفتم پیشش. در رو پشت سرم بستم. وایستاده بود و داشت کیفش رو می ذاشت روی میز. من رو که دید متوقف شد. به آرومی سلام کرد. رفته بودم پیشش تا معذرت بخوام اما پشیمون شدم. نگاهم رو جدی کردم. چند قدم رفتم جلو و گفتم: اگه بازم مثل دیروز گند بزنی ، میگم بندازنت بیرون… چند ثانیه نگام کرد و گفت: هر جور صلاحه. حق با شماست… تو دلم به خودم گفتم: گند زدی شبنم… یه نفس عمیق کشیدم. یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم و گفتم: اما دوست ندارم این کارو کنم. فهمیدی؟؟؟ سارا لبش رو گاز گرفت و شرایطی که توش بود ، کمی عصبیش کرد. باید طبق اون نظریه ای که تو ذهنم بود تیر خلاص رو می زدم. بادا باد یا تموم میشد و می رفت پی کارش یا دقیقا همونی بود که حدس می زدم. یک قدم دیگه نزدیک شدم. اینقدر که فقط چند سانتیمتری سارا وایستاده بودم. به چشمای در حال مقاومت مشکیش خیره شدم و گفتم: ازت پرسیدم فهمیدی یا نه؟؟؟ آب دهنش رو قورت داد و گفت: بله فهمیدم… خیلی سعی کردم جلوی پوزخند زدنم رو بگیرم. تو دلم غوغا بود. این دقیقا همون چیزی بود که یه عمر تو رویاش بودم. تا قبل از اینکه سوتی بدم ، برگشتم و از بایگانی اومدم بیرون…
سریع خودم رو به آبدارخونه رسوندم. گوشیم رو برداشتم که به اشکان بگم چی شده. بهش بگم که چی فکر می کردم و چی از آب در اومد. سارا یه برده ی رام و مطیع و بی صاحابه. اما باز هم پشیمون شدم و ترجیح دادم تا به اشکان چیزی نگم. هیجان توی وجودم اینقدر بالا بود که اصلا تمرکز کار کردن نداشتم. یک درصد هم فکر نمی کردم خوشگل ترین دختری که تو عمرم دیدم ، همچین روحیه ای داشته باشه. برام مهم نبود چطوری و از کجا این روحیه رو داره. مهم این بود که الان می تونستم داشته باشمش. درست همون رویایی که همیشه داشتم. گاهی وقتا بهش نزدیک می شدم اما نهایتا هیچ کس اونی که تو رویاهام تصور می کردم ، نبود…
آخر وقت دوباره رفتم پیشش. وقتی که در رو می بستم ، چهره اش عوض میشد. نشسته بود روی صندلی. رفتم کنارش و نشستم روی میز. پام رو انداختم روی پام و گفتم: تو به حقوق اینجا نیاز نداری درسته؟؟؟ چند ثانیه بهم نگاه کرد و گفت: اولش فکر می کردم نیاز ندارم. اما چون می خوام مستقل بشم ، نیاز دارم… چشمام رو تنگ کردم و گفتم: پس برای همین سرت داد زدم هیچ اعتراضی نکردی؟؟؟ چشماش رو چند ثانیه بست و باز کرد. سعی کرد آروم باشه و بهم گفت: آره… دیگه نتونستم جلوی پوزخند زدنم رو بگیرم و گفتم: مطمئنی؟؟؟ صداش کمی لرزون شد و گفت: چی دوست داری بشنوی؟؟؟ خیلی خونسرد بهش گفتم: دوست دارم جواب چند تا سوالم رو بشنوم… یه نفس عمیق کشید و گفت: بپرس… سعی کردم پوزخندم رو متوقف کنم و بهش گفتم: وقت زیاده برای پرسیدن. عجله ای نیست…
یک ماه گذشت. سارا سرگرم کننده ترین چیزی بود که تو عمرم تجربه کرده بودم. گاهی وقتا حس می کردم یه چیزی فرا تر از یه سرگرمی. هر روز تسلطم روش بیشتر میشد. هر بار می رفتم بخش بایگانی و در رو پشت سرم می بستم ، حس استرس و نگرانی رو توی چشماش می دیدم. از من می ترسید اما هیچ مقاومتی برای نجات خودش نداشت! شبیه دخترایی که در برابر پسری که ازش خوششون اومده با دست پیش می کشن و با پا پس می زنن! ازش خواسته بودم من رو شبنم صدام کنه. اولش سختش بود اما کم کم عادت کرد. بلاخره موفق شدم بهش نزدیک بشم. اونم از راهی که فکرش رو نمی کردم…
پرونده هایی که بررسی کرده بودم خیلی زیاد شده بودن. به سارا زنگ زدم که برای جمع و جور کردن بیاد کمک. داشت اتاقم رو مرتب می کرد. لحظه ای نبود که جذب زیباییش نشم. بهش گفتم: گفتی با آبجی بزرگت زندگی می کنی؟؟؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: آره… کمی مکث کردم و گفتم: بلاخره که چی؟ تا آخرش می خوای با اونا زندگی کنی؟؟؟ یه لحظه متوقف شد و گفت: آره می دونم. می خوام ازشون جدا بشم… بازم چند لحظه مکث کردم و گفتم: تصمیم نداری ازدواج کنی؟؟؟ دوباره متوقف شد. اینبار برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: نه… خیلی جدی تو چشماش نگاه کردم و گفتم: یعنی می خوای تا آخر عمرت تنها باشی؟؟؟ اون لرزش خفیف چشماش برگشت. مطمئن بودم که سوالای من داره اذیتش می کنه اما باز هم ازشون فرار نکرد. به سختی و حدودا با بغض گفت: من همیشه تنها بودم. چیز جدیدی نیست برام…
روی کاناپه نشسته بودم. شهروز قرصام رو گرفت جلوم و گفت: باز یادت رفت… قرصا رو به همراه لیوان آب ازش گرفتم و گفتم: مرسی عزیزم… همینطور وایستاده نگام کرد و گفت: چت شده شبنم؟ چند وقته همش تو فکری؟؟؟ نا خواسته بهش اخم کردم و گفتم: نه چیزی نیست… مردد و نگران نگام کرد و گفت: به هر حال هر مشکلی هست من اینجام. یادت نره…
با عصبانیت رفتم تو اتاقم. سرم رو بین دستام گرفتم. به خودم گفتم: چِم شده من؟ چرا اینجوری شدم؟ سارا برای من فقط یه دختر خوشگل و خوش اندامه. بهش که رسیدم یه مدت باهاش هستم و مثل بقیه ازش خسته میشم و تموم. همین. آره همین… دیگه طاقت نداشتم و زنگ زدم به اشکان. همه چی رو براش تعریف کردم. حرفام که تموم شد ، بهش گفتم: خب چرا ساکتی؟ دِ حرف بزن…
اشکان بازم کمی سکوت کرد و بلاخره گفت: باورم نمیشه… با تعجب گفتم: چی رو باورت نمیشه؟؟؟ لحن صدای اشکان یه جوری شد و گفت: تو داری عاشقش میشی… خندم گرفت و گفتم: خفه شو اشکان. من چی دارم میگم تو چی برداشت کردی احمق… اشکان خیلی جدی گفت: الان ساعت چنده؟؟؟ گوشیم رو گرفتم جلوی چشمم. دوباره گذاشتم کنار گوشم و گفتم: ساعت سه و نیم صبحه… اشکان گفت: تو ساعت دو بهم زنگ زدی. یک ساعت و نیمه داری حرف می زنی شبنم. اونم فقط در مورد یک نفر. یک جمله در میون از اسمش استفاده کردی. اصلا تو بهم زنگ نزدی که از شرایط خودت بگی. کلا فقط از سارا گفتی. تو حتی در مورد خودت هم اینقدر وقت نمی ذاری برای حرف زدن… از حرفای اشکان عصبی شدم و گفتم: داری چِرت و پِرت میگی. منو بگو که بهت زنگ زدم یکمی آروم شم. سارا هم مثل بقیه ست. هیچ فرقی نداره. فقط چون روحیاتش خاصه و همونیه که همیشه دوست داشتم ، برام جالب تره. همین. دیگه هم در موردش باهات حرف نمی زنم. خدافظ…
جمعه بود و مثلا پیش خودم قرار گذاشته بودم تا لنگ ظهر بخوابم. اما ساعت نه از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. مثل همیشه با اشکان بد رفتار کرده بودم. اشکان تنها دوست یا آدمی بود که توی دنیا ، منِ واقعی رو می شناخت. از طرفی داشتم به حرفش فکر می کردم. تو عمرم هیچ وقت احساساتم درگیر کسی نشده بود. از احساسات فراری بودم و مطمئن بودم که بزرگ ترین نقطه ضعف آدمه. من یه تنوع گرای بی احساس بودم و هستم. اگه قرار باشه سارا باهام اینکارو بکنه ، کلا بیخیالش میشم…
ظهر زنگ زدم به اشکان. از دستم ناراحت بود. اومدم از دلش در بیارم که گفت: بیخیال شبنم. به این رفتارات عادت دارم. من حرف بدی بهت نزدم. فقط تعجب کردم که آدم لوس و ناز پرورده و خودخواهی مثل تو که هیچی از احساس نمی دونه ، چطور جذب یکی شده و حتی میشه گفت داره عاشقش میشه… اومدم با تندی جوابش رو بدم که خودم رو کنترل کردم. ترجیح دادم دیگه در مورد سارا باهاش حرف نزنم که گفت: نظرت چیه امشب باهاش بریم بیرون. بهش زنگ بزن. شام دعوتش کن بیرون. دوست دارم ببینمش… طبق روال عادی باید سرش داد می زدم: خفه شو اشکان. می فهمی؟ فقط خفه شو… اما خیلی سریع و حتی با هیجان ، تمام عصبانیتم از اشکان فراموشم شد و گفتم: وای چه فکر خوبی! باشه همین الان بهش زنگ می زنم!!! به سارا زنگ زدم. اولین بار بود که تو یه ساعت غیر کاری باهاش تماس می گرفتم…
-الو…
+سلام. شناختی؟؟؟
-بله شناختم. سلام. خوبین؟؟؟
+مرسی خوبم. می خوام امشب با هم بریم بیرون. مهمون من…
-به چه مناسبت؟؟؟
+به مناسبتی که من میگم…
سارا چند ثانیه سکوت کرد و گفت: اگه نیام چی میشه؟؟؟ خیلی جدی بهش گفتم: مگه مشکلی هست؟ کاری داری؟؟؟ لحنش آروم تر شد و گفت: نه. فقط نمی خوام مزاحم باشم… سریع گفتم: ساعت هشت. قرارمون جلوی اداره…
با اشکان تو ماشین نشسته بودیم. اشکان گفت: مطمئنی میاد؟؟؟ با اینکه مردد بودم ، گفتم: آره میاد… هشت و پنج دقیقه بود که پیداش شد. اشکان رفت جلوش. شیشه رو دادم پایین و گفتم: سلام. بشین بریم… جواب سلامم رو داد. بعدش به اشکان سلام کرد. مردد بود که با وجود اشکان سوار ماشین بشه یا نه. با لبخند بهش گفتم: خب بشین دیگه. راه و بستیم… خط نگاهش از اشکان برگشت سمت من. بلاخره در عقب ماشین رو به آرومی باز کرد و نشست…
اشکان از قبل تو یه رستوران شیک میز رِزرو کرده بود. سارا ایندفعه کلا تیپ آبی زده بود. یه آبی پر رنگ و حدودا براق. شال آبی. مانتوش ایندفعه جلو باز نبود. بلند و اندامی که اتفاقا بیشتر بهش میومد. تاپ زیر مانتوش هم آبی بود. یه شلوار غواصی چسبون آبی. ایندفعه البته نسبتا آرایش بیشتری داشت. لطافت و زنانگی ازش می بارید. چند روزی میشد که جذب رگای بیرون زده ی پشت دستش شده بودم. هر کدوم مون یه گوشه از میز دایره ای شکل نشستیم. با لبخند به سارا نگاه کردم و گفتم: اشکان. پسر عموم. بهترین پسر عموی دنیا و البته بهترین دوست دنیا. تو رو هم از قبل به اشکان معرفی کردم… سارا سعی کرد لبخند بزنه و گفت: خوشبختم…
فقط من و اشکان حرف می زدیم و سارا شنونده بود. مشخص بود که گاها زورکی لبخند می زنه. حتی نحوه غذا خوردنش هم جذاب و دیدنی بود برام. قاشقش رو به آرومی توی دهنش می ذاشت. لباش رو موقع جویدن به هم می چسبوند و به آرومی غذا رو توی دهنش می جوید. برای یه لحظه دوست داشتم یه لبخند واقعی بزنه. می خواستم صورتش رو موقعی که واقعا می خنده ببینم. تو نخ سارا بودم که اشکان با پاش زد به پام. از نگاهش متوجه منظورش شدم. بهش اخم کردم و سعی کردم از این بیشتر تابلو بازی در نیارم…
بعد از اینکه سارا رو رسونیدم خونه خواهرش ، تو راه برگشت بی مقدمه به اشکان گفتم: می خوام برم موهام رو فِر کنم… اشکان با تعجب گفت: چرا؟ مگه چشه الان؟؟؟ خودم رو توی آینه کوچک آرایشم نگاه کردم و گفتم: موهای من نه لَخته و نه فِره. خسته شدم از بس اتوش کردم. می خوام کامل فِر کنم. مطمئنم بهم میاد… اشکان گفت: خوبه. یه تنوعی هم میشه. اونم تو که عاشق تنوعی… به خودم توی آینه بیشتر دقت کردم. خوشگل بودم اما نه به خوشگلی سارا. اینقدر خوب بودم که بتونم مخ هر کی رو می خوام بزنم. گرچه به نظر اشکان نقطه قوت من روحیه و رفتارم و اعتماد به نفسم بود. اما ایندفعه می خواستم ظاهرم رو هم بهتر کنم. سارا داشت هر لحظه بیشتر و بیشتر من رو تغییر میداد…
همینکه وارد شرکت شدم همه ی همکارا متوجه تغییر موهام و حتی آرایش صورتم شدن. چند تا از همکارای خانم بهم گفتن که موی فِر خیلی بهم میاد. اما ته دلم نظر هیچ کدومشون برام مهم نبود. صبر کردم سارا بیاد. چند دقیقه بعد از اومدنش رفتم تو بخش بایگانی. ایندفعه بعد از بستن در ، قفلش کردم. از نوع نگاهش میشد فهمید که اونم متوجه تغییرم شده. بعد از سلام بهم گفت: بابت اون شب نشد ازت تشکر کنم. ببخشید و ممنون. موهاتم قشنگ شده…
لبخند زدم و گفتم: تشکر لازم نیست. دوست داشتم اون شب با تو باشم. البته بازم دوست دارم. تو چی؟؟؟ حسابی رفت تو فکر. نمی دونم به چی فکر می کرد. نذاشتم جواب بده و گفتم: دوست دارم موهاتو کامل ببینم… دستش رو گرفتم و بلندش کردم. بردمش بین قفسه های بایگانی. مقنعه اش رو به آرومی از سرش در آوردم. رفتم پشتش و موهاش رو که زیر مانتوی فرمش بود ، در آوردم. فقط با یه کِش مو و دُم اسبی بسته بودشون. کِش مو رو از موهاش باز کردم. هیچ اعتراضی نکرد. موهای لَخت و مشکیش. قشنگ تا روی باسنش بود. شروع کردم به آرومی دورش چرخیدن. دیگه لازم نبود تو ذهنم تاکید کنم که هیچ دختری تو دنیا اینجوری من رو مجذوب خودش نکرده. خودم می تونستم حس کنم که نگاهم پر از شهوت و احساسه. احساسی که همیشه باهاش غریبه بودم. احساس و عشق رو احمقانه و آدمای عاشق رو کودن می دونستم. اما حالا مطمئن شدم که دارم احمق ترین و کودن ترین آدم دنیا میشم. دستم رو به آرومی بردم سمت مقنعه خودم. درش آوردم. بلندی موهام نهایتا یک سوم موهای سارا بود. که اونم فِر درشت کرده بودم. دستاشو گرفتم و باهاش چشم تو چشم شدم. غم و تنهایی توی چشماش تمومی نداشت. شاید همین باعث شده بود من به این روز بیفتم…
شهروز رو مجبور کردم تعطیلی آخر هفته رو با دوستاش بزنه و بره شمال. باز هم منتظر جواب آره یا نه سارا نشده بودم. مثل همیشه تاکیدی و کمی امری ازش خواسته بودم باید آخر هفته بیاد پیش من. بهش گفتم: به خواهرت بگو من تنهام. برای همین می خوایی بیایی پیشم… خدمتکار گرفتم و کُل خونه رو برام تمیز کرد. حتی ازش خواستم غذا هم درست کنه. اشکان رو فرستادم دنبال سارا. خودم هم کمی استرس داشتم. اینکه چی بپوشم و چجوری رفتار کنم. می ترسیدم اگه خط رفتاریم رو عوض کنم سارا از دستم لیز بخوره. یه شلوار سنبادی سبز همراه یه تیشرت بنفش تنم کردم. همیشه از این ترکیب رنگ خوشم میومد. آرایش کردم و مدل موهام که نیاز به درست کردن نداشت. اشکان کلید خونه ی مارو داشت اما با این حال زنگ زد. یه نفس عمیق کشیدم و در رو باز کردم. سارا بهم سلام کرد. بهش گفتم: خوش اومدی. اشکان کجاست؟؟؟ یه نگاه سریع به سر تا پام کرد و گفت: یادش رفت نوشابه بگیره… لبخند زدم و گفتم: همیشه اش همینه. بیا تو…
هدایتش کردم رو کاناپه بشینه. خودم رفتم تو آشپزخونه. اشکان هم بلاخره اومد. نوشابه رو گذاشت توی یخچال. اومد سمت من و خیلی آروم گفت: بلاخره تورش کردی… بهش اخم کردم و گفتم: خبری نیست. فقط یه مهمونی ساده ست… اشکان پوزخند زد و گفت: منو رنگ نکن شبنم. تو رو من بزرگ کردم. بهت قول میدم تا سر شب هم دووم نمیاری و می بریش تو اتاقت… تصور اینکه سارا رو ببرم توی اتاقم ، دلم رو لرزوند. اما به خودم قول داده بودم فعلا این کارو نکنم. به اشکان گفتم: برای اینکه روی تو رو هم کم کنم عمرا اگه بهش دست بزنم… اومدم سینی پذیرایی رو برای سارا ببرم که اشکان جلوم وایستاد و گفت: ببینش فقط چه تیپی زده. چه عطری زده. این اگه الان تو خیابون بود برای یه ساعت کمتر از 500 نمی گرفت. حالا اومده پیش تو. دیگه به چه زبونی بگه خودش هم تنش می خواره. مگه دوست نداشتی بهش برسی. خب حالا چِت شده؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم. جوابی نداشتم که به سوال اشکان بدم. اخم کردم و بهش گفتم: برو کنار اشکان…


توهم بر باد رفته ی سکس خانوادگی

قسمت ۳ فصل (سوم)

+داری چیکار می کنی سارا؟؟؟
-این چه سوالیه ازش می پرسی؟ داره همون کاری رو می کنه که باید بکنه. همونی که براش ساخته شده…
+نه سارا. دیگه تحقیر و تو سَری خوردن بسه. دیگه شکنجه و آزار شدن بسه سارا. مجبور نیستی بری…
-اتفاقا این تازه شروعشه سارا. لیاقت تو همینه. شبنم یه فرصت جدیده. ازت خوشش اومده. همه از تو خوششون میاد. تو چشماش می بینم که تو رو به چِشم یه طعمه چرب و نرم می بینه. چی بهتر از این؟ مگه خودت اینو دوست نداری؟ مگه ازش لذت نمی بری؟!!
+نه سارا. تو از تحقیر شدن بدت میاد. از بَرده بودن بدت میاد. یادت رفته مگه؟ یادته که تو فوتبال دوست نداشتی کسی بهت دستور بده. دوست داشتی همیشه یه رهبر باشی…
-دقیقا. برای همین فوتبالو گذاشتی کنار. آخرین چیزی که تو این دنیا بهت حس برتری و قدرت می داد رو گذاشتی کنار. چون اونی که لیاقتت هستش رو انتخاب کردی. اگه شبنم نباشه یکی دیگه. انتخاب تو مشخصه سارا…
+سارا تو می تونی همه چی رو درست کنی. به بهار فکر کن. دقیقا همون خانواده واقعی ای که تو رویات بود. بهار بهترین فرصت تو هستش نه شبنم…
-بهار هیچ کاری نمی تونه برات بکنه. تا کِی می تونه نگهت داره و مثلا ادای خواهرای دلسوز رو در بیاره؟ شوهرش تا کِی می تونه این وضعیت رو تحمل کنه؟ تو اینجا اضافی ای سارا. تو دنیای بهار جایی نداری. بهار خیلی دیر به تو رسید. اینقدر دیر که بودنش تو زندگیت هیچ فایده ای نداره. حتی بدتر عصبیت می کنه…
+دعوت شبنم رو قبول نکن سارا. بهش زنگ بزن و بگو که نمی تونی بیایی. مگه ندیدی اون روز چطور مقنعه ات رو در آورد. مگه نگاه پر از شهوتش رو روی صورت و اندامت ندیدی؟ اگه بری معلوم نیست چه اتفاقی برات میفته. یادت رفته آخرین بار که با یک مرد و زن تنها شدی چه بلایی سرت آوردن؟؟؟
-زحمت نکش. اون انتخابش رو کرده. ببینش چجور خودش رو درست کرده. آرایش و مدل موهاش رو ببین. شلوار جین اسکینی جدیدی که خریده رو پاش کرده. بلوز توری اندامی. که بدنش کاملا مشخصه. فقط کافیه مانتوش رو در بیاره. خیلی خوشگل تر از اون شبی شده که با مهدیس رفتن خونه ی نریمان…
با صدای بهار به خودم اومدم. بهم گفت: سارا آژانس که زنگ زده بودی اومده ها… نمی دونم چقدر جلوی آینه بودم. اما وقتی دوباره به آینه نگاه کردم خبری از دو تا سارای دیگه که داشتن باهام حرف می زدن نبود. فقط خودم رو داخلش می دیدم. شالم رو گذاشتم روی سرم و مرتبش کردم. یه کلیپس بزرگ زده بودم به موهام. کیفم رو برداشتم و رفتم سمت در. موقع رفتن ، بهار دستم رو گرفت و گفت: مواظب خودت باش عزیزم…
چقدر نگاهش عجیب بود. انگار خبر داره که من چه تصمیمی گرفتم. حتی می تونستم خیسی غیر طبیعی تو چشماش رو ببینم. سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه مرسی…
وقتی شبنم با لبخند روی لباش ازم پذیرایی کرد و خودش نشست ، می تونستم نگاه های معنی داری که با اشکان داره رو ببینم. یعنی می خواستن باهام چیکار کنن؟ چه نقشه ای برام داشتن…
!!!اولین بار بود که با نعیم می رفتم خونه شون. نعیم در مورد همه ی خانوادش باهام حرف زده بود. خیلی خوشحال بودم که دارم می بینمشون. این یعنی اینکه تصمیم نعیم برای ازدواج با من قطعیه. یعنی سو تفاهمی نشده و واقعا عاشق منه. بعد از احوال پرسی ، نشستم. نعیم بهم گفت: چرا مانتوت رو در نمیاری خانمی. راحت باش عزیزم. مگه یادت رفته. اینجا قراره خونه ی تو باشه…!!!
با صدای شبنم به خودم اومدم. بهم گفت: او چه تو فکری دختر. بیا تو جمع… خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: ببخشید. یه لحظه حواسم نبود… وقتی به اشکان دقت کردم ، متوجه شدم بیشتر از اینکه من رو نگاه کنه ، حواس و نگاهش به شبنمه. چرا هیچ کدومشون ازم نمی خوان مانتوم رو در بیارم و راحت باشم. خودم بلند شدم و گفتم: میشه مانتوم رو در بیارم… شبنم که انگار تازه یادش اومده بود ، بهم گفت: عه ببخشید. اصلا حواسم نبود دم در مانتوت رو بگیرم. درش بیار تا ببرم رو جا لباسی دم در آویزون کنم…
تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد. مثل یه مهمونی ساده سه نفره و حتی خسته کننده. باز هم بیشتر اون دو تا حرف می زدن و من شنونده بودم. یه ساعتایی هم ماهواره نگاه کردیم. گاهی وقتا حس می کردم اشکان عصبیه و از اینکه شبنم اینجور داره من رو نگاه می کنه خوشش نمیاد. رابطه شون عجیب بود. نمی تونستم درک کنم دقیقا چی بینشون هست. هوا تازه تاریک شده بود که شبنم گفت: برای شام چیکار کنیم؟؟؟ اشکان گفت: برم گوشت بگیرم ، کباب کنیم؟ میریم توی حیاط و حسابی حال میده… شبنم چهره اش رو شیطون کرد و گفت: کباب خالی؟؟؟ اشکان خیلی جدی گفت: شاید سارا اهلش نباشه… پریدم وسط حرفشون و گفتم: چرا اهلشم. اتفاقا خیلی هم حوسم کرده… جفتشون از اینکه سریع فهمیدم منظورشون چیه و حتی نظر هم دادم ، سورپرایز شدن. اشکان داشت می رفت که شبنم بهش گفت: از همونا بگیر که بعدش اصلا سر درد نمیاره. پولش مهم نیست. با من…
وقتی اشکان رفت رو به شبنم گفتم: از من خوشش نمیاد… شبنم اخم توام با تعجبی کرد و گفت: داری اشتباه می کنی. اگه باهات مشکلی داشت همون شب اول که دیدت به من می گفت یا من حتما می فهمیدم… پوزخند زدم و گفتم: تو اینقدر تو نخ منی که بعید می دونم ناراحتی اشکان رو ببینی…
شبنم به شدت جا خورد. تا حالا اینجوری و از موضع ضعف بهم نگاه نکرده بود. همیشه شبیه یه رئیس و ارباب بهم نگاه می کرد و حتی حرف می زد. حالا نوبت من بود که تعجب کنم. خودم رو برای هر چیزی آماده کرده بودم به غیر از این حالت. شبنم اون هیولای بی رحمی که اصرار داشت نشون بده ، نبود…
سعی کرد به خودش مسلط باشه. رفت داخل گوشیش و از داخلش یه آهنگ گذاشت که پخش بشه. شنیده بودمش. آهنگ La Calin از Serhat Durmus که اتفاقا معنیش رو توی نت خونده بودم…
مرا بغل کن، مرا بغل کن، مرا بغل کن
خيلي آرام بغلم کن و هيچوقت رهايم نکن
مرا بغل کن، مرا بغل کن، مرا بغل کن
خيلي آرام بغلم کن و هيچوقت رهايم نکن
بذار بهارت بيايد…
از توی کیفم پاکت سیگار رو برداشتم و رفتم توی حیاط. نشستم روی پله های بالکن و سیگارم رو روشن کردم. شبنم هم اومد توی حیاط و نشست کنارم. بهم گفت: سیگار دندونات رو زرد نمی کنه؟؟؟ همونطور که نگاهم به محیط کوچک حیاط بود ، بهش گفتم: اینقدر نمی کشم که از ریخت بیفتم… صدای خندش اومد و گفت: پس اون طور که نشون میدی ، آدم بی تفاوتی نیستی. هنوز یه چیزایی برات مهمه… سرم رو چرخوندم و نگاش کردم و گفتم: نمی دونم. شاید عادت کردم که همیشه حواسم به ظاهرم باشه…
نگاهش جدی شد و گفت: تو برای چی اینجایی؟ اصلا تو کی هستی دقیقا؟؟؟ یه پُک عمیق از سیگار زدم و گفتم: تو اول بگو ما الان برای چی اینجاییم. مگه الان نباید تو اتاق خواب تو باشیم؟ اونم تو فرصتی که آقا اشکان عاشق پیشه حسود نیست و مزاحم نداریم…
چند ثانیه شبیه مجسمه ها نگام کرد. بعدش هر دو تا دستش رو برد تو موهاش و خندش گرفت. سرش رو تکون داد و گفت: نگران اشکان نباش. در هر حالتی ما به هم نمی رسیم. من یه لزبینم. نمی تونم با پسرا باشم. چند بار امتحان کردم نشد. تو هم که انگار هر کی و هر چی گیرت بیاد نه نمیگی…
از حرفش خندم گرفت و گفتم: چی رو خوب اومدی… یه هو جدی شد و گفت: صبر کن ببینم. تو خندیدی. یعنی بلاخره راستکی خندیدی. خنده خودت بود. دیگه زورکی نبود. از این به بعد حق نداری جلوی من زورکی بخندی. فهمیدی یا نه؟؟؟ شبنم بعد از چند دقیقه که به خاطر حرفای من از ریتم و حالت خودش خارج شده بود ، دوباره برگشت به همون حالت رئیس گونه ی قبلیش. آخرین پُک سیگارم رو زدم و بهش گفتم: چَشم هر چی شما بگی…
چهرش جدی تر شد. اخم کرد و گفت: فکر کردی این یه بازیه؟ فکر کردی حالا چون یکمی سورپرایزم کردی کنترل من دست توعه؟ داری مسخرم می کنی و میگی “چشم رئیس”. منم گوش دراز؟؟؟ سعی کردم آرومش کنم و گفتم: من نمی خواستم مسخرت کنم…
از جاش بلند شد. رفت پایین راه پله ها و جوری که بهم مسلط باشه وایستاد. دوباره اون نگاه بی رحم و عصبانیش برگشت. خیلی جدی گفت: قانون اول اینکه دیگه دوست ندارم اینجوری سورپرایزم کنی. قانون دوم اینکه به تو ربطی نداره من کِی تو رو می برم تو اون اتاق خواب یا کِی نمی برم. قانون سوم اینکه اگه بخوای بازم باهام بازی کنی از همه جای زندگیم پرتت می کنم بیرون. حتی از توی شرکت. فهمیدی یا نه؟؟؟ از این تغییر رفتارش ترسیدم. حالت هر کسی نسبت به من تهاجمی میشد ، استرس و دلهره همه ی وجودم رو می گرفت. این در مورد شبنم خیلی شدید تر بود. چون واقعا اخماش ترسناک و لحن عصبانیش تاثیر گذار بود. انگار ساخته شده بود برای همین جدی بودن و ترسناک بودن. شبیه همونی شد که تجسم می کردم. لحنم رو ملایم کردم و گفتم: من نمی خواستم با… حرفم رو قطع کرد و گفت: خفه شو سارا. فقط بهم بگو حرفام رو فهمیدی یا نه؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بله فهمیدم…
صورتش رو آورد نزدیک صورتم. اینقدر نزدیک که نفسش به صورتم می خورد. با حرص و عصبانیت گفت: تو هم مثل یکی از همونایی هستی که یه مدت باهاشون هر کاری دلم خواست کردم و بعدش مثل یه دستمال کاغذی انداختمشون توی سطل آشغال. هیچ نقش دیگه ای تو زندگی من نداری. نه احساسی و نه علاقه ای. فقط افتخار این رو داری که دارم همین اول کار بهت میگم. تو برای من فقط یه سرگرمی هستی. نه بیشتر. فهمیدی یا نه؟؟؟
!!!سه روز از روزی که نعیم و برادراش بهم تجاوز کرده بودن می گذشت. همه ی بدنم درد می کرد. توی دستشویی هر نوع دفعی که داشتم ، آزارم می داد و می سوختم. به اصرار نوید رفتم حموم. خودش هم پشت سرم اومد. اولین بار بود که اون کیر لعنتیش رو ایستاده از پشت توی سوراخ داغون پشتم فرو می کرد. مثل چند روز قبل طاقت نیاوردم و گریم گرفت. شدت تلمبه زدنش رو آروم کرد و گفت: زنداداش اینقدر گریه نکن. آخرش که چی؟ حالا چه فرقی می کنه؟ شوهر عاشق پیشت اینجوری بکنت یا من؟ تهش مگه شما زنا برای همین نیستین؟ مامان من که یه عمر همین نقشو برای بابام داشت و صداش در نیومد. این تازه اولشه. باید باهاش کنار بیایی زن داداش. اینجوری داری زهر تن همه مون می کنی. تو به هر حال قرار نیست نقش دیگه ای تو این زندگی داشته باشی که برای از دست دادنش ناراحتی کنی و غصه بخوری…!!!
با صدای شبنم به خودم اومدم که خیلی محکم و جدی گفت: مگه کری سارا؟ دارم بهت میگم فهمیدی یا نه؟؟؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: بله فهمیدم… کمی ازم فاصله گرفت و گفت: اگه فهمیدی هر چی گفتم تکرار کن… نا خواسته چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد. صدام بغض آلود شد و گفتم: من نهایتا برای تو نقش یه تیکه گوشت بی ارزشو دارم. اگه نخوام هم از فردا حق ندارم پام رو توی شرکت بذارم و جلوت سبز بشم… شبنم پوزخند پیروزمندانه ای زد و گفت: خب انتخابت چیه؟؟؟ شدت جاری شدن اشکام بیشتر شد. چند ثانیه چشمام رو بستم. قبل از اینکه بیام مطمئن بودم که شبنم باهام همچین کاری می کنه. چیزی نبود که غافلگیرم کنه. چشمام رو باز کردم و گفتم: نمی خوام کارمو از دست بدم… شبنم اومد یه چیزی بگه که در حیاط باز شد. اشکان که یه پلاستیک مشکی دستش بود وارد شد…

اشکان من رو کشوند داخل خونه و گفت: چیکارش کردی؟ چرا داره گریه می کنه؟؟؟ سعی کردم خونسرد باشم و گفتم: بهش فهموندم که رئیس کیه. همین… اشکان که انگار کلافه شده بود ؛ گفت: شبنم معلوم هست آخرش می خوای چیکار کنی؟؟؟ سعی کردم با چند تا تنفس آروم ، خونسرد باشم. بهش گفتم: نمی خوام عاشقش بشم. اینم یکیه مثل بقیه. راست میگی. تنش می خواره. بدجورم می خواره. با پای خودش اومده و از خداشه که بزنم تحقیرش کنم. اونی که اون بیرونه یا یه جنده ی هرزه ست که دوست داره همه بکننش یا یه روانی که دوست داره فقط تحقیر بشه. خر نیستم که عاشق همچین موجودی بشم… اشکان خیلی جدی گفت: اونی که اون بیرونه اگه بی ارزش ترین موجود زنده ی دنیا هم که باشه ، تو عاشقش شدی شبنم. الکی باهاش نجنگ…
وقتی برگشتیم تو حیاط ، سارا دیگه گریه نمی کرد. اشکان شروع کرد روی باربیکیوی گوشه ی بالکن آتیش روشن کردن. من هم همه ی وسایل رو آوردم که نخوام هی برم و بیام. رو به سارا گفتم: دیر بری نگران میشن؟ اصلا می تونی شب بمونی؟؟؟ سارا که دیگه اون اعتماد به نفس چند ساعت قبل رو نداشت ؛ گفت: بهشون پیام میدم…
هم زمان که داشتم وسایلی که آورده بودم رو جابجا می کردم ، بهش گفتم: پیام بده که شب می مونی… همینطور من رو نگاه کرد و هیچی نگفت. بهش گفتم: مگه با تو نیستم؟؟؟ گوشیش رو برداشت و گفت: چَشم… بعد از چند دقیقه که پیام داد ، گوشیش زنگ خورد. گوشی به دست رفت داخل. منم شروع کردم گوشتا رو به سیخ کشیدن. اشکان به آرومی گفت: لازم نیست اینقدر تند بری… پوزخند زدم و گفتم: بهت نمیاد اینقدر دلسوز باشی. فکر نمی کنی باید دلت برای اون دختره بیچاره می سوخت؟؟؟ اشکان از سر حرص یه نفس کشید و گفت: صد بار گفتم که اون یه اتفاق بود. من نمی خواستم اون جوری بشه. بعدشم من از اول بهش گفته بودم دوستی ما گذراست. بعدشم هر کاری حاضر شدم بکنم تا جبران کنم گندی رو که زدم. اما تو… با عصبانیت بهش گفتم: بس می کنی یا نه؟ اولش گفتی تنش می خواره. حالا داری دلسوزی می کنی براش. این تویی که تکلیفت با خودت روشن نیست…
سارا برگشت و چهره اش کمی تو فکر بود. بهش گفتم: چیه داره برات بزرگ تر بازی در میاره؟؟؟ سارا گفت: مهم نیست. کمک بدم؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم که آره. اومد جلوم و چهار زانو نشست. از من بهتر بلد بود گوشتا رو به سیخ بکشه. بعدشم که تموم شد همه سیخا رو برداشت و رفت پیش اشکان. منم تو همین فرصت سه تا شات مخصوص مشروب خوری رو همراه با یه سری خرت و پرت دیگه گذاشتم وسط. بعد از یک ربع اشکان و سارا اومدن و سه تایی نشستیم. سارا باز هم چهار زانو نشست. از چهار زانو نشستنش هم خوشم اومد. یه نمای جدید از رونای پاش میداد. جَو اصلا خوب نبود. اشکان از توی گوشیش آهنگ آینه از داریوش رو گذاشت که پخش بشه. سارا چند تا پیک خورده بود. نگاهش به سمت پاهاش بود و ما رو نگاه نمی کرد. وسطای آهنگ بود که پاهاش رو جمع کرد و بغل گرفت. متوجه شدیم داره گریه می کنه…
رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم
اشکان اومد یه چیزی بهش بگه که با اشاره دستم نذاشتم. مشروب خورده بود و اختیارش خیلی دست خودش نبود. بهترین کار برای آدمی که دلش پُره گریه کردنه. نزدیک به نیم ساعت سارا گریه کرد. می خواست بازم مشروب بخوره که اشکان نذاشت و گفت: بسه سارا. بیشتر بخوری اذیت میشی. همین الانم حالت خوب نیست…
اشکان کم کم می خواست بره که بهش گفتم: سارا رو هم با خودت ببر. برسونش خونه آبجیش… اومد یه چیزی بگه که حرفش رو قورت داد. سارا گفت: مگه نمی خواستی امشب اینجا باشم؟؟؟ بهش نگاه کردم و گفتم: فعلا می خوام که بری…
تصمیم گرفتم یه مدت سارا رو نبینم. وقتی شهروز برگشت ازش خواستم که چند روز سر کار نرم. هر چی گیر داد که چِت شده ، بهش جواب ندادم. حتی تصمیم گرفتم این چند روز رو برم پیش شراره. اما سارا دقیقا شبیه یه باتلاق بود. هر چی بیشتر تقلا می کردم که خودم رو ازش نجات بدم ، بیشتر غرق می شدم…
بعد از چند روز رفتم سر کار. شهروز مطمئن شده بود یه طوریم شده و همچنان سوال پیچم می کرد. داشتم باهاش صحبت می کردم که سارا سر و کله اش پیدا شد. اومد جلوی میز شهروز. من رو که دید خیلی مودب سلام کرد. بعدش رو به شهروز گفت: اگه اجازه بدین می خوام یکمی تو بخش بایگانی تغییر بدم. به نظرم می تونه مرتب تر از این هم باشه… شهروز که عاشق این جور پیشنهادا بود ، خوشحال شد و گفت: هر چیزی که به منظم تر شدن کمک کنه باید انجام داد. آفرین سارا خانم. تو این مدت به سلیقه شما ایمان آوردم. هر کاری که لازمه انجام بدین… سارا از شهروز تشکر کرد. موقع رفتن باهام چشم تو چشم شد. جوری نگام کرد که همه ی وجودم لرزید. قرار بود من باهاش بازی کنم. اما انگار اون داشت با من بازی می کرد. با اینکه رفته بود اما خیره به اون نگاه شده بودم. انگار که هنوز وایستاده و داره نگاه می کنه. شهروز گفت: شبنم می شنوی چی میگم؟؟؟ سریع برگشتم و گفتم: جان نفهمیدم چی گفتی؟؟؟
آخر وقت به ناچار باید پیگیر یه پرونده تو بایگانی می شدم. سارا چند تا قفسه رو ریخته بود بهم. من رو که دید متوقف شد. موردی که می خواستم رو بهش گفتم. دوباره باهام چشم تو چشم شد. نزدیک به یک دقیقه بهم نگاه کردیم. سارا شروع کرد قدم برداشتن به سمت من. از من رد شد و رفت به سمت در. در رو بست و قفلش کرد. برگشت و رو به روی من وایستاد. دستام رو گرفت و هدایتم کرد بین قفسه ها. نمی دونستم برای چی داره این کارو می کنه. حتی نمی دونستم چرا خودم رو بهش سپردم. دستام رو رها کرد. یک قدم رفت عقب. به آرومی مقنعه اش رو درآورد. کِش موهاش رو هم باز کرد. بعدشم دکمه های مانتوش رو باز کرد. دو طرف مانتوش رو داد کنار. زیرش یه تاپ زرشکی کوتاه پوشیده بود. تو تمام این مراحل باهام چشم تو چشم بود. یه قدم اومد نزدیک. دستم رو گرفت و گذاشت روی سینه اش. به آرومی و حتی میشه گفت مودبانه گفت: چرا دست دست می کنی؟ من اینجام. برای تو. درست همونی که می خواستی. هر کاری دوست داری باهام بکن. آزادی هر کاری که دلت خواست باهام بکنی. من ارزش این همه تعلل و دو دِل بازی رو ندارم. هر وقتم که ازم خسته شدی از زندگیت پرتم کن بیرون. بهت قول میدم معترض نشم…
اومدم بهش بگم: مگه بهت نگفته بودم دیگه حق نداری غافلگیرم کنی… اما نتونستم. زبونم بند اومده بود. اومدم بزنم توی گوشش و هر چی دلم می خواد بارش کنم اما بازم نتونستم. این چه اتفاقی بود که داشت برام می افتاد. چرا نمی تونم به خودم مسلط باشم. چرا نمی تونم برای این همه فعل و انفعالی که درونم دارم ، توضیحی پیدا کنم. چرا درونم شبیه یه دریای طوفان زده شده که نمیشه امواجش رو کنترل کرد. اون شبنم خودخواه مغرور با یه کوه اعتماد به نفس ، شبیه یه کشتی در حال غرق شدن تو این طوفان لعنتی بود…
صدام کمی به لرزش افتاد و بهش گفتم: بس کن سارا. من نمی دونم تو کی هستی یا چی هستی؟؟؟ نه لبخند زد و نه ناراحت شد. هیچ احساسی توی صورت و چشماش نبود. دستم رو که گذاشته بود رو سینه اش ، فشار داد. مجبورم کرد به سینه اش چنگ بزنم و گفت: من هیچی نیستم. یه موجود بی ارزش و پَست. نگران اینکه من کی یا چی هستم نباش. اون کاری که دوست داری رو انجام بده…
دستم رو از روی سینه اش برداشتم. خواستم برگردم که دوباره دستم رو گرفت. بازم اومد نزدیک تر و مقنعه مو در آورد. همراه مقنعه خودش گذاشت روی قفسه. به آرومی دکمه های مانتوم رو باز کرد. مجبورم کرد تکیه بدم به قفسه. توانایی مقاومت نداشتم. این همون چیزی بود که ازش می خواستم و بارها با دخترای دیگه انجامش داده بودم. اما چرا حالا باید اینجور بشم؟ چرا تکلیف خودم رو با خودم نمی دونم؟؟؟
لباش رو برد زیر گلو و روی گردنم. اولین بوسه بَس بود که یه نفس عمیق بکشم. لمس اون لبای قشنگ و خوش فرمش. دیگه لازم نبود چیزی رو تصور کنم. همه چی واقعی بود. جوری که گردنم رو می مکید ، مطمئن بودم جاش کبود میشه و می مونه اما برام مهم نبود. هم زمان دستش رو از روی تاپم گذاشت روی شکمم و شروع کرد به آرومی مالش دادن. خیلی آروم چنگ می زد و هر لحظه دستش بیشتر به سمت پایین می رفت. اینقدر که کامل گذاشت روی کُسم. اینبار یه نفس عمیق تر کشیدم. چشمام رو بستم و سرم رو به سمت عقب بردم. متوجه شدم که دو زانو نشست جلوم. دکمه های شلوار جینم رو باز کرد. بدون کمک من شلوار و شورتم رو با هم در آورد. فقط پاهام رو نوبتی کمی بالا بردم که بتونه شلوارم رو کامل در بیاره. بعد از در آوردن شلوارم خیلی سریع زبونش رو کشید در امتداد شیار کُسم. بارها این رو تجربه کرده بودم. اما هیچ وقت به این حد از شهوت و هیجان نرسیده بودم. دستش رو برد بین پاهام. یکی از پاهام رو هدایت کرد به سمت بالا و گذاشت روی طبقه پایین قفسه. حالا اینجوری کاملا به کُسم تسلط داشت. هیچ دختر یا پسری نمی تونه برای بار اول اینجوری با زبونش کار کنه. وقتی زبونش رو برد داخل ، نا خواسته دستم رفت به سمت موهاش…
خیلی سخته که بعد از راضا شدن همچنان مجبور باشی وایستی. به سختی شورت و شلوارم رو پام کردم. سارا رفت سمت میزش. دستمال کاغذی برداشت و خیسی دور دهنش رو تمیز کرد. موقع راه رفتن ، پاهام کمی لرزش داشت. فقط چند بار ارضای به این عمیقی رو تجربه کرده بودم…


ادامه قسمت ۳ فصل (سوم)

شبنم هر لحظه از اون آدمی که فکر می کردم دور تر میشد. با تمام وجودش سعی داشت یه آدم بی رحم و بی احساس باشه اما هر بار تو این کار ضعیف تر عمل می کرد. بهم ثابت شد که درگیر احساسات شده. بین دو راهی شهوت و احساس گیر کرده بود. تنها نقطه مشترک ما همین بود. منم هرگز نمی خواستم اون درگیر احساس بشه. خودم باید بهش کمک می کردم که از یه موجود بی ارزشی مثل من چطوری استفاده کنه. بدون ذره ای عذاب وجدان…
شبیه آدمای وسواسی شده بودم. تصمیم گرفتم خونه ی بهار رو هم یه تغییر حسابی بدم. ازش اجازه گرفتم و محسن رو گرفتم به کار. هم زمان که دکوراسیون خونه شون رو عوض کردم ، یه خونه تکونی حسابی هم شد. بهار دیگه کمتر بهم گیر می داد که بخواد باهام صمیمی بشه. بهش چندین بار گفتم که به زودی از خونه اش میرم و می خوام مستقل باشم. توی آشپزخونه مشغول تمیز کاری بودم که شبنم بهم زنگ زد…
-سلام…
+سلام. آخر هفته بیا پیش من. شهروز نیست…
-باشه…
+می خوام که شب پیشم بمونی…
-باشه…
+می خوام که یه لباس آبی بپوشی…
-باشه…
+نگو باشه. بگو چَشم…
-چَشم…
+من و اشکان بعضی وقتا رابطه های همدیگه رو می بینیم. می خوام اشکان من و تو رو ببینه. حتی شاید بهش اجازه دادم اونم باهات سکس کنه. قبلا تجربه شو داشتیم…
-هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای…
+فقط یه جنده ی خیابونی حاضر به این کار میشه…
-می دونم. هر چی تو بگی…
+قرار همون جای همیشگی. اشکان میاد دنبالت. لباس آبی یادت نره…
بهار شب اومد خونه. خیلی خسته بود. حتی دیگه مثل همیشه توان لبخند زدن هم نداشت. براش چایی ریختم. چند بار به خاطر اینکه همه ی کارای خونه رو می کنم مخالفت کرد اما بهش گفته بودم: خودم اینجوری راحت ترم… چایی رو گذاشتم جلوش و با طعنه گفتم: از لیلی جون چه خبر؟؟؟ لبخند محوی زد و گفت: بهت چند بار بگم. بین من و لیلی هیچ وقت اون چیزی که تو فکر می کنی نبوده… با دقت بیشتری نگاش کردم و گفتم: پس چرا باهاش بهم زدی؟ آهان فکر کنم بهت پیشنهاد رابطه داده. تو هم بهت بر خورده…
بهار کامل خندش گرفت. سرش رو تکون داد و گفت: اون روزا اینقدر دوسِش داشتم که اگه پیشنهاد رابطه می داد ، شاید قبول می کردم… تکیه دادم به کاناپه و گفتم: پس چرا کات کردی؟؟؟ بهار لیوان چاییش رو برداشت. کمی فوت کرد که زودتر خنک بشه. تو همون حالت بهم نگاه کرد و گفت: تو بگو چه خبر؟ سر کارت چطور پیش میره؟؟؟ دیگه مطمئن شدم بهار امکان نداره از گذشته ای که با لیلی داشته بگه. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: شبنم برای آخر هفته دعوتم کرده. ایندفعه شب قراره پیشش بمونم. تنهاست بازم…
بهار بدون اینکه پِلک بزنه بهم خیره شد. هر بار که اسم شبنم می اومد واکنش خوبی نشون نمی داد. یه قُلپ از چاییش رو خورد و گفت: حسابی باهاش جور شدی… پوزخند زدم و گفتم: چیه فکر می کنی خبری بینمونه؟؟؟ سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: نه من هیچ فکری در موردت نمی کنم. فقط نگرانتم. همین…
روز بعد شبنم اومد پیشم. یه بلوز یقه اسکی تنش کرده بود. فهمیدم که گردنش رو با مکیدنام کبود کردم. چند تا پرونده بهم داد و گفت: دیگه دوست ندارم اینجا کاری کنیم… پرونده ها رو ازش گرفتم و گفتم: چَشم. هر چی تو بگی… نمی دونم نگاهش واقعا جدی و بی رحم بود یا سعی داشت جدی و بی رحم باشه. چند ثانیه نگام کرد و رفت…
شرکت عصر چهارشنبه دیرتر تعطیل میشد. اما شبنم ازم خواسته بود که از شهروز مرخصی ساعتی بگیرم و زودتر برم. لازم نبود علتش رو توضیح بده…
تا رفتم حموم و آرایش کردم و حاضر شدم ، چند ساعت طول کشید و سر شب شده بود. محسن و بهار هر دو با هم اومدن خونه. هم زمان گوشیم زنگ خورد. از اتاق اومدم بیرون. اشکان بود و بهش گفتم: تا یه ربع دیگه میام… متوجه شدم که محسن و بهار جفتشون دارن من رو نگاه می کنن. محسن لبخند زنان گفت: لباست خیلی خوشگله. بعدا به بهار هم قرضش بده… بهار با آرنجش به آرومی زد به محسن. می خواست یه چیزی بهم بگه که منصرف شد. یه تونیک چسب آبی فیروزه ای تنم کرده بودم. بوی عطرم هم که خونه رو پُر کرده بود. موهام هم باز گذاشته بودم. یه شونه ساده و فرق از سمت چپ باز کرده بودم. فقط یه گیره زده بودم تا فرق موهام رو نگه داره. ناخونام هم لاک آبی زده بودم. خیلی وقت بود تیپ سکسی نزده بودم. مطمئن بودم که سنگ تموم گذاشتم و بهار حق داشت که اینجوری جا بخوره. اما جرات اینکه اعتراض کنه نداشت. لبخند زنان برگشتم توی اتاق. مانتوی بلندم رو پوشیدم. شال سرم کردم. اشکان قرار بود همین پایین آپارتمان بیاد دنبالم…
شبنم ایندفعه یه ساپورت صورتی نازک همراه یه تاپ نسبتا لُختی تنش کرده بود که سریع فهمیدم زیرش سوتین نبسته. ساپورتش اینقدر نازک بود که میشد شورت قرمز رنگ زیرش رو دید. چهره خاصی داشت. از اونا که خیلی قشنگ نیستن اما جذابن و بیشتر تو چشم میان. موهای فِر درشت بهش می اومد. چشمای قهوه ای پر رنگ. فرم صورتش ساده بود و همین سادگی جذابش می کرد…
شبنم و اشکان ایندفعه بیشتر از خودشون گفتن. فهمیدم که شبنم و اشکان از بچگی با هم دوست هستن. از همه چی هم خبر دارن. رابطه شون فرا تر از عشق و عاشقی بود. مسیر جنسیشون از هم جدا بود اما به شدت بهم وابسته بودن. شبنم که خیلی مشروب خورده بود و حسابی سر حال بود ، یه خاطره خنده دار از خودش و اشکان تعریف کرد. واقعا هم خنده دار بود و منم خندم گرفت. خندش که تموم شد رو به من گفت: خب دیگه هر چی که در مورد من و اشکان بود و هست می دونی. همش ما تعریف کردیم. نوبت توعه. تو از خودت بگو…
یه نخ سیگار روشن کردم و گفتم: از چی دوست داری بگم؟؟؟ شبنم چند ثانیه به اشکان نگاه کرد. بعدش رو به من گفت: از شوهرت. چرا جدا شدین؟؟؟ تکیه دادم به کاناپه. منم زیاد خورده بودم و چند نخ سیگار کشیده بودم. سرم سنگین شده بود. به سختی یه پُک از سیگار زدم. تو همون حالت که نگاهم به سقف بود ؛ گفتم: بهش خیانت کردم. فهمید و طلاقم داد…
شبنم چند ثانیه سکوت کرد و گفت: واقعا؟؟؟ دوباره صاف نشستم. نگاش کردم و گفتم: آره. واقعا… شبنم نگاهش دقیق تر شد و گفت: دوست دارم جزییاتشو بدونم… یه پُک دیگه زدم و گفتم: با برادر کوچیکترش ریختم رو هم. چند سالی بودیم با هم. تا بلاخره شوهرم فهمید…
اشکان هم که انگار به کنجکاوی شبنم بود ؛ گفت: چطوری فهمید؟؟؟ رو به اشکان گفتم: اتفاقی اومد تو اتاق برادرش که طبقه پایین خونه مادریشون بود. ما طبقه بالاش زندگی می کردیم. قرار نبود اون روز خونه باشه. وسط سکس ما رو دید… شبنم شات مشروبم رو دوباره پُر کرد و گفت: دقیق تر… سیگارم رو تو جا سیگاری خاموش کردم. شات مشروب رو سر کشیدم. سرم رو نا خواسته به خاطر تلخیش تکون دادم. یه نفس عمیق کشیدم و رو به شبنم گفتم: رو تخت برادر شوهرم بودیم. اون خوابیده بود. منم روش نشسته بودم و بالا و پایین می شدم. از کیرش و اندامش تعریف می کردم. یادمه که خیلی شدید خودم رو روش حرکت می دادم. یه هو متوجه یه صدای عجیب شدم. وقتی برگشتم ، شوهرم دم در بود. نمی تونست حرف بزنه. می خواست یه چیزی بگه اما نمی تونست…
اشکان که ظاهرش متعجب تر از شبنم بود ؛ گفت: برادر شوهرتو بیشتر دوست داشتی؟؟؟ به خاطر سوالش نا خواسته لبخند زدم و گفتم: نه ازش متنفر بودم. فقط بُکُن خوبی بود. بر عکس شوهرم… شبنم خودش هم یه شات دیگه مشروب خورد و گفت: پس تو یه هرزه ی خائن بودی. شایدم هنوز باشی… نگاهم جدی شد و گفتم: فقط این نبود… نگاه شبنم کمی متعجب شد و گفت: خب… شاتم رو بردم به سمتش که پُر کنه. هم زمان بهش گفتم: برادر شوهرم تازه نامزد کرده بود. یه دختر خیلی خوشگل. مثل خودت صورت گِرد با نمکی داشت. اما از تو خیلی خوشگل تر. خیلی دختر مظلوم و معصومی بود…
اشکان گفت: خب بعدش… چند لحظه چشمام رو بستم. بازشون کردم و گفتم: اولاش مقاومت می کرد. التماس می کرد که کاری باهاش نداشته باشم. اما بلاخره مجبور شد کنار بیاد. یه بار هم پُر رو بازی درآورد. چنان بلایی سرش آوردم تا بلاخره خفه شد. یه بارم که نزدیک بود لو بریم ، مجبورش کردم خودشو بکشه که بی عرضه بازی درآورد. به هر حال معامله منصفانه ای بود. من به برادر شوهرم سرویس می دادم. زنش هم به من…
شبنم که از صداش مشخص بود مَست شده ؛ گفت: دیگه چی؟؟؟ یه نخ سیگار دیگه برداشتم و گفتم: آره بازم هست… اشکان از جاش بلند شد. با عصبانیت رو به شبنم گفت: عاشق این آشغال شدی؟ این همه آدم تو زندگیت اومد و رفت. اونوقت عاشق این پتیاره شدی؟ اینو دعوت کردی تو خونت؟ این به شوهر خودش هم رحم نکرده. به اون زن بدبخت هم رحم نکرده. این حتی لیاقت یه دوستی گذرا هم نداره شبنم. من احمقو بگو که دلم براش سوخت. تا این جنده اینجاست ، جای من اینجا نیست…
با اینکه اشکان داشت می رفت اما نگاه شبنم به من بود. با صدای محکم کوبیده شدن در ، پِلک زد. صداش کاملا کش دار شده بود. بهم گفت: چطور میشه به آدمی مثل تو اعتماد کرد؟ یه دلیل بهم بده تا از خونه پرتت نکنم بیرون… سیگارم رو نصفه خاموش کردم. از روی کاناپه نشستم روی زمین. نمی تونستم وایستم. خودم رو نشسته رسوندم به شبنم. دستام رو گذاشتم روی پاهاش و گفتم: رئیس تویی. اگه بندازیم بیرون هم مشکلی نیست. هر چی تو بگی…
شبنم همیشه اصرار داشت نقش آدم بده رو بازی کنه. دوست داشت خودش رو به من یه دختر بی رحم و بی احساس نشون بده. دوست داشت یه ارباب بی رحم باشه. اما به خاطر احساساتش نمی تونست. حالا داشتم کم کم بهش دلیل می دادم که بتونه همون ارباب بی رحم باشه. با حرص و عصبانیت گفت: امشب منو خراب کردی. دوست دارم تلافی کنم… تُن صدای منم کش دار شده بود. بهش گفتم: هر چی تو بگی رئیس…
نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم. لُخت روی تخت بودم. شبنم نبود. سرم سنگین بود هنوز. چند دقیقه طول کشید تا دید چشمام واضح شد. وقتی نشستم درد و سوختگی باسنم یادم اومد. شب قبل شبنم ازم خواسته بود سجده کنم و با کمربند محکم و بی رحمانه میزد به باسنم. تمام حرص و عصبانیت اینکه چرا عاشقم شده رو سرم خالی کرد. بلاخره موفق شد همون ارباب بی رحمی که می خواست بشه. موفق شده بود لذت یک ارباب واقعی بودن و داشتن یه برده ی مطیع رو بچشه…
بدون اینکه لباس بپوشم از اتاق اومدم بیرون. هر چی بیشتر حالم جا می اومد ، سوزش کبودی های باسنم بیشتر میشد. شبنم روی کاناپه نشسته بود. هدفون تو گوشش گذاشته بود و به پنجره خیره شده بود. اونم لُخت بود. رفتم پایین پاش نشستم. سرم رو گذاشتم روی پاش. متوجه شدم که هدفون رو از روی گوشش برداشت. از صدای هدفون فهمیدم که داره آهنگ “رویا” شاهین نجفی رو گوش میده. دستش رو گذاشت روی سرم. شروع کرد به نوازش موهام و گفت: امروز وقتی بیدار شدم ، رد زخمای پشت کمرت رو دیدم. نمی تونم باور کنم اونی باشی که دیشب گفتی. یه حسی بهم میگه داستان دیشبت یه دروغ محض بود. اگه واقعا این زندگی رو داشتی ، آبجیت می دونه؟؟؟ لبام رو رسوندم به نرم ترین قسمت رون پاش. یه بوس ریز ازش کردم و گفتم: آره می دونه. می خواد مثلا درستش کنه اما نمی تونه…
چند دقیقه جفتمون تو همون وضعیت بودیم. یه هو سرم رو گرفتم به سمت صورتش و گفتم: مگه قرار نبود دیشب اشکان… شبنم هم بهم نگاه کرد و گفت: بهت دروغ گفتم. اشکان از تو متنفره. اینقدر متنفره که حتی حاضر نیست نگات کنه یا بهت دست بزنه. تو راست گفتی. اشکان از شرایطی که من توش گیر کردم خوشش نمیاد. به تو اعتماد نداره. از نظر اشکان تو یه موجود خطرناک و غیر قابل اعتمادی. می ترسه که با بودن تو ، این همه سال دوستیمون به خطر بیفته…
با نگاهی که پر از تردید بود به چشمام خیره شد و گفت: باهات چیکار کنم سارا؟ خودت بگو چیکار کنم؟؟؟ اینبار دستم رو گذاشتم همون جایی که بهش بوسه زده بودم. پوستش از من لطیف تر بود. مخصوصا پوست رون پاش. به آرومی نوازشش کردم و گفتم: همون کاری که اون روز توی بالکن بهم گفتی. من از اون دستمال کاغذی ای که گفتی هم بی ارزش ترم. بازیتو ادامه بده. خسته که شدی پرتم کن تو سطل آشغال…
لبام رو بردم به سمت شیار کُسش. بهش فرصت بیشتر از این فکر کردن ندادم. وادارش کردم بیشتر به کاناپه تکیه بده و پاهاش رو از هم باز کنه. اینقدر بلد بودم که باز وادارش کنم به موهام چنگ بزنه و بیشتر و بیشتر ازم بخواد که با زبونم بازی کنم…

وقتی وارد خونه ی نادر شدم مثل همیشه تو حیاط وایستاده بود و داشت سیگار می کشید. بهش سلام کردم و گفتم: آقا نادر لازم نیست هر بار به خاطر من معطل بشی اینجا. برو به کارت برس. من که کلید دارم. در ضمن به آرین هم اعتماد دارم. خود شما هم بهش اعتماد داری وگرنه اصلا اجازه نمی دادی باهام تمرین کنه…
آرین با همون تیپ همیشگیش منتظر من بود. نه لبخندی نه احوال پرسی گرمی. دیگه به این مدل بودنش عادت کرده بودم. قدرت جسمانیم خیلی بهتر شده بود. دستام و پاهام قوی تر و حرکاتم سریع تر شده بود. اما هنوز تو اجرای تکنیک هایی که بهم می گفت مشکل داشتم. آرین به وضوح از دستم حرص می خورد و حتی عصبانی میشد. گاهی وقتا از تند حرف زدن و پریدناش ناراحت می شدم اما به روی خودم نمی آوردم…
طبق معمول بعد از اجرای اشتباه یه تکنیک با دست ، آرین پخش زمینم کرد. عرق کرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم. آرین با عصبانیت رهام کرد و رفت سمت بطری آب. کمی آب خورد و بطری رو پرت کرد گوشه هال و گفت: معلوم هست داری چیکار می کنی؟؟؟ خسته بودم و حال نشستن نداشتم. تو همون حالت دستام رو گذاشتم روی پیشونیم و بهش گفتم: ببخشید…
آرین که هنوز لحنش عصبانی بود ؛ گفت: ببخشید؟ این یعنی چی؟؟؟ به سختی از جام بلند شدم و وایستادم. رفتم سمت بطری آب و از گوشه ی هال برش داشتم. اومدم برم بذارمش توی آشپزخونه که آرین مُچ دستم رو گرفت و گفت: اگه اونا گرفته بودنت با گفتن ببخشید ولت نمی کردن…
هنوز داشتم نفس نفس می زدم. به آرومی بهش گفتم: فکر نکنم یاد آوری اون اتفاق کمکی بهم بکنه. جز اینکه بیشتر استرسم رو زیاد می کنه… آرین نگاهش جدی تر شد و گفت: اتفاقا باید هر لحظه و هر ثانیه یاد آوری کنی توی ذهنت. اتفاقا باید همیشه استرس داشته باشی. همیشه باید بترسی. چون اگه این نبود الان اینجا نبودی. منم اینجا نبودم. تنها چیزی که می تونه بهت انرژی و انگیزه بده ترسات هستن. اگه نترسی یه احمقی. اگه استرس نداشته باشی یه بازنده ای. می دونم شما روانشناسا همیشه شعار می دین که آدما نباید بترسن. نباید نگران باشن. باید همیشه شاد باشن و خونسردیشون رو حفظ کنن. زیاد شنیدم از این شعارای مسخره. اما وقتی پاتو بذاری اون بیرون. وقتی یکی نیت کنه که بهت صدمه بزنه. این شعارا دو زار ارزش ندارن. تو حواست یه جای دیگه ست بهار. نمی دونم داری به چی فکر می کنی. اما هر چی هست به خودت فکر نمی کنی. به اینکه اصلا برای چی اینجا هستی فکر نمی کنی. اینجوری به جایی نمی رسیم…
مچ دستم رو از توی دستش در آوردم. رفتم توی آشپزخونه. صورتم رو آب زدم. برگشتم و رفتم نشستم گوشه ی هال روی زمین. نفسم کم کم داشت جا می اومد. آرین گرم کن ورزشیش رو تنش کرد. وسایلش رو گذاشت تو کوله پشتیش. هنوز در هال رو به حیاط رو باز نکرده بود که گفتم: خسته شدم آرین…
آرین مکث کرد. سرش رو کمی به سمت من چرخوند. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: همیشه یاد گرفتم به همه بگم که نگن خسته شدیم. اما حالا خودم دارم میگم. دارم می جنگم اما نمی دونم با کی یا با چی. هر وقت می خوام یه چیزی رو درست کنم بدتر میشه. هر بار شَک می کنم که اصلا کار درستی دارم انجام میدم یا نه. محسن شوهرم به خاطر تصمیمای من تحت فشاره اما سکوت کرده. همه ی اطرافیانم رو یه جورایی اسیر شرایط خودم کردم. بدون اینکه به نتیجه مثبتی برسم. دلم بیشتر از خودم برای محسن می سوزه. چند وقته دیگه باهاش درد و دل نمی کنم. چون به اندازه کافی تو خونه موج منفی وجود داره. نادر هم هر روز بیشتر به تصمیمای من بدبین میشه. خیلی خنده داره. تو زندگیم دو تا مرد هستن که جونشون رو برای من میدن اما من دقیقا بینشون تنهام. هر روزم تنها تر میشم. به جایی رسیدم که حتی کسی نیست که باهاش به راحتی و با آرامش درد و دل کنم. حداقل برای سبک شدن. کنترل همه چی از دستم خارج شده. گذشته و حال و آینده برای من قاطی شده. نمی تونم بینشون مرز بندی کنم. تمام اون شعارای خوشگلی که ما روانشناسا می دیم ، روی خودم اثر نداره. با اینکه مهارت انجامش رو دارم اما توانایی انجامش نیست. شبیه یه فضا نوردی شدم که توی فضا رها شده. بدون اینکه به چیزی وصل باشه…
آرین در هال رو باز کرد. یه نگاه تو حیاط کرد و گفت: تو به نادر گفتی بره؟؟؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره… آرین در و بست و برگشت تو خونه. کوله اش رو گذاشت زمین. اومد نشست کنارم و گفت: فکر نمی کنی اینکارت خیلی احمقانه ست؟؟؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم پوزخند زدم و گفتم: اونقدرام احمق نیستم. تو حتی از خیلی از دخترا و زنا چشم پاک تر و مطمئن تری. به خاطر تمرینایی که می کنیم بهترین فرصته که هر جا از بدنم که خواستی رو لمس کنی و باهام لاس بزنی. روزی که از نادر خواستم برام یه مربی خوب گیر بیاره و اگه مرد هم بود مهم نیست ، مطمئن بودم که نادر چه جور آدمی رو انتخاب می کنه. اما با این حال تو یه موجود خاص و عجیب از آب در اومدی. راستش این مدت عادت کردم که تو زندگیم پُر باشه از آدمای عجیب و غریب. از آدمایی که نمی تونم حدسشون بزنم. حتی بعضی روزا برای انگیزه تمرین پیشت نمیام. برای اون حس امنیتی که پیشت دارم میام. پیش تو دیگه مجبور نیستم تظاهر کنم که همه چی داره خوب پیش میره…
آرین نگاهش به زمین دوخته شده بود. بهش گفتم: سر کارت دیر نشه… یه نفس عمیق کشید و گفت: مهم نیست… نمی دونم داشت به چی فکر می کرد. بهش گفتم: سخت نیست روزا بری باشگاه و عصرا تا دیر وقت کار کنی؟ اونم تو یه رستوران شلوغ که همش سر پایی… بهم نگاه کرد و گفت: روزا برای دل خودم میرم باشگاه. وگرنه پولی توش نیست. خودم اینجوری راحت ترم. از یه جا ساکن بودن بدم میاد. اینجوری همش درگیرم… حرفش رو قطع کردم و گفتم: کمتر فکر می کنی…
برای اولین بار یه لبخند کوتاه زد. جفتمون سکوت کردیم. بلاخره آرین به حرف اومد و گفت: همیشه دوست داشتم یه آبجی داشته باشم… لبخند زدم و گفتم: منم همیشه دوست داشتم یه داداش داشته باشم… دوباره به خاطر حرفم لبخند زد. بهش گفتم: داستانت چیه آرین؟ چرا وقتی بهت گفتم چند نفر بهم حمله کردن ، یه هو تصمیمت عوض شد؟ چرا اینقدر برات مهمه که یاد بگیرم از خودم دفاع کنم؟ چرا اینقدر غمگین و سردی؟ چی تو زندگیت هست که دوست نداری بهش فکر کنی؟؟؟
لبخندش کم کم از بین رفت. از جاش بلند شد. کوله پشتیش رو دوباره برداشت و فقط گفت: خدافظ… وقتی که رفت خندم گرفت. دغدغه ذهنی کم داشتم حالا آرین هم بهش اضافه شده بود. مطمئن بودم که اونم مثل من یا حتی شاید شدید تر از من داره از یه چیزی رنج می بره…
با محسن تماس گرفتم و قرار شد بیاد دنبالم. هنوز خسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به صندلی ماشین. نگاهم به خیابون بود و به محسن گفتم: روز اول آشناییمون یادته؟؟؟ محسن خندش گرفت و گفت: مگه میشه یادم بره؟ یکی دیگه بهت تنه زد ، فکر کردی منم. بعدشم که…
حرفش رو قطع کردم و گفتم: نه نگو. هنوزم بخاطر اون قضاوت سریعم و اون حرفایی که زدم خجالت می کشم… محسن بعد از کمی سکوت گفت: چی شد یاد اون روز افتادی؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: روزی نیست که یادش نیفتم. وقتی فهمیدم اشتباه کردم اینقدر ناراحت شدم که نزدیک بود گریم بگیره. تو می تونستی جوابم رو بدی اما هیچی نگفتی. حتی برای اینکه زودتر آروم شم و بقیه کمتر جمع بشن ، عذرخواهی کردی. وقتی با لیلی تنها شدم ، بهم گفت هر کی زن این پسره بشه کُلی حال می کنه. تو خوابم نمی دیدم که چند ماه بعدش اونقدر غافلگیر کننده بیایی و ازم خواستگاری کنی… محسن اومد یه چیزی بگه که حرفش رو خورد. سرم رو برگردوندم سمتش و گفتم: همون سوال همیشگی؟؟؟ لبخند زد و گفت: دست خودم نبود. وگرنه به خودم قول داده بودم دیگه نپرسم…
برای محسن همیشه سوال بود که اون روز چرا بعد از اینکه از من خواستگاری کرد ، عصبانی شدم. چرا گریم گرفت و با حرص از کنارش رد شدم. اولش فکر می کرد به خاطر در خواست خودشه اما چند روز بعدش که بهش جواب مثبت دادم ، فهمید که موضوع چیز دیگه ای بوده…
وقتی وارد خونه شدیم سارا برای اولین بار زودتر از من بهم سلام کرد. نسبتا سر حال شده بود. قابل حدس بود که بین شبنم و سارا چی داره می گذره. وقتایی که باهاش تلفنی صحبت می کرد ، میشد فهمید که چه نوع رابطه ای دارن. دقیقا همونی که لیلی حدس زد و می خواست. ته دلم از شبنم خوشم نمی اومد. اما مطمئن بودم این تغییر به خاطر شبنمه. هنوز به خاطر تصمیمی که گرفته بودم عذاب وجدان داشتم. اگه یه روز سارا بفهمه این برنامه ریزی شده بوده چی؟ من دقیقا همون کاری رو باهاش کرده بودم که یه عمر بقیه آدمای زندگیش باهاش کرده بودن…
سارا و محسن نشستن و برای هم از سر کارشون گفتن. محسن هم از تغییر زیاد سارا خوشحال بود. رابطه سارا با محسن خیلی بهتر از من بود. روی تختم نشسته بودم و داشتم حرفاشون رو گوش می دادم. محسن خاطرات سر کارش با همکاراش رو به صورت طنز تعریف می کرد. سارا دیگه اون آدمی نبود که نخنده. با صدای بلند به خاطرات محسن می خندید. شاید چند ماه قبل امید نداشتم که حتی لبخند سارا رو ببینم اما الان داشت می خندید. مگه من همین رو نمی خواستم؟ پس چرا خوشحال نیستم؟ چرا حس خوبی ندارم؟؟؟
لباسم رو عوض کردم. سعی کردم خنده رو باشم. رو به جفتشون گفتم: میوه می خورین بیارم؟؟؟ محسن اخم کرد و گفت: این پرسیدن داره؟؟؟ بهش گفتم: ببخشید. راس میگی. چیه من پرسیدم آخه… رفتم سمت آشپزخونه که سارا گفت: خانم ورزشکار هیکلت ورزشکاری شده ها… برگشتم و گفتم: واقعا؟ مشخصه یعنی؟؟؟ سارا سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره که مشخصه. خودت متوجه نمیشی اما بقیه می فهمن. من شدم بر عکس تو. تنبل شدم و دارم شیکم میارم. از فردا باهات میام سالن. دوست ندارم اینجوری باشم… خودم رو خوشحال گرفتم و گفتم: چه خوب. عالیه…
موقع شستن میوه ها به حرفای سارا فکر می کردم. مطمئن بودم این از دستورات شبنمه. من تصمیم داشتم سارا رو به شرایط عادی برگردونم. اما دوباره وارد یه بازی لعنتی دیگه کردمش. از دست خودم عصبانی شدم. شاید اگه خونسرد تر و قوی تر بودم لازم نبود از لیلی کمک بخوام. اما دیگه کاری نمیشد کرد. حداقل تو یه زمان کوتاه کاری از دستم بر نمی اومد جز صبر کردن…
از باشگاه برگشته بودیم. به سارا گفتم: ماشینو نبر داخل. همینجا پارک کن. دو ساعت دیگه باید برم مطب… از ماشین پیاده شدیم. نگاه سنگین یکی از همسایه ها رو روی خودم حس کردم. نگاهش طبیعی بود. هیچ وقت من رو با این مدل تیپ ندیده بود. اونم همراه سارا که با اون تیپ و وضعش همیشه تو چشم بود. خیلی سلام سرسنگینی هم باهام کرد. جوابش رو با یه لبخند کوتاه دادم. رفتم سمت در ساختمون. اومدم کلید بندازم که با صدای یکی سرم برگشت. دلم ریخت. وا رفتم. همیشه پیش بینی دیدن هر کسی رو می کردم غیر از این یکی. حتی گاهی وقتا فکر می کردم زهرا نمرده و یه روز میاد سر وقتم. اما هیچ وقت فکر نمی کردم مهدیس رو ببینم. اونم جلوی خونه خودم…
با تمسخر و پوزخند گفت: سلام بهار خانم… چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام. با اخم بهش گفتم: اینجا چیکار می کنی؟؟؟ به سارا نگاه کرد و گفت: سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود… سارا اگه اراده می کرد تلخ ترین نگاه و گزنده ترین زبون رو داشت. فکر می کردم الان بدجور جوابش رو بده. اما وقتی به سارا نگاه کردم شدت شوکه شدنم دو برابر شد. چهره ی شاداب سارا صد و هشتاد درجه برگشته بود. شبیه آدمایی که جِن و پَری دیدن. عجیب تر اینکه به مهدیس گفت: سلام…
عصبانیتم بیشتر شد و به مهدیس گفتم: بهت گفتم اینجا چیکار داری؟ مگه… حرفم رو قطع کرد و گفت: تند نرو بهار خانم. برات پیغام آوردم. نریمان و نوید ازت می خوان که سارا رو بهشون بر گردونی. به زبون خوش… تُن صدام رو بردم بالا و گفتم: اون دو تا غلط کردن با تو. مثلا چه غلطی می خوان بکنن؟ تو هم یه بار دیگه اینورا پیدات بشه ، اون روی سگ من بالا میاد… مهدیس با خونسردی لبخند زد و گفت: به هر حال من پیغامو رسوندم. البته یه پیغام هم برای سارا جون دارن…
لرزش نگاه سارا هر لحظه بیشتر میشد. مهدیس یه قدم رفت به سمتش و گفت: نوید ازم خواسته بهت بگم که اگه با پای خودت برگردی همه چی میشه مثل روز اول. همه اشتباهاتت رو می بخشن. البته به شرطی که خواهرتو برای همیشه رهاش کنی. تو که نوید رو می شناسی. همیشه پای حرفش هست. اون تو رو می خواد سارا. همیشه تو رو می خواسته. هزینه و غیمتش هم براش مهم نیست. به نفعته برگردی. شماره من همون قبلیه. منتظر تماستم…
لیلی هر کاری می کرد نمی تونست آرومم کنه. همینطور فقط قدم می زدم و بهش گفتم: نبودی لیلی. نبودی ببینی سارا چطور خودشو باخته بود. انگار یه قاتل روانی رو دیده… لیلی هم به خاطر من وایستاده بود. بهم گفت: آروم باش بهار. الان خودتم دست کمی از سارا نداری. آروم باش دختر…
رفتم سمت لیلی. بازوهاش رو گرفتم و گفتم: نکنه که سارا بترسه و بره؟ نکنه اصلا خودش بخواد که بره؟ باید با شبنم حرف بزنیم. باید ازش بخواییم هر طور شده سارا رو حفظ کنه…
لیلی با چشمای نگرانش بهم نگاه کرد و گفت: ازت خواهش می کنم آروم باش بهار. رفتن پیش شبنم کاری رو حل نمی کنه. همینکه بفهمه همه چی طبق برنامه ریزی قبلی بوده ، معلوم نیست چه واکنشی نشون میده. مگه نگفتی که اونا دیگه هیچ قدرتی ندارن. پس یه تهدید تو خالی بوده. جدی نگیر بهار. در ضمن مگه نمی گی که رابطه ی سارا و شبنم هر روز داره عمیق تر میشه. پس شبنم رو هم به همین راحتی رهاش نمی کنه. بیا بشین تا برات یه لیوان آب خنک بیارم…
نادر همین که شنید چه اتفاقی افتاده یکی از دوستاش رو گذاشت تا مدتی مواظب خونه ی ما باشه. محسن پیشنهاد داد که با پلیس موضوع رو مطرح کنیم. بهش گفتم: خب بریم پیش پلیس پی بگیم دقیقا؟ نمی تونیم بگیم الکی باهامون دشمن شدن که… محسن هم سعی کرد آرومم کنه و گفت: لازم نیست چیز خاصی بگیم. فقط می گیم که خانواده شوهر سابقش دارن مزاحم میشن. همین… محسن رفت آگاهی منطقه خودمون. در کل نتیجه خاصی نگرفت و بهش گفته بودن باید مدرک داشته باشین که کسی تهدیدتون کرده…
دو هفته گذشت و خبری نشد. شرایط روحی و عصبیم کمی بهتر شد. قانع شدم که یه تهدید تو خالی بود. مشغول تمرین با آرین بودم. از اینکه می دید پیشرفت کردم خوشحال بود. بلاخره موفق شدم برای اولین بار این من باشم که کامل حمله شو دفاع کنم و حتی تونستم بزنمش زمین. جفتمون بلند شدیم. آرین لبخند زد و گفت: دیگه می تونی تو خیلی از شرایط از خودت دفاع کنی. فقط چند جلسه دیگه لازمه. جلسه بعدی برات یه اسپری فلفلی و شوکر میارم. دیگه می تونی درست و به موقع ازشون استفاده کنی…
هنوز استرس و ترس تهدیدای مهدیس توی وجودم بود. حالا از اینکه یه هو آرین گفت چند جلسه دیگه تمومه ، دلم گرفت. متوجه ناراحت شدنم شد و گفت: چیزی شده؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نمی خوای هنوز علتشو بهم بگی؟؟؟
دوباره با سوالم لبخند رو لباش خشک شد. فکر کردم الان باز ناراحت میشه و میره. رفت سمت بطری آب. هم زمان که داشت درش رو باز می کرد ؛ گفت: من فرصت اینکه از خودم دفاع کنم نداشتم. خیلی بچه تر از این حرفا بودم که بدونم تو اون محله ی لعنتی لازمه بلد باشم از خودم دفاع کنم…
تمام وجودم به خاطر حرفش لرزید. حرفی نداشتم که بهش بزنم. حتی گفتن کلمه ی متاسفم هم مسخره بود. حتی گفتن جمله ی ببخشید که ازت این سوال رو پرسیدم هم دیگه مسخره بود. حالا فهمیدم چرا وقتی بهش گفتم یکی بهم حمله کرده ، سریع نظرش برگشت. فهمیدم که چرا اینقدر براش مهم بود تا یاد بگیرم. چرا این همه حرص می خورد و عصبانی میشد. نشست و کُل بطری آب رو سر کشید. رفتم جلوش چهار زانو نشستم. بهش خیره شدم و گفتم: وقتی که بزرگ و قوی شدی چی؟ ازشون انتقام گرفتی؟؟؟
آرین پوزخند تلخی زد و گفت: کسی که تسلیم میشه دیگه فایده نداره که انتقام بگیره. بعدش هر کاری کردم که مثلا آدم قوی ای باشم ، چیزی رو درست نکرد. تک تکشونو گیر انداختم. بدتر از بلایی که سرم آورده بودن رو سرشون آوردم. یه چیز بدتر از آلت توشون فرو کردم. مجبورشون کردم که به گه خوردن بیفتن. اما هیچی درست نشد. چون اون وقتی که باید قوی می بودم ، نبودم. اون وقتی که نباید تسلیم می شدم ، شدم. تو اون محله هر پسر بچه ای که حتی یه ذره قیافه داشت محکوم به اون سرنوشت بود. منم مثل بقیه تسلیم شدم…
دلم براش سوخت. دلم برای مردی که تو بچگی غرورش رو ازش گرفته بودن سوخت. چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد. بهش گفتم: لحظه ای نیست که فکر نکنم. که اگه منو اون روز می بردن چی میشد. و اینکه چه بلایی سرم می آوردن. نمی تونم درکت کنم آرین. اینکه باید تا آخر عمرت با این حس لعنتی زندگی کنی. اینکه به قول خودت مثل یه دکتر روشن فکر بگم همه چی حل میشه. همه چی درست میشه. باید مبارزه کنی. باید بجنگی. باید به خودت تلقین کنی که کوفت و زهر مار. تمام دنیا که جمع بشن. تمام علما که جمع بشن. بازم نمیشه بعضی زخما رو خوب کرد. فقط میشه ظاهرشو بهتر کرد. اما عمق زخم درمون شدنی نیست…
جفتمون با هم از در زدیم بیرون. چون ماشین آورده بودم ، رسوندمش رستورانی که کار می کرد. قبل از اینکه پیاده بشه ، بهش گفتم: یعنی تا چند جلسه دیگه تموم میشه و دیگه نمی بینمت؟؟؟ آرین با یه لحن ملایم گفت: من یا باشگام یا اینجام. هر لحظه هر کمکی که خواستی من هستم. مهم نیست چقدر خطرناک باشه. فقط به من بگو. اگه تا حالا دو تا مرد تو زندگیت داشتی. حالا شدن سه تا. از حالا به بعد یه برادر هم به زندگیت اضافه شد. رو من حساب کن بهار. همه جوره…


توهم بر باد رفته ی سکس خانوادگی

قسمت ۴ فصل (سوم)

از نوع نگاه و مدل حرف زدن شهروز مشخص بود که یه اتفاقی افتاده. با یه لحن به شدت خاصی بهم گفت: بیا کارت دارم شبنم… حتی یه لحظه دچار استرس شدم. نکنه خبر دار شده؟ نکنه بلاخره فهمیده؟ ظاهرم رو حفظ کردم و رفتم پیشش. پشت میزش نشست. منم جلوی میزش وایستاده بودم. پشت سرم رو خوب نگاه کرد که کسی نباشه. با دقت و یواشکی یه بسته ی پاکتی از توی کشوی میزش درآورد. با دستش و به آرومی هولش داد به سمت من و گفت: همین یه ساعت پیش به دستم رسیده…
با کنجکاوی در پاکت رو باز کردم. توش یه فلش مموری همراه یه کاغذ بود. کاغذ رو باز کردم. داخلش نوشته بود: اگه جای شما بودم یه هرزه ی غیر قابل اعتماد رو تو اون شرکت نمی پذیرفتم. اون می تونه همه ی شرکتت رو خراب کنه. تا هنوز وقت هست بندازش بیرون…
با تعجب به شهروز نگاه کردم و گفتم: این فلش مموری چیه؟؟؟ شهروز گفت: گفتم که تازه یه ساعته این بسته رسیده دستم… دلم شور افتاد. پیش خودم گفتم: نکنه یکی جریان من و سارا رو فهمیده… رفتم یه جای خلوت و سریع زنگ زدم به اشکان. همه چی رو براش تعریف کردم. اشکان بعد از کمی فکر کردن ؛ گفت: خیلی بعیده جریان تو و سارا رو کسی فهمیده باشه. الان نزدیک سه ماهه باهاش رابطه داری. غیر از ما سه تا هیچ کس نمی دونه. تو هیچ کدوم از مهمونی ها هم که نبردیش هنوز. نگران نباش شبنم. هر چی هست مربوط به گذشته اش میشه. مگه یادت رفته اون شب چیا در مورد خودش بهمون گفت…
حرفای اشکان کمی آروم ترم کرد و بهش گفتم: من باورم نمیشه سارا اونی باشه که اصرار داره نشون بده. اتفاقا هر چی بیشتر گذشت ، بیشتر شناختمش. ته دلش یه دختر مهربونه اشکان… صدای “هه” گفتن اشکان رو از پشت گوشی شنیدم. بهم گفت: پس چرا هر بلایی سرش میاری هیچی نمیگه؟ چرا از خداشه که بهش صدمه بزنی؟ چرا اصلا تصمیم گرفته بشه برده ی بی چون و چرای تو؟؟؟ با حرص بهش گفتم: هیچ کدومش دلیل نمیشه که آدم بد ذاتی باشه. من نمی تونم باور کنم که سارا اون عوضی ای باشه که میگه… اشکان هم صداش کمی عصبی شد و گفت: مشکل تو اینه که دوست داری اونی باشه که تو می خوای. تو سارا رو دوست داری. هر روز بیشتر بهش وابسته میشی. برای تو این رابطه صرفا یه رابطه ارباب و برده ای نیست. تو هر روز بیشتر عاشقش میشی. اصلا می دونی چیه شبنم. من دیدم که خیلیا این نوع رابطه رو دارن. اتفاقا آدمای سالمی هستن و همدیگه رو دوست دارن. اصلا هم به ظاهرشون نمی خوره. راست میگی این جور تمایلات ربطی به ذات خوب یا بد بودن آدما نداره. اما مشکل اصلی سارا اینه که دقیقا مثل همون نوشته هشدار آمیز یه هرزه ی غیر قابل اعتماده. حرکاتش و رفتارش اینو میگه. بهت قول میدم حتی منم برم سمتش بهم نه نمی گه. خودتم اینو خوب می دونی. اون ارزششو نداره شبنم. وقتشه بندازیش دور…
نزدیک نیم ساعت تو آبدار خونه نشسته بودم و فکر می کردم. آبدارچی اومد. من رو که دید تعجب کرد و گفت: حالتون خوبه شبنم خانم؟؟؟ بهش گفتم: یکمی فشارم افتاده. آب قند خوردم بهتر شدم… بلند شدم و رفتم پیش شهروز. همینکه سرش خلوت شد ، بهش گفتم: میشه مورد سارا رو به من بسپری. من بیشتر از هرکس دیگه ای تو شرکت بهش نزدیکم… شهروز که درگیر یکی از بازرسای بیمه بود ، پاکت رو بهم داد و گفت: فقط منو در جریان جزییات بذار…
توی اتاقم یه تلوزیون داشتم که فلش مموری می خورد. در اتاق رو قفل کردم. استرس و هیجان داشتم که چی می تونه تو این فلش مموری باشه…
نمی دونستم باید به شهروز چی بگم. بدتر از اون نمی دونستم باید در مورد سارا چیکار کنم. چیزی که دیده بودم دقیقا همون چیزی رو تایید می کرد که خودش اصرار داشت باشه. همون اخطار توی کاغذ. وقتی آوردمش تو اتاق و فیلم سکس خودش رو با دو تا مرد و توی ماشین دید ، اصلا واکنش خاصی نداشت. با دقت فیلم رو نگاه کرد. بعدشم بهم لبخند زد و گفت: این چیزی نیست که تو ندونی. اگه لازمه به برادرت هم نشون بده. هر وقت گفتین وسایلمو جمع می کنم و میرم…
نزدیک به یک ساعت فکر می کردم. دیگه آخر وقت بود. رفتم قسمت بایگانی. سارا پشت میزش نبود. حتی تصور اینکه سارا دیگه اینجا نباشه ، غمگینم می کرد. رفتم بین قفسه ها. اونجا هم نبود. به انتهای بایگانی که رسیدم ، دیدمش. روی زمین نشسته بود. پاهاش رو بغل کرده بود و داشت گریه می کرد. از بازوهاش گرفتم و به آرومی بلندش کردم. بهش نگاه کردم و گفتم: گریه نکن سارا… نمی تونست جلوی گریه خودش رو بگیره. خیلی جدی بهش گفتم: مگه با تو نیستم… با هق هق گریه گفت: نمی تونم. دست خودم نیست… سعی کردم آروم باشم و بهش گفتم: توی اون فیلم هم داشتی گریه می کردی. حس می کنم اونا داشتن بهت تجاوز می کردن… شدت گریه سارا بیشتر شد و گفت: نه خودم خواستم. مگه بهت نگفته بودم که دوست دارم بقیه بهم صدمه بزنن. ازش لذت می برم. اصلا زور نبود. خواست خودم بود…
با دو تا دستم صورتش رو گرفتم. مجبورش کردم دقیق تو چشمام نگاه کنه. حالا صدای منم لرزش پیدا کرده بود. اما سعی کردم محکم باشم. بهش گفتم: باشه هر چی تو بگی. اصلا تو یه پتیاره هرزه. یه جنده به تمام معنا. قبول تو راست میگی. اما فکر می کنی بقیه هرزه نیستن؟ بقیه جنده نیستن؟ یکیش دقیقا جلوت وایستاده. می دونی تا حالا با احساسات چند تا دختر بازی کردم. دقیقا شبیه بعضی از پسرا فکر می کردم که هر کی پا میده باید باهاش حال کرد. خسته که شدی بندازش دور. آخریش اسمش منیره بود. می دونی چقدر گریه کرد؟ چقدر التماس کرد که ولش نکنم؟ اما من هیچ احساسی بهش نداشتم. فقط یه لذت جنسی بود. من یه موجود خودخواه متکبر بودم. الانم هنوز هستم. حتی اشکان که این همه دوستش دارم از سو استفاده های من در امان نبوده و نیست. حتی برادرم که همه ی زندگیمه همینطور. اون بیرون پُر از آدمایی مثل منه. حتی بدتر از من. تو این مملکت همه هرزه ایم. همه دزدیم. همه یه مشت حیوون بی رحمیم. خب تو هم یکیش. منم یکیش. دیگه برام مهم نیست تو کی هستی یا کی بودی. به درک که هر کاری کردی. به من چه که چی بودی. فقط یه چیز به من ربط داره. اینکه از روزی که تو رو دیدم عوض شدم. اون احساسات لعنتی ای که ازش متنفر بودم و فراری بودم ، درونم فعال شد. تو اینقدر دوست داشتنی و خواستنی هستی که نمی تونم ازش فرار کنم. خودت شاهدی که چقدر سعی کردم بی رحم باشم. چقدر سعی کردم وانمود کنم که…
حالا منم بغض کرده بودم. نمی تونستم حرف بزنم. گریم گرفت. حالا منم با گریه باید ادامه می دادم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: سعی کردم وانمود کنم که تو یه دستمال کاغذی بی ارزش بیشتر نیستی. اما هر چی زمان رفت جلو ، ضعیف تر شدم. دیگه دوست ندارم سر دوراهی باشم. از این کشمکش لعنتی خسته شدم. حالا وقت انتخابه. انتخاب من تویی سارا. می فهمی؟ هر چی می خواد بشه ، بشه. بلاخره وقتشه که شهروز گرایش جنسی خواهرش رو بدونه. و اینکه بدونه که خواهرش هیچ وقت با یه مرد ازدواج نمی کنه. و اینکه بدونه که خواهرش عاشق یه دختر شده. و باید به تمام تمایلات من و احساساتم احترام بذاره. اشکان هم همینطور. اونم باید با این موضوع کنار بیاد. به نفع جفتشونه که کنار بیان. تو هم برگرد سر کارت. خودم این موضوع رو حل می کنم…

وقتی وارد مطب شدم ، ساناز از تعجب چشماش گرد شد. بلند شد و دستاش رو جلوی دهنش گرفت و گفت: وای خانم دکتر… از تعجبش خندم گرفت. اولین بار بود که با تیپ جدیدم می اومدم مطب. ساناز همیشه من رو با تیپ های سرسنگین. مانتوهای نسبتا بلند ، شلوار های ساده ، کیف و کفش های کاملا زنونه و روسری هایی که کاملا به اون مدل تیپم می اومد ، می دید. حالا یه مانتوی کوتاه اندامی کمی پایین تر از باسنم با آستین سه ربع، یه ساپورت مشکی ضخیم ، یه شال مشکی که اکثر موهام بیرون بود و کفشهای اسپورت. همراه یه کیف اسپورت که اسپری و شوکری که آرین بهم داده بود رو توش گذاشته بودم. تا حالا با این تیپ مطب نیومده بودم. جوابی به تعجب ساناز ندادم و رفتم توی اتاق خودم…
هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم که تلفن زنگ خورد. ساناز پشت خط بود و گفت: خانم دکتر یه آقایی اصرار دارن با شما حرف بزنن. گفتن بهتون بگم که اسمش نویده… دلم لرزید. همون استرس و دلشوره همیشگی با قدرت بیشتر برگشت توی وجودم. با تردید به ساناز گفتم: وصلش کن…
-سلام خانم دکتر. چه عجب بلاخره افتخار دادین…
+اول زنتو می فرستی. حالا خودت زنگ زدی. اگه می خواستی غلطی بکنی تا حالا کرده بودی. به زنت گفتم که اون روی سگ منو بالا نیارین…
-اوه اوه چه عصبانی. من عاشق دخترای سر سختم. سارا هم خیلی سرسخت بود. اصلا برای همین ازش خوشم اومد. زنگ نزدم که دعوا کنیم خانم دکتر خوشگله. زنگ زدم دو کلام مثل دو تا آدم با هم حرف بزنیم…
+کدوم دو تا آدم؟ الان یعنی تو آدمی؟؟؟
-اوه بس کن خوشگله. می ذاری حرفمو بزنم یا نه؟؟؟
+ما با هم حرفی نداریم. سارا دیگه عضو خانواده شما نیست. تو هم دیگه نمی تونی هر غلطی که دلت خواست بکنی…
-سرسخت تر از اونی هستی که فکرشو می کردم. عیب نداره. هر چی سخت تر لذتش بیشتر. فقط خواستم بدونی که همه چی رو فهمیدم. دقیق می دونم که چیکار کردی. پیش کی رفتی. و اون کسی که پیشش رفتی چطوری دست و پای ما رو قطع کرد. اینو بدون که شرایط اینطور نمی مونه. شاید تو ظاهر پیش خوب کسی رفتی اما بدون پیش بد کسی رفتی. آقا داوود قهرمان بیشتر از اونی که فکر کنی دشمن داره. بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی سر از خیلی کاراش در آوردم. بیشتر از اونی که فکر کنی نقطه ضعف داره. سرشو که بکنم زیر آب همه اعتبارم بر می گرده. اون وقت میام سر وقتت. بهت زنگ زدم که منتظرم باشی. هر لحظه و هر ثانیه منتظرم باش عزیزم…
با حرص تلفن رو کوبیدم سر جاش. اینقدر از تهدیدش ترسیدم که دستام به لرزش افتاد. سارا راست می گفت و اینا ول کن نبودن. با استرس رفتم پیش ساناز و گفتم: از این به بعد هر وقت این آقا زنگ زد ، در جا قطع کن… ساناز با تعجب گفت: چَشم خانم…
چند روز گذشت و هر لحظه عصبی تر می شدم. با هیچ کس در مورد تهدید تلفنی نوید صحبت نکردم. سارا هم چند روزی بود که تو فکر بود. از نبود محسن استفاده کردم. سارا توی بالکن بود و داشت بیرون رو نگاه می کرد. رفتم کنارش و گفتم: باهات تماس گرفتن؟؟؟ سارا کمی با تعجب نگاهم کرد و گفت: مگه با تو تماس گرفتن… سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: لطفا باهام صادق باش سارا. بهت زنگ زدن یا شده اصلا ببیننت… سرش رو به علامت نه تکون داد و گفت: نه…
با عصبانیت بهش گفتم: دارم بهت میگم راستشو بگو. هیچ دلیلی نداره که ازشون بترسی. اگه باهات تماس گرفتن من باید بدونم… سارا از نوع حرف زدن من جا خورد و گفت: اگه هم بدونی چیکار می خوای بکنی؟ به نادر بگی؟ به محسن بگی؟ به پلیس بگی؟ سری قبل که گفتی چی شد مثلا؟؟؟
از اینکه با عصبانیت سرش داد زدم پشیمون شدم. لحنم رو آروم کردم و گفتم: ببخشید. تند حرف زدم… یه نفس عمیق کشیدم که آروم تر بشم. قبل از رفتن بهش گفتم: رابطه ت با شبنم چطور پیش میره؟؟؟ بهم خیره شد و جوابی نداد. به آرومی گفتم: فهمیدن اینکه یه خبرایی بین شما هست خیلی سخت نیست سارا. نمی خوام مُچ گیری یا دخالت کنم. فقط می خوام بدونم… سارا کمی مکث کرد. نگاهش رو برد سمت خیابون و گفت: دوسِش دارم. اونم منو دوست داره. اما نمی خوام درگیر زندگی من بشه…
برای یه لحظه توی دلم به شبنم حسودیم شد. حتی ازش یه لحظه متنفر شدم. من آروزی شنیدن این رو داشتم که سارا فقط یک بار بهم بگه آبجی. یا بگه دوستم داره. حالا فقط تو چند ماه به شبنم احساس داره. اما این خیلی بیشتر از اونی بود که من و لیلی فکر می کردیم. نقشه لیلی جواب داده بود. خیلی بیشتر از اونی که توقع داشتیم جواب داده بود. شبنم که همیشه ازش می ترسیدم و تحمیل شده از سمت لیلی می دونستمش حالا تنها نقطه امید من برای حفظ سارا بود…
با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم. محسن بود. قبل از اینکه جواب بدم ساعت گوشی رو نگاه کردم. سه نصفه شب بود. هیچ وقت سابقه نداشت این موقع شب زنگ بزنه. وقتی جواب دادم خود محسن نبود. یکی از همکاراش بود. صداش به شدت می لرزید و بهم گفت: بهار خانم خودتو سریع برسون بیمارستان…
حتی اجازه نداد بپرسم چی شده. گیج شدم. این یعنی چی؟ هر چی زنگ زدم دیگه جواب نداد. اومدم از اتاق برم بیرون که محکم خوردم به در و خوردم زمین. سریع بلند شدم. یه چرخ تو هال زدم. اصلا برای چی اومدم توی هال. لباسام که تو اتاق بود. باز برگشتم توی اتاق. نفهمیدم چطوری لباس تنم کردم. سارا هم که از خواب پریده بود ، اومد دم در اتاق و گفت: چی شده؟ داری کجا میری این وقت شب؟؟؟
داشتم دنبال سوییچ ماشین توی کیفم می گشتم. بهش گفتم: ن ن نمی دونم. از گ گ گوشی محسن ز ز زنگ زدن. خ خ خودش نبود. ی ی یه اتفاقی افتاده… سوییچ ماشین رو پیدا کردم. خواستم برم که سارا گفت: با این حالت نمی تونی رانندگی کنی. صبر کن منم بیام… سریع بهش گفتم: ف ف فقط ز ز ود باش…
توی بیمارستان نزدیک بود باز بخورم زمین. تعادل خودم رو حفظ کردم. خودم رو رسوندم پذیرش. همه شون رو می شناختم. اونا هم من رو می شناختن. به یکی از همکارای محسن که پشت پیشخون بخش پذیرش بود ، گفتم: م م محسن کجاست؟؟؟
از دیدن من هول شد. حرفی که می خواست بزنه رو خورد و گفت: سلام بهار خانم. خوب هستین؟ شما بشینین تا… کنترل خودم رو از دست دادم و با همه ی توانم جیغ زدم: دارم بهت میگم محسن کجاست؟؟؟ چند تا از همکارای محسن دورم جمع شدن. هیچ کدوم درست حرف نمی زدن که بفهمم چی شده. به گریه افتادم و گفتم: تو رو خدا بگین محسن کجاست؟؟؟ سارا هم عصبی شد و گفت: ای بابا. نصفه شبی با گوشی شوهرش بهش زنگ زدین. بهش بگین چی شده خب… بلاخره یکی از همکارای محسن گفت: محسن مُرده بهار خانم. یعنی در اصل کشته شده…


ادامه قسمت چهارم فصل (سوم)

بهار رو اصلا نمیشد کنترل کرد. شروع کرد به جیغ زدن: داری حرف مفت می زنی. این یه شوخی مسخره ست. آره دارین شوخی می کنین. حتما یه مناسبتیه و محسن می خواد اینجوری سورپرایزم کنه. آره آره همینه… چند نفری نمی تونستن بهار رو آروم کنن. کُل بیمارستان رو گذاشته بود روی سرش. همه جمع شده بودن. یه آقای مُسن که فهمیدم رئیس بیمارستانه اومد و بلاخره هر طور شده بهار رو بردن توی اتاق پرستارا تا آرومش کنن. منم از چیزی که شنیده بودم شوکه شده بودم. مطمئنم که گفت: محسن کشته شده…
!!!دست نوید روی دهنم بود و هیچ حرفی نمی تونستم بزنم. فقط اشک می ریختم و دستای نوید خیس اشک من شده بود. چشمای وحشت زده و نا امید نازی که تو چنگال نریمان داشت جون می داد ، به چشمای من خیره شده بود!!!
همون پرستار بخش پذیرش بود که بهم گفت: خانم. خانم. شما حالتون خوبه؟ فکر کنم خواهر بهار خانم باشین… به خودم اومدم و گفتم: بله من خواهرشم… بهم گفت: شما هم انگار حالتون خوب نیست. بیایین بشینین خانم. براتون الان آب قند میارم… بهش نگاه کردم و گفتم: گفتین کشته شده؟؟؟ گریش گرفته بود و گفت: آره خانم. توی سرویس بهداشتی رگ گردنشو زدن. همین یه ساعت پیش یکی از پرستارا پیداش کرد…
پرستار رو کنار زدم. برگشتم سمت حیاط بیمارستان. نمی تونستم نفس بکشم. حتی توی این هوای باز هم نمی تونستم نفس بکشم. منم دوست داشتم مثل بهار جیغ بزنم. تمام خاطراتم با محسن مثل یک فیلم ، توی مغزم اکران شد…
!!!-می دونم که از من بدت میاد و داری تحملم می کنی…
+مگه ذهن خونم هستی ما خبر نداشتیم دختر. اگه من واقعا عاشق بهار باشم پس چطور می تونم از خواهرش متنفر باشم…
-من یه خواهر معمولی نیستم. یه عوضی غیر قابل تحملم…
+تو اصرار داری که عوضی باشی اما من همون معصومیتِ تو چشمای بهار رو تو چشمای تو هم می بینم. حتی تو از بهار هم معصوم تری…!!!
یه پرستار دیگه دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت: خانم بیایین آب قند بخورین. رنگتون پریده. حال بهار خانم هم اصلا خوب نیست. ما با خانواده آقا محسن هم تماس گرفتیم. الان می رسن. شما هم بیایین داخل لطفا. درست نیست اینجا تنها باشین…
بهار تا 24 ساعت حالش بد بود. بهش سِرُم زده بودن. خانواده محسن از پلیس شکایت کرده بودن. همه ی شواهد نشون می داد که این یه قتل بوده. چون کیف پول و جیبای محسن خالی شده بود ، یکی از احتمالا ، دزدی بود. اما من خوب می دونستم این کار کی می تونه باشه. نوید و نریمان تهدید خودشون رو عملی کرده بودن. حالا یه آدم دیگه هم به خاطر من کشته بودن. کینه و دشمنی اونا تمومی نداشت. بازی اونا تمومی نداشت. وحشی گری اونا تمومی نداشت. وقتی بهار به هوش اومد ، بالا سرش بودم. به سختی حرف می زد و از من پرسید: محسن کجاست؟؟؟
وقتی دید جوابی بهش نمی دم ، فهمید که همه چی واقعی بوده. خبری از کابوس و خواب بد نیست. سعی کرد از جاش بلند بشه. بهش گفتم: بهار حالت خوب نیست. نمی تونی بلند شی… به حرفم گوش نداد و گفت: باید جنازه شو ببینم تا باور کنم… به حرف هیچ کس گوش نداد. اینقدر اصرار کرد تا رئیس بیمارستان از ترس اینکه بهار باز بیمارستان رو بهم نریزه ، دستور داد تا ببرنش پیش محسن…
مسئول سردخونه من و بهار رو هدایت کرد داخل. جنازه محسن رو کشید بیرون و خودش رفت. بهار وقتی ملحفه سفید روی محسن رو کنار زد ، نتونست روی پاهاش وایسته. روی زانوهاش نشست. دستاش رو گذاشت روی بدن محسن. حتی توان و انرژی ای برای گریه هم نداشت…
بدون اینکه فکر کنم به حرفم ؛ گفتم: کار اوناست. یه نفر دیگه هم به خاطر من کشتن… بعد از چند ثانیه صورت بهار برگشت به سمت من. این ترسناک ترین نگاهی بود که تو عمرم می دیدم. به سختی از جاش بلند شد. اومد طرف من و گفت: چ چ چی گ گ گفتی؟ ی ی یه یکی د د دیگه؟؟؟ از حرفی که زدم پشیمون شدم. موندم که الان باید چی بگم. بهار با دو تا دستش محکم کوبید تخت سینه ام و گفت: با تو ام سارا. معنی این حرفت چیه؟؟؟
از نگاه بهار ترسیدم. صحنه کشته شدن نازی مثل هزاران بار دیگه که توی ذهنم تکرار میشد ، بازم تو ذهنم تکرار شد. آب دهنم رو قورت دادم. نمی تونستم حرف بزنم. بهار عصبانی تر شد. محکم زد توی گوشم و گفت: حرف می زنی یا نه… از ترس به نفس نفس افتاده بودم. قرار نبود در این مورد هیچ وقت به کسی چیزی بگم. بهار یکی دیگه زد تو گوشم. هر لحظه عصبانی تر میشد. خودم رو کشیدم عقب و گفتم: اونا دوست منم کشتن. شب قبل از اینکه تو بیایی اونجا. تهدیدم کردن اگه خواسته شون رو انجام ندم ، با تو هم همین کارو می کنن…
بهار از شنیدن حرفم شوکه شد. حتی جنازه ی محسن رو هم فراموش کرد. با دقت نگام کرد و گفت: تو اینو می دونستی؟ تو مورد به این مهمی رو می دونستی و تا حالا خفه شده بودی؟؟؟ جوابی نداشتم که بهش بدم. بهار با تمام قدرتش جیغ زد: توی عوضی می دونستی که اونا یه آدم کشتن و باز هم می تونن تکرارش کنن؟ چرا به من نگفتی؟ چرا بهم نگفتی سارا؟ من باید می دونستم که اونا تا چه حد می تونن خطرناک باشن. چرا لال مونی گرفتی و نگفتی؟؟؟
کنترل خودم رو از دست دادم. منم سرش جیغ زدم: چون ترسیده بودم. چون نعیم به همین شرط اون روز من رو آورد محضر که طلاقم بده. تهدیدم کرده بود اگه چیزی از این جریان بگم ، هم تو و هم شوهرت رو می کشه…
بهار خشکش زده بود. لحن صدام رو آروم تر کردم و گفتم: من می دونم باید چیکار کنیم. مهم نیست که چی به سر من میاد. می دونم باید کجا بریم و با کی حرف بزنیم…
رفتم و ماموری که داشت در مورد قتل محسن تحقیق می کرد رو پیداش کردم. وقتی خودم رو بهش معرفی کردم ؛ گفت: بله اسم و مشخصات شما رو دقیقا می دونم. اتفاقا با شما هم لازمه حرف بزنم. منتظر بودم کمی شرایط روحیتون بهتر بشه… بهش گفتم: من می دونم کار کیه… تعجب کرد و گفت: چی فرمودین؟؟؟ خیلی محکم بهش گفتم: می دونم محسن رو کی کشته. اما باید با هم بریم جایی تا حرف بزنم…
من و بهار و مامور رفتیم همون پاسگاهی که یه بار برای اعتراف رفته بودم. بهار کلا تو خودش بود. دیگه حتی گریه هم نمی کرد. رئیس پاسگاه خیلی سریع من رو شناخت. دستام رو گذاشتم روی میزش و گفتم: اومدم هر چیزی که اون سری نتونستم ثابت کنم رو ثابت کنم…
دوباره و اینبار خیلی محکم تر همه چی رو برای رئیس پاسگاه تعریف کردم. اینکه مهدیس بهم یه دستی زده بوده. اینکه چطوری ازم سو استفاده کردن. و نهایتا اینکه نازنین رو جلوی چشم خودم کُشتن. جسدش یک شب تا صبح کنارم بود. اینکه بعدش چه اتفاقی براشون افتاد و مسببش بهار بود. و نهایتا اینکه محسن رو هم به قتل رسوندن…
مامور تحقیق از تعجب دهنش باز مونده بود. رئیس پاسگاه خیلی خونسرد گفت: که اینطور. پس خواهر شما یه تیم نجات تشکیل داده بودن. شوهرتون هم مجبور شدن که شما رو طلاق بدن. بعدش هم برای انتقام شوهر خواهرتون رو کشتن… از لحنش خوشم نیومد. اما سعی کردم خونسرد باشم و بهش گفتم: آره دقیقا همینطوره. حتی ما یک شاهد دیگه هم داریم. که در جریان تمام تهدیدا و حمله ای که به بهار تو پارکینگ محل کارش شده بود ، هست. اسمش نادره. از دوستای قدیمی پدرمون…
مامور تحقیق مشخصات کامل نادر رو گرفت. پرونده قبلی و اعترافات قبلی من رو هم از پاسگاه گرفت. چندین و چند تا سوال دیگه هم پرسید. رئیس پاسگاه رو به مامور تحقیق گفت: اجازه بدین اول یه مامور بفرستم در خونه شوهر سابق این خانم…
یک ساعت گذشت. نعیم وارد اتاق رئیس پاسگاه شد. وقتی من و بهار رو دید بدجور جا خورد. رئیس پاسگاه ازش خواست بشینه و جریان رو به صورت مختصر تعریف کرد. نهایتا هم گفت: من تو پرونده قتل شوهر خواهر همسر سابق شما دخالت و نقشی ندارم. اما ایشون مدعیه که شما و برادراتون شخصی به اسم نازی رو به قتل رسوندین. به خاطر سابقه قبلی همسر شما ترجیح دادم قبل از هر اقدامی با خودتون صحبت کنم…
نعیم که هنوز توی شوک بود ؛ گفت: این زن یه روانی به تمام معناست. یعنی همون یک بار بهتون ثابت نشد؟؟؟ رئیس پاسگاه گفت: شرایط فرق کرده. شوهر خواهر ایشون به قتل رسیده. ایشون هم مامور مستقیم رسیدگی به پرونده قتل شوهر خواهر ایشونه… نعیم یه نفس عمیق کشید و گفت: اون سری تهمت زد که عروس دیگه خانواده کشته شده. حالا داره تهمت می زنه که دوستش به قتل رسیده. اوکی جناب سروان. ممنون که قبل از هر چیزی به خودم خبر دادین…
نعیم گوشیش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون. بعد از چند دقیقه برگشت توی اتاق. توی گوش رئیس پاسگاه یه چیزی گفت و رفت نشست. دست به سینه شد و خیلی خونسرد بود. نیم ساعت طول کشید. بعد از نیم ساعت در اتاق باز شد. چیزی که می دیدم امکان نداشت. نه امکان نداشت. حتما خواب بودم. حتما همه ی اینا یه خواب بوده. باید بیدار شم. آره باید بیدار شدم. یکی باید بزنه توی گوشم تا بیدار شم…
از جام بلند شدم و چند قدم رفتم عقب. اینقدر که از عقب به دیوار اتاق رئیس پاسگاه خوردم. به نازی خیره شدم و گفتم: من خودم دیدم. جلوی چشم من تو رو کشتن. تا صبح سرم رو سینه ت بود. تو نفس نمی کشیدی. تو رو خفه کردن. جلوی چشم من خفه ت کردن…
نازی با عصبانیت رو به رئیس پاسگاه گفت: جناب سروان میشه تکلیف این آدم روانی رو روشن کنین. من کاملا این خانواده رو می شناسم و باهاشون رابطه خیلی صمیمی ای دارم. همه کاری برای درمان سارا انجام دادن. آخرش نشد که نشد. نعیم هم خسته شد و طلاقش داد. حالا باز اومده یه داستان دیگه براتون تعریف کرده. تو قوانین شما چیزی برای برخورد با همچین آدمایی نیست…
بعد از نازی نعیم هم با عصبانیت گفت: جناب سروان دیگه بسه. این خانم کم بود. حالا خواهرش هم اضافه شده. اول زن داداش خودمون رو کشتیم. بعدش دوست خانوادگی مون رو کشتیم. به خواهرشون حمله کردیم. هزار تا تهمت کثیف دیگه. الانم نمی دونم سر شوهر خواهرش چه بلایی اومده. البته اگه کار خود روانیش نباشه. خواهر همین خانم قبل از طلاق کُلی باج از من می خواست بگیره. اینم جواب باج ندادن به همچین آدمایی…
بهار بلاخره به حرف اومد. با صدای گرفته و لرزون به نعیم گفت: حرف مفت نزن نامرد. من کِی از تو باج خواستم. همین آدمای تو و داداشت بودین که توی پارکینگ بهم حمله کردین. برای اون که دیگه شاهد هست و نمی تونین ازش فرار کنین…
مامور تحقیق قتل محسن چند تا تماس گرفت که نادر رو پیداش کنه. بعد از چند دقیقه باهاش تماس گرفتن. پای گوشی یه سری حرفا زد. بعد از قطع کردن گوشی رو به رئیس پاسگاه گفت: موردی که میگن دستگیر شده. به جرم حمل مواد مخدر. تو ماشینش پنج کیلو شیشه پیدا کردن… نعیم پوزخند زد و گفت: این بود شاهدتون؟ یه معتاد مواد فروش خلاف کار؟؟؟

یک ماه تموم می رفتم آگاهی. رو دستی ای که سارا خورده بود ، خیلی برامون بد تموم شد. مامور تحقیق یه گزارش بلند بالا از مشکلات روحی سارا تهیه کرد و به بازپرس داد. حتی نزدیک بود به جرم دروغ گویی و ایجاد خلل در رسیدگی به پرونده و تهمت زدن بازداشتش کنن. کار به جایی رسیده بود که به خود من و سارا هم مشکوک بودن. هنوز موفق نشده بودم نادر رو ببینم. اجازه ملاقات نمی دادن. مطمئن بودم که این یه حمله حساب شده است. حالا به معنای واقعی تنها شده بودیم…
وقتی داشتم وسایلم رو از مطب جمع می کردم ، ساناز بی وقفه گریه می کرد. موفق شدم با کُلی رایزنی تو مطب یکی از همکارا براش کار جور کنم. مطب رو برای همیشه بستم و دیگه تصمیم نداشتم که یک دکتر روانشناس باشم…
لیلی اومد خونه. هر کاری کرد که تصمیمم رو عوض کنم ، موفق نشد. همینطور داشت حرف می زد. حرفش رو قطع کردم و گفتم: بس کن لیلی. من تصمیم خودمو گرفتم. اون مطب برای همیشه بسته شد… لیلی کلافه شد و گفت: باشه قبول. فقط به من بگو تصمیمت برای آینده چیه؟ می خوای چیکار کنی بهار؟ تو و خواهرت تو خطرین. هیچ کس حرفاتون رو باور نمی کنه. سارا بازم از اونا یه دستی خورد. بازم باهاش بازی کردن. فقط به من بگو بدون محسن می خوای چیکار کنی بهار؟؟؟ پوزخند زدم و گفتم: تو که نباید بدت بیاد. تو هیچ وقت از محسن خوشت نمی اومد. مگه نه؟؟؟
لیلی بعد از شنیدن حرف من سکوت کرد. جوابی نداشت که بده. رنگ پوست صورتش رو به قرمزی رفت. بغض کرد و گفت: تمومش کن بهار. این همه کینه و عصبانیتو تموم کن. داری خودتو نابود می کنی. اگه کسی بهت صدمه نزنه ، این خودتی که داری تبدیل به خطرناک ترین دشمن خودت میشی و معلوم نیست چه بلایی سر خودت میاری…
وقتی لیلی رفت ، سارا از اتاق اومد بیرون. چشماش قرمز بود. بهش گفتم: رنگت پریده سارا. ضعف کردی. برو یه چیزی بخور… طبق معمول نصف موهاش نصف صورتش رو پوشنده بود. با دست زدشون کنار و گفت: لیلی راست میگه. می خوای چیکار کنی بهار؟ ما هیچ شانسی نداریم. دیگه کسی رو هم نداریم…
رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی براش درست کنم. دنبالم اومد و نشست روی صندلی. منتظر جواب من بود. چند تا تخم مرغ نیمرو کردم. گذاشتم رو میز. خودم هم نشستم جلوش و بهش گفتم: بخور سارا… هنوز داشت نگام می کرد و گفت: نمی خوای از اون دوست ابراهیم کمک بگیری؟؟؟
دستم رو فرو کردم تو موهام و گفتم: نتونستم پیداش کنم. با همکارش که اسمش جواده تونستم تماس بگیرم. بهم گفت: داوود رفته ماموریت و نیست. بعدشم گفت چون جریان رو به پلیس کشوندیم ، خیلی بعیده داوود کاری بکنه…
سارا کمی فکر کرد و گفت: می خوام با مهدیس تماس… حرفش رو قطع کردم و گفتم: تو با هیچ کس تماس نمی گیری… سارا کلافه شد و گفت: ما هیچ شانسی نداریم بهار. اینو بفهم. از روز اول بهت گفتم که نوید و نریمان اگه بخوان به چیزی برسن ، می رسن. ابراهیم هم که اون سری ازت حمایت کرد و از داوود خواست که کمکت کنه مرده. داوود هم که گم و گور شده. پیش پلیس هم که شانسمون رو از دست دادیم. نادر جونت هم که الان زندانه. شک نکن حکمش اعدامه. تو هیچ کسی رو نداری بهار. اینو بفهم…
دوش حموم باز بود. گوشه ی حموم نشستم. تکیه دادم به دیوار حموم و پاهام رو تو خودم جمع کردم. خودم رو بغل کردم. صحبتای زهرا. صحبتای نوید. همینطور توی ذهنم تکرار میشد. هر تهدیدی که کرده بودن رو انجامش دادن. حالا باید منتظر می موندم که کِی میان سر وقتم…
از حموم اومدم بیرون. سارا سر کار بود. بعد از خشک کردن خودم ، می تونستم لُخت رو تخت دراز بکشم. از تو کشوی لباسای محسن ، پیراهش رو برداشتم. رفتم روی تخت. حداقل هنوز بوی محسن رو می تونستم داشته باشم. به پهلو شدم. پیراهن محسن رو بغل کردم. آرزو کردم کاش همین الان این زندگی لعنتی تموم بشه…
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. صدا از تو هال می اومد. نمی دونم چرا موقع بیدار شدن های یه هویی سرم گیج می رفت. تلو تلو خوران رفتم تو هال. گوشیم روی کاناپه بود. هیچ شماره ای نیفتاده بود. با همون سلام اولش شناختمش..
-سلام…
+آقا داوود خودتی؟؟؟
-آره خودمم. از جواد همه چی رو شنیدم. خیلی متاسفم. اینجا پای گوشی نمیشه حرف زد. باید ببینمت…
+حتما. یه ماهه دارم دنبال شما می گردم…
-بیا همون جایی که اولین بار جواد اومد دنبالت…
با شنیدن صدای داوود تو این شرایط بُنبست ، موجی از امید توی دلم روشن شد. صدای سارا رو از پشت سرم شنیدم که گفت: همون یارو دوست ابراهیم بود؟؟؟ قبل از اینکه جوابش رو بدم ، یادم اومد که کاملا لُختم. برای اینکه کمتر دیده بشم ، سریع نشستم و خودم رو تو کاناپه جمع کردم. سارا فهمید اما توجهی نکرد. همچنان بهم خیره شده بود تا جوابش رو بدم. بهش گفتم: آره خودش بود. می خواد ببینه منو…
ایندفعه خود داوود اومد دنبالم. نشستم جلو و سلام کردم. جوابم رو داد و راه افتاد. بهم گفت: با سیگار تو ماشین مشکلی نداری؟؟؟ بهش گفتم: نه راحت باش… نصف سیگارش رو کشید و گفت: کمابیش در جریان همه چی هستم. نباید پیش پلیس می رفتین. باید با یه مدرک محکم می رفتین. سارا قبلا هم مدعی این مسائل شده بود و نتونسته بود ثابت کنه. با مسئول پرونده قتل شوهرت غیر مستقیم صحبت کردم. بدجور نسبت به تو و سارا بدبینه. تو گزارش اولیه خیلی تُند و تیز در مورد جفتتون نوشته. حتی رابطه نادر با شما هم زیر سوال برده. حتی احتمال اینکه قتل کار نادر باشه هم میده…
با تعجب گفتم: چی؟ نادر؟ اونا تو ماشینش مواد گذاشتن. براش پاپوش درست کردن. حالا قتل هم به نادر مشکوکن؟؟؟ داوود سیگارش رو تو جاسیگاری ماشین خاموش کرد و گفت: اثر انگشت نادر روی دستگیره سرویس بهداشتی بیمارستان پیدا شده. در ضمن فرداش دستگیر شده. اینکه ساعت قتل کجا بوده رو نتونسته ثابت کنه…
سکوت کردم. نگاهم به جلو بود اما هیچ چیزی رو نمی دیدم. نادر! اثر انگشت! حتی نمی دونستم چه حسی باید داشته باشم. به داوود نگاه کردم و گفتم: نه امکان نداره. اینم یه پاپوش دیگه س. خودت خوب می دونی نادر چقدر به من علاقه داره. از پدرم بیشتر بهش اعتماد دارم. کار اوناست داوود. شک نکن کار اوناست. خود نوید منو تهدید کرد. حتی تو رو هم می شناخت. حتی تو رو هم تهدید کرد که یه بلایی سرت میاره. کار اوناست…
داوود حسابی رفت تو فکر. دستی به ریش نسبتا کوتاه سفیدش کشید و گفت: می دونم که تا یه جاهایی بهم نزدیک شدن. اما مهم نیست. کار من همینه. که به هیچ کس اعتماد نداشته باشم. هیچ چیزی رو باور نکنم مگه خلافش ثابت بشه. شَک منم بیشتر از همه به خانواده شوهر ساراست. اما یادت باشه که مدارک همه بر علیه نادر و حتی شماست. نادر پیشینه خوبی نداره. حتی یه آدم نا شناس به خانواده شوهرت گفته که بین تو و نادر خبرایی بوده. خانواده محسن هم تو پرونده از روابط صمیمی تو و نادر حرف زدن. حتی پای پدرت هم پیش کشیدن. اینکه با سارا چیکار کرده. یا اینکه یه قمار باز الکلی بوده. اوضاع خیلی خرابه بهار. این یه حمله همه جانبه و حساب شده ست. خود منم یه جاهاییش شوکه شدم…
از چیزایی که می شنیدم خندم گرفت. در عین حال اینکه تو دلم خالی میشد و ترس بیشتر و بیشتر همه ی وجودم رو می گرفت اما نا خواسته خندم گرفت. داوود من رو بُرد داوودیه. وارد یه باغ ویلای بزرگ شدیم که پُر از درخت بود. بیشتر از همه درخت بزرگ ورودی باغ توجه من رو جلب کرد. رفتم سمت درختا. فکر می کردم با پیدا شدن داوود شرایط بهتر بشه اما تازه فهمیدم که چقدر اوضاع خرابه. من و سارا رو از ریشه زده بودن…
داوود اومد سمت من. با نا امیدی بهش گفتم: تو می تونی شهادت بدی. تو با چشم خودت دیدی که ابراهیم چیا گفت… داوود یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت: اونوقت نمی گن که چرا تا الان چیزی نگفتی؟ در ضمن خبر داری ابراهیم چطوری مُرد؟؟؟ چند لحظه فکر کردم و گفتم: هر چی اصرار کردم بهم نگفتن… داوود با دقت نگام کرد و گفت: زنش کشتش. بعدشم خودشو کشت. به درخواست مقامات نوع مردن جفتشون مخفی موند. فقط یه تشیح جنازه خوب برای داوود و زنش گرفتن و تموم…
تکیه دادم به درخت. یادمه که زهرا گفته بود: برای حفظ پسرام هر کاری که لازم باشه می کنم… بازم پوزخند زدم و گفتم: باهام تماس گرفتی که فقط بگی کارم تمومه؟؟؟ داوود یه نفس عمیق کشید. چهرش ناراحت بود و بهم گفت: نه. من می تونم از تو و خواهرت تو این شرایط حمایت کنم. اما نمیشه برای نادر کاری کرد. نریمان و نوید هم که هنوز گم و گور هستن. با اونا هم نمیشه کاری کرد. من فقط می تونم از تو و سارا دفاع کنم و نذارم آسیبی بهتون برسه…
چند دقیقه سکوت مطلق بینمون بود. سکوت رو شکستم و گفتم: برای چی منو آوردی اینجا؟؟؟ داوود نگام کرد و گفت: برای اینکه از این به بعد باید اینجا زندگی کنین. دیگه جاتون اونجا امن نیست. کسی که می تونه توی بیمارستان و به راحتی شوهرت رو بکشه ، جاهای دیگه هم می تونه بهتون آسیب بزنه…
ایندفعه منم با دقت بهش نگاه کردم و گفتم: برای چی داری این کارو می کنی؟؟؟ داوود خیلی خونسرد گفت: برای همون دلیلی که دفعه قبل کمکت کردم. در ضمن اشتباه محاسباتی من بود که کار به اینجا کشید. الان هم همه ی بچه های مورد اعتماد رو گذاشتم برای پیدا کردن نوید و نریمان. اون دوتا رو پیدا کنیم ، همه چی مشخص میشه. همین الانم دارم با یه وکیل خوب صحبت می کنم تا بتونیم از تو و سارا دفاع کنیم. تو این دو روزی که اومدم بیکار نبودم…
با روابط پنهای داوود بلاخره موفق شدم با نادر ملاقات کنم. تو یه اتاق کوچیک. دست و پای نادر رو با دستبند و پابند بسته بودن. بعد از دیدن جنازه محسن ، دیگه گریه نکرده بودم. با دیدن نادر بغضم ترکید. جفتمون گریه مون گرفت. طاقت دیدن نادر تو این شرایط رو نداشتم. جفتمون سعی کردیم آروم باشیم. نادر قسم خورد که براش پاپوش درست کردن. تو اینترنت خونده بودم که جابجا کردن اثر انگشت کار سختی نیست. فقط لازمه اثر انگشت کسی رو داشته باشی. برداشتن اثر انگشت نادر از روی دستگیره ماشین و جابجا کردنش روی دستگیره در سرویس بهداشتی کار سختی نبود. اونم برای نوید و نریمان که ریز ترین جزییات من رو زیر نظر داشتن. زهرا خودش رو فدای بچه هاش کرد. هم ابراهیم رو کُشت و هم خودش رو. آخرین مدرک معتبر رو از بین برد. محافظه کاری داوود بیشتر از این بهش اجازه ی دخالت نمی داد. به هر حال اون سری به خواست من قانونی با جریان برخورد نکرده بود و از درگیر شدن با سازمان پلیس به شدت پرهیز می کرد. این یعنی ما از طریق پلیس هرگز نمی تونستیم به حقمون برسیم. آخر مکالمه ام با نادر دوباره گریم گرفت و گفتم: فقط کم نیار آقا نادر. به هیچ اتهامی اعتراف نکن. ازت خواهش می کنم کم نیار. طاقت از دست دادن تو رو دیگه ندارم…
طبق پیش بینی داوود ، پلیس من رو خواست. مامور تحقیق علنی در مورد روابطم با نادر می پرسید. اینقدر سوالاش مسخره و تابلو بود که عصبیم کرد. کنترل خودم رو از دست دادم و سرش داد زدم: چیه می خوای ازم بشنوی که با یکی که سن بابای منو داره رابطه جنسی داشتم؟ بس کن این سوالای مسخر رو. نادر شوهر منو نکشته. دارین اشتباه می کنین. قاتل اصلی راست راست داره می چرخه و شما یه بی گناه رو گرفتین…
حرف زدن فایده نداشت. هیچ کس به حرفام گوش نمی داد. از بس حرف زده بودم و توضیح داده بودم خسته شدم. از طرفی داوود بهم پیشنهاد کمک داده بود. اما اینقدر احمق نبودم که منظورش رو از اینکه “بیا تو این خونه زندگی کن” نفهمم. ریشه ی همه این اتفاقا به خاطر ابراهیم و امثال داوود بود. همون دفعه هم حس خوبی نداشتم که ازش کمک خواستم. حالا برای حفظ جونم باید بهش پناه می بردم. باید انتخاب می کردم. بلاخره آب ها از آسیاب می افتاد و نوید و نریمان تهدیدشون رو عملی می کردن…
توی سالن باشگاه اینقدر دویده بودم که از خستگی توان وایستادن نداشتم. به سارا زنگ زدم و اومد دنبالم. شبنم هم همراهش بود. برای اولین بار بود که شبنم رو می دیدم. با خوش رویی باهام دست داد. دستش رو توی دستم نگه داشتم و تو چشماش خیره شدم. برای چند لحظه خنده رو لباش خشک شد. لبخند زورکی ای زدم و بهش گفتم: خیلی دوست داشتم زودتر از اینا ببینمت…
وقتی من رو رسوندن خونه ، متوجه شدم که می خوان با هم حرف بزنن. ازشون خداحافظی کردم. بعد از دوش گرفتن ، رفتم توی اتاق خودم. بیشتر از سه ماه از مرگ محسن می گذشت. هنوز هیچ جوابی به داوود نداده بودم. هر روز کارم شده بود فکر کردن و فکر کردن. از توی کشوی محسن یکی دیگه از پیراهناش رو برداشتم. بوی بدنش هر روز کمتر میشد. پیراهن محسن رو توی دستام فشار دادم و به چشمای خودم توی آینه نگاه کردم…
گوشیم رو برداشتم. به سارا زنگ زدم و گفتم: اگه شبنم هنوز نرفته بیارش بالا. با جفت تون کار دارم… بعد از چند دقیقه ، جفتشون اومدن بالا. یه تیشرت و شلوار تنم کردم. موهام هنوز خیس بود و خشک نکرده بودم. از جفتشون خواستم بشینن رو به روم. بدون مقدمه رو به جفتشون گفتم: برنامه تون برای آینده چیه؟؟؟
جفتشون از سوالم تعجب کردن. سارا گفت: منظورت چیه بهار؟؟؟ رو به سارا گفتم: سوالم مشخصه سارا. دوستی و رابطه تون شبیه این رابطه های بچه دبیرستانیه یا قراره حالا حالا ها با هم باشین… شبنم چشماش رو تنگ کرد. اینقدر باهوش بود که بفهمه دقیقا چی دارم میگم. وقتی دیدم جفتشون دارن سکوت می کنن ؛ گفتم: اینکه شما الان اینجا هستین علتش من هستم. اینکه با هم دوست شدین تا این حد به خاطر منه…
تمام جریان نحوه ی آشناییشون با هم. اینکه شبنم رو لیلی معرفی کرده و بقیه جزییات رو براشون گفتم. آخر سر هم گفتم: اگه قراره از کسی ناراحت باشین ، اون منم. من برای خواهرم این کارو کردم. تنها راهی بود که میشد ته مونده انسانیت داخلش رو زنده نگه داشت. تنها راهی بود که میشد براش یه وابستگی جدید درست کرد تا بر نگرده پیش خانواده شوهرش. حالا هم انتخاب کنین. چون تصمیم من در مورد آینده بستگی به انتخاب شما داره و دیگه از مخفی کاری خسته شدم…
جفتشون شوکه شده بودن. سارا اومد حرف بزنه که شبنم نذاشت و گفت: برای من مهم نیست چطوری با سارا آشنا شدم. اگه قرار بود تا الان کات کنم ، تا حالا صد بار کرده بودم. من عاشق سارا هستم. بچه نیستم که ندونم توی دلم چه خبره. حتی به خاطر سارا با برادرم حرف زدم. برای اولین بار گرایش جنسیم رو بهش گفتم. حتی با بهترین دوستم که اسمش اشکانه دعوام شد. بدترین دعوایی که حتی تصورشم نمی کردم. حالا هم که صحبتش شد در جریان باشین که سارا می خواد کات کنه. می خواد رجوع کنه به شوهرش…
سارا باز هم اومد حرف زنه که ایندفعه من نذاشتم. بهش گفتم: می دونم که نگران امنیت شبنم هستی. منم هستم و بهش فکر کردم. اما از رابطه شما کسی خبر نداره. نهایتا از محل کار تو با خبر هستن. از این رابطه فقط من و لیلی با خبریم. از خودم بیشتر به لیلی اعتماد دارم. پس نتیجه اینکه کسی اصلا خبر نداره که تو با شبنم چه رابطه ای داری که بخواد به شبنم صدمه بزنه. می مونه خودت. اونا دارن با من و تو بازی می کنن. جفتمون خوب می دونیم اگه قرار بود بهمون صدمه بزنن ، تا الان هزار بار زده بودن…
سارا باز اومد حرف زنه که نذاشتم. رو به شبنم گفتم: می تونم سارا رو بهت بسپرم؟؟؟ شبنم که انگار از خداش بود ، گفت: آره حتما. چرا که نه… خیلی جدی بهش گفتم: سارا فقط سنش بالا رفته. اما عقلش اندازه یه بچه هم نیست. حتی یه ذره هم سیاست نداره. باید کاملا حواست بهش باشه تا یه تصمیم بچگانه و احمقانه نگیره. فقط تا می تونین باید این رابطه مخفیانه بمونه. برای شروع باید سارا رو از شرکت اخراج کنین. من می خوام سارا رو جایی مخفی کنم که هیچ کس نتونه پیداش کنه. فقط تو مکانش رو خواهی دونست. شبنم فقط مواقعی که من مطمئن شدم تحت نظر نیستی باید به سارا سر بزنی. این جریان ادامه داره تا وقتی که من بگم. بعدش هم تو و سارا برای همیشه برای هم میشین…
شبنم سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره دقیقا… سارا که کلافه شده بود ؛ گفت: میشه بگی چی تو سرت می گذره؟؟؟ نگاهم و لحنم جدی تر از چند دقیقه قبل شد و گفتم: دیگه دفاعی بازی کردن بسه. می خوام بهشون حمله کنم. مثل خودشون. اینقدر تا بلاخره نوید و نریمان از اون سوراخ لعنتی ای که هستن ، بیان بیرون. تو فقط به حرف من گوش بده سارا. یا اینکه برگرد به همون کثافت دونی ای که توش بودی. فقط یادت باشه زهرا به خاطر پسراش خودش رو کُشت. فکر نکن نوید و نریمان فقط با کُشتن محسن کوتاه میان و کینه هاشون تموم میشه…
سارا و شبنم رو تنها گذاشتم و رفتم توی اتاق و در و بستم. داشتن با هم پچ پچ می کردن و جفتشون به نوعی عصبی بودن. تو چشمای شبنم دیدم که چقدر تو عشق به سارا مصممه. این نگاه رو قبلا تو چشمای خودم نسبت به محسن دیده بودم. دوباره توی آینه به خودم خیره شدم. این چشما دیگه اون چشمای گذشته نبود. برای تصمیمی که داشتم دیگه نیاز به اون چشما نداشتم…


توهم بر باد رفته ی سکس خانوادگی

قسمت ۵ فصل (سوم)

قبل از ظهر بود که برگشتم خونه. بیشتر از اونی که فکر می کردم توی آرایشگاه معطل شدم. سارا نهایتا قرار بود تا چند روز دیگه از شرکت اخراج بشه. دیگه وقت تصمیم نهایی بود. رفتم جلوی آینه. هیچ وقت خط چشم به این غلیظی نکشیده بودم. یه رُژ لب قرمز پر رنگ. موهام هم هدبند کشی زدم و پخش شون کردم اطراف سرم. حالا چهره م هم مثل تیپ چندین ماه گذشته ام عوض شده بود. دیگه دوست نداشتم قیافه ام شبیه آدمای مثبت باشه. عینکم رو هم برداشتم. وقتِ لیزر گرفته بودم و به زودی از شر این عینک لعنتی هم خلاص می شدم…
در خونه رو زدن. با همون بلوز و دامنی که تا زانوم بود رفتم دم در و بازش کردم. داوود من رو هیچ وقت بدون روسری ندیده بود. نتونست قیافه جا خورده اش رو از دیدن این تیپ من مخفی کنه. با خوش رویی بهش سلام کردم و تعارف کردم که بیاد داخل…
چاییم آماده بود. همراه چایی براش یه جا سیگاری هم آوردم. نشستم جلوش. پام رو روی پام انداختم. خط نگاهش سریع رفت سمت رونای پام که تو این وضعیت کمی دیده میشد. تو روزایی که نگاه زهرا به رونای پام بود ، تحت فشار بودم و خودم رو جمع و جور می کردم. اما الان برام مهم نبود چشم یه مرد غریبه کجای بدنم داره کار می کنه…
داوود منتظر بود تا علت اینکه خواستم ببینمش رو بگم. یه نفس عمیق کشیدم و بهش گفتم: من فکرامو کردم. تصمیم خودمو گرفتم. اما لازمه تو باهام همکاری کنی… داوود که از دیدن اندام و چهره ی سکسی من وا داده بود ، آب دهنش رو قورت داد و گفت: خب می شنوم…
به چشماش خیره شدم و گفتم: اگه می خوای ازم حمایت کنی ، منو صیغه کن. لازم نیست بیام تو اون خونه تا ازم محافظت کنی. می خوام همینجا بمونم. در عوض سارا رو ببر اونجا و مخفیش کن. می خوام تا وقتی لازمه مخفی باشه. بعدشم می خوام به جای فرار از نوید و نریمان ، مجبورشون کنم از سوراخی که مخفی شدن بیان بیرون. فقط تو می تونی کمک کنی…
داوود سعی کرد اخم کنه و گفت: یعنی فکر می کنی چون بهت گفتم بیا تو اون خونه برای این بوده؟؟؟ خیلی خونسرد گفتم: مهم نیست که فکر تو چی بوده. مهم نیست که من چه برداشتی کردم. به هر حال با این مرحله می رسیدیم. این روزا حال و حوصله پیچ دادن به مسائل رو ندارم داوود. وقتی اون روز من رو بردی تو ویلای داوودیه ، می تونستم نوع نگاهتو بفهمم. خودت هم خوب می دونی. هیچ گربه ای تو این زمونه محض رضای خدا موش نمی گیره داوود. رو این مورد زوم نکن لطفا. من دارم همون درخواستی رو می کنم که تو قراره چند ماه بعد بکنی. فقط بگو حاضری منو صیغه کنی یا نه؟؟؟
داوود شبیه آدمایی که یه دستی خوردن ، شده بود. بیشتر از این مقاومت نکرد. خیلی سریع وا داد و گفت: مطمئنی؟؟؟ پوزخند زدم و گفتم: آره مطمئنم. یه زن تنها نمی تونه تو این ممکلت جلوی یه مشت روانی خطرناک وایسته. باید یه حامی قوی داشته باشم. تنها راهی که می تونم لطف تو رو جبران کنم همینه. میشم زن صیغه ایت. اونم کاملا مخفیانه. حال و حوصله اینکه زمان بگذره و با رودروایسی و لوس بازی به این مرحله برسیم رو ندارم. پس تو هم کشش نده و حرف آخرتو بزن… داوود یه نفس عمیق کشید. لبخند از سر لذت درونش رو نتونست مخفی کنه و