داستان سکسی سرنوشت شوم

سرنوشت شوم (قسمت اول).

اَه باز یه روز دیگه!!! آخه خدا چرا کار من زودتر تو این زندوون تموم نمیشه بتونم با خیال راحت بیام اونور؟
همیشه قبل از خواب ازش میخواستم اشتباهاتی که اون روز کردمو ببخشه و زودتر کارایی که باید تو این دنیا انجام بدمو تموم کنم تا از این خراب شده نجاتم بده.
ساعتو نگاه کردم 7 بود، باید ساعت یه ربع به 8 از خونه میرفتم بیرون، چقدر دلم میخواست یکم دیگه بخوابم. مهمونی دیشب بدجوری خستم کرده بود. دوباره خوابم برد اما چند دقیقه بعد دوباره از خواب پریدم. به خودم گفتم دِه خجالت بکش بچه، پاشو کون گشاد قبلاً که بچه تر بودی انقدر تبنل نبودیا. یاد بچه گیام افتادم، موقعی که بلا نسبت خر، از خر بیشتر راه میرفتم. انقدر راه میرفتم که ته پاهام تاول میزد. به هر مصیبتی بود خودمو از تخت کندم. سرو صورتمو شستم بعدش رفتم جلو آینه بزرگ دیواری تو هال به هیکل خودم نگاه کردم. خندم گرفت، دور کمرم انقدر باریک شده بود که قطر پاهام از اون بیشتر بود. به خودم گفتم خُب خُله، پاشو برو به فرید زنگ بزن بگو آقا جون خسته ای نمیتونی بری، بعدشم برو بگیر تخت بخواب. دوباره به خودم تو آینه نگاه کردم، گفتم آخه هیولا تو با این هیکل عین گوریلت خجالت نمیکشی عین بچه ها بهانه میاری؟ یکم واسه خودم مثل دیونه ها ادا در آوردم، آخرش به این نتیجه رسیدم که به خستگی غلبه کنم. مثل هر روز کامپیوترو روشن کردم. تا ویندوز میخواست بیاد بالا رفتم گازو روشن کردمو کتریو گذاشتم روش، دوباره برگشتم پیش کامپیوتر. طبق معمول برنامه winamp رو اجرا کردم بعدم رفتم رو تختم به دیوار تکیه دادمو به قول رفیقم با یاور زمزمه میکردم. نمیدونم چرا هیچ وقت از صدای داریوش اقبالی سیر نمیشم. تنها خواننده ایرانیه که آهنگاشو گوش میدم.
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست، هم گریز غربتم زادگاه من کجاست!
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم، به کدوم لهجه ترانه سر کنم به کدوم زبون تورو داد بزنم
گمو گیجو تلخ بی گذشته ام توی شهری که پناهگاه منن، از کدوم طرف میشه به هم رسید، همه کوچه ها به غربت میرسن.
دست خودم نبود، چند قطره اشک چکید رو گونه هام. تنهایی دیوونم کرده بود. با اینکه مثل همیشه دورم پر از آدم بود اما احساس میکردم تنهای تنهام. احساس میکردم هر چی غم رو دنیاست رو دوشه منه. با صدای قل قل کتری به حال خودم اومدم، به خودم گفتم چیه تو ام اول صبحی عین دیوونه ها گریه میکنی! پاشو کاراتو بکن کلی کار داری امروز. صبحونه رو هم خوردم به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز 15 دقیقه وقت دارم که خونه بمونم اما ترجیح دادم سریع تر بزنم بیرون که از اون حالو هوا در بیام. Mp4 مثل همیشه تو گوشام بودو آروم آروم میرفتم سمت استخر. تقریباً ساعت 8:10 بود که رسیدم دم درب اصلی، رفتم تو. سمانه (منشی و مسئول جواب دادن به تلفن استخر) یه لبخند زدو سلام کرد، منم با همون نگاه بی روح یه لبخند الکی زدمو بدون هیچ حرفی رفتم تو حیاط. دیدم فرید هنوز نیومده. فرید مربی اصلی استخر بود، منم با اینکه هنوز کارت غریق نجاتی نداشتم اما به صورت رفاقتیو با وساطت فرید اونجا کمک مربی بودمو یه حقوق بخور نمیری هم در میاوردم. رفتم سمت کمد مخصوص خودم. مایو مشکی چسبون خودمو پوشیدم که به قول یکی از دوست دخترای قدیمم که یک بار به عنوان یه تماشاچی اومده بود اونجا میگفت، رنگ مشکی مایوت بدجوری بدن سفیدتو نشون میده. رفتم لب استخر دراز کشیدم یه دستو یه پامو انداختم تو آبو به آسمون خیره شدم. مثل همیشه فکرم مثل جت اینور اونور میچرخید اما خودم نمیفهمیدم دارم به چی فکر میکنم. دیدم فرید اومد، از اونور استخر برام دست تکون داد منم همین کارو براش کردم. بعد از اینکه لباساشو عوض کرد اومد طرفم. یکم بهم نگاه کرد من هنوز همون جوری رو زمین دراز بودم،
فرید_ خسته به نظر میای
قضیه پارتی دیشبو براش تعریف کردم که ساعت 3 شب رسیدم خونه و اون موقع خوابیدم. یکم سکوت بین ما گذشت
فرید_ یهو گفت پاشو هنوز 10 دقیقه مونده بچه ها بیان، بیا رو تخت دراز بکش بذار یکم ماساژت بدم شاید بهتر شدی
لبخند به لبم نشست چون هم کلاً ماساژو دوست دارم، هم اون موقع این کار برام از هر چیزی بهتر بود. گرمای هوا و خستگی که داشتم باعث شد زیر دستای فرید خوابم ببره. با تکونای فرید از خواب پاشدم دیدم بچه ها اومدنو دارن لباساشونو عوض میکنن. فرید داشت بهم نگا میکرد.
فرید_ پاشو تنبل خان که امروز کلی کار داریم
از اونور استخر بچه ها دست تکون میدادنو سلام میکردن. تا چند لحظه بعدش به حالت دمر دراز بودم به بچه ها نگاه میکردم که با هم شوخی میکردند تا اینکه رضا بعد از اینکه مایوشو پوشید دوید اومد پیشم.
رضا_ سلام مربی
من_ یه ابرومو انداختم بالا گفتم هزار بار بهت گفتم به من نگو مربی. اشاره کردم به فرید گفتم مربی اینه نه من، به من بگو آقا فرهاد. دست کشیدم رو سرش گفتم بزن قدش. گفتم ببینم امروز بالاخره میتونی منو تو مسابقه ببری یا نه.
رضا_ یه روز بالاخره ازت میبرم
من_ خندیدم گفتم به همین خیال باش اما سریع بعدش به خاطر اینکه اعتماد به نفسش بره بالا گفتم اما میدونم که یه روز میتونی، کلی خوشحال شد.
رضا یکی از شیطون ترین شاگردای من بود حدود 14 سال داشت با تیپو قیافه با نمکو خوشگل. با فرید بچه ها رو به صف کردیمو من شروع کردم بهشون نرمش دادن. وقتی که احساس کردم خوب گرم شدن
من_ خب برید تو آب تا 5 دقیقه دیگه شروع میکنیم
فرید با حرفه ایها و سن بالاها کار میکرد منم با زیر 16 ساله ها تو قسمت کم عمقو گاهی نیمه عمیق. خلاصه کلاس تمرین اون روز هم شروع کردم. جای یکم امیدواری بود وقتی با بچه ها بودمو باهاشون کار میکردم حداقل فکرای سمی دیگه ذهنمو اذیت نمیکرد. نزدیک آخر کلاس که میشد مثل همیشه مادر پدر بچه ها میومدن مینشستند تو جایگاه مهمانها و نگاه میکردند ببینن دردونه هاشون چقدر پیشرفت کردند. بماند که خیلی از زنا که میومدنند و من متعجب بودم که با شوهرای بدبختشون چه مشکلی داشتند که فقط هیکل ورزشکاری مارو دید میزدند. منم توجهی بهشون نداشتمو به تمرین دادن به بچه ها ادامه میدادم. گاهی عصبانیتو سادیسممو سر این حیوونکی ها خالی میکردم. انقدر تمرینات فشرده بهشون میدادم که نفسشون در نمیومد. کلاس که تموم شد یه 10 دقیقه هم به بچه ها وقت آزاد دادیم که مشغول باشن. مثل همیشه تو اون موقع والدین میومدن میچسبیدن به ما و از وضعیت بچه هاشون سؤال میکردند. منم با همون نگاه سرد بی روح جوابشونو میدادم. اون روز مادر یکی از بچه ها وقتی بچه ها از استخر اومده بودند بیرونو داشتند لباساشون رو میپوشیدن اومد طرف من حدس میزدم باید مادر نیما باشه
مادر نیما_ سلام
من_ سلام. بفرمایید
مادر نیما_ من مادر نیما هستم، میخواستم بدونم وضعیت پیشرفتش چه طوره؟
من_ خوب داره پیش میره، تازه داره ترسش نسبت به آب از بین میره همین باعث میشه خیلی بهتر یاد بگیره
یکم سکوت بین ما گذشت
من_ اگه امری نیست بنده به کارام برسم
منتظر جوابش نشدم، پشت کردم بهشو رفتم یه ور دیگه. دوباره اومد طرفم
مادر نیما_ اصولاً آدمای ورزشکار اینقدر تو افسردگی غرق نمیشن
من_ پس شما هم فهمیدید من افسردگی شدید دارم؟! چقدر باهوش 20 امتیاز به خودتون بدید
مادر نیما_ فهمیدنش کار مشکلی نبود، از چشمای بی روحت که تنها دلیلی که آدم میتونه توش نگاه کنه رنگ قشنگشه افسردگی داد میزنه
از رک بودنش جا خوردم
مادر نیما_ من روان پزشک هستم، یه مطب دارم
یه کارت از کیفش در آورد گرفت طرف من
مار نیما_ اگه دوست داشتی یه سر بزن شاید تونستم کمکت کنم
من_ همونطور که داشتم کارتو میگرفتم، گفتم فکر نکنم اونجا پیدام بشه بعدش رفتم یه سمت دیگه
مادر نیما_ هر طور خودت راحتی
بعد اینکه والدین رفتن فرید اومد پیشم
فرید_ زنه چی میگفت؟
من_ هیچی بابا اومده بود واسه مطب خالی خودش مشتری جور میکرد منم واسه اینکه ضایع نشه کارتشو گرفتم
یکم واسه خودمون گشتیم که سانس بعدی هم شروع شد. این سری چون شاگردها زیر 20 سال نبودن منم باهاشون مثلاً به عنوان الگوی تمرینی تو آب شنا میکردمو فرید بهمون تمرین میداد. جسماً تو آب بودم اما فکرم باز کار خودشو شروع کرده بودو تا ناکجا واسه خودش میرفت. گرمای هوا، فشار تمرینات، فکرای خراب باعث شده بود از گرمای بیش از حد، تمام تنمو صورتم سرخ بشه. یهو از آب اومدم بیرون. لبه استخر واستادم، دیدم فرید داره با تعجب نگام میکنه
من_ میرم یکم وزنه بزنم اصلاً حالم میزون نیست
یه حوله پیچیدم دور خودم رفتم سالن بغلی جایی که وزنه ها بود. یکم بچه ها رو نگاه کردم که داشتن تمرین میکردن. بدون مقدمه شروع کردم رو زمین شنا رفتن. به 50 که رسیدم عین دیوونه ها نفس میکشیدم، خاطرات مسخره از جلو چشمام میگذشت، با هر دونه شنایی که میرفتم شدت نفسم بیشتر میشد، خشم از تموم وجودم شعله میکشید. نفسم به دادها و خُرناسای کوتاه تبدیل شده بود. نمیدونستم تا چه حد قاطی کرده بودم که عباس(مربی باشگاه) منو از بغل هُل دادو از اونور افتادم رو زمین. رو زمین دراز کشیده بودم اما خُرناسای وحشیانه من هنوز ادامه داشت، دلم از تموم دنیا پر بود، نمیتونستم خودمو کنترل کنم. عباس چند تا با دستش آروم زد تو صورتم، نگرانی از چهره اش داد میزد
عباس_ چته؟ چرا اینجوری میکنی؟ چی شــــده؟
منم چشمامو بستمو فقط به شدت نفس می کشیدم. نفهمیدم چقدر رو زمین ولو بودم اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم عباس یه حوله زیر سرم گذاشته، حوله ای هم که موقع اومدن دور کمرم پیچیده بودم انداخته بود رو تنم. یکم گذشت تا یادم اومد چی شده. احساس شرمندگی میکردم که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم. رفتم سمت دستشویی، تو آینه خودمو نگاه کردم، تموم صورتم خیسه عرق بود، سرمو کردم زیر شیر آب یخ، احساس کردم یکم بهترم. حوله رو پیچیدم دور خودم رفتم پیش عباس که مثل همیشه رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود. نشستم رو صندلی کناری و سلام کردم. منو نگاه کرد یکم سرشو به حالت تأسف تکون داد
عباس_ بدجور داری خودتو داغون میکنیا؟
من_ بادمجون بم آفت نداره
یکم سکوت بین ما گذشت، حوصله حرف زدن نداشتم پاشدم خداحافظی کردم رفتم طرف استخر. نمیدونستم ساعت چنده، دیدم فرید لباساشو عوض کرده بچه ها هم همگی رفته بودن. منم با بیحوصلگی رفتم سر وقت کمد خودم.
فرید_ تمرین چه طور بود؟
من_ کدومش! باشگاه یا استخر؟
فرید_ باشگاه
من_ هیچی بابا یکم مثل سری پیش قاطی کردم
همینجور که با اضطراب می رفت سمت باشگاه گفت من جداً دارم نگرانت میشم. منم بهتر دیدم تا فرید برنگشته هر چه زودتر لباسامو عوض کنم برم سمت خونه. دَم در مثل همیشه سمانه پاشد یه لبخند زد خداحافظی کرد، اما من حال گفتن یه کلمه هم نداشتم با همون حالت یه سری به عنوان خداحافظی تکون دادمو به راه خودم ادامه دادم. یاد گوشی مبایل افتادم موقع لباس عوض کردن چون میخواستم سریع بیام بیرون بهش توجه نکرده بودم، از تو ساک در آوردم دیدم دو تا miss call افتاده، به شماره نگاه کردم، نگار بود! با خودم گفتم این دیگه باهات چی کار داره بعد از این همه مدت دوباره بهت زنگ زده؟! با صدای موسیقی که از mp4 پخش میشد زمزمه میکردم. چند صد متر نرفته بودم که صدای فریدو که از دور صدام میکرد شنیدم. دوان دوان اومد پیشم
فرید_ چرا یهویی رفتی تو؟ بیا من میرسونمت، نگرانتم، حالت اصلاً خوب نیست
من_ همینجور که دستمو گذاشته بودم رو شونش گفتم، نگران من نباش عزیز، با نیشخند گفتم من سگ جون تر از این حرفام
یهو فرید از کوره در رفت
فرید_ جمع کن این خنده های الکی رو، دیگه داری با این کارات اعصاب منو میریزی به هم. رفتم پیش عباس ازش پرسیدم اونجا بودی چی شد، اونم قضیه رو برام تعریف کرد. آخه دیوووووونه این چه کارایی یه که میکنی؟ چرا این همه به خودت سخت میگیری؟
تو چشماش نگاه کردم چیزی نگفتم. پشت کردم بهش گفتم ممنون که نگرانمی و با همون حالت کشون کشون رفتم سمت خونه. باز صدام کرد اما من وانستادم، دوید اومد پیشم نگهم داشت
فرید_ ببخشید یکم تند رفتم، دست خودم نبود، نگرانتم فرهاد. چرا با خودت اینجوری میکنی؟ نمیخوای یه سر به خانوادت بزنی؟ تا کی میخوای دوری رو تحمل کنی؟ میخوای وساطت کنم بتونی 1 ماه اینجا نیای بری پیششون؟
من_ نه عزیز، مشکل من بیشتر از این حرفاست، فرید خیلی خسته ام. با بُغضی که تو گلوم بود گفتم حالم از زندگی داره بهم میخوره، میخوام دور باشم، میخوام از همه دور باشم، از خودم که سال هاست دورم، یه قطره اشک از چشمام چکید پائین، گفتم فرید خسته شدم از بس واسه دل اینو اون خندیدم، میفهمـــــی؟ خسته شدم.
ساکمو انداختم رو دوشمو رفتم. در خونه رو باز کردم رفتم تو، مثل همیشه سکوت بیداد میکرد. برام جالب بود انگار که دل خونه هم مثل دل من گرفته بود، اونم مثل چشمای من بی روح بود. به ساعت رو دیوار خیره شدم، به حرکت عقربه ثانیه شمار نگاه میکردم، آخ چقدر دلم میخواست یه موتور جت ببندم بهش تا سریعتر بچرخه. ساعت 2 ظهر بود، به خودم گفتم حالا کی حال داره واسه این شکم صاحاب مرده غذا درست کنه؟! یخچالو باز کردم، در جا یخی هم باز کردم یه کیسه گوشت آوردم بیرون تا آب بشه کباب کنم بخورم. از رو میز چند تا خرما برداشتم خوردمو رفتم سمت حموم. شیر آبو باز کردم رفتم زیرش، هوا گرم بود اما دست خودم نبود همینجور بیشترو بیشتر شیر آب گرمو باز میکردم. چشمامو بسته بودمو زیر شیر نفس میکشیدم. شروع کردم شستن تنو بدنم. گرمای زیاد، خشمو دوباره تو وجودم بیدار کرده بود، تو آینه به ته ریشای صورتم نگاه کردم، توجهم رفت سمت ژیلتم. بهش کمی نگاه کردم، صحنه ها و خاطرات مسخره دوباره جلو چشمام رژه میرفت، چشمامو بستم. تو دلم زجه میزدم که کاش اون دنیا نبودو من خودمو خلاص میکردم، یهو با تموم وجود داد زدم کاش نبـــــــودو خودم رو راحـــــــت میکردم. زیر دوش آب داغ توی وان نشسته بودم. بخار آب داغ از تنم بلند میشد، تمام بدنم قرمز شده بود اما نمیسوختم. در واقع اصلاً اونجا نبودم که بخوام بسوزم همش تو گذشته سیر میکردم. با صدای زنگ خوردن مبایل که صداش از تو هال میومد به خودم اومدم، حوصله جواب دادن بهشو نداشتم، یکم دیگه زیر آب موندمو بعدش اومدم بیرون. رفتم طرف کامپیوتر، روشنش کردم باز مثل صبح، یاور. پرده های خونه رو کشیدم یکم تاریک شد. صدای بلندگو رو کم کردم رفتم رو تخت دراز کشیدم، به اتفاقایی که امروز افتاد فکر میکردم، به حرفای فرید، عباسو به حرفای مادر نیما فکر میکردم. از خواب پاشدم، اصلاً نفهمیدم کی خوابم برده بود. ساعتو نگاه کردم 6 بود. همونجوری رو تخت ولو بودم، مثل همیشه از شدت تپش قلب احساس میکردم قلبم از دهنم میخواد بزنه بیرون. خستگی رو توی تموم عضلات تنم حس میکردم، انگار موقع خوابم آرامش نداشتم. هنوز صدای یاور از بلندگو پخش میشد. چند دقیقه بعد پاشدم رفتم سرو صورتمو تو آشپزخونه آب زدمو رفتم سر وقت گوشت. گذاشتمش تو سرخ کن که با حرارت کبابی بشه. گه گاه بهش آبلیمو هم اضافه میکردم که خوشمزه تر هم بشه. حدود نیم ساعتی طول کشید تا ردیف شد. سفره رو مثل اکثر وقتا رو زمین انداختم، چند تا خرما هم آوردم سر سفره با یکم نون که با گوشت بخورم. یهو یاد مبایلم افتادم که بعد از ظهر زنگ خورده بود، رفتم برداشتم دیدم باز نگار بوده که miss انداخته. دیگه یکم نگران شدم که این چرا اینهمه زنگ زده؟! نمیدونم چرا بعد از این همه مدت سروکلش پیدا شده بود، من که 2 ماه پیش باهاش اتمام حجت کرده بودم، بهش گفته بودم قید منو بزنه، من حوصله بازی جدیدو ندارم! به خودم گفتم حالا شامتو بخور بعدش یه کاریش میکنی. وسطای شام بودم که تلفن زنگ خورد، گفتم اَه موقع شام خوردنم آرامش نداریم. به صفحه مبایل نگاه کردم نوشته بود نگار!!!!! یکم صبر کردم بعدش دلو زدم به دریا، Answer رو زدم.

پایان قسمت اول.

سرنوشت شوم (قسمت دوم).

یکم صبر کردم بعدش دلو زدم به دریا، Answer رو زدم، اما چیزی نگفتم، از اونور خط صدا می اومد:
نگار_ الو، الو، فرهاد، الو، خودتی؟ چرا چیزی نمیگی؟ الـــو!!
من_ سلام
نگار_ یه نفس راحت کشید، مُردم از نگرانی چرا جواب تلفنو نمیدی از صبح؟
من_ یکم حالم خوب نبود حوصله تلفن جواب دادنو نداشتم. چیزی شده این همه زنگ زدی؟
نگار_ یکم مِن مِن کرد، میخواستم باهات صحبت کنم
من_ راجع به چی؟ اتفاقی افتاده؟
نگار_ نه
من_ پس چی؟ ببین اگه راجع به خودمونه که من 100 بار بهت گفتم دور منه بی هویتو خط بکش
نگار_ الان کجائی فرهاد؟
من_ خونه!
نگار_ جایی که نمیخوای بری؟
من_ معلوم نیست، شاید برم یکم قدم بزنم
نگار_ الان راه میفتم میام اونجا
داشتم میگفتم نه، بیخیال شو، حوصله ندارم که تلفن قطع شد. گفتم shit to this hell
با بیحوصلگی بقیه غذامو خوردمو بعدشم سُفره و خرتو پرت ها رو جمع کردم. صدای آهنگو قطع کردمو رفتم به دیوار آشپزخونه تکیه دادمو مثل همیشه تو سکوت خونه غرق بودم که صدای زنگ خونم اومد. میدونستم نگاره، اما اصلاً حوصله دیدنو حرفای تکراریو نداشتم، دوباره زنگ زد. رفتم بدون جواب دادن به آیفن در خونه رو زدم، بعدشم رفتم نشستم روی تختم تکیه دادم به دیوار. به سرعت اومد تو وقتی منو دید همونجا واستادو یکم نگام کرد، کلافه به نظر میرسید. سرمو انداختم پایینو به صدای نفسای خودم گوش میدادم.
نگار_ سلام
منم با سر جوابشو دادم اما هنوز سرم پائین بودو پاهامو نگاه میکردم. یکم سکوت بین ما گذشت یهو نگار شروع کرد
نگار_ حرفت درست که گفته بودی دیگه بهت فکر نکنم، اما به خدا دارم داغون میشم، تو میدونی عشق چیه؟
چیزی نگفتم
نگار_ تو که خاطره چندین عشقتو برام تعریف کردی، تو که ادعات میشه پیره عشقی، چرا با دل من اینجوری میکنی؟
من_ نگار خستم، حوصله ندارم، بیخیال شو
سرمو آوردم بالا نگاش کردم، مثل همیشه صورت خوشگلش آدمو تو خودش غرق میکرد، دلم براش میسوخت که به من دل بسته. نگاهمو ازش دزدیدمو رفتم پای کامپیوتر نشستم دوباره صدای یاور پخش شد تو خونه. حالا نگار رفته بود به دیوار آشپزخونه تکیه داده بودو منم رو صندلی کامپیوتر نشسته بودم. نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم اما مثل همیشه فکرم مشغول بود. دوباره نگار شروع کرد.
نگار_ خیال کردی من خسته نیستم؟ احساس کردم حالش میزون نیست، گفت توی روز غذا از گلوم پایین نمیره. بغضش بیشتر شد، گفت همه یه روز بغضو ته گلوم حس میکنم.
چند ثانیه سکوت کرد دیگه طاقت نیاوردو شروع کرد به گریه کردن. چرا ما آدما فقط خودمونو حس میکنیم؟ این سؤالی بود که اون لحظه تو ذهنم میگذشت. من حالم از نگار خرابتر بود. هر روز، هر ثانیه بغضو تو گلوم حس میکردم، در روز میترسیدم کنترل خودمو از دست بدم باز خودکشی کنم. هنوز نگار گریه میکرد. صدای هق هقش جیگرمو آتیش میزد. پاشدم رفتم رو به روش واستادم. سرش پایین بودو گریه میکرد. سرشو آوردم بالا تو چشمای خیسش نگاه کردم.
من_ حیف تو نیست که خودتو به خاطر من عذاب میدی؟
نگار_ گفت نه و گریش بیشتر شد
بردمش نشوندمش رو تخت، نمیخواستم زیاد بهش دست بزنم یا نوازشش کنم که حس کنه در مقابل خواسته اش میخوام کوتاه بیام. پاشدم رفتم از یخچال یه لیوان آب یخ آوردم دادم دستش اما نمیخوردو گریه میکرد. حالم از خودم به هم میخورد، گفتم هر چی میخواد بشه بشه. چسبوندمش به خودم سرشو خوابوندم رو پاهامو سرشو نوازش میکردم، اما چیزی نداشتم که بهش بگم، دلم میخواست خودشو خالی کنه. دست خودم نبود اشک منم داشت میومد اما خودمو کنترل می کردم. چند دقیقه که گذشت نگار دیگه گریه نمیکرد. بلندش کردم لیوان آبو دادم دستش. اینبار خوردو یکم آرومتر شد. دستش تو دستام بودو سرشو گذاشت رو شونه چپ من. هر دو به روبه رو نگا میکردیم. هیچ صدایی جز یاور شنیده نمیشد، فقط گه گاه نگار آب دماغشو که به خاطر گریه سرازیر شده بود میکشید بالا. نگار هیچی از خوشگلی کم نداشت. چشمای درشت که شبیه گرگ بود. ابروهای نازک قهوه ای روشن با موهای قهوه ای روشنش که اکثر وقتا از پشت دمب اسبی میبستو جلوشو از دوطرفه میریخت رو صورتش. پوست سفید، دماغ نقلی کمی سربالا با لبای قلوه ای سُرختر از خون و چون زیر نظر یکی از دوست دخترای قدیمم که مربی بدنسازی بود تمرن میکرد بدنشم مثل صورتش هوشو از سر هر آدمی میپروند. وقتی حس کردم حالش اومده سر جاش بلندش کردمو همینجور که يکم کمرشو ماساژ ميدادم ازش خواستم بياد تو آشپزخونه که صورتشو آب بزنه. صورتشو شستو چون حوله تو آشپزخونه نبود بردمش طرف اتاق خواب خودم که هميشه حوله حموممو روی درش آویزون میکردم. صورتشو خودم خيلی آروم خشک کردم. باز نگامون به هم قفل شد. واقعاً دوستش داشتم اما از طرفی حوصله بازی جديدو نداشتم. مثل هميشه ساکت بودم نفسمو با شدت بيشتری خالی کردمو اومدم پيش کامپيوترو همونجور که سرمو روی دست چپم گذاشته بودم به زمين خيره بودم. چند دقیقه بعد نگار با يه صندلی اومد سمت کامپيوترو جلوی من نشست. سرمو آورد بالا
نگار_ هنوزم نميخوای تصمیمتو عوض کنی؟
من_ يکم نگاش کردم گفتم واقعاً نميخوام با آينده تو بازی کنم، حوصله دردسر جديد ندارم. نگار من از اين دنيا اينقدر خوردم که ديگه به اينجام رسيده. صبحا که از خواب پا ميشم ميترسم تا شب يه کاری دست خودم بدم. چرا ميخوای با بودن با من خودتم بسوزونی؟
نگار_ از حرفت چيزی نمی فهمم، يعنی غير منطقی هستن. اگه ميترسی که مثل بارها که برام تعریف کردی تو عشقت شکست بخوری من بهت قول ميدم تا آخر عمرم پيشت بمونم. نميذاريم چيزی بشه. باهم يه زندگی خوبو شروع ميکنيم.
چيزی نگفتم
نگار_ چرا همش به فکر خودتی؟ چرا به من فکر نميکنی؟! تو ميدونی من تا حالا به غیر از تو با کسی نبودم حتی به کسی هم فکر نمی کردم. چرا ميخوای کاری کنی حالا که تونستم عاشقت باشم تو اين عشق شکست بخورم؟
من_ نگار من اون پایه محکمی نيستم که تو فکر ميکنی. من فعلاً ميخوام کار کنم که بنای آیندمو بسازم، الکی زندگی منو خراب نکن. خودتو بدبخت نکن، تو لیاقت بهتر از منو داری.
بدجور کلافه شده بودم. يه کلیپ تصویری ازJOE SATRIANI گذاشتم بلند کردم. پاشدم رفتم تو آشپزخونه به کابينت تکیه دادمو يه سيگار روشن کردم.
من_ نگار یادته اولين باری که گفتی عاشقتم چه حالی شدم؟ حتی حس خنده هم نداشتم، یادته؟ ازم دليلشو پرسیدی بزار برات بگم، هر وقت کسی اين حرف رو به من زده پشتش يه بازیه جديد شروع شده و بعد از اون هم يه فکر سمی ديگه تو ذهن من. چرا به معنای واقعی چيزی که ميگی فکر نميکنی؟؟ چرا همينجوری از کلمات استفاده ميکنی؟ به خدا من پاهام شل ميشه هر بار که اين جمله رو میشنوم. ميدونم سخته از اين به قولِ خودت عشق دل بکنی. اما بايد اينکارو بکنی.
رفتم جلوش واستادم با دستم سرشو آوردم بالا با بغضی که دوباره تو گلوم افتاده بود گفتم بخاطر آينده خودتم که شده قوی باش، همين الان پاشو برو و واسه هميشه منو فراموش کن، یکم چشمام خیس شد. فکر کنم فهميد که از ته دلم ازش خواستم برای هميشه بره. با ناامیدی نگام کرد
نگار_ کاش منم ميتونستم اينقدر راحت مثل تو بی خیاله همه چيز بشم
من_ نگار سهم من از زندگی همين بوده
چند لحظه هیچی نگفت دوباره اومد طرفم جلوم واستاد
نگار_ تو هر چی بگی من ولت نمی کنم، اگه ميتونستم ازت دل بکنم تو اين ۲ ماهی که باهم نبوديم میکندم
من_سرمو تکون دادم گفتم متأسفم، شلوارکمو تو اتاق در آوردم يه شلوار پوشیدم رفتم بيرون
نگار_ کجا؟
من_ ميرم قدم بزنم. تو اگه دوست داری تو خونه بمون اگه ميخوای برو.
درو بستمو رفتم سمت پارکی که با خونم ۲۰ دقيقه فاصله داشت. همینجور که از سیگارم کام میگرفتم، صدای ماشینو شنيدم که داشت بهم نزديک ميشد، آره نگار بود.
نگار_ بيا بالا با هم ميريم
من_ ميخوام تنها باشم
نگار_ اَه بيا بالا ديگه.
نشستم تو ماشين
نگار_ خب کجا داشتی ميرفتی؟
من_ برو سمتِ پارک
تو راه هيچی نميگفت منم ساکت بودمو به صدای خشن گيتار الکتریک که از بلندگوها پخش ميشد گوش ميکردم. رسيديم به پارکو من طبق عادتم بعد از يکم راه رفتن رفتم سراغ تاپ ها. نگارم روی تاپ بغلی نشست. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹ بودو مثل هميشه کوچه ها و خیابونا و همين طور پارکا خلوت. آروم آروم واسه خودم تاپ میخوردمو فکر ميکردم
نگار_ فرهاد
من_ هووم
نگار_ حرفاتو قبول دارم، تو حق داری نخواهی يکجا پابند بشی
همینجور که بهش گوش ميدادم شدت تاپ خوردنمو بيشتر کردم
نگار_ تو هيچی کم نداری، هر دختری آرزو داره يکی مثل تو رو داشته باشه
من_ مثل هميشه يه نيشخنده مسخره زدم گفتم يه زمان خوشحال بودم که از سنم جلوترم، اما خيلی وقته به گه خوردن افتادمو کاش که مثل آدمای عادی بودم، کاش قد همونا میفهمیدم. اينجوری نصف مشکلات الانم رو هم نداشتم.
اعصابم بهم ریخته بود. سرعت تاپ خوردنم به اوج خودش رسيد بود. چشمامو بسته بودمو نفسای بلند ميکشيدمو تاپ میخوردم. دستام که به زنجير بودو آوردم پائینتر، همینکار باعث شد وقتی از بالا به سمتِ پائين می اومدم تاپ از محوره خودش جدا بشه و يه تکون وحشتناکی بخوره. به حدی که
نگار_ با صدایی نگران گفت ديوونه ميخوای خودتو بُکشی؟ مواظبِ باش، آروم کُن اون بــی صــاحــابو.
اما باز حالت عصبی منو ول نمی کرد. يه چند باری تصميم گرفتم اون بالا که بودم دستامو از زنجير ول کنم اما حتی جسمم به حرف خودمم گوش نمی کرد چه برسه به حرفای نگار. نميدونم چقدر تاپ خوردم اما حس کردم بازوهام به خاطر فشار شديدی که روش بوده بدجوری منقبض شده و به شدت درد می کرد. کم کم تاپو آروم کردم به جلو نگاه کردم اما نگارو نديدم حتی حال صدا کردنشو نداشتم سرمو به زنجیر تاپ تکیه دادم با چشمای خمار از خستگی به جلو نگاه کردم. سرعت تاپ خيلی کم شده بودو کم کم داشت ميرفت که واسته. یهویی تاپ واستاد انگار که به يه چيزی خورده باشه. نگار بود که از پشت تاپو نگه داشته بود، اومد جلوم تو صورتش نگاه کردم چشماش خيس بود. همینجوری که نگاش ميکردم بغلم کرد آروم گريه میکردو عذر خواهی میکرد.
نگار_ ببخش که نارحتت کردم، ببخش، تقصير من بود عصبی شدی. قول ميدم ديگه کاری نکنم اينجوری بشی
منم هنوز تو شُک بودم. کم کم به حالته نُرمال برگشتم به کمک نگار که از بغل منو گرفته بود آروم آروم رفتيم رو يه نیمکت نشستيم. سرمو گذاشته بودم رو شونش، وقتی چشمامو باز کردم چشمام به دستم افتاد که تو دستای نگار بود فهميدم از خستگی و حالت گیجی و منگی چند دقیقه خوابم برده بوده. يکم همديگه رو نگاه کرديم
من_ ديگه کم کم بريم
موافقت کردو راه افتاديم سمتِ شير آب تو پارک من يکم سرو صورتمو آب زدم رفتيم طرف ماشين. ماشینو روشن کرد یهو آهنگ شروع کرد خوندن، نگارم که خوب منو میشناخت سریع خاموشش کرد که من کامل حالم جا بیاد
نگار_ گرسنه نیستی؟
من_ بدجور
نگار_ پس محکم بشين بريم يه چيزی بخوريم
يه پیتزای بزرگ گرفتیمو شروع کرديم دو نفری باهم خوردن. پيتزا تموم شد اما من نميدونم چم شده بود انگار هر چی خُرده بودم هزم شده بود
من_ نگار تو سير شدی؟
نگار_ آره من بسمه
من_ من خيلی گشنمه
يه پیتزای ديگه هم گرفتم شروع کردم تنهایی خوردن، نگار هم هی تیکه و متلک بارم میکرد. يه کمی از اون حالت بيرون اومدمو سعی کردم از لحظات لذت ببرم. خلاصه پیتزای دوم هم تموم شد اما من هنوز سیر نشده بودم. نگارو نگاه کردم يه لبخند زدم
من_ یه چیزه خنده دار بگم؟
نگار_ بگو
من_ من هنوز گشنمه
نگار_ یهو هوارش رفت بالا گفت غلط کردی که گشنته مگه معدت کرم داره که اينهمه ميخوری سير نميشی؟ ۲ تا پيتزا بزرگ خوردی با ۲ تا نوشابه باز ميگی سير نشدی. من غلط بکنم ديگه تو رو مهمون کنم. خندم گرفته بود.
من_ باشه بابا چرا ميزنی حالا. بیخیال بريم که دير شد الان مامان جونت نگرانت ميشه. لپمو کشيد.
نگار_ قربون تو که اينهمه به فکرمی
من_ با خنده گفتم من به فکر مامان جونتم نه تو
نگار_ هــــــو، روش غيرت دارما نکنه بهش نظر داری؟
من_ کوتا بيا بابا حالا يه چيزی گفتما
دم خونه که داشتم از ماشين پیاده ميشدم
نگار_ رو حرفایی که زدی فکر ميکنم اما خواهشاً يکم منطقی تر به پیشنهادم فکر کن. من تا آخرش باهاتمو نميذاريم چيزی بشه. فردا بهت میزنگم.
من_ خواهشاً چند روزی اصلاً کاری بهم نداشته باش، بذار بيشتر فکر کنيم.
يه بوس از دور فرستادو رفت. يکم سرمو تکون دادمو رفتم تو خونه.

پایان قسمت دوم

سرنوشت شوم (قسمت سوم).

يه بوس از دور فرستادو رفت. يکم سرمو تکون دادمو رفتم تو خونه. وقتی وارد خونه شدم ديدم صدای آهنگ هنوز داره از کامپيوتر پخش ميشه، تازه يادم افتاد موقع رفتن قبل اينکه برم بيرون يادم رفت کامپیوترو خاموش کنم. با اينکه عاشقانه صدای گيتار الکتریکو دوست دارم اما ترجيح دادم صداشو قطع کنمو بيشتر از سکوتی که حالا تو تمام اين شهر کوچيک پُر شده بود لذت ببرم. پرده ها رو کشيدم، چراغ ها رو هم خاموش کردم. حس کردم کمی بهترم، هوسِ سيگار کردم. رفتم رو تختو يکی آتيش کردم. احساس سبکی ميکردم. بعد از اون جنونی که سوار تاپ بهم دست داده بود تا الان احساس ميکردم فکرای سمی تو مغزم حل شدنو از بين رفتن. همینجور که از سيگار کام میگرفتم به نگارو حرفاش فکر ميکردم. ۲ سالی بود که از دور میشناختمش، دختر خوبی بود. هم مهربون هم بازیگوش. وقتی باهاش بودم احساس زنده بودن بهم دست ميداد. به حرفش که ميگفت تا آخرش باهاتمو نميذارم چيزی بشه فکر ميکردم. يه نیشخند زدمو به خودم گفتم تا حالا از چند نفر این جمله رو شنیدی؟ جواب دادم حداقل از بيشتر از ۲۰ نفر، اما همشون سر حرفشون نبودن اونام که سر حرفشون موندنو منو ول نکردن، سوختنو فنا شدن. به خودم گفتم خب منظورت از اين حرفا چیه؟ جواب دادم خب پس اينم همینجوریه، يا ميره يا اگه بمونه فنا ميشه پس به خاطر خودشم که شده ردش کن بره. چرا ميخوای خودتو دوباره وارد بازی احساست کنی. تو که هنوز شروع نشده تهشو ميدونی چرا ميخوای شروع کنی که يه فکر ديگه به فکرات اضافه بشه. مثل عادتِ هميشگی که با نيمه دوم وجود خودم صحبت ميکنم همينجوری با خودم حرف ميزدم که یهو اس ام اس اومد. بازش کردم،
نوشته بود: I LOVE YOU MADLY
به فرستنده نگاه کردم نگار بود. با خودم گفتم من سر حرف خودم میمونم، اين بار ديگه نميذارم زندگی با من بازی کنه. جواب اس ام اس رو ندادمو گوشیو انداختم اونور. دوباره به ديوار تکیه دادم. داشتم برنامه هايی که فردا بايد انجام میدادمو مرور ميکردم که بنويسم. چند دقيقه بعد دوباره اس ام اس اومد.
نوشته بود: I know you love me, and I never leave you
اين بار در جواب براش نوشتم: I’m sure you love me، سر حرفت باشو چند روزی بذار فکر کنم
واقعاً هنگ کرده بودم که چطوری بهش بفهمونم که داره اشتباه ميکنه. مسواکمو زدم لباسمو در آوردم رفتم رو تخت که بخوابم. با هزار زحمتو دهن سرویسی خوابم برد. طبق معموله هميشه، نصف شب یهویی از خواب پریدم. ساعتو نگاه کردم فقط ۲ ساعت که بود خوابيده بودم. يکم اخمام رفت تو هم اعصابم ريخت بهم که چرا من تو خوابم به آرامش نميرسم. يه کمی تو تاریکی خونه قدم زدم يه لیوان آب خوردمو دوباره رفتم تو تختو خوابيدم. صبح که پاشدم يه لحظه احساس کردم سه شنبه هستو باید برم استخر، ساعتو نگاه کردم ۸ بود. گفتمShit ، ديرم شد. داشتم حاضر ميشدم که چشمم به تقويم رو ميزِ تحریرم افتاد. هميشه قبل خوابیدنم تقويمو ميبرم به روز بعدی که يه همچين وقتایی که روزها رو باهم قاطی ميکنم بتونم ازش کمک بگيرم، نوشته بود دوشنبه. یهویی انگار دنيا رو بهم داده باشن يه نفس عميق کشيدم به خودم فحش دادم که هميشه توی توهمم. لباسمو در آوردم، احساس ميکردم تمام انرژیمو یهویی از دست دادم، رفتم رو تخت نشستم. دلم ميخواست بگيرم بخوابم، به غیر از یکی دو تا کار کوچولو کاره خاصی هم بيرون نداشتم دوباره دراز کشيدم بين خوابو بيداری بودم،۱ لحظه خواب،۱ لحظه بيدار که صدای ویبره موبايل که رو ميز کامپيوتر گذاشته بودمش تو خونه پیچیدو توجه منو به خودش جلب کرد. با چشمایی خواب آلود بدونِ اينکه به شماره نگاه کنم گوشیو برداشتم. با صدای کلفتِ خودم بعد از خواب گفتم الو، یهو يه صدای آشنا به گوشم خورد. تعجب کردم يعنی من درست میشنیدم!!!؟ نگين بود. نزديکِ ۹ ماهی ميشد ازش خبری نداشتم.
نگین_ فرهاد خودتی؟ باز خواب بودی؟
من_ آره، از کجا فهميدی؟
نگین_ از صدات معلومه. دلم برات تنگ شده بود گفتم حالتو بپرسم.
من_ هيچ معلوم هست تو کجايی دختر؟ يه چند باری به موبايلت زنگ زدم اما کسی جواب نداد.!!!
نگین_ رفته بودم ماهه عسل، گوشیو گذاشته بودم ايران، دست نيلو(خواهرش) بود. اونم عين تو خُل چله، شماره غیر آشنا جواب نميده.
من_ ایـــول. ماهه عسل؟ پس بلاخره رفتی قاطی مرغا؟
نگین_ آره، عليرضا که یادته؟
من_ همونی که مراسم نامزدیت دیدمش؟ پس بالاخره خرش کردی گرفتت؟
نگین_ هوو تو باز اين حرفهارو زدی؟ نخیراون منو خر کرد بهش بله رو گفتم وگرنه عمراً نمیگفتم.
من_ يکم خنديديم گفتم پس بالاخره تو هم قبول کردی خری؟ من که از اون روزای اول هميشه بهت ميگفتم باور نمیکردی.
نگین_ تو آدم نميشی
من_ بگذريم. الان کجايی؟ ايران؟
نگین_ آره بابا، خونه خودمونم. ميخوای يه قرار بذاريم همديگه رو ببينيم؟
من_ آره خیلیم خوب ميشه. کجا همديگه رو ببينيم؟
نگین_ اون پارکی که دفعه اول همديگه رو اونجا ديديم چطوره؟
من_ خوبه، خيلی وقته اونجا نرفتم. ساعت 6 خوبه؟
نگین_ آره خوبه
من_ با کسی ميای؟
نگین_ چطور؟ نه تنها ميام عليرضا رفته سفر کاری
من_ خنديديم گفتم بهتر، می بينمت
نگین_ مشکوک میزنیا، باشه میبینمت
من_ بای
گوشیو دوباره گذاشتم رو ميز، يکم تو آينه قيافه متعجب خودمو نگاه کردم گفتم خدا امروزو به خير بگذرونه اون از موقع از خواب بيدار شدنت اينم از نگين، تا شب چه شـــــــــود!!!! خوابم پريده بود رفتم يکم آب به صورتم زدم طبق معمولِ هميشه زير کتریو روشن کردم. به خونه نگاه کردم ديدم انگار بمب وسطش ترکیده. تلوزیونو روشن کردم يکم این کانال اون کانال کردم يه جا نگهش داشتمو رفتم که بساط صبحونه رو ردیف کنم. صبحونه رو که خوردم يکم به کارایی که باید بکنم فکر کردم. تصميم گرفتم اول يه دستی به سرو کله خونه بکشم. کامپيوترو روشن کردمو چند تا کلیپ از KORN انتخاب کردمو play کردم. حدود یک ساعتی تميز کاری طول کشيد ولی بعدش که خونه رو نگاه ميکردم خودم کيف ميکردم. رفتم جلو آينه به خودم گفتم ديگه کم کم وقتش شده شوهر کنیا، آشپزی که ميکنی، خونه هم که بلدی تميز کنی ديگه منتظر باش که بايد بله رو بگی. يکم واسه خودم ادا در آوردم خنديديم رفتم نشستم رو صندلی کامپيوتر که يکم خستگی در کنم.KORN با تمام وجودش داشت آهنگ DID ME TIME رو میخوند. غرق آهنگ شده بودم. آنجلیا جولی با همون چهره گیرای خودش با يه لباس تنگ سفيد داشت ميرفت سمتِ KORN، از دود که رد شد تمام لباساش مشکی شد. کم کم شیطان درونم داشت بيدار ميشد که امروزمو هم مثل هميشه خراب کنه. آروم با آهنگ head ميزدم. صدای زجه زدن KORN که ميگفت: “I DID MY TIME” داشت منو ميبرد تو توهم. چشمامو بسته بودمو آروم با KORN زمزمه ميکردم یهویی اونجایی که با آنجلینا جولی چند بار داد ميزنه منم ديگه کنترلم از دست رفتو شروع کردم باهاشون داد زدنو خوندن. آهنگ که تموم شد هنوز موهای تنم سيخ مونده بودو دندونامو از خشم بهم فشار ميدادم. چند ثانيه که گذشت ديدم اگه سطحو نیارم پائينو همينجوری برم بيرون احتمال هست شر به پا کنم واسه همون آهنگهای بعدی رو چیندمو شروع کردم گوش کردن. با Slipknot شروع کردم بعدش هم mushroom head گذاشتم (متال سنگين ميخونن) کم کم سطح رو کشيدم پائين. حالم که سر جاش اومد رفتم سرو صورتمو آب زدمو يکم تو خونه قدم زدم. برنامه اون روزمو نگاه کردمو لباس پوشیدم که به کارا برسم. ظهر بدجور گشنم شده بود طبق معمول دم يه فلافلی واستادمو یدونه گندشو با نون اضافه سفارش دادمو خوردم. اومدم خونه ساعت 3 بود. رفتم حموم يه آبی به سرو کله زدم صورتمو هم تميز کردم. لباسمو پوشیدمو تو آينه خودمو نگاه کردم. طبق معمول سِت مشکی زده بودم. به خودم گفتم بچه مگه ميخوای بری مجلس ختم. رفيق قدیمتو ميخوای بعده اينهمه مدت ببينی. پاشو برو يه تيپِ قشنگ بزن اينا چيه پوشیدی. يه استرج سبز روشن با یه شلوار لی آبی کمرنگ پوشیدمو از خونه زدم بيرون. طبق معمول زود رسيدم. يکم چرخ زدم ساعت ۱۰ دقيقه به ۶ به نگين زنگ زدم که ببينم کجاست. گفت بيا جای هميشگی، منم رفتم. ديدم خانم خانما با يه تيپ مشتی ديونه کننده واستاده. از دور که دیدمش نیشم باز شد، از فاصله نچندان نزديک يه سلام بلند گفتم. منو که ديد اومد طرفم، طبق عادتِ همیشگیش پريد بغلم
من_ چشمه علی رو دور ديدی میپری بغلم؟ خیره سرت متأهلی ها
نگین_ با خنده گفت به تو مربوط نيست. درسته ازدواج کردم اما انگار يادت رفته چه دوران خوبی با هم داشتیما
من_ يه آه کشیدمو گفتم آره یادش به خير
نشستيم دور ميز. يکم تو چهره اش خيره شدم. يکم به چشمام نگاه کردو طبق عادتش سرشو انداخت پائين
من_ خنديديم گفتم هنوز نمی تونی توی چشمای من زُل بزنی؟
نگین_ ميترسم باز منو با همون چشمات گول بزنی
من_ بابا کُرکُ پَر ما ديگه ريخته. حوصله هيچیو ندارم
نگین_ بس که خودتو مشغول ميکنی
من_ بگذريم مهم نيست. از خودت بگو
نگین_ خب من درسمو تموم کردم
من_ پریدم وسط حرفش گفتم همون معماری رو؟
نگین_ آره، ميخواستم واسه فوق بخونم که اين عليرضا مارو اسير کرده تا ببينم بعداً چی ميشه
من_ علی شغلش چی بود؟
نگین_ با پدرش پروژه های ساختمان سازی تو کشورای مختلف اجرا ميکنن. الان هم هندوستان هستند
همینجور باهم از هر دری صحبت ميکرديم از گذشته ها از اينهمه مدتی که نديده بودمشو… . پاشدیم يکم تو پارک چرخ زديم. يه سيگار روشن کردم تا گذاشتم گوشه لبم خواستم يه پک بزنم از دهنم کشيد گذاشت گوشه لبش. لبخندی زدو گفت يکی ديگه واسه خودت روشن کن. یدونه ديگه آتيش کردمو به جلو خيره شدم. بچه ها داشتن واسه خودشون بازی ميکردن، جوونها هم با هم خوش بودنو میخندیدند. يه آه کشيدم
من_ خوش بحالشون
نگین_ اينهمه سخت نگير همه چی حل ميشه
من_ برام ديگه مهم نيست، آب که از سر ما گذشت حالا چه يه وجب چه صد وجب
سیگارم به آخرش رسيده بود
نگین_ تا اونجا که من تو رو ميشناسم ديوونه تاپ بازی هستی بيا بريم يکم تاپ بازی شايد حالت عوض شد
دلم ميخواست برم اما ميترسيدم باز جنون بهم دست بده آبرو ريزی بشه
من_ باشه واسه بعداً، فعلاً يکم را بريم
کم کم هوا داشت تاريک ميشد. نشستيم رو يه نیمکت ديگه هيچی نمیگفتیم. چند دقیقه بعد نگين با چهره ای نگران داشت نگام میکرد
نگین_ حالت خوبه؟
من_ چطور؟
نگین_ تمام پیشونیتو صورتت عرق کرده!
من_ آره خوبم مهم نيست
نگین_ فرهاد قبلنا با من راحت بودیا
من_ الانم هستم
نگین_ خب بگو مشکل کجاست که اينهمه داغونت کرده؟
من_ مشکل که تا دلت بخواد هست نميخوام فکر تو رو الکی مشغول کنم. بچسب به زندگی خودت، من با اين مشکلات بزرگ شدمو عادت دارم. يکم اخماشو تو هم کشيد
نگین_ اگه نگی ديگه باهات صحبت نمیکنمو روشو کرد اونور
يکم با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم يا نگم. ديدم جداً از دستم ناراحت شد. دستامو گذاشتم رو شونه هاش چرخوندمش طرف خودم
من_ باشه، تسلیم ميگم
نگین_ همه رو ديگه؟
من_ همه رو ميگم سر وقتش اما اين آخریه بدجور اعصابمو خورد کرده
نگین_ قشنگ تعریف کن قضيه چيه؟
منم قضيه نگارو براش توضيح دادم که کی هست، چطوری باهم آشنا شديم، براش تعریف کردم که ۲ ماه پيش که ديدم داره بهم وابسته ميشه ازش خواستم ديگه دورو بره من پيداش نشه. برای ۲ ماه نبود اما از ديروز باز خودشو انداخته تو زندگی من، هم واسه اون نگرانم هم واسه خودم
نگین_ خب با اون عقايدِ مسخره تو جور در مياد يا نه؟
من_ خب تا حدودی آره. از نظر قيافه که خوبه، وضع مالیه باباش اينا هم خوبه، اخلاقشم تا اونجا که من میدونم بد نیست، اما…
نگین_ اما چی؟
من_ مشکل مثل قبلنا خود منم. من حوصله متعهد شدنو ندارم. من يه آدم آزادم ميترسم باهام بمونه فنا بشه
يکم سرشو تکون دادو تکیه داد به نیمکتو به جلو خيره شد، چيزی نگفت
من_گفتم خب تو ميگی من چطوری بهش حالی کنم دست از سر من برداره؟ من فعلاً حوصله خودمم ندارم اون بياد که ميشه قوز بالا قوز
نگین_ اگه منطقی باشه و تو همينجوری بهش بی محلی کنی، ميفهمه و ميره پی زندگی خودش يا حداقل مثل من مثل يه دوست باهات میمونه نه بعنوان يه همسر. اگرهم منطقی نباشه که باهات میمونه و چه ميدونم به قول خودت فنا ميشه اما شايدم نشد
من_ ببين نگين تو توی جريان اکثر آدمایی که من باهاشون بودم هستی همه اونا بهم وابسته شدن اما من از بینشون با 5 نفرشون رابطه عشقی برقرار کردم که آخرِ هر کدوم با مخ خوردم زمين. به خدا خيلی سگجون بودم که هنوز زنده ام. من ميترسم، من حوصله يه بازیه ديگه رو نـــــــدارم.
عصبی شده بودم از طرفی حوصله نگارو نداشتم از طرفی رو حساب تجربه که داشتم ميدونستم منطق حالیش نمیشه و بیخیال من نمیشه. همینجور با حالت عصبی سرمو تکون ميدادم کلافه بودم یهو با تکونهای نگین به خودم اومدم
نگین_ پاشو، پاشو ببینم. این حرفا رو ول کن حالا يه فکری واسش ميکنيم، یک دقيقه ديگه اينجا باشيم یه کاری دست خودت ميدی
رفتيم سمتِ ماشين، رفتم سمتِ يه ۲۰۶ مشکی که فکر ميکردم مال اونه اما وقتی رسيدم به ماشين ديدم نگين نيست يکم اينور اونورو نگاه کردم ديدم اونور کوچه واستاده داره میخنده
من_ بيا بريم ديگه
نگین_ خُله اون ماشينه من نيستکه، اینیکیه
بغلشو نگاه کردم يه زانتیا نقره ای بود. تعجب کردمو رفتم نشستم تو ماشين
من_ بابا دس خوش اينو کی گرفتی؟
نگین_ پنج ماهی ميشه
من_ پس شيرينیش چی؟
نگین_ اونم به چشم
ساعتو نگاه کردم ۹ شب شده بود. ماشینو روشن کردو تو ترافیک غرق شديم.
من_ نگين من از گشنگی دارم می ميرم بريم یه جایی يه چيزی به اين خندق بلا بریزیم ميگيرم از گشنگی میخورمتا
نگین_ تو که ميدونی من از خدامه. ميريم پیتزایی نزديکِ خونتون که هم تو رو برسونم خونت چون با اين حالت نگرانتم، هم شام ميخوريم البته به حساب تو
من_ زنه حسابی ماشینو تو گرفتی من بايد شیرینیشو بدم!!؟ اصلاً شام نخواستیم ول کن خودم ميرم خونه يه چيزی ميخورم
نگین_ باشه بابا چرا قهر ميکنی قبول به حساب من
تو دلم خنديديم گفتم نگین دهنت سرویس شد. اينقدر گشنه بودم که ميدونستم حداقل ۳ تا پيتزا رو ميخورم. رسيديم دم پیتزایی رفتیم تو. صاحب مغازه که اينقدر اونجا رفته بودم باهام عیاق شده بود از دور يه سلام عليک کردو نشستيم نزديکِ پنجره شیشه ای. گارسن اومدو سفارش گرفت دو تا پيتزا متوسط سفارش دادیم با مخلفاتو نوشابه. يکم با هم صحبت کرديم تا غذا رو بيارن. بعد اينکه پیتزا ها رو آوردن شروع کرديم خوردن، گه گاهی هم باهم صحبت ميکرديم. منم هی فکرم ميرفت سمت نگار عصبی ميشدمو سرعت خوردنم افتضاح زياد ميشد که با حمله زير میزی که نگین با کفشش به ساقه پام میکرد، مغزم میومد سر جاشو سرعتم آرومتر میشد. پیتزای اول من قبل اينکه نگين نصف پیتزاشو بخوره تموم شد. ميدونستم حالا حالاها سير نميشمو واسه اينکه دهن نگین سرویس بشه نذاشتم کسی بياد که سفارش بگيره خودم رفتمو دو تا پيتزا سفارش دادم. گفتم يکی يکی برام بياره که تابلو نشه. پیتزای نگین داشت تموم ميشد که يکی از پیتزاها رو آوردن. منم شروع کردم با اشتهای کامل خوردن، انگار که هيچی تو معدم نيست. پیتزای سوم رو که آوردن رنگ نگين عوض شد. يکم چشم غره رفت اما هيچ کاری نمیتونست بکنه. همینجور که پيتزا رو میخوردم نگاش میکردمو از اينکه داره حرص میخوره لذت ميبردم. دقيقاً مثل يه سادیسمی.
نگین_ بد نگذره یه وقت؟
من_ نه اتفاقاً خیلی هم خوبه مخصوصاً که قراره پول اينهمه پیتزا رو تو حساب کنی
همونجور که پیتزای سوم داشت تموم ميشد ديدم نگين داره کیفشو برميداره که مثلاً بريم
من_ کجا با اين عجله؟ من هنوز سير نشدم
نگین_ بيخود کردی سير نشدی هیولا. ۳ تا پيتزا با ۳ تا نوشابه با ۲ تا سالاد خوردی هنوز گشنته؟
من_ خب آره مگه چيه؟
نگین_ به من مربوط نيست. مگه من سر گنج نشستم که اينهمه پول شيرينی بهت بدم؟
ديدم اگه بخوام تسلیم بشم هم خوب سیرنمیشم هم اين موقعیت مناسب از دستم ميره. داشتم نازشو میکشیدم
نگین_ خودتو خسته نکن عمراً کوتاه نمیام
من_ حتی اگه اين يکی پیتزا رو بخوام خودم حساب کنم؟
نگین_ اگه خودت حساب ميکنی باشه برو اينقدر بخور که بترکی
من_ يکم نگاش کردم گفتم خسيس
رفتم يکی ديگه سفارش دادم. نگينم همینجور با تعجب به منو حجم معدم توجه میکردو تیکه میپروند. خلاصه با زور کتکو تهديد نگين به ۵ تا پيتزا با ۴ تا نوشابه و مخلفات اکتفا کردمو اجازه مرخصی صادر شد. در طول اون ۲ تا پیتزای آخر سعی کردم به نگين يکم حال بدم، ازش تعریف کردمو يکم نازشو کشيدم که خیلی عزیزی، کلی چاکرتمو اين حرفا که آخر سر، بر خلاف گفته خودش خر شدو پول کل سفارشات منم حساب کرد. رفتيم سوار ماشين شدیمو حرکت کردیم سمتِ خونه. ديدم نگين يه کمی رنگش پريده
من_ نگين چیزیت شده؟ چرا رنگت پريده؟
چيزی نگفت يکم بعد که رفت زد بغلو دلشو چسبيد. ديدم نه بابا اوضاع بيريخت شده. به هر زحمتی بود از ماشين پیادش کردمو رو صندلی عقب خوابوندمش. تصمیم گرفتم ببرمش خونه خودم اگه خوب نشد اونوقت ببرمش درمونگاه. نشستم پشت ماشینو حرکت کردم. کلیدو با زحمت زیاد تو در چرخوندمو سریع بردمش تو اطاقو رو تخت درازش کردم. يه لیوان عرق نعنا درست کردم دوباره اومدم پیشش. آروم آروم دادم بهش. بدجوری عرق کرده بودو به خودش می پیچید. وقتی یه لیوانو کامل بهش خروندم، يکم کمرشو ماساژ دادم. مانتوشو در آوردمو دمر خوابوندمش. مثل اينکه اينقدر دلدرد بهش فشار آورده بود که از درد خوابش برد.

پایان قسمت سوم.

قسمت چهارم

حدود 1 ساعتی گذشته بود که به هوش اومد. نزدیکای نيمه شب بودو من طبق معمول تمام پرده ها رو کشيده بودم، چراغا هم خاموش بود. حتی مبایلمو هم انداخته بودم تو کشو که نور بدنش تاريکی رو به هم نزنه. داشتم سيگار ميکشيدم که حس کردم نگین به هوش اومده و نشسته رو تخت اما چيزی جز یه سایه کمرنگ نمیدیدم. یهویی نگین جيغ کشيد، تمام حسو حال من پريد. چنان از جيغش شکه شده بودم که نفهميدم چی شد، فقط چراغو روشن کردم ديدم گوشه ديوار کِز کرده، همینجور که روش به منه دستاشو مشت کرده. اما چون چراغو روشن کردم به خاطر نور زیاد لامپ نميتونست ببينه و چشماش بسته بود. چشمای منم به خاطر اینکه یهو لامپو روشن کرده بودم بدجوری اذيت ميشد اما از ترس اينکه نگین طوریش شده باشه به هر زحمتی که بود چشمامو باز نگه داشتم. رفتم کنارش بازو هاشو گرفتم
من_ نگین، نــگین، چی شد؟ نترس عزيزم، من اينجام، چی شده؟ چرا الکی جيغ ميزنی؟ خواب بد ديدی؟
با چشمای نيمه بازش داشت با چهره ای نگران نگام ميکرد، آثار ترس کاملاً از چهره اش معلوم بود. خواستم بلندش کنم ببرم صورتشو آب بزنم اما ديدم خشک شده چسبیده به تخت. دویدم رفتم يه لیوان آب آوردم یکمشو ريختم روی صورتش یهویی انگار از شُک در اومد باشه با ترسو تعجب منو نگاه کرد. منم موقعیتو مناسب ندیدم که بخوام پاپیچش بشم، نشستم کنارشو کم کم درازش کردم رو تخت. همینجور که سرش روی پاهام بودو داشتم سرشو نوازش ميکردم، چند دقيقه بعد با دستش دست منو گرفت.
من_ عزيز بهتری؟
با تکون دادن سرش جواب مثبت داد
من_ نزديک بود منو بکشی با اون جیغت
سرشو از پام بلند کردو کنارم نشست، ديدم نیشش بازه
من_ بچه پرو به تو ميگن ديگه! جيغ زدی زحله منو ترکوندی حالا هم نیشت بازه؟
خنده اش بيشتر شد، منم از قصد سر به سرش ميذاشتم که حالش بهترو بهتر بشه. خلاصه بعده چند دقيقه همینجور که شونه هاشو از بالا گرفته بودم پشتش به سمتِ آشپزخونه حرکت کرديم که صورتشو آب بزنه. صورتشو که آب زد سریع دویدم يه حوله براش آوردمو خودم صورتشو خشک کردم. رفتیم سمت مبل ها که تو هال بودن. نشست رو مبلو به من نگاه میکرد، منم ساکت بودمو واسه خودم تو تفکراتم غرق بودم.
نگین_ فرهاد نمیخوای بپرسی برای چی جیغ زدم؟
من_یهو یادم اومد گفتم آره بگو ببینم چی شد؟
نگین_ بعد از اينکه از خواب بيدار شدم يکم اينور اونورو نگاه کردم همه جا تاریک بود، فکر کردم خونه خودمم اما یکم که گذشت یادم اومد پیش تو بودمو دلدرد داشتم، کم کم تاریکی یکم از بین رفتو روی صندلی یه سایه کمرنگی از یه چیزی مثل غول دیدم با یه نقطه قرمز(منظورش سیگارم بود) منم ترسيدم جيغ زدم فکر کردم دزد یا جنی چیزی هستش.
من_يکم با تعجب نگاش کردم گفتم دستت درست، دزد و جن نبوديم که اونا رو هم بهم نسبت دادی.
يه سیگار ديگه روشن کردمو نگاش ميکردم. چشمم به ساعت افتاد
من_ نگین ساعت نزديکِ ۱ شبه نگرانت نمی شن؟
نگین_ نه بابا کسی کاری به کارم نداره، عليرضا هم مثل قبلنا زياد بهم تلفن نمی زنه
من_ خب اگه منم جاش بودم با اون خانمای خوشگل مشگل هوایی ميشدم ديگه
نگین_ اخماشو تو هم کشيد گفت غلط کرده، فرهاد از اين حرفا نزن ناراحت میشما
من_ بابا شوخی کردم، سینمو دادم جلو يه ابروم هم بالا، با لهجه لاتی گفتم اگه قدم چَپکی برداره پاهاشو میشکونم، تا منو داری غم نخور عزيز
یکم سکوت کرد چیزی نگفت اما حس میکردم نگران شده، بالاخره طاقت نیاورد مبایلشو در آورد به عليرضا زنگ زد منم هر هر میخندیدم که چقدر اين دخترها دنيای کوچيکی دارن. چند دقیقه ای باهم سلام احوال کردنو نگین گفت من امشب خونه شقایق اينا میمونم ظهر که رفتم خونه بهت میزنگم. تلفن که تموم شد یکم نگاش کردم
من_ رفيق خوشگلتر از شقايق نداشتی به من نسبت بدی با اون قيافه درپیتش؟ هر وقت می بينمش ياد حلبی لِه شده ميفتم
نگین_ دلتم بخواد
من_ ۱۰۰ سال سياه، پولم بده بهش دست نميزن
نگین_ همینجور که میخندید گفت آدم نمیشی
من_ شنیدم به علی گفتی شب اينجا میخوابی! خوب خودتو تِلِپ میکنیا، حداقل يه اجازه از من بگیر ببين موافقم يا مخالف.
حس کردم ریدم به سر تا پاش
نگین_ اگه خیلی ناراحتی برم
من_ برام فرق نداره ميخوای بمون نميخوای نمون(البته فقط داشتم اذيتش ميکردم اما قیافم خيلی جدی و ریلکس نشون ميداد)
نگین_همینطور که میرفت تا مانتوشو برداره گفت خيلی خوش گذشت، من ميرم اينجوری بيشتر راحتم
داشت ميرفت سمتِ در از پشت محکم بغلش کردم، سفت چسبیده بودمش يکم تقلا کرد
نگین_ ولم کن
منم همينجوری چسبیده بودمش، زير دستم مثل يه عروسک بود. کشوندمش آوردم جلو آينه همينجوری از پشت بغلش کرده بودم. تو آینه نگاش میکردم اخماشو تو هم کشیده بود یکم منو نگاه کرد، سرشو برد یه طرف دیگه که مثلاً نمیخوام ببینمت، سرمو آوردم پایینتر گذاشتم رو شونش چسبوندم به سرش، همینجوری تو آينه بهش نگاه ميکردم چیکو با باسن نگین تماس داشت
من_ فکر کردی من ميذارم يه فرشته به اين خشگلی اين وقت شب از پيشم بره؟ همینجور که آروم تکونش میدادم تکرار کردم نه تو واقعاً فکر کردی من ميذارم از دست من فرار کنی بری؟
سرشو برگردوند تو آینه به من نگاه کرد منم یه لبخند ملیح زدم. يکم سرشو با عشوه تکون داد
نگین_ آخ تو اگه اين زبونو نداشتی چی کار ميکردی؟
همینجوری تو آينه تو چشمای سبزش غرق شده بودم
نگین_ چيه حالا تا صبح ميخوای منو اينجا له کنی؟
من_با خنده گفتم نه
وقتی داشتم ولش ميکردم يه ماچِ آبدار از لپش کردمو رفتم سمتِ آشپزخونه، تجربه بهم ميگفت تحريک شده. يکم واسه خودم تو آشپزخونه چرخیدم يه چندتا ميوه آوردم بيرون چیندم تو ظرف و بردم تو هال، نشسته بود رو مبل داشت با ماهواره ور ميرفت. نشستم رو مبل کناری و همينجوری واسه خودم فکر میکردمو روی مبل اينور اونور ميشدم. يه موز برداشتو شروع کرد پوست کندن. کم کم نگاه های شیطانی من داشت شروع ميشد. محوِِ بدنش شده بودم، فوق العاده بود. يه تاپ چسبون نيم تنه سبز روشن تنش بود که يه کمی از چاکِ سینه هاش معلوم بود که با چشمای سبز رنگش سِت شده بود. بدنه سفیدش توجه آدمو از همه چی دور میکردو دلت ميخواست مدتها نگاش کنی، مخصوصاً با اون شلوار چسبونه سفیدی که رونای نسبتأ درشته پاش، توش خودنمایی ميکرد. چیکو يکم احساس ناراحتی ميکرد، ميدونستم نگين متوجه شده که دارم با نگاهم میخورمش اما مثلاً منو خر گير آورده بود سرش پائين بود و با لبخندی که به لب داشت موز رو پوست میکند
من_ نگين تو نميخوای پير بشی؟
نگین_يه نگاه فیلسوفانه با همون لبخندی که به لبش بود به من کردو گفت يعنی چی؟
من_ الان ۳ ساله که میشناسنت هر روز خوشگلترو دلبر از تر از ديروز ميشی. به عليرضا حسودیم ميشه تو رو واسه هميشه داره
نگین_ مگه قراره تو برای هميشه با ما نباشی؟
من_ ای بابا، توی زندگی من هيچی جز غمو اندوه و حسرت پايدار نبود.
نگاهمو بردم سمتِ تلوزیون و به کلیپ تصویری که داشت پخش میشد توجه کردم، يه آهنگِ ايرانی بود از اين بچه سوسولی ها که حالم ازشون بهم ميخوره. کنترلو گرفتم بردم رو کانال ONIYX، اون موقع ها اون وقت شب ميدونستم متال نشون ميده. داشتم کلیپو ميديدَم که نگين از رو مبل پاشد میزو کشيد جلوی من بعد هم نشست روبروی من رو ميز. نگاش کردم
من_ جا قهطیه ديگه!!؟
نگین_ به جای غُرغُر کردن بيا موز بخور حالت جا بياد
من_ بابا مرامتو عشقه
خواستم موز رو بردارم زد رو دستم، با تعجب نگاش کردم يه تیکه موز برداشت با دست خودش آورد جلو دهنم
نگین_ بخورش
منم دهنمو باز کردم گذاشت دهنم. مزه شيرين موز بدجوری هواییم کرده بود. آخرين تيکه ی موز رو هم که گذاشت دهنم، صورتشو آورد جلو رو لبمو يه بوس کرد. بدجوری داغ شده بود. بلندش کردم جای خودم نشوندمشو رفتم رو ميز جای اون نشستم، يه موز برداشتمو پوست کندم اما قسمتش نکردم، بردم جلوی دهنش
من_ بخور. خواست از دستم بگيره گفتم نـــه، دستا پائين
دهنشو باز کرد منم يکم موز رو بردم جلو یه گاز ازش گرفتو آروم آروم تا تهشو خُرد. تیکه آخر موز رو که گذاشتم دهنش صورتشو کشیدم جلو يه بوس از لبش کردمو نگاهش کردم. از شهوت زياد چشمامون خماره خمار شده بود. يه دستشو آوردم جلوی صورتم، روی دستشو بوسیدمو دستشو تو دستم نگه داشتم. با اونیکی دستش دست منو گرفت، منو کشيد طرف خودش، صورتمون خيلی بهم نزديک بود. چند ثانیه فقط تو چشمای هم خیره بودیم، به لبای نگین نگاه کردم، دیدم داره با دندوناش گازشون میگیره. صورتمو بردم جلوتر زیر گوششو آروم بوسیدمو یکم خیس کردم دوباره اومدم جلو صورتش، دیگه نگین طاقت نیاورد، دستاشو گذاشت پشت سرمو لبشو گذاشت رو لبم. همونطور که لبمو میبوسید محکم منو به صورتش فشار میداد. وقتی از هم جدا شديم ديگه هيچی حالیم نبود، لبش چنان نرمو گرم بود که فقط ميخواستم بخورمشون. کشیدمش رو مبل کناری که ۳ نفره بود، من زير دراز کشيدم اونم درازش کردم رو خودم. همينجوری لبای همديگه رو میخوردیم. دستمو بردم پشت کمرش، همینجور که کمرشو ميمالوندم به خودم فشارش ميدادم. تمام تنم از گرمایِ اون داغ شده بود. همونطور که دستام پشت کمرش بازی میکرد، دستامو از زيرِ لباسش بردم تو و آروم کمرشو ميمالوندم. زبونمو کشيده بود تو دهنشو میمکید. چشمای من بسته بودو آروم کمرشو ميمالوندم. صورتشو از صورتم جدا کردو تو چشمای خماره من نگاه ميکرد. پائين لباسشو گرفتمو کشيدم سمتِ بالا، با همکاری خودش لباسشو در آوردم. اونم لباس منو در آورد. دوباره رو تنم دراز کشیدو لبامون بهم قفل شد. زبونش تو دهن من بودو پشت دندونامو لمس ميکرد منم زبونشو ميک ميزدم. بندِ سوتین سبزش که با لباسش ست بودو باز کردم اونم از تنش در آوردم، وقتی سینه هاش روی تنم قرار گرفت، مثل 2 تیکه آتيش داغ بود. طاقت نياوردم کشیدمش بالا طوری که سینه هاش جلوی دهنم باشه. اونم دستاشو پایه کرده بود به کناره های مبل و خودشو بالا نگه داشته بود. سینه هاشو بوسیدمو شروع کردم دوره نوکشو ليسيدن. يکم که خيس شد حس کردم حالا ميشه قشنگ سینه هاشو خورد. نوکش رو ميذاشتم تو دهنمو می مکیدم.همینجور که سینه هاشو گاز های کوچيک ميزدم با لبم پوستشو ميمالوندم. گاهی هم دهنمو میبردم زيرِ گوششو میخوردم که بدجوری صداش در میومد. دوباره برگشتم سر سینه هاش اینبار اون یکی رو خوردم. نوکش کاملاً سفت شده بود. همینجور که نوک سینه هاشو میمکیدم از پشت دستامو روی باسنش میکشیدمو چنگ میزدمشون. از پشت دستامو از رو شلوار رسوندم به پائين کسشو شروع کردم مالوندن. ديگه کاملاً صدای نگين دراومده بود و آه و ناله ميکرد. يکم که گذشت خودشو کشيد پایینو دیوونه وار لبمو با نهايتِ قدرت ميخورد. اصلاً رو زمين نبود حالش خرابِ خراب بود. چرخوندمش زيرِ خودمو شلوارشو در آوردم. از ديدن شُرت خیسش که اونم مثل لباسو کرستش، سبز بود خنده به لبم نشست. هميشه تو لباس پوشيدن سلیقه زيادی به خرج ميداد. کمتر زنی رو ديدم که شرتو کرستش با هم ست باشه. سرمو گذاشتم رو کسش از رو شرت يکم تکون دادم که آهو نالش رفت هوا، شرتشم از پاش در آوردم. با ديدن کس خیس ورم کرده اش که حدود ۱ سال ميشد نديده بودمش چیکو داشت خودشو میکشت. شلوارمو کشيدم پائين چیکو رو آزاد کردم. پاهاشو از مبل آوردم پائين خودم هم رفتم بین پاهاشو شروع کردم کسشو براش خوردن. زبونمو مثل عادتم از پائين به بالا ميکشيدم، ناله های شهوانی نگين منو بيشتر تحريک ميکرد. بوي کسش هوشو از سرم برده بود. لبه های کسشو از هم باز کردمو کلیتوریسشو تحريک کرد زبونمو دورش حرکت ميدادم. پاهاشو به صورتم فشار ميداد مجبور شدم دستامو از کسش جدا کنمو دوباره پاهاشو باز کنم. خودش فهميد نبايد پاهاشو جمع کُنه، منم دوباره مشغول شدم لبه های کسشو باز کردمو زبونمو فرستادم تو. هربار که میکردم تو يه نفس عميق ميکشيد پشت بندش هم يه آه خفیف. حسابی خيس شده بود. کل لبه های کسشو کلیتوریسشو کشيدم تو دهنمو محکم مکیدم، چنان آهی کشيد که…
دوباره شروع کردم براش خوردن. انگشت يکی از دستامو با ترشحات کسش خیس کردمو سینشو همزمان با خوردنِ کسش مالوندم. دوباره مثل سری پیش لبه های کسشو مکیدمو محکم فشار دادم، لرزش سر تا پاشو گرفته بود ميدونستم الان ارضا ميشه واسه همون محکم زبونمو کردم تو کسشو با همون دست خیسم کلیتوریشو لرزوندم، به چند ثانيه نکشيد که با شدت لرزیدو ارضا شد. خيلی آب از کسش اومد واقعاً شهوتش زياد بود. ديدم بیحال ولو شده رو مبل، پاهاشو که از مبل آویزون بودو آوردم بالا و درازش کردم رو مبل که سر حال بشه. خودم هم کنار مبل نشستم رو زمينو نوازشش ميکردم. به چیکو نگاه کردم ديدم از ناله های شهوانی نگين پيش آبه خودم هم اومد بود. يکم گذشت نگين سر حال اومد
نگین_ هنوزم هيچ کس مثل تو برام نميشه
يه لبخند رو لبم نشست یه چشمک براش زدم، منو کشيد رو خودش. همون جور که يکم داشت لبمو بوس ميکرد از زير چیکو رو گرفت دستش بیهوا چشمامو بستمو لبمو گاز گرفتم. منو دراز کرد رو مبل يکم چیکو رو با دست ماليد، بعدش سرشو آروم گذاشت دهنشو يکم ميک زد. بعدشم کم کم همشو کرد تو دهنش انتهای گلوشو حس ميکردم، میدونستم داره اذیت میشه اما چون ميدونست من عاشق اين کارا هستم بخاطر من اینکارا رو ميکرد. وقتی ميخواست چیکو رو از دهنش بياره بيرون جوری ميک ميزد که پوستم ميخواست کنده بشه اما واقعاً حال ميداد. تو اين ۱ سالی که رفته بود قاطی مرغا خيلی حرفه ای تر شده بود. زبونشو دور سر چیکو میچرخوند، منم آهو ناله ميکردم. با ناخوناش آروم میکشید به خایه هام. زیر دستش ميلرزيدم گرمایِ دهنش بدجوری تحریکم کرده بود
من_ نگين دارم ميام
خواستم سرشو بلند کنم اما نذاشتو محکم چیکو رو کرد دهنشو موقع آوردن بيرون محکم ميک میزدو از زير خایه هامو میمالوند. ديگه نتونستم خودمو نگه دارم، تو دهنش خالی کردم. اينقدر آبم اومد که از گوشه لبش ريخت بيرون. وقتی آبمو خورد بقیه اش رو که روی چیکو بود با دستش میمالید به چیکو، واقعا لذت داشت. اکثر افراد وقتی طرف ارضا شد ديگه باهاش کاری ندارند اما همانطور که زنا احتياج دارند بعد از ارضا شدن طرفشون ادامه بده و يه کمی نوازششون کُنه و کارهای ديگه همینجور مردها هم احتياج دارند و نگين اينو خوب ميدونست. يکم که چیکو رو مالش داد
من_ عالی بود بسه
پاشد رفت دستو صورتشو آب زدو اومد. نشست روی مبل کناری به سینه هاش نگاه کردم هنوز سربالا مونده بود با نوک صورتی، باسن گردو تاقچَش بخاطر کمرِ باریکش خيلی خودنمایی ميکرد. يه نیشخند زدمو رفتم سروقتش. زيرِ گوششو ليس میزدم کم کم رفتم رو سینش. همونجور که سینشو میخوردم يکی از انگشتامو کردم تو کسشو شروع کردم به لرزوندنش که آه و نالش باز در اومد. با صدای نفسای شهوانی نگين چیکو دوباره قد علم کرد. يکم پاهاشو کشيدم جلو سر چیکو رو گذاشتم رو کسش آروم بازی ميدادم. چشماشو بسته بودو آه ميکشيد،
نگین_ فرهاد بکن تو، اينجوری نکن
اما من ول کُن نبودم سادیسمم خالی نمی شد
نگین_ بلند گفت دِه بهت ميگم بکن تـــوش
منم آروم کردم تو
نگین_ يه آه کشیدو گفت خوبه حالا شروع کن
منم آروم آروم تلمبه ميزدم. هنوز کسش داغو تنگ بود. تا ته ميکردم تو و کامل ميکشيدم بيرون دوباره تا ته ميکردم تو، کم کم سرعتم بيشتر شد. اينقدر تند تلمبه ميزدم که کلِ تنم عرق کرده بود، نگين هم جيغ ميزد اما من ول کُن نبودم. پاهاشو دوره تنم حلقه کرد منم خم شدم روش دستامو گذاشتم بالای مبلو محکمتر تلمبه ميزدم. ناخوناشو فرو کرد تو پهلوهای من. چشماشو بسته بودو جيغ ميکشيد باز لرزش ارگاسمو تو بدنش حس کردم، چند تا تلمبه که زدم آبش اومدو يه آه بلند کشیدو نخوناشو از پهلوم کشید بیرون. همینجور که تلمبه میزدمو داشتم از گرمایِ بيش از حد کسش ارضا ميشدم، به پهلوهام نگاه کردم، بدجوری میسوخت يه کمی هم ازش خون اومده بود. چیکو رو از کسش در آوردم یهویی تا ته کردم تو، يکی دو بار هم عقب جلو کردم، داشتم ارضا میشدم، تا کشيدم بيرون خالی شدم همه آبم ريخت رو گردنشو سینش، ولو شدم کنارش. چند دقيقه بعد پاشدم رفتم وان رو ردیف کردم اومدم نگين رو که عين مرده ها رو مبل ولو بود بلند کردم بردم تو وان خوابوندم خودم هم جلوش تو وان نشستم. يکم که گذشت چشماشو کامل باز کردو يه نیشخند زدو باز سرش افتاد رو شونش. نیشه منم باز بود
من_ چی شد، مُردی؟
نگین_ خيلی وقت بود سکس به اين سختی نکرده بودم عليرضا نمی تونه اينقدر دووم بیاره و محکم بکنه
من_ اگه بياری يه بار خودم بکنمش درست ميشه
نگین_ همینجوری که آروم میخندید با همون صدای بیحالش گفت آره همين مونده که اونم خرابش کنی
چيزی نگفتمو يکم پهلومو ماساژ دادم، بدجور میسوخت
من_ نگاه کن چیکارم کردی وحشی!!! خُله جای ديگه نبود ناخوناتو بکنی توش؟ اونهمه مبل، اين پهلوی من چرا آخه؟
نگین_ باور کن نمیفهمیدم دارم چی کار ميکنم، ببخشيد
من_ همینجور که سرمو تکون میدادم گفتم آدم نميشی
چند دقیقه چیزی نگفتیمو ساکت بودیم تا این که
من_ نگين جداً سکس چطور بود؟ خوب بود يا نه؟
نگین_ واقعاً خشن بود. اما با همه سختیش خيلی حال داد، احساس کردم از ته جونم ارضا شدم

پایان قسمت چهارم.

سرنوشت شوم (قسمت پنجم).

خلاصه خودمونو ترو تميز کردیمو از حموم اومدیم بیرونو تا صبح، لخت تو بغلِ هم خوابيديم. صبح که پاشدم ديدم نگين هنوز خوابه، بیدارش نکردم رفتم بساط صبحونه رو آماده کردم، داشتم سفره رو ردیف میکردم که دیدم نگین بیدار شد. با همون حالته خواب آلود، همونجور که چشماشو میمالید از تخت بلند شد
نگین_ صبح بخير
من_ يه چشمک بهش زدم گفتم برو صورتتو آب بزن کله پا نشی
صبحونه رو با هم خورديمو يه کمی نشستيم واسه خودمون درو دیوارو نگاه کردیم، ساعت نزدیکای 8 بود
من_ نگين من بايد برم استخر
نگین_ من میرسونمت بعدشم خودم از اونور ميرم خونه خودم
از درِ خونه زديم بيرون، هر دو با همون لباسای ديروز. رسیدیم دم استخر، خواستم ازش خداحافظی کنم که
نگین_ فريد هنوز اينجا کار ميکنه؟
من_ آره چطور؟
نگین_ خیلی وقته ندیدمش بیام يه سلامی بهش بکنم
با هم رفتيم تو، سمانه تا ما رو با هم ديد يه لبخند زدو سلام کرد. منم يکم بهتر از گذشته ها جواب سلامشو دادم، رفتيم تو ديديم فريد داره لباسشو عوض ميکنه. ما رو که دید اومدو يه سلام علیکی با نگين کرد
فرید_ با خنده گفت خوبه ديگه شما دو تا وِل کُنه هم نمی شيد
من_ منم پرو بازیم گل کرد گفتم، اَی گفتی فريد، منم هی بهش ميگم بابا ازت خسته شدم، برو پی زندگی خودت بذار من یه نفس راحت بکشم، اين نگين بی خیال من نميشه
نگين هم يکم با تعجب نگام میکرد
نگین_ باشه به موقعش به حسابت ميرسم
من_ فريد مردشورِتو ببرن همه چی تقصير تو ديگه، همش مايه دردِ سر ميشی، نگين جون غلط کردم. مگه خلو چل شدم که ولت کنم
خلاصه تیکه باره هم میکردیمو میخندیدیم که بچه ها اومدن
نگين_ بهتره من دیگه برم
خداحافظی کردو یواشکی رو لبمو بوسیدو رفت
فريد_ خُله تو آدم نميشی!
من_ چطور
فرید_ حلقه دستش بود، به اين بنده خدا هم رحم نميکنی؟
من_ بابا یهویی شد اصلاً قصدی نداشتيم. ديشب پيش من بود حالش بد شد بردمش خونه، ديگه نفهميديم چی شد رفتيم تو بغلِ هم
يه نيشخند زدو گفت خودتیو رفت پيش بچه ها. منم رفتم لباسمو عوض کردمو رفتم پیششون، احساس ميکردم يکم حالم بهتره. خلاصه با بچه ها گفتیمو خندیدیمو تمرینو شروع کرديم. آخرِ تمرين باز ۱۰ دقيقه وقت آزاد به بچه ها داديم که تو آب واسه خودشون بچرخنو طبق معمول روزای پیش به سؤالات مادر پدرشون جواب بديم. ديدم مادرِ نيما، همونی که کارتشو داده بود بهم، زيرِ چشمی منو نگاه ميکنه. با خودم گفتم شیطونه ميگه برم از تیغه چیکو بگذرونمش که ديگه اينجوری به پسرا نگاه نکنه ها. تحويلش نگرفتمو رومو کردم یه وره ديگه. لب استخر واستاده بودم بچّه ها رو که واسه خودشون مشغول بودن نگاه ميکردم که خودش اومد
مادر نیما_ سلام، بنظر خيلی حالت بهتر شده امروز!
من_ سلام، آره یکم بهترم
مادر نیما_ خوشحالم که بهتر شدی
من_ واسه جناب علی که خوب نشد، مطبت خالی میمونه
مادر نیما_ غصه منو نخور، وضعيت پیشرفت نيما چطوره؟
من_ همونجور که خودت داری میبینیش خيلی بهتر شده اما اگه بتونه روزای دیگه هفته رو هم شنا کُنه بيشتر مسلط ميشه. مثلاً اون روزای دیگه رو ببریدش يه استخر ديگه يا همينجا به عنوانِ تفریحی بياد يا چمیدونم اگه ساختمونتون استخر داره اونجا تمرين کُنه
سرشو به حالت اينکه نظرش مساعده بالا پائين میکردو گوش ميکرد. يکم براش نطق کردم
من_ بچه ها دارن ميرن لباس بپوشن با اجازه من به کارام بررسم
خداحافظی کردو رفت
فريد_ يه چشمک زدو گفت سوجه جديد مبارک
من_ خفه بابا، سوجه جديد کدومه. من حوصله خودمم ندارم دنباله این کارا هم نيستم
فرید_ آخ بميرم برات که اصلاً هم از اینکارا نميکنی. خوبه حوصله نداری اينجوری هستی، اگه داشتی ديگه واویلا احتمالاً به منم تجاوز ميکردی
من_ با خنده گفتم ديونهِ
يکم از اينور اونور حرف زديم يه سيگار روشن کردمو مشغول شدم تا بچه های سانس بعدی اومدنو منم باهاشون مثل هر سری رفتم تو آب که تمرين کنم. بچه ها هم بخاطر اينکه حال من سر جاش بود حسابی خوش میگذروندنو باهام شوخی میکردن. خلاصه اون سانس هم تموم شدو لباسامونو عوض کرديم. موقع رفتن فريد منو تا یه جایی رسوند، تو راه چیز خاصی به هم نگفتیم، نزدیکای خونه بودیم که
من_ میخوام بقیه راه رو يکم قدم بزنم
آروم آروم به سمتِ خونه رفتم. تو راه حواسم پيش نگار بود که بالاخره باهاش چی کار کنم. چند باری خواستم سر خودمو گول بزنمو راضی شم که باهاش يه رابطه رو شروع کنم اما هر جور که فکر ميکردم نمیتونستم خودمو راضی کنم. گفتم گوره باباش بالاخره یه طوری ميشه ديگه، فعلاً برو تو خونه یه چیز درست کن که از گشنگی نمیری. کلید انداختم رفتم تو، هوای تو خونه خنک تر از بيرون بود يه لحظه کيف کردم. کولرو زدمو ولو شدم رو مبل. همینجور که نشسته بودم همه لباسامو در آوردمو لخت شدم، پاشدم به سرو صورتم آب زدم یخچالو نگاه کردم ديدم باز غذا آماده ندارم حوصله آشپزی هم نداشتم يکم ميوه با سالاد قاطی کردمو خوردم. بعدشم پاشدم رفتم حموم تو وان دراز کشيدمو خوابم برد. نميدونم چقدر خوابيده بودمو کی خوابم برده بود. پاشدم خودمو خشک کردم، اومدم تو هال به مبايل که silent کرده بودم نگاه کردم، از کسی خبری نبود. دوباره گذاشتمش رو میزو تلوزیونو روشن کردم، کانال ۴ داشت الاهه قمشه ای نشون ميداد. اونجا کانالو نگه داشتمو شروع کردم مرتب کردن خونه. خونه که مرتب شد چشمم به ساعت افتاد، تقريباً نزدیکای ۵ بود. ديدم هيچ کاری ندارم که انجام بدم، به ذهنم خورد یکم کتاب بخونم. واسه خودم يه سری از کتابای اُشو رو ريخته بودم زمين دوره خودمو مشغول بودم. حدود ساعت ۷ مبايل زنگ خورد. حدس زدم باید نگار باشه چون منتظرِ تلفنِ کسی نبودم. Answer رو زدم
من_ الو
نگار_ سلام خوشگلم
من_ به به سلام نگار خانم. از اين طرفا؟
نگار_ ديدم تو که مارو تحويل نمیگیری این بود که خودم زنگ زدم
من_ کارت درسته. حالت چطوره؟
نگار_ خوبم تو چطوری؟ انگار امروز شنگولی؟
من_ آره، ای بدک نيستم
نگار_ دورو برت ساکته، خونه ای؟
من_ آره، طبق معمول
نگار_ من با پريسا بيرون بودم رفتيم يکم خريد کردیم، الان نزديکِ خونهِ تو هستم. ميام دنبالت باهم بريم بيرون
من_ نه عزيز حوصله غير خودمونو ندارم. ميخوای برو رفیقتو برسون تا یه جایی بعدش همديگه رو ميبينم
نگار_ يکم فکر کرد گفت باشه. تو حاضر باش میام دنبالت سر راه پريسا هم ميرسونيم
قبول کردمو قطع کردم
با خودم گفتم جنگ شروع شد. رفتم سروقت کمد يه تيپِ اسپرت زدم، يه تیشرت آبی روشن با شلوار پاچه گشاد لی پوشیدمو رفتم دم در واستادم که برسه. يه سيگار روشن کردمو واسه خودم به اينور اونور نگاه میکردمو فکر ميکردم که چطوری باهاش صحبت کنم. خلاصه چند دقیقه بعد جلو پام ترمز زد. يکم داخل ماشینو نگاه کردم نگار با همون عینک محشرش دیده میشد، پريسا هم نشسته بود کنارش، پریسا پیاده شد که من بشینم جلو، شونش رو گرفتم
من_ نه بشين جلو، من ميخوام عقب بشینم راحت باشم
يه لبخند زد نشست سر جاش، منم نشستم پشت. نگار برگشت يکم حال احوال کردیمو حرکت کرد. ضبط ماشين گوشامو داشت کر ميکرد، يه آهنگِ ايرانی بود. منم که کلاً به غیر از یاور، هيچی ايرانی گوش نمی دم کنترلو از جلو برداشتمو صدا رو آوردم پائين
من_ چيز ديگه نداری؟ سی دی متالی که برات زدم کو؟
نگار_ فرهاد کوتا بيا پريسا متال گوش نمی کنه، بذار دم خونه اش که رسوندمش بعدش متالو بذار
من_ راست ميگه پريسا؟
پریسا_ برگشت نگام کرد گفت خب آره زياد دوست ندارم
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم به اين خوبی چرا زياد خوشت نمياد؟! از اين ايرانيا که چرتو پرت ميگن که بهتره
چيزی نگفت يکم نگاش کردم يه چشمک زدم، شیطونه درونم ميگفت بگو فقط بخاطر تو اين آهنگو عوض نمی کنم خوشگله، اما منطق ميگفت از حسرتو جنگ با نگار بترسو خفه خون بگير. خلاصه يه چشمک بهش زدمو گفتم موردی نيست تحمل ميکنم. نگار تو آينه نگام کردو يه چشمک برام زد. بعد از چند دقيقه رسيديم دم خونه پريسا اينا، پریسا داشت پیاده میشد
من_ مهمون نميخوای؟
تعارف کرد بريم داخل گفتم نه بابا شوخی کردم، خوشحال شدم ديدمت. با نگار رو بوسی کردو رفت سمتِ خونش. وقتی پريسا رفت تو، تازه نگار اومد طرفم
نگار_ خوشگل من چطوره؟
من_ يه ابرومو انداختم بالا گفتم ای ناقلا ادای منو در نیار. باز جلو آينه واستادی؟
خندیدو گفت دلم می خواد حرف دلمو بهت بزنم
من_ its up to you (به عهده خودته ميخوای بزن نميخوای نزن)
نگار_ بيا تو رانندگی کن
من_ حسش نيست خودت بشين پشت فرمون
سی دی متالو گذاشتم تو دستگاه يه کلیپ از children of bodom بود. ماشینو روشن کردو صدای take offتوی خیابون پیچید
من_ هوو چه خبرته؟ مگه سر آوردی اينجوری ميری؟
نگار_ تو ديوونهِ که بغلم ميشينی رفتارت به منم سرايت ميکنه اينجوری ميشم
من_ سرعتو کم کن یکی رو زير ميگيری خر بیارو باقالی بار کن
نگار_ همینجور که سرعتو آروم میکرد گفت پس سی دی رو عوض کن که دوباره اينجوری نشم
منم سی دی رو در آوردمو select از یاور گذاشتم تو ضبط. خلاصه دم پاساژ شهریار نگه داشت، يه پاساژ ۳ طبقه بزرگه
من_ مگه نگفتی با پريسا اومده بودی خريد؟ بازم میخوای چیزی بخری؟
نگار_ آخه من چيزی نخریدم، گفتم با تو بيام که با سلیقه تو بگيرم
يکم فيلسوفانه نگاش کردم گفتم بريم، خدا بخير کُنه. دستامو کرده بودم تو جیبه شلوارمو به جلو خيره بودم که دست نگار رو روی دست خودم حس کردم که داشت سعی ميکرد دستامو از شلوار در بياره بگيره دستش
من_ نگار!!!؟
نگار_ هيس
دستامو گرفت تو دستش، با اينکه بدم نمی اومد دستم تو دستای گرمش باشه اما از اينکه بخواد فکر کُنه من جوابم در مورد پیشنهاد دوستی باهاش مثبته دوباره دستامو از دستش در آوردم. بدجوری خورد تو پرش ، دلم براش سوخت
من_ اگه دوست داری دستتو بنداز رو دستم (از فاصله ای که بين دستم و بدنم ايجاد شده بود)
اونم همینکار رو کردو دوش به دوشِ هم رفتيم تو. پاساژ نسبتاً شلوغ بود، منم فقط به خاطره دل نگار زِده حال بهش نزدمو رفتم تو، کلاً از جاهای اينجوری شلوغ خوشم نمياد. خلاصه مشغولِ نگاه کردن پاساژها بوديمو لباسا رو با هم ارزيابی ميکرديم. نگار هی به من لباس نشون میداد، منم از هر ۱۰۰ تا که نشون ميداد از ۹۹ تاش ايراد ميگرفتم. همینجوری مغازه ها رو بررسی میکردیم که يه لباس یه سره بلند قرمزِ حریر بدون آستين با یقه نسبتأ باز با کمرِ باريک به چشمم خورد، یه جورایی تحریکم کرد. يکم نگاش کردمو تو ذهنم نگارو توی اون تصور کردم، بنظرم بد نمی اومد
من_ نگار نظرت درباره این چیه؟
نگار_يکم نگاش کرد گفت قشنگه
من_ بريم تو يه امتحانی بکنش
رفت تو اتاق پرو، تا موقعی که منو صدا کنه، یکم سواستفاده کردمو با فروشنده شروع کردم لاس زدن، بی پدر تو چشمام طوری زُل میزد انگار که از قهطی در رفته. خلاصه با فروشنده مشغول بودم که نگار صدام کرد. رفتم سمت اطاق پرو در نیمه باز بود یکم بیشتر بازش کردم، وقتی چشمم بهش افتاد يه لحظه از خودم بيخود شدم. خواستم بپرم لب سرخشو که با لباسش نسبتأ ست ميشد بخورم، اما خودمو کنترل کردم. میزوون اندازه خودش بود انگار برای خودش دوخته شده بود. خودش هم خيلی خوشش اومد بود. خلاصه لباسو گرفتیم (البته بس که من با این فروشنده چونه زدم 20% تخفیف گرفتیم). دوباره اومدیم تو راهرو اصلی، يکم گشتیم
من_ نگار بسه ديگه، یدونه لباس خريدی قیمتش قد ۱۰ تا لباس معمولی بود. نکنه بابای بیچارتو ميخوای ورشکست کنی؟
نگار_ همینجور که خودشو از بغل به من چسبونده بودو راه ميرفتيم يکم خندیدو گفت نه بابا اون ورشکست بشه منم بدبخت میشم، کی می خواد پول به من بده من این همه ولخرجی کنم؟!!
برگشتيم سمتِ ماشين. نشستيم تو ماشین چيزی بهم نگفتیم، يکم به هم نگاه کرديم نزدیکای غروب بود
من_ نمیخوای راه بیفتی؟
نگار_ فرهاد فکراتو کردی؟
تو دلم گفتم وای شروع شد. يکم نگاش کردم
من_ خب خيلی به حرفت فکر کردم اما…
نگار_ اما چی؟
من_ ببين تو هيچ ایرادی نداری، هیچی از خوشگلی کم نداری، اخلاقت هم تا اونجا که من میشناسمت خوبه. منظورم اینه که حتی اگه من نخوام اين رابطه شروع بشه، به اين معنا نيست که تو ايرادی داری، نگار مشکل مثل همیشه خود منم. من نميتونم متعهد باشم. دلم می خواد اما نميشه، از طرفی هنوز آیندم مشخص نيست اصلاً معلوم نيست چی می خواد بشه
نگار_ يه آه کشیدو گفت اينقدر توی پاساژ باهام خوب بودی که حتی فکرشم نمی کردم الان بخوای اينجوری جوابمو بدی
سرمو انداختم پائين، چيزی نداشتم که بهش بگم
نگار_ ميدونی اون لباسو به عشق کی گرفتم؟ به عشق اينکه توی مجلسای مهمونی برای تو بپوشم
لبمو داشتم گاز ميگرفتم، نميدونستم چی بهش بگم يعنی هيچی نداشتم که بگم فقط سرم پائين بود. پاکت سیگار منو برداشت يه دونه از توش برداشت آتيش زدو خيلی عصبی شروع کرد کام گرفتن. نگرانش بودم، از اينکه اينجوری میرنجوندمش خودم بيشتر از اون ناراحت ميشدم. بدجوری کلافه و شرمنده بودم، از ماشين پیاده شدم. به بدنهِ ماشين تکیه دادمو يه سيگار روشن کردم. خدايا چرا با من اينجوری ميکنی؟ چرا همش اين اتفاقا برای من ميفته؟ سؤالاتی بود که تو ذهنم میومدو ميرفت. از زندگی شاکی بودم که با اين همه بدبختی که خودم دارم هميشه افرادِ ديگه که فقط به خودشون فکر ميکنن جلو پام سبز ميشن. يه صدايی از ماشين میومد که بنظرم قبلاً هم شنیده بودمش، آره صدای هق هق نگار بود که داشت جونمو به آتيش ميکشيد. موهای تنم سيخ شده بود، از اينکه اينجوری با دلش بازی کرده بودم خودم پشیمون بودم. دلم ميخواست برم بغلش کنم آرومش کنم، بهش بگم منو ببخش، اما من نميخوام با من بمونی و فنا بشی. اما منطق ميگفت بالاخره بايد عادت کُنه. ياد خودم افتادم موقعی که یکی از کسایی که عاشقش بودم تصمیم گرفته بود از ایران بره، تمام زندگیم شده بود ناله کردن، یاد اون زمان افتادم که از خشم و نفرت از زندگی میترسیدم تنها بمونم که نکنه کاری دسته خودم بدم. هر چی ازش خواستم نره و بمونه قبول نکرد، شبه رفتنش تو فرودگاه کم مونده بود به پاش بیفتم که از ايران نره، ازش خواهش میکردم، از گريه تمام صورتم خيس شده بود، اونم گريه ميکرد اما نموندو رفت، ياد خودم افتادم که بعد از اون ماجرا از ديدن خودم تو آينه هم وحشت داشتم. خورد شده بودم برای باره چندم. از خودم متنفر بودم که داشتم همونکاری رو با نگار میکردم که اون عشق قدیمم با من کرد. دلم نمی خواست نگار بشکنه، با خشم از سيگار کام ميگرفتم که اين چه اخلاقِ مسخره ایه که من دارم. چند دقیقه گذشت ديگه صدای گريه نمی اومد. سیگار منم داشت تموم ميشد، درِ ماشين باز شد. نگار اومد بيرونو داشت منو که پشتم بهش بود نگاه ميکرد، برگشتم طرفش، تمام صورتش خيس بود. پاهام شل شد، حالم از خودم بهم ميخورد که چرا اين بالا رو سرش آوردم. با ناتوانی محض کشون کشون ماشینو دور زدمو جلوش واستادم. بغض گلومو گرفته بود، ميدونستم اگه يه کلمه حرف بزنم گريم در مياد، با همون چشمایی که ميدونستم نگار فهمیده پشتش يه دنيا اشک جمع شده نگاش ميکردم، دوباره حالته صورتش تغيير کرد. بغضش ترکید، سرشو گذاشت رو سينه منو شروع کرد آروم گريه کردن، به دور و برم نگاه کردم. خیابون خلوت بود اما چند نفری با تعجب نگامون ميکردن. مَردم برام مهم نبودن، دلم ميخواست نگار خودشو خالی کُنه. گریش که تموم شد هنوز سرش رو سينه من بود، کمرشو يه کم ماساژ دادم، اما هنوز ساکت بودم. سرشو با دستم از تنم جدا کردمو تو چهره معصومش نگاه کردم، همینجور سرمو به حالت تأسف تکون ميدادم. از بس به خودش فشار آورده بود رنگ صورتش زرد شده بود، نميدونستم بايد چی کار کنم. آروم آروم بردمش اونطرف ماشین سمت صندلی شاگرد. در ماشینو باز کردمو نشوندمش روی صندلی. خودم هم نشستم پشت فرمونو حرکت کردم. آروم آروم ميرفتم. ضبطو روشن کردم، صدای یاور پیچید تو ماشين. صداشو کم کردمو با یاور زمزمه ميکردم. چند دقیقه ای که رفتم به نگار نگاه کردم. ديدم از خستگی بيش حدو اون فشاری که بهش وارد شده بود همونطور که حدس زده بودم، ضعف کرده و خوابش برده. آرزو ميکردم کاش نگار تو ماشين نبودو یه کاری دست خودم ميدادم از اين زندگی مسخره خودمو خلاص ميکردم اما حيف که هميشه يه بهانه ای برای موندن هست. آهنگ تموم شدو آهنگِ بعدی شروع شد، با شنيدن آهنگِ پرنده مهاجر ديگه کنترلم از دستم در رفت، اشکم سرازیر شد. به نگار نگاه کردم ديدم هنوز خوابه، با خيال راحت گريه ميکردم. آروم با یاور ميخوندم و به راه ادامه ميدادم هيچ سعی برای نگه داشتن اشکام هم نمی کردم، واقعاً بهشون احتياج داشتم. آهنگ داشت به وسطای خودش میرسید که نگار بيدار شد. سریع اشکام رو پاک کردم، اما هر خری از چشمای مثل کاسه خون من می فهميد که چه حال زاری دارم. آروم با یاور ميخوندم
ای پرنده مهاجر
ای همه شوق پریدن
خستگی يه کوله باره
روی رخوت تن من
مثل يک پلنگ زخمی
پر وحشته نگاهم
می ميرم اما هنوزم
دنبالِ يه جور پناهنم
آهنگ تموم شد منم به خيابون خيره بودمو حرکت ميکردم. نگاه نگار روم سنگينی ميکرد اما بهش نگاه نمی کردم. گه گاه آبه دماغمو ميکشيدم بالا. رسيدم دم درِ خونشون، نگاش کردم. هر دو تو سکوت غرق بوديم
من_ منو ببخش، مراقب خودت باش
از ماشين پیاده شدمو کشون کشون راه افتادم طرف خونهِ خودم.

پایان قسمت پنجم.

سرنوشت شوم (قسمت ششم).

کلیدو با هزار زحمت تو در چرخوندم، در باز شد. چشمم به تاریکی خونه افتاد. به اندازه يه ابسیلون احساس بهتری کردم، کشون کشون رفتم تو اطاقم. فقط يادم مياد اينقدر داد زدم که از خستگی خوابم برد. به دورو برم نگاه کردم، توی يه اطاقِ نا آشنا بودم، دورو برمو نگاه کردم يه اتاق پر از عروسکای تیکه تیکه شده بود، تمام اطاق به هم ريخته بود، چشمم به نگار افتاد که داشت پنجره رو باز ميکرد، رفت رو لبه یه پنجره واستادو برگشت منو نگاه کرد، تو چهرش خيره شدم، چشمای قرمزش که ازش اشک میومد توجهمو جلب کرد، يه لحظه فکر کردم چرا رفته اون بالا؟ به ذهنم خورد نکنه بخواد کاری دست خودش بده، بدجوری ترسيدم، گفتم نگار؟ نگار بيا پائين. میوفتی یه چیزیت میشه ها، اما اون فقط گريه ميکرد، دستشو از کناره پنجره آزاد کردو آروم آروم به سمتِ بیرون ساختمون خم شد، گفت هميشه دوسِت داشتم. اينو گفتو خودشو از عقب انداخت پائين، ترسیده بودم، تمام دستو پاهام ميلرزيد، دویدم سمتِ پنجره به پائين خيره شدم نگار بود که به شکل سلیب ميرفت پائين، ارتفاع خيلی زياد بود کم کم تو سايه محو شد، با تموم وجودم داد ميزنم نگاااااااااااااااااااار، نگاااااااااااااااااااااااار، نـــــــــــــــــــه.
از خواب پریدم، همه تخت خيس شده بودو يه کمی بدنم ميلرزيد. بدجوری شکه شده بودم، يکم گذشت تازه فهميدم خواب ميديدَم، چند دقيقه رو تخت نشستم، پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه سرو صورتمو آب زدمو رفتم لب پنجره. بیرونو نگاه میکردم، همه جا تاريک بود. نور کمی که از ماه به زمين میتابید ديده کمی رو به آدم ميداد، صدای برگها رو که بخاطر وزش باد تکون میخوردن میشنیدم. خلاصه يکم تو خونه قدم زدم تا شايد دوباره خوابم بگيره برم بخوابم اما خوابم پريده بود حتی از خواب ميترسيدم، که نکنه دوباره خواب ببينم. فکر نگار تموم مغزمو پر کرده بود. ياد لحظه ای افتادم که ازش خداحافظی کردم، بدجوری چهره اش خسته بود. یهو دلم شور زد گفتم نکنه کاری دست خودش بده؟ نگران بودم نفسمو ضربان قلبم تند شده بود. موبایلمو برداشتم بهش زنگ زدم. هر چی زنگ خورد جواب نداد، به ساعت روی صفحه مبايل نگاه کردم ۳ شب بود. ۲ حالت بيشتر وجود نداشت يا موبايل ساکت بود يا يه چيزی شده بوده که جواب نداده. یه اس ام اس براش زدم گفتم نگار الان ساعت ۳ شبه که بیدارمو به يادت. به محض اینکه اس ام اس رو ديدی خواهشاً سریع جوابمو بده دلم برات شور ميزنه. گوشیو با خستگی گذاشتم روی ميزِ کامپيوتر. همين جوری واستاده بودم نميدونستم دارم چیکار ميکنم فقط فکرم واسه خودش میچرخید. خسته بودم اما خوابم نمی اومد. رفتم ضبط خونه رو روشن کردم، سی دی empyrium رو گذاشتمو رفتم رو مبل نشستم، صدای سرد گیتارش يکم حالمو بهتر کرده بود. از خواب بيدار شدم ساعت ۷ صبح بود، هنوز رو مبل بودم، بازم مثل هميشه نفهميدم کی خوابم برده بود. نشستم يکم سرو صورتمو دستمالی کردم. چنگ زدم تو موهام يکم سرمو ماساژ دادمو به ديشب فکر ميکردم. اون خوابه لعنتی اَمونمو بریده بود. یهو ياد موبايل افتادم که برای نگار اس ام اس زده بودم، سریع پاشدم رفتم مبايلو از روی ميزِ کامپيوتر برداشتم نگاش کردم، اما هيچ خبری نبود. دوباره شماره نگارو گرفتم. باز تنها چيزی که شنيده ميشد صدای بوق بود که کسی از اون ور جواب نميداد. گوشیو گذاشتم سر جاش، رفتم سمتِ دستشويی. صورتمو شستم، تو آينه به چشمای رنگیم نگاه میکردمو فکر ميکردم. گاهی وقتا وقتی که حوصله نداشتم يه کمی خودمو میخندوندم که مثلاً از اون حالو هوا بيام بيرون اما الان حس خندیدن الکی هم نبود، فقط ميخواستم مطمئن بشم نگار سالمه. همين جوری تو فکر بودم که صدای مبايل اومد، اصلاً نفهميدم چطوری خودمو به گوشی رسوندم. اما سر راه نزديک بود ۲ تا آفتاب مهتابم بزنم. روی صفحه موبايل نوشته بود نگار. Answer رو زدم
من_ الو
نگار_ سلام
من_ اووووووووووف، سلام
نگار _ چيزی شده ۳ صبح واسه من تک زنگ زدی؟
من_ اولاً تک زنگ نبود، ۱۰ تا زنگ خورد. چيزی که خب شده بود اما مهم نيست مهم اينه که سالمی
نگار _ حالت خوبه؟ اين حرفا چيه ميگی؟ مگه قرار بود سالم نباشم؟
من_ هيچی ولش کن. حالا جداً حالت خوبه؟
نگار _ نه میزون نيستم
من_ چرا؟
نگار _ تو که بايد بدونی چرا میزون نيستم
من_ آها از اون جهت ميگی. من منظورم جسمی بود که خدا رو شکر انگار چيزی نشده
نگار _ تو امروز يه چیزیت هست
من_ آره خُل شدم. نگار عصر چیکاره ای؟
نگار _ شايد با مامان اینا بريم مهمونی
من_ ميخوام ببينمت. بايد صحبت کنيم
نگار _ خب پای تلفن بگو
من_ نميشه. عصر بهت میزنگم يه قرار بذاريم، اگه نرفتی مهمونی همديگه رو ببينيم
نگار _ باشه. خدا به من رحم کُنه. ببين چی کارم داری که بعده اين همه مدت خودت قرار گذاشتی
من_ نترس نميخوام بخورمت. پس بهت زنگ ميزنم. فعلاً
نگار _ باشه، خداحافظ
گوشیو گذاشتم رو ميز. نفسمو خالی کردمو يکم احساس کردم ذهن مغشوشم آرومتر شده. دست کشيدم تو موهامو برنامه هایی که امروز بايد انجام بدمو تو ذهنم مرور ميکردم. يه چند تا کار اداری بود که بايد برای پدرم انجام ميدادم، يه سری هم خرید مريد برای خونه بود. کتریو گذاشتم روی گازو زیرشو روشن کردم. به گوشم يه صدای وز وزی ميخورد، دنبالِ صدا گشتم متوجه شدم ضبط هنوز روشنه. خواستم خاموش کنم اما حس آهنگ درونم به جوش اومد بود، سی دی رو دوباره play کردم. صدای سرد گيتار و خش داره وحشتناک خواننده empyrium حسابی بهم حس ميداد. چند دقيقه گذشت خودم تعجب کرده بودم که چم شده، يه احساس قشنگی درونم به جوش اومد بود. تصميم داشتم ناراحتیو از دل نگار در بيارم. شايدم ماله همين بود که مغزم به خودش استراحت داده بودو داشت با آهنگ حس ميگرفت. صدا رو بردم بالاتر و يه کمی خونه رو مرتب کردم. بساط صبحونه رو چیندم رو زمين، قبل اينکه شروع کنم به خوردن، با تمام وجود خدا رو شکر کردم که از اون وضعيت خراب زندگی تا حدودی منو خانواده ام رو نجات داده بود. شروع کردم با اشتهای کامل غذا خوردن، طبق معمول هر چی آورده بودم تو سفره رو کامل خوردم، به سفره يه نگاه اجمالی و کلی انداختم خندم گرفت، فقط ظرف ها و لیوانای خالی توش بود. کم مونده بود سفره رو ليس بزنم. خلاصه جمعش کردم گذاشتم سر جاش. ظرف ها رو هم ريختم رو بقيه ظرفها که ۲ روز بود نشسته بودم. ترجيح دادم اولِ صبحی سریع بیوفتم دنبالِ کارایی که بايد ميکردم بعداً وقت واسه خونه بذارم. داشتم لباسامو توی کمد نگاه ميکردم که کدومو بپوشم، چون ميخواستم برم اداره دولتی دنبالِ تيپِ رسمی بودم. خيلی خنده داره که تو اين مملکت اول به قیافت نگاه ميکنن، اينجور محدود بودن برای کسی مثل من که از باد آزادتره خیلی مسخره و اذيت کنندست. خلاصه بعده مدتها يه پیرهن مردونه نخی سفيد تنم کردم با شلوارِ مشکی. موهامو هم مرتب کردمو تو آينه يه چشمک به خودم زدم گفتم ببينيم سوجه امروز کیه، به خودم اخم کردم گفتم هووو آدم باش. بذار اين یه دونه بخير بگذره بعداً دنبالِ يکی ديگه بیفت. خلاصه مثل هميشه mp4 به گوش تو خیابون راه میرفتمو با آهنگِ متالی که پخش ميشد زمزمه ميکردم. رسيدم دم در اصلی اون اداره، رفتم تو و دنبال قسمتی که کار داشتم گشتم، اون کسی که کارش داشتم رفته بود جايی و بايد تا نزدیکای 1 ساعت ديگش منتظرش ميشدم. طبق عادتم که خيلی دوست دارم همه جا رو ببينم واسه خودم از اين سالن به اون سالن، از اين طبقه به اون طبقه میرفتمو به چشمای کسانی که منو نگاه میکردند ميکردن مستقيم زُل ميزدم، تا طرف کم بیاره و جای ديگه رو نگاه کُنه، بعدشم تو دلم يه نیشخند ميزدم ميگفتم اينم يکی ديگه. دوباره برگشتم دم دفتر اون يارو، هنوز نيومد بود، تو دلم فحش بارش ميکردم. يه سيگار آوردم بيرون آتيش کردمو شروع کردم کشيدن. يکم که گذشت يه يارو که به نظر میومد نظافت چیه اومد طرفم
نظافت چی_ آقا اينجا سيگار کشيدن ممنوعه
يکم تو چشماش نگاه کردم يه کامِ عميق از سیگار گرفتم چشمامو ريز کردم. دودشو مستقیم به سمتش دادم بيرون. مجبور شد يکم ازم فاصله بگيره
من_ باشه، الان تمومش ميکنم
نظافت چی_ نميشه آقا برای من مسئولیت داره
زر زرش داشت کلافم میکرد
من_ عزيز جون، الان یک ماهه من اينجوری رو فرم نبودم، امروز نميدونم چه مرگمه يکم فکرم آزاده. اخمامو تو هم کشيدم خودمو از ديواری که بهش تکیه داده بودم جدا کردم جلوش واستادم، اون موقع ۲ برابرِ الانم گنده بودم، با همون اخمای تو همم گفتم پس خواهشاً نرین بهش بگذار یکم ديگه اين سيگار تموم ميشه. يه نیشخند زدم گفتم برو عمو جون
طرف يکم منو نگاه کرد، انگار فهميد من اعصاب ندارم ميگيرم يه کاريش ميکنم خودش دمشو گذاشت رو کولشو رفت. دم دفتر اون يارو واستاده بودم که ديدم اومد، سلام کردم، يه نيم نگاه به من انداخت بدونه اينکه جواب بده در رو باز کرد، رفت تو. تو دلم گفتم باشه حالا ببين چطوری دهنتو سرويس ميکنم. رفتم تو و با يکم زر زدنو چرب زبونی کارمو انجام دادمو اومدم بيرون. موقع اومدن بيرون طرف تا دم در باهام اومد، منم تو دلم گفتم برو خداتو شکر کن کارام هنوز گيرِ مگرنه با چیکو آشنات ميکردم. سر راه برگشتن به خونه خریدایی که قرار بود بکنمو کردم، يه کمی هم با اين فروشنده ها لاس زدم و اومدم خونه. در رو باز کردم نسيم خنکی که بخاطر کولر تو خونه پیچیده بود به صورتم خورد. يه خنده ملیح زدمو لباسامو در آوردم. جورابمو هم در آوردمو با مهارت خاصی که دارم، شوتش کردم يه گوشهِ خونه. درِ یخچالو باز کردم يکم خرتو پرت توش پيدا کردم، يکم آب يخ با آبلیمو رو ریختم تو لیوان. چشمم به ساعت افتاد، نزدیکای ۱ بود. لیوانو برداشتم چند تا يخ انداختم توش رفتم سمتِ حموم. وانو پر آب کرده بودم يه کمی هم سرد بود. خلاصه توش نشسته بودمو شربتو میخوردم. يکم که گذشت حس مشتی و باحالی بهم دست داده بود، يکم آب بازی کردم اومدم بيرون. درجه کولرو کم کردمو واسه خودم لخت تو خونه میچرخیدم. ناهارو آماده کردمو همینجور که از بلندگوی کامپيوتر linkin park پخش ميشد با اشتهای باز خوردمش بعدشم ولو شدم رو تخت. همینجور که دستم زيرِ سرم بودو سقفو نگاه ميکردم به اينکه عصر چطوری با نگار حرف بزنم که هم بفهمه نبايد با من قاطی بشه و همين که بخاطر اينکه نمی تونه با من باشه زياد ناراحت نباشه، فکر میکردم. تو همين فکرا بودم که گفتم حالا فعلاً بگير يه چُرت بزن يکم خستگی دیشبو جبران کنی تا بعدش ببينيم چی ميشه. بيدار شدم نشستم رو تخت، سردم شده بود. هميشه بعده خواب اينجوری ميشدم. پاشدم لباس تنم کردم رفتم کولرو خاموش کردم تا يکم بهتر بشم، يکم حرکات کششی انجام دادم. رفتم تو آشپزخونه سرو صورتمو آب زدم. از پنجره بالکن به حياط خونه ها نگاه ميکردم، همه جا سبز بود. صحنه قشنگی بود. رو پوش ظرفشوئی رو تنم کردمو افتادم به جون ظرفایی که قد يه کوه رو هم جمع شده بودن. همینجور که اونارو میشستم به نگار فکر ميکردم. گاهی که زيادی تو فکر ميرفتم یهویی یه ظرف از دستم لیز ميخورد بَـــنــگ ميخورد به يکی ديگه، منم از جام میپریدم به خودم فحش ميدادم. ظرفا رو هم ردیف کردمو رفتم نشستم رو مبل يکم با ماهواره ور رفتم، يه سيگار روشن کردمو مشغولِ این کانال اون کانال کردن کانالا بودم آخرشم معلوم نشد کجا رو نگاه کردم. خاموشش کردم به ساعت نگاه کردم يکم از ۵ گذشته بود. به نظرم هنوز زود بود که به نگار زنگ بزنم. ديدم کاره خاصی ندارم نشستم مثل ديروز ادامه کتاب اُشو رو خوندم. چقدر قشنگ گفته بود: “هه چه مسخره، ازدواجی که به خاطر دماغ سربالای يه دختر صورت ميگيره، هه هه، چه پسر احمقی. هه چه مسخره، ازدواجی که به خاطره ماشینو خونهِ يه پسر صورت ميگيره، هه هه چه دختر احمقی. آخه بعد از ۱ ماه ديگه کی به دماغ اهميت ميده. واقعا مسخره نيست؟ اشتباه محضه که پسر رو حساب قيافه، و دختر رو حساب امکاناتِ پسر، اون رو انتخاب ميکنه چون بعده گذشت اندک زمانی اون ظاهر ديگه رنگ اولشو نداره و مشکل تازه شروع ميشه. پس کی ميخوايم ياد بگيريم منطقی تر طرف مقابلو انتخاب کنيم؟” واسه خودم غرق تفکرات فیلسوفانه خودم بودم که چشمم به ساعت رو ميز افتاد. ساعت نزدیکای 7 بود. پاشدم گوشیو برداشتم شماره نگارو گرفتم. چند تا بوق خورد بعدش گوشی رو برداشت صدا اومد …

پایان قسمت ششم.

سرنوشت شوم (قسمت هفتم).

پاشدم گوشیو برداشتم شماره نگارو گرفتم. چند تا بوق خورد بعدش گوشیو برداشت، از اونور خط صدای آهنگو بزنو برقص میومد، نگارم نفس نفس ميزد. (يکم دمغ شدم فهميدم مهمونیه)
من_ چيه مگه مسابقه دو داری میدی که اينجوری نفس نفس ميزنی؟
نگار_ نه بابا اون وسطا بودم یهویی مامی صدام کرد گفت گوشیت داره زنگ ميخوره، منم سریع اومدم اينور واسه همونه نفس نفس ميزنم
من_ هزار بار بهت گفتم دیوونه ای باور نميکنی، آخه تو بلد نيستی با وقار برقصی؟ حتماً باید آفتاب مهتاب بزنی اون وسط؟
نگار _ از کجا فهميدی؟
من_ حس ۶. منو دست کم گرفتیا. Ok بگذريم. زنگ زدم که قرار بذاريم همدیگرو ببینیم اما مهمونی هستی. با صدای خيلی آروم که ناشی از کسلی بود گفتم باشه، پس بعداً همديگه رو ميبينم
نگار _ تو جايی که نميخوای بری؟
من_ نه خونه میمونم، میشينم کتاب ميخونم. تو هم خوش بگذرون
يکم سکوت کرد مِن مِن کرد
نگار_ حالا تا ببينيم چی ميشه. فعلاً
من_ باشه، فعلاً
يکم به گوشی نگاه کردم گذاشتمش رو ميز، دوباره ولو شدم رو زمينو با بیحوصلگی بقيه کتابو خوندم. چيزی که به نظرم مسخره میومد اين بود که تو این دنیا ناراحت کردن خيلی راحته، اما وقتی تصميم ميگيری کسیو شاد کنی انگار دنيا کرمش ميگيره هی يه کاری ميکنه که نتونی. خلاصه واسه خودم مشغول بودم نميدونم چقدر گذشت اما زنگ خونه رو زدن. تعجب کردم آخه منتظرِ هيچ کس نبودم. رفتم جواب دادم بله
نگار_ باز کن درو
من_ نگار تویــــــــــی!!! بچه جون مگه تو مهمونی نبودی؟
نگار_ چرا، اما الان نيستم
من_ تو دیوونه ای. ديونهِ
نگار_ حالا ميشه آبروی منو پيش فک فامیلم نبری؟
من_ فک فاميل؟ مگه با کسی اومدی؟
نگار_ درو باز کن ديگه. نکنه تا صبح ميخوای مارو اينجا نگه داری؟
درو براش باز کردم آیفونم گذاشتم سر جاش. رفتم جلو آينه چشمم به خودم افتاد، فقط يه شلوارک سفيد پام بود، سریع رفتم تو اتاق يه رکابی سفيد تنم کردم. يه دستی به موهام کشيدم رفتم درو باز کردمو تکیه دادم به لبه در. صدای خنده و شوخی دخترونه از راهرو شنيده ميشد. چند لحظه بعد نگار با ۲ تا دختر جيگر ديگه از پله ها اومدن بالا. منم يکم صاف و صوفتر واستادم. یکشون قد نسبتاً بلندی داشت یکم از من بلندتر بود، حدوداً 27 سال بهش میخورد. اونیکی هم بهش میخورد هم سن سال خودمون باشه. يه سلام کردمو همون جور به لبه در تکیه داده بودم. نگارو اون ۲ نفر ديگه هم سلام کردنو بغلِ نگار جلوی در واستادن. منم همين جوری لبخند به لبم بود از جام تکون نمیخوردم. چند لحظه گذشت، نگار یه ابروشو داد بالا نگام کرد
نگار_ تو امشب يه طوریت شده ها، چرا تعارف نميکنی؟
من_ اُه راست ميگی، اينقدر خوشگل شدی آدم یادش ميره تعارف کُنه بیای تو
همینجوری که هنوز به لبه در تکیه داده بودمو اون قسمت دیگه درو هم با دستم گرفته بودم گفتم خب بفرمائید ديگه. منزلِ خودتونه چرا تعارف ميکنيد، بفرمائید، اما هنوز جلو در واستاده بودم. اون ۲ تا خندشون گرفته بود نگار هم حرص ميخورد. يکم نگام کرد دستشو گذاشت به کمرش
نگار_ يا با زبون خوش ميری کنار يا بايد بری کنار
من_ خندم گرفته بود گفتم باشه باشه تسلیم. چيزی که با حرف حل ميشه چرا خشونت
خلاصه از جلو در رفتم کنار که بتونن بیان تو. دونه دونه تعارف کردم اومدم تو. منم با همون لبخند همراهیشون ميکردم. نشوندمشون تو هال، خودم هم رفتم WC. يکم تو آينه خودمو نگاه کردم. گفتم خاک بر سرت با اينا ميخوای چی کار کنی حالا!؟ خوبه حالا يکم خونه مرتبه مگرنه آبروت ميرفت. تو دلم فحش باره نگار ميکردم که بدونِ خبر با اینا اومد. خلاصه يکم به سرو صورتم آب زدم، اومدم بيرون. اونا هم روسری هاشونو درآورده بودن نشسته بودن. منم يه مبل انتخاب کردم نشستم. نگار مبل بقلی من بود اونا هم رو به روی من بودن. خلاصه نگاهمو بردم به سمتِ اون قد بلندتره، يکم نگاش کردم، صورتِ استخونی قشنگی داشت، گونه های برجسته، ابروهای نازکِ مشکی که به حالت ۸ بود، دماغ کشيده سربالا، موهای مشکیش هم رو به بالا بسته بود، تو اون حالت که نشسته بود زياد بدنش ديد نداشت اما بدنش به مانکنا ميخورد. خلاصه بعد از یکم سکوت
من_ احتمالاً نگار درباره من چیزایی گفته اما در کل خب من فرهاد هستم
منو نگاه کرد گفت منم ندا هستم
من_ خوشبختم
ندا_ يه لبخند زد گفت منم همين طور
نگار_ ندا جون دختر دائیمه
تا خواستم بقلی رو نگاه کنم يکم لاس بزنم نگار گفت ايشون هم مريم جون، دختر دايی کوچیکمه. يه لبخند زدم نگار رو نگاه کردم
من_ ماشالاه عجب خاندان با برکتی داریا
از قیافه اون دو تا هم معلوم بود خندشون گرفته اما جلوی خودشونو نگه میداشتن. تو دلم گفتم امشب کاری ميکنم که هر وقت اسم منو شنيديد از خنده روده بر بشید
من_ اما اصلاً بهتون نمیخوره خواهر باشید باهم
نگار_ خواهر نیستن بابا، من 3 تا دایی دارم. ندا دختره دایی بزرگمه، مریم هم دختره دایی کوچیکم
خلاصه تکیه دادم به مبلو به ميز که جز گل مصنوعیو نمکو قندون هيچی وسطش نبود نگاه ميکردم. پاشدم گفتم چی میخورید بیارم؟ چایی یا قهوه؟
نگار_ قهوه ميخوريم
من_نگاش کردم يه لبخند زدم گفتم جز چایی هيچی ندارم الان
نگار_ خنديد گفت خب مرض داری الکی آدمو اذيت ميکنی؟ اصلا نمی خواد هيچی بياری
من_ خود خواه، مثلاً مهمون داریا، حداقل بپرس اينا چيزی نمیخوان؟ منتظرِ نگار نشدم به ندا نگاه کردم گفتم شما چيزی ميل نداريد سرکار خانم؟
ندا_ نه، منم مثل نگار جون قهوه ميخواستم که نداريد، البته اشکال نداره
من_ کی گفته نداريم! الان ميارم براتون
به نگار نگاه کردم چشماش زده بود بيرون.
مريم که به نظر آدمِ گرمتری میومد داشت نگام میکرد
مريم_ بيچاره نگار از دسته شما چی ميکشه اينقدر اذيتش ميکنيد
من_ خندیدم گفتم عادت داره چيزی نيست. شما هم قهوه میخورید؟
مريم_ اگه زحمتی نيست
يه چشمک زدم گفتم الان ردیف ميکنم، رفتم سمتِ آشپزخونه. واسه خودم مشغول بودم، برگشتم نگاشون کردم، ديدم که باهم دارن حرف میزننو پچ پچ ميکنن. بیخیالشون شدمو به کارم ادامه دادم. يکم که گذشت نگار اومد تو آشپزخونه. اومد پيشم واستاد
نگار_ مثل اينکه خيلی گشنته نه؟ کم مونده با چشمات بخوریشون
من_ همینجور که داشتم فنجونارو میچیدم تو سینی گفتم خب عین خودت خوشگلن ديگه، منم که میشناسی آدمی نيستم که فرصتیو الکی از دست بدم
نگار_ با خنده و حرص گفت بيخود کردی بچه پرو
بعدشم محکم کمرمو ویشگوون گرفت. منم بلند داد زدم
من_ آی چته؟
ندا و مريم هم سریع پاشدن اومدن ببينن چی شده. منم کمرم گرفته بودم از سوزش شدید به خودم میپیچیدم
مريم_ با خنده گفت چيزی شده؟
فرهاد_ نه شما اصلاً خودتونو ناراحت نکنيد سرکار خانم، يه حمله انتحاری از جانب بعضي ها بود (با سر اشاره کردم به نگار) که خب با موفقیت به پايان رسيد. فقط اين وسط کمرِ من به f رفت.(منظورم fuck بود)
نگار_ آروم زد تو دهنم گفت بیتربیت، همه جا بايد خودتو نشون بدی؟
من_ ok ok. شما مثلاً مهمونیدا بفرمائید بنشینید، الان قهوه رو ميارم
نگار رو هم هل دادم از آشپزخونه بيرون گفتم بريد من الان ميام. خلاصه ۴ تا فنجون قهوه ریختم، تو يه سینی خوشگل گذاشتم بردم پیششون. تو راهی که به سمتشون ميرفتم فکر ميکردم به اين که چطوری سادیسممو سر نگار خالی کنم، تصميم گرفتم آخرين فنجونو به نگار بدم اما دلم براش سوخت، دلم نيومد جلوی فامیلش خیتش کنم. خلاصه رفتم طرف نگار، جلوش خم شدم با لبخند گفتم بفرمائید خانم فرمانده. اونم با نیشه بازش يه فنجوون برداشت
من_ برای منم يکی بردار عزيز
خلاصه بعده اينکه نگار یکی ديگه هم برای من برداشت، سینی رو بردم طرف ندا و مريم. اونا هم فنجوناشونو برداشتند. سینی رو گذاشتم طبقه پائين میزو رفتم رو همون مبل قبلی رو به روی اونا نشستم. تعارف کردم بفرمائید ميل کنيد. بعدش خودمو روی مبل ولو کردم. به فنجون قهوه که ازش بخار بلند ميشد نگاه ميکردم. نميدونم چقدر نگاه کردم که با تکونای نگار به خودم اومدم
من_ چی شده؟
نگار_ ما از تو بايد بپرسیم چی شده؟ حواست کجاست مريم ۱۰ دفعه صدات کرد
من_ يه ابرومو دادم بالا مریمو نگاه کردم، گفتم منو صدا کردی؟
مريم_ چند بار صدا کردم اما انگار تو فنجوون غرق شده بودی
من_ ها آره، تو فکرهای خودم میچرخیدم
مریم_ نگار گفته بود زياد فکر ميکنی اما فکر نمی کردم یهویی اينقدر بری تو فکر
من_ یه نگاه به نگار کردم، گفتم ديگه چی بهتون گفته خانم فرمانده؟
مریم_ حالا
ندا هم ساکت بودو به ما توجه ميکرد
من_ خب مريم خانم در خدمتم، چی میخواستید بگيد؟
مريم_ هیچی، ديدم ساکت نشستيد تعجب کردم
من_ واا، تعجب برای چی؟
مریم_ آخه وقتی دم در دیدمتون اينقدر خندونو پر انرژی به نظر اومدید که اصلاً بهتون نمیخورد اينجوری ساکت یه جا بشینید
من_ یه لبخند زدم گفتم آره بعضی وقت ها آمپرم میچسبه بالا يکم شیطون ميشم، اما در کل اينجوری ساکتم
يکم سرشو تکون دادو چيزی نگفت. يکم بهش خيره شدم صورتش مثل ندا لاغر نبود معمولی بود، اما لبای نسبتأ درشتی داشت که با رُژ قرمزی که زده بود بدجور خوردنی شده بود. چشمای سياه با موهای صاف که مثل نگار دُمب اسبی بسته بود. يه کمی بدنه تو پُرتری نسبت به ندا داشت. در کل هم مريم هم ندا خوشگل بودن. اما نگار یه چیز ديگه بود، با مانتویِ سفیدش که دکمه هاش رو باز کرده بود، تاپ قرمز زيرش با آرایش سرخ رنگی که داشت آدمو تو خودش غرق ميکرد. خلاصه داشتم نگار رو ديد ميزدم که
مريم_ نگار حواست باشه هر وقت ميخوای فرهادو ببينی با خودت بادیگارت ببر چون کم مونده ايشون درسته قورتتون بِده
فرهاد_ با نیشه باز گفتم تقصير خودشه خوشگل ميکنه مياد پيشم. منم خب از زیبایی ها خوشم مياد
نگار_ تقصير من چی چیه؟ من دوست دارم اينجوری بيام بيرون. تو بايد حواست به خودت باشه
من_ یکم سرمو تکون دادم، گفتم فعلاً قهوتونو بخورید سرد شد

پایان قسمت هفتم

سرنوشت شوم (قسمت هشتم).

فنجون قهوه خودمو از ميز برداشتمو آروم آروم خوردم. وقتی همه قهوه هامونو خورديم سکوت تنها چیزی بود که شنیده میشد. ديدم جوّ خيلی رسمیه، تصميم گرفتم يکم ديگه بلبل زبونی کنم. رومو کردم به ندا
من_ مامان بزرگ تو بلدی فالِ قهوه بگيری؟
ندا_ مامان بزرگ خودتی
من_ راست میگم ديگه، ۲ برابرِ ما سنته
ندا_ به سن نيست که
من_ بیشین بينيم بابا، نه به دلِه حتماً. نترس بابا درسته سنت ميرسه به دوران قرون وسطا اما هنوز جوون موندی و …
ندا_ يه ابروش رو داد بالا، گفت و چی؟
من_ باخنده گفتم، از جونم سير نشدم که جلو نگار ادامه جمله رو بگم
ندا_ روشو کرد به نگار گفت، راست ميگه نگار؟ يعنی اينقدر ازت ميترسه؟
نگار_ نه بابا تو چه ساده ای، هممونو فيلم کرده
من_ فيلم کجا بود بابا، مگه خودتون همين چند دقیقه پيش شاهد نبوديد کمرِ بنده به خاطر حمله انتحاری خانم فرمانده به F رفت!!
ندا_ حالا نترس. ما نميذاريم نگار کاريت کُنه
من_ اصولاً مردها يه کاری میکنن نه زنا
ندا_ همینجور که يکم قرمز شده بود گفت، خيلی پر رویی
من_اختيار دارين، چشماتون پر رو ميبينه. نگاهمو بردم سمتِ نگارو همين جوری تو چهرش زل زده بودمو آروم میخندیدم. دوباره يه چند ثانيه ساکت شدم
مريم_حالا نميخوای ادامه اون جملتو به ندا بگی؟
من_ تو چرا جوش ندا رو ميزنی، مگه به تو ميخوام بگم؟
نگار_ فرهاد اينقدر سربه سرشون نذار. پامیشیم میریما
من_ باز از جانب همه حرف زد. اينا که معلومه از من خوششون امده، با نیشخندی که به لبم بود گفتم تو اگه ميخوای برو منو ندا با مريم ميموننم حرفای خصوصی ميزنيم
نگار_ عمراً تو رو با اينا تنها نذارم. تو به من رحم نميکنی، ميخوای به اين ۲ تا دختر دائی من رحم کنی!!!!
من_ايول آره جون من بمون ازم در برابرشون محافظت کن. آخه نيست جدیداً کمبود پسر شده، واسه همون ممکنه مورد هجوم قرار بگيرم
مريم رسماً میخندید ندا هم جلو خودشو نگه میداشت که قه قهش هوا نره. نگار هم حرص ميخورد
نگار_ واقعاً که پر رویی
من_ خب بگذريم. رومو کردم دوباره به ندا
من_ آخرش مامان بزرگ نگفتی ميتونی فال بگيری يا نه؟
ندا_ بلدم اما…
من_ اما چی؟
ندا_ بقیش رو نميگم. تو هم ادامه اون جملتو نگفتی، اين به اون دَر
من_ وای عجب حافظه ای داری بابا تو. باشه من ادامشو ميدم. نگارو نگاه کردم ديدم داره چپ چپ نگام ميکنه. با خنده گفتم پس بذار اشهدمو بخونم بعدش ميگم. همين جوری دهنمو الکی تکون ميدادم بقیه رو نگاه ميکردم
مريم_ اووووووه، داری اشهد می خونی يا تلاوت قران ميکنی؟
من_ والا اگه میدونستی اين نگار وقتی عصبانی بشه چه کارا که نمیکنه اون وقت تلاوت قران چیه، انجیلو توراتم میخوندی. رومو بردم رو چهره ندا گفتم بابا چيز خاصی نبود، ميخواستم بگم درسته سنت بالا رفته اما قیافت جوونِ مونده و هنوز بدجوری آدمو وسوسه ميکنه
ندا_ همینجور که قه قهه میزد، گفت خیلی دیوونه ای
من_ اختيار داريد، ديونهِ اين نگاره که بخاطر با من بودن خودشو داره عذاب ميده
مريم_ يه چیزایی نگار ازت گفته بود اما فکر نمی کردم با يه همچين چيزی روبه رو بشم
من_ نگارو نگاه کردم با خنده گفتم نگار جوابشو بدم؟ نگار که فهميد ميخوام جواب + ۱۸ بهش بدم،
نگار_ لبشو گاز گرفت گفت نگیاا، نه، جون من نگو
ندا_ اِ نگار اذيتش نکن بذار بچه راحت باشه
من_ الهی قربونِ مامان بزرگم برم که اينهمه به فکرمه. مریمو نگاه کردم ديدم با يه چهره منتظر داره منو نگاه ميکنه. گفتم چيه منتظری جواب اون حرفتو بشنوی؟
مريم_ نيشخند زد، سرشو به علامتِ آره تکون داد
من_ عمراً بايد منتمو هم بکشی بهت بگم. قه قهه خودم رفت هوا. مثل يه سادیسمی داشتم سر به سرشون میزاشتمو ارضا ميشدم
مريم_ منو منت کشی عمراً، به خواب ببينی
من_ برام مهم نيست، این تویی که فرصت شنیدن يه جمله مشتی رو از دست ميدی
رومو کردم به ندا گفتم از مامان بزرگمون ياد بگير. ديدی يکم منت کشی کرد اما آخرش جوابشو گرفت خیالش راحت شد که خوشگل مونده
ندا_ عجب آدمی هستی تو
من_ اشتباه نکن من آدمیزاد نيستم
تکیه دادم به مبلو به مريم نگاه کردمو نیشخند هم به لبم بود. تصميم گرفتم از لجشم که شده ديگه نگاش نکنم تا ازم بخواد جواب اون حرفشو بدم. رومو برگردوندم طرف نگار که مبل بقلی من بود
من_ حال فرمانده خوشگل خوش هيکل چطوره؟
نگار_ هیچی داره از خجالت آب ميشه
من_ اِ خجالت نداره که، اگه آدمای گرمی نبودن منم باهاشون شوخی نمی کردم. اونا خوبن که من يکم شیطونی ميکنم
مريم_ اِ پس کلاً داری شوخی ميکنی؟ همچين قیافت جدیو ریلکس بود که آدم عمراً فکر نمی کرد داری شوخی ميکنی
نگار_ آره خودش ميگه که آدمیزاد نيست، باور کنيد
من_ آره همش شوخی بود به غیر از ۲ چیز. يکی اينکه مامان بزرگ هنوز خوشگله و جواب حرفتم جدی ميخواستم بدم اما تا منت نکشی عمراً نمیگم
ندا_ وای چقدر کل کل میکنیدا
من_ اِ، جناب عالی خواهشاً با هم سن خودتون صحبت کنید، خیالش راحت شده خوشگله میگه کل کل نکنید. بابا اين دختر حیوونکی (اشاره کردم به مريم) هم دلش می خواهد جواب حرفشو بشنوه
مريم_ خب کُشتی هممونو، حالا بگو
من_ ايول، آخر تو هم منت کشیدی. خب اون حرفت چی بود که من جواب بدم؟
مريم_ يادم نيست، بچه ها شما يادتون نيست من چی گفتم که اين ميخواست جواب بده؟
نه ندا یادش مونده بود نه نگار(البته من دقیقاً حرفش یادم بود اما خودمو زدم به کوچه علی چپ). خلاصه هيچی با خنده گفتم بیخیال پس کلاً قسمت نيست يه جمله مشتی بشنوی بری فضا. عوضش با این همه دکُ پُز منت منوکشيدی، سادیسم من تخلیه شد
ندا_ آره واقعا بهت ميخورد سادیسم هم داشته باشی
يه لبخند زدم خودمو ولو کردم رو مبل. نفسمو خالی کردمو احساس خوبی داشتم. بعده اينکه سادیسم ارضا ميشه هميشه یه احساس آرامشو کرختی ميکنم که خیلی هم بهم فاز میده. گفتم وای چقدر حرف زدما، خسته شدم. اولش فکر نمی کردم از پس 3 نفرتون بر بيام اما يکم که گرم شدم ۳۰ نفر هم بوديد باز جواب همه تونو ميدادم. چشمم به فنجون قهوه افتاد. برداشتم توشو نگاه کردم. باز يه چيزی تو دلم وول وول میزد که اذیتشون کنم. ندا رو نگاه کردم گفتم
من_ مامان بزرگِ خوشگل آخرش نگفتی با اين همه سنت بلدی فالِ قهوه بگيری يا نه؟
ندا_ نه بابا، به اين چيزا اعتقاد ندارم
من_ اهُ، خواهشاً اين نگارو سياه کن نه منو، تا حالا زنیو نديدم که بگه به این چیزا اعتقاد ندارم
مريم_ حالا چيه اينقدر گير دادی به اين فنجونت؟ ميخوای ببينی کِی به عشقت ميرسی؟
من_ هه هه هه، عشق کيلو چنده بابا. نه ميخوام بدونم کی کارام تو اين دنيا تموم ميشه می ميرم
نگار_ ديوونهِ. واقعاً که خل چلی
من_ بله تو هم که از هر فرصت استفاده کن، چيز ميز باره ما بکن
ندا_ خیالت راحت با اين انرژی که تو داری فکر کنم ۲۰۰ سال ديگه هم زنده بمونی
من_ مامان بزرگ يادم بنداز بابا بزرگو ديدم بگم اين سری خواست ازت لب بگيره زبونتو گاز بگيره ديگه از اين نفرینا نکنی. بابا کوتاه بيا کی حال داره اين همه زنده باشه. بمن بگن همين فردا بمير، حاضرم بمیرمو خلااااااااااااص
ندا_ تو انگاری منبع همه مریضیا هستیا، سادیسم که داری، به قول خودت آدمیزادم که نيستی، بر عکسِ همه ميخوای زود بمیری. ديگه چی؟ چيز ديگه نموند؟
من_ چرا يه چيز مَشتی موند. همونی که مريم بهش گير داده بود
مريم_ من به چی گير داده بودم؟
من_ يادت باشه من هيچ جمله ای رو یادم نميره. اگه بعده اينکه کم آوردی منت کشيدی چيزی نگفتم چون ميخواستم يکم بيشتر شوخی کنم ببينم اگه جنبه داريد بگم، که عين نگار با جنبه اید. یادته گفتی : “نگار یه چیزایی از من بهت گفته بود اما فکر نمی کردی با يه همچين چيزی روبه رو بشی.”؟ اون چيزی که هم تو بهش گير دادی هم ندا ، اينه!! با سرم اشاره کردم به چیکو گفتم هنوز با چیز اصلی رو به رو نشدی
مريم که از خجالت آب شد، اما ندا نتونست جلو خندشو بگيره و با خنده من میخندید. نگارم حرص ميخورد. گفتم بابا در بیارید اون مانتو ها رو ديگه، گرمتون نيست؟
مريم_ عمراً، تو همینجوریش خطرناکی چه برسه مانتو هامون هم در بياريم. اون وقت فکر کنم ما امشب سالم از اين دَر بريم بيرون
من_ نه بابا خیالتون راحت، من بی خطرم
نگار_ آره خیلـــــــــی!!
من_ نه جداً، من از شوهر مامان بزرگمون (اشاره کردم به ندا) هم سیرترم. يکم قیافمو جدی کردم تکیه دادم به مبل. گفتم اگه يکم شوخی ميکنم واسه اينه که بعداً به نگار نگيد چه پسر گلابی بودو همش ساکت بود، همين. مگرنه گفتم که اکثراً ساکتمو فکر ميکنم
دوباره سکوت همه جارو پر کرد. جوّ سنگينی برپا بود داشتم کلافه ميشدم. نگار مانتوشو در آورد گذاشت رو دسته کناری مبل. بعدم کنترل ماهواره رو برداشت واسه خودش تو کانال ها چرخ ميزد. مریمو ندا هم به تلوزیون نگاه ميکردن. بدون مقدمه پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه. کلافه بودم نميدونستم چی کار کنم. اصلاً دلم نمی خواست جلو فامیلای نگار عصبی بشم، اما دست خودم نبود. رفتم سمتِ شیر آب، شیر آب سردو چرخوندمو دستامو بردم زيرش. به دستام نگاه ميکردم سرمو چسبوندم به کابينت چشمامو بستمو سعی ميکردم يکم فکرمو کنترل کنمو حواسمو به آب يخ که به دستم ميخورد پرت کنم. چند دقيقه گذشت احساس کردم يکی اومد تو آشپزخونه. تا خواستم برگردم ببينم کيه يه دستی رو روی شونه خودم حس کردم. برگشتم ديدم ندا هستش. همينجوری که جلو من واستاده بودو دستش رو شونه من بود با اون یکی دستش شيرِ آبو بستو يکم تو چشمم زُل زد. گفت بيا بشين رو صندلی. رفتيم وسط آشپزخونه، دور ميزِ دایره شکل ۴ نفره نشستيم. حوصله حرف زدن نداشتم. به ميز نگاه میکردم سعی ميکردم فکرمو کنترل کنم. ندا بسته سیگارمو از رو کابينت آورد يکیشو روشن کرد داد دستم. سیگارو گرفتم تشکر کردم. يکی هم برای خودش در آورد. از سيگار کام میگرفتمو تو فکر نگار بودم. سرمو به حالته عصبی يکم تکون میدادمو فکر ميکردم. اصلاً فراموش کرده بودم کسی هم جلوم نشسته، حس ميکردم عين هميشه تنهام. با تکونای ندا به خودم اومدم. ناراحتیو نگرانی تو چهره اش معلوم بود
ندا_ خوبی؟ چرا تو یهویی اينجوری ميشی؟
من_ آره خوبم، يعنی عادت دارم. جدی نگير
ندا_ آخه آدمی به سنه تو اينجوری نبايد باشه که؟
من_ آره، ميدونم نبايد باشه اما چی کارش کنم
ندا_ چی داره اينقدر اذيتت ميکنه؟
من_ کلاً تو زندگی دنبالِ مشکلم، تا دلتم بخواد مشکل واسه خودم تراشیدم
ندا_ اين که نشد زندگی آخه
من_ واسه همين ميگم حاضرم همين فردا بمیرمو ديگه طلوع آفتابو نبينم
ندا_ متأسفم
من_ نباش، چون اين زندگی خودمه و اميدوارم يه روز از پسش بر بيام. من اعتقاد دارم آدمی که نمی تونه زنده باشه بهتره بمیره
ندا_ اميدوارم مشکلاتت يه روزی حل بشه
من_ والا اگه اين نگار بذاره شايد بتونم از پسشون بر بيام
ندا_ راستش نگار آدم خود داریه، زياد پيش ما ازت چيزی نگفت، اما خب من يه دخترمو خوب احساسات همجنس خودمو حس ميکنم. اون دوسِت داره
من_ مشکل دقيقاً همینجاست
ندا_ چطور؟ ازش خوشت نمياد؟
من_ نه اين طور نيست. نگار هيچ ايرادی نداره. جز اينکه يکم زيادی سیریشه. ندا، اگه من چيزی ميگم فقط رو اين حسابه که شايد تو بتونی کمکم کنی. دوست ندارم از اين حرفا نگار چيزی بفهمه ها خواهشاً
ندا_ خیالت راحت. خب يعنی چی که سیریشه
من_ حدود ۲ ماه پيش که خيلی بهم وابسته شده بود من باز مثل هميشه نگرانیم شروع شد. چون هر وقت ماجرای عشقی پیش اومده آخرش یه مصیبت دیگه برای من پیش اومده، واسه همون رابطمو باهاش قطع کردم. ازش هم خواستم ديگه دورو برِ من نچرخه. تا چند روز پيش که دوباره پیداش شد. ميگفت نتونسته منو فراموش کُنه. من نميدونم چطوری بهش بفهمونم منو بیخیال بشه. من اون پایه محکمی نيستم که اون فکر ميکنه. نميخوام با من بمونه فنا بشه.
ندا_ خب دوستی يه رابطه ۲ طرفه هستشو ۲ طرف بايد راضی باشن
من_ من با دوستی مشکل ندارم، اما نگار منو به عنوانِ همسر آيندش نگاه ميکنه. اينه که منو عذاب ميده
ندا_ نميدونم. حالا پاشو برو يکم سرو صورتتو آب بزن منم میرم پيش بچه ها، به نگار گزارش بدم. آخه موقعی که اومدی آشپزخونه نگار دید به هم ریختی یکم دمغ شد، خواست بیاد پیشت من نذاشتم. گفتم بهتره خودم بيام. پاشو پاشو برو صورتتو آب بزن بيا
من_ باشه تو برو منم میام، ندا یادت باشه قرار شد اين حرفا بين خودمون بمونه ها
ندا_ خیالت راحت. منتظریم. دير نکن که نگار از دست رفت
از آشپزخونه رفت بيرون. يکم ديگه رو صندلی موندم بعدش پاشدم رفتم به صورتم آب زدم. اميدوار بودم ندا بتونه کمکی باشه تا از اين وضعيت خلاص بشم. دستامو با کنار شلوارکم خشک کردمو رفتم سمتِ بچه ها

پایان قسمت هشتم.

سرنوشت شوم (قسمت نهم).

دستامو با کنار شلوارکم خشک کردمو رفتم سمتِ بچه ها، نگار با چهره ای نگران نگام ميکرد. پاشد اومد پيشم، جلوم واستاد
نگار_ بهتر شدی؟
من_ آره، ببخشيد نتونستم خودمو کنترل کنم، دست خودم نيست
نگار_ اشکال نداره، بیا بشین
رفتم نشستم رو همون مبلی که نشسته بودم. يه دست کشيدم تو موهام يکم سرمو ماساژ دادم. چشمم به مريم افتاد، مانتوشو در آورده بود. همینجور که رو مبل لم داده بود يه پاشو انداخته بود رو اون يکی پاش. يه تاپ آبی روشن، با شلوار لی پاچه کوتاه چسبون که رونای سکسیش رو خيلی خوب نشون ميداد تنش بود. هنوز دستم تو موهام بودو داشتم نگاش ميکردم، یهو به خودم اومدم
مريم_ ديدی چاخان کردی؟ کجای تو از بابابزرگمون هم سیرتره؟ تو که داری مارو ميخوری!
من_ نگاه کردن که جرم نيست. اگه دست زدم بگو سير نيستی
مريم_ اينم حرفیه
به نگار نگاه کردم داشت لبخند ميزد، حس ميکردم از اينکه يکم زبونم دوباره باز شده، دارم شیطونی ميکنم خوشحاله. به ندا نگاه کردم ديدم هنوز مانتو تنشه
من_ ندا تو نميخوای مانتوتو در بياری؟ راحت باش. اينجا خونه خودته
ندا_ راحتم اما چون ميگی باشه در ميارم
مانتوشو که در آورد، سینه های درشته گردش افتادن بيرون، معلوم بود زيرِ لباسش سوتین نداره چون سینه هاش يکم تکون ميخوردو نوک سینه هاش هم يکم معلوم بود. نیشم باز شد
من_ خدايی نگار ديدی راست گفتم، عجب خاندانی داریا، ماشالاه اين از تو که به قولِ خودت منم بهت رحم نمی کنم، اون از مريم اينم از ندا. ببينم جدی شما با اين لباسا و تیریپا تو مهونی بوديد؟
نگار_ آره چطور!!!
من_ والا انصافم خوب چيزی هستا، يه فکری هم به حال پسرا و مردای فامیلتون بکنيد، بیچاره ها شما رو دیدن چه طوری خودشونو نگه داشتن
مريم_ نه اونجا کسی تنها نيست که بخواد هوسی بشه
من_ با لبخند گفتم والا چه عرض کنم. اين تیریپا دهن هر آدمیو آب میندازه
ندا_ تو ام؟
من_ ای بابا چه IQ پایینی داریا، همين چند دقیقه پيش گفتم من آدمیزاد نيستم
ندا_ آره يادم رفت. اما مگه موجودایی مثل تو دل ندارن
من_ چرا هم دل دارن هم يه چيز خيلی بهتر
ندا_ ديوونهِ
با اينکه دلم میخواست شوخی کنم اما اصلاً حوصله نداشتم. نگارم اينو کاملاً فهميده بودو ساکت نشسته بود. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹ بود. نگار پاشد فنجونارو برداشت رفت سمتِ آشپزخونه. مريم هم چشمش به ماهواره بود داشت کلیپ ایرانی نگاه ميکرد. به ندا نگاه کردم يه چشمک زدم اشاره کردم بره پيش نگار که اگه ميتونه يکم باهاش حرف بزنه. يه لبخند زدو رفت، مريم بدجور تو ماهواره رفته بود
من_ مثل اينکه خيلی اینا رو دوست داری!! کم مونده بری تو خود تلوزیون
مريم_ هان؟ آره اين آهنگه خيلی باحاله
من_ اصلاً هم باحال نيست، آخه اين قرتی بازی ها هم شد آهنگ؟ بشين تا ببينی آهنگ يعنی چی. يکم اين کانال اون کانال کردم، متاسفانه جايی متال نداشت. گفتم شانسم نداری، همینارو گوش کن از سرتم زياده
مريم_ با خنده گفت خيلی پر رویی. راستی اينا کجا رفتن (منظورش نگار و ندا بود)؟
من_ مگه مثل تو تنبلن؟ رفتن فنجونارو بشورن. تو هميشه اينقدر فعالی؟ از وقتی اومدی همش نشستی يه جا. خسته نميشی؟
مريم_ نه، عادت دارم
من_. واسه همینه ديگه يکم تپل ميزنی. عمراً من نتونم اين همه يه جا بشینم، انگار زيرِ کونم میخ داره
مريم_ مسخره ميکنی؟
من_ نه بابا، حالا درسته يکم چربی اضافه داری اما همونا بدجور روناتو قشنگو سکسی کرده
مريم_ بيا تو، دم در بده
من_ با همون لبخندی که داشتم گفتم نه، زياد مال نيستی مگرنه لازم نبود تعارف کنی
يه چشم غره رفت که نزديک بود خودمو خيس کنم. پاشدم رفتم نشستم کنارش. کنترلو از دستش گرفتم گذاشتم رو ميز
من_ منو نگاه، برگشت تو صورتم نگاه کرد. مريم بازم ميگم، اگه کمی شوخی ميکنم چون احساس ميکنم جنبه داريد مخصوصاً تو که از همون اول آدمِ گرمی به نظرم اومدی، با لبخند گفتم پس ازم ناراحت نشیا، ok؟
آثارِ لبخند تو چهرش پيدا شد. چيزی نگفت، لپشو با دستم کشيدم گفتم خيلی ماهی. يکم تو چشمام نگاه کرد
مريم_ چشمای خيلی خوش رنگی داری، اما خيلی خسته به نظر ميان. ندا که از آشپزخونه اومد گفت چه حالی بودی. حيف نيست؟
من_ اِی بابا، چرا همه کليک کردن به من؟ بابا من خوبم فقط گاهی اين جوری ميشم که یه جور حمله عصبیه اونم به خاطر گذشته پر پیچو خمه
مريم_ چرا پيش دکتر نميری؟
من_ کلاً يکم غُدم، خودمو خيلی قبول دارم. اما با اين وجود سال پيش غرورمو گذاشتم کنار رفتم. اون یارو هم اولش يکم قرص نوشت منم گفتم نمیخورم، از قرصو اين چيزا خوشم نمياد. گفت پس برای اینکه نتیجه بگیرم بايد هفته ای چند بار برم پیشش. به ۱ ماه نکشيد خودش ديونه شده بود. منم دلم براش سوخت ديگه نرفتم
مريم_ خنديد، واقعاً که
من_ زندگی منو بايد بنويسن. شماها بخونيد ببينيد بعضی ها تو چه شرایطی قد میکشنو بزرگ ميشن
مريم_ خب بنويس
من_ حال داریا. وقتم کجا بود. حالا ببينيم چی ميشه
ديدم صحبت داره به بیراهه ميره، VCD رو روشن کردم يه سی دی کنسرتِ گيتار کلاسیک گذاشتم براش. بعدم رفتم سیگارمو از ميزِ کامپیوتر اطاقم برداشتم. وقتی داشتم بر ميگشتم طرف هال، به آشپزخونه يه نيم نگاه انداختم. ندا و نگار دوره ميزِ ۴ نفر دایره ای سفيد رنگ آشپزخونه نشسته بودن، داشتن حرف میزدن. نگار پشتش به من بود ندا هم منو نديد. دلم نیومد مزاحمشون بشم. رفتم رو مبل و روبه روی مريم نشستم
مريم_ اِ، چرا اونجا نشستی؟
من_ پس کجا بشینم بيام رو پای تو؟
مريم_ اونجا نه اما بيا بشين کنارم، اينجوری بهتره
من_ ميخوام سيگار بکشم، نميخوام دود سيگار اذيتت کُنه
مريم_ اشکال نداره، بيا
رفتم کنارش، بسته سیگارمو ازم گرفت یدونه در آورد گذاشت گوشه لبم بعدشم با فندک روشنش کرد، يه لبخند زد
مريم_ هنوزم ميگی من فعال نيستم؟
من_ اُه واقعاً دستت درد نکنه، شرمنده کردی اينهمه زحمت کشیدیا، يه وقت خسته نشی. چربیات آب نشه؟
مريم_ از سرتم زياده بد اخلاق
يه چشمک زدم، پاهامو بردم جلوتر که بهتر رو مبل ولو بشم. تو حالو هوای خودم بودم. فکر نگار از يه طرف مشکلاتو قضيهِ کاری از طرف ديگه. بدجور تحت فشارم گذاشته بود. با قدرت از سيگار کام ميگرفتم. مريم دستشو گذاشت اونور صورتمو صورتمو چرخوند سمتِ خودش
مريم_ سيگار اذيتت نمی کنه؟
من_ نه
مريم_ چند وقته ميکشی؟
من_ والا چند سالی ميشه دقيق نميدونم
مريم_ ميخوام منم امتحان کنم
يه نيشخند زدم، يه کامِ عمیق از سيگار گرفتم تو صورتش فوت کردم. بيچاره اصلاً انتظار همچین حرکتیو نداشت، بدجور سرفه ميکرد. يکم از چشماش آب اومد که با دستم پاکش کردم. انگشتمو گذاشتم زیر چونش، سرشو آوردم بالا
من_ هنوزم میخوای امتحان کنی؟ چيز خوبی نيست. اميدوارم هيچ وقت امتحان نکنی
مريم_ پس تو چرا ميکشی اگه چيز خوبی نيست؟
من_ وقتی همدمت بذاره بره، ميری تو وجود خودت. اون تو گم ميشی. اولش سخته، اما کم کم عادت ميکنی، هر روز سنگ تر ميشی. بعدشم اگه مثل من تحت فشار باشی بايد يه طوری خودتو حرصتو خالی کنی، من ورزش ميکنم اما اونم کافی نيست. گاهی سيگار آرومم ميکنه
به جلو خيره شدم، به بيرونِ خونه نگاه ميکردم، برگای درختو توی نور کم ماه ميديدم که تکون میخوردن.
من_ ميدونی مريم، من عاشق موسیقیم، تنها رفیقمه. چيزی که توی هر وقت که بخوام وجود داره. گاهی صدای خِش خِش برگا بيشتر از هر چيزی احساساتمو تحریک ميکنه. يا صدای بازی کردن يه گربه يا حتی وزش باد. کاش میتونستم باد باشم. وقتی صدای بادو ميشنوم دلم ميخواست منم باد بودمو ميتونستم آزاد باشم
مريم_ جالبه. تو توی تنهاییت حوصلت سر نميره؟
من_ نه، اينقدر سرمو شلوغ کردم که وقت آزاد ندارم، گاهی هم که وقت آزاد گير ميارم اينقدر فکر ميکنم که نمی فهمم زمان چطوری ميگذره
مريم_ به چی اينقدر فکر ميکنی؟
من_ به مشکلاتی که بخاطر ذهن مغشوشو مریض خودم واسه خودم تراشیدم. به اينکه چطور ميتونم به قله های بزرگِ موفقيت برسم. کاش می فهميدی چه حالی دارم، هيچ کس نميفهمه. هيچ کس نميفهمه کسی که گذشتش پر از بد بختی بوده، کسی که خسته شده از اون وضعيت، کسی که نمی خواد حتی يه ثانيه تو اون شرايط باشه چه حالی داره. من دارم زحمت ميکشم، از جونم واسه زندگيم ميذارم. ميدونم نتيجه ميگيرم، بايد بگیرم. خانواده ام به من احتياج دارن
مريم_ اميدوارم مشکلاتت يه روزی تموم بشه
چيزی نگفتم، ميدونستم اگه ندا و نگار نيان، باز ممکنه اعصابم تحريک بشه. به مريم گفتم برو ببين اين 2 تا کجان!. پاشد رفت تو آشپزخونه، منم پُک آخرو از سيگار زدمو تو جا سيگاری مشکی مخصوص خودم خاموشش کردم. صدای ضبط داشت رو اعصابم را ميرفت، خاموشش کردم. منتظر شدم تا بقيه بيان. چند دقيقه بعد ندا با مريم اومدن، هر کدوم روی يه مبل تکی نشستن. با تعجب ندا رو نگاه کردم
من_ پس نگار کو؟ نکنه کشتین دختر مردمو؟
ندا_ نه بابا الان مياد
هنوز حرفش تموم نشده بود که نگار اومد تو هال. با يه سینی که چهار تا لیوان شربت هم روش بود
نگار_ چيه اينقدر منو صدا میکنی تو، داشتم شربت درست ميکردم بخوریم کيف کنيم
من_ بابا ايول
هنوز به ما نرسيده بود که من پاشدم سینی رو از دستش گرفتم. يه لبخند زدم
من_ اينجا مهمونی پس من پذیرایی ميکنم
نشست رو مبل ۳ نفره، منم تک تک به بچه ها تعارف کردمو نشستم کنار نگار(البته با رعایت فاصله حد مجاز).

پایان قسمت نهم.

سرنوشت شوم (قسمت دهم).

منم تک تک به بچه ها تعارف کردمو نشستم کنار نگار (البته با رعایت فاصله حد مجاز). به لیوانای سرخ رنگ شربت نگاه کردم
من_ حالا خانم فرمانده واسه ما چی درست کرده؟ شربت چيه؟
نگار_ شربت شاه توت
من_ ای ناقلا از کجا فهميدی از اينا دارم
نگار_ به راحتیه هر چه تمام تر. کلِ یخچالتو با ندا وارسی کرديم
من_ يه نگاه به ندا کردم گفتم ای ناجنس، حالا ميری شريک جرم فرمانده ميشی يادم باشه یه دادگاه نظامی برات تشکیل بدم
ندا_ فعلاً بگير شربتتو بخور يکم حالت جا بياد وقت زياده
يه چشمک بهش زدم لیوان نگارو از جلوش برداشتم خواستم بخورم
نگار _ اِ، چرا ماله منو برداشتی؟ اون که جلو خودته؟
من_ عمراً گوله تورو بخورم، به تو اعتمادی نيست، میخوای منو بیهوش کنی بعدشم خونه رو خالی کنيد در بريد
از حرفای خودم خندم گرفت. نگارم چپ چپ نگام ميکرد. لیوانو بردم سمتِ دهنش، گفتم بخور. يکم خورد بعدش لیوانو از دستم گرفت، با لبخندش که محبت ازش ميباريد بهم نگاه ميکرد. منم در ظاهر میخندیدم اما درونم عين سماور قل قل ميکرد. اين سؤال تو ذهنم میچرخید، آخه تا کی؟ تا کی ميخوای بازیو ادامه بدی؟ تو که ميدونی نگار نمی تونه بی خیالت بشه، خدايا خودت کمک کن. با تکونای نگار به خودم اومدم
نگار_ کجايی؟ چيزی تو چشمای من ديدی همينجوری بدونِ پلک زدن نگاه ميکنی؟
من_ هان؟ نه. هيچی، بیخیال
خم شدم لیوان خودمو از رو ميز برداشتم، دیواره خنک لیوان، يه کمی احساس رضايتو تو تنو بدنه داغم به جريان انداخت. همینجور که لیوانو با دوتا دستم گرفته بودم گذاشتم لای رون پاهام، چشمامو بستمو يکم نفس کشيدم. چشمامو که باز کردم ندا و مريم با تعجب داشتن نگام ميکردن
من_ چیه؟ چرا اينجوری نگام ميکنيد؟
مريم_ والا تا حالا يه همچين صحنه ای نديده بوديم. گفتيم از دست نديم
من_ ای قزوینیه بدبخت
نگار_ زياد جدی نگيريد اين جونورو هیچیش به آدم نمی خوره
همینجور که لیوان هنوز بين پاهام بودو داشتم از سرد شدن رونم لذت ميبردم يه چشمک به نگار زدم. لیوانو از بين پاهام برداشتمو آروم شروع کردم به خوردن. شربت که تموم شد از مزه خوبش که هنوز تو دهنم بودو با زبونم باهاش بازی ميکردم احساس آرامشی بهم دست داد، يکم رو مبل ولوتر شدمو از بغل تکیه دادم به نگار
من_ خب اينهمه من حرف زدم حالا شماها يکم از خودتون بگيد؟ ندا الان کلاً چی کارا ميکنی؟
ندا_ خب من لیسانسمو که گرفتم، الانم ميخوام فوق بخونم
نگار_ ندا رشته کامپیوتر فارغ تحصیل شده
من_ آفرين، خيلی خوبه. جايی هم کار ميکنی يا نه؟
ندا_ والا تو فکرش هستم اما تا ببينيم آينده چی پیش میاد
من_ تو چی مريم چی کارا ميکنی؟
مريم_ با خنده گفت، والا کارای بد بد نمی کنم، الان که منم درس ميخونم. اما هيچی از آينده معلوم نيست احتمالاً با خانواده ام از ايران ميريم
من_ اُهوم، به سلامتی کجا اونوقت؟
مريم_ انگليس. پيش عموم اينا
من_ جای بدی نيست. ایشالا که هر چی خیره پيش بياد، اما من فکر کنم خير در اينه ايران بمونی پسرای ايرونی رو از وجودت نورانی کنی
مريم_ الان که نميشه. بعداً به نگار ميگم يه بلايی سر اون زبونت بياره
من_ با خنده گفتم اشکال عمقی تر از این حرفهاست. مالِ زبون نيست، از مغزه. ندا تو دوست پسر، نامزد، شوهر، چيزی داری يا نه؟
ندا_ والا دوست پسر دارم، اما فعلاً عجله ای برای ازدواج نيست
من_ ايول بابا. مگه خُلی بخوای ازدواج کنی! آدم الکی خودشو از جوب نمیندازه تو چاه!!!. همش محدودیت
ندا_ منم واسه همينا فعلاً دست نگه داشتم تا ببينم بعداً چی ميشه
من_ بعداً هيچی نميشه، هيچی تغیر نمیکنه. مغزه همه تعطيله، فکر ميکنن زندگی به اين راحتیه. هر ننه قمری حوصلش سر ميره ازدواج ميکنه بعدشم عين خر ميمونه تو گل
نگار_ اساتيد ميشه بحثتونو بی خیال بشید، بذارید يکم آروم باشيم
ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹:۳۰ بود. حوصلمون هم يکم سر رفته بود
من_ بچه ها من گشنمه
نگار_ بترکــــــی !!!!. خوبه همين الان شربت خوردی
من_ عجب آدمی هستی تو. تو يه نگاه به بدنه من بکن، ۱۰ تا از اين لیوانا هم فکر ميکنی واقعاً منو سير ميکنه؟
ندا_ خب ميخوای چی کار کنی؟
من_ با خنده گفتم، ميگم که بريم مهمونی که شما بوديد، شام بخوريم منم با بقيه خانومای فامیلتون آشنا بشم. بد فکری نیستا خیلیم کیف میده
نگار_ آره، همين مونده همه اونا رو هم به راه خلاف بکشونی
من_ حالا که ناز ميکنی، اصلاً اصرارم کنی نمیام. از خداشونم باشه با من آشنا ميشن
ندا_ بابا اعتماد به نفس
مريم_ نظرت چيه شامو بيرون بخوريم؟
من_ وای نگو. ديگه حالم از هر چی ساندویچو پیتزاست بهم ميخوره. اينقدر که تو اين ۱ هفته غذای حاضری خوردم
ندا_ خب بريم رستوران، چلو کباب بخوريم
نگار_ آره خيلی خوب. منم هوس کردم
من_ باشه بريم اما من اصلاً ميل به گوشت ندارم، ميريم من خورشت ميخورم شما ها هم هر چی خواستید، نخواستید هم که سهمتونو من ميخورم. پس همه موافقن دیگه؟ شام بيرون؟
نگار_ آره. پاشو برو حاضر شو، دير شدااااا
پاشدم رفتم سمتِ اتاق. درِ کمدو وا کردم اولين لباسی که دیدم يه پیرهن مردونه بود با خطهای عمودی درشت راه راه زرشکی و مشکی، ورداشتمشو با يه شلوار مردونه مشکی پوشیدمو اومدم بيرون. نگار جلو آينه واستاده بود داشت آرایشش رو درست ميکرد. چشمش که به من افتاد يه ابرو برام بالا انداخت، يه بوس فرستاد
ندا_ بابا خوش تيپ. چه بهت مياد. عين مردا شدی
من_ البته جملت يکم اشکال فنی داره. مرد که از اول بودم. ديگه بقیشو نميدونم
مريم_ منظورش اينه که مردونه تر شدی
من_ ميدونم بابا، داشتم سر به سرش ميذاشتم. حالا چیه همه به تيپِ من گیر داديد؟ خوشتون اومده؟ خانوما شرمندتونم، بايد خدمتتون عرض کنم من خودم نامزد دارم نمی تونم بهش خيانت کنم باشما باشم
نگار که جلو آينه از خنده مرد. مريم هم ديگه کم آورده بود طبق معمول به من ميگفت ديونهِ. خلاصه مبایلو بسته سیگارمو برداشتم گفتم پائين منتظرتونم. دير نکنيد، بابا به خدا خوشگلید این آینه رو ول کنید
ندا_ باشه الان میایم
کفشمو پوشیدم، يه نگاه به تيپِ خودم کردم. چرا انقدر رنگ تيره میپوشیدم؟ دنبالِ چيزی بودم که آرومم کُنه و رنگ تيره و تاريکی ارضام ميکرد
به ماشينه نگار تکیه داده بودم، سیگارمو روشن کردمو به کوچه نگاه ميکردم. مثل هميشه تو اين شهر کوچيک فقط صدای سکوت میومد. با آرامش دود سیگارو که از دهنم خارج ميشد نگاه میکردمو تو تفکرات خودم غرق بودم که ندا از در اومد بيرون
من_ ندا با نگار صحبت ميکردی چی شد؟
ندا_ سخت بود که باهاش صحبت کنم، بهتم گفتم نگار آدم تو داریه اما بالاخره يکم باهام صحبت کرد. حرف دلشو زد. تو درست حدس زدی دلش پيشت گيره
من_ اينو که ميدونم. ميخوام بدونم باهاش صحبت کردی که منصرف شه؟
ندا_ هر چی ميگفتم يه جوابی میاورد. اما باید صبر کنی، بذار بیشتر باهاش صحبت کنم خبرشو بهت ميدم. عجله نکن
من_ چمیدونم والا، فقط ميخوام سریعتر اين ماجرا تموم بشه
صدای بسته شدن درِ بیرونی ساختمون خونه منو به خودم آورد. نگارو مریم هم با همون تیپ فوق العادشون اومدن. نگار سوئیچ ماشینو جلوم گرفت
نگار_ بازم نميخوای رانندگی کنی؟
من_ نه خودت بشين پشت فرمون
یکم سرشو تکون داد نشست پشت فرمون، مريم رفت عقب. ندا هم هُل دادم پهلوی مريم. هنوز يکم از سیگارم مونده بود، شيشه رو دادم پائينو ساکت بودم تا اينکه نگار راه افتاد
نگار_ حالا کدوم رستوران بريم؟ جای خاصی مدنظرته؟
من_ نه هر جا شد بريم مهم نيست، فقط سریعتر که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد
ضبط ماشینو روشن کردم. يه آهنگِ ايرانی بود ازين شلوغ پولوغا
من_ نگار تو آدم نمیشی. اينا چيه تو همش گوش ميدی، ای بابا
سی دی رو از ضبط در آوردم یاور گذاشتم توش، همه ساکت بوديم. يکم که گذشت ندا ازم سيگار خواست منم يکی بهش دادم. خلاصه رسیدیم به یه رستوران که پله میخورد میرفت پایین. پیاده شدیمو از پله ها رفتيم پائين تا رسيديم داخل. جای دنجو قشنگی بود، فقط يکم زيادی نورانی بود. زياد شلوغ نبود فقط يه چند تا خانواده بودن که از ما هم فاصله داشتن. گارسن اومد شروع کرد سفارش گرفتن. ندا و مریمو نگار که چلو کباب سفارش دادن منم ۲ پرس قرمه سبزی سفارش دادم. وقتی به گارسنه گفتم ۲ پرس، نگار يه وشگون از کمرم گرفت مريم هم با تعجب منو نگاه ميکرد. فيشِ پرداختو داد بهم يکم نگاه کردم گذاشتمش وسط ميز
مريم_ احتمالاً پول اينا رو هم بايد ما حساب کنيم ديگه
من_ خب آره مگه انتظاز غیر اینو داشتی؟ شما منو آورديد اينجا پس من مهمونه شمام
مريم_ چتر بازه پُر رو
نگار پاشد که بره صورت حسابو پرداخت کُنه گرفتمش، يه لبخند زدم گفتم بشين، همش شوخی بود. تو که ميدونی خوشم نمياد کس ديگه پول غذامو حساب کُنه. اشتهام کور ميشه
ندا_ الهی، حیونکی مگه ميشه آدم به گندگی تو اشتهاش کور بشه؟
من_ غير ممکن وجود نداره
پاشدم رفتم پولو حساب کردمو برگشتم سر ميز. حوصله حرف زدن نداشتم، بچه ها هم که انگار اينو فهمیده بودن بودن چيزی نمیگفتن. تو دلم بهشون آفرين ميگفتم که رعایت حالمو ميکنن. خلاصه بشقاب ها رو آوردن، ميزِ ما پر از چيز ميز شد. که طبق معمول قرار بود تا ذره آخر همه چيز خورده بشه. شروع کرديم خوردن، منم عين اين قهطی زده ها با سرعت تموم غذامو میخوردم. بشقاب اول تموم شد رفتم سراغ دومی. اونم داشتم با اشتهای کامل میخوردم. ندا هم با تعجب نگام ميکرد. تا آخرِ اينکه شامو بخوريم حرفی نزدیم. تو فکر خودم بودم که برای فردا چه برنامه هایی دارم
ندا_ خب، فرهاد سير شدی؟
من_ ای همچين، بگی نگی آره
مريم_ من که ترکیدم. خيلی عالی بود
نگار_ خيلی خوب بود فرهاد مرسی
يه چشمک بهش زدم، گفتم قابلی نداشت. اگه چيز ديگه نمیخواید بخورید، بريم. نور اينجا داره اذیتم ميکنه. آروم از پله ها ميرفتيم بالا، به ماشين که رسيديم برگشتم نگاشون کردم، یکم سکوت کردم. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۱۰:۳۰ بود. حس ميکردم ديگه وقت اين رسيده که باهاشون خداحافظیو بکنمو بفرستمشون دنبالِ کاره خودشون يکم نفس بکشم
من_ خب بچه ها، خيلی خوش گذشت. از آشناییتون هم حسابی خوشحال شدم. با اینکه اولش ميخواستم کله نگارو بکنم که سر زده اومد، اما کلاً تجربه باحالی بود
ندا_ منم خيلی خوشحال شدم از دیدنت. ایشالا بازم قسمت بشه ببينيمت
نگار با تعجب نگامون ميکرد
نگار_ مگه ميخوای بری که خداحافظی ميکنی؟
من_ خب دير وقته، بهتره شماها بريد خونه که نگرانتون نشن
نگار_ برای من که مسئله ای پيش نمياد، اما اینا رو نمیدونم
من_ باشه مشکلی نيست بهتره بريد سمتِ خونتون، منم يکم تنها باشم. بريد به بقيه مهمونا هم برسید، زشته شماها نيستيد
نگار نفسشو خالی کرد رفت نشست پشت فرمون، از تو ماشین ميگفت بشینم تو. يکم سرمو تکون دادم نشستم تو ماشين
نگار_ من خودم میرسونمت بعداً ميریم سمت خونه
مريم_ نترس بابا نمیدزدنش بچه رو
من_ قربونِ اين نگار برم که به فکرمه، راست میگه ها اگه تو راه يکی مثل تو به پستم بخوره چطوری می تونم از دستش در برم؟
ندا و نگار که صدای خندشون رفت هوا. برگشتم تو صورتش نگاه کردم، اخماش تو هم بود، (تو دلم گفتم تو که از پس زبون من بر نمیای چرا هی خودتو اذیت میکنی) يه چشمک بهش زدم يه بوس فرستادم. گفتم منظورم اين بود که نمی تونم اون وقت چشم ازت بردارم مجبور ميشم شب يکم عملیات اضافه بر سازمان انجام بدم فردا هم واسه استخر انرژی کم میاوردم
مريم_ فعلاً برو یکم تو تنهایی خودت فکر کن، حالت سر جاش بياد فکر عملیاتو از سرت بيرون کن
يه لبخند زدم برگشتم به جلو خيره شدم. نزدیکای خونه بوديم به ندا گفتم شماره منو یادداشت کن. شمارمو بهش دادم، یه چشمک هم به نگار که نگام ميکرد زدم، اشاره کردم رانندگیشو بکنه. به خونه که رسيديم نگار ماشینو یه گوشه نگه داشت، يکم عمیقانه نگام کرد که ته دلم لرزيد. کاش تنها میومد ميخواستم خيلی حرفا باهاش بزنم اما نشد. بهر حال سعی کردم این دم آخری خودمو کنترل کنم که با روی باز ازشون جدا بشم. از ماشين پیاده شدم، ندا و نگارو مريم هم اومدن پائين. رفتم جلو مريم واستادم نگاش کردم
من_ اميدوارم به هر چی که ميخوای برسی، خيلی خوشحال شدم از دیدنت
مريم_ درسته يکم زيادی زبون ریختی، اما کاش مجبور نبوديم بریمو بيشتر میخندیدیم
لپشو کشيدم رفتم جلو ندا. يکم تو چشمای مشکیش که برق ميزد نگاه کردم
من_ اميدوارم تو هم توی درسات موفق بشیو واسه خودت آینده خوبی رقم بزنی که میدونم میزنی
ندا_ با لبخندی که به لب داشت گفت اميدوارم مشکلات تو هم يه روزی تموم بشه
دستش که توی دستم بودو يکم محکمترو صميمانه تر فشار دادمو رفتم جلو نگار
من_ بهت زنگ ميزنم، مراقب خودت باش
نگار_ تو هم همين طور. با اينکه ميدونم الان بری خونه ميری تو فکر اما اميدوارم بتونی به اعصابت مسلط بشی
به يه چشمک اکتفا کردم رفتم سمتِ در. دم در برگشتم يکم صدامو بلند تر کردم گفتم نگار خوشحالم که همچين فامیلایی داری. قدرشونو بدون. درو باز کردمو با اشتیاق کامل يه نفس کشیدم به خودم گفتم حالا می تونم خودم باشم. حالم از اینی که چند ساعته داره فیلم بازی ميکنه بهم میخوره. چقدر خودم بودن دلچسبه. با سرعت زيادی به سمت در خونه ميرفتم که تو تاریکی خونه غرق بشم.

پایان قسمت دهم.

سرنوشت شوم (قسمت یازدهم).

با سرعت زيادی به سمتِ درِ خونه ميرفتم که تو تاریکی خونه غرق بشم. در رو باز کردم، مثل هميشه نسيم خنکی که به خاطره کولر تو خونه جريان داشت به طرفم هجوم آورد. يه لبخند زدمو با آرامش رفتم تو، دلم واسه سکوته خونه تنگ شده بود. حتی آروم قدم بر میداشتم که سکوت بهم نخوره. رفتم سمتِ اطاقم، لباسام رو در آوردم، بدونِ هيچ لباسی تو تاريکی خونه آروم آروم رفتم طرف آشپزخونه. کفه سنگی آشپزخونه کفه پاهامو خنک میکردو احساس تضادی که با دمای داغ بدنم داشت، بهم آرامش ميداد. با اينکه ميدونستم تا چند دقيقه ديگه باز تو فکرهای سنگین گذشته غرق ميشم اما احساس قشنگی داشتم که به خاطر همون خودم بودن تو وجودم ایجاد شده بود. درِ یخچال رو باز کردم، نور قرمزِ کمرنگ لامپ یخچال که به سنگای سفید کفه آشپزخونه ميخورد تو تاریکی خونه صحنه دلچسبی ايجاد کرده بود، يکم به زمين خيره شدم و بعدشم تو یخچال رو نگاه کردم، احساس عطش عجيبی ميکردم. شیشه شیر رو با بسته خرما از یخچال آوردم بيرون. برگشتم طرف تختم، با اینکه کلِ خونه آروم بود اما با اطاقم تو کلِ اون خونه بيشتر حال ميکردم، نشستم رو تخت تو تاريکی به دورو برم نگاه ميکردم. يکم از لیوان شیر خوردم به میزی که روش قاب عکسهای خانواده ام بود نگاه کردم. هيچی ديده نمی شد اما ميتونستم تصویرش رو تو ذهنم ببينم. دلم براشون لک زده بود اما مثل همیشه غرور. نميدونستم تا کی ميتونم اون وضع رو تحمل کنم اما هر چی بود بايد سر حرف خودم میموندم. من تصميم گرفته بودم برای رشد بهتره برادرام خودمو مستقل کنم و خرج خودمو خودم در بيارم. درست چند سالی بود حسابی زيرِ فشار بودم اما بالاخره تونسته بودم نونِ شب و روزم رو در بيارم. داشتم مسير رو برای فکرم آماده ميکردم که تا چندين ساعت برم تو خلصه وجود خودم و به چیزایی فکر کنم که ديگه نبودن. ياد برادرم افتادم. ای کاش میدیدمت، نميدونم چقدر قد کشيدی. کاش بودی ميزديم تو سر و کله هم. تو دلم از خدا خواستم کمکش کُنه بتونه طوری بزرگ بشه که به هيچ کس نیازی نداشته باشه. همینجوری لیوان سرد شیر بين رون پاهام بود و فکر ميکردم. بسته خرما رو باز کردم، با دستم ميکشيدم رو خرماها که یدونه درشتش رو انتخاب کنم، سوژه مورد نظر پيدا شد و رفت سمتِ دهنم، مزه شیرینش گوشه های فکم رو به درد آورد، ذهنم به برادرم قفل شده بود، داشتم فکر ميکردم چند وقته نديدمش، نزديکِ يه سالی ميشد چهرش رو نديده بودم، درسته باهم تلفنی صحبت کرده بودیم و صداش يکم مردونه تر شده بود اما شنيدن کی بود مانندِ ديدن. يعنی الان کلاس چندمه، هر چی فکر کردم نفهميدم فقط ميدونستم باید دوران دبيرستان باشه. کلمه دبيرستان که به ذهنم خُرد ذهنم رفت تو دبیرستانی که توش قد کشيدم، زمانی که بدنسازی رو شروع کردم. يادم اومد اينقدر بچه شری بودم که هفته ای اگه ۴ تا دعوا را نمینداختیم تا چند روز دمغ بودیم. يادمه از همون موقع ها زياد میخوردم، مدرسه دولتی بود، مثل همه جای دیگه این مملکت صاحاب هم نداشت. یهو نیشخند به لبم اومد، هزار تا لقب تو اونجا برام گذاشته بودن، چون يکم هیکلم درشت بود، تو گروه خودم به قول خودشون فرماندوشون بودم. از بس هم که با آهنگای قوی متال از بچّگی ميخوندم صدام اون موقع کلفت تر و بازتر از بقيه بود، به قول خودشون شیپورچیه دعواشون بودم. با يه عربده که ميکشيدم يه لحظه هرکی اون وسط بود بیخیال میشد و ميگشت دنبالِ صدا که ببينه از کجاست. از لقبای ديگه که روم گذشت بودن کفتار بود. اون موقع ها ۲ نفر رو مأمور کرده بودم که هر وقت کسی از بوفه مدرسه چيزی خريد به من اطلاع بِدن، اگه سوژه مورد نظر به تصويب من میرسید هر سه حمله ميکرديم طرف بوفه، بعده گذشت ۱ هفته کسی جرأت نمی کرد از بوفه چيزی بخره. وای خدا چقدر اون دوران جالب بود. يادمه يکی از بچه ها يه بار يه ساندویچ گرفته بود که يکی از همون بچه ها منو صدا کرد و با دست بوفه رو که چند روزی بود مشتری به خودش نديده بود رو بهم نشون داد. يکم پسره رو نگاه کردم. با اینکه دلم براش سوخت اما سادیسم که از همون بچّگی تو وجودم شعله ميکشيد باعث شد دستور حمله رو بدم. از سه طرف دویدیم طرفش و طبق معمول من اولين نفر بودم که بهش رسيدم. تا بچه ها خواستن بگیرنش و به زور ساندویچ رو از دستش بگيرن من نذاشتم بهش نزدیک بشن. …
** من_ بچه ها واستید، ده بابک ميگم ولش کن ببينم.
بابک_اِِ بابا چيه توام، چی چی واستم؟! دلت به حالش سوخته؟
من_ هه، دل من به حال خودم نسوخت واسه اين بچه بسوزه.
پسره داشت با نگرانی نگام ميکرد.
بابک_ خب حالا واستادم چی ميگی؟
من_ دِه چند ثانیه خفه خون بگير ببينم. با همون خشم هميشگیِ چهرم به چشمای پسره زُل زدم. گفتم، يا خيلی احمقی که بعده اين همه مدت که ميدونی کسی از بوفه چيزی نمیخره اومدی ساندویچ گرفتی يا اينکه بازم خری.
پسر_ ولم کنيد بابا.
من_ ببين من نمیخوام اذيتت کنم، اما هرجایی واسه خودش قانون داره مثل اينجا، و من قانونش رو تعیین کردم کسی هم حق نداره بزنه زيرش. حتماً منو ميشناسی که چه کله خری هستم.
پسر_ خب که چی حالا؟
من_ ۲ راه بيشتر نداری. يا يه فصل کتک ميخوری کلِ ساندویچت از بين ميره. يا خودت نصفش ميکنی نصفش رو خودت ميخوری نصفشم ميدی رفیقم. حالا هر طور راحتی!!
پسر_ حالا حتماً هم بايد قبول کنم.
من_ چيزی نگفتم اما هنوز چشمام تو چشماش بود.
پسر_ برید گمشید بابا. مگه جنگله که هر کاری بخوای اينجا ميکنی. ميرم الان پيش مدير پدرتون رو در ميارم. (تو دلم گفتم کل این مملکت جنگله، باید بخوری تا خورده نشی).
راهش رو کشید و همینجور که ساندویچ تو دستش بود رفت طرف دفتر. یهو خندم گرفت، بلند گفتم همه ببينيد بچه ها، بهش بگيد اگه جونش رو دوست داره بهتره همونجايی که هست واسطه مگرنه خودش ميدونه شايد ديگه نتونه از خونه اش بياد بيرون. (درسته خودم خيلی کله خر بودم اما حدود ۲۰ نفر از گنده های مدرسه هم رفيق فابم بودن و ميدونستم هيچ کس تخم نمی کنه با ما در بيفته). پسره سر جاش واستاد، به بابک اشاره کردم بره پيشش. بابک که يکم ریزتر از من بود رفت طرف پسره
بابک_ هنوز انتخاب نکردی بچه؟
یهو نفهميدم چی شد بابک یقه پسره رو چسبید، داد بيداد راه انداخت. پسره هم بعد از یکم مقاومت کردن، با بغض آخر گفت بیاید لاشخورای عوضی، مالِ خودتون. کلِ ساندویچ رو از حيات مدرسه انداخت تو کوچه. از کارش شکه شدم. دلم به حالش سوخت که جلوی این همه آدم ریدیم بهش. نميدونم چم شده بود اما از زور گویی خسته شده بودم، چند وقتیم بود تو دعواها شرکت نمیکردم، سرم به کارای خودم گرم بود. پسره داشت ميرفت سمتِ دستشويی، آروم آروم پشتش راه افتادم، داشت صورتش رو آب ميزد، وقتی کارش تموم شد زدم پشتش. برگشت نگام کرد کرد.
پسر_ چيه عوضی؟ اينجا هم ولم نميکنی؟
من_ با اينکه عادت نداشتم فوحشِ کسی رو تحمل کنم با آرامش دستشو گرفتم گفتم کاريت نباشه بچه، با من بيا.
بردمش سمتِ بوفه.
من_ روم به صاحبه بوفه بود، هی عمو واسه دوستِ من یدونه مشتی ساندویچ بزن.
صاحب مغازه_ ميشه ۶۰۰ تومان
من_ منظورم مجانی بود. سریع درست کن وقت نداریم.
صاحب مغازه_ خيلی روتو زياد کردیا.
من_ يکم نگاش کردم گفتم اگه دارم باهات درست صحبت میکنم روتو زیاد نکن، نميخوام باهات برخوردی کنم مگرنه تا دم مرگ میبرمت. با زبون خوش یدونه درست کن، عوضش منم خودمو از بچه ها ميکشم کنار ديگه هم به کسایی که ازت چیز میخرن کاری ندارم.
برق خوشحالی رو تو چشمای طرف ديدم.
صاحب مغاره_ باشه من درست ميکنم اما يادت باشه زيرِ حرفت نزنی.
خلاصه ساندویچ رو درست کرد و داد به پسره. يه چشمک به اون پسره زدم گفتم گوشت بشه به تنت. رفتم سمتِ دیگه حيات. يکم گذشت ديدم پسر داره مياد طرفم، جلو واستاد
پسر_ نصف ساندویچ رو برات آوردم، خيلی ممنون.
من_ نه عزيز خودت بخور. فعلاً هم برو بذار تنها باشم.
پسر_ آقا فرهاد، اونقدر ها هم که ميگن بد نيستی.
من_ ای بابا حالا انقدر انگولکم کن که قاطی کنما، گفتم برو پی کارت.
پسره_ هر طور که راحتی.
دستش رو آورد جلو گفت، کوچیکت من رضا هستم. *
لیوان شير رو برداشتم يکم ديگه خوردم. هنوز تو تاریکی محض به ديوارِ رو به روم خيره بودم. زنده باد تجرد و مستقل بودن، کس خل چيه تو هم دلت واسه داداشت تنگ شده، ته تهش فقط چند روز باهم خوشید ديگه. تو با اين اخلاقِ مسخره ات با کی ميتونی بسازی؟ داداشتم یه چند روزی ور دلت باشه باز می پريد بهم. پس با سکوت حال کن فکر هيچ کسیم نکن. داشتم خودمو گول ميزدم اما ته دلم بغض داشتم. حتی دعوا کردن باهاشم مزه داشت. لیوان شیر تموم شد، از تخت پاشدم اومدم پائين رفتم سمتِ آشپزخونه، لیوان رو گذاشتم تو ظرف شوئی. يه سيگار روشن کردم و باز رفتم تو فکر، باز ذهنم قفل شده بود به نگار. از اينکه يکم امروز خوشحالش کرده بودم خوشحال بودم اما اون نگاه عمیقش که دلم و لرزوند بدجور عصبیم کرده بود. کاش می فهميد که چقدر دوستش دارم. کاش می فهميد حاضرم تا آخرِ عمرم به عنوانِ يه دوست باهاش باشم. اما ما آدمها فقط به خودمون فکر میکنیم، خيلی خنده داره حتی عشقمون رو هم مالِ خودمون ميخوايم. در حالی که عشق يه نیروی خارج از اين دنیاست و محدود نيست، اما ما انسانها فقط ياد گرفتيم به زور هم که شده همه چی رو صاحب بشيم حتی عشق رو هم محدود میکنیم. با شدت و عصبانیت از اين قضيه از سيگار کام ميگرفتم. تو دلم گفتم خدا به هممون عقل بده، اما ميدونستم هيچ تغییری تو دنيا اتفاق نمیفته. اگه ما میخوایم دنیا تغیر کنه باید از خودمون شروع کنیم، اگه تونستیم خودمون رو تغیر بدیم میشه امید داشت که دنیا هم تغیر کنه. سیگارم رو تو جا سيگاری خاموش کردم و رفتم رو تخت که بخوابم.

پایان قسمت یازدهم.

سرنوشت شوم (قسمت دوازدهم).

وای باز صدای ساعت. با دستم کوبیدم روش که باز بخوابم اما، مخصوصاً وقتی ميخواستم ساعتو بخرم به فروشنده گفتم یدونه ساعت ميخوام که حتی اگه کوبیدم روش باز چند دقيقه زنگ بزنه، اونم اين ساعتو بهم داده بود. لاحافو کشيده بودم رو خودم که به خواب ادامه بدم که دوباره صدای دينگ دینگ ساعت اعصابمو به هم ريخت. پاشدم نشستم روی تخت، اما هنوز صداش میومد. ميدونستم صدای ساعته اما اينقدر خسته بودم که تو اون لحظه فکر ميکردم اين دينگ دينگ از بیرون ساختمون مياد. هِی منتظر بودم که اين صدای لعنتی قطع بشه اما هر چی انتظار ميکشيدم صدا تموم نمی شد. صدا تو تک تک سلول های تنم رسوخ کرده بود، به شدت اعصابم تحريک شده بود. سرم بين دستام بودو سعی ميکردم چيزی نشنوم اما هيچ فایده ای نداشت، صدا خيلی نزديک بود. یهو با تموم وجود داد زدم:
بی پدر اين صدا رو خفه کن
چند ثانیه صبر کردم، اما باز هم اتفاقی نيفتاد. پاشدم با همون حالته منگی رفتم دمه پنجره، بیرون ساختمونو نگاه کردم اما مثل هميشه خلوت بودو تنها چيزی که شنيده ميشد صدای اين دينگ دينگ بود. گفتم خیر سرت پاشدی اومدی تو اين شهر کوچيک که از سر و صدای تهران دور باشی بدتر دهنت سرويس شده. همين جوری که ميرفتم به سمتِ آشپزخونه که صورتمو خيس کنم تو دلم به صاحب اين صدا بد و بيراه ميگفتم (از بس خرم به خودم هم رحم نمی کنم) آب يخه شیر که به صورتم میخورد حالمو سر جاش آورد. وقتی شيرو بستم انگار تازه اين صدای دينگ دينگ به نظرم خيلی آشنا اومد. يکم فکر کردم یهویی انگار فهميده باشم از کجاست با خوشحالیو شتاب به سمتِ ساعت زنگ داره رو ميز هجوم بردم. آره خود لعنتیش بود. خاموش کردم يه آخیش از ته دل گفتمو نیشم باز شد. برگشتم تو آينه خودمو نگاه کردم، مثل هميشه بعده خواب هر تاره موهام رفته بود يه طرف ديگه، شده بود عين جنگل. يه دستی توش کشيدم اما فايده نداشت. رفتم دادمش بالا، بندِ موهامو هم انداختمو فکر کردم که امروز صبحونه چی بخورم. داشتم تخم مرغ از یخچال میاوردم بيرون که یهو چشمم به ساعت رو ديوارِ آشپزخونه افتاد. اُه اُه، بابا فقط نيم ساعت وقت دارم که برسم به استخر. وای کی حال داره با اين فصقلی ها سر و کله بزنه با اين ننه باباهای گلابیشون. یه اَه گفتم، اخمام رفت تو همو با حرصو لجبازی همینجور که غر ميزدم زيرِ گازو روشن کردمو ماهیتابه رو هم انداختم روش. رفتم سمتِ کامپیوترو روشنش کردم، به نظر امروز از اون روزای تخمی میاد. اون از وقت پاشدنت اينم از این که با این خستگی باید با اون نیم وجبی ها سر و کله بزنی. با صدای جیغ مانندِ Agathodaimon اخمام بيشتر رفت تو هم. برگشتم تخم مرغا رو کوبیدم بهم که بریزمشون تو ماهیتابه، اولیو که انداختم توش، یهویی روغن با شدت پريد بالا، از ترس پریدم عقب ببينم چی شده، اينقدر شعله زيرِ ماهیتابه زياد بود و روغن گرم شده بود که وقتی تخم مرغو انداختم توش اينجوری پريد بالا، شعله زیرشو کشيدم پائينو بقيه تخم مرغا رو هم توش شکوندم. صدای مبایلم از تو هال شنيده ميشد. ای خدا حالا کی می خواد تو اين هاگیر واگیر بره اونو جواب بده. گفتم هرکی هستی بعداً دوباره زنگ بزن، يه چند تا بوق خورد بعدش قطع شد. منم با همون اخم همینجور که با آهنگ ميخوندم تخم مرغارو اينور اونور ميکردم که قشنگ بپزه. چند تا خرما هم آوردم انداختم توش. هميشه موقع خوردن برای خودم بهترين امکاناتو فراهم ميکردم، حتی اگه عجله داشتم سعی ميکردم اون وعده غذاییمو کاملِ کامل بخورم بعداً به کارام برسم. با آرامش خاصی سفره رو پهن کردمو همه چیزو چیندم، به ساعت نگاه کردم، بايد نهايت تا ۲۰ دقيقه ديگه از خونه ميزدم بيرون. نشستمو آروم آروم بعده دعا کردن شروع کردم خوردن. وسطای صبحونه بودم که باز صدای مبايل منو از اون حالو هوا کشيد بيرون، دویدم صدای بلندگوها رو کم کردم، رو صفحه مبايل رو نگاه کردم، اُه اُه، خير باشه ایشالا، نگين بود. يکم فکر کردم بعدش Answer رو زدم،
من_ الو سلام عزيز
نگين_ سلام خوشگل. چطوری؟
من_ هووم؟ آنتن نداد؟ مطمئنی با منی نگين؟ شما الان شماره کسی به نام فرهاد رو گرفتیا با حالته خنده گفتم، wrong number، wrong number
نگين_ اِ مسخره بازی در نیار، ميدونم تویی ديگه با اين صدای ترسناکت
من_ دلتم بخواد
نگين_ آره تو همه چیزت ساخته شده فقط برای بادیگارد بودن
من_ اولِ صبحی زنگ زدی که اينا رو بگی؟
نگين_ خوبی به تو نيومده
من_ آخیش خدا، بالاخره اینم فهميد
نگين_ ديوونهِ، ببينم امروز بعده استخر برنامه ات چيه؟
من_ يه سری کارهای اداری هست بايد انجام بدم بعدشم ميام خونه بگیرم بخوابم. ديشب اصلاً خوب نخوابيدم، بدجور خستم
نگين_ ميخوای بيام پيشت؟
من_ با تعجب، چی!؟ کجا بیای؟
نگین_ وقتی کارت تموم شد منم بيام پيشت تو خونت
من_ خندیدم گفتم، بچه جون کوتا بيا، من هنوز پهلوهام درد ميکنه. ازت ميترسم
نگين_ قول ميدم چيزی نشه
من_ (احساس کردم شوخی منو جدی گرفته) یهویی لحنم عوض شد. نگين من در مورد پهلوهام شوخی کردما. من ديگه به همچون اتفاقی فکر نمیکنما (منظورم سکس با اون بود)
نگين_ انگار خورده باشه تو ذوقش گفت جدی ميگی؟
من_ ببين نگين اون شب هم ما نبايد اونکارو ميکرديم اما نميدونم چی شد، یهویی شد. من معذرت ميخوام اما تو الان شوهر داریو فکر کنم همه جوره بايد باهم کنار بیاید
نگين_ ميدونی علی تا 2 هفته ديگه هم نمياد. من می ميرم
من_ هیچم نمیمیری. تحمل ميکنی بعدش که برگشت پوستشو بکن
(چيزی که ازش ميترسيدم داشت اتفاق می افتاد اما من نبايد اجازه میدادم اين رابطه بيشتر از اينا کش پيدا کُنه، تو دلم يه صدایی ميگفت نکنه نگین علاقش به علی کم شده؟) تو همين فکرا بودم که نگين هی صدام ميکرد
نگين_ فرهاد، فرهاد، هووووو کجايی؟
من_ ها، اينجام، اينجام. چيزی نيست يه لحظه حواسم رفت یه جای ديگه
نگين_ من بايد ببينمت
من_ ميشه بیخیال بشی؟ من که ميدونم بحثمون الکیه پس بهتره چيزی هم نگيم. باشه؟
نگين_ ظهر بهت زنگ ميزنم
تا خواستم مخالفت کنم قطع کرد. احساس بدی سر تا پای منو گرفته بود. وای خدا اميدوارم نخواد پا پیچم بشه که حوصله این یکیو ديگه ندارم. از همونجا به سفره نگاه کردم که هنوز کلی چيز وسطش مونده بود که اصولاً بايد خورده ميشد. اما هيچ اشتهایی احساس نمی کردم. ياد شبی افتادم که نگین اینجا بود، انگار تازه وجدانم بيدار شده باشه از اون کارم پشیمون بودم. داشتم فکر ميکردم اگه یه وقت نگين علاقه اش به علی کم بشه با در نظر گرفتن اينکه دختر خيلی حشری هستش به احتمال زياد زندگیشون از هم میپاشه. دستامو کشيدم تو موهام، وای خدا کمک کن. بقيه چاییو خوردمو فقط روی نونها رو پوشوندم حتی حوصله جمع کردن سفره هم نداشتم. لباسامو پوشیدم، گازو چک کردمو از خونه زدم بيرون. صدای یاور از pm4 باهام حرف ميزد
رو ميکنم به آينه، رو به خودم داد ميزنم
ببين چقدر حقير شده، اوجِ بلنده بودنم
رو ميکنم به آينه من جای آينه میشکنم
رو به خودم داد ميزنم اين آینست يا که منم
منو ما کم شده ایم
خسته از هم شده ایم
بنده خاک، خاک ناپاک
خالی از معنای آدم شده ایم
با حرص از سيگاری که گوشه لبم بود کام میگرفتمو ميرفتم سمتِ استخر. مثل هميشه سمانه تا منو ديد از جاش پاشد، با همون لبخندش سلام کرد. انگار اصلاً همچين شخصیو نديدم، بدونِ اينکه نگاش کنم از جلو میزش رد شدم، يه لحظه به خودم اومدم که تا حالا من چقدر به اين دختر بد کردم، برگشتم جلو میزش
من_ ببخشيد سلام کردی؟؟ يا من اشتباهی شنيدم؟
سمانه_ سلام کردم اما شما مثل اينکه امروز هم بدجور کلافه هستيد
من_ نه، من؟ چطور؟
سمانه_ هر وقت اينجوری جلوتونو نگاه ميکنيد يعنی اينکه خيلی کلافه هستيد
از اينکه اين همه به اخلاقو رفتارم زوم شده بود شکه شدم
من_ آره يکم يه کوچولو مشکل پيش اومده تا حل نشه يکم کلافه ام. بهر حال ببخشيد جواب سلامو اون موقع ندادم آخه يه لحظه فکر کردم اشتباهی شنيدم
سمانه_ اشکال نداره. اميدوارم مشکلاتتون هم سریعتر حل بشه
رفتم تو حياط، فريد لباساشو عوض کرده بود داشت ميزان کلر آبو تست ميکرد. منو که ديد دستشو به نشانه سلام تکون داد منم جوابشو دادم. يکم بعد بچه ها اومدنو کلاسو شروع کرديم. يکم که گرمشون کرديم فرستاديم برن تو آب
فريد_ چيه؟ چرا عصبی هستی؟
من_ ای بابا، چرا امروز همه گير دادن به من؟ کجای من عصبیه بابا؟
فريد_ حالا چرا ميزنی؟
من_ (به خودم اومدم). مخلصتم هستم، ببخش. يکم کلافه ام همين
فريد_ کمکی ازم ساخته هست؟
من_ نه عزيز. ولش کن. اگه حل نشد باهات مطرح ميکنم
آخر کلاس که به بچه ها کمی وقت آزاد ميديم که طبق معمول به سوالای مادر پدرشون گوش کنيم، مامانِ نیما، (همونی که روانشناس بود) باز داشت منو چپ چپ نگاه میکردو نیشخند ميزد. تو دلم گفتم اينم خودش از هر چی دیوونه هست دیوونه تره بابا. بهش محل ندادمو به کارام میرسیدم اما نگاهش روم سنگينی ميکرد. کلافه که بودم اينم ول کن نبود یهویی آمپرم زد بالا، از جلو همه رد ميشدم اما چشمامو به چشمای اون دوخته بودم. رسيدم جلوش، با قدرتو عصبانیت نفس ميکشيدم
من_ خيلی تابلو هستم که اينجوری منو نگاه ميکنی؟ چيه ۲ روزه اين جوری چپ چپ منو نگاه ميکنی؟
اون زنِ_ والا چی بگم؟
من_ ببين خانوم …
اون زنِ_ اگه دوست داشته باشی ميتونی الهام صدام کنی
من_ من کاری به اسمو اينا ندارم، مگه نگفتی روانپزشکی؟ لحنِ صدام خشن تر شد، مگه نمی دونی آدمای عصبی مثل من فقط دنباله بهونه هستن که همه چیزو بهم بریزن؟ پس چرا رو اعصاب من را ميری؟ تو چشماش زُل زده بودمو دندونامو به هم فشار ميدادم. اگه زن نبود يه فصل میگرفتم لهش ميکردم که دقو دلیمو سرش خالی کنم. اما حيف که هميشه زندگی تو شرایطی قرارت میده که حتی نمی تونی خودتو خالی کنی
الهام_ من کجا رو اعصابت را رفتم. همين جوری نگاه ميکردم همين. ناراحت ميشی؟
من_ آره. ديگه خوشم نمياد اينجوری چپ چپ نگام کنی، اگه کارم داشتی عين سری های قبل باید بیای رو به روم، اين دفعه حواسم به خودم هست کنترلم دستمه، اما دفعه بعد نميدونم چه عکس العملی نشون بدم
الهام_ خشن
من_ سر به سرم ميذاری؟
ديدم اگه پیشش واستم چرتو پرت جوابمو بده واقعاً روانی ميشم
پشتمو بهش کردم رفتم پيش فريد
من_ فريد برو به اين زنیکه يه چيز بگوهااااا، ميگيرم لهش ميکنم
فريد_ کیو؟
من_ همون زنه که گفتم روانپزشکه، کارتشو داده بود بهم
فريد_ چی گفته مگه؟
من_ شرو ور، عوضی بهم چپ چپ نگاه ميکرد، رفتم جلوش ميگم من اعصاب ندارم ميگيرم یه کاری دستت میدم، عوضِ اينکه بره گمشه با عشوه باهام لاس ميزنه. حالم از اين عوضی ها بهم ميخوره
فريد_ باشه الان ميرم بهش ميگم. تو برو يه ور ديگه
داغ کرده بودم، فریدو نگاه کردم که داشت ميرفت پيش زنه. اونور استخرو نگاه کردم، چشمم افتاد به آبخوری، رفتم سمتش که شايد آب يخ بتونه حالمو جا بياره. سرمو کردم زيرِ شيرِ آب، سرما تو تموم مغزم پیچید، يه نفس عميق کشیدمو سرمو آوردم بالا، فریدو دیدم همینجور که پشتش به من بود داشت با زنه حرف میزد.

پایان قسمت دوازدهم.

سرنوشت شوم (قسمت سیزدهم).

فريدو ديدم همینجور که پشتش به من بود داشت با زنه حرف ميزد. نميدونم چرا اما اعصابم بدجور تحريک شده بود. بايد خالی ميشد اما کجا؟؟؟؟ آخه تو اين دنيا مگه جاییم مونده؟؟؟ رفتم سمتِ کمد لباسم که سیگارمو بردارم شايد حرصمو سرش خالی میکردم. در کمدو باز کردم، سیگارو برداشتم، خواستم درشو ببندم که چشمم به موبايل افتاد، ۱ پيغام داشتم، نوشته بود،
” سلام عزيزم، چطوری ناقلا؟ ديشب حسابی مُخه اين فک فاميلِ منو زدیا!!! ندا کلی ازت تعريف ميکرد کلک. شب ميام پيشت همديگه رو ببينيم. باشه گُلم؟ ”
از طرف نگار بود، خسته تر از هميشه بودم. چشمامو بستم بی اختیار سرمو تکون ميدادم، اَاَاَاَاَاَه، ای خـــــدا واسه امروز اين نگين کم بود که اينم انداختی به جون من؟ ده آخه چرا اينهمه بدبیاری تو يه روز؟ تو دلم به زمينو زمان فحش ميدادم. از عصبانیت دندونامو به هم فشار ميدادم، فايده نداشت نمی تونستم خودمو کنترل کنم. به اونور استخر نگاه کردم هنوز چندتا از پدر مادرا بودن که داشتن با فرید حرف میزدن، اگه من قاطی ميکردم برای فريد خيلی بد ميشد، اما فکر راضی کردن نگار، فکر قانع کردن نگين، فکر هزار تا بدبختی دیگه…، همه رو مخم بود، نه ديگه نمی تونم. ده آخه مگه چقدر جون داری که اينهمه فشارو تحمل ميکنی؟ الان بايد یدونه از اون عربده های بلندت بکشی که حنجرت پاره بشه، آره راه حلش همين بود. بايد داد ميزدم، اما کجا؟؟؟ عصبانیت از مشکلات، با نتوانی از اين که بخاطر فريد نمی شد اينجا داد بزنم تو وجودم قاطی شده بود، از طرفی ميدونستم اگه يکم ديگه تحمل کنم مغزم میترکه از طرف ديگه اگه داد ميزدم واسه فريد بد ميشد. یهو یه صدایی تو دلم گفت، آخه بی پدر تو کجای اين دنيا به فکر کسه ديگه بودی که الان فریدو بهونه ميکنی؟ پلکم اومد پایین تر، احساس ميکردم جنون داره مياد سراغم. سیگارو پرت کردم اونور، آروم آروم همینجور که پاهامو ميکشيدم رو زمين رفتم سمتِ استخر، همینجور که به استخر نزدیک میشدم سرعت خودمو بیشتر کردم، با آخرين قدرتی که داشتم به زمين فشار آوردم بعدش پریدم رو هوا. خودمو عين لاکپشت مچاله کردم. چند صدم ثانيه بعد صدای بووووم که از برخورد من با آب به وجود اومد کلِ اون محوطه رو پر کرد. بدنم بخاطر ضربه ای که با آب پيدا کرده بود میسوخت اما برام مهم نبود. وقتی احساس کردم رسیدم کفه استخر، دستو پاهامو باز کردم. يکم تو آبو نگاه کردم، کسی نبود. آره اينجا همونجایی بود که دنبالش بودم. تو دلم به زندگی فحش میدادم. اما صدا خيلی نزدیکتر از دلم بود انگار که صداشو میشنیدم.
با تموم وجودم داد زدم، fuuuuuuck all of yoooooooou
وقتی که کلِ انرژیم خالی شد با ته مونده نیرویی که تو تنم بود با پاهام کوبیدم کف استخر، هيچ هوایی تو ریم نمونده بود، به بالا نگاه ميکردم، آروم آروم داشتم میرسیدم به سطح آب. نبود اکسیژن داشت بهم فشار میاورد.
“” بعداً به اين فکر ميکردم که ما آدما چقدر ضعيفیم، عين يه پشه ميمونيم، فقط گنده تریم. اگه ۱ دقيقه دماغو دهنمونو بگيرن میمیریم. اگه غذا نخوريم میمیریم، اگه لباس خوب مپوشیم میمیریم. وااای برای زنده موندن چقدر دردِ سر بايد تحمل کنيم، واقعاً خنده داره کسی که به این راحتی میمیره این همه دک و پز داره. ما واقعاً تو کل جهان هیچ هم نیستیم “”
با تموم وجود تا جايی که جا داشت شُش هام رو پر اکسیژن کردم، آره رسيده بودم سطح آب. خسته بودم، خيلی زياد. فقط لبه استخرو ميديدم، آروم آروم رفتم سمتش، وقتی رسيدم گوشه استخر دستامو گذاشتم رو لبش و فقط نفس ميکشيدم. حواسم به هیچ جا نبود. آب از صورتم چکه ميکرد پائين، اما مثل قبلنا حتی حال دست کشيدن تو صورتم هم نداشتم. سرم پائين بود، گاهی دهنم با آب هم تماس پيدا ميکرد. بازم مثل هميشه بعد از جنون آنی از خستگی مفرد هيچ فکری تو ذهنم نبود، هيچی. يه نیشخند مسخره زدم از اينکه بالاخره به خلأ مغزی رسيدم. همینجور که داشتم با دستم به گوشه استخر فشار میاورردم که بيام بيرون يه لحظه چشمم به بقيه افتاد. حدود چند متر اونور تر فريد با الهام با چند تا زنِ ديگه واستاده بودن، با نگرانی نگام ميکردن. فريد که به اين اخلاق مسخره و غير قابل پیش بینی من عادت داشت اما ميتونستم حدس بزنم بقيه تو دلشون چی در موردِ من فکر میکردن …
“” مثل هميشه ما آدما فقط بلدیم قضاوت کنيم، انگار که کـــــی هستيم. آخه يکی نيست به ما بگه بچه جون تو که هنوز صَلاح خودتو نميدونی، تو که هنوز عقلت کامل نشده و تا بعده مرگتم همینجوری ناقص ميمونه، تو که اگه به يه ماجرا فکر کنی فقط يه جنبشو ميبينی، مريضی که ميشينی قضاوت ميکنی؟ آخه کی به تو اين حقو داده که بشینی تو دلت درباره کسه ديگه نظر بدی يا قضاوت کنی؟ نه واقعاً کدوم انسان به اين مسأله دقت ميکنه، هيچ کس. ما عاشق ابراز وجود خودمون با حرف زدنیم، حالا اون حرف هر چی که می خواد باشه باشه. اما اگه منطقی نگاه کنيم، تنها کسی که حق قضاوت داره، فقط حضرت حق، خداونده “”
… همینجوری که نگاشون ميکردم از آب اومدم بيرون. سعی کردم با خستگی که داشتم تعادل خودمو حفظ کنم که نخورم زمين. يه کوچولو دستمو برای فرید تکون دادم به اين معنا که اين بارم به خير گذشتو مغزِ من نترکید. رفتم رو تخت بغلِ استخر دراز کشيدم. آروم آروم فکر ميکردم، دمر به در ورودی حياط نگاه ميکردم که فرید داشت آخرين نفرو که به نظرم اومد الهام باشه بيرون ميکرد. برگشت سمتِ من، چند ثانيه بعد جلوم واستاده بودو نگام ميکرد
من_ خودم ميدونم باز نزديک بود گند بزنم اما جايی بهتر از زيرِ آب به ذهنم نخورد که با تموم وجودم داد بزنم
فريد_ بابا تو که اين ۲ روز عين آدما بودی، باز چت شده؟
من_ تو که ميدونی تا بوده همين بوده. خوشی به من نيومده فريد
فريد_ واستا الان برميگردم، باهات صحبت ميکنم. يه لحظه بايد برم به خانمم تلفن کنم مثل اينکه کارم داشته
من_ باشه، اگه بودم که باهم حرف ميزنيم اگه غیب شدم که بدون زياد میزون نبودم رفتم
همینجوری که داشت ميرفت سمت در ورودی خروجی استخر، سرشو تکون ميداد. به هوا نگاه کردم، مثل هفته پيش آفتابیه افتابی بود. داشتم رو زمين دنبالِ سیگارم ميگشتم که ببينم وقتی پرتش کردم کجا افتاده، همینجوری اينور اونور رو نگاه کردم، نزديکِ همون آبخوری پيداش کردم. پاشدم آروم آروم رفتم اونجا. واسه برداشتنِ فندک هم کلی بايد ميرفتم تا برسم به میزی که اون گوشه حياط بود. سیگارو روشن کردمو آروم با دودش بازی ميکردم. عين يه بچه که دل خودشو با کوچيک ترين چيز دنيا خوش کنه. به ميز تکیه داده بودم که فريد اومد تو
من_ ای زن ذلیل. تو حتماً باید هر چند ساعت يه بار باهاش حرف بزنی؟
فريد_ عشقه ديگه، چی کارش کنم. بچّه ام دلش برام تنگ ميشه.(منظورش خانومش بود)
من_ واه واه حالا انگار چه تحفه ای هستی
فريد_ پر رو به تو ميگن ديگه
من_ با دود سيگار خوش بودمو يه اوهوم تحويلش دادم. خب فريد بريم لباس بپوشیم بريم سمتِ خونه. باشه؟
فريد_ واقعاً که آدمیزاد نيستی، اصلا نميشه فهميد چته، يه لحظه دیوونه ای، يه لحظه شاد، يه لحظه دمغ، يه لحظه بعدش شوخی ميکنی. از دست تو
من_ زياد جدی نگير، به قولِ مادرم، عقل که نباشد جان در عذاب است
همینجور که شونه هامو ماساژ ميداد ميرفتيم سمتِ کمد لباسامون که بريم رد کارمون
فريد_ خب هنوز نميخوای بگی امروز یهویی چی شد باز ریختی به هم؟
من_ فکر کنم خودم بتونم از پسش بر بيام. اگه نشد حتماً باهات مطرح ميکنم، فقط واسم دعا کن. دعا کن بشه بنيادِ زندگی یه نفرو که حس ميکنم سست شده دوباره محکم کرد
فريد_ معلوم نيست باز چی کار کردی که اینجوری ميگی دعا کنم. خدا به خیر کُنه
من_ هيچی عين هميشه گه زیادی خوردم، الانم به گه خوردن افتادم. زدم رو شونش گفتم فعلاً بريم که کلی کار داريم
فريد_ واستا من با ماشين تا يه جايی میرسونمت
سوار ماشين شديم، يه پراید مشکی داشت. چيز خاصی بینمون ردو بدل نشد. البته من اصلاً حواسم بهش نبود طبیعتاً اگه حرفی هم میزد من نمیشنیدم، نگاهم تو راه به بقيه آدمایی بود که تو ماشين های ديگه نشسته بودن. تو دلم فکر ميکردم يعنی ممکنه آدم ديگه ای هم تو اين دنيا باشه که قد من درگيرِ مشکلات باشه؟ اما بازم جوابی دريافت نکردم. به نظرم ناعادلانه میمومد اگه تمام مشکلات فقط واسه من باشه،…
“” همينجوری واسه خودم فکر میکردمو به ديدن ماشینا و آدماش ادامه ميدادم. زوج جوونیو دیدم که از لحظه لحظه با هم بودنشون لذت میبردن، بعضی ها با خانومشون میگفتن میخندیدن، گاهی هم ماشین هایی رو ميديدَم که زنو شوهر مسن تری نشستن توش، اما مثل اون زوج جوون باهم شوخی نميکردند، انگار که از هم خسته شدن. هميشه از اين مسئله ميترسيدم که نکنه اگه ازدواج کردم زندگی منم اينجوری بشه؟ يعنی ممکنه يه روز از کسی که دلم براش پر ميکشيد خسته ميشدم؟؟ به خودم يه نیشخند زدم گفتم فعلاً که تو روی هر کی دست گذاشتی سرنوشت جوری بازی کرده که باز برگردی تو لاک تنهایی خودت. الان هم که ديگه بیخیال ازدواجی پس کاريت به بقيه آدما نباشه. بذار هرجور که می خوان باهم باشن، آخه مگه فضولی؟ گاهی يه ماشين رد ميشد که يه بچه اون عقب نشسته بود هی ورجه وورجه ميکرد مادره هر چند ثانیه یه بار برمیگشت یا میخندید یا با بچش حرف میزد، يکی ديگه رو ميديدی که بچه از شيشه اومده بيرون، مادر پدرِ هم بیخیال به رانندگی ادامه ميدن. تو يه ماشينه ديگه زنو شوهر پيری نشسته بودن که از لبخندِ رو لبشون معلوم بود هنوز باهم خوشن، شايد هم داشتن آخرين روزای عمرشونو باهم میگذروندن اما وقتی عاشق باشی ديگه هيچی مهم نيست، ديگه زمان مهم نيست. فقط بودن با عشق مهمه، فقط ياد گيری فقط ارضا شدن مهمه، اما افسوس که همون جور که گفتم ما عشقو هم فراموش ميکنيم. شايد هم هيچ وقت تجربش نکنیمو فکر کنيم که عاشقیم “”
احساس کردم دارم ميلرزم، یهویی به خودم اومدم، فريد داشت با تموم وجودش منو تکون ميداد
فريد_هووووووویی، معلومه حواست کجاست؟
من_ چه خبرته؟ نزديک بود سکته کنم. نمی تونی آروم صدام کنی؟
فريد_ ۱۰ بار صدات کردم، معلوم نيست به چی فکر ميکنی که اصلاً حواست به هيچی نيست، رسيديم بابا
نگاه کردم ديدم جلو درِ خونه نگاه داشته. برق خوشحالی تو چشمام اومد که تو اين گرما مجبور نشدم خودم بيام خونه
من_ مگه قرار نشد فقط تا یه مسیری منو برسونی؟
فرید_ دیدم خیلی تو فکری دلم نیومد تنهاییتو به هم بزنم
من_ خیلی مخلصیم
فرید_ مراقب خودت باش
يه خداحافظی کوچيک کردیمو ازش تشکر کردم، پریدم پائين

پایان قسمت سیزدهم.

سرنوشت شوم (قسمت چهاردهم).

يه خداحافظی کوچیک کردیمو پریدم پائين. يه بوق زدو با سرعت حرکت کرد. ديوونهِ هر وقت ميخواست بره پيش زنش هميشه همين جوری رانندگی میکرد. به قولِ خودش اسم سميرا(زنش) که میاد قلبش تند تند ميزنه. يه نیشخند زدمو به خودم اومدم. ته کوچه رو نگاه کردم اثری از ماشينش نبود. سرمو تکون دادم رفتم سمتِ در. آخیش باز هوای سردو خنک خونه بود که میخورد به صورتم. کف سنگی خونه مزه خاصی بهم ميداد. لباسامو شوت کردم رو تختو از عطش شدید کلی آب خوردم. يکم واسه خودم به درو ديوار نگاه کردم، جالب بود با اينکه نزديکِ ۱ ساعت از جنون ميگذشت اما هنوز فکری تو سرم نمیومد. کاش ميتونستم عين آدمای عادی باشم. از تو دلم یکی میگفت فرهاد بد کردی با خودت، بد کردی. جواب دادم زر نزن بابا بذار يکم سکوتو حس کنم. موبايلو هم ساکت کردم. داشتم ميرفتم سمتِ حموم که تو وان يکم استراحت کنم، آب داشت وانو پر ميکرد اما دلم بدجور هوسِ آهنگ کرده بود، برگشتم استریو رو روشن کردم، camel گذاشتم. آب سرد وان هوشو از سرم پروند، خودمو تو وان مچاله کرده بودمو از سرماش ميلرزيدم. یکم که گذشت برام عادی شدو کامل ولو شدم کفه وان. با صدای سرد ویلون سِل سرمو آروم تکون میدادمو با خواننده زمزمه ميکردم. داشتم تو ذهنم مرور ميکردم که به غیر از ديدن نگینو نگار چی کار بايد امروز ميکردم، ياد کارای اداری افتادم اما اصلاً حوصله اش رو نداشتم، نميدونم چرا دلم نمی خواست امروز هيچ کلمه ای از دهنم خارج بشه، ميدونستم اگه برم دنبالِ کارای اداره نمی تونم اونجوری که بايد مثبت صحبت کنم، ترجيح دادم بذارم فردا برم البته اگر از دست اين دوتا هیولا امشبو زنده میموندم. سیگارمو تو جا سيگاری خاموش کردم. خب حالا ميشد با خيال نسبتأ آسوده فکر کرد که با نگين چطور برخورد کنم که گندکاری هایی که کرده بودمو درست کنم، نبايد ميذاشتم نسبت به علی بی ذوق بشه. اما چطوری؟ آروم آروم رفتم تو فکر. چشمامو باز کردم، باز خوابم برده بود. يکم خودمو تو وان کشو قوس دادم اومدم بيرون. خدايا من چقدر عاشق آبو موسيقیم آخه. جواب دادم بس که خُلی. اگه ولت کنن عين وزغ نصف عمرتو تو آب ميگذرونی. صدای گيتارِ آرومه camel هنوز از استریو شنيده ميشد. ساعت نزدیک 3 بود، جالب بود که منه هیولا هنوز گشنم نشده بود. درجه کولرو کم کردم يه شلوارک پام کردمو شروع کردم اتاق خوابمو مرتب کردن. اومدم تو هال چشمم افتاد به سفره که هنوز از صبح روی زمين مونده بود، رفتم قشنگ همه چیزو گذاشتم سر جاشو يه نظمی به وسايل دادم که بتونم درست فکر کنم
“” قانون اول موفقيت تو کار ميگه، هر وقت خواستی پشت ميزِ کارت بشینی اولين کاری که باید بکنی اينه که کلِ اون ميزو مرتب کنی، بعدش ميتونی با خيال بازتر فکر کنیو به کارت برسی. “”
به موبايل نگاه کردم ديدم ۲ تا پيغام دارم، يکی از طرف نگار، يکی از طرف نگين. لبخندِ تمسخر آمیزی به خودم زدم گفتم خدا بخير کُنه، مالِ نگارو باز کردم
“حالت خوبه؟ چرا جواب اس ام اس رو نِميدی؟ نگرانت شدم، باز چيزی شده؟”
براش نوشتم، سلام. خوبم، يعنی فکر کنم که خوبم. ميشه برنامه شبو بیخیال بشی؟ من اصلا حوصله ندارم. Ok؟
رفتم سراغ پيغام نگين
“سلام بد اخلاق، کارای اداریت انجام شد؟ تا چند ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم ببينمت. ”
وای خدا اين ديگه چی ميگه!!! چرا یهویی اينقدر بهم پیله کرده؟!!
براش نوشتم، سلام. من الان دنبالِ کارای اداری هستم که بايد بکنم خيلی سرم شلوغه، نميشه بیخیال بشی؟ خيلی خستم
گوشیو گذاشتم رو ميزِ کامپیوترمو منتظر شدم که جوابشون بياد ببينم چه خاکی بايد سرم بکنم. اَه به اين زندگی که هر روز هزار تا بامبول بايد در بيارم. cd رو عوض کردمو از یاور گذاشتم. همینجوری تو خونه قدم ميزدمو منتظرِ جواب اونا بودم. چند دقیقه بعد صدای زنگ اس ام اس اومد. سریع رفتم گوشیو برداشتم از طرف نگار بود
” نخير، اصلاً هم نميشه امشبو بیخیال بشم، تازه الان که اينجوری اعصابت به هم ريخته منم کنجکاو کردی، پس بيشتر پیله ميکنم که ببينمت بفهمم چی شده. شب چه ساعتی ببينمت؟ ”
کلافه شدم گوشیو پرت کردم رو تختم، تو دلم گفتم اين از اولیش که دهنت سرويس شد. ببين دومی به کجا ميرسه. دوباره قدم زدنای عصبیم تو خونه شروع شد، از اينور ميرفتم اونور، از اين اتاقِ به اونیکی، ديدم نخیر خبری نشد. موبايلو برداشتم خواستم به نگین زنگ بزنم اما احساس کردم اگه حرف بزنم نميشه قضيه رو تموم کنم، دوباره اس ام اس قبلیو براش فرستادم. چند دقيقه گذشت که گوشیم زنگ خورد. نگين بود که زنگ زده بود، خواستم جواب بدم اما گفتم خب احمق الان جواب بدی از اينهمه سکوت ميفهمه بيرون نیستی و بهش دروغ گفتی، reject کردم. يکم گذشت اس ام اس اومد
” نمی تونی صحبت کنی؟ قضيه امروز هم من بیخیال نميشم، بايد ببینمتو باهات صحبت کنم. من چند ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم. ”
ديگه از اين بدتر نمی شد. نميدونم چقدر سر جام واستاده بودمو مشغولِ فکر کردن بودم اما یهویی به خودم اومدم، هنوز گوشی دستم بودو داشتم به جلوم نگاه ميکردم. گوشیو گذاشتم جای مخصوص خودشو باز قدم زدنام شروع شد، اصلاً اشتهایی به غذا نداشتم. داشتم واسه خودم حرفایی که بايد به نگين میگفتمو آماده ميکردم. تو ذهنم حرفایی که قراره اون بهم بگه هم پیش بینی میکردمو سعی ميکردم جوابشونو به بهترين شکل آماده داشته باشم که بتونم حالیش کنم ديگه نبايد به من فکر کُنه. احساس خستگی زيادی تو پاهام ميکردم، به خودم اومدم ساعتو نگاه کردم، نزدیکای ۴:۳۰ بود، حدود ۱ ساعتی همين جوری داشتم تو خونه راه ميرفتم. يکم آب به سرو صورتم زدم. خدا رو شکر تو سخت ترین شرايط مغزم بيکار نیستو هميشه يه راه حل واسه خودم پيدا ميکنم. حس ميکردم ميتونم از پس نگين بر بيام. با لبخندِ ملیحی که به لبم بود ولو شدم رو مبل 3 نفره استریو رو خاموش کردمو شروع کردم تو کانالای ماهواره چرخ زدن. چشمام به تلوزیون بود اما ذهنم پيش نگار. يکم به اون هم فکر کردم، آخرش بیخیال شدم گفتم فعلاً مهمترين چيز نگینه، تو اون رو حل کن خود نگار هم ردیف ميکنی. تلوزیونم خاموش کردمو شروع کردم کتاب خوندن که يکم از اون حالو هوا بيام بيرون. ساعت نزدیکای 6 بود که باز گوشیم زنگ خورد. حدس ميزدم نگين باشه رفتم گوشیو برداشتم، آره خودش بود
من_ سلام
نگين_ سلام، خوبی؟
من_ مرسی، ای بد نيستم
نگين_ انگار الان خونه ای، کارای اداریتو انجام دادی؟
من_ والا بحثش مفصله حالا بايد فردا برم بقيه اشو ردیف کنم. آره الان خونم
نگين_ خوبه، پس کاراتو بکن من تا نيم ساعت ديگه ميام پيشت. مشکلی که نيست عين صبح؟
من_ بیای خونه؟
نگين_ آره خب
من_ من ميگم بهتره بيرون همديگه رو ببينيم. نگين بايد باهات حرف بزنم
نگين_ خب خونه حرفاتو بزن
من_ نه خونه مناسب نيست. خواهش ميکنم نگين اذيت نکن
نگين_ يکم ساکت شدو بعدش گفت خب کجا ببينمت؟
من_ منم آدرس يه کافی شاپو بهش دادم گفتم 1 ساعت ديگه خوبه؟
نگين_ با اینکه احساس ميکردم خورده تو ذقش اما موافقت کرد
تلفنو قطع کردم يکم تو آينه خودمو نگاه کردم، گفتم جنگ شروع شد. کتابو گذاشتم سر جاش رفتم يه لیوان شيرو چند تا خرما هم خوردم که مغزم کم نیاره. ديگه کم کم بايد حاضر ميشدم که سر وقت برسم. لباسارو تو کمد دونه دونه نگاه ميکردم، يه تيپِ مردونه زدم. شلوار مردونه مشکی با پیرهن طوسی تيره. درِ خونه رو بستمو آروم آروم تو خيابون راه ميرفتم. تو فکر خودم بودم که ديدم رسيدم جلوی کافی شاپ. ساعتو نگاه کردم ۱۰ دقيقه زود رسيده بودم. رفتم تو نشستم سر يه ميز، پشتم به در بود. يکی از کسایی که اونجا کار ميکرد اومد خوش آمد گویی کرد گفت چی ميخورید، گفتم فعلاً هيچی منتظرِ کسی هستم، خودم ميام سفارش ميدم. طرف رفتو منم يکم درو دیوارو که با چند تا تابلو منظرهِ طبیعت تزئین شده بود نگاه کردم. خوشبختانه زياد شلوغ نبود جز ۲ تا ميزِ ديگه، بقيه میزا خالی بود. داشتم موبايلمو روی ميز میچرخوندم که بيکار نباشم، يه دستی زد رو شونم، برگشتم نگاه کردم ديدم نگینه. يه لبخند زدم سلام احوال کردم نشوندمش صندلی جلويی. يکم تو چهره من نگاه کرد، اما من سرم به مبايل بودو هنوز میچرخوندمش، با دستش موبايلو از روی ميز برداشتو منو مجبور کرد که از سکوت خودم بيام بيرون. نگاش کردم، مثل هميشه جذاب بود، آرایش نسبتأ ملایمی داشت که با شال حریر آبی رو سرش با مانتویِ سفیدش ست ميشد. يکم نگاش کردم از چشمای سبزش ميرفتم سمتِ دماغش، از دماغ به دهن، بعد به لپش، خلاصه تو صورتش میچرخیدم که با تکونایی که بهم ميداد فهميدم بازم زيادی داشتم نگاه ميکردم، نميدونم چرا هيچ کلمه ای از دهنم خارج نمی شد انگار که دوست داشتم دهنمو بسته نگه دارم
من_ چی ميخوری سفارش بدم؟
يه نگاه به منوی رو میز کرد گفت فرق نمی کنه هر چی خودت ميخوای برای منم بگير. ۲ تا کافه گلاسه سفارش دادمو برگشتم پيش نگين
نگين_ خوب به خودت رسیدیا ناقلا، خوشگل شدی
من_ خوشگل کدومه بابا، دلم واسه لباسای تیره ام تنگ شده بود، اينو پوشیدم
نگين_ از لحنِ سرد من يکم لبخندش کمتر شد. ببين فرهاد منو تو يه عالمه خاطره قشنگ باهم داريم، به هم اعتماد داريم. علی هم تو رو میشناسه، من فکر نکنم اگه ما بخوایم يکم ديگه باهم باشيم مسئله ای برای هيچ کدوم از ما پيش بياد
من_ وقتی که اين حرفارو ميزد سرمو تکون ميدادم، خیلی عصبی گفتم چرا اتفاقاً مسئله های زيادی هم پيش مياد. بابا تو ازدواج کردی چرا نميخوای اينو بفهمی؟
نگين_ خب کرده باشم، کاره خلاف که نميخوام بکنم. ( البته تو چهرش که نگاه ميکردم میفهمیدم خودش ميدونه اين کارش ته خلافه)
من_ خلاف نيست؟؟؟؟ واقعاً که. ببينم تو جداً مُخت عيب کرده يا خودتو ميزنی به خریت. یادت نیست اون شب که پيشم بودی به شوخی گفتم علی ممکنه اونور آب یکم با زنای خارجی شیطونی کنه چقدر نگرانو دمغ شدی؟ که سریع بهش زنگ زدی. یادت رفته؟ يکم لحنِ صدام خشن تر شد، تو واقعاً فکر کردی اگه يه وقت علی بفهمه هيچی نميشه؟ اگه بفهمه خـــــورد ميشه، جوری میشکنه که ديگه نميشه جمش کرد. زندگیت از هم میپاشه. چرا سر خودتو شيره میمالی؟
به ميز خيره بودمو سرمو تکونای عصبی ميدادم که دستشو رو دستم حس کردم. با اخم به چشماش نگاه کردم، اونم داشت با یه لبخند مصنوعی به چشمای من نگاه ميکرد
نگين_ همين که اين همه به فکرمی نميذاره راحت ازت بگذرم
من_ ببين نگين، من اين حرفا حالیم نيست. تو شوهر کردی بایدم بهش متعهد بمونی. اون شبم اگه چيزی شد بنداز تقصير من. آقا اصلاً غلط کردم، بیخیال شو
نگين_ فرهاد تو خوب منو ميشناسی، من خيلی شهوتم بالاست. تا برگشتن علی ديوونهِ ميشم
من_ ديگه داری کلافم ميکنی نگینا. اين حرفا چیه که ميزنی؟ يعنی اينقدر اراده نداری ۲ هفته واسش صبر کنی؟ واقعاً که
نگين_ يکم لحنِ صداش عصبی تر شد، نه نميخوام صبر کنم. بابا منم آدمم. حق انتخاب دارم. ندارم؟
من_ چرا داری، اما الان نه. برو ازش جدا شو اون وقت با هرکی دوست داشتی حال کن. واقعاً که ازت نارحتم، علی پسر خيلی خوبیه. کلی هم دوسِت داره. من نمی تونم بفهمم چرا نميخوای بهش متعهد بمونی!!! نمی فهمم. تو اون نگينی نيستی که من قبلاً میشناختم
نگين_ ميدونم دوستم داره. منم دوستش دارم اما سکس ربطی به زندگيم نداره که. من هنوزم دوستش دارم. فقط چيزی که هست اينه که …
يکم ساکت شد،
من_ اينه که چی؟
نگين_ بعده يکم سکوت به حالته عصبی گفت اون نمی تونه مثل تو منو ارضا کُنه. اون شب اون سکس يه مزه ديگه ای بهم داد، نمیتونم فراموشش کنم
از درونم خورد شدم، وجدانم داشت خفم میکرد که ریدم به بنیاد یه زندگی. تا خواستم جوابشو بدم، يکی از خَدمه اونجا سفارش ما رو آورد. مجبور شدم ساکت بشم. يکم سکوت بين ما گذشت خيلی از دست نگين ناراحت شده بودم، با اينکه ظهر تو خونه خودمو واسه هر سوال و حرفی از طرف نگین آماده کرده بودم اما انتظارشو نداشتم که چنين چیزایی رو مطرح کُنه. يکم با لیوان بازی کردم، نگاش کردم
من_ ببين نگين، منو تو خيلی وقته باهم هستيم، من خوب میشناسمت. تو اين نگینی نيستی که الان سعی ميکنی باشی. تو احساس داری قد يه دنيا، يکم به علی فکر کن. به اين فکر کن که اينهمه دوریو تحمل ميکنه که فقط تو آينده بهتری داشته باشی. اينهمه کار ميکنه که تو و بچه هاتون در آینده تو آسايش زندگی کنيد، خرابش نکن نگين. ميفهمم چی ميگی، من نبايد اون شب اون کار رو ميکردم که الان حس کنی من بهتر از علی می تونم ارضات کنم. اما ببين نگين هر چيزی راه حل داره.
نگين_ راه حلش چيه؟ جز صبر کردن؟
من_ ببين نگين الان هر دوی ما داريم آزمايش می شيم. تو ميدونی من با اینکه هر کاری فکرشو کنی کردم اما يه سری اعتقاداتی هم دارم که کاملاً بهشون پایبندم. تو اگه الان از اين آزمايش سربلند بيرون بیای مطمئن باش تغييرات مثبتی تو زندگیت ايجاد ميشه. راه درست اينه که با علی بمونی، توی تک تکه لحظات، فقط با اون باشی. اين ميشه عشق
نگين_ فرهاد من بچه نيستم، همه اينا رو ميدونم. اما يه جورايی گاهی خب هوسی ميشم مثل امروز. باور کن سخته خودمو اينهمه نگه دارم
من_ ميدونم، ميدونم سخته، اما به خدا اگه ما يه بار ديگه اين کارو بکنيم ديگه معلوم نيست چی تو آينده پيش مياد. همش ميخوای علی رو با من مقايسه کنی، کم کم از علی زده ميشی، وقتی می خواد باهات باشه درست باهاش نيستی. هی ميخوای با اونی باشی که درست حسابی بهت حال ميده، کم کم اينا تو رفتارتم خودشو نشون ميده، علی کم کم به شک ميفته. يه روزی هم همه چیزو ميفهمه، اون موقع میشکنه، اما بيکار نمیشینه. نگين تو رو خدا کوتا بيا. بچسب به زندگیت، خودت بسازش. تو فکر کردی من از همون بچّگی که به دنيا آمدم اينهمه به سکس وارد بودم؟ نه بابا، من مقاله زياد خوندم کتاب زياد خوندم با يه عالمه آدم که خودت میشناسیشون سکس داشتم. منظورم اينه که تو خيلی راحت ميتونی به علی کمک کنی بهترو بهتر بشه توی همه چیز حتی سکس. من هم کمکت ميکنم، کتاب بهت ميدم که بدی علی بخونه، آدم معرفی ميکنم باهاشون حرف بزنيد. اما خواهش ميکنم تو رو جون علی جون خودت اصلاً جون من ديگه به خيانت فکر نکن
نگين_ سرشو گرفته بود پائين، انگار که شرمنده شده باشه
با دستم سرشو آوردم بالا، تو چشماش نگاه کردم
من_ نگين خودت بهتر از من ميدونی، ببين ازدواج فقط واسه تکامله، خب الان تو بايد خودتو نشون بدی که لیاقت اين ازدواجو زندگیو داری. بايد خودتو آماده کنی که کمک کنی علی پيشرفت کُنه، توی همه زمینه ها، کلِ ازدواج همينه، کمک به طرف مقابل برای بهتر شدن
چند قطره اشک از گوشه چشمش جاری شد، دستامو که رو صورتش گرفته بودم بوس کرد، هيچی نگفت. با دستم اشکاشو پاک کردم، ميتونستم حس کنم همه حرفام بهش اثر کرده. ميتونستم حس کنم پایه زندگيش که داشت سست ميشد حتی محکم تر از قبل شده، احساس غرور ميکردم که تونستم کمکش کنم. با لبخندی که به لبم بود، يه چشمک بهش زدمو بسته سیگارمو از ميز برداشتم گفتم يه سيگار ميکشم ميام. راه افتادم سمتِ بيرون کافی شاپ.

پایان قسمت چهاردهم.

سرنوشت شوم (قسمت پانزدهم).

راه افتادم سمتِ بيرون کافی شاپ، دلم ميخواست يکم تنها باشه که حرفام بيشتر روش اثر بذاره. سیگارو گذاشتم گوشه لبمو به ديوار تکیه دادم. مثل هميشه مردم عين کرم تو هم میلولیدن. هميشه اين سوال تو ذهنم بود که چرا ما اينهمه زندگیو برای خودمون سختِ کرديم که مجبوریم از صبح تا شب تو حرکت باشيم. توی جمعیت بعضی ها رو ميديدَم که به سرعت بيشتری راه ميرفتن، استرس از صورتشون معلوم بود، منم با همون نیشخند تمسخر آميز سیگارمو میکشیدم سعی ميکردم زياد تو فکر نرم که واسه نگار هم انرژی داشته باشم. برگشتم تو کافی شاپ. نگين با يه لبخند عمیق نگام ميکرد، لپشو کشیدمو نشستم رو به روش. شروع کردم به خوردن، اما چشمام به ميز بود. خيلی سعی داشتم فکرمو کنترل کنم اما نمی شد
من_ نگين، شروع کن يه چيزی بگو، اگه ساکت باشی ميريزم بهم
نگين_ وااااا، باز تو خُل شدی؟ خب چی بگم؟
من_ چه ميدونم يه چیزی بگو
نگين_ يکم با تعجب منو نگاه کرد یهویی گفت آها يادم رفت بهت بگم، رفته بودی بيرون سيگار میکشیدی برات اس ام اس اومد
من_ اِ، بده گوشیو خب
داشتم گوشیو برمیداشتم که پيغامو ببينم
نگين_ از طرف نگار بود
آره پيغام از طرف نگار بود، بازش کردم:
” هيچ معلومه چت شده؟ چرا اس ام اس منو ظهر جواب ندادی؟ من کی بيام پيشت؟ منتظرِ جوابم. ”
زدم رو پیشونیم گفتم خدايا این یکی هم بخير بگذرون
نگين_ (همینجور که داشت میخندید)، فکر کنم مالِ همينه که الان اعصابت بهم ريخته. راستی رابطتون به کجا رسيد؟
من_ بابا هر چی میکشم از دست خودمه. اون روزی که تو باهام اومدی استخر شبش نگارو ديدم، حرف دلمو بهش گفتمو جواب منفی دادم. کلی گريه کرد، ضعف کرد بردمش خونشون، شب که خوابيده بودم خوابشو ديدم که خودکشی کرده. منم نگران شدم که نکنه یه وقت کار دست خودش بده بهش زنگ زدم که باهاش صحبت کنم، ديشب هم با ۲ تا از دختر دائی هاش خونه من بود. امشبم می خواد منو ببينه معلوم نيست يکی از اونا بهش چی گفته می خواد با من حرف بزنه. صبح هم اينقدر بخاطر اين قراری که با تو داشتم اعصابم خورد بود که اصلاً انرژی واسه نگار ندارم. نميدونم چی می خواد بشه
نگين_ با اين زبونی که تو داری فکر نکنم اونجا هم کم بياری، يه چشمک زد که مثلاً منو که داشتم به صورتِ عصبی سرمو تکون ميدادم آروم تر کُنه. اما فايده نداشت
من_ نگين پاشو بريم بيرون، حالم خوش نيست پاشو
نگين_ خب حداقل بقیش هم بخور
به لیوان نگاه کردم هنوز نصفش پر بود اما اصلاً میل نداشتم، دستشو کشيدم رفتيم بيرون
نگين_ واقعاً دیوونه ای، همش دنباله یه بهونه ای خودتو خالی کنی. خب برو يه دکتر، اَه
ساکت بودمو تند تند راه ميرفتم
نگين_ نميخوای جواب اس ام اس نگارو بدی؟ بهش بگو حالت خوش نيست
من_ اگه زبون آدم می فهميد که من اينجوری عصبی نمی شدم
همینجوری به سرعت غير معمولی تو پیاده رو راه ميرفتم حتی نميدونستم کجا، یهویی نگين دستامو گرفت به زور منو نگه داشت
نگين_ واستا ببينم ديونهِ، اصلاً معلوم هست کجا داری ميری؟ ماشين اون طرفه
من_ به خودم اومدم، اِاِاِاِ من چرا اينجوری ميشم یهویی. سرمو تکون دادم، نگين ببخش يکم بد قِلِق شدم این روزا. بريم سمتِ ماشين
ماشینو روشن کردو حرکت کرد، نميدونستم کجا. گوشیو برداشتم واسه نگار نوشتم کی و کجا ببينمت؟ گوشیو گذاشتم رو داشبورد، همینجور که دستم زيرِ فکم بود به خیابون خيره بودم
نگين_ خب ميخوای چی کارش کنی آخر؟
من_ بابا کلِ قضيه اينه که نميخوام از اينکه باهاش نمیمونم بره تو لاکه افسردگی و اين چرتو پرتا
اس ام اس اومد، نوشته بود تا نيم ساعت ديگه ميام دم خونتون
من_ نگين ميشه منو برسونی خونه؟ می خواد بياد اونجا
نگين_ باشه، پس محکم بشين
حدود ۱۵ دقيقه بعدش دم خونه نگه داشت. يکم آروم تر شده بودم، خواستم پیاده شم که صدام کرد
نگين_ فرهاد
من_ بله!
نگين_ يکم لبشو گاز گرفت با یه لبخند محبت آمیز خاصی گفت، ممنونم ازت. کاش علی می فهميد تو انقدر گلی
من_ دلت خوشه ها، من از بدم بدترم
دستمو آورد بالا بوسيد، ديگه صبر کردن جایز نبود، باهاش خداحافظی کردمو رفتم تو خونه. يه صدایی تو دلم ميگفت، تا وقت داری سعی کن کاری کنی آرومتر بشی، اگه پيش نگار هم قاطی کنی فاطهت خوندست. رفتم آشپزخونه سرمو کردم زيرِ شيرِ آب يخ، واااای از سرماش نفسم بند اومده بود، نفسای عميق ميکشيدم، خودم از کارای خودم خندم گرفت. بلند بلند میخندیدم. همینجوری که سرم زيرِ شيرِ آب بود صدای زنگ اومد. خندم بلندتر شد با خودم گفتم فرض کن الان نگار با اين قيافه تو رو ببينه، چه صحنه کمدی ميشد، سرمو از زيرِ شیر آوردم بيرون بدونِ اينکه خشکش کنم آیفونو زدمو در خونه هم نيم باز کردم، چند لحظه بعد نگار مثل هميشه يه چند ضربه آروم به در زدو اومد تو، یهویی من از آشپزخونه اومدم بيرون، بدبخت تا منو دید یه جیغ از ترس زدو زرد کرد
نگار_ همینجوری که با تعجب شدید منو نگاه ميکرد. ديـــوونهِ، واقعاً که دیوونه ای، اين چه سرو وضعیه
من_ نمیتونستم خندمو نگه دارم، هيچی بابا اعصابم خورد بود سرمو کردم زيرِ شيرِ آب يخ. خودم هم نميدونم چم شد یهویی خندم گرفت، همين
نگار سریع منو کشوند طرف اطاقم با حوله ای که هميشه رو درش آویزون ميکردم سرمو شروع کرد خشک کردن
نگار_ نگا کن، نگا کن با خودش چی کار کرده، تمام جونت خيس شده. نمیگی سرما ميخوری با اين کولر!
دستشو زدم کنار
من_ بکش اون دستتو بچه سوسول خودم بلدم خشک کنم. آب از چونم چکه ميکرد به لباسم. تموم پشتم، حتی پاهام هم خيس شده بود، سرمو که يکم خشک کردم حوله رو برداشتم
من_ خب چيه؟ تا فردا ميخوای واستی منو بر بر نگاه کنی؟ برو بيرون ميخوام لباسمو عوض کنم
نگار_ خب عوض کن من که کاريت ندارم
من_ برو زشته فقط لباسم که نيست
نگار_ نیشش باز شد، گفت ايول پس دیدنی ترم شد
من_ يه ابرومو دادم بالا، بیخیال شو بچه، واسه قلبت خطر داره
نگار_ نه نترس حواسم هست
من_ عجب گيری کردیما، برو بيرون ببينم، دلم نمی خواد نامحرم بدنه نازنینمو ببينه
نگار_ واه واه، نيست هميشه خيلی با لباس پوشيده همه جا ميری! اون از دیشبت مثلاً جلو ندا و مریم با شلوارکو رکابی بودی
من_ همونشم از سرتون زياد بود، تو که ميدونی آمپر من چقدر بالاست
نگار_ زود باش لباساتو عوض کن کلی کار دارمِت
من_ برو بيرون من عوض کنم
نگار_ وااااااای، خدا این دیگه کيه، از دختر نازش بيشتره. مسخره بازی در نیار ديگه فرهاد ميخوام بدنتو ببينم
من_ حرف اضافه موقوف، برو بیرون، دیدنیها یکشنبست
رفت درِ اطاقو بست، تکیه داد به در
نگار_ از جام جم نمیخورم تا عوض کنی
من_ هر طور راحتی، خلاصه من بهت هشدارو دادما، بعداً نگی نگفتی
نگار با برق شیطنت که تو صورتش بود، يه اوهوم تحويل من دادو نگاه ميکرد. لباسمو آروم از تنم در آوردم بدنه عضله ایم افتاد بيرون، همینجور که حوله رو ميکشيدم رو بالاتنم که خشکش کنم
من_ نگار بیخیال شو، برو بيرون بذار راحت لباسمو عوض کنم،(نميخواستم زياد بهش رو بدم)
نگار_ نُچ
من_ تو دلم گفتم منم که پر از سادیسم فقط منتظره کلمه نُچ هستم. رفتم سمتش، همینجور که به در تکیه داده بود دستامو از طرفین شونه هاش گذاشتم به در، مستقيم تو چشماش زُل زدم، نميری کنار ديگه؟
نگار_ با يه نیشخندو ترس، نُچ
يه نیشخند زدم، تو یه حرکت سریع گرفتم بلندش کردم انداختمش رو تخت، تا خواست به خودش بياد، شلوارکمو برداشتمو از در پریدم بيرون. درو از پشت قفل کردم. اون از اونور جيغ ميزد که بيام بيرون ميکشمت، دروغ گو، بدجنس، منم از اينور هر هر میخندیدم
من_ دختر جون زياد سرو صدا کنی همون جا نگهت میدارما
نگار_عمراً، فکر کردی هرکاری بخوای ميتونی بکنی؟
شلوارکمو پوشیدمو رفتم سمتِ آشپزخونه، من باهاش شوخی نکردم تصميم گرفتم يه چند ساعتی تو اطاق بمونه تا بفهمه از من هرکاری بر مياد. يکم آب واسه خودم ريختم تو لیوانو رفتم سمتِ ماهواره، شروع کردم تو کانالاش چرخ زدن، نگار هم گاهی میزد به در، ۲ تا فحش بهم ميداد دوباره ساکت ميشد، داشتم کلیپ تصویری نگاه ميکردم اما صدای مشتای نگار که به درِ اتاق میخورد اصلاً نمیزاشت چيزی بشنوم، رفتم جلو در
من_ بابا چه خبرته، درو شکوندی که
نگار_ درو باز کن ديگه
من_ هنوزم شک داری که من هرکاری بخوام می تونم بکنم يا نه؟
نگار_ نخیر، هرکاری رو نمی تونی بکنی
من_ پس همونجا باش تا شکت برطرف بشه
داشتم ميرفتم سمتِ ماهواره
نگار_ فرهــــــــاد، اذيت نکن، سر به سرم نزار منم قاطی میکنما
من_ مهم نيست، مگه يه ضعيفه چی کار ميتونه بکنه. بلند زدم زيرِ خنده
نگار_ حالا بهت نشون ميدم، ببين اگه الان درو باز کردی که کردی اگه نکردی هر چی تو اطاق داری از پنجره شوت ميکنم تو کوچه
من_ جرأتشو نداری، کلتو میکنم
نگار_ تا ۱۰ میشمارم ديگه خود دانی
تو دلم داشتم بهش میخندیدم، رفتم نشستم رو مبل، صدای آهنگ هم بردم بالا که ديگه چيزی نشنوم. شمارش معکوسش که تموم شد ديگه هيچ صدایی نمیومد، یکم که گذشت کانالو عوض کردم، همینجور که کانال ها رو بررسی میکردم دیدم یه صداهایی داره از اتاق میاد، خوب که دقت کردم دیدم صدای کشوی کمد لباسام میاد. یهویی عين برق گرفته ها رفتم از پنجره هال کوچه رو نگاه کردم، واااااااااااااااااااااای خدا نـــــــــــــــــــــــه. همين جوری داشت لباسای منو از اون بالا شوت ميکرد تو کوچه. با همون وضع دویدم تو کوچه، شروع کردم جمع کردن لباسایی که انداخته بود پایین
من_ نگار، ميکشمت. ننداز نــنــــداز
نگارم همینجور که میخندید ميرفت يه لباس میاورد پرت ميکرد پائين
من_ نگار ميام بالا بیچارت می کنم، ننداز بهت ميگم، آبرومو بردی
اونم اصلاً به حرفم گوش نمی کرد
یهو کفری شدم، گفتم نگار فاطهتو بخون که اومدم بالا. لباسایی که جمع کرده بودمو کوبیدم زمین دویدم سمت در. تا داشتم ميرفتم سمتِ درِ اصلی ساختمون
نگار_ داد زد نه واستا، غلط کردم، غلط کردم، اگه بیای درو باز کنی ديگه نمیندازم پائين، غلط کردم
برگشتم بقيه لباسا رو هم برداشتم، رفتم تو ساختمون. لباسا رو انداختم رو مبل تو هال، رفتم درِ اطاقو باز کردم. نگار اون ته اطاق واستاده بود دم پنجره. دستاشم جلوش مثل گارد گرفته بودو با ترسو خنده منو نگاه ميکرد. اومدم تو اطاق، درو پشت سرم قفل کردم
من_ ۱ ثانيه وقت داری خودتو از پنجره بندازی پائين چون تنها راه فرارت همونه
نگار_ نــــه، فرهاد، تو رو خدا بیخیال، بابا شوخی کردم، اَه بی جنبه
من_ ۱ ثانیت از همين الان شروع شد، تا خواست تکون بخوره دویدم طرفش.
نگار يه جیغ بلند کشیدو با خنده و هوار پريد رو تخت بعدش رفت طرف در، تا خواست کلیدو تو قفل بچرخونه از پشت گرفتمش، اونم جيغ ميزد، دم گوشش يکم خرناسه ترسناک کشيدم گفتم خانم خوشگله غزلِ خداحافظی رو بخون.

پایان قسمت پانزدهم.

سرنوشت شوم (قسمت شانزدهم).

نگار يه جیغ بلند کشیدو با خنده و هوار پريد رو تخت بعدش رفت طرف در، تا خواست کلیدو تو قفل بچرخونه از پشت گرفتمش، اونم جيغ ميزد، دم گوشش يکم خرناسه ترسناک کشيدم گفتم خانم خوشگله غزلِ خداحافظیو بخون. نگارم همينجوری زيرِ دستم تقلا ميکرد که خودشو خلاص کُنه.
نگار_ فرهاد جـــونم، مهربــــونم، ولم کن ديگه
من_ ایـــــــش، اين حرفارو به دوست پسرت بگو نه من
نگار_ فرهادیـــــــی، له شدم، حداقل انقدر فشار نده
خندم گرفته بود، يکم فشارمو بيشتر کردم، صدای نگارم به سختی شنيده ميشد. زدم زيرِ خنده، يکم دستامو شُلتر کردم که یه وقت تلف نشه اون وسط. آروم داشتم میبردمش طرف پنجره
نگار_ فرهاد اونجا چرا منو می بری؟ نکنه؟!!، نه، نه جون من بیخیال
من_ واااای چقدر حرف ميزنی دختر، حالا لباسای منو شوت ميکردی پائين؟ الان که خودت شوت شدی پائين ميفهمی با من نبايد شوخی کنی
نگار_ بابا من که گفتم ببخشید، همش شوخی بود
من_ با خنده گفتم خب منم به شوخی میندازمت پائين ديگه تا درس عبرتی بشی برای ديگران
نگار_ نيست هزار تا آدم الان مارو ميبينن که من واسشون بشم درس عبرت!!
من_ به هر حال خبرتم بهشون برسه کافیه
رسيديم دم پنجره، بلندش کردم که بزارمش رو لبيه پنجره اما قدم نميرسيد
من_ ببين نگار نميتونم بزارمت رو پنجره، ميخوام دستامو از کنارت ول کنم، يادت باشه در هم قفله فکر فرار هم به ذهنت نخوره. با همون نیشخندی که به لبم بود گفتم خودت با پای خودت ميری رو لبيه پنجره وامیستی
نگار با هزار تا عشوه و ناز ميگفت، جون نگار بیخیال شو، بيا بريم کلی حرفا هست که بايد بهت بگم، منم فقط نگاش ميکردم
من_ خب حرفاتو زدی؟ قانع کننده نبود، بودو برو بالا پنجره
صندلی کامپیوترو کشیدم جلوش که بره روش، با کمک من رفت رو لبيه پنجره، دیواره های کناری پنجره رو همچين سفت چسبیده بود که نگو، يکم رفتم عقب نگاش کردم، صحنه به شدت خنده داری شده بود، يه نگاه به پشتش کرد، يه جیغ خفيف کشيد
نگار_ همونجور که يکم زرد کرده بود، فرهاد من از بلندی ميترسم، ميفتم يه چیزیم میشه ها
نگار کامل رو لبه پنجره واستاده بود روش هم به داخل اطاق بود، تخت من سمتِ چپش بودو منم روی صندلی کامپيوتر سمتِ راستش با فاصله نشسته بودم، يکم فکر میکردم
من_ چون اينهمه التماس کردی، يه تخفيف بهت ميدم
نگار_ خب؟
من_ با يه خنده آروم گفتم، دستاتو از کناره پنجره ول کن، اگه ۲۰ ثانيه دووم آوردی که میبخشمت، اگه نه که تا چند ساعت همين جوری بايد بمونی
صحنه خيلی هيجان انگيزی شده بود، سیگارمو روشن کردم صندلیو کشيدم عقب تر که نگاه کنمو لذت ببرم. با نیشه باز سیگارمو ميکشيدم که
من_ خب دستاتو ول کن ميخوام بشمارم
آروم يه دستشو از لبه پنجره ول کرد بعداً يکم رو به پائين خم شد اونیکی هم ول کرد. يه لرزش خفيف تو بدنش ديده ميشد، زيرِ لبش داشت يه چیزایی ميگفت که واضح نبود. منم آروم میخندیدم، تو دلم گفتم تا اين باشه بفهمه از منه جونور هر کاری بر مياد. همين جوری به عقربه ثانيه شماره رو ديوار نگاه ميکردم که یهویی از رو پنجره پرید رو تخت بعدشم دوید سمتِ در، تا من سیگارمو بذارم تو جا سیگاری برم دنبالش درِ اطاقو با جیغو خنده باز کرد دوید از اتاق رفت بيرون، يه حرکت کششی کردم تو دلم گفتم پدرتو در ميارم. آروم رفتم بيرون اتاق. توی هالو نگاه کردم ديدم رفته پشت کاناپه واستاده داره با خنده و نفس نفس زدن منو نگاه ميکنه، یهویی خيز برداشتم سمتش، باز با جیغو خنده بلند شروع کرد دویدن. دوره ميز میچرخیدو میخندید، يکم که دور خونه دنبالش دویدم یهو سرعتمو بيشتر کردم از پشت بهش رسيدم، تا گرفتمش جفتمون از بس دويده بوديم تعادلمون بهم خورد خورديم زمين. نگار زيرِ من بود منم افتادم رو کمرش. همینجور نفس نفس ميزديم، يکم خودمو روش شُل کردم که اون زير له نشه. بدنم یکم عرق کرده بود، سرم بغلِ سرش بودو همینجور که آروم میخندیدم به شدت نفس نفس ميزدم. تن من همینجوریش داغه، اون همه هم که دویده بودم، حسابی داغتر شده بود، سرم کنار سر نگار بود، هوای داغی که از دهنم میومد بيرون ميخورد کنار گردنش. يکم که گذشت ديدم نگار نفسش آروم شده، سرشو برگردوند طرف سر من. چشماش بسته بودو داشت لباشو گازای کوچک میگرفت. يه لحظه بخودم اومدم، احساس کردم تحريک شده، یهویی از روش عين برق گرفته ها بلند شدم، تو دلم يه صدايی میومد، آخه احمق تو که نميخوای با اين بمونی چرا اينجوری ميکنی؟ خيلی خری، خيــلــــی خری. همين جوری واستاده بودم نگارو نگاه ميکردم که رو زمين يه غلت زد که بتونه منو ببينه، از چشماش شهوت داد ميزد، خودم هوایی شده بودم اما… نه نبايد اينکارو ميکردم
من_ من، من، من بايد برم دستشويی
با يه حالته بُهت رفتم طرف دستشوئی، باز صدايی از دلم شنيده ميشد، آخه احمق چرا حواست به کارایی که ميکنی نيست؟ تا حالا انقدر بهش نزديک نشده بودم. درست يه چند باری تو بغلم بود اما اين بار فرق داشت، اون با اون لباس راحتش نصف تنش معلوم بود تو هم که فقط يه شلوارک پات بود، خيلی احمقی فرهاد. نميدونم چقدر تو دستشویی با خودم داشتم حرف ميزدم اما بخودم که اومدم دیدم دستم زير شير آب بودو همين جوری به آينه نگاه ميکردم. يکم به صورتم آب زدم، صورتم قرمز شده بود. نميدونستم بايد چی کار کنم تنها چيزی که به ذهنم ميخورد اين بود که نبايد با نگار کاری کنم، نــبــايـــد. در دستشویی رو باز کردمو رفتم طرف هال، نگار نشسته بود رو مبل داشت با مبایلش ور ميرفت، با فاصله نه چندان نزديک به ديوار تکیه دادمو واسه خودم اينور اونور رو نگاه ميکردم، هر دو ساکت بوديم. نگار يه چند ثانيه به بدن برافروخته من نگاه کرد، بی هیچ حرفی دوباره مشغولِ ور رفتن با مبایلش شد. مغزم از حرکت واستاده بود، نگام به ميز بود اما تو ذهنم داشتم همه اين اتفاقاتو مرور ميکردم
نگار_ فرهاد، فرهــــــاد ، کجايی تو باز
من_ ها، من، با منی؟
نگار_ خب به غیر منو تو کسی نيست که. با توام ديگه
من_ ببخش، حواسم نبود
نگار_ ميگم چرا اونجا واستادی حالا؟
من_ ها، آره، هيچی الان ميام
رفتم سمتِ آشپزخونه، همين جوری اون تو را ميرفتم هی از اين ورش به اون ور. چهره چند ثانيه قبل نگار که رو مبل بود تو ذهنم بود، سعی داشت خودشو آروم جلوه بده اما من ختم روزگارم، ميدونستم تحريک شده. با اون تاپ نيم تنه زردش و شلوارِ برمودای سفیدش بدن گر گرفتش کاملاً معلوم بود. وای خدا، به خير بگذرون. یهویی احساس کردم يه چيزی رو شونه هام حرکت ميکنه، برگشتم، نگار بود. چند ثانيه تو چشماش نگاه کردم، بدونِ هيچ حرفی ميتونستم بفهمم ازم چی می خواد، اما من نمی تونستم بهش بدم. نبايد ميذاشتم اينجوری وابسته خودم بشه. خیر سرم ميخواستم باهاش حرف بزنم که ذهنشو بازتر بکنم که راحت تر بتونه منو فراموش کُنه، اونوقت با اون کارام، عمراً نميشه بهش فهموند. سرمو تکون دادم انداختم پائين. نگار سرمو آورد بالاتر، يه کم سرشو آورد جلوتر، من صورتمو بردم عقب تر. (ای خدا چرا ولم نمی کنه، عجب گيری کردیما). يکم با تعجب نگام کرد دوباره صورتشو نزديکم کرد اما تا خواستم خودمو بکشم عقبتر اومد تو بغلمو سرشو گذاشت رو شونم. من عين يه مجسمه دستم کنار شلوارم بود. مونده بودم چی کار کنم. گرمایِ بدنمون باهم قاطی شده بود، دستامو گذاشتم به شونه هاش يکم از خودم جداش کردم. شهوت سر تا پای منو گرفته بود اما بايد هر جور که ميشد خودمو کنترل ميکردم. يکم تو صورتم خیره موند، باز ازش فاصله بيشتری گرفتم. هر دو ساکت بوديم، دستامو گرفته بود تو دستشو نگاهش تو صورتم میچرخید
من_ نگار، من، من نمی تونم
سرمو تکون دادمو دستامو از دستش در آوردم، رفتم تو اطاقم که سیگارمو بردارم. يکی روشن کرده بودمو داشتم از پنجره به بيرون نگاه ميکردم. احساس کردم نگار اومد تو اتاق، اما من همونجور روم به کوچه بود. اومد خودشو از پشت چسبوند به منو بغلم کرد، صورتِ داغشو رو پشت سرشونم حس ميکردم. بی توجه بهش سعی ميکردم خودمو کنترل کردمو سیگارمو ميکشيدم
نگار_ فرهاد، کاش همه مثل تو بودن. کاش ميشد مالِ من باشی
چشمامو بسته بودمو سيگار ميکشيدم، نگار از من جدا شدو ازم فاصله گرفت
نگار_ ديشب که اينجا بوديم، ندا با من تو آشپزخونه خيلی حرف زد. اولش من خيلی شکه شدم. اما امروز صبح بهم تلفن کردو يه قرار واسه ظهر گذاشت، کلی باهم درباره تو صحبت کرديم
برگشتم سمتش، يکم نگاش کردمو به ديوار تکیه دادمو بقيه سیگارمو ميکشيدم. منتظرِ بقيه حرفش بودم
نگار_ راستش، راستش خب چطور بگم، حرفش يکم منطقی بود. فرهاد تو واقعاً نميخوای ما باهم يه زندگیو شروع کنيم؟ وااااقعاً دلت نمی خواد؟
من_ سیگارمو از پنجره انداختم پائين. يکم نگاش کردم گفتم به همون دلايلی که قبلاً گفتم نه. نميخوام ديگه ريسک کنم، ديگه قدرت تحملشو ندارم.
نگار_ تو هميشه خودت به من ياد دادی که محکم باشم، پشتکار داشته باشم. چرا به حرفایی که خودت به من ميگفتی عمل نميکنی؟
من_ فکر کنم خودت بدونی بعده اون همه بد بياری همين که الان زنده جلوت واستادم خودش نشون ميده چقدر محکمم. نگار من دارم سعی ميکنم، دارم تلاشمو ميکنم اما مطمئناً تا مدتها نمی تونم اين تنهاییو بشکنم. من بهش نياز دارم نميدونم تا کی، شايدم تا آخرِ عمرم. تو واقعاً خودتو بخاطر من تباه ميکنی، خیلی ها هستن که آرزوی داشتن عشقی مثل تو رو دارن
رفتم سمتِ تخت، رو تخت به ديوار تکیه داده بودمو به پاهام که جمع کرده بودم تو بدنم خيره بودم
نگار_ باشه، اگه تو نميخوای اين رابطه شروع بشه، من به خاطره خودت ديگه اصرار نمی کنم. ندا خيلی با من حرف زد. بهم ميگفت اگه واقعاً دوسِت دارم بايد بذارم راحت باشی، من اين مدت خيلی اذيتت کردم ميدونم، اما خب نمیتونستم اينقدر راحت از خواسته قلبم بگذرم. ميدونم تا آخرِ عمرم تو رو هم فراموش نمی کنم، اما اين تویی که نميخوای ما باهم بمونیم
هيچی نداشتم بهش بگم. ميتونستم بفهمم تو چه شرایطیه، من خودم قبلاً تو همچين شرایطی قرار گرفته بودم
نگار_ فقط ميخوام بهم فرصت بدی
من_ يکم با تعجب نگاش کردم، ساکت بودم اما تو دلم هی میپرسیدم منظورش چیه؟! چه فرصتی؟
نگار_ ميخوام بهم فرصت بدی که کم کم از هم دور بشيم، اينجوری اون نگرانی که تو هم داری ديگه از بين ميره
من_ از اينکه داشت کمی منطقی برخورد ميکرد غافلگير شده بودم. نا خوداگاه يه لبخند به لبم اومدو دوباره سرمو انداختم پائين، تو سکوت خودم غرق بودم
نگار_ تشنت نيست؟
سرمو به علامتِ آره تکون دادم، سرم همچنان پائين بود که حس کردم از اطاق رفت بيرون. نميدونم چرا اما ذهنم يه کمی آروم گرفته بود، رو تخت کاملاً دراز شدمو به اتفاقاتِ امروز فکر ميکردم. به نگين که تونسته بودم بنيادِ زندگيشو محکم تر کنم، به نگار که بعده اينهمه مشکل بالاخره انگار فهميده که ما به درد هم نمیخوریم. با همون لبخندی که به لبم بود به سقف خيره بودم که با تکونایی که تخت ميخورد به خودم اومدم. نگار داشت مینشست رو تخت. يکم نگام کرد يه ابروشو داد بالا با يه لبخندِ ملیحی
نگار_ چيه از دست من راحت شدی اينجوری نیشت بازه؟ ای ناجنس يعنی من اينقدر بدم که اينجوری خوشحال شدی از شنيدن اونحرفم
سریع به خودم اومدم پریدم وسط حرفش
من_ اين حرفا چيه، من که ۱۰۰ بار گفتم تو از بهترين دخترایی که من ميشناسم. خيلی ناجنسی من کی بهت گفتم تو ايرادی يا چيزی داری
يه چشمک براش زدمو سینی که با خودش آورده بود رو آروم کشيدم طرف خودم، لیوان شربتو برداشتم شروع کردم آروم آروم خوردن. نگار هم اومد کنارم به ديوار تکیه داد. مزه شيرين شربت بدجوری هواییم کرده بود، لیوان خالی شده خودمو يکم نگاه کردمو گذاشتم تو سینی. نگار از جاش پاشد اومد جلوی من با نیشخند داشت نگام میکردو يکم لبشو از تو آروم آروم گاز ميگرفت. داشت با چشمای شیطونش نگام ميکرد. از کارش خندم گرفت
من_ چی ميخوای باز تو اينجوری نگام ميکنی؟
ساکت بودو با چشمش گاهی چشمامو نگاه ميکرد گاهی هم لبمو. ميدونستم هنوز اثراتِ اون تحریکی که شده بود تو تنش مونده. خب منم ميخواستم، اما از عواقب بعدش نگران بودم. از اينکه نتونه راحت منو بذاره کنار. تو همين فکرا بودم که ديدم نگار بيش از حد بهم نزديک شده، لیوان شربت خودشو آورد جلو دهنم چسبوند به لبم و مجبورم کرد يکم از شربتشو بخورم. با همون نگاه شیطونش هی رو تخت بالا پائين میشدو منو نگاه ميکرد. دستامو آوردم بالا شونه هاشو گرفتم نگهش داشتم
من_ هووووم؟ چی ميخوای اينقدر وَرجه وُرجه ميکنی؟ مگه خودت خونه زندگی نداری دختر؟ پسر مردمو مظلوم گير آوردی هی اذيتش ميکنی؟ پاشو برو ببينم
نگار_ عجب رویی داری تو. نمیرمو نِميرم
من_ با خنده گفتم باشه هرکار ميخوای بکنی بکن
یهویی به طرف صورتم خيز برداشت. صورتمون چند سانتمتر بيشتر باهم فاصله نداشت، گرمایِ نفسش بدجوری تحریکم کرده بود. چشمامو بستم، صدای گذاشتن لیوانش تو سینی رو شنيدم. بعدش کاملاً خودشو روی من ولو کرد، اما هنوز از برخورد هوای داغ دهنش که به صورتم میخورد میدونستم که صورتش جلوی صورتمه. ميخواستم از رو خودم بزنمش کنار اما دستم از حرکت واستاده بود، فقط از عواقب این کار نگران بودم. تو همين خیالا بودم که ديدم يه چيز داغی رو لبم بازی ميکنه، تا چشمامو باز کردم نگار چشماشو بستو لب خودشو محکمتر به لبم فشار داد.

پایان قسمت شانزدهم.

سرنوشت شوم (قسمت هفدهم).

تا چشمامو باز کردم نگار چشماشو بستو لب خودشو محکمتر به لبم فشار داد. از لبش آتيش ميباريد، رو لبشو بوس کردم با دستم از خودم جداش کردم. تو صورتم نگاه ميکرد
من_ مطمئنی؟
نگار_ آره
هُلش دادم از بغل ولو شد رو تخت، يه نیشخند زدم آروم آروم خودمو روش خم کردم
من_ نگار بدبخت شدی
يکم خنديدو منو بيشتر کشید طرف خودش، لبمو گذاشتم رو لبش. شروع کرديم لبای همديگه رو مکیدن. يکم که گذشت با زبونم آروم ميکشيدم رو لبش يکم فشار دادم لباشو از هم جدا کرد، با زبونم ميکشيدم پشت دندوناشو رو زبونش. با دستاش سرمو از صورتش جدا کرد بعدش هم زبونشو در آوردو يکم زبونامونو به هم مالیدیم. با دستش کمرِ منو لمس میکردو نوازش ميکرد. پیشونیشو بوسیدمو با کمک خودش تاپ زرد رنگشو در آوردم، بدنه سفیدش از شهوتو گرمایِ تن من يکم قرمز شده بود، با زبونم کشيدم زيرِ گوششو اومدم زيرِ گلوش، يکم با لبم باهاش بازی کردمو آروم آروم ميرفتم سمتِ وسط سینه هاش. سوتینشو آوردم بالا سینه هاش از زيرش معلوم شد، يکم با دست کشيدم روشونو یکیشو کردم تو دهنم. مثل هميشه يکم با زبونم دور نوک سینشو ليس زدم که خيس بشه که قشنگ بشه خوردشون. نوک سینش ورم کرده بود، نوکشو با دندونام آروم گرفتمو يکم فشار دادم، دوباره شروع کردم محکمتر از قبل مکیدنو خوردن. کم کم نفساش به شماره افتاده بود، همینجور که سینشو میخوردم با دستم آروم رو شکمشو لمس ميکردم، دستمو هدایت کردم سمتِ کسش، از زیر شلوارش دستمو بردم تو از رو شرت گذاشتم روی کسش، کاملاً خيس بود. (تو دلم گفتم بيچاره حق داشت اين همه اصرار ميکرد نگاه کن با خودش چه کرده)، يه کوچولو با دستم رو کسشو فشار دادم، یهویی يه نفس عميق کشیدو يه ناله کوچيک کرد. سینشو ول کردم يکم تو چشمای خمارش نگاه کردم. يه لبخند زدمو لباشو بوسیدمو آروم آروم شلوارشو از پاش در آوردم. با کف دستام آروم ساقه پاهاشو لمس ميکردم، سرمو بردم جلوتر آروم گذاشتم رو شرت خیسش. بوی آبش داشت همه اطاقو پر ميکرد، چند تا نفس کشیدمو شرتشم در آوردم. به کسش نگاه کردم اينقدر خيس بود که فکر کردم ارضا شده، يکم با تعجب نگاش کردم
من_ نگار اين چرا اينقدر خيسه؟ ارضا شدی؟
نگار_ نه، هنوز نشدم
تو دلم گفتم ارضا نشدی اين قدر خيسه اگه بشی چی ميشه. با شرتش که دستم بود يکم دورو برِ کسشو پاک کردم. دوباره رفتم رو سینه های گردش، آروم ليس ميزدم، با دستم هم اونیکی سینشو يکم ماليدم، با زبونم مستقيم رو شکمش میکشیدمو ميرفتم پائین تر که رسیدم بالای کسش. از همون بالا آروم با زبون اومدم پائین تر تا پائين کسش، دوباره رو به بالا، دوباره رو به پائين. همينجوری مشغول بودم که ناله های نگار منو به خودم آورد، يکم تکونش دادم چشماش رو وا کرد
من_ خُله چه خبرته؟ خونه رو گذاشتی رو سرت يکم آرومتر ديونه
دوباره مشغول شدم، لبه های کسشو از هم وا کردم، زبونمو فرستادم توش. آروم ميبردم تو دوباره در میاوردم با دستم هم مشغوله لرزوندن کلیتوریسش بودم. همینجور که کسشو میمالیدم ديدم کم کم لرزش ارگاسم تو تن نگار افتاده، زبونمو از کسش کشيدم بیرون به چوچولش ضربه ميزدم، به ضربه زدنم ادامه ميدادم که یهویی با دستاش سرمو گرفت به کسش با قدرت فشار داد، منم همینجور با زبونم ضربه ميزدم که ديگه طاقت نیاوردو با يه جیغ خفیف خالی شد، آب از کسش ريخت بيرون. من با وحشت نگاه ميکردم که اين ديگه چه جورشه، چشماشو بسته بودو همینجور که آبش هنوز از کسش میومد بيرون شروع کرد خودش ماليدنِ کسش، …
چند دقيقه بعدش آروم صورتشو نوازش ميکردم که چشماشو باز کرد
من_ خوبی خوشگل؟
نگار_ اوهوم
من_ ناقلا ادای منو در مياری؟
چيزی نگفت آروم اومد رو منو لبمو بوسيد
من_ پاشو برو کنار بذار برم صورتمو بشورم
از خودم زدمش کنار و آروم رفتم سمتِ دستشوئی، دوباره برگشتم پیشش
من_ تو خودتو برو به يه دکتر نشون بده، اينهمه آب از کجا آوردی تو؟
نگار هم فقط میخندید
نگار_ زياد بهش فکر نکن فسفرای مغزت تموم ميشه
خنديديم ولو شدم رو تخت، کشیدمش رو خودم. همين جوری که سرش روی سینم بود کمرشو آروم میمالیدم، خودشو ازم جدا کردو يکم با دستاش آروم رو سینه هامو شکممو مالیدو رفت پائین تر از رو شلوارک يکم چیکو رو ماليد، شلوارکمو در آورد. شرت ورم کردمو که ديد خنديد
من_ هه هه، بچه پرو. چی چی خنده داره؟
نگار_ آخه شرتت داره میترکه. يه لحظه خندم گرفت
يکم نگاش کردم یهویی سرشو گرفتم محکم فشار دادم به چیکو
نگار_ هوووووی ديوونه گردنم شکست
من_ همینجور که سرشو به چیکو فشار میدادم گفتم حالا منو مسخره ميکنی؟
نگار_ غلط کردم بابا، وااااای خدا مردم. منو از دست اين هیولا نجات بده
با خنده آروم ولش کردم، شرتمو با حرص در آوردو بدونِ مکث چیکو رو گذاشت دهنشو با يه حالته وحشتناکی شروع کرد خوردن، يکم دندوناش ميخورد به چیکو.
سرشو نگه داشتم. هنوز چیکو دهنش بود با چشماش نگام کرد
من_ نگار موقع که ميخوای بالا پائين بشی يکم فکتو بيشتر باز کن که دندونات بهش گیر نکنه
يه چشمک زدمو چشمامو بستم. دوباره شروع کرد، دهنش خيلی گرم بود، موهاش ريخته بود رو شکممو يه حس قشنگی بهم ميداد. دستم زيرِ سرم بودو فکرم واسه خودش میچرخید يکم بعد یهویی نگار با مشت زد به پهلوم
نگار_ ديوونهِ تو توی سکس هم هی بايد فکر کنی؟ فکم درد گرفت بس که بالا پائین کردم. هی ميگم اين چرا نمياد نگو ديونهِ اصلاً اينجا نيست
خندم گرفته بود، يکم نگاش کردم
من_ خب بابا ببخشيد حواسم نبود، قربونِ اون فکتم برم که درد گرفته
دستاشو گرفتم کشیدمش رو خودم، دستامو پاهامو دورش حلقه کردم يه فشار دادم که نزديک بود جونش در بره. از قصد فشارش دادم که قشنگ رو تخت ولو بشه، همینطورم شد. وقتی از رو خودم زدمش کنار حتی نایه تکون خوردن هم نداشت، پاشدم رفتم از تخت پائين پاهاشو گرفتم کشیدم سمتِ خودم، چیکو نزديکِ کسش بود. يکم ماليدم روش، کلیه چیکو رو گذاشتم تو، گرمایِ کسش بدجوری تحریکم کرده بود. دلم ميخواست فشار بدم اما اون هنوز دختر بود، خواستم بکنم تو کونش اما منصرف شدم دلم نيومد اذيت بشه. دوباره چیکو رو گذاشتم رو کسش همين جوری بازی ميدادم که دوباره صدای نگار بلند شد
نگار_ چيه ميخوای منو زجرکش کنی؟ ده بکن تو ديگه
يکم با تعجب نگاش کردم
من_ چی چی بکن تو؟ مگه openi؟
نگار_ مهم نیست، فقط بکن تو
من_ برو بابا. تو الان کس خل شدی حاليت نيست چی ميگی
نشستم جلوش، با زبونم افتادم به جون کسش. همینجور که می ليسيدم انگشتمو با ترشحات کسش خيس کردم بردم سمتِ کونش، آروم کردم تو. خيلی تنگ بود، نگاش کردم چشماشو بسته بودو لبشو گاز میگرفت. میفهمیدم درد داره، انگشتمو از کونش در آوردمو با شدت بيشتری کسشو خوردم تا اينکه دوباره ارضا شد اما اين سری کمتر آب ازش اومد. يکم رونشو مالیدمو آروم آروم کنارش دراز شدم، همینجور که بقلش دراز بودم کشیدمش تو سینمو دستامو پاهامو دورش حلقه کردم. يه احساس فوق العاده از عشقو محبت بینمون جريان داشت، چیکو کاملاً خوابیده بود خودم تعجب کردم اين چرا خوابيده، اما مهم نبود. چند دقيقه گذشت حس کردم نگار خوابيده، منم خسته بودم همون جور که تو بغلم بود خوابم برد
رو تخت نشسته بودمو چشمامو میمالیدم، ديدم نگار نيست، همين جوری به زمين خيره بودمو منتظر بودم تپش قلبم آروم تر بشه تا از دهنم نپره بيرون
من_ نگار کجايی تو
نگار_ اينجام، الان ميام پيشت عزيزم
ابرومو انداختم بالا منتظر شدم که بياد. يه نگاه به خودم انداختم ديدم لختِ لختم، پاشدم که شلوارکمو بپوشم اما هر چی گشتم پيداش نکردم. اِ خودم که همينجا درش آوردم پس کجاست؟ کثيف هم نبود که اين نگار بخواد بندازه تو رخت چرکا
من_ نگار اين شلوارک منو ندیدی؟ اينجا بودا اما هر چی میگردم الان نيست!
اومد تو اطاق، تا برگشتم نگاش کردم یهویی آب دهنم پريد گلوم شروع کردم سرفه کردن. سوتینش تنش بود شلوارک منم پاش بود
من_ عجب جرأتی داری تو نگار، به اموالِ شخصی من دست برد هم ميزنی؟
پدرتو در ميارم
نگار_ بيا بابا خسيس نخواستیم. همینجور که شلوارکو از پاش ميکشيد پائين گفت ميخواستم فقط راحت تر باشم
من_ بابا شوخی کردم بپوش من ميرم حموم
نگار_ فعلاً بيا آشپزخونه يه سفره برات چيز ميز چیدم بخوری
باهم رفتيم آشپزخونه ديدم به به چه کرده، لپشو کشیدمو مشغول خوردن شديم. يه طورِ خاصی نگام ميکرد
من_ چيزی شده؟
نگار_ ها، نه هيچی ولش کن
من_ اگه چيزی شده بگو، منو تو که چيزی نداريم مخفی کنيم
نگار_ نميدونم، گفتم شايد تو از دستم ناراحت باشی
با تعجب نگاش کردم
من_ من واسه چی بايد ناراحت باشم؟ مگه چیزی شده؟
نگار_ خب توی اطاق که بوديم تو ارضا نشدی، فقط من شدم اونم ۲ بار، اما تو چی. هيچی
من_ ديونه نگرانم کردی، اينا که چيزی نيست. اگر هم شروع کردم يکم به هم حال بديم فقط واسه اين بود که ميخواستم تو نیازت بر آورده بشه. فکرشم نکن مهم نيست. همين که اينهمه به فکرمی خودش بيشتر بهم مزه ميده
لبخند به لبش اومدو با اشتهای بيشتری شروع کرد خوردن. وقتی احساس کردم سیر شدم
من_ من ميرم حموم يه آبی به تنم بزنم
نگار_ منم پس ميام
من_ نخیر لازم نکرده
نگار_ اِاِاِاِاِاِ، باز ناز کردنش شروع شد
من_ تو رو ببرم حموم باز قاطی ميکنی، معلوم نيست چته
رفتم سمتِ حموم یهو ديدم نگار دوید طرفم، منم دویدم سمتِ درِ حموم با سرعت رفتم توشو درشو قفل کردم. زدم زيرِ خنده، اونم هی از اونور میکوبید به در
نگار_ تو بيا بيرون، ميکشمت
من_ ديدی راست گفتم، هنوز نيومد تو قاط زدی اگه میومدی که واویلا
نگار_ ديونهِ برو بابا
شيرِ آبو وا کردمو رفتم زيرش. چند دقيقه بعد، جلو آينه هال واستاده بودمو با دستمال کاغذی گوشمو خشک ميکردم، موهام از اطراف ريخته بود تو صورتم، هی میدادمش بالا ۲ قدم را ميرفتم باز ميريخت تو صورتم. هميشه بعده حموم اينجوری ميشه خود موهام لخت و صافه يکم آب که بهش ميخوره ديگه نميشه جمعش کرد. خلاصه من با موهام درگير بودم نگار هم هی میخندیدو مسخره ميکرد، رفتم سمتِ مبل های تو هال که نگار رو يکيش نشسته بود، نشستمو سیگارمو روشن کردم. رو مبل ولو بودمو با هر پُکی که به سيگار ميزدم عميق تر نگارو نگاه ميکردم
نگار_ ميشه اينجوری نگاه نکنی؟ يه جوری ميشم
من_ با تعجب گفتم من که کاريت ندارم، هر وقت فکر ميکنم عميق تر به همه چی نگاه ميکنم
نگار_ هیچیت به آدم نرفته
جوابی ندادمو سیگارمو ميکشيدم. سیکارو تو جا سيگاری خاموشش کردم، به ساعت نگاه کردم یکم از 9 گذشته بود
من_ نگار پاشو حاضر شو بريم بيرون هم من يه سری خريد دارم هم اينکه کم کم بری سمتِ خونت
نگار_ چیه خسته شدی باز؟
من_ نه فقط ميخوام يکم ساکت باشم امروز خيلی حرف زدم، ميدونی که زياد عادت ندارم صحبت کنم. دلم واسه سکوت تنگ شده
نگار_ نيست خيلی اينجا الان سرو صداست
من_ پاشو ديگه ناز نکن
چند دقيقه بعد تو ماشينش بودیمو حرکت کرديم

پایان قسمت هفدهم.

سرنوشت شوم (قسمت هجدهم).

چند دقيقه بعد تو ماشينش بودیمو حرکت کرديم. تو راه چيز خاصی بینمون ردو بدل نشد، فکرم تو آينده میچرخید که آيا اين رابطه همینجور که داره خوب پيش ميره آيا تو آينده هم بدون ناراحتی تموم ميشه يا نه. سعی ميکردم موج منفی ندم اما مغزی که همش چيزای منفی ديده مگه ميشه منفی فکر نکنه؟ واسه خودم غرق تفکراتم بودم که رسيديم جايی که ميخواستم
من_ نگار جان من اونجا کار دارم، از اونجا خودم ميرم سمتِ خونه، تو هم برو خونتون نگرانت ميشن
نگار_ ميخوای واستم برسونمت؟
من_ نه بابا، ميخوام راه برم، کاری نداری؟
نگار_ مراقب خودت باش
من_ you too
خریدی که ميخواستم از اون مغازه کردمو راه افتادم سمتِ خونه. کم کم خیابونا داشت خلوت ميشد، با همون اخم همیشگیم به موزائیکایی که روش راه ميرفتم خيره بودمو سیگار ميکشيدم، گاهی که سرمو میاوردم بالا باز مردمی رو ميديدم که منو طوری نگام ميکنن که انگار موجود فضايی ديدن. نميدونم شايدم تو ديد بقيه مثل آدم فضايی بودم، اما هر چی که بودم ميدونم آدم نبودم. رو تختم دراز کشيده بودم، يه بغض کوچيک ته گلوم بود، ياد گذشت افتاده بودم، کسانی که بودنو ديگه نيستن، اونایی که دوستشون داشتمو فکر ميکردم ديگه بدونه اونا نمی تونم زنده باشم، اما بعده نبودشون هم چاره ای جز زندگی نداشتم. چشمامو باز کردم از نور خورشید که از پرده کلفت تیره اطاقم به درون میتابید فهميدم صبح شده، ساعتو نگاه کردمو پاشدم نشستم رو تخت. يکم صبر کردم تا حالم جا بياد. بعده اينکه سرو صورتمو آب زدم يکم تو خونه را رفتمو بساط صبحونه رو ردیف کردم. صدای یاور مثل هميشه تو خونه پیچیده بودو منم آروم باهاش زمزمه ميکردم
شما که حرمتِ عشقو نگه نداشتید
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتيد
که حرمت عشقو نگه نداشتید
اهای مردم دنيا اهای مردمِ دنيا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم …
به سفره نگاه کردم، مثل هميشه خالی شده بود، تو فکر بودم که امروز چه کارایی دارم که بايد بکنم، اولين کاری که بايد ميکردم کارهای اداری بود که ديروز بايد انجام ميدادم. يه تيپِ مردونه سنگين زدمو را افتادم. رفتم تو همون ساختمونی که سری پيش نظافت چیه بهم گير داده بود. از در که رفتم تو تو دلم گفتم اون بدبخت اگه منو ببینه میزاره فرار میکنه که یهو تو راهرو دیدمش. داشت جارو ميکشيد تا منو ديد بيچاره سریع رفت اونور تر، منم تو دلم خنديديم گفتم بابا کاريت ندارم که
تو دفتر اون يارو نشسته بودمو منتظر بودم که کارای منو هم انجام بده، از رفتارای اون روزشو احترامی که گذاشت حس میکردم يه فکرايی تو سرشه، اون بيچاره نميدونست که من ختم روزگارم. خلاصه شروع کرد در مورد پروژه ای که تو دستم بود صحبت کردن، يکم ازم اطلاعات خواست منم از بازارِ بزرگش شروع کردم براش توضيح دادن. هر چی ادامه ميدادم تعجبش بيشتر ميشد. حالا تو اين هاگیر واگیر هی نگار زنگ میزد به مبایل. آخر سر خاموشش کردم. اون يارو رئیسه همینجور تو کفه صحبتای من بودو داشت چیزایی که تو مخ پوکش فرو کرده بودمو هضم ميکرد. دیگه موندنم جایز نبود یهو پاشدم
من_ خب جناب، خيلی متشکرم از اينکه بيشتر از قبل وقت پر ارزشتون رو به بنده اختصاص داديد
رئیس_ با احساس نشاط از حرفای من پاشد، گفت اختيار داريد آقای … افرادی مثل شما و پدرتون هميشه برای ما عزيز بودند
تو دلم گفتم آره مادر قحبه تو که راست ميگی، با همون لبخندی که داشتم رفتم جلوتر باهاش دست دادمو اومدم سمت در. در دفترشو که بستم يه آخیش گفتم که بالاخره از دستش راحت شدم. برگشتم سمتِ خونه، موبايلو روشن کردمو ساعتو نگاه کردم نزديکِ 1 ساعت فقط داشتم با يارو حرف ميزدم. زنگ زدم به نگار ببينم چی کارم داشت که کچلم کرده بود
من_ الو، سلام
نگار_ سلام، بابا چرا جوابمو نمیدی اون همه زنگ زدم بعدشم که موبايلو خاموش کردی
من_ دنبالِ کارای اداری بودم نمی شد صحبت کنم تو هم که هی سیریش ۱۰ بار زنگ زدی آبروی منو بردی
نگار_ الان کجايی؟
من_ دارم ميرم خونه
نگار_ منم بيام !!
من_ وای خدايا نه. بابا هر روز که نميشه همديگه رو ببينيم
نگار_ بی احساس
خلاصه يکم باهم حرف زديم از اون اصرار از من انکار، چون دلم نمی خواست هی مسئله ای پيش بياد که نتونه راحت از من بگذره. اون روز ديگه کاره خاصی نکردم، بقيه روز هم موندم خونه و نشستم تا تونستم کتاب خوندمو کيف کردم
با صدای زنگ مسخره ساعت از خواب پاشدم، امروز بايد ميرفتم استخر. وسطای سانس اول بوديم که ديدم الهام (مادرِ نيما) اومد تو حياط و رفت جايی که والدین میشینن نشست، منم تحويلش نگرفتمو به کارم ادامه دادم. مثل اين چند جلسه قبل نگاهش کاملاً روم سنگينی ميکرد. يکم گذشت یهویی کرمم گرفت، تو دلم گفتم حالا که ننه نيما ول کن نيست منم از اينور پدرِ نيما رو در ميارم. به بچه ها يکم استراحت دادم گفتم ۵ دقيقه استراحت کنيد، بعدش نيما رو صدا کردم گفتم ۵ تا پشت سر هم عرضِ استخرو کرال سینه برو، يکم نق نق کردو شروع کرد. ۵ تا رو که رفت از خستگی شدید شروع کرد تند تند نفس کشیدن، بیچاره داشت له له میزد. يه نگاه به الهام کردم ديدم يکم بهم اخم کرده، تو دلم خنديديم به نيما گفتم ۵ تا ديگه عرضو تند بايد بری مگرنه میندازمت بيرون، اون بيچاره هم که ديده بود من اعصاب معصاب ندارم ترسیدو شروع کرد تند تند شنا کردن. وسطاش از خستگی ديگه نتونست ادامه بده، به زحمت خودشو رسوند عرضِ استخرو ولو شد رو دیواره استخر. دوباره به الهام نگاه کردم ديدم خشم از صورتش داره ميزنه بيرون، ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم يکم خندیدمو دوباره تمرينو با کل بچه ها شروع کردم. آخر کلاس وقتی به بچه ها استراحت دادم بدون معطلی ديدم الهام داره مياد طرفم. تو دلم گفتم فکتو محکم بچسب الانه که يه مشت بياد تو صورتتو خنديديم
الهام_ نيما کاره بدی کرده بود که اونجوری بهش تمرين دادی؟
من_ با پرویی تموم گفتم نيما نه اما مادرش چرا
الهام_ پس بگو، عقده ای هم هستی خبر نداشتم
من_ بابا تو که مثلاً روانشناسی هنوز فرق عقده با سادیسمو نمیدونی؟
الهام_ فکر ميکردم بزرگتر از اين حرفا باشی اما اين رفتارت …
من_ پریدم وسط حرفش. ببين درسته من يکم از روانشناسی چیز ميدونم اما هيچ وقت در موردش اظهارِ نظر نمی کنم. پس شما هم لطف کن همانطور که تو شنا اطلاعات و تجربت در حد من نيست اظهارِ نظر الکی و احساسی نکن، اگه دیدی به نیما تمرین دادم فقط دلم میخواستم خودشو یه آزمایش کنه ببینه تواناییش در چه حدیه. به هیچ وجه هم قصد تلافی نداشتم یعنی رفتارت اصلاً برام مهم نبود که بخوام جبران کنم
تو دلم گفتم آره ارواح عمت اصلاً هم قصد تلافی نداشتی. به الهام نگا کردم بدبخت انگار کردمش تو جوب دوباره درش آوردم با وحشت منو نگا میکرد. سرشو انداخت پائين
الهام_ شرمنده اگه تند صحبت کردم
من_ من به رفتار احساسی زنا عادت دارم. من باید برم یکم کار دارم. موفق باشی
پشت کردم بهشو رفتم يه ور ديگه، ديدم باز الهام داره مياد طرفم
الهام_ چه زودم قهر ميکنه
من_ همینجور که با تعجب نگاش ميکردم گفتم قهر؟ اتفاقاً من از قهر خوشم نمياد، به نظرم آدم يا يه رابطه رو شروع نمی کنه يا اگه شروع کرد با قهر تمومش نمی کنه
الهام_ من هم همینجوریم
تو دلم گفتم خب به تخمم که اینجوری هستی به من چه. يکم به حالته خستگی نگاش کردم يعنی ديگه زر زر نکن برو پی کارت اصلاً حوصلتو ندارم. اما اون خودشو ميزد به نفهمی هی حرف ميزد
الهام_ راستی یادته اون روز بهم گفتی اگر بتونم نیما رو بفرستم استخر تا روزای دیگه هفته هم شنا کنه؟ الان نيما حدود چند روزه که هر روز ۱ بار شنا ميکنه، پائين ساختمونمون يه استخر هست البته مثل اين گنده نيست اما باز در کل بد نيست. اما من خيلی نگرانشم
من_ نگرانِ چی؟
الهام_ خب من نمی تونم همش پیشش باشم ميترسم کاری دست خودش بده
من_ به هر حال نابرده رنج گنج میّسر نمی شه. اگه ميخوای پيشرفت کنه بايد براش وقت بذاری
الهام_ میخواستم ببينم اگه ممکنه شما زحمت نيما رو بکشی، اون خيلی شما رو قبول داره
از اينکه یهوی لحن صداش جدی شدو رسمی حرف زد خندم گرفت با يه لبخند نگاش کردم
من_ متوجه نشدم
الهام_ منظورم اينه که اگر وقت داری اون ۳ روز ديگه هفته هم تو همون ساختمون ما به نيما آموزش بده و کلاً پیشش باش که من خودم هم خيالم راحت تر ميشه
من_ خب چرا به فريد نمیگی، اون که از من خيلی با تجربه تره
الهام_ گفتم که نيما شما رو قبول داره هيچی نباشه الان چند ماهی میشه که با شماست
من_ بايد فکر کنم
الهام_ از لحاظ مالی هم هيچ مشکلی نيست يه حساب کتابم باهم ميکنيم
من_ اونو که خب مسلماً، اما بحث سر چيز ديگه است بايد ببينم وقتم جور ميشه يا نه ( تو دلم گفتم مادر قحبه که به تو ميگن، تو که وقت آزاد داری چرا ناز ميکنی؟ بگو ميخوام قیمتو ببرم بالا نه چيز ديگه)
خلاصه يکم ديگه باهم حرف زديم، شماره مبایلشو بهم داد گفت نتيجه رو يا بهش زنگ بزنم بگم يا جلسه بعد تو استخر بهش بگم. اون روز رو تا عصر استخر موندمو واسه خودم کيف کردم. رو صندلی بلنده نجات غریق که کنار استخر بود نشسته بودمو سیگارمو ميکشيدم، ياد حرف برادرم افتادم که بهم ميگفت تو عين وزغی، ولت کنن نصف عمرتو تو آب ميگذرونی. هوا کم کم داشت تاريک ميشد، ساکمو بستمو را افتادم سمتِ خونه. بازم سکوت تو خونه بيداد ميکرد، درو پشت سرم بستمو به خونه نگاه ميکردم، داشتم کلافه ميشدم. صدای خانواده ام تو گوشم بود، اما خودشون نبودن. عصبی شده بودم، چشمامو باز کردم انگار که اعضای خانواده ام، دوستانی که داشتمو ديگه نبودن تو خونه نشسته بودن. مادرم داشت حرکت ميکرد بابام پای تلوزیون بود داداشم داشت درسشو میخوند. دستامو کشيدم تو موهام جلو در نشستم زمين، انگار تموم دنيا رو شونم بود. نميدونم چقدر طول کشيد تا از اون حال بيام بيرون اما تمام بدنم عرق سرد کرده بود. بغض مسخره ای گلومو گرفته بود مثل هميشه تو خودم خفش کردم. موبايلو خاموش کردم، سيم تلفن هم از پریز کشيدم دلم ميخواست تنهای تنها باشم. حوصله هيچ کسو نداشتم، هوای سرد خونه با تاریکیش جو رو خيلی سنگين کرده بود، انگار که توی يه غار بزرگ تو کوهستان باشی. رو تختم دمر دراز کشيده بودمو سيگار ميکشيدم، سعی ميکردم به مشکلات فکر نکنم اما نمی شد، اتوماتیک وار ذهنم ميرفت به گذشته. گذشته ای که هميشه ازش فراری بودم. چند قطره اشک از گونه هام لغزید پائين. سیگارمو تو جا سيگاری خاموش کردمو چشمامو بستم که بخوابم. خيلی خسته بودمو نفهميدم کی خوابم برد. صبح که بيدار شدم تا شبش نه غذای درست حسابی خوردم نه کاره خاصی کردم. حتی موبايلو تلفنو هم وصل نکردم. احساس ميکردم خودمو از کلِ هستی جدا کردم. نميدونم شايد داشتم فرار ميکردم اما هر چی که بود کمی باعث ميشد احساس بهتری داشته باشم. فرداش تو استخر سوت پايان کلاس رو برای بچه ها زدمو گفتم ۵ دقيقه تو آب آزادید، رفتم طرف میزو صندلی ها و فریدو فرستادم که به والدینو کسانی که سوال داشتن جواب بده. از فاصله نه چندان دور حواسم به بچه ها بودو نگاشون ميکردم. موهای تنم سيخ شد، چقدر دلم ميخواست بچه بشم. بچه هایی که فقط همون لحظه رو ميبينند، به هيچی ديگه فکر نمی کنند. انگار کل دنيا همون لحظه هست، دنبال کردن يه پروانه ميتونه لذتبخش ترین کار دنیا باشه، آب بازی براشون اوج آرامش باشه. يه پوزخند مسخره زدمو تو دلم به زندگی فحش دادم که هر بچه ای رو مجبور ميکنه معصومیت خودشو له کُنه و درنده بشه، ياد يه داستان که تو يه کتاب خونده بودم افتادم
** روزی عیسی مسیح(ع) در بازاری ايستاده بود، و کسی از او پرسيد: «کيست که ارزش ورود به قلمرویه الهی تو را دارد؟» او نگاهی به اطراف انداخت. خاخامی که آنجا ايستاده بود کمی از جا تکان خورد، به اين خيال که اون را انتخاب میکند – اما او انتخاب نشد. آنجا با فضیلت ترین مردِ شهر – يک معلمِ اخلاق، يک خشکه مقدس به تمام معنا ايستاده بود. او نیز کمی جلوتر آمد، به اين اميد که انتخاب ميشود – اما انتخاب نشد. حضرت، دوروبر را خوب نگاه کرد تا اينکه چشمش به بچه کوچکی افتاد – کسی که حتی به فکر انتخاب شدن هم نميافتد و از جایش ذره ای هم تکان نخورد، حتی يک نوک پا! او اصلاً داخل آدم حساب نمی شد که کسی او را انتخاب کند. او فقط محوِِ لذت بردن از کلِ صحنه بود – صحنه جمعیت، حضرت عیسی و مردم در حال گفتگو – و داشت گوش ميداد. حضرت عیسی کودک را صدا زد، او را بر روی دستها بلند کرد و رو به جمعیت گفت : آنها که مثل اين کودک اند، تنها کسانی هستند که ارزشِ ورود به قلمرو الهی را دارند.**
تو همين فکرا بودم که احساس کردم يکی داره تکونم ميده، به خودم اومدم دورو برمو نگاه کردم
الهام_ ماشالاه مثلاً اينجا نشستی حواست به بچه ها باشه؟ يکی لازمه حواسش فقط به تو باشه
خندم گرفته بود، قضيه رو براش تعریف کردم که به چی فکر ميکردم. اونم کفش بریده بود
من_ با اينکه ميدونستم اومده پيشم که چی بگه اما پرسيدم خب امرتون چيه؟
الهام_ ماشالاه حافظه، من ديروز منتظرِ تلفنت بودم بابت آموزش نيما اما ديدم خبری نشد، فکر نمی کردم زنگ نزنی. خب فکراتو کردی؟
من_ راستش نه، يعنی يکم فکر کردم اما فکر نکنم بتونم وقت آزاد براش پيدا کنم. (داشتم براش فيلم بازی ميکردم يکم خودم بخندم)
قيافه اش پکر شد
الهام_ خب ميخوای بيشتر فکر کن ببين چی ميشه، چون نيما خيلی باهات جور شده
من_ نيما پسر خوبیه حالا تا ببينم چی ميشه، اما اصلاً قولشو نمی دم بايد بيشتر فکر کنم، میدونید که کاره آسونی نيست
الهام_ باشه مشکلی نيست پس من منتظرِ تلفن باشم ديگه؟
من_ (به سختی خنده خودمو کنترل ميکردم) حالا تا ببينيم چی ميشه، اما اينا به کنار هزينه فکر کنم برات گرون تموم بشه ها، فريد ارزونتر از من ميگيره
الهام_ از اون جهت هيچ مشکلی نيست، اون روزم گفتم که باهم کنار میایم
من_ اصولاً من با کسی کنار نمیام اين دیگران هستن که با من کنار ميان. يه چشمک براش زدمو ادامه دادم حالا شما بفرمائید، من خودم خبرتون ميکنم
الهام_ وای چقدر رسمی، ترسيدم
يه نیشخند زدمو ردش کردم رفت. رو همون صندلی تکیه داده بودمو آفتاب هم مستقيم میخورد به بدنه داغم که فرید اومد طرفم
فريد_ می بينم که حسابی دل بعضی ها رو بردی، چه خبره!! اين يارو هر جلسه مياد باهات حرف ميزنه
من_ با خنده گفتم خب احتمالاً چیکو می خواد
جفتمون زديم خنده، يکم صحبت کردیمو بارو بندیلمونو بستیمو راه افتاديم سمتِ خونه

پایان قسمت هجدهم.

سرنوشت شوم (قسمت نوزدهم).

بارو بندیلمونو بستیمو راه افتاديم سمتِ خونه. شب رو تختم دراز کشيده بودمو با نگار حرف ميزدم
من_ خب مثلاً الان اينهمه حرف زدی به کجا رسيدی؟
نگار_ ميگم بی احساسی ميگی نه. واقعاً که
من_ خُب جیش بوس لالا
نگار_ ديوونهِ
من_ مراقب خودت باش، خداحافظ
نگار_ تو هم مراقب خودت باش، دوسِت دارم. خداحافظ
چند ثانيه گوشی تو دستم بود بعدش گذاشتمش رو کمد کوچیک کنار تختم. تو تاريکی دراز کشيده بودمو به نا کجا خيره بودم. سیگارم داشت به آخرش میرسید که اس ام اس اومد، ای بابا باز که اين دخترست، اينهمه الان باهام حرف زدا. بازش کردم
” فرهاد، دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم ”
گوشیو گذاشتم سر جاش، مونده بودم اين چشه. به هر حال من نبايد خودمو درگير ميکردم. تنها چيزی که تو سرم صدا ميکرد همين بود ديگه نبايد بازی رو شروع کنم، ديگه نه. قبل اينکه پتو رو بکشم رو بدنمو بخوابم باز با خدا شروع کردم عين هر شب حرف زدن. يه دوره کوچيک تو کارای امروزم کردم که کجاها اشتباه کردم، طلب مغفرت کردمو با التماس خواستم مرگِ منو سریعتر برسونه. از اين دنيا زده شده بودم، هيچ چیزش برام جالب نبود
صبح پای سفره نشسته بودمو با اشتهای کامل عين يه قهطی زده صبحونه میخوردم. صدای موسيقی متال مثل هميشه تو خونه پر بودو منو بيشتر به خوردن تحريک ميکرد. بعدش يکم به سرو کول خونه دست کشیدمو از خونه زدم بيرون تا به بقيه کارام برسم. عصر نشسته بودم رو مبل تو هال به الهامو نيما فکر ميکردم که بالاخره چیکارشون کنم. چقدر بهشون قیمت بدمو این حرفا. حوصلم سر رفته بود گفتم زنگ بزنم يکم مسخره بازی در بيارم حالم جا بياد. شمارشو تو گوشی save کرده بودم گشتم بهش زنگ زدم، چند تا بوق خورد يکی گفت بله بفرمائید، صدا اصلاً شبیه الهام نبود
من_ سلام، ببخشيد من با خانمه الهامه… کار داشتم، هستن؟
؟؟؟ _ نه مامان الان نيستش، گوشیش مونده خونه. امرتونو بفرمائید من بهش ميگم
من_ والا چی بگم! خب شما اگه زحمت بکشید اومدن بهشون بگيد آقای فرهاد … مربی شنای نيما تماس گرفت ممنون ميشم
؟؟؟_ اِ پس شما مربی نيما هستيد؟ نيما ازتون خيلی تعریف کرده، من يه بارم با مامان استخرتون اومدمو شما رو دیدم
هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم
من_ والا هرچی فکر ميکنم چهره ای چيزی ازتون خاطرم نمياد، بهر حال خوشحال شدم از آشناییتون، روز خوش
؟؟؟_ من حتماً به مامان ميگم تماس گرفتید. خداحافظ
مبایلو گذاشتم اونطرف، يکم با تعجب به درو ديوار نگاه کردم، تو دلم گفتم خدا به دادت برسه. مغزم عين يه هواپيما سرعت داشت همش فکر ميکردم اين کی ميتونه باشه که ميگفت با الهام منو تو استخر ديده. هر چی فکر ميکردم نمی تونستم چهره ای چيزی ازش تجسم کنم، اما صداش خيلی ناز بود، يه صدای آرومه صاف. تو صداش انرژی زندگی موج ميزد، خلاصه آخرش هم هر چی فکر کردم به نتيجه نرسیدم که نرسیدم. هوا تاريک شده بودو خنکتر از صبح، با لبخندی که به لبم بود داشتم کتاب ميخوندم. اينقدر غرق تفکراتم بودم که کنترل رفتارم از دستم در رفته بود يه لحظه اخم ميکردم يه لحظه میخندیدم يه لحظه…
صدای مبايل اومد، پاشدم شماره رو نگا کردم دیدم شماره تلفن خونه هستش. ناشناس بود خواستم reject کنم اما گفتم شايد الهام باشه جواب دادم
من_ الو، بفرمائید
الهام_ ســــلـــــــام (با يه لحنِ شاد و بلند گفت)
من_ wow، چه پر انرژی، انگار نه انگار که شبه. سلام
الهام_ خب مگه بده آدم پر انرژی باشه
تو دلم گفتم نه، اميدوارم موقع هال کردنتم پر انرژی باشی، خودم از فکرم خندم گرفت
الهام_ چيه تعجب کردی يا خنده داره؟
من_ ها، هيچی. آخه با اين سنو سالی که شما داری اين کارا بعیده
الهام_ اِاِاِاِ، نخير من هنوز تازه اولِ چل چلیمه
من_ بله، بله
الهام_ آره. تازه اينو مطمئنم از تو جوونترم آقای افسرده
زدم زيرِ خنده، يکم سر به سر هم گذاشتيم انگار نه انگار که سن مامان بزرگِ منو داشتو تازه چند وقت بود میشناختمش. یهویی کرمم گرفت صدامو رسمی کردمو خشک شروع کردم صحبت کردن
من_ بله خانمه… عرض ميکردم خدمت تون، عصر بنده تماس گرفتم که با شما در مورد آموزش دادن به پسرتون نه گلپسرتون صحبت کنم
الهام_ بله
از اينکه اونم با مسخره بازی های من خودشو وقف ميداد غرق لذت بودم، به سختی خودمو کنترل ميکردم که نخندم
من_ اگه لطف کنيد وسط حرفم نپرید ممنون میشم، بله عرض ميکردم که بنده فکرمو کردم. با توجه به وقت محدودم اينجانب قصد داشتم درخواستِ شما رو رد کنم اما به دليل حس مهربانی که به وفور در اينجانب يافت ميشه تصميم گرفتم اگر از لحظه مالی به توافق رسيديم برای ۱ ماه آزمايشی زحمت پسرتون رو تحمل کنم. البته اگر هنوز راغب باشيد به اين قضيه!
الهام_ بله خب با درنظر گرفتن درايتِ شما ما هنوز هم بر درخواستِ خود شدیداً اصرار داریم، فقط اگر لطف کنيد برای صحبت های بيشتر شما تشريف بياريد مجتمع ما، هم استخر رو مورد بازديد قرار بديد، هم اينکه بيشتر در اين زمينه صحبت ميکنيم
من_ بله ایدیه خوبیه. ممکن هست با سلیقه بنده جور در نياد و کلاً قضيه فرق بکنه
الهام_ خب شما برای فردا ميتونيد تشریف بياريد؟
من_ بايد ببينم برنامه فردا چطور ميشه، اگر فريد خان موندن استخر بنده وقتم آزاد ميشه مگرنه بايد تا عصر سر کار باشم
الهام_ پس فردا شمارو زیارت ميکنم
من_ زیارتتون قبول باشه انشالله، ما را هم دعا کنيد
ديگه نتونست خودشو نگه داره زد زيرِ خنده، من هم يه کمی خندیدمو خداحافظی کردم. دوباره رو تخت ولو شدم گفتم عجب روز پر هیجانی بود
صبح همونطور که با آهنگی که از mp4 پخش ميشد زمزمه ميکردم رفتم داخل استخر. يه کمی شنگول بودم يعنی هيجان داشتم که خودم ميدونستم سر قضيه ديدن خونه الهامو ديدن اون دخترست. خلاصه با چهره ای که ازش خندهو شرارت ميبريد جواب سلام سمانه رو دادمو اونم جا خورد از اينکه بالاخره من يه بار درست حسابی تحويلش گرفتم. احساس کردم تو کونش مراسم بزنو بکوب برگزار شد. رفتم تو حياط که دور تا دورش درختای بزرگِ گردو بود. فريد اونور حياط واستاده بود و داشت باز کلر آبو تست ميکرد، بلند بهش سلام کردمو شروع کردم لباسمو عوض کردن. رفتم طرفش يکم حال احوال کردیمو قضيه الهامو درست حسابی واسش تعریف کردم
فريد_ من ميمونم استخر تو برو به کارت برس
من_ دمت گرم
فريد_ انشالله بچه کی به دنيا مياد؟
من_ هووم؟
فريد_ هووم و کوفت، خودتم نزن به نفهمی. مگه ميشه تو کسیو ببينی چند وقت بعد تو بقلت نباشه؟
زدم زيرِ خنده
من_ برو بابا ديونهِ. سنه ننه تو رو داره
خلاصه يکم زديم تو سرو کله هم تا بچه ها اومدن شروع کرديم بهشون نرمش صبحگاهی دادن که خوب گرم بشن. چند دقیقه ای ميشد بچه ها تو آب بودنو داشتم بهشون تمرين ميدادم، يه نگاه به جایگاه والدین کردم الهامو نديدم. گرم تمرين دادن به بچه ها بودمو ديگه بیخیال همه چیز شده بودم. سوت آخرِ کلاسو که زدم باز نگاهم چرخید سمتِ جایگاه والدین ديدم الهام نشسته مثل هميشه يه پاشو انداخته بود رو اونیکی، سرمونو به نشانه سلام تکون داديم. از قصد رفتم سمتِ فريد يکم ازش کمک فکری گرفتم که تو چه قیمتایی باهاش صحبت بکنم اين حرفا، برگشتم سمت الهام
من_ سلام خواهرم
الهام_ سلام عليکم حاج آقا
من_ اميدوارم يادتون نره زیارت که کرديد برای حقير هم دعا بفرمائید
جفتمون خندیدیم اما آروم که تابلو نشه
من_ من با فريد صحبت کردم مشکلی نيست قرار شد بمونه استخرو من وقتم نسبتأ آزاده، فقط اين سانس هم بايد بمونم بعدش می تونم برناممو هماهنگ کنم.
الهام_ خيلی خوبه پس برای ظهر خوبه؟
من_ مسير کجاست؟ از اينجا خيلی دوره؟
الهام_ نه، پیاده حدوداً ۲۰ دقيقه با ماشين هم ۵ دقيقه
من_ خب حدود ساعتای ۱ چطوره؟
الهام_ خوبه
خداحافظی کردمو ردش کردم رفت. رفتم پيش فریدو قضيه رو براش تعریف کردم. يکم گذشت سانس بعدی هم شروع شد. نزدیکای آخرِ سانس بود من به فريد گفتم ميرم يکم وزنه بزنم، یه جورایی کنجکاوی که داشتم داشت کلافم ميکرد به خودم گفتم يکم وزنه بزنم مطمئنن بهتر ميشم. اينقدر غرق تمرين بودم که نفهميدم کی ساعت شد ۱، سریع دویدم زيرِ دوش تنو بدنمو شستمو رفتم سمتِ کمد لباسم. تا از استخر بزنم بيرون شد ۱:۱۵. کاغذی که بهم داده بود دستام بودو ميرفتم سمتِ خونشون. يه آپارتمان ۳ طبقه بزرگ شيک بود. زنگو زدم، باز همون صدای ناشناس گفت بله
من_ فرهاده … هستم. با مادرتون صحبت کردم برای اين ساعت قرار شد بيام يه نگاه به استخر بندازم
درو باز کردو رفتم تو. يه حياط نسبتأ بزرگ بود که يکم جلوتر ميرفت داخل مجتمع، پارکینگ هم ميرفت زير زمين. آروم آروم ميرفتم سمتِ داخل آپارتمان که نيما از در اومد بیرون دوید اومد طرفم، مثل عادتم رو موهای لختش دستامو تکون ميدادم اونم کيف ميکرد. چند لحظه بعد الهام هم اومد، تو اون چند لحظه ای که داشت به ما میرسید درست حسابی يه نگاه بهش انداختم، به نظرم خيلی جذاب شده بود. يه مانتو کوتاه کرم رنگ تنش بود با دکمه های باز، روسری هم نداشت، قدش حدوداً ۱۶۵ ميشد. موهای بلنده مشکیش که عين نيما لخته لخت بود تو بادی که آروم میوزید حرکت ميکرد. رسيد جلوم سلام احوال کردیمو رفتيم سمتِ استخر. از داخل مجتمع از پله ها رفتيم پائين، رفتيم داخل پارکینگ سمت راستمون یه در بود که داشتیم میرفتیم سمتش، حس ميکردم اين در ميخوره به پشت ساختمون، رفتيم تو. يه اطاق نسبتأ معمولی بود (نه بزرگ نه کوچیک) که يه سمتش کمد بود يه ورش هم چندتا صندلی آبی. رو ديوارِ سمتِ چپمون يه درِ کوچيک بود با شیشه مات. از اونجا هم رد شديم بالاخره رسيديم به استخر. محوطه استخرو خيلی با سلیقه و حساب کتاب درست کرده بودن. خيلی خوشم اومد اما به روی خودم نياوردم. از در که رفتم تو دقيقاً روبروم حدود ۲ متر جلوتر سمتِ راستم خود استخر بود(یه استخر مستطیلی) حدوداً ۱۰ متر در ۷ متر به نظرم اومد. سمتِ چپم هم سنا بخار و سنا خشک بود. پشت استخر هم جکوزی بود که با فاصله کمی از خود استخر قرار داشت. رفتم سمتِ خود استخر داخلشو نگاه انداختم بعداً فهميدم حدود ۳ مترو نيم ارتفاع قسمت عمیقه، داخل استخر که می شدی حدود 4 متر کم عمق بود بقيه اش با يه شیب تند ميشد عميق. برگشتيم سمتِ همون اتاق کوچیکِ رو يکی از صندلیهاش نشستمو يکم فکر کردم
الهام_ خب نظرت چيه؟
من_ بنظرم بد نمياد
الهام_ با لبخندی که به لبش بود گفت خب حالا ميرسيم سر اصلِ مطلب برای جناب عالی، آقای گرون قیمت
من_ من که هنوز قیمتی نگفتم، چرا الکی اسم رو بچه مردم ميذاری
خلاصه يکم سر قیمت باهم حرف زديمو آخرش هم به همون قیمتی که داده بودم رضايت داد چون اگه قبول نمی کرد بايد قبول ميکرد. موبایلمو برداشتم به فريد زنگ زدم جلو الهام قضيه رو براش گفتمو آدرس دادم گفتم پاشه بياد اينجا که قرار دادو بنويسيم. الهام با وحشت نگام ميکرد، تکیه دادم به صندلی سیگارمو روشن کردم يه پامم انداختم رو اونیکی
من_ چيه؟ چيزی شده اينجوری نگام ميکنی؟
الهام_ فريد ديگه چرا؟
من_ چون بهترين دوستیه که الان دارم، بايد باشه
الهام_ يعنی به ما اطمينان نداشتی؟ يه ورقه مینوشتیم ميرفت پی کارش ديگه
من_ بحثِ اطمينان نيست، من به خودم هم اطمينان ندارم. ميخوام فريد باشه که کلاً در جريان کارای من باشه. بحثش مفصله دلیلشو بعداً برات ميگم
الهام_ خب پس بيا طبقه بالا خونه، اونجا منتظرِ فريد باشیم، اينجا زياد خوب نيست نشستی
من_ نه راحتم
الهام_ رو در بایسی که نميکنی؟
من_ نه
احساس غم دوباره تو وجودم بلند شده بود، وقتی گفتم فريد بهترين کسیه که الان فقط دارم يه لحظه ياد تنهایی خودم افتادم. هيچ صدايی از من شنيده نمی شد، سیگارمو میکشیدمو به ديوار خيره بودم، عين يه مرده
الهام_ ای بابا، تو چرا یهویی اينجوری ميشی؟
من_ جدی نگير، درده تازه ای نيست
الهام_ ميخوام کمک کنم بهتر بشی
من_ يه پوزخند زدم گفتم کله شق تر از اين حرفام
الهام_ حالا ميبينم
پاشدم رفتم لب استخر نشستم، الهام هم رفت بالا که من تنها باشم. دستامو کردم تو آبو با آب بازی ميکردم، تصویر خودمو تو آب ميديدَم که بخاطر حرکت آب ميلرزيد. پک آخرو به سيگار زدمو بغلِ پام فشارش دادم رو زمين، ميخواستم همون جا بذارم باشه ديدم زشته. دنبالِ سطل آشغال گشتم اونجا نبود يادم افتاد تو اون اطاقِ که صندلی ها بود يه سطل آشغال هست. يکم به صورتم آب زدم و آروم آروم رفتم اونجا. ساعتو نگاه کردم هنوز ۱۵ دقیقه مونده بود تا فريد برسه. داشتم با مبایلم ور ميرفتم پیغامهای قدیمیمو میخوندمو پاکشون میکردم که هم زمان بگذره هم از اون حالت در بيام. صدای پای کسی از تو پارکینگ شنيده ميشد، من توجهی نکردمو همینجور پیغاما رو ميخوندم که درِ اطاق باز شد يه دختر خيلی ناز جذاب که خيلی شبيه الهام بود وارد شد، فهميدم بايد همون دختر باشه که با من صحبت کرده بود، بدونِ هيچ عکس العملی تو قیافم به چهره اش خيره شدم
؟؟؟_ سلام
من_ سلام
؟؟؟_ من نیوشا هستم خواهر نيما
من_ خوشبختم
نیوشا_ مامان بالا يکم کار داشت، من براتون شربت آوردم که بخورید حالتون جا بياد
من_ خيلی لطف کرديد
لیوان شربتو برداشتم گذاشتم رو صندلی بقلی. يه لبخند زدو رفت سمتِ استخر، تو دلم يه نيشخند زدم گفتم رفت نفس بگيره باز بياد پيشت حرف بزنه. همين جوری مشغول باز کردنو خوندن پیغاما بودمو پاکشون ميکردم که دوباره اومد داخل اطاق. من با همون حالتی که نشسته بودم با مبايل ور ميرفتم حتی نگاهش هم نکردم، البته خيلی دلم ميخواست بيشتر ديد بزنمش اما غرور و کلاسم نمیزاشت. نشست رو يکی از صندلی های ديوارِ سمتِ راستیه من، به چشماش نگاه کردم با يه لبخندِ ملیح ازش تشکر کردم بابتِ شربت
نیوشا_ خواهش ميکنم، راستش نيما خيلی ازتون اين چند وقت صحبت ميکرد
من_ برادرِ خوبی داری، ایشالا هميشه واسه هم بمونید
بيچاره انگار وقتی تو چشمای سرد من نگاه ميکرد روحش از بدنش جدا ميشد، واسه همون سعی کردم ديگه نگاش نکنم که پاشه بره. همين طور هم شد. لیوانو برداشت به هوای اينکه بايد به مامانش کمک کُنه خداحافظی کرد رفت. دوباره به ساعت نگاه کردم به فريد زنگ زدم گفتم زودتر خودشو برسونه.
چند دقیقه بعد دور ميز تو يه سالن دیگه از اون ساختمون نشسته بوديم، من بودم الهام بود با فريد. فريد همه کارا رو انجام داد آخرش هممون امضا کرديم رفت پی کارش، بدونِ اينکه به الهام چيز خاصی بگم پشت فريد راه افتادمو داشتم ميرفتم که الهام صدام کرد
من_ بله
الهام_ ميدونم الان حالت خوب نيست، هر وقت احساس کردی بهتری به من زنگ بزن
من_ باشه
مثل هميشه دست راستم زيرِ چونم بودو از شيشه ماشينه فريد به بيرون نگاه ميکردم
فريد_ فکر کنم الان نری خونه بهتره، کاره خاصی که امروز نداری؟
من_ نه چطور
فريد_ بيا بريم استخر اونجا باشی بهتره
من_ هر چی تو بگی
چند ساعتی بود که تو حياط استخر حواسم به بقيه بود، رفتم سمتِ کمدم که مبایلمو چک کنم. ديدم نگار زنگ زده بود. شمارشو گرفتم يکم حال احوال کردیمو اونم که فهميد باز حالم گرفتست زياد پیله نشدو خداحافظی کرد
شب شامو خوردمو نشسته بودم رو مبل تو تاریکی خونه، واسه خودم فکر ميکردم. باز صدای مبايل سکوت تنهاییمو شکست. الهام بود
من_ سلام
الهام_ سلام خوشگل
من_ شرمندم، يادم رفته بود قرار شد حالم جا بياد زنگ بزنم
الهام_ اشکال نداره، الان بهتری که؟
من_ من هميشه خوبم، چاره ای جز خوب بودن نيست
الهام_ تو تنها زندگی ميکنی نه؟
من_ خيلی وقته، حتی اون موقع که با خانواده ام بودم انگار ازشون دور بودم
الهام_ خب چرا برنمیگردی پیششون؟
من_ که چی بشه؟ همين جوری بیچاره ها مشکل دارن من برم اونجا که همشون دق ميکنن
الهام_ نبايد اينقدر هم منفی فکر کنی. بهر حال اونا پدر مادرتن غریبه که نيستن
داشتم کلافه ميشدم، ترجيح دادم بحثو قطع کنم
من_ حوصله اين بحثا رو ندارم
الهام_ باشه. باشه. خب پس از فردا آموزش نيما شروع ميشه ديگه
من_ آره، سعی کن تحریکش کنی که جدی بگيره. فکر نکنه اينجا چون کلاس خصوصیه ميتونه شیطونی کُنه، بگو فرهاد گفت همونطور که تو استخر پيش همه سختگیره اينجا هم همونجوریه
الهام_ وای چه بد اخلاق
من_ مگه نميخوای سریع پيشرفت کُنه؟
الهام_ شوخی کردم، حتماً اينا رو بهش ميگم. خیالت راحت
من_ بهر حال اگه بخواد زيادی شیطونی کُنه اينقدر تمرینات سخت بهش ميدم که از بدن درد اوضاعش بيريخت بشه
الهام_ تو هم که همش در حال تهدیدو ترسوندنی. ظهر بيچاره نیوشا بعده اينکه شربتو برات آورد برگشت بالا وحشت کرده بود
من_ چطور؟
الهام_ ميگفت اين کی بود ديگه، ۲ بار که تو چشمای هم خيره شديم نزديک بود سکته کنم، داشتم يخ ميزدم
خندم گرفت
من_ خب ميخواست لباس کلفت تر بپوشه، نترسیدی دخترتو، با اون لباسا فرستادی پيش من؟ نگفتی من خطرناکم
الهام_ با خنده گفت چپ نگاش کنی چشاتو در ميارم
من_ مگه جناب عالی اينهمه بنده رو ديد زدی چيزی گفتم که منو تهديد ميکنی
الهام_ پر رو
يکم ديگه صحبت کرديم از اونجایی که من خيلی سریع حوصله ام سر ميره یهویی خداحافظی کردمو اونم با اينکه کپ کرده بود خداحافظی کردو قطع کرد، يه نیشخند تلخ زدمو از رو مبل پاشدم رفتم بخوابم
باز نصف شب از خواب پریدم، ای لعنت به اين زندگی. چند روزی بود راحت کپه مرگمو میزاشتما، قلبم به شدت داشت میتپید. چند تا نفس عميق کشیدمو پاشدم يکم آب به سرو صورتم زدم. مثل اون شبی که کابوس نگارو ديده بودم رفتم کنار پنجره، باز صدای وزش باد که برگای درختارو تکون ميداد شنيده ميشد اما چيز زيادی ديده نمی شد. رفتم سمتِ تخت که بخوابم
ظهر جلو آينه داشتم یقه پیرهنمو درست ميکردم که برم سمتِ خونه الهام اينا، يه پیرهنه کرم رنگ با شلوار مشکی تنم بود. چند دقيقه بعد زنگ خونشونو زدم. آروم آروم ميرفتم سمت در مجتمع که برم سمت استخر. رفتم تو همون اطاق که صندلی ها بود، ديدم يه صداهایی مياد. درِ شیشه ای بسته بود با انگشتم چند ضربه بهش زدم که در باز شد، نيما پريد بيرون
من_ ای ناقلا اونجا چی کار ميکنی
نيما_ ســــــلام مربّی. چرا اينقدر دير کردی يه عالمه وقته اينجا منتظرم
من_ قرارمون ساعت 11 بود که من سر وقت اومدم
دستامو گذاشتم پشت کمرش آروم باهم رفتيم سمتِ استخر، داشتم آبو بررسی ميکردم که الهام هم اومد. يکم با اون هم صحبت کردمو به نيما گفتم تو تا لباساتو اينجا عوض کنی منم ميام بعدش رفتم تو اطاقی که صندلی ها بود الهام هم اومد
من_ يه چيزی، ميگم که اينجا اينهمه همسايه داريد یه وقت کسی بياد چی؟ بهشون گفتی که؟
الهام_ خیالت راحت کسی نمیادش. اينجا کلاً ۶ تا واحد داره که ۳ تاش خالیه، يکی دیگش که ماییم، يکی ديگه يه پیرمرد و پیرزنن که طبقه اول میشینن، يکی ديگه هم يه زنو شوهرن که تازه ازدواج کردن اکثراً هم بیرونن. اما من بهشون قضيه رو گفتم اونا هم خوشحال شدن که اينجا هم داره استفاده ميشه. چون قبلاً هيچ کس از اينجا استفاده نمی کرد
من_ بس که همه تون بی ذوقید
با اشاره سر آروم بهش فهموندم که بره و منو نيما رو تنها بذاره. تو همون اطاق لباسمو در آوردمو تو يکی از اون کمدا گذاشتم، مایوی مشکی خودم تنم بود رفتم سمتِ استخر. ديدم نيما تو کم عمق داره تو آب راه ميره، خندم گرفت داشت ادای منو در میاورد. هر وقت فکرم ميريخت به هم من ميرفتم تو آبو پيش بچه ها راه میرفتم همینجور که دستامو از پشت بهم قفل ميکردم به آب زل ميزدم
من_ هوووی میمون تقلید کاری نکن
نيما_ ببخشيد، معذرت ميخوام
من_ حالا سر وقتش پدرتو در ميارم
نيما_ خب الان چی کار کنم؟ کلاسو شروع کنيم ديگه
من_ مگه بدنتو گرم کردی که ميگی شروع کنيم
نيما_ آره يکم نرمش کردم
من_ بيا بيرون ببينم شیطون
نيما_ باور کن راست ميگم
يکم به بدنش دست زدم ديدم اونقدر که بايد گرم نيست فهميدم خالی بسته. يکم گوششو پیچوندم شروع کردم بهش تمرين دادن. باهم رفتيم تو آب یکم که گذشت بردمش تو قسمت عميق. دیواره استخرو چسبیده بودو نمیومد تو عميق، برای اينکه ترسش بريزه من رفتم وسطو شروع کردم پا دوچرخه زدن. اونم يکم خودشو از ديواره جدا ميکرد شروع ميکرد پا دوچرخه زدن از هولش خوب نمیزد چون پاهاشم ضعيف بود نميتونست خوب رو آب واسته ميرفت پائين سریع ديواره رو میچسبید. منم زياد اذيتش نمی کردم ميخواستم خودش کم کم به این حالت غلبه کنه. کلاس اون روز تموم شدو رفتم زيرِ دوشی که اونور سالن بود. نيما هم خودشو شست فرستادمش بالا، خودم هم لباسمو تنم کردم. داشتم ساکمو می بستم که برم، در اطاقکه باز شد. همینجوری که خم بودمو پشتم به در بود سرمو چرخوندم ببينم کيه ديدم نیوشا با يه سینی که روش لیوان شربت بود اومد تو
نیوشا_ سلام
من_ به به سلام، چرا زحمت کشیدید، لازم نيست هر سری اينکارو بکنیدااااا
نیوشا_ خواهش ميکنم اين حرفا چيه، نوشِ جونتون. بهر حال هوا گرمه
من_ هوا که پدر مارو در آورده، تا آخر تابستون احتمالاً از تخم مرغ به خرما تبديل ميشم. (منظورم رنگشون بود)
زد زيرِ خنده، سینی رو آورد جلو. لیوانو برداشتم ساکمو بستم نشستم بقل ساکم.
من_ مادر مگه خونه نبود؟
نیوشا_ نه، مامان رفته مطب
صورتش سرخ شده بود، همين باعث ميشد پوست صاف و سفیدش جذابتر بشه. چشمای کشیده ای داشت که با آرایش سفیدو آبی که رو چشماش کرده بود خیلی جذاب شده بود، با یه دماغ نسبتاً کوچولو. یه بار با نیما در موردش حرف میزدم فهمیدم 21 سالشه. حدوداً يکم از مادرش بلندتر بودو لاغر تر. بدنه کاملاً فیتو مانکنی داشت، يه دامنِ لی چسبون که تا پائینتر از زانوش میرسید پاش بود بود با يه پیرهن آبی کمرنگ چسبون که روش يه سری نقشهای نامفهوم به رنگ آبی پر رنگ تر ديده ميشد. نگاهم اومد بالاتر رو صورتش، يه لحظه نگام کرد يه لبخند بهش زدم. لیوان شربت خالی شد، گذاشتمش رو سینی
من_ بازم ممنونم، خستگی از تنم رفت
هيچی نگفت فقط لبخند به لبش بود، احساس ميکردم سرختر از اول شده، خندم گرفته بود. تو دلم گفتم سریع برم تا بيچاره نپخته. خداحافظی کردمو از اطاق اومدم بیرونو با سرعت راه افتادم سمت در
عصر با نگار بيرون بودیمو يکم گشت زديم به قول خودش نزديک بوده از ندیدن من دق کنه، منم سعی ميکردم رابطه رو ديگه زيادی کش ندم يعنی منتظر فرصت بودم که کم کم رابطه رو کم کنمو تموم کنم. شامو باهم خورديمو منو تا خونه رسوند
من_ مراقب خودت باش خوشگل
نگار_ تو هم همين طور عزيزم
درو بستم رفتم سمتِ خونه، از ماشين پیاده شد

سرنوشت شوم (قسمت بیستم).

با کمک هم سفره رو جمع کرديم اومديم پای تلوزیون نشستيم. تکیه داده بودم به کناره يه مبل 2 نفره، الهامم مبل کناری بود
الهام_ تو اينهمه غذا ميخوری کجات ميريزی؟ نمیترکی؟
من_ نه بابا، همش هضم ميشه
الهام_ همه چیزت عجيبه، انگار نه انگار اينهمه غذا خورده. من همين یه ذره هم که ميخورم يکم هم هوا گرم باشه خوابم ميگيره
من_ چی بگم والا
الهام_ حوصله داری يکم حرف بزنيم
من_ خب مثلاً الان داريم چی کار ميکنيم، حرف ميزنيم ديگه
الهام_ نه منظورم در مورد مشکلاتته، در مورد گذشته، فکرای منفیو اين چيزا
من_ بیخیال الهام حوصله داریا، بيخودی فکرت درگیرش ميشه اذيت ميشی
الهام_ اين شغل منه ها، روزی کلی آدم میبینمو باهاشون حرف ميزنم
من_ خب حالا چی ميخوای بگم واست؟
الهام_ چرا تنها زندگی ميکنی؟ چرا نميری پيش خانوادت؟
من_ اينو يه بار هم پرسيده بودی، ببين الهام از بچّگی رو پای خودم واستادم، هميشه از سنم جلو بودم. بچه ننرو لوسی نبودم که همش بخوام تو بغلِ ننه بابام بلولم، باور کن يادم نمياد دفعه آخری که مادرم يا بابامو بغل کردم چند وقت پيش بوده. به قول مادرم بس که با احساسم. هميشه دنبال سکوت بودم، البته يه زمانی خيلی مهمونی شلوغ پلوغ دوست داشتم اما الان اصلاً حوصلشونو ندارم. مهمونی که خیلی کم ميرم اگرم برم پيش رفیقی، کسی، اونم تازه اگه تعدادمون زیر 5 نفر باشه
الهام_ ميفهمم چی ميگی. بعضی آدما سکوتو دوست دارن بازيا شلوغیو. اما چيزی که اين وسط برام مهمه اينه که کسی که سکوتو انتخاب ميکنه اين انتخابش از افسردگی نباشه
من_ افسردگی که خب دارم خودت که ميبينی از چشمام داد ميزنه، اما فکر نکنم مال اون باشه. شايد واسه اونه که از بچّگی بکل تنها بودم
الهام_ تا حالا پيش روان پزشکم رفتی که در مورد مشکلاتت صحبت کنی؟
کرمم گرفته بود دلم ميخواست اذيتش کنم اون جدی ازم سوال ميکرد منم با نیشخندو شیطنت يه جواب سرسری بهش ميدادم
من_ با خنده گفتم يه چند جايی رفتم اما اونا هم عين تو ديونهِ بودن نتونستن کاری بکنن
الهام_ اِ، فرهاد جدی ميپرسم
من_ خب منم جدی گفتم ديگه، ميرفتم پيش يارو شروع ميکردم دردو دل کردن. میديدم بعده يکم مدت يارو خودش از من افسرده تر میشد منم بیخیال ميشدم دیگه نمیرفتم
الهام_ تا حالا به خود کشی فکر کردی؟
تو دلم ياد موقعی افتاد که خود کشی کرده بودم خواستم بهش بگم خودکشی کردم اما نگفتم
من_ نه بابا اینکارا مال جووناست. از ما که گذشت
الهام_ مطمئنی بهم دروغ نمگی؟
من_ به تو چه آخه!؟ اِاِاِ الهام حوصله ام سر رفته اين حرفارو بذار واسه بعداً
يکم اخم کرد که دلم واسش رفت
الهام_ کاش يکم مثل بقيه کارات توی حل کردن مشکلاتت جدی می شدی
من_ چشم، جدی ميشم حالا بعداً حرف ميزنيم الانو ول کن
پاشدم رفتم سمتِ تلوزیون از بغلش پاکت سیگارمو برداشتم رفتم کنار پنجره. تو سکوت خودم غرق بودمو با دود سيگار بازی ميکردم. الهام رفت طرف استریو تو هال و روشنش کرد، يه آهنگِ ايرانی گذاشت از اين شلوغ پلووغا مال رقص. برگشتم طرفش همینجوری که به ديوارِ پشت سرم تکیه داده بودم يه ابرومو دادم بالا با تعجب نگاش کردم. يعنی تو که ميدونی من اعصاب اين آهنگارو ندارم چرا منو اذيت ميکنی. اونم آروم میخندیدو سر جاش آروم ميرقصيد
من_ crazy
الهام_ خودتی
من_ ميشه قطعش کنی؟
الهام_ نُچ
من_ فکر ميکردم فقط من سادیسم دارم انگار اين يکی مریضی منم بهت سرايت کرده
خندش شديدتر شد، همینجور که سر جاش میرقصید صدا رو برد بالاتر
من_ اينقدر قِر بده که خسته شی
دوباره برگشتم سمتِ پنجره، يکم گذشت صدا رو آورد پائین. اومد طرفم
الهام_ توی اون MP4 چی داری؟ خب چه آهنگایی گوش ميدی؟
من_ متال و داريوش. همين
الهام_ wow، متال. پس خطرناکم هستی
من_ همینجور که هنوز پشتم بهش بود گفتم آره مثلاً اگه الان فاصلتو با من زياد نکنی کار دستت ميدم
زد زيرِ خنده با پشت انگشتای دستش از پشت گردنم کشيد تا وسطای کمرم بعدشم کنترل استریو رو گذاشت جلوی من رو لبه پنجره خودشم ازم فاصله گرفت. برگشتم نگاش کردم از هال خارج شد رفت سمتِ اطاقا. رفتم سمتِ ساکم توشو گشتم، دنبالِ فیش بودم که mp4 رو وصل کنم به استریو. چند وقت پيشا که ميخواستم برم خونه فريد تو ساکم گذاشته بودم. اميدوار بودم هنوز باشه که پيداش کردم. رفتم سمتِ استریو پشتشو نگاه کردمو mp4 رو وصل کردم بهش. صدا رو آوردم پایینتر، شروع کردم آهنگا رو چک کردن، آهنگِ turn the page رو از metallica گذاشتم. يه پک محکم به سیگارم زدم که اين سیگار هم رسيد به آخرش. رفتم سمتِ پنجره توری رو زدم کنار سیگارو رو ديوارِ پشت پنجره فشارش دادم بعدش شوت کردم تو حياط. يه پوزخند زدمو برگشتم رو همون مبل 2 نفره نشستم. کنترل استریو دستم بود يکم ديگه صداشو بردم بالا
من_ Hey beauty where are you?
از تو اطاقش با صدای نسبتأ بلند که من بشنوم گفت به قول خودت خوشگل باباته، الان ميام. آروم با آهنگ میخوندم سعی ميکردم لذت ببرم، خيلی آروم شده بودم. چشمامو بسته بودمو صورتم سمتِ سقف بود. آهنگ داشت به آخرای خودش میرسید صدای لید گيتارjames موهای تنمو سيخ کرده بود. همینجوری غرق آهنگ بودم که ۲ تا دست از رو شونم سُر خورد اومد پایینتر تا بالای سینم دوباره رفت رو سرشونم. تا چشمامو باز کردم سریع دستشو برداشت گذاشت رو چشمام. يه نیشخند زدم دستامو گذاشتم رو دستش، يکم رو دستاشو ماليدم
من_ دختر جون سر به سر من نزار. اين باره چندمه دارم ميگم من خطرناکم
دستاشو از صورتم برداشتمو آروم هدایتش کردم بياد کنارم بشینه. تازه وقتی نشست چشمام به صورتش افتاد
من_ wow
آرایش صورتشو عوض کرده بود، کاملاً مثل خواننده های متال درست کرده بود. يه خط چشم مشکی دور تا دوره چشمش کشيده بود با يه سايه بنفشه تيره بالا چشمش. گونه هاشو با رنگ بنفشه تيره تر از چشماشو يکم سرخ آرايش کرده بودو لبش که توی اون چند لحظه بيشترِ نگاهم بهش بود بنفشه نسبتأ کمرنگ با يکم رنگ قرمزو خط لب مشکی خيلی نازک. آرایشش با اون لباسای مشکی رنگش بدجوری منو تحت تاثير قرار داد
من_ wow، جداً شکه شدم. تو ديگه کی هستی بابا
الهام_ ديدم صدای آهنگِ متال اومد داشتم آرایشمو تجديد ميکردم یهویی به ذهنم خورد شبيه اين متالا آرایش کنم
من_ حالا اينجور آرایشو از کجا ياد گرفتی؟ از کجا میدونستی متالا اينجوری آرايش ميکنن تو که متال باز نيستی
الهام_ خُب تو ماهواره ديده بودم. خوشت اومد؟
من_ so nice، معرکست بابا
از مبل پاشدم رفتم يکم عقبتر باز نگاش کردم اين سری کلِ بدنشو باهم
الهام_ فرهاد اينجوری نگام نکن
يه لبخند زدمو آهنگو عوض کردم باز از metallica بود. به ديوارِ خونه تکیه داده بودمو گاهی به کنترل نگاه ميکردم گاهی به الهام. الهام از مبل پاشد اومد جلوم واستاد
من_ هووم؟
الهام_ اين کنترلو بده ببينم حداقل يکم آرومترشو بذار. اصلاً بده به من ببينم،
کنترلو با خنده به زور از دستم گرفتو mp4 رو از استریو جدا کرد يه آهنگِ موزيک خالی آروم گذاشت دوباره جلوم واستاد
چشمای گربه ای مانندش که با اين خط چشم طولانی حسابی آدمو وسوسه ميکرد، دماغ کشيده و استخونی صورتش با گونه های نسبتاً برجسته که به خاطره اون آرایش بيشتر برجسته به نظر میرسید. لب قلوه ایش که برق ميزد حسابی تحریکم کرده بود اما سعی ميکردم اصلا به روی خودم نيارم. دلم نمی خواست چيزی بینمون پيش بياد. دستامو گرفت کشيد وسط سالن
الهام_ هوس رقصیدن کردم، ميخوام همراهیم کنی
من_ الهام بیخیال شو
الهام_ هیسسسسسس
من_ خدا به خير کُنه. Ok هر چی تو بگی
انگشتای دست راستمو گذاشتم بين انگشتای دست چپش. دستامونو از بغل آورديم بالا. دست چپِ من دور کمرش بود دست چپِ اون هم رو شونه چپِ من
الهام_ قبل اينکه شروع کنيم بگما من عادت دارم هميشه تو اين رقص راهنما باشم
من_ يه چشمک براش زدم گفتم شما زنا هميشه دوست داريد راهنما باشید
آهنگ آروم پخش میشدو الهام آروم حرکت ميکرد. منم خودمو باهاش وقف میدادمو سعی ميکردم همراهیش کنم
الهام_ تو قبلاً اینکارو کردی نه؟
من_ چی؟
الهام_ هيچی آخه خيلی خوب همراهی ميکنی
من_ اينقدر فکر نکن سعی کن لذت ببری
الهام_ چقدر داغی
چيزی نگفتم، همینجوری خيلی آروم باهم حرکت میکردیمو چرخ ميزديم. دستشو از دستم جدا کرد جفتشو گذاشت رو سرشونه هام. دستای منم دور کمرش بود، گاهی هم خيلی آروم میکشیدم پشت کمرش. همين جوری با اون چشمای جذابش منو نگاه ميکرد. بدنم داغتر از هميشه شده بود، نميخواستم نگاش کنم اما نمی شد
من_ چشمای تو اعجاب آوره، میدونستی؟
احساس رضايت تو صورتش بيداد ميکرد. يه دستشو گذاشت رو سینم آروم تا پشت گردنم لمس کرد، يه لحظه حسابی تحريک شدم لبمو آروم گاز گرفتم
من_ هيچ وقت هیچی رو اينجوری نگاه نکن. ممکنه از بس داغ بشه بترکه
الهام_ ديوونه
خيلی آروم به صورتِ دایره وار میچرخیدیم، شايد يه لاکپشت سرعتش از ما بيشتر بود. ضربان قلبم تند شده بود، حس ميکردم بدنم گر گرفته اما بايد خودمو نگه میداشتم. لطافتِ دستاش که رو بالاتنه من بازی ميکرد با اون چشمای مشکی براقش حسابی حواییم کرده بود. دستامو بردم پشت سرش، بند موهاشو آروم از موهاش در آوردمو موهاش که دمب اسبی بسته بود باز شد ریخت رو شونه هاش. بند موشو گذاشتم تو جيب شلوارم. نگاهمون هنوز تو هم بود، دست کشيدم تو موهاش يکم تکونشون دادم که قشنگ از هم باز بشن، موهای لختش با کوچکترين حرکتی تکون ميخورد. احساس ميکردم تحريک شده اما اونم خودشو نگه میداشت. با دست چپم خیلی آروم پشت کمرشو لمس ميکردم با دست راستم هم از پشت موهاش دستامو آوردم بالاتر تا روی گردنشو پشت سرش بعد دوباره دستمو میبردم پائين. هر بار که دستم از گردنش رد ميشد نفسش عميق تر میشدو گاهی هم چشماش خمار. با پشت انگشتای دستم آروم کشيدم پشت گوشش. سرشو دقيقاً به همون سمتِ انگشتای من خم کرد. انگشتم موند لای گردنشو سرشونش. يکم خودشو مالیدو يه آه خيلی خفيف کشيد. دوباره تو چشمای خمار من خيره شد، احساس ميکردم اگه يه لحظه ديگه ادامه بديم نميتونم خودمو نگه دارم. دستامو از پشت سرشو کمرش جدا کردم خواستم خودمو ازش جدا کنم که با دستاش که دور گردنم بود سرمو گرفتو نذاشت دور بشم. چشماشو بستو منو بيشتر به خودش نزديک کرد، گرمایِ تنشو کاملاَ حس ميکردم. واقعاَ مونده بودم که بايد چی کار کنم. از طرفی خيلی وقت بود که سکس نداشتم از طرفی یه جورایی دلم نمی اومد با الهام سکس کنم. باز يکم بيشتر بهم نزديک شد، کاملاً بدنش با بدنم تماس داشت. دستای من دور کمرش بودو اونم يه دستش دور گردنم يکيش دور کمرم. هنوز چشماش بسته بود. قدش يکم ازم کوتاهتر بود واسه همون گردنشو رو به بالا نگاه داشته بود که بتونه به چشمای من خيره بشه. يکم ديگه کمرشو لمس کردم، سرمو بردم نزديکِ گوشش
من_ الهام
باز هيچ توجهی نکرد گردنشو خم کرد سمتِ سر من، حس ميکردم کنترلش دیگه دستش نيست. انگار تو عالمه خلصه رفته باشه. سر جام واستادمو ديگه نچرخیدم.
الهام_ با صدای خيلی خفيف گفت نگرانِ هيچی نباش
من_ آخه، آخه
الهام_ هيس
ديگه چيزی نگفتم، با خودم گفتم حالا که خودش می خواد منم بيشتر از اين اذيتش نمی کنم چون ميدونستم اگر منم نخوام اينقدر تحریکم ميکنه که آخر نظرم عوض بشه. ترجيح دادم الکی وقتو هدر ندم. لبمو بردم زيرِ گوشش که ميدونستم جزء حساسترین قسمتای بدنشه. خيلی آروم لبمو کشيدم رو پوستش. همون جور که حدس ميزدم فشار دستاش به دور کمرمو گردنم بيشتر شدو خودشو بيشتر بهم فشار داد. همين جوری لبمو ميکشيدم رو پوستشو کنار صورتش. همينجوری صورتمونو میمالیدیم به هم که نفهميدم چی شد لبامون به هم قفل شد. خيلی محکم لبمو کشيد تو دهنشو شروع کرد مکیدن. تو دلم گفتم خدايا اين چرا اينقدر شهوتش بالاست. زبونمونو میمالیدیم به هم، همچنان چشماش بسته بودو لبامون رو هم بود. نميدونم چقدر لبای همديگه رو خورديم اما لبای من بدجور خسته شده بود. صورتمو از صورتش جدا کردم، تو صورتش نگاه کردم چشماش هنوز بسته بودو لب خودشو گرفته بود لای دندوناش. آروم به خودم فشارش دادم. سرشو خم کرد گذاشت رو سينم. کاملاً به هم چسبیده بوديم، يکم تو اون حالت واستادیم
من_ حالا ميخوای تا شب همينجا واستیم؟
هيچی نگفت، حس ميکردم انگار خوابش برده، يکم تکونش دادم دوباره ازش پرسیدم
الهام_ نه اينجا خوب نيست، بريم اطاق من
من_ خب يکم منو ول کن که بریم، در نِميرم به خدا
الهام_ نميدونم چم شده انگار لمس شدم. ميشه منو ببری؟
من_ واقعاً عجيبی تو بابا
يه دستمو بردم زيرِ پاش اونیکی هم يکم پایینتر از گردنش گرفتمو بلندش کردم رو دستامو آروم رفتيم سمتِ اطاقش. سرشو چسبونده بود به سینمو تو چشمام نگاه ميکرد. آروم گذاشتمش رو تخت، تا خواستم يکم ازش دور بشم دستامو گرفت تو دستش با يه فشار خيلی آروم بهم فهموند که بخوابم رو تخت. دراز کشيدم کنارشو دمر به صورتش نگاه ميکردم، اونم طاق باز خوابيده بودو داشت منو نگاه ميکرد. با دستم يکم کشیدم رو شکمش. دستمو برداشتم به اين اميد که ممکنه از ادامه منصرف شده باشه، منم عين خودش طاق باز شدم. يه چند لحظه که گذشت اون دمر شدو خودشو به من نزديک تر کرد. آروم دستشو ميکشيد رو شکمو سینه هام، حسابی داغ شده بودم، چشمامو بستمو ساکت ساکت بودم. با زبونش ميکشيد زيرِ گوشمو گردنم، نفسم عميق تر شده بود، خودشو بيشتر بهم نزديک کرد همینجوری که گردنمو ليس ميزد دستشو آروم آروم برد سمتِ چیکو، از رو شلوار يکم فشارش داد. چشمامو باز کردمو صورتشو يکم بردم عقب تر تو چشماش نگاه کردم. حالا ديگه مطمئن بودم خودشم می خواد، خوابوندمش رو تخت لباسمو در آوردم. يکم از رو لباس سینشو ميک زدمو سرمو میمالیدم روش، اونم دستاش تو موهای من بودو سرمو میمالید. پائين لباسشو گرفتمو سعی کردم از تنش در بيارم، با کمک خودش لباسشو از تنش در آورديم. سینه های نسبتأ درشتش معلوم شد، يه سوتین مشکی براق نازک بسته بود که کلِ سینش قشنگ از زيرش معلوم بود. تضاد رنگ سياه با بدنه سفیدش حسابی تحريک کننده بود. زبونمو ميکشيدم دور نافش آروم ميرفتم بالا سمتِ سینه هاش، دستامو بردم پشت کمرشو بند سوتینشو باز کردم. سینش تو دهنم بودو نوکشو که حسابی شق شده بود میمکیدم، همين جوری مشغول مکیدن سینش بودم که يه دستامو از رو دامن نازکش که پاهاش از زیرش قشنگ معلوم بود گذاشتم بین يکی از رونای پاش. رون درشتشو يکم فشار دادم، کاملاً نرم بود. آروم دستامو آوردم طرف کسش از رو دامنش دستامو گذاشتم رو کسشو يکم فشار دادم. نفساش خيلی عميق تر شده بود، دامنشو دادم بالا دستامو گذاشتم رو رون نرم پاش، یهویی سرمو گرفت لبشو دوباره چسبوند به لبمو شروع کرد مکیدن. همینجوری که همراهیش ميکردم دستامو بردم سمتِ شرتش. با انگشت شصتم آروم از روی شرتش چوچولشو میمالیدم شرتش کاملاً خيس شده بود. تازه فهميدم چرا اون همه محکم لبمو ميخورد نگو حيوونی کلی تحريک شده بوده. يکم که از رو شرت میمالیدمش صورتشو از صورتم جدا کردمو با دستم دامنشو با کمک خودش از پاش در آوردم، شرتشم مثل سوتینش مشکی نازکِ براق بود که کسش کاملاً معلوم بود، لبه های کسش يکم بيرون بودو چوچولش حسابی ورم کرده بود. شرتشو آروم از پاش کشيدم پائين تا نزديکی زانوش. خواستم شروع کنم به ليسيدن اما حسابی خيس بود، مثل نگار با شرت خودش يکم تمیزش کردمو بعدش آروم رفتم سراغ کسش، يکم که زبون زدم دوباره کسش به شدت آب انداخت. ميدونستم الان ارضا ميشه، انگشتای يه دستامو ماليدم به کسش که يکم خيس بشه بعدش بردم نوک سینشو میمالیدم با زبونم ميکشيدم رو کسشو گاهی زبونمو ميبردم تو. همینجور که زبونمو فشار میدادمو در میاوردم دیگه الهام هم به جای نفس کشيدن آه ميکشيد. چوچولشو کردم دهنمو محکم مک زدم، با دستش سرمو به کسش محکم فشار دادو با شدت ارضا شد. تموم صورتم خيس شد، اما هنوز با دستاش صورتمو نگه داشته بود، منم بیخیال نشدمو يکم ديگه براش زبون زدم گاهی هم با شصتم چوچولشو خیلی آروم میلرزوندم. چند لحظه که گذشت حسابی بی حال شده بودو رو تخت کاملاً بی حال ولو بود، صورتشو بوسیدمو چشماشو بستم گفتم ميرم دستو صورتمو بشورم تو هم استراحت کن عزيز. بعده اينکه دستو صورتمو شستم برگشتم تو اطاق، به همون حالتی که بود دراز کشيده بود. چشماش بسته بود حس کردم خوابش برده منم بدونِ هيچ صدايی رفتم سیگارمو از هال آوردمو روی صندلی اطاقش نشستمو سیگارمو روشن کردم. يه نگاه به چیکو انداختم، خوابيده بود. فشارش دادم يکم آب منی ازش اومد بيرون. بی خیالش شدمو همینجوری به درو ديوار نگاه ميکردم. سیگارم داشت به آخرای خودش میرسید که الهام چشماشو باز کرد
من_ ساعت خواب
الهام_ وای خوابم برد فرهاد، ببخشيد
من_ فدای سرت
الهام_ اينقدر تحريک شده بودم که وقتی ارضا شدم هيچ حسی ديگه نداشتم
سیگارو از پنجره اطاقش انداختم پایین رفتم رو تخت کنارش دراز کشيدم. دستامو کشيدم رو موهای لختشو سرشو نوازش ميکردم. اونم با لبخندی که توش محبت موج میزد نگام ميکرد. يکم که گذشت دستامو گرفت خودشو چرخوند اومد رو تن من نشست
الهام_ حالا نوبتِ تو که لذت ببری
من_ من اون موقعش هم داشتم لذت ميبردم، نگاه کردن چشمای خمارت کلی بهم مزه ميداد
الهام_ هیسسسسس
صورتمو شروع کرد بوس کردنو لباشو میمالید به صورتم، رو چشمامو بوس ميکرد، بغلش، روی پیشونیمو، خلاصه همه جای صورتمو غرق بوسه کرد. رفت زيرِ گردنمو وسطشو شروع کرد ليسيدن. گاهی نفس داغشو زيرِ گوشم خالی ميکرد که باعث ميشد دوباره داغ بشم. آروم همینجور که زبونشو رو بدنم ميکشيد رفت سمتِ سینه هام، شروع کرد سینه هامو مکیدنو بوسيدن. هر چی منتظر شدم بره سمتِ چیکو نمیرفت گاهی ميرفت سمتِ شکمم دوباره برمیگشت سمتِ سینه هام
من_ هووو خله، سينه من مثل مالِ تو سنسور نداره که انقدر لفتش ميدی برو پائين ديگه
زبونش روی سینم بودو همين جوری دورشو زبون ميکشيد با دستش گذاشت رو دهنم که يعنی اينقدر ونگ نزن. منم خفه خون گرفتم که هر غلطی دلش می خواد بکنه. دستامو گذاشتم زيرِ سرمو به سقف نگاه ميکردم. خودشو برد عقبتر نشست رو چیکو، شروع کرد خودشو مالوندن رو چیکو. چیکو کم کم شروع کرد به سفت شدن. مطمئن بودم الهام هم فهميده که چیکو کاملاً بلند شده چون با يه لبخندِ شیطنت باری داشت نگام ميکرد منم ساکت بودمو منتظر بودم شیطنتشو بکنه بعد سر وقتش حسابشو برسم. دوباره رفت عقبتر پائين زانوم نشستو زیپ شلوارمو باز کرد، با کمک من شلوارمو از پام کشيد بيرون. يکم صورتشو از روی شرت ماليد به چیکو. یهو شرتمو کشيد پائين چیکو رو گذاشت دهنش، خوشبختانه چند شب پیشش کلاً بهش صفا داده بودمو تمیز تميز بود. دهن داغشو روی چیکو بالا پائين ميکرد، يه چند بار که بالا پائين کرد چیکو رو در آورد نوکشو بوسيد
الهام_ آخی، دلم لک زده بود واسه يه همچين چيزی
منم که قول داده بودم صدام در نياد خودمو نگه داشتم که بهش نگم ديونهِ. شرتمو از پام در آوردو يکم لای پاهامو باز کرد نشست بين پام. دوباره چیکو رو گذاشت تو دهنش، با دستاش آروم بیزه هامو چنگ میزدو چیکو رو با قدرت میمکید. گاهی هم سوراخ کونمو يه زبون ميزد. گرفتم چرخوندمش طرف خودم 69 شديم من زير بودم اون رو. به محض اينکه کسش جلو صورتم قرار گرفت اينقدر تحريک شده بودم که بدون معطلی لباشو از هم باز کردمو زبونمو تا جايی که جا داشتم کردم تو شروع کردم بالا پائين کردن. الهام چیکو رو ول کردو شروع کرد ناله کردن. بی توجه بهش با قدرتو سرعت زبونمو تو کسش حرکت ميدادم. زبونشو ميکشيد دور سر چیکو دوباره سرشو ميزاشت دهنشو دورشو زبون ميزد که حسابی حشری تر ميشدم. تا اومدم انگشتمو بذارم لب کسش که بکنم تو، چیکو رو از دهنش ول کرد چرخید با دستش چیکو رو گرفت تنظيم کرد به لب کسش همینجور که آروم داشت میشست روش
الهام_ فرهاد من خيلی وقته سکس نداشتم تو فشار نیار بذار خودم بشینم روش که اذيت نشم
یه چشمک براش زدمو دستامو گذاشتم رو رون پاش. کل چیکو که رفت تو گرمایِ داخل کسش به تموم وجودم سرايت کردو داغم کرد. همینجوری که الهام میومد پایینتر احساس درد تو چهرش بيشتر نمایان میشدو لذت برای من از تنگی کسش. واقعاً مشخص بود مدت زیادیه که اين کس به خودش چیکو نديده. خلاصه بعده يکم مصيبت خانم تا ته نشست رو چیکو و خم شد طرف من. بدونِ اينکه من تلمبه بزنم از تنگی کسشو داغ بودن چیکو آهو نالش شروع شد. کمی که گذشت دستاشو گذاشت رو شونه من شروع کرد بالا پائين شدن. صدای تِلِپ تلپی که تو اطاق اکو میشد خيلی خنده دار بود. من با نیشه باز چشم خمار الهامو نگاه میکردمو لبمو گاز میگرفتم. اينقدر داخل کسش داغ بودو منم تحريک شده بودم که ميترسيدم زود ارضا بشم. الهام يکم ديگه ادامه داد بعدش واستادو يکم منو نگاه کرد

قسمت بیست و یکم

الهام_ فرهاد خسته شدم ميشه تو …
نذاشتم حرفش تموم بشه بدون مقدمه با سرعت دستامو انداختم دور کمرش شروع کردم محکم تلمبه زدن، الهام اصلاً انتظار همچين حرکتیو از من نداشت شروع کرد جيغ کشيدن از روی شهوت. صدای نال کردنش تموم جونمو داغ میکردو کلِ خستگیو از تنم بيرون. يکم که گذشت آروم خوابوندمش رو تخت از بغل رو تخت دراز کشيده بوديم يه پاشو دادم بالا شروع کردم تلمبه زدن، گاهی لبامون به هم قفل ميشد گاهی هم من سینشو میمکیدم که کم کم حس کردم دارم ميام
من_ الهام دارم ميام
الهام_ ميخوام بخورمش
خودشو از من جدا کرد سریع چیکو رو گذاشت دهنش شروع کرد ساک زدن، نوک چیکو رو گذاشت دهنشو با زبونش تو يه حرکت دایره وار شکل ميکشيد دور چیکو. ديگه رسماً آهو ناله ميکردم، همینجور داشت نوکشو زبون ميکشيد که با شدت ارضا شدم. يکم از آبمو خورد بقیشوهمینجور که چیکو رو کلاً کرد تو دهنش قورت نداد با دستش ماليد به چیکو، که حسابی بهم مزه داد
من_ تو هنوز نیومدی نه؟
الهام_ ۲ بار شدم اما الان هم دلم میخواد
سریع برگردوندمش رو تخت به حالته سجده. بعدش رفتم پشتش انگشتمو گذاشتم تو کسش شروع کردم لرزوندن، با اونیکی هم يکم انگشتمو خيس کردمو نوک سینه هاشو شروع کردم به مالوندن. همينجوری با شدت دستامو تو کسش میلرزوندم که الهام هم ارضا شد. يکم کسشو ماليدم که کاملاً خالی بشه بعدش خوابوندمش رو تخت. صورتمو بردم جلو صورتش داشت با لبخند نگام ميکرد، رو لبشو بوسیدم
من_ اينم به قول خودت چهارمین ارضا شدنت خوشگله
یهویی محکم بغلم کردو منو به خودش فشار داد. به زور خودمو ازش جدا کردم، دوباره لبمو بوسيد
من_ بابا الان اينهمه ارضا شدیا بیخیال اين لب لوچه ما نميشی؟ کندیشون ديونهِ
الهام_ اگه بدونی چه مزه ای دارن خودت به خودت لب میدادی
من_ crazy
الهام_ دوباره رو لبمو بوسید گفت مرسی مرسی مرســـــــــی. خيلی وقت بود جز خود ارضایی کاری نمی کردم. واقعاً احتياج داشتم. احساس ميکنم جوون شدم
من_ فعلاً قبله هر چيز پاشو بريم حموم که تموم زندگیتو به گند کشيدی بس که آب از اين خانم گل اومد
زديم زيرِ خنده باهم رفتيم تو حموم، الهام داشت وانو پر آب ميکرد. رفت توش دراز کشيد
الهام_ بيا دراز بکش
من_ نه الهام، ميخوام برم فقط بذار يه صابون به تنم بزنمو مرخص ميشم
الهام_ اِاِاِ چه زود
من_ زياد نبايد باشم يه وقت بچه ها بيان ببينن اوضاع ناجور ميشه بعدشم خونه کلی کار دارم که بايد انجام بدم
رفتم تو وان تا خواستم سرو بدنمو يکم آب بزنم چیکو رو گرفت کرد دهنش
من_ ديونهِ بیخیال اين شـــــــو. ای خدا چه گيری کردیما
دلم ميخواست چیکو رو از دهنش بکشم بيرون اما اين زبونش که ميخورد به چیکو توان تصميم گيریو ازم ميگرفت، يکم که گذشت دوباره چیکو تا منتها الیه خودش قد علم کرده بود. خلاصه چند دقیقه با چیکو ور رفت که آخر سر دوباره ايستاده ارضا شدمو اين بارم همه آبمو با دستش ماليد به چیکو
من_ خب خیالت راحت شد؟ کار خودتو کردی شیطون؟
الهام_ نخیر هنوز ۲ بار ديگه بايد آبتو بيارم تا یر به یر بشيم
من_ الهام جون من کوتا بيا همين جوری لخت از خونتون در میرما، تو انگار ميخوای منو بکشی. اون ۲ بارم نديد بگير تا همینجاش هم حسابی کمرم خالی شده، اميدوارم فردا جون داشته باشم. بايد تا عصر استخر باشمو حواسم به بقيه باشه
الهام_ خیالت راحت، اين بدنه ورزشی که من می بينم تا شب همه کمرت دوباره پر ميشه
سریع پریدم زير دوش آبو بدون اينکه بخوام لفتش بدم خودمو شستم با يه حوله خودمو خشک کردم. الهام هم تو وان دراز کشيده بود. رفتم تو اطاقش لباسمو تنم کردمو رو تختشو مرتب کردم لباساشو برداشتم بردم تو حموم آویزون کردمو يه بوس از راه دور برای هم فرستادیمو قرار شد حالا يا شب يا فردا باهم حرف بزنيم. رفتم تو هال سیگارو ساکو موبايلو برداشتم از خونه زدم بيرون. ساعتو نگاه کردم ۲:۳۰ شده بود. نزديکِ به 3 ساعتو خورده ای خونشون بودم. چند دقيقه بعد کليد انداختم رفتم خونه. خيلی خسته بودم، لباسمو در آوردم يکم آب خوردمو ولو شدم رو تخت، بدون اينکه بفهمم چی شد خوابم برد
با صدای زنگ موبايل لعنتی از خواب پاشدم، سریع دویدم موبايلو برداشتم جواب دادم. قلبم داشت از دهنم می پريد بيرون، نگار بود
نگار_ سلام پهلوون
گوشی بقل گوشم بود اما صبر کردم يکم تپش قلبم آرومتر بشه بعد جوابشو بدم
نگار_ اِاِاِ. فرهاد، خوبی؟ چرا جواب نِميدی
من_ سلام عزيز، خوبم فقط خواب بودم با صدای موبايل بيدار شدم دویدم جواب دادم بدجور قلبم اذيت ميکنه، ميشه يه چند دقیقه ديگه حرف بزنيم؟
نگار_ باشه عزيزم، بهت زنگ ميزنم 10 دقیقه ديگه
خيلی آروم رفتم طرف تخت نشستم روش. سرم بين دستام بودو چشمامو بسته بودمو آروم نفسای عميق ميکشيدم. يکم که گذشت پاشدم رفتم آشپزخونه سرو صورتمو آب زدم حالم بهتر شده بود. صدای زنگ موبايل از اطاقم میومد رفتم جواب دادم
من_ سلام عزيز
نگار_ سلام خوابالو
من_ چيه ندیدی آدم خسته باشه بگيره بخوابه؟
نگار_ تو که آدمیزاد نيستی
من_ آره يادم رفت يه لحظه
نگار_ زنگ زدم حال احوالتو بپرسم، کم پیدایی!!
من_ تو هميشه لطف داری، هميشه هم منو شرمنده ميکنی
نگار_ اُه چه رسمی. نه بابا اين حرفا چيه بهر حال همه که مثل خودت بی معرفت نيستن
من_ گفتن ادب از که آموختی گفت از بی ادبان. حالا قضيه تو شده ديگه
نگار_ دقيقاً
من_ خب چه خبرا؟
چند تا جمله که گفت حس ميکردم حالا حالاها می خواد حرف بزنه. خواستم يه بهانه بيارم برم به کارام برسمو تلفنو قطع کنم اما دلم نیومد. دراز کشيدم روی تخت همين جوری به حرفش گوش ميکردم گاهی هم يه چیزی میپروندم. خلاصه يه چند دقیه ای يک ضرب نگار حرف زد
نگار_ آخیـــــــــــش
من_ خالی شدی؟
نگار_ زد زيرِ خنده. مسخره ميکنی؟
من_ نه بابا مسخره برای چی خب اين خصلت شما زناست که بايد هر از گاهی يه عالمه حرف بزنيد. تو هم که گوش کوتاه تر از من گير نمیاری
نگار_ از خداتم باشه اينهمه باهات درد دل ميکنم حرف ميزنم
من_ اون که خب بله اما کلاً تو که منه بی حوصله رو ميشناسی
نگار_ ميدونی فرهاد، يکی از بهترين خصوصیاتت که من عاشقشم همينه. هر وقت نياز دارم حرف بزنم گوشای تو به قول خودت آمادست که حرفمو بشنوه. دوسِت دارم
من_ باز شروع کرد. خب حالا احساس ميکنم بايد بری يکم نوشیدنی بخوری اون گلوت حال بياد فکر کنم پاره شد بس که حرف زدی. منم برم يکم به کارای خونه برسم غذا بايد ردیف کنم بخورم. راستی ساعت چنده؟
نگار_ ساعت الان …
تا خواست حرف بزنه خودم ساعت دیوارو نگاه کردم
من_ آها ديدم ساعت پنجه. وای خدا چرا اينقدر زمان زود ميگذره
نگار_ بس که بهت خوش ميگذره نميفهمی چطوری زمان ميگذره
من_ بله، با وجود شما هم اين خوشی ۱۰۰ برابر ميشه
نگار_ حالا تو هم هی تیکه بنداز. همشو سرت تلافی ميکنم
من_ خب حالا بعداً باز باهم حرف ميزنيم. ديگه حرفی نمونده؟ مطمئنی تخلیه کامل شدی؟
نگار_ بـــــــــلــــــــه
من_ به سلامتی
خداحافظی کردیمو فکر من باز کار خودشو شروع کرد. با سرعت به اين فکر ميکردم که چه کارایی بايد انجام بدمو کدومو اول انجام بدم. مثل هميشه بس که کارا زياد بود رفتم يه ورقه آوردمو هر چی که به ذهنم ميخورد مینوشتم شماره ميزدم. بعدشم نشستم مشخص کردم کدوم مهمتره بعدش شروع کردم
فردا صبح بغلِ فريد واستاده بودم داشتیم کلر آبو تنظيم ميکرديم کم کم بچه ها پیداشون شد. رفتم سمت ميز بزرگی که اون سمت استخر بغل ديوار بود که از پارچ آب يخ يکم آب بخورم. چشمام به در بود داشتم نگاه ميکردم ببينم کی مياد کی نمياد ديدم نيما با نیوشا اومدن تو حياط. تعجب کردم آخه هميشه اگر هم نيما تنها نمیومد الهام میاوردش اما اين بار نیوشا آورده بودش. کلاس خودمو حفظ کردمو همون جا واستادم. يکم که گذشت نیوشا که داشت دنباله من ميگشت منو دید. صداش نمیومد اما میفهمیدم داره به نيما ميگه سر جاش واسته تا اون با من حرف بزنه. نیوشا اومد طرفم
نیوشا_ سلام فرهاد
من_ به به سلام چه عجب از اين ورا؟ را گم کردی؟
نیوشا_ نه، چطور مگه خيلی عجيبه من اومدم؟
من_ کم نه، آخه هميشه به قول خودت مامان الهامت با نیما میومد
نیوشا_ مامان رفته مطب. نيما ميخواست تنها بياد اما
من_ اما چی
نیوشا_ آخه ديشب مامان ميگفت چون ما ديروز ظهر نتونستيم بيايم ناراحت شدی که ما بدقولی کرديم. نيما هم ناراحت بود از اينکه ممکنه ازش ناراحت باشی. اين شد که من باهاش اومدم تا برات توضيح بدم قضيه چی بوده که ناراحتیت برطرف بشه و از دلت در بيارم
باز کرمم گرفته بود، یکم قیافمو جدی کردم
من_ نياز به توضیح نیست فقط اميدوارم ديگه پيش نياد
نیوشا با وحشت از اينکه من یهویی اينهمه لحنه صدام جدی شد منو نگاه ميکرد
داشتم واسش فيلم بازی ميکردم که اذيتش کنم، هر چی سعی کردم جلوش نخندم اما قيافه مظلومش خيلی بانمک شده بود، يه لبخند زدم
من_ شوخی کردم. اشکال نداره بهر حال پيش مياد ديگه. اولش راستش یکم کلافه شدم اما بعدش ديگه بهش فکر نکردم. اما ببين جلو نيما بذار طوری رفتار کنيم که انگار من ناراحت بودم. ياد بگيره هيچ وقت بدقولی نکنه به درد آيندش ميخوره
نیوشا_ آره فکر خوبیه
با همون لبخندِ ملیحش و نگاه عميقو کوتاه مدتش به صورتم راه افتاديم رفتيم سمتِ نيما
نیوشا_ نيما ببين همونجور که مامان الهام میگفت آقا فرهاد خيلی ناراحت بود. اما من باهاش صحبت کردم گفت اين بار بخاطر اينکه مارو دوست داره میبخشتت. به شرطی که ديگه تکرار نشه
فکر میکردم ته بازیگرم اما از حرفا و طرزِ رفتار نیوشا کپ کردم. تو دلم گفتم خدا به داده شوهر تو برسه
نيما_ مربّی، من معذرت ميخوام. ديگه تکرار نميشه
دلم به حالش سوخت. ياد بچّگی خودم افتادم که از روی ترس از صاحب کار هميشه احساس ضعيف بودن ميکردم، دلم نمی خواست هيچ وقت با کوچکتر از خودم چنين رفتاری داشته باشم. مثل هميشه يکم دست کشيدم رو موهای لختش يکم تکون دادم زدم پشتش فرستادمش که بره لباسا شو عوض کُنه
من_ نیوشا دانشگاه بازيگری می خونی؟
نیوشا_ يکم خنديد با تعجب گفت نه چطور؟
من_ والا همچين جلو نيما فيلم بازی کردی من يه لحظه کپ کردم
نیوشا_ همینجور که با انگشتش به من اشاره ميکرد گفت بهر حال به قول مامان الهام فرهاد همه خصوصیتاشو به کل خانواده ما انتقال داده
من_ اون مامان جناب عالی هم که تا منو با اين مشکلاتم پیوند نده ول کن من نميشه، خب بگذريم. من بايد برم به بچه ها برسم، با دست جایگاه والدینو نشون دادم گفتم اگر دوست داشتی ميتونی بشینی اونجا
نیوشا_ آره دلم می خواد بمونم، مرسی
پشتشو کردو رفت، يکم از پشت نگاش کردم، مانتویِ کرم رنگ کوتاهش که آستیناشو يکم زده بود بالا با شلوار لی آبی کمرنگ چسبونی که پوشيده بود خيلی زيبا اندامشو نشون ميداد. اون قد نسبتأ بلند با کمرِ باریکش، موهای لخته مشکیشم از زيرِ شال نسبتأ نازکِ روی سرش ريخته بود بيرون که با هر قدمی که بر میداشت يه تکون خيلی قشنگ ميخورد. شونه هامو انداختم بالا با بی خیالی رفتم سمتِ بچه ها که داشتن به دستور مدیر بزرگ فريد خان صف میکشیدن. شروع کردم بهشون تمرين دادن، مثل هميشه تا يکم تمرين طولانی ميشد صدای نق نق کردن بچه ها بلند ميشد. اما من ول کن نبودم اينقدر تمرين ميدادم که قشنگ گرم بشن، بالاخره فرستادمشون تو آب. با فريد هم يکم حرف زدمو از هم جدا شديم که هر کسی به افرادِ گروه خودش برسه. عادتِ همیشگیم بود هيچ وقت دوست نداشتم موقع کار کردنم کس ديگه بياد پيشم. بچه ها تو آب حرکت ميکردن چشمامو بستمو چند تا نفس عميق کشيدم که تمرکزمو به دست بيارم. کلاس رو شروع کردمو مثل هميشه با دقت به شنا کردن بچه ها نگاه ميکردم. نيما خيلی بهتر شده بودو کاملاً مشخص بود چقدر از بقيه بچه ها مسلّط تر شنا ميکنه. تو دلم يه حس غرور به خودم به وجود اومد از اينکه آموزش دادنم براش مفيد بوده. وسطای کلاس بود به بچه ها چند لحظه استراحت دادم که نفسشون جا بياد. رفتم سمتِ کمدم هم مبايلمو چک کردم هم بسته سیگارمو برداشتم. فريد از اينکه تو استخر سيگار ميکشيدم گاهی بهم تذکر ميداد اما من کله شق تر از اين حرفا بودم هر وقت احساس ميکردم نياز دارم روشن میکردمو به هيچ کسی هم کاری نداشتم. يکی از صندلی های ميزِ بزرگ گوشه ديوارو برداشتم آوردم لب استخر با يکم فاصله نشستم روش. درس جديدو به بچه ها داده بودم از الان تا آخرِ کلاس فقط بايد شنا ميکردن که من اشکالاتشونو بگیرم تا تسلطشون بيشتر بشه. دوباره صدای جريان آب تو استخر مثل يه رودخونه خروشان بخاطر شنا کردن بچه ها تموم گوشمو پر کرد. وای خدا اين صدا چقدر آرامش بخشه. يه پامو انداختم رو اونیکی يکم بيشتر رو صندلی لم دادمو سيگارو روشن کردم. نگاهم چرخید سمتِ جایگاه والدین، زياد شلوغ نبود کلاً با نیوشا 3 نفر نشسته بودن. يکم به نیوشا نگاه کردم ديدم با اخم داره منو نگاه ميکنه. فهميدم واسه چی اخم کرده
** يه روز که کلاس نيما تو خونشون تموم شدو من تو اطاقک کنار استخرشون داشتم ساکمو می بستم نیوشا مثل هميشه با يه سینی و يه شربت اومد تو
من_ ســــــــلام، چطوری؟
با لبخندِ هميشگی رو صورتش يه چشمک برام زدو جواب سلاممو داد
من_ تو که کله شق تر از منی دختر جون، هزار بار گفتم لازم نيست هر سری شربت بياری، داری لوس بارم میاریا
نیوشا_ اين حرفا چيه، ما که اين حرفارو نداريم. تو اين همه به داداش من خوبی ميکنی من دلم نمياد هيچ کاری نکنم
من_ ميخوای کمک کنی؟ برو به اون مامان جونت بگو اين همه به مشکلاته من گير نده که به قولِ خودش حلشون کُنه. سوجه تحقیقاتی گير آورده انگار
نیوشا_ اِاِاِاِاِ، خوشم باشه. اگه بهش نگفتم، يه آشی واست نپختم!
هر دوتامون زدیم زیر خنده شربتو ازش گرفتمو نشستم کنار ساکم که رو صندلی بود. اونم نشست صندلی کناری من
از تو ساکم بسته سیگارمو در آوردم یکی روشن کردم
نیوشا_ فرهـــــــاد
من_ Wow، عجب فرهادی. چه عجب خانم بالاخره يکم کله شق بودنشو گذاشت کنار به حرف من گوش کرد
آخه هميشه ميگفت آقا فرهاد من يه حس مسخره ای بهم دست ميداد. ۱۰۰ بار بهش گفتم منو فرهاد خالی صدا کُنه اما باز همون مدلی صدام ميکرد حتی موقعی که باهم تنها بود. هيچ وقت دوست نداشتم غير از محيطِ کار با حالته رسمی حرف بزنم
نیوشا_ ديشب تصميم گرفتم به حرفت گوش کنم فرهاده خالی صدات کنم
من_ کاره خوبی کردی، اينجوری بيشتر احساس ميکنم نزدیکتریم
مثل هميشه که یهویی هوس سيگار ميکردم يه کام عميق از سيگار گرفتمو يکم نفسمو حبس کردم. سرمو بردم بالا دودشو دادم بيرون
نیوشا_ ديوونهِ
من_ مرسی از لطفت
یهویی نیوشا روشو برگردوند پشتشو به من کرد. يکم با تعجب نگاش کردم ديدم نه خير بر نمیگرده
من_ چيزی شده؟
هيچی نگفت
من_ نیوشا!! اِ چرا چيزی نمیگی؟
باز هيچ صدايی نمیومد. پاشدم رفتم اونورش رو صندلی نشستم. دست به سينه نشسته بود اخماشو تو هم کشيده بود. دوباره برگشت پشتشو به من کرد. يه لحظه تصميم گرفتم دو طرفه بدنشو بگيرم بچرخونمش طرفم خودم اما منصرف شدم. همون ترس هميشگی از اينکه اينم بخواد به من به عنوان يه دوست نگاه کنه نمیزاشت بيشتر از اين بهش نزديک بشم. پک بعدیو هم به سيگار زدمو
من_ نیوشا، ميشه مثل بچه ها رفتار نکنی؟ اگه چيزی شده يا من کاری کردم که مثلاً قهر کردی بهم بگو. من که علم غیب ندارم بدونم از چی ناراحت شدی
همینجور که پشتش به من بود
نیوشا_ از همونی که تو دستته نارحتم
من_ سيگار؟ اِ تو که با سيگار موردی نداشتی! تا الان اينهمه هم تو خونتون سيگار کشيدم هم اينجا
نیوشا_ الان دارم
من_ حالا ميشه برگردی؟ برگرد قشنگ صحبت ميکنيم
نیوشا_ نه خير تا خاموشش نکنی بر نمیگردم
يه لحظه اعصابم از این بچه بازیا به هم ريخت. هيچ وقت خوشم نمی اومد لای منگنه قرار بگيرم. خواستم پاشم ساکمو بردارم بگم به درک که بر نمیگردی پاشم برم خونه اما نميدونم چطور شد بر خلاف تصمیم يکم سکوت کردم. نفسمو خالی کردمو تا جايی که ميشد پُک عميق به سيگار زدم بعدشم زيرِ پام خاموشش کردم
من_ خب خاموش کردم. حالا سرکار الیه برمیگردن يا همين جوری می خوان رو مغزِ تعطيل بنده رژه برن
برگشت نگام کرد ديد سیگارو بغلِ پام له کردم. نیشش باز شد
نیوشا_ اين شد يه پسر خوب
من_ معنی اين کارا چيـــه؟ اَه
شايد شکه شد شايدم اينقدر قيافه و لحنه صدام سردو خشن شده بود که یهویی لبخند از لبش محو شد
نیوشا_ نارحتت کردم؟ ای وای. ببخشيد. اصلاً نميخواستم ناراحت بشی. ببخشيد باشه؟
هيچ وقت الکی غرورمو نمی ذاشتم زيرِ پامو حرف کسیو گوش کنم اما اين بار خيلی بی دلیل به حرف يکی ديگه گوش کرده بودم واسه همون خيلی عصبی شده بودم. پاشدم رفتم کنار استخر. بغلِ استخر واستاده بودمو به آب نگاه میکردمو سعی ميکردم خودمو آروم کنم، اما نمی شد. نیوشا با حالته نگران اومد طرفم
نیوشا_ فرهاد، فرهاد. بابا یهویی چرا اينقدر عصبانی شدی؟ من که منظوری نداشتم ببخشيد. اصلاً نميخواستم ناراحت بشی
دستامو کشيدم تو موهامو چشمامو بستم. نفسای عميق ميکشيدم که آروم بشم. نیوشا هنوز کنارم واستاده بود
من_ ميشه تنهام بذاری؟ نمیخوام کنترلم از دست بره
با نگرانی يه چند قدم رفت عقب بعدش هم رفت تو همون اطاق اما از اونجا بيرون نرفت همون جا مونده بود. صدای راه رفتنای تند تندش تو اطاق اعصابمو تحريک ميکرد. يکم گذشت اومد طرفم، پاشدم واستادم چشمامو باز کردم. بسته سیگارو گرفته بود تو دستش داشت سعی ميکرد يه سيگار از توش بياره بيرون. بعد از يکم تلاش يه سيگار از توش در آورد با فندکم سیگارو روشن کرد
نیوشا_ بيا، بيا بگير. فکر کنم جداً نياز داری. بازم معذرت ميخوام ازت، نميخواستم نارحتت کنم
پشتشو کرد بهم رفت باز تو همون اطاق اما اين بار نشست رو صندلی. سیگارو گذاشتم گوشه لبمو ازش کام میگرفتم. شروع کردم آروم کنار استخر راه رفتن کم کم حس کردم بهترم. خودم تعجب کردم که چرا سر يه چيز اينقدر کوچیک یهویی اينقدر بد پاچه اين دختر بيچاره رو گرفتم. سيگار که تموم شد تصميم گرفتم برم سریع ساکمو بردارم برم سمتِ خونه. از يه طرف حقو به خودم ميدادم که عصبی بشم اما از طرف ديگه روم نمی شد دوباره با نیوشا رو به رو بشم. بعد از کلنجار رفتن با خودم رفتم سمتِ اطاق. بدونِ هيچ حرفی زیپ ساکو کشیدم رفتم سمت در که برم بيرون
داشتم دستگیره در رو میاوردم پائين که درو باز کنم
نیوشا_ فرهاد
بیحرکت موندم، ببينم چی می خواد بگه
نیوشا_ بازم معذرت ميخوام
هر بار که معذرت خواهی ميکرد من بيشتر اعصابم بهم ميريخت. سرمو به صورت عصبی تکون ميدادم
من_ اونی که بايد ناراحت باشه منم با اين اخلاقِ مزخرفم
ديگه وانستادم ببينم چی ميگه، سریع رفتم سمتِ خونه.**
رومو برگردوندم طرف بچه ها با پر رویی خاص خودم با اينکه ميدونستم نیوشا می خواد با دستاش از اینکه سیگار میکشیدم خفم کُنه، سیگارمو میکشیدمو به شنا کردن بچه ها دقت ميکردم. آخرای کلاس که ميشد بچه ها میدونستن من سخت گیر تر ميشم. هر کسی که يه اشتباه رو چند بار تکرار ميکرد تنبیهش میکردمو تمرینات سخت تر از بقيه بهش ميدادم واسه همين بچه ها با نگرانی سعی ميکردن حرفامو قشنگ گوش کنن که اشتباه نکنن. زمان مثل هميشه بدون اينکه به چيزی توجه کُنه ميگذشت، ديگه کلاس داشت به آخرای خودش میرسید. به بچه ها گفتم ۵ دقيقه مثل هميشه آزادید هر کار ميخوايد بکنيد. رفتم سمتِ دستشويی يکم آب به سرو صورتم زدمو برگشتم پيش بچه ها. از طرز نگاه کردن نیوشا حس میکردم میخواد برم طرفش باهم صحبت کنيم، گاهی خودم وسوسه ميشدم که بهش نزديک بشم. اما همون ترس مسخره یقمو میگرفت، ميگفت فعلاً با همين نگار کنار بيا بعدش اگه باز خر شدی بيا با يکی ديگه شروع کن. به نیوشا اعتنایی نکردمو رفتم پيش بچه ها. چند دقيقه بعد بچه ها داشتن لباساشونو عوض ميکردن. خوشبختانه امروز زياد استخر شلوغ نبود الکی کسو کاره بچه ها نمیومدن طرفم که بخوان سوال پیچم کُنن. واستاده بودم دم ميز ديدم نیوشا خودش داره مياد طرفم
نیوشا_ خسته نباشی
من_ ممنونم، امروز استخر خلوت بود. حوصلت که سر نرفت؟
نیوشا_ والا کارای جناب عالی اينقدر عجيبه آدم اصلاً حوصله اش سر نميره آقای کله شق
من_ ترک عادت موجب مرض است
نیوشا_ از قصد جلو من سيگار کشيدی نه؟ خيلی بدی
من_ نه بابا، من چی کار به تو دارم آخه. هوس کردم رفتم برداشتم، وقتی نشستم رو صندلیو سیگارو روشن کردم چشمم به تو افتاد ديدم اخم کردی دوزاریم افتاد چی شده. تازه جات خالی رفتم يکم تو گذشته
نیوشا_ گذشته؟
من_ همون سری رو ميگم که باهم تو اتاق بغل استخر بوديم تو گفتی سیگارو خاموش کنم. منم نميدونم چرا کله شقی رو گذاشتم کنار خاموش کردم اما یهویی بعدش قاط زدمو سر هيچی شرمندت شدم
نیوشا_ شرمنده واسه چی؟ نه اتفاقاً. بعده اون قضيه هم يه بار ديگه بهم توضيح دادی چرا حالت خراب بود، اون موقع هم بهت گفتم اصلاً از دستت ناراحت نيستم
من_ بس که مهربونی
نیوشا ساکت شد، يه نگاه نسبتأ عميق تو چشمام انداخت، يه لبخند تحویلم داد. پاهام لرزيد، انگار که روحم از پاهام میخواست جدا بشه، باز فرهاده وجودم قاطی کرده بود. ده آخه احمق چرا اين حرفارو ميزنی؟ تو که ميدونی اين نسبت بهت حساس شده چرا حواست به حرفایی که ميزنی نيست؟ همینجور داشتم با خودم کلنجار ميرفتم اما سعی میکردم اصلاً از قیافم چيزی متوجه نشه
من_ خب ديگه نيما هم حاضر شد، شماها بريد خونه که نيما خستست. منم به کارا برسم
نیوشا_ چه یهویی لحنه صدات عوض شد!! باشه به کارت برس
من_ میبینمتون
ديگه منتظرِ حرفی چيزی نشدم پشتمو کردم بهشو رفتم اونطرف. داشتم با خودم کلنجار میرفتمو به خودم فحش ميدادم که چرا با اين دختر اينجوری ميکنم که باز صدای نیوشا منو به خودم آورد
من_ با منی؟
نیوشا_ نه با دیوارم، ۱۰ بار صدات کردم، کجايی؟ یهویی غرق ميشی معلوم نيست کجا
من_ هيچی ولش کن چيز مهمی نبود
نیوشا_ کاملاً معلومه مهم نبوده که اينجوری رفتی تو فکر
من_ ميشه بسه؟
نیوشا_ فرهاد، ميخواستم ببينم اگه ميشه. اگه ميشه …
من_ اگه ميشه چی؟
نیوشا_ هيچی ولش کن
از طرفی کنجکاو بودم بدونم چی میخواسته بگه اما از طرفی حوصله نداشتم الکی پا پیچش بشم
من_ باشه هر طور راحتی. خداحافظ
رفتم سمتِ کمد لباسام که مبايلو چک کنم. وقتی مبایلو دوباره گذاشتم سر جاش، در کمدو بستمو برگشتم پشتمو نگاه کردم ديدم نيما با نیوشا هر دو رفتن. يه نفس عميق کشيدم با بی حالی رفت

قسمت بیست و دوم

ديگه نتونستم تحمل کنم، بغض گلومو گرفته بود. گوشیو گذاشتمو تو تاریکی اطاق به سقف نگاه میکردمو اشک آروم آروم از بقل صورتم سر ميخورد پائين. آخه اين چه زندگی بود من واسه خودم درست کرده بودم، اين زندگی آخه چیش قشنگه که من براش زندم؟ آخه خدااااااااااااااااااااااااااا چرا نميذاری خودمو راحت کنم؟ ديگه خسته شدم، ميفهمی؟ خسته شدم. يه روز حالم خوبه يه ماه عين مرده متحرک میمونم
صبح با صدای مزخرف ساعت از خواب پاشدم، مثل هميشه تموم جونم عرق کرده بود. صبحونه رو خوردمو يکم تو خونه چرخیدم حاضر شدم رفتم سمتِ خونه الهام، اميدوار بودم اين نیوشا خونه نباشه. اصلاً ديگه نميخواستم ببينمش، انگار هر چی ازش دوری ميکردم بيشتر جذبم ميشد. چند دقیقه بعد کنار استخر داشتم به نيما تمرين ميدادم، با هم رفتيم تو آب. اينقدر تو آب غرق بودم که به غیر از نيما به هيچ جا حواسم نبود. ساعتو نگاه کردم
من_ خُب نيما بپر بريم بيرون که کلاس امروز هم تموم شد
نيما_ اِ، چه زود!!
تو دلم گفتم من که عین وزغ تو آب میلولم حالم داره از هر چی آبه بهم ميخوره تو ديگه کی هستی بچه
رفتيم سمتِ دوش آبی که کنار استخر بود، تنو بدنمونو يه صابون زديمو نيما رو فرستادم بره از اطاقک حوله منم بياره. هنوز نيما به درِ اون اطاقک نرسيده بود که نیوشا با ۲ تا حوله دستش اومد تو. تعجب کردم آخه هيچ وقت تا موقعی که نيما نمیرفت بالا، نه الهام نه نیوشا نمیومدن پائين. سعی کردم عکس العمل خاصی نشون ندم. حوله نيما رو داد به نيما خودش اومد نزدیکتر، چندين متر باهام فاصله داشت. مثل هميشه قبل اينکه شيرو ببندم سرمو بردم زيرِ شيرو چند لحظه ای اون زیر واستادم. شيرو بستمو برگشتم طرفش
من_ سلام
نیوشا_ سلام
حوله رو از دستش گرفتمو پیچیدم دور کمرم
من_ گوش واستاده بودی که تا من به نيما گفتم حوله رو بياره تو آوردی؟
نیوشا_ آره
تو دلم گفتم بس که پر رویی، که اونم احتمالاً از من بهت سرايت کرده. چيز خاصی بهش نگفتمو با همون نگاه معمولی سرد که از قصد رو صورتم بود رفتم سمتِ اطاقک. وزش باد ملایمی میومد، که يکم دمای داغه بدنمو کم ميکرد. حوصله نداشتم خودمو خشک کنم، همون جوری عين موش آب کشيده نشستم رو يکی از صندلیا
نیوشا_ وااااااا، چرا نشستی؟ سرما میخوریا!! پاشو خودتو خشک کن
من_ ميخوام بشینم
نیوشا_ همه دنيا ميگن کله شقی ميگی نيستم. بيا اينم نمونش
من_ ميشه يه سيگار بکشم؟
نیوشا_ نـــــــــــه. اِاِاِاِ، تو هم که هر وقت به قولِ خودت سادیسمت پر ميشه منو اذيت کن
من_ بحثِ سادیسم نيست، سيگار کشيدن من کاری به تو نداره که. نه بيماریه ریوی داری نه چيزی، تازه اگه دودشم اذيتت ميکنه که ميدونم اينطور نيست ميتونی بری خونت. منم سیگارمو ميکشم ميرم ویرونه خودم
زیپ ساکمو باز کردم پاکت سیگارو از توش برداشتم. تا يکيشو گذاشتم گوشه لبم نیوشا از صندلیش پاشد. چشمم به چشمش افتاد آروم سرشو تکون میدادو حس ميکردم يه پرده کوچولو اشک توی چشماش جمع شده
نیوشا_ واقعاً که …
رفت سمتِ در. ميدونستم چرا از سيگار کشيدن من ناراحته. خیر سرم تجربه نکرده نداشتم
من_ کارت اشتباهه. چند ثانیه سکوت کردم ادامه دادم نبايد به من نزديک بشی نیوشا، میسوزی. میفهمی؟ میسوزی
جلو در واستاد هنوز پشتش به من بود، ادامه دادم
من_ اگه ميديدی به روی خودم نمیاوردم دليل بر ندونستن من نيست، از روز اولی که پای تلفن باهام حرف زدی حساب کار دستم اومد. فقط می تونم بگم به من نزديک نشو
نیوشا_ کاش، کاش ميتونستم
صداش بغض عجيبی داشت، به نظرم رسيد خیلی آروم داره گريه ميکنه، دستش به دستگیره در بود اما هيچ حرکتی نمی کرد. سیگاری که دستم بودو نگاه کردم هنوز روشن نبود. ترجيح دادم ديگه اينجا سيگار نکشم، سیگارو کردم تو پاکتش
من_ ميشه گريه نکنی؟
دستشو از دستگیره ول کرد گرفت جلو صورتش اما گریش شنيده ميشد. دلم ريش ريش داشت ميشد، نتونستم طاقت بيارم. پاشدم رفتم پشتش، دستامو آوردم بالا که برش گردونم اما دودل بودم. صدای گریش تو تک تکه سلولای تنم رسوخ کرده بود، با خودم گفتم هر چی می خواد بشه بشه مهم نيست. دو طرف شونشو گرفتم چرخوندمش طرف خودم. يه لحظه انگار نفسشو حبس کرده باشه هيچ صدايی ازش نیومد. دستاشو از صورتش برداشت، اشکایی که از چشمای نازنینش ميريخت پائين آرایش صورتشو خراب کرده بود. يکم سرمو تکون دادمو تو دلم هزار تا فوحش بارِ خودم کردم. مثل هميشه ساکت بودم فقط با فشار دستم هدایتش کردم طرف يکی از صندلیا. خودم هم نشستم کنارش. هق هقش قطع شده بود اما اشک چشماش هنوز جاری بود. سرشو گذاشتم رو سرشونمو دستش تو دستم بود. چند دقيقه گذشتو حس ميکردم اشکاش هم بند اومده فقط گاهی آب دماغشو آروم ميکشيد بالا، هر دو دستش تو دستم بود هيچ تقلایی برای در آوردن دستاش نمی کرد. يکم آروم کشيدم رو دستاش، مونده بودم چی کار کنم. همینجور که آروم از صندلی پا ميشدم
من_ پاشو دختر پاشو بيا سرو صورتتو يه آب بزن
نزديکِ دوش آب شديم ديدم زمين خيسه، نیوشا هم دمپايی نداشت. دمپايی خودمو از پام در آوردم گفتم بپوشه. باهم رفتیم طرف دوش، بقلش يه شيرِ آب به ديوار بود، يکم صورتشو آب زد. حوله رو از دور کمرم باز کردم دادم دستش که صورتشو خشک کُنه. صورتِ خودش هم بدون آرايش خيلی ملوس بود. يه لحظه خواستم بهش بگم بدون آرايش هم خيلی خوشگلی اما اين بار خفه خون گرفتم. تا همین جاشم زيادی بهم نزديک شده بود. باهم برگشتيم سمتِ اطاقک، لباسمو برداشتم
من_ يه لحظه ميرم تو رخت کن لباسمو عوض کنم
چيزی نگفت. توی رخت کن داشتم لباسمو عوض ميکردم ياد ديروز افتادم که بغل استخر ميخواست يه چيزی بگه اما نگفت. ترجيح دادم بحثِ اونو بکشم وسط شايد از اين حالو هوا بیاد بیرون. پرده رو کشيدم کنار رفتم سمتِ اطاقک
من_ بهتری؟
با تکون دادن سرش جواب مثبت داد. چشمم به يکی از کمدا افتاد که درش باز بود، ۲ تا لیوان شربت رو يه سینی اون تو بود. از دیدنشون خیلی خوشحال شدم سریع رفتم یکیشو برداشتم بردم جلوی نیوشا، به زور دادم دستش آروم آروم خورد. خودم هم اونیکی رو برداشتمو يه ضرب رفتم بالا. ساکمو جمعو جور کردمو زیپشو کشيدم، همینجور که داشتم میشستم صندلی کناری ساکم
من_ راستی ديروز تو استخر يه چیزایی ميخواستی بگی حرفتو خوردی
نیوشا_ خب؟
من_ خب به جمال گریونت دختر. منظورم اين که خب نميخوای بگی؟
نیوشا_ نميدونم
من_ باشه هر طور راحتی. دوست داشتم حالو هوات عوض بشه
کاملاً ماهرانه و با تسلط خودمو در مورد اتفاقاتِ چند دقيقه پيش بی تفاوت نشون ميدادم که ديگه مسئله کش پيدا نکنه. پاشدم ساکمو برداشتم
من_ ok من برم به ویرونه خودم. وقتی اومديم تو اطاق اول شربتو نديدم تو دلم گفتم چه عجب اين دختر يه بار به حرف من گوش کرد شربت نیاورد، بعداً ديدم توی کمده فهميدم تو از منم کله شق تری
اينا رو با يکم ادا در آوردن بهش گفتم باعث شد يه لبخند بالاخره بزنه
نیوشا_ مسخره
من_ خودتی با مامان دیوونت
خندش يکم بيشتر شد
من_ ميخوای تا شب اينجا بشینی؟ من که دارم ميرم، تو هم پاشو برو بالا منم تا دم خونه باهات ميام با اين لباسا خطرناکه ميگيرن میدزدنت
نیوشا_ چيه نيست تو بدت مياد نگاه کنی!!
من_ با خنده گفتم بابا من که عادتمه، بيچاره مردم چه گناهی کردن که حتی نمیتونن با آرامش نگات کنن؟
نیوشا_ بيخود کردن نگاه کنن، چشماشونو در ميارم
دستامو گذاشتم جلو صورتم با يه لحنه مسخره که مثلاً داره میلرزه گفتم
من_ ببين جون اون ننت به چشم هرکی کار داری به اين چشای رنگی بيچاره من رحم کن، تموم دنيا يه طرف اين ۲ تا تیله رنگی يه طرف ديگه
بعدشم همینجور که دستم جلو صورتم بود از لای دستم بهش زبون درازی کردم. تو صورتش نگاه کردم خندش بيشتر شده بود حالا ديگه توی اون چشمای خوشگل ناز بجای اشک برق خوشحالی ديده ميشد. ته دلم يکم احساس بهتری کردم، به نظرم ديگه وقت رفتن بود
من_ خب پاشو، پاشو بريم
نیوشا_ فرهاد
من_ هووم
نیوشا_ بايد بری؟
من_ والا بایدی در کار نيست اما وقتی چيزی نداريم که بگيم بشینیم درو دیوارو نگاه کنيم؟
نیوشا_ خب راستش ميخوام قضيه ديروزو که بهت نگفتم الان بگم
من_ باشه اگه اینجوریه بيا می شنيم حرف ميزنيم
داشتم میشستم رو صندلی
نیوشا_ پس بيا بريم بالا
من_ نه اينجا راحت ترم
نیوشا_ مامان رفته مطب، نيما هم عين هميشه بعده کلاس اينقدر خسته ميشه که حتماً ميگيره میخوابه مخصوصاً ديشب هم دير خوابید. بريم بالا بهتره
خب مسلماً خونشون راحت تر بودم اما نميخواستم کاری کنم که حتی يه نيم قدم به زندگی من بيشتر نزديک بشه
من_ بابا گفتم که اينجا راحتم. بگو گوش ميکنم
نیوشا_ باشه، هر طور تو ميخوای. راستش چطور بگم آخه
سرش پائين بود داشت با انگشتاش ور ميرفت. حس ميکردم موضوع مهمیه که اينهمه لفتش ميده که بگه آخه هميشه خيلی راحت حرفشو ميگفت که اونم به خاطر سرایت ویروسه پر رویی از من به کلِ خانوادشون بود
نیوشا_ قراره برام خاستگار بياد
من_ همين؟
نیوشا_ آره
من_ همینجور که میخندیدم گفتم همچين با خودت کلنجار ميرفتی گفتم الان چی می خواد بگه
نیوشا_ کجاش خنده داره؟؟ من سر این یکی خاستگاره دو شبه عصبی شدم کسی طرفم نمياد، نارحتم، اونوقت تو هر هر میخندی؟
سعی کردم با هر جون کندنی بود نخندم اما لبخنده روی لبمو ديگه نمی تونستم کاری کنم
نیوشا_ اگه ميخوای مسخره بازی کنی همون بريم بهتره
من_ باشه بابا بيا اينم از اين يه ذره لبخند محو شد
نیوشا_ خب
من_ خب اين کجاش ناراحتیو عصبی شدن داره آخه دختر؟
نیوشا_ نداره؟
من_ خب نه، يا ازش خوشت مياد جواب بله ميدی يا خوشت نمياد حالا به هر دليلی جواب منفی ميدی. ديگه ناراحتی نداره که
نیوشا_ نمیخوامش
من_ خب پس جواب منفی بده. تموم شدو رفت
نیوشا_ توی اين ماه اين سومين خاستگاره که مياد. من همه رو رد کردم اينم رد کنم صدای مامان الهام ديگه در مياد. درسم هم که ترم بعدی تموم ميشه ليسانس ميگيرم
من_ ببين نیوشا نميخوام الکی فوضولی کنم، اما ببينم چرا جواب منفی بهشون دادی؟
نیوشا_ ازشون خوشم نمی اومد
من_ خوشم نمیومد که نشد دليل، واضح تر بگو
همینجور داشت با انگشتش ور ميرفت جواب داد
نیوشا_ چون يکی ديگه رو ميخوام
تو دلم گفتم اميدوارم اون يه نفر من بدبخت نباشم که خودم با دست خودم خودمو چال ميکنم
من_ خب؟
نیوشا_ اما از اون طرف مطمئن نيستم، اما خب من چیکار کنم دلم کس ديگه رو نمی بينه. به خدا فرهاد شبا ميخوابم صبحا به ياد اون چشمامو باز ميکنم، يه لحظه از فکرم نميره بیرون
من_ به الهام گفتی قضيه رو؟
نیوشا_ چند باری باهام حرف زد ازم خواست که مثل همیشه حرفامو بهش بزنم اما من چيزی نگفتم، اونم فکر کنم فهميد قضيه چيه زياد سوال پیچم نکرد
من_ خب والا من چی بگم. مطمئنی اون طرف از خاستگارایی که برات اومدنو جواب منفی دادی بهتره يا همين جوری احساسی تصميم گرفتی؟
نیوشا_ ميدونم که بهتره. مطمئنم که بهتره
باز بغض کرد
من_ ای بابا، تو هم که اشکت دم مشکته دختر جون. باشه باشه فعلاً فراموش کن اين قضيه رو پاشو برو خونه يکم استراحت کن تا بعداً در موردش حرف ميزنيم
نیوشا_ نـــــــه، نميخوام برم بالا. ميخوام باهات حرف بزنم، وقتی باهات حرف ميزنم آروم ميشم. برم بالا ديونهِ ميشم تو تنهایی
من_ باشه باشه هر چی تو بگی، پس واستا من الان ميام
سیگارو از ساک برداشتم از پارکینگ رفتم سمتِ حياط. گوشه حیاط کنار باغچه نشسته بودمو سيگار ميکشيدم. ضربان قلبم شدید شده بود، صورتم عرق کرده بود. فقط اميدوارم بودم اون يه نفری که دلبندش شده بود من نباشم، البته داشتم سر خودمو شيره میمالیدم چون خیر سرم اين موها رو تو آسیاب سفيد نکرده بودم. از نگاه کردنش میفهمیدم اون يه نفر منم. عصبی شده بودم تند تند پکای محکم به سيگار ميزدم. آخرشم همچين با پام کوبیدم رو سيگار که با زمين يکی شد. چشمامو بستمو يه نفس عميق کشيدم، بايد همينجا قضيه تموم شه. رفتم تو اطاقک بغل استخر
من_ من اومدم
نیوشا_ مرسی که نرفتی خونه
چند ثانيه هيچی نگفتیم
من_ خب مطمئنی ميخوای حرف بزنی؟
نیوشا_ آره
من_ اون طرفو چند وقته ميشناسی؟
نیوشا_ زياد نيست اما انگار سالیان ساله که میشناسمش، منتظرش بودم
من_ جالبه. وضعيت مالیش چطوره؟ سوادش چی؟
نیوشا_ وضعيت مالیش به نظرم بد نيست اما عالیم نيست. از وضعيت تحصیلش زياد نميدونم اما دیپلمو ميدونم داره
من_ مطمئنی اين کسی که توصیفش ميکنی پایه محکمی واسه زندگیه؟
نیوشا_ آره
چند لحظه سکوت بینمون گذشت. سوالای خودمو جوابای نیوشا داشتم مرور ميکردم. تپش قلبم بيشتر شده بود، خيلی تابلو عرق ميکردم
من_ حالا ميخوای چی کار کنی؟
نیوشا_ اگه ميدونستم که حالو روزم اين نمی شد. فرهاد دوستش دارم خيلی زياد. ميترسم بهش بگم عاشقشم. ميترسم قبول نکنه. با بغض گفت من می ميرم فرهاد
وای خدا خودت کمک کن. خودت کمک کن من نباشم. مونده بودم چی کار کنم چی بگم. ساکت بودم داشتم لبمو با دندونم تیکه پاره ميکردم
نیوشا_ فرهاد
سرمو آوردم بالا نگاش کردم
نیوشا_ فرهاد من دوسِت دارم. باور کن دوسِت دارم
يه لحظه قلبم واستاد، حرف نیوشا تو گوشم تکرار ميشد. وای خدا اين جمله رو من چند بار شنيدم؟ هزار بار؟ ده هزار بار؟ یه میلیون بار؟ پس کجان اون آدمایی که اینارو میگفتن. جون هيچ عکس العملی در مقابل حرفش نداشتم. چشمامو بستمو تکیه دادم به صندلی. سرم رو به سقف بود دستام هم کنار پاهام رو صندلی. عين يه مرده حتی جون نفس کشيدنم نداشتم. کاش اين نفس کشيدن تموم ميشد، کاش تموم ميشد من این حرفارو نمی شنيدم. ای خدا اين نگار کم بود اين هم انداختی روش؟ مگه من چقدر طاقت دارم خدا؟
چشمامو باز کردم نیوشا بغلم نشسته بود چشماش کاسه خون بود، سرمو برگردوندم اونور، اينجا کجا بود؟ من که اينجا نبودم! من بغلِ استخر بودم با نیوشا حرف ميزدم. چرا اينجا اينهمه پر نوره؟ با صدايی که از ته چاه میومد گفتم
من_ من کجام؟
نیوشا دوید از در رفت بيرون چند لحظه بعد الهام با نگرانی با نیوشا با يه زنه که روپوش سفيد داشت اومدن تو اطاق
الهام_ فرهاد، خوبی؟ ميبينی؟ میشنوی؟ منو میشناسی؟
شکه شده بودم فقط نگاه ميکردم صدا رو خيلی سنگینو گنگ میشنیدم. یکم همینجوری نگاش کردم دوباره چشمامو بستم. صدای گريه کردن نیوشا رو حس ميکردم دوباره چشمامو باز کردم، لبام خيلی خشک بودن
من_ آب ميخوام
الهام رو ميديدَم که حرف ميزد اما من فقط وز وز میشنیدم، خيلی خفيف صداش میومد نمیفهمیدم به زنه چی ميگه اما ديدم زنه دوید از اطاق رفت بيرون الهام هم باهاش رفت. نیوشا واستاده بود بغلِ تختی که روش دراز کشيده بودم، دستاش رو سرش بودو اشکاش همينجوری میومد. سرم به شدت تير ميکشيد، چشمامو بستم. بعده چند دقيقه همون زنه که بعداً فهمیدم پرستار بوده اومد کنارم. قاشقی که دستش بودو میکرد تو لیوان آب میاورد دم دهنم. یکم که خوردم، دستامو به سختی تکون دادم که لیوانو ازش بگيرم، سرمو که آوردم بالا یهویی چنان تير کشيد که ديگه چيزی نفهميدم
چشمامو که باز کردم باز نور اتاق چشمامو اذيت کرد، يکم طول کشيد که تونستم به وضوح ببينم دورو برم چه خبره. نور خيلی کمی از آفتاب که از پنجره داخل میشد اطاقو روشن کرده بود، سرمو چرخوندم ديدم الهام بغلِ تخت من رو صندلی خوابش برده. نميدونم چقدر اونجا بودم، حتی يادم نمياد چرا منو آورده بودن بيمارستان. سرم تير ميکشيد اما نه خيلی دردناک، دستامو بلند کردم که سرمو ماساژ بدم ديدم دور سرم باند پيچی شده
من_ الهام، الهـــام
هنوز نمی تونستم مثل هميشه عادی حرف بزنم صدام خیلی آروم بود، چند بار ديگه هم صداش کردم که يه تکونی به خودش داد یهویی با نگرانی از خواب پريد. وقتی ديد چشمام بازه دارم نگاش ميکنم سریع از جاش پاشد. دستامو گرفته بود تو دستش
الهام_ سلام عزيزم. بيدار شدی؟ ببينم میشنوی من چی ميگم؟
سرمو به عنوان آره تکون دادم
الهام_ چشمات چطوره؟ قشنگ ميبينی يا هنوز تاره؟
من_ می بينم، می بينم
حس ميکردم از خوشحالی می خواد پر بکشه بره آسمون، با دستش آروم ميکشيد رو صورتم
من_ الهام من تشنمه
الهام_ ای من فدات بشم الان آب ميارم، نخوابیا
قبل اينکه از اطاق بره بيرون سرشو آورد جلو رو لبمو بوسيد يکم زبون زد، خشکی لبم کمتر شد. از کارش خندم گرفته بود اما جون خنديدن نداشتم فقط يه لبخندِ کوچيک زدم
الهام_ اينو داشته باش تا برات آب بيارم قشنگ لبات جون بگيرن
چند دقيقه بعد با لیوان آب اومد، پرستارم با خودش آورد. تا خواستم سرمو بيارم بالا الهام سریع دوید اومد جلو نزاشت تکون بخورم. خودش با قاشق آروم آروم بهم آب داد
من_ الهام سرم چرا باند پیچیه
پرستار_ سلام، سر شما ضربه شديدی خورده بود پشت سرتون پایینتر از مخچتون حسابی ورم کرده و بعضی جاها پوست پاره شده واسه همون باند پيچی شده. نگران نباشيد خطر بخير گذشته به زودی انشالله خوبه خوب ميشيد. الان هم سعی کنید بخوابید استراحت کنید
من_ خوابم نمياد
الهام_ چشم خانمه … عزيز. من باهاش حرف ميزنم سعی ميکنم بخوابونمش. مرسی از اينکه اينهمه زحمت کشیدید تا اين آدمه کله شق دوباره بين ما باشه
پرستار_ خواهش ميکنم اين وظيفه ماست. فقط اگه زياد انرژیشو مصرف نکنه سریعتر خوب ميشه
پرستار رفت الهام هم دوباره اومد جلوتر پيش من واستاده بود، چشمش به در بود تا پرستار از اطاق رفت بيرون يه چند لحظه صبر کرد یهویی بی هوا لبشو گذاشت رو لبم
من_ ديونهِ، مغزم ترکید. درد ميکنه
الهام_ تقصير خودته. دل منو از پريروز خون کردی تو
من_ امروز چند شنبست؟
الهام_ چهارشنبه
يکم فکر کردم یهویی کپ کردم
من_ چهارشنبه؟ من چند وقته اينجام
الهام_ با امروز ميشه ۲ روزه که اینجایی
من_ الهام من ديروز استخر بايد ميرفتم، فريد ميدونه اينجام؟ ای وای
الهام_ آره ميدونه، ديشب با خانومش اينجا بودن گفت ظهر امروز هم مياد دیدنت دوباره
من_ مامان بابام چی؟ چيزی نمیدونن که؟
الهام_ والا ديشب فريد که اينجا بود اصلاً شرايط جسمیت خوب نبود فريد هُل کرده بود گفت بهتره به خانوادت خبر بديم اما من گفتم تا امروز هم صبر کنيم اگر بهتر شدی با خودت حرف بزنيم اونوقت اگه خواستی خبر بديم
من_ نه نمی خواد. نميخوام چيزی بفهمن
الهام_ باشه عزيزم. باشه
چيزی نگفتم يکم ديگه پانسمان سرمو لمس کردم، جلوهای سرمو فشار ميدادم درد نمی کرد يکم پر جرات تر شدم آروم آروم دستامو بردم عقبتر پشت سرمو آروم فشار دادم چنان تير کشيد که ميخواستم زجه بزنم اشکم در اومد
الهام_ احمق مگه پرستار نگفت پشت مغزت همش زخمو زیلیه، چرا اینجوری ميکنی؟ ولش کن ديونه
من_ بيا بشين کنارم، اينجوری واستادی سختمه ببينمت. چشام اذيت ميشه
اومد نشست رو همون صندلی که نشسته بود
من_ الهام من چرا اينجام؟ چی شده؟
الهام_ پريروز من مطب بودم نیوشا زنگ زد از پشت تلفن داشت ناله ميکرد، فقط ميگفت فرهاد فرهاد. خودمو کشتم تا تونست خودشو يکم آروم کُنه بهم فهموند بغلِ استخر رو زمين بیهوش شدی. نفهميدم تا خونه چطوری اومدم ديگه. وقتی اومدم ديدم يکی از همسايه ها با نیوشا و نيما واستادن، تا خودمو رسوندم ديدم روی ديوار بالای يکی از صندلیا خونیه، هر چی از نیوشا سوال ميکردم فقط گريه ميکرد که آژیر آمبولانسو از خیابون شنیدم، ديگه نشد با نیوشا حرف بزنم تا خود بيمارستان. توی آمبلانس که سرتو طرف تميز ميکرد تازه ديدم چی شده دلم ريش شد. همه جاش انگاری پوستش از هم باز شده بود. بعداً که با نیوشا حرف ميزدم گفت با فرهاد نشسته بوديم تو اطاق یهویی يه حالی شد من فکر کردم از حال رفت تا رفتم نزدیکش یهویی فقط سرشو میکوبید به ديوارِ پشتش، ميگفت چنان محکم میکوبیدی که خود نیوشا نزدیک بوده سکته کُنه بعدش بی حرکت افتادی رو زمين
من_ يادم نمياد چنين کاری کرده باشم
الهام_ نیوشا ميگفت اصلاً حالته عادی نداشتی ميگفت هر چی سعی ميکردم نگهش دارم نمی شد میگفت با دهن بسته داد میزد با چند ضربه محکم که سرتو میکوبی به دیوار از هوش ميری. ببين پسر با خودت چه ميکنی؟ اينهمه بهت گفتم اين فکرای منفی رو از سرت بریز بيرون. اين همه بهت گفتم بيا با من درباره مشکلاتت حرف بزن، اينهمه گفتم يه کاری براشون بکن. گوش نکردی اينم عاقبتش، باز خدا رو شکر يکی پيشت بود اگه خدايی نکرده یه وقت توی تنهایی همچين کاری میکردی ميدونی چی ميشد؟ همینجوریش دکتر تا تو رو ديد بردنت مراقبت ویژه نمیزاشتن ببينيمت تا ديروز که منتقل شدی بخش اونم يه لحظه بيدار می شدی يه کلمه ميگفتی دوباره بيهوش می شدی
من_ نیوشا کجاست؟
الهام_ تا شب اينجا موند اما به زور فرستادمش خونه که نيما تنها نباشه. نیوشا هم حالش بهتر از تو نيست
من_ مبایلم، وسایلم پيش کیه؟
الهام_ اينجاست، پيش خودم نگه داشتم. مبایلتو silent کردم هر کی هم زنگ زد جواب ندادم. فقط فريد دیروز ظهر زنگ زد که شمارش افتاد خودم از تلفن خودم بهش زنگ زدم قضيه رو گفتم. کلی هم miss call داری با اس ام اس. ميخوای برات بخونمشون؟
من_ نه، ميخوام بخوابم
فردا بعد از ظهر از بيمارستان مرخص شدم، فريد با خانومش با نیوشا و نيما و الهام پيشم بودن که باهم از در بيمارستان اومديم بيرون
من_ از همتون ممنونم. خوشحالم که عزيزانی مثل شما دارم
با نیوشا الهامو نیما خداحافظی کردمو با فریدو زنش رفتيم سمتِ خونه ما. سر راه قرار شد بريم سميرا(خانمه فريد) رو برسونیم خونه بعد با فريد بريم خونه ما. سميرا که از ماشين پیاده شد فرید هم باهاش رفت بالا. چند دقيقه بعد فريد با ۲ تا قابلمه از در اومد بيرون
من_ اينا چيه خله؟
فريد_ تو دهات ما بهش ميگن غذا. اونم از نوعه قرمه سبزیش که ميدونم دیوونشی
من_ اَی گفتی وای چه قدم هوس کردم، بی صاحاب نگا چه بویی هم داره تموم ماشینو بو قرمه سبزی گرفته
خلاصه تا خونه برسيم از بس بوی قرمه سبزی استشمام کرديم سير شديم. داشتم ساکمو ميگشتم که سیگارمو از توش پيدا کنم هر چی ميگشتم نبود
من_ فريد اين پاکت سیگار منو ندیدی؟
فريد_ سيگار بی سيگار، دکتر گفته فعلاً اصلاً لب به سيگار نزنی
من_ دکتر غلط کرد با عمش، من به دکتر چی کار دارم الان هوس کردم اين حرفا هم حالیم نيست
فريد_ بيخود کردی هوس کردی، ميگم نه يعنی نه
ساکت شدم اونم واسه خودش شاد بود که مثلاً منه کله شق از نظرم برگشتم، بيچاره نميدونست که چون تو ماشين سيگار نبود کوتاه اومدمو منتظر بودم برسم خونه که از سیگارایی که خونه داشتم استفاده کن

سرنوشت شوم – قسمت بیست و سوم ( پایان )

واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق منو تو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه میشم کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجی تبار من…
از صندلی پاشدم رفتم سمت درِ حياط. از پنجره صدای نيما رو شنيدم که بهم ميگفت يه لحظه صبر کنم کارم داره. با تعجب واستادم وسط حياط ديدم از در با یه بسته مقوایی خوشگل اومد بيرون، بسته رو داد دستم داخلشو نگاه کردم يه پاکت نامه بود با يه شاخه گل رز.
من_ اينا چيه؟
نيما_ اينا رو آبجی صبح قبل اينکه بره داد گفت بدم به شما
من_ مرسی که بهم دادی حالا برو خونه مامان الهامت تنهاست
درِ کوچه رو بستمو راه افتادم سمتِ خونه. همه فکرم اين بود که تو اين نامه چی نوشته اما جرأتشو نداشتم بازش کنم، آخر سر دلم طاقت نیاورد تو همون کوچه الهام اینا رو پله يه خونه نشستم که نسبتأ سايه شده بود. پاکت نامه رو در آوردم، روی پاکت نوشته بود تقديم به فرشته زندگی من. درشو باز کردمو نامه ای که با خط خودش نوشته بودو آوردم بيرون

” سلام
دستم میلرزه، چشمام خيسه، به قول تو اشکم دم مشکمه اما فرهاد اين اشکا فرق داره. اينا از يه جا ديگه سر چشمه گرفته. گونه هامو ميسوزونه.
گفتم عاشقتم اما با نه گفتنت آتيش گرفتمو سوختم، نه با تو موندن.
خودمم نفهميدم چطور دلم اسیرت شد اما هر بار که تو ذهنم تو رو می بينم که سرتو میکوبیدی به ديوار حس ميکنم که پير تر از قبل ميشم، هنوز صدای اون ضربه ها تو سرمه. اگه تا آخرِ عمرم هم ازت معذرت بخوام بازم دلم آروم نميشه. تو به خاطر فشار حرفای من به هم ریختی.
وقتی نگاهت از تو حياط بهم افتاد پشت پنجره گر گرفتم، چشمام پر اشک شد. وقتی از در رفتی بيرون از مانیتور آیفون تا جايی که دیده میشدی با چشمای خیسم نگاهت ميکردم.
دارم ميرم، ميرم چون ميدونم با موندنم هيچ وقت نميتونم فراموشت کنم. غم دوری از تو کمرمو خم کرده اما چه کنم که به قولِ خودت زورم به اين سرنوشت نمیرسه.
ميدونم از واقعیت نرسيدن به تو دارم فرار ميکنم اما شايد تنها مرحم درد دلم ندیدنت باشه. اما چه ندیدنی که هر وقت چشمامو میبندم چشمای رنگی تو توی ذهنم مياد؟ چه ندیدنی که صبحا با صدای تو از خواب میپرم؟

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندارم جز غم
یک مونس نامزد ندارم جز غم

منو ببخش که اذيتت کردم.
اين شاخه گل رو برات ميذارم تا بدونی هر وقت گل رُزی می بينم صورت نازنين تو توی ذهنم مياد.
توی اين مدت آشنايی تنها همدمم خدا بود که ميتونستم باهاش در موردت درد و دل کنم، از اين به بعدم به همون رو ميکنم و هر روز ازش سلامتی تو رو ميخوام.
منو فراموش نکن
دوست داره تو نیوشا (دخترکی در پی يک فرشته). ”

چشمام پر اشک شده بود، اين چه زندگیه که من خودمو توش اسير کردم؟ اين چه زندگیه که خود زندان بان کليدِ آزادیشو نداره؟ نامه توی دستم بود دوباره خوندمش، يه بار ديگه خوندمش. کوچه رو نگاه کردم سگ پر نمیزد، نامه رو گرفتم کنار که اشکام نريزه روش. توان حرکت نداشتم. Mp4 رو از ساکم در آوردم، حس ميکردم بايد خالی شم. با یاور با بغض زمزمه ميکردم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه یه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربتو ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
نميدونم چقدر اونجا نشسته بودم اما جون خونه رفتنو نداشتم. ذهنم همش تو گذشته ميرفت، تک تکه کسانی که يه روز باهام بودن به ترتيب ميومدن تو ذهنم، باد ملایمی میومد موهامو ريخته بود تو صورتم اما حتی حوصله دست کشيدن تو موهام هم نداشتم. به زمين زير پام نگاه کردم جای اشکام هنوز خشک نشده بود، موبايلمو برداشتم زنگ زدم به نگار
نگار_ سلام عزيزم
من_ سلام
نگار_ خوبی؟
من_ الان کجايی؟
نگار_ چرا صدات اینجوریه؟ سرما خوردی؟ ميگم حالت چطوره؟
من_ حالم اصلاً خوب نيست، کجايی الان؟
نگار_ خونه پريسا، چی شده؟
من_ يه ورق بيار اين آدرسی که میگمو بنويس پاشو بيا اينجا
نگار_ باشه باشه الان
صداشو میشنیدم که از پريسا سریع ورق ميخواست. آدرسو بهش گفتمو دوباره به ديوار کنارم تکیه دادم
نامه هنوز دستم بود، پائين نوشته ها نوشته بود فرهاد، نقش قشنگ لباش به خاطر رژ قرمز رنگی که موقع بوسیدن نامه به لبش زده بود برای هميشه برام یادگاری شد. ديگه حتی اشکم هم نمیومد فقط چشمام میسوختن. انتظارم زياد طول نکشيد که ماشينه نگارو تو کوچه ديدم، همینجوری داشت پلاکارو نگاه ميکرد بعدشم منو دید پاشو گذاشت رو گاز اومد کنارم. من هنوز همون جا جلو در ساختمون نشسته بودم. با عجله از ماشين پیاده شد
نگار_ وای خدا نگاش کن، اين چه قیافه ایه؟ چت شده؟
انگار با ديدن نگارو حرفایی که ميخواستم الان به دل عاشقش بزنم دلم دوباره داغ شد، چشمام پر اشک شدو صورتمو کمی خيس کرد
نگار_ بهت ميگم چی شده؟ فرهاد نکن اينکارو با من، حرف بزن. مردم از نگرانی
پاشدم نامه با شاخه گل رز رو گذاشتم تو همون بسته ای که نيما بهم داده بود دادم به نگار
نگار_ اينا چيه؟
من_ بگير، بگير ببين من بازم يه دل ديگه رو شکوندم
با دستم خونه الهامو نشونش دادم، نگاه کن نگار، ببين باز اين وجود نحس من يه خانواده ديگه رو از هم پکوند. نگار من چرا زندم؟ من چرا زندم؟
رنگ نگار يکم پريده بود، عقب عقب رفت تکیه داد به ماشينش پاکت نامه رو در آورد. برگشتم رو همون پله نشستم. نامه رو در آورد بازش کرد شروع کرد خوندن. به وسطاش که رسيد پرسيد
نگار_ اين حرفا يعنی چی؟ تو مگه نگفتی تو استخر خوردی زمين سرت اینجوری شده؟ اين چی ميگه که سرتو کوبیدی به ديوار؟
من_ بهت دروغ گفتم
دوباره نامه رو نگاه کردو تا ته خوند رنگش حسابی پريده بود. وقتی همشو خوند با صدای لرزونش گفت اينا يعنی چی؟
من_ يعنی اینکه منه بدبخت گند زدم به دل يکی ديگه، يعنی قراره اون دنيا درد بیشتری تحمل کنم
نگار_ نميدونم چی بگم
يه دست کشيدم تو موهام، ساکمو برداشتم رفتم جلوش واستادم، بسته رو ازش گرفتم
من_ نگار من خستم، خيلی خسته. ديگه طاقت ادامه دادن ندارم، ميخوام اين آخرين باری باشه که همديگه رو ميبينم
نگار_ يعنی چی؟ تو الان حالت خوب نيست بيا تو ماشين من خودم میرسونمت باهم حرف ميزنيم
صداش ميلرزيد، حس ميکردم يه پرده اشک تو چشماش جمع شده
من_ ديگه نمی تونم ادامه بدم. نگار حالم از خودم بهم ميخوره. به خدا يه دنيا حرف تو دلمه اگه برات بگم میمیری، ميدونم حتی طاقت شنیدنشونو هم نداری
نگار_ فرهاد من چه گناهی کردم که اينهمه عذابم ميدی؟ تو که ميدونی من عاشقتم، چرا میخوای تنهام بذاری؟
من_ خستم نگار، خسته. ديگه از نقش بازی کردن خسته شدم. ميخوام خودم باشم
نگار_ من از زندگیت نميرم
آروم آروم رفتم عقب به ديوار تکیه دادم اشکم آروم میومد، همه تنم عرق کرده بود
من_ نگار برو، برو منم فراموش کن. واسه هميشه برو
نگار_ نه فرهاد، تو رو خدا ادامه نده تو الان حالت خوب نيست نميدونی چی ميگی. بيا بشين تو ماشين باهم حرف ميزنيم
من_ همون جور که صدام ميلرزيد يکم بلندتر گفتم میگم برووووووووو
نگار ساکت شد بی صدا گريه ميکرد، دوباره با صدای آروم از روی ناتوانی محض تکرار کردم برو واسه همیشه از زندگيم برو
يکم نگام کرد تا خواست حرف بزنه انگشتمو به علامتِ سکوت گذاشتم جلو دهنم، با سرم اشاره کردم که بره. همینجور که چشمش به من بود ماشینشو دور زد دم در طرف راننده واستاد
نگار_ فرهاد تو رو خدا بيا سوار شو، بيا باهم حرف ميزنيم. بيا همه چیزو می سازيم
من_ چیو بسازیم؟ زندگی همه رو به آتیش کشیدم. بسمه دیگه، بسمه
نگار_ من …
نزاشتم حرفش تموم بشه با اینکه کلی صدام گرفته بود اما داد زدم
من_ بهت میگم بــــــــــــــــروووووووووووووووو. برو بزار به درد خودم بسوزم
نگار همینجور که میلرزید با صورت گریونش ساختمونا رو نگا میکرد، مثل اینکه چند نفری از پنجره ها اومده بودن بیرون اما هیچی برای من یکی مهم نبود
من_ نگار جون من برو. برو فکر کن فرهادی وجود نداشته
دیگه نمیتونستم سر پا واستم آروم همون جا نشستم زمین به دیوار پشتم تکیه داده بودم. دیگه جلومو نگاه نکردم چند لحظه بعد صدای ماشین نگارو میشنیدم که دور میشد. بالاخره نگار هم به خاطره ها پیوست. تو دلم همونجا از خدا خواستم هر چی میخوادو از من بگیره اما دل نگارو شاد کنه. چشمم به ساختمون الهام افتاد همونجا تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت تو اون خونه نرم. نامه نیوشا رو یه بار دیگه خوندم. جمله آخرش جیگرمو خون میکرد.
دوست داره تو نیوشا (دخترکی در پی یک فرشته).
با بغض به خودم میگفتم من به همه چی میخورم الا فرشته. نمیدونم چقدر طول کشید که بهتر شدم. آروم به سمت ویروونه خودم میرفتم. سیگار گوشه لبم بود، به خودم گفتم اینم از امروز، یه روز دیگه از سرنوشت شوم من.

پایان