داستان سکسی

داستان سکسی ساحره

خانواده خیلی مذهبی بودند و برای همین پدرم تصمیم گرفته بود دخترشونو عروس خانواده ما بشه ، من با پدر و مادر و تک خواهرم به خواستگاری یگانه دخترشون که تا اون زمان هرگز ندیده بودمش رفته بودیم .
((کلا حرف آخر رو پدرم میزنه و هیچ کس نه جراتشو داشت و نه به خودش اجازه میداد اعتراضی کنه ، پدرم ۵۰ ساله و فردی بود مذهبی و فوق العاده سخت گیر ، مادرم ۴۲ سالش بود و اونم سعی میکرد تمام موارد مذهبی رو رعایت کنه ، خواهرم که ۵ سالی ازم کوچکتر بود به خاطر سختگیریهای خانواده چادری بود ولی اگه بعهده خودش میزاشتن خیلی دوست داشت با مانتو بیرون بره ، مخصوصا از زمانی که کلاسهای تقویتی کنکور میرفت این حس بیشتر شده بود ، تو خونه هم اکثرا لباسهای پوشیده تنش بود و از ترس پدرم جرات راحت گشتن رو نداشت ، من هم که حالا ۲۵ سال رو پر کرده بودم با گرفتن مدرک مهندسی عمران تو یه شرکت خصوصی مشغول بکار شده بودم و سعی میکردم کاری نکنم که باعث دلگیری خانواده و بخصوص پدر و مادرم بشه ))
صحبت بین پدر و حاج آقا محسنی خیلی گرم شده بود ، اونا از دوستان خیلی قدیمی هم بودن و از نظر اخلاقی شبیه هم ، یک پسر هم داشتن که به گفته حاج آقا محسنی برای ادامه تحصیل خارج کشور بود ، بعد از اینکه حاج آقا محسنی اجازه صحبت خصوصی بین من و دخترش رو داد با راهنمایی مادرش به طرف اتاقی رفتیم و با یگانه خانم تنها شدم ، دختری که کاملا خودشو تو چادر رنگی پنهان کرده بود و فقط صورتش مشخص میشد ، مثل برف سفید بود و فوق العاده زیبا ، با اولین نگاه تو چشماش رنگ آبی اون منو مجذوب خودش کرد ، مدت زیادی بینمون سکوت برقرار بود تا بالاخره به حرف اومد
یگانه : خوش آمدی
من : ممنونم ، ببخشید که وقتتون رو گرفتم
یگانه : خواهش میکنم
صدای دلنشین و قشنگی داشت ، و صحبت بینمون ادامه پیدا کرد ، بیشتر بحث در ارتباط با وضعیت کاری و درسی بود تا علایق مشترک ، یگانه ۲۳ سالش بود و تازه تو رشته مامایی درسش تمام و قرار بود برای گذراندن طرحش به یکی از درمانگاههای روستاها اطراف شهر خودمون بره ، با وجود اینکه پدرش میتونست براش موندن تو شهر رو ردیف کنه ولی عقیده داشت برای ادای دین باید در مناطق محروم هم خدمت کرد ، خانواده اونها نشون میداد که به اخلاقیات و مذهب خیلی معتقد هستند و این بیشتر باعث شده بود تا پدرم به این وصلت مصر بشه ، بعد از ۲ هفته و با هماهنگی که بین خانواده ها صورت گرفت بالاخره عقد بین من با یگانه برقرار شد ، قرار گذاشته شد مدت ۶ ماه بعد مراسم اصلی وعروسی گرفته بشه و خطبه عقد هم تو محضر خونده شد ، بعد از اینکه عقد بینمون جاری شد حاج آقا محسنی که از این لحظه تو این داستان بهش محسن خان میگم بهمون اجازه داد که تنهایی بریم بیرون ، پدرم سویچ ماشین رو بهم داد و گفت : خوب پسرم ، تو دیگه مسئولیت یک خانواده رو بعهده گرفتی و از حالا سعی کن خودت به کارها و مشکلاتت سروسامان بدی .
خیلی احساس غرور میکردم و با شوق و شعف ازشون تشکر کردم و با یگانه سوار ماشین شدیم و رفتیم ، برای اولین بار بود از نشستن کنار یگانه خجالت نمیکشیدم و مرتب بهش نگاه میکردم و میخندیدم ، بعد از صحبت با یگانه و تماس با پدر و مادرش قرار شد شام بریم خانه ما و قبلش برای قدم زدن به پارک جنگلی بزرگی که شمال شهر بود رفتیم ، منطقه شلوغی نیست ولی به خاطر گشت زنیهای مرتب پلیس از امنیت خوبی برخورداره.
همونطور که قدم میزدیم موتوری از دور بهمون نزدیک شد که با رسیدن بهمون مشخص شد گشت پلیس هست ، اونا با دیدن ما جلومون ترمز زدن وسربازی که عقب نشسته بود با لحنی خیلی بد گفت : به به ، بد نگذره ، میبینم تور زدن دیگه چادری ، مانتویی نداره .
من که از این لحنش خیلی عصبانی شده بودم با اعتراض گفتم : بهتر حرف زدنتون رو بفهمید ، ما با هم نامزدیم
موتور رو روی جک گذاشتن و به طرفمون اومدن و تا من رفتم حرفی بزنم سیلی محکمی بهم زدن ، از عصبانیت داشتم دیونه میشدم و دیگه اختیار حرفام و حرکاتم از کنترل خارج شده بود ، تو همین گیر و دار یکی از سربازها به طرفم اومد واز پشت کتمو گرفت و کشید ، تو یه حرکت مشت خیلی محکمی به بیضه ها سرباز زدم که روی زمین افتاد و از درد نعره ای زد و به خودش میپیچید ، از جام بلند شدم سرباز دیگه برام گارد گرفت و باتونشو درآورد و به طرفم یورش برد ، ضربه محکمی که به پام زد باعث شد از شدت درد به زمین بیافتم و دادم بهوا رفت ، سربازی که بر اثر مشت من به زمین افتاده بود به طرف اومد و باتون دوستش گرفت و قصد زدنمو داشت که صحنه ای رو دیدم که باورش برام سخت بود ، یگانه چادرش رو درآورد و به طرفی انداخت و قبل از اینکه سربازها بتونن عکس العملی از خودشون نشون بدهند با ضربه های وحشتناک و محکمی که یگانه به سر و صورت هردوشون کوبید به زمین افتادن ، یگانه مانند رزمی کارهای حرفه ای دوباره گارد گرفت ، هم من و هم سربازها شوکه شده بودیم و یکی از سربازها به خاطر ضربه محکمی که به سرش خورده بود حالت تهوع شدید بهش دست داده بود و بالا آورد ، مردم کم کم دورمون جمع شدن و بعد از چند دقیقه ماشین پلیس رسید ، ما رو به کلانتری بردند و بعد ازاومدن پدرم و محسن خان ، افسر مربوطه با محسن خان آشنا دراومد وبعد از کلی عذر خواهی و قول تنبیه سربازها ما به خانه برگشتیم ، پای راست من بر اثر برخورد باتون ورم کرده بود و قادر به خوب راه رفتن هم نبودم ، همه خانه ما رفتیم و هر چی پدر و مادرم اصرار کردن محسن خان نموند و به یگانه هم گفت شب هر وقت تماس بگیره میاد دنبالش ، ساعت حدود ۷ بعداظهر بود ، خانه ما دو طبقه بود که طبقه بالا رو پدرم برای من آماده و مبله کرده بود ، ما با اجازه رفتیم بالا ، مادرم با صدای بلند گفت : آرمان من و بابات با آرزو میریم دیدنت عموت و زود برمیگردیم ، چایی درست کردم خودت بیا ببر
تا حالا با دختری تنها نبودم و این یکم بهم استرس میداد ، بر خلاف من یگانه خیلی ریلکس و عادی بود ، صدای بسته شدن در حیاط نشون از تنها شدنمون داشت ، من برای آوردن چایی به طبقه پایین رفتم ، همش با خودم کلنجار میرفتم که چطوری باید رفتار کنم ، چایی رو یه رنگ کردم و بردم بالا ، یگانه چادرش رو درآورده بود و با مانتو رو مبل نشسته بود و به محض ورود من به طرفم اومد و سینی رو از دستم گرفت و با صدای زیبا و دلرباش گفت : آرمان خان شما بفرمایید بشینید ، این وظیفه منه
لبخند زیبا و نوع برخورد یگانه حس عجیبی در من ایجاد کرد ، خیلی دوست داشتم بغلش بگیرم ولی خوب نمیدونستم چطوری باید شروع کنم ، غیر زمانی که انگشتر به دستش کرده بودم دیگه دستم بهش نخورده بود و تازه اون موقع هم اونقدر دورو برمون بودن که هیچی نفهمیدم ، یگانه سینی رو روی میز گذاشت و روبروم نشست ، چایی رو تو فنجانها ریخت ، نمیتونستم چشم ازش بردارم ، یگانه وقتی نگاههای منو دید گفت : چی شده ؟ چیز عجیبی دیدی ؟
من که خیلی دلم میخواست باهاش راحتر بشم و از طرفی دیگه اونو متعلق به خودم میدونستم گفتم : راستش عجیب نه ولی الان دارم زیباترین صحنه عمرم رو میبینم
یگانه یکمرتبه رو به عقب رفت و دستاشو زیر چونش گذاشت ، این حرکتش منو ترسوند و منتظر عکس العمل اون شدم ، یگانه یکم همونطوری نگام کرد و از جاش بلند شد ، اگه بگم از استرس بدنم یخ شده بود دروغ نگفتم ، یگانه میز رو دور زد و اومد کنارم و جفت من نشست ، برخورد بدنش با من مثل وصل کردن برق بهم بود ، لرزش شدیدی در من ایجاد شد ، یگانه همونطور که از کنار بهم نگاه میکرد گفت : خوب بگو کدوم صحنه زیبا رو میدیدی ؟ من هم میخوام ببینم
فاصله صورتهامون کمتر از ۳۰ سانت بود و من میتونستم عطر خوش بویی که به خودش زده بود رو حس کنم ، قدرت تکلم ازم سلب شده بود و برام باور کردنی نبود این همون یگانه ای باشه که روزهای قبل میدیدم ، نوع نگاهاش هم فرق کرده بود و اون حیا و معصومیتی که قبلا دیده بودم ازش اثری نبود ، یگانه که متوجه استرس زیاد من شده بود با آرامش گفت : آرمان حالت خوب نیست ؟
صمیمیتی که از صداش برمیامد باعث آرامش من شد و گفتمش : خوبم ، راستش چرا دروغ تا حالا با دختری تنها نبودم
یگانه خنده بلندی کرد و گفت : جدی ؟ پس برای همین اینقدر تو خودت جمع شدی
و بعد در کمال خونسردی دستمو گرفت و گفت : خوب سعی کن آروم باشی
انگار بهم خون تزریق کرده بودن ، تمام بدنم داغ شد ، دستای گرم یگانه منو مطیع خودش کرده بود ، یگانه دوباره بهم نگاه کرد و گفت : خوب نگفتی اون صحنه زیبا کجاست ؟ منم دوست دارم ببینما
من که جراتم بیشتر شده بود گفتم : اگه دوست داری ببینی باید بری جلوی آیینه
یگانه با لبخند زیبایی بهم نگاه کرد و با لحن آرومی گفت : مرسی ، در اصل اون صحنه زیبا انعکاس صحنه زیبایی بود که من داشتم میدیم
کم کم رابطمون صمیمی تر شد ، در حین صحبت ازش در مورد برخوردی که تو پارک جنگلی شد و ضرباتش پرسیدم که توضیح داد کمربند مشکی و دان ۲ تکواندو رو داره و مدت زیادی هست تمرین میکنه ، و همونطور که صحبت میکرد بلند شد و با فاصله برام گارد گرفت و گفت : ولی باید بگم تو هم با اون ضربه ای که بهش زدی حالا حالاها با خودش درگیره
من : ضربه من ؟ به کی ؟
یگانه : به همون سربازه دیگه
من که زیاد از برخورد یادم نبود اظهار بی اطلاعی کردم و یگانه بهم نزدیک شد و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت : همون ضربه ناک اوت کننده ا ی که وسط پاش زدی .
یادم اومد ، مشت محکمی که به بیضه های پسره زدم حالشو خراب کرده بود .
مانتویی که یگانه تنش بود خیلی راحت و گشاد بود و برای همین نمیشد وضعیت بدنیشو فهمید ، یگانه رو به من گفت : آرمان این طبقه برای شماست ؟
من : برای من بود ولی از حالا برای ما هستش
یگانه لبخندی بر روی لبش نشست و گفت : میشه یه نگاهی به اتاقها بندازم ؟
من از روی مبل بلند شدم و به طرفش رفتم و مچ دستشو گرفتم و گفتم : اینجا خونه خودته ، نیاز نیست از کسی اجازه بگیری
و به طرف اتاق خودم بردمش ، داخل اتاق که شدیم اولین چیزی که نظر یگانه رو بخودش جلب کرد میز بزرگ کامپیوتر و وسایل روی اون بود ، بر روی صندلی نشست و گفت : وای آرمان خوش بحالت ، سیستم مجهزی داری
من رفتم پشت صندلی و بهش گفتم : بازم که گفتی خوش بحالت ، از ایندفعه خوش بحالمون ، باشه ؟
یگانه سرشو به عقب برگردوند و بالبخند زیبایی گفت : چشم ، هر چی تو بگی
من ازش فاصله گرفتم و به طرف در خروجی رفتم و گفتم : من برم پایین الانه برمیگردم
و از اتاق خارج شدم که صدای یگانه اومد : آرمان میتونم روشنش کنم ؟
از همون تو هال گفتم : بله
مادرم برامون میوه هم آماده کرده بود و من مشغول تدارک آجیل و میوه بودم و همه فکرم دوروبر یگانه دور میزد ، با میوه و تنقلات رفتم بالا و وقتی وارد اتاقم شدم یگانه محو کامپیوتر بود ، وقتی بهش رسیدم تازه فهمیدم چه سوتی دادم ، عکسهای مدلهای فشنی که یکی از دوستام بهم داده بود روی صفحه ریخته بودم و قصدم بیشتر انتخاب لباس برای یگانه بود ، از زمانی که حرفمون با خانواده یگانه تموم شده بود همش دنبال تهیه کادوی مناسبی بودم که با توجه به رفاقت خیلی خیلی نزدیک بین من و آرش و راحت بودن باهاش بهم پیشنهاد خرید لباس مجلسی روز رو برای یگانه داده بود ، کلا آرش تنها کسی بود که با من خط قرمزی حالیش نمیشد و خیلی راحت و باز صحبت میکرد ، نمیدونم چطوری بود که شیفته مرام و اخلاقش بودم ، یادمه وقتی فلشش رو بهم میداد گفت : آرمان برو ببین چه لباسهایی دارن ، آدم دلش میخواد بخورنشون ، بیشتر اندامشون بیرونه ، فکر کنم تو با دیدنش ۲ – ۳ روزی هنگ کنی .
و بلند بلند میخندید ، حالا یگانه اون عکسها رو دیده بود ، نمیدونستم عکس العملش چیه و منتظر شروع صحبت از طرف اون شدم ، همش فکر میکردم الان با ناراحتی به این عکسها اعتراض کنه ولی بر خلاف انتظارم یگانه همینکه منو دید از روی صندلی بلند شد و خیلی پر شور و با شوق زیادی گفت : آرمان چه لباسهای خوشگلی ، بازم از این عکسها داری ؟
من که اصلا انتظارشو نداشتم شوکه شده بودم ، و نمیدونستم چی بگم که یگانه کنارم اومد و برای اولین بار دستشو گذاشت روی شونم و
گفت : آرمان کجایی ؟ میگم بازم داری ؟
من : هان ، نمیدونم .
یگانه دوباره پشت سیستم رفت و شروع به دیدن عکسها کرد ، خیلی جالب بود ، همش تصور من این بود یگانه حتی حاضر نمیشه من به زنهای با حجاب معمولی نگاه کنم چه برسه به دیدن عکسهای سکسی مدلهای غربی ، یگانه یکی از عکسها که مدل با دامن خیلی کوتاه و لباس نیم تنه ای که چاک سینه هاش مشخص بود رو روی صفحه نگه داشت و گفت : آرمان ببین چه دامن کوتاه و قشنگیه
کم کم داشتم داغ میشدم ، گرمایی تا حالا تجربه نکرده بودم
دوباره یگانه گفت : آرمان میبینی چه آرایش قشنگی دارن ، موهاشونو خیلی قشنگ درست میکنن
من پشت صندلی یگانه بودم و اون به دیدن عکسها ادامه میداد ، لحظه به لحظه داغتر میشدم ، دستام عرق کرده بود و کم کم داشت از سر و صورتم هم عرق درمیومد ، نفهمیدم چطوری شد که دستامو روی شونه های یگانه حس کردم ، اصلا دست خودم نبود ، انگار یه نیروی جاذبه ای دستامو برروی شونه هاش برد ، یگانه تکون خیلی آرومی خورد و دوباره به دیدن عکسها ادامه داد ، سرمو جلوتر برده بودم و حالا کنار صورت یگانه قرار داشت ، عرقی که از صورتم روی دست یگانه که داشت پهلوشو میخاروند ریخت ، یگانه به عقب نگاه کرد و گفت : آرمان چقدر عرق کردی ؟ خیلی گرمت شده ؟ راستش منم گرممه
وازروی صندلی بلند شد، یگانه روبرو من ایستاد و سرشو پایین انداخت ، اینکارش برام سوال شده بود ، میترسدم از اینکه دستمو روی شونه هاش گذاشتم ناراحت شده باشه ، با من من گفتم : ببخشید ، حواسم نبود .
یگانه سرشو بالا آورد و گفت : برای چی ؟ مگه چی شده ؟
من : دستم سر خورد ، نمیخواستم ناراحتتون کنم
خنده بلند یگانه مثل بمب ترکید ، و همونطوری که میخندید تلو تلو خوران بهم نزدیک شد و دستاشو گذاشت روی سینه هام و گفت : وای آرمان ، اصلا باورم نمیشه پسری به مثبتی تو پیدا بشه ، منو بگو که فکر میکردم فیلم هم بازی میکنی
منظور یگانه رو نمیتونستم بفهمم ، یعنی من چیکار کرده بودم که یگانه اینطور تصور میکرد ، یگانه ازم فاصله گرفت و به طرف چوب لباسی کنار اتاق رفت و رو به من گفت : من که دارم تو این لباسها آتیش میگیرم ، تو رو نمیدونم با کت چطوری دوام میاری
و در مقابل چشمهای بهت زده من شروع به درآوردن مقنعه و بعدش مانتوش کرد ، گیره پشت سرشو باز کرد و موهای فوق العاده بلندشو که تا پایین کمرش رسید رو باز کرد ، شلوار لی تنگ و تی شرت خیلی زیبایی داشت ، اگه بگم نزدیک به سکته بودم باور نمیکنید ، تا حالا غیر خواهر و مادرم هیچ زن یا دختری رو به صورت زنده و از نزدیک اینطوری ندیده بودم ، نمیدونم بدون اینکه بخوام نگاهام برروی اندام یگانه میچرخید ، اصلا متوجه این نبودم که یگانه کاملا منو تحت نظر داشت ، وقتی چشام به چشمش افتاد با لبخند گفت : خوب نظرت چیه ؟
((یعنی نظر منو در مورد چی میخواست بدونه ؟ ، خوب معلومه پسره خنگ ، در مورد چهره و اندامش )) این سوالی بود که تو مغزم گذشت ، دوباره یگانه گفت : آرمان نگفتی
نیروی عجیبی در من ایجاد شده بود و باعث شده بود بی پرواتر بشم ، برای همین گفتم : عالی ، بدون هیچ کم و کاست ، زیبا و ………
یگانه : زیبا و چی ؟
من : از همه نظر عالی
یگانه : از کدوم نظر ؟
من : همه ، همه
یگانه : میخوام از زبونتون بشنوم ، میخوام بدونم همسرم درمورد من نظرش چیه ، کامل و واضح
دیگه هیچ اختیاری از خودم نداشتم و گفتم : چهره ای زیبا ، اندامی فوق العاده ، اخلاقی بی نظیر
یگانه به طرفم اومد و وقتی به خودم اومد که تو بغلم بود ، مثل کوره داغ بودیم ، سر یگانه روی دوش من بود ، عطر هوس انگیزی که بخودش زده بود منو از خود بیخود کرده بود ، دستاش دور کمرم حلقه شده بود و دستای من هم دوراون بود ، یگانه خودشو بهم فشار میداد و این باعث میشد اندامشو بیشتر حس کنم ، همونطور که سرش روی دوشم بود گفت : آرمان دوست داری چطوری برات لباس بپوشم ؟ مثل این مدلها خوبه ؟
با صدای آرومی گفتم : من دوست دارم اونطور لباس بپوشی که خودتم لذت ببری
یگانه : اگه من دوست داشته باشم مثل اونا بپوشم چی؟
من : من بازم خوشحالم
یگانه : تو که میدونی خانواده هامون چقدر سخت گیرن
من : الان دیگه من و تو یه خانواده مستقل هستیم
یگانه :آرمان با سختگیریها اینطوری موافقی؟
من : ابدا ، به هیچ وجه
یگانه : منم بیزارم
حالا دیگه دستام روی پشت یگانه به حرکت دراومده بود و اونم همینطور ، دستامو تو موهاش کردم و گفتم : چقدر قشنگه
یگانه سرشو از روی دوشم برداشت و صورتشوبه فاصله خیلی کمی از صورتم نگه داشت گفت : میدونی آرمان ، تو هم خیلی تکی ، آرزوی هر دختری هست یکی مثل تو داشته باشه
دستام دور صورت یگانه بود و اون چشماشو بسته بود ، نمیدونم چه چیزی باعث شده بود فاصله صورتامون کم و کم بشه ، دیگه کمتر از ۵ سانت بین صورتامون فاصله نبود که یگانه خودشو بهم چسبوند و لبشو روی لبم گذاشت ، برای لحظه هایی خودمو کنده شده از روی زمین حس کردم ، یگانه خیلی پرحرارت لب میگرفت و این به من انرژی مضاعف داده بود ، یگانه سعی میکرد زبونشو تو دهانم کنه که بهش اجازه دادم ، حرکتهایی رو تو وجودم حس میکردم که گرمای زیادی رو به بین پاهام میرسوند ، یگانه خودشو ازم جدا کرد و به طرف تختی که کنار اتاق بود رفت ، روی اون نشست و منم کنارش ، دوباره تو کار لب رفتیم و ایندفعه یگانه رو روی تخت خوابوندم ، کم کم خودمو بهش مسلطتر کردم و تا جایی که یگانه کاملا دراز کشید و من روش بودم ، دیگه اون حرارتی که به سمت پایین بدنم رفته بود کار خودشو کرد و حرکتهایی رو بوجود آورد ، چیزی که برام جالب بود مهارت یگانه تو لب گرفتن و چرخاندن زبونش تو دهانم ، اصلا خجالت یا دلهره ای تو وجودش دیده نمیشد ، صدای زنگ موبایلم همه چیز رو بهم زد ، شماره آرزو بود ، بهم گفت نزدیک خونه هستیم ، گوشی رو قطع کردم و یگانه رو در جریان اومدن اونها گذاشتم ، سر و وضعمون رو مرتب کردیم و سریع تو پذیرایی رفتیم ، یگانه خودشو با مجله ای که روی میز بود سرگرم کرد ، دستپاچگی تو من موج میزد وبه قدری تابلو شده بود که یگانه گفت : آرمان آرومتر ، چرا اینقدر بهم ریختی ، راحتر باش
با سر بهش اطمینان دادم و تو همین زمان صدای در حیاط ورود پدر و بقیه رو اعلام کرد ، از تو راه پله صدای آرزو اومد که با صدای بلند میگفت : بچه ها ما اومدیم
یگانه خیلی از آرزو خوشش میومد و همیشه باهاش شوخی میکرد ، تو همین مدت کم خیلی با هم گرم گرفته بودن ، یگانه همین که صدای آرزو رو شنید بلند شد ، رفت و در رو باز کرد و گفت : آرزو سلام ، بیا بالا پیش ما
آرزو : نه مرسی ، مزاحم نمیشم
یگانه : بیا دیگه
آرزو : باشه پس لباس عوض کنم
یگانه : منتظرتم
و در رو بست و دوباره سر جاش نشست ، طولی نکشید که صدای مادرم و آرزو که از پله ها بالا میومدن اومد و بعدش صدای زنگ خونه ، یگانه براشون در رو باز کرد و اول با مادرم و بعد با آرزو دست داد و اومدن داخل ، کلی با هم صحبت کردن و بعد از حدود ۲۰ دقیقه مادرم رفت پایین و آرزو که قصد رفتن داشت یگانه ازش خواست یکم دیگه بمونه ، مادر رفت و اون ۲ تا گرم صحبت و شوخی شدن ، خیلی صمیمی شده بودن مثل دوستای ۱۰ – ۱۵ ساله ، یگانه همش از رونهای آرزو بیشگون میگرفت و به سر کولش میزد ، من برای کاری پایین رفتم و اونارو تنها گذاشتم ، حدود ۱۵ دقیقه بعد اونها هم پایین اومدن ، شام رو خوردیم و حدود ساعت ۱۱ شب محسن خان دنبال یگانه اومد و رفتن ، برای برای خاموش کردن لامپهای طبقه بالا رفته بودم که آرزو هم اومد ، یاد تماسش افتادم و برای تشکر ازش گفتم : راستی بابت تماسی که گرفتی ممنونم
آرزو لبخند زیبایی زد و همونطور که به طرف در خروجی میرفت گفت : تازه خوبه قبلش اومدنمونو بهت خبر دادم
من که از حرفش چیزی نفهمیده بودم گفتم : خوب منم برای همین تشکر کردم
آرزو به در تکیه داد و گفت : خوب فکر کردی برای چی زنگت زدم ؟
من : خوب … میدونم برای چی بود
آرزو با لحنی که بد جنسی توش موج میزد و تا حالا ازش سراغ نداشتم گفت : ای میدونی ، پس چرا اینقدر نامرتب
من که نمیتونستم منظورشو بفهم و از طرفی قاطی کرده بودم گفتم : نامرتب ؟ کی ؟ ما ؟ ما که مرتب بودیم ، یعنی مگه … بگو چی شده مگه ؟
آرزو با همون لحن گفت : نه آقا پسر شما مرتب بودین ، ولی تختتونو مرتب نکرده بودین ، ضمنا وقتی پایین اومدی کامپیوتر رو هم خاموش کن
وای چه سوتی داده بودم ، کلا هنگ کردم ، آرزو پایین رفت و من هم بعد از ۲۰ دقیقه رفتم ، اونا خوابیده بودن و من هم رفتم تو اتاقم که صدای در اومد ، وقتی بفرما گفتم دیدم پدرم هست ، از جام بلند شدم که گفت : نه راحت باش ، پسرم از فردا سعی کن وسایل شخصیتو ببری بالا واونجا رو آماده کنی و بهش عادت کنی
شب بخیر گفت و رفت ، یعنی این آخرین شبی بود که تو این اتاق میخوابیدم .فردا حدود ساعت ۱ بعد اظهر با یگانه تماس گرفتم و بابت دیشب و موندنش پیشم ازش تشکر کردم ، اونم گفت خونه تماس گرفته و از مادرم و آرزو تشکر کرده و گفت با آرزو قرار گذاشتن عصر برن خرید ، حدود ساعت ۶ بعد اظهر با آرزو دنبال یگانه رفتیم و برای خرید به پاساژهای خوب شهر سری زدیم ، آرزو دنبال مانتو بود و چند تا فروشگاه رو رفتیم تا اینکه یکی از مانتو سراهای بزرگ که فروشنده خانم داشت بیشتر توقف و مدل دیدیم ، اکثر مانتوها تنگ و کوتاه بود که میدونستیم با مخالفت خانواده و بخصوص پدر روبرو میشیم ، همونطور که داشتیم نگاه میکردیم فروشنده اومد و به یگانه و آرزو گفت : میتونم کمکتون کنم ؟
یگانه : بله ، میخوایم برای ایشون یک مانتوی مناسبی بگیریم
فروشنده : خوب اینهمه مدلها و رنگهای زیبا و از همه مهمتر (( اشاره به سمت آرزو)) این خوشگل خانمی که من میبینم هر مانتویی بپوشه بازم به زیبایی خودش نمیرسه
آرزو یه نگاهی به من کرد و یکم قرمز شد ولی در کمال تعجب من و آرزو ، یگانه گفت : این که حق با شماست ، هم خوشگله ، هم خوش استیل و هم خوش هیکل .
آرزو با چادر بود و زیرش یک مانتوی راحت ، فروشنده بهش گفت اجازه بدین و چادرشو از سرش برداشت .
یکی دو قدم عقب رفت و گفت : ببخشیدا ، حیف این هیکل و اندام زیبا نیست که اینقدر به خودتون سخت میگیرین
آرزو دیگه کاملا قرمز قرمز شده بود ، ولی من ریلکستر از گذشته بودم ، تنها یگانه بود که باهاش همراهی میکرد و گفت : منم با شما موافقم ، ولی خوب چاره ای نداریم ، نمیتونیم خیلی مدل دار بگیریم
فروشنده : چرا ؟ الان که دیگه گیر بازار نیست
و دست یگانه رو گرفت و بردش سمت یه مانتو و آرزو هم صداش زد و مانتویی آبی کم رنگ و کوتاه نشونش داد و گفت : باور کنید اینو اگه بپوشه از هر مدلی سرتر میشه
آرزو گفت : نه ، نمیشه
یگانه : راست میگه خانم
فرشنده : بابا نمیخواد بخرین ، فقط یکبار امتحان کنید برای دیدن خودتون
آرزو به من نگاه کرد و فهمیدم منتظر اجازه من هستش ، یگانه رو به من گفت : آرمان ، بپوشه ببینیم چطوری میشه ؟
حس غریبی در من ایجاد شده بود ، نوعی احساس پرواز ، میخواستم راحتر باشم و از زیباییها بیشتر استفاده کنم ، رو به یگانه و آرزو گفتم : بد نیست ، امتحانش ضرر نداره
آرزو انگار منتظر اوکی من بود و بلافاصله مانتو رو از دست فروشنده گرفت و رفت تو اتاق پرو ، حدود ۵ – ۶ دقیقه بعد از پرو بیرون اومد ، خدای من چی میدیم ، چقدر ناز و زیبا شده بود ، اولین بار بود اندام آرزو جلب توجهم کرد ، چه کمر باریکی و چه اندامه زنانگی زیبایی ، یگانه به طرفش رفت و سوتی کشید و گفت : به به ، چه ماه شدی ، اگه اینطوری بیرون بری حتما میدوزدنت
واقعا با این تیپ نظر هر مردی رو جلب میکرد ، فروشنده کمربند پهن مانتو رو هم بست و این کار باعث شد اندام آرزو بیشتر بیرون بزنه ، و بعد رو به من گفت : بفرمایید اینم از جنیفر لوپز خوشگلتر و خوش هیکلتر
راست میگفت ، باسن آرزو خیلی خوش استیل بود ، یگانه کنار گوش آرزو چیزی گفت که باعث شد رنگ چهره آرزو قرمزتر بشه ، بعد رو به من گفت اینو میگیریم ، من با بلاتکلیفی گفتم : آخه یگانه ، تو که پدر ما رو میشناسی نمیزاره بپوشه
یگانه : باشه ، جلوی حاج آقا نمیخواد بپوشه ، اصلا لازم نیست بدونن ، مگه من نیستم که کلی لباس دارم که هیچکس خبر نداره
جالبه ، پس یگانه اونطور که من فکر میکردم صاف و ساده نیست ، ازش بیشتر خوشم اومد ، سعی نمیکرد رل بازی کنه ، با اصرار یگانه مانتو رو گرفتیم و بعد از اینکه یگانه رو خونشون رسوندیم به سمت خونه خودمون حرکت کردیم ، تو راه همش احساس میکردم آرزو میخواد چیزی بگه ولی نمیتونه ، حوصله خونه رفتن رو نداشتم بدون اینکه به آرزو چیزی بگم به خونه زنگ زدم و بهشون گفتم ما تا ۲ ساعت دیگه برمیگردیم و وقتی علتشو ازم پرسیدن بهشون گفتم میخوام با آرزو دفتر شرکت سری بزنم و مدارکی رو با خودم بیارم ، وقتی تلفن رو قطع کردم
آرزو بهم گفت : جدی دفتر کاری داری ؟ ما که خیلی دور شدیم ازش
من : نه راستش ، اگه مایل باشی یه دوری میزنیم و بعد میریم خونه
آرزو : خیلی خوبه ، منم دوست دارم بگردم
با آرزو به طرف یکی از پارکها رفتیم و مقداری تنقلات گرفتم و روی یکی از صندلیها نشستیم ، نسبتا شلوغ بود و تیپهای مختلفی در رفت و آمد بودن ، اکثر دختر و زنهایی که اومده بودن مانتوهای تنگ و کوتاه و تیپهای شیکی داشتن ، محو تماشا اونها بودم ، آرزو هم همینطور ، از دور ۳ تا دختر هم تیپ و سن آرزو نزدیکمون شدن ، یکیشون یک مانتو مثل مانتوی آرزو تنش بود با این تفاوت که هم باسنش خیلی بزرگتر بود و هم سینه هاش ، ناخواسته میخ اون شده بودم و تا دور شدن همینطور نگاه میکردم که یکمرتبه با ضربه ای که آرزو به پهلوم زد به خودم اومدم ، آرزو یک اخم قشنگی کرد و گفت : آی پسر کجایی ؟ چشم یگانه رو دور دیدی ؟
من که نوع برخوردم داشت راحتر میشد گفتم : میدونی خیلی شبیه تو بود ؟
آرزو : کی ؟ این دختره ؟
من : آره ، مخصوصا مانتویی که تنش بود مثل همینی هست که خریدی ، کاش میپوشیدیش
آرزو : مگه میتونم ، اصلا فکرنکنم بتونم باهاش بیام بیرون
من : چرا ؟
آرزو : خوب سخته ، آخه من تا حالا فقط با چادر بیرون رفتم
من : نه عادت میکنی ، خیلی دوست دارم با اون ببینمت
آرزو : دیونه ، مگه فرقی هم میکنه
من : بله که فرق میکنه ، بپوشش تا خودت ببینی
آرزو : یعنی تو ناراحت نمیشی اینطوری بیرون بیام ؟
من : والا چی بگم ، خودت چی ، دوست داری این تیپی بگردی ؟
آرزو : میدونی داداش ، اگه بگم نه دروغ گفتم ، اگه هم بگم آره نمیدونم که بتونم اونطوری بیام
من : مهم اینه که تو بخواهی
آرزو : خودت که بهتر میدونی بابا و مامان نمیزارن
من : خوب به قول یگانه لازم نیست اونا بدونن
آرزو : چی میگی ، چطور اینو ازشون پنهان کنم ، تازه الانشم موندم باهاش چیکار کنم ، آخه مامان وقتی کمدمو تمیز میکنه اگه ببینه چی
من : میخوایی من برات نگهش دارم
آرزو : کجا؟
من : طبقه بالا ، مطمئنا دیگه با اونجا کاری ندارن
آرزو : آره فکر خوبیه
یکم تو پارک قدم زدیم و بعدش دوباره راه افتادیم به طرف خونه حرکت کردیم ، شام رو که خوردیم من رفتم طبقه بالا ، مدتی بعد بقیه هم اومدن و پدرم بهم گفت : آرمان اگه اذیت میشی بیا پایین تا زمانی که یگانه هم بیاد
من : نه پدر ، اگه ببینم تنها هستم میام
یکم کمک کردن و دکور خونه رو عوض کردیم ، مادرم کمرش درد گرفته بود و میخواست بره بخوابه ، پدرم کمکش کرد و رفتن و آرزو پیشم موند تا بقیه کارها رو تمام کنیم ، حدود ساعت ۱۱.۵ شب بود که به آرزو گفتم چقدر هوس چایی کردم و اونم رفت پایین تا بیاره ، حدود ۱۰ دقیقه بعد با سینی چایی اومد و وقتی ازش درمورد پدر و مادر سوال کردم گفت هر دو خوابیدن ، داشتیم چایی میخوردیم که آرزو گفت : آرمان ولی خیلی خوب شد یگانه اومد تو خونواده ما
من : آره ، دختر خوبیه ، ولی نه به اندازه تو
آرزو : نه جدی میگم ، هم اخلاقش ، هم با مرامه و از همه مهمتر برای تو حداقل اینکه زیبا و تکه
من : دقیقا ، ولی بازم بگم به تو نمیرسه
آرزو : آرمان اون عکسهایی که تو کامپیوتر بود از کجا آوردی ؟
من : آرش بهم داده
آرزو : همون دوست صمیمیت
من : آره
آرزو : ولی بابا ازش خوشش نمیاد ، میگه جلفه
من : نه پسر خوبیه ، خیلی باهاش ندار هستم
آرزو : منم ازش خوشم میاد ، خیلی مودب و با کلاس هستش
من : عکسها رو دیدی ؟
آرزو : نه همشو
من : میخویی ببینی ؟
آرزو : خسته نیستی ؟ خوابت نمیاد ؟
من : نه ، من میرم روشن کنم
و به طرف اتاقم رفتم ، آرزو هم دنبالم اومد و روی تخت نشست ، عکسها رو آوردم و از آرزو خواستم بیاد ببینه ، من برای شستن دستام رفتم و وقتی برگشتم آرزو غرق دیدن عکسها بود ، همه عکسها رو من ندیده بود و چیزی که الان مشخص شده بود بودن تعداد زیادی عکس مربوط به مدل لباسهای زیر زنانه تو اونها بود ، که آرزو داشت میدید ، همینکه متوجه حضور من شد عکسها رو بست ، بعد رو به من گفت : بابا خیلی پیشرفت کردی ، عجب عکسهایی داری
من خودمو به اون راه زدم و گفتم : آره لباسهای مجلسی زیبایی هستن
آرزو : آره ، خیلی زیبا ، البته بعضیهاشون هم مخصوص مجالس لب دریایی هست
من : لب دریایی باز چطورشه ؟
آرزو : یعنی میخوایی بگی ندیدی ؟
من : نه بخدا
آرزو: حالا فهمیدم چرا اینقدر تخت بهم ریخته شده بود ، با یگانه عکسها رو که دیدین هوس شنا کردن کرده بودین
آرزو این جمله رو با لحن شیطنت آمیزی گفت ، بهش گفتم : به خدا من هر چی دیدم لباس مجلسی بودش ، راستی نمیخوایی مانتو رو دوباره بپوشی ، راحتر میتونی خودتو تو آیینه ببینیا
آرزو : با این دامن بلندی که دارم که نمیشه
من : خوب برو یکی از شلوار لی هاتو بیار
آرزو رفت پایین و بعد با یکی از شلوارهای لی جدیدش اومد ، من از اتاق بیرون رفتم و بعد از ۵ دقیقه آرزو بیرون اومد ، یعنی تا حالا دختری به خوشگلی و خوش هیکلیش ندیده بودم ، مانتو تنگ و کوتاه و کاملا به بدنش چسبیده بود ، کوتاهی مانتو تا تقریبا یک وجب بالا تر از زانوهاش بود ، کمربندشو نبسته بود ، بهش گفتم اونم ببنده ، وقتی بست دیگه نمیشد چشم ازش برداشت .
دوباره اون حس غریب سراغم اومده بود ، بهش گفتم : تو آیینه خودتو دیدی ؟
آرزو : کامل نه هنوز
بلند شدم و بردمش تو اتاقم ، یک آیینه تمام قد بزرگ داشتم ، آرزو جلوش ایستاد و خودشو برانداز کرد ، بهش گفتم دور بزنه ، اون هم اینکار کرد و بعدش گفت : خیلی تابلو شده ، مگه نه ؟
من : چی ؟
آرزو : همین دیگه ، مانتو تنگیه ، خیلی تابلو میکنه آدمو
من : ولش کن ، خودت باید خوشت بیاد
آرزو : آخه احساس میکنم اگه اینطوری بیرون برم همه بهم نگاه میکنن
من : خوب باشه ، زیبایی برای دیدن هستش دیگه
آرزو : آرمان خیلی عوض شدی ، قبلا اصلا از این حرفا نمیزدیا
من : مگه دروغ میگم ، زیبایی برای دیدن نیست ؟
آرزو : اون که آره ، ولی ………
من : ولی نداره ، اصلا یک روز خودم با یگانه با همین مانتو میبریمت بیرون
آرزو دوباره تو ایینه نگاه کرد و گفت : آرمان آخه ……
من : آخه چی ؟
آرزو : روم نمیشه بگم
من : بگو دیگه
آرزو : آخه آرمان همه جای آدم معلوم میشه
من : لخت که نیستی ناراحت بشی
آرزو : یه سوالی ازت کنم ؟
من : بپرس
آرزو : اگه یگانه بخواد اینطوری بیرون بیاد بهش اجازه میدی ؟
من : آره
آرزو : خیلی عوض شدی ، قبلا که اصلا اینطوری نبودی
من : نه ،اولا که آدما عوض میشن ، بعدشم زیادی سخت میگیریم ما
آرزو : خوب ما چاره ای نداریم ، میدونی که بهمون سخت میگیرن
من : درسته ، ولی وقتی تنها هستیم و بیرون میریم که میتونیم راحتر باشیم
خودم هم باورم نمیشد که چطور این حرفها رو به آرزو میزدم ، اونشب باز هم با آرزو صحبت کردم و احساس راحتی و آرامش بیشتری بهمون دست داده بود ، روزها میگذشت و رابطه من و آرزو به واسطه یگانه نزدیکتر شده بود ، بر خلاف بقیه خانواده ها که با ورود عروس ، رابطه بین خواهر و برادرها کمتر میشه ، رابطه منو آرزو هم راحتر و هم صمیمیتر شده بود ، یگانه هم با آرزو بقدری قاطی شده بود که اگه یک روز با هم تماس نداشتن ، نگرانی هر دوشونو در برمیگرفت ، عید فرا رسید و پدر و مادر من برای دیدن اقوام قصد سفر داشتن ، آرزو به خاطرکنکور نمیتونست بره و من هم برای اینکه تنها نباشه باهاشون نرفتم ، از روز سوم عید ما تنها شدیم و از اینجا فصل جدیدی برای من و زندگیم و رابطه با آرزو و یگانه آغاز شد .حدود ساعت ۱۰ صبح پدر و مادرم حرکت کردند و کلی سفارش در مورد خونه و خودمون ، وقتی وارد خونه شدیم آرزو چادر رو از سرش برداشت و به کناری انداخت و نفس عمیقی کشید و گفت : آخش ، چقدر خوبه آدم بدونه کسی نیست بهش گیر بده
من به طرفش رفتم و بازوشو گرفتم ، آرزو یکم ترسید ، بهش گفتم : نه بابا ، از این خبرا نیست ، یالا چادرتو سرت کن ، یالا
اگه خندم نگرفته بود آرزو اشکش در میومد ، چون باور کرده بود ، بهش گفتم بریم طبقه بالا و اونم قبول کرد ، به یگانه زنگ زدیم و برای ناهار ازش خواستیم بیاد پیشمون که گفت مهمان دارن ولی بعد اظهر میاد ، من رفتم سراغ کامپیوتر و آرزو هم مشغول درس شد ، آرش چند تا دی وی دی بهم داده بود که فرصت دیدنشونو نداشتم ، اولیش یک فیلم آمریکایی بود و پر از صحنه های جنایی و درام و صد البته سکسی ، دومی انواع و اقسام شوی ایرانی و ترکی بود ، سومین دی وی دی که گذاشتم هنگ کردم ، وای این چیه ، فیلم آمریکایی و به قول بچه ها سوپر ، نمیدونستم ببینم یا نه ، از طرفی تا حالا اینطور فیلمها ندیده بودم ، و از طرفی کنجکاو اون ، یکمشو دیدم ، حالم بد جور خراب شده بود ، اصلا صحنه های فیلم از ذهنم خارج نمیشد ، کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم تو هال ، آرزو روی یکی از مبلها ولو شده و خوابش برده بود ، اینم از درس خواندنش ، دامن بلندش کاملا پاهاشو پوشانده بود و پیراهن بلندی هم تنش بود ، نمیدونم چرا نگاهام داشت عوض میشد و همش دنبال قسمتهای لخت بدنش بودم ، اون حس غریب دوباره به سراغم اومده بود ، حسی که اولین بار با یگانه تجربه کردم و حالا داشت مرتب تکرار میشد ، آرزو از همه نظر از یگانه و بقیه دخترهایی که میشناختم سرتر بود ، رفتم کنارش و بیدارش کردم ، صورتشو شست و دوباره اومد تو هال ، درس نمیتونست بخونه و همش این ور و اون ور میکرد بهش گفتم : چته ؟ چرا بی قراری ؟ درستو بخون
آرزو : خسته شدم ، همش درس همش درس ، نه تفریحی ، نه تنوعی
من : ای راست میگی ، میخوای بلند شو یکم برقص تا تنوع برات ایجاد بشه
آرزو : آخ که راست گفتی ، ولی خشک و خالی که نمیشه
من که خودم هم هوس تنوع به سرم زده بود گفتم : صبر کن الان برات ردیف میکنم و دی وی دی شوی ایرانی ، ترکی رو آوردم و تو دستگاه گذاشتم ، ال سی دی رو روشن کردم ، اولین آهنگ از منصور و آذربایجانی بود ، دیدن اون دخترها با اون اندام سکسی منو داغ میکرد و آرزو هم کاملا تو رقص محو شده بود ، سینه های گنده و کون خیلی خوش فرم رقاصه ها داشت دوباره برام دردسر ساز میشد ، این اولین باری بود که من و آرزو با هم از اینطور شوها میدیدیم ، ولی از نوع نگاه و رفتار آرزو مشخص بود قبلا دیده ، برای همین بهش گفتم : مثل اینکه برات تازگی نداره ، قبلا دیدی ؟
آرزو : آره
من : کجا ؟ ما که آهنگشو نداریم
آرزو : خونه یگانه ، اون خیلی از این دست آهنگها داره
من : واقعا ، پس چرا به من نگفته بود
آرزو : حتما ازش نپرسیدی یا شرایطش پیش نیومده بود
دوست داشتم آرزو رو بلند کنم تا برقصه برای همین بهش گفتم : خوب اینم آهنگ ، پس چرا نشستی ؟
آرزو : چیکار کنم ؟
من : بلند شو دیگه ، مگه نمیخواستی تنوع ایجاد بشه ، بفرما یه تکونی خودتو بده تا ما هم حالشو ببریم
این جمله آخری رو اصلا نفهمیدم چطوری از زبونم دراومد ، آرزو با ناز و ادای خاصی که تا حالا ندیده بودم گفت : ای ، چرا نمیگی یگانه جون برات خودشو تکون بده ، اینطوری که بیشتر حالشو میبری
من : خوب ببخشید ، هر طور دوست داری
آرزو بلند شد و شروع به رقصیدن کرد ، خیلی وارد بود ، اصلا تصور این رقص هم ازش نداشتم ، به خاطر دامن بلندی که پاش بود نمیتونست حرکات پاشو خوب انجام بده ، یکم که گذشت ایستاد و گفت : اه ، با این دامن بلند که نمیشه .
من : خوب برو عوضش کن .
آرزو : چی بپوشم ، هر چی دارم یا بلنده یا خیلی گشاد .
من : برو اون مانتو جدیدتو بپوش .
آرزو : زیرش چی ، آهان یه شلوار استرجی یگانه بهم داده اونو میپوشم
من : خوب اگه شلوار قشنگیه که دیگه مانتو میخوای چیکار ، خرابش هم نکن
آرزو : آخه ….. ، خیلی تنگه
من : خوب دیگه بابا و مامان نیستن که بهت گیر بدن
آرزو : زشت نیست ؟ خیلی چسبون هستشا ؟
حسی که لحظه به لحظه در من تقویت میشد این اجازه رو بهم داده بود تا راحتر با آرزو صحبت کنم برای همین گفتم : اشکالی نداره ، من و تو که مشکلی نداریم
آرزو از خدا خواسته بلند شد و رفت پایین و بعد از حدود ۱۵ دقیقه برگشت ، اگه بگم سکته خفیفی زدم اشتباه نکردم ، آرزو با یک شلوار تنگ لیمویی رنگ تی شرتی همون رنگ وارد شد ، سرشو پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت ، از جام بلند شدم و طرف رفتم و دورش گردیدم و بعد یک سوت زدم و گفتم : آبچی چقدر خوشگل شدی ، اینارو که خریدی؟
آرزو : چند روز پیش با یگانه رفته بودیم بازار ، اون برام گرفت
من : دستش درد نکنه ، خیلی قشنگه
آرزو به طرف وسط اتاق رفت ، خدای من چه هیکل زیبایی ، برجستگیها و فرو رفتگیهای اندامش کاملا مشخص شده بود ، آهنگ رو که روی توقف گذاشته بود دوباره فعال کردم و آرزو مثل بمب ترکید و شروع به رقصیدن کرد ، چشم ازش برنمیداشتم ، برای اولین بار روی سینه هاش و بین پاهاش زوم کرده بودم ، برجستگیهای سینه هاش داشت از تو تیشرت تنگش بیرون میپرید ، تو حال و هوای خودم بودم که موبایلم زنگ خورد ، یگانه بود ، همونطور که آرزو میرقصید جواب دادم
من : سلام خانمی
یگانه : سلام ، خوبی ؟
من : مرسی ، تو چطوری ؟
یگانه : این صدای چیه ، داری موسیقی گوش میکنی ؟
من : آره ، راستی دستت درد نکنه ، عجب لباس قشنگی برای آرزو گرفتی
یگانه : مگه تنش کرد ؟
من : بله ، و الان هم داره با همونا میرقصه
یگانه : ای پس حسابی صفا روبراست ، تنها شدین و حسابی استفاده میکنین
من : فقط جای تو خالیه ، ای کاش الان میومدی
یگانه : اتفاقا برای همین زنگ زدم ، تا نیم ساعت دیگه میام ، مهمونامون نموندن و رفتن ، پدرم میرسونمه
از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم ، یگانه خداحافظی کرد و من خبر اومدنشو به آرزو دادم ، آرزو گفت : جدی ، پس برم لباس عوض کنم
من : برای چی ؟ مگه بابا و مامان میان ؟
آرزو : خوب زشته اینطوری منو ببینه
من : نه بابا ، تازه خودم الان بهش گفتم داری با اینا میرقصی
آرزو : اوه نه ، الان میگه چه برادر و خواهری هستن ، همین که تنها شدن ………
من : این حرفا رو نزن ، یگانه هم مثل ماهاست ، اونم از این فرصتها استفاده میکنه
حدود ۴۵ دقیقه بعد یگانه اومد تو دستش یک ساک بزرگ بود ، با هم رفتیم طبقه بالا و همین که وارد شد و آرزو رو دید گفت : به به خوشگل خانمی
و رو به من گفت : اون آهنگ رو بزار ببینم
من به طرف دستگاه رفتم و روشنش کردم ، یگانه چادرشو کناری انداخت و شروع به رقص کرد ، مانتوی بلندش نمیذاشت راحت باشه ، یکم که گذشت یگانه گفت : اینطوری نمیشه ، منم باید لباس عوض کنم
و دست آرزو رو گرفت و گفت : بیا برای تو هم لباس مخصوص آوردم
و یه چشمکی به من زد و رفتن تو اتاق من ، خیلی طول کشید تا اومدن بیرون ، وای چی میدیدم ، یگانه با یک دامن کوتاه و تاپ نسبتا کوتاه که یقه فوق العاده بازی داشت و آرزو هم یک شلوارک و تاپی تقریبا مثل همون ، آرزو خجالت میکشید ولی یگانه خیلی عادی برخورد کرد ، فکر دیدن این صحنه ها هم نمیکردم ، تا حالا نشده بود من از گردن پایینتر آرزو رو ببینم چه برسه به اینکه خط سینه هاش دیده بشه ، شلوارکی که پاش بود بقدری تنگ و چسبون بود که تمام برجستگیها و فرو رفتگیهای جلو و پشتشو نمایان کرده بود ، یگانه هم کمی از اون نداشت با این تفاوت که به خاطر دامنی که پوشیده بود اون چیزها قابل دیدن نشده بود ولی لختی پاها و رونهاش داشت دیونم میکرد ، یگانه به طرفم اومد و دستشو روی سینه هام گذاشت و هولم داد طرف مبل و نشوندمه و گفت : بشین و مثل یک پسر خوب از رقص دو تا مانکن استفاده کن
واقعا داشتم شاخ درمیاوردم ، یعنی واقعا این دو تا یگانه و آرزو بودن ؟ ، این همون یگانه ای هست که روز اول دیدم ، همه چیز مثل یک رویا داشت برام میگذشت ، دوباره آهنگ رو از اول گذاشتم و یگانه بود که با لوندی خاصی رقص رو شروع کرد ، آرزو هم به پیروی از اون رفت وسط و با هم رقصشونو شروع کردن ، نمیدونستم کجا رو نگاه کنم ، سینه ها و کون برجسته و کوس برامده آرزو یا لیموهای درشت و خوردنی یگانه رو ، یگانه وقتی پیچ و تاب میداد و خم میشد به وضوح میشد شورت قرمزی که پاش کرده بود رو دید ، بارها از قصد بهم نزدیک شد و این صحنه رو برام ایجاد کرد ، آرزو هم دیگه داغ شده بود و با گردوندن کونش و جلو دادن سینه هاش داشت با یگانه رقابت میکرد ، یگانه به طرفم اومد و بلندم کرد و منم قاطی رقصشون شدم ، تو همین اوضاع یگانه پشتشو بهم کرد و خودشو کامل بهم چسبوند ، حالا اون کون و کپل تو بغل من بود و خودشو بهم فشار میداد ، دستامو بردم دو طرف پهلوهاش و گرفتمشون ، پیچ و تاب دادن یگانه بیشتر شده بود و آرزو هم نزدیک ما میرقصید ، یگانه دستشو گذاشت روی دستم و بعد از مدتی دستامو بالاتر کشید و برد جلو و گذاشت زیر سینه هاش ، آرزو با دیدن این صحنه لبخندی زد و پشتشو بهمون کرد ، یگانه دستشو گرفت و برش گردوندو به خودش نزدیکتر کرد ، دیگه زیر سینه هاشو میتونستم لمس کنم و کم کم بالاتر هم میبردم ، آرزو با چشمانی خمار و شهوت آلود نظاره گر ما شده بود و به رقصش ادامه میداد ، یگانه خودشو از من جدا کرد و به طرف آرزو رفت و از جلو بهش چسبید و با هم تکون میخوردن ، خیلی خوش میگذشت و عرق از همه جامو را گرفته بود ، بعد از حدود ۳۰دقیقه رقصیدن نشستیم و استراحتی کردیم ، تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم ، من خیلی احساس خارش تو تنم میکردم ، همیشه وقتی عرق میکنم این وضع رو دارم ، به بچه ها گفتم من میرم حموم و بخاطر تنبلی حموم همون طبقه رفتم ، وقتی دوش گرفتم و خواستم خودمو خشک کنم تازه یادم اومد نه لباس و نه حوله با خودم بردم ، زنگ حموم رو زدم و یگانه اومد جلوی در ، بهش گفتم : یگانه به آرزو بگو از پایین برام حوله بیاره
یگانه با خنده گفت : به ما ربطی نداره ، حوله میخوایی چیکار ، بیا بیرون دیگه
من : من که مشکلی ندارم میام ، شما باید بترسین
یگانه : ما ؟ اصلا ترس هم نداری ، هر کی نیاد
که صدای آرزو اومد که گفت : باشه الان برات میارم
من : دیدی ، مجبورین بیارین
صدای یگانه اومد که رو به آرزو گفت : نرو ، بزار حال این پسره بدجنس رو بگیریم
من : حال منو ؟ همینطوری میام بیرونا
صدای آرزو اومد که گفت : یگانه بزار براش بیارم گناه داره
من : نخیر گناه ندارم ، باید بیارین
یگانه : آرزو میبینی چقدر پر رویه ، حالا که اینطور شد اصلا خبری نیست
در حموم رو باز کردم و یگانه رو جلوی در دیدم ، با صدای خیلی آروم بهش گفتم : بابا ما یه قیافه ای اومدیم ، شما بزرگواری کنید
یگانه با صدای بلند گفت : آرزو به عذر خواهی افتاد ، برای همین فقط یک ملافه کافیشه حدود۲دقیقه بعد یگانه یه ملافه بهم داد و گفت : خودتو بپیچ و زود بیرون بیا ، چون من و آرزو هم میخواییم دوش بگیریم ،ملا فه از زیر سینه هام تا روی زانومو پوشاند ، از حموم که بیرون اومدم جفتشون جلوی در بودن و با دیدنم زدن زیر خنده و رفتن تو رختکن ، من غرغر کنان رفتم و لباسامو پوشیدم ، صدای خنده های یگانه و آرزو از توی حموم میومد و بعضی وقتا جیغ میکشیدن ، به سرم زد برم پشت در رختکن و محکم به در بزنم تا بترسن ، همین که خواستم به در بزنم متوجه باز بودن در رختکن شدم ، پس بهتر بود برم و به در حموم بزنم ، یواش وارد حموم شدم و تا خواستم به در بکوبم صدای یگانه توجه منو به خودش جلب کرد که داشت به آرزو میگفت : تا حالا دوست پسر داشتی؟
آرزو : دوست پسر غریبه نه ، ولی با یکی از پسر خاله هام خیلی قاطی هستم
یگانه : چند سالشه ؟
آرزو : ۲-۳ سالی از من بزرگتره
یگانه : ارمان هم میدونه
آرزو : نه ، اگه بدونه که پوست سرمو میکنه .
یکمرتبه صدای جیغ آرزو اومد و پشت سرش گفت : نکن یگانه نوکش خیلی میسوزه
یگانه دوباره گفت : اسم پسر خالت چیه ؟
آرزو : امیر
یگانه : امیر تا حالا اینارو دیده ؟
و مشخص بود دوباره سینه های آرز رو فشار میده ، آرزو دوباره اعتراضی میکنه و میگه : یگانه دردم میگیره به خدا
یگانه : نگفتی ، دست امیر به این سینه های خوشگل رسیده ؟
باور کردنش سخت بود ، یگانه و آرزو مست و شهوتی شده بودن و با هم داشتن حال میکردن ،اصلا نمیشد قبول کرد این همون یگانه من هستش
بازم از آرزو جوابی شنیده نشد ، صدای جابجایی اومد و بعدش یگانه گفت : بزار معاینه کنم ببینم چطوریه
و سکوتی برقرار شد ، دل تو دلم نبود ، یگانه داشت با سینه های آرزو بازی میکرد .
یگانه : خیلی عالیه ، تا حالا سینه هایی به این خوشگلی و سفتی ندیده بودم
آرزو : یگانه سینه های اون دوستت که گفتی تو دانشگاه باهاش خیلی قاطی بودی از من بهتر بود ؟
یگانه : سینه های اون خیلی بزرگتر بود ، و چون دوست پسرش خیلی براش خورده و مالونده بود شلتر از سینه های تو شده
آرزو : اون روز گفتی وقتی با دوست پسرش بوده تو دیدیش ، درسته ؟
یگانه : آره چند بار ، اونم وقتی خونشون رفته بودم
آرزو : لخت لخت میشدن ؟
یگانه : آره ، مثل من و تو
آرزو : اوه ، خیلی حال میده مگه نه ؟
یگانه : خیلی
آرزو : تو بغیر از من دیگه با کی لخت بودی ؟
یگانه : همون دوست دختری که بهت گفتم
آرزو : اونم سینه هاتو مالونده ؟
دوباره صدایی نیومد و بعد صدای همراه با شهوت یگانه که گفت : آره ، ولی دستاش مثل دستای تو داغ و پر حرارت نبود
آرزو : یگانه چه سینه های بزرگی داری ، چقدر سفت هستن
یگانه : دوست داری ؟
آرزو : آره ، تا حالا اینقدر لذت نبرده بودم
دیگه باید بگم کیرم داشت شلوارمو جر میداد ، کاملا راست شده بود ، تا حالا یادم نمیاد به این اندازه رسیده باشه
یگانه : نگفتی آرزو ، سینه هاتو امیر خیلی مالونده ؟
آرزو : نه زیاد .
یگانه : پیشش لخت لخت شدی ؟
آرزو : لخت لخت که نه ، یعنی میترسیدیم
یگانه : امیر بیشتر برات لیس میزنه یا میخورشونه ؟
آرزو : بیشتر میک میزنه
یگانه : برگرد و بیا تو بغلم
باز صدای جابجایی اومد و پشت سرش صدای یگانه که گفت : دختر چه کونی نرمی داری ، با همین امیر رو دیونه کردی ؟ سینه هات هم خیلی نازن ، دختر چقدر اندامت سکسیه
آرزو که صدای آه و اوهش بلند شده بود گفت : نمیدونم چرا امیر همش دوست داشت با کونم بازی کنه
یگانه : با اینجا چی ؟
آرزو : فقط دست مالیش میکرد ، بهش گفته بودم با اینجا زیاد کار نداشته باشه

پس مشخص شد یگانه داره با کوس آرزو بازی میکنه

یگانه : خیلی توپوله ، جون میده برای بوسیدن ، به امیر دادی اینجا رو ببوسه ؟
آرزو : چند بار ، خیلی داغ میشم
یگانه : تو چی از امیر رو بوسیدی ؟
آرزو : چی رو ؟
یگانه : از امیر رو دیگه ؟
آرزو : اونجاشو ؟
یگانه : آره ، همونجاشو ، کیرشو
آرزو : آره ، خیلی ، امیر خیلی دوست داره
یگانه : براش میخوری ؟
آرزو : آخه بیشترین کاری که میتونیم انجام بدیم همینه
یگانه : کیرش خیلی بزرگه ؟
آرزو : نه زیاد
یگانه : تا حالا از پشت هم باهات حال کرده ؟
آرزو : آره
یگانه : یعنی کیرشوتو کونت کرده ؟
آرزو : توش که یکی دوباره ، ولی از درد داشتم میمردم ، بیشتر لای پام میزاره
یگانه : مواظب باش لای پات میزاره تو کوست نره
آرزو : مواظبم
یگانه : خوش بحال امیر که کون و کوسی به این تمیزی رو داره
آرزو : خوش بحال داداشیم
یگانه : برای چی ؟
آرزو : تو هم خیلی معرکه هستی ، سینه هات که بی نظیره ، کوست هم سفید و هم توپول ، کونتم که بزرگ و دوست داشتنی
یگانه : مرسی عزیزم
آرزو : یگانه یه سوال ازت کنم قول میدی راستشو بگی ؟ بخدا بین خودمون میمونه
یگانه : بپرس عزیزم
آرزو : تو دوست پسر داشتی ؟
یگانه : راستشو بخواهی نه ، من تا حالا بیشتر تمایلاتم به هم جنس خودم بوده ، ولی دوست دختری داشتم که جلوی من با دوست پسرش حال کرده
آرزو : همون دوست همکلاسیت ؟
یگانه : آره
آرزو : جلو تو کرد تو کونش ؟
یگانه : هم تو کونش کرد هم تو کوسش
آرزو : تو اصلا بهت احساسی دست نداد؟
یگانه : داشتم دیونه میشدم ، کیر پسره خیلی بزرگ بود و وقتی تو کون دوستم رفت از درد گریه میکرد
آرزو : تو چیکار کردی ؟
یگانه : هیچی من پشت پرده بودم و فقط از دیدن کیر پسره داشتم دیونه میشدم
و دوباره صدای جیغ آرزو بلند شد و پشت سرش یگانه گفت : اگه من جای آرمان بودم از خیر این کون نمیگذشتم ، همچین کونی دورو برت باشه و بیخیالش بشی خیلیه
آرزو : ای راست میگی ؟ حتما یونس هم از خیر کون تو نگذشته ؟
یگانه : آرزو اگه بهت بگم یکی از شانسهای من خارج رفتن یونس بوده باورت نمیشه
آرزو : چرا ؟
یگانه : آخه اگه ایران میموند حتما تا حالا ترتیب کونمو داده بود
آرزو : جدی ؟ خیلی حشری هستش ؟
یگانه : آره ، وحشتناک ، تا حالا حداقل ۶ – ۷ تا از دخترهای فامیل رو کرده
آرزو : وای ، تو از کجا میدونی ؟
یگانه : خیلی با من نداره و برای همین که بهم نزدیکتربشه هر وقت یکیشونو میکرد میومد بهم میگفت
آرزو : اوه ، با تو کاری نکرده ؟
یگانه : تا دلت بخواد عمدی یا غیر عمدی مالیده
آرزو : کجا رو ؟
یگانه : همه جا ، کون ، سینه ، حتی بعضی وقتی که فکر میکرد من خوابم کوسمو هم میمالید

دیگه توان موندن نداشتم ، احساس میکردم بالای سرم دو تا شاخ دراومده ، رفتم از در خارج بشم چون پاهام خواب رفته بود محکم به در خوردم وروی زمین ولو شدم ، صدای آرزو اومد که گفت : کیه ؟…….. آرمان تویی ؟……….. چی شد ؟
من که سعی کردم صدامو طبیعی کنم گفتم : بابا تلف شدیم از گشنگی ، بیان بیرون دیگه
یگانه : باشه دیگه ، چقدر کم طاقتی ، الان میام بیرون
خودمو جمع جور کردم و رفتم روی مبل نشستم و به حرفهایی که شنیده بودم فکر کردم موقع ناهارهمه حواسم معطوف شنیدهام از یگانه و آرزو بود ، یگانه و آرزو هم بعد از حموم لباسهای خیلی بازی پوشیده بودن ، لباسهایی که اگه پدر بود مطمئنا برای آرزو دردسرساز میشد ، یگانه و آرزو هردوتاشون با یه دامن روی زانو وتاپی بندی که برای دیدن خط سینه هاشون زیاد زحمت نمیخواست ست کرده بودن ، و مرتب هم به نگاه میکردن و نیشخند میزدن ، هم دلم میخواست سیر نگاهشون کنم و هم از اینکه اونا هم تو بر من بودن خجالت میکشیدم ، اختیار چشمام دست خودم نبود و مرتب تو پر وپاچه های یگانه و آرزو در حال چریدن بودن ، دیگه آخرهای ناهار بود ، غذایی که من حتی یک لقمه هم نفهمیدم چی خوردم ، همونطور که تو پاهای یگانه بودم یکمرتبه پاهاشو کامل باز کرد و شورت قرمزش کاملا معلوم شد ، که همین باعث پریدن غذا تو گلو شد .
آرزو بلند شد که آب بیاره و یگانه اومد کنارم و به پشتم میزد و در همون حال گفت : خوب یواشتر ، مال خودته ، تموم که نمیشه
و بلند زد زیر خنده ، یگانه این جمله ها رو بلند گفت طوری که آرزو هم فهمید و زد زیر خنده
بعد از اینکه آب خوردم و حالم جا اومد گفتمش : من که یواش غذا میخورم
یگانه : منم غذا رو نگفتم که
من : غذا رو نگفتی ؟ پس منظورت چی بود ؟
یگانه : همونی که باعث شد اینطوری بشی
و باز دوباره هر دو زدن زیر خنده ، آرزو از کنار سفره بلند شد و محکم زد روی شونه یگانه و گفت : دختر چقدر تو جنست خرابه
یگانه : به من چه ، داداشی حضرتعالی عجله داره تقصیر من چیه ؟
آرزو همونطور که داشت به طرف آشپزخانه میرفت گفت : خوب داداشیم هم نمیخواد خوردنیهای خوشمزه رو از دست بده
و باز جفتشون از خنده ترکیدن
عملا بایکوت شده بودم و قدرت مقابله و جواب رو از دست داده و چاره ای جز تسلیم نداشتم ، برای همین گفتم : من که از حرفهای شما دو نفر سر درنمیارم ، باشه تسلیم
یگانه : آره جون خودت اینمک یکی دیگه از حربه های شما مرداست
و بلند شد و تو جمع کردن سفره کمک آرزو کرد ، منم برای بردن ظرفها بلند شدم و به طرف آشپزخانه حرکت کردم ، وقتی میخواستیم من و یگانه از کنار هم رد بشیم یگانه پشتشو کرد و همینکه به هم رسیدیم محکم خودشو بهم زد و چسبوند ، عملا کونش کامل به کیرم چسبیده بود و همزمان بلند گفت : آقا چیکارمیکنی ؟
من که هول شده بودم گفتم : یعنی چی ؟ دارم رد میشم ، خودت عقب اومدی
یگانه رو به آرزو گفت : خانم محترم شما بیاین قضاوت کنید ایشون مقصر هستن یا من ؟
آرزو که بلند بلند میخندید اومد جلو و گفت : یقینا این آقا
من : من ؟ این اومده عقب من مقصرم ؟
آرزو : خوب شما از پشت زدین ، حالا گواهینامه و کارت ماشین ، شما به پارگینگ منتقل میشین
و سه نفری زدیم زیر خنده ، یگانه همونطور خودشو به عقب فشار میداد و میخندید ، از طرفی من هم خوشم اومده بود ، کون خوشگلش با این دامن کاملا بیرون زده بود و جلوه ای زیباتر داشت ، یگانه رو به آرزو گفت : جناب سروان من خسارت میخوام
آرزو : خسارت ؟ پس باید کارشناسی بشه
و در کمال تعجب من دستشو روی کون یگانه که حالا خودشو ازم جدا کرده بود کشید و شروع به مالیدنش کرد و گفت : نه خسارتی وارد نشده ، نه خطی و نه ضربه ای
یگانه : اعتراض دارم ، ضربه داخلی بوده و از تو خط انداخته
این جمله یگانه باعث شد آرزو مثل بمب بترکه و دیوانه وار بخنده ، و دوباره دستش رو روی کون یگانه کشید و گفت : پس اگه خسارت داخلی هستش لطف کنید ماشینهاتونو کنار بکشین تا خیابان مسدود نشه تا دقیق بررسی کنیم
شوخی قشنگی رو شروع کرده بودن و من هم استقبال کردم و گفتم : باشه ، حالا که اینطور شد اگه ایشون مقصر باشن من رضایت نمیدم
آرزو : حالا قبل از ادامه دادرسی بهتره سفره رو خوب جمع کنیم
و شروع به کار کرد ، من و یگانه هم کمکش کردیم و مرتب به هم تنه میزدیم ، بعد از جمع کردن وسایل آرزو گفت : خوب بریم سر ادامه دادرسی و برای بهتر برگزار شدنش بهتره بریم اونجا
و با دستش اتاق خواب منو نشون داد ، سه نفری رفتیم تو اتاق و آرزو روی صندلی کامپیوتر نشست و رو به ما گفت : خوب شما متهمین هم بشینین روی تخت
من : چی میگی ؟ ۲ تا متهم که نمیشه
آرزو : از نظر من فعلا هر دو تاتون متهمین
من و یگانه کنار هم روی تخت نشستیم ، آرزو روی میز کامپیوتر زد و گفت : خوب شما خانم از اول توضیح بدین صحنه تصادف رو
یگانه : من داشتم رد میشدم که این آقا از پشت بهم زد و چسبوند
و از تخت پایین اومد و کونشو به طرف آرزو کرد و دستشو روی کشید و گفت : بفرمایید اینم مدرک
آرزو با لوندی گفت : وای چه مدرک جالبی
یگانه : جالب ؟ کجاش جالبه ؟
آرزو : هم جالبه هم زیبا
و رو به من گفت : آقا شما چطور دلتون اومد به این مدرک قشنگی بزنید ؟
من که سکوت کرده بودم و داشتم کم کم لذت میبردم برای داغ شدن بحث گفتم : باور کنید من یواش داشتم بهش نزدیک میشدم ، ایشون خودشون با سرعت عقب اومدن ، تازه من هم خسارت دیدم
یگانه : شما خسارت دیدین ؟ کجاست ؟ نشون بدین
این یعنی وارد شدن بحث به مسایل پایین کمر ، از طرفی از این بحثها خیلی دوست داشتم ولی از طرف دیگه با بودن آرزو خجالت میکشیدم ، برای همین گفتم : باشه من از شکایتم صرف نظر میکنم
یگانه : نخیر ، باید ادعاتونو ثابت کنید
آرزو که اصلا فکر نمیکردم حتی جلوی من قصد شیطنت داشته باشه گفت : بله آقا ، شما مدعی شده بودین باید ثابت کنید ، پس بهتره خسارت وارده رو نشون بدین
من دیگه داشتم بیخیال همه چیز میشدم و تصمیم گرفتم مثل خودشون بشم برای همین گفتم : مشکلی نیست ولی باید کارشناس مرد بیاد
یگانه که انگار منتظر این حرف بود گفت : نخیر ، کارشناس فقط یک نفر
آرزو : نشون بدین آقا
من از روی تخت پایین اومدو شکممو نشون دادم و گفتم بفرمایید
آرزو بهم نزدیک شد و دست روی شکمم کشید و گفت : نه آقا شماهم خسارتی ندیدین
یگانه پرید جلو و دستشو گذاشت زیر شکمم و رو به پایین تا روی کیرم کشید ، انگار برق بهم وصل کرده باشن ، کیرم شروع به تکون خوردن کرد و خیلی سریع حجمش بیشتر شد ، این از روی شلوار کاملا پیدا بود ، آرزو به یگانه نگاهی کرد و زدن زیر خنده ، یگانه گفت : اوه راست میگه ببین چه ورمی داره میکنه
آرزوبا لبخند زیر چشمی یه نگاه بهم کرد ، یگانه دوباره دستشو روی کیرم که حالا دیگه کاملا نیم خیز شدنش معلوم بود گذاشت و گفت : وای داره خسارت بیشتر میشه
تو حال و هوای خودم نبودم ، اصلا خجالت نمیکشیدم همونطور که آرزو راحت بود ، و خودمو دست یگانه سپرده بودم
یگانه ثابت کرده بود از همهمون راحتر و وقیحتره و با توجه به شنیده های تو حموم حرفه ای تر و صد البته سکسیتر
یگانه دیگه فقط روی کیرم فیکس کرده بود و فشارش میداد ، و این باعث شده بود بزرگتر بشه ، یگانه نیم خیز بود و سرشو رو به بالا گرفت و لبخند شیطنت باری زد و دوباره شروع به مالیدن کیرم کرد ، آرزو از اتاق بیرون رفت و موقع خارج شدن در رو بست ، یگانه منو به روی صندلی کامپیوتر هول داد و گفت : پس کارشناس مرد میخوای ؟ بزار خودم برات بررسیش میکنم
و بدون معطلی جلوی شلوارمو گرفت و پایین کشد ، کیر کاملا راست شده من داشت شورتو پاره میکرد ، یگانه شورتمو پایین داد و سره کیرم بیرون پرید ، دست یگانه که بهش خورد حرارت بدنم بالا رفت ، یگانه کیرمو از تو شورت بیرون آورد و با دستاش شروع به مالیدنش کرد ، وای اولین تجربه سکسی من داشت شروع میشد ، یگانه سرشو برد جلو و یه لیس به سر کیرم زد ، ناخواسته آه بلندی کشیدم و دستامو روی سر یگانه گذاشتم ، تازه متوجه سینه هاش که از بالا خودنمایی میکرد شدم ، دستامو بردم پایین و روشون کشیدم ، صدای یگانه هم بلند شد ، دستامو زیر بغلش گذاشتم و آوردمش بالا و شروع به لب گرفتن ازش شدم ، خدای من ، چقدر حال میداد ، دست یگانه همچنان روی کیر من بازی میکرد ، همونطور که ازش لب میگرفتم دستامو بردم پشت کونش و شروع به مالوندنش کردم ، چه کون نرمی داشت ، از روی خودم بلندش کردم و بردمش روی تخت و خوابوندمش ، همونطور که لباشو میخوردم با سینه هاش هم بازی میکردم و یواش شروع به پایین بردم دستم کردم ، دیگه دستمو از زیر دامنش رد کردم و گذاشتم روی کوسش ، چه توپول بود ، به محض گذاشتن دستم صدای آه بلند یگانه دراومد ومن به فشار دستم اضافه کردم، یکمرتبه یاد آرزو افتادم و اگه میومد تو اتاق چی ، از روی یگانه بلند شدم و رفتم پایین تخت ، یگانه همونطور با چشمای خمارش نگاهم میکرد و وقتی دید دارم خودمو مرتب میکنم گفت : چی شد ؟
من : ممکن آرزو سر برسه
یگانه : اون اگه میخواست بیاد بیرون نمیرفت ، نگران نباش ، خیلی فهمیده تر از اونیه که تو فکر میکنی .
و از روی تخت پایین اومد و بهم چسبید و گفت : تازه بیاد مگه چی میشه ، عشق بازی داداشیه گلشو با خانمش میبینه ، بالاخره باید اونم یاد بگیره دیگه .
شهوت تو وجودم موج میزد ، بهش گفتم : اون هر وقت شوهر کرد یاد میگیره ، نکنه همه دخترها قبل ازدواج کلاسشو میبینن ؟
یگانه خودشو پیچ و تاب میداد و گفت : شایدم
نمیدونم چرا حسی در من بوجود اومده بود که از شنیدن حرفهای سکسی آرزو و یگانه به شور میومدم و دلم میخواست بیشتر بشنوم از آرزو با امیر و یگانه با دوستش ، یگانه همینطور خودشو بهم میمالید و روی کیر و بدنم دست میکشید ، نمیدونستم چطوری سر صحبت رو باهاش باز کنم و بهش بفهمونم که حرفهای بین اون و آرزو رو شنیدم ، دلم به دریا زدم و گفتم : شایدم ؟ یعنی کلاسشو دیدی ؟
یگانه : تو چی فکر میکنی ؟
من : اگه دیده باشی جای تعجب نداره ، آخه دخترهای امروزی خیلی راحت و هات هستن
یگانه : همشون ؟
من : بله همشون
یگانه : پس فکر میکنی آرزو هم بللللله ؟
من : بعید نیست
یگانه : آره ، مخصوصا آرزو که هم خوشگله هم خوش هیکل ، اندامی که اون داره هر پسری رو تحریک میکنه ، مگه نه ؟ باز تو بهتر میدونی
من : من چیرو بهتر میدونم ؟
یگانه : داشتن اندام زیبا آرزو
من : من بهتر میدونم یا تو که باهاش حموم میری ؟
یگانه : خوب من که تازه پی بردم ، ولی تو از قبل میدونستی ، درسته ؟ راستشو بگو چقدر تو بر اندامش رفتی ؟
من : دیونه ، مثل اینکه من داداش هستما
یگانه : باشه ، زیبایی که آشنا ، غریبه نداره ، همه طالبشن
من : ای راست میگی ، پس یونس هم خیلی طالب تو هستش ، آخه تو هم خیلی تاپی
یگانه : حسودیت میشه ؟
من : اصلا .
باورم نمیشد این حرفها از دهن من در میاد و همچنان ادامه میدادم
یگانه : آرمان اگه یه روز بفهمی آرزو دوست پسر داره چیکار میکنی ؟
حدسم درست بود یگانه عاشق اینطور بحثها بود و خیلی دوست داشت فضا کاملا سکسی و راحت باشه برای همین گفتم : خوب اونم آدمه ، حق داره از جوانیش استفاده کنه .
یگانه پرید تو بغلم و لبشو روی لبم گذاشت ، خیلی داغ بود و حسابی زبونشو تو دهانم میچرخوند ، بعد از چند ثانیه خودشو جدا کرد و گفت : یعنی ناراحت نمیشی ؟ واییییییییییی چه با حالی آرمان ، فکرشم نمیکردم
من : حالا بگو ببینم کلاسشو دیدی ؟
یگانه من من میکرد و فقط خودشو بهم میمالید ، از جواب دادن طفره میرفت ، دستمو انداختم وسط پاهاش و کوسشو فشار دادم و گفتم : خوب قبل از من دست کی دیگه به این خوشگلا خورده ، هان ؟ بگو دیگه
یگانه بازم به لوند بازی ادامه داد ، برای اینکه کمکش کرده باشم گفتم : یعنی دست هیچ پسر یا دختری بهش نرسیده ؟
برق شهوت تو چشمهای یگانه پر نورتر شده بود و پیچ و تابهای سکسیش بیشتر ، اصلا دلم نمیخواست این فرصت رو از دست بدم برای همین از یک راه دیگه وارد شدم و گفتم : من که میدونم همه شما دخترهای این دوره زمونه حداقل به خودتون رحم نمیکنید ، حالا پسرها جدا
یگانه خودشو تو بغلم کشید و گفت : ای ، همه دخترها شامل آرزو جون هم میشه ها
من : خوب بشه
یگانه پشتشو بهم کرد و گفت :آرزو یکی از خوش اندام ترین بدنها یی رو داره که من تا حالا دیدم
من : آفرین ، خوشت اومده ازش ؟
یگانه : اگه حسودی نکنی آره
من : چرا حسودی ، اتفاقا خوشحالم شدم
یگانه به طرفم برگشت و گفت : اینو جدی میگی ؟
من : آره عزیزم
یگانه : تا حالا اندامه آرزو رو دیدی ؟
من : نه ، همیشه پوشیده بوده
یگانه : دوست داشتی ببینی ؟
من : زیبایی چیزی نیست که کسی دوست نداشته باشه ، این حرف خودته
یگانه : میخوای ببینی ؟
سوال سختی بود و جوابش سختر ، ولی فقط یک کلمه ، واقعیت این بود که تا حالا تصورش هم نمیکردم و هیچ وقت به ذهنم هم خطور نکرده بود ، ولی نمیدونم یگانه باهامون چیکار کرده بود که جادو شده بودیم و طالب کارهایی که فکرشم غیر ممکن بوده ، دوباره یگانه خودشو بهم چسبوند و بالوندی گفت : دوست داری ببینیش ؟ ……. لخت ؟………. اون اندام سکسی و بی نهایت زیباشو ؟
من : نمیدونم ، بعید میدونم آرزو بتونه خودشو در معرض دید یک مرد قرار بده
یگانه : اگه بتونه چی ؟ اگه قرار داده باشه چی ؟
من نمیخواستم زیاد طولانی بشه و بازم کمک به جلو رفتن بحث کردم و گفتم : اگه اینکار رو کرده باشه ………… پس واقعا دختر زرنگ و تیزی هستش که هیچ کس از ما نفهمیده ، فقط میتونم بگم خوش بحالش که اینقدر زرنگ و هوشیاره
یگانه سرشو کنار گوشم آورد و گفت : قسم میخوری اگه ازش چیزی بفهمی اذیتش نکنی ؟
من : قسم میخورم ، همونطور که اگه بهم بگی قبل از من با کی بودی همونطور در مورد آرزو عکس العمل بدی ندارم و سعی میکنم به خوش گذشتن بهمون کمکتون کنم
یگانه ازم دور شد و مثل دیونه ها دور میزد و دوباره خودشو تو بغلم انداخت و گفت : پس حاضری به اعترافات من و آرزو گوش کنی ؟
من : بله
یگانه : من قبل از تو با هیچ مردی نبودم ، نه اینکه نخوام ، فقط بخاطر اینکه میل به همجنس در من بیشتر بود ، ولی آرزو یک دوست پسر خوشتیپ و خوب داره
من که قبلا اینارو شنیده بودم یکم عکس العمل نشون دادم و گفتم : جدی ؟ تو با کی بودی ؟ آرزو با کی ؟
یگانه : آرزو با امیر پسر خاله شما بوده
من : تا چه حد ؟
یگانه : اونو از خودش چرا نمیپرسی ؟
من : بگو دیگه
یگانه خودشو بهم چسبوند و دستمو گرفت و روی سینه هاش و کوسش مالید و گفت : امیر تونسته اندام سکسی آرزو رو درک کنه
من : فقط مالیدن ؟
یگانه لبخند شهوت انگیزی زد و گفت : تو چی فکر میکنی ؟
من : تو بگو
یگانه : نه ، تو چی فکر میکنی ؟
من کلا هیچ محدودیتی دیگه برای حرفام قایل نمیشدم و گفتم : فقط سینه هاش و کوسشو مالیده یا به کونشم رسیده ؟
یگانه : فکر میکنی شما مردها از خیر اونجا میگذرین ؟
من : پس امیر ، آرزو رو کرده ، تو کونش کرده ، درسته ؟
یگانه : آره ، تو کونش کرده ، همون کون ژله ای و زیبا ، خوش بحال امیر مگه نه ؟
من : آره واقعا
یگانه : جلوم زانو زد و شلوار و شورتمو با هم دوباره پایین کشید و بدون معطلی کیرمو تو دهنش گذاشت و شروع به ساک زدن کرد ، خیلی خوب میخورد و من بهترین لحظه های عمرم رو تا اون موقع داشتم تجربه میکردم ، یگانه تا آخر کیرمو تو دهنش میکرد و میک میزد ، دیگه نزدیک اومدن آبم شد ، با صدای لرزان بهش گفتم : یگانه داره آبم میاد
یگانه کیرمو از دهنش درآورد و تاپشو سوتینشو با هم پایین کشید و برام کیرمو مالید تا ابم پاشید روی سینه هاش ، نتونستم جلوی صدامو بگیرم و خیلی بلند طوری که حتما آرزو فهمید داد زدم : اوههههههههههه یگانه ، جونم داره از کیرم در میاد ، جونننننننننننننننننننننننننن من از اتاق بیرون نرفتم و همونجا خوابیدم ، حدود ساعت ۶ بعد اظهر بود که یگانه از خواب بیدارم کرد و خودش رفت پیش آرزو ، یکم از برخورد با آرزو خجالت میکشیدم و چون میدونستم صدامونو شنیده برای نگاه کردن تو چشماش مشکل داشتم ، یگانه چون دیده بود بیرون رفتنم طولانی شده به اتاق برگشت ، لباساشو عوض کرده بود و تاپ سکسی که از کنار هم تا زیر بغلش شکاف داشت و چون سوتین نبسته بود به راحتی سینه هاش دیده میشد تنش بود با همون دامن ، رو به من گفت : چرا نمیای ؟ چاییت یخ کرد
من : آرزو کجاست ؟
یگانه : خوب کجا میخواستی باشه ، تو هال نشسته
من : یگانه من از برخورد باهاش خجالت میکشم
یگانه : چرا ؟
من : آخه با اون سر و صدایی که ما راه انداخته بودیم صد در صد آرزو همه چیز رو شنیده
یگانه : خوب باشه ، تازه اگر هم نمیشنید خودم براش تعریف میکردم
من : جدی نمیگی اینو
یگانه به طرف در رفت و گفت : جدی نمیگم ؟ پس خوبه بدونی وقتی خواب بودی کلی جلسه توجیهی داشتیم
و بلند خندید و رفت ، وای یعنی آرزو در جریان همه چی قرار گرفته بود ، درسته که یگانه زنم هستش ولی ……………، البته اون آرزویی که تو حموم بوده نباید زیاد چشم و گوش بسته باشه ، تازه فکر کنم تو اینطور قضایا وارد هم هست ، آرزویی که مزه کیر امیر رو چشیده مطمئنا برای خیلی کارهای دیگه هم آمادگی داره ، به قول معروف از اون شناگرهای ماهریه که فقط باید آب ببینه
همینطور با خودم کلنجار میرفتم که صدای در اومد و پشت سرش آرزو داخل اتاق شد ، آرزو که چه عرض کنم یک عروسک ، کفشهای صورتی با پاشنه های خیلی خیلی بلند ، دامن صورتی فوق العاده تنگ که حداقل یک وجب بالای زانوهاش بود یا شاید بهتر بگم کلا یک وجب بود ، تاپی که فقط از یک طرف بند داشت و شونه طرف دیگه لخت بود و خط سینه هاش کاملا معلوم ، موهاشو از پشت سر رو به بالا و دم اسبی با گل سر صورتی بسته بود ، همونطور جلوی در ایستاده بود و لبخند زیبایی روی لبهایی که اونم صورتی بود نقش بسته بود ، فوق العاده زیبا و سکسی ، یگانه پشت سرش وارد اتاق شد و گفت : معرفی میکنم ، خوشگلترین ، سکسیترین و دلرباترین دختر ایرانی
به طرف آرزو رفتم و به فاصله ۱ متری اون ایستادم ، محو زیبایی اون بودم ، آرزو تقریبا وسط اتاق ایستاده بود ، دورش چرخیدم ، چه اندامه زیبایی ، مطمئنا هیچ مردی قادر به کنترل خودش در برابر اینهمه زیبایی نبود ، کمر باریک ، کون فوق العاده خوش فرم و زیبا ، سینه های برجسته و سفت ، صورتی خوشگل و…………………. ، نمیشه وصفش کرد ، رو به آرزو کردم و گفتم : واقعا بی نظیری .
یگانه کنارم اومد و گفت : نمیدونم چطوری دلتون اومده اینهمه زیبایی رو پنهان کنید
من : تو که بهتر میدونی ، به هر دومون سخت گرفته میشه
یگانه : حداقل تو خونه میذاشتین راحت باشه
من : درست میگی ، ولی من بی تقصیرم
یگانه : آرمان ، تیپش دیونه کننده هستش ، درسته ؟
من : همونطور که گفتم بی نظیره ، این لباسها رو کی گرفتی ؟
آرزو : چند روز پیش با یگانه
من همینطور بازم تو بر آرزو بودم و چشم ازش برنمیداشتم که یگانه به پهلوم زد و گفت : آی ، بسه ، خوردیش ، من داره حسودیم میشه ها
آرزو زد زیر خنده و گفت : یگانه تو و حسودی ؟ اصلا بهت نمیاد ، کسی که باعث شد من و آرمان از زندگیمون بیشتر لذت ببریم هیچ وقت حسود نمیشه ، تو فرشته شادیهای ما شدی
من به طرف یگانه رفتم و جلوی آرزو بغلش زدم و بلندش کردم و دورش دادم و گفتم : خوشگل خانمی تو ذات تو حسادت و بد جنسی راهی نداره
یگانه همونطور که تو بغلم بود لبشو روی لبم گذاشت و حرارت خودشو بهم منتقل کرد ، صدای کف زدن آرزو مشخص میکرد اونم از دیدن این منظره خوشش اومده ، یگانه رو پایین گذاشتم و همونطور که دستم دور کمرش بود به طرف آرزو رفتیم ، آرزو خودش جلوتر اومد و تو بغلمون جا گرفت ، حالا سه نفری حلقه ای تشکیل داده بودیم پر از محبت و شادی ، عطر هوس انگیزی که آرزو به خودش زده بود مستم کرد ، یگانه سرشو روی سینه آرزو گذاشت و به من نگاه کرد و گفت : نمیخواهی صدای قلبشو گوش کنی ؟
دستامونو از دور هم باز کردیم ، یگانه دستمو گرفت و به طرف آرزو کشوند و با اشاره ازم خواست سرمو روی سینه آرزو بزارم ، آروم به طرف آرزو رفتم و سرمو روی سینه هاش گذاشتم ، لذتی که از اینکار بهم دست داد وصف ناپذیر بود ، نرمی سینه ها ی آرزو زیر صورتم انرژی بخش شد ، آرزو دستشو روی سرم گذاشته بود و آروم نوازش میکرد ، یگانه هم سرشو کنار سر من گذاشت و صورتهامون روبرو هم ، همونطور که حرارت سینه های آرزو هر دومونو مست کرده بود با نزدیک کردن صورتم به یگانه لبمو روی لبش گذاشتم ، آرزو یک دستش روی سر من و دست دیگش روی سر یگانه بود ، وقتی سرمو برداشتم یگانه همونطور که سرش سینه های آرزو رو فشار میداد چرخید و صورتشو بین سینه های آرزو گذاشت و از خط سینه اون بوس گرفت و بعدش گفت : جان ، چه حالی داد
و بعد رو به من گفت : حیف این موقعیت رو از دست بدیا ، من هم حسودیم نمیشه ، بیا ببین چه خوشمزه هستش ، بکر بکر هستشا
من به آرزو که حالا چشماش از شهوت و مستی خمار خمار شده بود نگاهی کردم ، تا حالا اینقدر آروم و پر حرارت ندیده بودمش ، آروم و با احساس بهشون گفتم : صد در صد خوشمزه هستش ولی بکر بکر نیست
تغییر چهره تو صورت آرزو واضح بود ، یگانه هم لبخند شطنت آمیزی کرد ، آرزو با عشوه خاصی گفت : بکر نیست ؟ چرا؟
من : اینو خودت بهتر میدونی خواهر خوشگله من
آرزو : نه بخدا ، منظورت چی بود آرمان که بکر نیست ؟
من به یگانه نگاه کردم که با لوندی خاصی دور و بر من و آرزو قدم میزد ، یگانه با چشمک زدنش بهم اعلام کرد که راحتر باشم ، آروم رفتم پشت سر آرزو و سرمو نزدیک گوشش کردم و گفتم : آخه قبل از ما امیر ازشون انرژی لازمو گرفته
تکونی که آرزو با شنیدن این جمله به خودش داد خیلی شدید بود و قبل از اینکه واکنش دیگری نشون بده از پشت شونه هاشو گرفتم و گفتمش : خوشحالم که تنها نیستی ، درسته باورش برام سخت بود ، ولی از اینکه از بودن با امیر لذت میبری خیلی خوشحالم .
آرزو به طرفم برگشت ، شادی رو تو صورتش دیدم ، ولی زیبایی خط سینه هاش باز منو متوجه اونها کرد ، آرزو با آرامش خاصی گفت : آرمان تو ناراحت نیستی ؟
من : نه عزیزم ، برای چی ناراحت باشم ؟
آرزو : از اینکه من با امیر هستم .
من : مگه بودن با پسر خاله خوبمون که از بهترینها هم هستش ناراحتی داره ؟
آرزو : آرمان همه چیرو میدونی ؟
من : تقریبا
آرزو به یگانه نگاهی کرد و گفت : همه چیرو ؟
من : بله ، راحت باش ، و فکر نکن یگانه بهم گفته ، اصل قضیه برمیگرده به حمومی که با هم رفته بودین
تعجب رو تو چهره جفتشون دیدم ، یگانه به طرف اومد و با هیجان گفت : حموم ؟ تو پشت در بودی ؟
من : راستش من میخواستم بترسونمتون و به همین قصد یواش داخل رختکن اومد و تا رفتم به در حموم ضربه بزنم صحبتهای شما رو شنیدم و میدونم کارم درست نبوده ولی شنیدن این صحبتها اونم از کسانی که تصوری دیگه ای ازشون داشتم اول باعث شوک شد ولی باید اعتراف کنم تو نزدیکی من به هردوتون کمکم کرد .
یگانه به آرزو چسبید و گفت : یعنی همه صحبتها رو شنیدی ؟
من : بله
یگانه : یعنی همه چی ، امیر ، دوست من ، دوست پسرش ، یونس و همه همه ؟
من : آره خوشگله ، همه ، تازه اذیتهایی که صدای آرزو رو هم در میاوردی
سرخ شدن آرزو اونو زیباتر کرده بود ، یگانه که حالا شهوت همه وجودشو گرفته بود دستشو روی سینه های آرزو گذاشت ، آرزو قصد عقب رفتن داشت که یگانه نذاشتش و پشت سر اینکارش گفت : آخه آرمان نمیدونی اینها چقدر وسوسه انگیزه
همونطور که بهشون میخندیدم از اتاق خارج شدم و پشت سرش صدای آرزو اومد که گفت : آخ ، دیونه دردم گرفت .
من پشت در توقف کردم و بعد از چند ثانیه دوباره صدای آرزو اومد که گفت : چرا گاز میگیری ؟
نتونستم بیخیال بشم و دوباره برگشتم ، وارد اتاق که شدم سینه های آرزو رو لخت و توی دستهای یگانه دیدم ، با دیدنم آرزو میخواست خودشو بپوشونه که یگانه نذاشت و گفت : آرمان اینها رو میگم نمیشه ازشون گذشتا
قدرت حرکت ازم سلب شده بود ولی هر طور بود از اتاق خارج شدم و اونا رو به حال خودشون گذاشتم موندن تو خونه برام سخت شده بود ، برای هواخوری خارج شدم و همش تو فکر قضایایی که بینمون رد و بدل شده بود ، یعنی من همون پسر سر به زیر و خجالتی حاج نصرت بودم که اگه حتی صحبت زن گرفتن بود رنگم قرمز میشد و آرزو همون دختر محجبه ای که وقتی از خونه بیرون میومد به زحمت میشد صورتشو دید ، دختری که تو خونه حتی جرات نمیکرد ساق پاهاش معلوم بشه ، همه اون چیزها با پا گذاشتن یگانه به عنوان عروس به خونه ما رنگ باخته بود و نوعی هیجان و شادی حداقل در من و آرزو ایجاد شده بود ، دیگه آرزو از اینکه سر و سینه هاشو بیرون بریزه و تو دید من قرار بده ترسی نداشت و من هم حریصانه منتظر اون زمانها بودم ، فقط برام هنوز این سوال باقی مونده بود چطوری آرزو با امیر رابطه برقرار کرده که هیچ کسی بو نبرده ، خیلی زرنگی و هوشیاری بخرج داده بودن ، اونم تو خانواده ما ، امیر اون پسری که به خاطر مودب بودنش و نگه داشتن احترام پدر و مادرم محبوبیت زیادی بینمون داشت ، هیچ وقت من ندیده بودم جلوی من و خانواده بیشتر از چند جمله با آرزو صحبت کرده باشه و معمولا نگاهی مستقیم بهم نداشتن ، از بازی که خورده بودیم خنده گرفت و سعی میکردم اون دو تا رو لخت تو بغل هم تصور کنم ، امیر با اون بدن عضلانی و ورزشکاری و قد بلند که لخت روی آرزو خوابیده و کیرشو به کون و بدن آرزو میماله دیدن داره ، یعنی آرزو خواهر خوشگل من کون هم داده ؟ ، یعنی اینها همش خواب نیست ؟
حدود ۲ ساعتی که بیرون بودم همش درگیر این افکار شدم و حدود ساعت ۸ شب بود که گوشیم زنگ خورد ، من توی پارک نشسته بودم ، شماره آرزو بود ، و میخواست بدونه کجا رفتم و اینکه برای شام با هم بیرون باشیم ، قرار گذاشتیم و برای شام بیرون موندیم ، حدود ساعت ۹.۵ شب یگانه با پدرش صحبت کرد و چون آرزو تنها بود رضایتشو گرفت که شب پیش ما ( البته صحبت با پدرش پیش آرزو ) بمونه ، از خوشحالی هر سه نفرمون سر از پا نمیشناختیم ، تا رسیدیم خونه ساعت ۱۱ شب شده بود ، با پیشنهاد آرزو قرار شد هر سه نفرمون پایین بخوابیم ، یگانه و آرزو تشکها رو تو هال پهن کردند ، من برای مسواک زدن بالا رفتم ،وقتی برگشتم اون دو تا کنار هم خوابیده بودن و با هم شوخی میکردن ، یگانه وسط خوابید و من و آرزو دو طرفش ، هر دوشون دامن و تاپ تنشون بود ، من و آرزو از دو طرف یگانه رو انگولک میکردیم و اذیت میشد ، ملافه بزرگی که کنارم بود رو روی خودم و یگانه انداختم ، آرزو به طرف خودش کشید و روی هر سه نفرمونو پوشوند ، یگانه پشتشو بهم کرد و با آرزو خیلی آروم صحبت میکرد ، دستامو روی کون یگانه میکشیدم و میمالوندمش ، صدای جیغ آرزو نشون میداد یگانه داره کاریش میکنه ، فضا کاملا تاریک بود و نور ضعیفی فقط از چراغ خوابی که توی اتاق روشن بود مشخص میشد ، دستمو از زیر شورت یگانه به کونش رسوندم و میمالوندم ، شهوتی شده بودم ، مخصوصا که دیگه مطمئن شدم اون دو تا سینه های همو فشار میدن ، هوس مالیدن کوس یگانه اختیار از دستم گرفته بود ، از پشت سعی کردم دستمو به کوسش برسونم ، همینکه شروع به مالیدنش کردم ، یگانه ناله عجیبی کرد و خودشو پیچ و تاب داد ، دستمو قشنگ روی کوسش میکشیدم ، یکمرتبه یک دست دیگه روی دستم قرار گرفت ، اول فکر کردم دست یگانه هستش ، ولی زاویه قرار گرفتنش منو به شک انداخته بود ، اونم سعی به مالیدن کوس یگانه داشت ، یکی از انگشتاشو گرفتم و به سوراخ کوس یگانه کشیدم ، حدسم درست بود اون دست آرزویه ، به آرومی دستشو نوازش کردم و هدایتش کردم روی کوس یگانه ، همونطور که کوس یگانه رو میمالید با انگشتایه منم بازی میکرد ، دستمو بیرون کشیدم ، حالا به جزء ناله های مست یگانه صدایی دیگه نمیومد ، به حالت نیم خیز بهشون نگاه کردم ، دستهای یگانه روی سینه های لخت آرزو قرار داشت و دست آرزو هم که معلوم بود کجاست ، نمیدونم آرزو چیکارش کرد که یگانه جیغ بلندی زد و بلند شد نشست و
گفت : کثافت ، آخ چقدر دردم اومد
آرزو مثل دیونه ها میخندید و گفت : اینهم به تلافی اون کارهات
یگانه بلند شد و گفت : من کنار این دیونه نمیخوابم
و اومد کنار منو هولم داد وسط ، آرزو هم بهم چسبید و گفت : اصلا بهتر که داداشیم وسط هستش ، از شر تو هم در امانم
حالا من با کیر نیمه بلند وسط قرار داشتم ، دوباره ملافه رو روی خودمون کشیدیم ، من باید به پشت میخوابیدم ، دست آرزو روی سینم قرار گرفت و یگانه هم اینکارو کرد ، حالا جنگشون بر روی سینه من شروع شد ، یکم که گذشت یگانه دستشو پایین برد و از روی شلوار کیرمو گرفت و شروع به مالیدن کرد ، براثر اینکارش کاملا راست کردم ، یکمرتبه یگانه شلوارمو شروع به درآوردن کرد ، قصد این داشتم که نزارم که یگانه هم سرسختی میکرد ، تکونهای ما بیشتر شد ، شلوارمو تا نزدیک زانو پایین کشیده بود ولی من بازم مقاومت میکردم ، آرزو یکمرتبه بلند شد و ملافه رو کنار زد و گفت : شما دو تا چیکار میکنید؟
من با دستپاچگی گفتم : هیچی ، هیچی ، چیزی نیست
آرزو همینکه وضعیت من و شورت نیمه پایین کشیده و کیره بیرون زده منو دید لبخند ریزی زد و صورتشو برگردوند
من : این دختره مرض میریزه
یگانه : من ؟ به من چه ، خودت داشتی شلوارتو درمیاوردی
هر سه مون خنده میکردیم ، آرزو گفت : خوب داداشی هر جور راحتی بخواب .
که یگانه از جاش بلند شد و گفت : اصلا میدونی چیه من عادت ندارم اینطوری بخوابم ، یا باید لباس خواب تنم کنم یا لخت
و بدون معطلی تاپشو درآورد و به دنبالش دامنش رو ، با این که نور کم بود ولی اندام سکسی یگانه بی نظیر بود ، با لوندی خاصی کنارم و چفتم خوابید و گفت : آخشششش ، اینطوری خوابیدن حال میده ، آرزو تا حالا اینطوری خوابیدی ؟
آرزو : نه
یگانه : بد نیستا ؟ امتحان کن
آرزو : الان ؟ نمیشه که
یگانه : چرا نشه ، اصلا هر سه نفری لخت بخوابیم
آرزو :آخه……………….
یگانه : آخه نداره ، پاشو درشون بیار ، من و آرمان که زن و شوهریم ، تو هم خواهریش دیگه
من فقط شنونده بودم و منتظر قبول کردن آرزو ، ولی یگانه طاقت نیاورد و به سر و کول آرزو پرید و به زور تاپشو درآورد ، تو اون تاریکی سوتین آرزو مشخص بود ، یگانه به سمت دامن آرزو یورش برد و در همین لحظه یکی از پاهاش محکم به بیضه های من خورد که از شدت درد فریادم به هوا رفت ، درد بدی تمام وجودمو گرفته بود و آرزو به سمت کلید برق رفت و لامپ تو هال رو روشن کرد ، با وجود درد شدیدی که تو بدنم احساس میکردم دیدن بدن سکسی یگانه و آرزو خیلی حشریم کرد ، یگانه و آرزو جلوم نشستن و هاج و واج منو نگاه میکردن ، آرزو با اضطراب زیادی گفت : داداشی چی شد ؟ کجات درد گرفته ؟
من که تازه حالم جا اومده بود از وضع پیش اومده خندم گرفت و گفتم : هیچی بابا ، چیزی نیست ، نگران نباشین
یگانه : پام به جاییت خورد ؟ متوجه شدم باهات برخورد کردم
من : آره ، اونم خیلی محکم
آرزو : تو شکمت خورد ؟
من : یکم پایینتر
صدای خنده جفتشون فضای خانه رو پر کرد و یگانه در همون حال گفت : آخه ، تو مرکز فرماندهیتون خورده ؟
من با سر تایید کردم که یگانه به سمتم اومد و گفت : خیلی درد میکنه ؟
من : یکم
یگانه دستشو دور شلوارم گذاشت و گفت : بزار ببینم چی شده ، معاینه کنم
آرزو لبخند آرومی کرد و گفت : راست میگه ، ناسلامتی خانم دکتر هستن دیگه
من که خندم گرفته بود گفتم : خانم دکتر تخصص زنهارو دارن نه مردها
یگانه با شیطنت خاصی گفت : نخیرم ، اصلا در این مورد همه زنها متخصص هستن
من نمیذاشتم شلوارمو پایین بکشه ، یگانه همونطور که سعی در درآوردن شلوارم داشت گفت : آرمان خودتو لوس نکن دیگه .
من : لازم نکرده ، اصلا از خودمه و نمیخوام معاینه کنی
یگانه با شیطنت و خنده گفت : از خودته ؟ کی گفته ؟ از منم هستش
و رو به آرزو کرد و گفت : مگه نه آرزو ؟ این مال من هم هستش یا نه ؟
خنده جای همه نوع درد و ناراحتی رو گرفته بود ، یگانه دست بردار نبود و همچنان گیر به شلوارم داده بود و به آرزو گفت : چرا داری نگاه میکنی بیا کمک کن ، اگه آسیب دیده باشه دیگه منو نمیبینیا
آرزو : چرا ؟
یگانه بازم با شیطنت گفت : خوب دیگه اون موقع آرمان بدون فشنگ چطوری میخواد باهام بجنگه ؟
اینقدر این حرفش خنده دار بود که دستم شل شد و یگانه از این فرصت استفاده کرد و شلوارمو تا مچ پاهام پایین کشید ، حالا من با شورت و کیر نیمخیز جلوی آرزو و یگانه نشسته بودم ، تا رفتم به خودم بیام یگانه رو من پرید و دستشو به شورتم رسوند ، تا رفتم عقبش بزنم کیرمو تو دستاش گرفت و فشار داد و گفت : اگه نزاری معاینه کنم از بیخ میکنمش
فشار زیاد یگانه باعث شد تسلیم بشم ، آرزو با نگاهی منتظر بهمون خیره بود ، چاره ای نداشتم ، به پشت خوابیدم و دستمو جلوی صورتم گرفتم ، یگانه به آرزو گفت : بیا بشین روی شکمش تا نتونه بلند بشه
آرزو : نه ، گناه داره ، شکمش میترکه
یگانه : نترس ، هیچیش نمیشه
دستامو از روی صورتم برداشتم ، آرزو به من نگاه میکرد و منتظر عکس العمل من بود ،اون که تاپشو یگانه درآورده بود با سوتین قرمز خوشگلش بالای سرم ایستاده بود و اون اندام سکسیشو در معرض دیدم قرار داده بود ، خیلی دلم میخواست با آرزو راحت بشم و جبران دوران از دست رفته رو کنم ، یگانه باز گفت : چرا منتظری ؟ بیا دیگه ، آرزو بزار یکم بخندیما
من با خنده به آرزو اوکی رو دادم ، اونم پشتشو بهم کرد و آروم روی شکمم نشست ، بدن سفید و خوشگل آرزو داشت دیونم میکرد و از طرفی یگانه شورتمو پایین کشید و با کیرم بازی میکرد ، دستهای آرزو دو طرف پهلوهام قرار داشت و لرزش تو دستاش احساس میکردم ، مالش کیرم کار خودشو کرد و کاملا راست شد ، بدون اینکه خودم متوجه بشم دستامو گذاشته بودم روی رونهای آرزو و فشار میدادم ، هیچ دیدی بر روی کیرم و دستهای یگانه نداشتم ، یکمرتبه احساس داغی زیادی تو کیرم کردم ، درست بود ، یگانه کیرمو تو دهانش گذاشته بود و داشت برام میخوردش ، دیگه فشارهای دست آرزو روی پهلوهام لحظه به لحظه بیشتر میشد ، متقابلا فشار من روی رونهای اون ، دست یگانه رو احساس کردم که به طرف دست آرزو روی بدنم حرکت میکرد ، یگانه دست آرزو رو گرفت و به طرف کیرم میبرد ، از تکونهای آرزو معلوم بود مقاومت میکنه ولی نه زیاد ، ناخودآگاه فشار دستامو روی رونهای آرزو بیشتر کردم و این باعث شده بود آرزو چراغ سبز من تشخیص بده ، یگانه کیرمو از دهانش درآورد و دست آرزو رو گذاشت روی اون ، اول آرزو بی حرکت روش نگه داشت ولی به مرور شروع به مالیدن کرد و بعد از چند دقیقه کاملا تو دستش گرفته بود و فشارش میداد ، مالیدن کیرم من توسط آرزو همراه شد با لیس زدن یگانه بر روی اون و دستهای آرزو ، من شدت فشار و مالیدن رونهای آرزو رو بیشتر کردم و کم کم دستامو بردم بالاتر و روی پهلوها و پشتش کشیدم ، آرزو که با دامن روم نشسته بود لختی اطراف کوسشو کاملا حس میکردم ، یگانه هم خودشو بالا کشید و روی رونهام و نزدیک کیرم نشست ، حالا هر دو تاشون روبرو هم بودن ، یگانه صورت آرزو رو گرفت و لبش روی لب اون گذاشت ، دیدن این صحنه داغ داغم کرد و پیچ و تابهایی که به خودشون میدادن مزید بر علت شده بود ، یگانه سوتینشو درآورد و سینه های نازشو جلوی دهان آرزو گرفت ، اونم با حرارت زیاد میخوردشون ، یگانه بند سوتین آرزو باز کرد و انداختش کنار ، از پهلو سینه های ناز آرزو تو دیدم قرار گرفت ، یگانه بلند شد و آرزو رو هم بلند کرد ، بعد همونطور که هنوز روی من ایستاده بودن ، یگانه دامن آرزو روبدون اینکه مقاومتی کنه پایین کشید ، و بعد شورتشو ، دیگه نفسم درنمیومد ، کوس و کون سفید آرزو جلوی چشمام بود ، یگانه شورت خودشم درآورد و گوشه ای انداخت ، آرزو از روی شکمم کنار رفت و هردو پایین پام نشستن و یگانه کیرمو دوباره گرفت و رو به آرزو
گفت : خوشگله مگه نه ؟
آرزو که شهوت تو صورتش موج میزد با سر اشاره کرد و گفت : اوهوم
یگانه دست آرزو رو برد روی کیرم گذاشت و گفت : این خوشگلتر یا از امیر
آرزو که دیگه کاملا جادو شده بود گفت : راستش هر دو
یگانه : کدوم بزرگتره ؟
آرزو : این
حالا دو نفری داشتن کیرمو میمالیدن ، من پشتمو به دیوار تکیه دادم و اونا همچنان مشغول بودن ، دو تا بدن فوق العاده زیبا و سکسی جلوم داشتن علاوه بر مالیدن کیرم ، سینه های همو میخوردن و میمالیدن ، یگانه رو به من گفت : لذت میبری ؟
من : بی نهایت
یگانه رو به آرزو کرد و بهم گفت : میبینی چه ناز هستش ، تا حالا سینه هایی به این خوشگلی دیدی ، کوسی به این خوش ترکیبی
من فقط با تکون سرم شور و شعف خودم نشون دادم .
یگانه : آرمان میدونی این بدن ناز آرزو رو فقط تا حالا ۳ نفر دیدن
من : آره ، ولی یه سوال ازت دارم قول میدی راستشو بگی؟
یگانه : قول میدم
من : بدن تو رو چند نفر دیدن ؟
یگانه : بدن لخت منو ، تو ، آرزو ، دوست دخترم و بی افش و یکی دیگه
من : اون آخری کیه ؟
یگانه : یونس
من : برادرتون ؟
یگانه : آره
من : فقط دیده ؟
یگانه خودشو بهم نزدیکتر کرد و گفت : اگه حسودی نکنی نه ، لمسشم کرده
من که شهوت دیونم کرده بود یکی دستمو لای کونش و دست دیگه رو روی کوسش گذاشتم و گفتم : یعنی توی اینا چیزی نذاشته ؟
یگانه : نه ، دلش میخواست ولی اون موقع نذاشت ، کیرشو بهم نشون داد و بهم میمالید ولی نکردمه ، افسوس نمیخورم ، ولی دلم میخواست مزشو بچشم ، مثل آرزو که مزه کیر امیر رو چشیده
من که دیگه یگانه و آرزو برام فرقی نمیکرد دست آرزو گرفتم و به طرف خودم کشیدم و جلوم نشوندمش و گفتم : راست میگه ؟ تو مزه کیر امیر رو چشیدی ؟
آرزو : آره داداشی ، اونم فقط از پشت
من : دردت نگرفت ؟
آرزو : اول چرا ، خیلی هم ، ولی درد بعدش کمتر شد
من برای اولین بار دستمو دور کمرش انداختم و بعد پایینتربردم و کونشو مالیدم و گفتم : تو کونت کرد ؟ خوشت هم اومد
آرزو : آره ، از سکس با امیر خیلی لذت میبرم
یگانه فقط سکوت کرده بود و بهمون نگاه میکرد ، آرزو رو بلندش کردم و رفتم طرف یگانه و بهش گفتم : تو نمیخواهی مزه کیر رو بچشی ؟
یگانه : نمیخوام ؟ ………………… لحظه شماری میکنم
و بعد جلوم زانو زد و کیرمو تو دهنش کرد و شروع به ساک زدن کرد ، داشتم منفجر میشدم ، آرزو رفت و روی یکی از مبلها نشست و با کوسش بازی میکرد و سکس من و یگانه رو میدید ، همونطور که یگانه ساک میزد بهش گفتم : خوشگل من تو کوست کنم ؟
یگانه سرشو از روی کیرم بلند کرد و گفت : دوست دارم کوسمو شب عروسی فتح کنی
من : پس کون خوشگلتو آماده کن
یگانه رو به حالت سگی درازش کردم و رفتم پشتش و شروع کردم به خوردن و لیس زدن سوراخش ، با انگشتام باهاش بازی کردم و کم کم راهشو بازتر کردم ، آرزو همچنان با کسش بازی میکرد و محو ما شده بود ، کیرمو دوباره تو دهن یگانه کردم و اونم برای فرو رفتن تو کونش حسابی آماده کرد ، پشت یگانه قرار گرفتم و سر کیرمو روی سوراخش گذاشتم ، یگانه به آرزو نگاه میکرد ، با یکم فشار سر کیرم داخل شد که یگانه ناله ای کرد و به شکم خوابید ، کیرم از کونش خارج شده بود ، احساس کردم درد زیادی داره ، برای همین بهش گفتم اگه نمیتونه تحمل کنه ادامه ندیم ، ولی یگانه خواستار ادامه کار شد ، دوباره کیرمو دم سوراخ یگانه گذاشتم و با فشار تقریبا یک سوم کیرم تو رفت ، دیگه ناله های یگانه واضحتر شده بود ، بی حرکت روش خوابیدم و با سینه هاش و کوسش بازی کردم ، یکم که گذشت دوباره فشار رو بیشتر کردم و تو یک لحظه همه کیرمو فرو کردم و بدنم کاملا بهش چسبید ، ناله های یگانه به گریه تبدیل شده بود ولی اگه ادامه نمیدادم شاید دیگه هیچ وقت نمیتونستم تو کونش کنم ، شروع به تلمبه زدن آروم کردم و یکم که گذشت به شدت آن اضافه کردم ، بعد از چند دقیقه دیگه کیرمو کامل درمیاوردم و دوباره تا آخر تو کونش میکردم ، آرزو هم صداش دراومده بود ، من به شدت تو کون یگانه تلمبه میزدم و همزمان سینه هاشو میمالیدم ، دیگه به اومدن آبم زمانی نمونده بود ، آرزو بلند بلند آه و اوه میکرد ، با یک فشار محکم همه کیرمو تو کون یگانه جا دادم و آبم با فشار توش خالی شد ، آرزو هم صداش بلند و بلندتر و ارضا شد و همونطور روی مبل ولو گشت . نه من جرات نگاه کردن تو چشمهای ارزو رو داشتم و نه اون ، فقط یگانه بود که خیلی عادی و ریلکس رفتار میکرد ، تمام قضایای شب قبل مثل فیلم جلوی چشمهام رژه میرفت ، همه چی جزء به جزء ، حتی زمانی که کیرم تو کون یگانه بود و با تمام وجود تلمبه میزدم باز حرکات دست آرزو روی کوسش و سینه هاش جلوی دیدم بود ، آه و اوه کردن آرزو وقتی کوسشو میمالید تا گریه و ناله های یگانه که بر اثر فرو رفتن کیرم تو کونش از ته دل سر میداد ، همه اینها دست بردارم نبودن ، از طرفی حالا که سرد شده بودیم نمیدونستم آرزو میتونه با خودش کنار بیاد که کوس و کونشو به داداشش نشون داده که هیچ تازه رویه بدنش هم نشسته و کیر داداششو مالیده ، اینها همه باعث شده بود دچار سردرد شدید بشم ، یگانه که کم کم متوجه وخامت حالم شده بود دچار عذاب وجدان شد و خودشو مقصر میدونست بابت تمام مسایل پیش اومده ، چند روز از اون قضایا گذشت ، من و آرزو با هم به خاطر خجالتمون کمتر با هم روبرو میشدیم ، یگانه هم اگه میومد پیشمون سعی میکرد بیشتر ملاحظه کنه ، روزها به همین منوال میگذشت و سکس من و یگانه از پشت همچنان ادامه داشت ، دیگه میشد گفت کون یگانه با کیرم کاملا حال اومده بود و درد ناشی از کون دادنش هم خیلی کمتر شده بود ، به روزهای عروسی نزدیکتر شده بودیم ، بالاخره با مشخص شدن تاریخ اومدن برادر یگانه ( یونس ) قرارهای نهایی گذاشته شد و مراسم با همه گرفتاریها و شادیها و …. انجام و زندگی متاهلی من رسما شروع شد .
بعد از عروسی و رها شدن از دردسرهای مراسم تونستم با یونس بیشتر آشنا بشم ، پسری فوق العاده زیبا و خوش چهره و بینهایت خوش صحبت و مودب ، با وجود اینکه ۵ سال از من بزرگتر بود ولی همیشه سعی میکرد اولین نفر باشه در سلام و احترام گذاشتن ، و مسئله دیگه راحتی بیش از اندازه با یگانه ، طوری بغلش میکرد و میبوسیدش که بعضی وقتها من بهم برمیخورد ، البته سعی میکرد پیش بقیه کمتر این راحتی و نزدیک بودنش به یگانه رو نشون بده ولی کلا پسر راحتی بود . اون طور که خودش میگفت تا ۲ – ۳ ماه دیگه درسش تموم میشه و با مدرک دکترای معماری از ایتالیا به ایران برمیگرده .
بعد از عروسی رابطه یگانه با آرزو خیلی بیشتر شد و صمیمیتشون هم همینطور ، من هم سعی میکردم با فراموش کردن مسایل گذشته بهش نزدیکتر بشم ، آرزو از من راحتر برخورد میکرد و از اون زمان به بعد اونطور که یگانه برام میگفت با امیر رابطه رو بهم زده .
اواخر زمستان یونس به ایران برگشت و به مناسبت اخذ مدرکش مهمانی مفصلی داد ، ولی من و یگانه وخانواده ما چون عزادار فوت عموی من بودن با عذر خواهی به این مراسم نرفتن ، حدود ۲ ماه بعد یونس با ترتیب دادن یک مهمانی دیگه که فقط خانواده ما و خودش بودن ، شب مهمانی برای اولین بار آرزو با یونس مواجه شده بود و شوکی که به یونس وارد شد برام جالب بود ، اون شب وقتی برگشتیم یگانه بهم گفت یونس فکر نمیکرده تو خواهر به این بزرگی و البته به این زیبایی داشته باشی ، یونس با کمک پدرش یه شرکت مشاوره زد و روز به روز کارش بیشتر میگرفت ، آرزو هم به خواسته خودش که قبولی در دانشگاه و تو رشته عمران بود رسید .
یک سال از تاسیس شرکت یونس میگذشت که با پیشنهاد یونس و پدرش و اختصاص درصدی از سهام اون شرکت من هم بهشون ملحق شدم ، رابطه دوستی من و یونس روز به روز بیشتر میشد ، یکروز با یونس تو دفتر من مشغول به صحبت کاری بودیم که آرزو با راهنمایی منشی وارد دفتر شد ، یونس با دیدنش از جا بلند شد و به استقبالش رفت ، بارها دیده بودم با خانمهایی که به هر دلیل مراجعه میکردن هم دست میداد ، یونس با آرزو هم اینکار رو کرد و دستشو جلو برد ، آرزو هم خیلی ریلکس باهاش دست داد و به طرف من اومد ، نگاههای یونس از روی آرزو که تیپش هم فوق العاده زیبا بود برداشته نمیشد ، با اینکه چادر سرش میکرد و از جذابیت خاصی برخوردار بود ، بعد از احوال پرسی آرزو علت اومدنش رو تحقیق و انجام پروژه درسی عنوان کرد ، من که خیلی درگیر کار بودم امکان کمک بهش رو نداشتم ولی یونس با پیش کشیدن صحبت قبول کرد در این مورد به آرزو کمک کنه ، اون روز گذشت و مدتی بعد پای آرزو به شرکت و صد البته به دفتر یونس باز شد ، بهمن ماه یونس بهم پیشنهاد دیدن یکی از کنسرتهای خوانندگان رو داد و با صحبتی که با یگانه شد قرار گذاشتیم سه نفره بریم دبی کنسرت ابی ، ولی برای اینکه خانواده ها ناراحت نشن بگیم قصد سوریه رفتن رو داریم ، با پیشنهاد یگانه و قبول اون از طرف ما آرزو هم دعوت شد و سفر ۴ نفری ما برنامه ریزی شد ، وارد فرودگاه دبی که شدیم یگانه همون حجاب مختصری رو که داشت هم برداشت وآرزو بااصرار یگانه چادرشو برداشت وروسری زیبایی سرش کرد ، اتاقهایی که برامون تو هتل رزو شده بود ۲ تا و هر کدوم دوتا تخت جداگانه داشت ، مردها تو یک اتاق و خانمها هم اتاق دیگه رفتن ، از همون شب اول یگانه و آرزو خودشونو با محیط وفق دادن ولباس پوشیدن جفتشون اروپایی و راحت شد ، آرزو و یگانه با اون اندام سکسی و خوشگلشون تو اون لباسهای باز و راحت توجه خیلیها رو بخودشون جلب کرده بودن و جالب توجه ویژه یونس بود که در تمام مدت چشم از آرزو برنمیداشت ، سفر ۴ روزه ما تموم شد و تواین مدت نزدیکی یونس وآرزو به هم کاملا مشهود بود طوری که یگانه هم بهشون گیر میداد و متلکشون میگفت .
بعد از برگشتن از دبی آرزو دیگه بیشتر وقتشو تو شرکت با یونس میگذروند ، یکی از روزهای گرم تابستان حدود ساعت ۳ بعداظهر قصد خانه رفتن داشتم که دیدم آرزو اومد و برای طراحی پروژه درسیش میخواست با یونس صحبت کنه ، یونس هم برای کاری خارج شرکت بود که بعد از تماس من به طرف شرکت حرکت کرد ، از آرزو خداحافظی کردم و به طرف خانه رفتم ، یگانه شیفت عصر یکی از بیمارستانها بود و من تنها تو خانه بودم که آرزو تماس گرفت و با یگانه کار داشت ، وقتی بهش گفتم بیمارستان هستش گفت پس سره راه میره پیشش ، هنوز خوابم نبرده بود موبایلم زنگ زد ، یگانه بود و میخواست بدونه چرا دوربین عکاسی رو براش نبردم چون به یکی از دوستاش قولش رو داده بود ، حواس پرت من باعث شد یادم بره ، فوری با دفتر شرکت و اتاق یونس تماس گرفتم که جوابی ندادن ، حتما کارشون تموم شده بود و رفتن ، با بیحوصلگی زیاد وچون نمیخواستم یگانه دلخور بشه بلند شدم و به طرف شرکت رفتم ، جلوی ساختمان شرکت که رسیدم ماشین یونس بود ، ولی برام سوال شده بود چرا جواب تلفن رو نداده ، نمیدونم چرا حس عجیبی داشتم و یک نوع دلشوره تموم وجودمو گرفته بود ، آسانسور رو زدم و رفتم بالا ، درب کرکره ای دفتر هم بسته نشده بود ، یعنی اینکه داخل هستن ، کلید رو انداختم و با تعجب متوجه شدم در دو قفله شده ، آروم در رو باز کردم و داخل شدم ، تو راهرو و هال و پذیرایی ( اتاق منشی و انتظار و … ) کسی نبود ، به طرف اتاق خودم رفتم ، از جلوی اتاق یونس که رد شدم صدای خنده بلند یونس توجه منو جلب کرد ، جست و گریخته شنیده بودم یونس سر و گوشش میجنبه ولی کسی رو ندیده بودم، و این خنده ها رو به همون حساب گذاشتم و یواش وارد اتاقم شدم ، دوربین رو گرفتم و قصد خروج از آپارتمان رو داشتم که صدای آشنای دیگه ای میخکوبم کرد ، درسته صدای آرزو بود ، بلند بلند صحبت میکردن و میخندیدن ، حتما در ارتباط با پروژه و کارشون بود و بینش زنگ تفریح ، ولی اگه اینطوریه پس چرا در آپارتمان قفل شده بوده ؟ ، چرا وقتی تماس گرفتم یونس جوابمو نداده ؟ ، این سوالها باعث شد برگردم قبل از رفتن تو اتاقم دوباره در آپارتمان رو قفل کنم ، وارد اتاقم شدم ، از اونجا صدایی نمی آمد ، کنجکاوی داشت دیونم میکرد ، خیلی دلم میخواست از کارشون سر دربیارم ، اتاق من و یونس دارای تراس مشترکی بود که با جانپناه حدود ۱.۶ متری از امنیت خوبی برای استفاده های مختلف برخوردار شده بود ، به سرم زد از اونجا شانسمو امتحان کنم تا ببینم میتونم چیزی دستگیرم بشه ، خیلی آروم وارد تراس شدم ، با احتیاط سرک کشیدم و از چیزی که دیدم نزدیک بود زمین بخورم ، آرزو رو به روی پای یونس نشسته بود و داشت بهش لب میداد ، اونقدر گرم کارشون بودن که حتی برخورد پای من با سطل تو تراس هم توجه اونها رو جلب نکرد ، به اتاق برگشتم ، پاهام حس حرکت کردن نداشت ، آشوبی در من ایجاد شده بود ، کنترل عصبیمو از دست داده بودم و قدرت هیچ کاری رو نداشتم ، روی مبل ولو شدم ، دوباره اون صحنه های سکسی خودم و یگانه و آرزو جلوی چشمام اومد ، هم یونس و هم ارزو خیلی برام مهم بودن و علاقه زیادی که به هر دو داشتم اجازه برخورد بد رو بهم نمیداد ، از جهتی به هر دو حق لذت بردن از هم رو میدادم ، طرز تفکر من از زمان ازدواج با یگانه ۱۸۰ درجه عوض شده بود و این باعث شده بود راحتر مسایل سکسی آرزو برام قابل درک بشه ، مدتی که گذشت هوس دیدنشو دوباره بسرم زد و برای همین مجدد به همون موقعیت برگشتم ،جفتشون لخت شده بودن و سینه های بلوری آرزو تو دهن یونس بود ، بازم یونس پشت به من و آرزو رو به من ، دست یونس روی کوس لخت آرزو حرکت میکرد وآرزو با عقب دادن سرش نشون میداد سرشار از لذت هستش ، صدای ضعیفی از داخل میومد و اون بیشتر صدای آه و اوه آرزو بود ، آرزو جلوی یونس نشست و اونطور که میشد تشخیص داد کیر یونس رو میخورد ، دیگه صدای بلند یونس به گوشم میرسید که میگفت : جون ، بخورشششششششش ، خوش کوس من ، میکنمت امروز
آرزو تند تند ساک میزد و سینه هاش بالا ، پایین میشد ، یونس آرزو رو بلند کرد و به میز چسبوندش و شروع به لیس زدن کونش کرد ، خیلی براش لیس زد و کون خواهر خوشگل من که تا حالا به زیباییش پی نبرده بودم رو برای کردن آماده کرد ، یکمرتبه یونس به طرف تراس اومد ، من خودمو کنار کشیدم ، یونس یکی از پنجره های تراس رو باز کرد و همزمان گفت : نمیخوام وقتی میکنمت از گرمای کوس و کونت از حال برم
آرزو همونطور که پشتش به یونس بود و خودشو پیچ و تاب میداد گفت : بیای یونس ، بیا دیگه ، من کیرتو میخوام
یونس دوباره شروع به بوس باران کون و پشت آرزو کرد ، بعد سر کیرشو دم سوراخ آرزو گذاشت و یک فشار داد ، اگه اشتباه نکنم بیشتر از نصف کیر گنده و شق شده یونس تو کون آرزو رفت ، چون با دادی که آرزو زد و روی میز خم شد ، درد زیادی رو میشد فهمید تحمل میکنه ، یونس زیاد توقف نکرد و دوباره شروع به کار کرد و کیرشو بیرون آورد و دوباره فرو کرد ، ناله های آرزو بلندتر شده بود و میگفت : یونس دارم جر میخورم
یونس : چرا خوشگله ؟ تو گفتی قبلا کون دادی ، نکنه کیر پسر خالت کوچیکتره ؟
آرزو : آره ، خیلی کوچیکتره
یونس : یکم تحمل کنی کونت باز میشه
و دوباره شروع به تلمبه زدن کرد و هر بار کیرشو بیشتر فرو میکرد ، تا جایی که برخورد بدن یونس با کون آرزو نوید فرو رفتن کامل کیر تو کون آرزو رو میداد، شدت تلمبه زدن یونس بیشتر شد تا اینکه آرزو گفت : یونس یواشتر ، کیرت داره از کوسم بیرون میزنه
یونس : جونننننننننننننننننن ، بزنه .
آرزو : چرا اینقدر خشن میکنی ؟ کونمو پاره کردی که ؟
یونس : به تلافی کون دادنهای یگانه به آرمانه
آرزو : خوب زنشه
یونس : میدونم زنشه ، ولی آرمان هم بد میکنه
با تغییر زاویه ای که یونس به خودش داده بود دیگه کاملا فرو رفتن کیرشو تو کون آرزو میدیم ، کیر گنده ای که تا آخر تو کون آرزو جا میشد و بیرون میومد ، آرزو با سینه هاش بازی میکرد و بلند بلند آه و اوه ، یونس سرعتش به نهایت رسید و یکمرتبه با فرو کردن همه کیرش تو کون آرزو فریاد بلندی زد و تکونهای شدیدی خورد و گفت : جوننننننننننننننننننننن ، اینم آبم برای کون زیبا و خوشگلت نفهمیدم چطوری از آپارتمان خارج بشم ، تو راه همش تصویر کون آرزو که کیر یونس توش بود جلوی چشمام میامد ، بازی کردنش با سینه هاش وقتی یونس با خشونت تو کونش تلمبه میزد ، تکونهای شدید سینه هاش وقتی با دستش سعی میکرد جلوی تلمبه زدن محکم یونس رو بگیره ، کیرگنده یونس که از توی کون آرزو خارج میشد ، همه همه داشت منو دیونه میکرد ، وقتی جلوی بیمارستان رسیدم با یگانه برای گرفتن دوربین تماس گرفتم ، وقتی دوربین رو بهش دادم یگانه عادی نبودن حالم رو فهمید و گفت : آرمان حالت خوب نیست ؟
من : نه زیاد ، یکم سرم درد گرفته
یگانه : بیا فشارتو بگیرم ، بهتره چک بشی
من با یگانه داخل بیمارستان شدم ، واقعا آدم با دیدن پرستارهایی که مانتوهای تنگشون باعث بیرون زدن کون و سینه هاشون میشه شق درد هم به دردهاش اضافه میشه ، یگانه منو داخل یکی از اتاقها برد و فشارم گرفت ، خیلی دلم میخواست براش تعریف کنم ، ولی نمیدونم چطوری باید شروع میکردم ، یگانه بهم گفت اگه نیم ساعت صبر کنم اونم میاد ، بعد از اتمام کارش با هم به طرف خونه راه افتادیم ، تو راه یگانه متوجه تو فکر بودنم شد و گیر داد تا علتشو بفهمه ، برای همین شروع به حرف زدن کردم
من : یگانه اگه بدونی امروز چه صحنه ای دیدم ، حال تو هم خراب میشه
یگانه : چی دیدی ؟ صحنه تصادف ؟ ناجور بوده ؟
من که باز همون احساسهای عجیب و غریب سراغم اومده بود گفتم : تصادف که بوده ولی ناجور نه
یگانه : پس چرا حالتو خراب کنه ؟
من : آخه تصادفش مثل همه تصادفها نبود که
یگانه با اخم گفت : آرمان منو سر کار میزاری ؟
من : نه عزیزم ، تصادفش خیلی دیدنی بود
یگانه : جنس خراب چی دیدی ؟ یالا بگو ،
من : اتفاقا اونایی که بهم زدن آشنا بودن
یگانه : جون من ، کیا بودن ؟ بگو دیگه ، چی دیدی آخه ، دروغ نگم از اون صحنه های انطوریه ، آره ؟
من : خیلی دختر باهوشی هستی ، دقیقا
یگانه : جدی ؟ کجا ؟ کی هستن ؟
من : حدس بزن
یگانه : بگو کجا دیدی تا حدسمو بگم
من : تو دفتر شرکت
یگانه از جاش پرید و گفت : فهمیدم ، یونس بوده ، ترتیب منشیتونو داده ؟
من : خوب ۵۰ درصدش درسته
یگانه : یونس با کی بوده ؟ بگو دیونه دارم پرپر میشم
من : اونم آشناست
یگانه چشماش از حدقه بیرون زد و با من من کردن گفت : یعنی طرفش آشنا هستش ؟ خیلی آشنا ؟
من با تکون سر بهش جواب مثبت دادم
یگانه : از آشنایای ماست ؟
من : اوهوم
یگانه : دختر خاله یا …….؟
من : نه
یگانه یک مشت سبک بهم زد و گفت : بگو دیونه ، دارم از فضولی میمیرم
من همونطور که به جلو نگاه میکردم گفتم : بالاخره این داداش شما …………
یگانه که سکوت منو دید دوباره بهم زد و گفت : داداش ما چی ؟ جون آرمان ؟ هر چی بخواهی بهت میدم
من بهش نگاه کردم و گفتم : هر چی بخوام ؟
یگانه : آره به خدا
با لبخند ملایمی گفتم : آرزو
یگانه جیغ آرومی کشید و گفت : نه ، جدی ؟ یعنی یونس با آرزو
من : اوهوم
یگانه : دیدیشون ؟
من : اوهوم
یگانه : کجا ؟
من : تو دفتر
یگانه : اونا متوجه تو شدن ؟
من : نه
یگانه : چطوری شد دیدی ؟
و من همه چیزهایی رو که دیده بودم رو براش تعریف کردم ، از زمانی که لب تو لب هم بودن تا وقتی که کیر گنده یونس کون زیبا و سفید آرزو رو پر کرد ، جزء به جزء ، خوابوندن آرزو روی میز و فرو کردن کیر تو کونش و تلمبه زدن وحشیانه یونس ، حتی نظر یونس درباره گاییدن یگانه توسط من ، نمیدونم چرا از تعریف کردنش خوشم میومد و از اینکه موقع صحبت از کلمات کیر و کون و سینه و کوس نام ببرم ، ولی برام جالبتر این بود که یگانه هم از شنیدنش ذوق زده شده بود و بی اختیار دست میزد ، بعد از اینکه ریز به ریز گاییده شدن آرزو رو براش گفتم یگانه با شوق و لوندی گفت : جانمی جان ، بالاخره یونس کار خودشو کرد ، بهم گفته بود دیر یا زود کون زیبای آرزو رو فتح میکنه
من : جدی ؟ بهت گفته بود ؟…………. کی ناقلا ؟…….. تو با یونس چی تو سرتون دارین ؟ ………..هان ؟
یگانه : ولش کن ، باز حالت بد میشه ها
من : نه ، خوبم ، بگو ، میخوام بدونم
یگانه : راستش از همون روزی که یونس آرزو رو دیده بود و فهمید خواهر تو هستش خیلی بهش دل بست ، نه اینکه فقط برای سکس ، کلا ازش خوشش اومده ، همون روزها همش درباره آرزو از من سوال میکرد و وقتی بهش گیر میدادم بهم گفت این دختره مال من هستش
من : یعنی اینقدر با یونس راحتی ؟ میدونی وقتی آرزو رو میکرد در مورد اینکه من تو رو محکم میکنم هم صحبت کرد ؟ مگه در این مورد هم باهاش صحبت کردی ؟
یگانه بلند زد زیر خنده و گفت : من که بهت گفته بودم با یونس خیلی خیلی راحتم
من : بهت گفته بود میخواد آرزو رو بکنتش ؟
یگانه : آره ، تو که نمیدیدی آرزو وقتی متوجه میشد یونس تو نخش هسته چه پیچ و تابی به کونش میداد ، چند باری هم به خودم گفته بود برادرتو دیونه کردم
من : جدی ؟ یعنی خود آرزو هم میخواست ؟
یگانه : خیلی هم میخواد ، بارها در مورد یونس براش گفته بودم و اینکه اگه گیرش بیفته بدطور باید بهش کون بده
من : و آرزو هم هیچی نمیگفت ؟
یگانه : آرزو از تو میترسه ، وگرنه دختری هات و حشری هستش ، عاشق سکس و عشق و حال هستش
من : از دادنش معلوم بود
دیگه صحبت اون شب ما همش در ارتباط با گاییده شدن آرزو بود و به همین خاطر دماری از کون و کوس یگانه درآوردم که صداش تا چند تا همسایه اونطرفتر هم رفت .
فردا تا ساعت ۱۰ یونس شرکت نیامد ، برای امضاء قراردادی باید باهم میرفتیم محضر ، بهش زنگ زدم .
من : الو ، یونس کجایی ؟
یونس : سلام ، صبح بخیر
من : صبح بخیر ، معلومه هست کجایی ؟ مثل اینکه قرار بود بریم محضر
یونس : وای اصلا یادم نبود ، راستش کمر درد بدی گرفتم
من : کمر درد ؟ چرا ؟
یونس : نمیدونم ، از دیروز بعداظهر یکمرتبه درد گرفت و ولم نمیکنه
من : دیروز بعداظهر ؟ تا ساعت ۳ – ۴ که خوب بودی
یونس : آره ، تو که رفتی من میخواستم میز رو یکم جابجا کنم پوزیشن بدی گرفتم ، به وضع دچار شدم
من : خوب میگفتی آرزو کمکت کنه
یونس من من کنان گفت : هان…. ای /….. آرزو نمیتونست ، سنگین بود
زیاد باهاش کلنجار نرفتم و گذاشتم برای فرصت مناسب ،یگانه باهام تماس گرفت و گفت پدر و مادرش دارن برای زیارت مشهد میرن و برای رسوندنشون میره فرودگاه ، ساعت ۱۲با یگانه هماهنگ کردیم و قرار شد بی خبر غذا بگیریم و بریم پیش یونس ، جلوی در خونه که رسیدیم آرزو رو دیدیم که با دسته گل و شیرینی میخواست وارد ساختمان بشه ، با دیدنمون شوکه شد ، یگانه به آرزو گفت : بفرمایید خوشگل خانم ، به احتمال زیاد منتظر شما هستش ولی از دیدن ما ممکن اسپاس کنه
آرزو من من کنان گفت : ن ه…. نه دیونه ، تماس گرفتم برای پروژه ام گفت کمر درد گرفته و خونه مونده
یگانه : میدونم عزیزم ، من که به خوش قلبی تو ایمان دارم
و بعد رو به من کرد و گفت : داداشت هم که از من بهتر میشناست
من خنده کنان به آرزو گفتم : خوب کاری کردی ، تنها هم هستش و ممکن کاری داشته باشه
یگانه : آه راست میگی ، مخصوصا وقتی آدم تنها میشه خیلی کارها پیش میاد
آرزو محکم به پهلوی یگانه زد و داخل رفت
یگانه به من نگاهی کرد و آروم گفت : بزم شونو بهم زدیم
سه نفری داخل ساختمان رفتیم ، وقتی وارد شدیم اثری از یونس نبود ، در رو که بستم صدای محکمی کرد که یکمرتبه صدای یونس از توی حموم اومد که گفت : خوشگله اومدی ، تا لباساتو عوض کنی من یه دوش میگیرم و میام .
یگانه دستشو جلوی صورتش به علامت سکوت آورد ، یونس در رو که برای آرزو باز کرده بود دیگه متوجه ما نشده بود و این وقت ظهر هم انتظار رفتن ما رو نداشت ، یگانه به آرزو که خودشو باخته بود نزدیک شد و آروم گفت : جون یگانه بزار یکم بخندیم
آرزو به من نگاه کرد و سرخ شد ، یگانه دوباره آروم گفت : از آرمان هم مطمئن ، اونم موافقه
و بعد رو به من گفت : بگو یه چیزی دیگه
من به آرزو نزدیک شدم و گفتم : راحت باش ، ما دیگه با هم این حرفها رو نداریم ، یگانه راست میگه خاطره قشنگی میشه
یگانه : البته اگه آرزو همکاری کنه
آرزو همچنان به ما نگاه میکرد که صدای یونس از حموم اومد که گفت : خوشگله گشنه که نیستی ؟
آرزو همچنان میخ من و یگانه بود ، کنارش رفتم و گفتم: راحت باش ، ما هم اومدی برای حال و تفریح
دوباره صدای یونس که گفت : آرزو ، خوشگله کجایی ؟
آرزو که با التماسهای یگانه روبرو شده بود گفت : آقا یونس من تو هال هستم
و اینو رسمی گفت ، یگانه یه بیشگون ازش گرفت و گفت : به جون آرزو اگه خرابش کنی دیگه باهات حرف نمیزنم
یونس : خوشگله ، چیزی شده ؟ بیا اینجا یک دقیقه
و آرزو به طرف در حموم رفت ، و بعد گفت : بله
یونس : خوشگله میایی با هم یک دوش بگیریم ؟
آرزو : نه ممنون ، شما دوشتون بگیرید بیاد بیرون
یونس : آرزو از آرمان و یگانه خبری نداری ؟
آرزو یه نگاهی بهمون کرد و گفت : نه
یونس : زنگت نزدن ؟
آرزو : نه
یونس : آخه آرمان زنگ زد که چرا شرکت نرفتم من هم پیچوندمش ، آخه کی افتخار پذیرایی از خوشگل خانمی رو به شرکت رفتن ترجیح میده که من بدم ، بهش گفتم کمرم درد میکنه .
آرزو به من و یگانه که داشتیم از خنده میمردیم نگاهی کرد و همچنان پشت در بود که یونس دوباره گفت : آرزو ؟ پشت دری ؟
آرزو : بله
یونس : پس چرا حرفی نمیزنی ؟
آرزو : داشتم گوش میکردم
یونس : آره اگه آرمان بدونه مقصر کمر درد من خواهر خوشگل و سکسیشه
آرزو : چرا من ؟
یونس : چرا تو ؟ دختر اون اندامی که تو داری فقط سکس داغ اونطوری رو میطلبه ، آخ آرزو ………….. ، اصلا بیا تو دیگه ، سکس تو حموم حال دیگه ای داره ها
آرزو : نه دوشتو بگیر بیا
یونس : اصلا من هوس سکس کردم اونم تو حموم ، مگه فقط آرمان میتونه یگانه منو تو حموم بکنه
آرزو : پسر دیونه دوشتو بگیر
یونس : آرزو جون من بیا
آرزو : من رفتم چای درست کنم
و به طرف آشپزخانه رفت ، دیگه صدایی از یونس نیومد ، یگانه با آرزو صحبت کرد و قرار شد این ادامه پیدا کنه حتی با بیرون اومدن یونس ، آرزو اولش مخالفت میکرد ولی من که داغ شده بودم جلوی آرزو از پشت به یگانه چسبیدم و دستامو زیر سینه هاش گذاشتم و آروم گفتم : راحت باش ، من که گفتمت میخواییم حال کنیم ، فقط خودمون ۴ نفر و همین جا بینمون میمونه
این صحبت من آرزو رو شل کرد ، من و یگانه تو یکی از اتاقها که میدونستیم یونس اونجا کاری نداره رفتیم و منتظرش شدیم ، صدای خارج شدن یونس از حموم اومد ، یواشکی نگاهی کردیم ، یونس با حوله ای که دور کمرش پیچیده بود به طرف آرزو رفت و گفت : ای چرا لباساتو درنیاوردی ؟
آرزو : هان….. ، ففففرصت نشد ، الان
اضطراب تو لحن صحبت آرزو بود ، یونس از پشت بهش چسبید و با سینه و اندام آرزو بازی کرد و گفت : خوشگله هیچ ایرادی نداره ، خودم برات درمیارمشون ، این اندام خوشگل و ناز رو باید خیلی بهش توجه کرد
و بعد شروع به مالیدن آرزو کرد ، اونو برگردوند و شروع به لمس کردن اندامش کرد ، یونس پشتش به ما بود و آرزو ما رو میدید ، یگانه و من بهش لبخند زدیم و یگانه با دست بهش اشاره کرد ادامه بده و منم تایید کردم
یونس لبش روی لب آرزو گذاشت و با دستاش با کون آرزو بازی میکرد ، اونو از خودش جدا کرد مانتوی آرزو رو شروع کرد به در آوردن، یونس همونطور که مانتو رو درمیاورد به آرزو گفت: دختر حیف این اندام نیست زیر این مانتو پنهانش میکنی
مانتو رو که روی اوپن انداخت دوباره بهش چسبید و گفت : خوشگله میخوامت ، برای همه عمر ، میخوام این سینه ها و اندامت فقط برای من باشه ، اگه بدونی سکس دیروز بهترین لحظه عمرم بود .
من و یگانه هم داغ شده بودیم ، آرزو هم داشت داغ میشد و اینو از چشماش و حرکاتش میشد فهمید ، حوله یونس از کمرش باز شد و ما تونستیم کیر کاملا شق شده یونس رو ببینیم ، آرزو با نگاه به من و گرفتن اوکی از روی لبخندم دستشو گذاشت روی کیر یونس ، یونس آرزو رو بلند کرد و روی اوپن گذاشت و تابشو درآورد ، یگانه منو کنار کشید و گفت : اگه نمیتونی ببینی بیا اینطرف
من : نه دیگه ، من سکسشونو یکبار دیدم
صدای یونس اومد که گفت : آرزو بیا بریم روی تخت ، میخوام طوری بکنمت که هم کمر درد من خوب بشه و هم تو لذت ببری
آرزو : بهتر نیست اول از مهمونات پذیرایی کنی ؟
این جمله آرزو من و یگانه رو شوکه کرد ، پس قصد داشت بودنمونو لو بده ، یگانه معطل نکرد و پرید تو هال ، و منم پشت سرش ، یونس همونطور با کیر شق شدش جلومون ایستاده بود و مثل مجسمه خشکش زده بود ، یگانه به طرف حولش رفت و برد دور کمر یونس بست ، اون هنوز تکونی نمیخورد ، من به طرفش رفتم و با جلو بردن دست بهش گفتم : خوب شریک عزیز مهمون برای ناهار نمیخوای؟
یگانه هم گفت : پسر خودتو بپوشون ، ما که مثل آرزو دل دیدن این چیزها رو نداریم
خنده تو فضا پر شد و یونس به خودش اومد ، ولی کاملا قرمز و رو به آرزو گفت : پس توطئه میچینی ؟ حسابتو بعدا دارم
که یگانه گفت : اون تقصیری نداره ، من مجبورش کردم و تو کار انجام شده قرار گرفت
یونس : ای پس بازم مثل همیشه دسیسه های تو هستش ، باشه ، ولی حساب تو رو باید آرمان تسویه کنه
و همه خندیدیم ، یونس به طرف اتاقش حرکت کرد و وقتی از کنارم رد میشد گفت : شرمنده ، جوانی و نادانی ، شما ما رو ببخشین
من به بازوش زدم و گفتم : ما که از تو جواتتریم ، پس ما آزادتریم دیگه ، راحت باش پسر
ناهار رو که خوردیم آرزو به خاطر کلاس زودتر رفت و من و یگانه هم میخواستیم بریم خونه که یونس نذاشت و ازمون خواست پیشش بمونیم ، من برای استراحت رفتم بخوابم و یگانه و یونس با هم صحبت میکردن ، فکر کنم نیم ساعت بیشتر نخوابیده بودم که با صدای خالی کردن تیرآهن که از زمین کناری اومد از خواب پریدم ، واقعا چقدر آدمهای بی انصافی پیدا میشه ، هر کاری کردم دوباره خوابم نبرد ، بلند شدم و رفتم پیش یونس و یگانه که مشغول دیدن فیلم بودن ، بهشون گفتم : بد نگذره ، فیلم چیه ؟
یگانه : نمیدونم از دوستم گرفتم ، تازه شروع شده
فیلم که شروع شد مربوط به یک دبیرستان آمریکایی بود که برای اردو به یک جنگل رفته بودن ، کل موضوع فیلم سکس و تفریحات دیگه بود ، هنرپیشه های اصلی یک خواهر و برادر بودن که همه کارهاشون سکسی بود و دوستاشون هم بدتر از اونها ، دیگه فیلم به جاهایی رسید که بیشترین لباس سوتین و شورت بود و البته بعضی وقتها بدون سوتین ، تو یک صحنه یک پسر دختر رو روی مبل خوابوند و سینه هاشو لیس میزد که برادرش رسید ، و همین که اونا رو دید گفت ببخشید و بیرون رفت ، یگانه بلند خندید و رو به من گفت : این تو رو یاد چیزی نمیندازه؟
منظورشو میدونستم چیه ، به یونس نگاه کردم که داشت میخندید و گفت : یاد چی ؟ سوتی دادی آرمان ؟
من : من نه ، ولی یکی آره
یونس یه نگاه به یگانه کرد و گفت : آ آ آ آی ، تو ؟………………. کاری کردی ؟
یگانه : نخیر ، منظور آرمان شخص شخیص دیگه ای
یونس رو به من گفت : آرمان جون بیا کنار خودم ، این دختر فقط مایه شر هستش
یگانه : آره آرمان جون برو کنار یونس ، شاید ۲ به یک بتونین منو شکست بدین
یونس : ما که قصد مبارزه نداریم
فیلم داشت به جاهای باریکتر میکشید ، پسره دختره رو لخت لخت کرد و میگاییدش ، یونس نگاهی به یگانه کرد و گفت : میتونی بری چایی بیاریا
یگانه: نخیر ، میخوام ببینم
یکمرتبه فیلم صحنه ای رو نشون داد که داداش دختره یواشکی داشت دید میزد ، و همزمان دستش تو شلوارش بود ، یگانه نگاهی از روی لوندی و شیطنت بهم کرد که از دید یونس مخفی نموند ، یگانه از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخانه ، یونس رو به من کرد و گفت : میبینی چه دختره پر رویی شده ، از جاش بلند نمیشه بره ، انگار داره کارتون میبینه ، ولی آرمان عجب هلوهایی هستن مگه نه ؟
صدای یونس اونقدر بلند بود که یگانه متوجه بشه چون دست به کمر بهمون نزدیک شد و گفت : ای ، پس من پر رو هستم ، شما چی ؟ شماچی میبینین ؟ حتما کارتون .
من بهش نگاه کردم و گفتم : بابا بیخیال ، یونس شوخی کرد ، اصلا چایی نمیخوایم ، بیا بشین
یونس رو به من گفت : آرمان ؟؟؟ !!!! فیلم داره کم کم اونطوری میشه ها
من که حال و هوای سکسی بهم دست داده بود گفتم : خوب چیکارش کنم ، خواهر تو هستش دیگه ، میخواد ببینه ، نه اینکه تو هم خیلی مخالفت کردی
یونس با یک قیافه حق به جانب گفت : اصلا به من چه ، زن تو هستش ، اگه برات مهم نیست صحنه های اونطوری رو ببینه خوب باشه
من یه نگاه به یگانه که موزیانه میخندید کردم و گفتم : این به دیدن این صحنه ها عادت داره
یونس یکمرتبه نیششو باز کرد وگفت : خوشم باشه ، پس زن و شوهر همش فیلمهای XXX میبینین
منم هوس ادامه بحث رو داشتم ، همزمان صحنه فیلم کاملا سکسی شد ، پسره کیرشو تو کوس دختره کرده بود و تند تند تلمبه میزد ، داداش دختره هم یواشکی میدید و جلق میزد ، یک لحظه میخ تصویر شدم که یونس گفت : آی کجایی ؟ …. مارو رو باش که داریم کی رو به کی میسپاریم
یونس کنترل تلویزیون گرفت و خاموش کرد ، که یگانه بهش گفت: بی جنبه
یونس بلند شد و به طرف یگانه رفت و گفت : دختره پر رو از من که خجالت نمیکشی ، کار همیشگیته ، حداقل از شوهرت خجالت بکش ، اون از دسیسه ظهرت اینم از الان ، من بیجنبه نیستم ، اینو تو حداقل بهتر میدونی
یگانه که اسیر فیلم بازی کردن یونس نشده بود به طرف آشپزخانه رفت و گفت : اتفاقا آرمان هم میدونه
یونس کفرش دراومده بود و عصبی شدنش کاملا واضح بود ، به طرف یگانه رفت و بازوشو گرفت ، یگانه دردش گرفته بود و به طرف یونس برگشت و گفت : چت شده ؟ چرا اینقدر وحشی شدی ؟ از خارج اومدی همه چی یادت رفته ها
یونس با عصبانیت گفت : یگانه اصلا از صحبتهای تو هیچی نمیفهم ، چی رو آرمان میدونه ؟
من به طرفشون رفتم و جداشون کردم و گفتم : دیونه ها بیخیال شین دیگه ، ببینین چطور زدین تو حالمون
یونس به طرفم اومد وخیلی مظلومانه گفت : آرمان جون دیدی تقصیر یگانه بود ، من که حرفی بهش نزدم
یگانه : دیگه چی میخواستی بگی
یونس رو به یگانه گفت : آخه آبجی تو آبرو منو پیش آرمان بردی با اون برنامه ظهر و الانت
یگانه دستشو به کمرش زد و گفت : ای ، پس بهتر بدونی آبروی تو دیروز رفته
رنگ یونس کاملا پرید و مستعصل به من و یگانه نگاه کرد و گفت : یعنی چی ؟ ………. مگه من چیکار کردم
یگانه همونطور که به طرف اتاق میرفت رو به من گفت : آرمان بریم
یونس به طرفش رفت ومثل بچه ها گفت : آبجی جون من بگو چی شده ، تو که منو میشناسی
یگانه که معلوم بود دلش سوخته به طرفش برگشت و گفت : ولللش داداشی ، ببخشید زیاد روی کردم
یونس دوباره گفت : بخدا اگه نگین چی شده ظرف کمتر از یک هفته اینجا رو ترک میکنم
یگانه ایستاد و به من نگاه کرد ، منتظر اوکی من بود ، من به طرفشون رفتم و گفتم : نمیشه این دعوا خواهر ، برادری رو تموم کنین ؟
یونس : آرمان ترا خدا تو بگو
یگانه وقتی چشمک منو دید دستمو گرفت و به طرف اتاق برد و همونطوری گفت : آقا یونس ، داداش گلم ، ناراحت نباش ، طرف حسابت آدم خیلی راحتیه و …………….
بعد دستمو ول کرد و به طرف یونس برگشت و گفت : آدم خیلی باید کارش درست باشه که خواهرشو زیر اقا یونسمون ببینه و هیچی نگه
به وضوح شل شدن پاهای یونس دیده میشد و عقب عقب رفتنش و نشستن روی مبل .
به طرفش رفتم و کنارش نشستم ، یونس سرشو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت ، با نگاهام به یگانه فهموندم کاری خوبی نکرده و بهش رسوندم که بیاد و کنارمون بشینه ، یگانه هم رفت و اونطرف یونس نشست ، یونس کاملا سکوت کرده بود و سرشو بالا نمی آورد ، یگانه چشمکی بهم زد و با شیطنت گفت : اوه اینو ببین ، حالا مگه چی شده ، خوبه مدعی نیست اینقدر ناراحتی
من : یگانه باز دیونه بازیهاتو شروع کردی ؟
یگانه : نه دیگه مگه دروغ میگم ، تازه باید از خداشون باشه که با داداشیه گلم دوست میشن
یونس نیم نگاهی بهش کرد و دوباره سرشو پایین انداخت ، ولی شیطنت یگانه تمام شدنی نبود و دوباره گفت : از همه مهمتر ، تو این دوستی کسی ضرر نکرده
و بعد رو به من گفت : ضرر کرده آرمان ؟
من : نه ، دوستی با همچین پسرهایی ، اونم کسی مثل یونس مگه ضرر داره
یگانه : ضرر که نداره ، استفاده هم داره ، یونس من چی کم داره ؟ خوشگل که هست ، خوش هیکل هم که هست ، اخلاقشم که بیست بیست ، و از همه مهمتر ….. و از همه مهمتر …………..
منم که بدم نمیومد فضا رو شادترش کنم گفتم : و از همه مهمتر چی ؟
یگانه دستشو دور کمر یونس انداخت و گفت : یعنی نمیدونی چیه ؟
چهره یونس یکم بازتر شده بود ، یگانه صورتشو جلو برد و از لپش بوسی گرفت و گفت : مهمترین حسنت چیه داداشی خوشگلم ؟
یونس بهم نگاهی کرد و گفت : میبینی ، این دختره مثل جادوگرا میمونه ، هر لحظه که اراده کنه تسخیرت کرده
اینو یونس راست میگفت ، یگانه به واقع یک جادوگر بود ، شیطان رو درس میداد ، از لوندی و عشوه گری گرفته تا جوابگویی و طنازی ، همه رو دارا بود و مسلط .
من : خوب نگفتی یگانه ، چی از همه مهمتره ؟
یگانه با لوندی و شیطنت گفت : همونی که باعث شده آرزو امروز بیاد عیادت داداشیه گلم ، همونی که هر دختری جدا از همه موارد از اصول هست براش ، همونی که منم دیونه تو کرده ، همونی که هیچ وقت من ازش سیر نمیشم
این آخری رو با غیض و شهوت گفت ، طوری که یونس خندش گرفت ، با خندیدن یونس ، یگانه بهش پریو و ماچش کرد ، من با اخمی ظاهری به یگانه گفتم : آی ، اینقدر یونس رو میبوسی من حسادتم میشه ها
یگانه از کنار یونس بلند شد و اومد روی پام نشست و لبشو رو لبم گذاشت و مثل دیونه ها زبونشو تو دهانم گردوند ، یونس سرشو بالا آورده بود و ما رو نگاه میکرد ، یگانه لبشو از من جدا کرد و گفت : عزیزم حسادتت خوابید
من با خنده جوابشو دادم ولی یگانه دست بردار نبود و از چشماش میشد فهمید شیطنت و شهوت با هم گره خورده ، همونطور که روی پام نشسته بود گفت : همه مردها حسود هستن ، ولی غیر اون یک خصلت همگانی دیگه دارین
من : ای راست میگی ، اون چیه ؟
یگانه خودشو بیشتر تو بغلم فشرد و گفت : اونم اینه که حسادتتون که میخوابه تازه شروع کاره
من که نمیدونستم منظورش چیه تو دامی که پهن کرده بود افتادم و گفتم : شروع کار ؟ چه کاری ؟
یگانه از روی پام بلند شد و ازمون فاصله گرفت و به میز غذاخوری تکیه داد و گفت : با خوابیدن حسادتتون تازه چیز دیگه ای ازتون بلند میشه که خوابوندن اون خیلی دردسره .
صدای بلند خنده یونس باعث شد منم نتونم جلوی خودمو بگیرم و همراه بشم باهاش ، راست میگفت کیر من تکونی خورده بود و یکم هوسی شده بود ، یونس خودشو کنترل کرد و رو به من گفت : تحویل بگیر ، همینو میخواستی
از جام بلند شدم و به طرف یگانه که به میز تکیه داده بود رفتم ، بغلش کردم و به خودم فشردمش و شروع کردم لب گرفتن ازش و دستامو دور کونش انداختم و فشارشون دادم ، یکی از پاهاشو بالا دادم و دستمو از زیر دامن کوتاهی که پاش بود رد کردم و پوست نرمشو لمس میکردم ، دیگه کیرم راست شده بود و حضور یونس هم نمیتونست جلویه شهوت منو بگیره ، یگانه سرشو روی دوش من گذاشته بود و صد در صدای بلند خنده یونس باعث شد منم نتونم جلوی خودمو بگیرم و همراه بشم باهاش ، راست میگفت کیر من تکونی خورده بود و یکم هوسی شده بود ، یونس خودشو کنترل کرد و رو به من گفت : تحویل بگیر ، همینو میخواستی
از جام بلند شدم و به طرف یگانه که به میز تکیه داده بود رفتم ، بغلش کردم و به خودم فشردمش و شروع کردم لب گرفتن ازش و دستامو دور کونش انداختم و فشارشون دادم ، یکی از پاهاشو بالا دادم و دستمو از زیر دامن کوتاهی که پاش بود رد کردم و پوست نرمشو لمس میکردم ، دیگه کیرم راست شده بود و حضور یونس هم نمیتونست جلویه شهوت منو بگیره ، یگانه سرشو روی دوش من گذاشته بود و صد در صد به یونس نگاه میکرد ، سرمو بردم لای سینه ها ش که به خاطر شل بودن تاپ تنش کاملا تو دید بود ، با اولین زبونی که به خط سینه هاش زدم صداش دراومد ، یگانه منو وادار به چرخش کرد و حالا دونفری تو دید ش بودیم ، یونس خیلی آروم و با لذت نگاهمون میکرد ، یگانه از عشق بازی جلوی داداشش لذت میبرد و این برای من هم خوش آیند بود ، یگانه با طنازی رو به یونس گفت : میبینی داداش ۲۴ ساعت نشده ها ، داره تلافی میکنه
خنده آروم یونس و نگاه شهوتیش نشانگر خیلی چیزها بود ، یگانه دوباره ازم لب گرفت و باز رو به یونس گفت : نمیخواهی جلوشو بگیری ؟
یونس همچنان با شهوت نظاره گر بود ، دستام تو سینه های یگانه کار میکرد ، یگانه با چشمهای خمارش رو به داداشش گفت : یونس نمیخوای جلوی این آقا رو بگیری ، داره بهم تجاوز میکنه ها
یونس با آرامش خاصی گفت : من به این آقا دیروز بدجور بده کار شدم .
یگانه : بله دیگه ، جوره بده کاری تورو من باید بکشم
یونس : آره ، تو باید بکشی ، از خدا هم میخوای از این جورها بکشی ، اصلا مسبب اینکارها شما خانمها هستین
یگانه سرشو بیخ گوشم آورد و خیلی آروم گفت : آرمان اجازه میدی با یونس شوخی کنم
منم آروم بهش گفتم : فقط مواظب باش ناراحت نشه
یگانه: اگه تو ناراحت نشی یونس از خداشم هست ، اون عاشق بحثهای سکسیه
من کونشو محکم فشار دادم و گفتم: از من خیالت راحت باشه ، ولی کاری نکنی که جلو داداشت بکنمت
یگانه گوشمو لیس زد و گفت : اگه تونستی بکن
یونس که سکوت کرده بود و ما رو نگاه میکرد گفت : شما ۲ تا چی بیخ گوش هم میگید ؟
یگانه از من جدا شد و رفت کنار یونس نشست و با لوندی گفت : هیچی داداشی ، این آقا نسبت به عملکرد خشن دیروز شما اعتراض داره و میخواد تلافی کنه ، نمیخوای بهش چیزی بگی ؟
یونس سرشو بالا آورد و وقتی لبخند منو دید گفت : من فقط سعی کردم به هردومون خوش بگذره
یگانه بلند خندید و گفت : آره ، اونم چه خوشی ، منم تجربه اینطور خوشگذرانیها رو دارم
با این حرف یگانه منم خندم گرفت و زدم به جاده خاکی و گفتم : یگانه راست میگه ، چقدرم آرزو خوش میگذروند .
با به میان اومدن اسم آرزو یونس جان دوباره گرفت و اینو میشد از چشماش فهمید ، یگانه رو به من گفت : خوب راستی شما که شاهد خوشگذرونی آرزو بودی بگو ببینم به عنوان داور چی قضاوت میکنی ؟
یونس بیشگونی از یگانه گرفت که دردش اومد و روی یونس خم شد ، من رفتم و کنار یگانه نشستم و بلند کردم و به خودم چسبوندمش ، یونس میخ ما شده بود ، دستامو از زیر تاپش رد کردم و بالا آوردم ، اینکار باعث شد تاپش هم به حالت نیمه درآمده تبدیل بشه ، جلوی یونس از روی سوتین سینه های یگانه رو میمالیدم ، یگانه خودشو تو بغلم رها کرد و دستشو گذاشت روی کیرم که حالا دیگه راست راست شده بود ، اینکار یگانه باعث شد شهوتی تر بشم و با یک حرکت تاپشو در بیارم و کنار بندازم ، یونس با چشماش داشت سینه های یگانه رو میخورد ، سوتینشو بالا زدم و سینه هاش بیرون افتاد ، تو دستام گرفتم و در جواب سوال یگانه گفتم : خوب بگو ببینم الان به تو خوش میگذره ؟
یگانه با تغییری که تو صداش بوجود اومده بود گفت : مگه میشه احساسی که بر اثر برخورد دستهای گرم تو ایجاد میشه وصفش کرد
من سینه هاشو فشار دادم و گفتم : آرزو از مالیدن سینه هاش خیلی لذت میبره
این حرفهای من یونس رو بیشتر تحریک کرد ، یگانه کیرمو فشار داد و گفت : تو از کجا میدونی بدجنس ؟ نکنه براش ماساژشون دادی ؟
دامنشو بالا زدم و شورت یگانه تو دید یونس قرار گرفت ، شروع به مالیدن کوسش کردم ، ناله یگانه کم کم داشت درمیومد ، دستم از زیر شورتش رد کردم و کوسشو تو دستم گرفتم و گفتم : من که نه ولی تو و این داداشیه ناقلات حسابی بهش رسیدین
یگانه رو به یونس گفت : آره داداشی ، قشنگ براش مالیدی ؟ لیسشون زدی ؟ سینه های آرزو معرکه هستش
یونس که دیگه داغ کرده بود بوس فرستاد و دستشو روی کیرش گذاشت و گفت : تا حالا فکر میکردم فقط تو جادوگر و جنس خرابی ، نگو شوهرت از تو بدتره
یگانه سینه هاشو تو دستاش گرفت و گفت : نگفتی داداشی ،آرزو رو چیکارش کردی ؟
یونس : پرستش .
یگانه با لوندی و ناز گفت : ای ، از کی تا حالا موقع پرستش کردن سکس میکنن
یونس نیم نگاهی بهم کرد و جوابی نداد ، یگانه رو به من گفت : میبینی جوابمو نمیده
من که دیگه اختیار خودمو نداشتم رو به یونس گفتم : چرا جواب خانم خوشگله منو نمیدی ؟
یونس از جاش بلند شد و با کیری که راست بودنش کاملا تو دید قرار میگرفت ، به طرفمون اومد و به فاصله یک متری ایستاد ، چشم از سینه های یگانه برنمیداشت ، دوباره یگانه گفت : نگفتی ؟
یونس یه نگاه به من کرد و گفت : از اون موقع که شیطان تو وجود تو رفت
یگانه : ای ، شطان تو وجود من رفت یا من با شیطان همنشین شدم ، ( و اشاره کرد به خود یونس)
من که دیگه دستمو از روی کوس یگانه برداشته بودم گفتم : زیاد با هم دعوا نکنین ، شما هر دو فرشته های سکسی من و آرزو هستین
یگانه نگاهی به من کرد و رفت کنار داداشش و دستشو دور کمر یونس انداخت و گفت : من و یونس هم از اینکه دو تا مثل خودمون پیدا کردیم بی نهایت خوشحالیم
یگانه که فقط دامن پاش بود با سینه های لخت کنار داداشش ایستاده بود ، به طرفشون رفتم و رو به یگانه گفتم : از اینکه سینه هاتو به داداشیت نشون میدی لذت میبری مگه نه ؟
یگانه نگاهی به یونس کرد و گفت : آره ، ولی بیشتر از این خوشحالم که همسری پیدا کردم مثل خودمون
من که درجه حرارتم بالا زده بود گفتم: دوست داری جلوی یونس بکنمت ؟
یگانه : اول به سوال من جواب بده تا بعد من بگم ، وقتی یونس آرزو رو میکردش چه حسی داشتی ؟
من به یونس نگاهی کردم و گفتم : داغ داغ شده بودم ، خیلی برام جالب بود ، فکرشم نمیکردم این حس در من بوجود بیاد
یگانه : بازم دوست داری جلوت ……………………..
من : آره ، همونطور که تودوست داری ، مگه نه ؟
یگانه پرید جلوی پام زانو زد و مثل وحشیها شلوارمو درآورد و کیرمو از تو شورت بیرون کشید و گذاشت تو دهنش
همه حواس یونس به ساک زدن یگانه بود ، یونس عقب عقب رفت و روی مبل نشست ، یگانه خیلی حرفه ای ساک میزد ، از جلوی پام بلند شد و منو به روی مبل کنار یونس برد و نشوند ، دیگه من کاملا لخت شده بود و یگانه با دامن بود ، پشتشو بهم کرد و من دامنشو از پاش درآوردم ، یونس دیونه وار تو کون و کوس یگانه رفته بود و چشمش زوم اونا بود ، یگانه با لوندی و پیچ و تاب شورتشو پایین کشید و کوس و کون معرکه خودشو تو دید من و یونس گذاشت ، همونطور که پشتش بهمون بود سرمو بردم لای کونش و لیس زدمش ، با دستم شروع به مالیدن کوسش کردم ، صدای ناله های یگانه بلند شده بود ، یونس هم کیرشو درآورده بود و داشت باهاش بازی میکرد ، یگانه همونطور به پشت عقب اومد و کیرمو با کوسش تنظیم کرد ، یونس دیونه شده بود ، یگانه نیم نگاهی بهش کرد و گفت : دیروز تو جلوی آرمان تو کون آرزو کردی ، امروز داداشش داره با کردن کوس من تلافی میکنه
و تمام وزنشو انداخت روی من و کیرم تا آخر تو کوسش فرو رفت ، صدای ناله بلند یگانه همه فضای خونه رو گرفت ، دستامو دور کمر یگانه گذاشتم و کمکش کردم برای بالا ، پایین شدن ، صدای برخورد کون یگانه وقتی همه کیرم تو کوسش میرفت با بدنم ملودی زیبایی ایجاد کرده بود ، یگانه همونطور که خودشو روی کیرم پیج و تاب میداد سینه هاشو میمالید و آه و اوه میکرد ، یونس دیگه کیرشو کاملا تو دستاش گرفته بود و جلق میزد ، یگانه بلند بلند میگفت : وای چه حالی میده ، همه کوسم پر شده .
ازروی کیرم بلندش کردم و پا شدم ، یگانه بهم نگاهی کرد و متوجه نمیشد میخوام چیکار کنم ، یگانه رو به طرف یونس هولش دادم و خمش کردم ، حالا سر یگانه نزدیک پاهای یونس بود ، کیرمو با کوسش تنظیم و با یک حرکت همشو تو کوسش فرو کردم ، بغلشو گرفتم و با تمام قدرتم شروع به تلمبه زدن تو کوسش کردم ، بر اثر ضربه های محکم من سینه های یگانه همراه با ناله های بلندش به تکون افتاده بود ، یگانه با صدایی که جیغ زدن هم توش بود به یونس گفت : حالا میبینی این وحشی چطوری کوسم پر میکنه ، حالا فهمیدی چرا از کوس دادن بهش لذت میبرم
همونطور که کیرمو تو کوس یگانه کرده بودم با دستم سرشو روی کیر یونس فشار دادم و گفتم : چرا نمیخوریش ؟ مگه از کیر خوشت نمیاد ؟
یگانه بدون معطلی کیر یونس رو تو دهنش کرد و شروع به ساک زدن کرد
یونس که صداش دراومده بود گفت : اوههههههههه ای کاش دیروز وقتی تو کون آرزو کرده بودم اونجا میومدی و سه نفری میشدیم
با گفتن کلمه کون از یونس کیرم رو از کوس یگانه بیرون کشیدم و با انگشتام با سوراخ کونش بازی کردم ، یگانه به طرفم برگشت و گفت : ای بد جنس ، سود استفاده کردی ، باشه میخوای تو کونم کنی ؟ بکن بکنننننننننننننننننننننن
دیگه معطلش نکردم ، چون نزدیک به اومدن آبم بود ، کیرمو با سوراخ کونش تنظیم کردم و با یک فشار محکم همشو فرو کردم ، یگانه ناله بدی کرد و روی یونس خم آورد و در حالی که کیر یونس تو دهنش بود زجه میزد ، با چند بار تلمبه زدن محکم همه آبمو تو کونش خالی کردم ، یونس هم با صدای آه بلندی آبش اومد و روی سینه های یگانه پاشید . از خستگی زیاد نفهمیدم چطوری خوابم برده بود ، با صدای خنده های بلند یگانه از خواب پریدم ، یگانه با شورت و سوتین روی مبل دراز کشیده بود و داشت صحبت میکرد ، همینکه منو دید گفت : ساعت خواب ، خوبی ؟ با آرزو کاری نداری ؟
من : سلامش برسون ، کجاست ؟
یگانه : دفتر پیش یونس
من : مگه یونس رفته ؟
یگانه : آره تو که خوابیدی آرزو زنگش زد که گزارش مربوط به پروژه را براش ببره
من : ای بازم پروژه
صدای خنده بلند یگانه فضای اتاق رو گرفت ، و بعد پشت تلفن گفت : آرزو دیدی آرمان هم نظر منو داره ، پس الان تو روی پروژه یونس هستی یا یونس روی پروژه تو
خندم گرفته بود ، به طرف یگانه رفتم و یک دستمو روی سینه هاش گذاشتم و دست دیگه رو روی کوسش و فشار دادم ، یگانه جیغی زد و لگد پروند ، و بعد پشت تلفن گفت : این داداش دیونه تو هستش ، سینه هامو کندش
نمیدونم آرزو بهش چی گفت که یگانه در جوابش گفت : آرزو میگم باز یونس جوری بکنتت که نتونی راه بریا ، تو که مزه کیر کلفتشو چشیدی
یگانه با دستش اشارم کرد جلو برم و تلفن رو آیفون گذاشت ، بعد به آرزو گفت : نه بابا رفت دستشویی
صدای آرزو اومد که گفت : باشه منم به آرمان میگم کیرشو فقط تو کونت کنه و در هم نیاره
چشمام داشت بیرون میزد ، این دختره چقدر راحت صحبت میکنه ، یگانه بهش گفت : آرزو یونس کجاست ؟
آرزو : رفتش نوشیدنی بگیره
یگانه :تو هم امشب باهاش بیا اینجا ، دور هم باشیم
آرزو : حالا ببینم چی میشه
یگانه : ببینم چی میشه نداره ، اگه یونس اومد و میخواست بکنتت بهش بگو انرژیشو بزاره برای امشب ، میخوام جلوی داداشت تو کونت کنه
آرزو : خیلی بد جنسی دختر ، من که میدونم تو هوس ۲ تا کیر کردی ، یکی کوستو پر کنه یکی تو کون بره
به یگانه نگاه کردم که داشت از خنده میمرد ، بعد یگانه گفت : آره ، من که عاشق ۲ تا کیرم ولی فکر کنم تو هم بدت نمیاد
آرزو : اگر هم بدم بیاد فعلا نمیتونم امتحانش کنم
یگانه : چرا ؟ خوب هم میشه ، یونس تو کوست بزاره ، آرمان هم تو کونت ، مگه خودت نگفتی عاشق خوردن کیر داداشتی ، مگه این تو نبودی که همیشه میگفتی خواب کون دادن به آرمان رو میبینی
با سر به یگانه اشاره کردم که راست میگه که جوابش مثبت بود ، پس آرزو هم از کون دادن به من استقبال میکنه
آرزو : حالا میبینیم کی دو کیره میشه
و بلند بلند میخندیدن، صدای یونس اومد که داخل اتاق شد وآرزو بهش گفت یگانه پشت خطه ، یونس گوشی رو گرفت و گفت : سلام ، چیزی شده ؟
یگانه : سلام داداشی ، چیزی نشده ، فقط زنگ زدم بگم آرزو هم با خودت بیار ، امشب دور هم باشیم
یونس : ای به چشم ، چیزی دیگه نمیخوای ؟
یگانه : نه ، فقط خودتونو خسته نکنین
و بلند خندید ، یونس هم خندید و خداحافظی کرد ، وقتی یگانه گوشی رو قطع کرد بهش گفتم : باز چی تو سرته ؟
یگانه به طرف آشپزخانه رفت و گفت : حالا بیا کمکم کن تا برای شب یه چیزی درست کنم ، وقتش بهت میگم
دیگه ادامه ندادم و با یگانه مشغول انجام کارها شدیم ، یه سری خرید هم داشت که براش انجام دادم ، حدود ساعت ۸ شب یونس و آرزو اومدن ، بعد از احوال پرسی و امور معمول یگانه پیشنهاد داد شام رو زودتر بخوریم ، میز غذا چیده شد و چیزی که نظر منو به خودش جلب کرد بطری خیلی زیبایی بود که وسط میز قرار داشت ، از یگانه درموردش پرسیدم که گفت : این سوغات یونس از ایتالیاست
مشغول به غذا شدیم که یونس از همون بطری برای هر ۴ نفریمون ریخت ، حدس زده بودم باید مشروب باشه ، اولین بار بود میخوردم ، خیلی تند بود و گلوم بدطور سوخت ، ولی داغم کرد ، جالبتر اینکه آرزو خیلی ریلکس لیوانشو سر کشید که بعدا فهمیدم چند بار قبلا یا یگانه و یونس مشروب خورده ، شام که تمام شد ، من و یونس رفتیم و شروع به ورق بازی کردیم ، یگانه وآرزو هم بهمون ملحق شدن ، حین بازی کردن یگانه بلند شد و ماهواره رو روشن کرد و شبکه ای که موسیقی خارجی داشت رو زد ، مشروب کار خودشو کرده بود و هر ۴ نفریمون حسابی داغ بودیم ، یگانه سمت راست من و آرزو سمت چپم بود و یونس روبروم ، یونس بیشتر حواسش تو پر و پای یگانه و آرزو بود تا بازی ، یگانه شروع کرده بود به مرض ریختن و هی فوت میکرد و برگه های من بهم میریخت ، چند بار بهش تذکر دادم ولی اعتنا نکرد ، یونس پشت سر هم میباخت ، این دست هم من داشتم برنده میشدم که یگانه یکی از برگه های آس رو گرفت .و عقب رفت ، بهش گفتم بده ولی امتناء کرد ، به طرفش که رفتم برگه رو گذاشت تو سوتینش و به شکم خوابید ، دیگه مسلم بود خارش کوس و کونش شروع شده ، هر چی سعی کردم برش گردونم نمیشد ، دامن کوتاهی که پوشیده بود تا روی کونش بالا اومده بود و شورت بندی فانتزیش دیده میشد ، چاره ای نداشتم جزء اعمال زور ، دستمو انداختم بین پاهاش و از اطراف کوسش بیشگون گرفتم ، جیغش به هوا رفت و پشت سرش شروع کرد به فحش دادن ، آرزو که اینطوری دید اومد و منو به عقب هول داد و کنار یگانه نشست ، یونس بلند بلند میخندید ، یگانه برگه رو به آرزو داد و بلند شد ، آرزو هم همون کار رو کرد و تو سوتینش جا داد ، به طرفش رفتم و گفتم : تو دیگه عاقل باش ، بده به من
یگانه : ندی بهش
من : آرزو برگه رو بده ، دیدی که چه بلایی سر یگانه آوردم
آرزو که معلوم بود اونم بد طور مست کرده گفت : جراتشو نداری
من به یونس نگاه کردم ، آروم بود ولی با نگاهی که لذت ازش میبارید بهمون خیره شده بود ، رو به یگانه گفتم : برگه رو ازش بگیر بده به من
یگانه : نمیدیم
من : حالتونو میگیرما
یگانه : جدی ، خودت یکنفری
من به یونس نگاه کردم و گفتم : اگه لازم باشه کمکی هم دارم
و بعد رو به آرزو گفتم : خودت با زبون خوش میدی یا
که آرزو گفت : نوچ ، نمیدم
من : بزور ازت میگیرما ؟
آرزو : اگه تونستی ، جایی گذاشتم که اجازه ورود نداری
آرزو که مستی تو چهرش داد میزد با لوندی خاصی این حرفها رو ادا میکرد
من : آرزو میگیرم ازتا
آرزو : نمیتونی و بعد اشاره کرد به سوتینش و گفت : اینجا نمیتونی دست بزنی
من : باشه ، من نمیتونم ولی کسی دیگه که میتونه
آرزو بلند خندید ، ولی خنده ای مستانه و شهوتی و گفت : اینو باش ، یگانه که طرف منه
من که دیگه جفتشونو گاییده شده میدیم گفتم : منم نمیخوام به یگانه بسپارم
نگاههای هر سه نفریمون به یونس برگشت ، و من ادامه دادم : یکی هست که بتونه اینکارو انجام بده
و بعد بهش نزدیک شدم و با صدایی آرومتر و قابل فهم برای همه گفتم : یکی هست که قبلا اجازه ورود به اینجا رو بهش دادی
آرزوبلند شده وبه دیوار تکیه داده بود،عملا همه سکوت کرده بودن ، دستامو روی شونه هاش گذاشتم و سرمو نزدیکتر کردم و بازم بلند گفتم : حالا برگه رو میدی یا نه
یگانه اومد کنارش و گفت : نوچ ، نمیده ، حداقل برگه رو به تو نمیده
آرزو فقط سکوت کرده بود ، و مشخص بود همه حواسش پیش یونسه ، یگانه دستشو روی شکم آرزو گذاشت و شروع به ماساژ دادن کرد و بالا رفت تا اینکه روی سینه های آرزو قرار گرفت ، همونطور که بالای سینه های آرزو رو دست میکشید گفت : اگه بلوف نمیزنی بگو کمکت بیاد
با نگام به یونس فهموندم بلند بشه ، اونم خیلی آروم بلند شد و به طرفمون اومد، بعد رو به یگانه و آرزو گفت : مثل ۲ تا دختر خوب برگه رو بدین و خودتونو خلاص کنین
یگانه دستشو روی سینه یونس گذاشت و هول آرومی بهش داد و گفت : برو بابا ، خیلی ترسیدیم
یونس به آرزو گفت : تو مثل این نباش ، برای خودت دردسر نخر
آرزو هم که معلوم بود نمیخواد کنار بیاد گفت : نمیدمممممممممممممممممممممممم
من به یونس اشاره کردم و گفتم : خوب خودش خواسته ، بقیه کار با تو
یونس مثلا تعجب کرده گفت : با من ؟ چرا من ؟
من که لحظه شماری میکردم برای سکسیتر شدن فضا گفتم : چون تو مجوز عبور داری
یونس سرشو به طرف آرزو برگردوند و گفت : دختر خوب بده
یگانه بلند خندید و مست مست گفت : نمیده ، اگه راست میگین شما بدین
از لحن صحبتش شهوت میبارید ، به یونس چسبیدم و گفتم : من نگش میدارم ، تو کارت رو بگیر
یونس آروم گفت : آخه…..
من با لحنی که اوکی آخر رو بهش میدادم گفتم: آخه نداره ، تو که با اونجا آشنا شدی
آرزو کاملا به دیوار تکیه داده بود و منتظر یونس که به بهانه کارت بمالتش
فاصله یونس با آرزو کمتر از نیم متر بود ، دستمو پشتش گذاشتم و هولش دادم ، جوری که بهش چسبید ، ولی دستهای یونس پایین بود ، دست راستشو گرفتم و آوردم بالا و گذاشتم روی سینه های آرزو و بیخ گوش یونس گفتم : پسر خوب اینا همش بهونه هستش ، بیشتر منتظرش نذار
و ازش فاصله گرفتم ، یگانه هم که کاملا فهمیده بود چه اتفاقی داره به وقوع میپیونده ازشون دور شد و کنار من اومد، یونس اون دست دیگه رو هم بالا آورد و سینه های آرزو رو گرفت ، آرزو چشماشو بسته بود ، یونس سرشو به عقب برگردوند و با لبخند من و یگانه روبرو شد ، خیلی آروم شروع به مالیدن سینه هاش کرد ، این کار داشت زیاد طول میکشید ، سرمو بیخ گوش یگانه بردم و گفتم : مثل اینکه نیاز به کمک داره ، برو راشون بنداز
یگانه رفت کنار آرزو و یونس رو ازش دور کرد ، دستشو دو طرف تاپ آرزو گذاشت و بدون هیچ مقاومتی درشون آورد ، حالا سینه های خوش ترکیب آرزو تو سوتین زیباش داشت خودنمایی میکرد ، یگانه دست یونس رو گرفت و برد زیر سینه های آرزو و رو به بالا کشید تا سوتینش بره بالا و سینه های بلوری آرزو بیرون بیافته ، یونس شروع به مالیدن سینه هاش کرد و یگانه رفت پشت یونس ، منم بهش چسبیدم ، دستای من روی کون و سینه های یگانه کار میکرد و دستهای یگانه روی کیر یونس که دیگه بلند شده بود ، یگانه سرشو به عقب آورد و آروم گفت : تا کجا کمکشون کنم ؟
من : تا هرجایی که دوست داری
یگانه : تو بگو
سرم کاملا بیخ گوشش گذاشتم و آروم گفتم : آرزو راست گفته تو امشب ۲ تا کیر میخوای ، پس شروع کن
یگانه لبشو روی لبم گذاشت و بعد از کمی گفت : اجازه میدی ؟
من : آره عزیزم
یگانه : به آرزو چی ؟
من : اون که کوسش تا حالا کیر ندیده ، اگه خودش میخواد باشه
یگانه از پشت دستشو روی کیر یونس کشید و شروع به پایین کشیدن شلوارک و شورت یونس کرد ، کیر گنده یونس بیرون افتاد و یگانه تو دستش گرفت ، یکم که مالیدش رفت جلوی یونس و با نگاه کردن به من کیر داداششو تو دهنش گذاشت ، صدای اه یونس بلند شد ، آرزو هم کنار یگانه روی زمین نشست و ۲ نفری شروع کردن به خوردن و ساک زدن کیر یونس ، من هم خودم لخت شدم و از فاصله ۲ متری مشاهده میکردم ، یگانه با انگشتش اشاره کرد که برم نزدیک ، و بلافاصله کیرمو گرفت و گذاشت تودهنش ، حالا آرزو از یونس رو میخورد و یگانه از من ، یگانه دست آرزو رو گرفت و گذاشت روی کیر من ، و بعدش سرشو به طرف کیرم آورد و برای اولین بار کیرم تو دهن آرزو جا گرفت ، دیگه هم از من و هم از یونس شق شده بود و آماده سکس . نحوه ساک زدن آرزو شبیه یگانه بود ، و دیونه وار میک میزد ، اون ۲ تا هم لخت لخت شدن و حالا دو تا مرد کیر کلفت و حشری داشتن آماده میشدن که یک زن شهوتی و یک دختر کیر دوست رو بکنن ، یگانه از جلو یونس بلند شد و پشتش رو بهش کرد ، یونس سرشو برد لای کون یگانه و مثل قحطی زده ها سوراخ کون یگانه رو لیس میزد ، آرزو هم برای من این پوزیشن رو گرفت و منم به پیروی از یونس شروع کردم لیس زدن کون خوشگل و زیبای آرزو رو ، وای چه صحنه ای ایجاد شده بود ، دو تا کون گنده و سفید ، یونس دیگه اصلا طاقت نداشت و پهلوی یگانه رو گرفت و طوری که کاملا تو دید من و آرزو قرارداشت به روی دسته مبل خمش کرد ، آرزو هم بلند شد و کنار من ایستاد و به این صحنه نگاه میکردیم ، یونس سر کیرشو با آب دهنش خیس میکرد که آرزو رفت طرفش و گذاشت تو دهنش ، حسابی آماده شد ، یگانه عقب به من نگاه کرد و چشمای مضطربش رو دیدم ، رفتم کنارش نشستم و گفتم : چیه ؟ مگه همینو نمیخواستی ؟
یگانه : آخه کیرش خیلی گنده هستش
من : تو هم تازه کار نیستی عزیزم
یونس آماده شده بود ، کون قمبل شده یگانه رو به بالا و تو دستای یونس قرار داشت ، یونس کییرشو دم سوراخ یگانه گذاشت و بهم نگاه کرد ، لبم روی لب یگانه گذاشتم و بعد برداشتم و به یونس چشمکی زدم ، یونس با یک فشار کیرشو تو کون یگانه فرو کرد ، اگه بگم قطر کیر یونس خیلی بزرگتر از کیر من بود اشتباه نکردم ، یگانه دادی زد و چشماش پر از اشک شد ، حداقل نصف کیر یونس تو کون یگانه جا خوش کرده بود ، یگانه با غیض گفت : دیونه کونمو پاره کردی ، آرزو حق داشت که میگفت دنیا براش تیره و تار شده
آرزو بلند بلند میخندید ، خنده هایی که شهوتی و مستانه بود ، یونس شروع کرد به عقب ، جلو کردن و یگانه همچنان ناله میکرد ، آرزو به یگانه گفت : حالا دیدی چه دردی داره
یگانه رو به من کرد و همونطور که بر اثر تلمبه زدن یونس سینه های آویزونش تکون میخورد گفت : بکنش ، یالا آرمان ، تو کونش کن
آرزو میخندید و با کیرم بازی میکرد ، به جلوم کشیدمش و به خودم چسبوندمش و گفتم : راست میگی یگانه ، دوست داری ؟
آرزو همونطور که لخت تو بغلم بود با شهوت گفت : من سالهاست منتظر این لحظه هستم
من : دوست داری به من بدی ؟
آرزو ازم فاصله گرفت و روبروی یگانه دولا شد ، طوری که صورتهاشو روبروی هم قرار گرفت ، رفتم پشتش و با سوراخش بازی کردم ، بعد سر کیرمو با آب دهنم خیس کردم ، یونس همونطور که تو کون یگانه میکرد بهم گفت : بی انصافی نکن ، بزار خوب آماده بشه
کیرمو بردم طرف یگانه و تو دهنش گذاشتم ، یگانه همونطور که دیگه داشت از کون دادنش لذت میبرد ، کیر منو حسابی خیس کرد ، وقتی کیرمو درآوردم بهم گفت : آماده شد ، بکن تو کونش
رفتم پشت سر آرزو و کیرمو با سوراخ کونش تنظیم کردم ، پهلوشو گرفتم و چون نتونستم تعادلم خوب حفظ کنم با یک فشار محکم همه کیرم توش رفت ، آرزو فریادی بلندی کشید و زد زیر گریه ، یونس از کردن یگانه دست کشید و بهم گفت : دیونه ، دیونه پاره شد
یگانه هم بلند شد رفت طرف آرزو که از درد به خودش میپیچید ، و بلند میخندید و گفت : خوبت شد
من که کیرمو بیرون آورده بود بازم پشت سر آرزو که روی مبل خم آورده بودم ، یگانه کیرمو گرفت و کشید طرف سوراخ آرزو و گفت : ادامه بده تا براش عادی بشه
من : نه ، بزار حالش خوب شه
یونس منو عقب زد و رفت پشت آرزو و بدون معطلی تو کونش کرد و تا نصفه فرو کرد ، آرزو بازم ناله میکرد ، یونس بهم گفت : کون کردن رو یاد بگیر
و شروع کرد به تلمبه زدن
من روی مبل نشستم و یگانه روبروم قرار گرفت و کوسشو با کیرم تنظیم و روش نشست ، من تو کوس یگانه تلمبه میزدم و یونس تو کون آرزو.
دیگه شدت تلمبه زدن من و یونس به حداکثر خودش رسیده بود ، صدای ناله های شهوتی و دردآلود هر دوشون با صدای برخورد بدنهامون آمیخته شده بود ، یونس مرتب کیرشو کامل بیرون میکشید و دوباره با شدت تو کون آرزو فرو میکرد ، یگانه رو از روی خودم بلندش کردم و رفتم روی زمین دراز کشیدم، یگانه اومد وروی من نشست و کیرمو با کوسش تنظیم کرد و نشست روش،سر یگانه روکشیدم طرف خودم و بهش گفتم: دوست داری دو نفری بکنیمت ؟
یگانه همونطور که خودشو روی کیرم پیچ و تاب میداد گفت : خیلی دوست دارم ولی نمیدونم که میتونم طاقت بیارم یا نه
من رو به یونس کردم و گفتم : یونس بیا ، این خواهرت با یک کیر سیر نمیشه
یونس از کون آرزو بیرون کشید و خیلی سریع خودشو پشت یگانه که کیر من تو کوسش جا گرفته بود رسوند و شروع کرد به بازی کردن با سوراخ یگانه ، یگانه که میشد اضطراب زیادی رو تو چشماش دید گفت : ترا خدا یواشتر ، من میترسم
یونس که کیرشو داشت با سوراخ یگانه آماده میکرد گفت : نترس ، من بلدم چیکار کنم
و تا یگانه رفت ادامه بده با فشار کیرشو تو کون یگانه کرد ، من به وضوح اشکهای یگانه رو دیدم که از چشماش سرازیر شد و همزمان فریاد زد و با ناله گفت : وای یییییییییی سوختم ، آرمان کونم پاره شد ، حالم داره بهم میخوره
ولی یونس گوشش بده کار نبود و با شدت شروع کرد تو کون یگانه تلمبه زدن ، اصلا تو حال طبیعی نبود و مرتب میگفت : جوننننننننننن چه کونی داری دختر ، بالاخره به آرزوم رسیدم ، دارم میکنمت یگانه ، دارم جرت میدم
و تند تند تلمبه میزد ، من بیحرکت شدم تا درد یگانه بیشتر نشه ، شدت کار یونس به حدی شد که یگانه فقط ناله میکرد و تکون شدید میخورد ، یونس مرتب کیرشو درمیاورد و فرو میکرد ، شگرد گاییدنش اینطوری بود ، یونس یکمرتبه تو کون یگانه که کرد روش خوابید و بلند فریاد زد و آبشو تو کون یگانه خالی کرد ، اونارو از روی خودم کنار زدم ، یونس بیحال کنار دیوار دراز کشید و یگانه که به خودش میپیچید کنار من خوابید و با صدایی که ضعف توش معلوم بود گفت : آرمان پاره شدم ، همه وجودم درد گرفته ، نمیتونم ادامه بدم
من : اشکالی نداره عزیزم دراز بکش تا بهتر بشی
یگانه : پس تو چی ؟
که آرزو اومد طرفمون و گفت : اون با من
و بدون معطلی کیر نیمه راست منو تو دهنش کرد و ساک زد ، باز دوباره بلند شد ، آرزو همونطور که برام میخورد بهم گفت : آماده ای ؟
من : برای چی ؟
آرزو : برای کردن من ؟
من : تو کوست ؟
آرزو : نه ، اونجا رو تو نباید افتتاح کنی ، از پشت
من بلند شدم و رفتم پشت سر آرزو که به حالت سگی ، چهار دست و پا بود ، کیرمو با کونش تنظیم کردم و یواش فرو کردم ، آرزو کمتر از دفعه قبلی درد کشید و گفت : بکن داداشی ، همشو بکن تو کونم ، من آماده ام
من با یک فشار همه کیرمو تو کون زیباش جا دادم و با تمام توانم تلمبه زدم ، آرزو بلند بلند میگفت : جون داداشی ، بکن ، بکن کون خواهرتو ، میدونم خیلی دوست داری
من : تو چی ؟ کون دادنو دوست داری ؟
آرزو : خیلی ، لذت میبرم
من : پس وقتی کوس بدی چه حالی کنی ، میخوایی کوس بدی ؟
آرزو : آره ، خیلی
من همونطور که به تلمبه زدنم ادامه میدادم گفتم : باشه ، همین یونس برات بازش میکنه ، ولی قول بده کوستو همگانی نکنی
آرزو : قول میدم ، من فقط به تو و یونس کوس میدم
دیگه داشت آبم میومد که با یک فشار همه کیرمو فرو کردم و کون خوشگلشو سیراب ، آبم از اطراف کیرم وقتی بیرون میکشیدم ریخت و کنارش خوابیدم . نیمه شب از تشنگی زیاد بلند شدم ، همگی تو هال خوابیده بودیم ، غیر من که شورتمو پا کرده بودم بقیه لخت لخت بودن ، یگانه و آرزو دو طرف یونس خوابشون برده بود ، مهتابی تو هال روشن بود ، یگانه یک پاش روی بدن یونس بود و مثل اینکه بغلش کرده باشه خوابیده بود ، کون زیباش و کوس تپلش خودنمایی میکرد ، آرزو هم طبق عادتش به شکم خوابیده بود و کونش داشت نمایش میداد ، نمیدونم چرا راست کرده بودم و یکمرتبه به سرم زد با دوربین ازشون فیلم و عکس بگیرم ، از زوایای مختلف شروع به کار با دوربین کردم ، همینطور که داشتم روی کوس و کون یگانه و آرزو و کیر یونس زوم میکردم پام به یونس خورد ، از خواب پرید و با دیدن دوربین به دستم خندش گرفت و آروم گفت : داری فلم سوپر تهیه میکنی ؟
من : آره ، آدم حیفش میاد این صحنه ها رو از دست بده
یونس به کیرم اشاره کرد و گفت : تو که باز بلند کردی
من : مگه این کوس و کونها میزارن آدم به حال خودشون باشه
یونس پای یگانه رو بلند کرد تا بتونه بره دستشویی ، حالا که خوب دقت میکردم کیر یونس خیلی گنده تر از من بود ، یونس متوجه نگاه من به کیرش شد و با خنده گفت : هان چیه ؟ نکنه تو هم خوشت اومده ؟
من : من ؟ غلط میکنم ، اگر هم هوس داشتم گریه های دیشب اینا منصرف کرد
یونس خنده کنان به طرف دستشویی رفت و گفت : نه که تو اشکشونو درنیاوردی
کنار آرزو نشستم و به زیباییهای اندام سکسی اون و یگانه نگاه میکردم ، چند تا عکس دیگه از کون و کوسشون گرفتم ، یونس از دستشویی بیرون اومد و کنارم نشست و گفت : چیه ، عکس یادگاری میگیری ، دل ازشون نمیکنی ؟
من : ولی یونس چه اندامه زیبایی دارن این دو نفر ، حیف که دیر درکشون کردیم
یونس : دیر درک کردی ، من خیلی وقت ارزششونو میدونم
من : از کی تو نخ یگانه بودی ؟
یونس: خیلی وقته ، تو چی اصلا هیچ حسی به آرزو نداشتی ؟
من : نمیشه گفت هیچ خسی ، ولی جدی نمیگرفتمش
یونس : حیف این اندام نبود که بی تفاوت بودی تو
من دستی به کون آرزو کشیدم و گفتم : واقعا حیف
آرزو از دستی که من به کونش زدم بیدار شد ، به طرفمون برگشت و وقتی دید من و یونس داریم بهش نگاه میکنیم گفت : چتونه ؟ دیشب بستون نبود ، حالا هم نمیزارین بخوابیم
یگانه هم بیدار شد ونشست و وقتی کیر نیمه راست یونس و کیر شق شده منو دید گفت : چیه ، آرمان خیلی اکتیو شدیا ، نصفه شبی چی میخوای ؟
من رو به یونس کردم و گفتم : بفرمایید ، بگو دیگه اونی که تو میخواستی
یونس : من که خیلی چیزها میخوام
آرزو : مثلا چی ؟
یونس خودشو بر روی آرزو انداخت و گفت : مثلا نداره دیگه خوشگله من تا وقتی تو اینجا هستی
یگانه یکی به شونه یونس زد و گفت : بی چشم و رو مثل اینکه دیشب پدر من دراومدا
آرزو با اعتراض به یگانه گفت : خوب منم جور شوهر تو رو کشیدما
یگانه : داداش خودتم هستا
یونس به پشت خوابید و کیرشو تو دستش گرفت و گفت: دعوا نکنین ، حالا که هر دوتاتون بیدار شدین بیاین یکم با این بازی کنین
یگانه : من دیگه حالشو ندارم ، آرزو تو برو که بد جور هوس کیر کردی
آرزو نیم نگاهی به من کرد و گفت : آخه الان …………
من به طرفش رفتم و دستی به کونش کشیدم و گفتم : آره ، الان ، بهترین فرصت برای افتتاح کوست هستش
یگانه با تعجب گفت : کوسش ؟ میخوایین اوپن کنین ؟
و بعد رو به آرزو گفت : آره آرزو ، خودت میخوای ؟
آرزو همونطور که به یونس نگاه میکرد گفت : آره ، دوست دارم یونس اینکارو برام انجام بده
و بعد روی پاهاش دراز کشید و کیر یونس رو تو دهنش گذاشت ، یگانه اومد کنارم و گفت : آرمان تو موافقی ؟
من : به من چه ربطی داره ، چرا باید جلو لذت بردنشو بگیرم ، مگه تو دیشب به داداشیت کون دادی و لذت بردی حرفی زدم
یگانه : آخه آرزو داره پرده شو ……………..
من : میدونم ، بزار عشقشو کنه
یونس کیرش به آخرین حدش رسیده بود ، آرزو رو بلند کرد و به پشت خواباندش و پاهاشو بالا داد ، سرشو برد لای پای آرزو و شروع به لیس زدن کوسش کرد ، من و یگانه فقط نگاه میکردیم ، صدای آه و اوه آرزو بلند شده بود و داشت کم کم کلماتی رو میگفت
یونس سرشو بلند کرد و رو به من گفت : آرمان شروع کنم ؟
من با علامت سر تایید کردم ، یونس کیرشو با کوس آرزو تنظیم کرد و دوباره رو به من گفت : ببین میخوام تو کوسش بزارما ؟
آرزو بلند گفت : بکن دیگه ، من کیر میخوام ، بکن تو کوسم ، بکن
من : میبینی که چقدر مشتاق کیرته یونس ، پس بکن اون کوس توپولشو .
این حرف کافی بود تا یونس بدون معطلی کیرشو فرو کنه تو کوس آرزو ، ناله آرزو با صدای آخ و اوف یونس قاطی شده بود ، یونس با یک فشار دیگه همه کیرشو تو کوس آرزو فرو کرد و گفت : بالاخره کوستو پاره کردم خوشگله ، کوس نازتو خودم بازش کردم
و بعد رو به من گفت : اینم از کوس تپل آرزو ، خوب گاییدمش ؟ لذت بردی از دیدنش ؟ از کوس دادن خواهرت لذت بردی ؟
و همونطور که تو کوس آرزو تلمبه میزد رو به یگانه گفت : دیدی بهت گفتم خودم کوسشو افتتاح میکنم
یگانه : نوش جونت داداشی ، بکنش ، تا آخر کیر کلفت و خوشگلتو تو کوسش فرو کن ، این دختره کوسش بدجور هوس کیر کرده بود ، این داداششم که فقط تو کونش میکرده ، بکن کوس تپل و خوشگلشو.
و بعد رو به آرزو گفت : حالا خانمی خودت باید آماده کنی برای ۲ تا کیر تا دیگه به من نخندی .
آرزو همونطور که زیر یونس داشت کوس میداد و آه و اوه میکرد گفت : حسودیت میکنه کیر گنده یونس کوس منو پر کرده
یگانه : من ، اصلا ، کیر داداشیمو قبل تو به من رسیده
آرزو : تو کوست که نرفته ببینی چه حالی میده ، میدونم خیلی دوست داری به یونس کوس بدی
این حرف آرزو باعث شد یگانه به من نگاهی کنه و بگه : ببین آرمان .
من میدونستم یگانه خیلی وقت که دوست داره به یونس کوس بده بهش گفتم : دروغ میگه ؟ خوب دوست داری دیگه ، همونطور که یونس دوست داره تو کوست بزاره
یونس که داغ داغ شده بود بوسی برای یگانه فرستاد و گفت : بیا ، بیا تا کوس تو هم پر کنم ، بیا تعارف نکن به هر دو تاتون میرسه
یگانه با نگاهی پر از شهوت و هوس به من خیره شده بود ، من دستی به کوسش کشیدم و گفتم : بیشتر از این منتظرش نزار ، خیس خیس شده
یگانه از لبم بوسی گرفت و رفت و کنار آرزو دراز کشید و پاشو بالا داد ، یونس کیرشو که خونی شده بود از کوس آرزو درآورد و رفت طرف دستشویی و آبی زد و برگشت و اول کرد تو دهن یگانه ، خوب که براش ساک زد رفت پایین پاش و گذاشت لب کوسش و به من گفت : آرمان میخوام زنتم از کوس بکنم ، همونطور که خواهرتو گاییدم .
و با تمام قدرتش تو کوس یگانه کرد ، صدای شهوت آلود یگانه بلند شد و گفت : واییییییییییییی داداشی چه کیر گنده ای داری ، کوسم پر شد
یونس مثل حرفه ای ها تو کوس یگانه تلمبه میزد و یکمرتبه به من که کیرم شق شق شده بود گفت : موافقی هر دوشون ۲ نفری بگاییم ؟
من دیگه جوابش ندادم و رفتم وسط پا آرزو و همونطور که کیرمو با آب دهنم خیس میکردم بهش گفتم : خوب آبجی بالاخره نوبت گاییدن کوست توسط من رسیده ، چاره ای نیست هوس دیگه ، فقط نمیدونم چطوری میتونم تو صورت شوهر آیندت نگاه کنم ، شوهری که قبل از اون کوس زنش توسط ۲ نفر دیگه گاییده شده
که یونس تلمبه زدن رو متوقف کرد و بلند گفت : آرمان بکن ، تا آخر کیرت هم تو کوسش کن ، اگه آرزو موافق باشه دلیلی برای نگرانی تو نیست ، چون قبل از تو شوهرش اونو پاره کرده
همه جور خواستگاری دیده بودیم بجزء اینطوریشو ، کیرمو تو کوس آرزو گذاشتم و با یک هول راهی کوسش کردم ، تلمبه زدن محکم من و یونس تو کوس آرزو ویگانه شلپ و شلوپی راه انداخته بود که یگانه گفت : باید ۲ نفری بکنینش ، یالا
من از روی آرزو بلند شدم و به یونس گفتم تو کوسشو بگای تا من تو کونش بزارم اینطوری کمتر اذیت میشه .
یونس به پشت خوابید و آرزو رفت روش و کیریونس رو با کوسش تنظیم کرد و نشست روش ، من پشتش رفتم و با سوراخ کونش بازی کردم تا حسابی آماده بشه ، آرزو با تمام توانش روی کیر یونس بالا ، پایین میشد ، نگهش داشتم و کیرمو با کونش تنظیم وبهش گفتم : حاضری ؟ میخوام کیرمو تو کونت کنم ، میخواییم با ۲ تا کیر بگاییمت
آرزو فقط سرشو تکون داد و این کافی بود تا کیرمو با یک فشار تو کون خوشگل و سفیدش فرو کنم که ناله همراه با فحش آرزو دربیاد
آرزو : دیونه ها پاره شدم ، آخ کوسممممممممم ، کونم جر خورد
دیگه برای توقف وقت نبود و با تمام قدرت تو کونش تلمبه زدم و با دیدن یگانه که داشت میخندید هوسم بیشتر میشد ، یکم که تو کونش تلمبه زدم بیرون کشیدم و به طرف یگانه رفتم و تا رفت بفهمه چی شده پاهاشو بالا دادم ، فکر میکرد میخوام تو کوسش بزارم ولی وقتی کیرمو دم سوراخ کونش حس کرد چشماش بیرون زد ، با یک فشار محکم همه کیرم تو کونش جا گرفت که یگانه همونطور که بهم چک میزد گفت : بی شرم کونم درد میکرد
یونس داشت با فشار تو کوس آرزو و من تو کون یگانه تلمبه میزدیم که هر دو تو یک زمان به نقطه ارضاء رسیدیم و با صدای بلند آبمونو تو کوس و کونشو خالی کردیم .
سکسی طولانی و به یاد ماندنی
.
.
.
.
۳ ماه از اون شب زیبا و خوش میگذشت ، عروس و داماد جدیدمون داشتن برای ماه عسل میرفتن آنتالیا ، یونس و آرزو خیلی بهم میومدن و اونها یکی از زیباترین زوجهایی بودن که من میشناختم .
(پایان)