داستان سکسی

داستان سکسی دختری از جنس نگین ۷۶ قسمت | (قسمت یک تا آخر)

بهترین داستان های سکسی در انجمن سکسی کیر تو کس

قسمت اول

ازلحظه ای که فهمیده بودم دوست دختر ایمان یه دوجنسه است به طرز عجیبی فکرم بهش مشغول شده بود.یه حس کنجکاوی و شیطنت خاصی دروجودم شکل گرفته بود که باعث میشد فکر کردن بهش برام خیلی خوشایند باشه.تصور برقراری رابطه با یک شخص دوجنسه میتونست بسیار جذاب و لذت بخش باشه و پس از خوندن در داستان ها و دیدن در فیلم ها حالا یک نمونه زنده و واقعی از یک شیمیل در نزدیکیم ظهور پیدا کرده بود.احسان همون طور که با موهام بازی میکرد و آروم لای سینه هام دست میکشید گفت:چی شده نگین؟تو فکری.
-:خودتم این دختره رو دیدی؟
احسان:نه.هنوز که ندیدمش.تازه چند روزیه که ایمان مخش رو زده و باهاش دوست شده.
-:یعنی میکنتش؟احسان لبخندی زد و گفت:معلومه که میکنتش.
-:اگه کیرداره این دختره پس چرا خودش نمیکنه؟میگم نکنه اونم ایمانو میکنه؟خنده احسان شدت گرفت و گفت:نه بابا ایمان که کونی نیس.اگه بود توی این تموم سالهای رفاقتم باهاش خب می فهمیدم و منم میکردمش دیگه.باز دوباره به فکر فرو رفتم.این دختره چون طرف حسابش یه پسر بود بهش میده ولی اگه بر فرض طرف حسابش بخواد یه دختری مثل من باشه چی؟اون موقع شرایط تغییر میکنه و میتونه از کیرش برای گاییدن دختره استفاده کنه.البته اگه اصلا دلش بخواد که با دخترا رابطه داشته باشه.معلومه که دلش میخواد.مگه میشه که آدمی لای پاش کیر داشته باشه و نخواد یه دخترو بکنه؟هنوز هیچی نشده بود داشتم برای خودم خیالبافی می کردم وفانتزی های ذهنیمو دوره میکردم.به راستی دلم میخواست که وارد یک رابطه با یه شیمیل بشم؟خب این چیزیه که هرکسی دلش میخواد.غرق در افکار خودم بودم که احسان دستشو گذاشت لای پاهام و آروم روی کسم حرکتش داد و گفت:حالشو داری یه دور دیگه بریم عزیزم؟خیلی خسته و بیحال بودم و دلم میخواست فقط بیفتم بخوابم.با چشمای خمارم نگاش کردم و گفتم خیلی خوابم میاد احسان.
احسان:باشه عزیزم اصراری نمیکنم.هرچی تو بخوای.
-:احسان؟
احسان:جونم؟
-:میشه فقط یه خرده برام بخوری؟
احسان:چرا که نشه؟خیلی خوبم میشه.فقط بگو ببینم شیطون بلا کجاتو بخووورم؟
-:فرقی نمیکنه.فقط بخوووورش.اینو که گفتم احسان یه جووون گفت و خودشو انداخت روم.لبشو گذاشت روی لبم و با انگشتاش لای کسم دست میکشید و باهاش ور میرفت.آههههههه میکشیدم ودر امر لب گیری با احسان مشارکت میکردم.منم لباشو میخوردم و اونم دیگه کاملا انگشتاشو لای کسم میکشید و آروم آروم با چوچولم بازی میکرد.یه لحظه جای احسان اون دختره شیمیل رو درذهنم تصور کردم که داره این جوری ازم لب میگیره و کسمو برام میماله.دیوانه و تشنه لز بودم ولی اون دختر شیمیل شاید یه لزبین نبود ولی همین خاص بودن و متفاوت بودنش کار رو جذاب تر میکرد.به عنوان یک دختری که کیر داشت هم میشد به عنوان یک شریک در لز و هم یه بکن خیلی خوب روش حساب کرد.به طرز بسیار عجیبی هنوز ندیده و نشناخته بهش علاقمند شده بودم و حالا حتی توی سکس با دوست پسرم هم اونو به جای احسان تصور میکردم.احسان دیگه لبامو ول کرده بود و حالا سرش لای پاهام قرار داشت و زبون داغش داشت لا به لای جداره های کسم بازی میکرد.ترشحات کسم راه افتاده بود واحسان هم بدون توجه به این موضوع داشت برام کس لیسی میکرد.پاهامو کامل از هم باز کرده بود و زبونش رو با مهارت خاصی لای کسم میکشید و برام میلیسید.همزمان با لیسیدن سطح داخلی کسم با انگشتاش با چوچولم بازی می کرد و این درست زمانی بود که من دیگه از شدت خوشی و لذت در حال جیغ کشیدن بودم.یکسره آهههههه میکشیدم واحسان هم با جوووووون گفتن ها و البته با خوردن کسم منو بیشتر و بیشتر از خود بی خود میکرد.ترشحات کسم بی وقفه جاری بود ولی احسان دست بردار نبود.کم کم انگشتای دستش به سراغ سوراخ کونم رفتن ولی زبونش همچنان با ولع داخل کسم گردش میکرد.با انگشتاش آروم سوراخمو میمالید وباهاش بازی میکرد.من دیگه تموم تنم خیس عرق شده بود و احسان هم میخواست منو بیش از پیش داغ و داغ تر کنه.اگه همین جوری به خوردن کسم ادامه میدم به زودی ارگاسم میشدم ولی انگار خیال نداشت که بذاره به این زودیا ارضا بشم.زبونشو از کسم در آورد و آروم چسبوند به سوراخ کونم وشروع به لیسیدن سوراخ کونم کرد.مجددا آههههههه عمیقی کشیدم واحسان جووووون گفت.با حرارت شروع به لیسیدن سوراخ کونم کرد و در کنارش هم همزمان انگشتاشو آروم توی کسم فرو کرد و مشغول انگشت کردن کس داغ و خیسم شد.با انگشتاش توی کسم تلمبه میزد و منم از سر خوشی جیغ میکشیدم.از طرف دیگه زبونش رو هم کامل تو سوراخ کونم کرده بود و داشت حسابی مقعدمو میلیسید.دیگه توی اوج آسمونا بودم.حسابی از خودم بی خود شده بودم.با اینکه خودم ازش خواسته بودم که فقط برام بخوره ولی الان احساس می کردم که ازش چیزای دیگه هم میخوام.
-:احسانی؟
احسان:جونم عزیزم؟
-:کیرمیخوام.
احسان:کیر میخوای چیکار؟
-:میخوام منو بکنی.میخوام باهاش جررررم بدی.
احسان:جنده خوشگل خودمی دیگه…


قسمت دوم

حسابی با زبون داغش سوراخ کونمو سرحال آورده بود و با انگشت کردناش توی کسم منو برای گاییده شدن لحظه به لحظه تشنه تر میکرد.تا به خودم اومدم پاهامو روی شونه هاش گذاشته بود و برای گاییدنم آماده میشد.توی چشمای خمارم نگاه کرد وگفت زوده که از حال بری جنده خانوم.طبق خواسته خودت قراره که اساسی جررررر بخووووری.پس بیدار بمون که امشب حالاحالاها خیال صبح شدن نداره.با همون چشمای خمارم نگاهش کردم وگفتم:من تشنه جررررر خوردنم احسان.یه فشارآروم کافی بود تا سر کیرش خیلی نرم وارد کس خیس و داغم بشه.به قدری ترشحات کسم زیاد بود که سرکیرش بی هیچ زحمتی وارد کسم شد.یه آههههههه کشیدم و چشمام برای لحظه ای کامل بسته شد.دیگه بهم امون نداد و فشار بعدی رو محکم تر واردکرد و این بار کیرشو تا دسته توی کس نرمم فرو کرد.آههههههه.یه درد خفیف و لذت وصف نشدنی در تموم وجودم پیچید.پشت سر هم آهههههه میکشیدم و احسان هم با هر بار آهههههه کشیدن من جوووووون میگفت و قربون صدقه کسم میرفت.رفته رفته سرعت تلمبه زدن های احسان توی کسم بیشتر و بیشتر میشد و من هم بیش از پیش آهههه می کشیدم.ترشحات مثل چشمه ای جوشان از کسم جاری بود وبا هر تلمبه ای که احسان میزد این ترشحات هم بیشتر میشد.توصیف حالی که داشتم و لذتی که می بردم هم بسیار سخته.همزمان با گاییدن کسم یکی از سینه هام رو توی مشتش گرفته بود و اونو میمالید.چشمای خمارم گاه بسته و گاه باز میشد و با دیدن مردانگیش و تسلطی که روم داشت غرق لذت میشدم.با دست دیگرش دو سه تا از انگشتاشو توی دهنم کرد و منم شروع به میک زدنشون کردم.انگشتاشو میک میزدم وازگاییده شدن کسم لذت میبردم.احسان همون طور که کسم رو میگایید سینه ام رو محکم فشار می داد و می مالید.انگشتاشو از دهنم در اورد و با اون دستش هم سینه دیگرم رو گرفت و حالا هر دو تا سینموبه طور همزمان می مالید.
احسان:درچه حالی عزیزم؟درحالی که براثرمستی و شهوت زیاد به سختی قادر به صحبت کردن بودم گفتم:راضیم ازت احسان.تو حرفه ای ترین وبهترین دوس پسری هستی که در تموم عمرم داشتم.
احسان:نظر لطفته عزیزم.تو هم داغ ترین و خیس ترین دوس دختری هستی که من داشتم.
-:خیس ترین؟
احسان:اوهوم.دخترای زیادی رو گاییدم ولی هیچ کدومشون حشری شدنشون ، ترشحات کسشون ، آب بهشتشون به اندازه تو زیاد نبوده و نیست.با همون حال خمارم لبخندی زدم و گفتم:پس میدونی چقدرتشنه گاییده شدنم؟
احسان:معلومه که میدونم.تعجب میکنم با این شدت حشربالایی که داری چرا جنده نشدی.کاملا پتانسیلشو داریا.
-:وقتی بکن به خوبی تو دارم چرا باید برم با این و اون؟البته باید بدونی که برای جنده شدن هیچ وقت دیر نیست.شاید یه روزی بشم.
احسان:پس بدت نمیاد که به دیگران هم بدی؟این سوالی بود که همیشه از خودم هم می پرسیدم و حالا با ظهور این شیمیل این سوال در ذهنم جدی تر هم مطرح شد.اگر منظور از دیگران این دوست دختر شیمیل ایمان بود بله با کمال میل حاضر بودم که انجامش بدم.تلمبه های احسان توی کسم شدت می گرفت و من هنوز جواب سوالش رو نداده بودم.
کس خیس و داغم انگار که کیر احسان رو می بلعید و با تموم وجود ازش پذیرایی می کرد.گاییدن های احسان و مالیده شدن سینه هام دیگه داشت منو به نقطه ای می رسوند که در یک حالت خلسه و معلق بودن قرار بگیرم.یکسره آههههه می کشیدم و حجم آب زیادی که از کسم خارج میشد حکایت از به ارگاسم رسیدنم داشت.چقدر این حس و حال فوق العاده بود و چقدر بی حال شده بودم.احسان هم که میدونست دیگه بعد ارگاسمم خیلی حس و حال گاییده شدن ندارم اومد روی سینم نشست و کیرشو گذاشت لای سینه هام.با دستاش محکم سینه هامو به هم جفت کرده بود و تند تند لای سینه هام کیرشو عقب و جلو می کرد.اون قدری این کارو تکرار کرد که کم کم از حالات چهره اش و ناله کردناش فهمیدم که نزدیک ارضا شدنشه.کیرشو از لای سینه هام در اورد و سمت صورتم گرفت و منم دهنمو براش باز کردم.همیشه نشانه گیری دقیقی داشت و این بار هم مثل همیشه با حداکثر دقت و مهارت و با حداقل میزان هدر رفت دهنمو از آب کیرش پر کرد ومنم مثل همیشه با اشتیاق آب کیرشو خوردم و با زبونم دور لبم رو هم تمیزکردم.هر دو بی حال کنار هم ولو شدیم ومنم رفتم و سرم رو روی آرنجش گذاشتم وخودمو در آغوشش جا دادم.جفتمون خیس عرق بودیم.ولی این هم آغوشی در همین حالت هم لذت بخش بود.به ساعت دیواری اتاق که نگاه کردم گفتم:من گشنمه احسان.


قسمت سوم

-:به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم و گفتم:من گشنمه احسان.
احسان:الان این همه پروتویین خالص ریختم تو حلقت که.
-:لوس نشوبابا من شام میخوام.ساعت یازده شبه.از غروب تاحالا داری میکنی بعد شام نمیدی بهم؟جنده نیاوردی که فقط بکنیش بعدش بفرستیش بره
احسان:خودت گفتی که شاید در آینده جنده بشی.
-:هنوز که نشدم.
احسان:دوس داری بشی؟دوس داری به دیگران هم بدی؟باز هم بحثش را پیش کشیده بود و همان سوال قبلش رو تکرار کرده بود.باید چه جوابی بهش می دادم؟
-:نمیدونم.شاید.خودت گفتی که من چقدر داغ و حشری هستم.البته تا زمانی که با تو هستم به جنده شدن فکر هم نمیکنم.میخوام بهت وفادار بمونم.اصلا چرا داری در این مورد می پرسی؟ما الان یک ساله با همیم و الان بعد یک سال چرا به این موضوع فکر میکنی؟به جای جواب دادن به سوالم گفت:مرسی که میخوای بهم وفادار بمونی ولی برفرض مثال اگر من موافق بودم و مشکلی با این قضیه نداشتم چی؟وای یک لحظه احساس کردم مغزم سوت کشید.انتظار شنیدن چنین چیزی رو نداشتم.
-:یعنی تو موافق جنده شدنم هستی؟یعنی از نظر تو ایرادی نداره دوس دخترت جنده باشه و همه بکننش؟
احسان:من همچین چیزی نگفتم که.گفتم اگه مثلا من موافق باشم.فقط خواستم نظرتو بدونم.من زن احسان نبودم و حتی عاشقش هم نبودم ولی خب به عنوان کسی که یک ساله دوست پسرمه و باهاش سکسای زیادی داشتم بهش علاقه داشتم و به احترامش در مدت دوستیم باهاش با کس دیگری هم نبودم ولی حالا اگه خودش این طور میخواد و مشکلی با این قضیه نداره من چرا باید مخالف باشم؟پس بدون معطلی گفتم:ببین احسان تو دوس پسرمی و تا زمانی که با هم هستیم تموم بدنم متعلق به خودته و خودتم اینو میدونی ولی اگه خودت مشکلی نداری و موافقی که این بدن منو با دیگران تقسیم کنی من با این قضیه مشکلی ندارم.تو اگه بخوای من حتی جنده هم میشم.
احسان:ممنونم ازت که صادقانه جوابمو دادی.
-:حالا میشه بپرسم هدفت از طرح این سوال چی بود؟
احسان:میخواستم فقط بدونی که اگر اگر اگر هم خواستی یه روزی جنده بشی و به دیگران هم بدی به هر کسی و درهرجایی نده.اون موقع من میتونم افراد خوب و محترم و مورد اعتمادی رو بهت پیشنهاد کنم.
-:پس خیال داری واس دوس دخترت بکن جور کنی؟
احسان:اوهوم ولی نه هرکسی رو.فقط بکن های حرفه ای و مورد اعتماد.
-:برای این کار شخص خاصی رو هم در نظر داری؟
احسان:نه هنوز که نه.شاید اگه خودت بتونی انتخاب کنی بهتر باشه.
-:کیو باید پیدا کنم؟ازکجا؟
احسان:خب تو کم و بیش دوستای منو میشناسی و با بعضیاشون خیلی راحتی و با بعضیام خب کمتر.اگه از هر کدومشون خوشت میاد بهم بگو.از لا به لای حرفاش میتونستم این طور برداشت کنم که احسان از قبل نقشه این کار رو کشیده و حتی یه جورایی مطمئن بودم که فرد مورد نظرش رو هم انتخاب کرده ولی نمیتونستم حدس بزنم که نقشه اش چیه یا احیانا اون فرد احتمالی کی میتونه باشه.
-:حالا چرا دوستات؟ببینم احسان یکی از دوستات منو میخواد و ازتو هم خواسته که منو براش جور کنی درسته؟
احسان:نه عزیزم.دوستام خیلی غلط میکنن بخوان همچین کاری کنن.من فقط گفتم اگه طرف آشنا باشه من خودم خیالم راحت تره.با اینکه حرفش رو باور نکرده بودم ولی ترجیح دادم که بحث رو ادامه ندم.
-:خب من نظر خاصی در مورد هیچ کدوم از دوستات ندارم.برام هم فرقی نمیکنه.هرکدومو بخوای بیاری من مشکلی ندارم.تاجایی که من میدونم بیشتر دوستات آدم حسابین دیگه.
احسان:آدم حسابی تریناشو برات پیدا میکنم عزیزم.
-:تو نظر منو در مورد جنده شدن پرسیدی حالا من میخوام بپرسم.تو دوس داری دوس دخترت جنده بشه و جندگی کنه؟دوس داری دیگران بکننش؟ازش لذت می بری؟
احسان:خب این چیزیه که به عنوان یه فانتزی سکسی برام جذابه.تماشای سکس کردنت با یه نفر دیگه میتونه برام لذت بخش باشه.
-:تماشا؟یعنی میخوای وقتی من دارم با یه نفر دیگه سکس میکنم تو هم اونجا باشی و تماشا کنی؟
احسان:نه تنها تماشا بلکه میخوام توی سکس هم باهاش شریک بشم.خلاصه کلام اینکه میخوام گروهی بکنیمت و سکس گروهی انجام بدیم.این فانتزی منه.
-:پس آقا دلشون گروپ سکس میخواست.این همه جنده شدن من و اینا رو وسط کشیدی که به این برسی؟خب همون اولش می گفتی دلم سکس گروهی میخواد دیگه.
احسان:اگه اول میگفتم چی میشد؟تو جوابت چی بود؟
-:خب وقتی تو مشکلی نداری معلومه که منم مشکلی ندارم.تازه همیشه دلم میخواسته که سکس گروهی هم تجربه کنم و حالا به لطف تو این اتفاق میخواد بیفته.
احسان:خوبه.خوشحالم که تو هم موافق این قضیه هستی.پس اگه از نظر تو ایرادی نداره بگردم برات یه بکن خوب پیدا کنم.از همین فردا شروع میکنم ببینم کیو میتونم پیدا کنم.
-:مرسی عزیزم..راستی در خصوص اون دختره…. همون دوس دختر شیمیل ایمان…. اون رو چطوری پیداش کرد؟
احسان:خیلی اتفاقی توی یه داروخانه پیداش کرد.دختره تو داروخانه کار میکنه.
-:آها که این طور.ببینم اسمش چیه؟
احسان:میترا.میترا…. میترا…. یکی دو بار اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.بی نهایت کنجکاو و مشتاق دیدن این میترا خانوم بودم.


قسمت چهارم

درحالی که مانتومو از تنم خارج میکردم گفتم:خودت چه خبرا الهام؟فرشاد چطوره؟
الهام:خبرخاصی نیس.فرشاد هم خوبه.امشب شیفت شبه و…. به سمتش رفتم و لبم رو روی لبش گذاشتم و یه بوسه کوتاهی ازش گرفتم و گفتم:امشب شیفت شبه وزنش قراره مال من باشه.مال خوده خودم.الهام در حالی که با لذت چاک سینه ام رو برانداز می کرد گفت:دیشب تلفنی با خاله صحبت می کردم.
-:مامانم؟حالشون خوب بود؟
الهام:اوهوم خوب بودن.خیلی وقت بود باهاش صحبت نکرده بودم زنگ زدم حالشو بپرسم.تو آخرین بار کی با مادرت صحبت کردی؟
-:سه روز پیش بود فکر میکنم.خونه احسان بودم که بهش زنگ زدم.اونم این قدر این پسره شیطونی کرد که اصلا نذاشت دو کلام با مامانم راحت صحبت کنم.
الهام:راستی احسان چطوره؟اوضاعتون رو به راهه؟
-:اوهوم همه چی خوبه.فقط اینکه فکرم یه خرده درگیره.
الهام:درگیرچی عزیزم؟اتفاقی افتاده؟
-:هنوز نه ولی قراره به زودی وارد روابط گروهی بشم.سکسای گروهی.با تعجب نگاهم کرد و گفت:سکسای گروهی؟چی داری میگی نگین؟موضوع چیه؟
-:خودمم نمیدونم پشت پرده چه اتفاقاتی داره میفته فقط میدونم که آقا دنبال تنوع و فانتزیه در سکس و میخواد یه نفر سومی رو وارد رابطمون کنه.بهم پیشنهاد انجام سکس گروهی رو داد.
الهام:خب تو چی جواب دادی؟
-:چی میخواستی بگم؟قبول کردم دیگه.الهام با چشمانی که از حدقه داشت بیرون میومد گفت:قبول کردی؟
-:اوهوم وقتی خودش راضیه و مشکلی با این قضیه نداره من چرا مشکل داشته باشم؟من چرا مخالف باشم؟
الهام:یعنی تو هم راضی هستی که با افراد دیگه هم سکس داشته باشی؟
-:اوهوم.منم دلم یه تجربه خاص و متفاوت میخواد.
الهام:این کار آخر و عاقبت خوبی نداره ها نگین.احسان امروز رفیقشو برات جور میکنه فردا فامیلشو میاره پس فردا پدرشو میاره و تا تو به خودت بیای میبینی شده یه جنده تمام عیار که نصف مردای شهر گاییدنش.این چیزیه که دلت میخواد؟سرمو انداختم پایین و به آرامی گفتم:اگه این چیزی باشه که من میخوام دعوام میکنی؟
الهام:یعنی واقعا تو دلت میخواد جنده بشی؟به همین راحتی؟
-:اسمش رو نمیدونم ولی میخوام این کارو تجربه کنم.حالا که دوس پسرم همچین چیزی میخواد منم میخوام که انجامش بدم.
الهام:دوس پسرت خیر و صلاح تو رو نمیخواد.اون حتی بهت علاقه نداره.تنها چیزی که براش مهمه ارضای نیازهای خودش و برآورده کردن تنوعات و فانتزیای سکسی خودشه
-:میدونم الهام ولی خودت میدونی که از هرچی مرده متنفرم.دیگه هر گونه عشق و احساس و محبت در وجودم نسبت به جنس مخالفم مرده.یه مرد برام تا زمانی جذابه که بتونه نیازای جنسیمو برطرف کنه.من و تموم مردای کثیف این شهر یه وجه مشترک داریم الان اونم اینه که جفتمون همدیگرو فقط و فقط برای یه هوس زودگذر میخوایم و برای یک ارگاسم.
الهام:تو نمیتونی یه جنده باشی نگین.تو هنوز یه خانواده نجیب و اصیل داری.درسته که اون مرتیکه چلغوز تو رو از هرچی مرده بیزار کرده ولی تو یه خانواده داری.میتونی دوباره ازدواج کنی دوباره تشکیل خانواده بدی.این وضعیت که نمیتونه همیشه ادامه داشته باشه.
-:من دیگه برنمی گردم شمال.واس خانوادم خوشبختی و سلامتی آرزو میکنم و خودشون هم میدونن که چقدر دوستشون دارم ولی میخوام بقیه زندگیمو همین جا بگذرونم.اون طور که دلم میخواد.با جندگی با هرزگی با هر چیزی که باعث لذت بردنم از این زندگی میشه.و در حال حاضر این حسه که برام خوشاینده.
الهام:بسیارخب.حالا که این تصمیمیه که گرفتی من بهش احترام میذارم.فقط میخوام بدونم که این جنده شدنت قراره توی رابطه ما هم تاثیر بذاره؟اصلا وقت میکنی که به من هم برسی؟
-:هر اتفاقی که بیفته هیچ چیزی نمیتونه رابطه بین ما رو تحت الشعاع قرار بده.تو قدیمی ترین شریک سکسی منی.قبل از هر دوس پسری قبل از اون ازدواج لعنتی این تو بودی که رابطمو باهاش شروع کردم.لبخندی روی لبش نقش بست و با لذت نگاهم کرد.برای لحظه ای نگاه هامون توی هم قفل شد و طولی نکشید که لبهامون روی هم رفتن.من لب های اونو میخوردم و اونم لبهای منو.غرق در حال خوشمون بودیم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.به صفحه اش نگاه کردم و متوجه نام احسان شدم.
-:دلم نمیخواد از لبات دل بکنم.
الهام:ما امشبو تا صبح با همیم و به اندازه کافی وقت داریم.جوابشو بده.برخلاف میل باطنیم جواب تماسش رو دادم:
-:سلام احسان.
احسان:سلام عزیزم.خوبی؟
-:مرسی خوبم.تو چطوری؟
احسان:منم خوبم.کجایی نگین جونم؟
-:اومدم پیش دخترخالم الهام.شوهرش سر کاره امشب اومدم پیشش تنها نمونه.کاری داشتی حالا؟
احسان:کار که داشتم ولی حالا که اونجایی دیگه باشه واس بعد.
-:خب حداقلش اینه که میتونی بگی چیکار داشتی که.
احسان:میخواستم بیام دنبالت بریم پیش من.یه سورپرایز هم داشتم برات.
-:سورپرایز؟چی هست حالا این سورپرایزت؟
احسان:واست یه بکن خوب پیدا کردم.اگه آماده باشی به زودی جنده شدنت شروع میشه.پوزخندی زدم و گفتم حالا کی هست اون طرف؟
احسان:عجله نکن عزیزم.به زودی می فهمی.
-:خب الان میخوام بدونم اون کیه؟
احسان:نه برنامه این طوریه که تا لحظه آخر نفهمی که اون شخص کیه.دیگه هم اصرار نکن که بدونی چون تا لحظه آخر بهت نمیگم.فقط این قدر بهت بگم که تو اونو خیلی خوب میشناسی.خب دیگه مزاحمت نمیشم.واس دخترخالت سلام برسون.فعلا.تماسش که به پایان رسید منو با دنیایی از فکر و خیال به جا گذاشت.یعنی اون شخص کی میتونست باشه؟خیلی دلم میخواست بدونم که پروژه جنده شدنم قراره با چه شخصی شروع بشه و کلید بخوره…


قسمت پنجم

چیکارت داشت؟با طرح این پرسش منو از افکارم خارج کرد.بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم به قول خودش برام سورپرایز داشت.ظاهرا برام یه بکن خوب پیدا کرده بود.میخواست بیاد دنبالم منو ببره و دونفری ترتیبمو بدن که وقتی گفتم امشب پیش تو هستم دیگه بیخیال شد.
الهام:اگه امشب تو هم میخواستی بری من اجازه نمیدادم که بری.
-:نه بابا کجا بخوام برم قربونت برم؟من بعد یک هفته انتظار به دستت آوردم.هرگز به خاطر هیچ مردی از دستش نمیدم.این حرف رو که زدم الهام بلند شد و دست منم گرفت و با خودش به طرف اتاق خوابش برد.روی تخت خواب دونفره هولم داد و خودش هم روم افتاد.تقریبا بیست کیلویی وزنش از من بیشتر بود ولی من قرار گرفتن زیرش رو دوست داشتم.در حداقل زمان ممکن لباس های همو از تن درآوردیم و خیلی زودلخت شدیم.لبهامون روی هم رفت و با آرامش شروع به خوردن لبهای همدیگه کردیم.الهام رژ لب صورتی داشت و منم رژم قهوه ای بود ولی بعد از گذشت دو سه دقیقه نه رد رژ صورتی رو لبای الهام بود و نه رنگ قهوه ای رو لبای من.سینه هامون به هم چسبیده بود و با ولع از هم لب می گرفتیم.سینه های سایز ۸۵ الهام در مقابل سینه های سایز ۷۰ من برتری چشم گیری داشتن.مالیده شدن سینه هامون به هم و خوردن همزمان لب های همدیگه بسیار حس خوبی بهمون می داد.الهام همزمان به بدنم خیلی نرم دست میکشید و نوازشم می کرد و منم که زیرش افتاده بودم کون قلمبه اش رو از پشت گرفته بودم و میمالیدم.گاهی لای چاک کونش میبردم و با سوراخ کونش ور میرفتم.الهام حالا به سراغ سینه هام اومده بود.یکی از سینه هامو به دهن گرفته بود و مشغول مکیدنش بود و با دست دیگرش سینه دیگرمو تو مشتش گرفته بود و می مالوند.آهههههه کشیدنای ریز من الهام رو حشری تر میکرد.نوک سینه هامو محکم به دهن گرفته بود و میک میزد.گاهی اوقات یه گاز ریز میگرفت که جیغ کوچیکی می کشیدم و این بیشترالهام رو برای خوردن تحریک میکرد.بعد از چند دقیقه که حسابی سینه هامو خورد همین جور پیش روی خودشو به سمت پایین ادامه داد.لای چاک سینه هامو حسابی لیسید و بعد از لیسیدن شکمم و دور نافم به نزدیکی های کسم رسید.سرشو با دستام گرفتم و محکم به داخل کسم فشارش دادم و اونم که انگار غافلگیر شده بود با ولع زیادی شروع به خوردن کسم کرد.اولین لحظه ای که زبونشو لای کسم کشید و اولین لیسی که زد یه آهههههههه از عمق وجودم کشیدم و الهام هم جوووووون گفت و با حرارت بیشتری مشغول خوردن و مکیدن کسم شد.چوچولمو با انگشتش بازی میداد و زبونشو تا ته تو کسم فرو میکرد و داخل کسم رو حسابی میلیسید.چشمای خمارم دیگه بی اختیار بسته شده بود و منم یکسره آههههههه می کشیدم و ترشحات کسم بی وقفه مثل آبشار جاری بود.الهام با زبونش آب کسمو جمع میکرد و باهاش سوراخ کونمو لیس زد.زبونش که به سوراخ کونم خورد دوباره داغ تر شدم.آههههه میکشیدم و اونم با خیسی آب کسم حالا داشت سوراخ کونم رو میلیسید.چشمه جاری کسم به طرز شگفت انگیزی فعال بود و من انگار در آسمان ها پرواز می کردم.نمیدونم چقدر گذشت که یهو به خودم اومدم و دیدم که الهام از داخل کشوی کمدش دیلدوی کلفت و دراز و مشکی رنگشوبه کمرش بسته و آماده انجام فاز بعدی عملیاتشه.پاهامو کامل از هم باز کرد و بالا داد وخودش اومد و بین پاهام قرار گرفت و گفت:پس میخوای جنده بشی.امشب میخوام جررررت بدم جنده خانوم.همچین بکنمت که هیچ مردی تاحالا تو رو این طوری نکرده باشه.ازمنم دلگیر نشو چون این کاریه که با یه جنده میکنن.جنده رو جررررررر میدن و منم میخوام جرررررت بدم.با زدن این حرفا منو داغ تر و حشری تر میکرد.دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و گفتم:از خدامه که با کیر تو جرررر بخورم عزیز دلم.هرکاری دوس داری باهام بکن.یه لبخند شیطانی زد و دیلدو رو کنار کسم گذاشت و با یه فشار محکم تقریبا نصفشو توی کسم فرو کرد.آااخخخخ.آییییییییییی.احساس کردم برای لحظه ای تا مغز استخوانم تیر کشید.درد توی تموم وجودم پیچیده شد و این درحالی بود که هنوز فقط نصف دیلدو توی کسم فرو رفته بود.
الهام:جووووووون.گفتم که خیال دارم جرررررت بدم جنده خانوم.حالاحالاها باهات کار دارم.اینو گفت و دیگه اصلا بهم امون نداد تا دردم کم بشه و با یه فشار محکم دیگه این بار دیلدو رو تا ته داخل کسم فرو کرد.آاااخخخخخخخخخ.دردش وحشتناک و غیرقابل تحمل بود.آییییییییی.به معنای واقعی داشتم جررررررر میخوردم.الهام پاهامو گذاشت رو شونه هاش و با قدرت شروع به تلمبه زدن توی کسم کرد.هر بار که دیلدو رو تا ته تو کسم عقب و جلو میکرد یه درد ناخوشایند تو وجودم می پیچید.دیلدو رو تا داخل شکمم حس میکردم ازبس که دراز و کلفت بود.ناله کردنای من اونو حشری تر می کرد و باعث میشد که با خشونت بیشتری تو کسم تلمبه بزنه.منم داشتم کس می دادم و به وضوح جرررررر خوردنمو تماشا میکردم.رفته رفته دردش کمتر و کمتر میشد و لذت داشت جایگزینش میشد.ترشحات کسم باعث شده بود که دیگه خیلی نرم و راحت دیلدو تو کسم عقب و جلو بشه.حالا دیگه از سر لذت فقط آاهههههه می کشیدم و الهام هم با جووووون گفتناش همراهیم میکرد.کسم کاملا قالب اون دیلدوی کلفت شده بود و دیگه فقط لذت و لذت وصف ناشدنی بود که به وجودم منتقل میشد.چند دقیقه ای که کسم رو گایید دیلدو رو از کسم خارج کرد و اومد نشست روی سینم و دیلدو رو مقابل صورتم گرفت.یه سیلی آروم زد توگوشم و گفت:دهنتو وا کن جنده که میخوام دهنتو بگام.از سیلی که زد یه کوچولو دردم اومد ولی خشونتش و حس زیر سلطه بودنش رو دوست داشتم.تاحالا هیچ وقت تو سکسامون باهام خشن رفتار نکرده بود هیچ وقت جنده خطابم نمیکرد هیچ وقت دستوری و آمرانه صحبت نمی کرد ولی امشب به طرز عجیبی داشت این کارو انجام میداد و از اون عجیب تر هم اینکه منم نه تنها اعتراضی نمی کردم بلکه از درون نسبت به این قضیه راضی بودم.همین فکر باعث شد که برای لحظه ای کوتاه به انجام سکس های خشن و سفت و سخت فکر کنم.سکس هایی که تا کنون انجامش نداده بودم.همیشه در تمام سکس ها و لز هایی که کرده بودم آرامش موج میزد ولی به خوبی شاهد بودم که در این شب غیر عادی دارم به طرزی غیر عادی مورد یک سکس خشن و سخت واقع میشم وعجیب تر اینکه از این نوع سکس راضی به نظر می رسیدم.نمیدونم شاید الهام به خاطر اینکه میخواستم جنده بشم از دستم ناراحت بود و باهام در سکس خشن رفتار میکرد و شاید هم این طور نبود ولی هردلیلی که داشت برام مهم نبود.چیزی که برام مهم بود این بود که داشت از این نوع سکس خوشم میومد ، از سلطه پذیری داشت خوشم میومد و این مسئله میتونست یک موهبت بزرگ برای من باشد و یا یک چالش تاثیرگزار در زندگی من ولی هرچه که بود احساس می کردم که میخواهم در این وادی ماجراجویی کنم.میخواستم بیشتر از این مدل سکس سر دربیاورم و وارد دنیای بزرگ و پرپیچ و خم و پر از ابهامش بشم.به خصوص حالا که میخواستم جنده بودن رو تجربه کنم احتمالا بیشتر با چنین وضعیت هایی مواجه می شدم و لازم بود که بیشتر در خصوص انجام سکس های خشن و سلطه گونه سردربیارم.شاید همین انتخاب جنده بودن و جنده شدن به نوعی پذیرش این حقیقت بود که مایلم تحت نفوذ و سلطه طرف مقابلم باشم.آیا به راستی معنای جندگی غیر از این بود؟


قسمت ششم

دهنمو واکردم و الهام هم با خشونت تمام دیلدو رو تا ته توی حلقم فرو کرد که نزدیک بود عوق بزنم.دوباره یه سیلی تو گوشم زد و گفت بخوووورش جنده.انگار وقتی سکوتمو بعد از زدن سیلی اولش دیده بود حس اعتماد و اطمینانش بیشتر شده بود و فهمیده بود که شاید بتونه به این رفتارای خشن سکسیش ادامه بده و منم در حقیقت با سکوتم و همراهیم باهاش این اجازه رو بهش می دادم.دیلدوش رو تا ته تو حلقم فرو کرده بود و داشت با شدت زیادی توی دهنم تلمبه میزد و منم گاهی اوقات نزدیک بود عوق بزنم.دهنم به معنای واقعی کلمه در حال جر خوردن بود.موهامو تو مشتش گرفته بود و نسبتا محکم میکشید ومجبورم میکرد که دیلدوش رو بخورم و براش ساک بزنم و منم با اینکه دردم میومد ولی از رفتاری خشونت آمیزش خوشم میومدو هرکاری میخواست براش انجام میدادم.خوب که با دیلدوش دهنمو گایید از روی سینم بلند شد و منو هم بلند کرد و ازم خواست تا براش قمبل کنم.منم مطابق خواسته اش عمل کردم و اونم اومد پشتم و یه تف گنده تو سوراخ کونم کرد که فهمیدم میخواد کونمو بکنه.میدونستم اگه کونمو با این دیلدو بکنه حتما جررررر میخورم واس همین گفتم نه تو رو خدا از کون نه.یه سیلی به یکی از قمبلام زد و گفت:خفه بابا جنده.جنده ای که کون نده و جر نخوره که جنده نیس.اگه میخوای جنده خوبی باشی باید مشتری هاتو راضی نگه داری و اکثر مشتریات ازت کون میخوان.در حقیقت من از کون دادن نمی ترسیدم چون قبلا بارها کون داده بودم ولی با این دیلدوی کلفت و درازسابقه نداشت وبرای همین کمی می ترسیدم.سرمو به پایین خم کرد وخودش هم اومد و روم سوار شد.باز هم نتونستم جلوش مقاومت کنم.دیلدو رو روی سوراخ کونم حرکت می داد تا اینکه با یه فشار نسبتا محکم سر کیرشو به سختی وارد کونم کرد.آااخخخخخ.باز دوباره تا مغز استخوانم تیر کشید.دردش غیرقابل تصور بود.و به خوبی میدونستم که این تازه آغاز راه جرررر خوردن منه.توی همین فکر و خیالا بودم که یه فشار دیگه به دیلدو وارد کرد و این بار تقریبا تمام دیلدوی کلفت و درازش به شکل فوق العاده دردناکی تا ته وارد کونم شد.آااااخخخخخخخ.آاااییییی فکر میکنم صدای جیغ و دادم رو کل همسایه ها شنیده بودن.درد وحشتناکی توی تموم تنم پیچیده بود و من احساس کردم که نفس کم آوردم و دارم از وسط قاچ میشم.دیدن ناله های جگرسوز من به نظر برای الهام خوشایند و رضایت بخش بود چرا که یکسره جووووون میگفت وجنده و فاحشه خطابم میکرد وبا این حرفا مورد تحقیر قرار می داد.الهام رفته رفته شروع به تلمبه زدن کرد و با هر بار عقب و جلو شدن دیلدو در کونم من به طرز وحشتناکی درد میکشیدم و ناله می کردم و الهام هر بارجووووون میگفت و بیشتر و محکم تر کونمو میگایید.خودمم از همون زیر شروع به مالیدم چوچولم و ور رفتن با کسم کردم تا این طوری کمتر دردکون دادن رو حس کنم و واقعا هم این طور شد وتاثیرگذار بود.رفته رفته کونم به حضور اون دیلدوی کلفت درخودش عادت کرده و دردش کم و کمتر میشد.کم کم حس می کردم که دارم از گاییده شدن کونم لذت می برم.الهام هم با قدرت تو کونم تلمبه میزد و لابه لای گاییدنش هم با دست به باسنم ضربه میزد.حس میکردم که دو تا باسنم بر اثر سیلی هایی که الهام بهشون زده بود حتما باید سرخ شده باشن ولی برام مهم نبود چون من داشتم از زیرسلطه بودن الهام لذت میبردم.خواسته یا ناخواسته شبیه یک برده جنسی شده بودم که الهام هرکاری دلش میخواست باهام میکرد ومنم نه تنها مخالفتی نمی کردم بلکه رضایت هم داشتم.ولی به راستی آیا این چیزی بود که دلم میخواست؟قبلا راجع به روابط ارباب و برده چیزهای زیادی خونده بودم ولی هیچ وقت به طور جدی بهش فکر نکرده بودم.درفانتزی هام این رابطه رو گاهی اوقات و نه همیشه مرورمی کردم و تمایل به انجامش داشتم و حالا به صورت کاملا تصادفی وارد همچین رابطه ای شده بودم و جالب اینجاست که از انجامش راضی هم بودم.اگر انجام بردگی در سکس برای یک زن که همجنس خودم بودم این قدر لذت داشت آن وقت انجام بردگی برای یک جنس مخالفم چقدر می تونست لذت بخش باشه؟برای لحظه ای تصور کردم که دارم با احسان یک سکس سخت و خشن رو انجام میدم و به نوعی براش بردگی میکنم.از تصور این فکر هیجان زیادی در من به وجود اومد ولی آیا احسان هم همچین رابطه ای رو میخواست؟خب اصولا پسرها انجام سکسای خشن رو دوست دارن ولی آیا احسان هم همین طوری بود؟حالا بر فرض اگر بود چطور باید بهش میگفتم که میخوام باهات سکس خشن انجام بدم؟چطور باید بهش میگفتم میخوام براش برده بشم و در سکس زیرسلطش برم؟ نه من نمیتونستم بهش بگم.پس باید چیکار میکردم و چطوری بهش می فهموندم که دلم چی میخواد؟اون خیلی راحت اومده بود و گفته بود که فانتزی سکسیش گروپ سکسه و از من هم پرسید که حاضرم این رابطه رو انجام بدم یا نه که من قبول کردم پس من هم میتونستم در مورد فانتزیم با دوس پسرم صحبت کنم و نظرش رو بدونم ولی نه این کار سختی بود.غرورم بهم اجازه نمی داد که بخوام بهش بگم که به عنوان دوس پسرم اربابم بشه و منو زیر سلطه خودش دربیاره.پس برای فهموندن این موضوع بهش باید چیکار میکردم؟فکری مثل برق و باد از مقابل ذهنم گذشت.به نظرم راهی پیدا شده بود که بدون اینکه نیاز باشه حرفی به احسان بزنم و چیزی ازش بخوام خودش متوجه تمایلم به بردگی بشه و موضوع رو درک کنه و اون راه هم کمک گرفتن از الهام بود.الهام با دیلدی کلفتش محکم تو کونم تلمبه میزد و منم که این قدر کسمو مالیده بودم تموم کسم و دستم از ترشحاتم خیس شده بود.الهام از زیر دستشو به کسم رسوند و دو تا از انگشتاشو تو کس خیسم فرو کرد.انگشتاشو تو کسم عقب و جلو می کرد وهمزمان هم تو کونم تلمبه میزد.به طرز غیرقابل تصوری غرق در لذت بودم و از اینکه از کس و کون دارم گاییده میشم لذت می بردم.الهام این قدر کونمو با دیلدو گایید و همزمان کسمو انگشت کرد که من دیگه نتونستم بیشتر از این خودمو کنترل کنم و با یه جیغ نسبتا بلند ارگاسم شدم و بی حال روی تخت ولو بشم.ارگاسم فوق العاده دلچسبی رو پشت سر گذاشته بودم.الهام دیلدو رو از کونم در اورد و از کمرش باز کرد و روی تخت انداخت و گفت:یه استراحتی بکن حالت که جا اومد دوباره شروع میکنیم.
-:دوباره؟لبخندی شیطانی زد وگفت:بله دوباره.فکر کردی تموم شد جنده خانوم؟حالا حالاها باهات کار دارم.
-:فکر می کردم نوبت من باشه بکنمت.دوباره پوزخندی زد و گفت:نه دیگه بیخود به دلت صابون نزن.تو یه جنده ای و یه جنده هرگز نمیکنه.یه جنده میده جرررر میخوره و طرفشو ارضا میکنه.دیگه از این به بعد فقط من میکنمت و تو فقط با لب و زبون و دهنت بهم سرویس میدی.این دیلدو هم فقط و فقط واسه گاییدن تو استفاده میشه.به قدری لحنش قاطعانه و سلطه گرانه بود که کاملا رام و تسلیم شدم.کوچکترین اعتراضی نکردم واز درون حتی راضی هم بودم.زیر سلطه بودن با گاییدن همخوانی نداشت.گاییدن یک حس برتر بودن به آدم انتقال می داد ولی من دنبال این حس برتری نبودم.من زیر سلطه بودن رو طلب می کردم و برای همین حرفش رو قبول کردم.الهام هم به نظر کاملا فهمیده بود که من موافق تمام اتفاقاتی هستم که امشب افتاده بود یا احتمالا در آینده قرار بود بینمون اتفاق بیفته.


قسمت هفتم

نمیدونستم چطور باید موضوع رو با الهام در میون بذارم و نگران عکس العملی بودم که ممکنه نشون بده.درسته که الهام به دوراز چشم شوهرش با من رابطه جنسی داشت ولی هرگز با مردی غیر از شوهرش رابطه ای نداشت و از این حیث به همسرش وفادار بود.از همین رو راضی کردنش برای انجام یک سکسی گروهی با حضوراو واحسان همراه با من بسیار سخت و شاید غیرممکن به نظر می رسید ولی من می بایستی تلاش خودمو میکردم.شاید اگه الهام در حضور احسان هم همین سکس خشن و بردگی رو بهم تحمیل می کرد و احسان هم زیرسلطه رفتن من به وسیله دخترخالم رو می دید نگاهش به من عوض میشد و من می بایست که الهام رو راضی می کردم تا در یک سکس گروهی با من و احسان شرکت کنه.مطمئنا احسان از این قضیه استقبال می کرد ولی الهام چی؟راضی کردنش به نظر کار حضرت فیل بود.توی افکارم غرق شده بودم که سرو کله اش پیدا شد.
-:کجا رفته بودی؟
الهام:زنگ زدم یه چیزی واس شام برامون بیارن.
-:فکرکردم گفته بودی که میخوای دوباره شروع کنیم.لبخندی زد و گفت :دوباره شروع میکنیم جنده خانوم منتها بعد از شام.تا صبح باهات کار دارما.امشب فکر خوابیدن رو از سرت بیرون کن.
-:تا صبح میخوای منو بکنی؟الهام کنارم روی تخت دراز کشید و گفت:اوهوم.تقریبا.به غیر از اینکه گاهی اوقات فقط تو با لب و دهنت بهم سرویس میدی سایر اوقات رو من میفتم به جونت.
-:چرا یهویی این جوری شدی الهام؟
الهام:خشن شدم؟سلطه گرشدم؟
-:اوهوم.
الهام:خب الان ناراحتی؟به نظر میومد که تو هم خوشت اومده از خشونت من.در حالی که سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم تنها سرمو به نشان تایید تکون دادم.
الهام:اگه بخوای از این به بعد همیشه همین جوری باهات سکس میکنم.توی چشماش نگاه کردم و لبمو روی لبش گذاشتم و یه بوسه ازش گرفتم.
-:از نظر من این نوع سکس یه ماجراجویی عجیب و خاصه.یه کنجکاوی و هیجان خاصی داره که آدم دلش میخواد انجامش بده و هی بیشتر و بیشتر ازش سردربیاره.
الهام:وقتی اولین سیلی رو زدم تو گوشت وقتی جنده خطابت کردم وقتی باهات دستوری صحبت کردم وقتی به باسنت ضربه میزدم و تو همش سکوت می کردی و باهام همراه بودی فهمیدم که تو هم خوشت اومده و مایلی که انجامش بدی.
-:راستش برای خودمم عجیبه که چرا خوشم اومده.یه چیزایی در موردش تو اینترنت خونده بودم.راجع به کارایی که صورت میگیره.فانتزیش به نظرم جذاب بود ولی فکر نمی کردم که در واقعیت هم برام جذابیت داشته باشه.
الهام:ولی داشت و الان تصمیم گرفتی که دوباره و چندباره تکرارش کنی و حتی چیزای جدید از این رابطه کشف کنی.
-:اوهوم.همین طوره.
الهام:بهم بگو ببینم توی اینترنت چه چیزایی خوندی؟
-:درمورد روابط ارباب و برده خوندم.در اصطلاح بهش میگن مستر و اسلیو.
الهام:خب چه چیزایی در موردش میدونی؟چیا دستگیرت شده؟
-:یک سری اطلاعات پایه و ابتدایی.این قدری میدونم که ارباب و برده میتونن همجنس یا از دو جنس مختلف باشن.برای روابطشون یک سری قوانین و مقررات میذارن.شخص برده محدودیت هاش رو میگه وارباب هم انتظاراتش از برده رو بیان میکنه.توی رابطه سکسی خودشون یک سری رفتارای خاص و بعضا شاید سخت و حتی چندش آور و منزجر کننده انجام میدن.بعضی قسمتای سکس مثل ساک و گاییدن با همه سکسای افراد عادی مشترکه ولی بخش عمده کارای سکسی بین اونا غیرعادی و غیر معموله.اونم بسته به علایق و سلایق افراد مختلف میتونه متفاوت باشه.به عنوان مثال ممکنه یه برده ای موافق با کتک وضربات فیزیکی باشه و یه برده براش این یه محدودیت باشه.ممکنه یه برده ای موافق با کثیف کاری در سکس و کارای چندش آور باشه ولی برده دیگر نباشه.ولی چیزی که مشخصه اینه که همه چیز در یک رابطه ارباب و برده ای به توافق طرفین بر میگرده.
الهام:نه خوشم اومد.خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم اطلاعات داری و این عالیه.پس کارمون یه خرده راحت تر شد چون تو از پایه با این دنیای رابطه ارباب و برده آشنایی داری.
-:این مقدمه چینیا برای چیه؟
الهام:برای ارایه یک پیشنهاد به تو.
-:چه پیشنهادی؟قبل از اینکه جوابمو بده زنگ خونش به صدا دراومد.به نظر شاممون رسیده بود.
شاممون که تموم شد دوباره برگشتیم به اتاقمون و رو تخت دراز کشیدیم.سرمو روی سینش گذاشتم وگفتم:چه پیشنهادی میخواستی بهم بدی؟
الهام:ممکنه تصمیم گیریش برات سخت باشه.ممکنه نیاز به فکر کردن داشته باشی پس خوب فکراتو بکن و تصمیم بگیر.من عجله ای ندارم.
-:باشه حتما.حالا پیشنهادت چیه؟
-:اگه ازت بخوام برده من بشی قبول میکنی؟چقدر سوالش غافلگیرکننده بود.برده بودن با انجام سکسای سخت و خشن متفاوت بود.من از انجام سکسای خشن خوشم اومده بود.میخواستم بازم تکرارش کنم ولی پذیرش برده شدنم چندان موضوع ساده ای نبود.برای برده شدن باید خیلی چیزا رو زیرپا میذاشتم.باید بعضی کارای دشوار و منزجر کننده و غیرقابل تحمل رو انجام می دادم.کارایی که افراد عادی انجامش نمیدن.آیا برای انجام این کار آماده بودم؟من ذاتا ماجراجویی رو دوست داشتم خصوصا در دنیای سکس وحالا هم بردگی.خودم به خوبی میدونستم جوابم چیه.من موافق بودم ولی تنها تردیدم به این خاطر بود که آیا الان آمادگیش رو دارم یا نیازبه زمان دارم؟من توی سکس اول همین شبمون یه تجربه بردگی در مقیاس خیلی کوچیک رو داشتم.
-:راستش نمیدونم باید چی بگم.
الهام:میدونم غافلگیر شدی عزیزم ولی بذار برات توضیح بدم.چیزی که من ازت میخوام فقط و فقط بردگی در زمان انجام سکسه و خارج از تایم و محل مورد نظر سکس ما دوتا دخترخاله و دوست صمیمی هستیم همون طور که همیشه بودیم.
-:من میخوام رابطم با احسان ادامه داشته باشه.
الهام:نگران اون نباش.من مشکلی با این قضیه ندارم.تو میتونی با احسان و هر مرد دیگه ای که میخوای رابطه داشته باشی ولی وقتی با منی و میخوای باهام سکس کنی نمیخوام شریک سکسیم باشی.میخوام برده سکسیم باشی.قدری مکث کردم و سپس گفتم:واس اینکه من موافقت کنم حاضری چیکارکنی؟اصلا چقدر برات مهمه این موضوع؟
الهام:خیلی زیاد.خیلی دلم میخواد این اتفاق بیفته.حاضرم هرکاری که میتونم انجام بدم تا رضایت تو رو به دست بیارم.
-:خب من یه شرطی دارم اگه قبولش کنی من مشکلی ندارم و از همین امشب بردگیتو شروع میکنم.


قسمت هشتم

الهام:شرطت چیه؟
-:چیزی که میخوام بگم ممکنه به نظرت سخت بیاد ولی اگه میخوای من برده ات باشم باید قبولش کنی در غیر این صورت ……. حرفم رو قطع کرد و گفت:بگو شرطت چیه؟
-:احسان بهم پیشنهاد سکس های گروهی رو داد و خیلی هم صراحتا گفت که میخواد من با افرادی که محترم و مورداعتماد وآشنا باشن سکس کنم.شرط من اینه که تو، من و احسان با همدیگه یک سکس گروهی رو انجام بدیم.
الهام:نمیتونم قبولش کنم نگین.درسته که من به دور ازچشم شوهرم باهات رابطه دارم ولی توهمجنس خودمی نه یه مرد.من هرگز با یه مردغریبه نخوابیدم و به شوهرم خیانت نکردم.
-:قرار هم نیست خیانت کنی.لطفا زود قضاوت نکن الهام.تو و احسان قرار نیس با هم سکس کنین که.هدف جفتتون منم.احسان منو با کیرش و تو هم با دیلدوت میکنی.این چیزیه که قراره اتفاق بیفته.تو با احسان سکسی نمیکنی یعنی من نمیذارم که این اتفاق بیفته پس خیالت راحت باشه.
الهام:حتی اگه حرفت درست هم باشه باز برای سکس گروهی باید لخت بشیم باز تن و بدنم رواحسان میبینه.چه تضمینی وجود داره که بتونه سرحرفش بمونه؟
-:من بهت اطمینان میدم تا زمانی که خودت از احسان نخوای اون هیچ کاری انجام نمیده.یعنی من بهش اجازه نمیدم.تو در حضورش لخت میشی ، دیلدوتو به کمرت میبندی ومنو میکنی.
الهام:من هرگز ازش نمیخوام که بخواد کاری با من انجام بده.
-:اگه از خودت مطمئنی پس دیگه جایی برای نگرانی وجود نداره.
الهام:باشه قبوله.شرط دیگری هم هست؟
-:اوهوم.یه شرط دیگه است که خیلی آسونه.وقتی شرط اولی که این قدر سخت بود رو قبول کردی این یکی رو حتما قبول میکنی.
الهام:خب بگو میشنوم.
-:میخوام درحضوراحسان اون کارای سکسی خشن و اون جنبه های ارباب گونتو نشون بدی.میخوام احسان تمایلات بردگی رو در وجودم ببینه.ببینه که از این مدل سکس خوشم میاد.میخوام تحریک و تشویق بشه.
الهام:پس میخوای برده اونم بشی؟
-:اوهوم.
الهام:چرا مستقیم نمیری به خودش بگی؟
-:چون نمیخوام غرورم خرد بشه.
الهام:غرور؟وقتی یه برده بشی دیگه غروری برات نمیمونه.فقط حقارت و سلطه پذیری برات میمونه.
-:بعدش شاید ولی من نمیخوام اول غرورم از بین بره.میخوام که اون بیاد اول پیش قدم بشه.میخوام اون شروع کننده باشه.
الهام:باشه از نظر من ایرادی نداره.انجامش میدم.
-:خوبه.حالا که موافقت کردی منم بهت میگم که پیشنهادتو قبول میکنم.از همین امشب از همین لحظه بردگی من برات شروع میشه.
الهام:مرسی عزیزم ولی هنوز بردگیت شروع نمیشه تا زمانی که در مورد شرایط و قوانین وفانتزی ها و محدودیت ها صحبت کنیم.برای شروع رابطه باید به توافق برسیم همون طور که خودت گفتی.
-:اوهوم.موافقم.پس شروع کنیم.
الهام:ببین عزیزم اینکه یه برده بخواد محدودیتی داشته باشه اصلا اشکالی نداره میتونه یکی دوتا محدودیت داشته باشه ولی اگه برده ای بخواد نسبت به انجام همه کارای فتیشی و سخت و منزجرکننده مشکل داشته باشه و به عنوان محدودیت مطرحش کنه اسم اون رابطه دیگه ارباب و برده ای نیست.چون باید توی رابطه ارباب و برده ای کارای سخت و غیرمعمول و منزجرکننده باشه.کثیف کاریای سکسی و خشونت سکسی باید باشه و اگه غیراز این باشه کل رابطه از بین میره.اینا رو گفتم که بدونی اگه فکر میکنی از پسش برنمیای مجبور نیستی به این رابطه تن بدی و اگر هم میخوای انجامش بدی و برای خودت محدودیتی داری نباید تعداد محدودیتات زیاد باشه.یکی دوتا یا سه تا قابل قبوله ولی بیشتر اگه باشه اساس اون رابطه میره زیر سوال.
-:متوجه منظورت شدم.من میخوام این رابطه رو انجام بدم.میخوام اون کارای غیرمتعارف اون فتیش های جنسی و اون کارای منزجرکننده رو برات انجام بدم.
الهام:خب خوبه.حالا بگو ببینم چه محدودیت هایی داری؟
-:نمیشه اول تو بگی چه چیزایی ازم میخوای تا من بگم که آیا از پس کار برمیام یا نه؟
الهام:چیزایی که من میخوام خیلی واضحه.من اگه تو موافق باشی ومشکلی نداشته باشی تا ته ته این بازی هستم.هرکاری که فکرشو بکنی رو میخوام روت پیاده کنم.
-:یعنی چیا مثلا؟
الهام:خب همه چیز.سخت ترین و منزجرکننده ترین کارای ممکن.توی کثیف کاریای سکسی ، کثیف ترین حالتشو تصورکن ، توی خشونت جنسی خشن ترین حالتش رو درنظر بگیر، توی فتیش های جنسی منزجرکننده ترین فتیش رو درنظر بگیر.من در هر قسمت کاربرای انجام سخت ترین حالتش آمادم به شرطی که تو هم پایه باشی.
-:خب تو همه اینایی که گفتی رو تک تک بگو تا من نظرمو بگم.
الهام:باشه.ببین توی قسمت خشونت جنسی کارای مختلفی انجام میشه.اینایی که میگم چیزایی هستن که من میخوام وتو باید بگی که قبولشون میکنی یا نه.
-:باشه بگو.
الهام:خشونت جنسی یه بخشش خشونت سکسیه و یه بخشش خشونت فیزیکی.خشونت سکسی خب مشخصه.اینکه کست و کونت رو با دیلدوم خیلی خشن بکنم.تو دهنت خیلی خشن تلمبه بزنم.سینه هاتو گاز بگیرم و از این جور چیزا.
-:خب تا اینجاش که خوبه مشکلی نیست.قبوله.
الهام:خب خوبه.قسمت دوم خشونت فیزیکیه.شامل خیلی چیزا میشه ولی من درمورد چیزایی که خودم میخوام میگم.میخوام موقع کردنت دست و پاهاتو ببندم.مثل امشب تو گوشت سیلی بزنم ، روی باسنت سیلی بزنم ، موهاتو بکشم ، گلوتو بگیرم وبکنمت ، با کمربند به بدنت و باسنت ضربه بزنم ، بدنتو با ابزارهای مختلف داغ کنم و بسوزونم واز این جور چیزا.
-:خب از بسته شدن دست و پاهام خوشم میاد.باعث میشه بیشترحس تسلیم بودن و زیرسلطه بودن پیدا کنم.با سیلی و ضربه به باسن و کشیدن مو و گرفتن گلوم و اینا مشکل ندارم.ولی ضربات با کمربند و سوزوندن بدن رو نیستم.شرمنده.
الهام:اشکال نداره.خب پس اولین محدودیتت مشخص شد.حالا میریم سراغ قسمت دوم که فتیش های جنسیه.یه چند تا چیز هست که ازت انتظار دارم و میخوام که انجام بدی برام.
-:اگه بتونم حتما.لطفا بگو بهم.
الهام:ازتحقیرکردنت لذت می برم.میخوام با الفاظ تحقیرآمیز خطابت کنم وتحقیرت کنم.
-:از نظر من مشکلی نداره.میتونی تحقیرم کنی.
الهام:خب خوبه.مورددیگه اینه که دلم میخواد قسمت هایی از بدنم که عرق زیاد جمع میشه رو برام بلیسی و پاکش کنی.عرقمو با زبونت بلیسی و بخوری.این قسمتا شامل زیر سینه ها ، چاک سینه ها و مهمتر از همه اینا زیربغل میشه.میخوام زیربغلمو بو بکشی و حسابی برام بلیسی وعرقشو با زبونت پاک کنی.
-:خب با زیر سینه و چاک سینه هات مشکلی ندارم ولی درخصوص زیربغل خب نمیدونم.نمیدونم از پس کار برمیام یا نه.
الهام:الان باید تصمیمتو بگیری.باید زود شروع کنی به بردگی و زود یاد بگیری و پیشرفت کنی.
-:اگه زیربغلت مونداشته باشه انجامش میدم.میلیسمش و عرقتم پاک میکنم برات.یه لبخند پیروز مندانه زد و گفت:خب خوبه.خوشم اومد.میزنم برات موهاشو نگران نباش.مورد بعدی در خصوص پاهامه.ازت میخوام تموم پامو مخصوصا کف پا و انگشتای پامو حسابی برام بلیسی و بخوری.
-:خب این آسونتر از قبلیه به نظر میاد.قبوله.از پسش برمیام.
الهام:خوبه.پاخوری یکی از مهمترین قسمتای کارمونه که همیشه تحت هر شرایطی انجام میشه و باید تمرکز وانرژی زیادی روی این قسمت بذاری.
-:تموم تلاشمو میکنم.
الهام:آخرین چیزایی که درقسمت کارای فتیشی ازت میخوام در واقع ساده است.خیلی دلم میخواد با کس و کون روی دهنت بشینم ومجبورت کنم سوراخ کونم و کسمو حسابی بلیسی و بخوری برام.تو که قبلا کس و کونم رو خوردی این همونه با این تفاوت که یه خرده خشونت داره و قراره من بشینم رو دهنت همین.
-:قبوله.انجامش میدم.
الهام:ظاهرا تو قسمت کارای فتیشی امتیاز کامل گرفتی وهیچ محدودیتی نداشتی.حالا میریم سروقت قسمت اخر که شامل کثیف کاریای سکسی میشه.این جاست که عیار واقعی یه برده خوب مشخص میشه.سخت ترین قسمت کار همینه ولی باید تلاشتو بکنی از پسش بربیای.من توی این قسمت سه تا بحث کلی رو مطرح میکنم.اولیش اینکه خیلی دلم میخواد توی دهنت تف کنم وتو هم تو چشمام نگاه کنی وتفمو تو دهنت مزه مزه کنی و بعدش قورتش بدی.این شامل خلط سینه هم میشه.قدری مکث کردم.میدونستم که به غیر از تف چه چیزای دیگه ای رو میخواد مطرح کنه و میدونستم که انجام اونا به مراتب سخت تر میتونه باشه برای همین بدون چون و چرا قبول کردم.
-:باشه قبوله.
الهام:خوبه.داریم خوب پیش میریم.فقط دو قسمت مونده.اگه از دو قسمت باقی مونده هر دوتاش رو انجام بدی و بتونی انجام بدی میشه کامل تو رو یه برده فول و ماهر قلمداد کرد ولی اگه حتی یک کدوم از اون دوتا رو هم انجام بدی باز قابل قبوله و بسیار ارزشمنده.چیزی هم که من ازت انتظار دارم اینه که حداقل یک موردش رو انجام بدی.به خوبی میدونستم که اون دومورد چیا هستن ولی با این حال گفتم:باشه بگوچی میخوای ازم؟
الهام:احتمالا خودت حدس میزنی میخوام چی بگم.ممکنه بسیار سخت ، منزجرکننده و چندش اوربشه.اما میخوام نظرتو در مورد شاشیدن و ریدن بدونم.پس چیزی که حدس میزدم درست بود.
-:باور کن هیچ جوره نمیتونم با اون بخش ریدن کنار بیام.غیرممکنه برام ولی در خصوص شاشیدن احتمال داره که بتونم انجامش بدم.
الهام:میدونم عزیزم.منم درخصوص ریدن انتظاری ازت ندارم ولی انتظار دارم که حداقل درخصوص شاشیدن باهام همراهی کنی و انجامش بدی.
-:درخصوص شاشیدن چی ازم میخوای؟
الهام:میخوام روی بدنت ، روی صورتت و تو دهنت بشاشم.البته اینکه بشاشم توی دهنت به معنی این نیس که تو بخوای بخوریش.تو مجبوری نیستی این کارو بکنی.البته اگه خودت بخوای و بخوری که نوش جونت ولی اگر هم نخوردی مشکلی نیس میتونی تف کنی بیرون همشو ولی من دلم میخواد بشاشم تو دهنت.
-:خب کار سختی به نظر میاد ولی احساس میکنم میتونم انجامش بدم.البته امکان داره نتونم به همین زودیا این یه مرحله رو انجام بدم.چیزای دیگه رو حتی از همین امشب هم میتونم شروع کنم ولی درخصوص شاشیدن یه خرده به زمان احتیاج دارم.
الهام:مراعاتتو میکنم عزیزم.کم کم انجامش میدیم و توی رابطمون پیشرفت میکنیم.اون قدرام ارباب بد و سخت گیری نمیشم برات.خیالت راحت.لبخندی به روش پاشیدم ولبم رو روی لبش گذاشتم.


قسمت نهم

تازه وارد خونم شده بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.کیفمو یه گوشه ول کردم و خودمو روی مبل انداختم وبه صفحه گوشیم نگاه کردم.بازم احسان پشت خط بود.
-:سلام احسان.
احسان:سلام عزیزدلم.خوبی؟
-:هی بد نیستم.تو خوبی؟
احسان:منم خوبم.چه خبرا؟کجایی نگین؟
-:همین الان رسیدم خونه.تازه کلاسم تموم شد اومدم.
احسان:خب خسته نباشید.ببینم عزیزم امشب برنامت چیه؟اگه کار نداری بیام دنبالت؟
-:قضیه همون سورپرایز دیشبته؟
احسان:اوهوم.بیام دنبالت؟به ساعت دیواری داخل هال که نزدیک چهار بود نگاه کردم و گفتم:خیلی خستم احسان.بذار یه خرده بخوابم بیدار شدم بعدا.
احسان:خب اشکالی نداره هرچقدر میخوای بخواب شب میتونم دیرتر بیام دنبالت.از اونجایی که قراره شب تا دیروقت شایدم تا صبح بیدار بمونی پس اشکالی نداره اگه دیرتر شروع کنیم.حسابی استراحت کن که امشب قراره خیلی خوش بگذره.پوزخندی زدم و گفتم:هنوزم نمیخوای بگی که قراره کی منو بکنه؟
احسان:همین الان صدات رو بلندگو داره میشنوه.
-:خب آقای محترمی که قراره امشب ترتیب منو بدی و صدام رو هم داری میشنوی این دوس پسر ما که حرفی نمیزنه نمیشه خودت خودتو معرفی کنی؟من مردم از کنجکاوی خب.زود باش بگو ببینم کی هستی؟
احسان:میدونی چی میگه نگین؟میگه یه کس و کونی ازت امشب بکنم که توی تاریخ بنویسن.با کلافگی گفتم :میخوای کلا نیام امشب و یه ضدحال اساسی به کیرای جفتتون بزنم؟با من موش و گربه بازی درمیارین حالا؟
احسان:آخه این جوری هیجانش بیشتره عزیزم.خودت بیای ببینیش خیلی بهتره
-:اووم.باشه.حالام قطع کن که میخوام بگیرم بخواب.
احسان:کی بیام دنبالت جنده من؟
-:آماده باش حالا بهت میگم.احتمالا ساعت نه به بعد.در ضمن به این رفیقت بگو تا تو میای دنبال من اونم بساط شامو آماده کنه که تا شام نخورم اجازه نمیدم حتی دستمو لمس کنین.از الان گفته باشما.خندید و گفت باشه عزیزم.به افتخارت قراره کباب درست کنیم.
-:لطف میکنین آقا.خب من دیگه فعلا برم.تا شب.تماسم رو که به پایان رسوندم لباسامو از تنم درآوردم و با یه رکابی و شلوارک توی تختم خزیدم.هنوز اتفاقات دیشب جلوی چشمام رژه می رفتن.ساده تر از اونی که فکرش رو میکردم از یک شریک جنسی ساده به یک برده جنسی تبدیل شده بودم.چیزی که در تصوراتم دوستش داشتم ولی برای انجام عملیش هیچ آمادگی قبلی نداشتم ولی همون علاقه درونی که داشتم تشویقم کرد که وارد این وادی و این دنیا بشم.هنوز هم وقتی به این فکر میکردم که ارباب الهامم شب گذشته ۴-۵ ساعت رو صرف انجام آموزش های لازم به من کرده بود ومنم ناشیانه اونا رو انجام می دادم به وجد می اومدم.لیسیدن زیر بغل عرق کردش چندان برام خوشایند نبود ولی حس تحقیری که پیدا میکردم رو دوست داشتم و همین انگیزه ای بود برای ادامه دادنم.لیسیدن کف پا و انگشتای پاش خب نسبتا بهتر بود.پاهای سفید و ظریف و لاک قرمز خورده اش حس خوبی بهم داد و با عشق و علاقه بیشتری براش خوردم و لیسیدم و این کارم رضایت ارباب رو در پی داشت.تف کردن هاش توی دهنم رو دوست داشتم.حس تحقیر و ذلتی که این حرکت برام ایجاد می کرد برام بسیار خوشایند بود.از اون بهتر زمانی بود که خلط سینه اش رو کف سرامیک حمام میریخت و مجبورم میکرد بلیسم و بخورمش و منم با لذت این کار رو براش انجام میدادم.در کل ارباب الهام به عنوان یک برده ناشی از عملکردم در بار اول رضایت داشت و کلی هم تعریف و تمجیدم کرد و البته منم ازش ممنون بودم که بار اول مراعاتم رو کرده بود و خیلی مهربون باهام رفتار کرده بود.البته بهم گفت که از دفعه بعد مثل یک ارباب واقعی باهام برخورد میکنه ومن باید خودمو آماده شرایط سخت تری هم بکنم.
ازخواب که بیدارشدم ساعت کمی از هشت شب گذشته بود.رفتم حموم و یه دوش گرفتم و زودی اومدم بیرون و یه لباس خوشگل و سکسی و یه آرایش جیغ کردم و منتظر اومدن احسان شدم.بی صبرانه منتظر رویارویی با بکن جدیدم بودم.توی ماشین هم هرچقدر به احسان اصرار کردم نامرد بازم بروز نداد و گفت که به زودی انتظارم به سر میرسه و من اون شخص رو میبینم.ساعت تقریبا ۱۰ شب بود که به خونه احسان رسیدم.پدر و مادرش بیشتر ایام سال ایران نبودن و خودش بود و این خونه تقریبا مجردی ومنی که بارها و بارها در جای جای این خونه به شکلای مختلف گاییده شده بودم و حالا داشتم می رفتم تا متفاوت ترین گاییده شدنم رو در این خونه سپری کنم.وارد خونه که شدم از همون اول سرم رو به اطراف چرخوندم تا شاید بتونم بکن جدیدم رویه گوشه ای از این خونه بزرگ پیدا کنم.در نگاه اول متوجه کسی نشدم و داشتم به نقاط دیگر می رفتم که ناگهان صدایی از پشت سرم منو در جا میخکوب کرد:داری دنبال من می گردی خانوم خوشگله؟صدایش برام کاملا آشنا بود.به خوبی صاحب صدا رو می شناختم.بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:حدس زدنش نمیتونست کار خیلی سختی باشه.باید می فهمیدم که احسان از صمیمی ترین دوستش شروع میکنه.بهت تبریک میگم ایمان که این افتخار نصیبت شده که اولین نفری.
ایمان:البته که باعث افتخارمه.حالا تو نمیخوای برگردی رخ زیباتو نشونم بدی؟به آرومی برگشتم وبهش نگاه کردم.با یه رکابی و شلوارک درحالی که دست به کمر وایساده بود با لذت داشت نگاهم می کرد.شهوت از بند بند وجودش می بارید.لبخندی به روم پاشید و آروم آروم به سمتم گام برداشت و وقتی به چند سانتیم رسید متوقف شد.دستمو توی دستش گرفت و به آرامی پشت دستم رو بوسید و تعظیم کوتاهی کرد.
ایمان:نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم.وقتی احسان موضوع رو باهام مطرح کرد شوکه شده بودم.باورم نمیشد که میتونم تو رو داشته باشم.
-:پس خیلی وقته که دنبالمی.
ایمان:درست از همون اولین باری که دیدمت ولی چه کار میشد کرد وقتی تو دوس دختر صمیمی ترین رفیقم بودی.هرگز فکرش رو نمی کردم که یه روزی بتونم باهات باشم.
-:حالا پشت تلفن واس من خط و نشون میکشی و تهدیدم میکنی؟
ایمان:من غلط بکنم خانوم.فقط قصدم شوخی بوده.
-:امیدوارم شوخی نبوده باشه چون واقعا دوس دارم چیزایی که پشت تلفن وعده داده بودی روانجامش بدی.یه برق خاصی تو چشماش زد و با لبخندی گفت:فقط منتظر اجازه شما بودم خانوم خانوما.آمادم تا چیزایی که گفته بودمو برات انجام بدم.
-:ببینم کبابتون آماده است یا نه؟من که خیلی گرسنمه.
احسان:تا تو لباساتو عوض کنی ما هم سفره رو انداختیم.


قسمت دهم

هیچ وقت فکرشو نمی کردم که بتونم یه روزی بدنتو لخت ببینم.
-:خب حالا که دیدی فقط میخوای تماشا کنی؟
ایمان:اون قدر تماشایی هست که مدت ها بشینی و فقط زل بزنی بهش.به سمت احسان رفتم ودستمو روی کیرش گذاشتم و رو به ایمان گفتم:پس بشین تماشا کن که چطوری خودمو میسپرم دست احسان و تو سرت بی کلاه می مونه.این حرف رو که زدم یه تکونی خورد و به سمتم اومد.من داشتم کیر احسان رو با دستم میمالیدم که ایمان هم اومد و طرف دیگرم نشست.شورتشو از پاش دراورد وکیرنیمه بیدارش رو به نمایش گذاشت.دست کمی از کیر احسان نداشت.مظلومانه نگاهم کرد و گفت:نمیخوای با اینم یه کمی بازی کنی؟من پشتمو کردم بهش و سرمو سمت کیر احسان خم کردم.تا احسان به خودش بیاد کیرشو توی دهنم گذاشتم و شروع به خوردنش کرده بودم.با دستم تخماش رو می مالیدم و کیرشو با ولع میک میزدم.یهویی ایمان از پشت بهم چسبید و کیرشو لای پام حس کردم.قمبل هامو از پشت بیشتر دادم عقب و اجازه دادم که بهتر و آزادتر کیرش لای پاهام جا پیدا کنه.دستشو از پشت به لای کسم رسوند و به آرامی مشغول مالیدن کسم و بازی با چوچولم شد.یه آااههههه بلند کشیدم که ایمان یه جوووون گفت وبا سرعت بیشتری مشغول مالیدن کسم شد.منم با ولع کیر احسان رو میخوردم و اونم یکسره آاااهههه می کشید.ایمان هم بعد از اینکه حسابی با دستش کسمو مالوند و ترشحات کسمو جاری کرد کیرشو کنار سوراخ کسم گذاشت و گفت:آماده گاییده شدن هستی جنده خانوم؟
-:آماده ام که جنده ام کنی ایمان.وخوشحالم که تویی که میخوای جنده ام کنی.این حرف رو که زدم ایمان دیگه معطل نکرد و یه فشار محکم داد و کیرشو تا نصف داخل کسم فرو کرد.آااااخخخخخ.یه کمی درد داشتم ولی قابل تحمل بود.ایمان جوووووونی گفت و یه فشار دیگه به کیرش داد و این بار کیرش تا ته توی کس خیس و داغم وارد شد.دردی آمیخته با لذت تو وجودم شکل گرفت.آاااااههههههههه.
ایمان:جووووووون.کیرمو تا ته کردم تو کست جنده.بالاخره تونستم کستو بکنم نگین.تلمبه هاش رو توی کسم شروع کرد و هر بار کیرشو با قدرت و سرعت توی کسم فرومیکرد. منم یکسره آاااههههههه میکشیدم.داشتم از کس دادن به ایمان لذت می بردم.داشتم از ساک زدن برای احسان لذت می بردم.احسانم سرمو با دستاش گرفته بود و از اون زیر کیرشو تا ته تو حلقم فرو می کرد و دهنمو میگایید.ایمان هم که از پشت کیرشو تو کسم فرو کرده بود از پشت سینه هامو با دستاش گرفته بود و می مالید.همزمان هم توی کس خیسم تلمبه میزد.مالیده شدن سینه هام همزمان با گاییده شدن کسم برام خیلی لذت بخش بود.چنددقیقه ای به همین منوال گذشت که تصمیم گرفتن جاهاشون رو با هم عوض کنن.احسان روی مبل نشست و ازم خواست تا برم روی کیرش بشینم.منم مطابق خواسته اش عمل کردم وکسم رو روی کیرش تنظیم کردم و آروم آروم روش نشستم.خیسی کسم باعث شد که کیر احسان به راحتی تا ته تو کسم فرو بره.آااااهههههه از سر لذت کشیدم و شروع کردم به بالاپایین رفتن روی کیر احسان.ایمان هم اومد روی مبل و کیرشو مقابل صورتم گرفت.دهنمو براش باز کردم و اونم بدون معطلی کیرشو تا ته توی حلقم فرو کرد.همزمان با گاییده شدن کسم شروع به خوردن کیر ایمان کردم.کیرخوش تراش و خوشمزه ای داشت.با ولع براش ساک میزدم وهمزمان هم روی کیر احسان بالا و پایین می رفتم.خود احسان هم زیر توی کسم تلمبه میزد و هربار کیرشو تا ته تو کسم فرو میکرد.منم داشتم برای کیر ایمان سنگ تموم میذاشتم.با دستام خایه هاشو براش می مالیدم و کیرشو با لذت هرچه بیشتری ساک میزدم.آب اولیه کیرش اومده بود و یکسره توی دهنم می ریخت.از طرف دیگه کسم ترشحات زیادی داشت وبه قدری خیس بود که گویی کیر احسان رو درون خودش می بلعه.بعد از گذشت چند دقیقه تصمیم گرفتن که دوکیره منو بکنن.اولین بار بود که میخواستم سکس دو کیره رو تجربه کنم و همزمان از عقب و جلو گاییده بشم و از این رو کمی استرس داشتم.برای جنده شدن همه این کارها رو می بایست انجام می دادم و حتی بدتر و سخت تر از این رو.این بار ایمان روی مبل نشست و ازم خواست تا روی کیرش بشینم و منم سینه به سینه ایمان با کس خیسم روی کیرش فرود اومدم.کیرایمان تا دسته توی کسم فرو رفت و من از شدت لذت آاااهههههه کشیدم.ایمان لبم رو به دهن گرفت و مشغول خوردنش شد و منم لبشو میخوردم.احسان هم داشت آماده میشد که کونمو بکنه.کون خیلی برجسته و قابل ملاحظه ای نداشتم.کونم متوسط بود درست مثل سینه هام که خیلی بزرگ و برجسته نبودن ولی تنها چیزی که داشتم و همه هم ازش خوششون میومد لطافت و ظرافت وجودم وناز و دلبری هایی که داشتم بود.احسان با آب کسم کمی سوراخ کونمو خیس کرد و سپس کیرشو به کنار سوراخ کونم رسوند.همچنان داشتم به ایمان لب می دادم و روی کیرش بالا و پایین می رفتم.زبونم تو دهنش بود و اونم لب و زبونمو با هم میخورد.سینه هام رو هم با دستاش گرفته بود و می مالید.منم با مهارت و دلبری روی کیرش بالا و پایین می رفتم.احسان از پشت یه فشار وارد کرد و به سختی سر کیرشو وارد سوراخ کونم کرد.یه آااخخخخخ گفتم که احسان یه جووووون عمیق گفت و ایمان هم خیلی سریع با خوردن لبام صدا رو در گلوم خفه کرد.فشار بعدی رو که احسان وارد کرد کیرش با خشونت بیشتری تقریبا بیشتر راه مقعدمو شکافت و تا ته وارد سوراخ کونم شد.آاااخخخخخخخ.آییییییییییی.این بار جفتشون با همدیگه جوووووون گفتن و قربون صدقم رفتن.درد داشتم ولی سعی می کردم که تحمل کنم و کمتر جیغ بزنم.برای اولین بار داشتم همزمان از کس و کون گاییده میشدم.درد و لذت رو داشتم با هم تجربه می کردم و از تلاقی این درد و لذت احساس خوشایندی داشتم.با کسم روی کیر ایمان بالا و پایین می رفتم و احسان هم از پشت با قدرت توی کونم تلمبه میزد.صدای آههههههه کشیدنای من و جووووون گفتنای پسرا با صدای شالاپ و شلوپی که در کس و کونم به راه افتاده بود سمفونی زیبایی رو پدید آورده بود.
احسان:بالاخره جنده ات کردیم خانوم خانوما.حس و حال جندگیتو برامون بگو.در حالی که از شدت شهوت و مستی نفس نفس میزدم به سختی گفتم:من عاشق جنده شدنم.عاشق اینم که مثل یه جنده گاییده بشم.جرررررر بخورم.احسان یه جوووون گفت و با حرارت بیشتری تلمبه هاشو روانه کونم کرد.ایمان هم دوباره لبامو توی دهنش گرفت و مشغول بوسیدن و خوردن لبهام شد و منم همزمان که از کس و کون گاییده میشدم داشتم لبای ایمان رو میخوردم.بعد از گذشت چند دقیقه دوباره پوزیشن رو عوض کردن.این بار من به پشت خوابیدم و پاهامو از هم باز کردم و دادم بالا و ایمان هم اومد و لای پاهام قرار گرفت.کیرشو به کنار سوراخ کونم رسوند و برای گاییدن کونم آماده شد.احسان هم اومد بالای سرم نشست و دهنمو باز کرد و کیرشو یک ضرب تا ته توی حلقم فرو کرد.همزمان ایمان هم با یه فشار محکم تمام کیرشو تا دسته وارد کونم کرد و من بازم یه آاااخخخخخ بلند گفتم.با اینکه کیر احسان راه کونمو باز کرده بود بازم با ورود کیر ایمان داخل کونم یه دردی توی تنم پیچید ولی زیاد نبود و قابل تحمل بود.ایمان هم دیگه بهم امون نداد و با قدرت تلمبه هاشو توی کونم شروع کرد.پاهامو کامل داده بود بالا و کیرشو محکم تا ته توی کونم فرو می کرد.منم دیگه یکسره از شدت لذت آاااااهههههه می کشیدم واونم جووووووون می گفت.احسان هم داشت یکسره توی حلقم تلمبه میزد و به معنای واقعی کلمه دهنم در حال گاییده شدن بود.جفتشون خیلی منظم و هماهنگ با هم توی کون و دهنم تلمبه میزدن.از اینکه واقعا مثل یه جنده باهام رفتار می کردن بسیار لذت می بردم و احساس خوبی داشتم.به نظرم جنده شدن استارتی برای بردگی من بود و من باید این مراحل رو پشت سر میذاشتم تا به یه برده حرفه ای تبدیل بشم.خیلی دلم میخواست که بهشون بگم به من به چشم یه برده نگاه کنن و خیلی خشن تر و کثیف تر باهام رفتار کنن ولی از یه طرف خجالت می کشیدم و از طرف دیگه کمی می ترسیدم.بیشتر دلم میخواست که خودشون ازم بخوان و پیشنهاد بدن.برای همین هم میخواستم الهام رو وارد یک سکس گروهی با حضوراحسان کنم.خیال داشتم توی اون سکس الهام مثل یه برده باهام رفتار کنه تا احسان خودش متوجه اوضاع بشه و ازم بخواد که برده خودش و حتی ایمان بشم.ولی تا اون موقع به ناچار باید صبر می کردم.ایمان همزمان با گاییدن کونم روم خم شده بود ونوک یکی از سینه هامو به دهن گرفته بود و داشت میکش میزد.منم از شدت خوشی آااااهههههه می کشیدم.با ولع سینمو میخورد و همزمان هم توی کونم تلمبه میزد.احسان هم سرمو با دستاش گرفته بود ومحکم توی دهنم تلمبه میزد.این قدر تلمبه هاش محکم و وحشیانه شده بود که بعضی اوقات عوقم می گرفت.از حالات و وضعیتش پیدا بود که در آستانه ارضا شدنه.چند تا تلمبه محکم توی دهنم زد و سپس کیرشو بیرون اورد و منم دهنمو باز کردم ولحظاتی بعد احسان با آااااههههههههه کشیدنای زیادش و ناله هایی که می کرد دهنمو از آب کیر غلیظش پر کرد و منم همه آبشو با ولع زیادی خوردم.ایمان هم که یکسره داشت کونمو می گایید و همزمان با گاییدنم سینمو میخورد به نظر در حال ارضا شدن بود.شدت تلمبه هاش خیلی زیاد شده بود وناگهان کیرشو از کونم بیرون کشید و اومد روی سینم نشست و منم دهنمو براش باز کردم و اونم کیرشو که تا چند ثانیه قبل تو کونم بود تا ته توی حلقم فرو کرد.یه لحظه احساس خفگی کردم وقبل از اینکه هر کاری بکنم آب داغ و پرفشار ایمان رو ته حلقم حس کردم.تموم دهنم و حلقم پر از آب کیر شده بود وایمان همون طور که آبش توی حلقم خالی میشد با کیرش تو دهنم تلمبه میزد.منم کیرشو براش میخوردم تا ته مانده های آبش رو از سر کیرش میک بزنم.همگی بی حال ولی راضی از سکس فوق العاده ای که با هم داشتیم همون جا ولو شده بودیم.


قسمت یازدهم

از همون لحظه اول ورودم الهام به گرمی ازم استقبال کرد و منم تو بغلش گرفت و لبم رو بوسید.مانتومو که در آوردم خودش لباسامو ازم گرفت تا روی جالباسی آویزون کنه.
الهام:خیلی خوش اومدی عزیزم.
-:مرسی ارباب.
الهام:از الان نیاز نیست که ارباب خطابم کنی.اون فقط واس زمان سکسمونه.غیر از زمان سکس ما فقط دخترخاله و دوست همیم
-:بردگی برای تو هر زمانی برام افتخاره
الهام:از بردگی برام لذت می بری؟
-:اوهوم.
الهام:امشب آخرین جلسه تمرینی ما قبل از سکس فردامون با احسانه.باید خیلی خوب و دقیق از پس همه کارا بربیای.باید خودتو یه برده ماهر نشون بدی.امشب باید همه اون چیزایی که قراره فردا انجام بدیم رو خوب مرور کنیم تا فردا هم بتونیم در حضور احسان اون کارا رو انجام بدیم.
-:هر کاری که تو بگی ارباب.من آمادم تا هرچی رو که بگی انجام بدم.
الهام:به احسان گفتی؟عکس العملش از شنیدنش چی بود؟
-:باورش نمیشد که من یه دختر لزبین هم هم هستم و سالهاست باهات رابطه دارم.وقتی تونست این قضیه رو هضم کنه موضوع بعدی رو اشاره کردم و گفتم که تو هم قراره تو این سکس گروهی شرکت کنی.اولش شوکه شده بود و باورش نمیشد بعدش کلی به شکمش صابون زد که آره فردا دو تا کس توپ میکنم منم بهش گفتم فکر گاییدن دختر خاله منو از سرت بیرون کن.اون واسه دادن به تو نمیاد که.اون میاد اینجا تا منو بکنه.اگه این جوری باشه اصلا میگم نیاد.خلاصه این قدر جدی بهش گفتم که قبول کرد و کوتاه اومد.
الهام:خب خوبه.اون سکسی که با احسان و رفیقش همزمان داشتی چطور بود؟
-:خیلی خوب و لذت بخش بود.دلم میخواد یه بار به سه تاییتون همزمان بدم.تو قبول می کنی الهام جون؟
الهام:حالا فعلا بذار دو نفری بکنیمت تا بعد.خب آماده ای تا بردگیتو شروع کنی؟
-:اوهوم.کاملا آمادم.
الهام:از همین لحظه دیگه اون روی منو میبینی.اون اربابی که سری قبل دیدی رو فراموش کن چون ارباب امشب بهت رحمی نداره.امشب هم باید تمرین شاش خوری رو شروع کنی.
-:چشم هرچی شما بگین ارباب.به دستور ارباب سریع لباس هامو از تن درآوردم وخودش هم لخت شد و با هم رفتیم توی اتاق خواب.منو نشوند روی تخت و خودش هم کنارم نشست.چنگی تو موهام زد و موهام رو کشید و گفت:دهنت کثیفتو وا کن جنده.دردم اومد و یه آاااخخخخ گفتم و دهنمو باز کردم.از عمق وجودش یه خلط گنده ای رو جمع کرد و توی دهنم تف کرد و گفت:بخورش جنده.منم بی هیچ حرفی تفش رو خوردم.
الهام:مزش چطور بود؟
-:خیلی خوشمزه بود.دلم میخوادهمیشه تف خور شما باشم ارباب.
الهام:اگه کنیز خوبی باشی بی نصیب نمی مونی.حالا دراز بکش ببینم.چشم گفتم و روی تخت دراز کشیدم.دستشو آوردم سمت سینم و یه نیشگون از نوک سینم گرفت.یه آااخخخخ گفتم که بلافاصله ارباب یه سیلی تو گوشم زد و گفت:خفه جنده.خیلی زوده واسه ناله کردن.دوباره نوک سینمو نیشگون گرفت و من با اینکه دردم گرفته بود سعی میکردم ناله نکنم تا دوباره تنبیه نشم.یکسره نوک سینه هامو نیشگون می گرفت ومحکم فشارشون می داد.دردم میومد ولی از این ذلت و حقارتی که توش بودم از اینکه حتی نمیتونستم به راحتی جیغ بکشم هم خوشم میومد.چند لحظه بعد ازم خواست دوباره روی تخت بشینم و وقتی من نشستم خودش ۳-۴ متری ازم فاصله گرفت و از تخت پایین رفت.
الهام:توی این بخش یه مسابقه داریم.با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:چه مسابقه ای ارباب؟لبخندی زد و گفت:مسابقه پرتاب تف.قراره دقت و مهارت خودمو در تف کردن توی دهنت محک بزنم.مسابقه هم این طوریه که تو همون جا سرجات می شینی و منم از اینجا سعی میکنم تف هام رو به طور دقیق توی دهنت خالی کنم.به نظر مسابقه جالبی میومد چرا که جنبه تحقیرآمیزش خیلی زیاد بود.یکی از تحقیرآمیز ترین روش هایی که میشد با یه برده رفتار کرد.دهنمو باز کردم وآماده شدم.ارباب الهام هم یه تف توی دهنش جمع کرد وبه سمتم پرتاب کردکه تف به پیشانیم اصابت کرد.
الهام:چقدر بد شد.با انگشتات تفمو جمع میکنی و میریزیش تو دهنت.تف باارزش من نباید حروم بشه ها.چشمی گفتم و با انگشتام تفشو جمع کردم و توی دهنم گذاشتم و قورتش دادم.پرتاب دوم تا حدود زیادی بهتر و دقیق تر بود ودقیقا بالای لبم نشست و منم با زبونم همه تف ارباب رو جمع کردم و خوردم.بعد از ۴-۵ بار پرتاب تف بالاخره ارباب موفق شد با یه پرتاب دقیق تمام تفش رو توی دهنم خالی کنه.دوباره برگشت روی تخت و هولم داد و منو روی تخت خوابوند.خودشم خم شد و از زیر تخت یه بسته طناب قرمز رنگ بیرون آورد.
الهامو:دستاتو بالا نگه دار تا ببندمت جنده.بی هیچ حرفی دستمو به میله های تخت چسبوندم و اونم خیلی سریع با طناب هر دو تا دستم رو به تخت بست.جوری هم بست که اصلا نمی تونستم هیچ تکونی بخورم.دوباره به سینه هام حمله کرد و نوک سینمو نیشگون گرفت.چون فاغلگیرانه نیشگونم گرفته بود بی اختیار یه آااخخخخ گفتم که خیلی سریع یه سیلی تو گوشم زد.هنوز تو شوک سیلی که خورده بودم قرار داشتم که یه سیلی دیگه طرف دیگر صورتمو زد.سرشو آورد نزدیکم و روی صورتم تف کرد.دهنمو باز کردم تا شاید تو دهنم تف کنه ولی اون میخواست تو صورتم تف کنه.چندین تف روی دو طرف صورتم ریخت و بعدش هم با کف دستاش تف ها رو روی صورتم پخش کرد.تازه فهمیده بودم که میخواد چیکار کنه.سیلی هاش به صورتم دوباره شروع شد.پشت سر هم بهم سیلی میزد.وسطای کار یه مکث کوتاه می کرد یه خرده سینه هامو نیشگون می گرفت و حسابی فشار می داد و بعدش دوباره شروع می کرد به سیلی زدن.از اینکه با دستای بسته زیر دست و پاش بودم ، تو صورتم تف می کرد ، یکسره بهم سیلی میزد و منم هیچ کاری از دستم برنمیومد احساس حقارت عجیبی می کردم.تا حدودی برام دردناک بود ولی من این حقارت رو دوست داشتم.


قسمت دوازدهم

دوباره به سراغ سینه هام رفت و این بار شروع به سیلی زدن به سینه هام کرد.یکی در میون به دو طرف سینه هام سیلی میزد و منم دردم میومد و یکسره آاااخخخخ می گفتم.دیگه برام مهم نبود چون اون در حال به صورتم و حالام سینه هام سیلی میزد واسه همین دیگه نگران تنبیه شدن نبودم و راحت تر ناله می کردم.بعد از سینه هام اومدم سراغ کسم.بدون هیچ رحمی شروع به سیلی زدن کسم هم کرد.تموم بدنم قرمز شده بود و از روی سیلی هاش می سوخت.حالا بعد از صورتم و سینه هام رسیده بود به کسم و داشت حسابی به کس سفید و ظریفم سیلی میزد.منم مثل گربه ای مظلوم و آرام مطیع و تسلیم در اختیارش بودم وکاری از دستم برنمیومد.خوب که به کسم هم سیلی زد بلند شد و اومد بالای سرم و با کس روی دهنم نشست.یه چنگی با دو دستش تو موهام زد وسرمو گرفت وبه کسش فشار داد و گفت:کس اربابتو بخور جنده.ببینم چیکارش میکنیا.کسش یه کمی خیسی عرق داشت و منم اول با زبونم خیسی عرق کسش رو لیسیدم و همه عرقشو خوردم.دوباره زبونمو لای چاک کسش کردم و با ولع شروع به لیسیدن کس نرم و خوشمزه ارباب کردم.ارباب الهام هم یکسره آااهههههه می کشید و همچنان موهامو چنگ زده بود و سرمو بیشتر و بیشتر به کسش فشار می داد.داشتم لای کسش خفه می شدم و حتی در اون وضعیت هم با ولع کسشو میلیسیدم براش.چند دقیقه ای که خوردم کم کم سر و کله ترشحات کسش پیدا شد.از کسش مایع لزجی بیرون می ریخت و همش توی دهنم خالی میشد ومنم با ولع کسش و آبش رو با هم میخوردم.این قدر با ولع کسشو براش لیسیدم که بعد چند دقیقه چند تا آااااهههههه بلند کشید و به ارگاسم رسید و همه آب کسش تو دهنم خالی شد و منم همشو خوردم.همه سر و صورتم از آب کسش خیس شده بود.ارباب الهام هم که حسابی بی حال شده بود همون جا کنارم ولو شد.دستامو که بسته بود باز کرد وبغل دستم روی تخت دراز کشید.از اینکه تونسته بودم به خوبی اربابمو به ارگاسم برسونم خیلی از خودم راضی بودم.ارباب چشماش بسته بود و به آرومی نفس می کشید.منم پایین تختش منتظر دستور جدیدی بودم که بهم بدن تا انجامشون بدم.چند دقیقه همین جور منتظر بودم که ارباب به آرامی چشمش رو باز کرد و گفت:فکر نکن کارم باهات تموم شده ها جنده.حالاحالاها کارت دارم.
-:با کمال میل ارباب.آماده خدمت به شما هستم.
الهام:نمی بینی تموم تنم خیسه عرقه؟وظیفه یه برده چیه این جور وقتا؟
-:وظیفه یه برده اینه که عرق تن اربابش رو پاک و تمیز کنه.
الهام:درسته.اون وقت چطوری؟
-:با لیسیدن.
الهام:خوبه که میدونی.پس خفه شو و کارتو انجام بده قبل اینکه دوباره بیفتم به جونت و کتکت بزنم.چشمی گفتم و شروع به لیسیدن کردم.از گردن ارباب شروع به لیسیدن کردم.همه تنش خیسه عرق بود.عرق گردنش رو لیسیدم وخوردم.اومدم پایین تر و ارباب سرمو به سمت زیر بغلش هدایت کرد.عرق زیربغلش یه کمی بیشتر بود و یه کمی هم بو می داد ولی من توجهی نکردم و عرق زیر بغل ارباب رو میلیسیدم و میخوردم.ارباب با دستش سرمو به داخل زیر بغلش فشار میداد و همون جا نگه می داشت و مجبورم می کرد که زیربغلشو حسابی بو بکشم و بلیسم و منم عاجزانه این کار رو انجام می دادم.بعد از زیر بغل ها نوبت سینه ها بود.لای چاک سینه ها و زیر سینه های ارباب الهام حسابی عرق جمع شده بود ومنم با ولع همشو میلیسیدم و میخوردم.همین طور پایین تر می رفتم.شکم و پاها و در نهایت رسیدم به کف پای ارباب.ارباب یه لاک مشکی به ناخن هاش زده بود وپاش هم یه کمی بو می داد ولی من برام مهم نبود.شروع به لیسیدن کف پاهای ارباب کردم و با انگشتام همزمان انگشتای پای ارباب رو ماساژ می دادم.خوب که کف پاش رو لیسیدم اومدم سراغ انگشتای پاش و ابتدا یکی یکی همشونو لیسیدم و بعدا همشو با همدیگه تو دهنم فرو کردم ومشغول مکیدنشون شدم.ارباب الهام به نظر دوباره سرحال شده بود و خودش هم پاهاشو بیشتر و بیشتر تو دهنم فرو می کرد و منم براش پالیسی می کردم.ارباب هم تا تونست با انگشتای پاش دهنمو گایید.خوب که انگشتای پاشو لیسیدم ارباب الهام بلند شد و از داخل کشوی کمدش دیلدوی سیاه و کلفت رنگش رو درآورد.دوباره میخواست کس و کونم رو جررررر بده ولی در میان بهت و حیرت من اونو به خودش و به کمرش نبست و به طرف من پرت کرد و گفت:بگیرش جنده.با بهت حیرت یه نگاه به ارباب و یه نگاه به دیلدو انداختم.یعنی اون نمیخواست منو بکنه؟از من میخواست که بکنمش؟خیلی برام عجیب بود.با حیرت بهش نگاه کردم و گفتم ارباب.من فکر می کردم که شما قراره منو بکنین نه اینکه من بخوام شما رو…… حرفم رو قطع کرد و گفت:تو خیلی گه زیادی میخوری بخوای منو بکنی.میخوای برینم دهنت؟درحالی که حسابی ترسیده و نگران بودم با ترس و لرز گفتم: نه …. ارباب …… من منظوری نداشتم …… راستش…… حرفم رو دوباره قطع کرد و گفت:پس این چه گهی بود که خوردی؟
-:راستش من فکر کردم…… باز حرفمو قطع کرد و گفت:تو گه خوردی همچین فکری کردی پتیاره.فکر کردی اربابت هم مثل خودت جنده است؟مثل تو کونیه؟پاشو بریم داخل حموم میخوام برینم دهنت.دستپاچه شدم و ملتماسانه گفتم:نه ارباب.تو رو خدا.غلط کردم.گه خوردم.
الهام:گه رو هنوز نخوردی که.الان پامیشی میای تو حموم میرینم دهنت تا آدم بشی و دیگه از این گها نخوری.
-:تو رو خدا ارباب خواهش میکنم.خواهش میکنم این کارو با من نکنین.ما با هم توافق کردیم که ریدنی در کار نباشه.
الهام:توافق؟اون مال زمانی بود که تو یه برده خطاکار نباشی.که گند نزنی.تو خراب کردی و باید تنبیه بشی.الان پا میشی میای تو حموم تا برینم دهنت.زود پاشو جنده عوضی.
-:تو رو خدا ارباب.ریدن نه خواهش میکنم.هر کاری بگین میکنم هر تنبیهی درنظر بگیرین انجام میدم ولی ریدن نه خواهشا.
الهام:هر کاری؟
-:اوهوم.هرکاری ارباب.هر تنبیهی میخواین برام در نظر بگیرین.ولی خواهشا نرینین تو دهنم.چه حقارت عجیبی رو حس می کردم.به معنای واقعی کلمه ذلیل شده بودم.
الهام:باشه.یه تنبیه دیگه در نظر می گیرم.ولی باید قبولش کنی چون اگه قبول نکنی می برمت تو حموم می رینم دهنت.
-:هنوز نشنیده قبول میکنم ارباب.
الهام:باید تنبیه فیزیکی بشی.اونم نه با دست.بلکه با کمربند.خوب که چند تا شلاق بخوری یاد می گیری چطوری با اربابت حرف بزنی.با اینکه میدونستم چقدر شلاق خوردن میتونه دردناک باشه ولی هرچه بود از ریدن خیلی بهتر بود.اصلا علاوه بر این من امشب حسابی سیلی به تمام بدنم خورده بود پس شلاق نمی تونست خیلی دردناک و غیرقابل تحمل باشه.و برعکس شاید کمک می کرد تا بیش از پیش تحقیر بشم و احساس ذلت کنم.برای همین گفتم:قبوله ارباب.ارباب الهام هم لبخند پیروزمندانه ای زد و رفت و لحظاتی بعد با یک کمربند مردانه که به نظر برای یکی از شلوارهای شوهرش بود برگشت و گفت:روی تخت قمبل کن ببینم جنده.مطابق خواسته اش عمل کردم و چشمام رو بستم.زمان زیادی طول نکشید که اولین ضربه کمربند به باسن راستم اصابت کرد.درد داشت ولی قابل تحمل بود.آاااخخخخ گفتم و لبم رو گاز گرفتم.ضربه بعدی بلافاصله روی باسن چپم فرود اومد.دوباره آاااخخخخ و دوباره ناله.به هر یک از قمبل هام ارباب ۵ ضربه و در کل ۱۰ ضربه شلاق زد که حسابی جای سوزشش روی باسنم حس میشد.کمربند رو به یه گوشه ای انداخت و منو بر گردوند و روی تخت خوابوند. دیلدو رو دوباره در دست گرفت و به سمتم پرتاب کرد و گفت:بگیرش جنده.بدون معطلی دیلدو رو در دست گرفتم و گفتم:من درخدمتم ارباب.باید باهاش چیکار کنم؟


قسمت سیزدهم

ارباب الهام بشکنی زد و گفت:آفرین.می مردی همون بار اول هم همین سوالو ازم بپرسی به جای اینکه اون گه اضافی رو بخوری؟با شرمندگی سرم رو پایین انداختم وگفتم:ببخشید ارباب.
الهام:حالا به یکی از قسمتای هیجان انگیز کار می رسیم.این مرحله ، مرحله ماقبل پایانیه.مرحله آخر که شاش خوریه که داخل حموم انجام میشه و این مرحله قبل از مرحله آخره.یه بازی ساده است.تو دیلدو رو در دستت می گیری و باهاش تو کس و کونت تلمبه میزنی.منم بالاسرت به عنوان داور وایمیسم.اگه ببینم دیلدو رو آروم میکنی تو خودت ، اگه با ملایمت و آرامش خودتو بگایی من به عنوان داور جریمت میکنم و باهات برخورد میکنم.پس هرچقدر تو محکم تر و وحشیانه تر خودتو بکنی من کمتر جریمت میکنم و هرچقدر کار رو شل بگیری من بیشتر و بیشترتنبیهت میکنم.حالا بگو ببینم بازی رو یاد گرفتی؟با تردید و نگرانی سری تکون دادم و گفتم:بله ارباب.واقعا کار سختی بود.میدونستم علاوه بر جر خوردن با این دیلدو تنبیه های زیادی در انتظارمه و نمی دونستم که باید چیکار کنم.حسابی ترسیده بودم و از طرفی هیجان هم داشتم.دیلدو رو دردست گرفتم و گفتم:من آمادم ارباب.فقط بهم دستور بدین که چیکار کنم.
الهام:خوبه.دیلدو رو خیلی محکم و یک ضرب تا ته میکنیش تو کست.کسم خشک بود ووارد کردن ناگهانی دیلدو تقریبا باعث جرررر خوردنش میشد ولی چیکار باید می کردم؟به ناچار چشمی گفتم و دیلدو رو سمت کسم بردم.ارباب الهام بالای سرم نشسته بود و مشتاقانه صحنه رو دنبال می کرد.سعی کردم با یه فشار دیلدو رو وارد کسم کنم ولی کسم خشک بود و نه تنها دیلدو داخل نرفت بلکه باعث شد خیلی دردم بیاد و یه آاااخخخخ گفتم.همون لحظه ارباب یه سیلی زد تو گوشم و گفت:یادم نمیاد همچین دستوری بهت داده باشم جنده.گفتم که دیلدو رو یه ضرب تا ته بکنیش تو کست نه اینکه نوازشش بدی.
-:آخه ارباب ….. کسم خشکه و……. یه سیلی دیگه تو گوشم زد و گفت:خفه شو جنده.کی بهت اجازه داد حرف بزنی؟وقتی از پس اجرای یه دستور برنمیای پس گه خوردی قبول کردی برده بشی.تو لایق این نیستی که حتی برینم تو دهنت.دوباره انجامش بده جنده.دوباره با ناامیدی و نگرانی دیلدو رو در دست گرفتم و به سمت کسم بردم.باید هر طوری بود دیلدو رو تو کسم فرو می کردم ودردش رو تحمل.این بار مصمم تردیلدو رو نزدیک کسم بردم.یه نفس عمیق کشیدم و چشمام رو بستم و یه فشار محکم به دیلدو دادم که فکر میکنم تا نصفش تو کسم فرو رفت.از شدت درد تا مغز استخوانم تیر کشید.خیلی سعی کردم که داد نزنم ولی دردم خیلی زیاد بود و ناخودآگاه یه آااااخخخخخخ بلند گفتم و لبم رو گاز گرفتم.سیلی بعدی محکم به سینم خورد و بلافاصله پشت سرش به سینه بعدیم.خیلی درد داشتم و از طرفی هم یکسره داشتم کتک می خوردم.دلم میخواست گریه کنم ولی نمی خواستم در حضور ارباب ضعف نشون بدم.دلم نمی خواست که فکر کنه برده ضعیف و ناتوانی داره.
الهام:این دیلدو که هنوز نصفش بیرونه جنده.مگه نگفتم تموم دیلدو رو یک ضرب تا ته بکنی تو کست؟حتما باید اونو ببندم به خودم وخودم بیام بکنمت؟از پس یه کار ساده هم بر نمیای؟زود باش تمومش کن.دیلدو رو گرفتم و یه فشار محکم دیگه دادم و این بار تا ته ته تو کسم فرو رفت.آاااااخخخخخخ.داشتم جررررر میخوردم.دیگه برام مهم نبود چقدر قراره کتک بخورم.به قدری درد داشتم که میخواستم فقط با تموم وجود داد بزنم.دهنم باز بود و درحال داد زدن بودم که ارباب تف بزرگی تو دهنم انداخت و گفت:بخورش جنده بی خاصیت.تف ارباب رو مزه مزه کردم و خوردم.
الهام:خب حالا که دیلدو رو تا ته کردی تو کست شروع به تلمبه زدن کن.میخوام جوری خودتو بکنی که انگار یه مرد خشن و هیکلی داره تو رو میکنه.احساس کنم شل گرفتی ناچارم دوباره جریمه ات کنم.شروع به حرکت دادن دیلدو تو کسم کردم.هربار که دیلدو تو کسم عقب و جلو میشد درد به تموم وجودم می پیچید و یه سوزش وحشتناکی حس می کردم.اوایل چون حسابی درد داشتم یواش یواش دیلدو رو عقب و جلو می کردم وهمین باعث شده بود که حسابی سیلی بخورم.فکر میکنم دقیقه ای ۱۰-۱۵ تا سیلی بهم میزد.گاهی تو صورتم گاهی تو سینه هام.بعضی اوقاتم نوک سینه هامو نیشگون می گرفت.با اینکه خیلی برام دردناک بود ولی در کمال تعجب می دیدم که نسبت به این مدل سکس ، نسبت به بردگی احساس بیزاری نمیکنم.بلکه برعکس روز به روز علاقمندتر می شدم ودلم میخواست در این حرفه پیشرفت کنم.الهام که یک زن بود این چنین خشن ووحشیانه باهام رفتار می کرد وای به حال احسان و سایر مردانی که میخواستم براشون بردگی کنم.شاید بهتر بود بردگی من فقط برای الهام باشه و با آقایون فقط در حد سکس معمولی باشم.ولی خوب که فکر می کردم می دیدم که داره از بردگی خوشم میاد و خواستار تجربه های جدید با افراد جدید هم بودم.کم کم کسم داشت خیس میشد و رفته رفته دیلدو راحت و نرم وارد کسم میشد و بیرون میومد.منم با تموم قدرت تو کس خودم تلمبه میزد و ارباب هم داشت لذت می بردو دیگه کتکم نمیزد.فقط گاهی وقتا تو دهنم تف می کرد.این قدر با دیلدو توی کس خودم تلمبه زدم که کم کم به ارگاسم رسیدم و کلی آب ازم خارج شد.بی حال همون جا روی تخت ولو شدم.ارباب الهام دیلدو رو که حسابی آغشته به آب کسم بود از تو کسم بیرون آورد و اومد بالای سرم وگفت:چه جنده پر آبی هستی تو.دهنتو باز کن ببینم.با بی حالی دهنمو وا کردم و ارباب هم دیلدو رو یه ضرب تا ته تو حلقم فرو کرد و گفت:آب کستواز روی دیلدو پاک کن و بخور.من شروع به ساک زدن دیلدو کردم و همه آب کسم که بهش آغشته بود رو خوردم و ارباب هم دیلدو رو محکم تو دهنم عقب و جلو می کرد و داشت دهنمو خیلی خشن می گایید.
الهام:خیلی دلم میخواست که با دیلدو کونتو هم حسابی بکنی ولی چون امشب خیلی اذیت شدی دیگه امشب رو بیخیالت میشم.
-:مرسی ارباب.این کمال لطف و محبت شماست.
الهام:حالت سرجاش اومد؟
-:اوهوم.من کاملا در خدمت شمام ارباب.
الهام:خب خوبه.حالاپاشو بریم تو حموم که آخرین سکانس امشبمون رو ضبط کنیم.دیگه وقت شاش خوریه.مطمئن نبودم که برای این لحظه آماده باشم.به نظر کار سختی بود.از ریدن خیلی بهتر بود ولی باز هم خوردن شاش نمی تونست آسون باشه.باید خودمو کنترل می کردم تا از پسش بربیام وبالا نیارم.امیدوار بودم که بتونم موفق بشم.با همدیگه وارد حموم شدیم و ارباب ازم خواست تا روی زمین زانو بزنم و بشینم.کف حموم زانو زدم.ارباب الهام جلوم وایساد و گفت:از این به بعد بدنت و دهنت چاه توالت منه.هروقت خواستم بشاشم میخوام تو دهنت و سروصورتت بشاشم.
-:باعث افتخارمه ارباب.
الهام:امیدوارم روزی برسه که بتونم واس ریدن هم روت حساب کنم.امیدوارم یه روزی تو دهنت برینم.سرمو انداختم پایین و گفتم:من از پسش برنمیام ارباب.یه لبخند شیطانی زد و گفت:الان شاید ولی عادتت میدم کم کم.تو رو تبدیل به بهترین برده دنیا میکنم.یه برده فول که هرکاری رو واس اربابش انجام میده.هرکاری.حرفی نزدم و در جوابش فقط سکوت کردم.
الهام:احساس میکنم خیلی شاش دارم.میخوام اولش یه خرده تو دهنت بشاشم بعدش وسطاش یه لحظه جلوی شاشمو می گیرم و تو دراز میکشی و بقیشو میام روی بدنت و سر و صورتت می شاشم.
-:بله ارباب.هرجور که شما بخواین.درحالی که زانو زده بودم ارباب الهام اومد و جلوم وایساد.کسش رو مقابل دهنم گرفت و گفت:دهنتو وا کن جنده.ذره ذره می شاشم تو دهنت که بتونی مزه مزه کنی و قورتش بدی.دهنمو وا کردم و چشمام رو بستم.زمان زیادی طول نکشید که داغی شاش پرحجم ارباب الهام رو توی دهنم حس کردم.شاش داغ و شورش توی دهنم می ریخت و منم به سختی خودمو کنترل کرده بودم که عوق نزنم.دهنم که پرشد از شاشش یه مقداریش رو با هر بدبختی بود قورت دادم.اصلا مزه خوبی نداشت ولی خب غیرقابل تحمل هم نبود.واس همین به خودم جسارت بیشتری دادم و مقدار بیشتری از شاشش رو قورت دادم.دهنم پر از شاش بود و اضافیش از دهنم بیرون می ریخت.یه ۳۰ ثانیه ای تو دهنم شاشید و منم یکسره شاش ارباب رو می خوردم که یه لحظه جریان شاش متوقف شد و ارباب ازم خواست کف حمام دراز بکشم.سریع دراز کشیدم و ارباب هم اومد و روم نشست وشروع به شاشیدن رو بدنم کرد.تمام سر و صورت و سینه هام رو از شاش داغش پر کرد و من یه دوش کامل رو با شاش داغش گرفتم.بالاخره جریان شاش ارباب به پایان رسید و من در حالی که تموم تنم و سر و صورتم و دهنم خیس از شاش بود تسلیم و رام زیر ارباب قرار داشتم.ارباب اومد و با کس روی دهنم نشست وگفت:یه برده خوب بعد از جیش کردن اربابش کس نازش رو میلیسه و براش تمیز میکنه.بی هیچ حرفی زبونمو داخل کس ارباب فرو کردم و شروع به لیسیدن کسش کردم.داخل کس ارباب زبونم رو می چرخوندم و ته مانده های شاش ارباب رو که هنوز توی کسش باقی مونده بود رو میلیسیدم و میخوردم.برخلاف انتظارم خیلی غیر قابل تحمل نبود و من به خوبی از پسش بر اومده بودم.پیش بینی می کردم که در آینده ای نزدیک به شاش خوری هم علاقمند بشم وشاید حتی بهش اعتیاد پیدا کنم.بردگی های من رفته رفته رنگ و بوی خشن تر ، کثیف تر و حقارت آمیزتری به خودش می گرفت و این دقیقا همون چیزی بود که من به دنبالش بودم.


قسمت چهاردهم

یه جورایی هردوشون از هم خجالت می کشیدن و این وسط من به خوبی می دونستم که خجالت واژه ایه که درفرهنگ لغات هیچ کدومشون جایگاهی نداره.وقتی با هم دست دادن و احوال پرسی کردن ، وقتی با هم صحبت می کردند و حتی شوخی به نوعی یک خجالت و دستپاچگی در رفتار و گفتارهر دوشون آشکار بود.اما امان از زمانی که قرار بود این خجالت از بین بره و یخ هاشون آب بشه اون موقع دیگه غیرقابل مهار بودن.احسان که با نگاه هاش داشت الهام رو قورت می داد وبرخلاف انتظارم الهام از اون حساسیت و تعصبی که از قبل نشون می داد خیلی خبری نبود واز رد و بدل کردن نگاه های پنهانی با احسان بدش نمیومد.به خوبی می تونستم یه سکس فوق العاده هیجان انگیز رو متصور بشم.یه سکسی که میتونست همه چی داشته باشه.لز ، بردگی ، گروپ سکس و …ومن خودمو برای هرچیزی آماده کرده بودم.ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود و الهام باید تا قبل از ساعت ۲ که فرشاد به خونه بر می گشت به خونه خودش می رفت.از همین روبه احسان اشاره کردم که وقت تنگه و باید شروع کنیم و احسان هم ازمون دعوت کرد که به اتاق خواب بریم که تخت دونفره رو ازقبل آماده کرده بود.بدون شک یکی از هیجان انگیزترین قسمتای کارصحنه لخت شدنشون در حضور همدیگه بود.قبل از اینکه لباس هاشون رو دربیارن احسان رو به الهام کرد و گفت:وقتی نگین در موردت بهم گفت و اینکه باهات لز می کرده خیلی شوکه و متعجب شدم.اصلا فکرش رو هم نمی کردم که نگین یه لزبین هم باشه.همیشه میدونستم که توانایی انجام خیلی کارا ازجمله جنده شدن رو داره ولی هرگز فکرش رو هم نمی کردم یه لزبین باشه.الهام یه پوزخندی زد و گفت:اون از پس خیلی کارای دیگه هم برمیاد احتمالا در آینده خیلی بیشتر از اینی که الان هستی شوکه میشی.احسان مشکوکانه یه نگاهی به من و یه نگاهی به الهام انداخت و گفت:چه کارایی مثلا؟
الهام:عجله نکن.به زودی می فهمی.
احسان:وقتی بهم پیشنهاد داد که توی سکس گروهیمون از تو هم استفاده کنیم بیشتر تعجب کردم.بهم گفت که تو برای کردن نگین به اینجا میای نه برای …. الهام حرفش رو قطع کرد و گفت:بله درسته.من برای کردنش اومدم.درسته که ما با هم لز میکنیم ولی توی لزهامون من نقش فاعل رو دارم و نگین مفعول منه.من روش تسلط و نفوذ کامل دارم و اون همه جوره دراختیارمه.احسان نگاه خریدارانه ای به الهام انداخت و گفت:کاملا مشخصه که زن قدرتمندی هستی.حتما یه شریک خیلی خوب و حرفه ای براش به حساب میای.ببینم تو چند سالته؟
الهام:۳۰ سال.
احسان:پس یه ۶ سالی ازش بزرگتری
الهام:اوهوم.
احسان:واسه همینم هست که تو شدی فاعلش و اون مفعولت.اون زیر سلطت اومده.
الهام:البته یکی از دلایلش اینه ولی دلیل مهم تر و اصلیش اینه که خود نگین دلش این طور میخواد.
-:اوهوم.من خودم دلم جندگی میخواد.گاییده شدن رو دوس دارم.
احسان:می گاییمت عزیزم.من و دخترخالت همچین بکنیمت که نتونی راه بری.
الهام:تو خودت چند سالته؟
احسان:هم سنیم تقریبا.من ۳۲ سالمه.ببینم آمادگیشو داری این جنده رو بکنیم؟
الهام:این جنده خیلی قبل از اینکه جنده تو باشه جنده من بود.احسان شروع به درآوردن لباس هاش کرد و منم خیلی زود لباسامو درآوردم و لخت شدم ولی الهام هنوز تردید داشت و کاری نمی کرد.احسان بهش نزدیک شدو گفت:نیاز نیس نگران چیزی باشی.همون طور که خودت گفتی تو برای گاییدن نگین این جایی.سپس دستشو به سمت پیراهن آستین کوتاه الهام برد و دکمه بالای پیراهنش رو باز کرد.برخلاف انتظارم الهام مقاومتی نکرد و احسان هم که اوضاع رو این طوری دید شروع کرد یکی یکی دکمه های پیراهن الهام رو باز کرد و درنهایت پیراهنش رو از تنش درآورد.شلوار الهام رومن از پاش درآوردم.الهام برای درآوردن سوتینش پشتش رو به احسان کرد و احسان هم از پشت درحالی که دستش رو روی بدن الهام میذاشت شروع به باز کردن بند سوتین الهام کرد.بند سوتینش رو باز کرد و به آرامی سوتین رو از تنش درآورد و خیلی نامحسوس دستش رو به سینه های گرد و بزرگ الهام کشید ولی ادامه نداد و سریع خودش رو جمع و جور کرد.الهام هم چیزی نگفت و شورتش رو خودش از پاش درآورد.حالا احسان و الهام در حضور هم کاملا لخت بودن واحسان حریصانه به بدن ظریف و سکسی الهام نگاه می کرد والهام هم خیلی نامحسوس به هیکل احسان و کیرکلفتش چشم دوخته بود.الهام خیلی سریع از کیفش دیلدوش رو که همراهش آورده بود بیرون آورد وبه کمرش بست وحالت تهاجمی به خودش گرفت.نگاهی به احسان کرد و گفت:با اجازه.
احسان:خواهش میکنم.بفرمایین.ارباب الهام یه چنگ محکمی لای موهام زد و مجبورم کرد که روی زمین زانو بزنم و دهنمو باز کرد و دیلدوش رو تا ته تو حلقم فرو کردوگفت:بخورش جنده.برگشتم به احسان نگاه کنم که واکنشش چطوریه که ارباب یه سیلی تو گوشم زد و گفت:حواست اینجا باشه جنده.اینو بخورش.سیلی که خوردم تازه یادم آورد که باید چیکار کنم.بی نهایت کنجکاو بودم که بدونم احسان چه عکس العملی نشون میده.میدونستم که حسابی کنجکاو و متعجبه.شاید هم بهت زده.شروع به ساک زدن دیلدو کردم وارباب الهام هم درحالی که موهامو چنگ زده بود محکم توی دهنم تلمبه میزد و دهنمو می گایید.درحال ساک زدن بودم که احسان هم کیربه دست اومد کنارم وایساد وجلوم راست وایساد.با دستم کیراحسان رو گرفتم و شروع به مالیدنش کردم و همزمان برای دیلدوی ارباب ساک میزدم.ارباب یه چنگی از موهام گرفت و دیلدو رو از دهنم بیرون آورد و سرمو به سمت کیراحسان هدایت کرد و گفت:کیر دوس پسرتو بخور جنده.منم مطیعانه چشم گفتم و کیر احسان رو توی دهنم گذاشتم و با ولع شروع به خوردنش کردم.همزمان با دستم هم دیلدو ارباب رو می مالیدم.احسان هم سرم رو گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد.نگاه هاش پرسشگر و متعجب بود.انگار با تصویر جدیدی از من رو به رو شده بود و نگینی که دربرابرش حضور داشت یه نگین جدید بود.کیرشو تا ته حلقم فرو می کرد و در می آورد.بعد از چند لحظه دوباره دیلدوی ارباب رو به دهن گرفتم و ساک زدم.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و من نوبتی کیراشون رومی خوردم.خوب که کیرهاشون رو خوردم ارباب الهام جلوم خم شد و یه سیلی زد تو گوشم و گفت:دهنتو وا کن جنده.دهنمو براش وا کردم و اونم بدون معطلی یه تف گنده توی دهنم انداخت وگفت:بخورش جنده عوضی.مطیعانه تفش رو خوردم و سپس نگاهم رو به چشمای احسان دوختم که داشت با چشمای از حدقه در اومده نگاهم می کرد.خوب میدونستم که چیزایی رو که می بینه باور نمیکنه.اون قدر در شوک بود که حتی ازم چیزی نمی پرسید.شاید میخواست بعد از رفتن ارباب الهام باهام صحبت کنه.این بار یه خلط صداداری از توی سینه اش خارج کرد و با یه پرتاب توی دهنم تف کرد و منم دوباره با اشتیاق مزه مزه اش کردم.بر شوک زدگی احسان لحظه به لحظه اضافه میشد.ارباب الهام یه سیلی هم به سینم زد و گفت:برو روی تخت دراز بکش که میخوام بیام جرت بدم.پاشو جنده.یه چشمی گفتم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.ارباب الهام و احسان هم اومدن بالای سرم.ارباب اومد بین پاهام نشست و پاهامو از هم باز کرد.سر دیلدو رو کنار کسم گذاشت وبا یه فشار سر کیرشو محکم وارد کسم کرد.یه آاااخخخخخ نسبتا بلند گفتم که ارباب یه سیلی تو گوشم زد و گفت:خفه شو جنده.جنده که این قدر سوسول نمیشه.احسان هم که هنوز مات و حیرت زده بود اومد بالای سرم نشست ومنم که فهمیدم میخواد براش ساک بزنم دهنمو باز کردم و اونم با یه فشار محکم کیرشو تا ته تو حلقم فرو کرد.وقتی کیر احسان تا دسته رفت تو حلقم ارباب الهام یه فشار خیلی محکم به دیلدو وارد کرد ودیلدو به صورت خیلی دردناکی تا دسته وارد کسم شد.احسان با کیرش راه نفسم رو بسته بود و حتی نتونستم جیغ بکشم.از شدت درد به ملافه های تخت چنگ مینداختم.احسان شروع به گاییدن دهنم کرد وکیرشو با سرعت توی دهنم عقب و جلو می کرد وهربار تا ته تو حلقم فرو می کرد و منم گاهی اوقات نزدیک بود عوق بزنم.از طرف دیگه هم ارباب الهام پهلوهامو با دست گرفته بود و محکم دیلدوش رو توی کسم فرو می کرد.به معنای واقعی کلمه از کس و دهن داشتم جررررر میخوردم. ارباب الهام همزمان با گاییدن کسم یکی از سینه هامو توی مشتش گرفته بود و محکم نوکش رو نیشگون می گرفت و منم دردم میومد ولی کیر توی دهنم اجازه داد زدن رو بهم نمی داد.اون یه سینه دیگم رو هم احسان با دستاش گرفته بود و برخلاف الهام داشت می مالیدش برام.بعد از خوردن کیرش حسابی خایه های احسان رو هم براش خوردم وارباب الهام هم که همچنان با قدرت کسمو می گایید و سینمو نیشگون می گرفت.بعد از گذشت چند دقیقه تصمیم گرفتن که جاهاشون رو با هم عوض کنن.این باراحسان بود که میخواست کس خیسم رو با کیرش پر کنه.


قسمت پانزدهم

احسان کیرشو از دهنم درآورد و ارباب الهام هم دیلدو رو از تو کسم درآورد.احسان اومد بین پاهام و کیرشو به کنار کسم رسوند و با یه فشار محکم کیرشو تا ته تو کس داغم فرو کرد.ارباب الهام با دیلدو کسمو باز کرده بود و واسه همین بدون هیچ دردی کیر احسان تا ته تو کس داغم فرو رفت.یه آاااهههههه از شدت لذت کشیدم که احسان یه جووووون گفت و شروع به گاییدن کسم کرد.ارباب الهام هم اومد پشت به احسان روی سینم نشست.یه سیلی زد تو گوشم و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.دهنمو باز کردم وارباب هم یکی دوباری تو دهنم تف کرد و منم تفش رو خوردم.این بار یه چنگی تو موهام زد ودیلدو رو محکم تا ته حلقم فرو کرد و کامل تموم دهنم رو پر کرد.با قدرت شروع به تلمبه زدن تو دهنم کرد.منم همزمان که داشتم به وسیله احسان گاییده میشدم دیلدوی ارباب رو میخوردم و براش ساک میزدم.ارباب هم محکم تو دهنم تلمبه میزد و گاهی اوقات هم وسطای کار دیلدو رو در میاورد و توی دهنم تف می کرد و منو مجبور می کرد که تفش رو بخورم.کاری باهام کرده بود که دیگه خودم به خوردن تفش عادت کرده بودم ودلم میخواست همیشه تو دهنم تف کنه و منم تفش رو بخورم.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که احساس کردم صدای آاااهههه کشیدن ارباب رو شنیدم.اولش خیلی توجه نکردم ولی رفته رفته صدا بیشتر و واضح تر میشد.بله درست بود.این صدای آااااهههههه کشیدن ارباب الهام بود ولی برای چی؟تلمبه های احسان توی کسم شدت گرفته بود ولی ارباب الهام دیگه خیلی تو دهنم تلمبه نمیزد.فقط دیلدو توی دهنم بود ولی سعی در تکون دادنش نداشت و از گلوش صدای آاااههههههه کشیدناش به گوش می رسید.خوب که دقت کردم چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم.احسان از پشت همزمان با گاییدن کسم با یه دستش لای چاک کون ارباب الهام دست میکشید وسوراخ کونش رو می مالید و با دست دیگش یکی از سینه هاش رو گرفته بود و براش می مالید.چیزی که مشخص بود این بود که احسان زیر قولش زده بود ولی نکته عجیب تر این بود که ارباب الهام نه تنها مقاومتی نمی کرد بلکه داشت لذت می برد.بالاخره نتونسته بود جلوی خودش رو بگیره و نسبت به بدن ظریف و سکسی ارباب الهام بی تفاوت باشه.لحظه به لحظه ارباب الهام حشری تر میشد و صدای آااااههههه کشیدناش هم بیشتر میشد.بعد از گذشت چند دقیقه احسان کیرشو از کسم بیرون آورد و ارباب هم دیلدو رو از دهنم بیرون آورد.تا به خودم بیام احسان و ارباب الهام در گوشه دیگری از تخت همدیگرو در آغوش گرفته بودند و مشغول خوردن لب و زبون همدیگه بودن.احسان دست برد پشت کمرارباب الهام ودیلدو رواز پشتش باز کرد و از پاش درآورد.حالا دیگه ارباب الهام هم مثل من یه زن بود.یه زن که در آغوش دوس پسر من قرار داشت و احتمالا مثل من به زودی گاییده میشد.احسان و ارباب الهام همدیگر رو درآغوش گرفته بودند و احسان پاهای ارباب الهام رو داخل پاهاش قفل کرده بود و به نوعی اونو به اسارت وجودی خودش درآورده بود.لب های ارباب الهام رو میخورد و با دستاش سینه هاش رو می مالوند.ارباب هم یکسره آااااهههههه می کشید.بعد از گذشت چند دقیقه از معاشقه ارباب رو به من کرد و گفت:تو اون جا منتظر چی هستی جنده؟بیا جلو پاهامو بخور بیکار نمونی.منم درحالی که به سمتشون می رفتم گفتم:چشم ارباب.کلمه ارباب که از دهنم دراومد احسان هم با تعجب به من و الهام نگاه کرد و گفت:ارباب؟
الهام:اوهوم.هنوز نفهمیدی که دوس دخترت برده منه و برام بردگی میکنه؟احسان با تعجب به من نگاه کرد وگفت:برده؟منظورت برده جنسیه؟
الهام:معلومه.اون عاشق بردگیه.اون عاشق سکس خشن ، سکس کثیف و توهین و تحقیره.اون یه پالیس حرفه ای ، یه تف خور و شاش خور ماهره که کتک خورش هم خیلی ملسه.عاشق شکنجه شدن با کمربند و سیلی خوردنه.و تموم این کارها رو من باهاش کردم.احسان انگار چیزایی رو که می شنید باور نمی کرد.فقط به هم نگاه می کردیم و ساکت بودیم.خیره به هم نگاه می کردیم که ارباب الهام با پاهاش به صورتم ضربه زد و گفت:منتظرچی هستی جنده؟زود باش بیا پاهامو بخور دیگه.منم یه چشم گفتم و شروع به خوردن و لیسیدن پای ارباب الهام کردم.ارباب الهام هم دوباره با بوسه هاش حواس احسان رو متوجه خودش کرد.اونا غرق معاشقه با هم بودن و منم انگشتای پای ارباب الهام رو میخوردم و کف پاش رو میلیسیدم.احسان هم لا به لای بوسه هاش گاهی به من نگاه می کرد و انگار کم کم به صحت گفته های الهام پی می برد.بعد از چند لحظه ارباب الهام روی تخت به پشت دراز کشید و پاهاش رو باز کرد و گفت:جنده بیا کسمو بخور که حسابی داغ شدم.منم با کمال میل رفتم بین پاهاش و سرمو لای پاش کردم و زبونمو تو کسش فرو کردم.یه آااااهههههه کشید که احسان جووووون گفت و اومد روی سینه ارباب الهام نشست.ارباب الهام دهنش رو باز کرد و احسان هم کیر کلفتش رو تو دهن ارباب فرو کرد و شروع به تلمبه زدن کرد.ارباب الهام هم با ولع شروع به خوردن کیر احسان کرد.منم زبونمو لای کس ارباب بالا و پایین میکردم و براش می لیسیدم.خیلی زود ترشحات کسش راه افتاده بود و توی دهنم می ریخت و منم با ولع همه ترشحاتش رو میخوردم وبه لیسیدن کسش ادامه می دادم.از اون طرف هم احسان سرعت تلمبه هاش رو تو دهن ارباب الهام بیشتر کرده بود و ارباب هم با اشتیاق زیادی داشت کیر احسان رو میخورد.قرار بود من در متن این سکس های گروهی قرار داشته باشم و حالا من به حاشیه رفته بودم وخودشون در حقیقت بازیگران اصلی این سکس بودن.با انگشتام چوچولش رو می مالیدم و همزمان هم داخل کسش رو میلیسیدم و آب هوسش هم یکسره توی دهنم می ریخت.احسان هم تموم کیرشو تا ته حلق ارباب فرو کرده بود و داشت دهنش رو می گایید.ارباب مقتدر من حالا کیر دوس پسرم تو دهنش بود و زیر دست و پاهاش کاملا رام و تسلیم به نظر می رسید.بعد از گذشت چند دقیقه احسان کیرشو از دهن اربابم دراورد و گفت:دیگه میخوام اون کس نازتو بکنم.این بار ارباب الهام از من خواست که روی تخت به پشت دراز بکشم و پاهامو باز کنم.منم همین کارو کردم.خودش هم اومد و درحالی که به طرف عقب قمبل کرده بود بین پاهام قرار گرفت.دیلدوش رو در دست گرفت ویه خرده به کسم مالوند و در یه لحظه با یه فشار محکم تموم دیلدو رو تا ته تو کسم فرو کرد.یه آااااخخخخخ بلند گفتم که جفتشون با هم یه جوووووون گفتن.احسان هم از پشت خودشو به ارباب چسبوند وکیر کلفتش رو خیلی نرم و راحت وارد کس داغ و خیس ارباب الهام کرد.ارباب یه آاااههههههه عمیق از ته دل کشید که احسان یه جووووون گفت و شروع به قربون صدقه رفتن کس ارباب کرد.ارباب هم دیلدو رو محکم توی کس خیسم عقب و جلو میکرد.حالا دیگه من و ارباب با هم درحال گاییده شدن بودیم.من به وسیله دیلدوی ارباب و اونم به وسیله کیر دوس پسرم.و جفتمون هم در حال لذت بردن بودیم.احسان همزمان با تلمبه زدن تو کسش از پشت یکی از سینه های ارباب رو در دست گرفته بود و براش می مالید.ارباب الهام هم یکسره آااااههههههه می کشید.دیلدو رو محکم و با سرعت توی کسم عقب و جلو می کرد و منم سینه هام رو با دستام می مالیدم.
الهام:دهنتو بازکن جنده.بی هیچ حرفی دهنمو باز کردم و ارباب هم یه چند تا تف تو دهنم انداخت و منم همشو خوردم.احسان هم به دقت همه چیز رو زیر نظر داشت وبه نظر سعی در یادگیری داشت.از چشماش میخوندم که خیال داره همه این کارا رو خودش هم باهام انجام بده و این دقیقا همون چیزی بود که خودمم میخواستم.


قسمت شانزدهم

تلمبه های احسان توی کس ارباب الهام به اوجش رسیده بود و منم که از گاییده شدن با دیلدوی ارباب تقریبا داشتم به اوج لذت می رسیدم صدای آهههههه کشیدنام خیلی زیاد شده بود.ارباب هم چشماش داشت کم کم خمار میشد و ناله های ریزی می کرد و آااااهههههه می کشید.من و ارباب تقریبا همزمان با هم ارضا شدیم.یه جیغ ملایم و آب زیادی که از جفتمون خارج شد باعث بی حالی هردومون شد وحسابی احساس سبکی می کردیم.ولی احسان همچنان توی کس ارباب الهام تلمبه میزد.صدای شالاپ و شلوپ تلمبه های احسان تو کس ارباب الهام تنها صدایی بود که به گوش می رسید.وقتی احسان در آستانه ارضا شدن قرار گرفت گفت:میخوای آبمو کجات بریزم؟
الهام:بریزشون روی انگشتای پام و کف پاهام.اون وقت بیا تماشا کن ببین دوس دختر جنده و عوضیت چه کارایی بلده.احسان هم یه جوووووون گفت و کیرشو از کس الهام بیرون آورد و ارباب الهام هم برگشت و کامل پاهاشو دراز کرد واحسان هم با یه ناله بلند همه آب کیرش رو کف پاها و روی انگشتای پای الهام خالی کرد و خودش با بی حالی همون جا ولو شد.ارباب الهام چنگی لای موهام زد و گفت:زودباش بروپاهای ارباب رو تمیز کن ببینم.برو که دوس پسرت منتظر تماشای هنرنماییته.اطاعت کردم و رفتم سمت پاهای ارباب.زبونمو درآوردم و شروع به لیسیدن کف پاهای ارباب کردم و همه آب کیر احسان رو از کف پاش لیسیدم و تو دهنم مزه مزه کردم و خوردم.بعدش انگشتای پاشو تو دهنم گرفتم و شروع به مکیدنشون کردم و همزمان با مکیدن انگشتای پاش همه آب کیر احسان رو هم تو دهنم مزه مزه کردم و بعد قورتش دادم و دور لبم رو هم با زبونم پاک کردم.احسان مات و مبهوت بهم نگاه می کرد.باورش نمیشد که همچین کارایی رو انجام بدم.
الهام:به دوس پسرت بگو که چطور بود؟بگو طعم آبشو دوست داشتی؟رو به احسان کردم و گفتم:مزه آبت با خوردن انگشتای پای ارباب فوق العاده شده بود.
الهام:چه احساسی داری از اینکه بردگی میکنی؟
-:بردگی برای شما افتخاریه که نصیبم شده و واقعا ازاین بابت خوشحالم.
الهام:خوبه.حالا بریم توی حموم که دوس پسرت آخرین هنرنماییت رو هم ببینه تا بهت و حیرتش دیگه تکمیل بشه.احسان با کنجکاوی به ما نگاه کرد و گفت:آخرین هنرنمایی؟الهام پوزخندی زد و گفت:عجله نکن.به زودی می فهمی.سپس خودش از تخت پایین اومد و یه چنگی تو موهام زد و گفت راه بیفت جنده.درحالی که موهامو توی مشتش گرفته بود منو دنبال سر خودش کشوند وبا همراهی احسان همگی وارد حموم شدیم.ازم خواست تا روی زمین زانو بزنم و من هم همین کار رو انجام دادم.احسان هم با کنجکاوی و حیرت تمام رفتارهای ما رو زیر نظر داشت.ارباب الهام جلوم راست وایساد و گفت:دهنتو باز کن جنده.دهنمو باز کردم و اونم یه تف گنده تو دهنم انداخت و منم خوردمش.سپس یه خلط گنده از عمق سینش کند و کف حموم انداخت و گفت:مثل یه سگ رو زمین خم میشی و خلطمو می لیسی.مطابق دستورش عمل کردم و کف حموم خم شدم و خلطش رو از روی زمین لیسیدم و خوردم.قیافه احسان این وسط دیدنی بود.تقریبا همه چیز براش به یک رویا شباهت داشت.و میدونستم که حالاحالا ها نمیتونه دیدن این کارای منو هضم کنه.دوباره زانو زدم و ارباب الهام یه سیلی تو گوشم زد و گفت:حالا دهن کثیفتو دوباره باز کن که قراره یه چیز خوشمزه تر بریزم توش.بی هیچ حرفی دهنمو باز کردم.احسان هم با دقت کارای ما رو زیر نظر داشت.ارباب الهام اومد جلوم وایساد وکسشو مقابل دهنم گرفت.زمان زیادی طول نکشید که شروع به شاشیدن توی دهنم کرد.دهنم پر از جیش میشد و من نگاهم رو به احسان دوخته بودم که داشت با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهم می کرد.مطمئنا این یکی رو دیگه نمی تونست باور کنه.منم ذره ذره شاش ارباب رو میخوردم ولی نگاهم به چشمای احسان بود.شاش داغ و پرحجم ارباب دهنم رو ذره ذره پر می کرد و منم ذره ذره میخوردم و بقیه اش روی سر و صورتم می ریخت.برخلاف دفعه پیش دیگه روی بدنم نشاشید و همه شاش داغش رو توی دهنم خالی کرد و منم با ولع خاصی جیش گرمش رو می خوردم.در آخرهم مثل شب قبل کس ارباب الهام رو حسابی براش لیسیدم تا تمیز بشه و همگی بعد از یک دوش حسابی از حموم اومدیم بیرون.ساعت از دوازده گذشته بود که الهام رفت تا قبل از اومدن شوهرش برگرده خونه و قبل رفتن یه بوسه طولانی از احسان گرفت و احسان هم ازش قول گرفت که دوباره پیشش بیاد و باهاش سکس داشته باشه.الهام رفت و من موندم و احسان ونگاه های متعجب و پرسشگرش.نمی دونستم حالا که الهام رفته و با هم تنها شدیم چه واکنشی نشون میده وچطور میخواد با این قضیه کنار بیاد.کنار هم روی مبل نشسته بودیم که احسان بهم نگاه کرد و گفت:این دخترخالت هم کس توپی بودا.
-:اوهوم.ولی نه بهتر از من.
احسان:اون که صد البته.کمترجنده ای توانایی های منحصربه فرد تو رو داره.
-:مرسی نظر لطفته.پس از الهام خوشت اومد؟
احسان:فکرکردم بهش میگی ارباب.
-:اون فقط مال زمان سکسه.خارج از تایم سکس ما دو تا دخترخاله و رفیق همیم.
احسان:آها که این طور.خب همون طور که گفتم خیلی زن داغ و حشری بود.اون گفته بود برای دادن به اینجا نمیاد و این طوری داد اگه به نیت دادن میخواست بیاد که دیگه هیچی واس تو نمیذاشت.
-:واس خودمم خیلی عجیب بود.احتمالا توی اون شرایط حشری شده بود و نتونست که مقاومت کنه.البته شیطنتای تو هم توی تغییر نظرش بی تاثیر نبودا.
احسان:تو واقعا فکر کردی من کس به این خوبی ونازی رو که جلوم لخت وایساده و دلبری میکنه رو نادیده می گیرم؟اونم فقط به خاطر قولی که داده بودم؟
-:منم خودم همچین چیزی میخواستم.دلم میخواست که تو اونو بکنی تا این طوری راحت تر بتونیم با هم سکس کنیم.
احسان:حالا کجاشو دیدی؟این که آخر کار نیست.میخوام که با ایمان هم دو نفری بکنیمش
-:فکر نمیکنم قبول کنه.اون به خاطر حضور من بود که با تو سکس کرد.اون دنبال جنده شدن نیست که.
احسان:شاید نباشه ولی من جنده اش میکنم.جفتتون رو با همدیگه جنده میکنم.کاری میکنم که دیگه اصلا دلش نخواد به شوهرش بده.
-:منم دوست دارم که اونم مثل من جنده بشه.با همدیگه بریم جندگی کنیم.
احسان:از کی داری بردگیشو میکنی؟
-:زیاد نیست.تازه یه چند روزه که شروع کردیم.
احسان:چرا این کارو کردی؟چطوری شد اصلا که این مدل سکس رو انتخاب کردی؟
-:خب من به این مدل سکس قبلا فکر کرده بودم و حتی یه چیزایی هم راجع بهش خونده بودم.یه حس کنجکاوی و هیجانی نسبت بهش داشتم.ولی به فکر اجرای عملیش نبودم.تا اینکه توی یکی از سکس هامون چند روز پیش کاملا اتفاقی یکی دوتا حرکت حشن تو سکس انجام داد و منم اعتراضی نکردم و اونم حرکاتشو ادامه داد.من خوشم اومده بود و اونم اینو فهمیده بود.بهم پیشنهاد داد که برده اش بشم و منم قبول کردم.
احسان:واقعا به عنوان یه برده چند روزه کارت فوق العاده بوده.یه کارایی ازت دیدم که برده های قدیمی و باسابقه هم از پسش برنمیان.چیزی که به نظر میرسه اینه که تو واقعا از بردگی لذت می بری.
-:اوهوم.این یه واقعیت انکارناپذیره.
احسان:بردگی برای خانوما فقط؟یا برای آقایون هم دوس داری؟
-:من ذات بردگی رو دوس دارم.زیر سلطه بودن ، تسلیم بودن ، کوچیک شدن رو دوس دارم.حالا این زیرسلطه بودن و تحقیرشدن گاه با کثیف کاری تو سکس ، گاه با خشونت و کتک کاری و گاه با کارای فتیشی و تحقیرهای زبانی انجام میشه.ایناش خیلی برام مهم نیست.حتی کسی که این کارها رو هم باهام انجام میده برام مهم نیست.بلکه اون حس زیرسلطه بودن اون حس تسلیم بودن برام مهمه.
احسان:کاملا متوجه شدم.پس واس همین دخترخالت جلوی من کارای کثیف و خشن باهات میکرد؟واس همین تحقیرت می کرد و زیر سلطه آورده بودت؟اون می خواست که من بفهمم تو بردگی رو دوس داری.
-:اون نمی خواست.من میخواستم.من بودم که میخواستم تو بفهمی.واس همینم بود که ازش خواستم باهام بیاد تا سکس گروهی کنیم.واس اینکه خودم نمی تونستم بهت بگم که من از بردگی خوشم میاد.
احسان:حالا متوجه شدم.پس تو میخوای برده من بشی…؟؟؟


قسمت هفدهم

احسان:حالا متوجه شدم.پس تو میخوای برده من بشی؟سرم رو پایین انداختم و به آرامی گفتم:اگه لایق بدونی ومنو به بردگی قبول کنی.
احسان:اصلا بحث لیاقت و این حرفا نیست.تو میدونی با قبول بردگی برای من باید پای خیلی چیزا وایسی و خیلی کارا رو انجام بدی؟
-:خودمو برای همشون آماده کردم.
احسان:من ممکنه کارای خیلی سختی ازت بخوام و…… حرفش رو قطع کردم و گفتم:تو دیدی من برای الهام چیکارا کردم.هرکار کثیف و خشنی که دلش خواست باهام کرد.من خودمو براش آماده کردم.
احسان:اگه قبول کردی باید تا تهش بری.اینکه بگی یه روزی پشیمونی ، دیگه نمیخوای انجامش بدی یا هر بهونه ای بیاری قبول نیست.روزی که دیگه نخواستی برده من باشی اون روز روزیه که واس همیشه از زندگیم میری بیرون.
-:بهت اطمینان میدم که تا زمانی که با تو باشم برات بردگی میکنم.
احسان:خب خوبه.من از همین لحظه تو روبه عنوان برده خودم قبول میکنم.توی روابطت با دخترخالت محدودیت هات چی بود؟
-:محدودیت خاصی نداشتم به جز ریدن.دیگه همه کاری باهام کرده بود به جز ریدن.
احسان:پس یه جورایی برده فولی.خیلی عالیه.
-:تو خودت دوست داری اربابم باشی؟
احسان:البته.کیه که بدش بیاد؟جوری خشن و کثیف باهات رفتار کنم که هر روز بگی غلط کردم گه خوردم پشیمونم.
-:من پشیمون نمیشم.
احسان:بخوای هم بشی دیگه فایده نداره.ساعت نزدیکه یکه.میدونم امروز خیلی خسته شدی و حتما گرسنه هم هستی.منم اصلا نمیتونم برای استفاده از برده جنده ام صبر کنم ولی میذارم اول ناهار بخوریم و بعد بیفتم به جونت.
-:مرسی عزیزم.
احسان:بیا سعی کن از همین الان یادبگیری بهم بگی ارباب.اگه الان وسط سکس بودیم و به جای ارباب چیز دیگه ای بهم می گفتی با کمربند سیاه و کبودت می کردم ولی چون میدونم ناشی هستی مراعاتتو میکنم.
-:ممنونم بابت لطفتون ارباب.
ناهار رو که خوردیم ظرفای ناهار رو شستم ووقتی به داخل هال برگشتم دیدم که احسان جلوی تلوزیون خوابش برده.به ساعت دیواری که کمی از۲ بعد از ظهر گذشته بود نگاه کردم.ساعت ۴ کلاس داشتم و دیگه وقت چندانی باقی نمونده بود.به آرامی شانه های احسان رو تکان دادم و وقتی چشم باز کرد نگاهم کرد و وقتی موضوع رو بهش گفتم دیگه بیخیال سکس شد و قرار شد که من برم و به کلاسم برسم.کیف و کتابام همراهم بود واسه همین مستقیم از خونه احسان رفتم دانشگاه.خیلی حال و حوصله کلاس نشستن رو نداشتم ولی با هر بدبختی که بود کلاس تموم شد و از دانشگاه زدم بیرون.داشتم تو خیابون قدم میزدم که پشت سرم صدای بوق یه ماشین رو شنیدم.سرمو برگردوندم و دیدم که یه ماشین شیک و مدل بالا پشت سرم وایساده.دو تا پسر جوون کم سن و سال که از خودم هم کوچیکتر به نظر می رسیدن داخل ماشین نشستن و با نگاه های هیزشون دارن منو قورت میدن.نمیدونم چرا هوس کردم بهشون پا بدم.یه لبخندی به روشون پاشیدم که اون پسری که سمت شاگرد نشسته بود گفت:برسونیمت خانوم.
-:مسیرتون به کجا میخوره؟یه لبخند شیطنت باری زد و گفت:تو میخوای کجا بری؟
-:برای من فرقی نمیکنه.پسر دوباره لبخند زد و گفت:پس بیا میریم یه جای خوب.بدون معطلی سوار ماشین شدم.اسم پسری که راننده بود سهیل بود و۲۱ سال داشت و اون یکی هم رفیقش شهاب بود که ۲۰ سال داشت و جفتشون ۳-۴ سالی ازم کوچیکتر بودن ولی من برام مهم نبود.نمیدونم چرا یهویی هوس کردم با این دو تا بچه باشم.دو تا بچه پولدار بچه ننه که خوشی زیاد زده زیر دلشون.توی راه کلی با هم لاس زدیم وکلی شوخی و خنده کردیم و نیم ساعت بعدجلوی یه ویلا توی یکی از منطقه های شمالی ماشین پارک شد.از وضعیت خونه و ماشینشون همه چیز مشخص بود.دعوتم کردن بالا و همگی با هم رفتیم بالا.بعد از چندبار اخیر که سکس های خشن و سختی رو تجربه کرده بودم دلم یه سکس توپ و باحال میخواست از جنس همون سکسای قدیمی که توش ردی از خشونت و کثیف کاری و تحقیر نیست.نمی خواستم برای هر کس و ناکسی یه برده باشم ، یه آدم ذلیل و ضعیف. به محض ورود به داخل یکی از اتاق ها راهنمایی شدم و اون دو تا هم بدون معطلی بهم حمله کردن و افتادن به جونم.در چشم برهم زدنی لخت بینشون بودم و اونا هم لخت بودن.روی تخت خواب به پشت دراز کشیده بودم و پاهامو از هم باز کرده بودم.شهاب اومد روی سینه ام نشست وازم خواست دهنمو باز کنم و اونم کیرشو تا ته تو حلقم فرو کرد.سهیل هم رفت لای پاهام و سرشو تو کسم فرو کرد و شروع به لیسیدن کسم کرد.زبونشو که توی کسم فرو کرد یه آاااههههه عمیق کشیدم که جفتشون یه جوووون گفتن و به کارشون ادامه دادن.شهاب کیرشو توی دهنم عقب و جلو می کرد و با ریتم ملایمی دهنمو می گایید.سهیل هم با انگشتاش چوچولمو می مالوند و با زبونش لای کسم رو می لیسید.لذتش غیرقابل تصور بود.یکسره آاااهههههه می کشیدم واز شدت خوشی به ملافه های تخت چنگ مینداختم.شهاب هم سرمو توی دست گرفته بود ومحکم تر از قبل توی دهنم تلمه میزد.با ولع تمام کیرشو می خوردم وبراش ساک میزدم.بعد از گذشت چند لحظه جاهاشونو با هم عوض کردن.سهیل اومد و روی سینم نشست و بی هیچ حرفی کیر درازشو تا ته توی حلقم فرو کرد ومنم شروع به ساک زدن کیرش کردم.شهاب هم رفت لای پاهام ولی برخلاف تصورم برای خوردن کسم نرفت بلکه برای گاییدن کسم آماده میشد.کیرش درحد متوسط و نرمال بود و به نظر نمی رسید که مشکل چندانی باهاش داشته باشم.کیرشو چندباری به لبه های کسم مالوند ومن که چشمام حسابی خمارشده بود با تموم وجودم میخواستم که کیرش رو داخل کسم حس کنم.انتظارم خیلی طولانی نشد که با یه فشارکیرشو تا ته توی کس خیس و داغم فرو کرد.یه آااااهههه بلند کشیدم که بازم هردوشون با هم جوووووون گفتن.شهاب شروع به تلمبه زدن توی کسم کرد وکیرشو آروم و منظم تو کسم عقب و جلو می کرد.از طرف دیگه سهیل هم که روی سینم نشسته بود کیرشو تو دهنم عقب و جلو می کرد.ازم خواسته بود که توی چشماش نگاه کنم و براش ساک بزنم.منم با چشمای خمارم درحالی که کسم درحال گاییده شدن بود توی چشماش زل میزدم وکیرشو براش میخوردم و اونم انگاری این جوری بیشتر لذت می برد.و منم با اینکه بردگی نمی کردم اما همین حس گاییده شدن توسط دو تا پسری که ۳-۴ سالی ازم کوچیکتر بودن واین جوری زیر دست و پاشون مطیع و تسلیم بودم و به چشم اونا یه جنده به تمام معنا به نظر میومدم برام رضایت بخش بود.حس تحقیری که خودم حسش می کردم رو دوست داشتم هرچند که شاید اون دو تا پسر متوجه این موضوع نبودند.چه بسا که اگر می فهمیدند اونا هم ازم میخواستند که باهام کارای خشن و کثیف وسخت انجام بدن وچه بسا اگه ازم میخواستن من پیشنهادشون رو قبول می کردم.


قسمت هجدهم

تلمبه های شهاب توی کسم رفته رفته محکم تر میشد و از اون طرف هم سهیل داشت با خشونت بیشتری توی دهنم تلمبه میزد.کیرش درازتر از شهاب بود و وقتی تا ته حلقم فرو می کرد گاهی اوقات عوقم می گرفت ولی به سختی خودموکنترل می کردم.با دستاش سرمو گرفته بود و درحالی که مجبورم کرده بود توی چشماش نگاه کنم محکم دهنمو می گایید.گویی با این کارش احساس قدرت می کرد.از رفتاراش و کاراش خوشم میومد.به نظر از اون دسته افرادی میومد که میشد روی سکس خشن و سخت روش حساب کرد برخلاف شهاب که کمی ساده و شاید ناشیانه سکس می کرد.بعد از چند دقیقه خواستن حالت رو عوض کنن واین بار شهاب روی تخت دراز کشید وپاهاش رو از هم باز کرد.سهیل هم دستمو گرفت و منو برد لای پاهای شهاب و ازم خواست درحالی که قمبل کردم و کونمو به عقب دادم کیر شهاب روبخورم.منم طبق گفته اش عمل کردم.رفتم لای پای شهاب و کیرشو به دهن گرفتم و شروع به خوردن کردم.خود سهیل هم پشت سرم حاضر شد وخودشو بهم چسبوند و کیرشو کنار کسم گذاشت و با یه فشار محکم تموم کیر درازش رو تا ته تو عمق کسم فرو کرد.لذت فوق العاده زیادی تو تموم وجودم پخش شد.یه آااااههههههه از ته دل کشیدم که جفتشون جوووووون گفتن.سهیل دیگه بهم امون نداد و با قدرت شروع به تلمبه زدن توی کسم کرد.برخلاف شهاب از همون لحظه اول با قدرت توی کسم تلمبه میزد.اون واقعا طرفدار سکس سفت و سخت و خشن بود.همزمان با کس دادن به سهیل داشتم کیر شهاب رو ساک میزدم.با ولع کیرشو تو دهن گرفته بودم و براش می خوردم اونم چشماشو بسته بود و آاااااهههههه می کشید.پسر بی حال و خسته کننده ای بود واصلا سکس دلچسبی انجام نمی داد برخلاف سهیل که به نظر خیلی داغ ، مقتدر وخشن بود.با دستام تخمای شهاب رو می مالیدم و کیرشو تا ته حلقم فرو می کردم و براش ساک میزدم.اون حتی به خودش زحمت گاییدن دهنم رو نمی داد.ولی از طرف دیگه سهیل داشت کولاک می کرد.محکم و با صلابت تو کسم تلمبه میزد و منو سفت با دستاش گرفته بود تا از دستش در نرم.لا به لای گاییدن هاش سیلی های آرومی به باسنم میزد که من با اینکه دردم میومد ولی از طرفی خوشم هم میومد.سهیل بدون اینکه بخواد ومتوجه باشه همونی بود که من می خواستم.یه بکن خشن ، حشری و قدرتمند که کاملا قابلیت های ارباب شدن رو در وجودش داشت.یه چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که سهیل کیرشو از کسم بیرون کشید.اولش فکر کردم که ارضا شده ولی درمیان تعجب و حیرت من اون رفت و روی سینه شهاب نشست.تعجب من زمانی به اوج خودش رسید که شهاب دهنش رو باز کرد و سهیل هم کیرشو تا ته تو حلق شهاب فرو کرد.چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.پسرایی که من زیرشون خوابیده بودم گی بودن؟ احساس بدی نسبت به گی ها نداشتم چون خودم هم یه لزبین بودم و دیدن اونا نه اینکه قابل درک نباشه برام نه بلکه تعجب برانگیز بود.شهاب شروع به لیسیدن کیر سهیل کرده بود و سهیل هم با همون خشونتی که ازش درمورد من استفاده کرده بود داشت تو دهن شهاب تلمبه میزد.تو موهاش چنگ زده بود و وحشیانه کیرشو تو حلقش فرو می کرد.و در میان تعجب من شهاب هم خیلی حرفه ای داشت کیر دوستش رو میخورد و ساک میزد.توی خوردن کیر دست کمی از من نداشت و به نظر در این زمینه خبره بود.سهیل بعد از دو سه دقیقه که دهن شهاب رو گایید کیرشو از دهنش بیرون آورد.به نظر می رسید که برای تغییر پوزیشن آماده می شدند.این بار شهاب روی تخت به پشت دراز کشید و سهیل هم از من خواست تا با کس روی دهن شهاب بشینم تا اون کسم رو برام بخوره.من عاشق این حرکت بودم و می دونستم که این طوری میتونم به خوبی ارضا بشم.بدون هیچ حرفی با کس روی دهن شهاب نشستم و اونم زبونشو لای کسم انداخت و شروع به لیسیدن کسم کرد.یه آاااااههههههه کشیدم و چشمام رو بستم و اجازه دادم تا لذت در تموم وجودم پخش بشه.چند لحظه ای گذشت که با صدای آااااخخخ گفتن شهاب چشمام رو باز کردم.شهاب پاهاشو بالا داده بود و کیر دراز سهیل بود که تا ته تو کون شهاب فرو رفته بود.نمیدونم چرا داشت از دیدن سکس دو تا پسر با هم خوشم میومد.سهیل شروع به تلمبه زدن توی کون رفیقش کرد وشهاب هم با ولع داشت کس منو میلیسید.یکسره آااااهههههه می کشیدم ولی با اینکه بسیار خمار شهوت بودم ولی تموم سعیم رو کردم تا چشمام رو باز نگه دارم تا صحنه گاییده شدن شهاب رو زنده و مستقیم تماشا کنم.تازه داشتم می فهمیدم که چرا شهاب این قدر بی حال و خسته کننده بود.اون یه کونی بود که به نظر تجربه چندانی در فاعل بودن و گاییدن کسی نداشت ولی برعکس سهیل که یه فاعل و بکن مقتدروحرفه ای به نظر می رسید.شهاب همزمان با کون دادن به سهیل با دستش کیرشو می مالوند و برای خودش جلق میزد ومنم که حسابی از لیسیده شدن کسم غرق در لذت بودم.وقتی که شهاب با زبونش چوچولم رو قلقلک می داد و کسم رو می مکید احساس می کردم که روی ابرها هستم.لذت زایدالوصفی در تموم وجودم پیچیده بود.این قدری که احساس کردم دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم.اون قدری کسم رو لیسید که در نهایت با کلی جیغ و ناله به ارگاسم رسیدم و ترشحات زیادی از کسم توی دهن شهاب خالی شد و اونم همشو برام لیسید و خورد.از روی دهن شهاب بلند شدم و کنارشون دراز کشیدم و این بار با دقت بیشتری مشغول تماشای سکسشون شدم.سهیل محکم و پرقدرت تو کون دوستش تلمبه میزد و شهاب هم به نظر حسابی لذت می برد و همزمان با کون دادن برای خودش جلق میزد.طولی نکشید که درحالی که جلق میزد با آااااهههههه و ناله زیاد ارضا شد و آب کیرش روی شکمش خالی شد.سهیل یه نگاه بهم کرد و ازم خواست تا آب کیر شهاب رو از روی بدنش پاک کنم.منم مشتاقانه خیز برداشتم به سمتشون وهمه آب کیر شهاب رو که روی شکمش ریخته بود لیسیدم و خوردم.سرعت و قدرت تلمبه های سهیل تو کون شهاب بیشتر و بیشتر شده بود.بعد از گذشت چند لحظه سهیل کیرشو از تو کون شهاب در آورد و اومد روی سینه من نشست و منم دهنمو براش باز کردم و اونم کیرشو که تا الان تو کون شهاب بود یک ضرب و تا دسته تو حلقم فرو کرد.چند باری محکم کیرشو تو حلقم عقب و جلو کرد و ناگهان ناله ای کرد و دهنم از آب داغ و پرفشار کیرش پر شد.همه آب کیرشو خوردم واونم کیرشو از دهنم بیرون آورد ویه گوشه ولو شد.بی حال و خسته از سکس جذاب و جالبی که با این پسرای گی داشتم روی تخت دراز کشیدم.سکس زیبایی که به دلم نشسته بود و مخصوصا سهیل که بسیاری از معیارهایی که من دنبالشون بودم رو در وجودش داشت.آفتاب در حال غروب کردن بود که سهیل منوکنار خونم پیاده کرد و قبل از رفتن شماره ام رو ازم گرفت وگفت که از من خوشش اومده و میخواد با من باشه و منم با کمال میل شمارمو در اختیارش گذاشتم.حتی به تراول هایی که قبل پیاده شدن داخل جیب مانتوم گذاشت نگاه هم نکردم.من نیازی به پول نداشتم ولی همین که اون منو یه جنده پولی می دونست و احیانا ارزشم رو اندازه یه جنده پولی ، برام راضی کننده بود چرا که می دونستم اصولا به یک جنده پولی احترامی گذاشته نمیشه و منم می خواستم که در سکس یا سکس های بعدیم با سهیل اون بهم احترامی نذاره.می خواستم تحقیرم کنه و زیر سلطه خودش دربیاره درحالی که اگه سعی می کردم ادای یه جنتلمن رو دربیارم که پولی برای هرزگیم نگیرم و صرفا به خاطر مرام و معرفتم کارمو انجام بدم اون موقع اون به ناچار بهم احترام میذاره و من نمی خواستم این اتفاق بیفته.


قسمت نوزدهم

وارد خونه خودم که شدم مستقیم رفتم حموم و یه دوش حسابی گرفتم واومدم بیرون.برای شام ماکاونی که از قبل توی یخچال داشتم رو گرم کردم و خوردم.خیلی خسته بودم ودلم میخواست که بگیرم بخوابم ولی این خستگی بیشتر بدنی بود و آثار خستگی توی پلک هام مشاهده نمیشد.بعد از شام و شستن ظرف ها گوشیم رو گرفتم و مشغول چک کردن تلگرامم شدم.چند دقیقه ای بیشتر از آنلاین شدنم نگپذشته بود که یه پیغام از طرف سهیل دریافت کردم ومشغول چت کردن باهاش شدم
سهیل:سلام نگین.خوبی؟
-:سلام.مرسی.تو خوبی؟
سهیل:ممنون منم خوبم.راستش قبل از هرچیز باید بگم که امروز واقعا روز خوبی بود.خیلی هم ازت خوشم اومد.دخترآتیشی و داغی هستی.
-:مرسی.تو هم عالی بودی.فقط اینکه خیلی تعجب کردم که شما دو نفر گی بودین.
سهیل:من گی نیستم.دوجنس گرام.بیشتر با دخترا هستم ولی شهاب گی و کونی خودمه.دو ساله که کونی منه و البته با بقیه هم هست.
-:میشد از نحوه سکس کردنش فهمید که اصلا این کاره نیست.برعکس تو که خیلی کارت درست و حرفه ای بود.
سهیل:بابت تعریفت ممنونم.
-:اگه همون طور که میگی شهاب یه کونیه پس چرا اومد منو گایید؟
سهیل:دلش میخواست تجربه کنه.میخواست ببینه بعد این همه کون دادن لذت گاییدن یه نفر دیگه چطوریه.منم خواستم که این خواسته اش رو برآورده کنم.وگرنه اگه به این خاطر نبود خودم تنهایی سوارت می کردم و می بردمت خونه.نه که بخوام گروهی بکنمت.
-:ولی من از سکس گروهی خوشم میاد.
سهیل:واقعا؟یعنی از سکس امروزمون لذت بردی؟
-:اوهوم
سهیل:اصولا اونایی که سکس گروهی رو دوست دارن سکس خشن رو هم دوست دارن.درواقع همین گروهی بودن خود به خود یه خشونتی رو در سکس ایجاد میکنه.تو هم همین طوری هستی؟
-:خب اعتراف میکنم که منم از سکس خشن خوشم میاد.خشن ، گروهی.البته خب چیزی که برام مهمه خشونتشه وگرنه گروهی بودن در اولویت اول نیست.
سهیل:پس اگه این طوره از نظرت مشکلی نداره که بخوایم دفعه بعد یه سکس خشن با هم داشته باشیم؟
-:البته که اشکال نداره.این چیزیه که من دلم میخواد.
سهیل:خب دلت میخواد میزان خشونت چقدرباشه؟کم کم داشت وارد سوالات تخصصی میشدومن هم باید محتاطانه جواب می دادم.
-:هرچقدر سخت تر بهتر.من معمولا این میزان خشونت روبه طرف مقابلم واگذار میکنم.
سهیل:خب این که خیلی خوبه ولی تو احتمالا نمیدونی که این دفعه طرف مقابلت توی سکس چقدر میتونه وحشی و خشن باشه.شاید اگه بدونی با این اطمینان حرف نزنی.
-:من نسبت به توانایی هام ایمان دارم.اون قدری هم سکس خشن و سخت رو تجربه کردم که بدونم میتونم از پس کار بربیام یا نه.
سهیل:تا کجاها پیش رفتی توی این سکس های خشنت؟سخت ترین کارایی که انجام دادی چیا بوده؟به جای جواب دادن به سوالش گفتم:خودت اول به این سوال جواب بده.اوج سکس های خشنت چقدر بوده؟
سهیل:خب بخوام صادقانه بگم باید بگم که درحد کتک و فحش و تحقیربوده.پاشیدن آبم ته حلق طرف و مجبور کردن طرف واس لیسیدن سوراخ کونم و از این جورکارا.شکلک لبخندی توی چت براش گذاشتم و گفتم:فقط همین قدر بدون که این کارا درمقابل کارایی که من انجام دادم پیش پا افتاده است.اون برام یه شکلک تعجب فرستاد و گفت:یعنی چی؟دیگه از این سخت ترچه کارایی ممکنه انجام داده باشی؟
-:مهم نیست.مهم اینه که اون کارایی رو که تو قبلا انجام دادی رو از پسشون برمیام.
سهیل:خب خیلی خوبه.بی صبرانه منتظر قرار بعدیمون هستم.
-:منم همین طور.ولی فکرمیکنم یه چند روزی باید صبرکنی.خیلیای دیگه هستن که منتظر یه قرار با من هستن.نمیخوام اونا رو هم از دست بدم.
سهیل:اگه بخوام فقط با من و مال من باشی چی؟اگه از پول بی نیازت کنم؟
-:اشتباه نکن من اصلا پول برام مهم نیست.اونای دیگه ای که تو به چشم رقیب بهشون نگاه میکنی برام ارزش معنوی زیادی دارن.پس نمیخوام از دستشون بدم.
سهیل:بسیارخب.پس منتظر میمونم تا نوبت بهم برسه.
-:به زودی نوبتت میشه نگران نباش.


قسمت بیستم

آخرای کلاسم بود که یه اس از طرف احسان دریافت کردم که نوشته بود کلاست تموم شد بیا پیشم.کارت دارم.منم براش نوشتم که باشه میرم.دو روزی میشد که رسما برده اش شده بودم ولی هنوز سکسی در قالب جدید باهاش انجام نداده بودم و احتمالا اونم شدیدا مشتاق و هیجان زده بود درست مثل من.کلاسم که به پایان رسید مستقیم به خونشون رفتم ووقتی وارد خونه شدم احسان به گرمی ازم استقبال کرد.همون کنار در یه لب ازم گرفت و منم اومدم وداخل هال نشستم.مانتومو از تنم درآوردم و مقنعه ام رو هم برداشتم.هوا شدیدا گرم بود و منم با یه تاب وجین مشکی نشسته بودم.خودش هم فقط یه شلوارک پاش بود.رفت و برام یه لیوان شربت آورد وکنارم نشست.
احسان:خسته نباشی عزیزم.درحالی که مشغول نوشیدن شربتم بودم گفتم:مرسی سلامت باشی.دلم برات تنگ شده بود.
احسان:منم همین طور.بدجوری هوس خوردن اون کس نازتو کرده بودم.پاهامو روی پاهام انداختم و با دلبری گفتم:فقط خوردنش؟
احسان:نه فقط خوردنش.برنامه های زیادی براش دارم فقط اینکه…… راستی….. بایستی در مورد موضوعی باهات صحبت می کردم.
-:باشه حتما.گوش میکنم.
احسان:من خیلی پیش خودم فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم و به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم نگین.این کاری نیست که از عهده من بربیاد.با حالت کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:داری در مورد چی صحبت میکنی؟چه کاری رو نمیتونی انجام بدی؟قدری مکث کرد و سپس به آرومی گفت:من نمی تونم اربابت باشم و به تو به چشم یه برده نگاه کنم.اون کارای خشن ، اون کثیف کاریا اون تحقیرها رو نمی تونم انجام بدم.واقعا به عنوان یه فانتزی جذابه ولی من نمیتونم در عمل انجامش بدم.اصلا با روحیات من سازگار نیست.سکس خشن یه چیزه ولی بردگی یه چیز دیگه.من میتونم ازت بخوام که برام ساک خفن و توحلقی بزنی.میتونم کس و کونتو خیلی محکم و خشن بکنم ولی فحش و کتک و تحقیر و خوردن تف و شاش و از این کثیف کاریا رو نمی تونم انجام بدم.آه از نهادم بلند شد.کلی برنامه ریزی کرده بودم تا احسان رو هم وارد این بازی کنم و حالا اون می گفت که نمیخواد این بازی رو انجام بده.اگرچه توی ذوقم خورده بود ولی سعی کرم حالت بی تفاوتی به خودم بگیرم به خاطر همین یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم و گفتم:خب اشکالی نداره.تو میتونی هر مدلی که دوس داری باهام سکس کنی.
احسان:ممنونم.این لطف تو رو نشون میده.
-:حالا که صادقانه این موضوع رو باهام مطرح کردی منم میخوام که صادقانه مطلبی رو بهت بگم.با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:چه مطلبی؟می شنوم.برای لحظاتی مکث کردم و سپس با کمی تردید گفتم:راستش من دو روز پیش با یه غریبه سکس کردم.درواقع با دوتا غریبه سکس گروهی کردم.اینو که گفتم به وضوح دیدم که اخم هاش در هم رفت.
احسان:فکرمیکنم بهت گفته بودم که واسه جندگی کردنات سراغ هرکسی نری و با هرکسی سکس نکنی.
-:ناراحت شدی؟
احسان:معلومه که ناراحت شدم.
-:ولی به نظر من دلیلی برای ناراحتی وجود نداره.خودت بودی که دوست داشتی من جنده بشم.جندگی کنم.
احسان:دوست داشتم جندگی کنی نه به هر طریقی نه با انجام سکس با هر کسی.
-:اینا همش توجیهه.خودت هم میدونی در اصل قضیه هیچ تغییری ایجاد نمیکنه.الان منی که شاید با ۱۰ تا مرد مختلف سکس کردم با الهامی که به غیر از شوهرش فقط با تو سکس کرده فرقی نداریم جفتمون جندگی کردیم.اینکه آدم با یه بار خلاف کردن واینا جنده نمیشه فاسد نمیشه هم حرف مفته.کلاه گذاشتن سر خودمونه.
احسان:من که نمیگم جندگی نکن میگم با هر کسی انجامش نده.
-:میخوای با دوستات انجامش بدم؟در حضور تو؟با صدای بلند فریاد زد آره در حضور من.تودوس دختر منی و من تصمیم می گیرم که چیکارکنی یا نکنی.منم مثل خودش صدامو بالا بردم و گفتم:عه این جوریاست؟الان دوست دخترت برات مهم شده؟اون موقع که داشتی منو زیر دوست و رفیقات می خوابوندی و از گاییده شدنم لذت می بردی که برات مهم نبود.اون موقع که داشتی کسکشی می کردی وبه بهانه سکس گروهی می خواستی منو بسپری دست این و اون که برات مهم نبود الان واس من غیرتی شدی آقا؟ بی غیرت فکر کردی کس دادن من به غریبه ها حرامه ، جرمه ، گناهه ولی خوابیدن زیردوست و آشناهات کاملا حلالا طیبا؟
احسان:لازم نکرده به من درس اخلاق بدی.خودت هم کس و کونت می خارید.خودت هم یه جنده فاحشه بودی که دلت میخواست واسه همه هرزگی کنی و تا من بهت پیشنهاد دادم قبول کردی.الان داری منو متهم میکنی به بی غیرتی؟داشتم از شدت عصبانیت برافروخته می شدم.بغض راه گلومو سد کرده بود ولی به سختی خودمو کنترل کردم تا اشکم سرازیر نشه.
-:آره شاید من این فانتزی رو دوست داشتم.از فکر کردن بهش لذت می بردم ولی توی تمام این یک سال و خرده ای که دوس دخترت بودم یک بار هم شنیدی که حرفشو بزنم؟اشاره ای بکنم؟توی این مدتی که دوس دخترت بودم هیچ وقت دیدی که سر وگوشم بجنبه؟بخوام زیرآبی برم؟احسان من تمام این مدت که دوس دخترت بودم با خودت بودم و بس.من به فاحشگی فکر می کردم ولی با بودن تو هرگز نمی خواستم انجامش بدم.خودمو نسبت بهت متعهد می دیدم ولی آیا تو هم این تعهدو داشتی؟واقعا برات متاسفم.برای خودم هم متاسفم.حالم از جفتمون به هم میخوره.درحالی که مشغول پوشیدن مانتو و سر کردن شالم بودم گفتم:من از اینجا میرم و درست از لحظه ای که پامو از این خونه گذاشتم بیرون دیگه دوس دخترت نیستم.تموم کادوهایی که برام گرفتی ، هرچیزی که از تو پیش من باقی مونده رو میدم به ایمان تا برسونه به دستت.پس از گفتن این جملات با عصبانیت از خونشون بیرون اومدم و این درحالی بود که احسان کوچکترین تلاشی برای متوقف کردن من انجام نداد.به نظر می رسید که خودش هم موافق به پایان رسیدن این رابطه و جدایی ماست.کاملا احساس می کردم که دیگه براش جذابیتی ندارم و همه این بازی هایی که توش می گفت دنبال سکس گروهیه و میخواد جندگی منو ببینه هم به این خاطر بود که دنبال راهی می گشت که رابطه تکراری و خسته کنندمون رو با افکار واهی و انجام یک سری فانتزیایی به قول خودش هیجان انگیز رونق ببخشه ولی الان احساس می کردم که تصمیم درستی گرفتم.درسته که رابطه ما شرعی نبود ولی اگر اندک ذره ای اخلاق مداری در وجودمون حاکم بود نباید اجازه می دادیم کار به اینجاها بکشه.حداقل خوشحال بودم که من همیشه نسبت به احسان متعهد بودم و اگر هم این اواخر اشتباهاتی مرتکب شدم فقط بنا به خواسته خودش بوده و بس.حالا ازش جدا می شدم در حالی که کاملا خیالم راحت بود و عذاب وجدانی نداشتم.


قسمت بیست ویکم

با ناراحتی و بغضی درگلو وبی هدف درخیابان به پیش می رفتم.تا حدود زیادی احساس سبکی می کردم.به سادگی هرچه تمام تر از هم جدا شده بودیم ولی من معتقد بودم که از همون لحظه ای که احسان به من پیشنهاد سکس گروهی و متعاقبش پیشنهاد جنده شدنم رو داده بود رابطه ما رو به سردی رفت.اون شوهرم نبود ولی در یک سال وخرده ای که دوس پسرم بود نسبت بهش وفادار بودم و خودم رو مسئول می دونستم ولی بعد از اون پیشنهاد زشتش فهمیدم که اشتباه می کردم.فهمیدم که دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم.برای همین هم بود که کوچکترین پشیمانی یا عذاب وجدانی نداشتم.گوشیم رو از تو کیفم درآوردم و شماره ایمان رو گرفتم.بعد از خوردن چند بوق تلفنش رو جواب داد.
ایمان:به به.سلام نگین خانوم.
-:سلام ایمان.خوبی؟
ایمان:مرسی خوبم.تو چطوری؟چه خبرا خوشگله؟
-:حالم خوب نیست ایمان.لحن صداش کمی نگران شد و گفت:چرا عزیزم؟چیزی شده؟
-:میخواستم باهات صحبت کنم.
ایمان:باشه حتما.اتفاقی افتاده؟کجایی؟
-:تو خیابون سرگردونم.بی هدف دارم قدم میزنم.
ایمان:کجایی؟آدرس بده بیام دنبالت بریم خونه من.
-:تنهایی؟
ایمان:اوهوم.بگو کجایی تابیام دنبالت.
-:نه لازم نیست تو بیای.خودم یه ماشین می گیرم میام پیشت.قبلا یکی دوباری خونش رفته بودم و می دونستم خونشون کجاست.
ایمان:باشه عزیزم.پس منتظرتم.مراقب خودت باش.تماسم که به پایان رسید یه دربست گرفتم و بهش آدرس دادم و خودم هم چشمام رو بستم و سعی کردم یه خرده دراز بکشم.وقتی وارد خونه اش شدم باهاش دست دادم و اونم بعد از اینکه درو پشت سرم بست دستش رو پشت کمرم گذاشت و منو داخل هال برد و به نشستن دعوت کرد.
ایمان:نبینم ناراحت باشی دختر.چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
-:آره.با احسان به هم زدم.همه چیز رو با هم تموم کردیم.با بهت و حیرت نگاهم کرد وگفت:چی داری میگی؟یعنی چی به هم زدین؟
-:یعنی اینکه با هم کات کردیم.دیگه نمیخوایم و نمی تونیم که با هم باشیم.
ایمان:خب چرا؟مگه چی شده؟
-:بحثمون شد و دعوامون بالاگرفت و هرچی از دهنمون دراومد بار هم کردیم و آخرشم خیلی راحت همه چیز تموم شد.
ایمان:اما شما که خیلی باهم خوب بودین.
-:خوب بودیم تازمانی که رگ بی غیرتی آقا گل کرد و خواست جنده شدنم رو ببینه.خواست تا واسه فانتزیای ذهنیش وفاداریمو از بین ببره و منو به اندازه یه جنده پست و بی ارزش کوچیک کنه.تو درست می گفتی ایمان.احسان اگه اندک ذره ای بهم اهمیت می داد هرگز حاضر نمیشد منو بسپره دست این و اون.من دلش رو زده بودم و دیگه براش جذابیتی نداشتم.
ایمان:پس یعنی پشیمونی که میخواستی جنده بشی؟
-:نمیدونم ایمان.باورکن نمیدونم چی میخوام ، نمیدونم میخوام چیکارکنم.فقط تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که دیگه نمیخوام با احسان باشم.نمیدونم چرا دلم میخوادگریه کنم.ایمان سرم رو دربغل گرفت و بادستاش شروع به نوازش موهام کرد و منم بی صدا شروع به اشک ریختن درآغوشش کردم.نمیدونم چقدرگذشته بود که از فرط خستگی چشمام بسته شد و به خواب رفتم.چشم که باز کردم تو اتاق ایمان بودم ونیمه برهنه روی تختش دراز کشیده بودم.اتاق تاریک بود و فقط نور خفیف چراغ خواب روشنایی اندکی به اتاق بخشیده بود.به سختی چشمامو کامل باز کردم و ساعت بالای سرم رو که نزدیک ۱۰ شب بود رو نگاه کردم.وای نه.یعنی من این همه مدت خوابیده بودم؟احساس کسالت می کردم و حال و حوصله پایین اومدن از تخت رو نداشتم.درهمون بین دراتاق باز و ایمان وارد شد و منم سریع چشمام رو بستم تا فکرکنه هنوز خوابیدم.آروم اومد و روی تخت کنارم درازکشید.دوباره شروع به نوازش موهام کرد و آروم آروم انگشتاشو روی پوست صورتم می کشید.چقدر توی این شرایط به این ناز و نوازش احتیاج داشتم.کمی بعد آروم اسمم رو صدا کرد ولی من جواب ندادم.دوباره وچندباره صدام زد که بالاخره با کلی مکث چشمامو بازکردم تا وانمود کنم به سختی از خواب بیدارشدم.صورتش به فاصله کمی از صورتم قرار داشت.توچشماش نگاه کردم و گفتم:چقدرخوابیدم؟ لبخندی زد وگفت:یه ۴-۵ ساعتی خوابیدی.جیغ آرومی کشیدم و گفتم:وای چقدر زیاد.دوباره صورتم رو نوازش کرد و گفت:اشکال نداره.حالا که حسابی استراحت کردی پاشو بریم شام بخوریم.خودمو بهش نزدیک تر کردم و تقریبا بهش چسبیدم و گفتم:من شام نمیخوام. بغل میخوام.اونم یه لبخندی زد و گفت:کوچولوی شیطون.


قسمت بیست و دوم

دستاشو دورم حلقه کرد ومنو تو بغلش کشید و منم مثل بچه های کوچولو خودمو تو آغوشش مچاله کردم.چقدر محتاج این آغوش و نوازش پر مهر بودم.خیلی برام مهم نبود که طرفم کیه چیزی که من بهش احتیاج داشتم یه آغوش گرم بود و دستانی نوازشگر. خودم لبم رو روی لبش گذاشتم و شروع به بوسیدنش کردم.اونم باهام همراه شد و شروع به بوسیدنم کرد.لبم رو می بوسید وبا دستش آروم آروم تنم رو نوازش می کرد.پاهامو گذاشتم لای پاهاش و اونم پاهامو لای پاهاش قفل کرد تا کاملا دراختیارش باشم.زبونمو توی دهنش می کردم و اونم همزمان لب و زبونمو میخورد.خیلی وقت بود که به این صورت معاشقه ای نداشتم وتنها به عنوان ابزاری برای لذت جنسی دیگران مورد استفاده قرار می گرفتم.چقدر دلم برای این حال و هوا برای این معاشقه برای این لحظات زیبا وپراحساس تنگ شده بود.طرف مقابلم فرد مورد علاقه ام نبود ولی همین که مثل آدم باهام رفتار می کرد و این معاشقه شاید در حد معمولی رو برام رقم زده بود خوشحال بودم.روزهای گذشته به این فکر می کردم که بردگی جنسی ، جنده شدن وتنوع داشتن در روابطم منتهای آرزوی خودم خواهد بود وحالا داشتم خلاف این مطلب رومشاهده می کردم.شاید هم به خاطرنزدیک شدن به دوره پریودم بود که این گونه اخلاقم برگشته بود وشایدهم به خاطر بحث کردن بااحسان وپایان دادن به ارتباطم باهاش.ولی چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که من هرگز آدم دمدمی مزاجی نبودم که بخوام امروز برده جنسی باشم وسکس های خشن و سخت انجام بدم و روز بعد دنبال معاشقه و روابط احساسی و عاطفی باشم.به خوبی می دونستم که ذاتا نمیخوام و نمیتونم بردگی رو انجام بدم و حتی تحملش کنم.در کوتاه مدت می تونست جذاب باشه ولی اینکه در بلند مدت بخوام بهش فکر کنم خب غیرقابل تصور بود.از طرفی می دونستم که هر دو احساس رو با هم و در کنار هم میخوام.که البته همین هم به اندازه کافی سخت و غیرممکن به نظر می رسید.چون اصل بردگی و سکس های خشن با روابط احساسی و عاطفی در تضاد بود پس چگونه میشد هر دو آنها رو با هم داشت؟شاید فقط به یک صورت.آن هم اینکه با یکی از شرکای جنسیم روابط سکسی با چاشنی خشونت وبردگی داشته باشم وبا شریک دیگرم آرام تر وهمراه با معاشقه سکس انجام بدم.همچنان که مشغول بوسیدن و نوازش هم بودیم بلند شدن کیرش رو که به شکمم مالیده میشد حس می کردم.خوب می دونستم که چقدر تحت فشاره و به خاطر اینکه حالم امروز زیاد خوب نبوده به خودش اجازه نمیده که خیلی جلو بره.همزمان که لبشو می بوسیدم دستمو بردم و از روی شلوارکش کیرشو گرفتم.توی چشمام نگاه کرد و گفت:نه نگین.الان نه.میتونیم بذاریم واس یه وقت دیگه که حالت بهتر باشه.
-:هیچ وقت حالم بهتر از الان نبوده.درضمن اگه الان انجامش ندیم ممکنه حالاحالاها بمونی تو خماری.با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:خماری؟برای چی؟
-:پریودم نزدیکه.امشب یا فردا تا پس فردا خلاصه توی همین یکی دو روزی احتمالا پریود میشم.اگه الان نخوای منو بکنی اون وقت باید یه هفته ای رو واسه گاییدنم انتظار بکشی.میتونی منتظر بمونی تا یه هفته دیگه؟شیطنت از چشمای جفتمون می بارید و میل به خواستن همدیگه هم همین طور.
ایمان:پس احتمالا باید شاممونو دوباره گرم کنیم.این حرف رو زد و شروع به درآوردن لباسای من کرد.درچشم برهم زدنی منو کامل لخت کرد و منم لباسای اونو از تنش درآوردم.حالا هردو کاملا لخت درآغوش هم بودیم.دوباره رفتیم تو بغل هم و مشغول معاشقه شدیم.لب و زبونمون در هم قفل شده بود و ایمان هم با دستاش تموم بدنم رو نوازش می کرد.لبام رو میخورد و با دستاش سینه هام رو می مالوند.منم همزمان با دستم کیرشو می مالیدم.کیر کلفتش توی دستم جون گرفته بود و حسابی بزرگ شده بود.اون همچنان داشت به معاشقه ادامه می داد با وجود اینکه چشماای خمارش بر اثر مالیدن کیرش خمارتر میشد.اون نمی تونست و نمیخواست که توی یه سکس یه مرد خشن و ارباب گونه باشه و منم حالا که بیشتر می شناختمش میدونستم که دلم نمیخواد به چشم یک ارباب بهش نگاه کنم.این قدر لبامو خورده و سینه هام رو مالونده بود که چشمای منم مثل خودش حسابی خمار شده بود.بعد از گذشت چند لحظه روی تخت به پشت دراز کشید و منم روی خودش کشید و ازم خواست به صورت ۶۹ روش دراز بکشم.خیلی وقت بود توی سکسام این پوزیشن رو انجام نداده بودم.طبق خواسته اش عمل کردم.وقتی درحالت مورد نظر قرار گرفتیم کیرش رو که دقیقا جلوی صورتم قرار داشت وتوی دست گرفتم ویه بوسه از سرش گرفتم وبدون معطلی اونو تو دهنم گذاشتم و شروع به خوردنش کردم.ایمان یه آااااههههه از عمق وجودش کشید ومنم با ولع مشغول خوردن کیرش شدم.ایمان هم زبونش رو لای کسم کشید و شروع به لیسیدن کسم کرد.منم حین ساک زدن آاااااهههههههه کشیدم.همزمان با هم شروع به خوردن آلت های هم کرده بودیم ومن با عشق و علاقه کیرکلفت ایمان رو میخوردم و اونم با ولع خاصی کسم رو می لیسید و چوچولم رو می مکید.ترشحات کسم راه افتاده بود و به نظر سر و صورت ایمان رو کاملا خیس کرده بود.از طرفی آب اولیه کیر ایمان هم از سر کیرش خارج میشد و ذره ذره توی دهنم می ریخت و منم بی توجه به این موضوع با اشتیاق زیادی کیرش رو می خوردم.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت ومنی که دیگه حسابی خمار و تشنه کیر شده بودم بدون هیچ حرفی از روش بلند شدم و این باربرعکس روی ایمان دراز کشیدم.کسم رو روی کیرش تنظیم کردم و به آرامی روش نشستم.کیرش آرام ونرم ذره ذره وارد کسم شد ومن وایمان همزمان با هم آااااهههههه کشیدیم.وقتی کیرش کامل تو عمق کسم جا گرفت منم دیگه خودمو روش ول کردم و کامل روش دراز کشیدم درحالی که سینه هامون به هم چسبیده بود.شروع به تکان دادن خودم روی کیرایمان کردم.با هرتکانی که میخوردم کیرش تا ته توی کسم عقب و جلو میشد و هر بار من آااااااهههههه می کشیدم و ایمان هم جوووون می گفت.خودش هم از زیرکمک می کرد و کیرش رو توی کسم عقب و جلو می کرد.سینه هامون به هم چسبیده بود وسرهامون هم روبه روی هم بود.لبم رو روی لب ایمان قرار دادم و اونم خیلی زود لبام رو به دهن گرفت و شروع به خوردنش کرد.همزمان با کس دادن مشغول معاشقه ولب گیری از ایمان بودم.چقدر سکس ملایم و لذت بخشی رو داشتم پشت سر میذاشتم و چقدر دلم برای این مدل سکس تنگ شده بود.ایمان تلمبه های آرومی توی کسم میزد ومنم بیشتر تمرکزم رو روی خوردن لب و زبونش گذاشته بودم.لباش به نظرم اون لحظه خوشمزه ترین خوراکی دنیا شده بود.داخل کسم مثل کوره داغ بود وترشحاتش مثل آبشار ازش خارج میشد.با هر بار خوردن زبون همدیگه کلی بزاق هم رو می خوردیم.من که کاملا مطمئن بودم اثری از رد رژی که زده بودم باقی نمونده.کم کم داشتم به نقطه ای می رسیدم که احساس معلق بودن کنم.نزدیک به یک ارگاسم شیرین ودلپذیری که پس از مدت ها داشت از یک سکس ملایم ورمانتیک حاصل میشد.سعی کردم اسمش رو صدا بزنم ولی نتونستم و بریده بریده خطابش کردم و پس از یه آااااااههههههه عمیقی که کشیدم به ارگاسم رسیدم.ایمان همچنان که تو کسم تلمبه میزد قربون صدقم می رفت واز ارضا کردنم کاملا راضی بود.نمیتونستم دیگه به خودم حرکتی بدم و روی کیرش جا به جا بشم و از این رو خودش از همون زیر زحمت گاییدنم رو می کشید.بعد از گذشت چند لحظه بغلم کرد و منو کاملا روی تخت برگردوند به طوری که این بار من زیر بودم و خودش رو بود.فکر کردم که میخواد دوباره کسمو بکنه ولی برخلاف تصورم اومد نشست روی سینم وکیرشو یه ضرب تا ته تو دهنم کرد.یه چند تا تلمبه که تو دهنم زد کیرشو از دهنم بیرون آورد.حالت چهره اش مشخص بود که به نقطه ارضا رسیده.دهنمو باز کردم و اونم لحظاتی بعد یه آاااههههه عمیق کشید ودهنمو ازآب داغ و پرحجمش پر کرد وبی حال کنارم روی تخت ولو شد.منم همه آبشو خوردم وبا زبونم دور لبم رو پاک کردم.سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم.چشماش بسته بود و بی حال به نظر می رسید.چقدر ازش ممنون بودم بابت این سکس زیبا وچقدراز همه چیز راضی به نظر می رسیدم.


قسمت بیست و سوم

توچرا ازدواج نمیکنی؟با طرح این پرسش نگاهش رو از صفحه تلوزیون برداشت وتوی چشمام نگاه کرد.به فاصله کمی ازش روی مبل نشسته بودم و داشتم میوه پوست میکندم.
ایمان:خب هنوز فرد مورد نظرم رو برای ازدواج پیدا نکردم.
-:ببینم تو اصلا چند سالته؟
ایمان:هم سن احسانم.با هم هم کلاس بودیم.
-:پس تو هم ۳۲ سالته.
ایمان:اوهوم.
-:و اینکه ۸ سال ازم بزرگتری.
ایمان:اوهوم.
-:اون دوست دخترت چند سالشه؟
ایمان:خب اون سنش زیاده.البته نه خیلی ولی یه چند سالی ازم بزرگتره.با اصرار کودکانه ای گفتم:خب بگو چند سالشه دیگه؟لبخندی زد و گفت:۳۸ سالشه.
-:۳۸؟؟؟؟پس یعنی ۱۴ سال از من بزرگتره.ببینم تو با این موضوع مشکلی نداری؟اینکه دوس دخترت ۶ سال ازت بزرگتره؟
ایمان:اولا که قرار نیست زنم بشه.دوست دخترمه فقط.بعدشم اون یه دوجنسه واقعیه.دوجنسه ای که مشابهش خیلی کمه.واس همین وقتی همچین موردی پیدا میکنی فکر میکنم دیگه سن و سالش اصلا مهم نباشه ومیخوای به هر قیمتی شده باهاش باشی.
-:خوب ارضات میکنه؟
ایمان:اوهوم.یه هیکل تپل داره.با سینه های خیلی بزرگ و کون قلمبه و ظریف.
-:همه کار برات میکنه؟
ایمان:خب ساک میزنه کون میده.سینه هاشو میخورم.اونم آبمو میخوره.
-:پس جنده ایه واسه خودش.
ایمان:توی کارش حرفه ایه.میدونه داره چیکار میکنه.
-:کیرش چطوریه؟
ایمان:کیرش سفیده ودراز.خیلی کلفت نیست ولی درازه.
-:با وجود داشتن کیر علاقه ای به گاییدن نداره؟اصلا تاحالا کسی رو گاییده؟
ایمان:اون سکس زیاد داشته هم به عنوان فاعل هم مفعول.دخترای زیادی رو گاییده.البته سابقه گاییدن پسرای کونی رو هم داره.
-:چه جالب پس پسر هم میکنه.
ایمان:اوهوم.
-:درحال حاضر فقط باتو ارتباط داره؟
ایمان:به عنوان مفعول درحال حاضر فقط به من میده.قیافه کنجکاوی به خودم گرفتم و گفتم:و به عنوان فاعل چی؟ ایمان قدری مکث کرد و سپس گفت:یه پسر کونی و یه دخترکم سن و سال درحال حاضر مشتری ثابت کیر میترا هستن.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:واقعا؟
ایمان:اوهوم.پسره فکر کنم ۲۲ سالشه.ولی دختره ۱۸ سالشه.
-:تاحالا باهاشون گروهی سکس کردی؟
ایمان:با پسره نه چون اصلا از پسربازی خوشم نمیاد ولی دختره رو یه بار با میترا دونفری گاییدیم.
-:دختر۱۸ ساله رو؟یه دختر۱۸ ساله چطور اومد و به یه مرد ۳۲ ساله و یه شیمیل ۳۸ ساله داد؟چه شهامت و جسارتی داشته.
ایمان:تو دقیقا دنبال چی هستی نگین؟از پرسیدن این سوالا میخوای چی به دست بیاری؟
-:هیچی از روی کنجکاوی می پرسم.فقط اینکه به نظرت امکانش هست که بتونم با این میتراخانوم آشنا بشم؟ایمان لبخندی زد و گفت:البته.چرا که نه.میترا باید از خداش باشه که بتونه یه دختری مثل تو رو بکنه.
-:از نظر تو ایرادی نداره؟
ایمان:معلومه که نه.فقط کافیه بهم بگی کی آمادگیش رو داری تا همین جا توی خونه من قرار بذاریم.
-:فکر کنم باشه واسه بعد پریودم بهتر باشه.
ایمان:هرجور خودت صلاح میدونی.فقط اینکه آیا میخوای منم توی سکستون باشم؟یا ترجیح میدی دو نفری با هم باشین؟لبخندی زدم و گفتم:این چه حرفیه دیوونه؟اصلا سکس بدون تو که مزه نمیده.اونم لبخند زد و گفت:ممنونم.نظر لطفته.
-:خونت همیشه خالیه؟اگه یه روزی پدرت بخواد بیاد و…… حرفم رو قطع کرد و گفت:بعد از مرگ مادرم پدرم رفت سراغ یه کس ۲۰ سال کوچیکتر از خودش و وقتی زن جدیدشو آورد خونه من تصمیم گرفتم از اون خونه برم.خودم ترجیح دادم مستقل بشم.واسه همین این خونه روبرام گرفت ومنم الان تنها زندگی میکنم.خواهر بزرگمم که شوهر کرده و الان مستقل شده.البته با خواهرم و داماد و خواهر زاده هام رفت و آمد دارم ولی این باعث نمیشه که امنیت این خونه زیر سوال بره.اگه واس سکس کردن راحت و بی دردسر نگرانی باید بگم که نگران نباش.این خونه همیشه مکانه و هیچ مشکلی نداره.
پس واس ازدواجت مشکل خونه نداری دیگه.فقط مونده طرفت رو پیدا کنی.
ایمان:اوهوم.
-:به همین میترا فکر نمیکنی واس ازدواج؟لبخندی زد و گفت:شوخی میکنی؟ازدواج؟با یه دوجنسه؟این آخرین چیزیه که بهش فکر میکنم.سکس با یه دوجنسه فانتزی خیلی جذابیه ولی از نظر فیزیولوژیکی اون حتی زن هم نیست.سینه داره ولی آلت زنانه نداره.پس توانایی بچه دارشدن هم نداره و منی که خیلی بچه دوست دارم نمیتونم باهاش ازدواج کنم.جفتمون میدونیم که این یه رابطه پایدارنیست.ولی فعلا میخوایم با هم باشیم و از بودن با هم لذت ببریم.
-:متوجه شدم.امیدوارم یه روزی زن زندگیتو پیدا کنی.من باید برم دستشویی.با عجله وارد دستشویی شدم و دیدم….. بله…. از داخل توالت صداش زدم که اومد داخل دستشویی و گفت:جونم عزیزم؟
-:ببینم ایمان تو خونت نواربهداشتی هم پیدا میشه……؟؟؟؟؟؟


قسمت بیست و چهارم

پس امروز چهارمین روز از پریودته.سرمو به نشان تایید تکون دادم وگفتم:ولی حالم خیلی بهتره الهام جون.
الهام:هنوز خونریزی داری؟
-:اوهوم ولی کم شده.
الهام:درد نداری؟جاییت ناراحت نیست؟
-:گفتم که الان حالم خوبه.فقط یه کوچولو کمرم هنوز درد میکنه که اونم چندان جدی نیست.تا دیشب خیلی زیرشکمم درد می کرد و اشکمو درآورده بود ولی الان خوبم.
الهام:خوبه.حتما دوس پسرت الان خیلی شاکیه که رفتی تو بایکوت واون مونده تو خماری.قدری مکث کردم و سپس تو چشماش نگاه کردم و گفتم:من دیگه دوس پسری ندارم.حالت متعجبی به خودش گرفت وگفت:نداری؟پس اون پسرهیکلی که اون روز جفتمون رو اساسی گایید کیه؟
-:من و احسان با هم کات کردیم.همه چیز بینمون دیگه تموم شده.تعجبش بیشتر شد و با کنجکاوی گفت:تموم کردین؟یعنی چی؟
-:با هم بحثمون شد وخیلی راحت رابطمون رو به پایان رسوندیم.
الهام:آخه برای چی؟شما که این قدر با هم خوب بودین.تو تازه میخواستی برده اش بشی وزیر سلطش دربیای.
-:خب اشتباه می کردم.اون لیاقتش رو نداشت.یک سال و خرده ای زیر دست و پاش گاییده شدم وآخرش مثل یه جنده باهام رفتارشد.یه تیکه آشغال که پست و کثیفه.
الهام:خب خودت می خواستی که جنده بشی.
-:اوهوم ولی به پیشنهاد احسان.به درخواست احسان.
الهام:ولی اون که مجبورت نکرده بود.بهت پیشنهاد داد.میتونستی همون اول بزنی تو دهنش و بگی خفه شو مرتیکه بی غیرت من دوس دخترتم ولی تو سرتو انداختی پایین و گفتی چشم چون خودتم دلت میخواست.خودتم خارش داشتی.
-:اوهوم.راست میگی.من توی خیالات ورویاهام همیشه دلم میخواست این کارو بکنم ولی همیشه نسبت بهش وفادار بودم.اما وقتی بی غیرتی اونو نسبت به خودم دیدم فهمیدم که وفاداری من نسبت بهش اشتباه بوده.حالا که خودش میخواد منو یه جنده ببینه چرا من نخوام؟چرا من انجامش ندم؟
الهام:الان پشیمونی؟
-:ازجداشدنم ازاحسان؟یا ازجنده شدنم؟
الهام:جفتش.
-:نه پشیمون نیستم.
الهام:دنبال دوست پسر جدید نیستی؟
-:نه فعلا نه.فعلا میخوام تنها باشم.شاید با مردای مختلفی بخوابم ولی درحال حاضر دنبال یه رابطه دوستی طولانی مدت و دائمی نیستم.
الهام:و سهم من از داشتنت چیه؟
-:خب معلومه.تنها رابطه پایدار و همیشگی من با خودته.تو تا همیشه ارباب دوست داشتنی خودم می مونی.یه لبخندی زد و گفت:خوشحالم از این بابت.خب آمادگیشو داری شروع کنیم؟
-:میخوای باهام چیکارکنی؟میدونی که من شرایطشو ندارم.
الهام:درسته که پریودی و منم تصمیم دارم با کس و کونت کاری نداشته باشم ولی خیلی کارا هست که هنوز میتونیم با هم انجام بدیم.این حرف رو زد و بلند شد و دست منو گرفت و با خودش به سمت اتاق خوابش کشوند.وارد اتاق که شدیم منو روی تخت هول داد و خودش هم با جهشی روی تخت پرید ودرکنارم قرار گرفت.دو تا دستاش رو روی گلوم گذاشت ودرحالی که گلوم رو فشار میداد ازم خواست تا دهنم رو باز کنم.منم که داشتم احساس خفگی می کردم دهنم رو باز کردم.ارباب الهام دهنش رو بهم نزدیک تر کرد وتف گنده ای رو توی دهنم پرت کرد ومنم بی هیچ حرفی تفش رو خوردم.گلوم رو آزاد کرد و دوباره توی دهنم تف کرد.به طرف شلوارکم رفت تا اونو از تنم خارج کنه وازمنم خواست تا رکابی و سوتینمو دربیارم.درچشم برهم زدنی لخت شده بودم وفقط لای پام نوار بهداشتی بود.اما ارباب هنوز یه تاب و شلوارک تنش بود.یکی از سینه هام رو توی مشتش گرفت و مشغول مالیدن شد.آااااهههههههه کشیدم و چشمام رو بستم.ولی خیلی زود ارباب یه سیلی تو گوشم زد و گفت:آااااههههه نکش جنده.تو قرار نیست لذت ببری.تو فقط وسیله لذت منی.یه سیلی دیگه طرف دیگر صورتم زد و گفت:فهمیدی چی گفتم جنده؟سرمو به نشان تایید تکون دادم و گفتم بله ارباب.دوباره شروع به مالیدن سینه ام کرد ومنم با وجود اینکه داشت خوشم میومد واس اینکه کتک نخورم آااااهههههه نمی کشیدم تا متوجه لذت بردنم نشه.ارباب سرش رو توی سینه ام خم کرد ونوک سینم رو به دهن گرفت و شروع به خوردن کرد.به قدری حرکتش ناگهانی بود که با وجود تموم تلاشی که برای پنهان کردن لذتم داشتم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بی اختیار آاااااهههههه کشیدم که همین عاملی شد تا ارباب یه گاز از نوک سینم بگیره.خیلی دردم اومد و جیغ کشیدم.ارباب یه سیلی توی گوشم زد و گفت:خفه شو جنده پتیاره.میخوای همه بفهمن که داری اینجا جندگی میکنی ومثل یه سگ بی ارزش زیر دست و پام افتادی؟به سختی لب به سخن باز کردم و گفتم:ببخشید ارباب.با غضب توی چشمام نگاه کرد ودوباره نوک سینم رو به دهن گرفت و شروع به خوردن کرد.باید تموم تلاشم رو می کردم تا آااااههههه نکشم.خیلی زیبا وماهرانه نوک سینم رو میخورد.همزمان با دست دیگش اون سینم رو گرفته بود و داشت برام می مالوند.اصلا از خشونت جنسی خبری نبود ولی از طرفی از صد تا سیلی و کمربند هم برام بدتر بود چرا که من حتی نمی تونستم از عمق وجودم آااااهههههه بکشم وخودم رو خالی کنم.این به نوعی بهترین لذت و بدترین شکنجه بود.نوک سینم رو با ولع می خورد و سینه دیگرم رو تومشتش گرفته بود و برام می مالید.چقدر حس و حال خوبی داشتم وچقدر افسوس که نمیتونستم ناله کنم و خودمو خالی کنم.کاملا شل شده بودم و چشمام از شدت شهوت خمارشده بود.چند دقیقه ای گذشت و این بار دیگه کاملا موفق شدم که دربرابر ارباب الهام مقاومت کنم واجازه ندم که لذت بردنم منجر به آااااههههه کشیدن و درنهایت تنبیه شدنم بشه.ارباب هم که دیگه کاملا ناامید به نظر می رسید ، دست از خوردن سینم برداشت واین بار خودش روی تخت به پشت دراز کشید.منم گوش به فرمان بودم تا ارباب ازم چیزی بخواد تا دستورش رو انجام بدم.ارباب به پاهاش اشاره کرد و گفت:میخوام با لب و زبونت بیفتی به جون کف پاها و انگشتای پام وحسابی اونا رو بلیسی.خیلی لیسیدن پاها و انگشتاشو دوست داشتم.یه برق شهوتی تو چشمام درخشید و با رضایت کامل لبخندی زدم و گفتم:اطاعت میشه ارباب.


قسمت بیست وپنجم

پایین پاهای ارباب نشستم وپای چپش رو دربغل گرفتم و به سمت صورتم بردم.اول حسابی انگشتای نازوظریف پاشو بو کشیدم.لبم رو به پاهاش چسبوندم و به آرامی مشغول بوسیدن شدم.تموم کف پا وانگشتای ارباب رو بوسه باران کردم.ارباب هم با انگشتای پاش لبم رو می مالوند.زبونم رو درآوردم و از کف پاهاش شروع به لیسیدن کردم.ارباب یه آااهههه خفیف کشید ومنم با سرعت و جدیت بیشتری مشغول لیسیدن کف پاهاش شدم.هرچی بیشتر کف پاهاش رو می لیسیدم میزان آاااااههههه کشیدنای ارباب هم بیشترمیشد.بعد از کف پاهاش اومدم سراغ انگشتای پاش.ابتدا انگشتای ارباب رو یکی یکی میلیسیدم وداخل دهنم میذاشتم وحسابی میک میزدم.ارباب هم چشماش رو دیگه بسته بود ویکسره آاااااههههه می کشید.وقتی تک تک انگشتای ارباب روبه ترتیب لیسیدم این بار دهنمو کامل باز کردم وهمه انگشتاشو با هم توی دهنم بردم وشروع به مکیدنش کردم.ارباب الهام یه آااااااااههههههه از عمق وجودش کشید وخوش هم سعی کرد تا پاشو بیشتر توی دهنم فرو کنه.دهنم حسابی گشاد شده بود وتموم انگشتای پای ارباب رو تو خودش جا داده بود.با ولع زیادی شروع به خوردن انگشتای ارباب کردم وخود ارباب هم از اون طرف باپاش محکم تو دهنم تلمبه میزد.دهنم حسابی داشت گالییده میشد و ارباب هم یکسره آااااهههههه می کشید.بعد از گذشت چند دقیقه ارباب انگشتای پاشو از دهنم بیرون آورد و گفت:این قسمت اول گاییدن دهنت بود.آماده شو که بریم قسمت دوم رو اجرا کنیم؟با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:قسمت دوم؟یه لبخندی زد و گفت:قسمت اول با انگشتای پام دهنتو گاییدم قسمت دوم با دیلدودهنتو میگام.این حرف رو زد و منو روی تخت برعکس خوابوند به طوری که سرم از لبه تخت بیرون اومده بود.خودش هم رفت و دیلدوی کلفتش رو به کمرش بست وپایین تخت وایساد.دیلدوش مقابل صورتم بود ومنم دهنم رو باز کردم واونم با یه فشار تموم دیلدو رو تا ته تو حلقم فرو کرد.یه لحظه عوقم گرفت و نزدیک بود بالا بیارم که ارباب محکم سرم رو گرفت واجازه نداد.یه سیلی تو گوشم زد وگفت:این چه وضع کیر خوردنه جنده؟بعد این همه جندگی وبردگی یه ساک درست و حسابی نمیتونی بزنی؟یه سیلی دیگه به طرف صورتم زد وگفت:اون جوری که من خوشم میاد بخور وگرنه میام با کون میشینم رو دهنت ومی رینم تو دهنتا.منم که حسابی ازسیلی هایی که خورده بودم دردم اومده بود وبابت تهدیدای ارباب ترسیده بودم چیزی نگفتم و فقط سعی کردم تا با جدیت بیشتری دیلدوش رو بخورم.ارباب هم شروع به تلمبه زدن توی دهنم کرد.ارباب سرم رو که از تخت آویزون بود رو با دستاش گرفته بود و محکم دیلدوش رو توی دهنم عقب وجلو می کرد و منم با ولع براش ساک میزدم.همزمان با گاییدن دهنم سینه هام رو توی مشتش می گرفت و اونا رو می مالوند و منم که دهنم با دیلدو کاملا پرشده بود حتی نمی تونستم آاااااهههههه بکشم.لا به لای مالیدن سینه هام ارباب به سینه هام سیلی میزد ومن با اینکه دردم میومد ولی حتی نمی تونستم ناله کنم.برای لحظاتی سینه هام رو می مالوند و لحظاتی بعد بهشون سیلی میزد حتی نوک سینه هام رو نیشگون می گرفت.همزمان با این با دیلدو محکم توی دهنم تلمبه میزد ومن به وضوح خودم رو یه برده ذلیل وخوار می دیدم که هیچ اراده ای از خودم نداشتم و هیچ حقی برای اعتراض کردن و حتی ناله کردن و لذت بردن و درست همین ذلیل بودن رو دوست داشتم.بعد از چند دقیقه که حسابی با دیلدو دهنمو گایید دیلدو رو از دهنم درآورد و خودش هم از روم بلند شد.درهمون حال که سرم از لبه تخت آویزان بود یه چنگی تو موهام زد وگفت:دهن کثیفتو وا کن جنده.منم طبق دستورش عمل کردم و اونم یه خلط صدادار رو از عمق وجودش بیرون کشید وتو دهنم تف کرد ومنم بی هیچ حرفی خلط سینه اش رو قورت دادم.دوباره چنگی تو موهام زد و درحالی که منو کشان کشان به طرف حموم می برد گفت:خیلی شاش دارم جنده.بریم که خوابای خوبی برات دیدم.وارد حموم شدیم وارباب منو یه گوشه حموم نشوند.خودش هم رفت ولگن پلاستیکی کوچک وآبی رنگی که گوشه حموم قرار داشت رو آورد.پاهاشو دو طرف لگن قرار داد و روی زانوهاش خم شد و برخلاف انتظارم شروع به شاشیدن در داخل لگن کرد.چقدر هم شاش پرحجمی داشت.تقریبا نصف لگن رو از شاش داغش پر کرده بود.یه حدس هایی میزدم که چه برنامه ای داره ولی چندان مطمئن نبودم.وقتی شاشیدنش تموم شد از روی لگن بلند شد ودوباره چنگی توی موهام زد وگفت:سرتو میکنی داخل این لگن ومثل یه سگ شاش ارباب رو می لیسی.قبل از اینکه من حرفی بزنم خودش که موهام رو توی چنگش گرفته بود سرم رو داخل لگن خم کرد ومنم زبونم رو درآوردم و طبق دستور شروع به لیسیدن شاش ارباب کردم.دیگه به خوردن شاش ارباب عادت کرده بودم و نه بو ونه طعمش برام آزاردهنده نبود.ارباب برای لحظاتی رفت و خیلی زود درحالی که یک قلاده سگ دردست داشت برگشت ودرحالی که قلاده رو بهم نشون می داد لبخندی زد وگفت:از این لحظه علاوه بر جندگی و برده بودن رسما به عنوان سگ پالیس وتف خور و شاش خورارباب منصوب میشی واین قلاده هم باید همیشه به گردنت وصل باشه تا هیچ وقت فراموش نکنی که تو یه سگ بی ارزشی وفقط وسیله ای برای ارضا شدن اربابی.سپس درحالی که من مشغول لیسیدن شاش داخل لگن بودم خودش بهم نزدیک شد وقلاده سگ رو به دور گردنم انداخت وگفت:چه احساسی داری که سگ ارباب شدی؟
-:سگ شما بودن برام افتخاریه ارباب.لبخندی روی لب ارباب الهام نقش بست.دوباره چنگی تو موهام زد و این باربا خشونت خودش سرمو توی لگن فرو کرد به طوری که نصف صورتم کاملا داخل شاش ارباب قرار داشت.ارباب صورتم رو محکم توی شاش داغش فشار می داد و من که تموم صورتم از شاش خیس شده بود حتی نمی تونستم نفس بکشم.بعد از گذشت چند لحظه ارباب سرمو از داخل لگن بیرون اورد و من موفق شدم بالاخره نفسی بکشم ولی خیلی زود دوباره ارباب سرمو داخل شاش فرو کرد وبعد ازاینکه چند ثانیه صورتمو توی شاش داغش فرو کرد دوباره سرمو بیرون آورد و اجازه داد نفس بکشم.به معنای واقعی کلمه مثل یک سگ داشت تحقیرم می کرد.چند باری این حرکت رو تکرار کرد و من دیگه حسابی سر و صورتم به شاش داغ ارباب آغشته شده بود.بعد از چند لحظه ارباب منو کمی از لگن جدا کرد ویکی از پاهاش رو داخل لگن شاش فرو کرد.نگاهی تحقیرآمیز بهم انداخت و گفت:پتیاره میخوام با زبونت حسابی پامو تمیز کنی.نمیخوام حتی یه قطره از شاشم روی پام باقی بمونه.ارباب پاش رو از لگن بیرون آورد و منم مثل یه سگ شروع به لیسیدن پاهای ارباب کردم.کف پاش و انگشتاش رو حسابی می لیسیدم و همه شاشی که قطره قطره از پاهاش می چکید رو میخوردم.ارباب با لذت آاااهههههه می کشید و با تحقیر نگاهم می کرد و من چقدر این تحقیر شدن زیر دست وپای اربابم رو دوست داشتم.


قسمت بیست وششم

زیباتر از اون چیزی بود که انتظارش رو داشتم.فکر می کردم به عنوان یه دوجنسه باید کمی خشک تر و زمخت تر به نظر برسه ولی اون زیبا ، ظریف و کاملا زنونه بود.استیلش رو دوست داشتم.قد نسبتا بلندی داشت وبه نظرم تا ۱۸۰ می رسید و وزنش رو هم با یک نظر اولیه حدود ۷۰-۷۵ برآورد کردم.سینه های خوش فرمش بدجوری بزرگ وتو چشم بود.برعکس من که سینه های معمولی داشتم اون سینه هاش بزرگ بود.به محض ورودم همراه با ایمان ازم استقبال گرمی کرد.باهاش دست دادم و اونم مشتاقانه نگاهم کرد.ایمان در مورد من وعلاقه ای که برای سکس با میترا داشتم بهش گفته بود و این یعنی اینکه جفتمون می دونستیم که از هم چی میخوایم.میترا با ۳۸ سال سن اندام مناسب وخوبی داشت و اصلا شل و وا رفته نبود وبعدا در لابه لای صحبت هامون فهمیدم که باشگاه میره و مرتب ورزش میکنه.منم با لذت نگاهش می کردم وبیشتر از هرچیز مشتاق بودم ببینم که لای پاهاش چه خبره.به نشستن دعوتم کرد و منم روی مبلی رو به روش نشستم.یه دامن کوتاه پوشیده بود ویه تی شرت یقه باز که چاک سینه اش رو به خوبی نمایش می داد.ایمان هم مثل همیشه با یه شلوارک و رکابی نشسته بود.میترا خیلی خوش برخورد و مهربون بود و خیلی زود خودش باب گفتگو رو باز کرد وگفت:خیلی خوش اومدی عزیزم.لبخندی زدم و گفتم:ممنونم.
میترا:تعریفت رو از ایمان شنیده بودم وواسه همین خیلی مایل بودم که هرچه زودتر ببینمت.ماشاالله بزنم به تخته خیلی خوشگلی عزیزدلم.
-:ممنونم میتراجون.نظر لطفته.به زیبایی شما نیستم مطمئنا.
میترا:لطف داری عزیزم ولی اینا همش تعارفه.خودت هم میدونی که چقدر زیبایی وچقدر ظریف وچقدرسکسی.ازتعریفش خجالت کشیدم وسرم رو پایین انداختم.
میترا:چندسالته خانومی؟
-:۲۴ سال.
میترا:۱۴ سال ازم کوچیکتریا.
-:برام مهم نیست.نه سن و سالت نه قیافت نه هیچ چیز دیگه.فقط میخوام باهات باشم.میترا یه لبخندی زد و گفت:می بینم که تعریفایی که ایمان ازت کرده بود همش واقعیت داشت.تو داغ تر از اونی هستی که حتی ایمان ازت برام گفته بود.
-:این چیزی رو عوض میکنه؟
میترا:اوهوم.اونم اینکه نمیتونم گاییدنت رو دیگه به بعد از شام موکول کنم.پس از جا بلند شد و به سمتم اومد.دستم رو گرفت و بلندم کرد ورو به ایمان گفت:پاشو بریم که این دوس دخترجدیدت حسابی عقل و هوشمو برده.همگی با هم به سمت اتاق خواب حرکت کردیم.به محض ورودمون به اتاق میترا منو درآغوش گرفت و لبش رو روی لبم گذاشت.ایمان هم از پشت دستش رو روی کونم گذاشت و از روی شلوار مشغول مالیدن کونم شد.لب و زبونم تو دهن میترا بود و اون داشت با ولع لبامو میخورد.منم در این کام گیری از لبها باهاش شریک بودم.منو روی تخت خوابوندن و دو نفری دو طرفم قرار گرفتن.در زمان کوتاهی تموم لباس هام رو یکی یکی از تنم درآوردن و حالا من کاملا لخت بینشون قرار داشتم.میترا دستش رو لای پاهام برد و مشغول مالیدن کس داغم شد و ایمان هم از پشت با انگشتاش سوراخ کونم رو بازی می داد و کونم رو می مالوند.منم با دست سینه های بزرگ میترا رو از روی لباس براش می مالیدم.زمان زیادی طول نکشید که به جای انگشتای ایمان کیرش رو لای پاهام احساس کردم.این بار به سمتش برگشتم وسرم رو خم کردم و بردم لای پاهاش و بی هیچ حرفی کیر ایمان رو توی دهنم گذاشتم و شروع به خوردنش کردم که ایمان یه آاااااهههههه کشید.حالتی که برای ایمان داشتم ساک میزدم باعث شده بود تا کونم به طرف میترا قمبل بشه و در این فاصله داغی زبونش رو روی لبه های کسم احساس کردم.بی اختیار آااااااهههههه کشیدم.میترا هم دیگه بهم امون نداد وبا زبون به جون کس داغم افتاد و شروع به لیسیدن کسم کرد.یکسره آاااااهههههه می کشیدم.لذتش فوق العاده بود.همزمان کیر ایمان رو میخوردم و با دستام تخماش رو می مالیدم.ایمان هم چشماش رو بسته بود و با موهام بازی می کرد.صدای آاااااههههه کشیدنای خفیفش بسیار لذت بخش بود.میترا هم از پشت با انگشتاش چوچولم رو می مالوند وزبونش رو یکسره لای کسم می کشید.کم مونده بود که از خوشی زیاد جییغ بکشم.انگار روی ابرها پرواز می کردم.از طرف دیگه ایمان هم سرم رو گرفته بود وتوی دهنم تلمبه میزد.منم داشتم با لذت کیرش رو می خوردم.آب اولیه اش از سر کیرش بیرون می چکید و همش توی دهنم می ریخت.از اون طرف هم ترشحات کسم هم جاری شده بود و میترا درحین لیسیدن کسم ترشحاتم رو هم می لیسید.تموم وجودش مثل کوره داغ بود.بعد از گذشت چند دقیقه به پیشنهاد ایمان پوزیشن عوض شد و این بارمن به پشت روی تخت دراز کشیدم و میترا هم اومد و روم به حالت ۶۹ قرار گرفت.کیر ناز و خوشگلش که مقابل صورتم قرار گرفت نتونستم خودم رو کنترل کنم و سریع اونو تو دهنم گذاشتم و شروع به خوردن کردم.میترا یه آاااههههه عمیق کشید و سرش رو لای کسم فرو کرد و اونم مشغول لیسیدن کسم شد.کیر سفید و دراز میترا تا ته توی حلقم بود و منم داشتم با ولع براش ساک میزدم و اونم داشت مشتاقانه کسم رو میلیسید و چوچولم رو می مکید.ایمان هم کیر به دست اومد پشت میترا قرار گرفت و به نظر داشت برای گاییدنش آماده میشد.ابتدا برای لحظات کوتاهی سوراخ کون میترا رو لیسید و با انگشتش کمی تو کونش کرد تا برای گاییده شدن آمادش کنه.خوب که سوراخ کون میترا رو لیسید کیرش رو با سوراخ کونش تنظیم کرد و با یه فشارکیرشو تو کون دوس دختر دوجنسه اش فرو کرد.میترا یه آااااخخخخخ بلند گفت و برای لحظه ای از خوردن کسم دست کشید.تنها صدایی که به زور از گلوش خارج شد خطاب به ایمان بود که می گفت:من آمادم.منو بگا.همین حرف کافی بود تا ایمان شروع به تلمبه زدن تو کون میترا کنه.ایمان کیرشو توکون دوس دختر دوجنسه اش عقب وجلو می کرد و میترا هم هر بار ناله می کرد.من همچنان با ولع کیرمیترا رو می خوردم واونم در لابه لای گاییده شدنش به وسیله ایمان کس منو میخورد.منم سرش رو با دستام گرفته بودم و اونو محکم به کسم فشار می دادم تا بیشتر و بیشتر کسم رو برام بلیسه.تموم تنم داغ و گرگرفته بود.میترا هم به نظر دیگه دردش کم شده بود و داشت راحت تر کون می داد.ایمان هم پهلوهای میترا رو گرفته بود و کیرشو محکم تر از قبل تو کون دوس دخترش فرو می کرد.صدای شالاپ وشلوپ ناشی از گاییده شدن کون میترا فضای دل انگیزتری رو ایجاد کرده بود ومن به خوبی میدونستم به زودی این صدا قراره طنین اندازتر ازقبل با گاییده شدن خودم ایجاد بشه.پس خودم رو آماده خلق این سمفونی زیبا کرده بودم.


قسمت بیست و هفتم

پس از اینکه ایمان حسابی کون میترا رو گایید به پیشنهاد میترا دوباره پوزیشن رو عوض کردیم واین بار من وایمان روی هم به حالت ۶۹ قرار گرفتیم.ایمان روی تخت به پشت دراز کشید و منم برعکس روش دراز کشیدم وبه محض مشاهده کیرش جلوی صورتم بی هیچ حرفی کیرشو که تازه از کون میترا درآورده بود به دهن گرفتم و شروع به خوردن کردم.ایمان هم یه آاااههههه کشید و خودش هم از اون زیر زبونش رو لای کسم کشید و شروع به لیسیدن کسم کرد.همزمان داغی زبون میترا رو هم روی سوراخ کونم احساس کردم ودیگه بی اختیار آااااهههههه کشیدم.ایمان و میترا همزمان شروع به لیسیدن کس و کونم کرده بودن و این وسط من غرق در لذت بودم و یکسره آااااههههه می کشیدم.خودم هم یکسره کیر ایمان رو ساک میزدم وبا ولع براش می خوردم.چقدر حس فوق العاده ای بود.همزمان کس و کونم در حال لیسیده شدن بود.میترا همزمان با لیسیدن سوراخ کونم انگشتم می کرد و سعی داشت تا با انگشتاش سوراخ کونم رو باز کنه و کونم رو برای گاییده شدن آماده کنه.خوب که سوراخ کونم رو لیسید و انگشت کرد کیر درازش رو کنار سوراخم قرار داد وبا یه فشار سر کیرش رو خیلی نرم وارد کونم کرد.یه آاااخخخخ گفتم و چشمام رو بستم.ایمان هم با هیجان کسم رو می لیسید و همین باعث شده بود تا خیلی احساس درد نکنم.میترا ذره ذره و با دقت کیرشو وارد کونم می کرد و این قدر حرفه ای کارش رو انجام داد که وقتی کیرش تا ته تو کونم فرو رفت درد چندانی احساس نکردم.البته این که ایمان با مکیدن چوچولم وکسم و درواقع تموم تنم رو غرق در لذت کرده بود هم بسیار تاثیرگزار بود.با اشتیاق زیادی درحال خوردن کیر ایمان بودم و این درحالی بود که میترا از پشت مشغول گاییدن کونم بود.رفته رفته درد توی کونم کمتر میشد و داشتم از کون دادن به میترا لذت می بردم.بالاخره یکی از فانتزیای سکسی همیشگیم که سکس با یه دوجنسه بود عملی شده بود.ایمان هم با دستاش سرم رو گرفته بود و از همون زیر کیرشو محکم تر از قبل توی دهنم عقب و جلو می کرد.کون و دهنم حسابی در حال گاییده شدن بود.بعد از گذشت چند دقیقه که در این حالت بودیم ایمان پیشنهاد کرد که پوزیشنمون رو عوض کنیم.این بار من به پشت روی تخت دراز کشیدم و ایمان هم اومد بین پاهام وپاهامو داد بالا.کیرشو کنارکس خیسم قرار داد و با یه فشار نرم سر کیرشو وارد کسم کرد.آااااههههههه.خیسی کسم باعث شده بود درد چندانی نداشته باشم و تقریبا کیرش راحت وارد کسم شد و از این رو ایمان جسارت بیشتری به خودش داد و یه فشار محکم تر وارد کرد و این بار کیرش تا ته تو کس داغ و خیسم فرو رفت.آاااااههههههه.همزمان ایمان و میترا با هم جوووووون گفتن.لذتش فوق العاده بود.ایمان شروع به گاییدن کسم کرد ومیترا هم اومد بالای سرم و با کون بزرگ و قلمبه اش روی صورتم نشست به طوری که صورتم کامل لای قاچ های کونش فرو رفت.یه تکونی به کونش روی صورتم داد وگفت:سوراخمو برام بلیس.سوراخ نازش خیلی خوشگل و خوردنی بود برای همین بدون هیچ درنگی زبونمو درآوردم و لای سوراخ کونش کشیدم.یه آاااااهههههه از عمق وجودش کشید.منم بدون معطلی با هیجان زیادی مششغول لیسیدن سوراخ کونش شدم.کونش بوی خوشایندی داشت که یه جورایی منو مست می کرد.با زبونم لای سوراخشو بازی می دادم و اونم یکسره آااااااههههههه می کشید.ایمان هم از اون طرف کیرشوبا قدرت بیشتری توی کسم عقب و جلو می کرد.کسم کاملا خیس شده بود و ترشحاتش حرکت کیر ایمان رو توی کسم راحت و روان کرده بود.به شکل زیبایی داشتم از گاییده شدن لذت می بردم.ایمان پاهام رو روی شانه هاش گذاشته بود وتوی کسم تلمبه میزد.چه صدای شالاپ و شلوپی از گاییده شدن کس من بلند شده بود و چقدر همه چیز عالی بود.یکسره سوراخ کون میترا رو میلیسیدم که باعث میشد اونم یکسره آاااااههههه بکشه.همزمان کس خیس و داغم رو تقدیم کیر کلفت ایمان کرده بودم و اون داشت به خوبی ازش پذیرایی می کرد.شدت تلمبه های ایمان توی کسم لحظه به لحظه بیشتر میشد و همزمان آااااهههههه کشیدناش هم بیشتر میشد تا اون جایی که به نظر می رسید در آستانه ارضا شدن قرار گرفته.کیرشو از کسم بیرون کشید و اومد بالای سرمیترا.یه چنگی تو موهای میترا زد وسرش رو بالا آورد و کیرشو تا ته تو حلق میترا فرو کرد.چند باری کیرشو تو دهن میترا عقب و جلو کرد که ناگهان آاااااهههههه بلندی کشید و همه آبش رو تو حلق میترا خالی کرد.میترا هم همه آب کیر ایمان رو خورد.ایمان هم با بی حالی از روی تخت پایین رفت و درحالی که حوله اش رو بر می داشت به طرف حمام حرکت کرد و من و میترا رو با ادامه سکسمون تنها گذاشت.میترا از روی صورتم بلند شد واومد لای پاهام نشست و سرش رو آورد بین پاهام و با زبونش به جون کسم افتاد.با دستاش لبه های کسم رو باز کرده بود و لای چاک کسم رو می لیسید.یکسره آاااااهههههههه می کشیدم واونم با حرارت برام کس لیسی می کرد.منم با دستام سرش رو گرفته بودم و اونو محکم به کسم فشار می دادم و اونم با ولع زیادی داشت کسم رو میخورد.همزمان دو تا از انگشتاشو تو کونم کرده بود و داشت انگشتم می کرد.از انگشت شدن کونم احساس خوشایندی داشتم.خیلی آروم و ملایم کونم رو انگشت می کرد وهربار انگشتاشو بیشتر و بیشتر تو کونم فرو می کرد.این قدر با حوصله و صبوری و درکمال آرامش این کار رو تکرار کرد که یهویی به خودم اومدم و دیدم چهار تا از انگشتاش تو کونمه و داره با انگشتاش کونم رو میگاد وجالب تر اینکه من احساس درد آنچنانی هم نمی کردم و تازه داشت خوشم هم میومد.همزمان با انگشت کردنم کسم رو هم می لیسید و همین باعث بیشتر لذت بردنم میشد.بعد از چند دقیقه انگشتاشو از کونم خارج کرد و اومد بالای سرم وچهار تا انگشتش رو که تو کونم بود تو دهنم فرو کرد و گفت:بلیس انگشتامو.مثل کیر برام ساک بزن.لحن گفتارش آمرانه ودستوری بود وباعث شد که خیلی خوشم بیاد.شروع به لیسیدن انگشتای دستش کردم و اونم همزمان انگشتاشو که حالا عطر و بوی کونم رو هم گرفته بود تو دهنم عقب و جلو می کرد.داشت حسابی با انگشتاش دهنم رو می گایید و این کار داشت نسبتا خشن انجام می گرفت.جدای از این لذتی که بابت خشونت رفتارش داشتم می بردم برام جای سوال بود که چرا به یکباره رفتارمیترا با من کمی جنبه خشونت آمیز به خودش گرفته بود.میترا انگشتای دستشو محکم تو دهنم عقب وجلو می کرد و به نوعی داشت با انگشتاش دهنمو جررررر می داد.همزمان با دست دیگرش که آزاد بود یکی از سینه هام رو محکم توی مشتش گرفت و مشغول مالیدنش شد.فشاری که به سینم وارد می کرد بیشتر از حد معمول بود و این برام به نوعی دردناک و البته لذت بخش بود.رفته رفته رفتارهای خشونت آمیز میترا بیشتر و بیشتر میشد و من هر لحظه کنجکاوتر میسدم.این کنجکاوی زمانی به اوج خودش رسید که میترا همزمان با مالیدن سینه ام چند باری نوک سینم رو نیشگون گرفت.با اینکه از این مدل سکس غرق در لذت بودم ولی بی نهایت کنجکاو هم بودم و از طرفی هیچ جوابی برای سوال هام نداشتم و مهم تر از همه اینکه باز هم با سکوتم داشتم می فهموندم که از این نوع سکس خوشم میاد ولی هنوز این سوال اساسی و کلیدی در ذهنم باقی بود که چرا به یکباره رفتار میترا در سکسمون تغییر کرد؟میترایی که از اول این چهره خشنش رو نشون نداده بود وحالا به یکباره داشت جلوه هایی از ارباب الهام رو برام یادآور میشد.آیا این آغاز یک ماجراجویی تازه همراه با شریک جنسی جدیدم میترا بود…؟؟؟؟؟؟


قسمت بیست و هشتم

ایمان که از حموم بیرون اومد هنوز کیر میترا توی کسم بود و اون داشت با قدرت کسم رو میگایید و همزمان سینه هام رو می مالوند و گاهی هم نوک سینه هام رو نیشگون می گرفت.البته هنوز خشونتش مثل ارباب الهام نشده بود که بخواد توی دهنم تف کنه یا بهم سیلی بزنه ولی همین نیشگون گرفتن نوک سینه هام ، چهارانگشتی توی کونم کردن و سپس با همون انگشتا دهنم رو گاییدن می تونست نشانه هایی از انجام یه سکس خشن باشه.ایمان داخل اتاق که شد میترا همچنان درحال گاییدن کسم بود.ایمان یه نگاهی بهمون انداخت و با لبخندی گفت:چه خبرته میترا؟من رفتم حموم دوش گرفتم اومدم و تو هنوز داری نگین بیچاره منو میگایی؟میترا همون طور که تو کسم تلمبه میزد گفت:نگین بیچاره تو عاشق گاییده شدنه.اون تشنه کیره و منم خیال دارم تا میتونم بکنمش.
ایمان:یادت باشه اون مال منه ها.یه وقت تمومش نکنی.
میترا:نگران نباش.واسه تو هم نگه می دارم این جنده کوچولوتو.با حضور ایمان دیگه خبری از رفتارای خشونت آمیزمیترا نبود و من این طور احساس می کردم که این مسئله با حضور ایمان رابطه مستقیم داره.چرا که تا زمانی که ایمان به حموم نرفته بود خبری از رفتارای سکسی خشن میترا نبود و این خشونتش درست بعد از رفتن ایمان به حموم شروع شد و حالا هم بعد از برگشتنش میترا دست از کارای نسبتا خشنش کشیده بود و فقط داشت کسم رو می گایید.یعنی آیا ازایمان حساب می برد؟آیا ایمان بهم اهمیت می داد؟اینا سوالاتی بودن که خیلی دوست داشتم جوابشون رو پیدا کنم.تلمبه های میترا توی کسم محکم و محکم تر میشد وحالاتش این طور نشون می داد که در آستانه ارضا شدن قرار گرفته.درحین تلمبه زدن نگاهی به ایمان انداخت و گفت:دوست داری جنده کوچولوتو حامله کنم؟ایمان پوزخندی زد و گفت:آب تو نمیتونه هیچ کسی رو حامله کنه.
میترا:پس مشکلی نداری اگه بخوام کسش رو با آبم پرکنم.قبل از اینکه ایمان چیزی بگه گفتم:نه.میخوام بخورمش.میترا یه جوووووون گفت و کیرشو از کسم خارج کرد و اومد روی سینم نشست و کیرشو جلوی صورتم گرفت.منم دهنمو باز کردم و لحظاتی بعد آب کیرش که بسیار پرحجم تر و زیادتر از آب کیر خیلی از مردایی بود که من باهاشون سکس کردم تو دهنم پمپاژ میشد و منم با اشتها همه آبش رو خوردم و درآخر هم سر کیرش رو میک زدم و ته مونده آبش رو که تو کیرش باقی مونده بود رو هم میک زدم و خوردم.میترا کنارم روی تخت ولو شد ومنم چشمام رو بستم وراضی از سکسی که بسیار برام لذت بخش بود به خواب رفتم.صبح حوالی ساعت یازده از خواب بیدار شدم.خبری از میترا نبود و همین طور از ایمان.با سستی از تخت پایین رفتم و این درحالی بود که هنوز کاملا لخت بودم.از اتاق بیرون رفتم و راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم که صدای ایمان رو از آشپزخونه شنیدم.به نظر می رسید داشت با میترا صحبت می کرد.ولی برخلاف انتظارم وقتی وارد آشپزخونه شدم…… وای….. نه…… چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.برخلاف تصورم میترا در آشپزخونه نبود ومن با احسان رو در رو شده بودم اون هم در شرایطی که کاملا لخت بودم واونم در خونه ایمان.احسان با دیدنم لبخند زد و گفت:به به سلام خانوم خانوما.بدون اینکه جوابش رو بدم رو به ایمان کردم و گفتم:میشه بگی این آقا اینجا چیکار میکنه؟قبل از اینکه ایمان جوابی بده احسان گفت:فکر کنم بهتر باشه من این سوال رو بپرسم.میشه یکی به من بگه دوس دختر من تو خونه صمیمی ترین دوستم چیکار میکنه؟با غیظ نگاهش کردم و گفتم:من دوس دختر تو نیستم.هرکجا بخوام میرم هرکاری بخوام میکنم با هر کسی که بخوام سکس میکنم و این نه به تو نه به هیچ کس دیگه ارتباطی نداره.
احسان:پس حالا شدی دوس دختر ایمان؟
-:من دوس پسری ندارم.البته با ایمان سکس میکنم ولی دوس دخترش نیستم.
احسان:آره درسته.تازه یادم اومد که جنده شده بودی این اواخر.
-:پس اینم یادت اومد که چی شد که جنده شدم؟
احسان:جنده شدی چون دلت میخواست چون کس و کونت خارش داشت.چون یه نفر ارضات نمی کرد.
ایمان:میشه تمومش کنی لطفا؟قبل از اینکه احسان جوابی بده به طرف جالباسی رفتم تا لباس هام رو بپوشم که احسان مانعم شد و گفت:نمیخوام لباسات رو تنت کنی.
-:توچیکاره ای که بخوای یا نخوای؟من دارم از اینجا میرم.اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟
احسان:من اومدم اینجا تا بکنمت.حالام که لختی پس فکر کنم بهتره همین الان….. حرفش روقطع کردم و گفتم:همون طور که گفتم من دوس دخترت نیستم.
احسان:درسته دوس دخترم نیستی و منم دوس پسرت نیستم.ولی تو یه جنده ای و من به عنوان یه مشتری میخوام که بکنمت.هرچقدر حق الزحمت میشه رو بگو تا نقدا پرداخت کنم.تو کاری که دوس داری رو انجام میدی و در ازاش دستمزدتو میگیری و منم به چیزی که میخوام میرسم.
-:خفه شو مرتیکه آشغال.تو چرا هیچی نمیگی ایمان؟چرا نشستی و داری تماشا میکنی؟
ایمان:باور کن اون سرزده اومد اینجا والان هم اگه تو از اتاق نمیومدی بیرون هرگز نمی فهمید که تو اینجایی.
-:نکنه تو هم باهاش همدستی؟میخواین به زور بهم تجاوز کنین؟باشه من آمادم ولی بدونین وقتی از این در برم بیرون حالم از جفتتون به هم میخوره و دیگه نمیخوام هیچ اسمی ازتون بشنوم.
-:ایمان:من اجازه نمیدم که همچین اتفاقی بیفته نگین.الانم پاشو برو لباستو بپوش.احسان یه نگاه تمسخرآمیزی به ایمان انداخت و گفت:نمیدونم تو قاپ دوس دخترمو خوب دزدیدی یا اون قاپ تو رو خوب دزدیده ولی هرچی هست میخوام بدونی که این جنده ارزششو نداره بخوای دوستیمون رو به خاطرش خراب کنی.من و نگین با هم میریم تو اون اتاق و من ازت میخوام فقط یه ساعت همین بیرون وایسی.این طوری دوستیمون حفظ میشه.
ایمان:متاسفانه نمیتونم این کارو انجام بدم.اگه نگین یک درصد خودش رضایت داشت که با تو بیاد تو اون اتاق من مخالفتی نداشتم ولی اون راضی نیست.کاملا ترسیده و نگرانه و الان در همچین شرایطی کاری که تو میخوای انجام بدی اسمش تجاوزه و من نمیذارم تو خونه من این اتفاق بیفته.پس اگه برای دوستیمون احترام قائلی راهتو بکش و از اینجا برو.نگین اینجا مهمان منه و تامین امنیت و آرامش میهمان به عهده منه.احسان پوزخندی زد و با عصبانیت از خونه خارج شد.منم بلافاصله لباس هام رو پوشیدم و ازخونه بیرون رفتم و ایمان هم سعی نکرد که جلوی رفتنم رو بگیره.شاید می دونست که در این شرایط بیشتر از هرچیزی به تنهایی احتیاج دارم.


قسمت بیست و نهم

تازه از حموم بیرون اومده بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.به صفحه گوشی که نگاه کردم متوجه اسم سهیل شدم.نمیدونم چرا بازم انتظار داشتم که ایمان پشت خط باشه ولی برخلاف انتظارم سهیل همون پسری که یه بار با دوست کونیش منو گاییده بود پشت خط بود.اصلا فراموشش کرده بودم.حال و حوصله جواب دادن نداشتم ولی به نیت پیچوندنش جواب دادم تا اونو از سرم باز کنم وبیخیالم بشه.
-:الو سلام.
سهیل:به به سلام نگین خانوم.پارسال دوست امسال اصلا هیچی.خوبی؟
-:مرسی ممنون.توخوبی؟
سهیل:منم خوبم.بی وفا هیچ معلومه تو کجایی؟
-:خیلی منتظرم موندی که بهت خبر بدم؟
سهیل:اوهوم خیلی.اما دیگه خیال ندارم منتظر بمونم.میخوام هر طوری شده یه برنامه بذاریم تا با هم باشیم.
-:فکر نمیکنم بتونم قبول کنم.
سهیل:چرا؟دیگه نمیخوای با من باشی؟از سکس اون روزمون خوشت نیومد؟می دونستم که چقدر در سکس کردن ماهره و با یادآوری خاطرات اون روز لبخندی از رضایت روی لبم نشست.
-:نه این طور نیست.من سکس اون روز رو دوست داشتم.منتها الان من شرایطشو ندارم.خیلی حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.
سهیل:زیاد سخت نگیر عزیزم.من خودم تو رو سر حال میارم.کاری میکنم که حسش بیاد.نگران نباش.
-:نه نمیتونم.راستش….اصلا…. قراره یه چند روزی رو نباشم.
سهیل:کجا به سلامتی؟جایی قراره بری؟
-:اوهوم.میخوام یه چند روزی برم مسافرت یه آب و هوایی عوض کنم.
سهیل:چه خوب.حالا کجا میخوای بری؟
-:میرم شمال.میرم به خانوادم یه سری بزنم.
سهیل:تو بچه شمالی؟چقدر خوب.اشکالی نداره منم باهات بیام؟با هم بریم به این سفر.
-:تو کجا پاشی بیای؟تو رو ببرم خونمون بگم این کیه؟
سهیل:نه قرار نیست تو منو ببری خونتون.من تو رو می برم خونمون.
-:خونتون؟
سهیل:اوهوم.ما هم شمال یه ویلا داریم.میتونیم چند روزی با هم بریم اونجا و به دور از آلودگی و ترافیک و شلوغی تهران با هم اونجا خوش باشیم.نمیدونم چرا پیشنهادش وسوسه ام کرد.شاید از سر لجبازی با احسان و ایمان بود.چند روز سکس بی وقفه با یه جوون خوش سکس وتا حدودی خشن اونم در ویلایی در شمال می تونست ماجراجویی جذابی باشه برای همین قبول کردم بدون هیچ تردیدی.
-:کی حرکت می کنیم؟
سهیل:هر چی زودتر بهتر.فقط قبلش می خواستم یه سوالی بپرسم.
-:بپرس راحت باش.
سهیل:اون شب که با هم چت می کردیم تودر مورد علاقت به سکسای گروهی و خشن وسفت و سخت گفتی.میخواستم ببینم هنوزم سرحرفت هستی؟
-:معلومه که هستم.این چیزیه که من بهش علاقه دارم.
سهیل:پس از نظر تو ایرادی نداره که من یه سری طرح و نقشه بریزم برای اون مدتی که شمال هستیم؟حالت کنجکاوی به خودم گرفتم وگفتم:طرح و نقشه؟چیا مثلا؟
سهیل:خب جزئیاتشو که الان نمیگم چون میخوام سورپرایز باقی بمونه فقط همین قدر بدون که میخوام در راستای انجام این سکسای خشن و گروهیمون توی این چند روز یه کارایی رو انجام بدم.نیروی کمکی بگیرم برای سکسای گروهی.یه سری برنامه ریزیا واسه انجام یه سری فانتزیای سکسی خشن و از این جور حرفا دیگه.
-:آها متوجه شدم.نه مشکلی نداره.
سهیل:خب خوبه.به نظرت واسه سکس گروهی تا چند نفر رو میتونی جواب بدی.از پس چند نفرفکر میکنی بربیای؟
-:نمیدونم که.ولی فکر میکنم نهایتا تا ۳-۴ نفر رو بتونم ساپورت کنم.
سهیل:خب خیلی خوبه.۴ نفری میفتیم به جونت وکس و کونت رو جررررر میدیم.حتی تصورش هم فوق العاده لذت بخش بود.میتونست چند روز رویایی در انتظارم باشه.سکسای خشن و گروهی که احتمالا با چاشنی کثیف کاری هم میتونست همراه باشه.
سهیل:همون طور که گفتم از پول بی نیازت میکنم.
-:منم قبلا گفتم که دنبال پول نیستم و….. حرفم رو قطع کرد و گفت:باید باشی.چون چیزایی درانتظارته که فقط یه جنده خیابونی شاید برازنده این کار باشه.وقتی قراره مثل یه جنده خیابونی باهات رفتار بشه تو هم مثل یه جنده خیابونی رفتارکن.پولتو بگیر لذتو به دیگران منتقل کن.کاری که همه جنده ها میکنن.تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.حق با اون بود.
-:باشه بسیارخب.میشم همون جنده خیابونی که تو میخوای.
سهیل:خیلی خوبه.سوالی نیست؟
-:اونایی که قراره تو این سکس گروهی ازشون دعوت کنی هم مثل خودت خشن و وحشین توی سکس؟
سهیل:خشن ترین افراد رو برات پیدا میکنم جنده من.افرادی که من توی سکس در برابرشون مثل یه مورچه بی آزارم.یه مشت گرگ با خودم میارم سر وقتت که حسابی دریده بشی.
-:این چیزا منو نمی ترسونه.من آمادگی سخت ترین تحقیرها و کثیف ترین کارا وخشن ترین رفتارای جنسی رو دارم.
سهیل:چیزی غیر از این هم درانتظارت نیست.خوب استراحت کن و آماده باش که قراره چند روزی بهت خیلی خوش و البته سخت بگذره.


قسمت سی ام

به ویلای شمال سهیل اینا که رسیدیم ساعت کمی از نیمه شب گذشته بود.از بعد از ظهر در راه بودیم وبه خاطر ترافیک سنگین جاده آخر شب رسیدیم.سهیل یکی دوبار بوق زد ولحظاتی بعد مرد میانسالی که تقریبا ۵۰ ساله به نظر می رسید وبه نظر سرایدار ویلا بود در را باز کرد و سهیل هم ماشین رو به حرکت دراورد و وارد حیاط شد.با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم:این آقا سرایدارتونه؟یه وقت به بابات اینا چیزی نگه …… حرفم رو قطع کرد و گفت:آقا سیروس از خودمونه.اولین باری نیست که دختر میارم اینجا.درضمن یکی از اون افرادیه که قراره خشن ترتیبتو بده.یه مرد میانسال و نسبتا زمخت.می تونست برای من خیلی ترسناک باشه.تاحالا با یه مرد سن بالا رابطه نداشتم.از طرفی نگران بودم و از طرفی هم کنجکاو و هیجان زده.با حضور یه مرد سن بالا این ماجراجویی می تونست جذاب تر هم باشه.
-:بقیشون چی؟
سهیل:عجله نکن.یکی یکی اضافه میشن.درهمین حین که مشغول صحبت بودیم در سمت من باز شد و سیروس با لحن محترمانه ای گفت:خیلی خوش اومدین خانوم.از ماشین پیاده شدم و گفتم:ممنونم.سیروس داشت با نگاهش درسته قورتم می داد.یه مرد نسبتا تنومند و با ظاهری تقریبا زمخت.حتی فکر کردن به اینکه زیر دست و پاش قراره چه اتفاقاتی برام بیفته باعث خیس شدن کسم میشد.سهیل هم از ماشین پیاده شد و پس از احوال پرسی با سیروس گفت:ایشون نگین خانوم از دوستان خوب منه.قراره یه هفته ای رواینجا پیش من بمونه.با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:یک هفته؟چه خبره؟لبخندی زد و گفت:مطمئنم این قدری خوش میگذره که روز اخر که داری میری دلت نمیاد بری و دوست داری بازم بمونی.مگه نه آقا سیروس؟سیروس که حریصانه نگاهم می کرد هم لبخندی زد و گفت:امیدوارم این طور باشه.من تموم تلاشم رو میکنم که خانوم در مدت اقامتشون در اینجا حسابی بهشون خوش بگذره.منم لبخندی زدم و گفتم ممنونم.
سیروس:آقا شام میل کردین؟
سهیل:اوهوم توی راه که میومدیم شام خوردیم.
سیروس:به چیزی احتیاج ندارین؟
سهیل:فکر کنم در حال حاضر بیشتر از هرچیزی به استراحت نیاز داشته باشیم.
سیروس:اتاقتون رو آماده کردم آقا.اگه چیز دیگری هم احتیاج داشتین بهم بگین.
سهیل:نه چیزی نمی خوایم.تو هم میتونی بری استراحت کنی.سیروس هم اطاعت کرد و پس از گفتن شب بخیری ما را ترک کرد.در حالی که همراه با سهیل وارد ساختمان می شدیم گفتم:چرا فرستادیش بره؟فکر می کردم برای سکس گروهی برنامه داشته باشی؟درحالی که لبخندی شیطانی روی لبش بود گفت:عجله نکن عزیزم.چیزی که اینجا زیاد داریم وقته.منم برای لحظه به لحظه این یه هفته برنامه ریزی کردم.سکس گروهی هم داریم ولی برای شب اول و سکس اول دلم نمیخواد تو رو با هیچ کسی تقسیم کنم.میخوام شب اول رو فقط مال خوده خودم باشی.وارد ویلا که شدیم مشغول برانداز کردن ساختمان ونمای داخل و دکوراسیونش شدم.ویلای شیک ومجهزی بود.دستم رو گرفت وبه طرف یکی از اتاق ها برد ووقتی وارد اتاق شدیم گفت:به این اتاق میگیم اتاق جنده.هروقت که یه جنده رو میارم تو این ویلا میارمش تو این اتاق.جنده های زیادی رو روی این تخت گاییدم.ولی تو یه چیز متفاوت و خاصی.تو یه جنده تمام عیاری.یه جنده که سکس گروهی میکنه.تو سکس برده میشه وآماده است تا ته ته این بازی بره.و این همون چیزیه که تو رو خاص میکنه.جنده هایی که قبلا آوردم این ویژگیا رو نداشتن.اینا رو گفت و منو هولم داد و روی تخت پرت کرد.تا به خودم بیام افتاد روم و با خشونت شالم رو از سرم برداشت.لبش رو روی لبم گذاشت و شروع به خوردن لبام کرد.محکم لبام رو میخورد وبعضا حتی گازشون می گرفت.منم لباش رو میخوردم.لا به لای خوردن لبام به سراغ گردنم رفت و محکم گردنم رو میک میزد.تموم گردنم رو می لیسید و محکم میکش میزد.می دونستم که در همون یکی دو دقیقه اول لبام وگردنم قرمز و حتی کبود شده ولی باید خودم رو آماده خیلی بدتر از اینها می کردم.مانتو و لباسامو با خشونت زیادی از تنم خارج کرد وتا به خودم اومدم کاملا لخت زیرش افتاده بودم.جوری رفتار می کرد که اصلا احساس نمی کردم که سه سال ازم کوچیکتره.شبیه یه مرد بالغ و مقتدر رفتار می کرد و همین باعث میشد که دوستش داشته باشم.سهیل لبام رو گاز می گرفت و با دستاش محکم سینه هام رو می مالوند و فشار می داد.قطعا همه رد رژم پاک شده بود وبه زودی آثار کبودی در همه جام نمایان میشد.به سبک ارباب الهام نوک سینه هامو نیشگون می گرفت و وقتی من از سر درد آآاخخخ می گفتم خوشش میومد و بیشتر این کارو انجام می داد.گردنم رو محکم میک میزد و گوشم رو گاز می گرفت.با زبونش لاله های گوشم رو لیس میزد و در گوشم یکسره منو جنده خطاب می کرد منم که زیر دست و پاش کاری از دستم بر نمیومد.بعد از گردنم و لبام نوبت سینه هام بود و سهیل با ولع زیادی نوک سینمو به دهن گرفت و با خشونت مشغول خوردنش شد.یه آااااههههه عمیق کشیدم از سر لذت ولی این آااااهههههه عمیق خیلی زود با گازی که سهیل از سینم گرفت تبدیل به آاااااخخخخخ شد.انگار خوشش اومد و یه جووووون گفت ودوباره مشغول خوردن شد و لا به لای خوردن هم گاهی اوقات سینمو گاز می گرفت و من ناله می کردم.همزمان با دستش به سینه دیگرم یه سیلی زد.یه کمی دردم اومد ولی چیزی نگفتم تا از سکوتم بهش اجازه پیشروی بیشتری بدم.اونم از سکوت من جسارت بیشتری پیدا کرد و دوباره و چند باره به سینم سیلی میزد ومنم گاهی اوقات ناله می کردم.تازه انگار داشت توی این بازی راه می افتاد.منم با دستام سرش رو گرفته بودم واونو بیشتر و بیشتر به سینم فشار می دادم تا با اشتهای بیشتری سینمو برام بخوره و اونم نامردی نمی کرد و در لابه لای خوردنش گازش هم می گرفت وناله منو بلند می کرد.بعد از اینکه حسابی سینه هامو خورد اومد و روی سینم نشست و کیر درازش رو مقابل صورتم گرفت.یه چنگی تو موهام زد و گفت:دهنتو وا کن جنده.منم مثل یه جنده مطیع دهنمو براش باز کردم واونم با یه فشار کیر درازشو تا ته تو حلقم فرو کرد.سر کیرش که به ته حلقم رسید یه لحظه احساس خفگی کردم و نزدیک بود که عوق بزنم که سهیل منو با قدرت نگه داشت و کیرش رو همون جا ته حلقم گذاشت.دیگه بهم امون نداد و محکم شروع به گاییدن دهنم کرد.من با ولع کیر درازش رو می خوردم و اونم سرم رو با دستاش گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد.با انگشتای دستش محکم دماغمو گرفت تا نتونم نفس بکشم و دهنم رو هم که با کیر کلفتش پر کرده بود و از دهن هم نمی تونستم نفس بکشم.برای لحظاتی احساس خفگی کامل می کردم.اون دماغمو گرفته بود و با کیر درازش محکم تو دهنم تلمبه میزد.کاملا نفس کم آورده بودم و دیگه داشتم دست و پا میزدم ولی اون بی توجه به من با خشونت داشت دهنم رو می گایید.دهنم به معنای واقعی کلمه در حال جرررر خوردن بود ونفس هم که حسابی کم آورده بودم.تازه داشتم با جنبه های دیگری از سکس خشن آشنا میشدم و اینکه سکس خشن و بردگی برای یه مرد میتونه چقدر سخت تر از بردگی برای یک زن باشه.و به خوبی می دونستم که سهیل خیلی بیشتر از اینها جلو میره و این خشونت و بردگی وقتی که سکس گروهیمون انجام بشه به اوج خودش هم میرسه.سهیل بعد از اینکه حسابی دهنم رو گایید کیرشو از دهنم بیرون آورد و من تازه تونستم یه نفسی بکشم.ولی از روی سینم بلند نشد و اومد با کون روی صورتم نشست و گفت:میخوام با زبونت حسابی سوراخ کونمو برام بلیسی جنده.اولین باری بود که می خواستم سوراخ کون یه مرد رو بلیسم.موهای کونش رو اصلاح کرده بود ولی بازم یه کمی مو ریزه دور سوراخ کونش وجود داشت که می تونست حس فتیشی کار رو خیلی برام بیشتر کنه.کونش رو روی صورتم فشار داد و منم زبونم رو درآوردم و آروم لای سوراخ کونش کشیدم که آااااهههههه عمیق کشید.منم دیگه معطل نکردم وبا سرعت بیشتری مشغول لیسیدن سوراخ کونش شدم.لای چاک کونش یه کمی عرق جمع شده بود که در لا به لای لیسیدن سوراخ کونش عرقش رو هم با زبونم براش پاک کردم.اونم به نظر خیلی خوشش میومد چرا که یکسره آااااهههههه می کشید.بعد از گذشت چند لحظه همون طور که سوراخ کونش رو براش می لیسیدم پرسید:توی سکسای خشن و کثیفی که قبلا تجربه کردی تا حالا کسی دهنت ریده جنده؟در حالی که از سوالش کمی ترسیده و نگران شده بودم گفتم نه خوشم نمیاد.
سهیل:خب اون دیگه مشکل خودته.من الان با کون روی دهنت نشستم و حس ریدنم گرفته.کجا برینم بهتر از دهنت؟
-:نه خواهش میکنم سهیل.من حالم به هم میخوره.نمیتونم.
سهیل:عادت میکنی جنده خانوم.یکی دو بار اول شاید سخت باشه ولی بعدش خوشت میاد.یعنی یه کاری میکنم که خوشت بیاد.
-:نه تو رو خدا سهیل.هرکاری ازم بخوای انجام میدم ولی این یه موردو تو رو خدا بیخیال شو.
سهیل:پس چی می گفتی قبلا که تجربه کارای سخت و کثیف زیادی توی سکس داری.
-:هنوزم میگم که دارم.کارای خیلی کثیف و خشن زیادی انجام دادم ولی به جز ریدن.
سهیل:خب سخت ترین کارایی که انجام دادی چیا بودن؟
-:کتک خوردم با سیلی با کمربند.
سهیل:توی کثیف کاریا چی؟
-:تف و شاش زیاد خوردم ولی در مورد ریدن نتونستم.
سهیل:جووووووون.پس حسابی میتونم بشاشم و تف کنم تو دهنت.
-:اوهوم.هرچقدر دوس داشته باشی می تونی.فقط تو رو خدا ریدن رو بیخیال شو.سهیل خندید و گفت:نمی رینم ولی کاری میکنم که از شدت حقارت روت نشه تو آینه خودتو نگاه کنی جنده.ازت یه برده کثیف و حقیر می سازم که تف و شاش بشه غذای روزانت وکمربند و شلاق بشه جایزه بردگی هات.


قسمت سی و یکم

بالاخره بعد از اینکه حسابی سوراخ کونش رو لیسیدم از روی دهنم بلند شد و یه سیلی محکم تو گوشم زد که حسابی دردم اومد.
سهیل:وا کن دهن کثیفتو جنده.خیلی سریع و مطیعانه دهنمو باز کردم و اونم سرش رو بهم نزدیک تر کرد و یه تف گنده تو دهنم انداخت و گفت:بخورش جنده.بخورش برده بی ارزش من.بی هیچ حرفی تفش رو توی دهنم مزه مزه کردم وقورتش دادم.با رضایت لبخندی زد و گفت:خوبه.از داخل یکی از کشوهای کمدش یه بسته طناب بیرون آورد و از من خواست تا روی تخت دراز بکشم و منم مطابق گفته اش عمل کردم.دست و پاهامو از هم باز کرد وبا طناب منو به تخت بست در حالی که کوچکترین تکونی نمی تونستم بخورم.کاملا دست و پاهام بسته بود و این برای اولین بار بود که تا این حد درمانده و ناتوان بودم و از این عجز خودم به نوعی هیجان زده بودم.نمی دونستم توی سرش چی میگذره و میخواد باهام چیکار کنه ولی می دونستم که باید خودم رو برای سخت ترین چیزها آماده کنم.وقتی ناتوانی و بیچارگی منو با دستای بسته دید اومد بالای سرم وسرش رو به صورتم نزدیک کرد وگفت:دهنتو وا کن جنده.تا من نگفتم هم دهنت رو نمی بندی.دهنم رو باز کردم واونم یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش جنده بی ارزش.بی هیچ حرفی تفش رو خوردم.دوباره و چند باره توی دهنم تف می کرد و مجبورم می کرد که براش بخورم.تف کردنش که تموم شد یه پلاستیک باز کرد و زیر سرم گذاشت وخودش هم اومد و روی سینم نشست.یه نگاهی بهم انداخت و گفت:خیلی جیش دارم ولی حال وحوصله رفتن تا دستشویی رو ندارم.پس خیال دارم همین جا توی دستشویی خودم دستشویی کنم.یعنی دهنت.آماده ای؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم.یه سیلی محکم تو گوشم زد و گفت:وقتی ازت می پرسم آماده ای میگی آمادم ارباب.آمادم سرورم.ولی تو پتیاره برای من سر تکون میدی؟حسابی از سیلی که خورده بودم دردم اومده بود.برای همین لب به سخن باز کردم و گفتم.بله سرورم.آمادم ارباب.آمادم که توی دستشوییتون بشاشین.یه لبخند پیروزمندانه زد و گفت:خب خوبه.در طول مدتی که دارم توی دهنت می شاشم باید تمام مدت توی چشمام نگاه کنی.میخوام که اوج خواری و حقارت رو توی چشمات ببینم.فهمیدی چی گفتم؟
-:فهمیدم ارباب.طبق خواسته شما عمل میکنم.دوباره لبخندی زد و این بار کیرشو توی دستش گرفت و اونو دقیقا رو به روی صورتم تنظیم کرد.منم همین طور دهنم رو باز نگه داشته بودم.اولین قطرات شاش ارباب سهیل که از کیرش بیرون اومد به خاطر نشانه گیری اشتباه روی سر و صورتم ریخت ولی ارباب خیلی زود کیرش رو در مسیر درست قرار داد ودهنم از شاش داغ و پرحجم ارباب سهیل پر شد و منم شروع به خوردن و قورت دادنش کردم.مزه شاش ارباب سهیل از شاش ارباب الهام بهتر بود یا اینکه حداقل من این طور فکر می کردم.ارباب سهیل یکسره توی دهنم می شاشید ومنم یکسره شاشش رو میخوردم و همزمان هم توی چشماش نگاه می کردم و اونم پیروزمندانه و فاتحانه نگاهم می کرد.من کاملا راضی بودم از این حس حقارت و ذلت و اون خوشحال از این که مثل یک سردار فاتح روی سینم نشسته و داره توی دهنم می شاشه و پیروزمندانه لبخند میزنه.وقتی شاشیدن ارباب توی دهنم تموم شد و منم همه شاشش رو خوردم ارباب سهیل کیرشو یک ضرب تا ته توی دهنم فرو کرد تا براش بلیسم و تمیزش کنم.منم مطیعانه اطاعت کردم و حسابی کیرش رو که دیگه نیمه شق هم بود رو لیسیدم و تمیزش کردم.ارباب از روی سینم پایین رفت و اومد بین پاهام قرار گرفت.پاهام کاملا از هم باز بود و این باعث شده بود دهانه کسم حسابی باز بشه.ارباب سهیل کیرشو کنار کسم قرار داد و با یه فشار محکم کیر درازشو تا ته تو کسم فرو کرد.از ته دلم یه داد کشیدم و از شدت درد چشمام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم.ارباب سهی یه سیلی تو گوشم زد که باعث شد چشمامو باز کنم.
سهیل:میخوام توی چشمام نگاه کنی و گاییده بشی.میخوام در لحظه لحظه سکسمون اون نگاه حقیر و ذلیلت تو چشمام باشه و من حقارت و بیچارگیتو ببینم.فهمیدی چی گفتم پتیاره؟سرم را به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله سرورم فهمیدم.
سهیل:اگه یه بار دیگه ببینم نگاهتو از چشمام گرفتی میام با کون می شینم رو دهنت می رینم.فهمیدی زنیکه جنده؟
-:بله ارباب فهمیدم.ارباب سهیل دوباره کیرشو تو کسم تکون داد و شروع به عقب و جلو کردن کیرش کرد.درد توی تموم تنم پیچیده بود ولی باید توی چشماش نگاه می کردم تا حس یک سردار فاتح و پیروز رو بهش منتقل کنم.درحالی که دست و پاهام به تخت بسته شده بود زیرش افتاده بودم و داشتم به سختی گاییده می شدم درحالی که می بایست نگاه خوار و ذلیلم رو به نگاه فاتح و پیروزمندش می دوختم تا بیشتر لذت ببره و به راستی که این حس حقارت چقدر برام شیرین ولذت بخش بود.همزمان که محکم توی کسم تلمبه میزد با دستاش سینه هام رو محکم می مالوند و بعضی اوقات هم نوک سینه هام رو نیشگون می گرفت.گاهی اوقات توی دهنم تف می کرد و خلاصه از هیچ کاری دریغ نمی کرد.کاملا مطیع و رام زیر دست و پاش افتاده بودم و کاری از دستم برنمیومد.بعد از اینکه چند دقیقه کسم رو گایید کیرش رو بیرون کشید وگفت:قمبل کن که میخوام کونتو جررررررر بدم جنده.سریع طبق خواسته اش قمبل کردم و اونم اومد پشت سرم و با دست محکم به باسنم سیلی زد.دردم اومد و آاااخخخ ریزی گفتم.دوباره و چند باره این کار رو تکرار کرد وبا هر سیلی که میزد من دردم میومد و ناله می کردم.فکر می کنم حسابی کونم قرمز شده بود.خوب که به باسنم سیلی زد کیرشو به کنار سوراخ کونم رسوند و با یه فشار محکم کیرشو تا نصف وارد کونم کرد.از شدت درد داد بلندی زدم ولبم رو گزیدم ولی هنوز درد اولیه ورود کیرش کامل هضم نشده بود که سهیل یه فشار محکم دیگه به کیرش داد و این بار کیرش رو تا دسته توی کونم فرو کرد.جیغ بنفشی کشیدم و احساس کردم تا مغز استخوانم تیر کشید.داشتم جرررررر می خوردم و نمی تونستم دردش رو تحمل کنم.از شدت درد به ملافه های روی تخت چنگ مینداختم.سهیل هم با قدرت و خشونت توی کونم تلمبه میزد.هر بار که کیرشو تو کونم فرو کرد یه داد بلند می زدم و اونم یکسره به کونم سیلی میزد.همزمان با گاییده شدن کونم باسنم سیلی می خورد وهیچ راه فراری نداشتم.رفته رفته درد کون دادنم کمتر و کمتر میشد و لذت داشت جایگزینش میشد.کیرش دیگه راحت تر و نرم تر توی کونم عقب و جلو میشد و حالا دیگه خودم هم ازش می خواستم تا کونم رو بیشتر و محکم تر بکنه.ارباب سهیل هم که دیگه درآستانه ارضا شدن قرار داشت خیلی به فکر تحقیر و شکنجه من نبود و همه تمرکزش رو روی گاییدن کونم گذاشته بود.با قدرت و حرارت زیادی کونم رو می گایید ومنم که از کون دادن غرق در لذت بودم خودم رو کامل در اختیارش گذاشته بودم.چند تا تلمبه محکم دیگه که توی کونم زد کیرشو از کونم بیرون کشید و اومد جلوم وایساد و کیرشو مقابل صورتم گرفت و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.بی هیچ حرفی دهنمو باز کردم و اونم کیرشو که تازه از کونم درآورده بود تا ته تو حلقم فرو کرد ولحظاتی بعد آب داغ و پرحجمش با فشار تو حلقم خالی شد ومنم بی هیچ حرفی همه آبشو خوردم.سهیل بی حال روی تخت دراز کشید و منو هم به سمت خودش کشید ودرآغوش گرفت.لبش رو روی لبم گذاشت وگفت:فوق العاده بود نگین جونم.مرسی که همچین لذتی رو بهم دادی و ببخش که اذیت شدی.
-:خوشحالم که تونستم ارضاتون کنم ارباب.
سهیل:من فقط زمان سکس اربابتم و تو هم برده منی.درغیر از زمان سکس تو دوست خوب منی.اون قدری خوب که میخوام تا صبح بغلت کنم و بخوابم.لبخندی زدم و گفتم:باشه.هر جور که تو بخوای.منو بیشتر تو آغوشش فشار داد وچشماش رو بست.منم چشمام رو بستم واجازه دادم تا خواب منو در خودش غرق کنه.


قسمت سی ودوم

از خواب که بیدار شدم ساعت کمی از ۱۰ صبح گذشته بود و از سهیل خبری نبود.حسابی خستگی راه و سکس دیشبم برطرف شده بود و کاملا احساس سرحالی می کردم و یه جورایی برای یک روز سکسی سخت و پرفشار دیگه آماده کرده بودم.رفتم حموم و دوش گرفتم و لباسام رو پوشیدم وکل خونه رو دنبال سهیل گشتم ولی پیداش نکردم.وارد آشپزخونه شدم و دیدم که میز صبحانه چیده شده وآب سماور هم جوشه.مشغول چای ریختن برای خودم بودم که صدای سیروس رو از پشت سرم شنیدم:صبح بخیر خانوم.به سمتش برگشتم و به هیکل نسبتا درشت وچهره زمختش نگاه کردم و به نظرم دیگه مثل قبل برام ترسناک نبود.چرا که میخواستم به زودی باهاش سکس کنم و جفتمون هم این رو میدونستیم و فقط به روی هم نمی آوردیم.لبخندی زدم و گفتم:صبح شمام بخیر.پشت میز نشستم و اونم نزدیک تر اومد و گفت:خوب خوابیدین؟خستگیتون برطرف شد؟
-:اوهوم.خیلی خوب بود.
سیروس:خب خوشحالم از این بابت.آقا سهیل که خیلی اذیتتون نکرد؟با یاداوری سکس سخت و کثیف دیشبم لبخند رضایتی زدم و گفتم:نه خیلی.خودمو برای سخت تر از اینها آماده کرده بودم.با شنیدن این حرف چشماش برقی زد وگفت:احتمالا شب اول به رسم مهمان نوازی مراعاتتون رو کرد وگرنه قرار نیست که همیشه اوضاع همین طوری باشه.برای اینکه بحث رو عوض کرده باشم پرسیدم:خود سهیل کجاست؟هرچی گشتم پیداش نکردم.
سیروس:بیرون کار داشت رفت.فکر هم نمیکنم تا بعد از ظهر برگرده.در حال حاضر توی این ویلای بزرگ فقط من و شما هستیم.این حرف را با شیطنت خاصی زد ولی من کوچکترین ترس ووحشتی به خودم راه ندادم.
-:خب من تا موقع اومدنش اینجا چیکار کنم؟حوصلم سر میره که.
سیروس:خب میتونیم کاری کنیم که حوصلتون سر نره.
-:مثلا چیکار؟
سیروس:همون کاری که به خاطرش به اینجا اومدین.قدری مکث کردم و گفتم:البته میشه این کار رو انجام داد اما اگه یه وقت سهیل بفهمه و ناراحت بشه که در غیابش……. حرفم رو قطع کرد وگفت:آقا سهیل مشکلی با این قضیه نداره.خودش از من خواست در مدتی که نیست حواسم بهتون باشه واگر چیزی خواستین من بهتون بدم.
-:و شما چی میدونین که من چی میخوام؟
سیروس:با تموم احترام باید بگم که یه جنده هیچ چیزی رو بیشتر از کیر دوست نداره.دیگه از اون لحن محترمانه اش خبری نبود وحتی داشت تحقرانه صحبت می کرد.تحقیر شدن توسط یه سرایدار سن بالا میتونست برام خیلی خوشایند باشه.احساس می کردم که دارم داغ میشم.چند لقمه ای صبحانه خوردم ورو به سیروس گفتم:آماده ای چیزی رو که این جنده میخواد بهش بدی؟لبخندی زد و گفت:البته.دارم لحظه شماری میکنم.از پشت میز غذاخوری بلند شدم و گفتم:میشه بریم تو خونه سرایداریت؟با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:ویلای به این بزرگی با این همه امکانات رو ول کنیم بریم توی خونه سرایداری من؟خونه من خیلی کوچیک و کثیف و نامرتبه.
-:وقتی قراره یه سرایدار منو بکنه ترجیح میدم تو خونه سرایداری کثیفش این کارو بکنه.این طوری حس تحقیر بیشتری پیدا میکنم.توی این ویلای بزرگ اون حس تحقیری که دنبالشم رو به دست نمیارم.سیروس لبخندی زد و گفت:بسیار خب.حالا که این جنده ما دنبال تحقیر شدنه خواسته اش رو برآورده میکنم.آقا سهیل یه چیزایی در مورد بردگی کردنات گفته بود حالا می بینم که واقعیت داشته.
-:نمیتونی تصورش رو بکنی که تو سکس چه کارایی که نمیکنم.با هم به سمت خانه سرایداری سیروس حرکت کردیم.خونه که چه عرض کنم یه اتاق تقریبا ۱۲ متری و یه آشپزخونه کوچیک ۶ متری وحموم و دستشوییش که با هم یکی بود.به محض ورود به خونش بوی نم ، بوی عرق ونامرتب بودن وضعیت خونه توجهم رو جلب کرد.گوشه اتاق یه لحاف و تشک قدیمی که بوی نا می داد به نظر حجله گاه من و سیروس بود.یه تلوزیون کوچیک رنگی و چند تا پشتی تنها چیزایی بودن که به چشم میخورد.خیلی دلم نمی خواست توی جزئیات خونه کنجکاوی کنم چون چیز قابل توجهی توش نبود.همه توجه و دقتم روی همون لحاف وتشک قدیمی و بو گندویی بود که گوشه اتاق پهن شده بود.مشغول وارسی خونه بودم که سیروس از پشت شالم رو از روی سرم برداشت.خودش رو بهم نزدیک کرد و شروع به درآوردن لباسام کرد.منم باهاش همراهی می کردم و اجازه می دادم خودش لباسامو از تنم دربیاره.وقتی کامل لختم کرد منو سمت خودش برگردوند و با لذت غرق تماشای بدنم شد.یه لبخندی زد و گفت:نه خوشم اومد.این سهیل مادرجنده این دفعه سلیقش فوق العاده بوده.با تعجب بهش نگاه کردم که خودش فکرم رو خوند و گفت:تعجب کردی چرا بهش فحش میدم؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم.برام جالبه.
سیروس:هر چی دختر تو دنیا بود رو این پسره گاییده ولی غافل از اینه که هرکاری با دیگران کنی سر خودت هم میاد.با حالت کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:متوجه منظورت نمیشم.پوزخندی زد و گفت:مادر خودش از همه جنده هایی که میاره و ترتیبشون رو میده جنده تره.یه زن تشنه کیر که به راحتی سیر نمیشه.با بهت نگاهش کردم و گفتم:تو از کجا میدونی که جنده است؟
سیروس:از اون جایی که سال هاست توی همین اتاقی که الان توش هستی و توی همین رختخوابی که قراره گاییده بشی من مادرشو میگام.چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.یعنی مادر سهیل واقعا جنده بود؟هنوز چیزایی که شنیده بودم رو کامل هضم نکرده بودم که سیروس دستم رو گرفت و منو توی رختخوابش پرت کرد.تا به خودم بیام خودش هم اومد و روم افتاد.بوی عرق تنش ناخوشایند بود ولی من دوستش داشتم.دستش رو لای پام برده بود و داشت با انگشتاش لای کسم دست می کشید و با چوچولم بازی می کرد.اولین بار بود که با مردی سن و سال پدرم همبستر میشدم.بر اثر مالیده شدن کسم آااهههه می کشیدم و اونم جووووون می گفت و با حرارت بیشتری چوچولم رو می مالوند و بازی می داد.با یه دستش کسم رو می مالوند و انگشتای دست دیگش رو توی دهنم کرده بود و تو دهنم تلمبه میزد منم انگشتاشو براش می مکیدم.انگشتاش هم مثل همه بدنش سفت و زمخت بود و این منو برای مواجهه با کیرش بیشتر نگران می کرد.یکسره چوچولم رو می مالوند و حسابی سر و صدای منو درآورده بود.ترشحات کسم دستش رو خیس کرده بود.انگشتای خیس از آب کسم رو توی دهنم فرو کرد ومنم شروع به مکیدن انگشتاش کردم و آب کسم رو از سر انگشتاش می خوردم.حالا با دست دیگرش که آزاد بود یکی از سینه هام رو توی مشتش گرفت و شروع به مالیدن سینم کرد.منم همزمان که از مالیده شدن سینم لذت می بردم انگشتای دستش رو میک میزدم.انگشتاش رو از دهنم درآورد و حالا با هر دو دست سینه هام رو توی مشتش گرفت ومشغول مالیدنشون شد.احساس خیلی خوبی داشتم و حسابی لذت می بردم.سیروس سرش رو بهم نزدیک تر کرد وگفت:سهیل بهم گفت که تف خور و شاش خور خوبی هستی.با چشمای خمارم بهش نگاه کردم و گفتم:چرا سعی نمیکنی امتحان کنی؟یه لبخند شیطانی زد و گفت:پس واکن دهن کثیفتو جنده.دهنمو باز کردم و اونم یه تف گنده تو دهنم انداخت ومنم بی هیچ حرفی تفش رو خوردم.دوباره و چند باره توی دهنم تف کرد و من هر بار تفش رو میخوردم.یه لبخند پیروزمندانه زد وگفت:نه خوشم اومد.کارت درسته…….


قسمت سی و سوم

شروع به درآوردن لباس هاش کرد ویکی پس از دیگری لباس هاشو از تنش درآورد.شورتش رو که از پاش در آورد مچالش کرد و محکم توی دهنم فشارش داد. و گفت:زود باش جنده.شورتمو میک بزن و بلیسش.شورتش بوی عرق و آب کیر می داد.با ولع بو کشیدم و با لذت خاصی مشغول مکیدن و لیسیدنش شدم.از اینکه می دید مثل یه سگ مطیع و تسلیم خواسته هاش هستم خوشحال بود و یه لبخند پیروزمندانه روی لبش داشت.بعد از چند دقیقه شورتش رو از دهنم در آورد وخودش اومد و روی سینه هام نشست و کیرشو مقابل صورتم گرفت و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.وا کن که میخوام دهنتو جرررررر بدم.مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم بی معطلی کیر کلفت و درازش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.وقتی کیرش ته حلقم رسید عوقم گرفت و نزدیک بود بالا بیارم ولی وقتی سیروس یه سیلی تو گوشم زد حساب کار دستم اومد.کیرش قطعا درازترین و کلفت ترین کیری بود که تاحالا باهاش مواجه شده بودم و این منو حسابی نگران می کرد.چطور میخواستم اونو داخل کس و کونم جا بدم؟بی هیچ حرفی شروع به خوردن کیر سیروس کردم.با ولع و حرارت زیاد کیرشو میخوردم و حسابی می لیسیدم.اونم سرمو با دستاش گرفته بود و محکم تو حلقم تلمبه میزد.دهنم به معنای واقعی کلمه درحال گاییده شدن بود.سر و صدای سیروس هم دیگه دراومده بود و داشت حسابی آاااااهههههه می کشید.کیرش توی دهنم به حداکثر کلفتیش رسیده بود و من همچنان با ولع و حرارت زیادی کیرشو براش می خوردم.مزه کیرش رو دوست داشتم و حسابی از خوردنش لذت می بردم.بعد از چند دقیقه کیرشو از دهنم درآورد و تخماش رو توی دهنم کرد ومنم شروع به خوردن تخماش کردم.با دستم کیرشو می مالیدم و براش جلق میزدم وهمزمان براش تخماش رو هم می خوردم.دیگه حسابی صدای آاااههههه و نالش در اومده بود.بالاخره کیرش رو از دهنم درآورد و این بار برای گاییدنم آماده شد.ازم خواست تا براش قمبل کنم و منم طبق خواسته اش عمل کردم و اونم اومد پشت سرم قرار گرفت و گفت:می خواستم ببرمت توی اون ویلای مجلل و مثل یه شاهزاده بکنمت ولی خودت خواستی بیای توی این خونه سرایداری و مثل یه کنیز بی ارزش گاییده بشی.
-:زیر دست و پای کیر ملکه باشی یا شاهزاده ، کنیز باشی یا گدا اهمیتی نداره.اون لحظه که زیر کیر قرار می گیری هرچقدر هم که بزرگ باشی هرچقدر هم که عزیز باشی فقط یه وسیله ای که عطش اون کیر خاموش بشه.خونه آنچنانی ، امکانات آنچنانی ، تخت خواب آنچنانی موقع گاییده شدن جایگاهت رو بالا نمی بره.وقتی زیر کیر قرار داری هرچقدر که بیشتر و بهتر بتونی طرفت رو تشنه ومست کنی عزیزتری.واس همین موقع گاییده شدن خیلی ملکه بودن یا کنیز بودن اهمیت نداره.چه بسیارن ملکه هایی که موقع سکس کنیزن و چه کنیزهایی که برای خودشون ملکه این.پس از شنیدن این حرفا سیروس یه سیلی به باسنم زد و گفت:نه خوشم اومد.جنده ای که سخنان حکیمانه به زبون بیاره کردن داره ها.میخوام تو پوزیشن سگی مثل یه سگ بکنمت و جرررررت بدم تا دیگه رجز خوانی از سرت بپره.برام مهم نیس واسه بقیه ملکه ای یا کنیز برای من تو یه جنده بی ارزشی که خیال دارم مثل سگ بکنمت.حرفاش به قدری برام حشری کننده بود که کسم داشت خیس میشد.برگشتم و بهش نگاه کردم و ملتمسانه گفتم:پس منتظر چی هستی سیروس؟جندتو مثل یه سگ بگااااا.سیروس کیرکلفتشو کنار کسم گذاشت ولی تو کسم فرو نکرد و همین طوری به لبای کسم و چوچولم می مالوندش.لذتش فراتر از انتظار بود.اونم فهمیده بود خوشم اومده یکسره کیرشو به چوچولم و لبای کسم می مالوند و حسابی آااااهههههه و ناله منو درآورده بود.ترشحات کسم دیگه خیلی زیاد شده بود و همین طوری ازش می چکید.بالاخره رضایت داد و با یه فشار محکم کیرشو تا نصف تو کسم فرو کرد.ازشدت درد آاااخخخخ بلندی گفتم و چشمام رو بستم.دیگه بهم امون نداد و با یه فشار محکم دیگه تموم اون کیر کلفت و وحشتناکش رو تا ته توی کسم فرو کرد.به معنای واقعی کلمه جررررررر خوردم.باورم نمیشد اون کیر مثل اژدهای سیروس تا ته توی کسم فرو رفته.یکسره داد میزدم و ناله می کردم.منی که با کیرهای مختلفی گاییده شده بودم ولی واقعا تحمل این یکی رو نداشتم.سیروس شروع به حرکت دادن کیرش توی کسم کرد و آروم آروم تو کس خیسم تلمبه میزد.هربار که کیرش توی کسم عقب و جلو میشد احساس می کردم که نفسم داره قطع میشه.اون قدری هم محکم و وحشیانه داشت منو می گایید که پیش خودم فکر می کردم دارم آخرین سکس عمرم رو انجام میدم و وقتی گاییدنش تموم بشه دیگه چیزی از من باقی نمیمونه.با وجود همه اون دردی که می کشیدم ولی انصافا کیرش حرف نداشت.یکسره توی کسم تلمبه میزد و من هر بار از شدت درد ناله می کردم و به بالش و پتو و هرچی که در دسترسم بود چنگ مینداختم.رفته رفته اون کیر وحشتناکش توی کسم جا باز می کرد و من حس می کردم که داره از اون درد اولیه وحشتناکش کم میشه.کم کم داشت لذت جای درد رو می گرفت و این باعث خیس شدن بیشتر کسم میشد.دیگه کیرش کاملا قالب کسم شده بود و حالا خیلی نرم تر و روان تر توی کس خیسم عقب و جلو میشد.سیروس هم از پشت پهلوهام رو گرفته بود ومحکم توی کسم تلمبه میزد.هربار که کیرشو فرو می کرد تا داخل شکمم کیر کلفتش رو حس می کردم.به معنای واقعی کلمه داشتم زیرش جرررررر می خوردم ولی از این جررررررر خوردنم راضی بودم.لا به لای گاییدن کسم با دست محکم به باسنم سیلی میزد و منم با هر سیلی که می خوردم یه آاااخخخخ می گفتم و اونم حال می کرد و جووووووون می گفت.آب زیادی از کسم جاری شده بود وبرخورد کیرش به ته کسم صدای شالاپ شلوپ مهیجی رو ایجاد کرده بود.با تموم وجودم داشتم لذت می بردم و از گاییده شودن با کیر کلفت یه سن بالای وحشی و خشن غرق در خوشی بودم.سیروس هم یکسره آااااهههههه می کشید و ناله هاش لحظه به لحظه داشت شدت می گرفت.اون قدر توی کسم تلمبه زد که در آستانه ارضا شدن قرار گرفت و کیرشو از کسم بیرون کشید و اومد جلوم وایساد ومنم بدون اینکه بهم بگه دهنمو باز کردم و لحظاتی بعد کیرشو تا ته تو حلقم فرو کرد و آب داغ و پرحجمش با فشار زیادی ته حلقم پاشید و منم با اشتیاق همه آبشو خوردم.اونم که حسابی بی حال شده بود یه گوشه ولو شد ومنم خودمو تو بغلش مچاله کردم و تن لختم رو به بدنش چسبوندم و چشمام رو بستم.


قسمت سی و چهارم

همون طور که لخت توی بغل سیروس به خواب رفته بودم نمیدونم چه مدت گذشته بود که با سر و صدای جر وبحث دو نفر از خواب بیدار شدم.به سختی سعی کردم چشمام رو باز کنم و موفق شدم سیروس رو ببینم که همین طور لخت داره با یه خانوم میانسالی صحبت میکنه و سعی در آروم کردنش داره.زن میانسال یکسره داد میزد وعصبی وناراحت بود.یه تکونی به خودم دادم و چشمام رو کامل باز کردم که متوجه بیداربودنم شدن.زن یه پوزخندی زد و گفت:به به جنده خانوم بیدار شدن.پتو رو جلوی بدن لختم گرفتم و با شرمندگی و با لکنت زبان سلام کردم.نمیدونستم کیه و توی اون خونه سرایداری چیکار میکنه.حسابی ترسیده بودم و بابت اتفاقاتی که ممکن بود در ادامه بیفته نگران.زن رو به جانب سیروس کرد و گفت:حالا دیگه با جنده های کم سن و سال میخوابی دیگه.
سیروس:نه خانوم باور کنین این طور نیست.گفتم که این خانوم دوس دختر آقا سهیله.زن دوباره با عصبانیت فریاد زد:دوس دختر نه جنده سهیله.
سیروس:خب آره جنده سهیله.زن پوزخندی زد و گفت:اگه جنده سهیله لخت تو بغل تو چیکار میکنه؟غیر از اینه که تو زدی گاییدیش و خیلی عاشقونه باهاش خوابیدی؟سپس رو به من کرد و گفت:با سن و سال کمت جنده عمومی خوبی هستی.
سیروس:خانوم این اولین باری نیس که آقا سهیل جنده هاشون رو میارن توی این ویلا و اولین باری هم نیس که من با جنده هاشون میخوابم و این چیزیه که شما خودتون به خوبی میدونین.زن دوباره با عصبانیت غرید و گفت:تو چرا متوجه نیستی مرد؟تو فکر میکنی من با جنده اوردن سهیل تو این ویلا مشکلی دارم؟یا فکر میکنی از اینکه تو هم با اونا رابطه داری ناراحتم؟بابا همه حرف من اینه که چرا احتیاط نمی کنین و این قدر سر به هوایین؟الآن اگه آقا همراهم بود و متوجه این فضاحت میشد آبرو و حیثیت هممون به باد می رفت.شما همینو میخواین؟این حرف رو زد وچند قدمی به سمت من حرکت کرد وپتو رو محکم از روم کشید ومن کاملا لخت در مقابلش قرار گرفتم.از خجالتم سرم رو پایین انداختم.از لا به لای صحبت هاش با سیروس فهمیده بودم که احتمالا باید مادر سهیل باشه.دستی به سینه هام زد ونگاهی خریدارانه به اندام و چهرم انداخت و گفت:نه خوشم اومد.سلیقه پسرم اون قدرا هم بد نیست.اسمت چیه جنده کوچولو؟سرم رو آروم بالا آوردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم:نگین.دستش رو جلو آورد و گفت:منم سیمین هستم.مادر سهیل.منم باهاش دست دادم و گفتم:خوشبختم سیمین خانوم.سیمین نگاهی به سیروس انداخت و گفت:مزش چطور بود؟سیروس لبخندی زد و گفت:عالی بود.یکی از بهترین ها در تموم این سالها.سیمین چهره کنجکاوی به خودش گرفت و گفت:و چی باعث شده که فکر کنی اون یکی از بهترین ها بوده؟
سیروس:خب اون داغه ، زیباست و دلربا ولی مهم ترین نکته ای که در اون هست اینه که محدودیتی نداره و برای همه چیز پایه است.خشن ، کثیف ، هر چیزی….سیمین نگاهی موشکافانه بهم انداخت و گفت:هر چیزی…؟؟؟؟؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله هر چیزی….لبخندی شیطانی زد و شروع به پرسیدن چند سوال کرد تا کامل آمارم رو دربیاره.
سیمین:چند سالته؟
-:۲۴
سیمین:خوبه تو اوج جوانی و داغی وعطشی.
-:میتونم بپرسم شما چند سالتونه؟
سیمین:۴۵ سال.
-:ماشاالله خیلی خوب موندین.
سیمین:مرسی.ببینم دختر چند وقته که جنده شدی؟
-:زیاد نیست.یکی دو ماهه.قبلش یک سال و خرده ای با یه نفر دوست بودم و قبل از اون هم یه ازدواج ناموفق داشتم.یه شوهر عوضی گیرم اومده بود که از شرش خلاص شدم.
سیمین:پس تازه اول راه جنده شدنی.سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم.
سیمین:اولین باره که با یکی از جنده های پسرم رو به رو شدم و باید اعتراف کنم که ازت خوشم اومده به خصوص بعد از تعریفای آقا سیروس.منی که الان اینجا رو به روت وایسادم یه جورایی مثل خودتم.یه جنده منتها از نوع قدیمی و باتجربه اش.همین آقا سیروسم که اینجا وایساده یکی از اوناییه که من باهاشون درارتباطم.اگه موافق باشی مایلم که تجربیاتم رو در اختیارت قرار بدم تا بتونی بهتر در این مسیر جنده شدنت عمل کنی و پله های ترقی رو طی کنی.
-:بله البته.با کمال میل.لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:خوشحالم از این بابت.ببینم بچه کجایی؟
-:اصالتا بچه شمالم ولی تهران ساکنم.
سیمین:چه خوب.پس وقتی برگشتم تهران میتونم باهات در ارتباط باشم.
-:باعث افتخارمه سیمین جون.
سیمین:اما در کمال شرمندگی باید بهت بگم که الان باید این ویلا رو ترک کنی.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ولی سهیل گفته بود یه چند روزی رو قراره اینجا بمونم.
سیمین:درسته.اما اون مال زمانی بود که من به اینجا نیومدم.پدر سهیل خیلی ناگهانی یه ماموریت بهش خورد و رفت تبریز ومنم که این چند روز خونه تنها بودم گفتم بیام شمال تا با سیروس خان باشم.اما حالا که من و هم سهیل اینجاییم تو نمیتونی اینجا بمونی.
-:خب من میتونم تو همین خونه سرایداری پیش سیروس خان بمونم.
سیمین:نه دیگه دقیقا مشکل همین جاست.سهیل چون به خاطر حضور من نمیتونه تو رو داخل ویلا بیاره پس ناچاره واسه سکس کردن با تو به این خونه سرایداری بیاد واز طرفی منم نمیتونم سیروس خان رو ببرم داخل ویلا و باهاش بخوابم.برای همینه که تو باید از این جا بری.اگر تو از اینجا بری من با خیال راحت شب که سهیل خوابه میام اینجا پیش سیروس خان و دیگه سهیل دلیلی نداره که بخواد به اینجا بیاد.با اینکه حرفاش منطقی بود ولی از اینکه می خواست منو از ویلاشون بیرون کنه خوشم نیومد.البته خب صاحب ویلا بود و این حق رو داشت.اومده بود برای سیروس جندگی کنه و این چند روز خوش باشه ولی با وجود من این امکان براش فراهم نمیشد.پس قبول کردم که از اونجا برم.
-:بسیار خب من از اینجا میرم.فقط اگه سهیل اومد و من رو این جا ندید چی؟
سیمین:اون رو بسپر به آقا سیروس خودش میدونه چیکار کنه.میگه حضور ناگهانی من باعث شد بترسه و با عجله تو رو از خونه فرستاد بیرون.دیگه بحثی نکردم و گفتم بسیار خب.لباس هام رو پوشیدم و قبل از رفتن سیمین شمارم رو ازم گرفت و گفت:وقتی برگشتم تهران بهت زنگ میزنم.منم دیگه معطل نکردم و قبل از اومدن سهیل از اونجا زدم بیرون.غروب هوا تاریک شده بود که به خونه خودم رسیدم.سهیل هم بهم زنگ زده بود و عذرخواهی کرده بود.بهم گفت که در یه فرصت دیگه دوباره میخواد که با هم باشیم ولی من خیلی تمایل نداشتم.خیلی خسته بودم و دلم می خواست بخوابم.


قسمت سی و پنجم

دو روز از برگشتنم از شمال می گذشت و در این مدت ایمان سه چهار باری بهم زندگ زده بود که جوابش رو ندادم.حتی احسان هم یه بار زنگ زده بود ولی جوابش رو ندادم.یه روز غروب که داشتم از دانشگاه بر می گشتم یه شماره ناشناس باهام تماس گرفت که بازم جواب ندادم ولی یکی دو دقیقه بعد از همون شماره برام یه اس اومد که نوشته بود جواب بده نگین جون.من میترام.دوباره چند ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد و این بار جواب دادم و صدای ظریف میترا از پشت خط به گوشم رسید:
میترا:الو.سلام عزیزم.
-:سلام از ماست میترا جون.خوبی؟
میترا:مرسی عزیزم.تو خوبی؟
-:ممنونم.منم خوبم.
میترا:هیچ معلومه کجایی تو دختر؟دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت.
-:اگه ایمان تو رو فرستاده که بهم زنگ بزنی ….. حرفم رو قطع کرد و گفت:نه ایمان اصلا خبر نداره.خودم دلم هواتو کرده بود گفتم یه زنگ بهت بزنم.ببینم الان کجایی؟
-:تازه دانشگاهم تموم شده دارم میرم خونه.
میترا:بگو کجایی میام دنبالت.منم یه خرده مکث کردم و بالاخره گفتم که کجام و اونم گفت که زودی میاد دنبالم.خودم هم یه جورایی دلم براش تنگ شده بود و واسه دوباره سکس کردن باهاش بی قراری می کردم.وقتی اومد دنبالم سوار ماشینش شدم و باهاش رو بوسی کردم و اونم لبم رو بوسید و گفت:خیلی دلم برات تنگ شده بود.منم یه لبخند زدم و گفتم:منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم.می خواست منو ببره خونه خودش ولی من بهش گفتم که خونه من نزدیک تره بریم خونه ما که اونم قبول کرد.سر راهمون شام گرفتیم وبه خونه من رفتیم.وارد خونه که شدیم به داخل اتاق راهنمایش کردم که لباس هاش رو عوض کنه وخودم هم مانتوم و شلوارم رو درآوردم و با یه رکابی و یه شورت توری که پام بود اومدم توی هال نشستم.میترا هم وقتی برگشت فقط یه رکابی و شلوارک پاش بود.اومد و کنارم روی مبل نشست.با ولع زیادی داشت براندازم می کرد.منم احساس می کردم که دارم زیر اون نگاه های گیراش داغ میشم.جفتمون می دونستیم که از هم چی میخوایم وبرای با هم بودن بی قراری می کردیم.بالاخره میترا خودش رو بهم نزدیکتر کرد ولبش رو روی لبم گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد.منم باهاش همراه شدم و همزمان لبش رو می بوسیدم.با هم لب می گرفتیم و لب و زبون همدیگرو می خوردیم.میترا هم همزمان با خوردن لبم دستش رو برده بود لای پاهام و از روی شورت توریم کسم رو می مالوند و باهاش بازی می کرد.آااااههههه ریز می کشیدم ومیترا هم قربون صدقم می رفت.پاهام رو دراز کرد و شورتم رو از پام در آورد وبعدش هم رکابی و سوتینم رو درآورد و منو کاملا لخت کرد.خودش هم لباس هاش رو یکی یکی درآورد.وقتی جفتمون کاملا لخت شدیم من دستش رو گرفتم و با خودم به اتاق خواب بردم وخودم روی تخت دراز کشیدم.میترا هم روم دراز کشید به طوری که سینه هاش دقیقا جلوی صورتم بود.درحالی که سرم رو به سمت سینه هاش هدایت می کرد گفت:سینه هامو بخور نگین.منم بی هیچ حرفی شروع به خوردن سینه های نرم و درشتش کردم.نوک سینش توی دهنم بود وبا ولع زیادی میکش میزدم و می لیسیدم.با دستم سینه دیگرش رو هم همزمان می مالیدم.میترا هم به وضوح آااااههههه می کشید وغرق لذت بود.خودش هم از بالا سینه های منو توی مشتاش گرفت و مشغول مالیدنشون شد.درست مثل دفعه قبل محکم و پرفشار.هرچقدر که من آروم سینه هاش رو می مالیدم اون سینه هام رو محکم می مالید و فشار می داد.منم مخالفتی نداشتم و دلم میخواست این خشونتش بیشتر و بیشتر هم بشه.هنوزم یه حس کنجکاوی نسبت به رفتارهاش داشتم.چند دقیقه ای که سینه هاش رو خوردم خودش سینش رو از دهنم خارج کرد واین بار به جون سینه های من افتاد.نوک سینه هام براثر زیاد مالیده شدن حسابی سفت شده بود و برای خوردن آماده بود.یکی از سینه هام رو به دهن گرفت و با ولع مشغول خوردنش شد.جوری با اشتها سینم رو میک میزد که احساس می کردم هر لحظه ممکنه نوک سینم کنده بشه.بالاخره بعد از چند لحظه به خودش جرأت داد که نوک سینم رو گاز بگیره.منم یه آاااخخخ کوچیک گفتم و اونم جووووون گفت و لحظاتی بعد دوباره سینم رو گاز گرفت.دوباره و چند باره این کارو تکرار می کرد و وقتی می دید من اعتراضی ندارم بیشتر انجامش می داد.میخواستم آمادگی خودم رو برای انجام سکسای خشن بهش نشون بدم ولی اون زیادی محتاط بود وخیلی آروم و آهسته پیش می رفت.یکسره سینم رو میخورد و لا به لاش گازش هم می گرفت و همزمان با دستش سینه دیگرم رو می مالید و نوکش رو نیشگون می گرفت.احساس خیلی خوبی داشتم.بعد از چند دقیقه از خوردن سینه هام دست برداشت واومد بالای سرم وزیربغلش رو جلوی صورتم گذاشت و گفت:زیربغلمو برام بلیس.زیربغلش یه کمی عرق داشت و بو می داد که حسابی منو از خودم بی خود کرده بود.بالاخره یه حرکت مثبت در جهت برده کردن من انجام داده بود.شایدم میخواست امتحانم کنه و منم نباید این فرصت رو از دست می دادم.بی هیچ تردیدی زبونمو دراوردم و شروع به لیسیدن زیربغلش کردم که یه آااااههههه عمیق کشید وچشماش رو بست.منم دیگه با ولع و اشتهای زیادی داشتم زیربغلش رو براش می لیسیدم.با زبونم عرق زیربغلش رو پاک می کردم وهمشو می لیسیدم.اونم یکسره آااااهههه می کشید ولذت می برد.در همون حین یه چشمکی بهم زد و گفت:خوشت میاد دستاتو به تخت ببندم؟کاملا متوجه منظورش شدم و حسابی از حرفی که زده بود جا خوردم.بستن دستام به نوعی استارتی بود برای بردگی من واون غیر مستقیم می خواست مزه دهنم رو بدونه و ببینه باهاش موافقم یا نه.احتمالا با اون کارای خشن نصفه و نیمه ای که انجام داده بود و حالا این فتیش لیسیدن زیر بغلش یه شک هایی کرده بود ولی به نظر می خواست که مطمئن بشه و همه چیز به جواب من بستگی داشت و منم نمی خواستم فرصت بردگی برای میترا رو از دست بدم.سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:آره خوشم میاد.یه لبخندی زد و گفت:خوبه.تو خونت چیزی داری باهاش دستاتو ببندم؟گیج نگاهش کردم و گفتم:نمیدونم.فکرنمیکنم طنابی چیزی داشته باشم.اما توی کمد لباسام روسری هست میشه از اونا استفاده کرد.
میترا:آره همونا خوبه.زودباش برو بیار.چند دقیقه بعد در حالی که کاملا لخت روی تخت به پشت دراز کشیده بودم میترا با روسری دستامو محکم به تخت بسته بود وحتی نمی تونستم کوچکترین حرکتی به دستام بدم.تو چشمام نگاه کرد وبا لبخندی گفت:خیلی خب اینم از این.حالا دیگه مثل یه دختر حرف گوش کن و مطیع در اختیار منی.منم خیره تو چشماش نگاه کردم و گفتم:خوشحال میشم که بتونم مطیع دستوراتت باشم و رضایتت رو جلب کنم.
میترا؟راست میگی؟مطیع بودن فقط به گفتن زبانی نیست.من در عمل میخوام که مطیعم باشی و ازم اطاعت کنی.میخوام مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن هرچی ازت میخوام بگی چشم.
-:چشم.هرچی ازم بخوای.
میترا:هرچیزی؟
-:اوهوم.هرچیزی.دیدی که ازم خواستی زیربغلتو بلیسم این کارو کردم.برای همینه که میگم هرچی ازم بخوای اطاعت میکنم.
میترا:چرا حس میکنم که اولین بارت نیست؟
-:برای اینکه واقعا اولین بارم نیست.من اطاعت پذیری رو دوس دارم.
میترا:پس میخوام ازت یه برده مطیع بسازم.
-:آمادم که از دستوراتت اطاعت کنم ارباب.


قسمت سی وششم

ارباب میترا کنارم نشست و پای راستش رو سمت صورتم آورد وگفت:تو که ادعا میکنی اطاعت پذیری رو دوس داری زود باش مثل سگ پاهامو بلیس ببینم چیکار میکنی.با افتخار چشم گفتم و قبل از هرچیز دماغمو چسبوندم به کف پا و بعدش هم انگشتای پاش و حسابی پاشو بو می کردم.بوی پاشو دوست داشتم.کم کم زبونم رو کف پاش و لای انگشتای پاش می کشیدم واونم به آرومی آاااههههه می کشید.با دستایی که به تخت بسته شده بود داشتم برای ارباب میترا پالیسی می کردم و اونم داشت حال می کرد.یکی یکی انگشتای پاشو توی دهنم می کردم و حسابی میکشون میزدم.کف پاهاش رو می لیسیدم واونم خوشش میاد.کم کم با پاش به صورتم ضربه میزد و این ضربه ها از آروم شروع میشد و کم کم محکم تر هم میشد.وقتی حسابی پاهاش رو لیسیدم اومد بالای سرم وتو چشمام نگاه کرد و گفت:برده بودن رو دوس داری جنده؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله ارباب.خیلی دوست دارم.یه نیشگون از نوک سینم گرفت و گفت:کتک خوردن رو چی؟دوست داری؟
-:بله ارباب.کتک خوردن رو هم دوست دارم.این رو که گفتم یه سیلی تو گوشم زد که دردم اومد و آااخخخ گفتم که اونم یه جووووون نثارم کرد و گفت:دیگه از چیا خوشت میاد کونی؟
-:هرچیزی رو که ارباب ازم بخواد دوس دارم و انجام میدم.یه سیلی دیگه تو گوشم زد و گفت:تو چیکار داری من چی میخوام؟دارم ازت می پرسم از چیا خوشت میاد؟منم که دیگه حساب کار دستم اومده بود شروع به گفتن کردم.
-:از تف خوری و شاش خوری خوشم میاد.لیسیدن پا و زیر بغل رو دوس دارم.کتک خوردن رو دوس دارم.آب کیر خوردن رو دوس دارم.بسته شدن دستامو دوس دارم.هرچیزی رو که ازم بخواین رو دوس دارم و اطاعت میکنم.از اینکه برده اش شده بودم و توی خونه خودم داشتم بهش می دادم و براش بردگی می کردم خیلی راضی و خوشحال بودم.ارباب میترا از تخت پایین رفت و لحظاتی بعد با کمربندی که به شلوار جین مشکی رنگش بسته بود اومد روی تخت و گفت:پس کتک خوردن رو دوست داری؟در حالی که با دیدن کمربند توی دستش ترسیده بودم ولی سری به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله ارباب دوست دارم.این حرف رو که زدم اولین ضربه رو با کمربند روی سینه هام فرود آورد.خیلی محکم نزده بود ولی بازم کمی درد داشتم و واسه همین یه آاااخخخخ گفتم و ارباب هم جووووون گفت.ضربه بعدی رو روی شکمم زد.چند باری با کمربند حسابی به سینه ها و شکمم ضربه زد و من هر بار داد میزدم و ناله می کردم و ارباب میترا هم لذت می برد.لا به لای شلاق زدن هم به صورتم سیلی میزد.انگار یه جورایی می خواست ازم زهر چشم بگیره.چون اولین تجربه ارباب بودنش برای من بود می خواست گربه رو دم حجله بکشه واز همین اول به طور کامل منو مطیع خودش کنه.خوب که بهم شلاق زد کمربندش رو کنار گذاشت و اومد بالای سرم و تا به خودم بیام با کون گنده اش روی صورتم و دهنم نشست وگفت:سوراخ کون اربابتو بلیس و حسابی سر حال بیارش.صورتم لای قاچ های کون ارباب میترا گیر کرده بود و یه جورایی حس خفگی پیدا کرده بودم ولی با این وجود زبونمو درآوردم و شروع به لیسیدن سوراخ کونش کردم.کونش کمی موریزه داشت ولی من برام مهم نبود.عاشق بوی سوراخ کونش بودم.با ولع سوراخش رو می لیسیدم و اونم آااااههههه می کشید وهر لحظه سوراخشو بیشتر به دهنم فشار می داد.منم با اشتیاق براش کون لیسی می کردم و لابه لای لیسیدن هم سوراخ کونش رو بو می کشیدم.کاملا زیر قاچ های کونش مطیع و تسلیم بودم و به معنای واقعی کلمه داشتم تحقیر میشدم.چند دقیقه بعد از روی دهنم بلند شد و این بار روی سینم نشست و یه چنگی تو موهام زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.مطیعانه دهنمو باز کردم و اونم با یه حرکت کیر درازش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.کیرش که به ته حلقم رسید نزدیک بود عوق بزنم ولی به هر بدبختی بود جلوی خودم رو گرفتم.ارباب میترا هم دیگه بهم امون نداد و محکم شروع به تلمبه زدن توی دهنم کرد.هربار کیر درازشو تا ته تو حلقم فرو می کرد و آااااههههه می کشید.منم خیلی حرفه ای و با ولع کیرش رو میخوردم وجنده وار ساک میزدم.کیر دراز و خوشگلش تموم دهنم رو پر کرده بود ومن به سختی میتونستم نفس بکشم.درست در همچین شرایطی که نفس کشیدن برام سخت شده بود ارباب میترا همزمان با گاییدن دهنم با انگشتاش دماغم رو گرفت و اجازه نداد که نفس بکشم.دماغ و دهنم بسته بود وهیچ مجرایی برای تنفس نداشتم.ارباب میترا هم لذت می برد از اینکه حقارت و ذلت منو می دید.دست و پا میزدم تا نشون بدم دارم خفه میشم و اونم یه لحظه دماغم رو ول می کرد تا یه نفس بگیرم و دوباره دماغم رو می گرفت.یه چند دقیقه ای به همین منوال گذاشت و من دهنم خیلی سخت تر از همیشه به معنای واقعی گاییده شد.دستام هم که به تخت بسته شده بود و من کاملا رام و تسلیم در اختیارش بودم.خوب که دهنم رو گایید از روی سینم پایین رفت و این بار برای گاییدن کسم آماده شد.اما قبل از هر چیز سرشو لای پام فرو کرد و زبونش رو درآورد و شروع به لیسیدن کسم کرد.یه آااااهههه کشیدم و از روی لذت چشمام بسته شد.ارباب الهام با انگشتاش چوچولم رو می مالوند و همزمان کسم رو می لیسید.با انگشتاش لبه های کسم رو باز کرده بود و زبونش رو توی کسم فرو می کرد و داخل کسم رو می لیسید.منم یکسره آاااااهههههه می کشیدم.لذتش فوق العاده بود.تموم تنم داغ شده بود وحسابی گرگرفته بودم.آب کسم همین طور مثل چشمه از کسم می جوشید وبیرون میزد و ارباب میترا هم همزمان با خوردن کس و چوچولم آب کسم رو هم می خورد.دستام که بسته بود و ارباب هم پاهام رو کامل از هم باز کرده بود و با ولع برام کسم رو می لیسید.تقریبا از شدت خوشی جیغ می کشیدم وارباب هم داشت با تموم وجودش برام کسم رو میخورد.احساس می کردم دارم روی ابرا پرواز میکنم.حس فوق العاده ای داشتم که اصلا قابل توصیف نیست.کسم دیگه شده بود آبشار و مثل چی ازش آب می چکید وارباب میترا هم که گویا آب کس من بهش مزه داده بود با ولع کسم و آب کسم رو با هم می خورد.تموم وجودم آتش شده بود.دیگه دلم زبون نمی خواست فقط یه کیر کلفت و دراز می خواستم که وارد کسم بشه و آتش وجودم رو خاموش کنه.نگاه ملتمسانه و پراز خواهشم رو به چشمان ارباب میترا دوختم و عاجزانه با نگاهم ازش طلب کیر کردم.خب هرچی بود برده اش بودم و نمیتونستم ازش چیزی رو مستقیم بخوام و باید خودش این لطف رو در حقم می کرد.انگار که نگاه ملتمسانه من موثر واقع شد و فکرم رو خوند.بی هیچ حرفی کیرش رو کنار کسم قرار داد و خیلی نرم و آرام آرام فشارش داد وراحت کیر درازش رو تا ته تو کسم فرو کرد.از شدت لذت فقط آااااهههههه کشیدم و خودش هم آاااااههههه کشید.به قدری کسم خیس بود که کیر درازش رو درسته قورت داد و به راحتی در خودش جا داد.در حالی که چشم توی چشم هم بودیم و منم دستام بسته بود داشتم با کیرش گاییده میشدم.کیر درازش تموم وجودم رو فتح کرده بود.محکم و با قدرت توی کسم تلمبه میزد ولی من نه تنها دردی احساس نمی کردم بلکه تموم وجودم رو لذت گرفته بود.حسابی عرق کرده بودم و دهنم خشک شده بود.از شدت خوشی خودم دهنم رو باز کردم وگفتم:دهنم خشک شده ارباب.اونم سرش رو بهم نزدیک کرد و تو دهنم تف کرد و منم تفش رو خوردم.دوباره و چند باره این کار رو انجام داد و منم همزمان با گاییده شدن تفش رو هم می خوردم.حسابی خوشش اومده بود و با لذت داشت کسم رو می گایید.لا به لای تف کردن هاش توی دهنم گفت:فعلا همین تف ارباب رو بخور که به زودی قراره خشکی دهنتو با چیزای دیگه برطرف کنم.منم با لذت جووووون گفتم و مشغول کس دادن خودم شدم.به قدری زیبا و هیجان انگیز داشتم از گاییده شدنم لذت می بردم که انگار ارباب میترا دیگه دلش نیومد که با کتک و تنبیه و سخت گرفتن بهم حال خوبم رو خراب کنه.فقط توی چشمام نگاه می کرد و کسم رو می گایید و گاهی اوقات هم توی دهنم تف می کرد و منم تفش رو می خوردم.ساعت کمی ازده شب گذشته بود و نزدیک یک ساعت از شروع سکسمون می گذشت.ارباب میترا هم دیگه به نظر در آستانه ارضا شدن بود.چند تا تلمبه دیگه توی کسم زد و کیرشو از کسم بیرون کشید و لحظاتی بعد با آاااااههههه و ناله زیاد همه آب کیرش رو روی سینه هام خالی کرد و بعد از اینکه دستام رو باز کرد کنارم روی تخت ولو شد.منم راضی از سکس لذت بخشی که باهاش تجربه کرده بودم بغلش کردم و چشمام رو بستم.


قسمت سی و هفتم

پس گفتی اولین بارت نیست که بردگی می کردی.
-:آره درسته.
میترا:چند وقته بردگی میکنی؟
-:زیاد نیست.تازه شروع کردم.اولین بار برای دخترخالم بردگی کردم.سالها شریک جنسیم بود و با هم لز می کردیم ولی کم کم این تنوع تو رابطمون ایجاد شد.
میترا:در مورد دخترخالت شنیدم که زن خوش سکس و جذابیه.
-:ازکجا در مورد الهام میدونی؟
میترا:ایمان بهم گفته.با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:اون وقت ایمان ازکجا میدونه؟
میترا:از اون جایی که تا حالا چند باری دخترخالتو گاییده.با بهت و حیرت نگاهش کردم و گفتم:ایمان و الهام با هم سکس داشتن؟
میترا:متوجه نمیشم یعنی تو چیزی در این مورد نمیدونی؟
-:معلومه که نمیدونم.خب برام تعریف کن موضوع چیه.
میترا:پس لابد خبر نداری که دخترخالت شده دوس دختر جدید احسان.دوس پسر سابقت با دوس دخترت دوست شده و چند باری تا حالا اونو گاییده.حتی سه چهار باری هم با ایمان دو نفری گاییدنش.خلاصه که جنده ای شده برای خودش.چیزهایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.چطور همچین چیزی امکان داشت؟الهامی که ادعاش میشد اجازه نمیده هیچ مردی به جز شوهرش حتی لمسش کنه حالا با دوست پسرسابق من و ایمان سکس گروهی می کرد.حال عجیبی داشتم و از دست همشون عصبانی و ناراحت بودم.از دست الهام که این طوری تبدیل به یه جنده شده بود و داشت به شوهرش و زندگیش خیانت می کرد ، از دست احسان که بلافاصله بعد از کات کردن من باهاش با دخترخالم وارد رابطه شد تا به قول خودش منو حساس و ناراحت کنه ، از دست ایمان که تمام این مدت چیزی در این مورد بهم نگفته بود.رو به میترا کردم و گفتم:تو هم با دخترخاله من رابطه داشتی؟اگه ایمان اونو گاییده پس تو هم می تونستی …… حرفم رو قطع کرد و گفت:نه هنوز که نه البته اعتراف میکنم با تعریفایی که ایمان و احسان ازش میکنن خیلی مشتاقم که منم دخترخالتو مزه کنم.
-:پس احسان خوش غیرت دیگه عادت کرده که همه دوس دختراش رو بخوابونه زیر مردای دیگه و این فقط شامل حال من نمیشه.
میترا:در مورد تو این طور نبود.اون به خاطر من حاضر شد که تو رو بسپاره دست ایمان.به خاطر من ایمان وارد رابطتون شد.با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:متوجه منظورت نمیشم.میشه واضح تر صحبت کنی؟
میترا:احسان از وقتی فهمید که ایمان با یه دوجنسه دوست شده شاخک های کیرش فعال شد و تصمیم گرفت هر طوری که شده خودش هم یه تستی از این دوجنسه بکنه.اونم به خصوص بعد از همه تعریفایی که ایمان از سکس هاش با من برای احسان می گفت.احسان تلاش زیادی کرد که ایمان رو متقاعد کنه تا اجازه بده با من سکس کنه ولی ایمان قبول نمی کرد.بالاخره احسان که از هیچ راهی نتیجه ای به دست نیاورده بود آخرین شانسش رو امتحان کرد.یه پیشنهاد وسوسه کننده به ایمان داد و بالاخره رضایتش رو جلب کرد.اون به خوبی میدونست که ایمان از تو خوشش میاد و برای همین در ازای گاییدن من تو رو به ایمان پیشنهاد کرد.ایمان این قدری تو رو دوست داشت که برای رسیدن بهت هرکاری انجام بده.بدون هیچ تردیدی پیشنهادش رو قبول کرد.ایمان این قدر تو رو دوست داشت که حاضر بود تموم دوجنسه های دنیا تموم جنده های دنیا رو به احسان بده ولی در عوض تو رو داشته باشه.همیشه بهم میگه ای کاش زودتر از احسان با نگین آشنا می شدم.خلاصه که احسان پای ایمان رو به رابطتون باز کرد و تو برای اولین بار با احسان و ایمان گروهی سکس کردی.فردای همون شب اونا دو نفری منو گاییدن و این طوری شد که رابطه منم با احسان شروع شد.فکر کنم الان فهمیدی که چرا تبدیل به یه جنده شدی.احسان دنبال تنوع و قشنگ تر شدن سکس هاتون نبود.اون به خاطررسیدن به من تو رو در اختیار ایمان قرار داد و نکته جالب تر اینه که ایمان هم به خاطر رسیدن به تو منو به راحتی در اختیار احسان قرار داد.چیزی که مشخصه اینه که من و تو دوس دختر آدمای اشتباهی شدیم.چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.احساس می کردم سرم به شدت ضربه خورده و به دوران افتاده.دنیا برام تیره و تار شده بود.نمی دونستم باید چی بگم و چیکار کنم.نمیدونستم باید چه احساسی داشته باشم.شاید اگه احسان خیلی راحت بهم می گفت که هدفش چیه من و میترا می تونستیم جامون رو عوض کنیم و دیگه نیازی به این همه جنده بازی و خوابیدن زیر کیر این همه آدم غریبه نبود.هیچ رقمه نمی تونستم احسان رو ببخشم.از دست همه ناراحت بودم.از دست الهام ناراحت بودم.دیگه هیچ علاقه و رغبتی برای رابطه باهاش نداشتم.از دست ایمان هم ناراحت بودم که در طول این مدت چیزی بهم نگفت.البته اینکه می دونستم و فهمیده بودم ایمان تا این حد منو دوست داره برام خوشایند بود ولی باز پنهان کاریش رو نمی تونستم تحمل کنم.البته ایمان و یا الهام رو میتونستم ببخشم ولی احسان رو که این طوری با زندگیم بازی کرده بود رو نمی تونستم ببخشم.کلافه بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.
میترا:میدونم که با زدن این حرفا ناراحتت کردم ولی فکر میکنم این حق تو بود که بخوای واقعیت رو بدونی.
-:مرسی که بهم گفتی.این حقیقت رو باید ایمان یا الهام یا خود احسان مطرح می کردن و من انتظار داشتم که از اونا بشنوم.الان که همه ماجرا رو میدونم میتونم بهتر برای آیندم تصمیم بگیرم.
میترا:خیال داری چیکار کنی؟
-:رابطم با احسان رو که کات کردم.دیگه نمیخوام با الهام و ایمان هم درارتباط باشم.البته منظورم رابطه جنسیه وگرنه الهام که فامیلمه و خب نمیتونم باهاش قطع رابطه کنم ولی سکس دیگه هرگز.
میترا:در مورد الهام به خودت مربوطه ولی در مورد ایمان ازت میخوام که عجولانه تصمیم نگیری و یه فرصت دیگه بهش بدی.
-:یه فرصت دیگه بدم که بازم بهم دروغ بگه؟
میترا:نه یه فرصت بده که بتونه جبران کنه.بهت که گفتم اون چقدر دوستت داره.
-:بعید میدونم کسی منو برای خودم دوست داشته باشه.همه منو تا زمانی که میگان دوست دارن.
میترا:جنس علاقه ایمان بهت فرق میکنه.اینو از نگاهش و از نوع صحبت کردنش در موردت میخونم.حداقلش اینکه ازت میخوام بیشتر بهش فکر کنی.برای لحظاتی چشمام رو بستم و سکوت کردم.میترا دستاش رو دورم حلقه کرد و منو درآغوش کشید.پتو رو روی من و خودش کشید وگفت:دیروقته.بهتره بخوابی.من صبح میخوام برم سر کاردیگه بیدارت نمیکنم خودم میرم.تو هم خسته ای تا هرموقع دوس داری استراحت کن.جوابش رو ندادم و فقط اجازه دادم تا تن لختم رو با تن لختش درآغوش بگیره.یه بوسه ای از لبام گرفت و پس از گفتن شب بخیر چشمانش رو بست.


قسمت سی و هشتم

سه روز از اون شب کذایی که من همه حقیقت و ماجرای جنده شدنم رو از زبان میترا شنیده بودم می گذشت.در طی این مدت بارها ایمان بهم زنگ زده بود و من جوابش رو نداده بودم.الهام هم باهام تماس گرفت و منم هرچی از دهنم درمیومد نثارش کردم و گفتم که دیگه نمیخوام باهاش در ارتباط باشم.به طور کلی حال و حوصله خوبی نداشتم.از دست همشون ناراحت و عصبانی بودم.اون روز خونه بودم و کلاس هم نداشتم.مشغول درست کردن ناهار برای خودم بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد و وقتی به صفحه گوشیم نگاه کردم متوجه یه شماره ناشناس شدم.با کمی مکث و تردید جواب دادم که صدای زنی از اون طرف خط به گوشم رسید.
سلام.من با همراه نگین خانوم تماس گرفتم؟حالت کنجکاوی به خودم گرفتم و گفتم:سلام.بفرمایین.خودم هستم.با محبت منو خطاب قرار داد و گفت:خوب هستی نگین جون؟من سیمین هستم.مادر سهیل.تازه اونجا بود که شناختمش.
-:ممنونم سیمین جون.شما خوبین؟خانواده خوبن؟
سیمین:ممنونم عزیزم.ببینم تو الان کجایی؟شمالی یا تهرانی؟
-:من اومدم تهران سیمین جون.
سیمین:چقدر خوب.عزیزم من خیلی مشتاقم ببینمت.
-:منم همین طور سیمین جون.اگه بگین کی و کجا خدمت برسم خودم میام دیدنتون.خودم هم نمیدونستم این همه اشتیاقم برای دیدنش از کجا میاد.
سیمین:قربون تو دختر برم من.خیلی دوست داشتم ازت بخوام بیای خونمون ولی درحال حاضرآقا فریدون خونه است و درست نیست که تو الان بیای اینجا.اگه آدرس خونه یکی از دوستانم رو بهت بدم میای اینجا؟کمی مکث کردم و سپس پرسیدم:این دوستتون آقا هستن؟خنده ای کرد و گفت:فکر نکنم برای تو فرقی بکنه عزیزم.تو که مشکلی نداری.با زبون بی زبونی گفته بود تو که جنده ای و ترست از چیه.
-:نه خب مشکلی ندارم.
سیمین:ولی واسه اینکه خیالت راحت بشه بگم که دوستم یه خانومه.نگران نباش.حالا آدرس رو یادداشت کن.
آدرسش رو نوشتم و قرار شد که بعد ناهار به اونجا برم.یه آرایش ملایم کردم وبا یه مانتوکوتاه و جین مشکی و شال قرمزرنگم از خونه زدم بیرون.یه تاکسی گرفتم و آدرس رو به راننده دادم وتقریبا نیم ساعت بعد به اونجا رسیدم.یه واحد آپارتمان توی طبقه چهارم یه ساختمان شش طبقه.وقتی از آسانسور پیاده شدم درب ورودی واحد باز بود و منم با کمی مکث بالاخره وارد خونه شدم که سیمین با خوشرویی و درحالی که رکابی و شلوارکی به تن داشت به استقبالم اومد.باهاش روبوسی کردم و اونم بهم خوش آمد گفت.دوست سیمین هم که مثل خودش یه زن میانسال و جا افتاده و البته تر و تمیز بود به استقبالم اومد و اونم به گرمی باهام احوال پرسی کرد وبهم خوش آمد گفت وازم دعوت کرد که بشینم.منم رفتم و کنار سیمین نشستم و دوستش هم رو به رومون نشست.سیمین بلافاصله دست برد و شالم رو از سرم برداشت و گفت:پاشو برو لباساتو عوض کن.
-:نه احتیاجی نیست.همین طوری راحتم.
سیمین:خب این طوری من ناراحتم عزیزم.خلاصه با اصرار زیادش مانتوم رو ازتنم درآوردم وبا رکابی موندم اما چون دیگه شلوارک پام نبود شلوارمو از تن درنیاوردم.سیمین رو به دوستش کرد و گفت:می بینی پری جون.اینم همون همکارمون که صحبتش رو کرده بودم.اسمش هم نگینه.می بینی چقدر خوشگله؟پری هم لبخندی زد و گفت:بله.ماشاالله خیلی خوشگله.خیلی حیف بود که بخوای بخوابونیش زیر دست اون سیروس بوگندو.
سیمین:خب من که دیر رسیدم.اون پسر کسخل من همچین تیکه ای رو برد خوابوند زیر دست اون مرتیکه.نگین جون لقمه بزرگتر از دهن بود برای سیروس.
-:مرسی.نظرلطفتونه.
سیمین:این پری خانوم ما رو که می بینی بچه ها بهش میگن خاله پری.۴۴ سالشه و فکر میکنم تقریبا ۲۴ سال از عمر مبارکش رو به ارضای جنس نر پرداخته و تقریبا۱۰ سالی هم میشه که خاله شده و دخترای زیادی رو توی دست و بالش داره.بسیار قابل اعتماده وتوی کارش حرفه ای و درسته.منم اون روز که دیدمت اون جوری زیر سیروس خوابیده بودی خیلی ازت خوشم اومد و خیلی دلم سوخت که چرا یه دختر خوشگلی مثل تو باید با آدمایی مثل سیروس هم خوابه بشه.واسه همین ازت خواستم بیای اینجا پیش پری جون.از اونجایی که طبق گفته خودت در آغاز راه جنده شدنت قرار داری من دلم میخواد بهت کمک کنم و هواتو داشته باشم.خلاصه هرچی باشه تو چند باری با پسرم خوابیدی و ارضاش کردی و من به عنوان یه مادرباید تشکر کنم و هوای تو رو داشته باشم.ازت میخوام پیش پری جون بمونی و بشی یکی از دختراش.اونم میتونه بهترین مشتریا رو برات جور کنه وشرایطی برات فراهم کنه که با بهترین و جنتلمن ترین مردا رابطه داشته باشی.چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.این دو تا زن میانسال که سن مادرم رو داشتند می خواستند از من رسما یک جنده بسازن.چیزی که همین جوریش هم بودم ولی بدون گرفتن دستمزد بابت خدماتم.به لطف احسان تبدیل به یه جنده ممتاز شده بودم والان میخواستم برای درآمدزایی آماده بشم.نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.آیا این آینده زندگی من بود؟تا کی یا کجا میتونستم با جندگی زندگی کنم؟
-:مرسی بابت لطفی که بهم دارین.ولی من نمیتونم پیشنهادتون رو قبول کنم.
پری:چرا نمیتونی عزیزم؟تو خوشگل و جذابی ، اندام خوبی داری وناز و ظریفی و خیلیا رو میتونی شیفته خودت کنی.
-:درسته اما اون جور که شما فکر میکنین نیستم.من دنبال پول و اینا نیستم.من نمیخوام با بدنم کاسبی کنم.
سیمین:خب اشتباه میکنی عزیزم.کاری که تو انجام میدی اسمش هرزگیه.و هیچ هرزه ای در دنیا وجود نداره مگر اینکه دنبال پول یا لذتش باشه.اگه میگی دنبال پول نیستی پس لابد از هرزه بودنت لذت می بری خب این علاقت در جایگاه خودش محترمه.اما بیا خوب به این فکر کن.تو که در هرحال داری این کار رو انجام میدی.چیزی رو هم قرار نیست از دست بدی.تو هرزگی میکنی برای لذتش و درکنارش پول و منافع مالی هم به دست میاری.تازه این یه هرزگی اصولی و هدفمنده.در یک جای مطمئن زیر نظر پری جون که یه آدم مورد اعتماده وبا جنتلمن ترین و پولدارترین افراد نه با هر عوضی آشغالی که از راه برسه.حرفاش وسوسه کننده واغواگر بود.من هم که چیزی برای ازدست دادن نداشتم.در زندگی شخصیم هم که با همه قطع رابطه کرده بودم و دیگر نه احسانی بود نه ایمانی نه الهامی.فقط شاید به صورت گذری با سهیل یا میترا هم خوابه می شدم که اون هم در خارج از برنامه های کاریم هم قابل انجام بود.من همین طوریش هم جنده بودم وحالا میتونستم به قول سیمین با یک جندگی هدفمند و اصولی علاوه بر لذت صاحب پول و منافع مالی دیگه هم بشم.
هنوز غرق در افکارم بودم که صدای سیمین منو به خودم آورد.
سیمین:علاوه بر اینها تو اگه وارد این کار بشی میتونی بسیار موفق تر از بقیه هم نوعانت بشی.از سیروس شنیدم که توی سکس هات محدودیتی نداری ، سکس خشن ، کثیف و همراه با توهین و تحقیر انجام میدی و به قول بچه ها توی سکس بردگی میکنی.ساک زدن و کس دادن رو هر تازه به دوران رسیده ای میتونه انجام بده ولی کارایی که تو انجام میدی و ظاهرا توش مهارت هم داری ازعهده هرکسی برنمیاد.شاید از هر صد نفر که چه عرض کنم شاید ازهرهزار نفر یک نفر مثل تو باشه که تف و شاش بخوره ، ساک تو حلقی بزنه ، سوراخ کون بلیسه ، آب کیر بخوره ، کتک بخوره و توهین و تحقیر بشنوه.من و پری که ۲۰ ساله جنده ایم هرگز یه بخش کوچیکی از این کارو هم نتونستیم و نمی تونیم انجام بدیم ولی تو به خوبی از عهدش برمیای.و این باعث میشه تا تو یه گوهر نایاب بشی.خیلی از مردا و حتی خیلی از زنهای ما دنبال افرادی مثل تو می گردن.این قدر برده زن و دختر کمیاب و حتی نایابه که اصلا نمیشه برات ارزشی مالی تصور کرد.و برای کارفرمات که پری جون باشه هم تو به تنهایی به اندازه صد تا جنده معمولی ارزش و اعتبار داری.اینا رو گفتم که بدونی اگه قبول کنی چه آینده ای درانتظارته.سر یک سال برای خودت میلیونری هستی وچند سال دیگه احتمالا میلیاردر میشی.اینی که میگم آینده هرجنده ای نیست.اما تو با شرایط خاصی که داری بهش می رسی.به قدری این جملات را با آب و تاب و حرارت بیان می کرد که دیگه اندک ذره ای هم اگه تردید داشتم اون تردید از بین رفت وبدون معطلی گفتم:از کی میتونم کارم رو شروع کنم؟یه لبخندی به پهنای صورت روی لب هر دو اونها نشست.
پری:اگر آمادگیش رو داشته باشی از همین امشب.همین امشب برات مشتری دارم.منتها قبلش باید سری نکات رو بهت یادآوری کنم و بگم که باید چه کارایی انجام بدی.
سیمین:خب من دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.دیگه که به توافق رسیدیم و شمام که باید در مورد جزئیات کار صحبت کنین.منم میرم که به یه قرار کاریم برسم.
پری:همون که گفتی هم سن و سال سهیله؟سیمین یه لبخندی زد و گفت:اوهوم.پری هم خنده ای کرد و گفت:پتیاره آشغال.فقط بلده جوجه بزنه.سیمین هم که می خندید لباساش رو پوشید وازمون خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتن سیمین پری رو به من کرد و گفت:این که تو برده ای وتوی سکس محدودیتی نداری خیلی خوبه وبرامون درآمدزایی خیلی خوبی ایجاد میکنه ولی من تو رو دست هرکسی نمی سپارم.خیلیا دوست دارن با یکی مثل تو باشن ولی از نظر مالی یا شخصیتی تعریفی ندارن.من خیلی از دخترایی که دارم رو دست هزار نفر آدم مختلف می سپرم ولی درمورد تو نمیخوام این کارو بکنم.به قول سیمین تو واقعا حیفی که دست هر کسی بیفتی.ما اینجا تعداد زیادی مشتری ثابت داریم و طی این سالها خیلیاشون رو دیگه شناختم.من نمیخوام تو رو مثل بقیه دست ادمای جورواجور بفرستم.حاضرم فقط به دو سه نفرشون بدمت ولی پولدار و باشخصیت.کسی که بادویست هزار تومن میخواد بیاد واسه عشق و صفا که نمیتونه با تو باشه.حتی اجازه نمیدم لمست کنه.به اون یه جنده درب و داغون میدم که از سرش هم زیاده.واسه داشتن تو طرفت باید لیاقت تو رو داشته باشه.من خیال دارم تعداد مشتری هات رو کمتر از بقیه قرار بدم ولی بهترین ها رو برات درنظر بگیرم.خیلیا دنبال یه برده زن و دختر بودن و بهم می گفتن ولی من چیزی توی دست و بالم نداشتم و حالا با بودن تو کار و کاسبی جفتمون رونق پیدا میکنه.درخصوص حق الزحمه ات هم بگم که من واسه جنده های معمولی هفتاد به سی می گیرم ولی در مورد تو چون میدونم سودآوری زیادی برام داری و از طرفی کار سخت تری هم به نسبت بقیه داری شصت به چهل بهت پرداخت میکنم.
-:ممنونم.خیلی پولش برام اهمیت نداره.
پری:الانم پاشو لباساتو دربیار ببینم این جنده کوچولوی ما زیر اون لباساش چی قایم کرده.بی هیچ حرفی لباس هام رو تک تک ازتنم درآوردم و پری هم اومد کنارم نشست و با دقت مشغول برانداز کردن بدنم شد.به بدنم دست می کشید و پوست تنم رو نوازش می کرد.گاهی سینه هام رو می مالید و به کسم که دست کشید بی اختیار آاااههههه کشیدم.لبخندی زد وگفت:می بینم که خیلی هم داغی.دستش رو کشید و گفت:الان نمیخوام خسته ات کنم چون امشب اولین شب کاری رسمیته.وگرنه بدم نمیومد قبل از هر مشتری دیگه ای خودم تو رو تست کنم.
-:من مشکلی با این قضیه ندارم.اگر بخوای من آمادم.یه نگاهی توی چشمای پر از تمنا من انداخت و گفت:وقت زیاده.قطعا در کنار اون مشتریا منم یه ناخونک بهت میزنم.
-:هرجور مایلی.مشتری امشبم کیه؟
پری:یه آقای پولدارکه یه دفتر حسابرسی داره و حسابداری رسمی چندتا شرکت رو انجام میده.۳۵ ساله و مجرده و مستقل زندگی میکنه.اسمش هم آرش ومرد بسیار داغ و شهوتی و اون طور که از یکی از دخترام شنیدم تا حدودی خشنه توی سکس.محدودیتی هم برای پرداخت هزینه نداره.زیاد براش دختر می فرستم.آدم خوش حسابیه و حسابی هم منو قبول داره.خیالت راحت.همون طور که گفتم آدم حسابی ترین ها رو برات پیدا میکنم.منم یه لبخندی زدم و گفتم:ممنونم.


قسمت سی و نهم

یک ماه از شروع جنده شدنم به صورت رسمی می گذشت ودر طی این مدت من سکسای سخت و خشن و کثیف زیادی رو با افراد مختلف انجام داده بودم.بیشترشون آدم حسابی بودن و باشخصیت و پولدار همون طور که پری بهم قولشو داده بود.مشتریام حسابی ازم راضی بودن و این رضایت همراه شده بود با پول خرج کردنای افراطی و بزرگترین برنده این بازی بدون شک پری بود که از جندگی ها و بردگی های من کاسبیش حسابی رونق گرفته بود.ارتباطم رو همچنان با الهام وایمان قطع کرده بودم وبه تماس هاشون پاسخ نمی دادم.ایمان تقریبا هر روز بهم زنگ میزد و من هم جوابش رو نمی دادم.در طی این مدت هم فقط ک بار با سهیل سکس داشتم و دوسه باری رو هم با میترا.توی سکس هام با میترا و سهیل پیشرفت های خوبی داشتم و یه جورایی با بردگی برای اونها تمرین می کردم تا بتونم در برابر مشتری هام بهترین عملکرد رو داشته باشم.سرم زیاد گرم کارم بود و کمتر به درس و دانشگاهم می رسیدم و خیلی از کلاس ها رو یه خط درمیون می رفتم.
برای خرید به بازار رفته بودم که پری باهام تماس گرفت.فکر کردم که بازم برام مشتری پیدا کرده و باید برم سر کار ولی برخلاف انتظارم ازم خواست که شام برم پیشش.اولین بار بود که این جوری ازم دعوت می کرد و برای همین احساس کردم که شاید میخواد باهام سکس کنه.پیشنهادش رو قبول کردم چرا که خودم هم دلم می خواست که با صاحب کارم رابطه داشته باشم.از خرید برگشتم و لباسامو عوض کردم وبا یه آرایش ملایم و یه دست لباس شیک به سمت خونه پری حرکت کردم.وقتی به اونجا رسیدم خودش در حالی که یه لباس راحتی تنش بود به استقبالم اومد.با هم روبوسی کردیم و من وارد خونه شدم و به محض ورودم با صحنه ای مواجه شدم که باور کردنش برام خیلی سخت بود.سهیل و مادرش سیمین هم در حالی که کنارهم روی مبل نشسته بودن به احترامم از جا بلند شدن.یعنی اون جا چه خبر بود؟رابطه من با سهیل مخفیانه بود و حالا مادرش در جمع ما حضور داشت و علاوه بر اون خود سهیل در خانه دوست مادرش که خودش یه جنده بود چیکار می کرد؟عقلم به جایی نمی رسید.حسابی شوک زده بودم که اونا منو مخاطب قرار دادن و باهام احوال پرسی کردن.سیمین منو به نشستن دعوت کرد ومنم رو به روشون روی مبل نشستم.پری هم اومد کنارم روی مبل دونفره نشست وفهمید که من بهت زده دارم به اونا نگاه میکنم.یه لبخندی زد و گفت:میدونم که حسابی تعجب کردی وسوالات زیادی برات پیش اومده.
-:معلومه که متعجبم.یکی بهم بگه اینجا چه خبره؟سهیل اینجا چیکار میکنه؟
سیمین:خب شرایطی پیش اومده که من وسهیل تونستیم بهتر همدیگر رو بشناسیم و با خصوصیات هم آشنا بشیم.اون همه چیز رو در مورد من میدونه ومنم همه چیز رو در مورد اون میدونم.
-:همه چیز رو در موردت میدونه؟یعنی میخوای بگی….. سهیل حرفم رو قطع کرد و گفت:بله من میدونم که مادرم جنده است.میدونم که خاله پری هم یه جنده است ومیدونم که تو جنده هم واسه خاله پری کار میکنی.دهانم از شدت تعجب باز مونده بود.چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.چطور همچین چیزی ممکن بود؟
-:تو ازکجا فهمیدی که ما ….. باورم نمیشه سهیل.
پری:خب من و سیمین نشستیم با هم فکر کردیم که بهتره سهیل هم وارد رابطمون بشه.سیمین برای سفر شمالش با حضور سهیل یه سری محدودیتایی داشت که می تونست این طوری برطرف بشه.
-:خب چطوری به سهیل گفتین؟واکنش سهیل چی بود؟
پری:خب ما یه نمایش بازی کردیم.من و سهیل از قبل با هم رابطه داشتیم و اون گاهی اوقات به اینجا میومد ومنو می گایید.چند روز پیش دوباره سهیل هوس گاییدن منو کرد ومنم سیمین رو مطلع کردم و جوری نقش بازی کردیم که سیمین به طور تصادفی وسط سکس من و سهیل به اینجا بیاد و ما رو در اون وضعیت ببینه.خلاصه این اتفاق افتاد و مادر و پسر همدیگر رو توی این شرایط دیدن و خلاصه پرده های حیاشون از بین رفت.سیمین هم وارد سکسمون شد وسهیل هم اون روز جفتمون رو گایید و این جوری همه چیز آغاز شد.
-:چرا بهم چیزی نگفتی سهیل؟
سهیل:دقیقا به همون علتی که تو چیزی درمورد ارتباط با مادرم و خاله پری چیزی بهم نگفتی.البته من برات خوشحالم که بالاخره تبدیل به یه جنده واقعی شدی وحسابی داری می درخشی و به کاسبی خاله پری رونق دادی.
-:یعنی تو واقعا با سیمین جون سکس میکنی؟سهیل همون لحظه یه لب طولانی از مادرش گرفت وهمزمان با دستش سینه مادرش رو از روی لباسش مالید وگفت:حالا باور میکنی نگین؟هنوز مات و مبهوت مونده بودم که پری که کنارم نشسته بود سرش رو بهم نزدیک کرد و لبش رو روی لبم گذاشت و مشغول بوسیدنم شد.منم به خودم اومدم و باهاش همراه شدم.من هم لبش رو میخوردم و اونم با دستاش دوطرف صورتم رو گرفته بود و ازم لب می گرفت.همزمان سهیل و سیمین هم مشغول معاشقه وبوسیدن هم بودن ورفته رفته داشتن همدیگر رو لخت می کردن.منم تا به خودم اومدم کاملا به وسیله پری لخت شده بودم واونم افتاده بود به جون سینه هام و داشت سینم رو میخورد.چشمام رو بسته بودم و آااااههههه می کشیدم و اونم با ولع سینه هام رو میخورد.در طرف دیگه سیمین هم سرش رو بین پاهای پسرش برده بود وکیر دراز وکلفت سهیل رو تو دهنش گرفته بود و داشت می خورد.سهیل هم با دستاش سر مادرش رو گرفته بود وبا کیرش توی دهن سیمین تلمبه میزد.اولین بار بود که بدن سیمین رو لخت می دیدم وبه این نتیجه رسیده بودم به عنوان یه جنده سن بالا بدن خوب و قشنگی داشت.پری روی همون مبل دونفره منو خوابوند وهمزمان با خوردن سینه هام دستش رو لای پاهام برد و مشغول مالیدن کسم شد.صدای آااااهههه کشیدنای من بلند شده بود.از اون طرف هم سهیل که کیرش تو دهن مادرش بود حسابی آااااهههههه می کشید واز خود بیخود شده بود.پری هم بعد از اینکه حسابی سینه هام رو خورد این بار سرش رو لای پاهام برد وزبونش رو به سطح کسم رسوند و شروع به لیسیدن کسم کرد.آاااااههههههه کشیدم و از شدت لذت چشمام رو بستم.پری با ولع و حرارت خاصی کسم رو لیس میزد و چوچولم رو می مکید و منو حسابی غرق لذت کرده بود.چشمام بسته بود ودرحال لذت بردن بودم که از اون طرف صدای آاااخخخخ گفتن سیمین توجهم رو جلب کرد.چشمام رو که باز کردم دیدم لنگاشو داده بالا وسهیل هم کیرشو تا ته تو کس مادرش فرو کرده.


قسمت چهلم

سهیل پاهای مادرش رو از هم باز کرده بود و کیرش رو محکم وباقدرت تا ته توی کس سیمین فرو می کرد.سیمین یک سره ناله می کرد و به نظر درد و لذت در وجودش قاطی شده بودتازه داشتم باور می کردم که واقعا سهیل و مادرش با هم سکس می کنن.پری هم که حسابی کسم رو لیسیده بود دیگه لباساش رو کامل از تنش درآورد و اومد بالای سرم وبا کس روی صورتم و دهنم نشست.نیازی به هیچ توضیحی نبود و من میدونستم که باید چیکار کنم.زبونمو به سطح کسش رسوندم و شروع به لیسیدن کسش کردم و اونم آااااههههه و ناله هاش شروع شد.مزه کسش رو دوس داشتم و بوی خوبی هم می داد.زبونم رو لای کسش می چرخوندم و براش می لیسیدم.از طرف دیگه سهیل هم محکم تو کس مادرش تلمبه میزد و همزمان با دست سینه های درشت سیمین رو توی دستاش گرفته بود ومحکم می مالید.صدای آااااههههه کشیدنای سیمین درفضا طنین انداز شده بود و سهیل هم با ولع خاصی مشغول گاییدن مادرش بود.منم یکسره زبونم رو داخل کس پری می چرخوندم و کسش رو می لیسیدم و چوچولش رو می مکیدم.آااااههههه کشیدنای پری لحظه به لحظه بیشتر میشد.ترشحات زیادی هم از کسش جاری شده بود و همش توی دهنم می ریخت و منم همزمان با لیسیدن آب کسش رو هم میخوردم.بعد از چند لحظه پری خودش رو روی دهنم جابه جا کرد و این بار کونش رو مقابل دهنم قرار داد و من بی هیچ حرفی سراغ سوراخ کونش رفتم.زبونم رو به سوراخ کونش رسوندم و شروع به لیسیدن سوراخ کونش کردم.طعم سوراخ کونش برام خیلی خوشایند بود و برای همین با ولع خاصی می لیسیدمش.اونم یکسره ناله می کرد وآاااههههه می کشید.ولی این وضعیت خیلی طول نکشید که سهیل دست از گاییدن مادرش برداشت واومد سمت ما و رو به پری کرد و گفت:خاله تو برو سراغ مامانم بذار من این جنده رو جرررررش بدم.
پری:پس من چی سهیل جون؟از اون کیرت چیزی به ما هم میرسه؟
سهیل:معلومه که می رسه.آماده باش که بعد از این جنده نوبت گاییده شدن توئه.پری از روی دهنم بلند شد و به سمت سیمین رفت وسهیل هم اومد و روی سینم نشست و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.منم دهنمو باز کردم و اونم بی هیچ حرفی کیرشو تا ته تو حلقم فرو کرد.داشتم خفه می شدم و کیرش تموم فضای دهنم رو کرده بود.درطرف دیگه سیمین و پری با هم مشغول معاشقه بودن.لب همدیگرو می خوردن و با دست سینه های هم رو می مالیدن.خیلی برام دیدن صحنه های لز دو تا جنده سن بالا جذاب و مهیج بود.همون جا روی مبل به حالت ۶۹ روی هم قرار گرفتن و مشغول لیسیدن کس هم شدن.منم با تموم وجود داشتم کیر دراز سهیل رو میخوردم واونم که غرق لذت بود یکسره آاااااههههه می کشید.سرم رو با دستاش گرفته بود وکیرشو محکم تا دسته توی دهنم عقب و جلو می کرد.دهنم به معنای واقعی کلمه درحال گاییده شدن بود.حسابی که دهنم رو گایید کیرشو از دهنم بیرون کشید و اومد بین پاهام قرار گرفت و کیرشو با کسم تنظیم کرد و با یک فشار محکم تموم کیرش رو یک ضرب تا دسته وارد کسم کرد.یه آااااخخخ بلند گفتم و برای لحظه ای کوتاه درد در تموم وجودم پیچید.سیمین و پری هردو با هم جوووووون گفتن و سهیل هم دیگه بهم امون نداد و با قدرت شروع به گاییدن کسم کرد.با هر تلمبه ای که میزد درد و لذت زاید الوصفی با هم به وجودم تزریق میشد وحالا صدای آاااههههه و ناله های من بیشتر از ناله های اون دو جنده سن بالا به گوش می رسید.در طرف دیگه سیمین زیر خوابیده بود وپری هم برعکس روش به روش ۶۹ خوابیده بود و داشتن برای هم کس لیسی می کردن و صدای ناله ریز هردوشون میومد.سهیل هم در حین تلمبه زدن تو کس من خطاب به مادرش گفت:مامان یه خرده سوراخ کون اون جنده رو بلیس که قراره از کون جررررش بدم.سیمین یه جووووون گفت وبا خوشحالی گفت:چشم پسرم حتما.ولی پری که به نظر استرس گرفته بود گفته نه سهیل جون کونم نه کسم رو هرچی میخوای بکن ولی……. سهیل حرفش رو قطع کرد وگفت:همینی که گفتم خاله جون.امشب باید از کون بکنمت.
پری:خب چرا مامان جونتو یا اون جنده کوچولوتو از کون نکردی؟
سهیل:برای اینکه همین دیشب مامانم رو از کون گاییدم و توی آخرین سکسم با نگین هم از کون جرررررش دادم ولی تو توی آخرین سکسمون کون ندادی و قسر دررفتی دیگه امشب میخوام وحشیانه جررررش بدم.حرفایی که بینشون رد و بدل میشد همه رو حشری تر می کرد.سهیل تموم تمرکزش رو روی گاییدن کس من گذاشته بود.پاهامو کامل بالا داده بود و محکم تو کسم تلمبه میزد و منم یکسره ناله می کردم.سهیل هم حین گاییدنم ازم خواست تا دهنم رو باز کنم و منم طبق خواسته اش عمل کردم و اونم سرش رو بهم نزدیک تر کرد و یه تف گنده تو دهنم انداخت ومنم تفش رو مزه مزه کردم و خوردم.به فاصله هرچند ثانیه توی دهنم تف می کرد و منم تفش رو میخوردم و همزمان با کیر درازش گاییده می شدم واونم غرق در لذت میشد.سیمین هم دیگه افتاده بود به جون سوراخ کون پری وداشت براش کون لیسی می کرد.پری یکسره آااااههههه می کشید و سیمین هم یکسره سوراخ کونش رو می لیسید تا کون گنده پری رو برای گاییده شدن آماده کنه و در اختیار پسرش بذاره.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و سهیل هم حسابی کسم رو گایید وبالاخره کیرش رو از کسم بیرون کشید و درحالی که به سمت اونا می رفت رو به مادرش کرد و گفت:مامان تو برو اون طرف پیش نگین بذار من این جنده رو جررررررش بدم.سیمین هم خندید و گفت:چشم پسرم.کون این جنده رو برات آمادش کردم که بگیری جررررررش بدی.این حرف رو زد واومد کنار من و روی مبل نشست در حالی که من روی تخت دراز کشیده بودم.خودشو روم انداخت و لبش رو روی لبم گذاشت ومشغول خوردن لبام شد و منم باهاش همراه شدم وباهم لب می گرفتیم.همزمان با دستام سینه هاش رو می مالیدم واونم گاهی با دستاش سینه های من رو می مالوند.در طرف دیگه سهیل هم کیر درازش رو تا ته تو حلق پری فرو کرده بود و داشت دهنش رو خیلی وحشیانه می گایید و پری هم جنده وار ساک میزد و گاهی که کیر سهیل ته حلقش می رفت عوقش می گرفت.سیمین هم بعد از اینکه حسابی لبهام رو خورد یکی از سینه هام رو به دهن گرفت و با ولع مشغول خوردن سینم شد.منم داشتم لذت می بردم و آاااااهههه می کشیدم.از اون طرف هم سهیل با دستاش سر پری رو گرفته بود و محکم کیرش رو توی دهن پری عقب و جلو می کرد.دهن پری به معنای واقعی کلمه در حال گاییده شدن بود وسهیل هم که غرق لذت بود یکسره آااااهههههه می کشید.سیمین هم بعد از اینکه خوب سینه هام رو خورددستشو باز کرد وزیربغلش رو جلوی صورتم گرفت وگفت:دوس دارم یکی دو تا چشمه از توانایی هات رو نشونم بدی.منم که از خداخواسته زبونم رو درآوردم و شروع به لیسیدن زیربغل صاف و تراشیده اش کردم.بر اثر تحرک زیادش حسابی عرق کرده بود و این باعث میشد لیسیدن زیربغلش برام خوشایندتر هم بشه.با ولع زیربغلش رو می لیسیدم و اونم یکسره آااااههههه می کشید و داشت حال می کرد.درحال خودمون بودیم که صدای آااااخخخخخ بلند پری توجه جفتمون رو به خودش جلب کرد.بهشون نگاه کردم و دیدم که پری قمبل کرده و سهیل هم پشت سرش قرار گرفته و کیر درازش رو تا دسته تو کون گنده پری فرو کرده و داره توی کونش تلمبه میزنه.پری یکسره ناله می کرد ومعلوم بود که داره درد می کشه و سهیل هم داشت لذت می برد وحین گاییدنش با دستاش به کون گنده پری سیلی میزد.منم همچنان داشتم زیربغل سیمین رو می لیسیدم وهمه عرق زیربغلش رو با زبونم پاک کرده بودم.اونم یکسره ازم تعریف می کرد و قربون صدقم می رفت.بعد ازاینکه حسابی زیربغلش رو لیسیدم سیمین بلند شد و اومد روی دهنم نشست و ازم خواست تا براش کسش رو بخورم.منم بی هیچ حرفی زبونمو درآوردم و شروع به لیسیدن کسش کردم که صدای آااااههههه کشیدنش بلند شد.با ولع خاصی کسش رو میخوردم و چوچولش رو می مکیدم و اونم یکسره آاااااههههه می کشید و لذت می برد.درطرف دیگه سهیل هم همچنان تو کون پری تلمبه میزد و داشت با قدرت کونش رو جررررررر می داد و به نظر پری هم دیگه دردی نداشت و از گاییده شدن کونش در حال لذت بردن بود.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و من یکسره داشتم کس سیمین رو می خوردم و از ناله ها وآاااااهههههه کشیدن هاش این طور به نظر می رسید که در آستانه ارضا شدنه.انتظارم خیلی طولانی نشد که سیمین به ارگاسم رسید و همه آب کسش تو دهنم خالی شد و منم با ولع همش رو خوردم.در طرف دیگه سهیل هم به نظر درحال ارضا شدن بود.با قدرت تو کون پری تلمبه میزد و نوع ناله کردنش رنگ و بوی ارضا شدن به خودش گرفته بود.چند تا تلمبه محکم دیگه زد و کیرشو همون توی کون پری نگاه داشت وبا ناله های زیاد همه آبش رو توی کون پری خالی کردهمگی بی حال وخسته از یک سکس گروهی لذت بخش یه گوشه ولو شدیم تا بعد از یه استراحت کوتاهی برای صرف شام آماده بشیم.


قسمت چهل و یکم

چرا این قدر سرسختی میکنی دختر؟چرا قبول نمیکنی که صیغه من بشی؟در حالی که داشتم شورتم رو می پوشیدم رو بهش کردم و گفتم:بنا به دلایل شخصی.من نمیتونم مال کسی باشم.تو میتونی با من باشی ولی نمیتونی منو داشته باشی.دوباره مستاصل بهم نگاه کرد وگفت:تو نگران چی هستی نگین؟تو نگرانی که زنم ازاین رابطه پنهانی ما مطلع بشه؟
-:بهت برنخوره ها ولی من اصلا زنت رو نمی شناسم و بهش اهمیت هم نمیدم.با کلافگی سری تکون داد و گفت:پس مشکلت با سن و سال منه؟
-:نه محمودخان.اگه با سنت مشکل داشتم که تمام دیشب رو زیر دست و پات جرررررر نمی خوردم.
محمود:پس دلیل مخالفتت چیه؟من که گفتم برات یه خونه مجزا می گیرم صیغت میکنم واز مال دنیا بی نیازت میکنم.جواهری مثل تو رو هرجایی نمیشه پیدا کرد.درحالی که داشتم دکمه های مانتوم رو می بستم گفتم:من نیاز مالی ندارم ودنبال یه شوهر و سرپناه هم نمی گردم.من این کار رو برای لذت و تنوعش انجام میدم.یه روزی ممکنه با یه مردی مثل تو که سن و سال پدرم رو داری بخوابم یا یه پسر ۱۵ ساله که تازه بالغ شده.من از این تنوع لذت می برم و این تنوع چیزیه که تو نمیتونی بهم بدی.هر زمان که هوس گاییدنم رو داشتی شماره پری رو که داری باهاش تماس بگیر تا اون هماهنگی ها رو انجام بده.به قدری قاطعانه جوابش رو دادم که به نظر قانع شد و دیگه چیزی نگفت.منم شالم رو سر کردم و از خونش زدم بیرون.توی خیابون بودم که گوشیم زنگ خورد و متوجه یه شماره ناشناس شدم.با کمی تردید جواب دادم که صدای یه مردی از اون طرف به گوشم رسید.
سلام نگین خانوم.با تردید جواب سلامش رو دادم و گفتم بفرمایین.قدری مکث کرد و سپس گفت:من فرشاد هستم شوهر الهام.حالتون خوبه؟
-:ممنونم آقا فرشاد.شما خوبین؟
فرشاد:ممنونم.ببخشید مزاحمتون شدم نگین خانوم امکانش هست من بتونم باهاتون صحبت کنم؟
-:بله البته.بفرمایین.
فرشاد:اگراجازه بدین حضوری ببینمتون.با کنجکاوی و نگرانی پرسیدم:چیزی شده آقا فرشاد؟میشه بپرسم در چه موردی میخواین باهام صحبت کنین؟
فرشاد:در مورد الهامه.حالا وقتی دیدمتون بیشترتوضیح میدم.کجا می تونم ببینمتون؟
-:من نمیدونم.میخواین توی پارکی یا کافه ای قرار بذاریم؟
فرشاد:بله پارک خوبه.سپس آدرس پارکی رو داد وگفت که اونجا منتظرم میمونه.خیلی ذهنم درگیر بود و نمیتونستم بفهمم چه موضوعی مربوط به الهام وجود داره که شوهرش میخواد در موردش با من صحبت کنه.فقط باید صبر می کردم تا خودش بهم بگه.وقتی به پارک رسیدم دیدمش که منتظرم نشسته بود.نزدیکش رفتم و سلام کردم و باهاش دست دادم.اونم جواب سلامم رو داد و گفت:خیلی ممنونم که وقتتون رو به من دادین نگین خانوم و ببخشید که مزاحمتون شدم.
-:خواهش میکنم.راستش خیلی کنجکاو بودم بدونم درچه موردی میخواین باهام صحبت کنین.وقتی گفتین در مورد الهامه سوالام بیشتر هم شد.
فرشاد:شما چیزی در مورد الهام میدونین؟با شما حرفی نمیزنه؟از مشکلاتش بگه یا از چیزی ناراحت باشه؟
-:نه الهام چیزی بهم نگفته.میشه بپرسم موضوع چیه؟قدری مکث کرد و سپس گفت:راستش یه مدتیه که اخلاقش عوض شده.زود عصبی میشه ، گیرای الکی میده ، هرچیزی رو بهونه میکنه تا باهام دعوا کنه.حتی یکی دو بار این اواخر تهدید کرده که ازم طلاق می گیره.چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.این دقیقا همون چیزی بود که ازش می ترسیدم.جندگی بهش مزه داده بود و حالا داشت زندگی خوب و سالمش با فرشاد رو خراب می کرد.شاید این وسط من هم مقصر بودم.اولین بار این من بودم که ازش خواستم بیاد و با احسان سکس گروهی کنیم.من راه رو برای جنده شدنش باز کردم و اونم حالا داشت با علاقه این راه رو دنبال می کرد.
فرشاد:نمیدونین چرا اخلاقش این طوری شده؟
-:والله چه عرض کنم آقا فرشاد.منم نمیدونم چرا این طوری شده.تا جایی که من میدونم اون خیلی به شما و زندگیش علاقه داشت.همیشه ازتون تعریف می کرد.نمیدونم این رفتارها از کجا نشات می گیره.
فرشاد:میشه ازتون خواهشی کنم نگین خانوم؟
-:بله البته.هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم.
فرشاد:اگر ممکنه باهاش صحبت کنین و سعی کنین بفهمین که مشکلش چیه و از چی ناراحته و چرا اخلاقش عوض شده.قدری مکث کردم و به فکر فرو رفتم.من با الهام دیگه صحبت نمی کردم و رابطمون هم شکرآب شده بود و حالا اون برای نجات زندگیش از من می خواست که با زن جندش صحبت کنم.باید چیکار می کردم؟دلم براش می سوخت.اون گناهی مرتکب نشده بود.این من بودم که اولین بار زنش رو وارد این مسیر کردم.شاید بهتر بود که حداقل این کار رو براش انجام بدم.
-:بسیارخب آقا فرشاد.من باهاش صحبت میکنم و سعی میکنم بفهمم که مشکلش چیه و چرا اخلاقش این جوری شده.
فرشاد:خیلی از لطفتون ممنونم.
-:خواهش میکنم.باهاش صحبت میکنم و نتیجه رو بهتون خبر میدم.از فرشاد خداحافظی کردم و بی هوا در خیابان های شهر قدم میزدم.تمام فکرم مشغول بود وهمش به این فکر می کردم که چطوری با الهام صحبت کنم و بهش چی بگم.به خودم که اومدم پشت در خنه میترا بودم وزنگ خونش رو فشار می دادم.زمان زیادی طول کشید وتقریبا داشتم ناامید میشدم که در باز ومیترا در حالی که چادری رو سرش کرده بود و به نظر زیرش لباس چندانی تنش نبود در رو باز کرد وبا دیدن من حسابی کنجکاو شد.
-:سلام میترا.با کنجکاوی سر تا پام رو برانداز کرد وگفت:سلام.تو اینجا چیکار میکنی نگین؟بی حوصله در حالی که وارد خونه می شدم گفتم:حال و حوصله درست و حسابی نداشتم گفتم یه سر بیام پیشت.این حرف رو زدم و وارد خونه شدم ولی انگار میترا از حضورم ناراضی بود وبا بی میلی از سر راهم کنار رفت واجازه داد وارد بشم.رفتارش کمی عجیب و غریب بود و انگار داشت از چیزی فرار می کرد.با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:چیزی شده میترا؟تو خوبی؟اما قبل از اینکه جوابم رو بده یه صدای آااااخخخخ گفتن بلند از داخل اتاق به گوشم رسید.بهش نگاه کردم و قبل از اینکه چیزی بگم خودش گفت:الآن زمان مناسبی برای اومدنت به اینجا نبود.با کنجکاوی بهش نگاه کردم وگفتم:توی اون اتاق چه خبره؟یکی دو گام به طرف اتاق برداشتم که خودش رو بهم رسوند و گفت:مطمئن نیستم از چیزی که داخل اتاق می بینی خوشت میاد یا نه واسه همین پیشنهاد میکنم اون تو نری.دوباره صدای آاااخخخخ گفتن شنیده شد و بعدش هم ناله های شهوتی یک زن.خب مشخص بود که داره دراون اتاق سکسی اتفاق میفته.بدون توجه به گفته های میترا و از روی کنجکاوی با گام های بلند خودم رو به اتاق رسوندم و در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم.یک صحنه فوق سکسی و حشری کننده زنده در مقابل چشمام در حال اجرا بود و بازیگران این صحنه زیبا چهره های آشنایی بودند که خیلی وقت بود از اونها خبری نداشتم.از طرفی حشری شده بودم واز طرفی هم شوکه و بهت زده.چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.دخترخالم الهام رو می دیدم که وسط دو مرد قرار داره و به سختی در حال گاییده شدنه.احسان دوست پسر سابق من زیر خوابیده بود و کیرش توی کس الهام بود وایمان هم پشت سر الهام حاضر بود و کیرش تا دسته تو کون ارباب سابق من فرو رفته بود وداشتن دو کیره به طرز خشونت بار و البته شهوتناکی جررررررش می دادن.با اینکه از دیدن همشون عصبی و ناراحت بودم ولی اعتراف میکنم بسیار حشری شده بودم و صحنه هایی که می دیدم برام بسیار تحریک آمیز بود.داشتم داغ میشدم واونام ظاهرا اصلا متوجه حضور من نشده بودن.مشغول تماشای سکس زنده اونها بودم که در اتاق پشت سرم بسته شد.برگشتم و دیدم که میترا پشت سرم حضور داره وچادری هم سرش نیست وکاملا لخت در مقابلم قرار داره.با دست شانه هام رو گرفت و منو روی زمین نشوند و منم مثل مسخ شده ها مقابلش زانو زدم در حالی که کیر درازش رو به روی صورتم بود.برای لحظاتی صدای آه و ناله های الهام متوقف شد.برگشتم و دیدم که ایمان و احسان گاییدنش رو متوقف کردن و هر سه نفر دارن با تعجب به من نگاه می کنن.منم داشتم بهشون نگاه می کردم در حالی که کاملا مسخ شده بودم و نمیدونستم باید چی بگم و چیکارکنم.همون لحظه میترا یه چنگی تو موهام زد و سرم رو به طرف خودش برگردوند.یه سیلی محکم تو گوشم زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.از سیلی که خورده بودم دردم اومد وبی هیچ حرفی دهنم رو باز کردم.قدرت اختیار ازم سلب شده بود وکاری نمی تونستم انجام بدم و درهمین لحظه بود که میترا کیر درازش رو با خشونت تا ته تو حلقم فرو کرد وگفت:زود باش کیرمو بخور پتیاره.


قسمت چهل و دوم

بی هیچ حرفی شروع به ساک زدن کیر میترا کردم.تازه توی نقشم فرو رفتم و شروع کرده بودم به انجام کارایی که توش مهارت داشتم.با ولع کیر میترا رو میخوردم و اونم سرم رو توی دستاش گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد و آاااااهههههه می کشید.در حین ساک زدنم بود که از پشت سر یه دستی اومد و شالم رو از سرم برداشت و شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد.نمی دونستم کی بود ولی هر کی بود در زمان خیلی کوتاهی منو کاملا لخت کرده بود.از اون طرف دوباره صدای آاااهههه و ناله های الهام و شالاپ و شلوپ ناشی از گاییده شدنش به گوش میرسید و کسی هم که پشت سر من بود با دست سینه هام رو گرفته بود و داشت محکم اونا رو می مالید.همزمان با خوردن کیر میترا سینه هام داشت مالیده میشد و این برام بسیار خوشایند بود.یکی دو دقیقه بعد میترا کیرشو از دهنم بیرون کشید و به کسی که پشت سرم بود نگاه کرد و گفت:بگیرش این جنده رو که در اختیارته.من برم سراغ اون زنیکه جنده.میترا به طرف تخت خوابی که توش الهام داشت گاییده میشد رفت و لحظاتی بعد احسان دوس پسر سابقم کیر به دست مقابلم ظاهر شد.پس اون بود که داشت سینه هام رو می مالوند.کیرش مقابل صورتم بود و داشت با لبخندی بر لب نگاهم می کرد.به قدری داغ و حشری شده بودم که اصلا فراموش کرده بودم که حسابی ازش بیزار و ناراحتم برای همین یه نگاه بهش انداختم و دهنم رو باز کردم واونم بدون معطلی کیرشو یک ضرب تا ته تو حلقم فرو کرد و به این ترتیب بعد از مدت ها من دوباره کیر احسان رو خوردم.افتادم به جون کیرش و با ولع شروع به خوردنش کردم و همزمان با دستم هم تخماش رو براش می مالیدم و احسان هم داشت لذت می برد و یکسره آاااااهههههه می کشید.از اون طرف هم همچنان صدای شالاپ و شلوپ میومد و به نظر میترا و ایمان دست بردار نبودن و یکسره داشتن الهام رو می گاییدن.ایمان زیر خوابیده بود و الهام با کس روی کیرش نشسته بود و بالا و پایین می رفت و میترا هم کیرشو تو حلق الهام کرده بود و داشت دهنش رو می گایید.احسان هم سرم رو با دستاش گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد و منم کم نمی آوردم وداشتم با ولع براش ساک میزدم.بعد از چند دقیقه احسان کیرشو از دهنم درآورد و منو برد روی تخت دو نفره کنار بقیه و خوابوند وپاهام رو باز کرد.کیر کلفتش رو با کسم تنظیم کرد و با یه فشار کیرشو تا نصفه وارد کسم کرد که من یه آااااخخخخ بلند گفتم و چشمام رو بستم.همشون با همدیگه جووووون گفتن.احسان هم یه فشار دیگه داد و این بار کیرش کسم رو شکافت و تا دسته وارد کسم شد.لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم صدایی ازم خارج نشه ولی نتونستم و دوباره آااااخخخخ گفتم.بعد از مدت ها داشتم به وسیله احسان گاییده میشدم و این در حالی بود که مطمئن بودم دیگه هیچ وقت باهاش سکس نمیکنم ولی بعد از گذشت چند وقت حالا زیرش خوابیده بودم و داشتم گاییده میشدم.در همون حین که مشغول کس دادن به احسان بودم ایمان اومد و روی سینه هام نشست و کیرش رو مقابل صورتم گرفت.از دست اونم ناراحت بودم ولی دیگه کار از کار گذشته بود و من بینشون بودم و داشتم باهاشون سکس می کردم.هیچ حرفی بین من و اونا رد و بدل نشده بود و فقط نگاه می کردیم به هم وبا هم سکس داشتیم.دهنم رو باز کردم و اونم بی هیچ حرفی کیرش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.از یه طرف داشتم به احسان کس می دادم و از طرفی هم کیر ایمان تا ته تو حلقم رفته بود و داشت دهنم رو می گایید.به فاصله چند سانتی من الهام لنگاشو بالا داده بود و میترا بین پاهاش قرار داشت و در حال تلمبه زدن تو کس دخترخاله من بود.الهام و میترا جفتشون ناله های شهوتی می کردن و منم که دیگه در حال لذت بردن بودم از اونجایی که دهنم با کیر دراز ایمان پر شده بود نمی تونستم صدایی از خودم خارج کنم و فقط به آرومی اووووم اووووم می کردم.با هر تلمبه ای که احسان توی کسم میزد لذتی وصف نشدنی در تموم وجودم پخش میشد.کسم حسابی آب انداخته و خیس شده بود.ایمان هم با دستاش سرم رو گرفته بود ومحکم تو دهنم تلمبه میزد.توی چشمام نگاه می کرد و دهنم رو می گایید و منم با ولع براش ساک میزدم.بعد از گذشت چند دقیقه احسان کیرش رو از کسم درآورد ودست میترا رو گرفت و اونو به پشت خوابوند.میترا پاهاشو بالا داد واحسان هم کیرشو با سوراخ کون میترا تنظیم کرد وبا یه فشار کیرشو تا تصف تو کون میترا فرو کرد.میترا از عمق وجودش یه آااااخخخخخ گفت و چشماش رو بست و احسان هم دیگه بهش امون نداد و یه فشار محکم دیگه داد و کیرشو تا دسته تو کون تنگ میترا فرو کرد.میترا به وضوح داشت ضجه میزد و ناله می کرد.همون موقع الهام هم برعکس و به صورت ۶۹ روی میترا دراز کشید و کیرشو توی دهنش گرفت و شروع به ساک زدن کرد و میترا هم مشغول لیسیدن کس الهام شد که ناله الهام رو درآورد.ایمان هم که همچنان توی دهنم تلمبه میزد بالاخره رضایت داد تا کیرشو از دهنم بیرون بیاره و اومد بین پاهام نشست و برای گاییدن کسم آماده شد.کسی که تا چند لحظه پیش داشت به وسیله احسان گاییده میشد.ایمان کیرش رو با کسم تنظیم کرد و با یه فشار محکم تمام کیرش رو تا ته تو کسم فرو کرد.دردی نداشتم چون کیر احسان قبلش راه کسم رو باز کرده بود و تقریبا به راحتی کیر ایمان وارد کسم شد.لذت توی تموم جونم پیچید و من بی اختیار چشمام رو بستم.ایمان حرکات رفت و برگشتی کیرش رو توی کسم شروع کرد وبا هر تلمبه ای که توی کسم میزد من از سر لذت آااااهههههه می کشیدم.اون طرف هم احسان مشغول گاییدن کون میترا بود وبا قدرت توی کونش تلمبه میزد و میترا هم که دیگه به نظر دردی حس نمی کرد داشت از گاییده شدن کونش لذت می برد.همزمان لای کس الهام و چوچولش رو میک میزد و الهام هم کیر دراز میترا رو براش ساک میزد.میترا از همون زیر سر الهام رو می گرفت و محکم به کیرش فشار می داد و این طوری کیر درازش تا ته حلق دخترخاله جنده من می رفت و باعث میشد الهام عوق بزنه.احسان هم لابه لای گاییدن کون میترا گاهی اوقات کیرش رو از کون میترا بیرون می آورد وتو دهن الهام می کرد تا براش ساک بزنه و بعد از چند لحظه دوباره تو کون میترا می کرد و می گاییدش و این حرکت چند باری تکرار شد.الهام هم هر لحظه یا کیر میترا توی دهنش بود یا کیر احسان و درواقع برای جفتشون ساک تو حلقی میزد.منم همچنان در حال کس دادن به ایمان بودم و اونم همزمان با گاییدنم با دستاش سینه هام رو گرفته بود توی مشتش و اونا رو محکم می مالید.منم حسابی در حال لذت بردن بودم و حالا هم براثر مالیده شدن سینه هام چشمام حسابی خمار شده بودن.احسان بعد از اینکه حسابی کون میترا رو گایید کیرش از کون میترا بیرون کشید و اومد روی سینه من نشست و یه چنگی تو موهام زد و گفت:وا کن دهنتو جنده.این اولین حرف و جمله ای بود که بعد از مدت ها داشت بهم می گفت.لحنش دستوری و خشن بود.طبق عادت توی نقش بردگیم فرو رفته بودم و آماده انجام کارهام بودم.مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم برخلاف انتظارم که فکر می کردم میخواد کیرشو تو حلقم فرو کنه یه تف گنده توی دهنم انداخت وگفت:بخورش جنده.دیگه راستی راستی براش تبدیل به یه جنده شده بودم.چیزی که اون ازم می خواست و من بهش رسیده بودم.تفش رو مزه مزه کردم و خوردم و اونم دوباره توی دهنم تف کرد و من بازم تفش رو خوردم.دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و توی چشمام نگاه کرد وگفت:تو همیشه دوست دختر جنده من بودی ، دوست دختر جنده من هستی و دوست دختر جنده من خواهی موند.متوجه شدی نگین؟؟؟؟؟


قسمت چهل و سوم

به قدری لحن بیانش قاطعانه و دستوری و خشن بود که کاملا شوکه شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.انگار اختیارم رو از دست داده بودم و مات و گنگ فقط بهش نگاه می کردم.اگر یک ساعت قبل این جوری با من حرف میزد توی گوشش میزدم وبا قاطعیت بهش می گفتم نه ولی نمیدونم چرا لال شده بودم.یه چنگی تو موهام زد و گفت:چرا ساکتی جنده؟نشنیدم جواب بدی.پرسیدم فهمیدی چی گفتم؟رفتار خشونت آمیزش منو بیشتر از قبل در نقش برده بودنم فرو برد و برای همین در میان ناباوری سرم رو به نشان تایید تکون دادم.هنوز توی شوک به سر می بردم که یه سیلی تو گوشم زد و گفت:وقتی ازت سوالی می پرسم مثل بچه آدم جواب بده.کاملا مسخ شده بودم وبه طرز شگفت انگیزی در نقش برده بودنم فرو رفته بودم وهر کاری می کردم نمی تونستم خود واقعیم باشم و از نقش یک برده خارج بشم.با سیلی که خورده بودم به حرف اومدم و مثل یه بلبل شروع به حرف زدن کردم.توی چشماش نگاه کردم وگفتم:بله فهمیدم.من همیشه دوس دختر جنده تو بودم ، دوس دختر جنده تو هستم و دوس دختر جنده تو خواهم بود. خارج شدن این جملات از دهن من یعنی ارتباط دوباره و احتمالا همیشگیم با احسان.منی که از دستش عصبانی و ناراحت بودم ، منی که اونو در جنده شدنم مقصر اصلی می دونستم ، منی که تصمیم داشتم دیگه هرگز نبینمش چه برسد به اینکه بخوام باهاش سکس کنم درحضور خودش و سه نفر دیگه آمادگیم رو برای ارتباط دوباره وهمیشگیم باهاش اعلام کرده بودم.من در سکس هام همیشه نقش یک برده رو داشتم ولی خارج از سکس برای خودم یک شخصیت حقیقی متفاوت داشتم.شخصیتی که حالا به نظر زیر سوال رفته بود.کم کم در وجودم نشانه های خطرناکی می دیدم.کم کم متوجه می شدم که بردگی های من داره تهدیدی برای شخصیت اصلیم میشه.بردگی های من داشت تبدیل به جزئی از شخصیت اصلیم میشد.مرور چندین ماهه یک سری فعالیت های مشابه در قالبی به نام بردگی کم کم داشت از من یک برده واقعی می ساخت.برده ای که نه تنها در نقش بازی کردن در سکس ها بلکه در خود شخصیت واقعی من ظهور می کرد.و نمونه بارزش همین تغییر رفتارم بود.حالا احسان روی سینم نشسته بود و فاتحانه بهم نگاه می کرد و منم درحالی که به نظر حسابی خوار شده بودم توی چشماش نگاه می کردم.به مطیع بودن عادت کرده بودم و این مطیع بودن کم کم جزئی از شخصیتم شده بود.به لحن دستوری و خشن دیگران عادت کرده بودم.به اطاعت پذیری عادت کرده بودم و همچنین عادت کرده بودم که فرد سلطه جو و مقتدری همیشه به من دستور بده و امر و نهی کنه.احسان همون طور که روی سینم نشسته بود کیرشو جلوی صورتم گرفت و منم بی هیچ حرفی دهنم رو باز کردم و اونم کیرشو تا دسته تو حلقم فرو کرد.کیری که به تازگی از کون میترا بیرون کشیده بود.شروع به ساک زدن کیر احسان کردم واین در حالی بود که ایمان هنوز توی کسم تلمبه میزد.از طرفی دیگه الهام هم قمبل کرده بود و میترا از پشت داخل کسش تلمبه میزد.صدای آاااهههههه و ناله های الهام تموم فضا رو پر کرده بود.آب از کس خیسش می چکید ومیترا هم با قدرت تو کسش تلمبه میزد.کس منم دست کمی از کس الهام نداشت.حسابی از کسم آب راه افتاده بود وصدای شالاپ وشلوپ از هر دو طرف به گوش می رسید.در همون حین پسرا خواستن پوزیشن رو عوض کنن وقرار شد این بار منو دو کیره بکنن.ایمان زیر خوابید ومنم با کس روی کیرش فرود اومدم و کیرش خیلی راحت تا ته تو کسم که مثل چشمه می جوشید رفت و من از ته دل آاااااهههههه کشیدم.احسان هم کمی با دست آب کس الهام رو جمع کرد و به سوراخ کونم مالید و سوراخم رو خیس کرد.کمی با انگشتاش سوراخم رو مالوند و وقتی حسابی خیسش کرد کیر کلفتش رو به سوراخ کونم چسبوند و آروم آروم با یه فشار تقریبا نصف کیرش رو وارد کونم کرد.درد در تموم وجودم پیچید و یه آاااااخخخخخ بلندی گفتم.همزمان ایمان که زیر من بود لبم رو توی دهنش گرفت و صدا رو در درونم خفه کرد.تلمبه هاش توی کسم داغم می کرد و باعث میشد درد کون دادنم تا حدودی تسکین بشه.احسان به خودش جسارت بیشتری داد و این بار یه فشار محکم تر داد که کیرش تقریبا تا ته تو کونم فرو رفت.با وجودی که لبم تو دهن ایمان بود ولی صدا درونم خفه نشد و البته نتونستم دادی بزنم ولی یکسره ناله خفیف اووووم اووووم ازم خارج میشد.همه با هم جووووون می گفتن.ایمان یک لحظه هم از لبام غافل نبود ویکسره لب و زبونم رو میخورد و از اون طرف هم توی کسم تلمبه میزد تا درد کون دادنم به حداقل برسه و واقعا هم خیلی کارش تاثیر گذار بود.احسان شروع به تلمبه زدن توی کونم کرد وهربار با قدرت تو کونم تلمبه میزد و کونم رو می گایید.از زیر هم ایمان تو کسم تلمبه میزد وکیرش به راحتی تو کس خیس من عقب و جلو میشد.دو طرفه در حال گاییده شدن بودم ودوتا کیر همزمان توی کس و کونم عقب وجلو میشد.به حضور کیر احسان در کونم عادت کرده بودم و دیگه احساس درد نمی کردم.دیگه داشتم از گاییده شدن بی نهایت لذت می بردم.همزمان با گاییده شدن به ایمان لب می دادم و اونم با ولع لبم رو می خورد.بعد از اینکه احسان حسابی کون منو گایید کیرشو از کونم بیرون کشید ورو به میترا گفت:بیا جاهامونو با هم عوض کنیم.میترا هم که مشغول گاییدن کس الهام بود کیرشو بیرون کشید و اومد پشت سر من حاضر شد و کیرشو با یک فشار محکم تا ته تو کونم جا کرد.چون کیر احسان راه کونم رو قبلا باز کرده بود دیگه دردی احساس نکردم ومیترا هم که فهمیده بود از همون لحظه اول با قدرت و حرارت شروع به تلمبه زدن توی کونم کرد.از اون طرف احسان هم که سراغ الهام رفته بود کیرشو با سوراخ کون الهام تنظیم کرد و با یه فشار محکم تموم کیرش رو تا دسته وارد کون الهام کرد.الهام هم که قبلا کون داده بود و راه کونش باز شده بود فقط یه آااااههههه از سر لذت کشید و چشماش رو بست.میترا هم یکسره تو کون من تلمبه میزد.پهلوهام رو با دستاش گرفته بود و محکم و وحشیانه تو کونم تلمبه میزد.احساس می کردم که کس و کونم باید حسابی باز شده باشه.سرعت و قدرت تلمبه هاش توی کونم لحظه به لحظه بیشتر میشد و به نظر درآستانه ارضا شدن قرار گرفته بود.چند تا تلمبه محکم دیگه توی کونم زد و بعدش کیرشو از کونم بیرون کشید ورفت سمت الهام و گفت:دهنتو وا کن جنده.الهام هم دهنشو باز کرد و میترا هم سریع کیرشو که تازه از کون من بیرون کشیده بود تا ته تو حلق الهام فرو کرد وچند ثانیه بعد با آااااههههه کشیدنای زیاد تموم آب کیرش رو تو حلق الهام خالی کرد و دخترخاله منم همه آب میترا رو خورد.ایمان هم که زیرم خوابیده بود و توی کسم تلمبه میزد منو برگردوند و به پشت خوابوند و این بار خودش اومد روم و پاهامو روی شونه هاش انداخت و از جلو کیرشو تا ته تو کونم فرو کرد وبا قدرت مشغول گاییدن کونم شد.تند تند تو کونم تلمبه میزد و همزمان با دستاش سینه هام رو می مالوند.چشمام کاملا خمار از شهوت شده بود و اونم با قدرت منو می گایید.در طرف دیگه احسان هم پهلوهای الهام رو گرفته بود و با سرعت و قدرت زیاد تو کونش تلمبه میزد.جفتشون آااااهههههه می کشیدن و ناله می کردن.من و دخترخالم الهام همزمان داشتیم به وسیله ایمان و احسان از کون گاییده میشدیم اونم درست در چند سانتی متری هم.ایمان به نظر در آستانه ارضا شدن بود.تلمبه هاش توی کونم لحظه به لحظه محکم تر میشد و به همون نسبت سینه هام رو هم بیشتر می مالوند.چند تا تلمبه محکم دیگه توی کونم زد وبالاخره کیرشو از کونم بیرون کشید و اومد بالای سرم ومنم دهنم رو باز کردم واونم کیرشو با فاصله از صورتم گرفت و لحظاتی بعد با آااااااهههههه و ناله زیاد آب پرحجم و زیاد کیرش خارج شد و یه مقدارش توی دهنم ریخت که من همشو خوردم و یه مقداریش هم روی صورتم ریخته شد.میخواستم با انگشتام اون آب باقی مونده رو جمع کنم که میترا بهم اجازه نداد و خیلی سریع خودش رو رسوند و شروع به لیسیدن صورتم کرد و همه آب کیری ایمان رو که روی صورتم ریخته شده بود رو لیسید و خورد.احسان هم که دیگه در آستانه ارضا شدن بودچند تا تلمبه محکم دیگه تو کون الهام زد و بعد کیرشو از کونش بیرون کشید و اومد روی سینم نشست و گفت:دهنتو وا کن نگین.دهنمو مطیعانه براش باز کردم و اونم کیشرو تا ته تو حلقم فرو کرد و لحظاتی بعد با آاااااهههههه و ناله زیاد همه آب داغ و پرحجمش ته حلقم خالی شد و منم همش رو خوردم.بی حال تر از اونی بودیم که بتونیم تکون بخوریم.سکس گروهی فوق العاده زیبایی رو انجام داده بودیم و همه به نوعی از این سکس راضی بودیم.برای اولین بار بود که یک سکس گروهی ۵ نفره رو تجربه می کردم که البته تبدیل به یکی از بهترین تجربیات سکسیم هم شده بود.


قسمت چهل و چهارم

مانتوم رو از تنم درآوردم و شالم رو هم از سرم برداشتم و با یه تاب و شلوار جین رفتم و کنارش نشستم.خودش با لباس راحتی جلوی تلوزیون نشسته بود و احساس می کردم که منتظرمه.از بعد از سکسمون هیچ صحبتی با هم نکرده بودیم وفقط بهم گفته بود که باهاش به خونش برم و منم اول قبول نکردم ولی وقتی بار دوم ازم خواست پیشنهادش رو قبول کردم.به طرز شگفت انگیزی براش تبدیل به یه بچه مطیع و حرف گوش کن شده بودم وهرچی می گفت رو قبول کردم.یه جورایی حس اعتماد به نفس در من مرده بود و من جدی جدی تبدیل به یه برده رام و حرف گوش کن شده بودم.کنارش که قرار گرفتم دستش رو دور گردنم انداخت و منو به طرف خودش کشید و منم مقاومتی نکردم و خودمو تو بغلش ولو کردم.در حالی که با دست بدنم رو به آرامی نوازش می کرد با صدای آرومی گفت:نگین نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه دوباره با منی ، پیش منی و تو بغل من.بهش نگاه کردم.یه لبخند زیبا گوشه لبش بود منم یه لبخند بهش زدم.این حجم از انعطاف از سوی من غیرقابل باور بود.سرش رو بهم نزدیک تر کرد و آروم لبم رو بوسید.منم باهاش همراه شدم.لب همدیگرو می بوسیدیم و اونم آروم آروم بدنم رو نوازش می کرد.آروم در گوشم گفت:این مدت کجا بودی نگین؟چیکارا می کردی؟منم با لحن آروم و بچه گانه ای گفتم:خواسته تو رو عملی می کردم.من یه جنده شدم و جندگی می کردم.همون چیزی که دقیقا تو می خواستی.
احسان:پس دوس دختر من بالاخره جنده شد.
-:اوهوم.
احسان:چه احساسی داری؟
-:خوشحالم.خوشحالم که خواسته تو رو انجام دادم.
احسان:حوبه.حالا که این کارو به خوبی انجام دادی وقتشه که دیگه در اختیار خودم دربیای.گنگ نگاهش کردم و پرسیدم:منظورت چیه؟یه لبخند زد وگفت:معلومه.حالا که جنده شدی باید این جندگی کردنات هدفمند بشه.یاد حرف پری و سیمین افتادم که برای متقاعد کردن و تشویق من به جنده شدن از واژه هدفمند جندگی کردن استفاده کرده بودن و حالا این بار احسان ازم همچین چیزی می خواست.
-:اما من یه جایی مشغول به کار شدم.برای یه خانومی به اسم پری کار میکنم.
احسان:خب هر کاری با هر کسی در هرجایی داشتی باید ازش بیای بیرون.
-:اما من بهشون قول دادم.باهاشون همکاری دارم و همین طوری نمیتونم……. حرفم رو قطع کرد و گفت:خودت امروز گفتی دوس دختر جنده من بودی هستی و خواهی بود.میدونی این یعنی چی؟یعنی اختیار همه چیزت دیگه با منه.تو مال منی و منم که برات تصمیم می گیرم چیکار کنی یا نکنی.متوجه شدی؟لحن قاطعش دیگه جای هیچ حرف و حدیثی رو باقی نمی گذاشت.سرم رو به نشان تایید تکون دادم وگفتم:بله متوجه شدم.یه لبخند زد و گفت:خوبه.حالا خوب به حرفهایی که میخوام بزنم گوش کن.کاری به دوستی و رابطه قبلیمون ندارم و اصلا نمیخوام به گذشته فکر کنم یا در موردش حرفی بزنیم بلکه میخوام در خصوص رابطه جدیدمون صحبت کنم.رابطه جدیدمون که از امروز شروع شد و تو هم قبولش کردی دارای یک سری قواعد و شرایط خاصیه که تو باید قبولش کنی.نه و نمیشه و نمیتونم و از این حرفا هم نداریم.باید قبولش کنی.اینکه تو این مدتی که با من نبودی با کیا سکس کردی به خودت مربوطه ولی از این به بعد تو دوس دختر منی و فقط و فقط با من سکس میکنی.برای جندگی کردنات هم فقط و فقط من میگم که باید با کی سکس کنی.اینکه تو میخوای یا دوس داری با شخص خاصی سکس کنی برام مهم نیست تو با کسی سکس میکنی که من بگم.درخصوص الهام و میترا و ایمان هم چون از قبل باهاشون سکس داشتی و چون همه آشنا و خودی هستن مشکلی برای سکس کردن باهاشون نداری منتها نه به صورت انفرادی یا جدا جدا.بلکه مثل امروز و فقط در قالب سکسای گروهی میتونی با اونا سکس داشته باشی.هر زمان من نیاز به سکس داشتم بهت میگم که بیای اینجا.هروقت هم بهت گفتم میای اینجا و من میکنمت وبعد هم مرخصت میکنم بری.همیشه باید دردسترسم باشی تا هر زمان که نیاز به گاییدنت داشتم خودتو برسونی اینجا.حالا ممکنه توی یه روز ۳ بار ازت سکس بخوام یا ممکنه یه زمانی هم چند روزی اصلا سکس نخوام دیگه اون رو من تعیین میکنم.تو وظیفه داری آماده باشی هرزمان که خواستم بیای اینجا.برام مهم نیست دانشگاهت سر کلاسی ، تو بازار داری خرید میکنی ، مهمونی هستی ، زیر دوش حمومی ، خواب هستی ، پریودی ، بیماری ، خسته ای ، هر کجا که باشی و در هر وضعیتی باشی وقتی بهت گفتم باید بیای اینجا بکنمت و بعد می فرستمت بری.فهمیدی چی گفتم؟باقی مونده اعتماد به نفس و قدرات اختیار رو به طور کامل در وجودم کشته بود و من تبدیل به عروسک خیمه شب بازی شده بودم که از خودم اختیاری نداشتم وکاملا اختیارم رو دست احسان سپرده بودم.سرم را به نشان تایید تکون دادم و گفتم بله کاملا فهمیدم.یه لبخندی زد و گفت:خوبه.نکته بعدی اینکه توی سری جدید روابطمون دیگه از سکسای قدیمی و سنتی خبری نیست.از الهام و میترا شنیدم که توی سکس چه برده توانمندی هستی و چه کارایی که ازت برنمیاد.از این به بعد توی سکس هامون برام بردگی میکنی و با هم سکسای خشن ، کثیف وفتیشی مختلفی رو تجربه میکنیم.میخوام کم کم آمادت کنم که نه تنها توی سکس ها بلکه در تموم زندگی و خارج از بحث سکس هم ازت یه برده مطیع و حرف گوش کن بسازم.البته همین حرف گوش کنی های تو داره به جفتمون کمک میکنه و باعث میشه تو سریعتر پله های ترقی رو طی کنی.همه اختیاراتت میفته دست من و من برات تصمیم می گیرم که چیکار کنی یا نکنی.یه لبخند زدم و گفتم:قبوله.موافقم.برق شادی رو از نگاهش می خوندم.خودم هم دیگه وا داده بودم.دیگه می دونستم هیچ امیدی نیست که بتونم شخصیت واقعیم رو پیدا کنم و در نقش جدیدم کاملا گم شده بودم.به نوعی پذیرفته بودم که یک برده هستم و نیاز به یک صاحب سلطه گر دارم.و حالا یک خوبش رو پیدا کرده بودم.یه لبخندی زد و گفت:خیلی خوبه.اوضاع داره خیلی بهتر از اونی که فکر می کردم میشه.رام کردنت اون قدرا هم کار سختی نبود.یک نکته دیگه که می خواستم بگم اینه که بردگی های تو فقط و فقط برای منه و نه هیچ کس دیگه.تو ممکنه به تشخیص من با افراد دیگه سکس کنی و جندگی کنی ولی بردگی هرگز.تو فقط برده منی واختیاردارت منم.همه تلاشت رو باید برای جلب رضایت من انجام بدی.
-:هرکاری بتونم برای جلب رضایتت انجام میدم.گل از گلش شکفت.لبخندی زد و گفت:خوبه آفرین.منم هر کاری از دستم برمیاد انجام میدم تا تو احساس شادی کنی.فقط به عنوان آخرین نکته باید بگم بگم که همون طور که احتمالا خودت هم میدونی توی روابط ارباب و بردگی به نوعی یک سیستم تنبیه و پاداش وجود داره.به این صورت که هر زمان برده کار اشتباهی انجام بده تنبیه میشه و هر زمان کارش رو درست و به نحو احسنت انجام بده پاداش می گیره.
-:بله درسته.
احسان:پس امیدوارم درک کنی که این سیستم توی روابط ما هم وجود داره.البته امیدوارم تو همیشه این قدر خوب و کاردرست باشی که نیازی نباشه از گزینه تنبیه استفاده کنیم و همش گزینه پاداش رو استفاده کنیم ولی اگه یه زمانی یکی از قوانینی که گفتم رو بشکنی یا اشتباهی ازت سربزنه من مجبورم که تنبیهت کنم.البته باید بدونی که این تنبیه برای انتقام نیست بلکه برای یادآوری و گوشزد کردن اشتباه به برده است که بیشتر مراقب رفتارش باشه.
-:من کاملا درک میکنم.امیدوارم هیچ وقت کار اشتباهی انجام ندم ولی اگر هم خطایی مرتکب شدم آمادم که به خاطرش تنبیه بشم.هر تنبیهی که ارباب برام در نظر بگیره.لبخندی زد و گفت:خیلی خوبه.آغاز دوباره رابطمون رو تبریک میگم.منم لبخندی زدم و گفتم:ممنونم.منم تبریک میگم بهتون ارباب.با شنیدن صفت ارباب لبخندی زد و لبم رو بوسید.منم در بوسیدنش همراهیش کردم و چشمام رو بستم.اون شب آغاز بردگی من برای ارباب احسان و آغاز سری جدید روابط سکسی هیجان انگیز من و اربابم بود.


قسمت چهل و پنجم

چشمام رو که باز کردم لخت توی بغل ارباب احسان بودم و اونم درحالی که منو کاملا تو آغوشش احاطه کرده بود داشت با لبخند برلب بهم نگاه می کرد.منم یه لبخند بهش زدم و گفتم:سلام ارباب خوب من.صبحت بخیر.ارباب لبخندش پررنگ تر شد و گفت:سلام نگین خوشگل من.صبحت بخیر.
-:صبح شمام بخیر ارباب.بوسه ای روی لبم زد وگفت:خوب خوابیدی عزیزم؟
-:اوهوم.خیلی خوب بود.
ارباب:نمیدونی چقدر دلم برای بغل گرفتنت و خوابیدن باهات تنگ شده بود.دیشب چطور بود نگینی؟راضی بودی؟با یادآوری خاطرات شب گذشته یه لبخندی از رضایت روی لبم نشست.اولین سکس من و ارباب درقالب رابطه جدیدمون و اولین بردگی رسمی من برای ارباب احسان.چقدر لذت برده بودم و چقدر همه چیز برام ایده آل بود.هیچ کارشاخص و متفاوتی رو دیشب انجام نداده بودم و همه چیز تکراری بود.تف خوردنا و شاش خوردنام ،کون لیسی هام و ساک تو حلقی هام ، سیلی خوردن و درکونی خوردنا و همه و همه کارایی بودن که قبلا هم انجام داده بودم ولی به طرز عجیبی همشون دیشب یک لذت وصف نشدنی برام ایجاد کرده بودن.خیلی سریع ارباب احسان رو به عنوان حاکم عقل و منطقم و مالک جسم و جانم پذیرفته بودم.انگار که همیشه به اون تعلق داشتم و حالا که بعد از یک وقفه نه چندان طولانی حضورش رو درکنارم احساس می کردم به خوبی فهمیده بودم که هیچ کس نمیتونه جای اون رو برام پر کنه و به نوعی خودم رو تحت مالکیت ارباب احسان می دونستم.برای خیلی ها جندگی و بردگی کرده بودم ولی نسبت به هیچ کدومشون همچین احساسی نداشتم و حالا به وضوح حس می کردم که جسم من ، روح من ، اختیارتام زندگی من متعلق به یک نفره و اون هم ارباب احسانه.در طول این چند ماه بردگی های زیادی که انجام دادم به مرور و رفته رفته اعتماد به نفس رو از من گرفت ومنو تبدیل به موجودی اطاعت پذیرو بله قربان گوی مطلق کرد که هیچ اراده و اختیاری از خودش نداشت.و این بله قربان گویی که قبلا فقط در سکس هام خلاصه میشد کم کم می رفت که جزوی از اخلاقم در زندگی حقیقیم بشه و این خیلی نگران کننده بود.و حالا داشتم به این نتیجه می رسیدم که ارباب احسان خیلی به موقع به زندگی من راه پیدا کرد وخیلی به موقع مالکیت و حاکمیت من رو به عهده گرفت.شاید اگر چند ماه پیش بردگی من برای ارباب احسان شروع میشد اوضاع این قدر خوب و درست پیش نمی رفت.اون زمان من هنوز اعتماد به نفس و غرور مخصوص به خودم رو داشتم واگر هم می خواستم بردگی هایی برای ارباب احسان انجام بدم قطعا همشون نمایشی و فقط و فقط در طول مدت سکس بود و بس.اما حالا بعد از اینکه من چند ماه بردگی کردم وبر اثر این بردگی اعتماد به نفسم به طور کلی از بین رفت و چیزی از غرور در من باقی نموند و بردگی نه تنها در سکس هام بلکه در زندگی حقیقیم هم جریان پیدا کرد و تبدیل به یک اصل مهم و اساسی شد حالا بهترین زمان برای حضور مجدد ارباب احسان توی زندگیم بود.حالا دیگه به خوبی احساس می کردم که کاملا آماده پذیرش نقش بردگی در زندگیم هستم.یک برده واقعی در تمامی جوانب زندگی و نه تنها فقط در سکس.دیگه اعتماد به نفس و غروری نبود ، دیگه قدرت اراده و اختیاری نبود ومن یک بله قربان گوی واقعی شدم.و این چیزی بود که می تونست منتهای آرزوی فردی مثل من باشه.دیگه بردگی برام لزوما یک فانتزی خیالی سکسی نبود.من این فانتزی رو در تموم سطوح زندگیم تبدیل به واقعیت کرده بودم.من تبدیل به یک برده واقعی شده بودم.ارباب احسان منو سفت تر تو بغلش گرفت ومنم کاملا خودمو ول داده بودم تو آغوشش.سفتی کیرش رو لای پاهام حس کردم.دستمو بردم و کیرش گرفتم و با لبخندی گفتم:ارباب خوب من دوباره هوس کرده؟یه لبخندی بهم زد و گفت:خب من که همیشه هوس گاییدنت رو دارم جنده کوچولوی من ولی شق شدن الانش به خاطر اینه که حسابی شاش دارم ولی دلم نمیاد این جا و این وضعیت رو و جنده خوشگلمو ترک کنم و برم دستشویی.
-:خب قرار نیست جنده خوشگلتو ترک کنی چون منم باهات میام تا توی دستشویی خودت جیش بکنی.این حرفو که زدم یه لبخند شیطانی زد و گفت:نظر لطفته عزیزم ولی صبح ناشتا جیش خوردن برات خوب نیس.یه کمی خودمو لوس کردم و گفتم:من میخوام بخورم ارباب.
ارباب احسان:باشه پس پاشو بریم تو حموم که بعدشم همونجا دوش بگیریم بیایم بیرون.دستمو گرفت و با هم وارد حموم شدیم.من کف حموم زانو زدم و اونم جلوم راست وایساد و تو چشمای مشتاق و منتظرم نگاه کرد و گفت:میدونی که حجم شاش سر صبح چقدر زیاده؟سری به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم و خیال دارم همش رو بخورم.
ارباب احسان:باشه بسیارخب.پس وا کن دهنتو.مطیعانه دهنم رو باز کردم وارباب احسان هم کیرشو مقابل صورتم گرفت و چند ثانیه بعد شروع به شاشیدن کرد.چند قطره اولش با بی دقتی همراه بود وروی سر و صورتم ریخت ولی ارباب فرمان کیرش رو به خوبی در دست گرفت و مسیرش رو به سمت دهنم هدایت کرد و دهنم از شاش داغ و پرحجم ارباب پر میشد.هرچند ثانیه یکبار که دهنم پر از شاش میشد همش رو قورت می دادم و دوباره شاش جمع میشد و من دوباره قورتش می دادم.تقریبا ۵۰ ثانیه شاشیدن ارباب احسان طول کشید و من بیشتر جیش ایشون رو خوردم و یه مقدار کمی هم روی سر و صورتم ریخت.چقدر بهم مزه داده بود.ارباب هم حالا احساس سبکی می کرد.یه لبخندی زد و گفت:آخیش.داشتم منفجر میشدم.منم یه لبخندی زدم و گفتم:کاش زودتر بیدارم می کردین که این همه بهتون فشار نیاد ارباب.
ارباب احسان:دلم نمیاد که تو رو از خواب بیدار کنم که.
-:باید بیدارم می کردین.خواب من مهم تر بود یا شاشیدن ارباب خوب و مهربونم؟
ارباب احسان:چقدر خوبه که به عنوان یه دستشویی سیار تو رو دارم با خودم.از این تعریفش قند تو دلم آب شد.لپام گل انداخت و با لبخندی گفتم:نظر لطفتونه ارباب.اجازه میدین حالا کیرتون رو تمیز کنم؟ارباب یه دستی به موهام کشید و گفت: تمیزش کن.کیر ارباب رو توی دهنم گذاشتم و شروع به لیسیدن و ساک زدنش کردم.ته مونده شاش ارباب رو از سر کیرش مکیدم و همون لحظه ارباب هم شیر آب رو باز کرد و با هم رفتیم زیر دوش و بعد از یه دوش آب گرم حسابی از حموم اومدیم بیرون.صبحانه رو در کنار هم صرف کردیم و بعد از اون من با اجازه ارباب رفتم چون کلاس داشتم و باید به دانشگاه می رفتم.


قسمت چهل و ششم

پس از خوردن سومین بوق الهام گوشیش رو جواب داد.
الهام:به به سلام نگین خانوم.
-:سلام.خوبی؟
الهام:ممنوم.تو خوبی؟دلمون برات تنگ شده بودا.چی شد که دیروز یهویی اون جوری ظاهر شدی و اومدی قاطی سکسمون؟
-:من اومده بودم پیش میترا و نمی دونستم که همتون اونجایین.
الهام:سکسمون با حضور تو خیلی جذاب تر هم شد.دیروز واقعا عالی بود.
-:اوهوم خیلی خوب بود.
الهام:فکر نمی کردم بتونیم یه بار دیگه با هم باشیم.بعد از اینکه با احسان و من و ایمان قطع ارتباط کردی.
-:منم فکر نمی کردم ولی با خودم گفتم شاید بهتر باشه یه فرصت دیگه به احسان بدم.
الهام:فقط به احسان؟
-:اوهوم.چون احسان دوس پسرم بود ومن با اون کات کرده بودم.
الهام:پس من چی؟منم تموم این سالها شریک جنسیت بودم و این اواخر هم اربابت.
-:من برگشتم که فقط با احسان باشم.فقط و فقط مال احسان باشم.
الهام:یعنی دیگه نمیخوای جندگی کنی؟
-:من نه ولی اگر احسان ازم بخواد این کارو میکنم.اونم فقط با افرادی که اون بخواد.
الهام:خیلی دوس دارم بدونم چی شد تویی که تا دیروز سایه احسان رو با تیر میزدی حالا این طوری داری بهش بها میدی.
-:برای این زنگ نزدم الهام.
الهام:خب موضوع چیه؟چیزی شده؟
-:چرا تو بهم نمیگی چی شده؟تو زندگیت مشکلی داری؟
الهام:چطور مگه؟
-:شوهرت فرشاد اومد باهام صحبت کرد.از دستت شاکی بود.می گفت الهام دیگه اون آدم سابق نیس.بهم بی توجهی میکنه سر چیزای کوچیک باهام بحث میکنه و حتی این اواخر تهدید کرده که ازم طلاق می گیره.از منم خواست تا کمکش کنم.میخواست باهات صحبت کنم ببینم چه مشکلی داری..
الهام:و تو الان میخوای بهش کمک کنی؟
-:اوهوم.
الهام:به تو چه ربطی داره؟سر پیازی یا ته پیاز؟
-:به من ربطی نداره ولی من میدونم چرا رفتارات برگشته.من میدونم این جنده بازیا ، این هرزگیا ، این تنوع ها این سکسای گروهی با آدمای مختلف بهت مزه کرده.دیگه این زندگی صاف و ساده و عاشقونه ای که با شوهرت داشتی برات جذاب نیس.دیگه بهش توجهی نمی کنی و واس همین بهش بی محلی میکنی.
الهام:من از زندگی فعلیم کاملا راضیم.
-:پس اون بدبخت چی؟اونم راضیه؟راضیه که جندگی کنی؟راضیه که زنش زیر سه تا کیر بیفته جرررر بخوره؟
الهام:مجبور نیس این وضع رو تحمل کنه.میتونه طلاقم بده.
-:باورم نمیشه الهام.این حرفا چیه که میزنی؟به همین راحتی میخوای زندگیتو خراب کنی؟جنده شدن این قدر بهت مزه داده؟
الهام:آره من جنده ام.من فاحشه ام ولی تو چی هستی؟تو قدیسه ای؟مریم مقدسی؟بدبخت تو هم یه جنده مثل منی دیگه.
-:آره منم یه جنده ام.ولی این قدر شرافت دارم که اگه با کسی هستم بهش خیانت نکنم.من یه زن شوهر دار نیستم که به خاطر هرزگیام زندگی مشترکم رو داغون کنم.من هرزگی میکنم ولی کانون زندگیم رو از هم نپاشوندم.
الهام:تو از جون من چی میخوای؟
-:من عذاب وجدان دارم الهام.من تو رو وارد این ماجرا کردم.من تو رو با احسان آشنا کردم.من استارت جنده شدنت رو زدم ولی واقعا فکر نمی کردم زندگیت بخواد این جوری تباه بشه.من خودمو مقصر میدونم و الان میخوام جبران کنم.میخوام کار درست رو انجام بدم.
الهام:و فکر میکنی کار درست چیه؟
-:اینه که تو رو راضی کنم پیش شوهرت برگردی و زندگیتون رو سر و سامان بدین.باهاش مهربون باشی و دیگه بی توجهی نکنی.و البته دیگه حرفی از طلاق نزنی.
الهام:اگه من این کارو انجام بدم تو چیکار میکنی؟حاضری چیکار کنی تا من این کارو انجام بدم؟که با فرشاد مهربون باشم؟
-:هرکاری لازم باشه انجام میدم.هرکاری که از دستم برمیاد.
الهام:بسیارخب.چیزی که من ازت میخوام اینه.همون طور که دوباره رابطت با احسان رو شروع کردی رابطت با من رو هم شروع میکنی.طبق روال سابق هفته ای یک شب فرشاد خونه نیست و سر کارش شیفت شبه و اون یک شب رو تو میای پیش من و به یاد قدیم خوش می گذرونیم.با شنیدن این پیشنهاد به فکر فرو رفتم.این کاری بود که نباید انجام می دادم.ارباب احسان صراحتا ازم خواسته بود این کارو نکنم.من نباید با کسی بدون رضایت و هماهنگی اربابم سکس می کردم.
-:من نمیتونم قبول کنم.
الهام:چرا نمی تونی؟میخوای بگی گناه من از گناه احسان هم بیشتره؟تو اونو بخشیدی ولی نمیتونی با من……. حرفش رو قطع کردم و گفتم:احسان راضی نیست.اون دوس نداره من با کسی باشم.
الهام:خب من که مرد نیستم.من همجنس خودتم.ما از سالها پیش شریک جنسی همیم.
-:من نمیتونم.نمیخوام خلاف میل احسان کاری انجام بدم.
الهام:خب قرار نیس بهش بگیم که.ما پنهانی رابطه برقرار میکنیم.من میدونم که خودتم دلت میخواد.تو قبول کن یه بار دیگه بشو پارتنر من و منم قول میدم که رفتارم رو با فرشاد خوب میکنم.اگه عذاب وجدان داری و میخوای جبران کنی این راهشه.قدری مکث کردم و بدون معطلی گفتم:باشه قبوله.الهام هم خندید و گفت:پس دوشب دیگه منتظرتم.از الان باید بشینم یه عالمه طرح و برنامه بریزم که باهات چیکارا کنم.میخوام برات خاص و متنوعش کنم.و در ضمن نگین.خوشحالم که قبول کردی دوباره با هم باشیم…


قسمت چهل و هفتم

پری و سیمین حسابی از دستم شاکی بودن.از وقتی بهشون گفته بودم که دیگه نمیخوام جندگی کنم حسابی ناراحت بودن.یکسره بهم زنگ میزدن ولی من سرحرفم مونده بودم.ارباب احسان ازم خواسته بود که از اون کار بیام بیرون و دیگه برای پری جندگی نکنم و منم می بایستی که مطابق خواسته اربابم عمل می کردم.سهیل هم یکی دوباری بهم زنگ زده بود و ازم میخواست که یه قراری بذاریم و با هم باشیم ولی من به اونم گفتم که دیگه نمیخوام باهاش باشم.واسه همشون توضیح داده بودم دوس پسرجدید گرفتم و اون ازم خواسته که از این کارا بیام بیرون وبرای همینم من دیگه نمیخوام جندگی کنم.البته از نظر کاری و حرفه ای خب رفتار من اشتباه بود چرا که من با پری قول و قرار گذاشته بودم و اون روی من حساب کرده بود و حالا به خاطر خواسته اربابم باید همه اون قول و قرارها رو زیر پا میذاشتم.غرق در افکار خودم بودم که صدای الهام توجهم رو به خودش جلب کرد که گفت:کجایی نگین؟رفتی تو فکرا.
-:اوهوم.راستش فکر نمی کردم که یه بار دیگه این جا باشم کنار تو واون خاطرات گذشته تکرار بشه.
الهام:منم فکرش رو نمی کردم بعد از اینکه اونجوری زدی با همه کات کردی یه بار دیگه برگردی پیشمون.
-:خب حالا که برگشتم خیال داری همین طور بشینی نگام کنی؟یه لبخند شیطانی زد و گفت:عجله نکن جنده کوچولو.امشب قراره طولانی ترین شب زندگیت بشه.این حرف رو که زد دستم رو گرفت وبا خودش به سمت اتاق خواب برد.منو به سمت تخت خواب برد و گفت:تا من برم وسایل مورد نیاز رو بیارم سریع لباس هاتو در میاری و روی تخت دراز میکشی.خودش از اتاق خارج شد و منم لباس هام رو یکی یکی درآوردم و روی تخت دراز کشیدم.همین چند روز پیش بود که ارباب احسان صراحتا ازم خواسته بود که بدون اجازه و اطلاعش حق ندارم با کسی سکس کنم ولی من به خاطر عذاب وجدانی که داشتم و احساس دینی که می کردم تن به این رابطه داده بودم.یکی دو دقیقه بعد الهام درحالی که پلاستیکی دستش بود وارد اتاق شد.خودش هم لباس هاش رو یکی پس از دیگری کامل درآورد و لخت شد.اومد روی تخت نشست و پلاستیک رو جلوی خودش گرفت.دست داخل پلاستیک برد ویه روسری بیرون کشید وگفت:روسی برای بستن دستات.البته میخواستم از طناب استفاده کنم ولی گفتم احتمالا اذیت میشی تصمیم گرفتم با روسری انجامش بدم.دوباره دست داخل پلاستیک برد ویه قلاده فلزی بیرون آورد و گفت:قلاده برای بستن به گردنت که فراموش نکنی قراره مثل یک سگ گاییده بشی.دوباره دست داخل پلاستیک برد واین بار کمربندی چرمی را بیرون آورد و گفت:کمربند برای ادب کردن و مجازاتت.دوباره دست داخل پلاستیک برد و دیلدوی کمری کلفت و مشکی رنگش رو بیرون اورد و گفت:و اینم از دیلدوی کلفتم برای گاییدن و جرررررر دادنت.با دیدن ابزارآلات لازم همون اول کار حساب کار دستم اومده بود و فهمیدم که شب سختی در انتظارمه.الهام یه چنگ تو موهام زد ودرحالی که سرم رو بلند می کرد گفت:بلندشو جنده.بلند شو بیا قلاده ات رو ببندم به گردنت.در زمان کوتاهی قلاده رو دور گردنم بست.یه لبخند شیطانی زد و گفت:خوبه.حالا شدی یه سگ واقعی.سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.منم مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم از عمق سینه اش یه خلط گنده درآورد و توی دهنم تف کرد و گفت:بخورش فاحشه.خلطش رو مزه مزه کردم و قورتش دادم.هولم داد روی تخت و گفت حالا بخواب بذار دستاتو ببندم.دراز کشیدم واونم اومد و با روسری دستامو بست.یه سیلی توی گوشم زد و گفت:پس حالا منو میذاری میری؟چند ثانیه ای مکث کرد و یه سیلی دیگه طرف دیگر صورتم زد و گفت:تو جنده بی ارزش چطوری به خودت اجازه دادی بری و پشت سرت هم نگاه نکنی؟فراموش کرده بودی که برده منی و اختیارت دست منه؟سیلی بعدی رو که خوردم گفتم:ببخشید ارباب.اشتباه کردم.یه پوزخندی زد و گفت:اشتباه کردی؟همین؟این بار یه سیلی به سینم زد و گفت:اشتباه کردی جنده؟به همین راحتی؟هر گهی دلت میخواد بخوری و بعد برگردی بگی اشتباه کردم؟دوباره یه سیلی دیگه توی سینم زد وگفت:من تو رو آدمت میکنم پتیاره.از سیلی هایی که میخوردم دردم میومد والهام هم ظاهرا نقشه بدی برام کشیده بود.توی دستاش اسیر شده بودم و کاری از دستم برنمیومد.دوباره یه سیلی تو گوشم زد و گفت:من درستت میکنم زنیکه جنده.حالا به اربابت خیانت میکنی و میذاری میری؟
-:ببخشید ارباب.غلط کردم.گه خوردم.نباید این کارو می کردم.یه سیلی دیگه دوباره تو گوشم زد و گفت:که گه خوردی آره؟دیگه دیره واسه این حرفا.اگه همون روز اول واقعا ریده بودم دهنت این قدر گستاخ نمیشدی.خوب که بهم سیلی زد روی تخت سر پا ایستاد و کف پاش رو روی صورتم گذاشت و گفت:فکر کنم هنوز یادت نرفته که چطوری باید به پاهای اربابت عرض ادب کنی.زود باش شروع کن جنده.دماغم دقیقا زیر کف پاهای الهام بود و اول شروع به بوییدن پاش کردم.اول از هرچیز لبم رو بهش چسبوندم و از کف پاش بوسه های ریز گرفتم و کم کم زبونم رو وارد داستان کردم.شروع به لیسیدن کف پای الهام کردم و خودش هم پاش رو روی صورتم حرکت می داد تا قسمت های مختلفش رو بلیسم.داشتم از این حقارت و ذلت نهایت لذت رو می بردم.اگر چه این سکس یه جورایی تحمیلی بود و من ناچار به انجامش شده بودم ولی حین سکس دلم میخواست ازش لذت ببرم.خوب که کف پای الهام رو لیسیدم اون کم کم انگشتاش رو وارد دهنم کرد و ازم خواست که انگشتاش رو بمکم.منم شروع به مکیدن کردم.اول انگشتاش رو تکی تکی و سپس همه انگشتاش رو با هم توی دهنم فرو کرد و منم که دیگه تقریبا نصف پاش تو دهنم بود احساس خفگی پیدا کرده بودم.با این حال شروع به مکیدن انگشتاش کردم و با ولع می لیسیدمشون و می خوردم.خودش هم ناله های ریزی می کرد و به نظر درحال لذت بردن بود.حسابی که انگشتا و کف پای الهام رو لیسیدم دیگه پاش رو از دهنم در آورد و این بار خودش هم اومد و روی تخت دراز کشید.دستش رو باز کرد و زیربغلش رو دقیقا جلوی صورتم گذاشت و گفت:میخوام حسابی زیربغل اربابتو بلیسی جنده…….


قسمت چهل و هشتم

زبونم رو درآوردم وشروع به لیسیدن زیر بغلش کردم.زیربغل صاف و تراشیدش کمی عرق کرده بود و همین عرق کردنش لیسیدنش رو لذت بخش تر می کرد.الهام به آرامی ناله می کرد ومنو به لیسیدن بیشتر تشویق می کرد.منم چشمام رو بسته بودم و با ولع خاصی زیر بغلش رو می لیسیدم.بوی عرق و بوی شهوت تموم فضا رو پر کرده بود.منم با یه قلاده به دور گردنم و دستای بسته شده به تختم زیر دست و پای الهام افتاده بودم و داشتم براش بردگی می کردم.حسابی که زیربغلش رو لیسیدم از کنارم بلند شد و این بار اومد بالای سرم و با کون روی صورتم فرود اومد و دقیقا روی صورتم نشست.یه سیلی به سینم زد وگفت:زود باش سوراخ کون اربابتو بلیس جنده.زبونم رو درآوردم ولای سوراخ کونش چرخوندم که یه آااااههههه کشید.منم دیگه معطل نکردم و افتادم به جون سوراخ کونش و با ولع مشغول لیسیدن سوراخ کونش شدم.اونم در حالی که یکسره آاااااههههههه می کشید با دستاش سینه هام رو توی مشتاش گرفته بود و محکم سینه هام رو می مالوند.مالیده شدن سینه هام بسیار برام خوشایند بود و باعث میشد با لذت بیشتری سوراخ کون الهام رو بلیسم.اونم یکسره درحال لذت بردن وآااااااههههههه کشیدن بود.به نظر فهمیده بود که دارم از مالیده شدن سینه هام لذت می برم واز همین رو سینه هام رو ول کرد.خورد توی ذوقم ولی خب کاری نمی تونستم انجام بدم.همون لحظه دست برد و از روی تخت کمربند چرم رو برداشت.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که با کمربند ضربه ای رو روی سینه هام فرود آورد.یه آااااخخخخ گفتم.ضربه دوم رو کمی محکم تر به سینه هام زد و گفت:خفه شو جنده صدات در نیاد.دردم اومده بود ولی از ترسم سعی کردم صدایی ازم در نیاد.کونش رو کمی روی صورتم حرکت داد و این بار کسش رو جلوی دهنم قرار داد و گفت:خوب کس اربابتو می لیسی جنده.زبونم رو درآوردم وتوی کس الهام کردم و اونم یه آااااااهههههه کشید و همون لحظه هم ضربه بعدی رو با کمربند روی سینه هام وارد کرد.دهنم رو کامل با کس الهام پر کردم تا صدایی ازم خارج نشه و اگر هم ناله ای کردم صدا در داخل کس الهام گم بشه.شروع به لیسیدن کسش کردم و زبونم رو در داخل سطح کس الهام می چرخوندم و با ولع براش کس لیسی می کردم.اونم یکسره آااااههههه می کشید و کسش رو به دهنم فشار می داد.دوباره با کمربند ضربه ای رو به سینه هام وارد کرد.با دستای بسته شده کسش رو می خوردم و چوچولش رو میک میزدم و اونم یکسره غرق در لذت بود و آاااااههههه می کشید و در عوض حالی که من داشتم بهش می دادم با کمربند به سینه هام شلاق میزد.قشنگ داشت انتقام این مدتی رو که ازش فاصله گرفته بودم ازم می گرفت.ترشحات کسش دیگه راه افتاده بود وهمش توی دهنم می ریخت ومنم با ولع آب کسش رو میخوردم.حسابی که کسش رو روی دهنم بازی داد بالاخره از روی دهنم بلند شد و شلاق زدن هاش به سینه هام رو هم متوقف کرد.از روی تخت پایین رفت و دیلدوی کمری سیاه و کلفتش رو برداشت و به کمرش بست.دوباره روی تخت خزید و اومد روی سینه هام نشست به طوری که دیلدوی کلفتش دقیقا روبه روی صورتم و جلوی دهنم بود.یه چنگی تو موهام زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو پتیاره.دهنم رو باز کردم و الهام هم بلافاصله با یه فشار دیلدوی سیاهش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.داشت عوقم می گرفت که یه سیلی تو گوشم زد و گفت:بعد از این همه جندگی هنوز نمیتونی مثل آدم کیر بخوری.دوطرف سرم رو گرفت وشروع به عقب و جلو کردن دیلدو تو دهنم کرد.تموم دهنم با اون دیلدوی کلفت و سیاه پر شده بود و من حتی نمی تونستم نفس بکشم.الهام هم دیگه بهم امان نمی داد و با قدرت توی دهنم تلمبه میزد.احساس عجز و ناتوانی می کردم.با دستای بسته اون زیر افتاده بودم والهام روی سینه هام نشسته بود و با دیلدوی کمری کلفتش دهنم رو می گایید.تند تند توی دهنم تلمبه میزد وهر بار دیلدوی کلفتش رو تا ته حلقم فرو می کرد.چند دقیقه ای که دهنم رو گایید بالاخره دیلدو رو از دهنم بیرون کشید و خودش هم از روی سینه هام بلند شد.انگار داشت برای گاییدنم آماده میشد که همون لحظه صدای زنگ موبایلم بلند شد.موجی از ترس و نگرانی تو وجودم افتاد.فقط دعا می کردم که ارباب احسانم پشت خط نباشه.به الهام نگاه کردم و گفتم:دستامو باز کن باید جواب بدم.یه پوزخندی زد وگفت:نه هنوز کارم باهات تموم نشده که بخوام دستاتو باز کنم.
-:دستامو باز کن من این تلفن لعنتی رو جواب بدم بعد دوباره ببند هرکاری دوس داری باهام بکن.یه سیلی محکم زد تو گوشم و گفت:خفه شو جنده.مثل اینکه فراموش کردی کی اینجا رئیسه.درحالی که لحظه به لحظه بر ترس و نگرانیم اضافه میشد گفتم:تو رو خدا الهام دستامو باز کن.من باید اون تلفن رو جواب بدم.شاید احسان پشت خط باشه.باید تماسش رو جواب بدم.الهام گوشیم رو از روی میز آرایش که گوشه اتاق بود برداشت وبعد یه لبخند تمسخرآمیز زد و گفت:اتفاقا خود احسانه.وای نه.ترسم هزار برابر شد.نباید به این زودی به اعتمادش خیانت می کردم.ملتمسانه گفتم:تو رو خدا الهام بذار من باهاش صحبت کنم.الهام یه سیلی دیگه تو گوشم زد و با عصبانیت گوشیم رو دوباره روی میز آرایش پرت کرد و گفت:خفه شو جنده.تا زمانی که من کارم باهات تموم نشده نه دستات باز میشه نه به اون تلفن جواب میدی.این حرف رو زد و اومد پاهام رو بالا داد وبرای گاییدنم آماده شد.سر دیلدو رو به کنار سوراخ کونم رسوند و گفت:این بار کاری به کست ندارم و میخوام که از کون جررررررت بدم جنده که دیگه از این گه خوریا نکنی.منم که ناامیدانه داشتم به گوشیم نگاه می کردم چشمام رو بستم و تسلیم شد.همون لحظه زنگ خوردن گوشی هم تموم شد و الهام یه پوزخندی زد و گفت:چه به موقع.حالا که صدای زنگ موبایلی نمیاد صدای ضجه های تو سکسی تر و شنیدنی تر میشه.اینو گفت و با یه فشار محکم دیلدوی کلفت و سیاه رنگش رو تقریبا تا نصفه وارد کون تنگ و تقریبا خشک من کرد.احساس کردم تا مغز استخوانم تیر کشید.با تمام وجودم داد زدم و آاااااخخخخ گفتم.بلافاصله یه سیلی تو گوشم زد و گفت:خفه خون بگیر جنده.دیگه برام مهم نبود چقدر کتک میخورم دلم میخواست صدام رو آزاد کنم وخودمو خالی کنم.درد وحشتناکی در تمام وجودم پیچیده بود.یکسره آااااخخخخخ می گفتم و ناله می کردم والهام هم به باسنم سیلی میزد وهرلحظه بیشتر و بیشتر دیلدو رو توی کونم فشار می داد.تقریبا مردم و زنده شدم تا دیلدو تا ته تو کونم فرو رفت.دیلدو تا ته تو کونم رفته بود و الهام هم شروع به تلمبه زدن کرده بود و آروم آروم دیلدو رو توی کونم عقب و جلو می کرد و همزمان به باسنم هم سیلی میزد.هر بار که دیلدوی کلفتش تو کونم عقب و جلو میشد یه درد وحشتناک رو توی کونم و به طور کلی زیر شکمم حس می کردم.همون طور که توی کونم تلمبه میزد یه چنگ توی موهام زد وگفت:چشماتو باز کن جنده و توی چشمای اربابت نگاه کن.ببین که دارم جررررررت میدم.ببین که چطوری با دستای بسته حقیرانه زیرم افتادی و با قلاده توی گردنت مثل یه سگ داری گاییده میشی.توی چشمام نگاه کن تا حقارت رو از نگاهت بخونم.منم نگاه مطیع و حقیرانه ام رو به چشماش دوختم.کاملا زیرش احساس بیچارگی می کردم.اونم همین طور که با دیلدوی کلفتش کونم رو می گایید لبخند پیروزمندانه ای روی لبش بود وازجرررررر دادنم غرق در لذت بود.همون لحظه دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد.حتما دوباره احسان زنگ زده بود.میتونستم تصور کنم که چقدر الان از دستم عصبانیه.نگاهم رو به سمت گوشیم چرخوندم که همون لحظه الهام یه سیلی محکم دیگه تو گوشم زد و گفت:مگه نگفتم فقط باید تو چشمای من نگاه کنی جنده؟دوباره ملتمسانه گفتم:تو رو خدا بذار جواب بدم الهام.یه پوزخندی زد و گفت:هنوز کارم باهات تموم نشده جنده.و تا زمانی هم که کارم باهات تموم نشده همون طور که گفتم نه دستات باز میشه نه به تلفن جواب میدی نه هیچی.الآنم زود باش دهن کثیفتو وا کن.دهنم رو باز کردم و اونم همزمان که کونم رو می گایید یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش بیچاره.تفش رو خوردم و اونم دوباره و چند باره این کار رو تکرار کرد.همزمان که داشتم بهش کون می دادم تفش رو هم میخوردم.درد کونم تا حدود زیادی از بین رفته بود و کم کم لذت داشت جاش رو می گرفت.دوباره گوشیم تا آخر زنگ خورد و قطع شد و منم فهمیده بودم که حسابی دچار مشکل شدم.الهام نزدیک یک ربع به سختی منو از کون با دیلدوی کلفتش گاییدو بالاخره رضایت داد که تمومش کنه.دیلدو رو از کونم بیرون کشید و دستام رو هم باز کرد و گفت:پاشو بریم داخل حموم که وقت اجرای سکانس آخره…….


قسمت چهل و نهم

با هم وارد حموم شدیم والهام ازم خواست تا کف حموم زانو بزنم.منم همین کار رو کردم و اونم اومد دقیقا جلوم سرپا ایستاد به طوری که کسش جلوی صورتم بود.یه چنگ تو موهام زد وگفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.دهنم رو مطیعانه باز کردم و اونم سرم رو گرفت و به کسش فشار داد.زمان زیادی طول نکشید که دهنم از شاش داغ و پرحجمش پر شد.تموم سر و صورتم خیس از شاش شده بود و یه بخشی از شاش الهام هم تو دهنم می ریخت که من هم تند تند قورتش می دادم.نزدیک به سی ثانیه شاشید که نصف بیشترش توی دهنم ریخت و بقیه اش هم روی سر و صورتم.شاشیدن الهام که تموم شد دوش آب رو باز کرد و مشغول شست و شوی خودش شد ووقتی کارش تموم شد یه نگاه به من انداخت و گفت:بیا خودتو بشور نگین.از حموم بیرون رفت و منم بعد از اینکه خودم رو شستم بیرون رفتم.با حوله تنم رو خشک کردم ولباس هام رو پوشیدم ووقتی سراغ گوشیم رفتم دیدم که در این فاصله دو سه باری دیگه هم احسان باهام تماس گرفته بود.دیگه از این بدتر نمی تونست بشه.الهام توی آشپزخانه بود و من داخل اتاق بودم.می ترسیدم به احسان زنگ بزنم ولی اگر زنگ نمیزدم شاید بدتر میشد.خلاصه دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم.مطابق انتظارم بسیار عصبانی و ناراحت بود.اون قدر ناراحت بود که اصلا اجازه نداد صحبت کنم تنها یک جمله بیشتر بهم نگفت اونم اینکه تا یک ساعت دیگه خودتو میرسونی اینجا.منم گفتم که این کارو میکنم.وقتی لباس هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم الهام داشت یه چیزی برای شام تدارک می دید.ساعت کمی از ده شب گذشته بود.با دیدن من که لباس تنم بود گفت:کجا به سلامتی؟با دلخوری گفتم:باید برم پیش احسان.
الهام:من تازه دارم شام درست میکنم.قراره امشب تا خود صبح بترکونیم.حالاحالاها باهات کار داشتم.
-:فکر کنم هربلایی خواستی سرم آوردی.
الهام:اوهوم.ولی از تحقیر کردنت ، از خرد کردنت ، از گاییدنت سیر نمیشم.
-:به هرحال من الان دیگه باید برم.
الهام:نمیتونم تا هفته آینده برای دوباره گاییدنت سر کنم.
-:با اتفاقاتی که امشب افتاد احتمال داره کلا دیگه نتونی با من باشی.پوزخندی زد وگفت:هراتفاقی بیفته من و تو با هم می مونیم.خودت با رضایت میای اینجا ، خودتو در اختیارم میذاری ، جندگی میکنی و برده مطیع و حقیرم میشی.سری تکون دادم و در حالی که از خونه اش میرفتم بیرون تنها یه خداحافظ گفتم و بیرون رفتم.قبل از اینکه یک ساعت تایمی که ارباب احسان برای برگشتنم تعیین کرده بود به خونش رسیدم.حسابی استرس داشتم و ترسیده بودم.نمی دونستم چی درانتظارمه.پشت در واحدش بودم که در رو باز کرد.چهره اش درهم رفته و عصبی بود.سرم رو انداختم پایین و زیر لب سلام کردم.دستمو گرفت و منو با قدرت تو خونه کشید و در رو پشت سرم بست.قلبم تند تند میزد و نمی دونستم چه اتفاقاتی میخواد بیفته.وارد پذیرایی شدم و یه گوشه کز کردم.ارباب احسان اومد و روی مبل نشست و از منم خواست تا رو به روش بشینم.نشستم و بهش نگاه کردم.یه نفس عمیقی کشید و گفت:کدوم گوری بودی؟به سختی لب به سخن باز کردم و گفتم:حموم بودم ارباب.
ارباب احسان:تو یک ساعت توی حموم چه غلطی می کردی؟میدونی من چند دفعه زنگ زدم و جواب ندادی؟
-:ببخشید ارباب.واقعا شرمندم.
ارباب احسان:ببخشم؟چطور ببخشمت جنده؟مثل اینکه فراموش کردی کی هستی.
-:نه ارباب.من برده حقیر و ناچیز شمام.
ارباب احسان:پس میدونی که برای یه برده ناچیز و حقیر چیزی به نام بخشش وجود نداره.تو با قوانین آشنایی و میدونی که سیستم تنبیه و پاداش چطوریه.برده در ازای کارای خوب و مثبتش پاداش می گیره و با انجام یک خطا یا اشتباهی تنبیه میشه.
-:بله ارباب میدونم.
ارباب احسان:پس میدونی که اشتباه کردی.میدونی که غلط زیادی کردی.بهت گفته بودم هر قبرستونی که هستی در هر وضعیتی هستی ، مرده یا زنده سالم یا بیمار پریود شدی فلج شدی هر وضعیتی باید جواب زنگ منو بدی.بهت گفته بودم یا نه جنده؟
-:بله شما گفته بودین ارباب.منم قبول دارم که اشتباه کردم و الآن هم آماده هرمجازاتی هستم.آمادم که برده حقیرتون رو تنبیه کنین ارباب.به معنای واقعی کلمه ارباب احسان رو به عنوان صاحب و اختیاردار خودم پذیرفته بودم.پذیرفته بودم که اونه که برای من تصمیم می گیره و اختیار امور زندگیم رو در دست داره و پذیرفته بودم که من به راستی برده اش هستم وبه عنوان یک برده حقیر و ضعیف همه چیزم رو در اختیار ارباب سلطه جو و قدرتمندم سپرده بودم و این دیگه تنها محدود به سکس هامون نمیشد و پذیرش نقش بردگی برای ارباب احسان رو در همه ابعاد زندگی من جا افتاده بود.ارباب سرتا پای منو برانداز کرد وپس از کمی مکث گفت:لخت شو.میخوام خیلی زود همه لباس هاتو در بیاری.منم مطیعانه شروع به درآوردن لباس هام کردم و خیلی سریع در مقابلش لخت شدم.همون طور که رو به روش لخت ایستاده بودم از جاش بلند شد و نزدیکم اومد.توی چشمام نگاه کرد ولبش رو به لبم چسبوند وشروع به بوسیدن لبم کرد.باورم نمیشد که داره منو میبوسه.کاملا مطمئن بودم که قراره تنبیه بشم ولی الان نه تنها از تنبیه خبری نبود بلکه داشت یه جورایی بهم پاداش می داد.منم از خدا خواسته با ارباب همراه شدم و همزمان لبش رو می بوسیدم.چقدر مهربون شده بود اربابم.همزمان با بوسیدن لبهام با دو تا دستاش سینه هام رو توی مشت هاش گرفت و شروع به مالیدن کرد.چه احساس خوبی داشتم.همزمان با خوردن لبام سینه هام رو هم می مالوند و من به طرز عجیبی غرق در لذت بودم.نه انگار اصلا از تنبیه خبری نبود.زبونم رو توی دهنش گرفته بود و می مکید و همزمان محکم سینه هام رو می مالوند.بر اثر مالیده شدن زیاد، نوک سینه هام حسابی سفت شده بود.وقتی نوک سینه هام حسابی سفت شد ارباب احسان خوردن لبام و مالیدن سینه هام رو متوقف کرد.منم که کم کم چشمام داشت از شهوت خمار میشد با تعجب به ارباب نگاه کردم.یه پوزخندی زد و گفت:همین جا سر پا می مونی و از جات تکون نمی خوری.فهمیدی؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله ارباب فهمیدم.رفت و چند ثانیه بعد با چند تا گیره لباسی که دستش بود برگشت.با دیدن گیره ها توی دستش متوجه نیتش شدم.همه چیز سریعتر از اونی که فکرش رو می کردم اتفاق افتاد وچند لحظه بعد به نوک سینه هام و همین طور تمام سطح سینه هام و همین طورلای پاهام و دیواره های کسم تعداد زیادی گیره لباس وصل بود ومنم از شدت درد بی اختیار داد میزدم.تموم وجودم رو درد احاطه کرده بود.ارباب احسان هم در فاصله چند سانتی از من حضور داشت و به من نگاه می کرد.یه پوزخندی زد وگفت:این گیره ها تا زمانی که احساس نکردم که کاملا تنبیه شدی و دیگه از این غلطا نمیکنی روی بدنت باقی می مونن.تو هم اگه خدای نکرده سعی کنی گیره ها رو از روی بدنت برداری دیگه اون زمانه که فقط خدا باید به دادت برسه.اعتراضی که نداری؟درحالی که درد زیادی داشتم و یکسره ناله می کردم به سختی گفتم:نه ارباب.من کی باشم که بخوام به شما اعتراض کنم.شما خیرخواه من و صاحب اختیار من هستین.هرچیزی رو که شما برام در نظر بگیرین برام مقدس و ارزشمنده.الان هم من اشتباه بزرگی مرتکب شدم و دارم تاوان اشتباهم رو پس میدم.یه لبخند گوشه لبش نشست و به چهره ام خیره شد.کاملا حس می کردم که حتی خودش هم باورش نمیشه که چطور من تبدیل به همچین برده رام و مطیعی شده بودم.قطعا هرچقدر میزان حقارت و ضعف من بیشتر میشد ، سلطه و اقتدار ارباب احسان هم بیشتر میشد و این دقیقا همون چیزی بود که من به دنبالش بودم.ارباب احسان سرم رو با دستاش گرفت و صورتش رو بهم نزدیک تر کرد وگفت:دهنتو وا کن بذار بیکار نمونه.دهنم رو باز کردم و ارباب احسان هم تف گنده ای توی دهنم انداخت و منم مزه مزه کردم و قورتش دادم.چند باری توی دهنم تف کرد و منم با اشتیاق همه اونا رو خوردم.درد در وجودم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.درد سکس موقتی بود و کم کم لذت جایگزینش میشد ولی این درد تنبیه نه موقتی بود و نه لذت جایگزینش میشد بلکه فقط و فقط درد بود که هر لحظه هم اضافه میشد.من یکسره ناله می کردم و ارباب احسان هم به وضعیت اسفبار من لبخند میزد.کاری از دستم برنمیومد.فقط بایستی سر پا می موندم تا اون گیره های لباس درد رو با شدت هرچه بیشتری به وجودم منتقل کنن و ارباب احسان هم از دیدنم در همچین وضعیتی لذت می برد.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که ارباب احسان گیره هایی رو که به دیواره های کسم وصل کرده بود برداشت ولی گیره هایی که به سینه هام وصل بود رو همچنان همون جا گذاشت.نیم ساعتی میشد که من در اون وضعیت قرار داشتم.از سرپا موندن زیاد پاهام دیگه نای موندن نداشت و هر زمان ممکن بود سرنگون بشم.از درد سینه هام که دیگه نگم بهتره.دلم از شدت درد ضعف رفته بود.ارباب خودش روی مبل نشسته بود و داشت آجیل میخورد.خب به همینش هم راضی بودم.می تونست تاوان خیلی سخت تری در انتظارم باشه ولی ارباب سعی داشت خیلی کنترل شده مجازاتم کنه که البته همین تنبیه کنترل شدش هم داشت منو از پا درمیاورد.دیگه تصمیم داشتم برای همیشه با الهام قطع رابطه کنم.به خاطر اون بود که من این طوری تنبیه می شدم.دیگه برام مهم نبود که زندگیش به کجا میرسه ، طلاق می گیره یا سر اون شوهر بدبختش چه بلایی میاد.دیگه نمیخواستم خودمو به دستای اون جنده بسپرم.از اولش هم اشتباه کردم.نباید به اربابم خیانت می کردم.می خواستم از این به بعد همه جسم و روحم رو همه جوره تقدیم اربابم کنم و تا همیشه بهش وفادار بمونم.


قسمت پنجاهم

صبح که از خواب بیدار شدم ارباب احسان کنارم نبود ومنم همون طور لخت از روی تخت پایین اومدم.کش و قوسی به بدنم دادم واز اتاق خارج شدم.دیشب ارباب احسان با من سکس نکرده بود و فقط بعد از تنبیه من با اون گیره های لباس توی دهنم شاشیده بود وبعدشم با هم خوابیده بودیم.از داخل آشپزخانه صداهایی میومد.وارد آشپزخانه شدم و دیدم که ارباب درحال آماده کردن صبحانه است.نزدیکش رفتم و گفتم:سلام ارباب.صبحتون بخیر.برخلاف دیشب که حسابی از دستم شاکی بود لبخندی به روم زد و گفت:سلام نگین خوشگل من.صبحت بخیر عزیزم.وقتی نگاه متعجب و بهت زده من رو دید گفت:خیلی از بابت دیشب شرمندم عزیزم.دلم نمی خواست اون اتفاقات بیفته ، دلم نمیخواد اذیتت کنم ، تنبیهت کنم ولی تنبیه ها برای این انجام میشن که آدم رو متوجه اشتباهاتشون کنن.
-:میدونم ارباب.من اصلا ناراحت نیستم.من اشتباه کرده بودم و مستحق اون تنبیه بودم.دستی به صورتم کشید و گفت:دیگه هیچ وقت کاری نکن که بخوام تنبیهت کنم.
-:چشم ارباب.ببخشید ارباب می خواستم بپرسم شما دستشویی رفتین؟متوجه منظورم شد و یه لبخندی زد و گفت:باورت میشه بگم همشو هنوزنگه داشتم؟یه لبخندی زدم و گفتم:ممنونم ارباب.خوشحالم که به فکر من هستین و بهم اهمیت میدین.دستم رو گرفت و منو به طرف حمام برد وگفت:زانو بزن که حسابی مثانه اربابت پر شاشه.منم مطیعانه این کار رو انجام دادم وارباب هم توی دستشویی اختصاصی خودشون جیش کردن ومنم با افتخار همه شاش ارباب رو خوردم وبعدشم یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون.بعد از خوردن صبحانه از خونه ارباب اومدم بیرون.بزرگترین حسن اتفاقاتی که افتاده بود و تنبیهی که من شده بودم این بود که فهمیدم باید تمام فکر و ذهنم رو وقف هرچه بهتر خدمت کردن به اربابم کنم.باید تا میتونم رضایت اربابم رو جلب کنم و برای خوشحال کردنش هر کاری انجام بدم.از داشتن ارباب احسان بسیار راضی و خوشحال بودم.به خونه که رسیدم میترا باهام تماس گرفت و احوالم رو پرسید.از اون سکس گروهیمون چند روزی می گذشت و میترا دوباره هوس گاییدنم رو کرده بود ولی من بهش گفتم که دیگه با کسی سکس نمیکنم.بهش گفتم که رابطم با احسان دوباره شکل گرفته و اونم خوشحال شد.
چند روزی گذشت و من در این مدت چند باری با ارباب سکس داشتم و یک بار هم سکس گروهی با ارباب احسان و ایمان و میترا با هم داشتیم.الهام یکی دوباری باهام تماس گرفته بود ولی من تحویلش نگرفته بودم.یه روز که توی تلگرام داشتم چرخ میزدم از طرف الهام یه پیغام برام اومد که حاوی یک فیلم بود.فیلم رو دانلود و اجرا کردم و در میان ناباوری دیدم که صحنه های آخرین سکس من و الهام رو داره نشون میده.الهام همچنین تهدید کرده بود که اگه باهاش سکس نکنم این فیلم رو در اختیارارباب احسان قرار میده و این چیزی نبود که من بتونم باهاش کنار بیام.باورم نمیشد که اون ازم فیلم گرفته باشه.حسابی اعصابم خرد بود.به هم ریخته بودم.نمی دونستم باید چیکار کنم.این دومین باری بود که الهام می خواست به نوعی از من اخاذی کنه.ازش متنفر شده بودم.چطور میتونست این قدر پلید و نامرد باشه.من اصلا نمی تونستم دوباره باهاش سکس کنم واز طرفی هم اصلا نمی تونستم اجازه بدم که اون فیلم به دست ارباب احسان بیفته.حالم اصلا خوش نبود.پاک گیج شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم.سری قبل به خاطر جواب ندادن به تماس های ارباب اون طور تنبیه شده بودم ، حالا اگه بر فرض ارباب فیلم سکس من ، فیلم بردگی های من رو می دید باهام چیکار می کرد؟حتی تصورش هم لرزه به تنم می انداخت.یعنی باید تسلیم می شدم؟سکس با الهام رو دوست نداشتم و اصلا ازش بدم اومده بود ولی هر طوری حساب می کردم بهتر از این بود که اون فیلم بخواد به دست ارباب احسان بیفته.الهام تا شب به من بیشتر وقت نداده بود.شوهرش خونه نبود و اون می خواست من پیشش برم.منم به ناچار بهش گفتم که پیشش میرم.از کاری که می خواستم انجام بدم مطمئن نبودم ولی اینو مطمئن بودم که نمی تونم و نباید بذارم که اون فیلم به دست ارباب احسان بیفته.شب به خونه الهام رفتم و اونم منو به داخل راهنمایی کرد ووقتی وارد خونه شدم متوجه شدم که مهمان داره.یکی از دوستاش به اسم ساناز که دورادور می شناختمش و باهاش آشنا بودم.باهاش دست دادم و اونم به گرمی بهم خوش آمد گفت.همون لحظه یه خانوم میانسالی هم از داخل آشپزخونه بیرون اومد و اونم به گرمی باهام احوال پرسی کرد.اون زن میانسال رو نمی شناختم ولی خیلی مشتاق بودم زودتر باهاش آشنا بشم.وقتی همه دور هم نشستیم الهام به من اشاره کرد و گفت دخترخالم نگین جان.سپس رو به من کرد و گفت:ساناز جون رو که می شناسی از دوستان قدیمی منه.ایشون هم سمیه خانوم مادر ساناز جونه.سمیه که یه زن جا افتاده و سن بالا ولی سکسی به نظر می رسید یه لبخندی زد و گفت:خیلی خوشحال شدم دیدمت عزیزم.کم کم داشتیم از اومدنت ناامید می شدیم.
-:من به الهام گفته بودم که آخر شب میام پیشش اما به من نگفته بود که مهمون داره وگرنه من مزاحم نمی شدم.
سمیه:اختیار داری عزیزم.ما دقیقا به خاطر تو این جا هستیم.با بهت بهش نگاه کردم و سپس نگاهم رو به سمت الهام چرخوندم.
الهام:می خواستم برات سورپرایز باشه.این خانومای خوشگلی که اینجا می بینی از خودمونن و من ازشون خواستم بیان اینجا و همه چیز رو هم میدونن.پس خیال داشتن گروهی بیفتن به جونم.
-:میدونستی خیلی آشغالی که با گرفتن اون فیلم میخوای از من اخاذی کنی؟
ساناز:بیا این قدر سخت نگیر نگین جون.ما هممون زنیم.همه همجنس همیم.خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی می تونیم خوش بگذرونیم.رو به الهام کردم و گفتم:تو چیزی برای گفتن نداری؟
الهام:من میخوام تو رو داشته باشم.برام مهم نیس زندگیم با شوهرم چطوری میشه ، برام مهم نیس چه بلایی سر رابطه تو واحسان میاد.من فقط تو رو میخوام.حال و حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم.من دیگه تصمیمم رو گرفته بودم.دیگه چیزی برام مهم نبود.رو به سمیه کردم و گفتم:من در اختیارتونم سمیه جون.هر کاری دوس دارین میتونین باهام بکنین.سمیه یه لبخندی زد و گفت:چه عالی.پس الهام درست می گفت که هر کاری رو توی سکس انجام میدی.
-:اوهوم.هرکاری.
ساناز:پس خوش به حال ما.چقدر امشب خوش بگذرونیم.این حرف رو زد و شروع به درآوردن لباس های من از تنم کرد.همزمان بقیه هم شروع به لخت شدن کردن.سمیه و الهام اون سمت با هم مشغول شده بودن و این سمت هم ساناز لباش رو روی لبام گذاشته بود و داشت ازم لب می گرفت.منم باهاش همراهی می کردم و اونم همزمان با خوردن لبام با دستش سینه هام رو می مالوند.اون سمت هم الهام سینه های سمیه رو به دهن گرفته بود و داشت می مکید و سمیه هم زیر لبی آاااااهههههه می کشید.سمیه با دستاش سرالهام رو گرفته بود و محکم به سینه هاش فشار می داد.ساناز هم سرشو آورد سمت سینه های من و شروع به مکیدن سینه هام کرد.صدای آااااهههههه کشیدن منم بلند شد.زمان زیادی طول نکشید که دیدم الهام و سمیه دست هم رو گرفتن و به طرف اتاق خواب حرکت کردن.ساناز هم دست منو گرفت و در حالی که به طرف اتاق خواب می برد گفت ما هم بریم پیششون.


قسمت پنجاه و یکم

وارد اتاق خواب که شدیم ساناز منو روی تخت خوابوند واین بار همگی اونا به سمت من اومدن.ساناز دوباره به سراغ سینه هام رفت و نوک یکیشون رو به دهن گرفت و اون یکی سینم رو هم با دستش گرفت و شروع به مالیدنش کرد.آاااااههههه می کشیدم از لذت.همون لحظه سمیه هم پاهام رو باز کرد و خودش رفت لای پاهام و سرش رو به کسم نزدیک کرد.زبونش رو درآورد و لای کسم کشید که دوباره آااااههههه کشیدم.شروع به لیسیدن کسم کرد وزبونش رو لای کسم بازی می داد و من یکسره آاااااهههههه می کشیدم.همزمان کسم و سینه هام داشت به وسیله این مادر و دختر خورده میشد.لذتش فوق العاده بود.چند لحظه بعد الهام هم که دیلدوی کلفت و مشکی رنگش رو به کمرش بسته بود اومد بالای سرم ویه سیلی تو گوشم زد که برای یه لحظه همه لذت و شهوت سکس از تنم رفت.نگاهش که کردم با غضب نگاهم کرد و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.دهنم رو باز کردم و اونم یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش جنده.منم در حالی که نگاهم به چشمای متعجب ساناز دوخته شده بود تف الهام رو مزه مزه کردم و خوردم.الهام هم دهنمو باز کرد و دیلدوی کلفتش رو با خشونت تمام تا ته تو حلقم فرو کرد وگفت:بخورش زنیکه پتیاره.از اینکه داشت جلوی دوستاش منو اون جوری خرد می کرد حسابی از دستش ناراحت بودم.انگار یه جورایی می خواست تا زمینه بردگی من برای اونا رو هم فراهم کنه و به همین خاطر در حضور اونا خودشو جای اربابم جا زده بود.شروع به ساک زدن دیلدوی الهام کردم و اونم محکم با دیلدوی سیاهش توی دهنم تلمبه میزد.سمیه هم حسابی داشت برام کس لیسی می کرد و با ولع چوچولم رو میک میزد.آااااههههه و ناله ام رو درآورده بود و ترشحات کسم هم دیگه راه افتاده بود.تموم تنم داغ شده بود و ساناز هم که یکسره سینه هام رو میخورد دیگه چشمام خمار شده بود.الهام هم سرم رو گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد.گاهی اوقات لا به لای گاییدن دهنم دیلدوش رو از توی حلقم بیرون می کشید وتوی دهنم تف می کرد و مجبورم می کرد تفش رو بخورم.یه بار که توی دهنم تف کرده بود ساناز هم با دیدن این صحنه ها کمی به خودش جسارت داد و سرش رو بهم نزدیک تر کرد واز باز بودن دهنم استفاده کرد و یه تف گنده توی دهنم انداخت و منم با اینکه اولش جا خورده بودم ولی تفش رو مزه مزه کردم و خوردم.یه لبخند رضایتی روی لبش نشست و رو به الهام گفت:بابا این دخترخالت عجب جنده ایه.چه برده حرفه ایه واسه خودش.الهام هم همون طور که تو دهنم تف می کرد گفت:این جنده همه کاری ازش برمیاد.کتکش بزن ، تف کن دهنش ، بشاش تو دهنش ، همه کاری انجام میده.زیر بغل و پا میلیسه مثل نقل و نبات.اینا رو که گفت ساناز یه سیلی تو گوشم زد و گفت:راست میگه جنده؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم.ساناز یه تف گنده دیگه تو دهنم انداخت و گفت پس بخورش جنده.دوباره تفش رو خوردم و اونم دوباره به جون سینه هام افتاد.از اون طرف سمیه هم از خوردن کسم دست برداشته بود وداشت به خودش یه دیلدوی درازقرمز رنگ وصل می کرد.اینا دیگه کی بودن همشون دیلدوباز بودن.احتمالا ساناز هم واسه خودش جداگانه یه دیلدو داشت.سمیه پاهام رو از هم باز کرد و سر دیلدو رو کنار کسم قرار داد و با یه فشار نسبتا محکم دیلدوی درازش رو تا نصف وارد کسم کرد.یه کمی دردم اومده بود ولی دهنم با دیلدوی الهام بسته بود و نمی تونستم صدایی از خودم خارج کنم.فشار بعدی رو محکم تر وارد کرد و این بار تموم اون دیلدوی درازش تا ته تو کس خیس و داغم فرو رفت.یه آااااههههه از سر لذت کشیدم و چشمام بسته شد.سمیه هم دیگه بهم امون نداد و با قدرت شروع به تلمبه زدن توی کسم کرد.کسم خیس و نرم شده بود و تقریبا به راحتی دیلدوی سمیه تو کسم عقب و جلو میشد.غرق در لذت بودم.همزمان هم داشتم ساک میزدم و هم کس می دادم.ساناز هم دیگه داشت سینه هام رو گاز می گرفت.لا به لای خوردنش گاهی اوقات گاز می گرفت.دردم میومد ولی از اون جایی که دیلدوی الهام تا ته تو حلقم بود حتی نمی تونستم داد بزنم.الهام سرمو تو دستاش گرفته بود و یکسره تو حلقم تلمبه میزد.سمیه هم کاملا پاهام رو از هم باز کرده بود وبا قدرت دیلدوش رو توی کسم عقب و جلو می کرد.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که بالاخره الهام دیلدوش رو از دهنم بیرون کشید و این بار سراغ دوستش ساناز رفت.ساناز کنارم روی تخت به پشت خوابید و پاهاش رو بالا داد و الهام هم اومد بین پاهاش و دیلدوی کلفت و سیاه رنگش رو کنار کس ساناز قرار داد و با یه فشار محکم دیلدوی کلفتش رو تقریبا تا نصف داخل کس ساناز فرو کرد.ساناز یه آااااخخخخ بلند گفت و از شدت درد لبش رو گاز گرفت.الهام فشار بعدی رو محکم تر وارد کرد و دیلدوش رو این بار تا ته تو کس دوستش فرو کرد.ساناز هم دیگه خودش رو ول کرده بود و راحت ناله می کرد.الهام کاملا پاهای ساناز رو از هم باز کرده بود و محکم توی کسش تلمبه میزد.با هر رفت و برگشت دیلدوی کلفت الهام ، ساناز هم روی تخت عقب و جلو می رفت و تکون می خورد.همزمان الهام به سینه های ساناز چنگ انداخته بود و همزمان با گاییدن کسش سینه هاش رو می مالوند.سمیه هم همون طور که توی چشمام نگاه می کرد تو کسم تلمبه میزد.نگاه حشریش رو به چشمام دوخته بود و قربون صدقه ام می رفت.من و ساناز در کنار هم داشتیم گاییده می شدیم.سرم رو به سمت اونا برگردوندم تا صحنه گاییده شدنش رو به صورت زنده ببینم.همزمان ساناز هم سرش رو برگردوند وصورت هامون تقریبا چسبید به هم.یه لبخند زیبا زد و لبش رو روی لبم گذاشت و شروع به بوسیدن لبم کرد.منم باهاش همراه شدم وشروع به خوردن لباش کردم.با ولع لب همدیگرو می خوردیم و همزمان داشتیم گاییده می شدیم.سمیه تو کس من تلمبه میزد و الهام داشت با دیلدوی کلفتش کس ساناز رو می گایید.مشغول لب گرفتن از ساناز بودم که سمیه کامل خودش رو روی من انداخت و سرم رو از ساناز جدا کرد.یه چنگی تو موهام زد و گفت:فکر کنم دیگه نوبت منه.وا کن دهنتو جنده.دهنم رو باز کردم و اونم یه خلط گنده از تو سینه اش بیرون کشید وتو دهنم تف کرد و گفت:بخورش جنده بی ارزش.تفش رو خوردم و اونم یه چند بار دیگه تو دهنم تف کرد و منم همش تفش رو می خوردم.همزمان با گاییدن کسم تو دهنم تف می کرد ومجبورم می کرد تفش رو بخورم.که البته نیازی به اجبار کردنم نبود چون من با اشتیاق این کارو انجام می دادم.الهام هم یکسره تو کس ساناز تلمبه میزد و همزمان لباش رو روی لبای دوستش گذاشته بود.با لذت خاصی لب همدیگرو می خوردن وساناز هم با چشمای حشریش در حال گاییده شدن بود.بعد از گذشت چند دقیقه سمیه دیلدوی قرمز رنگش رو از کسم بیرون کشید ورفت بالای سر ساناز نشست و دیلدوی قرمز رنگش رو که تا الان توی کس من بود جلوی صورت دخترش گرفت.ساناز هم همون طور که در حال گاییده شدن بود دهنش رو باز کرد وسمیه هم بدون ملاحظه اینکه طرفش دختر خودشه با خشونت تمام کیرش رو تا ته تو حلق ساناز فرو کرد.ساناز هم شروع به ساک زدن دیلدوی مادرش کرد و با ولع مشغول خوردن دیلدو شد.منم که تنها شده بودم با دستام چوچولم رو می مالوندم وداشتم از صحنه سکس زنده اونها لذت می بردم.ساناز همزمان از دهن و کس در حال گاییده شدن بود ونه دوستش مراعات حالش رو می کرد ونه مادرش.اونا که از خودشون بودن داشتن ساناز رو به این شکل خشونت باری جررررر میدادن منی که آوازه بردگیم رو همه شنیده بودن رو هم دیگه نیازی به حدس زدن نبود که چه بلایی قراره سرم بیارن.


قسمت پنجاه و دوم

گاییدن دو نفرساناز توسط الهام و سمیه زیاد طول نکشید که بالاخره الهام دیلدوی سیاه و کلفتش رو از کس دوستش خارج کرد و به سراغ من اومد.سمیه هم بلافاصله دیلدوی خودش رو از دهن ساناز خارج کرد واومد بین پاهاش نشست.سر دیلدو رو با کس ساناز تنظیم کرد و با یه فشار خیلی نرم دیلدوی قرمز رنگش رو به راحتی تا ته توی کس ساناز فرو کرد.اون قدر کس ساناز بر اثر گاییده شدن خیس و نرم شده بود که دیلدوی مادرش به راحتی تا ته داخل کسش جا گرفت و ساناز هم یه آاااااههههه کشید و چشماش رو بست.منم وضعیت مشابهی داشتم و کسم حسابی خیس بود ودیلدوی الهام تا ته توی کسم فرو رفت بدون اینکه کوچکترین دردی رو احساس کنم.یه آااااهههههه کشیدم والهام هم همون طور که توی چشمام نگاه می کرد تو کسم تلمبه میزد.نسبت بهش هیچ حسی نداشتم.حتی دیگه ازش متنفر هم نبودم.دیگه هیچی برام مهم نبود.من یه برده ذاتی بودم که کارم بردگی و تحقیرشدن بود.حالا می خواست اون شخص الهام باشه یا احسان یا هر کس دیگری.نسبت به همه چیز و همه کس بی تقاوت شده بودم.به نوعی احساس در وجود من از بین رفته بود درست مثل اعتماد به نفس و غروری که خیلی وقت بود ازش خبری نبود.تبدیل به موجودی شده بودم که هستی و وجودم فقط و فقط جهت ارضای غرایض افراد مختلف استفاده میشد و به غیر از این هیچ ارزش دیگری برای هیچ کسی نداشتم.حتی ارباب احسان هم که اون طوری نسبت به من احساس مالکیت می کرد هم منو فقط تا اونجایی می خواست که نیازهاشو برآورده کنم ومنم ظاهرا برخلاف اون چیزی که شاید ادعا می کردم بهش اهمیت نمی دادم چرا که اگر اهمیت می دادم هرگز نباید پیش الهام میومدم وبا خودش و دوستاش سکس می کردم.الهام تلمبه هاش رو توی کسم شروع کرده بود و محکم و با قدرت کسم رو می گایید.منم یکسره آاااااههههه می کشیدم و داشتم لذت می بردم.الهام هم که اصلا نمی خواست لذت بردن من رو ببینه دوباره شروع به اذیت و آذار من کرد.همزمان با گاییدنم به صورتم سیلی میزد ، گاهی اوقات توی دهنم تف می کرد و منم تفش رو می خوردم.به سینه هام سیلی میزد و نوکشون رو نیشگون می گرفت و غافل از این بود که من تشنه این همه توهین و تحقیر بودم و این آذار و اذیت هاش برام بسیار خوشایند هم بود.بغل دست من هم پاهای ساناز روی شانه های مادرش بود و سمیه هم داشت محکم تو کس دخترش تلمبه میزد.ساناز از گاییده شدنش غرق در لذت بود و ناله های شهوتی می کرد و منم که یکسره داشتم سیلی و تف می خوردم.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که سمیه گاییدن دخترش رو متوقف کرد و دیلدوش رو از کس ساناز بیرون کشید و دوباره به سراغ من اومد.با همراهی الهام پوزیشن رو عوض کردن و تصمیم گرفتن که منو همزمان از کس و کون بکنن.این بار الهام زیر خوابید و منم از رو به روش با کس روی دیلدوش فرود اومدم و خوابیدم و سمیه هم اومد پشت سرم ویه تف گنده رو سوراخ کونم انداخت و با انگشتاش کمی سوراخم رو ماساژ داد و آماده کرد.بعد دیلدوی قرمز رنگش روکنار سوراخ کونم رسوند وبا یه فشار محکم دیلدوش رو تقریبا تا نصف وارد کونم کرد.یه آااااخخخخخ بلند گفتم و از شدت درد لبم رو گاز گرفتم.سمیه هم بهم امون نداد و با یه فشار محکم تر دیگه این بار دیلدوش رو تا ته تو کون تنگم فرو کرد و من صدای جرررررر خوردنش رو خیلی واضح شنیدم.با تموم وجودم داد میزدم و ناله می کردم.درد زیادی در تموم تنم پیچیده بود وسمیه هم شروع به تلمبه زدن توی کونم کرده بود.همزمان داشتم از کس و کون گاییده میشدم و یه درد خفن و یه لذت عمیق با هم در وجودم بود.همون لحظه ساناز هم که کنارم حضور داشت پاشو دراز کرد وجلوی صورتم گرفت وگفت:واسه اینکه دهنت بیکار نمونه پامو بخور جنده.جوری منو جنده خطاب کرده بود که هر کسی نمی دونست فکر می کرد خودش مریم مقدسه.و این تحقیر توسط یه همچین جنده ای می تونست برای برده ای مثل من بسیار لذت بخش باشه.ناخونای پاش رو لاک مشکی زده بود.دهنم رو باز کردم و شروع به لیسیدن انگشتای پاش کردم.همزمان از کس و کون داشتم گاییده میشدم وبرای ساناز هم پالیسی می کردم.همون لحظه متوجه شدم که ساناز گوشیش رو درآورده وداره از صحنه های گاییده شدنم فیلم می گیره.دیگه برام چیزی مهم نبود.خودم رو به بی خیالی زدم و اجازه دادم کارش رو انجام بده.اون دو تا که وحشیانه تو کس و کونم تلمبه میزدن وساناز هم که پاش رو توی حلقم کرده بود و داشت ازم فیلم می گرفت.حین ضبط فیلم هم منو تحقیر می کرد وبهم دستور می داد و منم جنده وار و برده وار اطاعت می کردم.زبونم رو کامل به کف پاهاش رسونده بودم وکف پاش رو می لیسیدم بعدش میومدم انگشتای پاش رو تو دهنم می گرفتم و میک میزدم و اونم همون طور که ازم فیلم می گرفت لذت می برد.بعد از چند دقیقه که حسابی پاهاش رو لیس زدم و مکیدم پاشو از دهنم بیرون کشید و رو به الهام گفت:الهام دستاتو باز کن بذار این جنده یه خرده زیربغلتو بلیسه توی فیلم بیفته.فکر کنم خیلی فیلممون رو قشنگ کنه.مطمئنم که زیر بغلت حسابی عرق کرده و خوراک این جنده فراهم شده.الهام هم یه لبخند شیطانی زد و دستشو باز کرد.ساناز هم با یه لحن دستوری گفت:منتظر چی هستی جنده؟برو زیربغلشو بلیس که حسابی عرق کرده.دوربینش رو کامل روی صحنه تنظیم کرد ومنم زبونم رو درآوردم و شروع به لیسیدن زیر بغل الهام کردم.حق با ساناز بود چرا که حسابی عرق کرده بود.شروع به لیسیدن زیربغل الهام کردم واونم یکسره آااااههههه می کشید و منو جنده خطاب می کرد.ساناز هم با دقت و ظرافت داشت فیلم می گرفت.اگه یه زمانی ارباب احسان این فیلم رو می دید احتمالا سرم رو گوش تا گوش می برید ولی من خیلی وقت بود دیگه بریده بودم از همه چیز.خیلی وقت بود که دیگه بی تفاوت بودم و چیزی برام مهم نبود.همزمان که از کس و کون گاییده می شدم داشتم زیر بغل الهام رو می لیسیدم و همه عرقش رو پاک کردم و لیسیدم.لیسیدن زیربغل الهام که تموم شد ساناز هم ضبط فیلم رو متوقف کرد و گوشیش رو یه کناری گذاشت.الهام و سمیه هم بعد از اینکه چند دقیقه ای منو گاییدن دیلدوهاشون رو بیرون کشیدن.الهام دیلدوش رو از کمرش باز کرد ویه چنگ تو موهام زد و گفت:پاشو جنده.پاشو بریم تو حموم که وقت اجرای سکانس آخره.سمیه هم یه لبخندی زد و گفت:خیلی دوس دارم ببینم این جنده چطوری شاش می خوره.درسته که خیلی کارای کثیف انجام داد ولی تا با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم که واقعا شاش می خوره.با هم وارد حموم شدیم و ساناز دوباره گوشیش رو با خودش آورد.به دستور الهام من کف حموم زانو زدم و اونام خودشون بالای سرم سرپا ایستادن.ساناز دوربین گوشیش رو روشن کرد و الهام هم گفت:میتونی شروع کنی.ساناز یه لبخندی زد و گفت:باشه حتما.فقط قبلش یه فانتزی تو ذهنمه دوس دارم این جنده برامون انجام بده.الهام با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت:چه فانتزی؟هر چی باشه این پتیاره بی ارزش انجامش میده.ساناز دورین گوشیش رو روشن کرد و شروع به فیلمبرداری کرد.یه خلط گنده از عمق سینه اش بیرون کشید و کف حموم تف کرد و رو به من گفت:ببینم چیکار میکنی دیگه جنده.سرم رو روی کف حموم خم کردم و خلط سینه اش رو از روی زمین لیسیدم.بلافاصله سمیه یه تف گنده چند سانت اون طرف تر انداخت و من اونو هم لیسیدم.بعد نوبت الهام بود که کف حموم تف کنه و منم دوباره لیسیدم.دو سه دقیقه ای به همین منوال گذشت و اونا یکسره روی زمین تف می کردن و منم مثل یه سگ تفشون رو از کف حموم می لیسیدم.و تمامی این اتفاقات از لنز دوربین گوشی ساناز داشت ثبت و ضبط میشد.پورن استاری شده بودم برای خودم.بعد از لیسیدن تف هاشون از کف حموم نوبت خوردن شاششون بود.یکی یکی بالای سرم حاضر شدن وتوی دهنم و روی سر و صورتم می شاشیدن ومنم مثل یک ربات خالی از هرگونه احساس طبق عادت کارایی که همیشه انجام می دادم رو تکرار می کردم.تموم سر و صورتم خیس از شاش داغ بود و دهنم که اصلا اجازه نمی دادن خالی بمونه.یکسره شاششون رو میخوردم وساناز هم با اشتیاق فیلمبرداری می کرد و این صحنه ها رو برای همیشه ثبت و ضبط می کرد.وقتی شاشیدنشون تموم شد همگی خودمون رو شستیم و از حموم اومدیم بیرون.ساعت کمی از ۱۰ شب گذشته بود و این به معنای این بود که این شب طولانی در کنار اون سه تا زن حشری و خشن حالا حالاها ادامه داره.


قسمت پنجاه و سوم

زیر گاز روخاموش کردم واومدم داخل هال و به سمت ارباب احسان رفتم و گفتم:ناهار آماده است ارباب.غذا رو بکشم؟ارباب که رو به روی تلوزیون نشسته بود یه لبخند زد و گفت:یه دقیقه بیا اینجا بشین.رفتم کنارش روی مبل بشینم که به پاهاش اشاره کرد و گفت:بیا اینجا بشین.یه لبخندی زدم و با طنازی روی پاهای ارباب نشستم.یه شلوارک پاش بود مثل من و وقتی روی پاش نشستم کاملا برجستگی کیرش رو حس کردم.باورم نمیشد که دوباره راست کرده باشه.دوبار دیشب و یه بار هم همین امروز صبح منو به سختی گاییده بود و حالا دوباره کیرش راست شده بود.صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:ارباب کیرتون دوباره بزرگ شده ها.یه لبخند زد و گفت:مقصرش تویی دیگه دختر.همچین جنده ناز و ملوسی یکسره جلوت راه بره و عشوه بیاد خب معلومه که کیرت یکسره راست میشه.از تعریفش ذوق کردم و خجالت زده سرم رو پایین انداختم.با دستش سرمو گرفت و به خودش نزدیک کرد و آرام لبش رو روی لبم گذاشت.شروع به بوسیدن لبم کرد و منم باهاش همراه شدم.زبونم رو توی دهن ارباب کرده بودم و ارباب هم لب و زبونم رو با هم می خورد.لحظه به لحظه احساس می کردم که کیر ارباب داره کلفت تر و بلندتر میشه.با ولع لبام رو می خورد وزبونم رو می مکید.بعد از چند لحظه خوردن لبام رو متوقف کرد و توی چشمام نگاه کرد و گفت:یه سوال ازت بپرسم قول میدی راستشو بگی نگین؟درحالی که کنجکاو شده بودم میخواد چه سوالی بپرسه سری به نشان تایید تکون دادم و گفتم:البته ارباب.حتما راستشو میگم.
ارباب احسان:از اینکه جنده منی ، از اینکه برده منی ، از اینکه اختیار خودت و زندگیت دست منه چه احساسی داری؟
-:من خیلی خوشحالم ارباب.باعث افتخارمه که جنده شمام.افتخار میکنم که بردگیتون رو میکنم.پوزخندی زد و گفت:واقعا؟تو واقعا خوشحالی از این وضعیت؟
-:معلومه که خوشحالم ارباب.هیچ وقت این قدر خوشحال و راضی نبودم.با کلافگی سری تکون داد و گفت:میدونی که بردگیت برای من هرگز تموم نمیشه.تو برای همیشه برده من میمونی و نه میتونی ازدواج کنی نه تشکیل خانواده بدی نه بچه دار بشی نه هر آرزویی که ممکنه در آینده داشته باشی.با این وجود بازم میگی که از این وضعیت راضی هستی؟
-:بله ارباب.من هرچیزی رو که میخوام با شما و درکنار شما دارم.تا شما رو دارم چه نیاز به شوهر دارم؟شما همه نیازهای منو برآورده میکنین.همون طور که من وظیفه دارم بهتون خدمت کنم و نیازهاتون رو برآورده کنم
ارباب احسان:من تو رو تبدیل به یه جنده حرفه ای کردم.کاری کردم زیر کیرهای مختلفی بخوابی و گاییده بشی.این اتفاق ممکنه بارها وبارها در آینده هم تکرار بشه.ممکنه صدها نفر دیگه بیان و تو رو بکنن.
-:من مشکلی با این قضیه ندارم ارباب.من به شما اعتماد کامل دارم ومیدونم که شما خیر و صلاح من رو میخواین.میدونم که صاحب اختیار من هستین ومن وظیفه دارم درخدمتتون باشم.لبخندی زد و گفت:خوبه.خوشحالم از این بابت.پس خودتو برای یک عمر بردگی آماده کردی.
-:بله ارباب.کاملا آمادم که تا همیشه تا زمانی که مرگ ما رو از هم جدا کنه با افتخار براتون بردگی کنم.
ارباب احسان:خب خوبه.ببینم برای امشب که برنامه ای نداری؟سری به نشان نفی تکون دادم و گفتم:نه ارباب.آمادم که در خدمتتون باشم.
ارباب احسان:برای امشب مهمون داریم.یه نفر میاد که تو رو بکنه.
-:بسیارخب.فقط جسارتا میشه بپرسم که اون کیه؟
ارباب احسان:پسرداییمه که قراره بره سربازی.امشب رو میاد اینجا پیش من و فردا صبح هم میره پادگان.منم خیلی وقت بود که بهش قول داده بودم براش یه کس جور کنم بکنه والانم که تو اینجایی امشبو تا صبح بهش سرویس میدی.
-:چشم ارباب.هرچی شما بگین.
ارباب احسان:من بهش گفتم که یه جنده پولی براش جور کردم که شب تا صبح بگیره بکنه.نگفتم که میخوام دوس دختر جنده خودمو دراختیارش بذارم.پس تو هم چیزی در این مورد نمیگی و خودت رو همون جنده پولی معرفی میکنی.
-:حتما ارباب.کاری که گفتین رو انجام میدم.
ارباب احسان:و یه نکته دیگه اینکه این پسردایی من بچه است.۱۸ سالشه ویه ۶ سالی ازت کوچیکتره.تاحالا خیلی اهل سکس و از این جور فازا نبوده احتما داره زودارضا بشه یا خیلی خوب سکس بلد نباشه.ازت میخوام با صبر و حوصله باهاش سکس کنی و هرچی ازت خواست ، هرچقدر ازت خواست ازش دریغ نکنی.میخوام این بچه امشب رو که این جاست حسابی حال کنه.
-:هرکاری از دستم برمیاد انجام میدم تا رضایت پسرداییتون جلب بشه ارباب.
ارباب احسان:رضایتش رو جلب کن ولی کاری نکن که بشه مشتری ثابتت ودیگه نشه جمعش کرد.لبخندی زدم و گفتم:ارباب خودتون میدونین که هرکسی که منو گاییده چطوری مشتری ثابتم میشه.ارباب هم خندید و گفت:هیچ کسی رو توی سکس مثل تو جنده وحرفه ای ندیدم.خوشحالم که تو رو برای خودم دارم و قراره تا همیشه هم داشته باشم.مطمئن باش با همین خوب خدمت کردن و خوب سرویس دادنت روز به روز جایگاهت مستحکمتر و خودت عزیزتر میشی برام.
شب که پسردایی ارباب احسان اومد من با یه پسر۱۸ ساله که جثه ضعیفی داشت وخیلی هیکلی و تنومند نبود رو به رو شدم که موهاش رو برای رفتن به سربازی تراشیده بود.اسمش فرزاد بود و چهره نسبتا خوبی داشت.شامش رو بیرون خورده بود و اخر شب قبل خواب اومده بود اینجا.فکر می کردم که مثل سکسای قبلیمون ارباب احسان هم در جمعمون حضور پیدا میکنه ولی بر خلاف انتظارم ارباب از من و پسرداییش خواست که به اتاق خواب بریم و خودش هم توی اتاق دیگر رفت.ظاهرا تصمیم داشت شب تا صبح منو در اختیار پسرداییش بذاره.برام تجربه جالب و جدیدی بود.توی خونه ارباب احسان قرار بود به وسیله یه نفر دیگه گاییده بشم اونم بدون حضور خود ارباب.من و فرزاد هم با هم وارد اتاق شدیم و منم در رو پشت سرمون بستم و واسه اینکه خیال فرزاد رو هم راحت ترکنم درو از پشت قفل کردم.دستش رو گرفتم وبا خودم به طرف تخت خواب بردم.کنار هم روی تخت نشستیم که فرزاد بهم نگاه کرد وگفت:چند وقته که این کارو میکنی؟
-:به اندازه ای که الان یه حرفه ای شدم.
فرزاد:خب حرفه ای واسه پولش این کارو میکنی دیگه؟
-:هم پولش هم لذتش.و الان هم میخوام این لذتو به تو بدم.تو هم نگران پولش نباش که قبلا پرداخت شده.فقط لذتشو ببر.فرزاد دستشو به سمت لباسم اورد و درحالی که یکی یکی دکمه های پیراهنم رو باز می کرد گفت:خب اسمت چیه حرفه ای؟
-:نگین.بعد از پیراهنم سراغ شلوارکم رفت ودرحالیکه اونو هم از پام درمی آورد گفت:چند سالته نگین؟فکر کنم یه چند سالی ازم بزرگتری.سری به نشان تایید تکون دادم و گفتم:۲۴ سالمه.حالا دیگه فقط با یه شورت و سوتین کنارش نشسته بودم.سرش رو بهم نزدیک کرد و لبش رو روی لبم گذاشت.شروع به خوردن لبام کرد و منم باهاش همراه شدم.لب و زبون همدیگرو میخوردیم و قشنگ معلوم بودکه فرزاد همون طور که ارباب احسان می گفت خیلی حرفه ای نبود و تجربه سکس آنچنانی هم نداشت ولی من به خاطر قولی که به ارباب داده بودم باید یک شب کامل رو بهش لذت می دادم.زبونم رو توی دهنش کرده بودم و اونم خیلی ناشیانه زبونم رو میخورد.همزمان که لبامو میخورد به بدنم دست می کشید واز روی سوتین سینه هام رو می مالوند.بعد از گذشت چند دقیقه ای تو چشمام نگاه کرد و گفت:ببینم حرفه ای کیر هم میخوری؟


قسمت پنجاه و چهارم

اگر میتونستم جواب سوالش رو تمام و کمال بدم احتمالا خودش از سوالی که پرسیده بود شرمنده میشد.از منی که خشن ترین و کثیف ترین نوع بردگی ها رو انجام داده بودم داشت می پرسید که آیا کیر میخورم؟در جوابش یه لبخند زدم و گفتم:اوهوم.تو هرچیزی ازم بخوای برات انجام میدم.یه برق خوشحالی تو چشماش دیدم.با هیجان خاصی گفت:واقعا؟یعنی هرچیزی؟
-:اوهوم.هرچیزی.
فرزاد:پس آب کیر هم میخوری؟
-:اوهوم.این کاریه که همیشه انجام میدم.یه لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:چه عالی.میخوام برای منم این کارو بکنی.
-:حتما.با کمال میل.همون طور که گفتم هرچیزی رو که توی ذهنته و دلت میخواد رو ازم بخواه و منم برات انجامش میدم.
فرزاد:احسان بهم گفته بود که تو دخترخوب و حرف گوش کن والبته خوش سکسی هستی.خیلی باهاش سکس داشتی؟
-:خب پسرعمت یه چند باری منو گاییده وخودشم انصافا بکن خیلی خوبیه.درحالی که داشت شلوارش رو از تنش درمی آورد گفت:خوشگل تر از اونی هستی که بخوای یه جنده باشی.
-:من یه جنده ام چون از جنده بودنم لذت می برم.در ضمن یه جنده خوشگل قطعا طرفدارای بیشتری داره.
فرزاد:ولی به نظر من اونایی که خیلی خوشگلن نباید جنده بشن.جنده شدن واس معمولیاست.خوشگلا رو فقط باید بهشون زل بزنی و محو تماشاشون بشی.و تو از اونایی که فقط باید تماشات کرد.البته گاییدنی هستی ولی کاش میشد برای یه نفر باشی.حیفه دست به دست بچرخی.از تعاریفش خوشحال بودم و لبخند زدم ولی تعاریفی که کرده بود حتی اندک ذره ای حس اعتماد به نفس رو در من تزریق نکرد.در من دیگه چیزی به نام اعتماد به نفس وجود نداشت و من یه موجود اطاعت پذیر و تسلیم بودم که خودش رو کاملا در اختیار دیگران گذاشته.حتی نمی دونستم مزه اعتماد به نفس مزه غرور چه شکلیه.یعنی دیگه نمی دونستم و ظاهرا نمی خواستم هم که بدونم.برای خودم هدفی انتخاب کرده بودم و اون هدف هم بردگی و تحت سلطه شخص یا اشخاص دیگر قرار گرفتن بود.غرق در افکارم بودم که فرزاد در حالی که کاملا لخت شده بود کیر به دست جلوم راست ایستاده بود و کیرش دقیقا جلوی صورتم بود.برخلاف سن و سال کمش انصافا کیرسرحال وبزرگی داشت.شاید اگه از قبل صورتش رو ندیده بودم فکر می کردم که این کیر یه ادم ۳۵-۴۰ ساله است.دهنمو باز کردم و اونم کیردرازش رو یک ضرب تا ته تو دهنم فرو کرد و منم شروع به خوردن و مکیدن کیرش کردم.لبام رو دور کیرش می کشیدم و به آرامی کیرش رو می خوردم و اونم یکسره آاااههههه می کشید.چشماش رو بسته بود وکیرشو محکم وپر قدرت توی دهنم عقب و جلو می کرد.کیرش انصافا بزرگ بود و حسابی داشت دهنم رو جررررر می داد.کیرش تا ته حلقم می رفت و بیرون میومد و اونم از اینکه می دید منم کم نمیارم و با ولع کیرشو میخورم داشت حال می کرد.کم کم دیگه خودش هم سرمو با دستاش گرفته بود و محکم تو حلقم تلمبه میزد.دهنم به معنای واقعی کلمه در حال گاییده شدن بود.فرزاد هم یکسره دهنم رو می گایید و آاااااههههه می کشید.به پنج دقیقه نرسیده بود که یه آااااااهههههه بلند کشید ودهنم از آب کیر داغ و پرحجمش پر شد.تموم آبش رو ته حلقم خالی کرد و منم همش رو خوردم واونم کنارم بی حال روی تخت ولو شد.خب انتظارشو داشتم که این قدر زود ارضا بشه چرا که ارباب احسان بهم گفته بود.یه کمی که حالش جا اومد توی چشمام نگاه کرد و گفت:همیشه دوس داشتم آب کیرمو توی دهن یه زن بریزم.مرسی که همشو خوردی.یه لبخندی زدم و گفتم:خواهش میکنم.گفتم که هر کاری ازم بخوای توی سکس انجام میدم.نگاه قدرشناسانه اش رو بهم دوخت و گفت:کون هم میدی؟
-:اوهوم.چرا که نه.اگرچه میدونم با این کیرکلفتت جررررررر میخورم ولی بهت میدم.
فرزاد:از کیرم خوشت اومد؟
-:اوهوم.خیلی.خیلی خوشمزه بود.حالا ببینم مزش توی کس و کونم چطوریه
فرزاد:بذار من دوباره سرحال بشم حتما می بینی.این حرف رو زد و برم گردوند و از پشت بند سوتینم رو باز کرد و سوتینم رو از تنم درآورد.وقتی که چشمش به سینه هام افتاد دیگه بهم امون نداد وبه جون سینه هام افتاد.تا به خودم اومدم نوک یکی از سینه هام توی دهنش بود و اون یکی سینم هم توی مشتش گرفته بود و می مالید.کارها و رفتارهاش توی سکس همه ناشینه و مبتدیانه بود ولی با این وجود داشت خوب پیش می رفت و من کم کم داشتم لذت می بردم.این قدر سینه هام رو مالیده بود و خورده بود که چشمام داشت خمار میشد.نوک سینه هام حسابی شق شده بود.با زبونش نوک سینه هام رو قلقلک می داد و می لیسید.منم دیگه قشنگ داشتم آاااااهههههه می کشیدم.سرشو با دستام گرفته بودم و اونو بیشتر و بیشتر به سمت سینه هام هدایت می کردم.با ولع سینه هام رو میخورد ومنم یکسره آااااهههههه می کشیدم.اون قدر داشتم لذت می بردم که دلم میخواست سینه هام برای همیشه توی دهن فرزاد باقی بمونه و اون برام بخوره.اون حسابی سینه و شکمم رو می لیسید و همین طور اومد پایین تر و رسید به کسم.کامل پاهام رو از هم باز کردم واونم که چراغ سبز منو دیده بود شورتمو از پام درآورد و به جون کس صاف و تراشیدم افتاد و شروع به لیسیدن کرد.حتی کس لیسی رو هم خوب بلد نبود ولی با وجود تموم ناشی بودنش یه نکته ای که در اون وجود داشت این بود که عطش زیادی توی سکس داشت که اون ضعف حرفه ای نبودنش رو پوشش می داد.با ولع مشغول لیسیدن کسم شد وزبونش رو تند تند تو کسم می کرد و منم غرق لذت چشمام رو بسته بودم و حسابی آاااااهههههه می کشیدم.ترشحات زیادی از کسم راه افتاده بود و فرزاد همزمان با کسم ترشحاتش رو هم می خورد.از اینکه بعد از مدت ها داشت با من مثل یه شریک جنسی برخورد میشد ونه یک برده جنسی احساس عجیبی داشتم.احساسی که یه جورایی برام بیگانه و غریبه بود.به قدری سکسای کثیف و خشن انجام داده بودم که دیگه دلم به سکس های معمولی اصلا راضی نبود.کاش میشد از فرزاد بخوام تو دهنم تف کنه و بشاشه ، بهم سیلی بزنه و با خشونت منو بگاد ولی حیف که به ارباب احسان قول داده بودم که فقط و فقط برای خودش بردگی کنم و برای بقیه مردا فقط یه جنده خیلی داغ و سکسی باشم.ولی من حتی دیگه جنده بودن رو هم فراموش کرده بودم.دیگه کاملا خودم رو یه برده ناچیز میدونستم که ابزاری برای ارضای نیازهای دیگرانه.فرزاد با انگشتاش لای کسم رو از هم باز کرده بود و با زبونش داخل کسم رو می لیسید و منم دیگه به وضوح آاااااهههههه می کشیدم.لذتش فوق العاده بود و این پسر۱۸ ساله به طرز شگفت انگیزی داشت منو به اوج می رسوند.تموم تنم داغ شده بود و زبون داغش هم بیشتر و بیشتر وجودم رو به آتش می کشید.حسابی که کسم رو لیسید سرش رو اورد بالا و توی چشمای خمارم نگاه کرد و گفت:جوووون.با اون چشمای خمارت سکسی تر و خواستنی تر میشی.به سختی لب به سخن باز کردم و گفتم:منو بکن فرزاد.میخوام با کیر بزرگت گاییده بشم.


قسمت پنجاه و پنجم

به سختی لب به سخن بازکردم و گفتم:منو بکن فرزاد.میخوام با کیر بزرگت گاییده بشم. فرزاد هم توی چشمای خمارم نگاه کرد و گفت:اگر هم نمی گفتی از چشمای خمارت همچین چیزی رو میخوندم.منم برای گاییدنت اینجام.اون قدر میکنمت که خودت خسته بشی.یه لبخندی زدم و گفتم:من هیچ وقت از گاییده شدن خسته نمیشم.هیچ وقت.کیرشو که دوباره حسابی بزرگ شده بود کنار کسم قرار داد و گفت:آماده گاییده شدن هستی جنده خانوم؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:من همیشه آماده گاییده شدنم.یه فشار نرم وارد کرد و کیرش خیلی راحت وبی هیچ دردسری کسم رو شکافت و تا ته تو کسم فرو رفت.به قدری کسم خیس و نرم شده بود که خیلی راحت کیر بزرگ فرزاد رو در خودش بلعید.از عمق وجودم آاااااههههه کشیدم و از شدت لذت چشمام رو بستم.فرزاد هم دیگه بهم امون نداد و محکم و با قدرت شروع به گاییدن کسم کرد.کاملا پاهام رو از هم باز کرده بود و تلمبه های محکمش رو روانه کسم می کرد.با هر تلمبه ای که توی کسم میزد توی تخت عقب و جلو میشدم و سینه هام هم تکون تکون میخوردن.با دستاش سینه هام رو توی مشت هاش گرفت وهمزمان با گاییدن کسم سینه هام رو هم می مالوند.از اینکه زیر یه پسل کچل خوابیده بودم و داشتم گاییده میشدم حس فوق العاده ای داشتم.یه جورایی اونو شبیه جانی سینز که بچه ها اونو با عنوان عمو جانی میشناسن تصور می کردم و آخ که چقدر توی رویاها و فانتزیام گاییده شدنم رو توسط جانی سینز تصور کرده بودم.همزمان با گاییدن کسم سینه هام رو هم می مالوند و منم که غرق لذت بودم چشمام دوباره خمار شده بود و حسابی بی حال شده بودم.فرزاد هم دیگه از مالیدن سینه هام دست برداشت وکامل روم خوابید و همون طور که کیرش توی کسم بود لبش رو روی لبم گذاشت.همزمان با کس دادن بهش لب می دادم و اونم لبامو می خورد.منم پاهامو از دو طرف دور کمرش حلقه کردم و کامل اونو توی خودم کشیدم به طوری که کیرش دیگه تا دسته توی عمق وجودم بود.محکم توی کسم تلمبه میزد و همزمان با اون توی چشمام نگاه می کرد و لبامو میخورد.انگاری از دیدن حالت چهره من در حین گاییده شدن لذت می برد.همون طور که کسم رو می گایید و لبم رو میخورد گفت:دوس داری آبمو کجات بریزم جنده خانوم؟
-:هر کجا که تو دلت بخواد من حرفی ندارم.همه جا رو دوس دارم.یه لبخندی زد و گفت:یعنی هر جا؟دوس داری آبمو تو کست بریزم؟دوس داری حاملت کنم جنده؟دوس داری نطفمو تو رحمت بکارم؟
-:گفتم هر جا باشه دوس دارم ولی اگه حامله بشم دیگه نمیتونم کار کنم که.من یه جنده ام وبرای کار و کاسبیم نباید بچه دار بشم.تا حالا کسی آبشو توی کسم نریخته.
فرزاد:خب امشب این اتفاق میفته.خیال دارم امشب حاملت کنم.کم کم داشتم از حرفاش می ترسیدم.سعی کردم از در مهربانی وارد بشم و به خاطر همین گفتم:خب حالا چرا کسم؟این همه جای دیگه هست.
فرزاد:اوهوم ولی من میخوام آبمو بپاشم ته کست.میخوام وقتی میرم خدمت یه یادگاری پیشت داشته باشم.در ضمن توی دوران حاملگی هم میتونی جندگی کنی.بعد از به دنیا اوردن بچمون هم میتونی جندگی کنی.وقتی آثار ترس و نگرانی رو توی چشمام دید خندید و گفت:نترس بابا داشتم شوخی می کردم.خیالم که راحت شد خودم دیگه بهش امون ندادم و لبشو تو دهنم گرفتم و مشغول خوردنش شدم.اونم لب و زبونم رو می خورد و همزمان تلمبه هاش رو محکم روانه کسم می کرد.صدای آاااااههههه کشیدنام در میان لب دادن هام به فرزاد گم میشد و تبدیل به اوووم اوووم ریزی میشد.فرزاد بعد از گذشت چند دقیقه که حسابی کسم رو گایید پاهامو که دور کمرش حلقه کرده بودم باز کرد و کیرشو از کسم بیرون کشید وگفت:اجازه میدی حالا برم کونتو هم مزه کنم کونده خانوم؟تو چشماش نگاه کردم و گفتم:با اینکه میدونم این کیر کلفتت کونمو جررررر میده ولی باشه هر جور تو بخوای.
فرزاد:من این جور میخوام که کونتو جررررر بدم.
-:باشه.من آمادم.جرررررم بده.
فرزاد:جوووووون.برم گردوند وازم خواست حالت داگی استایل بگیرم و براش قمبل کنم که منم همین کارو کردم و اونم اومد پشت سرم ویه کمی با انگشتاش لای کس خیسم دست کشید و با خیسی کسم سوراخ کونم رو مالوند وآروم آروم انگشتش می کرد.منم با صدای ریزی اوووم اوووم می کردم.خوب که کونم رو انگشت کرد کیرشو با سوراخ کونم تنظیم کرد و گفت:آماده ای که کونتو جررررر بدم کونی؟از اینکه منو کونی خطاب کرده بود خیلی خوشم اومد.خودم کونمو به کیرش مالوندم و گفتم:کاملا آمادم.اونم یه فشار نسبتا محکم داد و سر کیرشو خیلی آروم وارد کونم کرد.از شدت درد یه آااااخخخخ بلند گفتم و چشمام رو بستم.کیرش خیلی گنده بود و داشت کونمو اذیت می کرد.همزمان دستش رو از اون زیر به کسم رسوند و شروع به مالوندن چوچولم کرد.یه آاااهههه کشیدم که خیلی زود تبدیل به یه آااااخخخخخ بلند دیگه شد چرا که فرزاد یه فشار دیگه داد و کیرش تقریبا تا نصف تو کونم فرو رفت.همزمان با انگشتاش چوچولم رو می مالوند و منم حس و حالی ترکیبی از درد و لذت داشتم.با دست دیگرش چند تا سیلی به کونم زد که خودمو شل کردم و اونم دیگه بهم امون نداد و با یک فشار محکم دیگه این بار کیرشو تا دسته تو کونم فرو کرد.صدای جرررررر خوردن کونم رو دیگه به وضوح شنیدم.تا مغز استخوانم تیر می کشید ودرد در تموم وجودم پیچیده بود.فرزاد همون طور که محکم تو کونم تلمبه میزد با انگشتاش یکسره چوچولم رو می مالوند.صدای شالاپ و شلوپ ناشی از برخورد کیرش به ته کونم با صدای آاااههههه و ناله های من ترکیب شده بود و سمفونی زیبایی رو پدید آورده بود.کم کم درد داشت جای خودش رو به لذت می داد.کم کم داشتم از گاییده شدن کونم لذت می بردم ودلم میخواست فرزاد هر چی بیشتر و محکم تر کونمو بکنه.در حین گاییدن کونم یکسره با انگشتاش چوچولم رو می مالوند وبا دست دیگرش یکسره به کونم سیلی میزد.به معنای واقعی کلمه داشت جررررررم می داد ومن بازم داشتم تصور می کردم که دارم به جانی سینز کون می دادم.از این تصور آب تو کسم فواره میزد.این قدر تو کونم تلمبه زد و با دست چوچولم رو مالوند که به نقطه اوجم رسید و با آاااااهههههه کشیدنای زیاد ارضا شدم و آب زیادی ازم خارج شد.از معدود دفعاتی بود که با کون دادن این قدر جذاب و لذت بخش ارضا شده بودم.فرزاد هم که دید من اون طوری ارضا شدم گاییدن کونم رو متوقف کرد و کیرشو از کونم بیرون کشید.برم گردوند و منو به پشت روی تخت خوابوند و خودش هم اومد و روی شکمم نشست و کیرشو لای سینه هام گذاشت.با دستاش سینه های نرمم رو گرفت و به هم چسبوند و در همون حال شروع به عقب و جلو کردن کیرش لای سینه هام کرد.سینه هام رو محکم به هم فشار می داد و با سرعت کیرشو لای چاک سینه هام عقب و جلو می کرد.دو سه دقیقه ای همین طور کیرشو لای سینه هام حرکت داد و بالاخره در آستانه ارضا شدن قرار گرفت.کیرشو مقابل صورتم گرفت وچند لحظه بعد با آااااههههه و ناله زیاد حجم زیادی از آب کیرش رو روی صورتم پاشید.بعدش با دستش همه آب کیرش رو به تمام صورتم پخش کرد و همون لحظه گوشیش رو درآورد و یه عکس از صورت پر از آب کیرم گرفت و گفت:اینم یادگاری تو برای من.عکس رو که توی گوشی دیدم کاملا شبیه به یه جنده از بازیگرای پورنو بودم که صورتشون پر از آب کیره.یه لبخندی زدم و گفتم:با آب کیرت روی صورتم خوشگل تر شدم.


قسمت پنجاه و ششم

شش ماه از شروع رابطه جدید من و ارباب احسان می گذشت ورابطه ارباب و برده گونه ما بسیار محکم تر و استوارتر از قبل شده بود.ارباب احسان بسیارمقتدر و درعین حال مهربون و من بسیارمطیع تر و حرف گوش کن تر شده بودم.دیگه به طور کلی چیزی به نام اراده و اختیار در من از بین رفته بود.اراده و اختیار تنها واژگان غریبه ای بودن توی لغت نامه زندگی من.من یک موجود اطاعت پذیر وربات گونه شده بودم که هرچیزی که ازم خواسته میشد رو انجام می دادم.خیلی دلم میخواست که به طور تمام و کمال وارد زندگی ارباب احسان بشم ودر تک تک لحظه های خوب و بدش در کنارش باشم.دلم میخواست توی یک خونه به عنوان یک زن و در نقش یک برده زندگی کنم اما ارباب مقتدرمن این اجازه رو بهم نمی داد و همیشه سعی می کرد یک فاصله ای رو بین خودش و من حفظ کنه.فاصله ای که نشون دهنده نقش اربابیش داشت.جوری با من رفتار می کرد که من همیشه حساب کار دستم باشه و بدونم که همواره برای ارباب یه برده پست و بی ارزشم وفقط ابزاری برای رفع نیازهای جنسی ارباب نه چیزی بیشتر.رابطه ما با وجود همه کثیف کاریا و خشن بودن هاش به تازگی با چاشنی عشق و محبت همراه شده بود.ارباب احسان توجه بیشتری از قبل نسبت به من داشت.بسیار مهربان تر رفتار می کرد و با وجودی که غرورش اجازه نمی داد چیزی رو به زبان بیاره اما به خوبی از رفتارهاش حس می کردم که اون توجه ویژه ای به من داره و اون طور که ادعا میکنه من براش بی ارزش و بی اهمیت نیستم.خب دروغ چرا خودم هم کم کم داشتم به ارباب مقتدر خودم علاقمند میشدم.یک احساسی جدید که در تموم این دو سال ارتباطم با ارباب احسان تجربه نکرده بودم.دو سال تقریبا دوس دخترش بودم و بارها و بارها منو گاییده بود ولی هیچ وقت شاید احساس علاقه ای بهش نداشتم و حالا داشتم در خودم تغییرات عجیبی رو می دیدم.احساس می کردم که دارم به ارباب احسان علاقمند میشم و این علاقه به دور از جنبه های سکسی قضیه و روابط ارباب و برده گونه ماست.جنس دوست داشتنم متفاوت بود.جوری که بردگی برای ارباب رو برام شیرین تر می کرد.دیگه این من بودم که دلم خدمت به ارباب رو میخواست.این من بودم که دلم حقارت و تسلیم در برابر سلطه ارباب رو میخواست.اربابی که به نظر خودش هم داشت به من احساسات جدیدی پیدا می کرد.جدیدا در لا به لای سکس هامون که همیشه سرشار از خشونت بود با من عشق بازی هم می کرد.لبام رو میخورد کسم رو می لیسید و حتی سوراخ کونم رو.انگشتای پام رو می مکید وخلاصه به منی که همش تف و شاش و سیلی و دستبند نصیبم میشد داشت چیزای جدیدی رو هم می بخشید.هرچند هنوز هم تف و شاش میخوردم و هنوزم بعضی اوقات سیلی و کتک میخوردم ولی رفتارهای محبت آمیزش بیشتر از قبل به چشم میومد.و این همه ماجرا نبود.ارباب احسان دیگه خیلی کمتر از قبل برام بکن جور می کرد.دیگه کمتر کسی برای گاییدنم میومد و ارتباطمون حتی با ایمان و میترا هم بسیار کم شده بود.منم که از رفتارای عجیب و غریب ارباب متحیر بودم چیزی نمی پرسیدم و اجازه می دادم هر تصمیمی که میخواد بگیره.تنها رابطه سکسی من به جز ارباب احسان با الهام بود.اونم به ناچار و از سراجبار.به خاطر فیلمی که ازم گرفته بود در ازای حق السکوت منو می گایید و ازم بردگی می کشید.توی آشپزخونه بودم و داشتم ظرفا رو می شستم که حضور ارباب احسان رو پشت سرم حس کردم.ارباب از پشت محکم بغلم کرد و خودش رو بهم چسبوند ومنم کونم رو کمی عقب تر دادم تا کامل با کیرش احاطه بشه.همون طور که خودش رو بهم می مالوند از پشت گردنم رو می بوسید وبا دستاش سینه ها و شکمم رو ناز و نوازش می کرد.واقعا دیگه این حجم از عشق بازی بی سابقه بود بین من و ارباب.دهنشو کنار گوشم آورد و گفت:چرا نگین خوشگل من اول صبحی اومده داره ظرف می شوره؟منم با طنازی گفتم:وقتی شب قبل تنبلی کنه و ظرفای شام رو نشوره باید جریمه بشه و اول صبحی بیاد ظرفای دیشب رو بشوره.
ارباب احسان:تو که تنبلی نکردی.تو می خواستی ظرفا رو همون دیشب بشوری ولی من از بس عطش گاییدنتو داشتم تو رو بردم تو اتاق نذاشتم کارتو بکنی.
-:نخیر.اصلا هم این طور نیس.من تنبلی کردم و این اصلا تقصیر ارباب مهربون من نیس.همون لحظه ارباب شیر آب رو بست و منو سمت خودش برگردوند و توی چشمام نگاه کرد.لبش رو روی لبم گذاشت و شروع به بوسیدن لبم کرد.منم با ارباب همراهی کردم و با هم مشغول عاشقانه بوسیدن هم شدیم.ارباب لب و زبونم رو می خورد و با دستاش به بدنم دست می کشید.همون طور که توی چشمای ارباب نگاه کردم لبخندی زدم و گفتم:ارباب دستشویی رفتین؟منظورم رو فهمید و گفت:ناشتایی اصلا برات خوب نیس نگین.سری تکون دادم و گفتم:اصلا همه مزش به همین ناشتایی بودنشه.بریم تا از دهن نیفتاده.با اصرار من ارباب همراهیم کرد و با هم رفتیم داخل حموم.بعد از اینکه ارباب حسابی تو سر و صورت و دهنم شاشیدن دوش گرفتیم و از حموم بیرون اومدیم.بساط صبحانه رو آماده کردم و همراه با ارباب مشغول صرف صبحانه شدیم.به طور شگفت انگیزی روابطمون عاشقانه شده بود.حین صرف صبحانه ارباب رو به من کرد و گفت:نگین می خواستم در مورد موضوعی باهات صحبت کنم.در حالی که کنجکاو شده بودم گفتم:چه موضوعی ارباب؟من سراپا گوشم.ارباب احسان قدری مکث کرد و سپس گفت:میخوام که وسایلتو جمع کنی وبیای اینجا پیش من.تو نیازی به موندن توی اون خونه نداری و من به عنوان اربابت میخوام که بیای اینجا پیش من.در حالی که از شدت تعجب نزدیک بود شاخ دربیارم حالت کنجکاوی به خودم گرفتم و گفتم:این دقیقا یعنی چی ارباب؟متوجه منظورتون نمیشم.
ارباب احسان:دقیقا معنیش اینه که میخوام که بیای اینجا و با من زندگی کنی.دلیلی نداره که ارباب و برده از هم دور باشن و در ضمن تو با بودن در کنار من خیلی بهتر و راحت تر میتونی بهم خدمت کنی.در حالی که حسابی خوشحال بودم و قند در دلم داشت آب میشد گفتم:و من قراره توی زندگیتون چه نقشی داشته باشم ارباب؟دلم می خواست شانسم رو امتحان کنم که شاید حرف دلش رو به زبون بیاره ولی اون مغرورتر از این بود که بخواد چیزی بگه.ولی تا همین حد هم برام فوق العاده بود.یه پوزخندی زد و گفت:نقش تو توی زندگی من همون نقشیه که از قبل داشتی.تو برده منی وبرده هم کارش خدمت کردن به اربابه با این تفاوت که تو قراره هم خونه اربابت بشی.قبلا بردگیت همیشگی نبود و گاهی میومدی اینجا و از این به بعد هر روز و هرشب و در هرحالت این اتفاق برات میفته.با خوشحالی لبخندی زدم و گفتم:باعث افتخارمه ارباب.با کمال میل قبول میکنم.
ارباب احسان:خوبه.همین جا زندگی میکنی ، همین جا دانشگاهتو میری با هم میریم بیرون تفریح ، پارک سینما ، کافه ، مهمونی.خلاصه همه زندگیت با من و در کنار من خلاصه میشه.و هرچقدر تو برده حرف گوش کن تر و مطیع تری باشی جایگاهت از اینی که هستی هم بالاتر میره.منم همه تلاشمو میکنم تا زندگی قشنگی رو در کنار من داشته باشی.تک تک جملاتی که به زبان میاورد قول و قرارها و وعده های ازدواج بود.ساختن یک زندگی شاد و رویایی برای من در کنار هم اینا چه معنی دیگری میتونست داشته باشه؟اما ارباب من اون قدری مغرور بود که به برده اش بیشتر از اینها احساساتش رو بروز نده.هر چند من تا همین حد هم کاملا راضی و خوشحال بودم.
همون روز وسایلم رو جمع کردم و به خونه جدیدم به خونه اربابم نقل مکان کردم.حالا روابط من و ارباب وارد فاز تازه ای شده بود و حالا هم خونه هم شده بودیم و این یعنی وابستگی بیشتر، سکس بیشتر، حقارت و بردگی بیشتر و در نهایت عشق بیشتر.و چقدر لذت بخش بود با عشق بردگی کردن.


قسمت پنجاه و هفتم

از کلاسم که بیرون اومدم ، مجددا الهام باهام تماس گرفت و من باز هم مثل ۵ بار گذشته جوابش رو نداده بودم و اونم یکسره زنگ میزد و با اس های تهدید آمیزش برام خط و نشون می کشید.صراحتا بهش گفته بودم که دیگه نمیخوام و نمیتونم که باهاش رابطه داشته باشم ولی اون بیخیال من نمیشد و همش خواستار ارتباط با من بود.رابطه جدیدم با ارباب به تازگی شکل گرفته بود ومن دیگه نمی خواستم اجازه بدم که هیچ احدی رابطمون رو خراب کنه.اما به خوبی می دونستم که الهام هم کوتاه نمیاد و میدونستم که اون دیوونه چه کارایی از دستش برمیاد.نمی دونستم باید چیکار کنم.میدونستم که به زودی کاسه صبرش لبریز میشه و یه کاری دست خودم و خودش میده ولی من کاری نمی تونستم در برابرش بکنم.کاش منم یه فیلمی از گاییده شدن هاش به وسیله ایمان و ارباب احسان و میترا داشتم که می تونستم نشون شوهرش بدم یا با استفاده از اون فیلم تهدیدش کنم ولی دستم خالی بود.می تونستم خودم قبل از اینکه الهام اون فیلم رو نشون ارباب احسان بده خودم با ندامت و پشیمونی برم پیش ارباب و ماجرا رو براش تعریف کنم و ازش عذرخواهی کنم. اما نگران واکنش ارباب بودم.اون تازه به من علاقمند شده بود ، تازه داشت بهم اهمیت می داد تازه هم خونه هم شده بودیم و همه این اتفاقات خوب می تونست به سادگی از بین بره.فکر میکنم بهترین کار همین بود.ارباب احسان که بالاخره می فهمید حالا یا من می گفتم یا الهام اون فیلم رو نشون میداد پس بهتر بود که حداقل خودم بهش بگم شاید شاید بتونم یه تخفیفی برای مجازاتم ازش بگیرم ولی اگه الهام فیلم رو نشونش می داد خدا میدونه چه اتفاقی میفتاد.به خاطر همین مستقیم راه خونه رو در پیش گرفتم.خونه ارباب احسان که به تازگی خونه من هم شده بود.آفتاب داشت غروب می کرد که به خونه رسیدم.کلید انداختم و در رو باز کردم و وارد خونه که شدم ارباب رو دیدم که داخل هال روی مبل نشسته و تلوزیون هم روشنه ولی ارباب اصلا تلوزیون نگاه نمیکنه.گرفته و ناراحت به نظر می رسید و همین ترس و نگرانی منو بیشتر می کرد.سلام کردم و ارباب به تکان دادن سری بسنده کرد و گفت:بیا بشین کارت دارم.واااای نه.ترس و نگرانیم هزار برابر شده بود.یه جورایی اشهد خودمو خوندم.با نگرانی رو به روی ارباب نشستم وسرمو پایین انداختم.یه جورایی خودمو باخته بودم.انگارمیدونستم که دیگه اینجا آخر خطه.ارباب سر تا پای منو برانداز کرد و با ناراحتی گفت:چرا سعی میکنی همش منو ناامید کنی نگین؟چرا نمیذاری عاشقت بشم؟چرا درست زمانی که همه چیز میخواد اوکی بشه همه چیزو خراب میکنی؟چرا سیر نمیشی از جندگی؟چرا خسته نمیشی از کثیف بودن؟لحنش حتی پرخاشگر و عصبی هم نبود فقط سرشار از ناراحتی بود.بغض کرده بودم و نمی دونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.ارباب احسان با همون لحن ناامید و ناراحت گفت:من ازت خواستم بیای اینجا با من زندگی کنی ، همراه و همدمم بشی ولی تو باز خراب کردی نگین.تو باز گند زدی به همه چیز.اشک از چشمام جاری شد و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
-:ببخشید ارباب.غلط کردم.اگه اجازه بدین براتون توضیح میدم.هیچی اون طوری که شما فکر میکنین نیست.پوزخندی زد و گفت:دیگه دیره واسه توضیح دادن.اصلا دیگه به توضیح نیازی نیس.بردگی واسه سه تا زن چه طور قابل توجیهه؟تف و شاش و عرق زیر بغل سه تا زن رو مثل یه برده ناچیز با لذت خوردی و مثل یه سگ پاهاشونو لیسیدی و الان میخوای توضیح بدی؟چی رو میخوای توضیح بدی؟توضیح بدی که چطورزیر بغل عرق کردشون رو لیسیدی؟چطوری خلطشون رو کف حموم پرت کردن و تو مثل یه سگ لیسیدی؟میخوای توضیح بدی چطوری چند لیتر شاش خوردی و همه این کارا رو هم با لذت انجام دادی؟واقعا من داشتم به همچین آدمی دل می بستم؟حالم از خودم به هم میخوره.فکر کنم روزی که گفتم فقط وفقط باید برای من جندگی و بردگی کنی منظورم رو کامل رسوندم.تو با لذت تموم با سه تا زن دیگه سکس وبراشون بردگی کردی و خدا میدونه با چند نفر دیگه هم بودی که من خبر ندارم.بازیگر پورنویی شدی واس خودت.ملتمسانه گفتم:نه ارباب اصلا این طور نیس.شما دارین اشتباه می کنین.منم به شما علاقمند شدم منم بهتون دل بستم و……. حرفم رو قطع کرد و گفت:خفه شو پتیاره.خفه شو جنده بی ارزش.تو لیاقت عشق من رو نداشتی و نداری.لیاقتت همینه که یه عمر مثل سگ بردگی کنی و گاییده بشی.لیاقتت همون الهام آشغال و دوستای پتیاره وجنده اش و اون مردایی هستن که برای گاییدنت و بردگی کشیدن ازت پولای آنچنانی خرج میکنن.الانم پاشو گمشو از خونه من بیرون.از خونه که نه گمشو از زندگیم بیرون.دیگه نه میخوام ببینمت نه میخوام اسمتو بشنوم.
-:نه ارباب من میخوام پیشتون بمونم و بهتون خدمت کنم.من برده ناچیز شما هستم و قبول دارم اشتباه کردم.آمادم هر تنبیه و مجازاتی برام در نظر بگیرین فقط منو از خودتون نرونین.منو کتک بزنین ، شکنجه کنین فحش بدین هرکاری دوس دارین باهام بکنین ولی منو از خودتون و زندگیتون نرونین.
ارباب احسان:من دیگه تو رو به بردگی قبول ندارم.دیگه نمیخوام تو رو داشته باشم.فقط میخوام از زندگیم بری بیرون.بری و دیگه هرگز برنگردی.همون طور که گریه می کردم با ناامیدی تمام بلند شدم و خونه ارباب احسان رو ترک کردم.باورم نمیشد که کاخ آرزوهام به این زودی نابود شده باشه.ما تازه هم خونه هم شده بودیم تازه عاشق هم شده بودیم و این بلا درست مثل سونامی افتاد وسط زندگیمون.نمی دونستم باید چیکار کنم و کجا برم.تنها جایی که دلم نمیخواست برم خونه خودم بود چون تنهایی دیوانه میشدم.به میترا زنگ زدم ولی جوابم رو نداد و برای همین به ایمان زنگ زدم و اونم جوابم رو نداد.ناامید و بیچاره شروع به قدم زدن توی خیابان های شهر کردم.از زمین و زمان برام می بارید.بی هدف در خیابان های شهر حرکت می کردم.چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد و دیدم که ایمان پشت خطه.صدای گریانم رو که پشت تلفن شنید خیلی نگران شد و منم مختصر یه چیزایی براش توضیح دادم و اونم سریع اومد دنبالم.سوار ماشینش شدم و در طول مسیر فقط گریه می کردم و اونم رانندگی می کرد و بهم اجازه می داد تا کمی گریه کنم و خودمو سبک کنم.به خونه اش که رسیدیم با هم وارد خونه شدیم و من دیدم که میترا هم در حالی که یه لباس راحتی تنشه اون جاست و بهم خوش امد گفت.خودمو توی بغلش انداختم و اونم با محبت درآغوشم گرفت.در حالی که روی مبل می نشستیم رو به من کرد و گفت:ببخشید نگین جون وقتی زنگ زدی جایی بودم دسترسی به گوشی نداشتم نمی تونستم جواب بدم.همون لحظه ایمان گفت:خو نگین که از خودمونه چرا خالی می بندی؟بگو زیر آقا ایمان داشتم گاییده می شدم و ناله هام تا چند تا کوچه اون طرف تر می رفت ترسیدم جواب بدم با صدای ناله های من هول بخوری و بترسی.این قدر با مزه این جملات رو بیان کرد که یه لبخند کمرنگ روی لبم اومد و گفتم:ببخشید که مزاحم عشق و حالتون شدم.
میترا:این چه حرفیه عزیزم.خیلی خوشحالیم که بعد از مدت ها دوباره بهمون افتخار دادی فقط کاش میشد توی یه وضعیت دیگه و با یه حال خیلی خوب اینجا باشی نه این قدر درب و داغون و گرفته.بغضم دوباره ترکید و در حالی که گریه می کردم گفتم:من خیلی بدبختم میترا جون.من خیلی خاک برسرم.
میترا:خدا نکنه عزیزم.دور از جونت.حالا میخوای بهمون بگی که چی شده؟منم از سیر تا پیاز داستان رو مو به مو براشون تعریف کردم.اونام باهام همدردی کردم و ایمان هم گفت که احسان صحبت میکنه و هر طوری شده راضیش میکنه که از اشتباه من بگذره.ولی من با وجود حرف ایمان امید چندانی نداشتم واحساس می کردم که دیگه نمیتونم به زندگی ارباب احسانم برگردم.


قسمت پنجاه و هشتم

یک هفته ای میشد که من از زندگی ارباب احسان به بیرون شوت شده بودم.یک هفته ای میشد که ازش بی خبر بودم و اونم خبری ازم نمی گرفت.یک هفته ای میشد که ایمان هر روز و هر شب در مورد من با اربابم صحبت می کرد و در تلاش بود تا بینمون میانجی گری کنه تا ارباب منو ببخشه و اجازه بده تا به خدمت دوبارشون در بیام ولی ارباب اصلا اهمیتی نمی داد.به معنای واقعی کلمه براش مرده بودم.خیلی وقت بود سکسی نداشتم.علاوه بر کسم تمام وجودم خارش می کرد.برام مهم نبود چه شخصی یا چه جوری فقط دلم می خواست به یه نوعی این خارش برطرف بشه ولی من حتی دل و دماغ سکس هم نداشتم.با وجود اینکه زمان زیادی رو با ایمان و میترا می گذروندم اما اونا هم به برقراری هرگونه سکسی با من تمایلی نشون نمی دادن.یا شاید هم مراعات حالم رو می کردن.
اولین امتحانم رو که دادم مستقیم راه خونه رو در پیش گرفتم و بی حوصله و بی انگیزه به خونه ام رفتم.از امتحانمم خیلی راضی نبودم.خب حال و حوصله درست و حسابی برای درس خوندنم نداشتم و با این وضعیت درس خوندن توقع چندانی هم از خودم نداشتم.امتحان بعدیم سه روز بعد بود.تازه وارد خونه شده بودم که گوشیم زنگ خورد.میترا پشت خط بود که بهم گفت که میخواد شب بیاد پیشم بمونه.توی این یه هفته یا من پیش اون می رفتم یا اون میومد پیش من.یه شبم که من و میترا با هم رفتیم خونه ایمان و اون دوتام تو اتاق بغلی من تا خود صبح سکس کردن و من حسرت به دل وخسته و ناامید فقط به صدای آه و ناله هاشون گوش سپرده بودم.میترا که اومد با خودش یه چیزی از بیرون آورده بود برای شام ودو نفری با هم شاممون رو خوردیم.بعد از شام رفتیم به اتاق خوابم و روی تختم کنار هم نشستیم و شروع به صحبت کردیم.
میترا:بالاخره میخوای چیکار کنی نگین؟باید یه تصمیمی واسه آینده ات بگیری یا نه؟بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:من میخوام برگردم پیش ارباب احسانم.میخوام با اون باشم و بهش خدمت کنم.میترا با کلافگی سری تکون داد و گفت:ولی ارباب احسانت دیگه تو رو نمیخواد.حتی دیگه بهت فکر هم نمیکنه.نباید بیشتر از این خودتو نابود کنی.باید به فکر زندگیت باشی.باید از زندگی و جوونیت لذت ببری.
نگین:تنها چیزی رو که بلد نیستم لذت بردنه.همیشه لذت رو به همه منتقل کردم.همه رو از خودم راضی کردم.یه جنده بی ارزش که به همه اهمیت و ارزش داد به جز خودش.
میترا:تو بی ارزش نیستی.تو برای ما مهمی.من ، ایمان .ما دوستت داریم.بهت اهمیت میدیم.همین طور که با هم صحبت می کردیم دستش رو دور گردنم انداخته بود وآروم اروم نوازشم می کرد.
-:من باید چیکار کنم میترا؟چطوری باید از زندگیم لذت ببرم؟
میترا:کارایی رو انجام بده که ازشون لذت می بری.کارایی که حالتو خوب می کنن.بعد با نگاهی موشکافانه به من خیره شد و گفت:از آخرین سکست چقدر میگذره؟پوزخندی زدم و گفتم:خیلی تابلوئه که چقدر خمارم؟حرکات دست میترا به سمت سینه هام کشیده شد و کم کم از روی تاپم سینه هام رو می مالوند.یه لبخندی زد و گفت:اوهوم.چه جورم.حالا آشکارانه تر سینه هام رو می مالوند.به آرومی آاااههههه کشیدم و گفتم:من باید چیکار کنم میترا؟میترا سرش رو بهم نزدیک تر کرد و تو چشمام نگاه کرد و گفت:میتونی از همین امشب شروع کنی.از همین لحظه و از همین جا.توی چشماش نگاه کردم وآروم به طرفش حرکت کردم و لبم رو روی لبش گذاشتم.اوووووووم.بعد از ۷- ۸ روز چقدر این بوسه چسبید.اونم انگار منتظر همین حرکت من بود که دیگه افتاد به جون لبام و با ولع شروع به خوردن لب و زبونم کرد.منم توی این معاشقه باهاش همراه شدم و اونم همزمان با خوردن لبام با دستش سینه هام رو می مالوند.سر و صدام کم کم داشت در میومد و کم کم آااااههههه می کشیدم و اونم با حرارت بیشتری لبامو می خورد.خیلی سریعتر از اونی که فکرش رو می کردم لختم کرد ودیگه با آزادی عملی افتاد به جونم.سرشو برد سمت سینه هام و شروع به خوردن سینه هام کرد.منم دیگه چشمام بسته شده بود و یکسره آاااااههههه می کشیدم.با یه دستش سینمو گرفته بود و می مالوند و سینه دیگرم هم تو دهنش بود و داشت نوکشو می مکید.چقدر داشتم حال می کردم.منم با دستام سرشو گرفته بودم و محکم اونو به سمت سینم هدایت می کردم و ازش می خواستم تا بیشتر و بیشتر سینه هامو برام بخوووووره.آااااااههههههه لذتش فوق العاده بود.اون هنوز لباساش تنش بود و من کاملا لخت زیرش افتاده بودم.کم کم موج حملاتش رو به سمت کسم هدایت کرد.آروم آروم لای کسم دست می کشید و با انگشتاش چوچولم رو به آرامی می مالوند و همزمان با این کار همچنان سینه هام رو می خورد.غرق در لذت بودم وحسابی داشتم حال می کردم.خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کردم کسم آب انداخته بود ومیترا هم با حرارت کسم رو می مالوند و با چوچولم ور می رفت.کم کم شروع به درآوردن لباساش کرد و خیلی زود خودشو در مقابلم لخت کرد و دوباره افتاد روم.پاهامو باز کردم و اونم کیر درازش رو لای پاهام انداخت و دوباره لبم رو توی دهنش گرفت.مشغول خوردن لب همدیگه بودیم و میترا هم همزمان کیرشو لای پاهام عقب و جلو می کرد.از مالیده شدن کیرش به لبه های بیرونی کسم حسابی داشتم حال می کردم وکس خیسم با تموم وجود کیر درازش رو طلب می کرد.پاهامو بیشتر از هم باز کردم و با دستم کیرشو گرفتم وآروم به طرف کسم هدایت کردم..توی چشمای خمارم نگاه کرد و با لبخندی گفت:ای جنده کیر پرست.یه فشار داد و کیر درازش تا نصف تو کسم جا شد.لبم رو به آرامی گاز گرفتم و آاااخخخخ ریزی گفتم.یه بوسه ای روی لبم نشوند وگفت:دوباره کس نازتو فتح کردم جنده.منم یه لبخند بهش زدم و گفتم:میخوام تموم وجودتو فرو کنی توی عمق وجودم.این جنده رو از کیرت سیراب کن.میترا هم یه فشار محکم دیگه داد واین بار کیرشو تا ته توی کسم فرو کرد.آااااخخخخ بلند تری گفتم و چشمام رو بستم.هنوز زمان زیادی از بسته شدن چشمام نگذشته بود که میترا یه سیلی تو گوشم زد و گفت:وقتی دارم جررررررت میدم میخوام که تو چشمام نگاه کنی پتیاره.آخ چقدر دلم برای بردگی تنگ شده بود.چشمام رو باز کردم و در حالی که تو چشمای میترا نگاه می کردم گفتم:چشم.


قسمت پنجاه و نهم

همون طور که توی چشمای میترا نگاه می کردم در حال گاییده شدن بودم واونم درحالی که کاملا پاهامو از هم باز کرده بود فاتحانه تو عمق وجودم تلمبه میزد و هر بار کیرشو تا ته تو کس خیس و داغم فرو می کرد.غرق در لذت آااااهههههه می کشیدم وبا نگاهم در چشمان میترا خیره شده بودم.اونم همزمان با گاییدن کسم با دستاش گلوم رو گرفته بود و فشار می داد.در همون حال تو چشمام نگاه می کرد و به صورت کلامی تحقیرم می کرد و می گفت:تو پتیاره بی ارزش لیاقت این کیر سفید و دراز منو نداری.تو رو باید مثل یه سگ گایید و بعد دورت انداخت چون ارزشت فقط در همین حده.درحین گاییدنم یه سیلی دیگه تو گوشم زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.منم مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش جنده.بخورش پتیاره.با اشتیاق زیادی تفش رو مزه مزه کردم و خوردم.همزمان که با دستش گلومو فشار می داد با دست دیگرش دهنمو باز کرد و چهار تا انگشتشو همزمان تو دهنم کرد و گفت:انگشتامو میک بزن جنده.شروع به لیسیدن انگشتاش کردم.به ناخوناش لاک آبی زده بود وهمین مسئله مکیدنشون رو جذاب تر و خواستنی تر هم می کرد.با ولع انگشتاشو میک میزدم و خودش هم دیگه کم کم با انگشتاش تو دهنم تلمبه میزد.تو خونه خودم توی تخت خودم زیرش افتاده بودم و داشتم مثل یک جنده بردگی می کردم وتحقیر میشدم.تلمبه هاش توی کسم کم جون تر و کند تر شده بود و خیلی طولی نکشید که کیرشو از توی کسم بیرون کشید.از روی تخت پایین رفت و لحظاتی بعد شال خودش و روسری منو برداشت و با خودش آورد و گفت:دستاتو ببر بالا کنار میله های تخت.منم هیچ اعتراضی نکردم و اونم خیلی سریع هر دو تا دستامو به میله های تخت بست و دیگه امکان هیچ گونه تکان و حرکتی برام وجود نداشت.میترا اومد بالای سرم و یه نیشگون از نوک سینم گرفت که حسابی دردم اومد و یه آااااخخخخ بلند گفتم که اونم جووووون گفت و لبخند زد.دوباره دو سه تا سیلی به سینه های سفیدم زد که با وجودی که دردم اومده بود ولی صدا رو در خودم خفه کردم.چند لحظه بعد اومد و روی صورتم با کون نشست و گفت:دلم میخواد یه حال اساسی به سوراخ کونم بدی جنده.ببینم چیکار میکنی دیگه.منم بی هیچ حرفی زبونمو درآوردم و طبق خواسته اش روع به لیسیدن سوراخ کونش کردم.زبونمو دور سوراخش می چرخوندم و آروم آروم همه جاشو لیس میزدم.اونم با صدای ریزی آااااههههه می کشید.با دستاش لمبرهای کونشو از هم باز کرده بود وکونش رو به صورت دورانی روی دهنم حرکت می داد ومنم زبونمو کامل دور سوراخش می چرخوندم و براش می لیسیدم.عاشق بوی خوش کونش شده بودم و از بردگی زیر سوراخ کونش و تحقیر شدنم لذت می بردم.چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت میترا از روی دهنم بلند شد واین بار اومد و روی سینم نشست و یه سیلی تو گوشم زد و گفت:دوباره وا کن دهنتو جنده.مطیعانه دهنمو باز کردم و اونم کیر سفید و درازش رو یک ضرب تا ته توی حلقم فرو کرد و گفت:بخووووورش کونی.کیر اربابتو بخور پتیاره.شروع به ساک زدن برای ارباب میترا کردم وبا ولع کیرشو می خوردم.اونم محکم توی دهنم تلمبه میزد.کیر درازش هر بار تا ته حلقم می رفت و بر می گشت.وقتی کیرشو میخوردم توی چشماش نگاه می کردم و می دیدم که داره لذت می بره.اونم دیگه با دستاش سرمو گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد.گاهی اوقات نزدیک بود عوقم بگیره ولی خودمو کنترل می کردم.حسابی که با کیر درازش دهنمو گایید از روی سینم بلند شد.اومد بین پاهام نشست وبه نظر برای گاییدن کسم آماده میشد.منم پاهامو بازتر کردم و آمادگی خودمو برای گاییده شدن نشون دادم.میترا سرشو آورد لای پام و برخلاف انتظارم به جای کسم به سراغ کونم رفت.زبونشو به کنار سوراخ کونم رسوند وشروع به لیسیدن سوراخ کونم کرد.به محض اینکه زبونش به سوراخم خورد آااااههههه کشیدم و اونم با حرارت شروع به لیسیدن سوراخ کونم کرد.با دستاش لای کونمو قشنگ باز کرده بود و زبونشو توی سوراخ کونم فرو می برد و کونمو می لیسید.منم حسابی داشتم حال می کردم.گاهی با انگشتاش سوراخمو می مالوند وحتی انگشتم می کرد.اول با یه انگشت بعدش با دو انگشت و کم کم داشت راه کونمو باز می کرد.پس به نظر خیال گاییدن کونم رو داشت.خوب که سوراخ کونم رو لیسید و انگشت کرد یه بالش زیر کمرم گذاشت و پاهامو هم بالا داد.خودش کاملا در پوزیشن گاینده قرار گرفت و کیرشو به کنار سوراخ کونم رسوند و گفت:آماده ای که کونتو جررررررر بدم پتیاره؟آماده ای که سوراخ کونتو پاره کنم کونی؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:کاملا آمادم.کونمو جرررررر بده.این حرف رو که زدم یه فشار نسبتا محکم با کیرش وارد کرد که به طرز بسیار دردناکی کیرش تقریبا تا نصفه وارد کونم شد.آااااااخخخخخخخخ.آاااااییییییی.صدای داد و نالم که بلند شد میترا یه سیلی تو گوشم زد وگفت:همین جوری برام ناله کن پتیاره.امشب از اون شباییه که قراره اشکتو در بیارم.درد در تموم وجودم پیچیده بود و دستام هم که بسته کاری نمی تونستم انجام بدم.میترا فشار بعدی رو به مراتب محکم تر وارد کرد و این بار کیرش با خشونت تمام تا ته تو عمق کونم فرو رفت و من دیگه تقریبا جیییییغ زدم.آااااااخخخخخخ.تا مغز استخوانم تیر می کشید.میترا هم دیگه بهم امون نداد و با قدرت وسرعت شروع به گاییدن کونم کرد.در ابتدا تلمبه هاش آرام تر و رفته رفته سرعت و قدرتشون بیشتر میشد و منم یکسره داد میزدم و ناله می کردم.دستام هم بسته بود و نمی تونستم کسم رو بمالم یا با تحریک چوچولم کمی از درد کون دادنم کم کنم و از طرفی هم نمی تونستم از میترا بخوام این کارو برام انجام بده.همون طور که توی کونم تلمبه میزد به صورتم و گاهی اوقات به سینه هام سیلی میزد و هی بهم فحش می داد و منو پتیاره و جنده خطاب می کرد.کاملا مطیع و تسلیم زیرش در حال کون دادن بودم واونم همزمان با گاییدن کونم از هیچ کاری برای تحقیر من کوتاهی نمی کرد.گاهی اوقات توی دهنم تف می کرد و منم تفش رو میخوردم.گاهی اوقات گلوم رو می گرفت و فشار می داد.سیلی ها که کاملا تبدیل به یک امر عادی توی رابطمون شده بود.نوک سینه هام رو نیشگون می گرفت وهمزمان با درد کون دادن درد نوک سینه هام رو هم بهم تحمیل می کرد.خیلی از لذت جنسی خبری نبود چرا که همش در حال درد کشیدن بودم ولی از نظر روانی کاملا درحال لذت بردن بودم از بودن در زیر این همه فشار و سختی و تحقیر.سرعت و قدرت تلمبه های میترا توی کونم لحظه به لحظه بیشتر میشد و منم کم کم داشتم لذت می بردم.کم کم درد جای خودشو به لذت می داد و من از آاااخخخخ کشیدن به سمت آااااااههههه کشیدن پیش می رفتم.کم کم کون دادن داشت برام خوشایند میشد و میترا با گاییدن کونم منو به سمت ارضا شدن هدایت می کرد و همین طور خودش رو.اون قدر تلمبه های محکمش رو روانه کونم کرد که در آستانه ارضا شدن قرار گرفت وکیرشو بدون اینکه خارج کنه همون ته توی کونم نگه داشت و لحظاتی بعد با ناله های زیاد ارضا شد و آب داغ و پرحجمش رو ته کونم خالی کرد.بعد از ارضا شدنش کیرشو از کونم در آورد و همون جا کنارم ولو شد و قبل از اون هم دستامو باز کرد.بعد از باز شدن دستام خودمو توی بغلش انداختم و اونم منو درآغوش کشید و مشغول بوسیدنم شد.
صبح که کاملا لخت از خواب بیدار شدم اثری از میترا نبود.یه یادداشت نوشته و برام روی در یخچال گذاشته بود با این مضمون:نگین عزیزم.شب فوق العاده ای بود.من دارم میرم سر کار.اون قدر ناز و دوست داشتنی خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم.امشب منتظرتم.قرار بعدی تو خونه منه.دیر نکنیا.میخوام یه شب رویایی دیگه رو با هم پشت سر بذاریم.


قسمت شصتم

تقریبا یک ماه گذشته بود و در این مدت من و میترا سکس های زیادی رو با هم انجام دادیم.بیشتر اوقات با هم بودیم وبه جز شبایی که اون پیش ایمان می رفت وباهاش سکس می کرد بقیه شب ها رو با هم بودیم.میترا کاملا تبدیل به تنها شریک جنسیم شده بود و تموم سکس هام با اون انجام میشد و این برای منی که خیلی تنوع طلب بودم در سکس خیلی متعارف نبود.درحالی که خودش در کنار سکس با من با ایمان و حتی گاهی اوقات با احسان سکس می کرد.آخرین امتحانم رو که دادم تصمیم گرفتم که برای تغییر روحیه و یه رفع خستگی چند روزی رو به شمال برم و میترا هم خیلی دلش می خواست تا همراهم بیاد ولی به خاطر کارش نمی تونست.به خاطر همین منم تنهایی حرکت کردم و رفتم شمال پیش خانوادم.آخ چقدر دلم براشون تنگ شده بود.خیلی وقت بود که بهشون سر نزده بودم.مادرم حسابی ازم پذیرایی می کرد وچقدر از دیدنم خوشحال بود.روز سوم حضورم در شمال بود که یهویی تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون.توی این دو سه روز همش درحال مهمونی رفتن خونه این و اون بودیم و به فک و فامیلی که خیلی وقت بود ازشون خبری نداشتم سر زدیم.روز سوم از خونه بیرون زدم و به مامان هم گفتم که به دیدن یکی از دوستام میرم و معلوم هم نیست که کی برگردم.نمیدونم چرا دلم می خواست به ویلایی که قبلا توش مهمان بودم و اونجا گاییده شده بودم برم.آدرسش رو بلد بودم و برای پیدا کردنش خیلی به دردسر نیفتادم.تقریبا نزدیک غروب آفتاب بود که به اون ویلا رسیدم.نمی دونستم الان کی توی ویلا هست ، آیا سهیل یا مادرش سیمین یا شاید هم پدرش اون جا هستند یا نه.اما اینو می دونستم که قطعا وقتی زنگ اون خونه رو به صدا در بیارم سیروس سرایدار ویلا همون مردی که هم سن پدرم بود و من قبلا باهاش سکس کرده بودم درب ویلا رو برام باز میکنه.میخواستم زنگ ویلا رو به صدا در بیارم که از داخل حیاط صدای سیروس رو شنیدم که مشغول آواز خواندن با صدای بلند بود پس اگر هم زنگ می زدم توی ویلا نبود که جواب بده واسه همین چند ضربه ای به درویلا زدم.به محض شنیده شدن صدای درآواز خواندنش رو متوقف کرد وپرسید:کیه؟جوابش رو ندادم و چند ثانیه بعد اومد ودروازه رو باز کرد.به محض دیدنم حسابی تعجب کرد و با بهت بهم نگاه کرد.منم بهش نگاه کردم و لبخند زنان سلام کردم.همون طور که مات و مبهوت بهم نگاه می کرد جواب سلامم رو داد.دوباره بهش لبخند زدم و گفتم:منو می شناسی آقا سیروس؟سری به نشان تایید تکون داد وگفت:مگه میشه فراموشت کنم؟تو یکی از جنده هایی بودی که آقا سهیل با خودش به این ویلا آورد.فقط اینکه اسمتو فراموش کردم.دستمو جلو بردم و گفتم:نگین هستم.اونم دستمو گرفت و باهام دست داد وگفت:درسته.نگین خانوم.بهم حق بده که حسابی از دیدنت اینجا تعجب کنم.تو این جا چیکار میکنی؟منم به جای جواب دادن به سوالش پرسیدم:سهیل این جاست؟سری به نشان نفی تکان داد و گفت:نه.یه چند وقتی میشه که سهیل نیومده اینجا.
-:سیمین خانوم چی؟یا پدر سهیل؟باز هم سری به نشان نفی تکان داد و گفت:نه هیچ کسی نیست.اونام یه مدتیه که نیومدن اینجا.در حال حاضر من تنهام.لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:اشکالی نداره بیام تو؟متعجب و بهت زده نگاهم کرد وبا لبخندی گفت:خواهش میکنم.بفرما داخل.سپس سرشو از در بیرون آورد و محتاطاتانه دو طرف رو نگاه کرد و سپس داخل رفت ومنم پشت سرش وارد شدم و اونم دروازه رو بست.با هم داخل حیاط بودیم و قدم می زدیم که سیروس رو به من کرد و گفت:آقا سهیل خبر نداره که تو اومدی اینجا درسته؟سرمو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله درسته.
سیروس:میخوای بهش زنگ بزنم بگم اومدی اینجا؟بشنوه اومدی اینجا حتما خیلی خوشحال میشه و با کله خودشو می رسونه اینجا.
-:نه.نمیخوام اون یا سیمین خانوم هیچ کدومشون بفهمن که من اومدم اینجا.
سیروس:پس اگه به خاطر سهیل اینجا نیومدی….. حرفش رو قطع کردم و گفتم:من به خاطر تو اینجام.با شنیدن این حرف گل از گلش شکفت.لبخندی زد و گفت:دیگه اگه خودتم بخوای مثل ملکه باهات رفتار کنم و ببرمت تو ویلا بکنمت باید بگم که از این خبرا نیست.می برمت تو خونه سرایداری خودم و مثل یه کنیز می کنمت.منم یه لبخند سکسی بهش زدم و گفتم:منم توقعی غیر از این ازت ندارم.سیروس با دست به خانه سرایداریش اشاره کرد و گفت:از این طرف جنده خانوم.به محض اینکه وارد خونه شدم درو پشت سرم بست و قفل کرد.به سمتش برگشتم و با لبخندی گفتم:من نیومدم اینجا که فرار کنم.نیازی نبود درو قفل کنی.اونم یه پوزخندی زد وگفت:اگه بدونی چه چیزایی در انتظارته احتمالا خودت پا به فرار میذاری.این حرف رو زد و با دستش گلومو گرفت و به طرف همون رختخواب کهنه و بوگندوی خودش هدایت کرد وتوی رختخوابش پرتم کرد.با اینکه ته دلم ازش می ترسیدم ولی حالا که اون می خواست گربه رو دم حجله بکشه نباید ضعف نشون می دادم یا جوری وانمود می کردم که ترسیدم.یه لبخندی بهش زدم و با انگشتای دستم اونو به سمت خودم دعوت کردم وازش خواستم که مثل یک گرگ بهم حمله کنه.طنازی ها و عشوه گریام انگار کار دستم داد چرا که واقعا مثل یه گرگ بهم حمله کرد و من نفهمیدم چطوری در کسری از زمان کاملا به وسیله دستهای قدرتمندش لخت شدم.همون طور که روم افتاده بود توی چشمای خمارم نگاه کرد وگفت:هرگز فکرشم نمی کردم که همچین پتیاره ای باشی که با پای خودت وقت غروب بخوای بیای اینجا واساسی گاییده بشی.تو دیگه چه جنده ای هستی؟یه پوزخند زدم و گفتم:از اون جنده هایی که نمونه مشابه ندارن.هرجا رو بگردی هرچقدر بگردی نمیتونی یکی مثل من پیدا کنی.وحشیانه به سینه هام حمله کرد و یکی از اونا رو به دهن گرفت ونوکشو گاز گرفت.خیلی دردم اومد و یه داد بلند زدم که همون لحظه سیروس یه کشیده آبدار تو صورتم خوابوند و گفت:هرچقدر میخوای داد بزن پتیاره.احتمالا صبح که از خواب بیدار بشی بر اثر جیییغ و دادهای زیاد دیگه صدایی ازت در نیاد.البته اگه بتونی صبح از خواب بیدار بشی و بتونی امشب رو به سلامت رد کنی.با شنیدن این جملات چند تا سکته ناقص رو رد کردم ولی با این حال خودمو نباختم و گفتم:من برای همه چیز آمادم آقا.برای همه چیز.دوباره سینمو توی دهنش گرفت و این بار مشغول خوردنش شد.مستقیم گاز نمی گرفت ولی اون قدر محکم و با ولع می خورد که یه جورایی دردم میومد ولی تحمل می کردم.با دست دیگرش هم اون یکی سینم رو گرفته بود و محکم می مالیدش.اون قدر قدرتمند و پرتوان بود که احساس می کردم سینه هامو داره له میکنه.همه کاراش دردناک و درعین حال لذت بخش بود.واس همین هم برای بار دوم و این بار با پای خودم اومده بودم تا زیرش بخوابم و گاییده بشم.منم درحال لذت بردن بودم و آاااااهههههه می کشیدم.همزمان با انگشتام کسم و چوچولم رو می مالیدم.اونم بعد از اینکه چند دقیقه ای سینه هامو خورد دیگه بیخیال شد واومد سراغ لبام.لبشو روی لبم گذاشت و آروم لبم رو بوسید.دو سه بار دیگر هم بوسید و این حرکت رو تکرار کرد.انگشتاشو روی لبم گذاشت و آروم آروم لبم رو نوازش می داد.نمیدونم چرا احساس می کردم این نرمش و ملایمت به نوعی آرامش قبل از طوفانه.خیلی زود حسم به واقعیت تبدیل شد و سیروس با دست قدرتمندش دو طرف صورتم رو گرفت و فشار داد و بر اثر فشار زیاد دهنم باز شد ووقتی کاملا دهنم باز شد یه تف گنده رو تو دهنم پرت کرد و گفت:بخووووورش جنده.تفش رو مزه مزه کردم و خوردم.دوباره یه سیلی تو گوشم زد و گفت:وا کن دوباره دهنتو جنده.دهنمو باز کردم و دوباره توی دهنم تف کرد ومنم تفش رو خوردم.یه سیلی نسبتا محکم روی سینم زد و گفت:هر بار که تفمو خوردی خودت خودکار دهنتو باز میکنی تا تف کنم دهنت.بذار همش نگم بهت.منم یه چشم گفتم و دهنم رو دوباره باز کردم.سیروس چند باری توی دهنم تف کرد و آخر سر یه سیلی محکم به سینم زد و گفت:کافیه.خیلی سریع اومد لای پام و سراغ کسم.انگشتاشو برد سمت کسم و به آرامی شروع به مالیدن کس و چوچولم کرد.یه آاااااهههههه کشیدم و چشمام رو بستم ولی به خوبی می دونستم هر چیزی که با آرامش شروع بشه در ادامه میتونه چقدر برام سخت و دردناک دنبال بشه.سیروس با انگشتاش با چوچولم ور می رفت و تحریکش می کرد و منم خیلی زود ترشحاتم راه افتاده بود.کسم اون قدری آب داده بود که به نظر برای انجام فاز بعدی عملیاتش آماده باشه.


قسمت شصت و یکم

سیروس بعد از اینکه حسابی با انگشتاش کسم رو مالید و خیس و تحریک کرد آروم آروم یکی از انگشتاشو توی کسم فرو کرد که من آاااااههههه کشیدم.خیلی زود انگشت دومش وارد شد و من بازم آاااااهههههه کشیدم.کسم اون قدری خیس بود که به راحتی پذیرای دو انگشت دست سیروس باشه.با همون دو انگشت کار رو ادامه می داد و یکسره تو کسم انگشت می کرد.منم در حال لذت بردن بودم وچشمام بسته بود و داشتم ناله می کردم.درد و لذت رو به بهترین شکل ممکن و با نظم و دقت خاصی به وجودم منتقل می کرد.به وقتش و به جاش روم حرکات دردناک پیاده می کرد و به وقت و به جاش کارایی می کرد که لذتم رو زیاد کنه.درد و لذت رو کاملا تعادلی به وجودم تزریق می کرد.با انگشتاش تو کسم تلمبه میزد و منم کاملا پاهام رو از هم باز کرده بودم و داشتم اجازه می دادم تا راحت کارشو انجام بده.اونم با آرامش خاصی با انگشتاش تو کسم تلمبه میزد.غرق در لذت بودم که احساس کردم یه انگشت دیگه رو هم وارد کرد و ورود انگشت چهارم باعث شد که دیگه درد بکشم.با صدای بلندی آااااخخخخخ گفتم که همون لحظه با دست دیگرش یه سیلی تو گوشم زد و گفت:ناله کن برام پتیاره.ناله کن که هرچی بیشتر ناله کنی من وحشی تر میشم.درد خیلی زیادی داشتم وحتی با وجود خیس بودن و تحریک اساسی کسم بازم خیلی دردناک بود.یکسره آاااااخخخخخ می گفتم واز شدت درد به بالش و تشکش چنگ مینداختم.اونم با خشونت تمام چهارانگشتی تو کسم تلمبه میزد.احساس جرررررر خوردگی می کردم.دردناک و وحشتناک بود.انگشتاش با سرعت و قدرت زیادی توی کسم عقب و جلو می کرد و منم درد و لذت رو به صورت ترکیبی از وجود هر دو احساس می کردم.از اون لذتای دردناک ولی دوست داشتنی بود.کم کم داشت شرایط یکنواخت میشد و می رفتم تا عادت کنم به اوضاع که ناگهان احساس کردم داره یه درد وحشتناک دیگه به وجودم تزریق میشه.دردی که لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد.دیگه داشتم تقریبا جیییییغ می زدم.آاااااخخخخخ.آااااایییییی.ناله هام اوج گرفته بود.درد وحشتناکی که بعد از این همه جندگی و بردگی مشابهش رو تجربه نکرده بودم و حتی نمی دونستم ناشی از چیه.فقط حس می کردم که کسم داره می ترکه و منفجر میشه.همچین درد بی سابقه و وحشتناکی تقریبا منو به حالت ضعف برد وتا اون جایی یادم میاد که تقریبا از حال رفتم.نمیدونم چقدر گذشته بود ، نمی دونم خوابم برد یا بیهوش شدم یا ضعف کردم نمیدونم فقط این قدری یادمه که با یه سیلی محکمی که سیروس تو گوشم زد به خودم اومدم.هنوز درد زیادی داشتم ولی از اون درد وحشتناک و غیر قابل تحمل خبری نبود.سیلی بعدی رو که خوردم کاملا چشمام باز شد و نسبت به اطرافم هوشیار شدم.هنوز کاملا به خودم نیومده بودم که سیروس با خشونت تمام با دست چنگی توی موهام زد وسرم رو از روی بالشت بلند کرد و کمی بالا آورد.توی چشمام نگاه کرد و گفت:خوب اینجا رو نگاه کن پتیاره.خوب نگاه کن و ببین که دستمو تا مشت تو کس داغت فرو کردم.خوب نگاه کن که تا مچمو تو کست فرو کردم و دارم جررررت میدم جنده.باورم نمیشد.می دونستم داره الکی رجز خوانی میکنه.اما از روی کنجکاوی نگاه کردم و درعین ناباوری دیدم که آره واقعا دستشو تا مچ تو کسم فرو کرده و همین باعث اون درد وحشتناکم شده بود.باورم نمیشد که همچین بلایی سرم آورده باشه.همون طور که موهامو تو مشتش گرفته بود وداشت کسم رو که مشت دستش توش فرو رفته بود نشونم می داد همزمان شروع کرد با دستش تو کسم تلمبه زدن.دستشو که تا مچ تو کسم بود تو کسم چرخ می داد و آروم عقب و جلو می کرد و منم دیگه داشتم لذت می بردم.البته لذتی که با درد هم همراه بود.با چشمانی از حدقه در اومده داشتم به صحنه نگاه می کردم و می دیدم چطوری دستش تا مچ تو کسمه و داره جررررررم میده.باورم نمیشد که تا این حد گشاد شده باشم.مچ دست سیروس هم خیلی کلفت و قوی بود.همزمان با دست دیگرش موهامو چنگ زده بود و مجبورم کرده بود تا صحنه گاییده شدن خودمو ببینم.یکسره ناله می زدم و حالا بیشتر از هر زمان دیگری درد و لذت رو با هم با تموم وجودم حس می کردم.کسم حسابی خیس بود و ترشحات زیادی ازم خارج شده بود.سیروس همچنان با کمک مچ دستش تو کسم تلمبه میزد و منو لحظه به لحظه به ارضا شدنم نزدیک و نزدیک تر می کرد.در حالی که خودش هنوز حتی لباس هاشو هم درنیاورده بود.صدای نفس نفس زدنم تند تر و بلند تر شده بود وناله هام دیگه رنگ و بوی شهوت به خودش گرفته بود.دیگه حتی اثر درد هم از بین رفته بود و فقط لذت بود و لذت که از گاییده شدنم به وسیله دست سیروس بهم منتقل میشد.سیروس همون طور که دستشو تا مچ توی کسم بود و عقب و جلو می کرد تو چشمام نگاه می کرد تا درد و شهوت رو از چشمام بخونه و منو هم مجبور می کرد تا به چشماش نگاه کنم.منم ناله کنان و آاااااههههه کشان تو چشماش نگاه می کردم و اونم لذت می برد.همون طور که چنگ تو موهام زده و سرم رو بالا آورده بود گفت:دهنتو وا کن پتیاره.منم دهنمو باز کردم و اونم بلافاصله یه تف گنده توی دهنم انداخت ومنم تفش رو با لذت خوردم.این کارو دوباره و چند باره هم تکرار کرد ومن هربار با لذت تفش رو می خوردم.همزمان با تف کردن توی دهنم دستشو هم توی کسم عقب و جلو می کرد و حالا دیگه مچ دستش که توی کسم فرو رفته بود نه تنها هیچ دردی رو بهم منتقل نمی کرد بلکه فقط و فقط لذت بود و لذت که به وجودم تزریق میشد.در حال لذت بردن بودم که ناگهان سیروس دستشو از توی کسم بیرون کشید و برای لحظاتی انگار با یک ترمز محکم سرعت ماشین از ۱۸۰ تا به صفر رسیده باشه.یه چیزی در ته کسم ، در عمق وجودم خالی شد.خلاِیی که حتی کیر هم نمی تونست پرش کنه.خلاِیی که برای پرشدنش فقط به مچ دستش نیاز بود.حالم بدجوری گرفته شده بود.وسط عشق و حال و درآستانه یک ارضای تماشایی و بی نظیر قرار داشتم که سیروس این لذت رو ازم دریغ کرد.دستشو که تا مچ تو کسم فرو کرده بود رو نشونم داد وگفت:این انگشتا تا مچ توی کست فرو رفته بود جنده.به انگشتاش نگاه کردم که کاملا خیس و لزج بود.دوباره بهم نگاه کرد و آمرانه گفت:وا کن دهنتو پتیاره.دلم میخواد ببینم آب کستو مزه مزه میکنی و میخوری.دهنمو باز کردم و اونم در حالی که هنوز با یه دستش تو موهام چنگ زده وسرم رو نگه داشته بودبا دست دیگرش به دهنم حمله ور شد و انگشتای خیس از آب کسم روابتدا یکی یکی و سپس همه رو با هم توی دهنم فرو می کرد و منم شروع به لیسیدن و مکیدن انگشتاش کردم و همزمان با مکیدن انگشتاش آب کس خیس و لزجم رو هم از روی انگشتاش می مکیدم.چقدر مزه اش رو دوست داشتم.اونم دیگه داشت محکم تو دهنم تلمبه میزد با انگشتاش و گاهی اوقات هم موهام رو محکم تر چنگ میزد و نالمو در میاورد.بعد از گذشت چند دقیقه انگشتاشو از دهنم درآورد و موهام رو هم ول کرد و منو هول داد تا کاملا دراز بکشم توی رختخوابش.همون لحظه شروع به درآوردن لباس هاش کرد و خیلی سریع کاملا لخت شد و من بالاخره چشمم به جمال کیرش روشن شد.کیروحشتناک و مثل اژدهاش که باید اعتراف کنم انصافا دلم براش حسابی تنگ شده بود و برای دوباره دیدن ، دوباره لمس کردن ، دوباره خوردن و دوباره حس کردنش تو وجودم بدجوری بی تاب و بی قرار بودم.


قسمت شصت و دوم

سیروس اومد بالای سرم و به حالت ۶۹ روی من قرار گرفت ولی برخلاف انتظارم به جای کیرش با کون گنده و پرپشمش روی صورت و دهنم نشست.اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم و حالم داشت به هم می خورد.تموم بدنش و تموم کونش پر پشم بود و تنها شانسی که آورده بودم این بود که فقط دور سوراخ کونش رو تمیز کرده و بدون مو بود ولی بقیه قسمت های کونش پر از پشم بود.دقیقا سوراخ کونش رو جلوی دهنم قرار داد و آمرانه گفت:دلم میخواد حسابی سوراخ کونمو لیس بزنی.منم میخوام برم سر وقت اون کس داغت و دوباره حسابی جرررررش بدم.شروع کن پتیاره.کونش دقیقا جلوی دهنم بود و منم چاره دیگری نداشتم.از شانس خوبم حداقل سوراخ کونش مو نداشت ولی در عوض عرق کرده بود و بوی ناخوشایندی هم داشت.چاره ای نبود و باید مطابق خواسته اش عمل می کردم.زبونمو درآوردم و با اکراه شروع به لیسیدن سوراخ کون سیروس کردم.به محض اولین سایش زبونم با سوراخش یه آاااااههههه عمیق کشید.منم سعی کردم سرعتم رو بالاتر ببرم و سریع تر و دقیق تر کونشو بلیسم.اونم یکسره آااااههههه می کشید.همون لحظه خودش هم دوباره رفت سراغ کسم وبرخلاف انتظارم مشغول خوردن کسم نشد و با انگشتاش شروع به مالیدن چوچولم کرد.دهانه کسم همچنان تا حدودی باز بود.از مالیده شدن چوچولم داشت خوشم میومد که یهویی حس کردم تا مغز استخوانم تیر کشید.یه درد وحشتناک وغیر قابل توصیف تو وجودم پیچید و از شدت درد تقریبا جیییییغ کشیدم.سیروس بدون مقدمه و آمادگی دستشو تا مچ تو کس داغم فرو کرده بود.با وجودی که تا دو سه دقیقه قبل دستش تا مچ تو کسم بود و داشت تلمبه میزد ولی همین وقفه دو سه دقیقه ای و ورود دوباره دستش تا مچ باعث شد درد وحشتناک زیادی بهم منتقل بشه.یکسره ناله میزدم و آاااااخخخخخ می گفتم.آاااااایییییی.جرررررررر خوردم سیروس.دیگه بهم امون نداد و با تموم قدرت شروع به تلمبه زدن با دست قدرتمندش تو کسم کرد.دیگه فقط ناله میزدم ودرد می کشیدم.البته دردی که هرچه زمان می گذشت تبدیل به لذت میشد.همزمان که از گاییده شدن کسم با اون دستای تا مچ فرو رفته اش لذت می بردم دوباره شروع به لیسیدن سوراخ کون سیروس کردم.دور سوراخشو می لیسیدم و گاهی اوقات هم نوک زبونمو توی سوراخش فرو می بردم.اون قدری حشری بودم که دیگه برام مهم نبود سوراخش عرق کرده و بوی ناخوشایندی هم داره.داشتم با لذت براش کون لیسی می کردم.لیسیدن سوراخ کون یه مرد سن بالای کثیف که سرایدار یه خونه ویلایی بود برام اوج حقارت به حساب میومد.دستشو که تا مچ تو کسم فرو کرده بود همین طور داخل کسم می چرخوند و تلمبه میزد.لذتش فوق العاده و وصف نشدنی بود.کسم به قدری خیس و لزج شده بود که تلمبه های محکم با دست سیروس یه صدای شالاپ و شلوپ زیبایی رو خلق کرده بود.یکسره آااااااااههههههه می کشیدم و ناله می کردم.تموم تنم داغ شده بود و فقط لذت بود که در وجودم حس میشد.سیروس ولی انگار ول کن معامله نبود.همچنان با دستش تو کسم تلمبه میزد و هر بار دستشو تا مچ می کرد توی کسم و بیرون میاورد.همون طور که من ناله میزدم و آاااااهههههه می کشیدم ، سوراخ کونش رو هم می لیسیدم واونم سعی می کرد تا بیشتر و بیشتر به صورت کلامی و رفتاری تحقیرم کنه.سر و صدای جفتمون حسابی در اومده بود و با هم آااااههههه می کشیدیم.سیروس این قدر با دستش توی کسم تلمبه زد که بالاخره به نقطه انفجار رسیدم وتقریبا جیییغ زدم و به ارگاسم شدیدی رسیدم.آب زیادی ازم خارج شده بود ومنم دیگه حسابی بی حال شده بودم.بعد از به ارگاسم رسیدن من سیروس از روی دهنم بلند شد و منم همون طور که دراز کشیده بودم چشمام رو بستم.احساس رخوت و خستگی می کردم.
چشمامو که باز کردم آفتاب تقریبا وسط اتاق بود و من از دیشب تاحالا همون طور لخت خوابیده بودم.باورم نمیشد که این قدر خوابیده باشم و همین طور باورم نمیشد که سیروس شب قبل منو نگاییده و خودش رو ارضا نکرده باشه.به اطراف نگاه کردم اثری هم از خودش نبود.به گوشیم نگاه کردم دیدم ساعت نزدیک ۱۰ صبحه و این یعنی اینکه من نزدیک ۱۲ ساعت خوابیده بودم و این باورنکردنی بود.از جام بلند شدم.نمی دونستم سیروس کجاست یا کجا باید پیداش کنم.می خواستم از خونه سرایداریش بیرون برم ولی می ترسیدم کسی توی ویلا یا داخل حیاط باشه و منو ببینه.حسابی جیش هم داشتم و از طرفی دلم می خواست حموم هم برم ولی نه می دونستم دستشویی کجاست نه حموم.حال و حوصله لباس پوشیدنم نداشتم.به دور و اطرافم نگاه کردم و کاملا اتفاقی یه چادر کهنه رنگ و رو رفته که گوشه اتاق افتاده بود رو پیدا کردم.فکر خوبی بود.هیچی نپوشیدم و فقط چادر رو سرم کردم واز خونه سرایداریش اومدم بیرون.تقریبا یادم رفته بود چطوری چادر سر می کردم.یه زمانی خیلی قبل تر از اینکه تبدیل به یه جنده برده بشم تقریبا سه سال از زندگیم رو به عنوان یه خانوم چادری نجیب و باوقار زندگی کردم و اون قدر سالم و سنگین زندگی می کردم که اجازه نمی دادم کسی نگاه چپ بهم بکنه و حالا تبدیل به هرزه ای شده بودم که نصف مردای شهر گاییده بودنش و نصف دیگرشون هم در نوبت گاییدنم بودن.توی حیاط سرگردان بودم که دروازه بزرگ ویلا باز شد وقامت سیروس نمایان شد.منو که چادر به سر توی حیاط دید یه لبخند زد و گفت:بالاخره بیدار شدی جنده خانوم؟فکر کردم دیشب مردی.منم یه لبخند زدم و گفتم:تقریبا کشتی منو ولی من بازم زنده موندم.
سیروس:چادربهت میاد.عاشق جنده های چادری هستم.همون لحظه چادرمو باز کردم و بدن لختم رو جاوش به نمایش گذاشتم وگفتم:ازاینکه دیشب ارضات نکردم عذاب وجدان گرفتم.چرا منو نگاییدی؟اومد نزدیکم و درحالی که یکی از سینه هام رو توی مشتش گرفت گفت:اتفاقا گاییدمت منتها تو این قدر بی حال و خسته بودی چیزی نفهمیدی.منم دلم نیومد اذیتت کنم واس همین آروم اروم تلمبه زدم و خودمو خالی کردم.
-:واقعا؟نگو که آبتو خالی کردی تو کسم؟
سیروس:اشکالی داره اگه کرده باشم؟
-:سیروس؟اشکالی نداره؟حامله بشم چی؟سیروس هم لبخندی زد و گفت:خب حامله بشی.جنده های زیادی بودن که حامله شدن.
-:سیرووووووس؟؟؟؟؟این بار خندید و گفت:خیالت راحت بابا حاملت نکردم.بعد کمی چهره اش جدی تر شد و گفت:ولی یه بار ۵-۶ سال پیش اون زنیکه پتیاره سیمین رو حامله کردم که مجبور شد بره سقط کنه.با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:سیمین؟مامان سهیل رو حامله کردی؟بازم خندید وگفت:اوهوم.دست به حامله کردنم خوبه.در حالی که از شدت فشار شاش به خودم می پیچیدم گفتم:شماها خیلی عجیبین به خدا.ببینم این خراب شده دستشویی نداره؟دستشویی رو نشونم داد و درحالی که خودش وارد خونه سرایداریش میشد گفت:شاش کردنت تموم شد بیا داخل کارت دارم.منم رفتم شاشیدم و وقتی اومدم دیدم سیروس تو خونه سرایداریش نشسته.رفتم و همون طور لخت کنارش نشستم.سیروس رو کرد به من و گفت:میدونم که یه مدتی یکی از دخترای پری بودی و براش کار می کردی.
-:اوهوم.یه دوره خیلی کوتاه.
سیروس:میخوای بازم کار کنی؟جندگی کنی و از بدنت پول در بیاری؟
-:چیه این بار سیمین و پری تو رو واسطه کردن که بیای منو راضی کنی براشون کار کنم؟سیروس سری به نشان نفی تکان داد و گفت:نه بابا کی اون دو تا جنده رو میگاد؟من دارم از طرف خودم حرف میزنم.
-:میخوای کسکشی منو بکنی؟برام مشتری بیاری؟دقیقا دنبال چی هستی؟
سیروس:تو خیلی حیفی نگین.هم جوونی هم یه صورت فوق العاده زیبا داری وهم یه بدن داغ و شهوتناک که هر کسی رو شیفته و دیوانه میکنه.واقعا برای تو حیفه که بخوای بیای زیر اون سهیل بچه کونی و امثال منه بو گنده وکثیف بیفتی.تو خیلی حرفه ای و کار درستی و باید گیر آدمای درست و حسابی بیفتی.اونایی که قدرتو بدونن.
-:میدونی سیروس سیمین و پری هم یه زمانی همین حرفا رو بهم می زدن و می گفتن بیا جندگی هاتو هدفمند کن واز این کس شعرا.لطفا به شعور من توهین نکن.
سیروس:در مورد من اشتباهی می کنی.اون جنده ها اگه این حرفا رو می زدن در عوض فروختن تو تجارت پرسودی می کردن.جندگی ها و بردگی های تو برای اونا بسیار پرسود بود ولی من این وسط هیچ نفعی نمی برم.هیچی قرار نیس گیر من بیاد.من کم و بیش دیگه تو رو شناختم و میدونم که اهل تنوعی.حالا که به عنوان یه جنده تنوع طلب هستی بیا این تنوعت رو هدفمند کن.حالا اینکه میخوای خودتو بفروشی یا با بدنت کاسبی راه بندازی به خودت مربوطه من فقط میخوام بهت مورد معرفی کنم.موردهایی که می شناسمشون و باور دارم به دردت می خوردن.باز داشتم وسوسه می شدم.سیروس داشت درست می گفت.سیمین و پری منو برای منافع مالی خودشون می خواستن و سیروس شاید برخلاف اونا این طور نبود.و این رو که من دنبال تنوع بودم رو هم درست گفته بود.بدون معطلی بهش نگاه کردم و گفتم:الان شخص خاصی رو برام سراغ داری؟اصلا تو از کجا آدمای درست و حسابی رو می شناسی؟
سیروس:پدر سهیل آدم سرشناس و سرمایه داریه و به خاطر روابط کاری و تجاریش با خیلی از کله گنده ها درارتباطه و خیلیاشون هم این جا اومدن و من باهاشون درارتباطم.
-:پس اگه از دوست و رفیقای بابای سهیل باشن بیشترشون سن بالان.
سیروس:مشکلی با این قضیه داری؟
-:البته که نه.
سیروس:خوبه.سن بالاهای کارکشته و حرفه ای قدر یه جنده همه فن حریف مثل تو رو میدونن.برای شروع من یه مورد خوبشو سراغ دارم برات.
-:خیلی مایلم بدونم کیه.سیروس یه لبخندی زد و گفت:قبلا از مشتری های پری و سیمین بوده.چند باری اون دو تا جنده رو گاییده چند باری هم اونا براش دختر فرستادن.آدم سرشناس و معتبریه.یه حاجیه بازاریه.از اون خوش تیپا و جنتلمناش.چهارشانه هیکلی با موهای جو گندمی.واس خودش برو بیایی داره.اتفاقا شمال هم یه ویلا دارن و ویلاشون هم خیلی از اینجا دور نیس.اگه موافق باشی به زودی زیر یه کیر واقعی می خوابی.چشمام یه برقی زد و بی اختیار لبخند زدم.با تعاریفی که سیروس ازش کرده بود مایل بودم هرچه زودتر باهاش آشنا بشم.


قسمت شصت و سوم

من الان خودم بهش زنگ میزنم و میگم که به زودی به اون جا میری.آدرسش رو که بهت دادم.رفتی اونجا احتمالا سرایدارش درو باز میکنه و اونجا خودتو معرفی میکنی و میگی که از طرف سیروس اومدی.با تعریفایی که ازت کردم حاجی خیلی مشتاقه که هر چه سریعتر تو رو ببینه.
-:گفتی چند سالشه؟
سیروس:نمیدونم دقیق ولی فکر کنم۵۵ یا ۵۶ باید باشه.میدونم که با سن و سالش مشکلی نداری.لبخندی زدم و گفتم:البته که مشکلی ندارم.
سیروس:خوبه.حاج رضا یک سالی میشه که خانومش فوت شده ودنبال یه زن جوون می گرده صیغه کنه.منم تو رو بهش معرفی کردم.البته این حاجی ما خیلی اهل حساب و کتاب و مقدسات نیستا بیشتر واس بستن دهن در و همسایه میخواد صیغه کنه وگرنه خیلی حرام و حلال بودن رابطش براش مهم نیست.متوجهی که؟
-:باید زودتر بهم می گفتی.من تا حالا صیغه کسی نشدم و صیغه کسی هم نمیشم.
سیروس:چرا دختر؟صیغه یه حاجی میلیاردر شدن میدونی یعنی چی؟میدونی سوگلی یه مرد ۵۵ ساله خرپول با دنیایی سرمایه شدن یعنی چی؟زندگی و آینده ات تامینه دیگه دختر.
-:من این جوری نمی تونم.من نمی تونم در بند زندگی شخص خاصی باشم.این برام اسارته یه جورایی.علاوه بر اون من تنوع طلبم.دنبال تغییر تو رابطه هامم و دنبال کشف چیزای جدید ، دنیاهای جدید و آدمای جدید.صیغه شدن منو محدود میکنه.
سیروس:صیغه خب اسمش روشه ازدواج موقته.اگر دائمی بود حق با تو بود شاید دست و پاتو می بست ولی تو می تونی یه زمان محدود و مشخصی صیغش بشی یه پول خوب پارو کنی و بعد از یه مدت ازش جدا بشی.چند هفته ، یک ماه ، چند ماه یا نهایتا یک سال باهاش بمون وسوگولیش شو بعدش هم از نظر جنسی ارضا شدی هم مالی.گول سن و سال حاج رضا رو نخور.اون طور که شنیدم کارش توی سکس حرف نداره.اون پری جنده زیرش به گه خوردن افتاده بود.اما تو از پسش بر میای.تو از پس تمام مردای دنیا بر میای ومن باورت دارم.یه لبخندی زدم و گفتم ممنونم.یه چرخی جلوش زدم و گفتم:خوب شدم؟یه لبخند رضایت زد و گفت:عالی شدی.بهتره عجله کنی که حاج رضا چشم به راهته.با سیروس خداحافظی کردم ویه آژانس گرفتم و ادرس ویلای حاج رضا رو به راننده دادم و خودم هم سرمو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم.نمیدونم چرا احساس عجیبی داشتم.اولین باری نبود که با یه مرد سن بالا قرار بود سکس کنم ، قطعا اولین باری هم نبود که می خواستم وارد یه ویلای اشرافی بشم و اونجا گاییده بشم ولی علت این همه هیجان رو درک نمی کردم.یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آرامش داشته باشم.چند دقیقه بعد کنار ویلای حاج رضا بودیم و من بعد از پرداخت کرایه راننده آژانس رو مرخص کردم.پشت در ویلای بزرگی که متعلق به حاج رضا بود قرار گرفتم.یه نفس عمیق کشیدم و زنگ ویلا رو زدم.انتظارم خیلی طولانی نشد که دروازه باز و جوان هیکلی و خوش چهره ای در ویلا رو برام باز کرد و با لبخندی دلنشین گفت:بفرمایین.قیافه دلنشین و دوست داشتنی داشت و بی اختیار محو تماشاش شدم..یه لبخند کمرنگ زدم و گفتم:این جا ویلای حاج رضا است؟درست اومدم؟پسر جوان لبخندی دوباره زد و گفت:بله درسته.بفرمایین.قطعا یک جوان تقریبا ۳۰ ساله حاج رضا نبود پس آیا طبق گفته سیروس سرایدار این ویلا بود؟نمی دونم چرا تصورم این بود که سرایدار ویلاها حتما باید مثل خود سیروس سن بالا باشن.یه جورایی توی فیلم ها توی کتاب ها هر وقت صحبت از سرایدار ویلایی میشه بی اختیار به این فکر میفتیم که سرایدارش معمولا یک زن و شوهر مسن و در بهترین حالت میانسال باید باشن ولی سرایدار ویلای حاج رضا آیا این جوان خوش هیکل و خوش چهره بود؟شاید پسرش بود یا یکی از اقوامش ولی سیروس بهم گفته بود که سرایدار ویلا درو باز میکنه و قرار هم نیست کس دیگری توی ویلا حضور داشته باشه.بالاخره بعد از کمی مکث به خودم اومدم و گفتم:من از طرف آقا سیروس اومدم وقراره که…… حرفم رو قطع کرد و گفت:چرا سیروس بهم گفته بود.منتظرتون بودیم خانوم.در واقع حاج رضا منتظرتون بودن.حرفش رو نشنیده گرفتم و یه لبخند کمرنگ زدم که همون لحظه خودش کنار رفت و گفت:بفرمایین داخل.یه نفس عمیق کشیدم و وارد حیاط شدم و خودش هم دروازه رو بست و پشت سرم اومد.چه حیاط زیبا و دلنوازی داشت.یه حیاط وسیع سنگ فرش شده که بعد از طی مسافتی به یه ساختمان شیک و لوکس که ویلای حاج رضا بود ختم میشد.جوان که پشت سرم حرکت می کرد با کنجکاوی پرسید:راستش نمیدونم چرا این قدر چهرتون برام آشناست.من شما رو قبلا جایی ندیدم؟برای یک لحظه ایستادم و برگشتم و به چهره اش نگاه کردم.اگه قبلا زیرش خوابیده بودم قطعا یادم می موند پس مطمئنا قبلا با اون جوان سکسی نداشتم اما از کجا منو می شناخت؟و اصلا آیا منو می شناخت یا اینکه فقط براش آشنا بودم؟سری تکون دادم و گفتم:نمیدونم.برعکس چهره شما که برام آشنا نیست.جوان دوباره گفت:نمیدونم.شایدم من اشتباه کردم.به هرحال احساس کردم که چهرتون آشناست برام.خب دیگه بفرمایین داخل.وارد ویلا شدم و جوان هم پشت سرم حرکت کرد.ویلای دوبلکس و شیکی بود.پر از وسایل قیمتی و تابلو ها و فرش های گران قیمت.دور تا دور ویلا رو داشتم بر انداز می کردم که صدای جوان رو شنیدم که گفت:از پله ها برین طبقه بالا دومین اتاق سمت چپ.حاج اقا منتظرتون هستن.سری تکون دادم و گفتم بسیار خب.هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دوباره جوان صدا زد و گفت:راستی.داشت فراموشم میشد.یک شیشه روغن زیتون اصل خارجی رو به سمتم گرفت وگفت:حاج رضا برای ماساژ قبل از رابطشون همیشه از روغن زیتون استفاده می کنن.لباس های زیبایی به تن دارین.پیشنهاد می کنم برای اینکه احیانا چرب یا کثیف نشن قبل از ماساژ درشون بیارین.با حالتی گنگ و نامفهوم سری به نشان تایید تکان دادم و به سمت پله ها رفتم.ماساژ قبل از رابطه؟استفاده از روغن زیتون؟حتما قوانین خاص خودش رو داشت.برام مهم بود که بدونم دیگه از چیا خوشش میاد وچه کارهایی برای بهتر لذت بخشیدن بهش باید انجام بدم.پشت در اتاق مورد نظر رسیدم و چند ضربه ای به در زدم که صدایی از داخل اتاق گفت:بیا داخل.دستگیره رو کشیدم و درو باز کردم.یه اتاق بزرگ وزیبا پر از وسایل قیمتی.یه تخت دونفره خیلی ناز و شیک که اصلا آدمو برای گاییده شدن تشویق می کرد و حاج رضایی که روی تخت به شکم خوابیده بود و جز شورتی که پاش بود هیچ لباس دیگه ای به تن نداشت.حتی نمی تونستم صورتش رو ببینم.انگار خودشو همه جوره آماده کرده بود.با گام هایی نامطمئن پیش رفتم و بهش نزدیک شدم.سلام کردم و خیلی طول نکشید که جواب سلامم رو داد وگفت:کیوان شیشه روغن زیتون رو بهت داد؟پس اون پسر جوان اسمش کیوان بود.
-:بله الان توی دستمه.حاج رضا بدون اینکه روشو بهم نشون بده گفت:بسیار خب.پس زودتر شروع کن که خیلی خستم و بدجور ماساژ لازمم.پس باید شروع می کردم.بهترین شروعی نبود که انتظارشو داشته باشم ولی می تونست شروع متفاوتی با سایر سکس هام باشه.لباس هامو یکی یکی از تنم درآوردم و به جز شورت و سوتینم که توری و ست نارنجی بود رو درآوردم.شیشه رو باز کردم و از پاهای حاج رضا شروع کردم و چند قطره روی پاهاش ریختم و شروع به ماساژ دادن کردم.از پایین پاهاش ، انگشتای پاش ، کف پاهاش شروع به ماساژ دادن کردم و همین طور میومدم بالاتر.بدن کم مویی داشت.همون طور که سیروس گفته بود هیکلی و نسبتا تنومند بود.از پاهاش ماساژ می دادم و همین طور که از ساق پاهاش می گذشتم و به سمت ران هاش پیش می رفتم حاج رضا با صدای خفیفی ناله می کرد و آااااهههه ریزی می کشید.روی ران هاش با دقت وظرافت بیشتری کار می کردم وبا روغن زیتون چرب ترش کردم و راحت تر ماساژش می دادم.رفته رفته بیشتر داشت لذت می برد و این از صدای آاااههه کشیدناش معلوم بود.رانش رو تا جایی که مایویی که پوشیده بود اجازه می داد ماساژ دادم و این بار سراغ بالا تنه اش رفتم و از گردنش شروع به مالیدن کردم.هنوز صورتش رو ندیده بودم و یه جوری سرشو توی بالشت مخفی کرده بود که اصلا دیده نمیشد.این بار از گردنش شروع به مالیدن کردم و همین طور کمرش رو ماساژ دادم حسابی و حاج رضا هم دیگه حسابی شل شده بود.احساس می کردم که از کارم راضیه و همین برام رضایت بخش بود.حسابی که پشتش رو ماساژ دادم بازم رسیدم به نقطه ای که مایوش مزاحک کارم بود.بدون اینکه حرفی بزنم یا سوالی بپرسم مایوش رو از پاش در آوردم.حاج رضا هم مقاومتی نکرد ومنم کارم رو ادامه دادم.نمی دونستم باید کونش رو هم براش ماساژ بدم یا نه چون نمی دونستم خوشش میاد یا نه.کونش هم مثل بدنش کم بود و نسبتا تمیز بود.همون طور که کمرش رو ماساز می دادم دستمو به زیر شکمش رسوندم و کیر حاج رضا رو توی دستم گرفتم.کیرش نیمه راست بود ومن با روغن زیتون شروع به مالیدنش کردم.حاج رضا لحظه به لحظه آاااهههه می کشید و کیرش توی دستم بزرگ و بزرگتر میشد.وقتی کیرش کاملا توی دستم جون گرفت یه تکونی به خودش داد و گفت:کافیه دیگه دختر.نمیخوام به این زودیا بیام.بالاخره روی تخت برگشت و من چهره حاج رضا رو از نزدیک دیدم.وااااااااای.نه.این امکان نداشت.نه این نمی تونست واقعیت داشته باشه.چیزی رو که می دیدیم باور نمی کردم.اونم مثل من ماتش برده بود.این امکان نداشت.مات و مبهوت به هم نگاه می کردیم.شوکه شده بودم و زبونم قفل شده بود.چطور همچین چیزی ممکن بود؟همه اینا به یک خواب شباهت داشت ولی نه خواب نبود.این واقعیت بود.من و اون لخت روی یک تخت دو نفره با هم؟اون زودتر به خودش اومد و با چشمان از حدقه بیرون زده گفت:خودتی نگین؟من ولی ماتم برده بود.نمی دونستم باید چی بگم و چیکار کنم.سرمو به نشان تایید تکان دادم و گفتم:خودمم بابا.


قسمت شصت و چهارم

همه چیز به خواب شباهت داشت.اصلا باور کردنی نبود که من و بابا لخت روی یک تخت در کنار هم حضور داشته باشیم.کیر بابا که توی دستای من به اوج بزرگی و عظمتش رسیده بود حالا با شوکی که بهش وارد شده بود کاملا به خواب رفته بود.بعد از اون سکوت طولانی و طاقت فرسا وقتی به خودم اومدم و متوجه اون موقعیت شدم از جا بلند شدم و خواستم که از روی تخت پایین برم که همون لحظه بابا مچ دستمو گرفت و نگهم داشت.به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.از اینکه با شورت و سوتین توی نیم متریش بودم خجالت می کشیدم.سرمو پایین انداخته بودم وسکوت کرده بودم.بابا همون طور که دستمو گرفته بود منو آروم آروم به سمت خودش کشید و منم مثل مسخ شده ها بی هیچ مقاومتی خودمو در اختیارش سپردم.زمان زیادی طول نکشید که کاملا تو بغلش بودم و بدن های لختمون با هم گره خورده بودند.بی نهایت از هم خجالت می کشیدیم و در عین حال بی نهایت دلمون می خواست حالا که کاملا اتفاقی توی این شرایط قرار گرفتیم تا تهش رو بریم.دیگه کاری که نباید میشد شده بود و پرده های حیا و احترام کنار رفته بود و من وبابا لخت تو آغوش هم بودیم.حالا که دیگه کار از کار گذشته بود ومن فهمیده بودم که در تمام این سال ها بابا هم مثل خیلی از مردای دیگه این شهر، این کشور دنبال عشق و حال با امثال منه و بابا هم فهمیده بود که دیگه من تبدیل به یک جنده همه چیز تمام شدم نیازی نبود که بیشتر از این مقاومت کنیم.هر دو سکوت کرده بودیم و صدایی از هیچ کدوممون بلند نمیشد.تو بغل هم بودیم ورو در رو و چشم در چشم هم خیره شده بودیم.کمی از استرسم کم شده بود ولی هنوز در شوک بودم.بابا هم وضعیت مشابهی داشت با این تفاوت که کمی آرام تر به نظر می رسید.حرف برای زدن زیاد داشتیم ولی اون جا و اون زمان و اون شرایط برای حرف زدن مناسب نبود.جفتمون می دونستیم برای چه کاری الان در اون وضعیت هستیم و شاید بهتر بود می رفتیم سراغ کارمون.وقتی گرمای لب بابا رو روی لبام حس کردم بی اختیار چشمام رو بستم.گرمای لباش همه وجودم رو داغ کرد.چشمامو که باز کردم باز نگاه بابا بود که تو چشمام خیره بود.دوباره لبم رو بوسید.برای بار سوم لبم رو بوسید.بار چهارم بار پنجم و بعد از پنجمین بوسه اش بود که بالاخره منم باهاش همراه شدم.منم بوسیدمش.بوسیدمش و معاشقه آغاز شد.دست بابا از روی سوتینم روی سینه هام حرکت می کرد و همزمان لبامو می بوسید.منم دیگه موتورم روشن شد و راه افتادم.می بوسیدمش و توی این عشق بازی باهاش همراه شدم.بابا با اشتیاق لبامو می خورد و منم همین طور.زبونمو تو دهنش بردم واونم زبونمو می مکید و می خورد.چقدر بودن تو آغوشش و عشق بازی باهاش لذت بخش بود.سوتینم که از جلو باز میشد خیلی راحت با دستای بابا باز شد و حالا سینه های سفیدم جلوی چشمای بابا خودنمایی می کردن.با دستش یکی از سینه هامو توی مشتش گرفت و آروم آروم شروع به مالیدن کرد.یه آاااااهههه آرومی کشیدم و همون لحظه لبهام با لبهای بابا بسته شد.بابا همون طور که سینه هام رو می مالوند لبا و زبونمو می خورد و منم کم کم داشتم داغ می شدم.بابا سینه هامو توی دستش عوض می کرد و اونا رو نوبتی می مالید.زیر چشمی داشتم نگاه می کردم که کیر بابا هم رفته رفته داره جون می گیره و قد می کشه.تصور اینکه این کیر قراره توی کس وکون و دهنم بره هم تنم رو از شدت هیجان داغ می کرد.چطور می تونستم بعدش توی چشمای بابا نگاه کنم؟بابا خوب که سینه هام رو مالوند منو کامل روی تخت خوابوند و فعلا از لبام دست کشید.سرشو برد سمت سینه هام و نوک سینمو به دهن گرفت وشروع به مکیدن کرد.بی اختیار آااااااهههههه کشیدم وچشمام رو بستم.بابا هم دیگه افتاد به جون سینه هام و حسابی اونا رو برام می مکید.با ولع سینه هام رو می خورد و هر چند لحظه یه بار نوبتی اونا رو عوض می کرد.دیگه کاملا یخ هر دومون باز شده بود و راحت تر داشتیم کاری که توش عالی بودیم رو انجام می دادیم.بابا با ولع سینه هام رو می خورد و منم یکسره آااااههههه می کشیدم.هیچ کلامی حرفی بر زبانمون جاری نمیشد و فقط صدای آااااااهههه کشیدنای من به گوش می رسید.بابا بعد از اینکه حسابی سینه هام رو خورد پایین تر اومد و رسید به شورتم.به آرومی شورت توریمو از پام درآورد و یه گوشه انداخت و با لذت مشغول تماشای کس سفید و نازم شد.یه لحظه خجالت کشیدم وچشمامو بستم.باز که کردم همچنان داشت با لذت به کسم نگاه می کرد.پاهامو بازتر کردم ودستمو روی کسم گذاشتم و آروم آروم شروع به مالوندن چوچولم کردم.همون لحظه دستشو گذاشت رو دستم و دست منو از رو کسم برداشت وسرشو آورد سمت کسم.زبونشو درآورد و کشید لای کسم و شروع به لیسیدن کسم کرد.آااااااههههههه.از عمق وجودم آاااااهههههه کشیدم.بابا با اشتیاق و حرارت بیشتری به کس لیسی ادامه داد و من یکسره آااااههههه می کشیدم.با دستاش لبه های کسمو از هم باز کرده بود و لای کسم رو می لیسید.با نوک زبونش چوچولمو تحریک می کرد ومنم داشتم دیوونه می شدم.خیلی وقت بود این قدر عاشقونه و زیبا و آرام سکس نکرده بودم.بابا خیلی مراعات حالمو می کرد و داشت با آرامش پیش می رفت.ترشحات کسم راه افتاده بود و بابا هم با ولع کسم و آب کسم رو با هم می خورد.بعد از اینکه حسابی کسم و چوچولم رو لیسید سرش رو از روی کسم بلند کرد و این بار خودش اومد و لای پاهام مستقر شد و به نظر برای گاییدنم آماده میشد.دیگه همه خط قرمز ها و موانع از بین رفته بود و فقط مونده بود گام نهایی و دخول و یکی شدنمون.کیرشو با کسم تنظیم کرد و منم پاهامو بیشتر از قبل باز کردم.توی چشمام نگاه کرد ووقتی رضایت رو توی چشمام دید دیگه بیشتر از این معطل نکرد و کیرشو با یه فشار نسبتا محکم تو کسم فرو کرد.آااااااهههههه.کس خیسم دیوانه وار کیر بابا رو تو خودش بلعید بدون اینکه کوچکترین دردی رو احساس کنم.بابا بالاخره تموم وجودمو با همه وجودش فتح کرد.کیرشو تا ته تو کسم فرو کرده بود و مشغول تلمبه زدن شده بود.پاهامو کاملا بالا داده بود و توی کس خیس و داغم تلمبه میزد.منم درحال لذت بردن بودم و یکسره آاااااههههه می کشیدم.با هر تلمبه ای که بابا روانه کسم می کرد لذت زیادی به وجودم تزریق میشد.خودش هم یکسره آااااههههه و ناله می کرد.همزمان با گاییدن کسم سینه هام رو تو مشتاش گرفته بود و می مالوند.منم لحظه به لحظه خمارتر می شدم.حس مالیده شدن سینه هام همزمان با گاییده شدن کسم فوق العاده بود.همزمان با کس دادنم مشغول مالوندن چوچولم با انگشتم شدم که خیلی زود بابا بعد از دیدن این صحنه دستمو از روی چوچولم برداشت و خودش با انگشتاش شروع به مالوندن چوچولم کرد.حسابی با انگشتاش چوچولم رو نوازش و تحریک می کرد.کسم دیگه حسابی آب انداخته بود.فک نمی کردم بابا توی این سن و سال هم این قدر خوش سکس و حرفه ای باشه.بعد از اینکه حسابی چوچولم رو مالید دیگه انگشتاش با آب کسم کاملا خیس شده بودن.دستشو آورد جلوی دهنم و با انگشتاش با لبام بازی می کرد.متوجه منظورش شدم و دهنمو باز کردم و اونم انگشتاشو توی دهنم کرد و منم شروع به لبسیدن انگشتاش کردم.آب کس خیسم رو از روی انگشتاش می لیسیدم و اونم آروم آروم با انگشتاش تو دهنم تلمبه میزد.نگاهش رو حتی برای لحظه ای از چشمام نمی گرفت و در تک تک لحظاتی که زیرش در حال گاییده شدن بودم چشمامون تو هم خیره بود و چیزی به زبان نمی آوردیم.تلمبه هاش لحظه به لحظه تو کسم عمیق تر و محکم تر میشد.من که دیگه تقریبا از شدت خوشی از حال رفته و شل شده بودم.بابا هم که فهمیده بود یه ارضای درست و حسابی داشتم در حال تلاش بود تا خودش رو ارضا کنه.اون قدری با حرارت و قدرت تو کسم تلمبه زد که بالاخره ارضا شد وبدون اینکه چیزی بگه یا ازمن چیزی بپرسه همه آبشو تا ته تو کسم خالی کرد.توی یک سکس ملایم و نسبتا عاشقانه بابا رو ارضا کرده بودم و اون بعد از اینکه همه آبشو تو کسم خالی کرد حوله اش رو برداشت و رفت تا دوش بگیره.


قسمت شصت وپنجم

هنوز اتفاقات یک ساعت اخیر رو باور نمی کردم.همه چیز به یک خواب شباهت داشت.عجیب و غیر ممکن به نظر می رسید.کاری که نباید انجام میشد شده بود و من این تابو رو شکسته بودم.دیگه چطور می تونستم بهش نگاه کنم؟حالا اون می دونست من یه جنده ام.پس شاید بهتر بود که از اون جا برم تا دیگه مجبور نباشم باهاش چشم تو چشم بیفتم.به همین خاطر از غفلتش استفاده کردم تا توی حمام بود سریع لباس پوشیدم و به طبقه پایین رفتم.کیوان همون پسر جوان سرایدار ویلا طبقه پایین جلوی تلوزیون نشسته بود و با گوشیش ور می رفت که منو دید.با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:داری میری؟به جای جواب دادن به سوالش پرسیدم:اینجا یه لیوان آب پیدا میشه؟از جاش بلند شد ودرحالی که به طرف آشپزخانه حرکت می کرد گفت:دنبالم بیا.با هم وارد آشپزخانه شدیم و تا اون یه لیوان آب برام بریزه منم قرص اورژانسی رو که جهت احتیاط معمولا همراه خودم دارم رو از کیفم درآوردم.قرصو که خوردم کیوان با یه لبخندی نگاهم کرد و گفت:خب مگه مجبوری؟می گفتی به حاج رضا که جای دیگه بریزه.از دقت و نکته سنجیش یه لبخندی زدم وگفتم:دیگه دیر شده بود.یه خرده زمان بندیمون به هم ریخت.
کیوان:بهتره دفعه بعد مراقب باشی.میدونی که قرص اورژانسی چقدر عوارض داره.
-:اوهوم.خودم میدونم.
کیوان:تو این مدت که تو اون بالا بودی خیلی فکر کردم و بالاخره فهمیدم که تو رو از کجا می شناسم.متوجه شدم که عکستو توی آلبوم خانوادگی حاج رضا اینا دیده بودم.
-:دیگه کافیه.ادامه نده.من باید برم.
کیوان:احساس می کنم به حاج رضا نگفتی که داری میری.داری بی خبر میذاری میری درسته؟بنده خدا رو فرستادی حموم داری فلنگو می بندی؟
-:من باید برم.خیلی دیرم شده.هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که مچ دستمو گرفت و نگهم داشت.از جیبش یه خودکار در آورد و کف دست چپمو باز کرد و شمارشو با خودکار کف دستم نوشت و گفت:قبل از اینکه جوهرش پاک بشه تو گوشیت سیوش کن.هر زمان خواستی صحبت کنیم باهام تماس بگیر.من همیشه در دسترسم.بدون اینکه حرفی بزنم سریع از ویلا خارج شدم.یه دربستی گرفتم و به طرف مرکز شهر حرکت کردم.هنوز گیج و منگ بودم.من و بابا با هم سکس کردیم و این چیزی بود که هیچ جوری نمی تونستم هضمش کنم.نمی دونستم باید چیکار کنم.نمی دونم چقدر توی شهر بی هدف چرخیده بودم ولی وقتی به خودم اومدم که هوا تقریبا تاریک شده بود و منم پشت ویلای سهیل اینا بودم.زنگ درو زدم و چند لحظه بعد در باز و قامت سیروس در چارچوب در نمایان شد.با چشمان متعجبش بهم نگاه کرد و گفت:تو این جا چیکار می کنی نگین؟فکر می کردم الآن باید تو ویلای حاج رضا باشی.
-:من رفتم ویلای حاج رضا و گاییده شدم و الآن هم اومدم اینجا.حالا راهم میدی بیام تو یا از این جا برم؟درحالی که از جلوی در کنار می رفت گفت بیا تو.وارد حیاط شدم و خودش هم درو بست و پشت سرم اومد.وارد خونه سرایداریش شدم و اونم اومد داخل و گفت:به نظر ناراحت میای.شالمو از سرم برداشتم و در حالی که مانتومو از تنم در می آوردم گفتم:چرا به من نگفته بودی کسی که قراره منو بکنه حاج رضا قربانی.
سیروس:خب چه فرقی می کرد که کی قراره تو رو بکنه؟من یه جنده رو فرستادم پیش حاج رضا که بگادش دیگه.یه جنده هم قرار نیس که همه مشتریاش رو بشناسه که.حالا چی شده مگه؟
-:چی شده؟دیگه چی میخواستی بشه سیروس؟من به پدرشوهرم کس دادم سیروس.می فهمی؟من به وسیله پدرشوهرم گاییده شدم.وقتی نگاهش رو به چشمام دوخت وقتی دید که عروسش به یه جنده پولی بی ارزش تبدیل شده دلم می خواست از خجالت بمیرم.سیروس که چیزایی رو که می شنید باور نمی کرد با کنجکاوی پرسید:نمی فهمم چی میگی دختر.پدرشوهر؟پدرشوهردیگه چه صیغه ایه؟تو اصلا شوهرت کجا بود که پدرشوهر داشته باشی؟درحالی که از شدت ناراحتی حالم خیلی خراب بود گفتم:لعنت به تو سیروس.باید بهم می گفتی اون کیه.باید می گفتی حاج رضا کیه.من نباید اون جا می رفتم.
سیروس:دختر چرا مثل آدم حرف نمی زنی ببینم چی شده؟این جریان شوهر و پدرشوهر دیگه چیه؟
-:من قبل از اینکه تبدیل به این جنده ای که الآن هستم بشم چند سال پیش عروس حاج رضا و خانواده قربانی شدم.با پسرش مجید تو دانشگاه آشنا شدم و از همون زمان به هم علاقمند شدیم و بعدش هم که ازدواج کردیم و زندگیمون خوب پیش نرفت و جدا شدیم.اصلا چه اهمیتی داره گفتن این حرفها اونم الآن که من در نظر پدرشوهرم تبدیل به یه هرزه بی ارزش شدم؟وای خدایا دارم دیوونه میشم.سیروس رفت و یه لیوان آب برام آورد.آب رو یک نفس سر کشیدم و گفتم:تو این خونه چیزی برای خوردن پیدا میشه؟یه لبخندی زد و گفت:به جز کیر کلفت و دراز آقا سیروس؟
-:تو رو خدا سیروس الآن وقت مسخره بازی نیست.چیزی واس خوردن داری یا نه؟
سیروس:یه استراحتی بکن الان برات یه چیزی ردیف می کنم.منم لباسای بیرونم رو درآوردم و با یه تاب و شلوارک نخی زیر همون پتوی رنگ و رو رفته و بو گندوش خزیدم.به کف دستم که نگاه کردم متوجه شماره کیوان شدم.اون به خاطر نزدیکی به حاج رضا و خانوادش حتما خبرهای زیادی در مورد اونا داشت و منم برای دونستن خیلی چیزا کنجکاو بودم.احتمالا می تونستم جواب یک سری سوالامو به وسیله اون به دست بیارم.شمارش رو توی گوشیم سیو کردم ولی به خاطر حضور سیروس فعلا بهش زنگی نزدم.اون شب شام مختصری که سیروس تهیه کرده بود رو خوردیم وبا وجود ابراز علاقش برای گاییدنم من بهش اجازه نزدیک شدن ندادم وبه خواب رفتم.صبح که از خواب بیدار شدم آفتاب تقریبا وسط اتاق بود و ساعت به نظر از ۱۰ هم گذشته بود.همون توی جام یه خمیازه ای کشیدم که صدای غریبه ای منو به خودم آورد.تونستی خوب بخوابی؟به طرف منبع صدا برگشتم و دیدم که کیوان همون پسر سرایدار ویلای حاج رضا داخل اتاق نشسته و داره بهم نگاه میکنه.با کنجکاوی در حالی که بدن نسبتا برهنه ام رو زیر پتو پنهان کرده بودم گفتم:تو این جا چیکار می کنی؟یه لبخندی زد و گفت:دیدم شمارمو که بهت دادم ازش استفاده نکردی این شد که خودم مستقیم اومدم سراغت.
-:حالا کی بهت گفت من اینجام؟آدرس اینجا رو چطوری داری؟
کیوان:حاج رضا با سیروس صحبت کرده بود و اون بهش گفت که تو این جایی.حاج رضا هم منو فرستاد دنبالت.
-:میشه فعلا لطف کنی از اتاق بری بیرون من لباس بپوشم؟درجوابم یه لبخندی زد و گفت:ولی من فکر می کنم این طوری جذاب تر به نظر می رسی.
-:میدونم.ولی ترجیح میدم وقتی دارم با یه غریبه صحبت می کنم لباس تنم باشه.
کیوان:این همه غریبه گاییدنت برات مشکلی نبود من که فقط میخوام نگات کنم.
-:یعنی فقط با یه نگاه سیر میشی؟یه لبخندی زد و گفت:خب همچین قولی نمیدم ولی میشه با یک نگاه شروع بشه.پتو رو از مقابل خودم کنار زدم و بدنم در داخل لباس خواب نازکم جلوی چشماش نمایان شد.یه برق خاصی تو چشماش دیدم.یه لبخندی زد و گفت:آفرین.حالا شد.
-:خب حالا اگه دید زدنتون تموم شد میشه بگی چرا حاج رضا تو رو فرستاده دنبالم؟
کیوان:ازم خواسته تو رو برگردونم پیشش.ظاهرا از سرویسی که بهش داده بودی خیلی راضی بوده و میخواد بازم باهات باشه.
-:برو پیش حاج رضا و بگو که من دیگه تمایلی ندارم.
کیوان:احتمالا از این جواب اصلا خوششون نمیاد.حاج رضا ازم خواست تا هر طور شده تو رو برگردونم.
-:خیلی خب.تو تلاشتو کردی ولی من دیگه نمیخوام با حاج رضا بخوابم.
کیوان:چرا؟مشکل چیه مگه؟از سکس با حاج رضا خوشت نیومد؟تاجایی که من می دونم حاجی کارش خیلی درسته.
-:چرا داری خودتو به کسخلی میزنی؟مگه نگفتی عکس منو توی آلبوم عکسای خانوادگی حاج رضا دیده بودی؟
کیوان:البته که دیدم و میدونم که تو یه زمانی عروس اون خانواده بودی.
-:پس اگه میدونی من عروس اون خانواده بودم نباید با پدرشوهرم رابطه داشته باشم.
کیوان:تو یه زمانی عروس اون خانواده بودی.چیزی که الان هستی و من دارم می بینم فقط یه جنده حرفه ای و طنازه.
-:آره من جنده ام ولی اون مرد پدرشوهر منه.مهم نیس که من از پسرش طلاق گرفته باشم اون در هر حال هنوز هم به عنوان پدرشوهر محرم منه.میدونی یعنی چی؟یعنی من دیشب با یکی از محارم خودم سکس کردم.
کیوان:حالا لازم نکرده حرف از محرم و نامحرم بزنی.جنده رو چه به این حرفا؟تو مثلا به این چیزا اعتقاد داری؟برات مهمه؟به حلال و حرام بودنش اهمیت میدی؟
-:کاری به مسائل دینی و احکامیش ندارم.سکس من و پدرشوهرم از نظر اخلاقی اشتباهه.ما کاری رو کردیم که نباید می کردیم.
کیوان:آره خب قبول دارم که اشتباهه ولی آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب.شما که یه بار با هم سکس کردین دیگه چه اهمیتی داره؟کاری که نباید میشد شد پس حداقل سعی کنین در آینده بیشتر انجامش بدین و لذت ببرین.خب از جهتی راست می گفت و آب از سرمون گذشته بود ولی من همچنان ازش خجالت می کشیدم.
-:برفرض بخوام حرفتو قبول کنم چطوری باید تو چشماش نگاه کنم؟
کیوان:خب اولش احتمالا سخته ولی کم کم روتون به هم باز میشه و راحت ارتباط برقرار می کنین.
-:تو این وسط چه نفعی می بری؟این همه اصرار و تلاش تو برای چیه؟
کیوان:خب من و حاج رضا با هم حساب و کتاب داریم.درسته که اون رییس منه ولی رابطمون خیلی خوبه و یه جورایی جفتمون به هم نیاز داریم.
-:چند سالته؟
کیوان:من ۳۰.تو چندی عروس حاج رضا؟
-:نگین.بهم بگو نگین.
کیوان:بسیار خب نگین تو چند سالته؟
-:۲۵.
کیوان:خب حالا قبول می کنی که با من بیای پیش حاج رضا؟
-:یه شرط داره.
کیوان:چه شرطی؟هرچی باشه حاج رضا قبول میکنه.
-:این شرط منو تو باید قبول کنی.با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:مرموز حرف میزنی.چی میخوای؟یه لبخندی زدم و گفتم:من ازت خوشم میاد.میخوام منو بکنی.درحالی که حسابی متعجب به نظر می رسید گفت:خب اعتراف میکنم که منم دلم میخواد بکنمت اما من و حاج رضا یه توافقی با هم داریم که من به جنده های حاج رضا کار نداشته باشم و وقتی اون کسی رو برای گاییدن میاره شرایط و وسایل مورد نیازشو فراهم کنم براش و درعوض وقتی خودش این جا نیست و تهرانه منم آزادم تو این ویلا هر کاری میخوام بکنم ، مهمونی ، پارتی ، انواع و اقسام جنده و اینا.
-:من کاری به قرار و مدار تو با حاج رضا ندارم.میخوای من بشم سوگولی حاج رضا یا نه؟
کیوان:من قبول نمی کنم.
-:پس منم دیگه سوگولی حاج رضا نمیشم.کیوان اومد سمتم و کنارم نشست.توی چشمای پر از شهوتم نگاه کرد و گفت:پس حالا که سوگولی حاج رضا نیستی مثل سابق یه جنده آزادی.سرمو به نشان تایید تکان دادم و گفتم:اوهوم.اونم یه لبخندی زد و گفت:پس منم به عنوان یه جنده آزاد می کنمت نه به عنوان کسی که قراره بشه سوگولی حاج رضا.یه لبخند زدم و گفتم:من که آمادم.


قسمت شصت و ششم

توی همون وضعیت منو کشید تو بغلش و لبامو به دهن گرفت و مشغول خوردن شد و منم لبای اونو می خوردم.لب و زبونم رو به دهن گرفته بود و می خورد و منم زبون اونو می خوردم.همزمان با دستاش روی سینه هام کار می کرد و اونا رو از روی لباس خوابم می مالوند.منم با صدای ریزی اوووم اوووم می کردم.در همون بین که مشغول عشق بازی و خوردن لب همدیگه بودیم در باز و سیروس وارد شد و بعد از دیدن ما توی اون وضعیت گفت:خیلی نامردین.حالا دیگه تنها تنها؟وایسین منم بیام.سیروس خیلی سریع بهمون ملحق شد و با کمک کیوان به راحتی لباس خوابمو از تنم درآوردن و کامل لختم کردن.خودشون هم خیلی زود لخت شدن.کیوان هم کیر نسبتا سرحال و خوبی داشت ولی بزرگیش قطعا به انداره کیر سیروس نبود.کیوان همچنان لبام رو می خورد و سیروس هم سینه هام رو نوبتی به دهن می گرفت و نوکشون رو می مکید.حال خیلی خوبی داشتم.سیروس همزمان با خوردن سینه هام با انگشتاش لای کسم دست می کشید و با چوچولم هم ور می رفت و منو لحظه به لحظه داغ تر می کرد.چند لحظه بعد جفتشون جلوم راست وایسادن ومنم جلوی پاشون زانو زدم و اول کیر کیوان رو به دهن گرفتم وشروع به خوردن کردم.تموم کیرش رو توی دهنم می کردم و براش می خوردم و همزمان با دستم کیر سیروس رو گرفته بودم و براش می مالیدم.کیوان چشماش رو بسته بود و داشت لذت می برد.سرم رو با دستاش گرفته بود و محکم تو دهنم تلمبه میزد.هر بار کیرشو تا ته تو حلقم فرو می کرد ومنم با تموم وجود براش می خوردم و اونم دیگه یکسره آااااههههه می کشید و ناله می کرد.چند دقیقه بعد کیر گنده سیروس رو به دهن گرفتم و شروع به ساک زدن کردم.کیر کلفتش کامل تو دهنم جا نمیشد ولی هرچقدرش که راه می داد و در توانم بود رو تو دهنم جا می کردم.اونم دیگه از همون اول با دستاش سرمو گرفته بود و محکم تو حلقم تلمبه میزد.همزمان با دستم کیر کیوان رو گرفتم و مشغول مالیدنش شدم.از کیوان خوشم میومد و دلم می خواست اولین سکسم رو باهاش تنهایی انجام بدم ولی سیروس هم اتفاقی اومد تو سکسمون و در عمل انجام شده قرار گرفتیم.با ولع داشتم برای سیروس ساک میزدم و اونم دیگه حسابی سر و صداش در اومده بود و داشت ناله می کرد.کیوان هم با دستاش موهامو بالای سرم جمع کرد و تو مشتش گرفت وسرمو بیشتر و بیشتر به سمت کیر سیروس فشار می داد.به معنای واقعی کلمه دهنم در حال گاییده شدن بود.خلاصه چند باری براشون نوبتی ساک زدم تا اینکه کیوان اومد پشت سرم و منو به حالت داگی استایل رو به روی کیرسیروس نشوند و خودش هم پشت سرم قرار گرفت.سر کیرشو کنار کسم گذاشت و تا به خودم اومدم با یه فشار نسبتا محکم کیرشو تا نصف تو کسم فرو کرد.همون لحظه یه آاااخخخ گفتم که بلافاصله سیروس یه سیلی زد تو گوشم و گفت:خفه جنده.بیا کیرمو بخوور.این حرف رو زد وخودش موهامو تو مشتش گرفت و سرمو به سمت کیرش هدایت کرد وکیرشو تا دسته تو حلقم فرو کرد.همون لحظه کیوان تلمبه های بعدی رو یکی پس از دیگری روانه کسم می کرد.کیرش خیلی کلفت و وحشتناک نبود ولی از اون جایی که کسم خیلی تحریک نشده بود و خیس نبود ورود کیرش تو کسم یه خرده برام تولید درد می کرد.کیوان بدون ملاحظه خشک بودن کسم داشت تلمبه میزد و سیروس هم با خشونت داشت دهنمو می گایید.به نظر سکس گروهی خیلی سخت و خشنی میومد و کیوان هم به نظر طالب همچین خشونت هایی در سکس بود.خب چی می تونست برای من بهتر از این باشه؟سیروس و کیوان دو نفری با قدرت تو کس و دهنم تلمبه میزدن و منم یه تیکه گوشت بودم زیر دست و پاشون وهر کار که دوس داشتن باهام می کردن.کیوان پهلوهام رو با دستاش گرفته بود و محکم تو کسم تلمبه میزد.کم کم داشتم داغ می شدم و کم کم ترشحات کسم داشت راه میفتاد.سیروس هم با خشونت تموم کیرشو تا ته حلقم فرو کرده بود وسرمو محکم گرفته بود و یه حالت خفگی داشت بهم دست می داد.چند ثانیه بعد کیرشو از تو حلقم درآورد و وقتی دهنم باز بود جلوی چشمای کیوان یه تف گنده تو دهنم انداخت و گفت:بخووورش پتیاره.منم تفش رو خوردم و بلافاصله سیروس دوباره کیرشو تا دسته تو حلقم فرو کرد.کیوان که دید من چطوری تف سیروس رو با ولع خوردم شروع کرد با دستاش به باسنم سیلی زدن.چپ و راست محکم سیلی میزد به باسنم و منم هی آاااخخخخ می گفتم و هی سیروس با فرو کردن کیرش ته حلقم ناله های منو خفه می کرد.به سختی داشتم گاییده می شدم.خیلی سخت تر از خیلی از سکسای دیگم.سیروس که حسابی دهنمو گاییده بود کیرشو از دهنم درآورد و گفت:حالا نوبت منه این پتیاره رو بکنم.کیوان همون طور که تو کسم تلمبه میزد گفت:مجبور نیستیم که نوبتی بکنیمش.این جنده ای که من دارم می بینم گنجایش داره دو تا کیرو همزمان در خودش جا بده.مگه نه جنده خانوم؟منم همون طور که گاییده می شدم گفتم:اوهووم.گنجایش دارم.اونم یه سیلی محکم دیگه زد رو کونم و گفت:دیدی گفتم سیروس خان.سپس کیرشو دراورد از تو کسم وگفت:کسشو برات باز کردم.حالام میخوام برم سراغ کونش.
سیروس:نمیخوام.من میخوام برم سر وقت کونش.
-:نه سیروس.کیر تو کون منو جررررر میده.سیروس هم یه پوزخندی زد وگفت:خب تو هم این جایی که ما کس و کونتو جررررر بدیم دیگه پتیاره.
-:پس بذار لااقل اول کیوان کونمو بکنه بازش کنه بعد تو کونمو بکن.
کیوان:موافقم.تازه من این جا مهمانم و رسم مهمان نوازی هم میگه که اول من کون این جنده رو بکنم.
سیروس:ببینم آقا کیوان مثل اینکه دلت میخواد حاج رضا بفهمه که تو عروسشو گاییدی.
کیوان:نه سیروس تو همچین کاری نمی کنی.
سیروس:درسته همچین کاری نمیکنم ولی تو هم میذاری اول من کون این جنده رو پاره کنم.بعدش تو میتونی بکنیش.چه فرقی برای تو میکنه؟
-:باورم نمیشه که شما دارین سر گاییدن کون من این طوری معامله می کنین.
کیوان:خب مثل اینکه دیگه چاره ای نیس.بفرما سیروس خان.این شما و این کون این جنده خانوم.واااای نه.تصور اینکه کیر اژدهایی سیروس بخواد کونمو باز کنه هم وحشتناک بود.کیوان خودش دراز کشید و یه چنگ تو موهام زد وگفت:پاشو بیا رو کیرم بشین جنده خانوم.منم رفتم و با کس روی کیر کیوان فرود اومدم و کیرش تقریبا به راحتی وارد کس خیسم شد.سیروس هم از پشت یه سیلی به کونم زد و گفت:رو کیرش بالا پایین کن کس خانوم.شروع به بالا و پایین رفتن روی کیر کیوان کردم واونم کامل سرمو گرفت و به سمت صورتش برد.لبشو چسبوند به لبم و شروع به خوردن و مکیدن لبام کرد.لب و زبونم رو می خورد و منم زبون اونو می مکیدم.روی کیرش بالا و پایین می رفتم و همزمان بهش لب می دادم و لباشو می خوردم.اوووم.سیروس هم دیگه داشت برای گاییدن کونم آماده میشد.اومد پشتم و اول انگشتشو کمی خیس کرد وآروم تو سوراخ کونم فرو کرد.انگشت اولش خب خیلی اذیتم نکرد ولی وارد شدن انگشت دومش کم کم درد رو بهم منتقل کرد.با دو انگشت تو کونم می کرد و منم همزمان روی کیرکیوان بالا و پایین می شدم.خیلی زود انگشتاشو از کونم درآورد و کیرشو جایگزین انگشتاش کرد.سر کیرش رو کنار سوراخ کونم گذاشت.احتمالا باید دردناک ترین لحظات سکسی زندگیم رو تجربه می کردم.سیروس یه سیلی روی کونم زد و گفت:آماده ای کونی؟آماده ای کونتو جررررر بدم پتیاره کونده؟هنوز جوابش رو نداده بودم که یه فشار به کیرش وارد کرد وسر کیرش با قدرت وحشتناکی ورودی مقعدم رو شکافت و به سختی وارد کونم شد.تقریبا از شدت درد جیییغ کشیدم که همون لحظه کیوان سری با دستش سرمو گرفت و لبامو به تسلط لباش در آورد.دیگه نمی تونستم با کسم روی کیر کیوان حرکت کنم و همون طور بی حرکت مونده بودم و کیوان هم فقط لبام رو می خورد.سیروس هم نمی خواست بهم امون بده تا یه نفسی بگیرم واصلا اجازه نداد که نفسم بالا بیاد و یه فشار دیگه وارد کرد و من حرکت سانت به سانت کیر وحشتناکش رو ذره ذره با درد زیادی حس می کردم.تا مغز استخوانم تیر می کشید.تک تک سلول های بدنم بند بند وجودم درد می کرد.کیوان کمی مهربانانه تر داشت باهام بر خورد می کرد.با دستاش به آرامی پوست صورتم رو نوازش می کرد و حتی برای ثانیه ای از لبام غافل نمیشد.یکسره لب و زبونم رو می خورد و این طوری صدا رو در درونم خفه می کرد.بر خلاف کیوان ولی سیروس داشت محکم و وحشیانه کیرشو توی کونم فرو می کرد.قبلا چند باری با سیروس سکس داشتم ولی بهش کون نداده بودم و اون اولین بار بود که داشت کونمو می گایید.توی همون لحظات گاییده شدنم با خودم عهد کردم که اگر از توی این سکس زنده بیرون اومدم دیگه هرگز به سیروس کون ندم.کیوان کم کم از همون زیر کیرشو توی کسم عقب و جلو می کرد وسیروس هم دیگه تقریبا کیرشو تا دسته تو کونم فرو کرده بود.از شدت درد دیگه اصلا متوجه هیچ چیز و هیچ کس نبودم.نمیدونم چرا احساس می کردم چشمام داره تار میشه و دیگه صداها هم واضح نبودن.اتفاقی که افتاده بود این بود که من داشتم از حال می رفتم…


قسمت شصت و هفتم

نمیدونم چقدر گذشت و چطور گذشت ولی وقتی به خودم اومدم هنوز تو همون پوزیشن بودیم.هنوز کیوان کیرشو تو کسم عقب و جلو می کرد و هنوز هم سیروس از پشت محکم تو کونم تلمبه میزد.داشتم دو کیره گاییده می شدم و این در حالی بود که دیگه حتی احساس درد نمی کردم.ازآخرین باری که دو کیره گاییده شده بودم زمان زیادی می گذشت.چشمام که باز شد و نگاهم به چشمای کیوان که زیرم بود افتاد یه لبخندی زد و گفت:ببین سیروس خان مرده زنده شد.
-:من تقریبا زیر کیرتون داشتم می مردم و شما اصلا عین خیالتون نبود؟؟؟یکسره داشتین منو می گاییدین به جای اینکه منو سر حال بیارین؟سیروس همون طور که کونمو می گایید گفت:خودت انتخاب کردی که یه جنده باشی و یه جنده رو باید گایید در هر حالت و وضعیتی که باشه.
-:من دیگه بهت کون نمیدم سیروس.
سیروس:تو خیلی غلط میکنی پتیاره.من تازه راهشو یاد گرفتم.مثل اینکه یادت رفته خودت با پای خودت اومدی اینجا گاییده بشی.خب راست می گفت.خودم داوطلبانه برای گاییده شدن رفته بودم اونجا.دو نفری توی کس و کونم تلمبه میزدن ومنم دیگه داشتم داغ میشدم.دیگه فقط لذت بود و لذت که اون دو مرد داشتن بهم منتقل می کردن.سیروس همون طور که از پشت کونمو می گایید با دستش موهامو از پشت کشید و سرمو به طرف عقب کشید وهمون طور عقب نگه داشت.کیوان هم به تبعیت از سیروس همون طور که تو کسم تلمبه میزد با دستاش گلومو گرفت وآروم فشار می داد.کس و کونم خیلی محکم در حال گاییده شدن بود وهمزمان سیروس موهام رو محکم می کشید و کیوان هم گلومو فشار می داد.سیروس همزمان با گاییدن کونم با یه دستش موهامو می کشید و با دست دیگش به کونم سیلی میزد.هر دو طرف کونمو نوبتی سیلی میزد.در همون بین که داشتم به وسیله کیراشون گاییده می شدم صدای زنگ موبایلم بلند شد.دست دراز کردم تا گوشیم رو بگیرم ولی دستم بهش نمی رسید و کیوان که به گوشیم نزدیک تر بود دست دراز کرد و گوشیم رو گرفت و گفت:میترا؟این میترا خانوم کی باشن؟
-:یکی از دوستامه.
سیروس:احتمالا یکی از دوستای جندشه.درسته؟میترا هم مثل تو جنده است مگه نه؟
-:نه اون جنده نیست.
سیروس:جنده هم نباشه ما جندش میکنیم.تو اونو میاری پیش ما و ما هم ترتیبشو میدیم.مگه نه جنده؟
-:نه مسئله این جاست که اون خودش بکنه.کیرشم خیلی دراز و خوشگله.اصلا گوشیمو بده ببینم.کیوان هم که حسابی متعجب به نظر می رسید گفت:نمیدم.درست صحبت کن ببینم چی میگی؟با کلافگی گفتم:بابا این دوست من دوجنسه است.خودش کیر داره.به وضوح یه برق خاصی رو تو چشمای کیوان دیدم و مطمئنم که سیروس هم وضعیتش همین طوری بود.همون لحظه گاییدنم رو متوقف کردن و سیروس کیرشو از کونم دراورد و کیوان هم منو از روی کیرش بلند کرد.در یک لحظه کس وکونم از کیر خالی شد.گوشیم یکسره زنگ می خورد و اون دو تا متعجب به من نگاه می کردند.بالاخره سیروس به حرف اومد و گفت:تو واقعا با یه دوجنسه دوستی؟باهاش رابطه داری؟همون لحظه زنگ خوردن گوشیم متوقف شد.
-:اوهوم.
کیوان:همیشه فک می کردم ما این جا تو ایران دوجنسه نداریم و اینا همش واس فیلمای پورنو خارجیه.
-:خب حالا که می بینی وجود دارن و من با یکیشون دوستم.
کیوان:پس گفتی که جنده نیست و خودش کیر داره و میکنه؟
-:خب یه جورایی هم میده و هم میکنه.یه دوس پسر داره که بهش میده.ولی از طرف دیگه منو میکنه.
سیروس:پس میشه ما هم بکنیمش مگه نه؟
-:احتمالا ولی خب باید راضیش کنین دیگه.
سیروس:زحمت راضی کردنش رو باید خودت برامون بکشی.باید اون رفیق دو جنستو جنده ما بکنی.
-:خب من باهاش صحبت می کنم.البته اگه تا این حد مایل به گاییدنش هستین.
کیوان:معلومه که مایلیم.دیگه از کجا میشه یه همچین موردی پیدا کرد؟حتما برامون ردیفش کن.همون لحظه مجددا گوشیم زنگ خورد.بازم میترا بود واین بار جواب دادم و به اصرار سیروس و کیوان که می خواستن صداش رو بشنون روی بلندگو گذاشتم.با میترا صحبت کردم وتمام مدت سیروس و کیوان مست و حشری صداشو می شنیدن و به وضوح می دیدم که براش راست کردن.میترا بدجوری برام دلتنگی می کرد و می خواست تا زودتر برگردم تهران.حتی یکی دوبار گفت که دلش برای گاییدن کس و کونم تنگ شده و میخواد که جررررم بده و این باعث شد سیروس و کیوان بیشتر براش راست کنن.منم گفتم معلوم نیس کی برگردم و ممکنه چند روزی بیشتر بمونم.تماسم که به پایان رسید سیروس و کیوان با کیرای راست شدشون جلوم بودن.چقدر ترسناک و تشنه به نظر می رسیدن.سیروس یه چنگ تو موهام زد و گفت:به زودی باید این رفیق جندتو برامون جور کنی.الآنم بخواب که کارمون باهات تموم نشده.خودش زیر خوابید واز من هم خواست تا با کس روی کیرش بشینم.منم روی کیر گنده اش فرود اومدم و این بار راحت کیرش تا دسته تو کسم جا گرفت.یه سیلی روی باسنم زد و گفت:رو کیرم بالاپایین کن جنده.شروع کردم روی کیرش بالا و پایین کردن و کیوان هم اومد پشت سرم و کیرشو با سوراخ کونم تنظیم کرد و با یه فشار کیرشو تا دسته تو کونم جا کرد.کیراژدهایی سیروس راه کونمو باز کرده بود و کیر کیوان خیلی راحت تا دسته تو کونم نشست.احساس لذت فوق العاده ای تموم وجودم رو احاطه کرده بود.دو تا کیر توی کس و کونم عقب و جلو می شد و من یکسره آاااهههه می کشیدم.کیوان پهلوهامو با دستاش گرفته بود ومحکم تو کونم تلمبه میزد و سیروس هم درحالی که صورتامون به هم چسبیده بود کیرشو تو کسم عقب و جلو می کرد.در شرایط عادی از لب بازی با سیروس خیلی خوشم نمی اومد ولی اون قدری مست و حشری بودم که با لذت ازش لب می گرفتم و اونم حسابی لب و زبونم رو می خورد.تموم وجودم داغ شده بود.صدای شالاپ و شلوپ ناشی از برخورد دو تا کیر گنده به ته کس و کونم تمام فضا رو پر کرده بود و منم که یکسره آااااهههه می کشیدم و اونام که قربون صدقم می رفتن.بوی شهوت و عرق و مستی تموم فضا رو پر کرده بود.اونام یکسره تو کس و کونم تلمبه میزدن.لا به لای تلمبه زدناشون خیلی زیبا و هیجان انگیز به ارگاسم رسیدم.ارگاسم همزمان از کس و کون.اونا هم به نظردیگه در آستانه ارضا شدن بودن.در یه اقدام هماهنگ همزمان کیراشون رو از کس و کونم خارج کردن و من رو خوابوندن و خودشون هم اومدن بالای سرم و مشغول جق زدن شدن.سیروس یه چنگ تو موهام زد و گفت:وا کن دهنتو جنده.دهنمو باز کردم و اونم کیرشو سمت دهنم گرفت و چند ثانیه بعد با ناله های زیادش آب داغ و پرفشارش توی دهنم پمپاژ شد و کمی هم روی صورتم ریخت و بیشترش توی دهنم خالی شد.آبش رو مزه مزه کردم و خوردم ومنتظر اومدن آب کیوان شدم.ولی اون انگار آبش نمیومد.کیوان اومد و روی شکمم نشست و کیرشولای سینه هام گذاشت.با دستاش سینه هام رو گرفت و به هم فشار می داد و کیرشو لای سینه هام عقب و جلو می کرد.دو سه دقیقه ای همین طور کیرشو لای سینه هام عقب و جلو کرد تا بالاخره در آستانه ارضا شدن قرار گرفت.کیرشو جلوی صورتم گرفت و منم دهنم رو باز کردم و ثانیه هایی بعد آب داغ و پرفشارش توی دهنم و روی صورتم خالی شد.حجم آبش خیلی بیشتر از سیروس بود و این برام جالب بود و مقدار زیادی از منیش توی دهنم ریخت که منم اونو مزه مزه کردم و خوردم.صورتم هم که کمی از آب کیر سیروس و کیوان روش ریخته بود رو پاک نکردم.سیروس و کیوان دو طرفم ولو شدن ومنم خودمو توی بغل کیوان ول کردم.خیلی بی حال بود ولی با این وجود توی چشمام نگاه کرد و گفت:با این آب کیری که روی صورتت ریخته شده جنده تر به نظر می رسی.منم یه لبخندی بهش زدم و گفتم:من خیلی جنده تر از اونی هستم که حتی فکرش رو بکنی.یه بوسه ای روی لبم گذاشت و گفت:هنوز خیلی چیزا هست که میخوام با تو تجربه اش کنم.


قسمت شصت و هشتم

پاشو خودتو جمع و جور کن که مهمون داری؟در حالی که با کنجکاوی به سیروس نگاه می کردم گفتم:مهمون؟
سیروس:اوهوم.زود باش یه چیزی تنت کن.البته اگه خجالت می کشی؟منی که بعد از سکس همزمان با سیروس و کیوان کاملا لخت بودم بدون اینکه شورت و سوتینم رو بپوشم و اصلا وقت پیدا کنم برای پوشیدنشون سریع تاپ و شلوارکم رو پوشیدم و همون لحظه در اتاق سرایداری باز شد و بابا وارد اتاق شد.اصلا انتظار دیدنش رو اون هم اونجا نداشتم.یه نگاه به سیروس انداخت و گفت:میخوام با عروسم…. میخوام با دخترم تنها باشم.سیروس هم سری تکان داد واز اتاق خارج شد.کمی بهم نزدیک تر شد و منم همون طور که سرم پایین بود سلام کردم.اونم به فاصله کمی کنارم نشست و گفت:سلام دخترم.حالت چطوره؟بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:ممنونم.خوبم بابا.
بابا:کیوان رو که فرستادم دنبالت انتظار داشتم باهاش برگردی خونت.
-:خونم؟
بابا:درسته.جایی که بهش تعلق داری.
-:من دیگه به اون خونه تعلقی ندارم بابا.من دیگه عروستون نیستم.
بابا:منم ازت انتظار ندارم که به عنوان عروسم بیای اون جا.
-:پس به چه عنوانی می خواین بیام اونجا؟به عنوان یه جنده بی ارزش که بیام ارضاتون کنم و بهتون سرویس بدم؟
بابا:این حرفو نزن نگین.من این طور فکر نمی کنم.
-:مهم نیست شما چطور فکر می کنین بابایی.من دیگه اون عروس نجیب و پاک وبا وقار شما نیستم.من یه جنده بی ارزشم که نصف مردای شهر منو گاییدن.
بابا:من نمی خوام به چشم یک جنده بهت نگاه کنم.
-:پس چرا ازم میخواین که دوباره به اون جا بیام؟بیام که منو بذارین یه گوشه و هر روز فقط تماشام کنین؟خب شما منو برای گاییدن می خواین.برای هم خوابی ونه هیچ چیز دیگه.باورم نمیشد که دارم با پدرشوهر سابقم این جوری صحبت می کنم.
بابا:معلومه که میخوام بکنمت ولی نه به عنوان یه جنده.میخوام برام سوگولی باشی ، یه دلبر عزیز دردونه وحشری.میخوام باهام باشی برای مدت طولانی.برای همیشه.
-:من به اون آقای جوان هم گفتم که نمیتونم و نمیخوام که به اون جا برگردم.
بابا:و منم برای همین اینجام که اصرار کنم.که هر طور شده راضیت کنم که قبول کنی.
-:متاسفانه من قبول نمی کنم.
بابا:ولی ما قبلا با هم سکس کردیم.من همین دیروز تو رو گاییدم.
-:آره بابا گاییدی ولی به عنوان یه جنده نه به عنوان یه سوگولی.نه به عنوان یه همدم و همراه همیشگی.تو بازم میتونی با من باشی و منو بکنی ولی فقط وفقط به عنوان یه جنده.من نمی خوام و نمی تونم سوگولی کسی باشم.
بابا:پس میخوای که جندگی کنی و جنده بمونی؟
-:اوهوم.کاملا.
بابا:باشه.حالا که این طور می خوای منم به تصمیمت احترام میذارم.الآن هم پاشو لباساتو بپوش و سوار ماشینم شو.میخوام ببرمت خونه و به عنوان یه جنده بکنمت.مثل یه جنده واقعی.سری تکون دادم و گفتم:نه شرمندم.الآن دیگه کم کم باید جمع و جور کنم برگردم تهران.حالا در یه فرصت دیگه می تونی با من باشی.
بابا:وقتی برگشتم تهران چطوری پیدات کنم و باهات در ارتباط باشم؟شماره ام رو بهش دادم و گفتم:بهم زنگ بزن.هر وقت وقتم آزاد بود باهات هماهنگ میکنم میام پیشت.
بابا:هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی به این جایی برسی که الآن هستی.
-:منم فکرشو نمی کردم بابا.سرش رو به سرم نزدیک کرد و آرام لبم رو بوسید واز جاش بلند شد و در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت:بهت زنگ میزنم.بعد از رفتن بابا سیروس وارد اتاق شد و گفت:قبول نکردی که سوگولیش باشی نه؟
-:تو که میدونی من نمی تونم مال یه نفر باشم.با یه نفر باشم.
سیروس:خوبه که همچین آدمی هستی.چرا که اگر قرار بود فقط و فقط برای یک نفر باشی قطعا اون یه نفر من نبودم.ولی همین که خودتو وقف عام کردی باعث میشه تا یکی مثل منم بتونه باهات باشه و ازت لذت ببره.
-:تو واقعا ازم لذت می بری؟
سیروس:بدون اغراق بگم که من زنای زیادی رو گاییدم ولی هیچ کدومشون مثل تو نبودن و نتونستن که منو ارضا کنن.
-:ممنونم.
سیروس:حالا واقعا میخوای برگردی تهران؟
-:اوهوم.بر نگردم؟
سیروس:خب راستش امیدوار بودم که یه کمی بیشتر بمونی اینجا.
-:نگران نباش سیروس خان.من مزه کیرتو دوس دارم.بازم میام پیشت و حتما به خودت و کیرت حال میدم.
سیروس:مطمئنم که بر می گردی.تو دیگه کفتر جلد خودمی.فقط کاش میشد که حداقل یه امشب رو اینجا بمونی.
-:این همه اصرارت برای چیه؟مگه امشب چه خبره؟من که گفتم به زودی دوباره میام پیشت.سری تکان داد و گفت:امشب یه نفر داره میاد اینجا.فکر کردم اگه تو هم باشی بیشتر خوش میگذره.
-:کی داره میاد؟نگو که بازم برام بکن آوردی؟
سیروس:نه در واقع اونم یه جنده است مثل خودت.سیمین داره میاد شمال یه دو سه روزی بمونه.
-:سیمین؟مامان سهیل؟
سیروس:آره.شوهرش باز رفته ماموریت و این جنده خانومم از فرصت استفاده کرده و داره میاد شمال جندگی کنه.دلش واس کیر سیروس خان تنگ شده.
-:که این طور.سهیل هم هست؟
سیروس:نه نیست.خیالت راحت.میخوام تو هم باشی سه نفری با هم خوش بگذرونیم.
-:راستش مطمئن نیستم موندنم کار درستی بوده باشه.من چند ماه پیش تصمیم گرفتم که برای سیمین و پری کار کنم و اونام برای من مشتری جور می کردن.ولی بعد یه مدت بنا به دلایل شخصی نتونستم باهاشون ادامه بدم و خودمو کنار کشیدم.
سیروس:الان احساس شرمندگی می کنی؟
-:شرمندگی که نه ولی فکر می کنم میشد اون طوری نرم.
سیروس:به نظر من که اصلا موضوع مهمی نیست.تو دوباره می تونی با سیمین باشی و حتی با پری.
-:و اونا احتمالا ازم میخوان که دوباره براشون کار کنم.
سیروس:خب براشون کار کن.همین چند دقیقه پیش خودت گفتی که تو نمیخوای و نمی تونی که فقط با یک نفر و مال یک نفر باشی.سیمین و پری مشتری های زیادی دارن وافراد مختلفی رو می تونن برات ردیف کنن.این طوری تو به اون تنوعی که دنبالشی می رسی و علاوه بر اون از نظر اقتصادی هم خیلی به نفعته.
-:نمیدونم.نمیدونم باید چی بگم.
سیروس:حالا بعدا می تونی راجع بهش فکر کنی.ولی فعلا بگو ببینم امشب رو این جا می مونی؟
-:اوهوم.گفتی سیمین میخواد چقدر این جا بمونه؟
سیروس:احتمالا دو سه روز.
-:پس منم احتمالا دو سه روز می مونم وهمراه با سیمین بر می گردم تهران.گل از گل سیروس شکفت و با یه لبخندی گفت:خیلی عالیه.


قسمت شصت و نهم

تازه از حموم بیرون اومده بودم و داشتم موهامو خشک می کردم.فقط یه شورت و سوتین تنم بود که سیروس وارد اتاق سرایداری شد و گفت:همین الآن سیمین اومد.
-:خب الآن کجاست؟
سیروس:رفت داخل ویلای اصلی دیگه.
-:کی میری بکنیش؟
سیروس:من نمیرم بکنمش اون خودش میاد اینجا گاییده بشه.
-:چرا وقتی ویلای به اون بزرگی و زیبایی با اون همه امکانات هست میاد و این جا رو ترجیح میده واسه گاییده شدن؟
سیروس:خب شاید اونم مثل تو یه جورایی دوس داره تحقیر بشه.
-:بهش گفتی من این جام؟
سیروس:هنوز نه.میخوام که خودش بیاد و تو رو ببینه.مطمئنا حسابی سورپرایز میشه.
-:نمی خوای براش شام اماده کنی؟ساعت از ۹ هم گذشته ها.
سیروس:اون نیومده این جا شام بخوره.اومده کیر بخوره.کیر.جنده خانوم.خودش گفت که سریع لباساشو عوض میکنه و میاد.همون لحظاتی که مشغول صحبت بودیم در اتاق سرایداری باز شد و سیمین که تنها یه تاپ و شلوارک ست مشکی تنش بود وارد اتاق شد و به محض دیدن من برای چند لحظه شوکه شد.منی که با یه شورت و سوتین تنها در مقابلش حضور داشتم.چیزی رو که می دید باور نمی کرد.بعد از چند لحظه که از شوک بیرون اومد گفت:نگین خودتی؟سرمو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم.خودمم.
سیمین:تو این جا چیکار میکنی؟
-:دقیقا به همون خاطری اینجام که تو الآن این جایی.سیمین رو به سیروس کرد و گفت:لعنت به تو سیروس کی می خواستی بهم بگی که جنده کوچولوی من این جاست؟
سیروس:خب باید تا این جا میومدی و خودت سورپرایز می شدی.می دونستم که حسابی خوشحال میشی.سیمین به طرفم حرکت کرد و گفت:معلومه که خوشحال میشم.خودشو بهم رسوند و بلافاصله لبشو روی لبم گذاشت و شروع به خوردن لبام کرد.هولم داد و فوری منو روی زمین خوابوند و خودش هم افتاد روم و دوباره مشغول مکیدن لبام شد.منم باهاش همراه شدم و همزمان لبش رو می خوردم.سیروس فعلا یه گوشه مونده بود و ما رو تماشا می کرد.سیمین با ولع لب و زبونم رو می خورد و منم زبون اونو می مکیدم.سیمین همزمان با خوردن لبام با دستاش سوتینم رو از جلو باز کرد و از تنم در اورد و وقتی چشمش به سینه هام افتاد بیخیال لبام شد و با ولع به سمت سینه هام حمله ورشد.نوک سینمو به دهن گرفت و مشغول مکیدن شد و همزمان با دستش اون یکی سینمو توش مشتش گرفته بود و می مالید.آاااههههه کشیدم و چشمام رو بستم و خودمو سپردم دست سیمین.اونم کاملا روم مسلط شده بود و داشت با ولع سینمو میخورد.غرق در لذت بودم که همزمان سینه دیگرم هم مکیده شد.چشمام رو باز کردم و دیدم سیروس اومده و اون یکی سینمو به دهن گرفته و داره میمکه.دو نفری به جون سینه هام افتاده بودن و هر کدوم یکی از سینه هامو می مکیدن و منم غرق در لذت بودم.بعد از گذشت چند لحظه مکیده شدن سینه هام متوقف شد.چشم که باز کردم دیدم سیروس و سیمین دارن لب همو می خورن.دلم می خواست بازم سینه هام رو بخورن ولی اونا مشغول لب گرفتن از هم بودن.همون لحظه سیروس سیمین رو روی زمین خوابوند و سریع لباسای سیمین رو یکی پس از دیگری از تنش دراورد و کامل لختش کرد.بلافاصله خودش هم لخت شد و روی سینه های سیمین نشست و کیر اژدهاییش رو جلوی صورت سیمین گرفت و گفت:وا کن دهنتو جنده.سیمین هم مطیعانه دهنش رو باز کرد و سیروس هم با خشونت تمام کیرشو تو حلق سیمین فرو کرد و گفت:بخووورش جنده.کیری رو که این همه براش له له میزدی رو بخووور کونده خانوم.سیمین هم با ولع شروع به خوردن کیر سیروس کردسیروس هم از همون اول سر سیمین رو با دستاش گرفته بود و محکم تو حلقش تلمبه میزد.هر بار کیر اژدهایی سیروس تا ته تو حلق سیمین فرو می رفت ولی اون جنده اصلا خم به ابروش هم نمی آورد.واقعاعشق به کیر ، عشق جندگی و هرزگی از بند بند وجودش می بارید.همون زمان که سیروس مشغول گاییدن دهن سیمین بود منم رفتم و لای پای سیمین قرار گرفتم و سرمو سمت کسش بردم.آخ که بوی کسش همون اول کار دیوونم کرد.واقعا اون جنده سن بالا خوب مالی بود.بدون کوچکترین درنگی شروع به خوردن کسش کردم.زبونمو به سطح کسش رسوندم و مشغول لیسیدنش شدم.سیمین هم همون طور که کیر سیروس رو می خورد با صدای خفه و ریزی اوووم اووووم می کرد.از اون جایی که کیر گنده سیروس تموم فضای دهنش رو پر کرده بود احتمالا حتی نمی تونست آااااههههه بکشه و تنها یه صدای اوووم اووووم گفتن ریزی ازش شنیده میشد.این قدر حشری و تشنه بود که خیلی زود کسش خیس شد و ترشحاتش راه افتادن.منم با ولع و اشتهای زیاد کسش و ترشحاتش رو با هم می خوردم.همون طور که لای پاهاش بودم و کسش رو براش می خوردم اون در یه حرکت ناگهانی جفت پاهاش رو از دو طرف دور گردنم حلقه کرد و محکم و پرقدرت سرم رو به کسش فشار داد.برای یه لحظه کاملا احساس خفگی کردم.پاهاش دور گردنم حلقه شده بود و تموم صورتم هم داخل کس تپل و گنده اش محو شده بود.حتی نمی تونستم نفس بکشم.سیمین یکسره ناله می کرد و با فشار دادن سر من با پاهاش به کسش ازم می خواست تا بیشتر و بیشتر کسشو بخووورم.منم با وجود اینکه به وسیله پاهاش تحت فشار شدیدی بودم ولی همچنان با ولع کسش رو می خوردم و چوچولش رو می مکیدم.ترشحات کسش هم یکسره جاری بود و یه مقدارش توی دهنم می ریخت که می خوردم و بقیه اش هم روی سر و صورتم و حسابی خیس کرده بود.دو سه دقیقه ای به همین منوال گذشت که سیروس کیرشو از دهن سیمین بیرون کشید و از روی سینه هاش بلند شد.یه چنگی تو موهام زد و در حالی که منو از بین دست و پای سیمین خارج می کرد بلندم کرد و گفت:پاشو جنده که حالا نوبت توئه.منو همون جا کنار سیمین روی زمین خوابوند وخودش هم اومد و این بار روی سینه من نشست.کیرش که تا الآن تو دهن سیمین بود حالا مقابل صورتم بود.سیروس یه سیلی زد تو گوشم و گفت:منتظر دعوتنامه ای جنده؟وا کن دهنتو ببینم.دهنمو که باز کردم اونم با یه فشار کیرشو تا دسته تو حلقم جا کرد.عوقم گرفته بود و نزدیک بود بالا بیارم ولی با هر بدبختی بود جلوی خودمو گرفتم.سیروس سرمو با دستاش گرفت و شروع به گاییدن دهنم کرد.همزمان سیمین هم اومد بین پاهای من و سرشو برد سمت کسم و شروع به لیسیدن کسم کرد.زبونش که به سطح کسم خورد دیوونه شدم.می خواستم آااااهههه بکشم ولی نمی تونستم یعنی کیر کلفت سیروس بهم اجازه نمیدم و منم مثل سیمین تنها یه صدای ضعیف اوووم اووووم ازم خارج میشد.سیمین مثل قحطی زده ها کسمو با ولع می خوورد و چوچولم رو می مکید.تموم تنم داغ شده بود وترشحات کسم هم کم کم داشت راه می افتاد.سیروس هم یکسره تو حلقم تلمبه میزد و داشت دهنم رو می گایید.بعد از گذشت چند دقیقه سیروس کیرشو از دهنم بیرون کشید و از روی سینه هام بلند شد.بلافاصله بعد از بلند شدن سیروس ، سیمین خودش رو کاملا روم انداخت ولبشو روی لبم گذاشت.مشغول خوردن لب و زبونم شد و منم لب و زبون اونو می خوردم.سینه هامون به هم مالیده می شدن و کس هامون هم به هم چسبیده بودن.زبونم رو توی دهنش کرده بودم و اونم داشت با ولع زبونم رو می مکید.کاملا سنگینی تنش روم بود ولی من این زیر فشار بودن رو دوس داشتم.همون طور که چشم تو چشم هم بودیم سیمین به آرامی گفت:دهنتو وا کن نگین.می دونستم میخواد چیکار کنه برای همین چیزی نگفتم و بلافاصله دهنم رو باز کردم و اونم یه تف گنده تو دهنم انداخت و منم بی هیچ حرفی تفش رو خوردم.دوباره لب و زبونمو به دهن گرفت و با لذت مشغول خوردنشون شد.منم همچنان لب و زبونش رو می خوردم.همون زمان که ما مشغول معاشقه بودیم سیروس اومد وپشت سیمین قرار گرفت و کیرشو با یک ضرب تا ته تو کس تپل سیمین فرو کرد که سیمین یه آااااههههه از سر لذت کشید.سیروس هم یه جووووون گفت و شروع به گاییدن سیمین کرد.سیمین داشت گاییده میشد و همزمان لب و زبون منو می خورد و منم باهاش همراهی می کردم.سیروس کیرشو با قدرت تو کس سیمین عقب و جلو می کرد و با هر تلمبه ای که میزد سیمین هم روی من عقب و جلو میشد و این کار باعث میشد سینه های بزرگش به سینه های من بیشتر و بیشتر مالیده بشن.جفتمون از شدت لذت آااااهههه می کشیدیم ولی یک لحظه هم از لب و زبون هم غافل نمی شدیم.سیروس هم همزمان با گاییدن کس سیمین با دست به لمبرهای کونش سیلی میزد.پهلو های سیمین رو گرفته بود و محکم تو کسش تلمبه میزد.آاااااهههه کشیدنای سیمین تمومی نداشت.ما هم یکسره لب و زبون همو می خوردیم و مقدار زیادی بزاق تو دهن هم رد و بدل می کردیم.بعد از گذشت چند دقیقه سیروس کیرشو از کس سیمین بیرون آورد و یهویی موهاشو کشید و گفت:پاشو جنده.پاشو بیا این ور که میخوام این جنده کوچولو رو جرررر بدم.سیمین رو کنار زد و اومد سراغ من و ازم خواست که به شکم دراز بکشم.منم طبق خواسته اش عمل کردم و به شکم خوابیدم.سیروس هم اومد پشت سرم و کیرشو کنار کسم قرار داد و با یه فشار خیلی محکم کیرشو تا دسته تو کس خیسم جا داد و من یه آاااخخخخ گفتم که سیروس گفت:جووووون.دردت اومد جنده؟
-:آاااااخخخخ.اوهوم ولی تو توجهی نکن.میخوام منو بکنی.
سیروس:میکنمت جنده من.جررررت میدم کونی من.تلمبه هاش توی کسم شروع شد و با قدرت کیرشو توی کس خیسم عقب و جلو می کرد.کیرش تمام فضای کسم رو پر کرده بود واونم وحشیانه داشت کسم رو می گایید.سیمین هم که بیکار یه گوشه مونده بود اومد و پاهاش رو جلوم دراز کرد وگفت:میخوام پاهامو بلیسی جنده کوچولوی من.یه نگاهی به پاهای خوشگل وسفیدش که مثل جنده ها یه لاک خوش رنگ آبی به ناخوناش زده بود انداختم و با زبونم شروع به لیسیدن کف پاهاش کردم.سیروس همچنان تو کسم تلمبه میزد و منم داشتم برای سیمین پالیسی می کردم.کف پاهاشو می لیسیدم و کم کم سراغ انگشتاش میومدم.انگشتاشو تو دهنم می کردم و می مکیدم و سیمین هم آاااهههه می کشید.خودش هم کمک می کرد و پاهاشو به صورتم می مالوند وانگشتاشو تو دهنم فرو می کرد.منم همزمان با گاییده شدن حسابی برای سیمین پا لیسی کردم.کسم حسابی خیس شده بود و آب انداخته بود.داشتم به ارضا شدنم نزدیک می شدم و سیروس هم انگار تلمبه های آخرش بود و این قدر محکم کسم رو گایید که تقریبا همزمان جفتمون ارضا شدیم.سیروس چند تا تلمبه آخرو خیلی محکم تو کسم زد وبالاخره کیرشو از کسم بیرون کشید و رفت سمت سیمین و کیرشو سمت پاهای سیمین گرفت و لحظاتی بعد آب داغ و پرفشارش روی پاهای سیمین و انگشتاش خالی شد.انگار سیروس هم مثل من حسابی با پاهای سیمین حال کرده بود.بعد از اینکه همه آبشو خالی کرد یه چنگ تو موهام زد و سرمو گرفت و به طرف پاهای سیمین هدایت کرد و گفت:نمیخوام حتی یه قطره از آبم هم روی پاهای این جنده باقی بمونه.پاهاشو تمیز کن.قند تو دل سیمین آب شد و خودم هم خیلی خوشحال شدم.با ولع دوباره به پاهای سیمین حمله کردم وبا زبونم حسابی پاهاش و انگشتاشو لیسیدم و همه آب سیروس رو از روی انگشتای پاش خوردم.سیروس یه گوشه ولو شده بود وسیمین هم بغل دستم دراز کشیده بود.
سیمین:سیروس فک کنم الآن دیگه گرسنه ام شده و میخوام شام بخورم.پاشو یه چیزی ردیف کن دور هم بخوریم.
سیروس:بله خانوم.حتما.
-:چقدر مودب.چقدر باشخصیت.تا چند دقیقه پیش که جنده اش بودی.سیمین لبخندی زد و گفت:من هنوز و همیشه جنده سیروسم.ولی خارج از زمان سکس اون میدونه که خدمتکار این خونه است و منم خانوم این خونه.
سیروس:حتما همین طوره خانوم.
سیمین:در ضمن در جریان باش که امشب من و نگین تو ویلا می خوابیم و تو باید همین جا تنها بخوابی.
سیروس:میشه نگین همین جا بمونه؟اون این چند شب رو این جا خوابیده بیاد توی ویلا جای خوابش عوض میشه بدخواب میشه.در ضمن شما هم تازه از راه رسیدین و حتما خسته این.بهتره استراحت کنین.
سیمین:لازم نکرده.همین که گفتم.امشب نگین تا صبح مال منه.


قسمت هفتادم

منم دلم برات تنگ شده عزیز دلم ولی گفتم که کارم یه خرده بیشتر طول میکشه دو سه روز دیگه بر می گردم تهران.میترا با یه لحن گلایه مند گفت:قرار بود ۲-۳ روزه بری و بیای الآن شده نزدیک دو هفته.
-:الهی که من فدای تو بشم قول میدم دو سه روز دیگه حتما میام تهران.
میترا:تو این مدت که نبودی یه سری اتفاقات افتاده که فکر می کنم لازمه بدونی.
-:چی شده؟چه اتفاقی؟
میترا:حالا اومدی تهران میگم بهت.
-:عه میترایی اذیت نکن دیگه.بهم بگو چی شده؟میترا با لحن جدی تری گفت:گفتم که وقتی برگشتی تهران بهت میگم.خب دیگه من فعلا باید برم خداحافظ.و در عین ناباوری خیلی سریع گوشی رو قطع گرد.باورم نمیشد که تماسش رو با من این جوری به پایان رسونده باشه.انگار واقعا از دستم ناراحت بود.باید حتما از دلش در می آوردم.گوشیم رو که روی میز توالت اتاق گذاشتم سیمین رو دیدم که لبه تختش نشسته و با چشمان حریصش داره بهم نگاه میکنه در حالی که فقط یه شورت و سوتین تنشه.با ناز قدم برداشتم و به سمتش رفتم و لبه تخت کنارش نشستم و اونم دستشو دورم انداخت و منو تو بغلش کشید و منم بی هیچ مقاومتی خودمو تو آغوشش ول کردم.منم فقط یه تاپ و شورت تنم بود و حتی سوتین هم نبسته بودم.روی تختش تو بغل هم دراز کشیدیم وسیمین در حالی که از روی تاپم سینه هام رو می مالوند گفت:کی بود که این قدر عاشقونه باهاش صحبت می کردی؟
-:یکی از دوستام.اسمش میتراست.
سیمین:جنده است؟مثل خودت از همکارامونه؟
-:نه در واقع اگه تعجب نمی کنی باید بگم که اون دوجنسه است.هم کون میده و هم میکنه.توی شرایط مختلف میتونه مدلای مختلف سکس رو انجام بده.
سیمین:واقعا؟تو یه دوست دوجنسه داری؟واقعیه؟
-:معلومه که واقعیه.
سیمین:میشه دیدش؟
-:چیه میخوای که بهش کس بدی؟
سیمین:اگه بشه چرا که نه.هم کس هم کون.هرچی که ازم بخواد.به شرطی که واقعی باشه.اخمی ساختگی کردم و گفتم:واقعی نباشه؟اون این همه مدت منو گاییده.
سیمین:پس باید حتما منو بهش معرفی کنی.
-:حالا وقتی برگشتیم تهران آشناتون می کنم.
سیمین:تو مشکلی نداری من بخوام هووت بشم؟
-:نه اصلا.من که فقط متعلق به میترا نیستم.اگر بودم آره.اصلا اجازه نمی دادم کسی دیگه بهش نزدیک بشه ولی اون منو می کنه با دیگران هم هست درست مثل من که با خیلیا بودم و هستم.
سیمین:خوبه.چون میخوام اگه جور شد جای پامو تو زندگی این رفیقت محکم کنم.همچین آدمی با این شرایط واقعا استثنایی و خاصه.
-:اصلا وقت می کنی با شوهرت سکس کنی؟
سیمین:اگه منظورت از شوهر بابای سهیله که باید بگم اون شاید ماهی دو بار منو بکنه.به نظرت برای منی که این قدر تشنه سکسم ماهی دوبار راضی کننده است؟همین سیروس خیلی بیشتر از شوهرم برام شوهری کرده.
-:تو هم تعداد بکن هات دارن زیاد میشنا.سهیل پسرت ، سیروس ، اگه میترا هم جور بشه …… حرفم رو قطع کرد و گفت:اینا بکن های ثابتم هستن.بعضی وقتا هم گذری پری برام مشتری هایی رو جور میکنه که البته یه چند وقتیه تصمیم گرفتم کمتر با غریبه ها سکس کنم.تو چطور؟در حال حاضر با کیا سکس می کنی؟
-:من تقریبا یه بکن ثابت دارم که اونم همین دوستم میتراست.توی این یکی دو ماه گذشته بیشتر سکسام با اون بوده وبه جز این دو هفته ای که شمال بودم و سیروس تقریبا یه جورایی تبدیل به بکن ثابتم شد دیگه بکن ثابت ندارم.
سیمین:برای تویی که خیلی اهل تنوع هستی این یه جورایی عجیبه.
-:اوهوم.
سیمین:از سکس کردن با سیروس لذت می بری؟
-:اوهوم.خیلی.اون قدر که به خاطر خوابیدن زیرش و گاییده شدن با اون کیر وحشتناکش خودم پا شدم از تهران اومدم شمال.
سیمین:منم همین فکرو می کنم.به نظرم بین تموم بکن هایی که داشتم سیروس یه چیز دیگه است.یه مرد قدرتمند و وحشی توی سکس.
-:و چی میتونه برای یه جنده داغی مثل تو بیشتر از یه مرد وحشی هیجان و لذت داشته باشه.یه پوزخندی زد و گفت:نه بابا مریم مقدس.یه جوری داری به من میگی جنده انگار خودت قدیسه ای.
-:به پای شما نمیرسم سیمین خانوم.حالا حالاها باید پیش شما استاد هنرهای سکسی درس پس بدم و ازتون یاد بگیرم.
سیمین:کافیه دیگه.بلبل زبونی نکن.بیا یه کم کسمو برام بخور ببینم جنده.
-:میشه بذاریمش برای فردا سیمین جون؟
سیمین:نه نمیشه.
-:من می خواستم امروز برگردم تهران ووقتی سیروس گفت که میخوای بیای به خاطر تو این جا موندم.الآنم تصمیم دارم توی این دو سه روزی که این جایی منم این جا بمونم و سه نفری با هم خوش بگذرونیم.الآنم که ساعت از یک گذشته دیروقته.من خیلی خوابم میاد.بخوابیم فردا کامل من در اختیارتم.
سیمین:خیلی خب باشه.ولی به یه شرط.
-:هرچی باشه قبوله.
سیمین:پس پاشو بیا بریم تو حموم.
-:تو که هنوز نگفتی شرطت رو.
سیمین:مگه نگفتی هر چی باشه قبوله؟
-:چرا گفتم.
سیمین:بیا بریم تو حموم اون جا می فهمی.کاری نیس که قبلا انجامش نداده باشی.جنده تر از این حرفایی تو دختر.یه لبخندی زدم و گفتم:جیش قبل خوابه؟اونم یه لبخند زد و گفت:من میگم تو از همه جنده های دنیا هم جنده تری تو میگی نه.دستمو گرفت و با هم وارد حموم ویلای مجلل و بزرگشون شدیم.سیمین ازم خواست تا کامل لخت بشم و منم همین کارو کردم.خودش هم شورتش رو درآورد ولی سوتینش رو دیگه باز نکرد.از من خواست تا کف حمام به پشت دراز بکشم.منم دراز کشیدم و از سرمای کف حموم برای لحظاتی همه وجودم سرد شد.هنوز کاملا در جای خودم آرام نگرفته بودم که سیمین اومد بالای سرم و با کس روی صورتم نشست . دهنم رو باز کردم تا توی دهنم بشاشه.همون لحظه سیمین یه چنگی تو موهام زد و گفت:منتظر چی هستی جنده؟زود باش کسمو لیس بزن.
-:نه.دهنم بازه تا جیش کنی دهنم.
سیمین:فعلا جیشم نمیاد.فعلا میخوام کسمو لیس بزنی.
-:ولی این قرارمون نبود قرار بود ما…. موهامو محکم کشید و گفت:خفه شو جنده.تو الآن فقط باید یه کار انجام بدی اونم اینه که کسمو لیس بزنی.پس معطل نکن وکسمو بلیس.این جور که معلوم بود گولم زده بود و با نامردی داشت بهم تجاوز می کرد.مهم نبود که من جنده بودم یا نه کاری که اون داشت باهام انجام می داد مصداق بارز تجاوز بود.با ۹۰ کیلو وزن روم خیمه زده بود اصلا تکون نمی تونستم بخورم و به خاطر همین شروع به لیسیدن کسش کردم.زبونمو درآوردم و مشغول لیسیدن کس سیمین شدم.اونم آاااااههههههه می کشید و کسش رو روی دهنم حرکت می داد.لای کسش رو لیس میزدم و چوچولش رو می مکیدم و اونم یکسره ناله می کرد و بهم فحش می داد.خوب که کسشو لیسیدم از روی صورتم بلند شد و گفت:همین جا می مونی تا برگردم.تکون خوردی می گیرم جرررت میدما جنده.اون رفت و منم که دیگه کار از کار گذشته بود همون جا بی حرکت موندم و سیمین خیلی زود در حالی که دیلدوی کلفت وسیاه رنگی رو به کمرش بسته بود مجددا وارد حموم شد.اومد بالای سرم و کف پاش رو روی صورتم گذاشت وگفت:خودت میدونی باید چیکار کنی جنده.حقیرانه شروع به لیسیدن کف پای سیمین کردم و اونم همون طور که آاااهههه می کشید پاشو قشنگ روی صورتم فشار می داد و جا به جا می کرد تا قسمت های مختلفش رو بلیسم.بعد از کف پاهاش انگشتای پاشو تو دهنم فرو کرد و منم با زبونم انگشتاشو می لیسیدم و می مکیدم.احساس حقارت عجیبی می کردم و از اینکه سیمین داشت با حیله و فریب بهم تجاوز می کرد حالا دیگه راضی بودم.اولش از اینکه با نامردی خفتم کرده بود ناراحت بودم ولی الآن دیگه راضی بودم و خودم هم دلم می خواست تا هرکار دوس داره باهام انجام بده.حسابی که انگشتای پاشو لیسیدم دوباره اومد و روی سینه هام نشست و دیلدوی کلفتش رو جلوی صورتم گرفت.قبل از اینکه سیلی رو بخورم خودم دهنمو باز کردم و اونم یه لبخند پیروزمندانه زد و دیلدوش رو با یه فشار تا ته تو حلقم فرو کرد.نزدیک بود بالا بیارم ولی به سختی جلوی خودمو گرفتم.سیمین شروع به تلمبه زدن تو دهنم کرد و هر بار دیلدوی کلفتش رو با سرعت و قدرت تو حلقم فرو می کرد.یکسره بهم فحش می داد و دهنم رو می گایید.با دستاش سرم رو گرفته بود و همون طور که تحقیرآمیز به من و حقارتم نگاه می کرد بهم فحش می داد وداشت دهنم رو جرررر می داد.تقریبا پنج دقیقه ای به همین منوال گذشت و دهنم به معنای واقعی کلمه با دیلدوی کلفت سیمین گاییده شد.بالاخره سیمین رضایت داد و دیلدوش رو از دهنم درآورد و از روم بلند شد.اومد و بین پاهام نشست ویه سیلی روی رانم زد که دردم اومد و آاااخخخخ گفتم.بلافاصله یه سیلی دیگه طرف دیگه رانم رو زد وگفت:خفه شو جنده.خوب گوش کن ببین چی میگم.پاهاتو کامل باز می کنی و میدی بالا بعدش با دستات دو تا مچ پاتو می گیری و تا جایی که ممکنه عقب می کشی که قراره اساسی جرررررت بدم.فهمیدی کونی؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله فهمیدم.پاهامو کامل باز کردم و بالا دادم و سیمین هم اومد وبر خلاف انتظارم دیلدو رو کنار سوراخ کونم قرار داد و تا اومدم حرفی بزنم یا مخالفتی بکنم یه فشار نسبتا محکم داد و دیلدوی کلفتش به سختی راه کون تنگمو شکافت وبا درد وحشتناکی وارد کونم شد.آاااااخخخخخ بلندی گفتم و لبم رو گاز گرفتم ولی سیمین بهم امون نداد و با بی رحمی تمام ذره ذره دیلدوی کلفتش رو وارد کونم می کرد و من یکسره آااااخخخخخ می گفتم.احساس می کردم که مقعدم کاملا قاچ شده وداره پاره میشه.احساس جرررر خوردگی می کردم.چشمام بسته بود و لبام رو یکسره گاز می گرفتم ولی واقعا دردش وحشتناک بود.سیمین هم بی توجه به درد کشیدنای من دیگه کامل دیلدوش رو تا ته تو کونم فرو کرد.یه سیلی تو گوشم زدو گفت:چشماتو باز کن کونی.میخوام تو نگاه جنده و حقیرانت تحقیر شدنتو ببینم.تسلیم شدنت رو ببینم کونده.چشمام رو باز کردم و نگاه بی حالم رو بهش دوختم.اونم همون طور که تو کونم تلمبه میزد با نگاه فاتحانه و لبخند پیروزمندانه تو چشمام نگاه می کرد.از تحقیر کردنم داشت لذت می برد.کاملا تسلیمش بودم.و این تسلیم شدن و حقارت رو دوست داشتم.کم کم درد کونم کم شده بود و لذت داشت جاش رو می گرفت.لذتی که لحظه به لحظه بیشتر میشد.ده دقیقه ای سیمین توی کونم تلمبه زد ووقتی حسابی از گاییدن و تحقیر من لذت برد دیلدوش رو از کونم بیرون کشید و از کمرش باز کرد و گوشه حموم انداخت.پاهامو انداختم پایین و اونم اومد و روی صورتم نشست و یه چنگی توی موهام زد وگفت:وا کن دهنتو کونی پتیاره که میخوام شاش داغمو بریزم تو حلقت.مطیعانه طبق خواسته اش عمل کردم و دهنم رو باز کردم و لحظاتی بعد سیمین شروع به شاشیدن کرد وشاش داغ و پرحجمش توی دهنم و روی صورتم خالی شد.چشمام رو بستم تا توی چشمام نریزه واونم با هیجان تقریبا سی ثانیه ای شاشید و بیشترش توی دهنم خالی شد و منم چاره ای جز خوردنش نداشتم و مقداری از شاش داغش هم روی صورتم و موهام و حتی گردنم رو خیس کرده بود.شاشیدنش که تموم شد از روم بلند شد و رفت زیر دوش و شروع به شستن خودش کرد و منم بلند شد و با هم رفتیم زیر دوش.همون زیر دوش دوباره با هم لب گرفتیم ووقتی همدیگرو شستیم با هم اومدیم بیرون.همدیگرو خشک کردیم و بدون اینکه لباس بپوشیم همون طور لخت توی تختش رفتیم و در حوالی ساعت ۳ بامداد لخت تو آغوش هم به خواب رفتیم.


قسمت هفتاد و یکم

ساعت از۱۰ شب گذشته بود که همراه با سیمین پشت در خونه میترا رسیدیم.میترا به محض بازکردن در ابتدا محکم منو در آغوش کشید وبعدش با سیمین احوال پرسی گرمی کرد.سیمین خریدارانه میترا رو برانداز کرد وگفت:واقعا همون قدر که این جنده تعریفتو می کرد برازنده هستی.یه لبخندی زدم و گفتم:حالا باید ببینی داخل تخت چقدر جذاب و برازنده است.میترا هم خندید و هر دو ما رو به داخل دعوت کرد.لباس هامون رو در آوردیم و روی مبل نشستیم که میترا به من نگاه کرد وگفت:چه خبر جنده خانوم؟سفر خوش گذشت؟یه نگاه به سیمین انداختم و با لبخندی گفتم:با همسفر خوبی که داشتم مگه میشه خوش نگذره؟تو چه خبرا؟گفته شده یه خبرایی شده این جا و یه سری اتفاقاتی افتاده؟
میترا:حالا بعدا بهت میگم.با اصرار گفتم:نه الآن میخوام بدونم.میترا کمی مکث کرد و سپس گفت:اول از همه اینکه ایمان از کشور خارج شد و از ایران رفت.آه از نهادم بلند شد.قبل از اینکه حرفی بزنم خودش ادامه داد وگفت:میدونم که میدونی ایمان در طی این سالها همیشه بهت علاقه داشت و میدونم که تو هم حس خوبی نسبت بهش داشتی.درحالی که حسابی ناراحت شده بودم گفتم:یکی از بزرگترین افسوس های زندگیم اینه که چرا قبل از احسان با ایمان آشنا نشدم.اگر می تونستم دوس دختر ایمان باشم شاید اتفاقات قشنگ تری برام می افتاد ولی دوس دختر احسان شدم وبه مرور تبدیل به این جنده و برده ای شدم که الآن هستم.سیمین سری تکان داد و گفت:ولی من فکر میکنم این جنده شدن سرنوشت تو بوده.چیزی که براش ساخته شده بودی.میترا هم سری به نشان تایید تکان داد و گفت:موافقم.یه اتفاق دیگری هم افتاده که فکر میکنم باید بدونی.دخترخالت الهام از همسرش طلاق گرفت و جدا شد.با ناراحتی به میترا نگاه کردم و گفتم:بالاخره کار خودشو کرد.شوهر به اون خوبی رو با بی لیاقتی خودش از دست داد.واقعا برای اون مرد خوشحالم که از دست اون جنده عفریته نجات پیدا کرد.
میترا:ولی این همه ماجرا نیست نگین.درست از فردای روزی که از شوهرش جدا شد رسما تبدیل به دوس دختر احسان شد.دوس پسر سابق تو.وااااای.نهههههه.اینو دیگه باورم نمیشد.احتمالا احسان ، الهام رو اغفال و به طلاق از شوهرش تشویق کرده بود و الهام هم که دیگه جندگی زیر زبانش مزه کرده بود از همسرش جدا شد وبه جنده شدن برای احسان روی اورد.
-:تو که میدونی احسان میخواد از الهام یه نگین جنده جدید بسازه.اون حتما تلاش میکنه حالا که منو دیگه نداره ، الهام رو به یه جنده بی ارزش احتمالا با قابلیت های بردگی تبدیل کنه.الهام کسیه که با انتشار اون فیلم رابطه من و احسان رو خراب کرد و حالا خودش اومده وجای منو توی زندگی احسان گرفته.
میترا:الهام نمیتونه در زندگی احسان جایی داشته باشه چرا که اون یه جنده است که این جایگاه رو از تو دزدیده و احسان هم بیشتر از یک جنده بی ارزش بهش نگاه نمیکنه.همین دو سه روز پیش بود که به اتفاق احسان دو نفری دخترخاله جندتو گاییدیم و آبمون رو تا ته توی حلقش ریختیم.خدا میدونه چند نفر دیگه رو احسان برای گاییدن الهام به خونه بیاره و اونا هم جلوی احسان و همراه با احسان دخترخالتو بگان و بیشتراز قبل بی آبرو و بی ارزش کنن.چیزی که الهام نمیدونه یا خودشو به ندونستن میزنه اینه که احسان میخواد از الهام یکی مثل تو بسازه ولی منی که جفتتون رو بارها گاییدم ، باور دارم که الهام توی این کار هرگز به خوبی تو نمیشه.
شام رو سه نفری در کنار هم خوردیم و این درخالی بود که من هنوز از شوک خبرهای جدیدی که شنیده بودم خارج نشده بودم.آخر شب بود که برای کارمون آماده شدیم.هر سه نفرمون می دونستیم که این دورهمی برای چیه و برای همین خیلی معطل نکردیم.میترا دست سیمین رو گرفت و با خودش به اتاق خوابش برد و به منم گفت:پاشو بیا که قراره حسابی خوش بگذرونیم.منم پشت سرشون وارد اتاق شدم.همون طور ایستاده بودم که اول از هرچیزمیترا به سمتم اومد ولبش رو روی لبم گذاشت ومنم باهاش همراه شدم و شروع به خوردن لب هم کردیم و همون لحظه هم سیمین اومد و شلوار و شورتم رو از پام درآورد و تاپ و سوتینم رو هم میترا خودش درآورد وخیلی سریع به وسیله اونا کاملا لخت شدم درحالی که اونا هنوز لباس تنشون بود.میترا دستم رو گرفت و به سمت تخت دونفره برد و روی تخت خوابوند.نگاهی به سیمین کرد و گفت:شالتو بده به من.اون یکی شال رو هم از روی رخت اویز برایم بیار.سیمین همین کار رو کرد و لحظاتی بعد سیمین و میترا مشغول بستن دست و پاهای من به لبه تخت بودند.خیلی زود کارشون به پایان رسید ومن دست و پاهام کاملا بسته بود.نمی دونستم توی ذهنشون چی میگذره ومیخوان چیکار کنن ولی مطمئن بودن خوابای خوبی برام ندیدن.خیلی هیجان زده و کنجکاو بودم.همون طور لخت و دست و پا بسته به اونها نگاه می کردم که در برابر من به هم چسبیدن و مشغول بوسیدن و لب گرفتن از هم شدن.خیلی جذاب همدیگرو می بوسیدن و به بدن هم دست می کشیدن.منم فقط داشتم نگاهشون می کردم.میترا یکی یکی لباس های سیمین رو از تنش درآورد و سیمین هم همین کار رو با میترا کرد و به محض دیدن کیر خوش فرم وخوش تراش میترا با ذوق زدگی یه لبخندی زد و گفت:پس این جنده راست می گفت.تو واقعا یه کیر سرحال داری.میترا هم یه چنگ توی سینه های سیمین زد وگفت:وقتی کس و کونتو باهاش فتح کردم می فهمی چقدر سرحاله جنده خانوم.سیمین یه جوووون گفت و با غرور به من که دست و پا بسته تماشاش می کردم نگاه کرد.میترا سیمین رو روی تخت خوابوند و خودش برای لحظاتی از اتاق خارج شد و لحظاتی بعد با چند گیره لباس در دست وارد شد.به محض دیدن گیره های توی دستش خودم فاتحمو خوندم.


قسمت هفتاد و دوم

خیلی زود میترا به سمتم اومد و گیره های لباس رو به نوک سینه ها و لبه های کسم زد و این وسط فقط درد بود و در که به وجود خسته و بی حال من منتقل میشد.به راستی این بردگی و حقارت و شکنجه منتهای آرزوهای من بود.از شدت درد ناله می زدم و لبم رو گاز می گرفتم ولی اون دو تا اصلا عین خیالشون نبود و با هم مشغول بودن.میترا سینه های سیمین رو به دهن گرفته بود و میک میزد و سیمین هم با دستش کیردراز میترا رو می مالید و بزرگ می کرد.در حال درد کشیدن بودم که میترا یه سیلی تو گوشم زد و نگاهم رو به سمت خودش برگردوند.وقتی نگاهش کردم یه تف گنده تو صورتم انداخت و گفت:دست و پاهاتو نبستم که اینجا ادای تنگا رو در بیاری و الکی اه و ناله کنی.جفتمون میدونیم که تو جنده تر از این حرفایی.فقط دارم کس و کون این پتیاره رو جرررر میدم میخوام تو هم نگاه کنی و فقط حسرت بخوری که چرا نمیتونی جای این باشی و این جوری گاییده بشی؟فهمیدی چی گفتم جنده؟تازه فهمیده بودم نقشه چی بود.کلا توی این سکس من هیچ کاره بودم و فقط باید تماشا می کردم و تحقیر میشدم و اون دو تا با هم عشق و حال می کردن.شاید اگه خوش شانس بودم یه سیلی تو گوشم میخورد و یه تفی هم سمتم پرت میشد.چاره ای نداشتم.اطاعت کردم و طبق گفته میترا مشغول تماشای اونا شدم.میترا به صورت برعکس و۶۹ روی سیمین دراز کشید و کیر درازش رو یک ضرب تا ته تو حلق سیمین فرو کرد وسیمین هم نه نگفت و با تمام ولع کیرمیترا رو توی حلقش جا داد.میترا یه آااااههههه عمیق کشید و گفت:دهنتو گاییدم.تو دیگه چه جنده ای هستی لعنتی.سیمین یه لحظه کیر میترا رو از تو حلقش دراورد و گفت:جنده ای که زیرت خوابیده و میخواد که جررررش بدی.دوباره شروع به ساک زدن کرد ومیترا هم گفت:این آرزوتو امشب برآورده میکنم جنده خانوم.با قدرت شروع به تلمبه زدن تودهن سیمین کرد.همزمان زبونشو درآورد و داخل کس سیمین چرخوند و شروع به لیسیدن کس چاق و خیسش کرد.سیمین که دهنش با کیر میترا پر شده بود نمیتونست ناله ای کنه و فقط یه صدای اوووم اووووم گفتنی ازش شنیده میشد.میترا انگار می خواست حلق سیمین رو بشکافه چرا که محکم ترین وخشن ترین تلمبه های ممکن رو تو حلق سیمین میزد ولی اون لعنتی مگه از رو می رفت؟واقعا جنده تر از اونی بود که یکی مثل من حتی بتونه به رقابت کردن باهاش فکر کنه.از اون مدل جنده هایی بود که از پسر ۱۸ ساله تا مرد ۴۰ ساله و پیرمرد ۷۵ ساله رو شیفته و دیوونه می کرد بس که حرفه ای و حشری بود.و حالا طبیعی بود که میترا با بودن اون دیگه اصلا توجهی به من نداشته باشه.اون قدر توی دهنش تلمبه زد و وقتی که کیرش کاملا سیخ و سنگ شد از روش اومد پایین و برای گاییدنش آماده شد.میترا لای پاهای سیمین قرار گرفت وگفت:هی جنده زود باش لنگاتو بده بالا.سیمین کاملا مطیع لنگاشو بالا داد و میترا هم لای پاهاش حاضر شد و کیرشو با یه فشار محکم تا ته تو کس داغ سیمین فرو کرد.سیمین یه آاااهههههه از عمق وجودش کشید و چشماش رو بست.میترا هم جوووون گفت و با تمام قدرت شروع به گاییدن کس سیمین کرد.با هر تلمبه ای که میزد سیمین روی تخت عقب و جلو می رفت و سینه های بزرگش به این طرف و اون طرف تکون می خوردن.تلمبه های محکم میترا روانه کس سیمین میشد وهر دو فقط یکسره آااااههههه می کشیدن و غرق در لذت بودن.منم که دیگه کارم از ناله کردن گذاشته بود.با دست و پاهای بسته و گیره هایی که به سینه ها و کسم آویزان بودن چاره ای جز تسلیم نداشتم.با صدای ریزی ناله می کردم ولی ناله های ریز من در مقابل صدای شالاپ و شلوپ ناشی از برخورد کیرمیترا به ته کس سیمین و همچنین صدای آااااهههههه کشیدنای جفتشون کاملا گم شده بود.چقدر دلم کیر می خواست.چقدر دلم میخواست گاییده بشم.آخ که ای کاش پیش سیروس می موندم و هرگز به تهران نمی اومدم.کاش جنده اختصاصی اون مرد دهاتی بوگندو می شدم ولی این جوری در نیم متری یه کیر دراز و سر حال این طوری در حسرت کیر نمی موندم.غرق افکارم بودم که میترا منو خطاب قرار داد و گفت:هی جنده.کس این جنده پتیاره به تنگی کس تو نیس ولی لامصب نمیدونم چرا این قدر داغه.انواع جنده به سن و سال مختلف در طی این سالها گاییدم ولی هیچ کدوم کسی به ابن خیسی و ئداغی نداشتن.وقتی کیرم تو کسشه انگار ورودی دروازه جهنمه.
سیمین:اون خودش همه اینا رو میدونه.اونم مثل تو این جهنم رو تجربه کرده.هم خود جهنم رو هم موادمذابشو که ریخته شده تو حلقش.
میترا:پس تو هم شاشیدی تو دهن این جنده؟
سیمین:فک کنم فقط خواجه حافظ شیرازی نشاشیده تو دهنش.این جنده خوراکش شاش منه.با شاش من دوش میگیره.
میترا:چه عالی.پس فکر کنم امشب میتونیم با همدیگه یه دوش آب داغ واسه این پتیاره ردیف کنیم.منی که تا اون لحظه ساکت بودم به سختی گفتم:با کمال میل.بعد از گذشت ده دقیقه میترا بالاخره کیرش رو از کس سیمین بیرون کشید وخطاب به سیمین گفت:پاشو با کون برو روی دهن اون جنده بشین تا برات بلیسه وبرای گاییدن آماده اش کنه.سیمین اومد وبا کون روی دهنم نشست و گفت:چشم حتما.هی جنده بلیس ببینم چیکارش میکنی دیگه.بی هیچ حرفی شروع به لیسیدن سوراخ کون سیمین کردم و اونم شروع به آاااهههه کشیدن کرد.
میترا:ببینم این جنده از مواد مذاب کونت هم مزه کرده تا حالا؟سیمین خندید و گفت:تاحالا که نه ولی به زودی مزه میکنه.یه لحظه ترسیدم.این تنها خط قرمز من در بردگی بود وهرگز اجازه نمی دادم کسی با من این کارو بکنه.البته می دونستم که اونا شوخی میکنن.دو سه دقیقه ای سوراخ کون سیمین رو لیسیدم که میترا گفت:بسه دیگه کافیه.حالا تو پاشو بیا این جا که کونتو پاره کنم.سیمین هم اومد و به حالت داگی استایل برای میترا قمبل کرد ومیترا هم پشت سر سیمین قرار گرفت وکیر درازش رو با یه فشار تا ته تو کون گنده سیمین فرو کرد.سیمین آااااخخخخخ بلندی گفت و دیدم که چشماش بسته شد.میترا دیگه بهش امون نداد و با قدرت شروع به گاییدن کون سیمین کرد.سیمین دیگه آااااهههه می کشید فقط و به نظر داشت لذت می برد.میترا پهلوهای سیمین رو گفته بود و از پشت محکم تو کونش تلمبه میزد.چه لذتی می بردن هردوتاشون.سیمین همزمان با کون دادن با انگشتاش چوچولش رو می مالوند وآاااههههه می کشید ومیترا هم همچنان با قدرت تو کون سیمین تلمبه میزد.درحین گاییدن کون سیمین رو به من گفت:این جنده لعنتی کونش هم دقیقا مثل کسش دروازه جهنمه.جدا فکر میکنم که برات خوب باشه مواد مذاب کونشو هم یه مزه ای بکنی.اینو گفت و دوباره با قدرت مشغول گاییدن کون گنده سیمین شد.آاااااهههههه و ناله های جفتشون لحظه به لحظه بیشتر میشد.اول آب سیمین اومد و پس از تحریک حسابی چوچولش ارضا شد و دو سه دقیقه بعد هم میترا در آستانه ارضا شدن قرار گرفت.کیرشو سریع از کون سیمین بیرون کشید و اومد روی سینه من نشست و گفت:وا کن دهنتو جنده.دهنمو باز کردم و اونم کیرشو که تا ثانیه هایی قبل تو کون سیمین بود تا ته تو حلقم فرو کرد ولحظاتی بعد آب داغ و پرحجمش ته حلقم خالی شد و منم برای اینکه خفه نشم سریع همش رو قورت دادم و اونم همون جا کنارم ولو شد.یه نگاهی به سیمین انداخت و گفت:لعنتی گاییدنت فوق العاده بود.سپس رو به من کرد و گفت:نگین اگه بدونی چقدر شاش دارم.
سیمین:حالا خبر نداره من چقدر شاش دارم.دو نفری خندیدن و دست و پای منو باز کردن و گیره هایی که بهم بسته بودن رو هم درآوردن.دستمو گرفتن و سه نفری با هم وارد حموم شدیم.طبق درخواست میترا جلوی پاشون روی زمین زانو زدم.میترا کیرشو سمت صورتم گرفت و منم دهنم رو باز کردم و اونم شروع به شاشیدن کرد و همه شاش سفید رنگش رو توی دهنم ریخت و منم بیشترشو خوردم ویه کمی هم روی سر و صورتم ریخت.بعدش سیمین جلوتر اومد واول کف پاشو آورد بالا وروی صورتم گذاشت وگفت:بلیسش هرزه.کف پاشو لیسیدم و بعدش انگشتای پاشو کرد تو دهنم و اونا رو هم یکی یکی براش لیسیدم.یه تف گنده تو دهنم انداخت که خوردم و مثل یک ربات بی احساس اونجا موندم تا کارش تموم بشه.کسشو جلوی دهنم گذاشت و آروم آروم شروع به شاشیدن کرد.شاش داغ و زرد رنگش بیشتر توی دهنم خالی شد وکمی هم روی صورتم ریخت ومنم بی هیچ حرفی طبق عادت شاش اونو هم خوردم.وقتی شاشیدنش تموم شد ازم خواست تا با زبونم کسش رو براش پاک کنم.منم طبق خواسته اش عمل کردم و کسش رو حسابی با زبونم پاک کردم و در همون بین یه دفعه متوجه شدم که سوراخ کون سیمین کمی باز شد ومقدار کمی مدفوع از کونش بیرون اومد.من که اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم سریع دهنم رو بستم و سعی کردم از زیرش خارج بشم ولی اون با هیکل گنده اش محکم منو گرفت و اجازه نداد در برم ومدفوعش اومد و روی لبم و صورتم نشست.شانس اوردم که به موقع دهنم رو بستم.دوباره یه زور دیگه زد و یه حجم بیشتری از مدفوعش اومد و بازم روی صورتم ریخت.حالم داشت به هم میخورد.نمیتونستم دهنمو بازکنم تا کمک بخوام چون همش می ریخت توی دهنم و سعی کردم با مشت زدن بهش خودمو نجات بدم.میترای لعنتی هم فقط نگاه می کرد و هیچ تلاشی برای نجات من انجام نمی داد.من همچنان دست و پا میزدم و اون همچنان داشت روی صورتم میرید.حالم داشت از همه چیز و همه کس به هم می خورد.کارش که تموم شد خودش منو یه گوشه هول داد و منم همون جا بالااوردم و تمام حمام رو کثافت برداشت.اون دو تا جنده می خندیدن و من زیر دوش داشتم سر و صورتم رو چندین و چند بار می شستم.شب فوق العاده بد و حال به هم زنی بود……


قسمت هفتاد وسوم

اون شب یکی از منفورترین وتلخ ترین شب های زندگی من بود.اون محدودیتی که در سکس و بردگی داشتم رو با نامردی تمام به من تحمیل کرده بودن و من با اعصاب داغون و حال خراب بحث و دعوای سختی رو با اونها کرده بودم.دیگه دلم نمی خواست که ریخت سیمین رو ببینم.کاری که اون با من کرده بود بسیار زشت و حیوانی بود.بردگی که من پذیرفته بودم و انجامش می دادم خط قرمزهایی هم داشت و من انتظار داشتم در یک رابطه جنسی ، یک رابطه دوستانه این احترام متقابل با حفظ و رعایت اون خط قرمزها حفظ بشه ولی اونا به من بی احترامی کرده بودن.اون شب با خشم و ناراحتی از خونه میترا زدم بیرون.به سیمین گفتم که حالم ازش به هم میخوره و به میترا هم گفتم که دیگه هرگز نمیخوام ببینمش ولی میترا با غرور واطمینان خاصی گفت:این حرفو نزن جنده.تو کفتر جلد خودمی.مطمئنم که بازم میای اینجا تا گاییده بشی و من بازم تحقیرت میکنم و ازت بردگی میکشم.الآن یک سال از اون شب کذایی میگذره ومن دیگر به هیچ وجه حتی حوالی خونه میترا هم آفتابی نشدم.ارتباطم رو به طور کامل با سیمین و میترا قطع کردم.به تماس های پرتعدادشون جواب ندادم.دو ماه بعد وقتی امتحانات ترم آخرم تموم شد آپارتمانم رو فروختم و به شمال اومدم و یه خونه نقلی برای خودم گرفتم و مابقی پول فروش خونه رو هم پس انداز کردم.یه پراید دست دوم مدل بالا گرفتم و توی یه فروشگاه زنجیره ای بزرگ تو شهرمون مشغول به کار شدم.از نظر مالی خیلی نیازی به کارکردن نداشتم و همون پس انداز توی بانکم برام کافی بود ولی برای فرار از بیکاری وتنهایی به سر کار رفتم.همون روزای اول بازگشتم به شمال یه شب به طور سرزده پیش سیروس رفتم.براش ماجرای اون شب کذایی رو تعریف کردم و گفتم که با اونا تموم کردم و اونم خیلی ناراحت شد.بهش گفتم که برای زندگی به شمال اومدم ومیخوام که جنده ثابتش باشم والبته براش شرطی هم گذاشتم.بهش گفتم که به هیچ عنوان نباید هیچ خبری از من به سیمین بده و هیچ احدی نباید متوجه این ارتباط بشه ومنم قبول کردم که همیشه پیشش برم وبرای گاییده شدن در اختیارش باشم.در این یک سال به جز ایام پریودیم بیشتر شب ها رو با سیروس بودم وفقط وقتایی که سیمین به شمال میاد تا به وسیله سیروس گاییده بشه من از اون جا می رفتم و طی مدت حضور سیمین در شمال من اون طرفا آفتابی نمی شدم.در این مدت یه چند باری هم با کیوان سکس داشتم و چند بار هم کیوان و سیروس دونفری منو گاییدن.کلا از وضعیت موجود راضی بودم.کار داشتم یه خونه و یه ماشین در اختیارم بود و از نظر سکس هم کاملا تامین بودم.یه روز که به خاطر حضور سیمین در ویلای شمالشون نمی تونستم پیش سیروس برم یه زنگ به کیوان زدم تا برم پیشش ولی اون گفت که پدرشوهرم الآن تو ویلاست ونمیتونم برم پیشش.ضدحال از این بدتر؟من کسم خارش داشت و نه پیش سیروس می تونستم برم و نه کیوان.یه فکری ناگهانی زد به سرم.هوس شیطنت و ماجراجویی زد به سرم.نیمه های تابستان بود وشمال پراز مسافری که از کل کشورمیان این جا.یه لباس جیغ با یه آرایش جیغ تر وساعت نزدیکای ۱۲ شب از خونه زدم بیرون.کنار خیابون مشغول قدم زدن بودم و ماشینای مختلف یکی یکی از کنارم رد می شدن و بوق میزدن و منم محل نمیذاشتم ولی یه لوندی خاصی تو حرکاتم بود.یه ماشین کنارم وایساد و یه سره بوق میزد.شاسی بلند بود و مشکی.محل نذاشتم و به حرکتم ادامه دادم.دوباره پشت سرم راه افتاد ودوباره بوق زد.این بار وایسادم وبه ماشین نگاه کردم.شیشه سمت شاگرد پایین بود.یه پسر تقریبا ۳۰-۳۲ ساله خوشتیپ نشسته بود.یه نگاه خریدارانه بهم کرد و گفت:شب تا صبح چند؟درحالی که به خودش و راننده اشاره می کردم گفتم:۲ نفرین؟ همون لحظه شیشه سمت عقب هم پایین رفت و یه جوان تقریبا هم سن و سال دو تای دیگه که روی صندلی عقب نشسته بود یه لبخندی زد و گفت:درواقع ۳ نفر.کمی به ماشین نزدیکتر شدم و گفتم ۳ نفرین شب تا صبح . ۱۰۰.۳۰۰ رو هم اول می گیرم.خیلی پول برام مهم نبود و بیشتر برای تکمیل نقشم نرخ دادم.پسری که جلو نشسته بود ۲ تا تراول۵۰ تومنی بهم داد که گرفتم و توجیب شلوارم گذاشتم و دستگیره رو کشیدم و عقب پیش اون پسره نشستم.هنوز ماشین حرکت نکرده بود که پسری که سمت شاگرد نشسته بود وبعدا فهمیدم که اسمش آرش بود اومد واونم طرف دیگرم پشت نشست.سمت چپم پسری که اسمش آرمان بود نشسته بود و طرف دیگرم آرش.راننده هم که اسمش شهروز بود حرکت کرد و به محض حرکت ماشین این دو تا هم شروع به دستمالی من کردن.لای پاهام دست می کشیدن سینه هام رو می مالیدن لبامو میخوردن.دکمه های مانتومو باز کرده بودن.سینه هام از تو سوتینم بیرون بود.توی همون بین هم کیراشونو درآورده بودن و من براشون می مالیدم.این قدر کسمو انگشت کرده بودن که حسابی آب انداخته بود و نوک سینه هامم بر اثر مکیده شدن زیاد حسابی سفت شده بود.یه نیم ساعتی گذشت که شهروز ماشین رو متوقف کرد و تازه بعد از توقف ماشین بود که متوجه شدم داخل یه جنگ تاریک و دورافتاده هستیم.تاحالا هیچ وقت اون موقع شب توی جنگل نبودم و حالا با سه تا جوان تشنه و حشری تک و تنها تو دل این جنگل بودم.یه لحظه ترسیدم ولی بعدش که خوب فکر کردم دیدم چیزی برای ترسیدن وجود نداره.تا زمانی که با اون سه تا بودم وماشین هم که بود احتمالا خطری تهدیدم نمی کرد.خودم با پای خودم واسه گاییده شدن سوار ماشینشون شده بودم.فکر میکردم منو به ویلا یا سوییتی ببرن ولی برخلاف انتظارم سر از یه جنگل تاریک درآورده بودم.ساعت فکر کنم از یک بامداد هم گذشته بود وجنگل در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود.اونا یه چادر همراه خودشون داشتن که با نور چراغ قوه گوشیاشون اونو برپا کردن ومنم به داخل چادر راهنمایی شدم.نور چراغ قوه گوشیا فضای داخل چادر رو تا حدودی روشن کرد و من تا به خودم بیام توسط سه تا پسرخوش هیکل و کیرکلفت کاملا لخت شده بودم.اونام سریع لخت شدن و از هر طرف دورمو گرفتن.شهروز اومد بالای سرم نشست و بی هیچ حرفی کیر درازش رو تا ته تو حلقم فرو کرد و مشغول گاییدن دهنم شد.تاجایی که می تونستم دهنمو باز کردم تا اون بتونه کیر کلفت و تقریبا ۱۷ سانتیشو توی حلقم عقب و جلو کنه.با هر بار گاییدن دهنم آااااااهههههه می کشید ومنو با لفظ جنده خطاب قرار می داد.آرمان سرشو لای پاهام برده بود و داشت لای کسم رو زبون میزد.پاهامو کامل از هم باز کردم و اونم با ولع خاصی کس صورتی وخیسم رومی لیسید ومنم یکسره اوووم اوووووم می گفتم.آرش هم اومد و سینه هام رو به دهن گرفت و نوبتی اونا رو می مکید.احساس لذت فوق العاده ای می کردم.کسم و سینه هام همزمان درحال خورده شدن بود ومنم غرق در لذت بودم و از اونجایی که دهنم با کیرکلفت شهروز کاملا پرشده بود و نمی تونستم به راحتی آاااااهههههه بکشم فقط یکسره اوووم اوووم می گفتم.این حالت پنج دقیقه ای بیشتر طول نکشید که به جای زبان آرمان کیرش رو در دهانه کسم احساس کردم.قشنگ کیرش رو با کسم تنظیم کرد وبا یه فشار کیر درازش رو تا ته تو کس داغ و خیسم فرو کرد.یه آااااههههه از سر درد و لذت کشیدم و چشمام بسته شد.آرمان هم دیگه بهم امون ندادو با قدرت شروع به گاییدن کسم کرد.پاهامو کامل از هم باز کرده بود وتلمبه های محکمش رو روانه کسم می کرد وبا هر ضربه ای که میزد یک جمله به خصوص رو تکرار می کرد ومی گفت:گاییدمت جنده.گاییدمت جنده.از طرف دیگه شهروز کیرشو از دهنم بیرون کشید وآرش جاش رو پر کرد و اونم کیرکلفتش رو تا دسته تو حلقم فرو کرد و مشغول گاییدن دهنم شد.شهروز هم اومد و سینه هام رو به دهن گرفت و مشغول خوردن شد.نوک سینه هام رو با ولع می مکید و گاهی هم گاز می گرفت.لعنتی حتی گاز گرفتنش هم لذت بخش بود.احساس فوق العاده ای داشتم.غرق در لذت بودم و این سه تا پسر به طرز دیوانه واری داشتن منو غرق در لذت و شهوت می کردن.


قسمت هفتاد و چهارم

چند دقیقه که آرمان حسابی کسم رو گایید جای خودشو به شهروز داد ولی این بار توی یه پوزیشن دیگه.به این صورت که شهروز زیر خوابید و منم با کس روی کیرش فرود اومدم.کیرش تا دسته تو عمق کسم جای گرفت ومن فقط از شدت لذت آااااهههههه کشیدم.آرش هم اومد پشت سرم و کیرش رو کنار سوراخ کونم قرار داد.یکی دوباری تلاش کرد کیرشو تو کونم فرو کنه ولی موفق نشد و من هم درد داشتم ولی بالاخره به هر سختی که بود کیر کلفت و درازش رو توی کونم فرو کرد و من از شدت درد فقط آااااخخخخخ می گفتم و ناله می کردم.حالا همزمان دو تا کیر توی کس و کونم تلمبه میزد و من احساسی ترکیبی از درد و لذت داشتم.رو به رو و سینه به سینه شهروز بودم و اونم همزمان که با کیرش تو کسم تلمبه میزد لبامو هم می خورد و منم کامل خودمو بهشون تسلیم کرده بودم.لب و زبونم کامل تو دهن شهروز بود و اون و آرش هم دو نفری توی کس و کونم تلمبه میزدن.کم کم به حضور کیر آرش تو کونم داشتم عادت می کردم و از اون درد اولیه خبری نبود.همون موقع بود که آرمان کیر به دست بالای سرم حاضرشد.یه چنگ تو موهام زد و گفت:وا کن دهنتو جنده.دهنمو مطیعانه باز کردم و اونم به یکباره کیرشو تا دسته تو حلقم فرو کرد.همزمان از کس و کون و دهن داشتم گاییده می شدم.دیگه چی می تونست بهتر از این برام باشه؟آرمان سرمو با دستاش گرفته بود و محکم و قدرتمند تو دهنم تلمبه میزد و هر بار کیرش تا ته حلقم می رید.شهروز و آرش هم داشتن منو از کس و کون می گاییدن.چقدر همه چیز لذت بخش بود.یه پنج دقیقه ای به همین حالت گذشت که دوباره حالت عوض شد و این بار آرش زیر خوابید وآرمان اومد دوباره یه چنگ تو موهام زد و با خشونت به سمت کیرآرش هدایت کرد و گفت:میخوام با کس داغت کیر این رفیقمو قورت بدیا.بی هیچ حرفی با کس روی کیر آرش نشستم وآرمان خودش هم اومد و پشت سرم قرار گرفت وبا یه فشار محکم کیر درازش رو تا ته تو کون دیگه باز شده ام فرو کرد.دیگه فقط لذت بود و لذت که به وجودم منتقل میشد.آرش و آرمان دو نفری محکم تو کس و کونم تلمبه میزدن و شهروز هم اومد بالای سرم و کیرشو گرفت جلوی صورتم.قبل از اینکه چیزی بگه خودم دهنم رو براش باز کردم و اونم با قدرت کیرشو تا ته تو حلقم فرو کرد و گفت:بخووورش جنده.بی هیچ حرفی شروع به خوردن کیر شهروز کردم واین درحالی بود که کس و کونم هم همزمان در حال گاییده شدن بود.اصلا انگار دیگه روی زمین نبودم.انگار که تو آسمونا بودم و پرواز می کردم.چقدر حالم خوب بود و این سکس لذت بخش و جذاب بود.شهروز سرم رو با دستاش گرفته بود و با قدرت تو حلقم تلمبه میزد.صدای شالاپ و شلوپ ناشی از گاییده شدنم تموم فضا رو پر کرده بود و داخل اون چادر پر از بوی عرق و شهوت و مستی بود.بدنم کاملا خیس عرق بود و بدن پسرا هم همین طور.درهمین حین بود که صدای ناله های شهوتی آرمان لحظه به لحظه بیشتر میشد و به نظر داشت در آستانه ارضا شدن قرار می گرفت.چند تا تلمبه محکم تو کونم زد و سپس کیرشو از کونم بیرون کشید و اومد بالای سرم.سرمو که به عقب کشید کیر شهروز از دهنم دراومد و آرمان کیر خودشو رو به روی صورتم گرفتم و لحظاتی بعد آب داغ و پرفشارش به سمت دهنم و صورتم پرتاب شد.نشانه گیری خیلی جالبی نداشت وبیشتر آبش روی صورت و چشم و پیشانیم ریخت و تنها مقدارکمی از آبش توی دهنم ریخت که منم اونو مزه مزه کردم و خوردم.وقتی کار آرمان تموم شد شهروز بلافاصله اومد پشتم و جاش رو پر کرد.دیگه بهم امون نداد و با قدرت کیرشو تو کونم فرو کرد.تو اون تاریکی شب توی اون جنگل ساکت و ترسناک ناله می کردم و آااااهههههه می کشیدم.چقدر این صدای شالاپ و شلوپ گاییده شدنم بلند بود.این قدر غرق در لذت و هیجان بودم که ازشون می خواستم محکم تر و سریعتر کس و کونم رو بکنن و اونام که با حرفای من حشری تر می شدن.لحظه به لحظه تلمبه هاشون توی کس و کونم سریعتر و محکم تر می شدن و اول شهروز که مشغول گاییدن کونم بود درآستانه ارضا شدن قرار گرفت و کیرشو از کونم بیرون نکشید و با فشار تمام آب داغ و پرحجمش رو داخل کونم خالی کرد.دیگه فقط من و آرش مونده بودیم.مشغول بالا پایین کردن روی کیر آرش بودم که آرش یهویی در یه حرکت سریع بر عکسم کرد به این صورت که من در زیر قرار گرفتم و خودش هم اومد روم.به جنده وار ترین شکل ممکن پاهامو باز کردم و بالا دادم و آرش هم با تمام قدرت به گاییدن کسم ادامه داد.جوری داشت کسم رو تحریک می کرد که من زودتر از اون به ارگاسم رسیدم و با ناله های شهوتی زیادی ارضا شدم.آرش هم به نظر تلمبه های اخرش رو میزد.چند تا تلمبه محکم دیگه تو کسم زد و بالاخره کیرشو از کسم بیرون کشید و روی سینه هام نشست.کیرشو مقابل صورتم گرفت و منم دهنم رو براش باز کردم.اونم دقت پرتاب آبش خیلی تعریفی نداشت ولی هرچی بود بهتر از آرمان بود.تقریبا نصف آبش توی دهنم ریخت که من همشو خوردم و نصف دیگرش روی صورتم پخش شد.تموم صورتم پر آب کیر بود و سه تا پسر نسبتا هیکلی و تنومند که به وسیله منی که جثه نسبتا ریزی داشتم از پا در اومده بودن.
چشمامو که باز کردم آفتاب سر زده بود ومن لخت تو بغل شهروز خوابیده بودم و درحالی که ارش هم لخت طرف دیگرم خوابیده بود.از آرمان خبری نبود.به آرامی بدون اینکه شهروز رو بیدار کنم از تو بغلش اومدم بیرون.به ساعتم نگاه کردم که کمی از ۸ گذشته بود.وای نه.من ساعت ۸ باید سر کار می بودم تو اون فروشگاه زنجیره ای ولی الآن داخل جنگلی بودم که نمی دونستم کجاست و چقدر با شهر فاصله داره.توی همین چادر کوچیک و تنگ به سختی لباسامو یکی یکی پیدا کردم ولی هنوز شروع به پوشیدن لباسام نکرده بودم که آرمان وارد چادر شد وبا یه لبخندی بهم صبح بخیر گفت.جوابشو دادم و گفتم:آرمان من باید هرچه زودتر به شهر برگردم.ساعت ۸ باید سر کار می بودم و الان هشت و نیمه و من اینجام.با صدای من شهروز و آرش هم بیدار شدن.آرمان با همون لبخند گفت:به نظرم بهتره امروز رو مرخصی بگیری.
-:نه اصلا حرفشم نزن.من باید برم.
آرمان:الان رفتنت هم فایده ای نداره.تا به شهر و محل کارت برسی نصف روز رو از دست دادی.واسه همینه که بهت میگم بهتره امروزو مرخصی بگیری.
-:مرخصی بگیرم که چی بشه؟
آرمان:که امروزم با ما باشی و خوش بگذرونی.همون طور که دیشب بهت خوش گذشت.درست نمیگم؟با یادآوری سکس رویایی شب گذشته یه لبخندی زدم و گفتم:دیشب فوق العاده بود.شهروز هم دست انداخت و یکی از سینه هام رو تو مشتش گرفت و گفت:برای ما هم فوق العاده بود.خودم بدم نمیومد که بازم باهاشون باشم و واسه همین همون جا زنگ زدم به مسئول بخشم و با کلی دروغ و بهانه الکی ازش مرخصی گرفتم.تماسم که تموم شد اونا با خوشحالی برام دست زدن و بغلم کردن.راستش خودم هم خوشحال بودم که میتونم بازم باهاشون باشم.
-:راستش تا حالا سابقه نداشت که من خارج از یک محیط بسته و به طور کلی یک خونه جایی سکس بکنم.اما دیشب شما پسرا منو آوردین در دل جنگل وگروهی منو گاییدین.
آرش:خب برات تجربه جالبی شده حتما.همیشه تو خونه گاییده شدی و این بار توی فضای باز.
-:دیشب شاید در عمل انجام شده قرار گرفتم ولی همیشه از این خبرا نیست.الان امروز من مرخصی گرفتم که با شما باشم و الآن که روز شده فکر نمیکنم که اصلا این جا موندنمون ممکن باشه.این جا شماله و جنگلاش توی روز پر از مسافر و گردشگر میشه و اصلا نمیشه کاری انجام داد.
شهروز:خب به نظرت چیکار کنیم؟مسافرخانه و هتل هم که نمی تونیم بریم.ما این جا مسافریم خونه ای چیزی نداریم.تو کسی رو نمی شناسی که بتونه خونشو در اختیارمون بذاره؟قدری مکث کردم و سپس با دودلی تمام گفتم چرا یکی رو میشناسم که خونه اش رو میتونه در اختیارتون بذاره.
آرش:اون شخص کیه؟
-:خودم.خودم هم باورم نمیشد که چنین حرفی رو زده باشم و از اونا دعوت کرده باشم که برای گاییدن به خونه من بیان و هرکاری دوس دارن باهام بکنن.ولی این اتفاق افتاد و دو ساعت بعد من توی خونه خودم لخت زیر دست و پا و کیرای پسرایی بودم که هنوز ۱۲ ساعت هم از آشناییمون نمی گذشت.اون روز رو کامل در اختیارشون بودم و۳-۴ مرتبه در طول روز بدنم رو کامل در اختیارشون گذاشتم و اجازه دادم تا ازم لذت ببرن و هرکاری که دوس دارن باهام بکنن.اونا سه روز شمال بودن ودر طول این مدت من صبح ها سر کارمی رفتم و اونا هم از خونه بیرون میزدن و وقتی من غروب از سر کار بر می گشتم اونا هم بر میس گشتن و منو می گاییدن.وقتی که به تهران بر می گشتن شماره ام رو گرفتن و گفتن که معمولا سالی ۲-۳ بار به شمال میان و قطعا دوباره برای گاییدنم به این جا خواهند اومد و از شما چه پنهون که یه جورایی خودم هم امیدوار بودم که اونا دوباره برای گاییدنم به این جا بیان.


قسمت هفتاد وپنجم

یک ماهی از رفتن اون سه تا پسر می گذشت و من دوباره به یاد قدیما شروع به تنوع طلبی کرده بودم.بعد از اون کات کردن ناگهانیم با میترا و سیمین دیگه فقط با سیروس و کیوان رابطه داشتم و بعد از اینکه با آرمان وآرش و شهروز طی اون چند روز چند باری سکس داشتم یه جورایی دوباره تبدیل به همون آدم سابق تنوع طلب شدم.تو این یک ماه با چند نفر مختلف سکس کردم و یه جورایی خودم خودم رو تبدیل به اون جنده ای کردم که یه روزی سیمین و پری خیال داشتن تبدیل کنن.دیگه مثل اون موقع ها وسواس و احتیاط رو هم کنار گذاشته بودم و با هر کسی که از راه می رسید صرف نظر از سن و سال ، قد و هیکل و قیافه یا اعتقاداتش یا حتی سطح تحصیلات و فرهنگش سکس می کردم.دیگه هرکسی که پول گاییدنم رو داشت وپرداخت می کرد منو می گایید.به طوری که هفته قبل با پسری ۱۸ ساله که ۸ سال از خودم کوچیکتر بود سکس کردم و دو روز بعدش زیر یه مرد ۶۰ ساله موسفید درحال گاییده شدن بودم.زندگیم پر از بی هویتی و بی برنامگی شده بود.یه جورایی خودم رو گم کرده بودم.نه هدفی داشتم نه انگیزه ای نه آرزویی.فقط و فقط می رفتم تا گاییده بشم ولذت منتقل کنم.حتی به پولی هم که از این راه به دست میومد هم احتیاجی نداشتم ولی فکر می کردم اون پول منو بالا می بره و باعث میشه بهم احترام بذارن.خیلی جالب بود که بعد از مدت ها بردگی و حقارت حالا دنبال احترام بودم.آیا به نظرتون این یه سرگشتگی و فروپاشی شخصیتی نیست؟منی که کلا توی این دنیا گم شده بودم.من فکر می کردم بدنم رو هدفمند در اختیار خلق الناس میذارم واین تجارت قراره بر شخصیت نداشته ام اثر بذاره و منو از نظر شخصیتی بالا بکشه اما سخت در اشتباه بودم.واقعیت این بود که من یه جنده بودم.جنده ای که یه بهایی داشت وهرکسی می تونست با تهیه اون بها منو به دست بیاره.در حالی که راز ارزشمندی هر چیزی به این بود که بسیار سخت و با تلاش و مشقت زیاد به دست بیاد.جنده سهل الوصولی که با مبلغ جزیی بدنش رو به فروش میذاره قطعا اون قدری ارزشمند نیست ومن یه گوشه ای از وجودم اینو می دونستم وبه خاطر تک تک لحظات بد و حال خرابی که داشتم باعث و بانی های به این روز افتادنم رو لعنت می کردم.از احسان ، الهام ، میترا ، سیمین از همه اونایی که به نوعی منو به این نقطه از زندگیم رسونده بودن متنفر بودم.
مشغول آرایش کردن بودم که یه پیامک برام از طرف پیمان اومد.پیمان پسری بود که تازه باهاش آشنا شده بودم توی نت و چند باری با هم چت کرده بودیم.هنوز ندیده بودمش و قرار بود که اون شب ببینمش.خودشو یه پسر ۲۰ ساله معرفی کرده بود و گفته بود که حاضره در ازای ساک زدن من توی ماشینش ۱۰۰ تومن بهم بده.منم داشتم می رفتم اون ۱۰۰ تومن رو بگیرم و پیش خودم فکر کنم که دارم شخصیتم رو بالاتر از قبل می برم.نوشته بود:کیرم داره برات له له میزنه.بدو بیا که بدجوری حالم داغونه.یه لبخند زدم و آرایشم رو تموم کردم.توی یه جایی در مرکز شهر قرار داشتیم و قرار بود بعد از اینکه سوارم کرد بریم به یه جای خیلی خلوت.ساعت یازده شب بود که ماشین خاص و مدل بالاش رویه گوشه ای از میدان بزرگ مرکز شهر که پارک شده بود دیدم.از سمت شاگرد رفتم وقبل از سوار شدن دو تا ضربه به شیشه زدم که شیشه رو پایین داد و من برای اولین بار چهره اش رو دیدم.همون طور که می گفت یه پسر ۲۰ ساله به نظر می رسید.از اون بچه پولدارای مغروز و از خودراضی.یه لبخندی زد وگفت:تو نگینی؟منم یه لبخند تحویلش دادم و گفتم:اگه بخوای نگینت میشم.در ماشینو برام باز کرد و گفت:وقتی قراره کیرمی بخوری و ارضام کنی دیگه فرقی نمیکنه طلا باشه جواهر باشی یا نگین.چون من نگین نمیخوام.یه جنده حرفه ای و سرحال میخوام که حال کیرمو خوب کنه.از غرور وتوهینش خوشم نیومد ولی من کسی بودم که خیلی خیلی بیشتر از اینها تحقیرم کرده بودن و بیدی نبودم با این بادا بلرزم.سوار ماشین شدم وگفتم:کاری میکنم قید تموم جنده های دنیا رو خط بکشی و چند روز چند روز منتظر بمونی تا واسه به دست آوردنم نوبت بهت برسه.پوزخندی زد و گفت:ببینیم و تعریف کنیم.در هرحال من پیمانم.دستشو به طرفم دراز کرد و منم باهاش دست دادم وگفتم منم نگینم.ماشین رو به حرکت در آورد و از مرکز شهر به سمت اطراف شهر حرکت کرد.هیچ کدوم صحبتی نمی کردیم و اون فقط رانندگی می کرد ومنم زیرچشمی نگاهش می کردم.حتم دارم اونم زیرچشمی نگاهم می کرد.
چیمان:واقعا ۲۶ سالته؟به طرفش برگشتم و گفتم:اگه تو واقعا ۲۰ سالته من قطعا ۲۶ سالمه.یه لبخندی زد وگفت:آره من واقعا ۲۰ سالمه.
-:تو با ۲۶ ساله بودن من مشکلی داری؟
پیمان:نه اصلا.من همه جور جنده ای رو از۱۵-۱۶ ساله تا ۳۰ ساله تا ۵۰ ساله رو گاییدم وسه نسل از جنده های مختلف مزه این کیرو چشیدن پس نگران نباش.چند دقیقه گذشت یه جای خالی و ساکت در اطراف شهر که روشناییش هم خیلی کم بود متوقف شد.ماشینو خاموش کرد و در حالی که به کیرش اشاره می کرد گفت:خیلی اهل تعارف و تشریفات نیستم واسه همین میخوام تموم اون هنرهایی که ادعاش میکنی رو الآن ببینم.یه لبخندی زدم و گفتم:با کمال میل.فقط قبلش می خواستم یه سوالی بپرسم.
پیمان:فقط یه دونه.
-:باشه قول میدم یه دونه.چرا میخوای فقط برات ساک بزنم؟چرا خیال گاییدنم رو نداری؟
پیمان:خب من جنده های زیادی رو گاییدم و یه جورایی همشون برام تکراری شدن.دنبال یه جنس نابم.یه جنده خاص و حرفه ای متفاوت با همه اونایی که کردم.دیگه نمیخوام کیرمو تو هر سوراخی فرو کنم.یه جنده خاص وحرفه ای با همون ساک زدن هم خودشو نشون میده و ثابت میکنه.پس اگه اون قدرا که ادعا میکنی کارت حرفه ای و استثنایی باشه پس قطعا دفعه دیگه کس و کونت گاییده میشه.ازاین بابت نگران نباش.دیگه همه چیز بستگی به عملکرد خودت داره.حرفش که به اینجا رسید زیپ شلوارش رو باز کرد و با سر به کیرش اشاره کرد و گفت:منتظر جادوی زبون و دهنته.امیدوارم که ناامیدم نکنی.یه نگاه بهش کردم و با دستم کیرشو گرفتم.از همون اول سرحال و کاملا راست بود.کمی کیرشو براش مالیدم و سرمو خم کردم تا کیرشو توی دهنم بذارم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.به صفحه گوشیم نگاه کردم و متوجه اسم شهروز شدم.یعنی ساعت دوازده شب باهام چیکار داشت.نمی دونستم جواب بدم یا نه اما می دونستم که پیمان منتظرمه و منم دلم نمی خواست بیشتر از این منتظرش بذارم.گوشیم رو سایلنت کردم و توی جیب شلوارم گذاشتم.دو تا دکمه بالای مانتوم رو باز کردم وسینه های سفیدم رو از داخل مانتوم بیرون انداختم.سوتین هم نبسته بودم و سینه هام کاملا اماده بودن تا در اختیار پیمان قرار بگیرن.با دیدن سینه هام یه جوووون گفت و اونا رو توی مشتش گرفت.منم همون لحظه کیرشو توی دهنم گذاشتم و شروع به خوردن کردم.صدای ناله اش بلند شد و منم دیگه بهش امون ندادم و با ولع شروع به خوردن کیرش کردم.کیرش توی دهنم جووون می گرفت و از اون حد اعلای خودش هم بزرگتر میشد و من بی وقفه و با هیجان زیادی کیرشو می خوردم.اونم همون طور که سینه هام رو می مالوند یکسره ناله می کرد.منم با یه دستم تخماشو آروم آروم می مالیدم و همزمان کیرشو تا ته حلقم فرو می کردم و براش ساک میزدم.اونم یکی از سینه هام رو ول کرده بود و با دستش که حالا آزاد بود سرمو محکم به سمت کیرش فشار می داد و تلاش می کرد تا کیرشو هرچه بیشتر و بیشتر تو حلقم فرو کنه.گاهی اوقات حالت خفگی بهم دست می داد ولی پای آبرو و اعتبارم پیش پیمان در میان بود و باید مقاومت می کردم وبراش بهترین جنده ممکن به نظر میومدم.ظاهرا تا حدود زیادی در کارم موفق هم بودم چرا که لحظه به لحظه آااااااهههههه و ناله های پیمان بیشتر میشد.اون قدر توی دهنم محکم تلمبه زد که بالاخره ارضا شد و تموم آبش رو که خیلی هم پرفشار بود ته حلقم پاشید و منم به جنده وار ترین حالت ممکن همه آبشو قورت دادم و اونم همون جا پشت فرمان بی حال ولو شد.یه چند دقیقه ای که گذشت خودمون رو جمع و جور کردیم و بی هیچ حرفی ماشین رو به حرکت درآورد.دقایقی بعد دقیقا همون جایی که سوارم کرده بود پیادم کرد و فقط به گفتن یه جمله اکتفا کرد اونم این بود که گفت:همین روزا یه شرایطی فراهم میکنم که حسابی از خجالت کس و کونت دربیام.منتظر خبرم باش.اون قدر مغرور و پر ادعا بود که هیچ تعریفی از کارم نکرد حتی تشکر هم نکرد.اما همین که برای یه سکس کامل با من مشتاق شد معنیش این بود که من کارمو خوب انجام داده بودم.لعنتی خیلی مغرور بود ولی نمی دونم چرا این غرورش رو دوس داشتم.دلم می خواست با وجود همه مغرور بودنش خودمو در اختیارش بذارم و راضیش کنم.از فکرهایی که توی سرم بود داشتم می ترسیدم چرا چیزیایی که بهش فکر می کردم خیلی خوشایند نبود.رد پاهایی از تمایلات دوباره ام برای شروع بردگی و اطاعت پذیری توی افکار و ذهنم دیده میشد.با وجود اینکه سعی می کردم سرکوبش کنم ولی واقعیت امر این بود که این پسر مغرور داشت از خاکستر خاموش شده بردگی های من شعله ای روشن و فروزان برای شروع دوباره حقارت و تسلیم پذیری من استفاده می کرد.
از پیمان که جدا شدم گوشیم رو در اوردم و در کمال تعجب دیدم که ۱۴ تماس بی پاسخ از طرف شهروز دارم.یعنی چیکار می تونست باهام داشته باشه که این قدر تماس گرفته بود؟بدون معطلی شماره اش رو گرفتم و به محض خوردن اولین بوق گوشی رو جواب داد و با صدایی لرزان و گرفته گفت:تو بالاخره سر و کله ات پیدا شد لعنتی؟حسابی از لحن بیانش و حال خرابش کنجکاو و متعجب بودم.چه اتفاقی افتاده بود؟چرا حالش این جوری بود؟در حالی که مدام این سوالات رو از خودم می پرسیدم در جوابش گفتم:تو حالت خوبه شهروز؟اتفاقی افتاده؟شهروز با صدای بغض آلود و ناراحت به سختی صحبت می کرد و سعی داشت تا گریه مانع صحبتش نشه و در همین حال گفت:نه نگین حالم خوب نیست.اصلا حالم خوب نیست.نمی دونم این بیماری کوفتی از کجا پیداش شد.نمیدونم یه جنده ای منو آلوده کرده ، نمیدونم رفیقای کسکشم این بیماری رو دادن به تو و تو هم به من منتقل کردی ، نمیدونم خود تو اول به من و بقیه دوستام منتقل کردی ، نمیدونم من این بیماری رو بهت منتقل کردم یا نه هیچی رو نمیدونم نگین فقط میدونم که تو خون من ویروس ایدز مشاهده شده.من ایدز گرفتم لعنتی.نمیدونم کی نمیدونم از کجا و چطوری ولی من آلوده شدم.نمیدونم آرمان و آرش هم مبتلا شدن یا نه.نمیدونم تو هم مبتلایی یا نه اما اگر تو هم خبر نداری پس حتما یه آزمایشی چیزی انجام بده.دیگه انگار گوشام هیچ چیزی رو نمی شنیدن.اصلا باورم نمیشد و آرزو می کردم که ای کاش همه اینها یک خواب بوده. باشه.یک ماه قبل من و شهروز با هم سکس کرده بودیم و حالا اون داشت می گفت که مبتلا به ایدز شده و احتمالا منم مبتلا شدم.حالا کی کی رو مبتلا کرده بود شاید اصلا مهم نبود چیزی که مهم بود این بود که احتمالا منم مبتلا شدم.گوشی رو قطع کردم و همون جا کنار خیابان روی جدول نشستم.باورم نمیشد.نمی دونستم باید چیکار کنم یا کجا برم.اصلا عقلم کار نمی کرد.آیا من به آخر خط رسیده بودم؟آیا قصه زندگی من باید این جوری به پایان می رسید؟


قسمت هفتاد وششم

کاملا در تصمیمم مصمم و جدی بودم.باید هر طوری شده این کار رو انجام می دادم.برام مهم نبود که در موردم چیا می گفتن.این راهی بود که می تونست پایان زندگی منو هدفمندتر کنه.سه روز بود که فهمیده بودم به ایدز مبتلا شدم.می دونستم که کارم تمومه و مسئله فقط مسئله زمانه.اما چیزی که مهم بود این بود که کارم تموم بود.من پیش به سوی مرگ می رفتم اونم در حالی که نمی دونستم کی ، کجا چطوری و به وسیله چه شخصی به این بیماری مهلک مبتلا شدم و شاید اصلا اهمیتی نداشت.حتی نمی دونستم که چند نفر رو به این بیماری مبتلا کردم شاید اینم اصلا مهم نبود.مهم فقط و فقط این بود که من به پایان رسیده بودم و مرضی که توی تنم رخنه کرده بود داشت بهم یاداوری می کرد که آخر و عاقبت کج رفتن وکج فکر کردن و کج دیدن چی میشه.من راهمو گم کردم وهیچ تلاشی هم برای بازگشت به راه مستقیم انجام ندادم و برعکس تمام تلاشم بر این بود تا در گمراهی و غفلت خودم بیشتر و بیشتر فرو برم و الآن که تقدیرم با مرگی زودهنگام و ناامیدکننده گره خورده بود فهمیده بودم که چقدر زود ممکنه دیر بشه و چقدر راحت یه قصه میتونه تموم بشه.به خودم که اومدم پشت در خونه میترا بودم.خونه ای که قسم خورده بودم دیگه داخلش پا نذارم ولی باز هم به اونجا برگشته بودم اما این بار نه برای بردگی و حقارت بلکه برای اینکه پایان قصه زندگیم رو جذاب تر و هیجان انگیزتر کنم.من به اون خونه برگشتم تا دوباره تحقیر بشم دوباره مطیع بشم ، دوباره شاش و تف و فحش بخورم ، اگه لازم شد بذارم تو دهنم برینن ولی تهش به اون چیزی که میخوام برسم.می پرسین من چی میخوام؟خب خیلی ساده است.من انتقام میخوام.انتقام از همه کسایی که به نوعی منو به اخر خط رسوندن.انتقام از همه اونایی که به نحوی در رسوندن من به این نقطه زندگی نقش داشتن.من میخواستم مرضی که تو وجودم خونه کرده بود رو بهشون منتقل کنم و برای این منظور هر توهین و تحقیری رو حاضر بودم تحمل کنم.قبل از رفتنم به اونجا طی تماس های تلفنی که با میترا و سیمین داشتم گفته بودم که میخوام دوباره پیش اونا برگردم و براشون بردگی کنم.اونام با نیش و کنایه و توهیم از این موضوع استقبال کردن واین بار برای پذیرش بردگی من حتی برام شرط گذاشتن.شرطشون هم این بود که توی سری جدید روابطمون هیچ محدودیت و خط قرمزی نداشته باشم وهر چیزی یعنی هرچیزی از من خواستن باید انجام بدم و این شامل ریدن در دهنم هم میشد و من در کمال ناباوری خودم و اونا پیشنهادشون رو قبول کردم.در که باز شد میترا به استقبالم اومد وبا خوشرویی بهم خوش آمد گفت.باهاش دست دادم و وارد خونه شدم.وارد که شدم سیمین رو نیمه لخت داخل هال دیدم که با دیدن من با خوشحالی از جاش بلند شد و به سمتم اومد و منو درآغوش گرفت.خیلی سخت بود که وانمود کنم از دیدنشون خوشحال و برای بردگی براشون مشتاقم چون واقعا نبودم ولی باید این طور به نظر می رسیدم.در که پشت سرم بسته شد سیمین شالم رو از سرم برداشت و میترا هم از پشت سر موهامو توی مشتش گرفت و محکم کشید.خیلی دردم اومد و بی اختیار یه آاااخخخخ بلند گفتم.خیلی زودهنگام و غافلگیرانه بود.اینا اصلا بهم امون ندادم که درست وحسابی وارد خونه بشم.میترا موهامو می کشید و سیمین هم با دستش گلومو گرفت و شروع به فشار دادن کرد.کشان کشان منو توی اتاق خواب بردن و روی تخت پرت کردن.در چشم بر هم زدنی لباسامو از تنم دراوردن و من کاملا لخت مادرزاد در برابرشون قرار گرفتم.چقدر ترسناک به نظر می رسیدن.دو نفری بهم حمله ور شدن و چپ و راست فحش و سیلی بود که نثارم میشد.با الفاظ خیلی بدی خطابم می کردن و نوبتی بهم سیلی میزدن روی سینه ها و کسم ضربه میزدن ، موهامو چنگ می گرفتن وتو دهنم و روی صورتم تف می کردن.خوب که عقده گشایی کردن سیمین اومد جلو ودرحالی که زیر بغل اصلاح شده و خیس از عرقش رو جلوی صورتم قرار داد وگفت:مثل سگ زیربغلمو بلیس جنده.میخوام همه عرق زیر بغلمو با زبونت برام پاک کنی.مفهوم شد؟سرمو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:مفهومه ارباب.یه لبخند زد وگفت:آفرین خوشم اومد.خیال داشتم همین اول مجلس توی دهنت برینم ولی حالا که اربابتو شناختی و خوب عرض ادب کردی تا آخر برنامه صبر میکنم و بعدا می رینم تو دهنت.چیزی نگفتم و مطیعانه شروع به لیسیدن زیربغل سیمین کردم.همزمان میترا هم اومد وبا سینه هام مشغول شد.نوک سینه هام رو محکم فشار می داد و نیشگون می گرفت که دردم میومد و ناله می کردم ولی اون کیف می کرد.وقتی حسابی سینه هامو نیشگون گرفت و سیلی زد بیخیالشون شد و رفت سروقت کسم.انگشتاشو آروم برد سمت کسم و در یه لحظه ناگهانی دوتا انگشتشو همزمان با فشار تو کسم فرو کرد.یه آااااخخخخ گفتم و چشمامو بستم که همون لحظه سیمین یه سیلی زد توی گوشم وگفت:خفه شو جنده.زیربغل اربابتو بلیس پتیاره تا نریدم توی دهنت.خوب نقطه ضعفم رو پیدا کرده بود.دوباره مشغول لیسیدن زیر بغل سیمین شدم ومیترا هم حالا انگشتاشو تو کسم عقب و جلو می کرد.درد داشتم ولی هر طوری بود تحمل می کردم.چند دقیقه ای با انگشتاش کسم رو گایید و اون قدر این کارو ادامه داد که آب کسم رو راه انداخت.سیمین هم دیگه از جلوم بلند شد و اومد وبا کس روی دهنم نشست و گفت:کس اربابت رو بلیس پتیاره.حسابی خیسش کن که برای کیر میترا جونم آماده باشه.تو ارزشت در همین حده.شروع به لیسیدن کس گنده و تپل سیمین کردم ومیترا هم تو همین فاصله کاملا با انگشتاش کسمو باز کرده بود.درچشم به هم زدنی لباساشو دراورد و کیر به دست بالای سرم حاضر شد.مطمئنم که دلش می خواست کیرشو تو حلقم فرو کنه ولی از اونجایی که من غرق لیسیدن کس سیمین بودم و از طرفی هم سیمین سخت در حال لذت بردن بود خیلی پیگیر نشد واومد و بین پاهام قرار گرفت.لحظه موعود داشت از راه می رسید وتا دقایقی دیگر من انتقامم رو از یکی از اون افرادی که به من بد کرده بودن می گرفتم.زبونمو لای کس سیمین بازی می دادم و همزمان منتظر ورود کیرمیترا توی کسم بودم.سیمین غرق در لذت بردن بود و میترا هم آماده برای گاییدنم.زمان زیادی طول نکشید که با یه فشار محکم کیرشو تا ته تو کسم فرو کرد.آااااخخخخخ گفتم و شیرین ترین درد زندگیمو چشیدم.چقدر این درد رو دوست داشتم.دردی که بهم یادآوری می کرد من تونستم اولین انتقام خودم رو بگیرم.کسم کاملا خیس و داغ بود و هر تلمبه ای که میترا روانه کسم می کرد این باور رو درونم بیشتر می کرد که حالا میترا هم به اندازه من به ایدز آلوده است و سرنوشت نهاییش مثل من خواهد بود.دیگه هیچی برام مهم نبود.مهم نبود کسی منو قاتل خطاب کنه مهم نبود کسی بی وجدان و نامرد خطاب کنه من کمترین حق خودم رو از آدمایی که بهم بد کرده بودن داشتم می گرفتم.فقط این جوری بود که می تونستم مطمئن بشم این دنیا
دار مکافاته وکسی که بدی میکنه بدی میبینه وتاوان پس میده.نمی تونستم تحمل کنم تا عذاب کشیدنشون رو توی جهنم ببینم و می خواستم همین جا و توی همین دنیا خودم مجازاتشون کنم.ده دقیقه ای میترا منو از کس گایید و منم با تمام وجودم این گاییده شدن رو به فال نیک گرفتم.گاییده شدنی که برای من مژده پیروزی داشت.بعد از من نوبت سیمین بود.وقتی میترا کیرشو تو کس سیمین فرو کرد و تلمبه های محکمش روانه کس داغ و گوشتی اون جنده سن بالا شد مطمئن شدم که حالا ایدز مهمان وجود بی خاصیت و بی ارزش سیمین هم شده و توی سفر جهنم اون قدرا هم تنها نخواهم بود.حالا دومین انتقامم رو هم ازشون گرفته بودم.سیمین و میترا رو با ویروسی که توی تنم جا خوش کرده بود آلوده کردم اونم بدون اینکه کوچکترین عذاب وجدانی داشته باشم.تقریبا کارم تموم شده بود.از لیست انتقام چهار نفره ای که داشتم دو نفر خط خورده بودن و احسان دوست پسر سابقم و الهام دخترخالم که حالا با هم بودن باقی مونده بودن.اونا رو هم باید آلوده می کردم ولی در مورد اونا نیازی نبود که خودم مستقیم وارد عمل بشم.به خوبی می دونستم که سیمین و میترا سکسای گروهی زیادی رو با احسان و الهام انجام دادن و این به نوعی برنامه همیشگی اونا بوده و ماهیانه چند باری این کارو انجام میدن.فقط کافی بود تا یک بار میترا کیرشو تو کس الهام فرو کنه و از اون طرف هم احسان یک بار کس گنده سیمین رو مورد گایش قرار بده تا لیست انتقام من کامل بشه.این جا جایی بود که ماموریت من کامل میشد وبعدش می تونستم با خیال راحت مسافر جهنم بشم.اون شبم مثل آخرین سکسم با میترا و سیمین بسیار کابوس وار وناخوشایند بود و اونا هر بلایی که دلشون می خواست سرم آوردن.کتکم زدن ، توهین و بی احترامی رو مثل نقل و نبات نسبت بهم انجام می دادن تف و شاش و گه نبود که نثارم نکنن و من در حالت عادی باید بالا می آوردم ولی این جنگ آخر من بود ومن در پایان این جنگ شاید مسافر جهنم بودم ولی حالا می دونستم که توی این سفر تنها نخواهم بود و یه چند تایی همسفر رو با خودم همراه خواهم کرد.نمی دونستم این بیماری چند سال دیگه قرار بود بهم فرصت زندگی بده.برای بعضیا دو ساله برای بعضیا ده سال برای بعضیام شاید چند ماه ولی پایان کارش مشخصه.مشخصه که کار من تمومه.مشخصه که به آخر خط رسیدم وحتی نمیدونم چقدر زمان دارم.مشخصه که تاوان گناهان و اشتباهاتم رو پس دادم و سرنوشتم با این بیماری و مرگ جهنمی گره خورد.مشخصه که دیگه نه شوقی برای زندگی دارم ونه بهونه و انگیزه ای برای ادامه دادن.انتقامم رو هم که گرفته بودپایانم و حالا شاید با خیال راحت می تونستم برم و خودمو گم و گور کنم.برم و خودم رو از این دنیای عجیب و پیچیده و با اون آدمایی که در عین همسایگی فرسنگ ها از هم فاصله دارن و در عین نزدیکی بسیار از هم دور و بی تفاوتن رها کنم.دنیایی که دیگه برای من و امثال من جای موندن نبود.باید می رفتم تا خودم رو از دست خودم گم وگور کنم.باید می رفتم و در گوشه ای ناشناخته از این دنیای بی ارزش روزها ، هفته ها و شاید ماه های آخر زندگیم رو در سکوت و خلاء وگمنامی به پایان می رسوندم.شاید این برای من بهترین و البته تنهاترین پایان ممکن بود.پایانی برای یک زندگی که به پوچی و نیستی گرایید واین گونه احمقانه و نابخردانه رو به زوال و خاموشی رفت.


پایان