داستان سکسی

داستان سکسی تفتیش

همیشه با دیدن زن و شوهرهایی که دست همو میگرفتن و تو خیابان راه میرفتن ، شوق و شعف عجیبی درمن ایجاد میشد که این از دید مادر و تک خواهرم پنهون نمیموند ، پدرم اصلا توجهی به این موارد نداشت و همیشه مثل آدم آهنی رفتار میکرد ، رفتاری که باعث شده بود فاصله زیادی بین ما با اون ایجاد کنه ، این رفتار خشک و بیروح پدرم چند باری تا مرز طلاق هم پیش رفته بود که هر بار با وساطت فامیل منتفی شده بود ، ریشه این مسائل هم به اختلاف فرهنگی زیاد بین خانواده هاشون بر میگشت ، پدرم از یک خانواده خشک و مذهبی و مادرم بر عکس خانواده ای راحت و بیخیال حجاب و …. ، و تنها موردی که باعث ازدواج این ۲ تا شده بود علاقه فوق العاده زیاد دایی من به پدرم بود ، داییم از سهامدارهای یک شرکت ساختمانی خیلی بزرگ بود و پدرم از مهندسین اون شرکت ، که با محکم شدن پیوند دوستی و رفاقت بینشون ، این آشنایی به خانواده ها کشیده شد و بعدش ازدواج بین مادر و پدر . ثمره ازدواج و زندگیشون هم من(مهرداد) و خواهرم (مهسا) بود ، خواهری که به گفته همه فامیل دقیقا کپی برابر اصل مادرم (عشرت)بود . دختری فوق العاده زیبا ، با قدی بلند و کشیده ، اندامی سکسی و رفتاری لوند ، دختری که باعث شده بود چشم خیلی از پسرهای فامیل و غریبه دنبالش باشن ، پدرم بارها به خاطر رفتارش مورد مواخذه قرارش داده بود ولی مهسا شاید بشه گفت وقاحت و پررویی رو از مامیم (عشرت) به ارث برده بود و همیشه به پشتیبانی عشرت در مقابل رفتار پدرم از خودش انعطاف نشون نمیداد که هیچ ، بدتر هم میکرد . تنها موردی که مهسا رو پیش پدرم عزیز کرده بود درس فوق العاده خوبش بود که عاقبت نتیجه هم داد و تونست بعد از دیپلم و در کنکور پزشکی تهران قبول بشه ، من هم که دو سال ازش کوچکتر بودم با کمکهای همیشگی مهسا تونسته بودم از نظر درسی پیشرفت داشته و با راهنماییهای خواهرم مهندسی عمران که خیلی علاقه داشتم تو دانشگاه مشهد مشغول به ادامه تحصیل بشم . حالا برمیگردم به عقبتر و اصل سکسی بودن داستان رو شروع میکنم ما تو خونه از همه نظر راحت بودیم ، معمولا پدرم به خاطر پروژه هایی که تو شهرهای مختلف داشتن اکثرا تو سفر بود و مامی هم که از شناگران خبره بود بعنوان غریق نجات تو چند تا استخر خصوصی و … مشغول بکار . من و مهسا هر کدوم صاحب کامپیوتر شخصی بودیم ، البته مامی و پدرم هم لب تاب داشتن برای خودشون ، من چند باری شیطنت کرده بودم و سیستم همه رو وارسی کردم ، فقط پدر بود که جزء مطالب مربوط به کارش چیز دیگری نداشت ، هم مهسا و هم مامی سیستمشون پر بود از عکس و فیلمهای مختلف ، از فیلمها و عکسهای مجاز بگیر تا غیر مجاز و سکسی ، مهسا خوره کامپیوتر بود و هم برای من و هم برای مامی فیلتر شکن تهیه کرده بود . ۱۸ سالم بود ، یکی از روزها تابستان که خونه تنها بودم و برای گذران وقت تواتاقهای یاهو مسنجر (chat room) دور میزدم یک آدی توجه منو به خودش جلب کرد ، تو مسج هاش نوشته بود (( افرادی که مایلند در مورد سکس خواهر و مادر صحبت کنن بیان تو )) ، ادش کردم و باهاش شروع به چت کردن نمودم ، پسری بود ۱۸ ساله که علاقه زیادی به دید زدن وسکس با خواهر و مادرش داشت ، چند روز دیگه هم باهاش چت کردم و تو اون روزها بهم عکس خواهرشو داد ، خیلی ناز و سکسی بود ، اونقدر مخ منو کار گرفت تا من هم چند تا عکس که مهسا و مامی تو عروسی خالم گرفته بودن و خیلی لخت بودن را دستکاری کردم و صورتشونو برداشتم و براش فرستادم ، دیگه کار من شده بود چت با این پسره ، تقریبا ۱ ماه از این قضیه میگذشت ، راستش دید خودم هم بخصوص نسبت به مهسا عوض شده بود ، کلا وضعیت پوشش مهسا و مامی تو خونه خیلی راحت و باز بود ، اکثر مواقع سوتین نمیبستن و معمولا با شلوارک یا دامن کوتاه بودن ، مخصوصا اگه پدر ماموریت بود شدت راحتی بیشتر میشد ، تاپهای کوتاه و یقه باز ، دامنهای کوتاه ، شلوارکهای تنگ ، اینها همه سبب شده بود منو که هیزتر شده بودم رو بیشتر غرق سکس کنه ، یک روز وقتی مهسا با نوار ترکی منصور میرقصید اونقدر محوش شده بود که متوجه دقت مهسا به خودم نشدم ، میخ پاها و سینه هاش و دید زدن بودم ، وقتی به خودم اومدم که با صدای اعتراضی مهسا روبرو شدم که میگفت : آی مهرداد کجایی ؟ من که تازه متوجه دسته گل خودم شده بودم من من کنان گفتم : ممممممم من ؟ هیچی ، مهسا خیلی رقصت قشنگ هستشا مهسا که کامل به وضعیت غیر عادی من پی برده بود گفت : نه بابا ، تازه کشف کردی ، ولی …… خودتی ، هواست به رقص نبود برای اینکه بیشتر ضایع نشم بلند شدم و رفتم تو اتاقم ، کامپیوتر رو روشن کردم و چند تا کلیپ و فیلم دیدم ، راستش یکم شهوتی شده بود و تکونهایی تو شلوارم ایجاد شده بود ، عکسهای مهسا و مامی و بقیه فامیلها رو از تو کامپیوتر مهسا کش رفته بودم و داشتم میدیدم ، واقعا مهسا خیلی سکسی و عالی بود ، از اون دخترهایی که هر پسر آرزوی داشتنشو میکرد ، من زیاد تو خط دختر و خلاف نبودم ، نه اینکه بدم بیاد ، نه روحیه اینکارها و جراتشو میشد گفت نداشتم ، از اینکه دختر به اعتراض جلوم در بیاد میترسیدم ، ولی بر عکس من مهسا ، اگه اشتباه نکنم حداقل ۵ – ۶ نفر از پسرهای فامیل رو سر کار گذاشته بود ، حالا تا چه حد پیش رفته بود نمیدونستم ، ولی چون مامی هم بهش پا میداد و اکثر مراسمها با خود میبردش و سکسی و سوپر لباس میپوشیدن مهسا وقیحتر شده بود . یک شب پدرم بهم پیشنهاد داد باهاش برم شهرستان برای بازدید از یکی از پروژهای کاریش ، عقیده داشت هم تجربه میشه برام و هم تفریح هستش ، مونده بودم قبول کنم یا نه که مهسا گفت : اتفاقا خیلی هم خوبه اینطوری ما هم میتونیم به کارهای عقب افتاده اتاقش برسیم من : کارهای عقب افتاده اتاق من ؟ مهسا : بله حضرت آقا ، جمع و جور و مرتب کردن وسایلت ، جارو کردن اتاقت که خیلی وقت دستش نزدی و از اینطور کارها مامی هم تایید کرد که رفتم هم تجربه هست و هم یک تنوع ، ۴ روز با پدرم شهرستان بودم و روز چهارم وقتی قصد برگشتن داشتیم به پدرم خبر دادن تو یکی دیگه از پروژه هاش حادثه اتفاق افتاده و باید حتما خودشو برسونه اونجا ، پدرم بالاجبار منو با یکی از همکاراش به تهران برگردوند و خودش با خونه تماس گرفت و قضیه رو توضیح داد ، حدود ساعت ۱۰ صبح تهران رسیدیم ، وقتی وارد خونه شدم از خستگی رفتم تو اتاقم و خوابیدم ، مامی خونه نبود ولی مهسا تو اتاقش خواب بود ، با صدای بلند ضبط و آهنگ خارجی از خواب پریدم ، ساعت ۱۱ و مشخصا اینکار مهسا بود که مشغول به ایروبیک شده ، به طرف اتاق مهسا رفتم ، در باز بود و مهسا با شلوارک و نیم تنه خوشگلی که پوشیده بود داشت ورزش میکرد ، پشتش به من بود و متوجه حضورم نشد ، اندامش وسوسه انگیز بود و نمای پشتش هم دیونه کننده تر ، من به در تکیه داده بودم و محو تماشا مهسا بودم ، تو یکی از حرکات که مهسا رو به پایین خم شده بود از بین پاهاش منو دید و درجا ایستاد ، رو به من کرد و بر خلاف انتظارم با چشمای غضبناکش روبرو شدم ، سلامش کردم ولی بدون اینکه جواب منو بده ضبط رو خاموش کرد و از کنار رد شد و رفت حموم ، هنگ کرده بودم ، چی میتونست شده باشه ، تا بخواد مهسا از حموم بیرون بیاد مخم داشت منفجر میشد ، هیچ وقت نشده بود مهسا اینطوری باهام رفتار کنه ، تازه همیشه اون بهم سلام میکرد ، مهسا رفت تو اتاقش و بعد از اینکه لباسشو عوض کرد بازم بدون اعتنا به من اومد بیرون و برای خودش آبمیوه ریخت و شروع به خوردن کیک و نوشیدنیش کرد ، رفتم تو آشپزخانه و جلوش نشستم ، اصلا برام این رفتار قابل تحمل نبود ، بهم نگاه نمیکرد و حواسشو به اطراف مشغول کرده بود ، دیگه کم نمونده بود بزنم زیر گریه ، بغض گلومو گرفته بود ، از جام بلند شدم و با صدایی که به زور از گلوم بیرون میومد گفتم : اونقدردلم برات تنگ شده بود که نگو ، اون وقت این خوش اومد گویی توهستش ؟ مهسا یک نگاه بهم کرد و دوباره روشو برگردوند و بی محلی گذاشت ، دیگه نتونستم دوام بیارم و بغضم ترکید و به طرف اتاقم رفتم ، سر درد وحشتناکی گرفته بودم ، حدود ساعت ۲ بعداظهر مامی اومد و وقتی وارد اتاقم شد ، شوک وارده بهشو متوجه شدم ، اونطور که مشخص بود فشار بالا و سر درد زیاد من چشمامو کاملا قرمز و به طرز خطرناکی نشون میداد ، و وخامت وضع وقتی بیشتر مشخص شد که فشارم با دستگاه اندازه گیری شد و قطره های اشک مامی دراومد ، مهسا ترسیده بود ، مامی منو با ماشین برد بیمارستان و تو اورژانس بستری شدم و بعد اینکه یک سرم گرفتم و وضعیتم بهتر شد به خونه برگشتیم ، تو راه مامی ازم میخواست علت این سردرد رو براش بگم که من هم سروپرش کردم ، خونه که رسیدیم ساعت حدود ۵.۵ بعداظهر بود ، مامی برای ساعت ۶ میباید میرفت استخر ، به مهسا گفت مواظب من باشه تا برگرده ، من تو اتاقم رفتم و در رو بستم ، تقریبا ۲۰ دقیقه بعد مهسا میخواست بیاد داخل که من ازش عذر خواستم و تنها بودنمو میخواستم . مهسا اصرار به داخل اومدن داشت و من اصلا حوصله نداشتم ، صداش داشت عوض میشد و معلوم بود داره ناراحت میشه ، با اکراه در رو براش باز کردم و رفتم رو تختم خوابیدم ، مهسا با لیوان شربت اومد داخل و گذاشت رو میز کامپیوترم ، پشتمو بهش کردم ، مهسا روی تخت کنارم نشست و دستشو گذاشت روی سرم ، من هیچ وقت تصور اینو نمیکردم مهسا اینطور باهام برخورد کنه و نوعی احساس عاطفی شدیدی بینمون بود ، مهسا ازم خواست برگردم و روبروش قرار بگیرم ، من اصلا اهل تلافی و اینجور برنامه ها نبودم ، از جام بلند شدم و کنارش رو تخت نشستم ، رونهای سفید و توپول مهسا باز داشت منو هوایی میکرد و به فراموشی قضیه بعداظهر کمک میکرد ، مهسا دستشو گذاشت زیر چونه من و به طرف خودش کشید ، لبشو گذاشت روی لپم و بوس داغی ازم کرد ، بارها منو اینجوری بوسیده بود ولی نمیدونم چرا ایندفعه حس و حال دیگری داشت برام ، از کنار بغلش کردم ، مهسا از کنارم بلند شد و رفت روی صندلی کامپیوتر روبروم نشست ، نگاهاش مهربون شده بود ، مثل همیشه ، چند لحظه همینطوری گذشت ، مهسا نفس عمیقی کشید و گفت : خوب داداشی من بهتر شده ؟ من : بله ، مرسی و ببخشید که نگرانتون کردم مهسا پاشو انداخت رو هم ، واقعا نمیتونستم چشم از پاها و اندام مهسا بردارم ، دیگه دست خودم نبود و به نوعی معتاد این شده بودم ، این توجه من از دید مهسا پنهون نمونده بود ، مهسا با لبخند نازی گفت : خوش گذشت ؟ آب و هوا خوب بود ؟ من : خیلی ، جا شما خالی ، ولی راستشو بخواهی دل تنگ تو و مامی بودم مهسا : ما هم دلمون برات تنگ شده بود من : برای همین اونطور باهام برخورد کردی؟ مهسا منتظر این سوال نبود ، چون فکر میکرد من حداقل الان پیگیر اون شرایط برخوردیش نمیشم ، مهسا یکم خودشو روی صندلی جابجا کرد و گفت : مهرداد من بابت اون برخورد متاسفم و همین جا ازت عذر میخوام من : مهسا من میدونم تو بدون دلیل اکشن نگرفتی پس خواهش میکنم برای اینکه فکر من هم مشغول نشه علتشو برام توضیح بدی مهسا از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت و گفت : باشه برای یک وقت دیگه من از روی تخت به طرفش پایین پریدم و جلوی در ایستادم و گفتم : به جون مامی و خودم قسم اگه نگی چی شده از اتاقم بیرون نمیام و با هیچ کس صحبت نمیکنم مهسا دوباره رفت و روی صندلی کامپیوتر نشست و رو به من گفت : باشه ، بیا بشین اینجا من رفتم و روبروش روی تخت نشستم مهسا : اولا قول بده هر صحبتی بینمون میشه جایی درز نکنه ، و ثانیا به جون من قسم بخور راستشو بگی من : من هیچ وقت به تو دروغ نگفتم ، شاید مامی و پدر رو پیچونده باشم ولی با تو روراست بودم ولی چون تو میخوای باشه من به جون عزیزترینهام قسم که مامی و تو و پدر هستین قسم میخورم مهسا : مهرداد تو کامپیوتر منو تفتیش کردی؟ چیزی نمونده بود از روی تخت به پایین سقوط کنم ، هیچ وقت اینطور مستعصل نشده بودم ، مهسا متوجه تغییر حالم شد و سریع از جاش بلند شد و کنارم نشست ، یک دستشو گذاشت دور کمرم و دست دیگه رو روی صورتم کشید ، نمیدونستم چی باید بگم ، مهسا با نگرانی بهم نگاه میکرد و بعدش گفت : داداشی حالت خوبه ؟ اصلا مهم نیست ، ولش کن . من : خوبم ، نگران نباش . سکوت بینمون برقرار شده بود ، دلم نمیخواست دروغ بگم برای همین گفتم : بله ، من شیطنت کردم و سیستمهای تو و مامی رو نگاه کردم منتظر برخورد شدید مهسا بودم ولی برعکس انتظارم آروم بهم گفت : دنبال چی میگشتی ؟ چی میخواستی ؟ چرا به خودم نگفتی ؟ من : هیچی به خدا ، بچگی کردم مهسا : داداشی برای چی عکسهای منو و مامی رو تغییر دادی و چهره هامونو تیره و حذف کردی ؟ وای ، مهسا با بررسی سیستم من هم تلافی کرده بود و هم به حقیقتهای بدی دست پیدا کرده بود ، آخه من غیر این عکسها فایلهای مربوط به داستانهای سکسی که اون دوست نتی برام فرستاده بود و بیشترش در ارتباط با سکس با خواهر و … بود رو نگه داری میکردم و ۱۰۰% مهسا اونارو هم دیده بود . نمیتونستم حرفی بزنم و کلا نابود شده بودم ، مهسا دوباره منو تو بغلش گرفت و آروم گفت : مهرداد قرار شد با هم روراست باشیم من : راستش من ……………… مهسا : چی مهرداد ؟ چی ؟ اونارو چرا دستکاری کردی ؟ و مطلب دیگه اینکه اون عکسهای ماله کی هستش ؟ دوست دختر داری ؟ من : من یک دوست نتی دارم مهسا لبخندی زد و بغلم گرفت و بلند گفت : جدی ، آفرین این تغییر حالت مهسا بهم روحیه داد و یکم تونستم خودمو جمع و جور کنم مهسا دوباره گفت : غریبه هستش یا از آشنایان خودمونه ؟ من : نه مهسا دختر نیست ، یک پسره هم سن و سال خودمه مهسا : پس اون عکس دختر و …. ، من : راستش برای خواهرشه مهسا : جدی ، یعنی باهاش آشنات کرده ؟ نمیدونستم چطوری براش توضیح بدم تا اینکه خودش کمکم کرد و گفت : نکنه دوست داره با خواهرش آشنا بشی ؟ من : بله مهسا : تو هم عکسهای منو بهش دادی؟ من : به خدا همونطوری که دیدی ، بدون چهره مهسا : یک سوال دیگه ، ولی قول بده خودتو کنترل کنی و اینکه خیلی راحت و ریلکس جوابمو بدی ، قبلش بهت بگم که من خیلی خیلی راحتتر و اوپنتر از تو برخورد میکنم با مسائل ، پس از این بابت ترسی نداشته باش من : باشه ، قول میدم مهسا : مهرداد تو فایلهای کامپیوترت داستانهای زیادی بود ، البته نگران نباش من هم بعضی وقتا از این داستانها خوندم ، فقط میخوام بدونم همشونو خوندی ؟ من فقط با تکون سر بهش جواب مثبت دادم یکمرتبه مهسا از جاش بلند شد و بوس محکمی از لپم کرد و گفت : فکرشم نمیکردم اینقدر شیطون باشی ، پسره جنس خراب این شادی و جست و خیز مهسا برام جالب بود و منو از شوک وارده خارج کرد ، دوباره اون حسهای سکسی سراغم اومد و سینه های خوش فرم مهسا که براثر بالا ، پایین پریدنش تکون میخورد داشت منو وسوسه میکرد ، مهسا صورتشو به صورتم نزدیک کرد و آروم گفت : خوب بگو ببینم کدوم داستانها برام جالبتر بود ، هان ؟ من که تا حالا این وضعیت رو تجربه نکرده بودم خیلی داغ شدم ، تا حالا صحبت سکسی بینمون نبوده و اگرهم بود خیلی کوتاه و مختصر و سربسته ، از چشمهای مهسا شرارت میبارید ، حالا همون مهسایی شده بود که میشناختم ، شاد ، شرور ، وقیح ، سکسی و صد البته دوست داشتنی و مهربون ، مهسا دوباره سرمو بین دستاش گرفت و گفت : پس میبینم چرا داداشی ما نوع نگاهش هم عوض شده این جمله یعنی تمام تغییر رفتار من مد نظرش بوده ، مهسا ازم فاصله گرفت و شروع قر دادن کرد ، دیگه مهسا با علم اینکه میدونست دارم با شهوت نگاش میکنم رفتارش غیر عادیتر شده بود ، پشتشو بهم میکرد و حسابی کمرشو میچرخوند ، جلوم میومد و به صورت رقص بندری سینه هاشو میلرزوند ، کم کم صدای خنده جفتمون فضا رو پر کرد ، مهسا دوباره روی صندلی نشست و دستشو گذاشت زیر چونش و بهم خیره شد ، هیچی نمیگفت و فقط لبخند میزد ، من ازش بالاتر بودم و ناخودآگاه چشمم به سینه هاش افتاد که بر اثر نوع نشستنش کاملا دیده میشد، وای پسر، چه خوشگل و دیدنی ، محو تماشا اونا شده بود ، با صدای مهسا به خودم اومدم که گفت : داری کجا رو سیر میکنی ؟ من من کنان گفتم : هیچ جا مهسا همونطور که نشسته بود ادامه داد : مهرداد همه اون داستانها رو خوندی ؟ من دوباره با تکون سرم تایید کردم مهسا : ببین قرار شد رو راست باشی و راحت ، پس بهتره به جای تکون سرت زبئنتو تکون بدی ، باشه من : باشه مهسا : همه همه داستانها ؟ من : بله مهسا : خوشت اومد ازشون ؟ من : بله مهسا : از کدومها بیشتر ؟ من : راستش همشون به نوعی قشنگن مهسا : و کدوما بیشتر ؟ من : خوب ……………. قشنگن همشون مهسا : داداشی شیطون من قرار شد چی ؟ من : باشه ، همشون ولی بعضی ها بیشتر مهسا : و اون بعضی ها که فکر کنم اکثرشم اونا بود کدوما ؟ من : بله ، همونا مهسا : مهرداد ، کدوما ؟؟؟؟ من : خوب تو که میدونی ، پس چرا اذیت میکنی ؟ مهسا : اذیت ؟! نه ، اصلا میخواییم با هم گپ بزنیم ، اگه دوست نداری باشه من میرم ، ولی میدونم تو هم مایلی مهسا راست میگفت ، من خودم عاشق این بحثها بودم ، حالا که خودش داشت شروع میکرد دیگه نباید زیاد لفتش میدادم من : خوب راستش بیشتر تقصیر این دوست نتی جدیدمه مهسا : یعنی خودت نمیخواستی و نمیخوای ؟ من : نه ، نمیشه گفت خلاف میل من بوده مهسا : مهرداد دوست دختر داری‌؟ من : نه مهسا : میدونستم ، کاملا معلومه ، همه تو سن تو کلی اینکاره شدن ، حالا داداشی مارو ببین من : مهسا یک سوال کنم ؟ مهسا : آره جونم من : تو دوست پسر داری ؟ مهسا لبخند قشنگی زد و گفت : به شرطی که تو هم بگی من : باشه مهسا : اوهوم من : خیلی حال میده ؟ مهسا : چی حال میده ؟ من : همین دیگه مهسا از جاش بلند شو و لپمو گرفت و گفت : کدوم داداشی ؟ چرا اینقدر میپیچونی من : دوست پسر میگم مهسا : آخ دادشی ساده من ، حیف که GF نداری . اندام مهسا برام سکسیتر شده بود و حریصانه نگاشون میکردم مهسا سرشو آورد بیخ گوشم و آروم گفت : زیبا هستن ؟ من یکه خوردم و نمیدونستم منظور مهسا از زیبا هستن چی هست ، برای همین با تعجب پرسیدم : چی زیبا هست ؟ مهسا دوباره سرشو آورد بیخ گوشم و گفت : همونایی که میخشون شدی هجوم خون تو رگهای صورت و سرم به وضوح مشخص بود ، داغ و سرخ ، علائمی که در صورتم ظهور کرد ، دستام بد جور عرق کرده بود و احساس گرمای شدیدی میکردم ، مهسا حالا دقیقا نقش شیطان را داشت بازی میکرد ، لوند بودنش از یک طرف ، سکسی بودنش از طرف دیگه ، و از همه مهمتر فوق العاده وقیح بودنش ، اینها همه باعث شده بود از اینطور صحبت کردن ابائی نداشته باشه ، مهسا دوباره روی صندلی نشست و رو به من گفت : مهرداد وقتی اون داستانها رو میخونی چه حسی بهت دست میده ؟ من که دیگه داشتم کم رویی رو کنار میزاشتم و خودم دلم ریلکس بودن بیشترو میخواست گفتم : راستش تحریکم میکرد مهسا : خوب چیکار میکردی ؟ من : هیچی ، چیکار میتونستم بکنم مهسا : خوب معلومه من : چی ؟ مهسا با شیطنت و لوندی خاصی خودشو بیشتر خم کرد و طوری قرار گرفت که سینه هاش کاملا تو دید من قرار گرفت ، چند لحظه ای اینطوری موند و دوباره به صندلی تکیه داد ، و بعد گفت : این من که هنوز نفهمیده بودم منظورش چیه گفتم : چی ؟ این ؟! میشه واضح بگی مهسا : ای ، نفهمیدی ؟ این که گفتنی نبود ، دیدنی بود ، که مطمئنا تو هم از دست ندادی دیگه شک نداشتم مهسا مست و شهوتی شده و من بدتر از اون ، ادامه این بحث رو دوست داشتم و برای همین گفتم : دیدنی ؟ چیرو از دست ندادم ؟ مهسا با حالتی گلایه آمیز گفت : ای مهرداد ، چقدر خنگ بازی درمیاری ، ببین ناچارم نکن هر جور دلم میخواد بگما من همین رو میخواستم ، مهسا وقتی نمیتونست منظورشو بفهمونه وقیحتر میشد ، حالا که دیگه خیالش از من هم راحت شده بود من : نه جدی مهسا ، من حواسم نبود ، چیرو باید میدیدم ؟ مهسا از جاش بلند شد و به طرف اومد و به فاصله ۰.۵ متر ایستاد و گفت : مهرداد ، پسره شیطون و چشم چرون ، نگو که همه حواست به من نبوده ، نگو که …………………. من : نگم که چی ؟ این جمله آخری من صبر مهسا رو به آخرش رسوند و باعث شد به طرف در بره و قبل از خروجش بگه : یعنی تو همه حواست به اندام من نبودش ؟ حضرتعالی نبودی که با چشمات سینه هامو …………………. و سریع از اتاق بیرون رفت ، تو عمرم اینقدر سکسی نشده بودم ، وقتی مهسا گفت سینه هامو ، شلوارم تکون شدیدی خورد .شب مامی همه حواسش به من بود و قضیه بعداظهر کلی روحیه منو عوض کرده بود ، مهسا یه تی شرت یقه باز که نصف سینه هاش بیرون بود تنش کرده و این شده بود نقطه دید من ، دیگه راحتر تو سینه ها و اندام مهسا گشت میزدم و مهسا هم بعضی وقتا چشم غره میرفت ، تو حال و هوای خودم بودم که مامی گفت : مهرداد جون خوبی ؟ من : مرسی مامی ، خیلی بهتر شدم مهسا : مهرداد بیشتر دلش تنگ شده بود و اون حالتش به خاطر دوری بوده مامی : دوری ؟ دوری از چی ؟ مهسا : خوب معلومه ، دوری از ما ، مگه نه مهرداد ؟ من یه نگاه به مامی کردم و گفتم : خوب بله ، ولی آب و هوای اونجا خوب نبود مهسا که شیطنتش گل کرده بود گفت : اون که صد در صد ، آب و هوا اینجا با طبیعت زیباش (( همزمان به خودش و مامی اشاره کرد )) رو میخوای با آب و هوای اونجا با طبیعت خشن کارگریش یکی کنی مامی بلند میخندید ، اون شب خیلی ناز شده بود ، من کمتر نگاهای معنی دار به مامی داشتم ولی نمیدونم اون شب چرا تغییر در من ایجاد شده بود ، مامی یک تیشرت بندی خیلی باز که هم از بالا و هم زیر بغل چاک داشت و سینه های بزرگش که به خاطر نبستن سوتین تکون تکون میخورد بد طور عرض اندام میکردن ، مامی بیشتر اوقات دامنهای خیلی کوتاه و تنگ میپوشید ، علاقه خاصی به اینطور لباس پوشیدن داشت ، معمولا جلوی بیشتر فامیل و دوستای صمیمی خانواده هم اینطور میگشت که زیاد به مزاق پدرم هم خوش نمیامد ، بارها خودم هیز بازی مردهای فامیل و دوستای پدرم را که اندام مامی رو تحت نظر داشتن دیده بودم ، نمیدونم چرا ولی احساس میکنم مامی هم اینو متوجه میشد ، ولی به نوعی خوشش میومد ، مهسا هم از این نظر کاملا شبیه مامی بود . مامی : خوب پسرم حق داره ، روحیه پدرش فقط به درد اونجا میخوره ، پسرم باید با خودمون مسافرت بره مهسا دوباره با لوندی خاصی گفت : اون که بببببببببله ، تا هر وقت روحیه داداشیم خسته شد من و مامی براش برقصیم و شادش کنیم صدای خنده مون فضا رو پر کرد ، مامی رو به مهسا گفت : اگه راست میگی بلند شو الان به داداشت روحیه بده مهسا انگار منتظر این صحبت بود ، به طرف TV رفت و کانال PMC رو زد ، وشروع به رقص کرد، واقعا هم هیکل وهم چهره فوق العاده محشری داشت ، مامی هم مشغول رقص شد ، دیگه تکون سینه هاش کاملا مشهود بود ، مهسا به طرفم اومد و بیخ گوشم گفت : پسره هیز بلند نمیشی ؟ یک نگاه بهش کردم و بلند شدم ، خیلی حال میداد ، هر سه نفرمون داغ شده بودیم ، نوشیدنی که مهسا برامون آورده بود هم بیشتر فعالمون کرد ، مامی اومد طرفم و دستامو تو دستاش گرفت و میرقصید ، مهسا هم از پشت بهم چسبید ، عطر هوس انگیزی از هردو بلند شده بود و این به داغ شدن من کمک میکرد ، نمیتونستم جلوی خودمو برای نگاه نکردن به سینه های مامی رو بگیرم ، تا حالا اینطور مست و سکسی ندیده بودمشون و خودم هم این نگاه رو بهشون نداشتم ، اونقدر محو سینه ها و اندام مامی بودم که متوجه دقت اونا به خودم نشده بودم ، با ضربه آرومی که مهسا به پشت سرم زد ، به خودم اومدم ، مامی لبخند میزد و بهم نگاه میکرد ، مهسا از پشت سر بیخ گوشم گفت : بد نگذره ، میبینم هیچ صحنه ای رو هم از دست نمیدی مامی یکی از دستامو رها کرد و دست مهسا رو گرفت و سه نفری با هم میرقصیدیم ، یکم که گذشت آهنگ آرومی گذاشت و مامی ازمون جدا شد و روی مبل نشست ، مهسا بهم نزدیکتر شد ، یک دستمو دور کمرش گذاشتم و شروع به رقص ۲ نفری کردیم ، بارها اینطوری رقصیده بودیم ، ولی ایندفعه فرق میکرد ، مامی غرق نگاه کردن رقص ما بود ، مهسا بیشتر خودشو بهم چسبوند و دیگه کاملا سینه های خوشگلش به بدنم چسبیده بود ، مهسا ایندفعه بلند طوری که مامی هم شنید گفت : خیلی این رقص رو دوست داری؟ من با اشاره سر جواب مثبتش دادم و دوباره ادامه داد : حتما رقص ۲ نفرشو بیشتر به مامی که خنده زیبایی روی لبش نقش بسته بود نگاهی کردم و به مهسا گفتم : دقیقا مهسا دوباره گفت : و مخصوصا این نوع رقص ۲ نفره و سرشو بیخ گوشم آورد و گفت : داری حسشون میکنی ؟ منظورشو میدونستم چیه ، جدا درست میگفت تموم حواسم به سینه هاش بود ، انگار لخت بهم چسبیده ، مامی از جاش بلند و بهمون نزدیکتر شد و گفت : از جوانی و نشاطتون استفاده کنین ، و هم از لپ من و هم از لپ مهسا بوس گرفت و به طرف اتاقش رفت ، من و مهسا همچنان میرقصیدیم ، آهنگ عوض شده بود ولی همچنان ما بهم چسبیده بودیم ، به مهسا گفتم : مهسا غیر من با کسی دیگه هم اینطوری رقصیدی ؟ مهسا لبخندی زد و با سر جواب مثبت داد من : با کی ؟ مهسا : دیگه ، چیکار داری تو من : تو رو جون من بگو مهسا : میخوای بدونی برای چی ؟ من : دوست دارم بدونم کی به جزء من این دستهای خوشگلو تو دستاش گرفته مهسا : فقط دستام ؟ من : نه ، همه این زیبایی رو مهسا : قول میدی راز دار باشی؟ من : با تمام وجودم قول میدم مهسا : با دوست پسرم من : کدومشون ؟ مهسا یکمرتبه ازم فاصله گرفت و گفت : مگه چند تا دارم من : خوب من میدونم ۴ – ۵ تایی هستن ، خوش به حالشون مهسا : حسودیت میشه ؟ من : اگه راستشو بخواهی زیاد مهسا : حسود ، حسود مهسا : ولی من فقط با یکیشون راحت بودم و فقط با اون رقصیدم من : میشه بدونم کیه این آدم خوش شانس ؟ مهسا : یکی از همکلاسیهام ، تو یک جشن تولد من : پارتی دیگه ؟ مهسا : اوهوم من : همینطوری بغلت کرده بود ؟ مهسا که از چشماش معلوم بود مست شده با لوندی خاصی گفت : شایدم صمیمیتر من بیشتر خودمو بهش فشار دادم و گفتم : از این هم صمیمیتر ؟ مهسا : آره داداشی من من ازش یکم فاصله گرفتم و گفتم : مطمئنی تو رقص بوده ؟ شاید بعد رقص صمیمیتر شده بودین ؟ مهسا خنده بلندی کرد و به طرف TVرفت و خاموشش کرد و همانطور که به اتاقش نزدیک میشد گفت : شایدم روابطم با مهسا روز به روز راحتر و صمیمیتر میشد ولی حیف که به آخر تابستان نزدیک میشدیم و من باید میرفتم مشهد ، برای من که تا حالا از خانواده دور نبودم خیلی سخت بود ، بیشتر از همه مامی نگران و ناراحت بود ، با همه این موارد سال تحصیلی شروع شد و من مشغول به درس شدم ، خوابگاهی که بهمون داده بودن خیلی شلوغ و با امکانات کم ، باعث شده بود بیشتر بچه ها ناراضی و اونایی که میتونستن دنبال خونه بیرون میگشتن ، بعد از یک ماه مامی با پدرم اومدن مشهد و وقتی از وضعیت خوابگاه اطلاع پیدا کردن در صدد تهیه خونه برام براومدن ، ۱ هفته بعد پدرم تلفنی بهم اطلاع داد یکی از دوستان نزدیکش یک واحد آپارتمان تو مشهد داره که خالیه و من میتونم در صورت تمایل برم اونجا ، دیگه بهتر از این نمیشد ، با هماهنگی پدرم و دوستش در اون آپارتمان مستقر شدم ، به لطف مامی پدرم یک ماشین هم برام خرید تا بتونم راحتر باشم ، زیاد اهل رفیق بازی نبودم و بیشتر هواسم به درس و کتاب بود ، بعد از امتحانات میان ترم قصد کردم برم تهران که بهم خبر دادن مهسا با یکی از دوستای مشهدیش دارن به طرف مشهد میان ، خیلی خوشحال بودم ، به قدری دلم برای مامی و مهسا تنگ شده بود که نگو ، حدود ساعت ۱۰ شب مهسا رسید ، به محض اینکه اومد تو خونه بغلش گرفتم و بی اختیار اشکم دراومد ، اون هم دست کمی از من نداشت ، خیلی ژولیده و به هم ریخته بود ، دلیلش هم عجله برای رسیدن به پرواز بود ، ازش در مورد دوستش پرسیدم که گفت رفته خونشون ، شام خورده بود ، برای همین گرفتن یه دوش میتونست سره حالش بیاره که با کمال میل قبول کرد ، تا مهسا میخواست دوش بگیره منم براش چای حاضر کردم ، تو آشپزخانه بودم که صدای باز شدن در حموم نظرمو به سمتش جلب کرد ، مهسا یک حوله به خودش پیچونده بود از از بالای سینه هاش تا روی زانوهاشو گرفته بود ، موهای خوشگل و بلندش خیس آویزون بود ، به سمتش رفتم و یک بوس از لپش کردم ، خیلی ناز و دوست داشتنی بود ، مهسا همونطوری رفت و روی یکی از مبلهای ۲ نفره نشست و من روبروش نشستم و بدون صحبتی فقط بهش نگاه میکردم ، مهسا لبخندی زد و گفت : چیه ؟ مگه آدم ندیدی ؟ من : آدم که زیاد ، ولی تو با همه فرق میکنی ، فرشته ای خوشگل و مهربون مهسا خنده کنان گفت : قربون تو داداشی نازم . سفیدی بالای سینه هاش و قسمتی از رونهاش که بیرون از حوله زده بود ، پوست فوق العاده صاف و براقشو به نمایش گذاشته بود ، دیدن این صحنه منو داغ میکرد ، مهسا تو یه حرکت به حالت نیمه دراز کش روی مبل خوابید و سرشو روی دسته مبل گذاشت ، من بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم و همزمان گفتم : مهسا خانمی خیلی خسته ای ، الان برات چای میارم بعدش برو بخواب مهسا همانطور که روی مبل دراز کشیده بود گفت : نه خسته نیستم ، احساس میکنم بیشتر ماهیچه هام گرفته . من : بزار یک چایی داغ بخور ، بعد که لباستو پوشیدی یک ماساژ حسابی میدمت ، بعد لالا کن چایی رو بردم و روی مبل گذاشتم ، مهسا نشست و چایی رو که خورد رفت برای تعویض لباس ، بیشتر این زمان رو بهم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم ، چند دقیقه بعد مهسا از اتاق بیرون اومد ، یک شلوارک فوق العاده کوتاه با تیشرت خوشگلی تنش بود ، سینه های سکسیش باز هم به خاطر نبستن سوتین از زیر تیشرت غوغا کرده بود ، برای اولین بار حواسم به وسط پاهای مهسا جلب شد ، شلوارکی که انتخاب کرده بود از نوع استرج و تنگ که ناخواسته تصویری خفن ایجاد کرده بود ، تا حالا اینقدر دقت نکرده بودم ، واقعا زیبا و ………….. ، اوه نمیتونم بیان کنم ، مهسا با لوندی عجیبی اومد و دوباره روبرو نشست و مطمئن بودم مسیر نگاهامو خونده بود ، لبخندی شیطنت آمیز روی لبش بود ،دهانم احساس خشکی عجیبی میکرد ، مهسا همونطور بهم خیره شده بود و من که عملا هنگ کرده بود چاره ای جزء پایین انداختن سرم نداشتم ، چند لحظه بعد مهسا گفت : خوب مهرداد ، مشهد خوش میگذره ؟ من : چی بگم ، راستش نه مهسا : نه ، چرا ؟ من : تنهایی خیلی سخته مهسا : خوب چرا تنها ؟ من : خوشم نمیاد با این پسرهای هم خونه باشم مهسا: خوب حتما نباید پسر باشه ، میتونی جنس لطیفتر همخونه داشته باشی یک نگاه بهش کردم که باز هم ناخواسته روی سینه هاش و بین پاهاش میکس شد ، با یکم تاخیر گفتم : تو که میدونی من تا حالا با کسی نبودم مهسا : خوب بالاخره باید از یک جا شروع کنی ، تا کی میخوای اینطوری ادامه بدی من : نمیدونم مهسا : داشتن یک دوست دختر خیلی شرایط روحیتو عوض میکنه ، ولی نه هر دختری چیزی نداشتم که در جوابش بگم برای همین سکوت کردم ، دوباره محو اندامش شدم ، مهسا خوب میدونست الان حواسم کجاست ، یکمرتبه یاد دوستش افتادم و گفتم : راستی دوستت مشهدی هستش ؟ مهسا : بله من : همکلاسیت هستش ؟ مهسا : هم رشته نیستیم ولی چند تا درس با هم داشتیم ، دختر خوب و اکتیوی هستش و خیلی هم خوشگل و ناز این جمله آخری رو با عشوه میگفت من دوباره رفتم تو بر مهسا ، مهسا با پاهاش بازی میکرد ، عمدی یا غیر عمدی داشت آتیش منو بیشتر میکرد ، یاد درد ماهیچه هاش افتادم و بهترین فرصت برای شیطونی ، برای همین گفتم : هنوز کسلی ؟ میخوای ماساژت بدم ؟ مهسا که تو این مسائل ختم روزگار بود و مطمئنا دستمو خونده بود با لوندی خاصی گفت : ای بدم هم نمیاد ، ببینم زیر دستهای داداشیم حالم بهتر میشه یا نه من : صد در صد بهتر میشی ، بلند شو بریم روی تخت دراز بکش مهسا از جاش بلند شد و کنار هم به طرف اتاق رفتیم ، روی تخت به شکم خوابید و دستاشو از هم باز کرد ، من زیاد بلد نبودم ، برای همین اول رفتم سراغ دستاش و از پنجه هاش شروع کردم و تا روی شونه هاش رو مالیدم ، بعد از ساق پاهاش شروع کردم و تا روی روناش میرفتم ، نمای پشتش خیره کننده بود ، شلوارک تنگ مهسا تمام برجستگیهای پشتشو نشون میداد ، یکم که دقت کردم مشخص شد زیرش شورت هم نداره ، دوباره روی پاهاش نشستم و از روی کمر تا شونه هاشو میمالیدم ، به خاطر تیشرت تنش نمیتونستم خوب ماساژش بدم و همش دستم سر میخورد ، ولی وقتی دستم به شونه هاش میرسید دیگه تقریبا روش دراز کشیده بودم و این باعث تحریکم شده بود ، چند باری کامل به کونش چسبیدم و داخل شورتم حرکت احساس میکردم ، مهسا که متوجه غیر عادی بودنم شده بود گفت : معلومه داری چیکار میکنی ؟ کدوم ماساژوری روی طرف خوابیده و ماساژ داده ؟ تو میخوایی ماساژ بدی یا روم دراز بکشی پسره هیز بد چشم کاملا مشخص بود مهسا هم بدش نمیاد سر به سرش بزارم ، برا ی همین خودمو کامل روش خوابوندم و دستامو انداختم دور گردنش و بهش گفتم : اصلا میخوام خفت کنم مهسا با ناز و عشوه گفت : چرا آخه ، من که گناهی نکردم من که برخورد بدنم با کون و اندام مهسا مستم کرده بود گفتم : خیلی هم گناه کردی ، بزرگترین گناهت عذاب دادن داداشت هست مهسا یک تکون شدید به خودش داد و منو به پایین کنارش انداخت و به طرف چرخید و معترضانه گفت : عذاب ؟ من تو رو عذاب میدم ؟ من با علامت سر تایید کردم مهسا : چیکارت کردم که عذاب باشه من یکم به دور و برم نگاه کردم و گفتم : حالا مهسا : دستشو گذاشت روی گلوم و فشار داد و گفت : یالا بگو وگرنه من تو رو خفه میکنم من که خیلی دوست داشتم حال و هوای سکسی به بحثمون بدم گفتم :آخه دختر کسی جلوی یک پسر صاف و ساده ، اینطوری لباس میپوشه ؟ مهسا یک نگاه به خودش کرد و گفت : مگه چیه ؟ آهان حالا فهمیدم . و تا رفتم به خودم بیام لبهای مهسا رو روی لپم حس کردم ، ایندفعه خیلی طولانی تر بوسیدمه و داغتر ، اگه اشتباه نکنم ۴ تا ۵ درجه دمای بدنم بالاتر رفت ، چشم تو چشم هم دوخته بودیم ، مهسا زبونشو برام درآورد و گفت : مگه لباسام چشه ؟ من که دیگه میخواستم به سیم آخر بزنم گفتم : میخواستی دیگه چی باشه ، تو که میدونی من پسره بدی هستم مهسا بلند بلند میخندید و بعدش گفت : نه خیر ، خیلی هم خوبی ، فقط یکم چشم چرونی ، که اونم من اینطوریشو دوست دارم من از جمله آخری مهسا خیلی خوشم اومد و گفتم : مهسا راست میگی ؟ ناراحت نمیشی ؟ مهسا زبونشو دور لبش میکشید ، اینکارش میتونست خیلی معنی ها داشته باشه ، با لوندی گفت : نه داداش خوشگل من ، وقتی با اون چشمهای خوشگلت بهم نگاه میکنی لذت میبرم خیلی دوست داشتم ببوسمش ولی قدرت انجامشو نداشتم ، دستمو گذاشتم روی بازوش و یواش فشار میدادم مهسا ادامه داد : مهرداد هیکل من بد فرم نیست ؟ من : بد فرم ؟ ابدا ، خوشگلترین هیکل رو داری و در ادامه از بالا تا پایین اندامشو نگاه کردم . مهسا یکی از دستاشو بین پاهاش گذاشت و من ناخودآگاه به همون جا خیره شدم ، صدای خنده ریز مهسا باعث شد بهش نگاه کنم ، مهسا همون دستشو برداشت و دقیقا گذاشت روی لبهام ، باورم نمیشد خیلی رومانتیک و حرفه ای داشت بهم پا میداد ، اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم ، فقط اینقدر رو متوجه شدم که دستشو بوسیدم و بو میکردم ، مهسا چشماش خمار شده بود ، خودشو جلوتر کشید و تقریبا بهم چسبیده بود ، پاهامون بین هم گره خورد ، مهسا خیلی آروم گفت : مهرداد از دیدن اندام من لذت میبری ؟ من فقط تونستم با بستن چشمام و باز کردنشون بهش نظرمو بگم ، دست مهسا روی پهلوم بود و داشت میمالوند . مهسا دوباره گفت : مهرداد از دیدن اندام مامی هم همینطور ؟ ایندفعه نتونستم نه حرکتی کنم و نه جواب بدم ، سکوت بینمون برقرار بود و مهسا دستشو بالاتر آورده بود ، من یه زیر پوش رکابی داشتم ، از بین بندهای اون دستشو به سینه هام رسوند ومیمالیدشون ، ورم اونی که بین پاهام بود بیشتر شد ، مهسا سرشو جلوتر آورد و لبشو روی لبم گذاشت ، کوتاه ، ولی خاطره انگیز ، تو این دنیا دیگه نبودم ، مهسا دوباره آروم گفت : دوست داری هر وقت تنها بودیم اینطوری لباس بپوشم ؟ من ایندفعه جواب دادم : خیلی مهسا دوباره لبشو گذاشت روی لبم ، ولی ایندفعه طولانی تر ، دست من همونطور روی بازوش بالا ، پایین میشد ، مهسا دستشو دور کمر انداخت و با یک حرکت خودشو روم کشید ، حالا من به پشت خوابیده بودم و مهسا روم بود ، سینه های نازش به سینه هام چسبیده بود ، سعی میکردم ببینمشون ولی نمیشد ، این تلاش من از دید مهسا خارج نبود ، مهسا دستاشو دو طرف من ستون کرده بود ، خودشو از روی من جدا کرد و آورد بالاتر ، حالا دیگه سینه هاش روبروی صورتم بود ، آروم مهسا داشت سینه هاشو به صورتم نزدیکتر میکرد ، و یکمرتبه کامل روی صورتم گذاشت ، واییییییییی وای وایییییییییییییییییی ، تا دیونه شدنم راهی نبود ، مهسا دوباره دستاشو ستون کرد و از روم بلند شد ، صورتشو آورد پایین و لبشو دوباره روی لبم گذاشت ، زبونشو تو دهنم کرد و چرخوند ، دیگه عملا از کنترل خارج شده بودیم ، دستامو دور کونش بردم و گذاشتم روشون ، مهسا صورتشو جدا کرد و خندید و گفت : دوستشون داری ؟ من : بله مهسا : کدومشونو بیشتر ؟ نمیتونستم جواب بدم ، مهسا کلا وقیحتر از من بود و سکسیتر ، دوباره گفت : خوب کدومشون رتبه اول ، کدوم دوم ، و به بعد ؟ من سعی میکردم صورتمو دوباره به سینه هاش برسونم ، مهسا که متوجه تلاش من شد خودشو دورتر کرد و گفت : اول اسم ببر تا بعدش من در اختیارت بزارم . شهوت همه وجودو پر کرده بود ، با چشمام به سینه هاش نگاه میکردم ولی نمیتونستم حرفی بزنم . مهسا همونطور که روم بود دوباره گفت : اول اسمشون ، بعد خودشون دیگه طاقت نداشتم برای همین گفتم : س س سسسس سینه هات مهسا تو یک حرکت روم نشست و بدون معطلی تیشرتشو درآورد ، زمان برام متوقف شده بود ، اصلا نمیتونستم نفس بکشم ، سینه های نسبتا بزرگ و خوش فرم و سفید مهسا در جا بیرون پرید ، مهسا همونطور بهم نگاه میکرد ، قدرت هیچ کاری رو نداشتم ، مهسا دوباره روم خم شد و ایندفعه اون بلورهای آویزون رو گذاشت روی صورتم ، نمیفهمیدم بوسشو کنم یا بو ، لیسشون بزنم یا میک ، دستامو آوردم بالا و گرفتمشون ، لرزش دستام پیدا بود ، آه چه لطیف و رویایی ، مهسا دستامو جدا کرد و دوباره نشست رو شکمم و گفت : رتبه دوم کدومشون هست ؟ خودمو رو به بالا فشار میدادم ، کیرم دیگه راست راست شده بود ، مهسا دوباره گفت : رتبه دوم ؟ نمیتونستم مستقیم بهش بگم برای همین با اشاره گفتمش : مهسا چه شلوارک قشنگیه مهسا : شلوارک یا اونی که توشه ؟ من : اونی که توشه مهسا : خوب اونم یکدونه نیست ، کدومش رتبه دوم رو داره ؟ من : همونی که امشب منو دیونه کرده مهسا : تا اسمشو نگی در اختیارت نمیزارم من : یعنی واقعا اگه اسمشو بگم ……………. مهسا : آره من سعی کردم دستامو به اطراف کوسش برسونم ، ولی نذاشت و گفت : اسمش من : آخه نمیتونم مهسا : باید بتونی ، پسرهای هم سن سال تو برای بدست آوردنش رقابت میکنن من : از تو هم بدست آوردن مهسا خودشو روم خوابوند و سرشو بیخ گوشم گذاشت و گفت : بدست آره ، ولی نتونستن تصاحبش کنن خیلی خیلی داغ شده بودم ، تو یک حرکت یکی از دستامو بهش رسوندم ، اوه چه بزرگ هستش ، مهسا همین که دستم به کوسش خورد آه بلندی کشید و سریع خودشو کشوند بالاتر و کوسش گذاشت جلوی صورتم ، دیگه معطل نکردم دستامو دور کونش گذاشتم و لبم از روی شلوارکش روی نازش ، خیلی توپول و برگ بود ، دیگه صدای مهسا بلند شده بود سینه های مهسا آویزون و چشمک زنان منو به سوی دیوانگی سوق میداد ، کون مهسا خیلی خوش فرم و سکسی بود ، صدای شهوتی مهسا لحظه به لحظه بلندتر میشد ، مهسا دوباره خودشو به سمت پایین کشید و ایندفعه دقیق روی کیرم نشست ، بزرگ شدن کیرم باعث شد چشمای مهسا برق بزنه و با لوندی خاصی گفت : وای این چیه داداشی ؟ من دستامو بردم سمت سینه هاش و شروع به مالیدنشون کردم و گفتم : این همون چیزیه که به قول تو تموم رقابت بین پسرها برای راضی کردنشه مهسا دیونه تر از من شده بود و همش خودشو پیچ و تاب میداد ، من برای اینکه مست ترش کنم ادامه دادم : البته مطمئنم قبلا باهاش آشنا شدی مهسا مثل دیونه ها محکم خودشو روی کیرم میکشید و تو همون وضعیت گفت : آره ، آشنا شدم . هر چی تلاش میکردم تا بلند بشم مهسا نمیذاشت ، مهسا یکمرتبه دستشو برد سمت کیرم و گذاشت روش ، یکم مالیدش و بعد رو به من گفت : ولی خوب گنده هستشا ، حیف نیست تو انزوا قرارش دادی ؟ من همونطور که با اندامش بازی میکردم گفتم : خوب چیکار کنم ، کسی تحویلش نمیگیره مهسا خودشو پایینتر کشید و حالا دیگه روی زانوهام بود ، ۲ تا دستشو گذاشت روی کیرم و فشارش میداد و گفت : تحویلش نمیگیرن ؟ بیخود کردن ، باید از خداشونم باشه پایین رفتن مهسا این امکان رو بهم داد تا بتونم بشینم ، سینه های مهسا رو تو دستام گرفتم و سرمو بردم نزدیکشون ، با اولین زبونی که به نوکشون زدم مهسا چنان آهی کشید که دلم ریخت ، اولین باری بود سینه یک دختر رو میخوردم ، وای چه حالی میداد ، مهسا سرمو گرفت و بالا آورد و لبشو گذاشت روی لبم ، چه خوشمزه و داغ ، خیلی طولانی و با احساس ، سینه های مهسا بهم چسبیده بود ، مهسا دست انداخت ۲ طرف تیشرتم و درش آورد ، حالا برخورد سینه هاش باهام لذت دیگری داشت ، من با دستام کون و کپلشو فشار میدادم ، خیلی دوست داشتم بدونم مهسا سکس داشته یا نه ، و بهترین فرصت برای دونستن الان بود ، برای همین گفتم : خوشگل من یک سوال کنم راستشو میگی بهم ؟ مهسا یکم خودشو ازم فاصله داد و با لحنی جدی گفت : داداشی من هم مثل خودت هیچ وقت بهت دروغ نگفتم و نمیگم و بعد پاهاشو که حالت چهار زانو بود آزاد و به دو طرف من درازشون کرد ، حالا کاملا بهم چسبیده بودیم و کوسش دقیقا روی کیرم بود ، سرمو بردم بین سینه هاش و بوسیدمشون و جدا کردم و گفتم : غیر من کسی دیگه هم اینجا رو بوسیده ؟ مهسا همونجوری که خودشو رو کیرم پیچ و تاب میداد گفت : دوست داری بوسیده باشن یا نه ؟ سوال سختی ازم کرد ، مونده بودم چی بگم ، ولی برای اینکه احساس امنیت بیشتری پیشم کنه گفتم : خوب این نانازها هم باید بهشون رسید ، اینا هم حیف هستن تو ویترین بمونن ، تازه برای رشد و بزرگ شدن شون رسیدگی و نوازش میخوان مهسا سرم به سینه هاش چسبوند و گفت : آره داداشی ، غیر تو بازم بودن که بوسیدن جمع بستن مهسا برام جالب بود ، پس بیشتر از یک نفر ، نوک یکی از سینه هاشو با دندونم گرفتم و گاز کوچولویی زدم ، مهسا آروم جیغ زد و خودشو کنارم خوابوند ، من خودمو کنارش خوابوندم و باز دوباره سینه هاشو لیس میزدم ، با یکی از دستام شروع کردم به مالیدن سینه و پهلوهاش و آروم سوقش میدادم به پایین تنه مهسا دوباره رو به مهسا گفتم : بودن ؟ پس چند تا ماساژور دارن این نانازها مهسا همونطور که تو حس و حال سکس بود گفت : آره ، حسودیت میشه ؟ من : حسودی ؟ اصلا ، تازه خوشحالم که با این وضعیت زودتر بزرگ میشن مهسا : بزرگ دوست داری ؟ چه قدی بشن خوبه ؟ من : بزرگ ، خیلی بزرگ مهسا : مثلا اندازه سینه های مامی خوبه (( سینه های مامیم هم بزرگ و هم خیلی سفید بود ، همونطور که قبلا گفتم بیشتر مردهای اطرافشو چپه میکرد )) من : عالیه ، اگه اونطوری بشن که دیگه معرکه هستش مهسا : بد جنس سینه های مامی هم دید میزنی ؟ من : دید ؟ میخورمشون ، میمالونمشون مهسا یکمرتبه نیم خیز شد به سمتم و با تعجب گفت : جدی ؟ با مامی ؟ از کی ؟ الانم آره ؟ من: سینه بلوری من از وقتی به دنیا اومدم ، حیف که زود بزرگ شدم مهسا دوباره کامل به پشت دراز کشید و لبخند زنان گفت : من فکر کردم الانم میخوری من با حالتی مثلا غمگین گفتم : نه مهسا : دوست داری الانم ؟ دیدشون که میزنی من : دید که فراوان ، مگه من چیم از بقیه کمه مهسا : اره راست میگی ، همه تو کفش هستن من : ولی سینه های تو هم کمی از اون نداره ، حالا میشه بگی کیا زحمت پرورش این نانازها رو میکشن ؟ مهسا : دوست پسر و دوست دخترم من : دوست دختر ؟ مهسا درست شنیدم ؟ یعنی تو ……………… مهسا : آره داداشی گلم ، دوست دختر ، من یکدونه دوست دختر دارم که به ۱۰۰ تا پسر به غیر تو هم نمیدمش من : وای مهسا ، خوشگل خانم ، دوست پسرت چی ؟ مهسا : با اون کمتر هستم من همچنان با سینه ها و پهلوش بازی میکردم و ادامه دادم : دوست پسرت کجایی هست ؟ مهسا : از بچه های دانشگاه ، تهرانی نیست من : پس کجا با هم ………….. مهسا : خونه خودمون ، من : خونه ما ؟ کی آوردیش ؟ مهسا : چند باری اومده من : اگه مامی یا پدر میدین چی؟ مهسا : پدر که معمولا تهران نیست ، مامی هم در جریانه من : جدی ؟ میدونه ؟ مهسا : آره ، با هم آشنا هم شدن من : یعنی مامی هم دیدشه ؟ مهسا : شام باهامون بوده ، تازه باید مواظب باشم از چنگم درنیارشه من : مامی ؟ مهسا :آره ، حالا بعدا خیلی برات تعریفی دارم از این مامی خوشگل و سکسیمون من دستمو آروم بردم زیر شکمش و نزدیک کوسش ، مهسا با بالا دادن شکمش به نوعی مجوز پایینتر رفتن رو بهم داد ولی باز من دوست داشتم به زبون بیاره ، برای همین دوروبرشو میمالیدم ، بهش گفتم : مهسا ماساژورهات فقط سینه هاتو پرورش میدن ؟ مهسا : برای داشتن هیکلی خوب باید به همه جا رسید خیلی سکسی و وقیحانه صحبت میکرد ، ولی من بیشتر میخواستم ، برای همین گفتم : غیر این سینه های بلوریت دیگه کجاهارو پرورش میدن ؟ مهسا : بد جنس خودت بهتر میدونی من : نه ، تو که میدونی من چقدر صاف و ساده هستم دوباره سینه هاشو تو دهنم گرفتم و محکم میکشون زدم ، اینکار حشری بودنشو بیشتر کرد، دستم همچنان زیر شکمش و نزدیک کوسش بود ، مهسا سرشو بالا آورد و میخ چشمام شد ، بعد با وقاحت گفت : میدونی دیگه کجامو ماساژ میدن ؟ میخوای بدونی ؟ آره ؟ باشه بهت میگم ، اونجایی که تو الان برای رسیدن بهش داری جونتو میدی، آره داداشی خوشگلم ، اونجا یی که دستت برای مالیدنش منتظر ه ، اون کوسمه . هنوز حرفش تمام نشده بود دستم کوسشو احاطه کرد ، وای چقدر توپول و بزرگ ، از شدت هیجان داشتم میکندمش ، مهسا سرشو عقب داده بود و صداهای حشری سر میداد ، با شدت کوسشو میمالیدم و گفتم : ناناز من ، واقعا که دستشون درد نکنه ، چه توپول و خوب پرورشش دادن ، تو همه چیزت به مامی میمونه ، سینه های بلوریت ، کوس تپلت مهسا سرشو دوباره بالا آورد و گفت : هیز بد جنس ، تو کوس مامی هم دید میزنی ؟ من همونطور که میمالیدمش گفتم : من کوس و کون همه زنها و دخترها رو دید میزنم ، ولی این کوس توپول باید خیلی دستمالی شده باشه که اینقدر بزرگ شده ، آره ؟ برات خیلی مالیدنش؟ مهسا با یک حرکت سریع دوباره منو به زیر برد و خودش روم اومد و گفت : آه ، خیلی ، هم مالیده شده هم لیسیده شده من : دوست پسرت یا دوست دخترت ؟ کدوم بیشتر ؟ مهسا : هردو شون ، عاشق کوس من هستن من : فقط مالیدن یا تو کوستم کردن ؟ مهسا مثل چریکها بلند شد و روی تخت ایستاد ، بعد اومد روی صورتم و کون و کوسشو پیچوند و گفت : به کوس میخوره چیزی توش رفته باشه ؟ من که میخواستم کوس لختشو ببینم گفتم : با پوشش ازم میخوای قضاوت کنم وبدون معطلی دست بردم و شلوارکشو کشیدم پایین ، مهسا اصلا مقاومت نکرد ، چی میدیم ، خوشگلترین صحنه عمرم تا اون لحظه ، کوس تپل و بزرگ و سفید ، تمیز تمیز بود و براق ، دستشو گرفتم و به پایین کشوندمش ، خودش روی صورتم نشست ، وایییییییییییییییی حالا کوس لختش روی صورتم بود ، اوههههههههههههههههههه ، با اولین زبون جیغش دراومد ، نمیتونست روی پاهاش بشینه ، کنارم درازکشید، سرمو بردم لای پاهاش و شروع به لیسیدن کوسش کردم ، دیگه صدای آه و اوه مهسا اتاق رو پر کرده بود ، با دستاش سرمو به کوسش فشار میداد و میگفت : بخورش ، بخورش ، کوسم بخور داداشی ، وای چه خوب کوس میخوری من سرم بلند کردم و گفتم : یعنی باور کنم کیر توش نرفته ؟ مهسا : آره داداشی ، مطمئن باش من : آخه چطور تونسته از خیر این کوس بگذره ؟ مهسا : گذشته داداشی ، گذشته ، آخه بجاش کیرشو تو……………………… آره درست بود ، مهسا به دوست پسرش کون داده بود ، با شهوت دست انداختم و کونشو فشار دادم و گفتم : تو کونت کرده آ ره ؟ مهسا : آره ، کیر گندشو تو کونم کرده ، با یک حرکت و کمک خودش برش گردوندم ، خدای من کون به این نازی ندیده بودم ، خودمو روش انداختم و بالا ، پایین کردم ، مهسا همونطور که بود گفت : تو نمیخوای کیر نازتو به من نشون بدی ؟ بلند شدم که شلوارکمو دربیارم که مهسا برگشت و گفت : نه ، من باید پرده برداری کنم و بدون معطلی شلوارک و شورتمو با هم پایین کشید ، کیرم جلوش قد علم کرد ، مهسا کیرمو تو دستاش گرفت و یکمرتبه همشو تو دهنش گذاشت ، پاهام قدرت ایستادن نداشت ، روی تخت جلوش زانو زدم ، مهسا همه کیرمو تو دهنش میکرد ، وای چه حالی میداد ، سرعت ساک زدنشو بیشتر کرد ، دیگه داشت آبم میومد ، مهسا خودش متوجه شده بود و روی تخت دراز کشیدو گفت : بریز روی سینه هام شروع کردم باکیرم بازی کردن و یکمرتبه همه آبم با فشار روی سینه های مهسا ریخت ، مهسا نشست و کیرمو تو دهنش برد و میک زد ، جونم از کیرم بیرون اومده بود ، بی حال روی تخت افتادم ، مهسا از تخت پایین رفت و قبل ازخروجش یک بوس از لبم کرد .نمیتونستم به مهسا نگاه کنم ، اصلا از اینکه باهاش روبرو بشم واهمه داشتم ، میشه گفت تا صبح بیدار مونده بودم و همش به اتفاقاتی که شبش بین من و مهسا افتاده بود فکر میکردم ، الان که فکرشو میکنم برام غیر قابل باوره ، صحبتهایی که بین من و مهسا ردوبدل شده ، و از همه بدتر شبهه سکسی که بینمون انجام شد ، حدود ساعت ۱۰ صبح با سر و صدایی که از تو آشپزخانه میامد مشخص شد مهسا داره صبحانه رو آماده میکنه ، تو تخت این طرف و اونطرف میرفتم ، صدای مهسا که منو برای صبحانه دعوت میکرد نوعی استرس و تشویش برام ایجاد کرد ، خودمو جمع و جور کردم و رفتم ، مهسا مشغول به پخت و پز غذا بود ، آروم سلامی کردمو روی صندلی نشستم ، مهسا همونطور که به کارش ادامه میداد جوابمو داد ، سرمو به خوندن یک مجله که روی میز بود بند کردم ، مهسا بعد از چند دقیقه اومد و سر میز صبحانه نشست و گفت : چی میخونی ؟ من : هیچی ، مجله قدیمی هستش مهسا : ورزشی ؟ من : نه خانواده تمام مدت این مکالمه من سرم پایین بود ، نوعی حس بهم میگفت مهسا داره منو نگاه میکنه و همین باعث شد سرمو بالا بیارم ، درست حدس زده بود مهسا با لبخند بهم نگاه میکرد ، چشمم به چشمش افتاد دوباره اون ترس و واهمه سراغم اومد ، مهسا متوجه این حس در من شده بود ، مشغول به خوردن شدیم و مهسا شرایطمو درک کرده بود و برای همین سعی میکرد زیاد بهم نزدیک نشه ، بعد از صبحانه موبایل مهسا زنگ خورد و بعد از مکالمه معلوم شد دوست مشهدی مهسا بوده و قرار گذاشتن برای بیرون رفتن ، بهش گفتم که میز رو من جمع میکنم و اون بره آماده بشه ، مهسا به آدرسی که از دوستش گرفته بود رفت و من هم برای خرید از خونه بیرون رفتم ، نیم ساعت بعد مهسا بهم زنگ زد و گفت دوستش ناهار دعوتمون کرده رستوران براداران کریم ، از رستورانهای خیلی خوب مشهد ، من چون آدرسی دقیق نداشتم با آژانس خودمو به رستوران رسوندم ، قبل از ورود به رستوران با مهسا تماس گرفتم تا از موقعیتش مطلع بشم ، اونا زودتر رسیده بودن و الان منتظر من بودن ، وارد رستوران که شدم مهسا رو دیدم گوشه رستوران نشسته بود ، ولی تنها ، رفتم طرفش و سر میزشون نشستم ، بعد از احوال پرسی سراغ دوستشو گرفتم که با دست ورودی رستوران رو نشون داد ، وای پسر ، چه داف نازی هستش دوست مهسا ، فوق العاده شیک پوش و خوش چهره ، با اندامی چشم نواز ، ملیکا خانم به ما نزدیک شد و با معرفی مهسا با هم آشنا شدیم ، از مهسا به خاطر انتخاب دوست خیلی خوشم اومد ، بعد ازناهار ملیکا ما رو به خونه رسوند و همونجا ما رو برای دوشب دیگه برای یک مهمونی خصوصی دعوت کرد ، موقع جدا شدن ملیکا ازمهسا خواست پیشش بره و نمیدونم چی بهش گفت که مهسا منو نگاهی کرد و خندید و ضمن دور شدن از ماشین بهش گفت : خودم ردیفش میکنم وقتی وارد خونه شدیم من برای تعویض لباس به اتاق رفتم و مهسا هم به اتاق دیگه ، داشتم آماده میشدم که بخوابم ، مهسا وارد اتاقم شد و یکم اینطرف و اونطرف رفت و گفت : خوب بود داداشی ؟ من : خیلی ، عالی بود ، هم از تو و هم از دوست با کلاست ممنونم مهسا : مرسی ، راستی نظرت چیه ؟ من : در مورد چی ؟ مهسا : در مورد ملیکا من : دختری با انرژی و شادی نشون میده مهسا : ظاهرش چی ؟/ من : خیلی خوبه ولی نه به اندازه تو مهسا به طرف اومد و دستاش گذاشت روی یکی از شونه هام و با لبخند گفت : حالا ، تعارف رو بزار کنار ، خیلی خوشگل و نازه ، مگه نه ؟ من : خوب آره مهسا : اگه بهت بگم تو دانشگاه هیچ پسری جرات نداره بهش نگاه کنه باورت نمیشه ، خیلی با جذبه برخورد میکنه با پسرا من : اگر اینطور نباشه با این تیپ و قیافه خیلی مزاحم پیدا میکنه مهسا با خنده گفت : مثل من واقعا مهسا از ملیکا چیزی کم نداشت ، هم از نظر هیکل و اندام و هم از نظر چهره ، رو به مهسا گفتم : بله دقیقا ، با این تفاوت که تو به خاطر خوش قلبیت حاضر نیستی به هیچ کسی اخم کنی مهسا : من اصلا بلد نیستم اخم کنم من : درسته ولی فقط به جزء یکبار مهسا که داشت از اتاق خارج میشد به طرفم برگشت و گفت : کی ؟ من اخم کردم ؟ به تو ؟ من : بله ، یادت نیست ؟ مهسا : نه به خدا ، کی بوده ؟ من : بیخیال ، مهم نیست مهسا دستمو گرفت و روی تخت نشوندمه و گفت : نه مهرداد باید بگی من نمیخواستم یادآوری کنم و از عنوان کردنش هم پشیمون شده بودم و با شناختی که از مهسا داشتم تا نمیگفتم ول کنم نبود من : اصلا مهم نیست به خدا ، فکرتم مشغول نکن ولی مهسا اصرار به شنیدن ، من : اگه یادت باشه اون روزی که از پیش پدر برگشتم ، از خواب بیدار شدم ، مهسا : آهان یادم اومد ، و با دستاش پهلومو گرفت و فشار داد و گفت : قبول داری تقصیر خودت بود ؟ من از فشار دستاش یکم دردم گرفته بود گفتم : ۱۰۰% مهسا بلند شد و به طرف در رفت و گفت : من میرم یک دوش بگیرم ، کاری نداری ؟ من : منم یک چرتی میزنم مهسا بیرون رفت و من دراز کشیدم ، چند دقیقه ای نگذشته بود که مهسا صدام زد ، پشت در حموم رفتم ، مهسا میگفت شیر دوش خراب شده و آب گرمش باز نمیشه ، آخ از این حواس پرت ، شب قبل هم از خرابی اون بهم گفته بود ، سراغ جعبه وسایل رفتم ، خوشبختانه واشر داشتم ، شیر فلکه آب رو بستم و برای تعویضش به طرف حموم رفتم ، مهسا در رو برام باز کرد ، ناخواسته و از روی کنجکاوی بهش نگاه کردم ، ست زیبایی از شورت و سوتین تنش بود ، کوس تپل و سینه های بلوریش زیر اونا پنهون شده بودن ، باز قضایای دیشب تو ذهنم اومد ، سعی کردم حواسمو به تعویض واشر بند کنم ، همین که شیر رو باز کردم آبی که تو لوله بود ریخت روم و کاملا خیسم کرد ، مهسا از خنده داشت دیونه میشد ، شلوارک و زیرپوشم خیس خیس شده بود ، با این وضعیت نمیتونستم کار کنم ، مهسا اومد طرفم و دستشو انداخت دو طرف زیر پوشم و درش آورد ، دیدن اندام مهسا دوباره داشت داغم میکرد ، مهسا رفت جلوم و روی صندلی نشست ، پاهاشو از هم باز کرده بود و کس تپلشو به نمایش گذاشته بود ، حالا دیگه بین کار کردن و دید زدن اندام مهسا گرفتار شده بود ، مهسا رو به من گفت : درست شدنی هست ؟ من : بله ، ولی باید صبر کنی مهسا : کمک نمیخوایی ؟ من : نخیر ، تو حواسمو پرت نکن ، کمکت باشه بجاش مهسا : به من چه ، تو نمیتونی از پس چشمایه هیزت بربیا ، تقصیر من چیه ؟ من سعی میکردم زودتر جمعش کنم ، دیگه کار تموم شد و شیر رو بستم ، از حموم خارج شدم و شیر فلکه رو باز کردم ، از مهسا خواستم امتحان کنه که گفت شیر به قدری سفت شده که نمیشه چرخوندش ، رفتم داخل حموم و خودم با شیر کلنجار رفتم که ناگهان شیر باز شد و زیر آب کاملا خیس شدم ، مهسا از شدت خنده نمیتونست روی پاهاش وایسته و کف حموم دراز کشید ، یکم که گذشت مهسا گفت : خوب حالا که خیس شدی دوش بگیر و برو بیرون پیشنهاد بدی نبود ، ولی باید شلوارکمو در میاوردم ، بهش گفتم : پس تو برو بیرون تا من دوش بگیرم و برم مهسا با حالتی معترضانه گفت : نه بابا ، راست میگی ، اصلا و ابدا ، من با تو کاری ندارم ، دوشتو بگیرو شر رو کم کن من چاره ای جزء درآوردن شلوارک نداشتم ، وقتی اونو درآوردم و کنار گذاشتم صدای سوت مهسا بلند شد ، بهش نگاه کردم و گفتم : چیه ؟ سوت زدن داره ؟ مهسا : سوت زدن که چه عرض کنم ، دست زدن و تشویق هم داره من : کجای دوش گرفت من اینهمه حاشیه داره که من خودم نمیدونم ؟ مهسا به طرفم اومدو به فاصله نیم متری ایستاد و گفت : میخوایی بدونی کجاش ؟ مشخص بود باز مهسا داره داغ میشه ، نمیدونم چرا با اینهمه سعی که کردم تا دوباره اتفاقی بینمون نیفته ولی بازم نتونستم جلوشو بگیرم من : خوب بدم نمیاد بشنوم مهسا پشتشو بهم کرد و گفت : همه جاش ، از نوک سرت تا پنجه های پاهات مستحق تشویق هستن من : جدی ؟ پس خودتو ندیدی مهسا بیشتر خودشو بهم نزدیک کرد و گفت : مهرداد ، جون من راستشو بگو از دیدن من خیلی لذت میبری؟ من : خیلی بیشتر از خیلی مهسا : مامی هم زیاد دید میزدی ؟ من : نه به اندازه تو مهسا : مهرداد به نظر تو مامی حیف نشده ؟ پدر اصلا بهش نمیرسه (( این صحبت مهسا یک واقعیت بود ، پدر اصلا بهش توجه نمیکرد و مامی با خصوصیات اخلاقی که داشت نیاز به رابطه بیشتری درش دیده میشد )) من : درست میگی ، مامی خیلی هات و بر عکس پدر بی نهایت سرد هستش مهسا با حالتی هجومی گفت : تو از کجا فهمیدی مامی هات هستش ، هان ؟ پسره هیز بد چشم ، از بس به اندام مامی نگاه کردی ، درسته ؟ من که دیگه داشتم مثل دیشب میشدم گفتم : خوب اگه بگم نه دروغه ، ولی خودت میدونی اندام یک نفر که نشونه هات بودنش نیست مهسا از روی صندلی بلند شد و اومد و بهم چسبید و گفت : نه خوبه ، میبینم خیلی تبحر داری ، میشه بگی چی نشونه هات بودنه ؟ من : رفتار ، نگاهها ، برخورد با دیگران مهسا : آفرین به داداشی گلم ، میشه لطف کنی بازتر توضیح بدی ؟ دیدن اندام مهسا باز دوباره باعث شده بود کیرم به تکون بیافته و نیم خیز بشه ، این از چشم مهسا دور نبود و مرتب چشمک میزد من : چقدر بازتر ؟ این کلمه کافی بود تا مهسا پرروتر بشه و بدون مقدمه دستشو بزاره روی کیرم و بگه : اینقدری که این توش جا بشه برخورد دست مهسا با کیرم مثل فرمان ایست خبردار فرمانده برای نیروهاش عمل کرد و درجا بلند شد ، مهسا خیلی خوشش اومده بود و همونطور میمالوندش و گفت : ولی خوش به حاله جایی که این توش مستقر بشه دستامو انداختم دور کمرش و به خودم چسبوندمش ، لبم گذاشتم روی لبش و با زبونم داخل دهانش دنبال کلمات زیبا گشتم مهسا سرش روی شونم گذاشت و گفت : مهرداد اگه یک روز بفهمی مامی یک بی اف داره چیکار میکنی؟ ((من مدتها بود حس میکردم مامی با یکی از مهندسین دفتر مرکزی پدر رابطه داره ، بارها این فرد با خانمش که زنی فوق العاده سکسی و باز بود به خونمون اومده بود ، حالا چه پدر تهران بود چه نبود ، خیلی با مامی گرم میگرفت ، مامی هم بیشتر مواقعی که اینها میومدن لباسهای سکسی و باز میپوشید ، بخصوص اگه پدر تهران نبود ، و دید زدنش رو باید به همه حق میدادیم چون سینه های بزرگ و کون خیلی خوشگلش حتی زنها رو به نگاه کردن وا میداشت ‌، تو رقص هم خیلی گرم میشد و خودشو راحت در اختیار طرف رقص قرار میداد حتی بکبار وقتی با این آقا میرقصیدن دیدم دستشو به طور ضایعی روی کون مامی میکشید ، راستش اون موقع از دیدن این صحنه ناراحت که نشده بودم هیچ ، موجب تحریک من هم شده بود ، ولی تصور بیشترشو نمیکردم )) من : نمیدونم مهسا ، ولی اگه راستشو بخواهی تصورشو میکردم مهسا سرشو از روی شونه هام برداشت و گفت : جدی ؟ این برات سخت نیست ؟ من : مهسا میدونی من عقیده دارم وقتی ما مردها به خودمون این حق رو میدیم که تنوع طلب باشیم چرا نباید برای زنها حداقلشو در نظر داشته باشیم مهسا لبخند بلندی زد و گفت : واقعا که ، چقدر تفاوت بین طرز تفکر پدر با پسر من : و چقدر شباهت بین مادر و دختر این باعث شد هر دو بلند بخندیم و مهسا ادامه داد : مهرداد پس میدونی مامی بی اف داره ؟ من : گفتم که نمیدونستم ولی احتمالشو میدادم ، حالا تو از کجا فهمیدی ؟ مهسا رفت پشت سرم و دستشو گذاشت دو طرف شورتم و پایینش کشید ، کیرم آماده نبرد بود ولی با کی نمیدونم ، مهسا از پشت به دستش گرفت و مالیدش و گفت : اگه بگمت من با مامی چیزی نداریم که از هم پنهون کنیم چی میگی ؟ من : هیچی ، خیلی هم خوشحال میشم مهسا خودشو بهم چسبونده بود و مرتب با کیرم بازی میکرد ، نتونستم طاقت بیارم به طرفش برگشتم و دستامو بردم زیر سوتینش و دادمشون بالا ، سینه های بلوری و نازش بهم سلام کرد ، سرمو بردم بینشون و بوس محکمی کردم ، به چشمای مهسا نگاه کردم ، دیگه هیچ پرده ای بینمون نبود ، بهش گفتم : بی اف مامی کیه ؟ مهسا : مهندس کاظمی حدسم درست بود ، از همون موقعها کاملا مشخص بود تو نخ مامی هستش و چون زنشم هات و سکسی و راحت بود این رابطه بدون مشکل ایجاد شده بود من : تا کجا پیش رفتن ؟ مهسا : اونقدر که مهندس کاظمی مامی رو حسابی باز کرده تا توش جا بده این طور صحبت کردن مهسا داشت منو دیونه میکرد ، دستم بردم پایین و از زیر شورتش رد کردمو و توپولیشو گرفتم ، صدای آهش بلند شد من : یعنی اینجای مامی رو تسخیر کرده ؟ مهسا : تسخیر نه ، تصاحب کرده ، اینقدری که کاظمی برای مامی پرش میکنه پدر نمیکنه من : اینارو مامی بهت گفته ؟ مهسا : آره ، چند باری هم خودم دیدشون زدم ، حتی یکبار از فاصله خیلی نزدیک ، باید اعتراف کنم مهندس کاظمی تو سکس خیلی حرفه ای هستش ، مامی به نهایت لذت میرسید ، راستش کیر کاظمی هم خیلی گنده هستش و فکر کنم تنها چیزی که میتونست کوس مامی رو پر کنه همینه من دیگه دیونه شده بودم ، مهسا رو به طرف صندلی بردم و روش نشوندمش ، جلوش روی زمین نشستم و شورتشو درآوردم و پاهاشو از هم باز کردم ، سرمو بردم روی کوسش ، اولین زبون زدنم روی کوسش باعث شد دوباره بحرف بیاد و بگه : مهرداد میدونی کاظمی تو خوردن کوس مامی نهایت ظرافت رو داشت ، مامی رو به اوج میبرد ، دیدن این منظره که کوس مامی در اختیار اون هستش منم شهوتی میکرد به شدت لیس زدن و خوردن کوس مهسا اضافه کردم ، مهسا خودش سینه هاشو میمالید و آه و اوف میکرد . مهسا ادامه داد : اونقدر محکم تو کوس مامی تلمبه میزد که سینه هاش میخواستن از جا کنده بشن ، حالتهای مختلف میکردش ، به میز تکیه میدادش و پاهاشو میداد بالا و اون کیر گندشو میکرد تو کوس مامی ، روی تخت دراز میکشید و مامی مینشست روی کیرش ، اونقدر مامی بالا ، پایین میکرد که نگو ، کیرشو لای سینه های مامی میذاشت ، ولی بدتر وضعیتش اگه گفتی چی بود ؟ من که حاضر نبودم خوردن کس مهسا رو قطع کنم ، بهش گفتم : خوش کس خودم بگو ، چی بودش ؟ مهسا که از صداش معلوم بود داره به نقطه آخر میرسه بلند گفت : وقتی مامی رو چهار دست و پا میکرد و از پشت اون کیر بزرگشو یکمرتبه تو کون مامی میکرد و با شدت تلمبه میزد این آخرین جمله مهسا بود ، جون با صدای جیغ بلند به آخرش رسید و آبش اومد ساعت حدود ۷ بعداظهر شده بود و مهسا همچنان خواب بود ، مشغول دیدن تلویزیون شدم که موبایلش زنگ خورد ، شماره ملیکا خانم بود چون عکس فوق العاده سکسیشو گذاشته بود ، خیلی دوست داشتم باهاش صحبت کنم برای همین گوشی رو جواب دادم من: سلام من مهرداد هستم ملیکا : سلام مهرداد جون ، خوبی ؟ من : مرسی ملیکا خانم ، شما خوب هستین ؟ با زحمتهای ما ملیکا : چه زحمتی ، من تازه شماها رو گیر آوردم من : شما لطف دارین ملیکا : مهرداد جون ، خوشگل خانم ما کجاست ؟ من : مهسا رو میگید ؟ خوابیده ملیکا : خوب آره دیگه ، نکنه غیر مهسا کسی دیگه هم هستش ؟ راستشو بگید آقا مهرداد ملیکا از اون دخترهایی هستش که آدم از صحبت باهاش سیر نمیشه ، نمیدونم چرا نمیخواستم ولش کنم برای همین گفتم : ما که جراتشو نداریم ملیکا : ای بزار مهسا رو ببینم ، پس اگه تنها باشی خطری هستی ، مشهد هم که پر از دخترهای شکارچی ، شکاری مثل شما هم کمتر پیدا میشه . من : کی میاد سراغ شکارما ، دیگه باید خیلی بد سلیقه باشه یا درمونده که ما رو شکار کنه ملیکا : پس خودتون خبر ندارین من : چی رو ؟ ملیکا : باشه حالا برای بعد من دیگه ادامه ندادم و بعد از خداحافظی رفتم مهسا رو بیدارش کردم و گوشی رو بهش دادم از اتاقش بیرون اومدم ، صدای خنده های بلند مهسا میومد ، چند دقیقه بعد مهسا همونطور که با گوشی صحبت میکرد از اتاق بیرون اومد و گوشی رو به طرف گرفت و گفت : بیا ببین این دختره جنس خراب چیکارت داره من گوشی رو گرفتم و گفتم : امر بفرمایید ملیکا خانم ملیکا که بلند بلند میخندید گفت : مهرداد جون امشب دوست دارم با خوشگل خانم خودم بیان مهمونی من : مهمونی ؟ کجا ملیکا خانم ؟ ملیکا : خونه ما یک مهمونی کوچیک من : ولی فکر کنم ما بیشتر از حد مزاحمت براتون درست کردیما ملیکا : چه مزاحمتی مهردادجون ، من فکر میکردم فقط خوشگل خانمی ما تعارفی هستش ، نگو داداش نازتر از خودش هم کم نمیاره ملیکا با این لحن صحبت کردن بیشتر از اونی که فکر میکردم داشت باهام قاطی میشد من : چشم ، هر طور شما امر بفرمایید ملیکا خندید و گفت : فدات بشم مهرداد جون ، مهسا راست میگفت که خیلی دوست داشتنی هستی ، مهمونی خودمونیه ، من هستم و خوشگل خانمی و مهرداد جونم و مونا خواهر کوچیکم و میلاد یگانه برادر مهربونم من : حتما خدمت میرسیم ملیکا یکم دیگه تعارف کرد و بعد قطع کرد ، مهسا رفته بود دوش بگیره و من هم مشغول به امور خودم شدم ، حدود ساعت ۹ به طرف خونه ملیکا راه افتادیم ، تیپ مهسا یک مانتو خیلی کوتاه با شلوار لی و یک کفش پاشنه بلند زده بود ، مانتوش تنگ و کوتاه ، منو که از خود بی خود میکرد حالا دیگران رو نمیدونم ، خونه ملیکاشون خیلی شیک و بزرگ بود ، وارد خونه که شدیم ملیکا به استقبالمون اومد ، وای پسر چی میدیدم ، اون روز تو رستوران نتونسته بودم خوب کارشناسیش کنم ، قدی بلند با کمری باریک و اندامی دیونه کننده ، ملیکا یک دامن خیلی کوتاه ( این که میگم خیلی کوتاه شاید بهتر بود بگم اصلا دامن نبود ، بیشتر شبیه لباس زیر بود از کوتاهی ) که موقع راه رفتن با دقت بیشتر میشد زیرشو دید و یک نیم تنه معرکه آغوششو برامون باز کرد ، اول با مهسا و بعد با من روبوسی کرد ، عطر وسوسه انگیزی زده بود ، چیزی که خیلی برام جالب بود نوع روبوسی و در آغوش گرفتن مهسا بود ، چنان به خودش میفشرد و زیر گلوی مهسا رو میبویید که انگار زن و شوهر هستن ، حرکت دستهای ملیکا روی پشت مهسا با اینکه زمانش کم بود ولی مطالب زیادی رو میرسوند ، به اتفاق ملیکا داخل ساختمان شدیم ، چیزی که میدیدم برام باورش سخت بود ، یک دختر و یک پسر که از مدلهای فشن کم نداشتن بمونه سرتر هم بودن ، قدهای بلند ، اندامی موزون ، فوق العاده خوش چهره ، شیک و زیبا ، دختر خانمی که ابتدا جلو اومد مونا اسمش بود ، لباسی مجلسی و سکسی تنش و آرایشی خیلی جذاب روی صورتش ، خیلی گرم و صمیمی برخورد کرد ، آقا پسر مجلس هم میلاد خان بود ، مهسا به نوعی هیپنوتیزمش شده بود و چشم ازش برنمیداشت ، همون برخورد اول گرمای عجیبی ازش متصاعد میشد ، مهربون و شاد ، مودب و خوش برخورد ، مراسم معارفه تموم شد و با راهنمایی ملیکا ۵ نفری به طبقه بالا رفتیم و وارد سالن پذیرایی بسیار مجللی شدیم ، واقعا تو نوع رفتار مونده بودم ، فضای ایجاد شده رسمی و پر استرس شده بود ،من روی یک مبل یک نفره نشستم و مهسا کنار من روی یک مبل سه نفره ، میلاد و مونا روبروی من هر کدوم روی مبل تکی نشستن، نوشیدنی که ملیکا برامون آورد رو خوردیم ، ملیکا به طرف استریو پخش خیلی زیبایی رفت و آهنگ ملایمی گذاشت ، و برگشت و کنار مهسا قرار گرفت ، خیلی دوست داشتم مونا و ملیکا رو بیشتر دیدشون بزنم ولی نوعی خجالت جلوی اینکارو گرفته بود ، ولی برعکس من میلاد کاملا مهسا رو برانداز میکرد ، تو این حال و هوا مونا رو به ملیکا گفت : باید به انتخابتون نمره ۲۰ داد . ملیکا خنده کنان گفت : من که گفتم ، دو تا آس براتون رو میکنم من به مهسا که دستش روی پای ملیکا بود نگاهی کردم ، مهسا خیلی عادی بود ، برخلاف من ، میلاد رو به من گفت : آقا مهرداد شنیدم مشهد مشغول به تحصیل هستین ، چه رشته ای ؟ من : بله ، مهندسی عمران میلاد : خیلی خوبه ، موفق باشین من : مرسی ، لطف دارین ملیکا رو به من با لحن جدی گفت : مهرداد جون ولی مهسا میگفت غیر عمران ، یک رشته دیگه هم فعالیت دارین ، درسته ؟ من با نگاهی متعجب به مهسا گفتم : رشته دیگه ؟ نه ، همین عمران هم خیلی سنگین هستش ملیکا که از جاش بلند شده بود آمد پشت سرم و خیلی راحت دستاشو انداخت روی شونه هام و سرشو آورد نزدیک گوشم و طوری که بقیه هم فهمیدن گفت : حالا شکسته نفسی نفرمایید ، ما هم از خودتونیم من متعجب تر از گذشته به مهسا نگاه کردم که حالا شیطنت رو میتونستم تو نگاهش بخونم گفتم : باور کنید نه ، مهسا شما چی به ملیکا خانم گفتین ؟ مهسا شونه هاشو بالا انداخت و گفت : من که هیچ چیز به این خانم نگفتم ، حالا این صحبتها از کجا آب میخوره نمیدونم ملیکا همونطور که بهم چسبیده بود رو به مونا و میلاد گفت : بچه ها نظر شما چیه ؟ شما هم با من موافقین ؟ مونا که خیلی صدای دلنشینی داشت با لوندی زیادی گفت : اگه منظورت تخصصی بودن هستش منم باهات موافقم میلاد هم با خنده گفت : منم همینطور تخصصی ، جدا نمیدونستم منظورشون چیه ، برای جواب دادن مونده بودم و خیلی دوست داشتم مهسا بکمکم بیاد که اونم با خنده های شیطانیش به نوعی کمکشون میکرد ، کم کم داشتم کلافه میشدم که ملیکا گفت : خوب خودتو زیاد اذیت نکن ، این اصطلاح رو فقط خونواده ما بعلاوه این خوشگل خانمی میدونه چیه و به طرف مهسا رفت و از پشت دستشو انداخت روی شونه هاش و گفت : مهرداد جون نگو که تو کار شکار نیستی من : شکار ؟؟؟ من ؟؟؟ ملیکا : بله ، شما ، خودم دیدم دیگه نهایت واماندگی بهم دست داده بود ، با حالتی التماس گونه رو به مهسا گفتم : بابا حداقل تو بگو منظور ملیکا خانم چیه مهسا بازم به خندیدنش ادامه میداد ، مونا و میلاد هم همینطور رو به ملیکا گفتم : آخه من کی شکار رفتم که خودم خبر ندارم ، تازه شما از کجا منو دیدین ؟ ملیکا مثل دیونه ها رفت وسط سالن و با آهنگ شروع به رقص آرومی کرد و گفت : بله شکار دلهای ، اونم چه شکارچی ماهری ، دل منو که درجا بردی و به طرف مونا رفت و رو به مونا گفت : تو واقعا اسیرش نشدی ؟ مونا که اصلا فکر نمیکردم اینقدر راحت و باز باشه گفت : من که با همون نگاه اول بعد مونا رو به مهسا گفت : شما نمیخوایین لباساتونو عوض کنید ؟ که ملیکا به طرف مهسا رفت و گفت : وای خوشگل خانمی اصلا این داداشت حواس برام نذاشته . و دست مهسا رو گرفت و به طرف یکی از اتاقها بردش و برگشت تو پذیرایی ، زمان زیادی طول نکشید که مهسا برگشت ، زیاد تغییر نکرده بود ، فقط مانتوشو درآورده بود ، و زیرش یک تاپ بندی خیلی قشنگ ، ملیکا همین که مهسا رو دید معترضانه گفت : مهسا چرا اینطوری ؟ مهسا با لحنی آروم گفت : خوب زیاد از تهران لباس نیاوردم ، آمادگی مهمونی رو نداشتم ملیکا دست مهسا رو گرفت و به طرف اتاق دیگری بردش و همزمان به مونا گفت : بیا با هم یک تیپ ردیفی براش درست کنیم مونا که انگار منتظر بود مثل فنر از جاش پرید و رفت ، من و میلاد تنها شدیم ، میلاد لبخند زیبایی روی لبش بود ، سکوت بینمون برقرار بود ، میلاد از روی مبل بلند شد و به طرف استریو رفت و به من گفت : با آهنگ شادتر موافقید ؟ من : کاملا میلاد آهنگی از شکیرا رو گذاشت و خودش هم شروع به رقص کرد ، خیلی بدنش نرم و حرکاتش موزون بود ، تو همین اوضاع و احوال دخترها برگشتن ، مهسا رو ببین ، چی شده ، یه دامن خیلی زیبا که از یک طرف نزدیکهای زانو و طرف دیگه فقط ۲۰ سانت ارتفاع داشت و یک نیم تنه خیلی شیک و تنگ که فقط از یک طرف بند داشت ، عملا نصف سینه هاش دیده میشد ، میلاد با دیدنش در جا ایستاد و شروع به دست زدن کرد ، پسره پررو انگار بودن من اصلا مهم نیست ، ملیکا رو به من گفت : مهرداد جون میپسندی ؟ من با یکم مکث گفتم : صلیقه شماست ؟ ملیکا : سلیقه من و مونا من : باید تبریک و احسنت گفت به این حسن صلیقه ملیکا : مرسی و بعد رو به میلاد گفت : داداش نظر شما چیه میلاد خیلی راحت گفت : من نمیتونم نظری بدم ، میدونید برای چی ، برای اینکه جملات و کلماتی که من بلدم قادر به توصیف اینهمه زیبایی نیست واقعا که ، میلاد اینهمه پر رویی رو از کجا آورده بود من مونده بودم ، من فکر میکردم مهسا و مامی و من پر رو و وقیح هستیم ، نگو اینها دست ما رو از پشت بستن مهسا اومد و کنار من روی همون مبل سه نفره نشست ، ملیکا به طرف میلاد رفت و دو نفری شروع به رقص کردن ، خیلی حرفه ای بودن و انصافا دیدنی میرقصیدن ، مونا روبرو من نشست و گفت : آقا مهرداد خیلی ساکت هستینا من : خوب رقص زیبای میلاد خان و ملیکا خانم به قدری دیدنی هستش که نمیشه از دستش داد ملیکا با دستش به مونا و مهسا و من اشاره کرد که بهشون بپیوندیم ، مهسا و مونا رفتن وسط و من بلند شدم و نزدیکشون ایستادم ، زیبایی فوق تصور اندام مونا و ملیکا منو مجذوبشون کرده بود ، ملیکا به طرفم اومد و دستم گرفت و شروع به رقص کرد ، باهاش هماهنگ شدم و میرقصیدیم ، سینه های بزرگ ملیکا بد طور چشمک میزد ، یک لحظه میخ اونا شده بودم و همین که چشم به چشم ملیکا انداختم متوجه شدم اونم داره منو میبینه ، با لبخند و چشمکی که بهم زد منو پر روتر کرد ، یکم که گذشت مونا برای شام ازمون خواست بریم طبقه پایین ، شام مفصلی تدارک دیده شده بود و همراه با اون مشروب زیادی خوردیم ، البته من کمتر و میلاد هم اصلا نمیخورد ، ولی برعکس ملیکا و مونا و مهسا با هم رقابت کردن ، بعد از شام مجدد بالا رفتیم و مشغول به صحبت و شوخی ، میلاد کنار مهسا نشسته بود و با هم گپ میزدن ، ملیکا به طرفم اومد و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت : من و مهرداد جون میریم تو حیاط دور بزنیم مهسا : ببین این داداشی من خیلی ساده هستشا ، بلایی سرش نیاری ؟ ملیکا همونطور که منو به سمت پله ها میکشید گفت : آره جون خودت ، ساده ، اگه من روانشناسم که میدونم این خیلی هم هفت خطه و تا رفت مهسا جوابی بده ما از پله ها پایین رفته بودیم ، ملیکا منو برد پشت ساختمان که حیاطی خیلی بزرگ داشت و گوشه اون یک تاب ، با هم رفتیم و انجا نشستیم ، وقتی ملیکا نشست به خاطر کوتاهی دامنش میشد راحت تا بالاترین قسمت روناشو دید ، بی اختیار چشمم روش زوم شد که باز از دید ملیکا پنهون نموند ، ملیکا خودشو بهم چسبوند و با لوندی گفت : کجا رو دید میزنی ؟ من یکم من من کردم و گفتم : ولی حیاط خیلی زیبایی دارینا ملیکا : اون که بله ، ولی زیباتر از حیاط هم داریما من که بدم نمیامد فضا رو سکسیش کنم گفتم : مثلا چی ؟ ملیکا که حالا دیگه کاملا بهم چسبیده بود گفت : مثلا همونایی که از بدو ورودت میخشون شده بودی من : آهان مونا خانم و میلاد خان رو میگید ؟ ملیکا : بد جنس جاده فرعی نرو ، اونا جایه خودشون ، من منظورم اونایی هست که الان داره هوش از سرت میبره من تا اون موقع هیچ وقت چشم تو چشم ملیکا نشده بودم ، ولی بی اختیار زل بهش زدم ، چشمای خمار و سکسی داشت ، ملیکا دستشو پشتم گذاشت و خودشو بیشتر بهم چسبوند و ادامه داد : باشه که میدونم تو خیلی از این منظره های زیبا رو دیدی ، آخه دوروبرت به وفور بوده من : اطراف من ؟ چی ؟ ملیکا : زیبایی های هوس انگیز ، آخه تو با داشتن خوشگل خانمی مثل مهسا بعنوان دوست و خواهر و مامی زیبا و خوش اندامی مثل عشرت خانم که راحت بودن باهاشون از شانسهای تو بوده ، بهترین تصاویر رو دیدی ، مهسا با اون اندام سکسیش منو دیونه کرده چه برسه به پسرا ، عشرت خانم هم که دیگه آخر شه من : شما هم خیلی سالار هستین ، هم شما هم مونا خانم ، خوش بحال میلاد ملیکا مست مست شده بود و من بدتر از اون ،یک دست ملیکا روی رونام قرار گرفت و با همون مستی گفت :آره ، میلاد هم خوش سانس هستش و تازه امشب تکمیل هم شد ، آشنایی با مهسا دیدن زیبایی ها رو براش کامل میکنه من تازه یادم اومد اون ۳ تا بالا هستن ، یعنی الان چیکار میکنن ، ملیکا ادامه داد : مهرداد جون چند تا دوست دختر داری ؟ من : دوست دختر واقعی فقط یکی ملیکا : جدی ؟ چقدر کم من : ۳ – ۴ تایی داشتم ، ولی فقط یکیشون هست که دوستش دارم ملیکا : و اون کیه ؟ من : مهسا ملیکا یکم با لبخند بهم خیره شد و دستشو روی رونام بالا ، پایین برد و گفت : میدونستم ، مهسا یک چیزهایی گفته بود ، منم جای تو بودم دختری با این اندام زیبا و سکسی رو هرگز از دست نمیدادم ملیکا بیشتر خودشو بهم فشرد و ادامه داد : خوب دوست دختر ها رو بهشون رسیدی ؟ من : ای ، کمو بیش ملیکا : همشون ؟ من : همشون ملیکا که دیگه کاملا بهم مسلط شده بود دستشو روی سینه ها و زیر گردنم میکشید ، بهش نگاه کردم ، چشماشو بسته بود و مست مست ، صورتشو بهم نزدیک کرد ، کمتر از ۱۰ سانتی متر فاصله داشتیم ، دیگه باید از یک جایی شروع میکردم ، صورتمو بردم جلو و لبم روی لبش گذاشتم ، وای که چه حرارتی ، دستامون دور هم گره خورد و زبونهامون تو دهان هم بازی میکرد ، بلندش کردم و روبروی خودم روی زانوهام نشوندمش ، برای اینکه بتونه بشینه دامنشو بالا داد و دیگه قرمزی شورت پاش مشخص شد ، همونطور که ازش لب میگرفتم دستامو روی روناش و کونش میمالیدم ، ملیکا لبشو ازم جدا کرد و سرشو کنار گردنمو آورد و گفت : مهسا میگفت خیلی داغی ولی باور نمیکردم ، همین داغی باعث شده اونم رام خودت کنی . من : تو هم کم نداری ، داغ و سکسی و شهوتی . ملیکا : الان مهسا با میلاد و مونا تنها هستن ، شایدم با میلاد ، نمیخواهی بریم پیششون ؟ من : هر طور مایلید ملیکا : تو ناراحت نیستی از این مسئله ؟ من : نه ، چرا ناراحت ، مهسا هم باید از زندگیش لذت ببره ملیکا : مهسا خیلی سکسی هستش ، اندامش همه رو دیونه میکنه من : تو هم مثل اونی . خیلی دوست داشتم سینه هاشو دست بزنم ولی منتظر اوکی خودش بودم و برای اینکه کار به اونجا بکشه گفتم : بالا تنه مهسا برای سلطه بر هر پسری کافیه ملیکا : و البته هر دختری من : اگه تو رو هم اسیر خودش کرده به خاطر اینه که مثل خودشی ملیکا : من هیچ وقت به مهسا نمیرسم ، سینه هایی که اون داره ، صورت زیبا ، اندام هوس انگیز ، و و و و من : و و و چی ؟ ملیکا همونطور که روی پاهام نشسته بود سرشو ازم فاصله داد و تو چشام نگاه کرد و گفت : تو که بهتر از همه میدونی چی ؟ من : نه نمیدونم ، میخوام تو بگی ملیکا همونطور که روی پاهام بود شروع به پیچ و تاب دادن خودش کرد و کاملا مست و بی اختیار گفت : ووو صورت زیبا ، سینه های بلوری و بزرگ ، کمر باریک و و و ……… نمیتونست ادامه بده ، من هم دیگه از طول دادن این عشق بازی خسته شده بود برای همین دل رو بدریا زدم و دستمو بردم پشت کونش و فشار دادم و گفتم : و اینجا ردیفی مثل تو و سرمو بردم تو سینه هاش و فشار دادم ، دیگه تحمل نداشتم دست انداختم و نیم تنه رو پایین کشیدم ، سینه های بزرگ و سفت ملیکا بیرون پرید ، بدون مکث یکی از سینه هاشو به دندون گرفتم و بعدش همشو شروع به خوردن کردم ، ملیکا سرشو عقب برده بود و ناله های شهوتی میکرد ، تو همین لحظه ملیکا دستشو روی کیرم که حالا کاملا راست شده بود گذاشت و مالیدش ، تو هم میلولیدیم که سایه یکی رو از دور دیدم ، خودمو جمع و جور کردم و ملیکا هم کنارم نشوندم ، ملیکا گفت : چی شد ؟ من : یکی داره میاد که تو همین لحظه مونا اومد ، لباسهای من و ملیکا کاملا نشون میداد درگیری در کار بوده ، مونا خرامان خرامان نزدیک شد ، و با لوندی گفت : شما ۲ تا نمیخوایین بالا بیان ، فکر کنم ادامه بحث بالا بهتر باشه ملیکا : درست میگی ، الان میایم ، مهسا کجاست ؟ مونا : میلاد داره اتاقشو بهش نشون میده مونا این جمله رو با لحن خاصی گفت ملیکا دست روی سینه من گذاشت و گفت : منم داشتم حیاط رو به مهرداد نشون میدادم مونا که حالا دیگه نزدیک ما شده بود با لوندی گفت : پس برای من هم جایی بزارین تا به مهرداد جون نشون بدم ملیکا تو یک حرکت خیلی سریع دست مونا رو گرفت و بین من و خودش نشوند و گفت : تو که خودت برای نشون دادن خیلی جاها داری انگار ۲ تا خواهر با هم خیلی ندار بودن ، ملیکا صورت مونا رو به طرف خودش برگردوند و گفت : من مهرداد رو برای هر دومون میخوام بعد بلند شد و گفت : حالا بهتره بریم بالا تو راه ۲ تا خواهر دستاشون دور کمر من بود ، داشتم دیونه میشدم ، ۲ تا کس درجه یک ، از پله ها بالا که میرفتیم احساس کردم برقهای بالا خاموشه ، وقتی رسیدم حدسم درست بود ، پذیرایی با چند تا لامپ کم نور فضایی عاشقانه ایجاد کرده بود ، اثری از مهسا و میلاد نبود ، مونا گفت : من برمیگردم تا نوشیدنی بیارم من رو به ملیکا گفتم : مهسا و میلاد کجا هستن ؟ ملیکا یکم مکث کرد و گفت : دوست داری ببینیشون ؟ من : نه ، مهم نیست ملیکا : من دوست دارم ، ولی ممکنه تو شرایط خاصی باشن من با این جمله تحریک شدم که حتما ببینمش و برای همین گفتم : چه شرایطی ؟ ملیکا : شرایطی مثل من و تو من : باشه ملیکا دستم گرفت و برد طرف یک راهرو ، انتهای راهرو اتاقی بود ، بهش نزدیک شدیم ، ملیکا خیلی آروم در رو باز کرد ، وارد اتاق که شدیم نور ضعیفی داخلش بود ، ولی خیلی زود دیده شدن ، واییییییییییییییییییی ، مهسا روی لبه تخت نشسته بود ولی بدون لباس ، سینه هاش تو دستای میلاد بود ، ملیکا دستمو گرفت که بیرون ببره ، با یکم مقاومت رفتم ، جلوی در به دیوار تکیه دادم و ملیکا بهم چسبید ، لبامون روی هم قرار گرفت ، وقتی جدا شدیم گفتم : میشه بازم ببینیمشون ؟ ملیکا دستشو روی کیرم گذاشت و گفت : ممکنه صحنه ها بیشتری داشته باشه من : باشه ملیکا : از دیدنشون بدت نمیاد ؟ من : نه ملیکا : تو هر شرایط ؟ من : آره ملیکا دستشو برد روی کیرم و فشار داد و گفت : حتی اگه کار به اینجاها کشیده بشه ؟ من دستمو بردم روی کسش گذاشتم که تکون شدیدی خورد و گفتم : حتی اگه به اینجاها بکشه دوباره من و ملیکا آروم وارد اتاق شدیم ، و رفتیم پشت کمدی که باعث میشد اونا ما رو نتونن ببینن بهترین گزینه استقرارمون بود ، وای میلاد سرش وسط پای مهسا بود و داشت کوسشو میخورد ، مهسا بلند بلند آه و اوه میکرد ، سینه های مهسا تکون شدیدی میخورد ، مهسا دستشو روی سر میلاد گذاشته بود . لحظه ای بعد مهسا از روی تخت پایین اومد و جلوی میلاد زانو زد ، زیب شلوار میلاد رو باز کرد وکیر فوق العاده گنده ای ازش خارج شد ، اگه اشتباه نکنم بالای ۲۰ سانت بودو خیلی کلفت ، مهسا به طرز خیلی حرفه ای ساک میزد ، تموم کیر میلاد رو تو دهانش جا میداد ، فکرشم نمیکردم اینقدر وارد باشه ، من و ملیکا کوس و کیر همو میمالیدیم ، میلاد خیلی محکم مهسا رو بلند کرد و به شکم به تخت چسبوندش ، مشخص بود خیلی حشری شده ، سرشو برد لای کون مهسا و شروع به لیس زدن کرد ، و بعد با انگشتش سوراخ مهسا رو بازی میکرد ، یعنی این کیر کلفت و بزرگ میخواست کون مهسا رو پر کنه ، مهسا میتونست تحمل کنه ؟ میلاد بلند شد و با آب دهانش سر کیرشو خیس کرد و با کمک خود مهسا گذاشت لای کونش ، من و ملیکا داشتیم دیونه میشدیم ، میلاد بلند به مهسا گفت : آماده ای مهسا با تکون سرش آمادگیشو اعلام کرد هنوز حرفش تمام نشده بود که میلاد کیرشو به یک فشار محکم تو کون مهسا کرد ، جیغ مهسا اتاق رو پر کرد ، من هول کرده بود ، ملیکا هم همینطور ، مهسا گریه میکرد و میلاد که مشخص بود حداقل نصف کیرش تو کون مهسا رفته بیحرکت روی مهسا خوابیده بود ، پاهای مهسا خم آورد و به زانو شد و این باعث شد کیر میلاد از کون مهسا خارج بشه ، مهسا گریه میکرد و مشخص بود خیلی حالش بد شده ، میلاد شروع کرد با کوس و سینه های مهسا بازی کردن و بعضی وقتا سرشو نوازش میکرد ، کم کم حال مهسا بهتر شده بود . میلاد بهش گفت : اگه اذیت میشی ادامه ندیم ؟ مهسا : نه ، فقط آرومتر میلاد دوباره مهسا رو به شکم خوابوند و کیرشو با سوراخ مهسا تنظیم و با یک فشار فرو کرد ، مهسا دوباره ناله میکرد ولی آرومتر ، میلاد بیحرکت روی کون مهسا خوابید و یکم که گذشت شروع کرد به عقب ، جلو کردن . میلاد همونطور که داشت مهسا رو از کون میگایید میگفت : وای دختر چه کون ردیفی داری ، چقدر تنگه مهسا داشت کم کم لذت میبرد و تو همون حالتها میگفت : کونم داره پاره میشه ، کیرتون خیلی گنده هستش . میلاد به شدت تلمبه زدنش اضافه کرد و گفت : کیر من گنده هست ولی کون تو خوب جاش داده ، بهتر از هر کونی که تا حالا کردم مهسا که دیگه حالا فقط لذت میبرد گفت : الان همش تو کونمه ؟ میلاد : نه ، ولی آماده باش برای بقیه کیرم میلاد مثل وحشیها روی تخت و روی کون مهسا که سفیدی و بزرگیش خیره کننده بود خوابیده بود ، کیرشو بیرون کشید و دوباره با سوراخ مهسا تنظیم کرد و با یک فشار همه کیرشو تو کون مهسا کرد ، گریه مجدد مهسا بلند شد ولی دیگه میلاد ول کن نبود ، با شدت زیاد تو کونش تلمبه میزد ، چند دقیقه بعد دیگه از گریه مهسا خبری نبود و این صدای میلاد بود که میگفت : بالاخره همشو تو کونت کردم ، وای چه کون تنگی بود مهسا با شهوت گفت : بکن ، کونمو پاره کردی . این باعث شد میلاد با شدت بیشتری تو کون مهسا تلمبه بزنه و گاهی بیرون میکشید و دوباره با تمام قدرت تو کونش میکرد ، دیگه صداهای مهسا و میلاد بلندبلندتر شد تا اینکه میلاد با یک ضربه محکم همه کیرشو تو کون مهسا کرد و روش خوابید مشخص بود آبشو تو کون مهسا ریخته .نوشیدنی که مونا برامون آورده بود خیلی داغمون کرد ، تقریبا ۲۰ دقیقه بعد میلاد از اتاق بیرن اومد و خیلی عادی روی مبل نشست ، ملیکا یه نگاه بمن کرد و با طعنه به میلاد گفت : خسته نباشی میلاد که از بودن ما در اتاق موقع سکسشون خبر نداشت با اطمینان خاطر گفت : مرسی ، مگه میشه بودن با دوستان خسته کننده باشه ملیکا : راستی خوشگل خانمی ما کجاست مونا : نمیدونم ، با میلاد صحبت میکرد میلاد که یکم دستپاچه شده بود گفت : آهان ، مهسا خانم ، داره تجدید آرایش …. یعنی داره …. الان میاد ملیکا به من نگاهی کرد و با هم زدیم زیر خنده ، مونا از قضیه خبر نداشت برای همین هاج و واج ما رو نگاه میکرد ، تو همین فاصله مهسا از اتاق بیرون اومد و با کمی لنگ زدن رفت کنار مونا نشست ، مونا بهش گفت : مهسا خانم چیزی شده /؟ کمرتون درد میکنه ؟ مهسا : نه زیاد ، نمیدونم چرا یهو گرفت ملیکا که شیطنت تو چهرش موج میزد با لوندی گفت : نکنه چیز سنگین بلند کردی ؟ مهسا چشم غره ای بهش رفت و گفت : نخیر ، داشتم بند کفشمو درست میکردم پوزیشن بدی گرفتم و کمرم درد گرفت ملیکا : آهان پس به خاطر خم شدنه مهسا : بله ملیکا بلند شد و رفت بیخ گوش مهسا نجوایی کرد ، تغییر رنگ چهره مهسا کاملا واضح بود ، ملیکا مجدد بیخ گوشش چیزی گفت ، این دفعه با نگرانی خاصی بهم نگاه کرد ، برای اینکه اذیت نشه با لبخند همراهیش کردم تا این لحظه من جزء چند صحبت حرکت خاصی از مونا ندیده بودم ، مشروبی که مونا بهمون داده بود داشت کم کم اثر میکرد ، ساعت از ۱ نیمه شب گذشته بود ، مهسا بعد از کون مفصلی که به میلاد داده بود توانش کم شده بود ، میلاد ولی سر حالتر نشون میداد ، ملیکا رو به مهسا گفت : پاشو بریم یک قرص مسکن بهت بدم بهتر بشی مهسا با ملیکا رفتن و میلاد هم رفت طبقه پایین ، مونا که چشماش خبر از دگرگونی حالش داشت رو به من گفت : مهسا چش شد ؟ من : نمیدونم ، قبل از اینکه ما پایین بریم خوب بودا مونا از جاش بلند شد و کنار من نشست ، عطر هوس انگیزی داشت ، از نزدیک که به سینه هاش نگاه کردم بزرگی اونا مشخص شد ، مونا رو به من با شیطنت گفت : عجیب نیست سالم با میلاد برن تو اتاق ، و ………….. من : و چی ؟ مونا : خوب مگه صحبت کردن …. ، میگم دقت کردین من : به چی ؟ مونا : به لباس مهسا من با تعجب گفتم : لباس مهسا ، مگه چی بود ؟ مونا خودش بیشتر بهم نزدیک کرد ، مشخص بود مست مست شده ،رون سفیدش از کنار چاک لباسش بیرون زده بود ، دستشو گذاشت روی شونم و گفت : مگه ندیدین دامنش دور زده بود . من : خوب شاید ……… مونا : شاید چی آقا پسر ؟ مونا حال طبیعی نداشت و دستاش روی سینه هام و شونه هام حرکت میکرد ، دستمو آروم روی رونش گذاشتم و یک فشار کوچیک دادم ، میخواستم قاطیش بشم برای همین گفتم : شاید درش آورده و دوباره پوشیده مونا : تو اتاق ، پیش میلاد ؟ من : آره تو اتاق ، پیش میلاد مونا : باسه چی ؟ من : برای میلاد مونا : که چی بشه ؟ دستمو روی رونش حرکت دادم و بردم بالاتر و داخلتر ، خیلی به کوسش نزدیک بودم . من : برای نشون دادن …………………….. مونا : نشون دادن چی ؟ دیگه تعلل جایز نبود ، دست انداختم دور گردنش و کشیدمش سمت خودم ، لبمو روی لبش گذاشتم و بعد با یک حرکت کشوندمش روی پاهام ، کیرم راست راست شده بود ، مونا با شهوت گفت : مهرداد ، من فکر میکنم میلاد مهسا رو …………… من : مهسا رو چی ؟ مونا پاهاشو باز کرد و کامل روی پاهام نشست ، و خودشو بهم چسبوند ، حالا سینه هاش به سینم چسبیده بود و کوسش دقیقا روی کیرم مونا : میلاد خواهر خوشگلتو …………. من : دوست داری منم همون کارو با تو کنم ؟ مونا : آره ، پس میدونی مهسا با میلاد من : آره میدونم ، دیدم مونا : دیدی ؟ دیدی چه حالی بهش داده ، میلاد خوب بلده من : از کجا میدونی ؟ مونا : میدونم دیگه دستمو از جلو روی کوسش کشیدم و گفتم : نکنه این ناز با آقا میلاد آشنا شده مونا : اینجا نه ، ولی من باهاش غریبه نیستم من : با میلاد یا با کیرشششششششششششششششششش مونا با شنیدن کیر خودشو روی کیرم پیچ و تاب داد وگفت : آره با کیرش ، همون کیری که کوس خواهر نازتو فتح کرد من : اشتباه کردی دیگه ، اون کیر فقط کونشو پر کرد مونا : عجله نکن کوسشم ماله میلاد جونمه دستامو بردم دو طرف بندهای لباسش و کشیدمشون پایین ، حالا دیگه سینه هاش جلوم بود ، بدون معطلی تو دهنم گرفتم ، مونا بدون اینکه از بلند شدن صداش بترسه گفت : بخور بچه ، سینه هامو بخور یکم که خوردمش از روم بلندش کردم و روی مبل نشوندمش و رفتم وسط پاهاش ، شورتشو کنار زدم و کوسشو شروع به خوردن کردم ، همونطور داشتم میخوردم و سینه هاشو میمالیدم ، بلند شدم و کیرمو از شلوار درآوردم و تو دهنش کردم ، خیلی خوب ساک میزد ، میخواستم مثل کون دادن مهسا به میلاد ، مونا رو بکنم ، بلندش کردم و بر روی دسته مبل خمش کردم ، با انگشتم سوراخشو بازی دادم و کیرمو گذاشتم در سوراخش ، تا خواست با دستاش جلومو بگیره با یک فشار محکم نصف بیشتر کیرمو تو کونش جا دادم ، مونا بلند داد زد و گفت : وحشی کونمو پاره کردی . اصلا دست خودم نبود با تمام قدرت پهلوهاشو گرفتم و تند تند تو کونش تلمبه میزدم ، و به مرور همه کیرمو جا دادم ، مونا بر عکس ظاهر اولش خیلی فحش داد و میگفت : کونی پارم کردی ، همه کیرتو تو کونم کردی ، میخواهی جبران کون دادن و کوس دادن خواهرتو کنی من : آره ، پارت میکنم ، اوخخخخخخخخخخ همه کیرم تو کونت جا شده مونا و من اصلا متوجه اطرافمون نبودیم و سکس وحشیانه ای میکردیم ، به شدت تلمبه زدنم اضافه کردم ، برخورد بدنم وقتی کیرم تا آخر تو کون مونا میرفت با لپرهای کونش خیلی صدای زیبایی ایجاد میکرد ، دیگه داشت آبم میومد ، دستامو دو طرف پهلوهاش فشار دادم و با تمام قدرت کیرمو تو کونش کوبیدم ، فوران آبم تو کون مونا باعث شد از اطراف کیرم هم بیرون بزنه ، مونا همونطور که کیرم تو کونش بود گفت : خیلی محکم گاییدی منو ، کونم درد گرفته وقتی از روی مونا بلند شدم ، و به عقب نگاه کردم عبور سایه ای رو متوجه شدم .مهمونی پر خاطره ای بود ، گاییده شدن مهسا و مونا اونم از کون و با خشونت ، لز بازی مهسا و ملیکا ، به چشم دیدن فرو کیر گنده میلاد تو کون خوشگل و خوش فرم مهسا ، و به احتمال زیاد دیده شدن کون دادن مونا به من توسط میلاد ، اینها همه باعث شده بود اون شب فراموش نشه ، ۲ هفته از اون شب رویایی میگذشت ، مهسا و ملیکا به تهران برگشته بودن و میلاد و مونا چند باری باهام تماس گرفته بودن و منو به خونه دعوت کردند . یک روز غروب وقتی از دانشگاه برمیگشتم موبایلم زنگ خورد ، شماره ناشناس بود ، وقتی جواب دادم صدای دلنشین مونا بود ، مونا از کلاس تقویتی برای کنکور برمیگشت ، ازم خواست همدیگر رو ببینیم ، بهش پیشنهاد دادم بیاد خونمون ، اونم قبول کرد و آدرس گرفت ، من خونه رسیدم و مقدمات پذیرایی از مونا رو آماده میکردم ، دوباره موبایلم زنگ خورد ، مونا بود و نتونسته بود آدرس رو پیدا کنه ، بهش گفتم من میام و جلوی کوچه منتظرش میشم ، چند دقیقه بعد یک ماشین شاسی بلند جلوم ترمز زد ، میلاد و مونا بودن ، دعوتشون کردم ولی میلاد کار داشت و میخواست بره ، وقتی مونا پیاده شد میلاد بهم گفت برم نزدیکش و آهسته بهم گفت : مونا ظریف هستش ملایمتر باهاش رفتار کن شصتم خبردار شد میلاد بوده که اونشب سکسمونو دیده مونا رو بردم خونه ، وقتی روسری و مانتوشو درآورد کیرم درجا خبردار شد ، شلوار لی تنگ با تاپ یقه بازی که نصف سینه هاش بیرون بود ، سوتی کشیدم و گفتم : واییییییییییی تو آخر منو دیونه میکنی مونا با حالتی مغرورانه و لوند گونه گفت : تو دیونه خدایی هستی ، اون شب ذاتتو نشون دادی من به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم و زیر گردنشو بوسیدم و گفتم : ناناز من هنوز بابت اون شب ناراحتی؟ مونا : دهن منو سرویس کردی ، منم مثل مهسا تا چند روز سخت راه میرفتم دستام بردم روی کونش و ماساژ دادمشون و گفتم : من فکر کردم قبلا تمرین داشتی مونا به طرفم برگشت و سینه به سینه شدیم ، دست انداختم کمرش و به خودم فشردمش . مونا : تمرین که داشتم ولی تو خیلی وحشیانه عمل کردی من : خوب تقصیر خودت بود که رامم نکردی مونا : کلا شما پسرها همتون وحشی هستین من : آره ، مخصوصا وقتی چشممون به اندام سکسی و ناز شماها میوفته مونا : اون از مهسا که میلاد پدرشو درآورد این هم از من که گیر تو وحشی افتادم من که زودتر از موعد مست شده بود مونا رو به دیوار چسبوندم و تاپشو بالا زدم ، سینه های بلوریش که سوتین هم نبسته بود بیرون افتاد نوک سینه شو به دندون گرفتم و فشار دادم مونا جیغ کوچیکی کشید و گفت : حالا نوبت سینه هام شده وحشی همونطور که سینه هاشو میک میزدم و میخوردم دستمو از روی شلوار به کوسش رسوندم و گفتم :چی میشد آخ اگه نوبت بعدی این باشه مونا دستشو برد روی کیرم و گفت : نخیرم ، دیگه نوبت بعدی نداریم و خودشو از من رهانید و رفت روی مبل نشست ، همونطور که داشت به اطراف نگاه میکرد گفت : مهرداد واقعا پدر و مادر دلسوزی داری، ببین چقدر به فکر راحتی تو هستن من : بله ، من از همشون ممنونم ، همیشه به فکر آسایش و راحتی من بودن مونا : البته نباید از مهسا گذشت ، اون چیزی دیگه هستش من : مهسا جدا از خواهری برام یک دوست واقعی بوده مونا زیر چشمی بهم نگاهی کرد و با شیطنت گفت : دوست واقعی ، حالا بیشتر جنبه دوستیش برات سودمند بوده یا خواهریش من : هر دوش ، هر کدومش جای خودش مونا : پس یک دوست دختر تمام بوده برات من : بوده و هست مونا : میگم مهسا از اون دخترهایی هستش که پسرها براش جون میدن من : تو هم کمی از اون نداری مونا : ولی مهسا خیلی خوش هیکل و سکسی هستش، بیخود نبود همون شب اول میلاد رو چپه کرد من : میلاد چپه شد ؟ تا اونجایی که من دیدم مهسا چپه که چه عرض کنم نزدیک بود منهدم بشه مونا بلند زد زیر خنده و گفت : دیونه نظر من چیزه دیگه بود ، از اون نظر که تو هم منو منهدم کردی من : ولی نه به اندازه میلاد ، خیلی محکم تمرین میکنه مونا : آره میدونم ، محکم و زیبا من : مثل اینکه تمرین داشتی باهاش مونا با نگاه خمارش بهم گفت : تمرین ؟ من باهاش مسابقه هم دادم رفتم کنارش روی مبل نشستم و دستم بردم وسط پاهاش و کوسشو فشار دادم و گفت : یعنی این حریفش بوده ؟ مونا دستمو از روی کوسش برداشت و گفت : حالا باشه بعدا بهت میگم ، ولی من مطمئنم میلاد حال خوبی به مهسا داده من : نخیرم ، اگه گریه و غش و ضغف حاله شاید مونا : مگه تو دیدیشون ؟ من : آره ، هم من هم ملیکا مونا : همه سکسشونو ؟ من : آره مونا : میدونی وحشی بازی تو رو هم یکی دیگه دیده /؟ من : حدس میزدم ، میلاد ، درسته ؟ مونا : اوهوم من : همشو ؟ مونا : چه فرقی میکنه من : خوب با اون سر و صدایی که تو راه انداختی همسایه ها هم خبردار شدن مونا با حالتی عصبانی بهم گفت : نزار فحشت بدم ، من خیلی بد دهنما من : فحش هم بدی من خوشم میاد مونا : اون طور که تو یکمرتبه کردی خوب دردم گرفت من که مست شده بود و اختیار کلمات دستم نبود گفتم : آخه کوس و کون و اون سینه های بلوریت هوش از سرم برده بود مونا : پس بهتر بدونی کون خوشگل مهسا هم همینکار رو با میلاد کرده که اون کیر گنده شو تو کون مهسا کرد من : کیر میلاد رو بیشتر دوست داری یا منو ؟ مونا : کیر میلاد برای جلو خوبه از تو برای عقب من : مگه از جلو هم …؟ مونا : آره ، ۲ سال پیش دوست پسرم اوپنم کرد و بعدش چند باری میلاد من : پس مزه کوس دادن هم چشیدی ؟ مونا مثل دیونه ها رو پرید و زیب شلوارمو باز کرد و کیر شق شده منو تو دهنش برد ، همونطور که داشت برام ساک میزد تاپشو درآوردم ، مونا سرشو بالا آورد و گفت : مهسا چی ؟ از کوس داده ؟ من : فکر نکنم . مونا : پس میلاد براش راهشو باز میکنه بلندش کردم و روی مبل نشوندمش و شلوار و شورتشو با هم درآوردم ، چه کوس تپلی ، اون شب نتونسته بودم خوب ببینمش ، سرم بردم لای پاش و شروع به خوردن کردم ، صدای مونا بلند شده بود ، یکم که خوردم جلوش ایستادم و مونا شروع به ساک زدن دوباره کرد ، بعد از تو کیفش کاندومی درآورد و سر کیرم کشید و هولم داد روی زمین و خودش اومد روم نشست ، کیرمو تو دستاش گرفت و با کوسش تنظیم کرد و نشست روش ، چه کوس داغ و تنگی ، صدای شهوتی مونا بلند شده بود و با شدت و تندی روی کیرم بالا ، پایین میشد ، سینه هاشو تو دستاش گرفته بود و گفت : وحشی من ، کیرت کوسمو پر کرده ، اوف که از کوس دادن لذت میبرم من : تا حالا کوس نکرده بودم ، این اولین کوسی هست که کیرمو توش جا دادم مونا : کوس دادن لذتش بیشتر از کون دادن من : کیر میلاد هم تو کوست رفته ؟؟؟؟؟ مونا : آره ، خیلی ، کیرش معرکه هستش ، کوسو پر میکنه و کون رو پاره شدت حرکتهای مونا هر لحظه بیشتر میشد و منم به اومدن آبم فاصله ای نبود ، دیگه کم کم داشت آبم میومد که با چند تا حرکت دیگه آبم تو کاندوم فوران کرد و مونا هم با جیغی بلند روم افتاد ، معلوم بود ارضا شده .حدود ساعت ۱۰ شب میلاد که دنبال مونا اومد بود با اصرار زیاد من شام موندن ، به خواسته خودشون سفارش پیتزا دادم ، میلاد خیلی خودمونی شده بود و من هم دیگه باهاش خیلی راحت بودم ، میلاد که توی ماشین مشروب خیلی خوبی داشت بعد از گرفتن اوکی من اونو آورد و با شام خوردیم ، سرمو گرم شده بود ، مونا که حسابی داغ شده بود روی مبل ولو بود و سینه های بلوریش داشت منو دوباره خراب میکرد ، میلاد هم تو بر اندام سکسی خواهرش بود ، بعد از اینکه متوجه مست بودن من شد گفت : ولی واقعا مهرداد اگه این خوشگلها آفریده نمیشدن ما چیکار میخواستیم کنیم ؟ منم که اوج گرما و شهوت بودم گفتم : فکرشم نمیشه کرد ، دیدن این همه زیبایی لازمه زندگی ما شده مونا با لوندی و لوس کردن خودش گفت : خوبه اینم فهمیدین بدون ما شما هیچ هستین میلاد رو به من گفت : من که با داشتن ۲ تا پری تو خونه هیچی کم ندارم ، ملیکا و مونا شادی و امید من برای این زندگی هستن مونا بلند شد و رفت طرف میلاد و روی پاهاش نشست و لپش بوسید و رو به من گفت : تنها کسی که من باهاش احساس امنیت و آرامش میکنم این گل پسر هستش میلاد دستشو روی پاهای مونا کشید و گفت : البته با موندن امروز پیش شما فکرکنم …………. مونا تو حرف میلاد اومد و گفت : البته مهرداد جون جای خودشو داره من : من از هردوی شما ممنونم که اینقدر بهم لطف دارین میلاد : البته مهرداد هم خوش شانستر از من نباشه بدشانستر نیست من : من خوش شانسم چون دوستایی مثل شما دارم میلاد : نخیر منظورم داشتن خانواده ای صمیمی که همدیگر رو درک میکنید ، خواهری خوب مثل مهسا خانم و پدری دلسوز و صد البته مادری مهربان مونا : اتفاقا منم همین رو میخواستم بگم ، مهرداد باید خیلی خوشحال باشه که خوشگل خانمی مثل مهسا خواهرشه ، هم مهربان ، هم خوشگل و تیپیک واز همه مهمتر با شعور و درک بالا و اونطور که من از ملیکا شنیدم همه اینها مدیوین داشتن مادری مثل عشرت خانم هستن ، ملیکا میگفت عشرت خانم علاوه بر داشتن اخلاقی فوق العاده از ظاهری خیلی زیبا برخوردار هستش ، هم خوشگل و هم خوش هیکل و هم سکسی . این آخریشو مونا با لوندی خاصی گفت و چشمکی هم به من زد ، میلاد یه نگاهی به مونا کرد و گفت : پس باید حتما مشهد دعوتشون کنیم و در خدمتشون باشیم ، خیلی دوست دارم زودتر ببینمشون . من که بدم نمیومد یکم فضا سکسی بشه گفتم : ما هم دعوتیم ؟ میلاد : ۱۰۰% ، شما و مهسا خانم روی چشمای من جای دارین من : ای جدی میگین ، مهسا رو که مطمئنم روی چیز شما …. ، یعنی همون شما ….. ، منظورم چشمتون جا داره مونا اونقدر محکم زد زیر خنده که نزدیک بود از روی پاهای میلاد پایین بیافته ، میلاد با لحنی محکم گفت : دلت بسوزه ، مهسا خانم هرکاری بخواد در خدمتشم من از روی مبل بلند شدم و قدم زنان بهش گفتم : بععععععععله که در خدمتش هستین ، اونم خوب در خدمت شما بوده میلاد مثل کسی که لجش در اومده باشه گفت : نه که مونا در خدمت تو نبوده ؟ مونا که روی پای میلاد نشسته بود و مست مست شده بود گفت : اگه بدونی خدمت به این وحشی چه قدر سخته ، از تو بدتر از آدم پذیرایی میکنه ، دیونه تلافی پذیرایی تو از مهسا رو سر من درآورد هم من و هم اون ۲ تا تو حال خودشون نبودن ، مونا علاوه بر مستی خیلی خوابش گرفته بودو تلو تلو خوران رفت تو اتاق و روی تخت خوابید ، من به میلاد گفتم : بزار یکم دراز بکشه ، عجله که نداری ؟ میلاد : نه من رفتم تو اتاق و مونا رو روی تخت خوب جابجا کردم و یک ملافه روش انداختم و پیش میلاد برگشتم ، خیلی مشروب خورده بودیم و زیاد تو حال و هوای خودمون نبودیم ، میلاد حالش بدتر بود ، میلاد رو به من گفت : چیکارش کردی که اینقدر مینالید ؟ من : هیچی ، حداقل در برابر کاری که تو به سر مهسا آوردی من با مونا کاری نکردم میلاد : من مهسا رو کاریش نکرده بودم که ، مهسا منو دیونه کرد من : آره ، برای همین اونشب از راه رفتن انداختیش میلاد که دیگه مستی و شهوت چپش کرده بود گفت : اوخ که یادم ننداز ، چه هلویی هستش من که میخواستم بازم راحتر با میلاد حرف بزنم گفتم : مهسا دقیقا مثل مامی میمونه ، هم زیبایی اندامش و هم سکسی بودنش میلاد که بازم سعی میکرد در مورد مامیم با احتیاط تر صحبت کنه گفت : فکر کنم شما با مهسا و مامیتون خیلی راحتین ، درسته ؟ من : بیشتر از اونی که حتی بتونید فکرشو کنید میلاد : من چون خودم بخصوص با ملیکا و مونا خیلی ندار هستم ، میتونم یه چیزهایی تصور کنم ، ولی خیلی دوست داشتم مثل شما مامی خوشگل و سکسی داشتم من : ملیکا و مونا خانم که محشر هستن ، یکی از یکی سکسی تر و خوشگلتر میلاد من من میکرد و میخواست سوالی کنه ، ولی تو نحوه پرسیدنش مونده بود ، خیلی دوست داشتم این بحث ادامه پیدا کنه برای همین گفتم : ملیکا که مهسا رو دیونه کرد ، مونا هم منو . البته علت اصلی دیونه شدن مهسا شما بودین دیگه قصد داشتم بیخیال همه چی بشم و راحت حرف بزنم میلاد یکم خودشو جابجا کرد و گفت : من علت اصلیش بودم ؟ چرا من : واقعا نمیدونید ؟ میلاد : نه من : یعنی به نظر شما اون شب تو اتاق با حرارتی که شما داشتین مهسا رو دیونه نکردین ؟ میلاد : پس شما ما رو دید میزدین ؟ من : بله ، منو ملیکا میلاد : همه جریان رو دیدین دیگه میخواستم بگم ، سکسی و راحت ، برای همین دستمو زیر چونم گذاشتم و بهش نگاهی کردم و گفتم : همشو ، از خوردن هلوهاش تا کردنش میلاد هم حالش کمی از من نداشت برای همین گفت : مهرداد تو هم مثل من از دیدن سکس لذت میبری ؟ من : خیلی ، اونم وقتی مهسا جونم زیر یکی مثل تو خوابیده باشه میلاد : دوست داری ناله هاشو بشنوی ؟ من : دوست دارم ناله هاشو وقتی از روی لذت باشه بشنوم ، ناله هایی که باعثش تو بودی . میلاد : مهرداد چقدر من و تو بهم نزدیکیم ،راحت بهت بگم منم از وحشی بازی های تو با مونا خیلی خوشم اومد من : ولی میلاد از تو خیلی گنده هستش ، مهسا خیلی طاقت آورد که از هوش نرفت میلاد : مهسا خیلی خوبه ، اندامش هوش از سرم برده ، تحملش هم عالیه من بازم راحتر بودن رو میطلبیدم و برای اینکه میلاد رو بیارم تو این فاز گفتم : تحمل مونا هم خوب بود وقتی تو کونش کردم میلاد که منتظر اینطور صحبت کردن بود گفت : مونا رو خودم ساختمش ، اون کیر گنده تر از کیر تو را خورده من : میدونم ، حتما کیر تو میلاد : آره من : مونا کوس تاپی هم داره جفتمون نمیفهمیدیم چی میگیم ، هر دو داشتیم از این نوع حرف زدن لذت میبردیم میلاد : ولی هر چی باشه کون مهسا نمیشه ، خوب تونست کیر گنده منو جا بده ، حیف که وقت نشد کوسشم صفا بدم من : خیلی دوست دارم ببینم زیر خوابیده و داره بهت کوس میده میلاد : تو مهسا رو کردی ؟ من : تو کون و کوسش نه ، ولی تا بخواهی براش خوردم ، ولی مطمئنم تو مونا و ملیکا رو حسابی میکنی میلاد : مونا رو که خیلی زیاد ، ولی ملیکا فقط چند بار گرم صحبت بودیم که مونا اومد تو پذیرایی ، سرشو چسبیده بود ، اظهار ناتوانی و درد تو ناحیه گردن داشت ، همش بخاطر مشروب زیاد و سکس بعداظهر بود ، میلاد خودشو جمع و جور کرد و با مونا ازم خداحافظی کردن و رفتن ارتباط من با میلاد و مونا بیشتر شده بود و بیشتر زمانهای آزادمون رو با هم میگذروندیم ، تو این مدت چند بار دیگه از حق کس و کون مونا خوب براومدم ، میلاد هم همش میگفت تلافیش بمونه برای وقتی مهسا میاد ، یک شب با میلاد و مونا داشتیم تو خیابانها دور میزدیم که موبایلم زنگ خورد ، مامیم بود ، و با تعجب میگفت که الان تو فرودگاه مشهد هستش و چون دلش برام تنگ شده بود بدون برنامه اومده بود مشهد ، میلاد بلافاصله وقتی متوجه قضیه شد به طرف فرودگاه حرکت کرد ، خیلی دلم براش تنگ شده بود ، مثل همیشه تیپ زده بود و وقتی از دورمامی رو به میلاد نشون دادم باورش نمیشد ، میلاد و مونا رو به مامیمعرفی کردم که مامی گفت قبلا از روی عکساشون با چهره هاشون آشنا شده ، وقتی مامی با میلاد دست میداد غیر معمول بودن نگاهاشون داد میزد ، میلاد ما رو رسوند خونه و هر چی اصرار کردیم نیومدن تو خونه ، مامی از گرمی زیاد کلافه شده بود و وقتی خونه رسیدیم قصد دوش گرفتن داشت ، من برای شام میخواستم سفارشی بدم که مامی گفت غذا خورده ، مامی حموم رفت و من مشغول آماده کردن چای ، ۱۰ دقیقه مامی صدام زد ، داخل رختکن که شدم بهم گفت : مهرداد پس حوله هات کجاست ؟ آخ تازه یادم اومده بود ، ۲ دست حوله ای که معمولا تو حموم میذاشتم رو برای شستن قاطی لباسهای چرک کرده بودم ، برای همین به مامی گفتم : مامی جون معذرت ، میخواستم بشورمشون یادم رفته مامی : خوب حالا من با چی خودمو خشک کنم و بیرون بیام ؟ همین طور که داشتم دنبال راه حل میگشتم مامی دوباره گفت : مهرداد ملافه تمیز داری ؟ من : بله مامی مامی : برو بیارش من رفتم و از توی کمد یک دونه ملافه تمیز آوردم و رفتم توی رختکن ، مامی نصف در رو باز گذاشته بود و وقتی من صداش کردم از پشت در دستشو برای گرفتن ملافه بیرون آورد ، من که از همون اول دیدن مامی افکاره شیطانی تو سرم میچرخید گذاشتم بیشتر دستشو بیرون بیاره که همین باعث شد یکم از بدنش دیده بشه ، تو یک نگاه سریع تونستم نصف کون سفید و خوشگلش و قسمتی از سینه هاشو ببینم ، ملافه رو که بهش دادم بیرون اومدم و لحظه ای بعد مامی هم اومد ، ملافه از روی سینه هاش تا تقریبا یک وجب بالای زانوهاشو گرفته بود مامی رفت و روی یکی ز مبلها نشست ، به خاطر کوتاهی ملافه نصف بیشتر رونهاش بیرون بود و سفیدی اون داشت منو دیونه میکرد ، رونهای سفید و تپل ، بدون اینکه بتونم خودمو کنترل کنم میخ اندام سکسی مامی شده بودم ، با خیس شدن ملافه نوک سینه های مامی هم کاملا پیدا شد ، سینه های بزرگ وسفت مامی ، با وجود اینکه مامی سنش بالا رفته بود ولی سینه هاش خیلی خوب مونده بود ، سربالا و سفت ، طوری که هر کسی تو نخش میرفت مستش میشد ، نمیتونستم چشم ازشون بردارم ، با صدای مامی به خودم اومدم که گفت : مهرداد چرا سطل تو حموم رو خالی نمیکنی ؟ من : سطل حموم ؟ مامی : بله سطل تو حموم من : اون که چیزی توش ننداختم مامی : جدی ، پس بهتر یک نگاهی بهش کنی من : باشه حالا ، بعدا خالیش میکنم مامی : جدا فکر میکنی خالیه ؟ من : خب آره مامی جون مامی از جاش بلند شد و به طرف حموم رفت ، پسر چی میدیم ملافه از پشت کاملا خیس شده بود و به بدن مامی چسبیده بود ، کون گنده و زیباشو میشد ترسیم کرد ، جلوی در حموم که رسید به طرف برگشت و گفت : پاشو بیا تا بهت نشون بدم و خودش داخل حموم رفت ، منم بلند شدم و رفتم تو رختکن ، مامی سطل رو با پاهاش هول داد جلوی در و پدال درشو با پاهاش فشار داد ، وای چه سوتی وحشتناکی ، کاندومی که چند روز قبل باهاش کوس ناز مونا رو گاییده بودم توش بود و اصلا یادم نبود ، چون مونا وقتی میخواست بره دوش بگیره از روی کیرم درش آورد و انداخته بود تو این سطل ، سرمو نمیتونستم بالا بگیرم ، مامی دوباره سطل رو هول داد کنار و اومد که بره بیرون ، چون من جلوی در ایستاده بودم موقع رد شدن سینه به سینه شدیم ، واقعا نمیدونستم چه بلایی سرم اومده ، با نگاه کردن و برخورد با اندام مامی تحریک میشدم ، چشمام تو سینه های مامی بود که حالا جلوم ایستاده بود ، مامی با دستش سرمو بالا گرفت و تو چشمام نگاه کرد و گفت : نظافت و تمیزی از اصول زندگی مجردی هستش ، اینطور چیزها نباید زیاد تو سطل بمونه چون بوی بدی ایجاد میکنه و آلودگیش هم زیاده ، فهمیدی ؟ من با شرمندگی گفتم : بله مامی مامی به طرف اتاق رفت تا لباساشو بپوشه و من هم رفتم برای ریختن چای ، چند دقیقه بعد مامی با یک دامن خیلی کوتاه ولی آزاد و یک تاپ بندی خیلی ناز که بالای سینه هاش بیرون زده بود اومد ، کاملا معلوم بود طبق عادت سوتین نداره ، مامی همیشه بعد از حموم آرایش ملایمی میکرد و این دفعه هم خودشو خوشگلتر از همیشه کرده بود ، چایی رو ریختم و رفتم پیشش . مامی به اطراف نگاهی کرد و گفت : مهرداد ولی خونه قشنگی هستش ، برای زندگی مجردی عالیه من : بله مامی ، خیلی خوبه ، از شما و پدر ممنونم مامی با لبخند : خواهش میکنم عزیز دلم ، چرا اونجا نشستی بیا کنارم ، دلم برات خیلی تنگ شده بود من بلند شدم و رفتم کنار مامی نشستم ، مامی دست انداخت و بغلم کرد و یک بوس آبدار از لپم کرد و با طعنه گفت : آخشش ، حال اومدم ، مگه همش به دوست دخترهات میرسه ، یکمشم برای ما باشه من که اینطور راحت بودن با مامی همیشه آرزوم بود گفتم : مامی جونم ، منم دلم براتون خیلی تنگ شده بود ، باور کنید همیشه جلوی چشمام هستین مامی با زرنگی گفت : همیشه ؟ من : همیشه مامی : یعنی همیشه همیشه ؟ من : بله مامی ، لحظه به لحظه زندگیم مامی خودشو متمایل به سمت من کرد و با عشوه گفت : یعنی من همیشه و لحظه به لحظه زندگیت باهات هستم ؟ من : خوب آره مامی ، من از شما نیرو و انرژی میگیرم مامی : حتی وقتی با دوست دخترت هستی ؟ اصلا فکرشم نمیکردم مامی اینطور رودست بهم بزنه ، مونده بودم چی جوابش بدم ، ولی از طرفی خیلی دلم میخواست راحتر از اینی که هستیم باهاش بشم برای همین گفتم : میدونی مامی من داشتن این شرایط رو مدیون محبتهای شما هستم برای همین همیشه و هر لحظه تو ذهنم هستین مامی دوباره بغلم کرد و گفت : حالا چند تایی داری؟ من : چی مامی ؟ مامی : دوست دختر من : چند تا ؟! مامی جون فقط یکی مامی : جدی ؟ من با شناختی که ازت داشتم گفتم حداقل ۴ – ۵ تایی داری من : ۴ – ۵ تا ، چه خبر مامی ، مگه میشه از پسشون براومد مامی که معلوم بود شیطنتش گل کرده با لوندی گفت : خوب لازم نیست از پس همشون بربیای ، ۲- ۳ تایی هم از پیششون بر بیا مامی کامل زده بود جاده خاکی ، دوباره ادامه داد : خوب حالا این دختر خوش شانس کیه ؟ من : میشناسیش ، حدس نمیزنی ؟ مامی : اگه اشتباه نکنم مونا خانم خواهر ملیکا ، درسته ؟ من : دقیقا مامی مامی : آفرین ، از انتخابت خوشم اومد ، هم خیلی خوشگل و نازه و هم هیکلش خیلی قشنگه من : مامی چجوری تو یک نگاه هیکلشو دیدی؟ مامی : دیگه ، این جزء تخصص ما زنهاست ، باشه که شما مردها هم کم متخصص نیستین من : خیلی دختر خوبی هست ، یعنی کلا همشون خیلی خوبن ، هم مونا هم میلاد و هم ملیکا مامی : ملیکا که خیلی عالیه ، من شیفته اخلاق و مرامشم ، بیشتر مواقع پیشمونه من : مونا و میلاد هم از ملیکا کم ندارن مامی : خیلی با هم هستین ؟ من : نه زیاد ، ماهی ۱ یا ۲ بار مامی : جدا ، یعنی کلا یکی دوبار در ماه همو میبینین ؟ من : نه بیشتر مامی با لحن خاصی گفت : آهان ، ماهی یکی دوبار سطل حموم باید خالی بشه دلم میخواست همون جا اون سینه های بزرگشو بگیرم تو دهنم و بخورمشون ، چایی کاملا سرد شده بود ، بلند شدم که عوضشون کنم که مامی گفت : نمیخواد ، خیلی گرمم شده ، چایی نمیچسبه من : تو یخچال نوشیدنی دارم ، بیارم براتون ؟ مامی : بدم نمیاد رفتم و مشروبی رو که مونا آورده بود رو برای مامی ریختم ، یکم که خورد ، نفس عمیقی کشید و گفت : به به ، خیلی خوبه ، از کجا آوردی ؟ من : مونا آورده بود مامی : خوبه میبینم خودش همه مقدمات رو آماده میکنه ، شب پیشت میخوابه ؟ من : نه همیشه مامی : برادرش میدونه ؟ من : آره ، بیشتر مواقع خودش میرسونتش مامی با شادی خاصی گفت : وای چه جالب ، چه پسر خوبی هستش ، پس باید حتما بیشتر باهاش آشنا بشم من : اتفاقا اونم خیلی دوست داره ، همیشه میگه دوست داره شما رو به صورت اختصاصی دعوت کنه مامی : چرا ؟ اون که منو تا امشب ندیده بوده من : عکساتون که بهشون نشون دادم . مامی : خوب ؟ من : میگه خیلی زیبا و …………… مامی : و چی ؟ من : هیچی ، کلا خوششون میاد از شما مامی که معلوم بود مشروب داره داغش میکنه گفت : مهرداد یه سوال کنم راستشو میگی ؟ من : من به شما تا حالا دروغ نگفتم مامی مامی : اونی که داخل سطل حمومه برای تو و مونا بوده دیگه ؟ من : بله مامی : سکستون کامله ؟ من : بله مامی که داشت همون مامی راحت و وقیح خودم میشد ادامه داد : پرده شو تو زدی ؟ من : نه ، دوست پسر قبلیش اینکارو کرده مامی : فقط احتیاط کن ، حامله نشه من که این روند صحبت کردن رو میخواستم گسترشش بدم گفتم : حواسم هستش ، خود مونا هم دقت میکنه ، تازه تنوع میدیم مامی ابروهاشو بالا انداخت و گفت : تنوع ؟ میشه واضحتر بگی ؟ من بازم به راحت بودن ادامه دادم و گفتم : منظورم همون براومدن از پسش هست مامی : آهان پس حسابی راه افتادی قرمزی چهره مامی نشون از داغ بودنش داشت ، پاهاشو از هم باز کرد که باعث شد دامنش بالاتر بره ، رونهای معرکش بیشتر تو دیدم قرار گرفت ، گردن و بالای سینه هاشو دست کشید و ادامه داد : مهرداد چقدر گرمم شده ، اینجا همیشه اینطوریه ؟ من : نه مامی مامی : خوب حتما همیشه لخت هستی که گرما رو نمیفهمی ، مونا هم که میاد زیاد با لباس نمیمونه حتما من : میخواین بریم تو اتاق خواب من ، اونجا بهتره مامی از جاش بلند شد و به طرف اتاق خواب رفت و گفت : من میرم بخوابم من باهاش تو اتاق رفتم ، یک اس ام اس برام اومد ، میلاد بود و نوشته بود ((های پسر مواظب عشرت خانم خودمون باش ، حسابی بهش برس ،میخوام خوب سرحال و شاد باشه ، امشب که از نزدیک زیارتشون کردم همینطور تو ذهنم موندن ،جدا درست میگفتی فقط با مهسا خوشگله سنشون فرق میکنه ، هم خیلی خوشگل و ناز هستن و هم خیلی خوش هیکل ، من هنوز نتونستم سعادت صحبت کردن کافی رو باهاش داشته باشم ، برای فردا شب خونه ما دعوتین ، تنهاییم ، من هستم و مونا با شما و مهمون عزیز و زیبامون عشرت خانم)) دیگه برام مسجل شده بود میلاد خوابهایی برای مامی دیده ، خندم گرفته بود که مامی گفت : چیه ، جوک برات فرستادن من : نه مامی ، برای فردا شب میلاد دعوتمون کرده خونشون ، البته به افتخار شما ، ولی خوب پدر و مادرش ایران نیستن مامی : خوب چرا خندیدی ، دعوت که خنده نداره ، راستشو بگو بهترین فرصت بود تا مامی رو بسنجم و ببینم نظرش در مورد میلاد و حرفهای که تو اس ام اسش زده چیه برای همین گوشی رو بهش دادم و گفتم : بفرمایید خودتون بخونید مامی گوشی رو گرفت و خوند و لبخند روی لبش نقش بست ، دیگه مشخص شد مامی چپه شده ، گوشی رو بهم داد و گفت : با مهسا خوب آشنا شده ، درسته ؟ من : بله مامی با خنده گفت : مثل اینکه این ۲ تا خونواده بده بستون زیاد دارن و بعد شب بخیر گفت و خوابید من صبح زود رفتم دانشگاه و قبل از اون نون گرم برای مامی گرفتم ، بعد از کلاس اولم به خونه زنگ زدم ،مامی تازه از خواب بلند شده بود ، قبل ازکلاس دوم برام اس ام اس اومد ، میلاد بود و سوال کرده که کجا هستم ، بهش زنگ زدم : سلام میلاد ، خوبی ؟ من دانشگاه هستم ، کاری داری؟ میلاد : سلام ، نه ، فقط میخواستم ببینم به عشرت خانم گفتین برای امشب ؟ میایین خونه ما دیگه ؟ من : بله ، من که همیشه مزاحمم میلاد : این حرفا چیه ،پس الان عشرت خانم کجا هستن ؟ من : خونه میلاد : خونه ؟ بنده خدا حالا یکبار هم که مشهد اومده خونه تنهاش گذاشتی ؟ خوب امروز کلاس نمیرفتی من : نمیشد ، درس اصلی هستش ، خیلی دلت میسوزه برو ببرش بیرون میلاد که انگار فقط منتظر همین بود گفت : هان راست میگیا ، ولی خوب بد نمیشه ؟ من : نه چه بدی ، اصلا انگار تو از کلاس بودن من خبر نداری ، برو به عنوان اینکه دنبال من اومدی برای بیرون رفتن ، بقیه هم به خودت بستگی داره میلاد نفهمید چطوری ازم خداحافظی کنه و قطع کرد ، تو کلاس همش فکرم درگیر میلاد و مامی بود ، حدود ساعت ۵/۱ بعداظهر خونه رسیدم ، مامی نبود و از بساط ناهار هم خبری نبود ، چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد ، مامی جونم بود . من : سلام مامی ، کجایی ؟ مامی : سلام پسرم ، صبح آقا میلاد دنبال شما اومده بود ، نمیدونست کلاسی ، دیگه اصرار کرد بیرون بریم و گشتی تو مشهد بزنیم ، منم که تنها بودم استقبال کردم ، الان هم مزاحم ایشون هستم (( آره مزاحم ، اگه بدونی اونی که کنارت نشسته از حرفه ای ترین شکارچیان کوس تو مشهد هست این حرف رو نمیزنی ، الان که با من حرف میزنی اون با چشماش سینه های خوشگلتو داره میخوره ، کوس تپلتو کرده و کون بزرگتو جر داده )) من : ای سلامش برسونید ، پس ناهار چی ؟ خونه نمیای ؟ مامی : چرا عزیزم ، برای همین زنگت زدم ، تا شما یه استراحت کوتاه کنی من رسیدم ، غذا هم گرفتم خداحافظی کردم و رفتم که دوش بگیرم ، از حموم که بیرون اومدم هنوز مامی نرسیده بود ، مشغول تعویض لباس بودم که صدای در اومد ، مامی با همون تیپ خفنش بیرون رفته بود ، بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم : خوش گذشت ؟ مامی که خیلی سرحال بود گفت : خیلی ، میلاد پسر خوبیه ، شاد و مودب ، از همصحبتی باهاش لذت میبری من : آره ، خیلی شاد و مودب و همه جوره یکه ، کجاشو دیدین بزارین امشب ، پس دیگه ردیفه مامی : ردیفه ؟ چی ؟ من : هان هیچی ، مهمونی رو میگم مامی که متوجه طعنه بودن صحبتهام شده بود گفت : نه که تو منتظر رفتن پیش مونا نیستی و با گفتن این حرف به طرف آشپزخانه رفت و ناهار رو آماده کرد غروب حدود ساعت ۷ مامی آماده شده بود و اصرار داشت قبل از رفتن حتما باید کادو تهیه کنیم ، تابلوی خیلی زیبایی خریدیم ولی مامی اصرار داشت به طور جداگانه برای مونا و میلاد هم خرید داشته باشیم ، بالاخره از یک پاساژ شیک تو احمد آباد برای مونا و میلاد ادکلن خیلی خوب تهیه شد و به سمت خونشون راه افتادیم ، وقتی داخل حیاط شون شدیم میلاد و مونا به استقبالمون اومدن ، مونا تیپ یکی زده بود ، نیم تنه دکلته و دامن تنگ و کوتاه ، مامی اول مونا رو بوسید و بعد با میلاد روبوسی کرد ، من هم بعد از اینکه با میلاد دست دادم مونا رو تو بغلم گرفتم ، مامی و میلاد جلو جلو رفتن و من و مونا با کمی تاخیر پشت سرشون ، مامی با اون مانتو تنگی که تنش بود کونش غوغا میکرد ، پس بگو چرا تو پاساژ همه میخ ما بودن ، مانتوی بدن نما مامی همه رو متوجه خودش کرده بود ، مونا به دستم زد و اروم گفت : مهرداد ولی عشرت خانم خیلی خوش هیکل هستشا من : خوب این نتیجه ورزشه مونا : خوب منم ورزش میکنم ، پس چرا رو نمیام ؟ من : تو تازه شروع کردی ، بزار من خوب ووورررزززششش بدم ، تو هم رو میای ، البته زیر باشی حالش بیشترا مونا با عشوه بهم نگاه کرد و با لوندی گفت : اتفاقا رو بهتره ، مسلطتری ، همشو تصاحب میکنی من : هر طور تو بخوای مونا : مهرداد پس مامی جونت هم ووررززشش زیاد میکنه ؟// من : آره ، حسودیت میشه مامی به عقب برگشت و گفت : شما ۲ نفر میخوایید مثل بادیگاردها پشت سرمون باشین ، میشه بگین اون عقب چه خبره ؟ مونا که فکر نمیکردم به این زودی شروع کنه گفت : آخه عشرت خانم مهرداد میگه از اینجا مناظر قشنگترن مامی با لبخند نگاهی بهم کرد و به مونا گفت : میدونم مونا جون ، این پسره همیشه منظره های اینطوری رو دوست داشته داخل پذیرایی که شدیم مونا قبل از نشستن مامی بهش گفت : عشرت خانم مانتو رو درنمیارین ؟ اینطوری اذیت میشینا مامی : بله ، بهتر درش بیارم و با مونا به طرف اتاقش رفتن ، مامی وقتی برگشت مانتو و روسریشو درآورده بود و سینه های بزرگش زیر اون تاپ بندی کوتاه داشت منفجر میشد ، شلوار استرجی هم که پوشیده بود داشت به همه کیرها آماده باش میداد ، میلاد با چشاش داشت مامی رو میخورد ، مامی با ناز و عشوه اومد و نزدیک که شد میلاد براش کنار خودش جا باز کرد و ازش خواست پیشش بشنه ، دیگه چشما بود که تو پر و پای مونا و مامی میگذشت ، هم صحبت میکردیم و هم دید میزدیم ، مامی تو صحبتهاش از پارک آبی موجهای مشهد صحبت انداخت و گفت : راستی بچه ها کسیتون اونجا رفتین ؟ مونا : من یکبار رفتم ، خیلی قشنگه میلاد : منم رفتم مامی : من یک سال با دوستام آنتالیا رفته بودیم اونجا یک پارک آبی رفتیم ، خیلی خوب بود . مونا : اونجا مختلط هستن دیگه ؟ مامی : بله ، خوبیش هم اینه که همه میتونن با هم باشن من : مامیم عاشق شنا و آب هستش ، اینقدری که جکوزی رو دوست داره فکر نکنم منو دوست داشته باشه با این حرف همگی زدیم زیر خنده و مامی گفت : راست میگه ، نشستن و خوابیدن تو جکوزی آدمو زنده میکنه یکمرتبه مونا گفت : جدی ؟ خوب اتفاقا جکوزی خونه هم راه افتاده ، دوست دارین با هم بریم ؟ مامی نیم نگاهی به من کرد و گفت : والا چی بگم ، خوب من لباس نیاوردم و تازه اینطوری شما هم اذیت میشین مونا : نه ، باور کنید چند روزه میخوام برم تنهایی حوصلم نمیگیره ، تو رو خدا عشرت خانم بیا بریم ، من لباس دارم براتون میلاد : خوب بد نیستا ، اصلا نوشیدنی هم براتون میاریم اونجا مونا از جاش بلند شد و دست مامی رو گرفت و بلندش کرد ، مامی بازم به من نگاه میکرد ، حس کردم نیاز داره منم نظرمو بگم ، برای همین در حالی که بلند میشدم گفتم : خدا شانس بده ، اینهمه ما اومدیم یکبار دعوت جکوزی نکردن ، مامی جون حداقل شما استفاده کنین مونا : دیونه تازه آماده شده ، تازه اگه دلت میخواد تو هم بیا ، کسی جلوتو نگرفته میلاد : خوب راست میگه مونا و مامی دوباره رفتن تو اتاق و بعد از ۸-۷ دقیقه اومدن بیرون ، واییییییییی چه کوسهای نازیییییییییییییی ، مونا یک شورت و سوتین بندی قرمز پوشیده بود که بیشتر سینه هاش بیرون بود و شورتشم فقط کوسشو پوشانده بود ، مامی هم یک سوتین بندی که دور گردن آویزون بود پوشیده بود ، چون سینه های مامی خیلی خیلی بزرگتر از مونا بود میشد گفت ۸۰ % سینه هاش از سوتین بیرون زده بود ، باز موندن دهان میلاد خیلی جالب بود ، ۲ تا چشم داشت چند تا دیگه هم قرض گرفته بود و داشت اندام مامی رو نگاه میکرد ، مونا بهمون نزدیک که شد چرخی زد و گفت : قشنگه ؟ مونده بودم من جواب بدم یا میلاد چیزی میگه که تو همین زمان مامی گفت : قشنگه ؟ عالیه ، اندام قشنگی که تو داری هر چی بپوشی زیباست و تو هستی که لباس رو زیبا نشون میده ، مگه نه مهرداد ؟ منتظر این نبودم که مامی از من بپرسه برای همین من من کنان گفتم : مممم من که موندم چی بگم ، واقعا زیباست . مونا رو به مامی گفت : البته عشرت خانم مثل اینکه شما خودتونو تو آیینه ندیدین ، من تا حالا اندامی به این خوش فرمی ندیده بودم . و بعد رو به میلد کرد و گفت : داداشی یه فیلم آمریکایی بود که خانمه نقش جاسوس رو بازی میکرد و تو کشتی بود ، یادت اومد ؟ میلاد : آهان ، بله مونا : عشرت خانم مثل اون نیست ؟ میلاد : اگه بگم بهتره دروغ نیست مامی با ناز و لوندی رو به من و میلاد گفت : خوب بسه دیگه ،اگه کار کارشناسیتون تمومه ما میریم و شما هم دوست داشتین بیان وقتی مونا و مامی داشتم میرفتن تازه اوج زیبایی از پشت نمایانتر شد ، شورتهایی که پوشیده بودن هردو از پشت بندی بود و قشنگ لای کونشون قرار داشت ، وقتی از دیدمون خارج شدن من و میلاد به هم نگاهی کردیم و میلاد گفت : مهرداد ببخشیدا ، من از خیر همه چی میگذرم بجز جکوزی الان من : منم همینطور ، میلاد قلبم داره از جا کنده میشه میلاد : وای اینا با ما چیکار کردن ، این چه تیپی بود زده بودن ، دیدی همه چی رو بیرون ریخته بودن من که اختیار زبونم دست خودم نبود گفتم : جلوشون یه طور ، پشتشون هم طور دیگه ، میلاد تا حالا اینقدر از دیدن مامی و مونا تحریک نشده بودم ، سینه های جفتشون داشت بیرون میافتاد میلاد : کونشونو چرا نمیگی ، با هر قدم داشتن باهات حرف میزدن من : جدی ؟ چی میگفتن ؟ میلاد : داشتن میگفتن بیایین بغلمون بگیرین و نازمون کنین من : اوفففففففففف ، دیگه چی ؟ میلاد : مهرداد یک چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟ من : تو هر چیزی بگی ناراحت نمیشم میلاد : من تا کس و کونی به این سرحالی ندیده بودم ، سینه هایی بزرگ و سفت ، اوخ که دیونه شم من : راستش خودم هم اینطوری دقت نکرده بودم من و میلاد گیج و مبهوت رفتیم و آماده شدیم برای جکوزی ، میلاد مشروب تاپی هم آورد و رفتیم پایین ، وارد سالن که شدیم مونا و مامی تو حوض جکوزی بودن ، و چیزی که همون اول توجه منو جلب کرد نداشتن سوتین جفتشون بود ، مامی همین که ما وارد شدیم دستاشو گذاشت روی سینه هاش و گفت : اوه بچه ها ببخشید ما سوتینمون رو باز کردیم ، یه لحظه و رفت که ببنده مونا رو به مامی گفت : چرا عشرت خانم ، بزارین راحت باشیم دیگه ، غریبه که نیستن مامی به من نگاه کرد و وقتی با لبخندم روبرو شد دوباره نشست داخل آب ، میلاد با نوشیدنیها رفت بالای سرشون و از نگاش خوندم میخ سینه های مامی شده ، وقتی لیوانها رو دستشون داد مونا از مامی فاصله گرفت و به میلاد گفت : بیا اینجا داداشی ، میلاد منتظر این بود و خودشو بینشون جاداد ، منم رفتم روبروشون ، سکوت بینمون برقرار شد ، مونا از کنار میلاد جدا شد و اومد جلوی من ایستاد ، و با چشماش سینه هاش نشون میداد ، کیرم راست شده بود و اگه از آب بیرون میومدم کاملا معلوم بود ، مامی و میلاد بهم چسبیده بودن و چیزی نمیگفتن ، مونا به میلا د گفت : پس چرا موسیقی نذاشتی ؟ میلاد :آخ یادم رفت مونا از آب بیرون رفت و گفت : الان خودم اینکار رو میکنم ، راستی مهرداد بیا کارت دارم من هم از آب بیرون رفتم و با مونا از سالن خارج شدیم ، یه پنجره بزرگی بود که چون سالن روشن بود داخلش کاملا معلوم میشد و وقتی برق راهرو رومونا خاموش کرد دید به بیرون کم شد ، مونا دستمو گرفت و یواش گفت : مهرداد همین جا باش تا من برم موزیک بزارم و برگردم ، داخل نریا مونا رفت و بلافاصله برگشت ، موسیقی آرومی شروع شد ، مونا بهم گفت از جام تکون نخورم و در سالن رو باز کرد و به میلاد گفت : میلاد بهت نگفته بودم سالاد آماده کنی ، میدونی چقدر وقت میبره ، من و مهرداد میریم برای اینکار مامی : نه عزیزم بزار من بیام کمکت مونا : نه عشرت خانم ، بزارین پسر تنبلتون هم کار کنه مونا : نه عشرت خانم ، بزارین پسر تنبلتون هم کار کنه و در رو بست و چند ثانیه بعد تک لامپ روشن راهرو هم خاموش کرد ، دیگه ما کاملا به سالن مسلط بودیم و اونا اصلا نمیتونستن ما رو ببینن ، مونا با شیطنت گفت : مهرداد بزار ببینیم چیکار میکنن ، باشه ؟ من دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم و گفتم : باشه چند دقیقه به صحبت بینشون گذشت ، یکمرتبه دیدم مامی پشتشو به میلاد کرد و میلاد شونه های مامی رو میمالید ، جفتشون وسط آب اومده بودن و تقریبا از نصف کون مامی به بالا معلوم بود ، فاصله میلاد با مامی لحظه به لحظه کمتر میشد ، دستهای میلاد از روی شونه های مامی پایین اومدو همه پشتشو در برگرفت ، دیگه حداقل فاصله رو داشتن ، میلاد دستاشو برده بود و روی شکم مامی گذاشته بود و یکمرتبه مامی رو به خودش چسبوند ، و دستاشو برد بالا و روی سینه هاش گذاشت ، داشتم از شدت تحریک دیونه میشدم ، مونا هم دستکمی از من نداشت ، مامی سرشو عقب برده بود و روی سینه میلاد قرار داده بود ، میلاد با حرارت گردن و بالای شونه های مامی رو میبوسید و با دستاش سینه هاشو میمالید ، تو یه حرکت برش گردوند و لب تو لب شدن ، دستای میلاد پایین رفته بود و وسط پای مامی رو میمالید ، میلاد بند شورت مامی رو باز کرد و دیگه مامی لخت لخت بود ، میلاد مامی رو بلند کرد و لبه حوض نشوند و پاهاشو باز کرد ، وای چه کوس توپول و بزرگی ، سرشو برد و شروع به خوردن کوس مامی کرد ، صدای ناله های مامی بیرون میومد ، مونا از راهرو خارج شد و صدای موزیک رو حداقل کرد ، دیگه راحت صدای مامی و میلاد میومد ، مامی دستشو روی سر میلاد گذاشته بود و به کوسش فشار میداد ، میلاد از آب بیرون اومد و مامی رو هم بیرون آورد ، و روی سکو دراز کشید ، مامی شورت میلاد رو پایین کشید و کیرشو تو دهنش کرد و مثل حرفه ای ها ساک میزد ، مامی خیلی تند تند کیر میلاد رو تو دهنش میکرد و بعضی وقتا لیسش میزد ، صدای میلاد اومد که گفت : عشرت خانم من کوستو میخوام مامی از جلوی میلاد بلند شد و رفت روی شکمش و کیر میلاد رو با کوسش تنظیم کرد و روش نشست و بلند گفت : میدونم ، از همون اولی که دیدمت میدونستم باید بهت کوس بدم و شروع کرد به بالا ، پایین کردن ، میلاد دو طرف کون مامی رو گرفته بود و وقتی مامی به پایین میومد با شدت میکوبید ، سکو چوری بود که میتونستیم فرو رفتن کیر میلاد رو تو کوس مامی ببینیم ، یکم که گذشت مامی بلند شد و میلاد به طرف در سالن خمش کرد و کیرشو از پشت تو کوس مامی کرد و تند تند تلمبه زد ، از شدت تلمبه های میلاد سینه های مامی حرکتی زیبا به خودش گرفته بود ، میلاد همونجور که تو کوس مامی کرده بود گفت : آره ، از همون نگاه اول تصمیم گرفته بودم بکنمتون ، کس و کون به این قشنگی باید گاییده بشه مامی : میدونم چه جنس خرابی هستی ، مهسا گفته بود ، گفته بود دنیا رو سرش خراب شده وقتی کیرتونو تو کونش جا دادین میلاد : آره ، مهسا خوشگله هم مثل مامیش کوس و کون معرکه ای داره و به شدت تلمبه زدن اضافه کرد و گفت : وای چه کوسی میکنم من مامی : جدا کیرتون گنده هستش ، کوسمو پر کرده ، تندتر بکنین ، کوسمو با کیرتون پر کنید میلاد هر لحظه صداش بلندتر میشد و شدت فرو کردن کیرش تو کوس مامی بیشتر و یکمرتبه از کوسش درآورد و مامی رو برگردوند و فوران آبش سینه های مامی رو زینت داد .گاییده شدن مامی اونم جلوی چشمام اصلا از ذهنم خارج نمیشد ، لحظه هایی که کون سفید و گنده مامی بالا ، پایین میشد و میلرزید در حالی که یک کیر بزرگ تو کوسش جولان میداد و صداهایی بلند میلاد که قربون صدقه کون و کوسش میرفت همینطور جلوی چشمم مرور میشد ، تا نیم ساعت پیش اصلا فکرشم نمیکردم قرار میلاد اینقدر سریع عمل کنه و کوس مامی رو به تسخیر خودش دربیاره ، میلادی که یکبار دیگه هم منو شوکه کرده بود ، مهسا خواهر خوشگلمو طوری از کون گایید که راه رفتن براش مشکل شده بود . ما دیگه به جکوزی برنگشتیم ، کلا نوعی گیجی بهم دست داده بود و نمیتونستم افکارمو جمع و جور کنم ، این از دید همه مخفی نمونده بود ولی تنها کسی که حال من رو اون هم تاثیر گذاشت مامی بود ، مامی بعد از اینکه مزه کیر میلاد رو به کوسش چشوند اومد بالا ، من نمیتونستم بهش نگاه کنم و این شرایط اینقدر تابلو شده بود که مامی دست به دامن مونا شد و اونم مجبور شده بود مامی رو ببره تو حیاط و جریان مشاهده سکس زنده ما رو براش بگه ، بعد از اینکه اونا برگشتن مامی هم بهم ریخته بود و این باعث شد شام رو که خوردیم نه اصرار زیادی از طرف مونا و میلاد بشه و نه میلی از طرف ما برای موندن ، تو مسیر برگشتن تا خونه صحبتی بینمون رد و بدل نشد ، وقتی خونه رسیدیم و لباسامونو عوض کردیم تقریبا بدون صحبتی اضافی شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم ، از صداهایی که تو پذیرایی و آشپزخانه میومد مشخص بود مامی بیداره ، خیلی با خودم کلنجار میرفتم ، مگه من خودم اینطور نمیخواستم ، مگه کمک برای رسیدن به این مرحله نکرده بودم ، و از همه مهمتر مگه خودم عاشق دیدن سکسش نشده بودم ، اینها سوالهایی بود که داشت مخمو منفجر میکرد ، هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ، بازم صحنه های فرو رفتن کیر میلاد تو کوس تپل و سفید مامی تو پوزیشنهای مختلف دست از سرم برنمیداشت واقعیت امر هم این بود همه به سهم خودشون طالب این سکس بودن ، پس چرا من از رده خارج شده بودم ، درست یادم نیست ولی فکر کنم ۱ تا ۵/۱ ساعت روی تخت اینطرف اونطرف شدم ، به خاطر مشروبهایی که خورده بودم فشار زیادی به مثانه ام اومده بود ، برای تخلیه از از اتاق خارج شدم ، برق پذیرایی همچنان روشن بود ، مامی روی مبل سه نفره دراز کشیده و خوابش برده بود ، مامی همون دامن کوتاش رو پوشیده بود که با بالا رفتنش کوس تپلش زیر شورت زیبای قرمزش عرض اندام میکرد ، یکی از بندهای تاپشم از روی شونه هاش پایین افتاده بود و این سینه های بلوریشو بیشتر نمایان کرده بود ، یواش رفتم دستشویی و وقتی برگشتم هنوز مامی خواب بود رفتم پشت مبل و بطرف مامی خم شدم ، اندام سکسیشو برانداز کردم ، واقعا زیبا و استثنایی بودن ، سینه هایی که از هنرپیشه های سکسی کم نمیاورد ، کمر باریکی که به خاطر ورزش مرتب تونسته بود خوب نگه داره ، کلا هم توی چهره و هم توی اندامش نقصی پیدا نمیکردی ، واقعا اگه من هم جای میلاد بودم نمیذاشتم این کوس تاپ از دستم در بره ، یکم به پایین تنه مامی متمایل شدم و رونهای سفید و زیباشو نگاه کردم ، کوس تپل مامی خوب کیر میلاد رو جا داده بود و ضربه های محکم اون وقتی کیرشو تا آخر فرو میکرد بهش حال میداد ، محو تماشای کوس مامی بودم که یکمرتبه صدای مامی اومد که گفت : چرا نخوابیدی ؟ من که دستپاچه شده بودم من من کنان گفتم : اومدم برم دستشویی دیدم شما اینجا خوابیدی ، چرا نرفتین تو اتاق ؟ اینطوری که اذیت میشین مامی : نمیدونم کی خوابم برد ، سرم سنگین شده بود قرص خوردم و اینجا دراز کشیدم من : سرتون ؟ چرا ؟ میخواین بریم بیمارستان ؟ مامی : نه عزیزم ، خوب شدم ، ولی تو معلومه هنوز حالت خوب نیست ، مگه نه ؟ من : نه مامی جون ، خوب خوبم مامی : حتما ؟ من : به جون خودم و بعدش دوباره شب بخیر گفتم و به طرف اتاقم رفتم ، هنوز وارد اتاق نشده بود مامی گفت : مهرداد ببخشید که باعث شدم اعصابت بهم بریزه ، اصلا نفهمیدم چی شد و چرااون کارو کردیم تو صدای مامی غم کاملا معلوم بود ، از خودم بدم اومد ، اگر کار به اینجا کشیده شده بود به خاطر خودم بود ، به طرفش برگشتم و رفتم جلوش روی زمین نشستم ، دستاشو گرفتم و بوسیدم و گفتم : مامی خوشگل و نازم ،من تو تمام عمرم یادم نمیاد شما باعث بهم ریختن من شده باشین ، شما فقط برای من آرامش، شادی، و همه چیزهای خوب رو به ارمغان میارین و ایجاد میکنید مامی دستامو بالا آورد و بوسید و گفت : میدونم امشب اذیت شدی ، و اینو هم میدونم که من مسببش هستم گرمای دستهای مامی بهم انرژی مثبتی داده بود و لخت بودن بالای سینه هاش داشت منو تحریک میکرد ، سینه های بزرگش به خاطر نبستن سوتین و نوع تاپش کاملا جلوی چشمام بود و من که نشسته بودم فاصله کمی باهاش داشتم ، تصمیم گرفتم طوری به صحبتهام ادامه بدم که از این حال و هوا خارج بشیم ، اخلاق مامی رو میدونستم با صحبتهای راحت و سکسی خوب کنار میومد و پا میداد ، خودمو بر روی مامی کشیدم ،از لپش بوسی گرفتم و گفتم : من چیکار کنم که باور کنی شما مسبب هیچ ناراحتی من نیستین ؟ ، بزار مامی راحتت کنم من اگر حالم گرفته شده به خاطر موناست مامی : مونا ، چرا ؟ من : خوب راستش امشب اصلا به من توجهی نداشت و همش پیش شما بود مامی همونطور که دراز کشیده بود به موهام دستی کشید و گفت : مهرداد قرار نبود برای من هم فیلم بازی کنی ، من شماهارو از خودتون بهتر میشناسم ، ضمنا مونا همه چیز رو برام تعریف کرد من که کشیده شدن بحث به سکس رو میخواستم گفتم : همه این برنامه ها زیر سر اونه ، ایندفعه که گیرم بیافته میدونم چیکارش کنم مامی خنده ای کرد و گفت : دیگه چیکار مونده که باهاش نکردی ، بهتر بدونی علاوه بر قضیه امشب از برنامه های شما هم گفته ها من که داشتم گرم میشدم ادامه دادم : جدی ؟ همه رو گفته ، خوب البته نمیگفتم فرقی نداشت ، شما که مثل هرکول پوآرو همه چیزو فهمیده بودین ، ولی خب ایندفعه خشونت رو باید بیشترش کرد تغییر وضعیت تو چهره مامی هویدا شده بود و با لحنی شادتر گفت : پسر نکنه بلایی سرش بیاری ، باید تو رفتارت با خانمها ملاطفت داشته باشی من : اون که بله ، ولی آخرای رفتار خشونت حال میده مامی : شما مردها همتون همین هستین من : چرا مگه شما هم تجربه خشونت رو دارین ؟ سوالی کرده بودم ، مامی سکوت کرد و با لبخند بهم نگاه میکرد ، بعد یک بیشگون آروم از لپم گرفت و گفت : تو که دیدی من که اصلا قصد ختم این صحبت رو نداشتم گفتم : من دیدم ؟ ……..آهان ، خوب میلاد محکم انجام میده ولی خشن نیست که ، هست ؟ مامی خودشو به طرف من متمایلتر کرد و به پهلو شد ، دیگه یکی از سینه هاش کامل تو دیدم بود و ناخواسته محو اون بودم ، مامی با دستش چانمو بالا آورد و گفت : کجایی ؟ باز حواست پرت شدا ، آره دوست عزیز حضرتعالی خشن نیست ولی پدر آدمو درمیاره من : چرا ؟ مگه چیکارت کرد مامی ؟ نوع نگاههای مامی عوض شده بود ، منم از اون بدتر ، مامی : یعنی میخوای بگی تو نمیدونی چیکارم کرده ؟ دیگه زده بودم به سیم آخر ، بادا باد ، همین امشب باید با مامی مثل مهسا میشدم ، بدون حیا و پرده ای ، برای همین گفتم : دونستن که میدونم ، ولی خوب اعتراضی از طرف شما ندیدم که بفهمم اذیت شدین ، تازه هر چی بود ……………… مامی : هر چی بود ؟؟؟ خوب چرا نمیگی ؟ من : خوب ما که تو چهره هر دو تاتون جزء لذت و شهوت چیزی دیگه ندیدیم ، صداهاتون هم همش تعریف بود مامی از جاش بلند شد و نشست و گفت : مگه میشنیدین ، صدامون بیرون میومد ؟ اینو دیگه داری بزرگش میکنی من : باور کن ، مونا یکم که شما گرم شدین صدای موزیک رو کم کم کرد ولی چون شما تو این عالم نبودین متوجه نشدین ، بیشتر صحبتهاتون رو میشنیدیم مامی : امکان نداره ، داری یک دستی میزنی من که حس کرده بودم مامی هم از اینکه بحث بازم سکسیتر بشه خوشش میاد گفتم : نشنیدیم ؟؟؟ میخوای ؟….. مممممم مامی : میخوام چی ؟ دیدی دستت رو شد ، پسر من خودم استاد تفتیش کردنم من : ای راست میگی ؟ اگه چند تا از اون صحبتهای داغتونو بگم بازم قبول نمیکنی ؟ مامی سرشو به بالا داد و گفت : نوچ ، همش کلکه ، اینجا رو دیگه کم آوردی من : باشه ، پس حتما من بودم که میگفتم ( عشرت خانم من ککککککک میخوام) و شایدم مونا بوده که میگفته (از همون اولی که دیدمت میدونستم باید بهت کککککک بدم) و احتمالا من بودم که بازم میگفتم (وای چه ککککک میکنم من) و بازم مونا جوابمو میداده و میگفته (جدا کککک گنده هستش ، ککککککک پر کرده ، تندتر بببببببب ، کککککککک با کککککککک پر کنید مامی متعجب ولی باخنده گفت : دیونه چرا اونجا وایستادین تا اینهمه ککککککککککککک بشنوین من که مست مست شده بودم و شهوت جلوی چشمام بود گفتم : ما برای شنیدن ککککک اونجا نبودیم ما برای دیدن کککک های شماها انجا ایستادیم مامی مست خمار شده بود و گفت : مهرداد ولی واقعا حال مهسا رو درک کردم ، کککک میلاد خیلی بزرگه ، دخترم چی کشیده وقتی باهاش بوده من : من میدونم چی کشیده مامی : جدی ؟ مونا بهت گفته ؟ من : نه ، خودم دیدم مامی : چی / خودت دیدی ؟ مگه اونشب هم تو ….. من : آره مامی ، اونشب هم من کامل دیدم ، دیدم وقتی مهسا رو به روی تخت خمش کرد و اون کککک گوندشو تو ککککک مهسا کرد مامی : وای ، حتما بازم بهم ریختی ، آره ؟ من : راستشو بخواهی نه ، من از دیدنش لذت بردم همونطور که امشب وقتی روی میلاد نشستین و خودتون تنظیمش کردین ، همونطور که میلاد روی به در ورودی خمتون کرد و بهتون حال داد ، من تمام مدت از لذت سرشار شدم مامی : یعنی تو از دیدن سکس ما خوشت اومد من : آره ، خیلی ، سکس داغ و زیباتون ، میدونی چیه ؟ اندام شما به قدری سکسی و زیباست که هر مردی برای تصاحبش حاضره همه چیزشو بده . مامی که از من بدتر بود گفت : واقعا ، اینقدر جلب توجه میکنه ؟ من دیگه قاطی کرده بودم من : جلب توجه میکنه ؟ دیونه میکنه همه رو ، سینه های بزرگتون سمبل شهوت و سکس هستش ، اولین جایی هست که مردا رو چپه کرده ، پایین تنه هم که دیگه معرکه مامی : تو اینقدر هیز بودی و من خبر نداشتم ؟ من : مامی من عاشق دیدن شما و اندام سکسیتون بودم و هستم ، بیشتر مواقعی که لخت میشیدین من دیونه وار فقط محو تماشای شما میشدم . مامی : تو با اینهمه شهوت چه بلایی سر دوست دخترات بیاری ، حتما مونا رو بیچاره کردی من : مونا خیلی حرفه ای تر از این حرفاست ، سکس تو خون این خونواده هستش ، مونا و ملیکا ساخته شدن برای مردها و میلاد هم که شما بهتر درکش کردین مامی : واقعا پسر پر شور و هاتی هست ، سکسش عالیه ، تا حالا اینقدر از سکس لذت نبرده بودم من : واقعا ؟ خیلی بهتون حال داد ؟ مامی : آره ، خیلی من : تو سکس باهاش از چیه میلاد بیشتر خوشتون اومد مامی : از همه کارهاش ، همه همه من قادر به کنترل صحبتهام نبودم و گفتم : یعنی از همون تو آب که سینه هاتون تو دستاش گرفت ؟ مامی : آره من : از خوردنش لذت بردین ؟ مامی : خوردن چی مهرداد ؟ من : خوردن تپلیتون ، خوردن همون نازی که همه در تکاپوی بدست آوردنش هستن مامی : و از قرار معلوم تو هم بهش چشم داری من دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم : من از خیلی وقته بهش چشم دارم مامی به شوخی گوشمو گرفت و گفت : خوب دیگه چی ، دیگه به کی و کجا چشم داری ؟ از جام بلند شدم ، کیرم که کاملا راست شده بود جلوی چشمایه مامی قرار گرفت ، مامی یه نگاهی بهم کرد و با لوندی گفت : ولی بزرگه ها من : ولی نه به بزرگی میلاد مامی : اون که یه پرکننده تمام عیاره من : میدونم ، همون که روش نشستین مشخص بود کاملا پرش کرده ، تکونهایی که به خودتون میدادین به سختی تو رفتنشو نشون میداد ، بیچاره مهسا که اونو جایی دیگه جاش داد مامی : ولی لذت برده من : هر دوتاتون از دادن به میلاد لذت بردین ، ولی اونی که برنده اصلی هستش میلاده ، کسی که کون دختر رو پاره میکنه و کوس مامیشو تصاحب ، مهسا از کون دادن به میلاد لذت برد ولی همراه با درد ، ولی شما از کوس دادنتون بیشترین لذت رو بردین ، از همون موقع که با دستاتون کیر میلاد رو با کوس نازتون تنظیم کردین و روش نشستین تا زمانی که از پشت تو کوستون تلمبه زد و همراه اون سینه های بلوریتونو میمالید ، از همون موقع که از کس دادنتون بلند بلند حرف میزدین ، ولی با همه این حرفها باز من از همتون برنده ترم ، چون تنها کسی هستم که فرو رفتن یک کیر را تو کون خواهرش و تو کوس مامیش دیده . مامی : و همه اینها برات لذت داشته ؟ چرا ؟ من : بله ، این همون سوالیه که همیشه ذهنمو مشغول میکنه ، چرا و چرا و چرا من از دیدن سکس شماها لذت میبرم ، چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (پایان)