داستان سکسی

داستان سکسی تصویر زیبای سکس

او به معنای واقعی یک جنتلمن بود.مردیکه سالها آرزویش را داشت.مردیکه او را در رویاهای خود میدید.جوان خوش تیپ تحصیل کرده مبادی آداب خوش مشرب بسیار پولدار از آمریکا برگشته.مدیر مسئول چند شرکت بزرگ زنجیره ای غذایی و یکی از بساز و بفروشهای بزرگ تهران بزرگ.از این بهتر چه میخواست؟/؟.نوشین به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.تنها دختر خانواده اش بود ۲۵ سال داشت و تنها برادرش نیما هم برای تحصیل به آلمان رفته بود.پدرش مرد زحمتکشی بود که زند گیش را با بقالی در مناطق مرکزی شهر پیش میبرد.اصغر آقا آنقدر سر بزیر و اهل کار و تلاش بود که امروزه صاحب چند سوپر مارکت در بهترین نقاط تهران بود.همان اوایل که وضعش خوب شده بود به کمک جمع کرده های خود و ارث پدری خانه ای در محمودیه خریده بود که هنوز همان زیبایی اولیه را داشت بخاطر همین اصلا دوست نداشت به آپارتمان تبدیلش کند.از آپارتمان نشینی متنفر بود و این مجتمع ها را به کاروانسرا و خانه قمر خانم تشبیه میکرد.پدر نوشین پنجاه ساله بود مادرش اقدس هم دختر یکی از آدمهای پولدار و سرشناس شهر بود.با وجود مخالفتهای شدید خانواده اش با پدر آنروزها آس و پاس او ازدواج کرده بود و الحق که با اینکارش شرط را برده بود. چون پدرش نه تنها مرد زن و بچه دوست و عاشق زندگیش بود بلکه به هیچ چیز از گرایشات منفی مردانه تمایل نداشت.اهل سیگار و مشروب و تریاک نبود.زن بازی نمیکرد.با خدا بود. عوام فریبی نمیکرد.کلاه بردار و کم فروش یا گرانفروش نبود.مامان اقدس و بابا اصغر هر دوتاشون خیلی خوشگل بودند و نوشین از هر دوتاشون قشنگتر نازتر و مامانی تر بود هیکلش مناسب بود.نه چاق بود نه لاغر.راستش هنوز با کسی سکس نداشته یکی دو بار پا داده بود ولی از ترس اینکه در اثر بی تجربگی بکارتش را از دست دهد و یا آبرویش برود ترجیح داد با استشها و ور رفتن با خیار و بادمجان خود را ارضا کند.سینه ها باسن و حتی قد متوسطی داشت.ساختمان کوسش هم در سایز متو سط بود. با چوچوله هایی بیرون زده متورم و ملتهب که کیررررر کیررررر میکردند و جز موز و خیار و بادمجان مکنده دیگری نداشتند.در عوض این اندام متوسط الوزن شکم لاغر و فرو رفته ای داشت که زیبایی او را دو چندان میکرد. موهای مشکی بلند صاف و اتو کشیده که تا انتهای کمر و بالای باسنش میرسید با چشم و ابروها و مژگان مشکی او تناسب داشت.صورت گرد و سفیدش بینی قلمی او و…..از او نمونه ای از یک حوری بهشتی ساخته بود.شباهت فوق العاده ای به گوگوش ۱۸ ساله داشت.هنوز آنوقتها که موهای مشکی بلند و زیبایش را کوتاه نکرده بود همان وقتهاییکه یکه تاز فستیوال کان فرانسه بود.نوشین که فرزند بزرگ خانواده هم بود خواستگار زیاد داشت ولی همه را یا خود او یا خانواده اش به بهانه های مختلف رد میکردند.از وقتی هم که لیسانس زبان انگلیسیشو از یکی از دانشگاههای تهران گرفته بود دیگه بیکار خونه نشسته بود تا اینکه یک روز آقا فرهاد با عمه جانش که تنها فامیل بازمانده اش در ایران بود به خواستگاریش آمد.از محسنات شاه داماد که یه مقداریش گفته شد ولی آنچه که برای اقدس خانم و حتی نوشین اهمیت بیشتری داشت این بود که آقا داماد پدر و مادرش مرده بودند.فامیلاش همه توی آمریکا زندگی میکردند و تنها برادرش هم اونجا بود و نوشین خانم از دست مادر شوهر و خواهر شوهر راحت بود.برعکس مادر و دختر این موضوع اصغر اقا را نگران میکرد که این بی کس و کار بودن نکنه مشکوک باشه ؟؟/؟؟ به محله عمه خانم اینها رفته یک تحقیقات جانانه و درست و حسابی کرده که الحمدالله بخیر گذشت و تمام گفته هایشان درست بود.این فرهاد خان ما هم که سه چهار سالی از نوشین بزرگ تر بود قصد ماندن در ایران را داشت.نوشین در همین افکار بود که صدای عاقد او را بخود آورد.صدای پدرش را هم میشنید که میگفت دختر مگه خوابی؟/؟ دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟؟/؟؟- عروس رفته گل بچینه.- برای سومین بار دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟/؟- بعععععله.عقد و عروسی را با هم گرفته بود.او هم مثل پدرش از آپارتمان خوشش نمیامد.همان دور و برها یه خونه تر و تمیز گل و گیاه دار با متراژ بالا گرفته دستی به سر و روش کشیدند و شده بود عین اولش.شوهر پولدار او یک میلیارد و پانصد بابت این خونه پول داده بود.همش هم نقد.حسابی دلار خرج کرده بود.همه اینها به یکطرف آنچه او را بیشتر به هیجان می آورد و برای آن لحظه شماری میکرد سکس و هم اغوشی با شوهر عزیزش بود.یک عمر خود نگهداری کرده در این روزگار فاسد که از دست دادن بکارت قبل از عروسی میرود تا کلاس و افتخاری شود او گوهر نجابت خود را حفظ کرده بود و الحق که پاداش این پرهیزکاری در انتظارش بود.حسابی خود را تر و تمیز کرده بود.بعضی از دوستانش از لذیذ بودن کیر میگفتند راستش در دل به آنها حسادت میکرد که توانسته اند طعم لذیذ کیررررر را بچشند و او با این همه مکنت و زیبایی از آن بی نصیب بوده است.اما آنشب دیگر حسرت نمیخورد او به مرادش رسیده بود.صحنه زفاف فرا رسید. نوشین دستپاچه شده بود.نمیدانست چکار کند.خجالت میکشید؟/؟ تجربه نداشت.سختش بود.فرهاد او را بوسید کمی آرام گرفت.او هم فرهاد را بوسید.شوهرش خیلی سریع با چند شماره او را لخت کرد.نوشین نرمک نرمک را بیشتر ترجیح میداد ولی خوشحال هم بود که یکدفعه خجالتش میریزد کووووووسش داغ و چرب شده.بالایش سفت شده بود.آرام و قرار نداشت معلوم نبود فرهاد در لخت کردن خودش چرا اینقدر لفتش میدهد ؟؟/؟؟ بالاخره آقا داماد هم لخت شد. اما بطرف نوشین نرفت.اخر و عاقبت نوشین که دیگر طاقتش طاق شده بود پا پیش گذاشت و بطرف کیرررررر فرهاد رفت تا مثل آنچه که در فیلمها دیده برای شوهرش ساک بزند.آخ خ خخخخخخخ هوس و شهوت دیوانه اش کرده بود اما فرهاد اعتنایی به او نمیکرد که هیچ خود را هم کنار میکشید و مرتب میگفت عجب بدنی داری کردن داره .- عزیزم خب بیا کارتو بکن دیگه ؟؟/؟؟- نمیدونی چه حالی میده اینجا وایسم و تماشات بکنم.نوشین که دیگر کلافه شده بود فریاد زد بسههههههه دیگه من نمیفهمم هدفت چیههههههههه ؟/؟ معطل چی هستی؟/؟ تو مگه زن نمیخواستی اینم زن ؟؟/؟؟ فرهاد بی توجه به خواسته های او چند لحظه اتاق خواب را ترک کرد و با یک موز کلفت و دراز برگشت ؟؟؟/؟؟؟ نو شین به دیدن این منظره یکه خورد.ـ عزیزم این چیه تو دستت گرفتی ؟/؟- میخوام باهات حال کنم.- تو رو خدا شوخی نکن تو که طبیعی و کلفت ترش رو داری اینکارها چیه ؟/؟ من کیررررررر گوشتیتو میخوام این چیه تحویلم میدی ؟/؟ اگه من میخواستم با اینها هوس خودمو بخوابونم دیگه چرا عروسی میکردم بابامم که دستش به دهنش میرسید و به اندازه کافی خدا به ما داده که محتاج کسی نباشیم ؟/؟- عزیزم به دل نگیر اینقدر بی کلاس نباش حال که کردم کارمو شروع میکنم.ـ نوشین که در آتش هوس میسوخت با خود گفت باشه چند دقیقه دیگه هم صبر میکنم ببین این چیکار میکنه ؟/؟ نوشین قوز کرده و بحالت سگی بر روی تخت قرار گرفت. فرهاد موز را از پایین تا بالای کوووووووسش میکشید.سرعت جریان خون در رگهای نوشین مخصوصا رگهای ناحیه قلبش چند برابر شده بود.- فرهاد چقدر زجرم میدی من کیرتو میخوام کیررررررر- نمیدونی چه حالی داره نوشین راستی راستی تو حال نمیکنی ؟/؟ چه دختر بی احساسی هستی.- من فقط با جسم شوهر عزیزم حال میکنم این دیگه چیه ورداشتی آوردی ؟/؟ مگه داریم فیلم سوپر بازی میکنیم ؟؟/؟؟- شاید ولی بهتر از فیلم سوپر مرد این بار موز را از حالت عمود خارج کرد و بصورت افقی وارد کوس زن کرد.-آخ خ خ خخخخخ بیشتر فرو نکنی پرده ام پاره میشهاااااااااا.- خب پاره بشه بالاخره که باید پاره بشه.- نه من میخوام با کیر تو پاره بشه.نوشین اینحرف را زد و قصد حرکت و خارج نمودن موز از کوسش را داشت که فرهاد متوجه جریان شده و با فشار دست موز را بیشتر بداخل فرستاد.نوشین از درد فریادی کشید و بیحال بر زمین افتاد.بکارتش پاره شده خون اطراف کوس و کونش را گرفته خشم و درماندگی بر او مسلط شده بود.فرهاد خون او را پاک کرد.خوشبختانه خونریزی بند آمده ادامه دار نبود نوشین بخاطر سکس خود را کنترل کرد.-عزیزم حتما میترسیدی که خودت پرده منو پاره کنی ناقلا از خون میترسیدی؟؟/؟؟ بیا جلو دیگه نترس بیا کوس و کون من همه مال تو قمبل کرد و پشت به شوهرش آماده پذیرایی از کیر شد.خیر کوس لیسی و مقدمه چینی های دیگر را خورده به اندازه کافی حرص خورده بود.منتظر بود که کیررررررر داغ فرهاد را در کوووووووووس درمانده و گدایش احساس کند. فرهاد به کون خوش تراش نوشین و کوس شسته و تیغ زده و باد کرده آن وسط او می نگریست و جلق میزد.از نظر فرهاد این حالت نوشین زیباتر از زیباترین عکسهای سکسی بود که دیده.نوشین با التماس کیر میخواست.منتظر تکه گوشت فرهاد بود اما ناگهان احساس کرد قطرات لغزنده ای بر قسمتهایی از کون و کپلش چسبیده و حسابی آن ناحیه را آبیاری کرده اند.سرش را برگرداند آخرای جلق زدن فرهاد بود.نوشین آنشب را با کمری سنگین خوابید.خدایا چیکار کنم فردا شب خوب میشه؟؟/؟؟ دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.نگذاشت کار به فردا شب بکشد.از خانه بیرون نرفتند.فرهاد دوست داشت بیرون بروند تا از دست این بازیهای زنش در امان باشد.صبح فردای شب زفاف بود.بازهم فرهاد عقب نشینی میکرد.این بار بجای موز کیر مصنوعی ویبره و برقی و چند مدل معمولی با خود آورده بود.نوشین باز هم تحمل میکرد/ میخواست بداند آخرش بکجا میکشد؟؟/؟؟ نه این فرهاد آدم بشو نبود.فرهاد کیر مصنوعی را در اطراف کوس نوشین میگرداند.از مدل ویبره و خودگردان آن استفاده کرده بود.نوشین بیچاره به همان هم قانع شده بود.بکنننننننن فرهاد بذار بچرخه.نوشین دچار لرزش و هیجان خاصی شده بود. شیرینی مطبوعی که طعم آنرا برای اولین بار می چشید.چرخش کیر مصنوعی در داخل کوس و دور چوچوله هایش تمام بدن او را به لرزه درآورده بود.تیک تاک قلبش به گوش فرهاد هم رسیده بود.همین رضایتش را جلب کرده تا بکارش ادامه دهد.یعنی کیر طبیعی هم تا این حد حال میدهد؟/؟ بیچاره هنوز کیر گوشتی را مزه نکرده بود تا متوجه لذت آن شود.تعداد ضربان قلبش در دقیقه خیلی بیشتر از حد متعارف شده بود.بی آنکه بخواهد و تمرکزی در بیان و کلامش داشته باشد فریاد میزد فرهااااااااد من کیرررررررررر میخوام فرهااااااااد به دادم بررررس.فرهاد نجاتم بده من مردممممممم.فرهاد بی اعتنا به او دستش را ثابت نگه داشته و گاه مختصر عقب و جلویی میکرد تا کیر مصنوعی کارش را انجام دهد.گاهی هم نفوذ بیشتری به داخل کوس می نمود.نوشین چند فریاد پشت سرهم کشید و ساکت شد.شوهرش فهمید که توانسته به طریق مصنوعی ارضایش کند.زن دمرو افتاده از حال رفته بود.فرهاد سوار بر پاهای نوشین شروع کرد به جلق زدن و در ده دوازده جهش آب منی خود را بر فضای کون و کپل نوشین خالی کرد.با لذت و اشتیاق فراوان به این منظره می نگریست.کون همسرش شبیه به زمینی پر از برف شده بود.عاقبت آن برفها را با پاروی دستش پخش و پاک کرد.- تو رو خدا فرهاد بذارش توش ببینم مزه اش چه طوریه ؟/؟ اینقدر عذابم نده.منم نیاز دارم.بدنم تن تو رو میخواد.کیر تو رو میخواد.اینجور باهام رفتار نکن تو چته ؟؟/؟؟ روزها و هفته ها گذشت.رفتار فرهاد تغییری نکرد که نکرد.نوشین از این وضع خسته شده بود.نمیدانست با چه کسی درد دل کرده از بدبختی خود بگوید پدرش بر خلاف بقیه اشتیاق چندانی به ازدواج او با فرهاد نداشت.البته مخالف هم نبود ولی دوست نداشت دخترش چشم و گوش بسته تسلیم کسی شود که بیست سال در وطن نبوده.با یکی از دوستانش این موضوع را درمیان گذاشت.فاطمه از دوستان و همسایگان قدیمیش بود که از اول دبستان تا آخر دبیرستان را باهم همکلاس بودند.برای او مثل یک خواهر بود.از بدبختی خود برایش گفت و از او خواهش کرد که موضوع را به کسی نگوید.هر چند نیازی به سفارش نبود.فاطمه به او توصیه کرد که فرهاد را باید از نظر روانی تجزیه و تحلیل کرد.او یک مشکل روحی دارد و باید زیر نظر روانپزشکی مجرب تحت درمان قرار گیرد.نوشین هم با گفته او موافق بود اما دو مشکل بر سر راه این کار وجود داشت.یکی خود او و دیگری شوهرش.آخر با چه رویی میتوانست به دکتر بگوید که شوهرش مشکل خود ارضایی داشته با کیر مصنوعی بطرفش می آید بر فرض او خجالت را کنار بگذارد و بخاطر نجات زندگیش سیر تا پیاز ماجرا را برای روانکاو تعریف کند با شوهرش چکار کند؟؟/؟؟ شوهری که اصلا خود را بیمار نمیدانست و هنگام عشقبازی رفتاری مثل بچه ها داشت.یعنی اصلا عشقبازیی در کار نبود.پسر دایی اش قاسم از روان پزشکان مشهور و کار آمد شهر بود.از بد شانسی او اینکه از خواستگاران او بشمار میرفت.آیا وجدان پزشکی خود را زیر پا گذاشته جریان را برای سایرین تعریف خواهد کرد؟؟/؟؟ نه درست است که از دست من عصبانیست اما او نباید کار را با مسائل خصوصی قاطی کند.راضی کردن فرهاد کار حضرت فیل بود.نزد بقیه خوب حفظ ظاهر میکرد.البته واقعیتش هم در بسیاری از مسائل منطقی بود هیچکس تصورش را نمیکرد که همچین عیبی داشته باشد.سرانجام مثل مادری که به بچه اش قول آدامس و شکلات میدهد تا بچه کاری برایش انجام دهد و یا سر به زیر باشد نوشین قبول کرد که به او باج بدهد تا برای یکبار با او به دکتر بیاید. خواسته او این بود که یکی از شبهایی را که در کنار هم لخت هستند و عشقبازی بدون اتصال و کذایی خود را انجام میدهند زن تحت اختیار شوهر باشد.اگر از نوشین خواست که قوز کند تا چند ساعت به پوزیشن کونش خیره شود اطاعت کند اگر خواست موز و بادمجان به کوسش فرو کند اعتراضی نداشته باشد.اگر خواست جلق بزند سرکوفتش نکند.نوشین با خود گفت خدایا میون این همه پیغمبر جرجیس کجا بود نصیبم کردی ؟/؟ منکه دارم این کارهارو هرشب انجام میدم.حتما طفلکی خیلی از اعتراضات من معذب میشه که میخواد برای یه شب هم که شده در نهایت آرامش بکارش برسه ؟/؟ بالاخره روز بعد او و شوهر عزیزش روانه مطب دکتر پرویز پسر دایی و خواستگار دوران مجردیش شدند.نوشین با اضطراب و دلهره خاصی وارد مطب شد.خجالت میکشید در کنار شوهرش از مسائل خصوصی اش با دکتر بگوید هر چند به تنهایی هم رویش نمیشد ولی اینطوری تحملش راحت تر بود .- فرهاد بشین من الان میام نوشین به تنهایی وارد اتاق دکتر شد….

پس از مقدمه چینی تمام ماجرا را از اول تا آخر برایش تعریف کرد?پرویز در دل خوشحال شد ولی به روی خود نیاورد.از نظر او خانواده عمه اش با ندادن نوشین به او تحقیرش کرده بودند.هر چند دختر عمه اش هم او را دوست نداشت.هنوز نوشین را دوست داشت نور امید در دلش تابیدن گرفت اما هنوز هم از دست دختر عمه عصبانی بود ?- اومدی خودتو درمان کنی یا شوهرتو ؟؟/؟؟ نگاه خریداری به نوشین انداخت که از دید طرف پنهان نماند و با نیشخندی که میشد نوعی توهین متلک یا خواسته را از آن خواند ادامه داد اگه بخوای میتونم مشکل تو یکی رو حل کرده درمانت کنم.دندون کرم خورده رو بندازش دور.رنگ از رخسار نوشین پریده بود.انتظارش را نداشت.دکتر پرویز که متوجه اشتباهش شده و دریافت که نمی بایست مطب را با خانه اشتباه بگیرد از او عذرخواهی کرد.دختر عمه از مطب خارج شد و فرهاد را هم بسمت بیرون هدایت کرد شوهرش که به زور به دکتر آمده و اصلا در باغ نبود از خدا خواسته از زنش پیروی کرد.چیزی هم نپرسید تا نوشین بیشتر گیرش ندهد.زن در خیال با خود میگفت خیر دکتر را خوردم امروز دیگه حوصله این کارها رو ندارم باشه یه روز دیگه میرم پیش یه غریبه.پروبز کثافت تازه موقع رفتن بمن لطفم کرد و گفت چون دوستت دارم به کسی نمیگم.معلوم نیست این آشغالا چطور شدن دکتر مملکت ؟/؟.کلاه گشادی سر نوشین رفته بود.شبش مجبور شده بود به قولی که داده عمل کند.فرهاد با او مثل یک موش آزمایشگاهی رفتار کرده انواع و اقسام وسایل را در کوسش فرو کرده و یکساعت تمام پس از نگاه کردن به کونش استمنا کرد و دشت کونش را حسابی آبیاری نمود نوشین دیگر از این تکرار بازیها خسته شده بود.در یکی از این شبها فرهاد به همراه مرد غریبه ای به خانه آمد که عنوان میکرد مهمان اوست.یک عرب ایرانی تبار اهل دبی که فارسی را با لهجه غلیظی صحبت میکرد.به گفته فرهاد او یکی از برج سازان بزرگ دبی بوده که در آمریکا با هم آشنا شده بودند و قراره که با هم چند قرارداد ببندند تا در دبی و تهران و بعضی کشورهای دیگه مشترکا ساخت و ساز کنن.- فرهاد تو مهمون میاری زودتر بمن نمیگی که اسباب پذیرایی رو آماده کنم؟/؟- غریبه که نیست سخت نگیر زنگ میزنم از بیرون شام بیارن.راستی تو جابرو یادت نمیاد؟؟/؟؟ توی عروسی ما بود.نوشین کمی فکر کرد و برای چند ثانیه به چهره میهمان که نگاهش به سویی دیگر بود خیره شد.- آه حالا یادم اومد قیافه اش از زمین تا آسمون فرق کرده توی عروسی ما یک ردای بلند عربی داشت با کلی ریش الان کت و شلواری و کراواتی و ریش تیغ کرده ای ؟/؟ این لباسو باید توی عروسی ما میپوشید.جابر طوری نوشین را برانداز میکرد که انگار میخواهد جنسی بخرد و گاه بی اختیار لبخندی بر لبانش می نشست.نوشین از نگاههای خریدارانه او چندشش میشد.از آنها فاصله گرفت آرام شوهرش را صدا زد و با صدایی پایین به او گفت این دوستت خیلی بد چشمه خوشم نمیاد حواست باشه کی رو میاری خونه ات.- عزیزم اینقدر زود قضاوت نکن آدم خیلی خوب و ثروتمندیه.اگه ثروت من بیست میلیارد تومن باشه اون کم کمش بیست میلیارد دلار سرمایه داره.نمیدونی معامله و شراکت با جابر چه سودی میتونه برای ما داشته باشه.- درست ولی دلیل نمیشه هر غلطی که دلش خواست بکنه.من مسخره بازیهای تو رو به امید اینکه یه روز درمان بشی تحمل میکنم ولی نگاههای هیز مرد اجنبی را هرگز.- عزیزم اشکالی نداره اگه یه خورده هواشو داشته باشی.- چی؟؟/؟؟ منظورت چیه؟/؟ من دیگه چیکار کنم؟؟/؟؟ منکه دارم ازش پذیرایی میکنم.فرهاد منو منی کرد و با صدایی لرزان گفت منظورم چیز دیگه ایه.- یعنی چه تو از من میخوای که خودمو بندازم بغل یک مرد غریبه عرب که به زن ایرانی رحم نمیکنه ؟/؟ غیرتت کجا رفته ؟/؟ من ناموس توام.زن توام.انتظار اینو دیگه ازت نداشتم.دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم.این را گفت و به اتاقی دیگر رفت تا پس از برداشتن چند وسیله به خانه پدرش برود.فرهاد به جابر گفت اگه میخوای کاری کنی همین الان باید بجنبی طعمه از دستمون در میره.فقط قول و قرارمون یادت نره.یه شرط دیگه هم داره که باید جلوی چشم من بکنیش تا منم حال کنم لذت ببرم.- فرهاد خان این همسر شماست ناراحت نمیشید که پیش شما.- من اگه میخواستم ناراحت بشم که اصلا بهت پیشنهاد نمیدادم.آخ خ خ نمیدونی چه کیفی داره جابر.- ولی اگه من یه موقع زن بگیرم همچین کاری باهاش نمیکنم.- اگه نمیخوای بکنیش بگو.- چی میفرمایید آدم هدیه به این خوشگلی رو که رد نمیکنه حاضرم هر چی که دارم به پاش بریزم تا یک شب مال من باشه.- اینو هم یادت باشه اگه مقاومت کرد که حتما هم میکنه به زور باهاش برخورد کنی من از هارد سکس هم خیلی خوشم میاد.شوهر بی غیرت تمام درهای خروجی را قفل کرده کلید آنها را برداشت.نوشین که جابر به او میگفت نوشی راه فرار نداشت.مردعرب به زن درمانده نزدیک شد.- نوشی خانم منکه نمیخوام شمارو بخورم یه امشب میخوام در خدمتت باشم و غلامی شما رو بکنم.- بمن دست نزن من شوهر دارم من زن پاکی هستم تا حالا هیچ مردی باهام طرف نشده حتی شوهر بی عرضه ام هم لیاقت اونو نداشته.- پس باعث افتخار منه که اولین مرد باشم و شمارو افتتاح کنم.- خواهش میکنم من هرزه نیستم من از اون زنها نیستم.در همین موقع فرهاد فریاد زد یاالله زود باش جابر لخت شو وقت نمیکنی ها وگرنه باید با لباس درب و داغون از اینجا بری.جابر هم مثل یک بچه حرف شنو دستورات فرهاد و انجام داد و چند دقیقه بعد فقط با یک شورت در وسط پذیرایی بود و به این ور و اونور دویدن نوشین خیره شده بود.- نوشی خانم فایده ای نداره.- نه.نه.نههههههه من یک زن نجیب هستم من شوهر دارم.- شما که خودت دیدی من اجازه تونو از شوهرتون گرفتم پس نگران چی هستین؟؟/؟؟- اون بی غیرت هیچی حالیش نیست من نمیخوام گناه کنم ولم کنین بذارم برم.جابر حلقه محاصره را تنگتر کرده بود فرهاد راه دیگر نوشین را بسته بود که از دستش در نرود و زودتر به دام بیفتد.چند لحظه بعد زن ایرانی در چنگال مرد عرب اسیر بود و دست و پا میزد.جابر دیگر نمیدانست چه میکند. التهاب فرهاد دست کمی از شور و هیجان جابر نداشت.شلوار نوشین را از پایش بیرون کشید با همه زور و قدرتی که داشت.پنج دقیقه برای این قسمت وقت گذاشته بود. نوشین با ناخنهای بلندش که بعضی از آنها هم در اثر حمله به جابر شکسته شده بودند چند جای او را زخمی کرده بود.مقاومت و دست و پا زدن زن مرد را حشری تر میکرد.هنوز هیچی نشده فرهاد کیرش را درآورده و بازی با آنرا شروع کرده بود. هنوز زود بود که خود را به اوج جلق زدن برساند.خستگی بر نوشین غلبه کرده بود.حرکت و مقاومتش کمتر شده بود اما ناله فریاد و التماسش بیشتر.جابر شورتش را هم درآورد.نوشین وحشت زده تر شد.بعد اخلاقی و معنوی قضیه به یکطرف از لحاظ جسمانی هم ترس برش داشته بود.آنچه که جابر میدید خیلی هوس انگیزتر و پر بارتر از آنچه بود که تصورش را میکرد.زن را از کمر به پایین لخت لخت کرده بود حالا نوبت بالا تنه اش بود.نوشین مقاومت میکرد و اجازه نمیداد و با لگد زدن سرعت جابر را کم میکرد.مرد چاره ای نیافت جز آنکه چاشنی زور را زیاد کند.سرانجام بلوز نوشین را با خشونت از تنش درآورد طوریکه قسمتی از آن پاره شد.معطل نکرد و سوتینش را هم فوری و با سه سوت باز کرد. نوشین اشک میریخت نمیخواست دامنش لکه دار شود.اینها همه به یک کنار حتم داشت کیرررررررر بسیار کلفت جابر اگر در سوراخ تنگ کوووووووسش جای گیرد او را روانه بیمارستان خواهد کرد نوشین دمرو بر روی شکم و صاف دراز کشیده بود و با حرکات موربی خود قصد مقاومت داشت.جابر کیرش را از طرف قاچهای کونش به کوس او نزدیک کرد.زن یک دستش را بر روی کوسش قرار داده و محکم فشار میداد که مانع از تماس کیر جابر شود.سوراخ کون نوشین هم هوش از سر مرد عرب پرانده بود.متخصص کون شناسی بود.تشخیص داد که هنوز پلمبش باز نشده.چه پیچها حاشیه ها و شیارهای خوشگلی داشت.وسط این شیارها که محل افتتاح و ورود آن به داخل کون بود به نوک سوزنی می مانست حاضر بود یک میلیون دلار بدهد تا کیرش را برای یکبار هم که شده وارد این سوراخ استثنایی نماید. نوشی خانم اگه دستتو برنداری من با سوراخ بالاییت ور میرم حتما وصف کیر عرب رو شنیدی بیشتر از این عصبانیم نکن تا الان به احترام آقا فرهاد بشما رحم کردم.نوشین ترسیده بود میدانست راه فراری ندارد.دستش را برداشت و خود را به دست سرنوشت سپرد.خواست با اندیشیدن به افکار منفی خود را از فضای سکس خارج نموده از لذتهای احتمالی دور نگه دارد.کوس او هنوز خشک بود.جابر کیرش را از لای دو قاچ کون زن به چوچوله ها و سوراخ وسط میمالید و با یک انگشتش با سر مقعدش بازی بازی میکرد.هر چه نوشین افکار منفی را بسراغ خود میفرستاد باز هم در یک آن این افکار دچار سکته شده و تماس کیر را با کوسش احساس میکرد.داشت با خودش تصور میکرد که پدرش مرده همه رفتن دفنش کنن کفن را از صورتش برداشتن تا برای آخرین بار ببینمش.آخ خ خ خخخخخخ کیررررررر داره منو میخوره.بعد که جسد پدر معلوم شد.اوووووووووف کووووووووسم خیس شده.خدایا چیکار کنم ؟؟/؟؟ اینجوری فکر کردن هم فایده ای نداره.جابر رو به فرهاد کرد و کفت با اجازه شما.- اجازه ما دست شماست آقا جابر شما صاحب اختیارید تا صبح هر کاری دلتون میخواد انجام بدین ما در مقابل شما و مردونگی شما صاحاب زن نیستیم.نوشین کنیز شماست.هنوز کلام فرهاد به پایان نرسیده بود که نوشین ورود و خوش آمد گویی اولین کیر زندگیش را احساس نمود.هر چه خواست خود را از این لذت برهاند نتوانست.صورت و لبانش را به زمین چسبانده دو دستانش را مشت کرده بود و بخود می پیچید تا جیغ نزده و اوج هوسش را به رخ متجاوز نشان ندهد.خیلی شیرین تر از کیر مصنوعی بود.فرهاد به هیجان امده مرتب کف میزد و هورا میکشید.نوشین نمیخواست فریاد بزند و غرورش را زیر پا بگذارد اما جابر از التهاب پوست بدن پر پیچ و تاب زن و کوسی که بی اندازه داغ و آبکی شده به همه چیز پی برده بود.فرهاد زبان باز کرده به نوشین میگفت دیدی؟/؟ دیدی؟/؟ گفتم خیلی حال میده من میدونستم هی کیر کیر میکردی اینم کیرررررررر بازم بگو فرهاد بده.بازم منو ببر دکتر.من یه چیزی میدونم که بهت میگم نوشین فقط رفت و برگشتهای کیر را در کوس خود احساس می نمود.احساس کرد اگر فریاد نزند و احساسات خود را بروز ندهد چون بادکنکی خواهد ترکید.جابر از ترس فقط نیمی از کیر خود را وارد کوس نوشین کرده بود.زن فریاد زد جووووووووون بیشتر بفرست توشششششششش جا باز کرده.اووووووف بازم جا دارهااااااااا نترس.پستی فرهاد هوس زیاد سستی ایمان خستگی بسیار از تلاشی بیهوده برای درمان شوهرش درماندگی و نداشتن راه فرار همه وهمه دست بدست هم داده تا او را قانع کنند که باید از این سکس نا خواسته نهایت لذت را ببرد و او همینکار را میکرد.جابر که چشمانش از هوس قرمز شده بود چند سانت دیگر کیرش را به جلو هدایت کرد نوشین آهی کشید و آرام گرفت.کیر کلفت اثرش را بخشیده بود.به یادش آمد که دیروز آخرین روز قاعدگیش بوده. جابر جووووون جای نگرانی نیست میتونی آبتو همون توش خالی کنی حامله نمیشم.- اگه میخوای کاندوم بذارم ؟؟/؟؟- نه نههههه کاندوم حال نمیده بین کیرت و کوس من جدایی میندازه.- هر چه شما بفرمایید من بخاطر شما گفتم تازه برای من باعث افتخاره که بابای بچه شما باشم.این را گفت و چیزی حدود یک دقیقه نوشین جهش کیر و فوران آب او را در کوس خود احساس نمود.قسمتی از آب برگشت کرد و مثل گلابی که بر روی خود بمالد با دست خود چند قطره برگشت کرده منی را از اطراف کوس خود به طرفین و روی باسن خود مالید و همه جا را حسابی چرب کرد فرهاد هم که این صحنه ها را میدید و حسابی تهییج شده بود به احترام جابر آبش را اینبار بر روی کون زنش خالی نکرده و در همان دستش ریخت نشئگی خاصی به فرهاد دست داده بود.انگار که یک لول تریاک کشیده باشد.نمیتوانست چشمانش را باز کند.معلوم نبود چه کیفی بود؟/؟ خستگی بود یا شادی و آرامش حاصل از کوس دادن زنش که عذرخواهی کرد و همانجا بر روی زمین دراز کشید و میخواست بقیه این فیلم سکسی را ببیند که به خواب رفت.جابر و نوشین به اتاق خواب رفته بر روی تخت دراز کشیده تا بکارشان ادامه دهند.زن پاهایش را به دو طرف باز کرد میخواست که حسابی سیر سیر شود.جابر زبانش را تا آخر از حلقومش بیرون کشید و آرام از پایین تا بالای کوس و چوچوله های نوشین را با ان لیسید.تازه عروس آنقدر لذت میبرد که فکر میکرد کیر کاری جابر در کوسش قرار دارد.- وااااااییییییی بخور عزیزم بخوررررررر سینه های او در دستان مرد هوس باز عرب اسیر بوده و پس از کوس نوبت جفت سینه هایش بود که بدهکاریش را بپردازد.حالا دیگر در آرامش عشقبازی میکردند از جنگ و گریز خبری نبود.لذت بود و اختیار.- منو ببوس منو ببوس.- تا صبح می بوسمت تا صبح میکنمت میخورمت. – ولم نکن.اووووووووف اوووووووف. نوشین طاقباز بر روی تخت افتاده بود و جابر خود را بر روی او انداخته و با کیری که درون کوسش انداخته بود او را به اوج هوس رسانده بود.دستهای نوشین بجایی بند نمیشد جز جفت کپلهای جابر که به ان چنگ بیندازد.- دردت میاد ؟/؟ ناخنم اذیتت میکنه؟//؟- نه خوشم میاد از اینکه می بینم هوست اینقدر زیاده.- این اولین سکس زندگیمه درواقع شب زفاف منه.شب عروسی من.- پس چرا بکارت نداشتی؟؟/؟؟ شوهر بی عرضه من با موز پرده منو پاره کرد.- فرهاد مرد خوبیه قدر زن به این خوبی رو نمیدونه من هم سعی میکنم کاری کنم که این شب زفاف به عروس خوشگل من خوش بگذره و هیچوقت از یادش نره.او را برگرداند تا موهای صاف و سیاهش را که به تازگی چند سانت از بالای باسنش را هم پوشانده بودند ببیند.موهایش را از بالا تا باسن ماساژ داد.دستش را بر روی کونش کشید و با کف دست آزادش کوس او را از پایین مالید.نوشین چشمانش را بسته اینبار به سراغ افکار مثبت رفته بود.خیلی جابر را اذیت کرده بود.دوست داشت از دلش دربیاورد میدانست که عبور از سوراخ کونش برای جابر رویایی شده که تحقق آن دشوار بنظر میرسید.- بیا برات ساک بزنم.برگشت کیر جابر را در دست گرفت با یک دستش ته کیر را محکم نگه داشت و با دست دیگر تنه اش را گرفت. اینبار او با تمام زبانش کیر مرد را می لیسید.شیر مرد را مانند بچه ای به زانو درآورده بود.خالی کن توی حلقم خودتو سبک کن خجالت نکش نمیخوام امشب بی بهره بشی شب زفاف منه شب خاطره ها شب تکرار نشدنی.چند ثانیه بعد آب سفید و شیری رنگ خیلی نرم و روان از سر کیر مرد عرب خارج شده و زن کیر را همچون بستنی قیفی تصور کرد و عصاره اش را تا آخر سر کشید.بالاخره با تردید زیاد به جابر گفت اگه دوست داری یه خورده میتونی با کونم ور بری و یک کمی سوراخشو انگولک کنی.فقط اگه دردم اومد تو رو خدا بذار واسه بعد.روغن زیتون اولین چرب کن دم دستشان بود.حسابی کیر جابر و سوراخ کون نوشین با آن اغشته شده و جابر سر کیر خود را آرام به سر مقعد عروس خانم فشار داد.نوشین بی اختیار فریاد کشید و شاه داماد دو سانتیمتر دیگر پیشروی کرد چهار پنج سانتیمتر از کیر جابر درون مخرج نوشین قرار داشت. بخاطر احترام به عروس خانم و اینکه دلش را برای تکرار سکس بدست آورد به همین مقدار بسنده کرده و تا همین حد عقب و جلو میکرد.جابر مثل گرگهای گرسنه به سطح تماس بین کیر و سوراخ کون نوشین می نگریست.اوج لذت و شهوت بود.حرکت کششی مقعد دایره ای که تکان میخورد و میلرزید.دفعه دیگر باید بیشتر رویش کار کند تا وقتی به دبی برمیگردد تا مدتها سیر سیر باشد.هر چند آدم از کردن این پری دریایی هرگز سیر نخواهد شد اما آنقدر بمن انرژی خواهد داد که میلی به دیگران نداشته باشم.فقط خودش باید مرا را ضی کند.با همان مقدار کیری که درون کون نوشین قرار داده بود و با دستمالی کردن جاهای دیگر زن بار دیگر او را به ارگاسم رساند و محتویات کیرش را به مقعدش ریخت.ساعتها مشغول بودند و هیچکدام راضی به پایان کار نبودند.هر دو میدانستند که تا ساعت چهار صبح مشغول بوده اند.وقتی هم که از خواب بیدار شدند نمیدانستند که کدامشان زودتر خوابیده است.خدمتکار یعنی همان صاحب خانه یعنی همان فرهاد خان زن فروش صبحانه مفصلی برای تقویت کمرشان آماده کرده بود.همه چیز آنطور پیش رفت که فرهاد میخواست.قرار داد کاری بین او و جابر امضا شده و در بسیاری از پروژه ها شریک شدند.قرار شد که جابر خان هم ماهی دو بار برای سرکشی به ایران بیاید البته چون مطمئن بود بخاری از فرهاد برنمی خیزد نوشین را ملک شخصی خود میدانست. دو سه روز گذشت.فرهاد برای بدرقه جابر به فرودگاه رفته نوشین در خانه تنها مانده بود.دیروز و امروزش را با هم مقایسه میکرد.میدانست که راه درست زندگیش را گم کرده است.حداقل خود را خیانتکار نمیدانست.میدانست که این مسکنی بیش نبوده راه درمان نیست.برای نوشین که شربت شیرینی از جام کیر نوشیده بود خیلی سخت بود تا جابر برگردد و به دوران ریاضتش خاتمه دهد.تازه اگر برمیگشت و پشت چراغ قرمز نمی ایستاد؟/؟ هر چند قصد داشت خوردن قرص های ضد حاملگی را شروع کند.با اینحال نمیتوانست چیزی را پیش بینی کند.از دست فرهاد بی اندازه کلافه شده بعضی شبها خود را برایش لخت نمیکرد.هر چه زار میزد توجهی نشان نمیداد.بعضی شبها هم بجای اینکه اجازه دهد با خیار و موز و کیر مصنوعی به جانش بیفتد خود را لخت کرده دمر میشد و میگفت دید بزن و هر چقدر میخواهی جلق بزن و هفته ای دو بار به او اجازه فعالیت کامل میداد.اینطوری راحت تر بود.در واقع فعالیت دکان کوس و کون خود را برای فرهاد ۳ قسمت کرده بود.تعطیل.نیمه تعطیل و باز.اما آنچه که بیشتر او را آزار میداد طلب کوسش از او بود که آرام و قرار نداشت و با همان یکبار آتش زیر خاکسترش را شعله ور ساخته بود.هر کاری شروعش سخت است و او دیگر از نفس کوس دادن خجالت نمیکشید.ولی اینطور نبود که خود را بدست هر کسی بسپارد.شوهر درست و درمونی هم نداشت که از خیانت به او ناراحتی وجدان بیابد.تازه بخاطر خیانت برایش کادو هم میخرید.بخاطر کوس دادن به جابر یک زانتیای نقره ای از شوهرش هدیه گرفته بود.هر چند از پشت زانتیا نشستن زیاد خوشش نمیومد ولی دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن.تازه از ترس اینکه مبادا زانتیا رو با پژوهای مدل ارزونترعوض کنه جیکش درنیومد.در هر حال اون ارزشی را که برای خود قائل بود از دست داده لکه ننگی که تا آخرعمر بر پیشانیش نشسته بود و اگر رسواهم نمیشد کسی جز او و خدایش آن لکه را نمی دیدند بشدت عصبی بود.دوست داشت در آغوش مرد خوش قیافه ای قرار گیرد لخت لخت تن خود را به او بسپارد.آن مرد کیری کاری داشته باشد.به او لذت بدهد و از بدنش لذت ببرد.از هوس بخود می پیچید.از بس حرص داشت با خود لج کرده حتی از موز و خیار و کیر مصنوعی و دستمالی خود هم بهره نمیگرفت.میگفت این همه زن دارن کیر میخورن من به این خوشگلی باید در حسرتش بسوزم ؟/؟ به چه کسی پناه ببرم؟؟/؟؟ چه کسی درمان دردم خواهد شد ؟/؟ تداعی و مرور این جمله در مخیله اش خود راهی برای تسکین و درمانش شد.آنشب تا صبح از خوشحالی خوابش نبرد.به میمنت این فکر بکری که به سرش افتاده بود خود را در اختیار شوهر قاطی کرده اش گذاشت و هر چه را هم که فرهاد در کوس و کون او فرو میکرد به حساب کیر طبیعی میگذاشت.فردای آنروز هم برایش چون چند سال گذشت تا اینکه غروب شد و به مطب پسر دایی پرویز رفت.انتخاب جملات و کلماتی که او را تسلیم شده نشان ندهد بسیار دشوار بنظر میرسید ولی خب مگر پرویز احساسات خود را نشان نداده بود؟/؟ مگر کسرش شده بود؟؟/؟؟ تحصیلات و مقام اجتماعیش که بالاتر بود.مال و منالش هم که تا چند وقت دیگه بیشتر از دارایی پدرش میشد یا اگر هم نمیشد پزشک متخصص مملکت بود و حسابش از خیلیها جدا بود.تا حالا که نازمو کشیده از این به بعد باید کاری کنم که هم نازمو بکشه هم نیازمو.در هر حال نوشین با کاسه چه کنم چه کنم وارد اتاق دکتر پرویز شد و پس از سلام علیک سر صحبت را باز کرد.- خودت خوب میدونیکه وضع زندگی من چطوره و با چه مشکلاتی دست به گریبان هستم.دیگه از دست شوهرم خسته شدم.مگه من چمه که اول جوونی باید بخورم و دم نکشم چشمش کور اگه میخواد معالجه بشه خودش بره دنبال درمانش من این روزها خیلی عصبی ام نمیدونم چیکار کنم درمان بشم راهنمایی ام کن یه نسخه ای برام بنویس قرصی کپسولی؟/؟.پرویز تا حدودی دوزاریش افتاده بود نمیخواست بیخود خود را امیدوار کند از طرفی اگر هم دختر عمه اش نیاز داشت و مستقیما رویش نمیشد که چیزی بگوید.حاضر بود بخاطر خودش هم که شده کاری کند که با حفظ شخصیت نوشین پیشروی کند.حالا که او شوهر کرده بود و فقط جسم او برایش ارزش داشت و در این شرایط راحت تر میشد با او حال کرد.- دختر عمه عزیزم برای درمان داروهای مختلفی وجود داره یه کپسول خیلی قوی هم هست که فکر میکنم بهترین راه باشه.- پرویز جون خواب آوره؟؟/؟؟- خب این کپسول معجزه میکنه اول که بخوریش بهت آرامش میده تمام بدنتو ریلکس میکنه سلولهای عصبی همه رو میبره سر جای خودش.کاری میکنه که تمام غمهای زندگیتو فراموش کنی بعد از یک یا دو ساعت راحت میگیری میخوابی.- دکتر جون روزی چند بار باید بخورم؟/؟- از خوبیهای این کپسول اینه که میزان مصرفش بستگی بخودت داره هرموقع احساس کردی حالت داره بد میشه میتونی مصرف کنی.ـ اعتیاد اوره؟؟/؟؟- راستش جواب این یکی کمی مشکله بستگی بخودت داره ولی اعتیادش طوری نیست که آدمو مثل معتادهای مواد مخدر بکنه.- گیر میاد؟/؟- مگه چاکرت دکتر پرویز مرده ؟//؟ البته اگه اطلاعات دقیقتر میخوای میتونی همینجا بشینی تا کارم تموم شه این کپسول چون وارداتی و خیلی کم پیداست میبرمت خونه علی الحساب از آرشیوم بهت میدم تا بعد.- نمیخوام دایی یا زن دایی متوجه وضع زندگیم بشن.- این حرفها چیه تو هنوز بمن اعتماد نداری ؟/؟ تازه کپسول توی آپارتمان مجردی منه میریم میدمش به تو و بعد میرسونمت خونه.- خودم ماشین دارم.- باشه هر طور که راحت تری.اتفاقا دکتر هم زانتیا داشت.این یکی به رنگ مشکی بود.نوشین به دروغ به فرهاد گفته بود که به مراسم تولد یکی از دوستان قدیمش دعوت شده تا اگر اوضاع بر وفق مراد پیش رفت شوهرش از تاخیر او تعجب نکند…

ساعت ۹ شب بود که پرویز و نوشین هر یک با اتومبیلهای خود به آپارتمان نوساز دکتر در نزدیکی پونک رفتند خانه ای امروزی با ۱۵۰ متر زیر بنا که البته پرویز خان عنوان کرد که این منزل دم دستی اوست و در انتهای اشرفی اصفهانی در حال ساختن خانه ای مستقل میباشد که نسبت به این دریاییست در مقابل رودخانه نوشین گوشش به این حرفها بدهکار نبود حاضر بود در یک خرابه هم کوسش را به حراج بگذارد هر چند خانه ای مجردی بود ولی خیلی با سلیقه مرتب شده و ظاهر و دکورهایی زیبا داشت نوشین ترجیح داد بجای مبل چرمی بر روی یکی از صندلیهای ناهار خوری بنشیند و منتظر پرویز که به دستشویی رفته بود بشود در این فاصله خیلی سریع لبانش را روژ مالی کرد و کمی هم به سر و صورتش رسید دگمه بالایی بلوز گوجه ای رنگش را باز کرد و قسمتی از سینه های خود را بیرون انداخت پس از دل دل کردنهای زیاد خود را قانع کرد که روسری خود را هم بردارد این اولین باری بود که تا این حد راحت کنار پسر دایی اش ظاهر میشد وقتی که دکتر برگشت و او را با این وضعیت دید دیگر مطمئن شد که امروز به آرزوی چهارده پانزده ساله اش خواهد رسید نوشین از بس در عالم خودش بود متوجه این نبود که منظور پرویز از کپسول چیست ؟/؟ شاید سادگی و بی شیله پیله بودن او در این زمینه و عدم آشنایی اش با مسائل سکسی و اصطلاحات مردانه او را در درک این گوشه و کنایه ها تا این حد خنگ بار آورده بود – منو ببخش پسر دایی از اینکه مزاحمت شدم و آرشیو تو خراب میکنم.کاش میگفتم از خارج برام سفارش بدی تا من بی موقع وقت استراحتت رو نگیرم – خواهش میکنم من برای دختر دایی عزیزم همیشه وقت دارم – ببینم حالا این دارویی که این همه ازش دفاع میکنی کجاست ؟/؟ با آب باید بخورم دیگه ؟؟/؟؟- عجب سوالی میکنی معلومه دیگه وقتی این کپسول رو بذاری توی دهنت و یخورده توی دهنت بچرخونیش خودش آب پس میده و راحت تر میتونی هضمش کنی این را که گفت تازه یواش یواش دوزاری نوشین در حال افتادن بود یعنی این همه مدت از کیر خود صحبت میکرده و دخترعمه هالو پپه بازی در می آورده ؟/؟ خواست به کمک او رفته کار هر دو را راحت تر کند – چرا معطلی من منتظر دوای تو هستم زود باش اینقدر معطل نکن آنقدر با ناز و کرشمه این مطلب را ادا کرد که پرویز بی اختیار دستش را بطرف موهای بلند نوشین رساند بینی اش را به داخل موهای خوش بویش فرو برد سر او را به عقب برگرداند زیر گلویش را با دستانش مالید و یک دستش را داخل بلوز نیمه باز او به سینه هایش رساند بدون باز کردن سوتین سینه های نوشین را خارج کرد نوکهای هر دو طرف تیز تیز شده بودند زن بی اراده زیپ شلوارش را پایین کشید و دستش را از داخل شورت به کوسش رساند و کوووووس مالیش را آغاز کرد پرویز در همان جهت که سر نوشین را به عقب آورده بود لبانش را بوسید سرهای آنها در دو جهت مخالف قرار داشتند شیوه بوسیدن آنها به گونه ای بود که لب پایینی دکتر بر روی لب بالایی زن قرار داشته و بلعکس یکی از دستانش را هم همگام با دست نوشین وارد شورت او کرده و به او در مالیدن کوسش کمک میکرد – آه ه ه دکتر آه ه ه تو که هنوز کپسول نداده داری درمانم میکنی کاش زودتر میومدم برای معالجه پرویز کمر او را گرفت بلندش کرد و به اتاقی دیگر برد و بر روی تخت انداخت آرام آرام مزه میگرفت و در هر حرکت چند دقیقه ای توقف داشت وقتیکه زن را بحالتی رساند که فقط یک شورت و کرست به تن داشت ده دقیقه تمام مشغول تماشای آن قد و بالا شده بود – هنوز سیر نشدی ؟؟/؟؟ منکه از گرسنگی مردم – در خدمتم اول سوتین او را درآورد و بعد بطرف شورت نوشین رفت و در حال درآوردن شورتش بود که دختر عمه هم در حالتی مشابه شورت پسر دایی را از پایش خارج کرد چون دیگر خیلی حشری و بی تحمل شده برای کیرررررررر بی تابی میکرد خوشبختانه کیر قابل قبولی داشت دستش را به کیر او رساند و بطرف دهانش هدایت کرد معلوم بود که دکتر هم خیلی ریاضت کشیده است چون بجای ناله کردن یا فریاد کشیدن نعره میزد نوشین برای تحریک کردنش همینطورکه کیر توی دهنش بود و به زور و نا واضح حرف میزد شروع کرد به چاخان گفتن – واااااااااایییی امشب شب زفاف منه بالاخره من توی زندگیم طعم کیر رو احساس کردم آخ خ خ برای اولین بارم میخوام ببینم این کیری که وارد کوس میشه چه احساسی در من بوجود میاره امشب باید منو افتتاح کنی اگه خواستی کونمم افتتاح کن معالجه باید کامل باشه کامل کامل تا جواب بده جااااااااان پرویز را دیوانه کرده بود کیرش را از دهان نوشین درآورد و در حالیکه دستانش را بر روی سینه های او قرار داده بود کیرش را تا انتها وارد کوس پر التهابش نمود -آه ه ه ه ه رفت رفتتتتتتتت بالاخره کوووووووس من هم کیرررررررر خور شد جوووووووون تو دکتر قشنگم افتتاحش کردی اسم تو رو باید توی کتاب رکوردهای گینس ثبت کنن توی این دوره و زمونه کدوم کوسه که بیست و پنج سال تمام کیر نخورده باشه ؟/؟ افتخار میکنم که تو منو از حالت آکبندی خارج کردی شوهر بی عرضه من فقط با میوه کار میکنه ولی من کیر طبیعی رو میخوام که از هر میوه ای لذیذتره اوووووووف پرویز که قرص دیر انزالی قوی ای خورده بود نیمساعت تمام در حال گاییدن کوس نوشین بود و در این نیمساعت دو بار آب کوس او را خالی کرده اما هنوز عطشش فروکش نکرده بود و مرتب کیر کیر میکرد این دومین کیری بود که در کوس نوشین جای میگرفت به کلفتی و بلندی کیر جابر نبود ولی او را به اوج کیف و لذت رسانده بود همین برایش کافی بود – عزیزم چند روز به عادت ماهیانه ات مونده ؟/؟- بحساب من دو سه روز – خوبه خوبه خوب موقعی اومدی پیشم – میدونم منظورت چیه منم آبتو میخوااااام کوووووسم آب کیرررررررتو میخواد بریز توشششششششش از ماه دیگه قرص میخورم – دوست داری چه مدلی و در چه وضعیتی آبمو خالی کنم حالت سگی باشه یا از همین روبرو یا یه جور دیگه ؟؟/؟؟- نه نهههههههه از همین روبرو خوبه وااااااااااااااییییی زود باش آب بدهههههه آب بدهههههه بریز توشششششش من آآآآآآآب میخوااااااااااام و در لحظاتی که احساس کرد آب از کمر پرویز شروع به حرکت کرده کمرش را محکم چسبید و او را بخود قفل کرد آب داغ منی پس از چند جهش شدید در ابتدای کار و ریزش مواجانه دریایی از زمان قفل شدن کمر به ریزش آرام و نرم رودخانه ای تبدیل شده و پلکهای خمار نوشین را بر روی هم قرار داد مرد حسابی گرم افتاده دست از سر زن برنمیداشت نوشین بدون توجه به ساعت فقط میخواست که همچنان گاییده شود ساعت از دوازده شب هم گذشته بود تا بحال سه بار ارضا شده ولی هنوز شهوت داشت علت و لذت دیگری هم که هوس او را بیشتر میکرد این بود که این آرامش در او ایجاد شده که دیگر برایش اهمیتی نداشت که کیر عرب کی از دبی به دادش میرسد محصول وطنی در اختیارش بوده و هر موقع که هوس میکرد میتوانست از آن مستفیض شود در هر حال آنشب مشخص نشد که کدام شکار و کدام شکارچی هستند و شاید هم هر دو هر دو یشان بودند – عزیزم کپسول خیلی جانانه ای بمن دادی اشاره به کوس خود کرد و گفت من هم که بهت یه قرص سبک دادم و بعد با انگشت به سوراخ کونش اشاره کرد و گفت اگه میخوای این یه قرصو هم بخور تا مکمل قرص قبلیت بشه.این قرص مثل بقیه قرصهای من فقط برای توئه تا تاریخ مصرفش نگذشته مصرفش کن.گویی که دنیا را به پرویز داده باشند سوراخ کون نوشین که با یکبار گاییدن جابر هم هنوز همان حالت اولیه و آکش را داشت و به این نون و ماستها گشاد بشو نبود در اختیار پرویز قرار گرفت تا هر کار که دلش میخواهد با آن انجام دهد دکتر دستش را بر روی لنبرهای کون دختر عمه اش قرار داد و به دو طرف بازش کرد تا سوراخ وسط را راحت تر ببیند زبانش را بر روی مخرج او قرار داده و جانانه می لیسید کوس بار دیگر خیس خیس شده بود پرویز انگشت میانی دست چپش را با کرم چرب کرد و به داخل مخرج نوشین فرستاد انگشتش را تا تههههههه فرو کرده و آرام بیرون میکشید – وااااااااای عزیزم من تحمل میکنم حالا کیرررررررر بده پرویز که سست و خمار شده بود کیر خود و سوراخ کون نوشین را چرب چرب کرد و یواش یواش کیر را به میعادگاه هوس کشاند.چه کیفی میکرد دکتر فکر میکرد کیر او و داخل کون نوشین را با چسب آبکی بهم چسبانده باشند ده سانت از کیرش را به داخل فرستاده بود هنوز هفت هشت سانت دیگر از بلندای کیرش باقیمانده بود اما ترجیح داد تا همینجا بسنده کند و به عزیز دلش فشار نیاورد. نوشین هم با لذتی زیاد کیر چسبان و هوس انگیز را در کون خود پذیرفته و احساس آرامش میکرد. تصویر زیبای کون باد کرده زن و شکل فرورفتگی کیر در سوراخ کون آنچنان هیجانی در پرویز بوجود آورد که نتوانست جلوی خود را بگیرد و بار دیگر آب سوزان خود را وارد کویر آتشین نوشین نمود – اوووووووف من بازم میخواااااام کووووووسم هنوز آب دااااااااره کمرم هنوز سنگینههههههه – دختر عمه تو این همه آب خالی کردی تخلیه زیاد برات ضرر داره – نههههه نه میخواااااام اگه دوست نداری دیگه پیشت نمیااااااام – من بخاطر خودت میگم وگرنه هم هوسش رو دارم هم توانش رو که تا چند ساعت دیگه بکنمت – فقط یکبار دیگه. اینبار نوشین پاهای خود را به دو طرف باز کرد و و با زبان بی زبانی به پرویز فهماند که باید کوسش را بخورد.زن آنچنان اه ه ه و ناله ای میکرد که گویی اول عشقبازیست تماس زبان داغ پرویز و مکندگی هوس انگیز لبها و دندانهای او آتش به خرمن هوسش انداخته و مثل زائوی در حال زایمان فریاد میکشید چشمانش را بسته و حرکات زبان بر روی کوس را مجسم می نمود قلبش به شدت می تپید سرانجام حرکتی را از زیر قفسه سینه اش احساس نمود و بعد حرکت آب گرمی که در پی آن تمام بدنش به آرامش وصف ناپذیری رسیده بود. او و پرویز دقایقی را در هم می لولیدند تا اینکه نوشین از او خواست که چند دقیقه ای او را بحال خود بگذارد تا در حالت سر مستی بعد از سکس مانده و کپسول اثرش را تمام و کمال بجای بگذارد. ساعت حدود یک شب بود که هر دو لباسهای خود را پوشیده نوشین آماده رفتن بود – دستت درد نکنه دکتر جون این کپسول که خیلی قوی بود و حالمو فعلا خوب کرده کپسول بعدی رو کی باید بخورم ؟//؟ – درمان باید ادامه داشته باشه چون تازه داری معالجه میشی اوایل باید بیشتر بخوری خودتو ببین حالت خودتو ببین بمن اطلاع بده. – تو چی ؟/؟ وضع کاریت چی ؟؟/؟؟- غصه منو نخور من بخاطر تو حاضرم مطب رو هم تعطیل کنم تو باید وضعیت خودتو با شوهرت هماهنگ کنی – من حاضرم شب و روز از این کپسولا بخورم از معتاد شدن هم نمیترسم.قرار گذاشتند که هر سه چهار روز درمیان از این برنامه ها داشته باشند. نوشین و پرویز پس از یک بوسه طولانی با هم خداحافظی کرده و تازه عروس به آرامش رسیده پس از پایان دومین زفافش سوار زانتیای نقره ای خود شده بطرف محمودیه رفت.بسوی خانه ای بزرگ و قصر نما که برایش حکم زندان و سیاه چالی را داشت.اما خوشحال و سر مست بود از اینکه میتواند خیلی راحت با فریفتن شوهر بی غیرتی که اهمیتی به او نمیدهد شعله های سرکش هوس خود را آرام نماید. اخلاق فرهاد تغییر که نکرده بود هیچ بلکه هر روز بدتر از روز قبل میشد ساعت از ده یازده شب که میگذشت رفتار شوهرش بچگانه تر میشد مثل بچه ها نق نقو شده بود. این جنون سکسی او که شاید سوغات غرب بود روز به روز بیشتر در تمام وجودش رخنه میکرد او فقط به دنبال تنوع در فرونشاندن آتش جنونش بود آتشی که هر بار با فرونشاندن آن شعله بر آرامش همسرش میانداخت. تازگیها عادت پیدا کرده بود که همراه با ور رفتن و گاییدن مصنوعی نوشین نوار ویدیویی فیلم سکسی دو مرد و یک زن را برایش میگذاشت. در یکی از این شبها شروع کرد به تعریف کردن از بازیگر زن – عجب زنیه می بینی نوشین ؟؟/؟؟ چطوری دو تا کیر کلفتو توی خودش جا داده ؟/؟ پاره نمیشه ؟؟/؟؟ ولی خیلی هم کیف میکنه هاااااا چند روزی میشد که نه با جابر برنامه ای داشت و نه با پرویز. جابر برای کاری به امریکا رفته پرویز هم برای شرکت در سمینار پزشکان راهی کانادا شده بود و تماشای این فیلمها جز آنکه کمر او را سنگین تر کند فایده ای نداشت برایش که تا بحال فیلم سکسی زیاد ندیده بود آنهم به اینصورت خیلی جالب و هوس انگیز بود فیلمی که آنشب فرهاد گذاشته بود یک هارد سکس به تمام معنا بود.دو مرد برای سرقت وارد خانه ای میشوند ناگهان سر از اتاق خواب در می آورند. زن و شوهرنیمه لخت و عاشقانه در آغوش یکدیگر به ماچ و بوسه و ور رفتن هم مشغول بودند…

دزدان به دیدن آنها هوش از سرشان می پرد و فراموش می کنند که برای چه کاری به آنجاآمده اند .دست و پای مرد را طناب پیچ کرده او را محکم به صندلی گوشه اتاق بستند .زن به گوشه ای گریخت اما مقاومت او فایده ای نداشت .هر چه دست و پا می زد و نو ..نو می کردمرد ها با خشونت بیشتری با او رفتار می کردند .یکی از آنها شورت زن را به زور از پایش کشید و آن را به دهانش فرو کرد تا فریادش را بخواباند .دیگری هم سو تینش را درآورد .نو شین به یاد خودش افتاده بود .وقتی که جابر برای اولین بار به زور قصد گاییدنش را داشت .فرهاد هم که محو تماشای فیلم شده بود رو به نو شین کرد و گفت می بینی چه هیجانی !عجب شوهر بد بختی به جای این که از کوس دادن زنش کیف کنه داره دست و پا می زنه و حرص می خوره کاش من به جای اون مرده بودم .دیگه لازم نبود دست و پامو ببندن .نو شین که با دستاش طوری تر شحات کوسشو پاک می کرد که شوهرش نبینه و پررو نشه در جواب فرهاد گفت همه که مثل تو بی غیرت نیستن .ادامه فیلم به گونه ای بود که نو شین احساس کرد کوسش باد کرده سفت شده است .یک چشمش به فیلم بود و یک دستش به روی کوس قرار داشت و دمر بر روی تخت دراز کشیده بود .باری آن دو مرد با مشت و سیلی به جان زن افتاده یکی کوسش را لیسید و دیگری هم کیرشو به دهنش فرو کرد .لحظه به لحظه زن آرام تر می شد تا این که قدرت هوس بر او غلبه کرده با ناله و فریاد و نگاه ملتمسانه طلب کیر می کرد .دقایقی بعد در حالی که قمبل کرده بود یکی به کونش فرو کرده دیگری کوسش را می گایید و در نهایت هردو آب سفیدشونو به سوراخای مربوطه ریختن .طوری که بر گشت قسمتی از آن از سوراخ کس و کون علاوه بر نم کس آب دهن نوشین رو هم به راه انداخته بود .هوسش خیلی زیادشده بود.دردل شوهرش را نفرین می کرد که تا این حد او را زجر کش می نماید .شاید این بیمار روانی از جوانی عادت کرده بود که این جوری حال کند .پس از پایان فیلم وقتی فرهاد کیر ویبره به دست به سراغ زنش آمد انگار که دنیا را به نو شین داده باشند .او حکم تشنه ای در کویر را داشت که جرعه ای آب هم سیرابش می کرد به خوبی می دانست که شوهرش عاشق تصویر کون بر جسته و کس غنچه شده و سطش می باشد .برای همین کون و کپل را این ور و اونور می کرد تا بیشتر فرهاد را بر سر شوق بیاورد .مرد کیر مصنوعی ویبره را مانند مته ای برقی و چرخان وارد کس چشم به راه زن کرد از تماس کیر مصنوعی ویبره با کوس آن چنان لذتی در نو شین ایجاد شده بود که فکر می کرد کیر جابر و پرویز در یک آن وارد کوسش شده اند .خیلی زود خود را خالی کرد و این را فرهاد هم فهمید .-از این فیلمها دو ست داری؟ بازم برات میذارم .چند تا به یکی داریم .دو تا کیر توی کوس و دو تا کیر توی کون هم داریم .فیلمشو گیر بیارم حتما بهت نشون میدم .بعد ازچند لحظه با ترس و لرز و شک و تردید در حالی که صدایش می لرزیدگفت می تونم یه خواهش ازت بکنم ؟هرچی بخوای بهت میدم .یه میلیون ..دو میلیون .خونه می خوای ؟ماشین مدل بالاتر میخوای ؟اون دفعه که اومده بودی شرکت دو تا از همکارام تو رو دیدن و بد جوری رفتن تو نخت .-خب مگه چیزی هم بهت گفتن ؟-نه .ولی من میدونم .اونا رو می شناسم .خیلی زن بازن .از همدیگه خجالت نمی کشن .خیلی پیش اومده که دو نفری با هم یه زنو کرده باشن .نوشین به فکر فرو رفته بود .راستش از وقتی که سکس دو به یکی رو دیده بد جوری فکرش مشغول شده بود .هوس کرده بود که دو کیر را با هم در بدنش جای دهد .هوس کرده بود که دو مرد در آن واحد از او لذت ببرند وبه او لذت بدهند هوس کرده بود که دو کیر را باهم در دهانش جای دهد از طرفی چند ساعت پیش به طور اتفاقی متوجه بعضی از سرمایه ها و پس انداز های شوهرش شده بود .دفترچه های ارزی او حاکی از میلیونها دلار پس انداز بود .علاوه بر آن میلیارد ها تومان سپرده های ریالی او چشمش را خیره کرده بود .به خوبی می دانست که این قسمتی از ثروت نقدی اوست که این قدر راحت مدارکش را دم دست قرار داده است .حالا ملک و املاک و سایر مستغلات به یک طرف .پس کوتاه نباید آمد .باخود می گفتباید منتی سرش گذاشته حالم را هم بکنم و به نوایی هم برسم .مفت خود را تسلیم نخواهم کرد .پس نباید خیلی راحت به خواسته هایش گردن نهم .-تو خجالت نمی کشی همش منو به این و اون حواله میدی ؟خیلی پستی به هیچ قیمتی حاضر نمی شم به این ننگ تن بدم .حتی اگه تموام ثروتهای دنیارو هم بهم بدی امکان نداره قبول کنم .دو ساعت تمام فرهاد در حال زار زدن و التماس کردن بود .بالاخره نو شین به او گفت به یه شرط قبول می کنم .-بگو هر چی باشه قبول می کنم -اگه نه بگی امکان نداره شرط دیگه ای بذارم .-بگو تو که منو جون به لب کردی .شرطت چیه ؟این خونه رو همین خونه ای رو که الان توش زندگی می کنیم باید به اسم من کنی و قباله اشو به دست من بدی وبعد من تو رو به خواسته ات می رسونم .-آخه این که بیشتر از یه میلیارد و پونصد میشه .-خب باشه مگه ارزش من و عفت من کمتر از اینه ؟تازه اگه یه تار مو از خرس کم بشه اتفاقی نمیفته .-باشه قبوله خونه رو به اسمت می کنم .سندشم به دستت میدم .-منم روقولم هستم …فرهاد آنقدر هیجان زده بود که چند روزه با ولخرجی های زیاد کارهای مربوط به نقل و انتقال وواگذاری منزل به نو شین را انجام داد و حالا این نوبت نو شین بود که به قولش وفا کند .خانم خانه باورش نمی شد که یک شبه میلیاردر شده .فرهاد یک روز هم معطل نکرد و همکارانش را به خانه دعوت کرد .آن روز نو شین خوشحال تر از روز عروسیش بود .او اینک خانه را زیباتر می دید .خانه ای از آن خودش .قرار بود کس دادن در خانه ای را که به اسم او بود افتتاح کند .ده روزی می شد که رنگ کیر را ندیده بود .اما قرار بود که یک دفعه دو کبر را با هم ببیند .هیجان زده پشم کسش را پس از ده روز تراشید و یک حمام حسابی گرفت وخود از موهای صاف و سیاه و بلند و پر پشتش که تا نزدیکیهای خط وسط کون رسیده بودند لذت می برد .حیفش میومد که موهای سرش را کوتاه کند .به او زیبایی خاصی می بخشید .با کف دستش انتهای موی خود را به سوراخ کونش چسباند .و کمی با سوراخی که قرار بود امشب از خجالت همکاران فرهاد که نه در اصل از خجالت فرهاد در بیاید بازی کرد و سرحال شد .دستی هم بر کوس خود کشید و گفت گریه نکن سوراخ تنگ و قشنگم امشب دو تا اشک پاک کن داری .روز عروسی تا این حد وقت صرف آرایش و رسیدگی به سر و وضعش نشده بود .کونش که صاف و بی مو بود .کوس سفیدش را آنچنان تر و تمیز و صاف کرده بود که اگه یه مور چه می خواست روش راه بره سر می خورد .بلوزی بدون آستین و به رنگ صورتی ملایم ویقه ای باز بر تن کرده سوتین هم نبسته بود تا سینه های سفت و شکیلش جلوه ای بیشتر داشته باشد .دامنی مشکی و چین دار به پا کرده که تا یک وجب بالای زانویش را می پوشاند .انتهای موی سرش با انتهای دامن وسوراخ کونش در یک خط قرار داشتند .با این حساب دامنش فقط یک وجب و حدود بیست سانت قدداشت .زیر دامنش هم شورت نپوشیده تا بیشتر دلربایی کند .طوری که موقع راه رفتن وقتی که این دامن سکسی و کوتاه یک وجبی چند سانتیمتر بالا تر هم می رفت اصحاب کهف را هم از خواب چند صد ساله خود بیدار می کرد چه رسد به کیر های منتظر همچو شیر گرسنه را .جورابی هم به پانکرد تا پاهای لخت و زیبایش همرنگی و هماهنگی با نیمی از با سنش را که از زیر دامنش بیرون زده بود حفظ نماید .هنوز میهمانان نرسیده فرهاد به پیشواز رفته بود .در حالی که بر روی مبل لمیده گردن کج کرده بود به همسرش که در آشپزخانه تدارک پذیرایی را می دید می نگریست .کیرش را از شلوار در آورده با آن بازی می کرد .عاقبت نتوانست صبر کند که دو ستانش از راه برسند .مجبور شد یکی از کوپنهایش را برای سبک کردن کمرش خرج نماید .کیر و کمرش برای مدتی کوتاه آرام گرفت .سرانجام دو جوان خیلی خوش تیپ و ژیگول هر کدام با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل زیبا و یک سکه طلا که این نوعی لفظی برای عروس خانم اشتراکی بود وارد شدند .به سبک متجددها نو شین با هر یک از آنها دست داد و با لب بر لب آنان نهادن برای یک لحظه سلامی کوتاه به آنان داد .فرشاد و کامبیز که هردو تقریبا همسن فرهاد به نظر می رسیدند مات و مبهوت فقط محو تماشای نو شین شده بودند .شام و متعلقات روی میز گرد ۴نفره ای چیده شده بود .که زن درمیان دو مرد غریبه و روبروی شوهرش قرار داشت .مردان به شام توجهی نداشتند .قند توی دلشان آب شده اشتهایشان را کور کرده بود .دو ست داشتند زودتر از دست این قاشق و چنگال و بشقابها خلاص شوند .نوشین هم با این که حال و روز بهتری از آنان نداشت اما لذت می برد از این که می دید افسار این سه تن را در دست گرفته محتاج خود کرده است .-خواهش می کنم بفرمایید میل کنید .مگه از دست پخت من خوشتون نیومده ؟کامبیز جواب داد چرا ولی شما این قدر خوشگل و نازین که گرسنگی رو از یاد آدم می برین .-یعنی گرسنه منم نیستین ؟-اگه تا صبح بخوریمتون سیر نمیشیم .-یه وقت دلتو نو نزنم ؟..لحظاتی بعد نوشین دستی را بر ران چپ و دستی دیگر را بر ران راستش احساس نمود که رفته رفته پیشروی کرده به دهانه کس رسیدند .اینجا بود که دو دست باهم سازش کرده و با جمع و جور کردن خود هریک قسمتی از چند انگشت خود را به طرف کس نو شین فرستادند .کامبیز دستش را به کون زن رئیسش رساند و در حالیکه با کف دستش وسط باسن نوشین را می مالید و با انگشت میانی اش با سر سوراخ کونش بازی می کرد این فرصت را به فرشاد داد تا راحت تر با دستش کس بارون خورده زن رو حالی به حالی تر کنه ..دیگر صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب به گوش نمی رسید .فرهاد هم برای آن که سرش بی کلاه نماند کمی خم شده واز زیر میز التماس آن سه نفر را می دید ….سرش را بلند کرد اشاره ای به نو شین کرد و زن از جایش بلند شد .آن دو نفر هم هریک دست خود را به جایی می رساندند .کامبیز بلوز نوشین را بالا داد وفرشادهم دامنک او را پایین کشید .خودشان هم ضربتی لخت لخت شدند .صدای دو مرد گاه باهم و گاه درهم . وگاه جدا به گوش می رسید .-آدم هرجاتو بخوره شرطئ برده فرهاد خان شما گنج به این گرونقیمتی داشتین و تا به حال ازمون قایمش می کردین ؟ما که نمی خواستیم درسته قورتش بدیم ؟فرهاد خان حقا که ریاست برازنده شماست .این طلای نابی که در اختیار دارین خودش همه چی رو نشون میده .باید به سلیقه و حسن انتخاب شما آفرین گفت .فرهاد از این تعریف و تمجید کارمندان زیر دستش مثل خر کیف می کرد و به خود می بالید .-امیدوارم که شب خوبی داشته باشید و از این برگ سبز تحفه درویش لذت ببرید .از آن طرف نوشین غرق در لذتی وصف نشدنی تمام بدن خود را در اختیار آن دو مرد گذاشته بود .سینه ها جفت سوراخهایش کمر ودو قاچ کونش همه و همه اسیر دستهای آن دو مرد بودند .آن قدر در عالم خلسه فرو رفته بود که نمی دانست کدامینشان در حال بوسیدن لبهای اوست وکدامشان کوس لیسی را همان سرپا شروع کرده است .با آن که آتش گرفته بود دوست داشت آتش بزند .از آنان جداشد به اتاق خواب بسیار بزرگ خانه رفت و خود را بر روی تخت انداخت و دمر طوری که کون قشنگ و تپلش مشخص باشد بر روی تخت دراز کشید .موهای صافش که تا یک وجب پایین تر از کمرش بود حرارت بدن فرشاد و کامبیز را از مرز تب هم گذرانده بود .حالا دیگر هر ۳مرد کیر خود را در دست داشته با آن بازی می کردند .-من یک ماساژدرست و حسابی میخوام .اول بدنمو نرم و آماده کنین بعد تا هر وقت دوست دارین ازش لذت ببرین .من مال شمام فرارم نمی کنم تا سیر نشین بشقابو جمع نمی کنم .تا منم سیر نشدم شما حق ندارین قاشق چنگالتونو بذارین کنار ..مردان اطاعت امر کرده مالش را شروع کردند .نوشین خنده اش گرفته بود

بیشتر مواقع هر ۶ دست بر روی باسنش قرار داشته بر کون و کپلش چنگ می انداختند . -همه جامو نبه همه جام چنگ بندازین . من که فرار نکردم همینجام مال شمام . در بست در اختیار شمام . پاهایش را به دو طرف باز کرد .-حالا یکی بیاد کوسسسسمو بخوره .می دونست که از دست شوهرش کاری ساخته نیست و فقط تماشا می کنه و با خودش ور میره . فرشاد از همان پشت مشغول شد .نو شین دو ست داشت به این حالت خوشی تداوم بخشد . وقتی که مرد کوسش را می لیسید قسمتی از انتهای موی سرش نا خود آگاه به کوس مالیده می شد و قلقلک و لرزش خاصی در تمام بدنش به وجود می آورد . مرد که متو جه شده بود این حوری بهشتی را به اوج شهوت رسانده بر سرعت کوس لیسی خود افزود و سیستم عصبی نو شین را برای اولین بار در آن شب تنظیم نمود . -چقدر خوب خوردی فکر نمی کردم اینقدر سریع آبمو بیاری -هنوز کجاشو دیدی !-دارم می بینم . میهمانان که با روحیه مرد خانه آشنا شده و دریافته بودند که او خواجه نماست دیگر حتی تعارف شاه عبدالعظیمی هم به او نمی کردند . فرهاد هم دو سه متری از آنان فاصله گرفته بود تا چوب لای چرخشان نشود . هر چه کیر های کلفت تری وارد کس و کون زنش می شد به او لذت بیشتری می داد . هر چه بیشتر فریاد هوس نو شین را می شنید بیشتر آرام می گرفت . زن حالتش را عوض کرده طاقباز شده بود کامبیز بدن خود را بر روی بدنش انداخت . لیسیدن و بوسیدنش را شروع کرده بود حتی ناف او را هم می لیسید و زبون می زد . نوشین دو ست داشت با صبر و تحمل و مقاومت بیشتری از سوی مردان گاییده شود. امرکرد که هردو جلو بیان دوتا کیرو باهم گذاشت توی دهنش تا به یکی از آرزوهای چند روز اخیرش که واسش ملکه ای شده بود برسد . به زحمت قسمتی از هر کدام را در دهنش جا داد . بعد تک تک کیر هارو با لذت ساک زد . کامبیز و فرشاد هیچکدوم دوست نداشتندکه زود خالی بشن . فرشاد در حالیکه نمی تونست هوس و هیجان خودشو پنهان کنه فریاد می زد تو رو خدا نه صبر کن داره میاد نوشین کیرشو با دو تا دستاش چسبیده بود وول نمی کرد .فرشاد هیچوقت کمرشو تا به این حد سبک و خالی نکرده بود . هر چه آب حیات دم دستش داشت ریخت تو دهن نو شین و زن تشنه تا قطره آخرشو بلعید وول کن معامله نبود . همین بلا را هم بر سر کامبیز آورد -حالا دیگه پسرا اگه گفتین نو بت چیه ؟/؟-باید دیگه بریم سر اصل مطلب -آفرین آقایون خوشگل فدای جفت کیراتون . باید بریم سر اصل مطلب . اشاره ای به سوراخ کوسش کرد و گفت طواف کردن دیگه بسه حالا دیگه وقت زیارته به قول معروف همه راهها به رم ختم میشه . ببینم چیکار می کنین . می تونین ورم کوسمو بخوابونین یا نه من که حریف کیر زنبورگزیده میشم . هریک از مهمانان سراغ سوراخی را گرفته و دیگه مزه مزه کردنو ول کرده و در جا گاییدن نو شین رو شروع کردن . یکی کیرشو به تونل تنگ و باریک زن صاحبخونه که حالا خودش صاحبخونه شده بود فرستاد و دیگری هم کیر خود را وارد غار کوچکش نمود . زن به حالت متداول سگی نشسته روی کیر فرشاد افتاد و کامبیز هم از پشت کونشو می کرد . دستهای مرداهم بیکار نبود هر جا رو که زود تر به چنگ می آوردند نوازش کرده می مالیدند . نوشین بر روی فرهاد خم شده خود را به او چسبانده بود تا علاوه بر استفاده وجود کیرش در کوس خود از حرکات دست و لباش بهره بیشتری ببره . لبهای فرشاد بر روی لبان او قرار داشتند و سینه های او در تماس با سینه های مردانه ووسوسه انگیز مهمان عزیزش بود این حالت باعث شده بود که سرعت رفت و بر گشت کیر در کس کمتر بشه اما از لذت نو شین کم نشد . لذت دورانی ویژه ای را در کل بدن و سیستمش احساس می نمود به خصوص این که کامبیز هم از پشت این هیجان و هوس و چرخش دایره ای سرعت آن را زیاد می کرد . کیری که در کون بود و دستی که موهایش را همراه با کمر نوازش می داد و لبی که کمر و پشت گردنش را می بوسید. دوست نداشت که این شب فراموش نشدنی به این زودیها به پایان بر سد . چه کیفی داشت دو کیر را باهم در وجود خود احساس کردن . واقعا تا زنی چند تا کیرو باهم نخورده و به بدن خود نفرستاده باشه لذت اونو درک نمی کنه . گاهی دو تا کیر باهم تا ته می رفتند و بر گشت می کردند گاهی ورود یکی مصادف بود با خروج یکی دیگه . یعنی یکی در ابتدای راه بود و دیگری در انتهای آن . کامبیز و فر شاد یک لحظه چشم از کس و کون نو شین بر نمی داشتند با هوس می دیدند و می کردند . البته دید زدن برای فرشاد که در زیر قرار داشت سخت تر بود و کامبیز هم موقعی می تو نست زیارتگاه معشوقه اشو هم ببینه و هم لمس کنه که این فقط تنها کارش باشه . ا ز فرهاد صدایی بلند نمی شد.مدتها بود که بیحال شده رو زمین افتاده بود . جلق زده بود و کلی آب خالی کرده بود . منتظر بود تا تجدید قوا کرده از نو شروع کند . نو شین به طریقی فریاد می زد و التماس می کرد که همه را به وحشت انداخته بود -سوخخخختتتم آتیشششششش گرفتم کییییررررتو نو بکششششین بیرون من مرررررردم طاقت ندارم ..نه نه یه خورده دیگه هم بزنین یالله محکمتر زود باشین . با این فریاد ها و در خواست ها حتی کامبیز هم جری تر شده و با حرص و جسارت بیشتری مقعد نو شینو هدف گرفته و کیر شو بیشتر فرو می کرد . زن دیگه نمی دونست که درد یعنی چه ؟/؟شایدم یه کمی چاشنی درد نیاز داشت تا شدت هو سشو کنترل کرده و دیوونه اش نکنه . بیچاره های بخت بر گشته همین طور تلمبه می زدند تا این که نو شین آه نیمه بلندی کشید و با احساس حرکت مایع گرم و روان خود به ار گاسم رسید به اصطلاح ریلکس شده بود .مردای بی طاقت دیگه منتظر اجازه و دستور نشدن و در جا آبشونو خالی کردن . نو شین گفت آب نطلبیده مراداست و بدون آن که بگم شما منو به مرادم رسوندین امید وارم شما هم به مراد خودتون بر سین و هردو شون گفتن که با وجود حوریی بهشتی چون او بهشتی نمی خواهند .ا ین تعارفات هو س انگیز سکسی به پایان رسید و نو شین در همان حالت قرار گرفت و کامبیز و فر شاد جاشونو عوض کردن . بقیه سناریو همان بود .فرهاد هم به هو ش آمده به کارش ادامه می داد . کامبیز و فرشاد نگاهی به هم انداخته می خواستن یه چیزی بگن . اما واهمه داشتن . ادای مطلبو به دیگری پاس می دادن . سرانجام که نو شین متوجه جریان شده بود گفت چرا وقت تلف می کنید ؟/؟چیزی می خواین بگین ؟/؟خجالت نکشین . ما که همه چیزامونو ریختیم رو هم جای خجالتی نمونده . کامبیز به حرف اومده و گفت یه خواهشی ازت داشتیم اگه هم قبول نکنی اونقدر به ما لطف داشتی و حال دادی و کیر و کمر مارو سبک کردی که اصلا ناراحت نمی شیم ولی اگه این لطفو در حق ما بکنی با خاطره ای شیرین تر از اینجا میریم -بگین چی می خواین ؟/؟-اگه اجازه میدین من و فر شاد دو تا کیرمونو یک زمان تو کوست داشته باشیم یعنی دو کیره بکنیمت . نوشین که به وجد آمده بود و هنوز کیر ها وارد نشده احساسشان می کرد گفت اجازه ما دست شماس . شما میهمان ما هستید حبیب خدایید باید به بهترین وجه از حبیب خدا پذبرایی کرد من در اختیار شما هستم . دو بار و به دو حالت این شیوه را پیاده کردند یک بار به حالت سگی و بار دیگه نو شین طاقباز دراز کشیده کامبیز زیر قرار گرفت و کیرشو وارد کوسش کرد و فر شاد هم از بالا این کارو انجام داد البته اولش یه کمی سخت بود و کیر دوم هم تا ته نمی رفت ولی در نو ع خود تنوعی داشته و نو شینو اسیر هیجان دیگه ای می کرد. کیر دوم بیشتر به کیر اول بر خورد می کرد . در هر حال زن از این که رضایت دو مرد خوش قیافه هوسباز کیر کلفت رو جلب کرده خیلی خوشحال بود . این بار پس از راضی شدن نو شین فرهاد و کامبیز یک زمان آبشونو توی کوسش ریختند . معلوم بود که این دو دو ست و همکار خیلی صمیمی هستند که از تلاقی کیرهاشون چندششون نشده و سختشون نبوده . تازه قسمتی از آب کیری که روی کیر اول قرار داشت بر روی کیردیگه ریخته و آن دو خیلی خونسردانه و حرفه ای با این مو ضوع بر خورد می کردند . ا ستمنا بعدی فرهاد هم به پایان رسیده بود . نزدیکای صبح بودکه تازه کمی احساس خستگی کردند و همگی در گوشه ای به خواب رفتند …فردا و فرداهایی دیگر هم آمدند و رفتندوتغییری در وضعیت زندگی نو شین و فرهاد به وجود نیامد . گاه تلنگرهایی بر وجدان نوشین اصابت کرده و او را از خود متنفر می ساخت . برای دقایقی احساس پستی و بی شخصیتی می کرد ولی ماهی یکی دو بارهماغوشی با جابر و چند بار سکس با پرویز و مهمانان ناخوانده ای که شوهرش دعوت می کرد وجدانش را دوباره به خواب می بردند …یکی از روزها که دلش گرفته به یاد دوران تحصیل و دانشگاهش افتاده بود به سراغ کتابهای دانشگاهیش رفت و از روی بیکاری شروع کرد به لای آنها را ورق زدن ….آن لحظات از خودش بدش میومد . به یاد داشت که با دخترهای جلف محترمانه صحبت می کرد از پاکیها و درستیها می گفت هر چه پس اندار داشت به دو دختر دانشجویی که در اثر فقر و به خاطر تامین هزینه های تحصیلی و سایر مخارج راه هرزگی پیش گرفته بودند بخشید . بخشید تا آنان دست از این کار خود بر دارند .ا ما امروز خود یک زن فاسد و هرزه به تمام معنا بود . حتی شوهرش هم نمی توانست مقصر باشد . آری او به بیجارگان کمک می کرد به کودکان یتیم زنان بی سرپرست . همه اینها را در خفا انجام می داد اما مو ضوع کمک به دختر ها را خود آنان برای چند نفر تعریف کرده بودند. بیشتر پسرهای دانشجو عاشقش بودند . در حال ور رفتن با یکی از کتابهای کلفت بود که پاکتی توجهش را به خود جلب کرد . برایش اهمیتی نداشت فکر می کرد حتما کمی پول تو ش گذاشته که به یکی بده یادش رفته ..در پاکت را باز کرد . نامه ای در آن بود . هر چه فکر کرد چیزی به یادش نیامد که این چیست و از کجا آمده …یک آن خط نیما را شناخت .یکی از بچه های پاکدامن درسخوان و کلاسشان بود . نیما عاشقش شده بود اما او نسبت به نیما هیچ احساسی نداشت . راستش او در یک خانواده کم در آمد پایین شهری رشد کرده پدرش دستفروش بود و نمی توانستند با هم تفاهم داشته باشند . در آخرین دیدارشان روزی که درس هر دو یشان تمام شده بود این نامه را از او دریافت کرده لای کتابش گذاشت تا بعدا از سر سیری نگاهکی بکند که پس از چند سال قسمت اینجا بود . نامه را باز کرد قسمتی از آن را خواند …..عشق تپش امروز قلب برای زندگی فرداست . می دانم که دنیای من و تو تفاوت زیادی دارد .تو در دنیای ناز و نعمت پرورش یافته ای و من فرزند رنج و نداری هستم . تو معنای عشق را نمی دانی .ا حساس یک عاشق را درک نمی کنی . زندگی برای تو یعنی در خوشی و رفاه بودن . اما این پایان دنیا نیست . شاید تو هم مثل من روزی عاشق شوی روزی که احساس امروز مرا درک کنی . از خدا می خواهم آن که او را دو ست می داری تو را دو ست بدارد چون رنج کسی را که با تمام وجودم دوستش می دارم دو ست نمی دارم . نمی دانم عشق را به چه تشبیه کنم . تا عاشق نشوی نمی دانی که عشق چیست .آری برای عاشق شدن باید که عشق را بشناسی برای آن که عشق را بشناسی باید عاشق شوی یا عاشق باشی ….مرا ببخش که تا به امروز عشق را از تو گدایی کرده خاطر عزیزت را آزرده ام.ا گر از من بپرسی که چرا دوستت می دارم نمی دانم که چه پاسخی خواهم داشت . شاید آن سوی جسم و نگاه تو روانی را دیده باشم که می تواند چون پرنده ای با روح من به پرواز در آید و درآسمان عشق و پاکیها به بالهای پرواز خود ببالد . شاید نگاه معصومانه و آتشینت چون تیری بر قلب من نشسته باشد . نمی گویم که بهترینی .نمی گویم که بهترینم شاید تو هم می توانستی به من عشق بورزی . اما افسوس که غبار غرور و راحت طلبی هایت قلب تو را چون سنگ ساخته است . با چشمانی اشکبار نا امیدانه به راه خود خواهم رفت . عشق تو را در قلب خود نگاه خواهم داشت . همیشه تا ابد تا آنجا که زندگی هست و زندگی دوستت خواهم داشت نمی دانم چرا حتی اگر مرا برانی حتی اگر مرا نخوانی ……می توانی محکومم کنی که هم سطح تو نیستم . می توانی محکومم کنی که ثروت تو را ندارم . اما هرگز نمی توانی محکومم کنی که چرا دوستت می دارم . چرا عاشقت هستم . نمی دانم چرا حتی اگر مرا برانی حتی اگر مرا نخواهی تو را خواهم خواست . دوستت خواهم داشت تا ابد تا آنجا که زندگی هست و زندگی تاآنجا که شعله های عشق فریاد می کشد .

نوشین به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود . نیما نامه با احساسی برایش نو شته بود . نامه ای پر از عشق و محبت . عشقی که هر گز درکش نکرده بود و نمی دانست که چیست . قبل از این که چهره واقعی فرهاد را بشناسد دوستش داشت ولی نه با احساساتی که نیما پر شورانه از ان یاد کرده بود . پس او عاشق فر هاد نبود دلبسته ظاهر و ثروتش شده بود .فکر می کرد که با او به خوشبختی می رسد ولی طعم تلخ بدبختی را همان شب اول چشیده بود بکارتش را مفت و بی مزه از دست داده بود و عفت و نجابتش را کمی سخت تر . روزگاری از هرزه ها انتقاد می کرد وقتی که جنده ای را می دید فکر می کرد که انسانیست که از کره دیگر آمده است وامروز خود او فرقی با یک جنده نداشت . یک هرزه ناپاک هرزه ای که حداقل هفته ای سه شب را با بیگانگان به صبح می رساند. جنده ای گران قیمت که از شوهر روان پاکش باج می گیرد . جنده ای هوسباز که بیشتر مواقع از کیر خوردن کیف می کند . او عاشق نیما نبود. معنای عشق را نمی دانست ولی به خوبی در یافته بود که لیاقت او را نداشته است …روزها امروزها و فرداهای امروزها می گذشتند و آمار افراد و کیر هایی که از کوس و کون نوشین بهره مند شده بودند از تعداد انگشتان دست و پا هم گذشته بودند و در این میان فقط جابر و پرویز بوده که بیش از یک بار به فیض رسیده بودند . نو شین گاه از خود متنفر می شد ولی این ناراحتی روحی و افسردگی خفیف را با ورود یک کیر به کوس خود درمان می کرد . در یکی از بعد از ظهر های پنجشنبه که مطب پرویز تعطیل بود سری به آپارتمانش زد و پس از یک سکس جانانه راه برگشت به خانه را در پیش گرفت . از جنت آباد گذشته به نزدیکیهای میدان پونک که رسیده بود یک آن پراید نقره ای رنگی که جلویش بود ترمز زد وسرعت زیاد زانتیاو فاصله کمش با پراید باعث شد که تر مز ماشین فایده ای نداشته محکم به پشت پراید بزند گلگیر پراید داغون شده قسمتی از صندوقش هم وارفت ولی ماشین او آسیب چندانی ندیده بود . مقصر در اصل نو شین بود که فاصله را رعایت نکرده سرعتش هم زیاد بود تازه از پشت هم زده بود . پرایدی بیچاره هم برای این که به ماشین جلویی که یکدفعه لایی کشیده و جلویش پیچیده بود نزند سرعتش را کم کرده که این بلا بر سرش آمد . ماشین شماره سه رفته بود و رانندگان زانتیا و پراید پیاده شدند . نوشین مثل طلبکارها فریاد می زد مرد حسابی این چه وضع رانندگیه آدم که یکدفعه سرعتشو کم ….بقیه کلام در دهانش ماند و نتوانست ادامه دهد . سکوت عجیبی بین دو راننده حاکم شده بود . پس از چند سال اولین بار بود که نو شین او رامی دید . بله او همان نیمایی بود که تازه چند وقت پیش نامه اش را خوانده . عاشقی که عشق یک طرفه خود را پذیرفته از زندگیش کنار رفته بود . هردو مخصوصا نیما دنیایی از سخن را در خود پنهان نموده بودند . مدتها بود که نو شین به غیر از پدرش با مردی که مرد باشد بر خوردی نداشته بود . پس از چند لحظه سکوت بدون هیچ سلام و مقدمه چینی نو شین به نیما گفت منو باید ببخشی خیلی بهت خسارت زدم . دسته ای تراول از کیفش در آورده به طرف نیما گرفت . ظاهرا دو میلیوت تومنی می شد . خیلی خیلی بیشتر از خسارتی که وارد کرده بود .-بیا بگیرش درستش کن . نیما دست او را رد کرده گفت من به این پولها نیازی ندارم . فکر می کنی خسارت زیادی به من زدی ؟/؟نه اون خسارتی که به قلبم وارد آوردی خیلی بیشتر از ایناست -پولش چقدر میشه بگو هر چی هست بهت میدم . نیما بدون این که اعتنایی به نوشین بنمایدسوار پراید شداما ماشین روشن نمی شد -بیا سوار ماشین من شو تا برسونمت . نیما بالاجبار سوار زانتیا شده تا به دنبال تعمیرکار بروند .البته اگر جرثقیل هم گیر می آورد حاضر بود هزینه سنگینش را تقبل کرده و پراید را از محل دور کند . نوشین رانندگی می کرد و نیما کنارش نشسته بود . نیما موبایلش را در آورد و خواست تماسی بگیرد که متوجه شد شارژش تمام شده است . -می تونم از شما یه خواهشی بکنم ؟/؟-این قدر رسمی حرف نزن بگو چی می خوای ؟/؟-اگه موبایل داری میخوام برای یکی از شاگردام زنگ بزنم هزینه اش رو هم میدم . این حرف از صد تا فحش هم برای نوشین بدتر بود با این حال موبایلش را به نیما داد تا او با شاگرد خصوصی اش تماس گرفته بگوید که دیر تر برای تدریس خواهد آمد . در هر حال پراید را به هر مکافاتی بود به تعمیرگاه رسانده نوشین با زانتیایش نیما را به طرف خیابان آزادی برد . سرعتش را عمدا کم کرده تا بهتر یا بیشتر فرصت صحبت با نیما را داشته باشد . نیما علاقه ای برای حرف زدن نداشت و نوشین هم حرفی برای گفتن ..-راستی کجا تدریس می کنی ؟/؟-نیما اسم دو تا دبیرستان تو انقلاب و آزادی رو برد . -پس اوضاع حسابی روبراهه .-نه به رو براهی اوضاع شما . بر خورد سرد و خشک نیما نوشین را عصبی کرده بود . نیما سر انجام به مقصد رسید.-مطمئنی خسارت نمی خوای ؟/؟-جوابمو دو ساعت پیش بهت دادم .-باور کن چیزی ازم کم نمیشه .-میدونم از وضع زندگیت خبر دارم چیزی ازت کم نمیشه ولی از من میشه .دیگه نمی تونم سرمو بالا بگیرم. شخصیت من پیش خودم خرد میشه . دیگه نمی تونم سرمو بالا بگیرم . من هیچوقت نمی تونستم اون زندگی ای رو که تو دنبالش بودی بهت بدم تف بر من که عاشقت شدم حالا دیگه نباید از این حرفا بزنم . تو شوهر داری و گناهه همونجوری که اون موقع ها هم دوست داشتنت گناه بود . می دونی ؟/؟من مرد خوشبختیم چون می بینم اونی که دوستش داشتم و عاشقش بودم تو ناز و نعمت و خوشبختیه . هیچی کم نداره ..این را گفت و با صدایی بغض آلود دور شد . غرورش اجازه نداد که نوشین قطره اشکهایی را که بر گونه هایش جاری بود ببیند . نوشین با نگاهش او را بدرقه کرد . لحظاتی بعد سرش را بر فرمان اتومبیل گذاشت . ودقایقی چند به بدبختی خود اندیشید …ساعتی بعد که به خانه رسیده بود قبل از پیاده شدن شیئی را بر روی صندلی بغلی خود دید . نیما موبایلش را جا گذاشته بود . باشه فردا خودم میرم مدرسه بهش میدم . هنگام شب خواست که با موبایل خود به جایی زنگ بزند که هر چه گشت پیدایش نکرد . حدسش این بود که نیما موبایلش را اشتباها با خود برده است . چون موبایل نیما در حال حاضر شارژنداشت او راحت تر و زودتر می تونست تماس بگیره . اخلاق نیما را می دانست . اصلا دوست نداشت مال مردم پیشش باشد .هر طوری بود آدرس گرفت و با وسیله ای کرایه ای خود را به در خانه نو شین رساند . از ساعتی پیش فرهاد به نوشین پیله کرده بود که تو چرا بدون اجازه من معشوقه می گیری ؟//هر کاری که میخوای صورت بدی باید جلوی چشای من باشه . نوشین هر چه ماجرای خود و نیما را ازروز اول تا همین امشب برای فرهاد تعریف می کرد باز هم شوهرش حرف خود را می زد . از بخت بد نوشین برای یکی دو دقیقه که به دستشویی رفته بود نیما در زده فرهاد در را باز کرد و شخصا تا دم در رفت و به زور و بر خلاف میل نیما او را در رو در بایستی قرار داده تا به رسم ادب دعوت فرهاد مبادی آداب را بپذیرد . مرد خانه خو شحال بود از این که طعمه امشبش را به تله انداخته است . زیر لب هم طوری که فقط خودش بشنود با زمزمه متلک بار نو شین می کرد ..زنیکه عوضی می خواست سرم کلاه بذاره می خواست کوس و کونشو حواله کنه من نفهمم می خواست تنهایی حال کنه چیزی به من نماسه کور خونده عشق سابقش نیما خان همین جا جلوی چشام باید جفت سوراخاشو بکنه تا به این زنیکه حالی کنه نبایستی خلوتی خیانت کرد ..دقایقی بعد او و نیما رو بروی هم و بر روی مبل نشسته بودند و نو شین هم در آشپز خانه سرگرم فراهم کردن وسایل پذیرایی بود .-ببخشید آقا نیما نوشین همه چیزو در مورد شما برام تعریف کرده الا این که نگفته شما ازدواج کردین یا نه ؟/؟-هنوز قسمت نشد .-عجله هیچ فایده ای نداره از دوران مجردیت لذت ببر بعد آستیناتو بالا بزن . شنیدم که خیلی نو شینو دو ست داشتی . صورت نیما به رنگ میت شده بود . به جای این که فرهاد احساس شرم کند او خجالت می کشید .-دو روز دنیا ارزشی نداره که آدم به خاطر یه سری مسائل تا آخر عمر افسوس بخوره اگه دو ست داشته باشی من امشب به این حسرت و افسوس تو خاتمه میدم . می دونم نوشین هم بی میل نیست فقط باید همین جا انجامش بدین -ببخشید آقا فرهاد منظورتو نو نمی فهمم .-من فکر می کردم نو شین در این مورد باهات صحبت کرده . ماشاءالله هزار ماشاءالله اون واسه خودش استاده کلی تجربه کسب کرده . خوب شد خودتو اسیر نکردی جوون خوش تیپ و اهل حالی نشون میدی تا حالا با زنی هم بودی ؟/؟کلک !راستشو بگو خجالت نکش من هم جای برادرت . می دونم راستشو بگو امروز با زنم کجا رفته بودی ؟/؟خیلی بهت حال داد نه ؟/؟جای من خالی صد دفعه بهش گفتم دو ر از چشم من دنبال خوشگذرونی نرو . پنهان کاری نکن من که از خدامه خو شحال میشم هم تو حالتو می کنی هم من یه دیدی می زنم و حالشو می برم .گاهی خوبه حرف گوش کنه بعضی وقتا هم که سرمو دور می بینه زیر آبی میره . چیزی بهش نگی ها ناراحت میشه خودم درستش می کنم . خجالت نکش همین جا رو کاناپه راحت تری یا می بریش تو اتاق خواب .؟/؟نیما که با شنیدن این حرفا سر گیجه گرفته بود و باورش نمی شد که نو شین به زنی هرزه و بی بند و بار تبدیل شده باشد ناگهان از خود بی خود شده و با فریاد بی غیرت بی غیرت سیلی محکمی بر صورت فرهاد نواخت و به طرف در خرو جی رفت . این سر و صدا نو شین را متوجه جریان ساخته به طرف نیما دوید -صبر کن تو ضیح بدم اشتباه بر داشت نکن اونجورام که تو فکر می کنی نیست . تو رو خدا صبر کن .نیما و نو شین مثل دو دونده به سمت در خروجی خانه رفتند .سرعت نیما بیشتر بوده و تازه زودتر هم فرار را شروع کرده بود .مثل برق و باد خود را از آنجا دور کرد تا دیگر در تیررس نگاه نوشین نباشد .چند تا کوچه آن طرف تر بر روی زمین نشسته سر در گریبان فرو برده اشک می ریخت ..نوشین و فرهاد هم به شدت دعوا می کردند -نیما با بقیه مردایی که تا به حال دیدی فرق می کنه .به خدا تا به حال هیچ رابطه جنسی با هم نداشتیم . حتی بهم دست نزده . اون رو من حساب ویژه ای باز کرده بود . پیشش یه آدم با شخصیت بودم .-تو همینی که الان هستی تظاهر کردن هم فایده ای نداره . شاید هم فکر کردی مثل یک راهبه یا قدیسی .-من هر چه هستم این تو بودی که منو این جوری بار آوردی .-عزیزم ناراحت نشو حالا بیا به کار خودمون برسیم . یک فیلم تهیه کردم که سه تا سیاهپوست کیر کلفتو با یک زن خوشگل سفید پوست کار درست نشون میده . لحظاتی بعد فیلم شروع شد نوشین مثل مسخ شده ها نگاهش به ال سی دی ۴۲بود و دلش جایی دیگر . می دید که آن سه مرد گردن کلفت و قلچماق چگونه زن را تعقیب می کنند ولی هر چند لحظه یک بار نیما را تصور می کرد که آواره وویلان خیابانهاست .ا خلاقش را می دانست . چشمش را به صفحه نمایش دوخت تا بلکه کمی از غم و غصه هایش را بکاهد . فیلم ماجرای سه مرد سیاهپوست بود که در خانه ای ساحلی و بسیار مجلل مشغول رنگ زدن دیوار ها بودند به محض این که شوهر زن از خانه بیرون رفت که ظاهرا به سر کار برود آنها هر یک وسایل و لوازم کار خود را رها کرده خود را به در نیمه باز حمامی که زن زیبای خانه در آن در حال استحمام بود می رسانند .شیشه های حمام شیشه ای کاملا روشن بود وبه راحتی می شد اندام سفید و خوش تراش زن را دید زد . در دست خود تراشی داشت و با ان مشغول تراشیدن پشم کوسش بود . پس از ان که کار کوس تراشی را به پایان رساند به لیف زدن خود پرداخت . دست و لیفش را به طور وسوسه انگیز بر روی اندام هوس انگیز خود می کشید . واین حرکتش وقتی که به قسمتهای کوس و سینه می رسید مکث بیشتری داشت . نوع حرکت و حالت چشمهایش که به زحمت از دور مشخص بود نشان می داد که زن نیاز شدیدی به مرد دارد .سیاهان آماده شده بودند . هر چه به تن داشته در آورده فرمان حمله از سوی یکی از آنها صادر شد . زن وحشت کرده بود راه فراری نداشت . مثل زنای نجیب وطنی دستش را برای یک آن جلوی کوسش گرفت تا نامحرم نبیند . مقاومت جز خستگی فایده ای نداشت فقط یکی از آن مردان برای غلبه بر او کافی بود . با این حال سه نفری به جانش افتاده آنچنان مقاومتش را در هم شکستند که این بار زن ول کن آنها نبود ..

کی درحال خوردن سینه هایش بود . یکی با کوسش حال می کرد و دیگری هم با زبان سگی اش سوراخ کون زن را می لیسید . برای آن که راحت تر باشند سه تایی بلندش کرده او را به هال بردند و همانجابر روی زمین مشغول شدند . قسمتی از محوطه با فرشهایی که نقش و نگار ایرانی داشت تزیین شده بود . سیاهپوستان به نوبت و با خشونت کیر خود را به دهان زن فرو می کردند . طوری که بیچاره عقش می گرفت . ظاهرا از ساک زدن بدش نمی آمد ولی نه با آن شیوه وحشیانه ای که آنان اعمال می کردند . خودش بر روی یکی از سیاهانی که کیر کلفت تر به نظر می رسید و طاقباز بر روی زمین قرار گرفته بود دراز کشید و با دستش کیر او را به کوس خود هدایت کرد . ماشاءالله عجب کوسی بود با این که ظاهر تنگی داشت نشون نمی داد که این قدر جادار باشه . ترشحات سفید نشون می داد که با این که در حال فیلم بازی کردنن ولی علاوه بر مرد زن هم فوق العاده لذت می بره . زن از پشت و با دست اشاره ای به دو نفر دیگه کرده وازشون دعوت کرد که از وجودش لذت ببرن . نفردوم کیرشو وارد سوراخ کون زنه کرد و ظاهرا سوراخ کون هم قبلا تمرین زیادی داشت . چون بدون مقاومت وخیلی راحت کیرو تو خودش جا داد . اما زیاد گشاد نشون نمی داد . نفر سوم هم کیرشو این بار مثل آدما توی دهن زن کرده و با دستاش سینه های درشت و یکدستشومالش می داد . صثحنه عجیبی بود . همه با هم ناله می کردند و در این میان زن فریاد می زد . نخستین کسی که طاقتشو از دست داده بود همونی بود که کیرش تو دهن زن قرار داشت . با لذت چشاشو بست و آبشو تو دهن زن خالی کرد . اون دوتای پشتی هم وحشیانه اونو می کردن. زن با صدای بلند به انگلیسی فریاد می زد فک فاک اوه مای گاد . دقایقی بعد کاملا مشخص بود که راضی شده .. بعد دونفر دیگه هم آب خودشونو وارد کوس و کون زنه کرده که برگشت قسمتی از این آب کاملا مشخص بود . هنوز بر نامه ادامه داشت .ا ین بار نفر زیری که جا خوش کرده بود در همان وضعیت ماند ونفری که کیرش توی کون بود کیرشو به کوس زن فرستاد نفر سوم هم که کیرش ساک زده شده بود کمی خودشو به بالاتر از باسن زن رسوند و کیرشو فرو کرد توی مقعدش . کیر نفر زیری یا اول هم که سرجای خودش قرار داشت . با این حساب دوکیر توی کوس و یک کیر توی کون بودند . به اینجای صحنه که رسید فرهاد نگاهی به نو شین انداخت و گفت چطوره ؟/؟خوشت اومد ؟/؟دوست داری برای تنوع هم که شده ماهم برنامه ای مثل اینا داشته باشیم .؟/؟البته من فعلا نمی تونم سه تا سیاهپوست گیر بیارم با همون سه تا سفید پوست قانع باش . بعدا سر فرصت از یه جایی پیدا می کنم . نوشین اعتنایی به او نکرد و همچنان ساکت ماند .-اخماتو باز کن بخند چیزی که نشده . هنوز تو فکر اون جوون آس و پاسی ؟/؟خوب شد که خودتو بد بخت نکردی و زن این آسمون جل نشدی. ببین جون من تو رو خدا بگو آره یه مجتمع ده واحدی از دستت می پره ها .یک جای خوب از ونک به بالاست . پشیمون می شی ها . خودت میدونی . نگی نگفتم ها ؟/؟..فیلم ادامه داشت واقعا چه بدن استانداردی داشت این زنه . نوشین خود را با این زن مقایسه می کرد . درست است که در جوامع غرب بی بند و باری زیاد است ولی نه تا این حد که هر که از راه می رسد خود را بفروشد تازه در ایران خودمان که بدتر است . لااقل در خارج برای زیر ۱۸ سال یک محدودیتهایی قائلند ولی در اینجا برای عربها دختر بچه صادر می کنند . تازه بالای ۱۸سال را هم کسی مجبورشون نکرده که کوس و کونشو به حراج بذاره . در هر حال ان ۳سیاهپوست و آن زن زیبارو همه از خجالت هم در آمده و پس از ان که خانوم خوشگله رو بار دیگه به ار گاسم رسوندندو آب سرشار از ویتامین خودشونو تو بدنش خالی کردن چهارتایی همدیگه رو بغل زده و چشماشونو بستن که مثلا خوابیدیم دیگه حساب اونو نکردن که اگه شوهر این زن برسه چه واویلایی میشه ! آن شب که فرهاد اوضاه را ناجور می دید بهتر دانست که کاری به کار نو شین نداشته باشد . خود به تماشای فیلمهای سکسی ادامه داد و همسرش به رختخواب رفت . نوشین ارام اشک می ریخت .ا حساس می کرد که زندگی برایش ارزشی ندارد . با ان که عاشق نیما نبود ولی در این روزها دوست داشت که نیما عاشقش باشد . شاید بدین وسیله می خواست که شخصیت از دست رفته اش را بازیابی کند . مدام صحنه ای را مجسم می کرد که نیما در حال گریختن از او بوده دقیقه ای بعد مثل جن در کوچه ها محو شده بود . نه می توانست چیزی بخورد و نه می توانست بخوابد . حوصله هیچ کاری را هم نداشت . فقط از خود و از زندگی بیزار شده بود . راستی او تاوان چه گناهی را پس می داد؟/؟دل شکنی نیما را ؟/؟عشق که زورکی نیست که خداوند به خاطر عدم علاقه کسی به دیگری اورا مجازات کند . آرام بخشی خورد وچشمانش را بست و در حالی که به نیما فکر می کردبه خواب رفت . نوشین صبح روز بعد بلافاصله پس از بیرون رفتن فرهاد از خانه خارج شد .ا و دیگر صبر و تحمل نداشت . حتی یک تماس هم با دبیرستانهایی که نیما در آن تدریس می کرد نگرفت تا ببیند که ایا امروز کلاس دارد یا نه . مثل دیوانه ها رانندگی می کرد . عجله داشت . خیلی خوش شانس بودکه تصادف نکرد و خوش شانس تر این که تیر اولش به هدف خورد . نیما در همان دبیرستان اطراف میدان انقلاب سرگرم تدریس بود و خوش شانسی سوم این که وقتی هم رسید که ساعت کلاس تمام شده و آن روز دیگر تدرسی نداشت . نیما به دیدن نو شین در دفتر مدرسه یکه خورده و برای این که دیگران تغییر حالتش را نبینند مثل یک بچه مطیع همراه نو شین رفت . -تو رو خدا با من بیا بریم یه گوشه ای با هم حرف بزنیم .-من که با تو حرفی ندارم . همه حرفاتو شوهرت دیشب زده دیگه چیزی نمونده که من و تو به هم بگیم .-همین ؟/؟این رسمشه ؟/؟-بنازم رو رو . اون موقع که عزب بودی دنبالت نبودم که بهت نظر بد داشته باشم حالا که شوهر کردی خودتو بهم حواله می کنی ؟/؟نباید بگم ولی خیلی پستی ؟/؟نوشین سیلی محکمی بر گونه اش نواخت .-من کی خودمو بهت حواله کردم به حرفای فرهاد چیکار داری ؟/؟نه نرو برگرد . باید همه چی روشن شه .-من باهات کاری ندارم …ولی دلش طاقت نگرفت و در ماشین کنار نوشین نشست . شانس آورده بودند که در کوچه منتهی به خیابان اصلی کسی سیلی خوردن نیما رو ندیده بود …نیما کنترل خود را از دست داده بود . سرش را به طرف بیرون مایل کرده و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت بزن از دست تو یکی سیلی نخورده بودم که اونم امروز خوردم از وقتی که یادمه زمونه به من سیلی زده . یه برادر داشتم بزرگتر از خودم بود . کمک پدرم بود . تابستونا می رفت کمک پدر دستفروشم . غروبا که می شد درسشو خوب می خوند و بازم می رفت کمکش . پدر کنار خیابون همه کاری می کرد . شرافتمندانه کاسبی می کرد . لبو می فروخت . باقلای پخته می فروخت . کنار خیابون بساط پهن می کرد تا خرجی زن و بچه اشو در بیاره . یه روز داداشم منو موتور سوار می کنه تا باهم بریم پیش پدر .یه ماشین از پشت بهمون می زنه داداش با سر محکم می خوره زمین و منم میفتم روش . من ۸سالم بود و اون ۱۵سالش . سرش محکم می خوره زمین . اون می میره و منم هیچیم نمیشه . داداش رفت . این اولین سیلی محکمی بود که زمونه بهم زد . چند وقت بعد پدرم دق کرد و مرد و مارو تنها گذاشت . هنوز ۹سالم نشده بود . اینم دومین سیلی . دیگه از خدا چی باید می خواستم ؟/؟من بودم و مادر بیچاره ام . با یه خونه خشتی اجاره ای نزدیکای دروازه غار که پول اجاره اشو نداشتیم بدیم . اوایل گاهی درو همسایه ها کمکی می کردن ولی بعد یواش یواش یادشون رفت . بیچاره مادرم برای خرج تحصیلات و هزینه زندگی مجبور بود کار کنه بیشتر روزا فقط یه وعده غذا اونم ناهار می خورد تا من بتونم بیشتر غذا بخورم . مگر این که سر کار باشه و صاحب کار یه لقمه ای بهش بده . عید که می شد غصه ام می شد . هر چند ما تو پایین شهر بودیم ولی بیشتر بچه ها بعد از عید با لباس نو میومدن مدرسه ولی من با همون لباسای وصله پینه زده میومدم .ا گه یه صاحب کاری لباسای دسته دوم سوم بچه هاشو که اندازه من بود به مادرم می داد که بیاره خونه نگهش می داشتم تا واسه عید بپوشم . چون فقیر بودیم این چند تا فامیلی هم که داشتیم به ما سر نمی زدند . شده بودیم مثل آدمای تارک دنیا . مادرم به خاطر من شوهرنکرد . خیلی زود خودشو پیر و فرسوده کرد . فقط به خاطر من ….نجابت خودشو حفظ کرد ..

انواع و اقسام دردها سراغش اومد ولی به خاطر من تحمل کرد . نوشین دیگر نمی توانست رانندگی کند به کوچه ای رفت و ماشین را در گوشه ای خلوت نگه داشت …واسه این که پول برقمون زیاد نشه شبا می رفتم زیر تیر چراغ برق درس می خوندم . فصل بهارو مشکلی نداشتم ولی زمستونا هر موقع بارون میومد نمی تونستم خوب درس بخونم مادرم حرفی نمی زد ولی من خودم ملاحظه می کردم . همون موقعهایی بود که تو توی پرقو خوابیده بودی و ما تو اتاقی که از سقفش آب چکه می کرد شب رو صبح می کردیم . در این جا صدایش را بالا برد و برسر نوشین فریاد کشید -میدونی چیه ؟/؟ما زیر اون سقف درب و داغون شبی چند بار این ور و اون ور می کردیم راستش اونقدر ظرف و دیگ نداشتیم که زیر هر چکه ای بذاریم تازه نصفه شبی باید بیدار می شدیم و کاسه های آبو خالی می کردیم . تو این مشکلاتو نداشتی . نمی دونی چی میگم . کمی آرام تر شد و به حرفش ادامه داد . شاید تو فیلما دیده باشی هر چی باشه فیلمه . سرتو دردآوردم . خلاصه کنم . درسامو خوندم . زیاد نخوندم یعنی نتونستم خوب بخونم وگرنه راحت پزشکی قبول می شدم . بازم خدارو شکر . روزی که دانشگاه قبول شدم انگاری دنیارو به مادرم داده باشن تا چند روز از خوشحالی یک دفعه گریه اش می گرفت . دیگه از زمین و زمان شکایتی نداشت . دیگه به بخت بد خویش لعنت نمی فرستاد . منم رفتم دانشگاه یه پیکان قراضه انداختم زیرپام وهمون موقع ها که تو تو خونه ات نشسته بودی و ضبط استریو آخرین مدلتو روشن می کردی و تفریحانه درس می خوندی منم داشتن مسافر کشی می کردم . به تو غبطه نمی خورم حسودی هم نمی کنم . شاید خواست خدا این بوده . کاش هرگز نمی دیدمت . کاش تو این دانشگاه قبول نمی شدم !دیگه شب و روز و خواب و خوراک نداشتم . هنوزم نمیدونم چرا عاشقت شدم .ا حساس کردم که میتونی برام بهترین باشی . داشتم خودمو گول می زدم . من و تودو دنیای متفاوت از هم داشتیم . من تو رویاهام می دیدم که تو عاشق من شده با زندگی بخور و نمیر من ساخته ای . از این خیالات لبخند به لبم میومد وچه شبها که با این رویاها راحت می خوابیدم . برای خودم امید وآرزو داشتم . نمی شد ازت انتظار داشت که اایثارگری کنی . نه نمی شد . منم ازت گله ای نداشته قبول کردم که وصال تو رویایی بیش نبوده . اما می دونستم تا ابد همان طور که برات نوشتم عشقت در قلب من از بین نمی ره . زجر می کشیدم که در بغل یک نفر دیگه باشی ولی خودخواهی رو کنار گذاشته و با خودم گفتم اگه واقعا دوستش دارم باید خوشبختی و سعادتشوبخوام . بااین حرفا خودمو قانع کردم ولی واقعیتش اینه که عقده فقر و حقارت هنوز در من وجود داشت . تو رفتی و منو با دنیایی از عشق و نا امیدی تنها گذاشتی . تو بدون این که بخوای در حق من ظلم کردی . فکر می کردم در عشق من عذابی بالاتر از این نبوده که به من جواب رد بدی . ولی امروز می بینم اونی که یه روزی براش می مردم براش فرقی نمی کنه که تو بغل کی باشه .-بسه نیما بس کن من دیگه طاقت شنیدن حرفای تو رو ندارم .ا ین قدر یک طرفه به قاضی نرو اگه واقعا ادعا می کنی که مسلمونی باید به حرفام گوش کنی او از سیر تا پیاز ماجرای خود با فرهاد را برای نیما شرح داد منتهی از تعداد کسانی که با او بودند آمار دقیقی نداده و در این مورد سانسور زیادی کرده بود . -من نمیخوام و نمیخواستم یک زن هرزه باشم -هیشکی نمیخواد یک زن بد و فاسد باشه حالا فهمیدی که زنای فاسد هم خدایی دارن ؟/؟فکر کردی براشون لذت بخشه که هر شب تو بغل یکی بخوابن ؟/؟وصداشون هم در نیاد ؟/؟می بینی یکی از خونه شون فرار می کنه یکی از دست ظلم نامادری یا نا پدری در میره یکی شوهرش بهش خرجی نمیده یکی هم چون شوهر نداره برای تامین هزینه های زندگی خودش و بچه هاش به تن فروشی تن میده . اونا هم واسه خودشون خدایی دارن . از جایی دیگه نیومدن . شخصیت دارن .ا نسانن . نباید از جامعه طردشون کرد . فکر کردی اونا دوست ندارن زندگی آرومی داشته باشن ؟/؟یه شوهری بالای سرشون باشه ؟/؟مثل یه خانوم نجیب زندگی کنن ؟/؟چرا ما نباید اونا رو دو ست داشته باشیم ؟/؟چرا نباید کمکشون کنیم ؟/؟میدونی همه این حرفا رو برای این زدم که فرق خودت با این زنا رو بفهمی . نمیشه محکومشون کرد . بعضی ها تحملشون کمه همه که مثل مادرم نمیشن . اما تو در نهایت رفاه و آسایش دست به این کار زدی . می زدی تو دهن شوهرت ازش جدا می شدی باهاش مقابله می کردی !-راست میگی من اشتباه کردم . پاک گیج شده بودم . نمی دونستم چیکار کنم -حیف از اون عشق و علاقه ای که بهت داشتم .-یعنی حالا دیگه نداری ؟/؟-برات چه فرقی می کنه .ا ون موقع که دیوونه ات بودم چه تاج گلی به سرم زدی که حالا که از دستت دیوونه شدم میخوای بزنی .؟/؟!-یعنی تو دیگه دوستم نداری ؟/؟-برات چه فرقی می کنه . مگه تو هیچوقت دوستم داشتی ؟/؟مگه تو به من اهمیت می دادی ؟/؟-ولی من هیچوقت بهت نگفتم که تا آخر عمرم دوستت دارم . خوشبختی تو خوشبختی من و بدبختی تو بد بختی منه . حالا میخوای تنهام بذاری ؟/؟-مگه ما تا حالا باهم بودیم که بخوام تنهات بذارم ؟/؟-خیلی بیرحم و سنگدل شدی . -کار دنیا رو ببین کی به کی میگه سنگدل . تو یک زن شوهر داری از نظر اخلاقی هم خوب نیست که زیاد با تو باشم -به عنوان یک دوست این جور باهام برخورد نکن . من نمیخوام پست باشم .-ولی میدونم بازم امشب میری بغل یکی دیگه می خوابی .-نیما به من نگاه کن !این تویی که داری با من این جوری حرف می زنی ؟/؟-آره نوشین این منم . هیچ فرقی نکردم ولی این تویی که با خودت این طور رفتار می کنی . تا خودت نخوای به خودت کمک کنی از من کاری ساخته نیست . برو ببین امشب می تونی خودتو از بغل نامحرم کنار بکشی ؟/؟-نوشین شماره موبایل نیما را از او گرفت . برای کاری به این شماره نیاز داشت . در حالی که می گریست به نیما گفت فکر کردی من از اون هرزه هام که هر شب تو بغل یکی باشم ؟/؟نیما پوزخندی زد و گفت پس از کدوم مدل هرزه هاهستی ؟/؟یک شب در میونی ؟/؟هر وقت نامحرمی اومد طرفتو خودتو کنار کشیدی اون وقت می تونی به خودت ببالی که داری نجیب میشی فعلا خودت قبول کردی که هرزه ای . این بار نوشین با پشت دست سیلی دیگری بر صورت نیما نواخت . نیما از ماشین پیاده شد . آرام آرام و با طمانینه قدم بر می داشت می دانست که کمی تند با نوشین بر خورد کرده ولی انتظار داشت که حداقل این شهامت را داشته باشد که به خواسته های شوهرش تن ندهد . نو شین هم از این کارش پشیمان شده بود او هم احساس می کرد که رفتار بدی با نیما داشته است . راه خانه را در پیش گرفت . رفته بود اوضاع را بهتر کند بدتر شده بود . به شدت اقسرده شده بود . انگیزه ای برای زندگی نداشت .ا ین جمله نیما مدام در ذهنش مرور می شد هر وقت نامحرمی اومد طرفتو خودتو کنار کشیدی اون وقت می تونی به خودت ببالی . فرهاد به دیدن نو شین گل از گلش شکافت و گفت عزیزم کجایی یالله خودتو ترو تمیز کن که امشب می خوام ده واحد آپارتمانو به نامت کنم . خیلی بد کیر هستن . من هنوز سندارو به اسمت نکردم . فعلا دو میلیارد برات چک می نویسم اگه دوست داشته باشی با آپارتمانها عوض می کنی . این کارو برای این کردم که یه وقت خیال نکنی میخوام سرت کلاه بذارم . من رو قولم هستم . نو شین هاج وواج به او نگاه می کرد . طوری از دو میلیارد صحبت می کرد که انگار براش حکم یه دسته سبزی رو داره . برای نوشین دیگر ثروتهای دنیا ارزشی نداشتند -قراره سه مرد کیر کلفت بیان اینجا .تا دوساعت دیگه میرسن . حواست جفت باشه .اگه تونستی جفت کیرو بفرستی تو کوست یک پاداش ویژه پیش من محل داری . واگه کار سخت تری انجام بدی و جفت کیرو وارد سوراخ کونت کنی پاداش بزرگتری به تو خواهم داد . ناقلا یواش یواش داری ازمن پولدارتر میشی .-با من کاری نداشته باش تا خودمو آماده کنم .-چشم عزیزم فقط عجله کن …نوشین به اتاق خواب رفت . در را از داخل قفل کرد . با خود خیلی کلنجار رفت . هرطوری شده باید به نیما نشون بدم که نمیخوام هرزه باشم . اراده دارم دیگر تحمل کیر های حرام را نداشت . حس عجیبی در او به وجود آمده بود که نمی دانست چیست . او مانند قطب منفی آهن ربایی بود که به قطب مثبتی به نام نیما گرایش پیدا کرده بود . احساس کرد که بدون آن که از پیش بخواهد یا بداند دوستش دارد . به نظر او نیما او را رانده بود . احساس پستی و هرزگی می کرد . دوست داشت بمیرد حس می کرد بیشتر از یک دوست دوستش دارد . حس می کرد بدون لبخند و نگاه او بدون دلگرمیهایش نمی تواند زندگی کند . دیگر یک ثانیه هم حاضر نبود به خواسته های نامشروع شوهرش تن دردهد . اگر آن سه نفر بخوان به زور به من تجاوز کنن من با چه رویی می تونم نگامو به نگا ه نیما بدوزم ؟/؟تازه یک زن هرجایی مثل من چه حقی داره که عاشق بشه ؟/؟وقتی که کلمه عاشق را در ذهنش مرورکرد تازه متوجه شد که چه بلایی بر سرش اومده.

اوعاشق شده بود .. عاشق نیما ولی دیگر فایده ای نداشت . به یاد این کلام نیما افتاده بود …تا عاشق نشوی نمی دانی که عشق چیست . او عاشق شده بود .ا ما به نظرش عمرش دیگر کفاف نمی داد که معنای عشق را درک کند . او تصمیمش را گرفته بود . مرگ را بر این زندگی ننگین تر جیح می داد . به آشپز خانه رفته با تنگ بزرگی از آب و جعبه و قرص و دارو به اتاق برگشت . قرصها زیاد نبودند . شصت هفتاد تایی می شدند. این دم آخری دیگر لیوان هم نمی خواست . نیمی از قرص ها را که خورده بود برای فاطمه زنگ زد .-الو فاطمه جان تو که میدونی چه بلایی سرم اومده و شوهرم باهام چیکار کرده یه شماره موبایل بهت میدم امشب یا صبح بهش زنگ می زنی و از طرف من بهش میگی نوشین دیگه هیچوقت خودشو تسلیم کسی نمی کنه . خیالش راحت باشه . اینم بهش بگو که خیلی دوسش دارم . عاشقشم به خاطر تمام عذابهایی که تا حالا بهش دادم ازش تقاضای بخشش دارم .-کجا داری میری ؟/؟مگه میخوای بری امریکا ؟/؟-خیلی دورتر از امریکا صبر کن تا چند لحظه دیگه خودت متوجه میشی . شماره تلفن را به فاطمه داد وبعد هم گفت این ملک و املاک و پول و پله و هرچی از من به پدر و مادرم می رسه از طرف من به اونا سفارش کن صرف یتیما و زنای بدنام و هر کار خیر دیگه ای که صلاح می دونن بکنن فقط اگه کسی نفهیده که چرا خودکشی کردم تو هم چیزی نگو -دیوونه شدی دختر ؟/؟-اگه دوست و یار بدی برات بودم منو ببخش تو مثل یک خواهر بهم نزدیک بودی . منو ببخش به پدر و مادرم هم بگو خیلی دوستشون دارم یادت نره به نیما هم بگو بالاخره عاشقش شدم .ا ز وقتی هم که عاشقش شدم دیگه خودمو نفروختم . من اصلا بهش خیانت نکردم . من میخوام بمیرم . نیما پسر خوبیه . پاک و با ایمونه مثل خودت . بهم میاین . اگه می تونی دوستش داشته باشی تنهاش نذار روح من خوشحال میشه که خوشحالی اونو ببینه . آدم باید خوبی کسی رو که دوست داره بخواد من اینو از نیما یاد گرفتم …..تلفن خانه را قطع کرده بود . موبایلش راهم خاموش کردو در حالی که سرش گیج می رفت سی چهل قرص دیگر راهم بلعید .ساعتی بعد فرهاد هرچه به در اتاق می کوبید پاسخی نمی شنید . در همین اوضاع و احوال زنگ در خانه به صدا در آمد .. نیما و فاطمه و پدر و مادر نوشین سراسیمه وارد شدند .ن یما معطل نکرد و با لگد به سمت در اتاق خواب رفت . فایده ای نداشت فرهاد که تازه دوزاریش افتاده بود از گوشه حیاط کلنگی آورد و به جان در افتاد وارد اتاق خواب شدند . جسد نوشین در گوشه ای افتاده بود . پدر و مادر نوشین نیما و فاطمه اشک می ریختند . فرهاد از این ناراحت بود که چرا همسرش با این حرکت احمقانه عیش اورا کور کرده است . سریع به مردان کیر کلفت زنگ زد که احتمالا زنش مرده و برنامه بهم خورده است .. سریعا به اورژانسی درهمان نزدیکی تلفن زده و حدود نیمساعت بعد نوشین یخ زده با چهره ای به رنگ میت بر تخت بیمارستان قرار داشت . شلنگ نازکی از راه گلو ومری نوشین وارد معده اش کرده و شستشویش می دادند . سعی داشتند به هر نحوی که شده اثر سم در بدنش را به حداقل برشانند . پزشک معالج با این که به خانواده امید واری می داد ولی نگرانی و نومیدی را می شد در چه ره اش خواند -من باید بدونم دختر شما از چه قرصهایی استفاده کرده . اصغر اقا پدر نو شین اشاره ای به فرهاد کرد -شما باید بهتر بدونین .-از کجا بدونم ما خونه زیاد قرص نداشتیم یه سری قرصهای سرما خوردگی قرص اعصاب آنتی بیوتیک وچند مدل قرص معده بود که این آخری رو مرتب قبل و بعد از غذا می خوردم . دکتر گفت خدا کنه همین طور که میگی باشه هر چند هر قرص اگه زیاد مصرف بشه مسمومیت میاره ولی این داروهایی که شما میگید اثرات خنثی کننده ای هم داشته و اگه ساده تر بگم این که ممکنه تا حدود زیادی اثر همو خنثی کرده باشند و شانس بیمار برای نجات خیلی بیشتر بشه .اقدس خانوم با شنیدن این حرفها کمی آرام گرفت و با شدت کمتری اشک می ریخت . با این که می دانستند نوشین خودکشی کرده ولی فرهاد را مقصر دانسته او را مورد انتقاد شدید قرار می دادند . نیما تنها بر روی نیمکتی در سالن بیمارستان نشسته بود و به آ خرین دیدار خود و نوشین و کلماتی که بین انان رد و بدل شده بود فکر می کرد .اگه اون طوریش بشه من هیچوقت خودمو نمی بخشم . فاطمه آخرین پیامهای نوشین را به او رسانده بود . فقط بابت توصیه دوستش درمورد نیما چیزی به او نگفته بود . چون اصلا جا و شرایط این صحبتها نبود . نیما به وحشت افتاده بود . یعنی زمانه می خواست سیلی دیگری به او بزند ؟/؟کسی را که با تمام وجود دوست می داشت از او بگیرد ؟/؟یعنی نوشین یک شبه عاشقش شده بود ؟/؟هر چند از این بابت احساس غرور و آرامش می کرد ولی می دانست اگر نوشین زنده هم بماند در این شرایط عشقی نافرجام خواهند داشت . او یک زن شوهر دار بود . هر چند این برایش یک رویا بود که روزی نوشین عاشقش شود ولی اظهار عشق به یک زن شوهر دار گناهی نا بخشودنی بود . هر چند نمی شد فرهاد روانی را یک شوهر دانست ولی بالاخره اسمش روی نو شین بود . در هر حال از این افکار بیرون امد . آنچه برایش اولویت داشت سلامتی کسی بود که می خواست به اونیما ثابت کند که دست از گذشته ذلت بارش برداشته است …حضور نیما در این جریانات باعث تعجب اصغر اقا و اقدس خانوم شده بود اما فاطمه به نوعی قضیه را ماست مالی کرد . نوشین همچنان بیهوش بود فشارش به پایین ترین حد رسیده بود . همه دست به دعا بودند . خواب به چشمان کسی راه نمی یافت . بی خیال تر از همه فرهاد بود که با خود حساب و کتاب می کرد اگر نوشین بمیرد این بار با زنی ازدواج کند که همراه و همگام با شوهرش بوده و با منت حال ندهد …سر انجام دعاهای دردمندان مستجاب شده خطر مرگ از بیخ گوش نوشین گذشت هرچند بهوش نیومده بود . دکتر به آنها گفت که انتظار نداشته باشند که به همین زودیها وضعیت عادی خود را پیدا کند . هنوز نمی توان فشار وارده بر معده را ارزیابی کرد و حداقل چند ماه و شاید هم تا اخر عمر باید غذاهای سبک و اب پز بخورد . سر فرصت هم باید از معده اش عکسبرداری شود تا عوارض احتمالی این حرکت مشخص گردد . چند ساعت بعد نوشین ارام آرام چشمانش را باز کرد . خود را بر تخت بیمارستان و سرم بر دست می دید . چشمانش همه جا را تار می دیدند . چند دقیقه ای گذشت تا به یادش آمد که با خود چه کرده است . چون کسی جرات آن را نداشت که پیش اوو از خود کشی بگوید . پدر و مادر بالای سرش بودند . فرهاد و فاطمه هم به نوبت به ملاقاتش آمدند . از دست فرهاد به شدت عصبانی بود . هر چه فرهاد نازش را بیشتر می کشید بیشتر عصبی می شد -برو گمشو اینقدر چرند نگو تو از دوست داشتن چی می دونی بی غیرت . کاش حفظ آبرو برام مهم نبود و پیش همه رسوات می کردم اگه یک لحظه دیگه اینجا بمونی قید همه چیزو می زنم و به همه میگم چه آدم پستی هستی …فرهاد که انتظار این بر خورد را از نوشین نداشت فرار را بر قرار ترجیح داد و گریخت . نوشین از فاطمه خواست که ترتیبی دهد که او و نیما یکدیکر را ملاقات کنند .-در این وضعیتی که بابا مامانت اینجان درست نیست فکرای بد می کنن . بذار من امشب یه جوری ردیفش می کنم . البته نیما یک بار برای لحظه ای کوتاه جهت دیدن نوشین به اتاقش رفته بود . زمانی که اصغر اقا برای تهیه دارو به داروخانه بیمارستان رفته و اقدس خانم هم رفته بود تا دکتر معالج دخترش را ببیند . نیما عشق خود را بر روی تخت خفته می دید .صورتش لاغر و نحیف شده دور چشمانش گود افتاده سیاه و کبود شده بود . سزیع از آنجا دور شد …نوشین برای دیدن نیما بی تابی می کرد . راستش خوشحال بود از این که زنده مانده و می توانست به عشقش بگوید که عاشق اوست . هر چند که از همین حالا از پاسخ و عکس العمل نیما حرصش می گرفت که خواه نا خواه به او می گفت عزیزم تو یک زن شوهر داری درسته که شوهرت بده ولی با این حال باید رعایت کنی . شب هنگام هر چه اقدس خانوم خواست به عنوان همراه نو شین در بیمارستان بماند فاطمه نذاشت -اقدس خانوم شما از دیشب تا حالا نخوابیدی من امروز چند ساعتی استراحت کردم خدارو شکر حال نو شین بهتره تازه با این دست و پا و دردی که داری چطور می تونی کمک حال دخترت باشی ؟/؟بهتره امشبو من اینجا بمونم ..این جوری کلک اقدس خانم هم کنده شد . حالا موندبودن این پرستارا که هر دقیقه و ثانیه عذر نیما را می خواستند که عاقبت فاطمه مجبور شد او را به عنوان شوهر خود معرفی نماید تا برای ساعتی هم که شده دست از سرش بردارند . جو که کمی آرام شده بود فاطمه اشاره ای به سیلی خورده روزگار کرد و گفت اقا نیما فقط برای چند دقیقه …زیاد معطلش نکن من حریف این پرستارا نمی تونم بشم مشکوک میشن که زن دم در وایساده و شوهر ه با دوست همسرش خلوت کرده . فاطمه مهربان آنقدر حالیش بود که می دانست ان دو پرنده عاشق نیاز به تنهایی دارند .

نوشین برای اولین بار بود که پس از هوشیاری لبخند می زد و هم اوبود که سکوت را شکست .-حالا فهمیدی که چقدر دوستت دارم .؟/؟فهمیدی که چقدر عاشقتم ؟/؟متوجه شدی که حتی حاضرم برات بمیرم ؟/؟دست نیما را در دستان خود گرفت . نیما سکوت کرده باورش نمی شد. هر چند از فاطمه شنیده بود که نوشین عاشقش شده ولی اظهار مستقیم آن از زبان نوشین لذت دیگری داشت . با همه شادی و هیجانش باز هم در این اندیشه بود که نوشین اسیر دیگریست . ا ما وضعیت اورا که بر روی تخت بیمارستان می دید دلش نیومد که از واقعیت بگوید . دلش نیامد به او بگوید حکم پرنده ای را دارد که با بالهای شکسته در آسمان عشق پرواز می کند . پرنده ای که هر لحظه امکان دارد سقوط کند .ا ما قدرت عشق او را در اوج نگه داشته . ولی به چه می تواند امید وار باشد .//؟چرا خود را فریب دهد ؟/؟دست گرم نیما اسیر دستان سرد نو شین شده بود . نیما گرمی عشق را در دستان سردش احساس می نمود . دوست داشت حداقل پیشانیش را ببوسد . دوست داشت به او بگوید که دوستت دارم . دوست داشت که به او بگوید که دیوانه اوست . عاشق اوست برایش می میرد -چرا ساکتی ؟/؟فکر می کنی بعد از چند سال هنوز نشناختمت ؟/؟هر چی تو دلته من از چشات می خونم . فکر می کنی واسه چی عاشقت شدم ؟/؟واسه همین سادگیهات . واسه یکرنگی و پاکیت . واسه قلب مهربونت . واسه هر چی خوبی که تو دنیاست و تو داریش . واسه گذشتت . واسه این که آدما رو درک می کنی واسه این که واسه انگلهای بی ارزشی مثل من ارزش قائلی ….در این جا نیما دستش را بر روی دهن نوشین قرار داد تا دیگر ادامه ندهد . لحظه ای بعد مجبور شد با دست دیگرش اشکهای عشقش را پاک کند . دریافت که بیمار عشق او نیاز شدیدی به محبتش دارد . خدایا مرا ببخش . اوهم با تمام وجود نوشین را می پرستید . برای آرامش او لب به سخن گشود .-تو که میدونی من چقدر دیوونتم . کاری به این بلاهایی که سر خودت آوردی ندارم همونجوری که قدیما دوستت داشتم شایدم بیشتر دوستت دارم ..زبونم لال اگه می مردی منم می مردم . درکم کن من دارم با سایه تو زندگی می کنم سایه تو . همین برام از یه دنیا بیشتر می ارزه مخصوصا الان که فهمیدم تو هم دوستم داری . دوستت دارم دوستت دارم تو که از نگام می خونی تو که همه چی رو میدونی خدایا به من بگو دوست داشتن گناهه //؟ولی …؟/؟ولی ؟/؟-ولی چی ؟/؟حرفتو نخور میدونم چی می خواستی بگی . من شوهردارم . لجمو در میاری این بار او دستش را به صورت نیما رساند و اشکهایش را پاک کرد ناراحت نباش اگه علی ساربونه میدونه شترو کجا بخوابونه . همه چی رو درست می کنم . به خداامکان نداره که ازاین پس جزتو با مرد دیگه ای باشم . حاضرم بمیرم و دست مرد دیگه ای جز تو به تنم نرسه . اینو بهت قول میدم . مطمئن باش . دیگه هیشکی و هیچی جز مرگ نمی تونه مارو از هم جدا کنه . نیما تو به من امید دادی تو به من زندگی دادی تو کاری کردی که من خودمو باور کنم سعی کن این زندگی رو از من نگیری تنهام نذار من بدون تو می میرم چه بخوای چه نخوای من بی تو می میرم .-حالا هردوتامون عاشقیم . راحت تر می تونیم عشقو بشناسیم . ولی باشه حالت خوب که شد بعدا بیشتر باهم صحبت می کنیم . حالا باید مثل یک دختر خوب استراحت کنی و به چیزای خوب فکر کنی .-من فقط به تو فکر می کنم .-منم همین طور دوستت دارم …آن شب نوشین با ارامش وامیدواری بسیاربه خواب رفت دوست نداشت لذت آن دیدار باشکوه را با تلخی دیدارهایی که نیما همش از شوهر داشتنش می گفت ازبین ببرد باید زودتر دست به کار می شد و تقاضای طلاق می کرد . حاضر بود مهرش را ببخشد . حتی در نهایت حاضر بود که تمام اسرار زندگیش را فاش گرداند که از دست فرهاد خلاص شود .آماده کردن اذهان خانواده و بستگان دشوار می نمود . اکثر آنها همانند نوشین قبلی ظاهر بین بودند . . یکی دو روز گذشت . نوشین از بستر بیماری برخاست و به خانه رفت . پزشک حداقل تا یک ماه دستور مراقبت شدید از نو شین را داده بود . چه از لحاظ جسمی و چه از نظر روحی . فرهاد هم که وضعیت را این گونه دیده بود بهانه ای آورد و گفت که برای کارهای تجاری و اقتصادیش مجبور است که یک ماهی را به امریکا برود . چون فکر می کرد تا یک ماه دیگر قادر نخواهد بود از نوشین سوءاستفاده نماید و نمی خواست وقت تلف کند . نوشین فرصت نیافت که تقاضای طلاق را تنظیم کرده اما آن را به بعد از بازگشت فرهاد موکول نمود . هر چند می توانست خواسته ودادخواست و مقدمات در خواستش را به دادگاه ارائه نماید . طبق معمول فاطمه مراقب نوشین بود . و نیما هم هر روز چند ساعتی در کنارشان بود . گاه فاطمه را روانه خانه اش می کردند و وخود به گشت و گذار می پرداختند . نیما مصر بود که نباید رابطه شان به حدی برسد که مجبور به گناهی نا بخشودنی شوند . هر چند نوشین دوست داشت جسم و روح خود را با همه وجودش تسلیم نیما نماید . ولی عاشق همین خصلتهای مردانه او بوده و درکش می کرد . شاید تا یک ماه دیگر همه چیز درست می شد . هر روز بیش از گذشته پی می برد که چقدر وابسته اوست . حتی بدون نیما نفس کشیدن هم برایش دشوار بود . با هم به پارک می رفتند به شهر بازی به رستوران به سینما به تئاتر..اما دریغ از یک بوسه خشک و خالی که حسرت آن به دل نو شین مانده بود . با همه این گردشها میعادگاه آنها بیشتر جای دنجی بالاتر از میدان ونک بود بر روی نیمکتی در پیاده رویی مشرف به پل یا گذر هوایی می نشستند . روبرویشان درختی تنومند وقدیمی بودکه از زیر آن نهری زلال و شفاف می گذشت معلوم نبود سرچشمه آب کجاست . پشتشان دیوارومحوطه ای سرسبز بود . هیچوقت کنجکاونشده بودند که ببینند این محوطه کجاست . حداکثر پیشروی آنان این بود که دست در دست هم ساعتها می نشستند و درددل می کردند . کمی آن طرف تر هیاهو بود و همهمه و روبرویشان اتومبیلها مثل جت از اتو بان رد می شدند . معلوم نبود که چرا کسی به مسیر این عاشق و معشوق نمی آید . از عشق از گذشته از دیروز امروز و فردا می گفتند . نوشین این موضوع را که می خواهد از شوهرش جدا شود با نیما در میان گذاشته بود -کار سختیه به این سادگیها ول کنت نیست .-حاضرم پیش خونواده و دادگاه رسوابشم حقیقتو بگم و خودمو خلاص کنم فقط تو باید منو بخوای که می خوای این از هر چیزی تو دنیا برام مهمتره . و بار دیگر دست خود را بر روی دست نیما گذاشت وآرام نوازشش کرد .-نیمای قشنگم خسته شدم از بس مثل مرتاضای هندی ریاضت کشیدم . تلافی همه اینارویکی دوماه دیگه سرت در میارم -فکر می کنی من خیلی چیزا دلم نمیخواد ؟/؟فکر می کنی من از خیلی چیزا چشم پوشی نمی کنم ؟/؟خب مثلا چی ؟/؟..صورت نیما از خجالت گل انداخته ومثل لبوسرخ شده بود عاقبت لب به سخن گشود و گفت چودانی و پرسی سوالت خطاست -حالا من خطاکار دوست دارم از زبون خودت بشنوم . از قدیم گفتن وصف العیش نصف العیش . حالا نیما جون ما یه نصفه هم محل نداریم ؟/؟چقدر سر به سرم میذاری -خوشم میاد تو منو اذیت می کنی هی شوهر شوهر میگی خوبه ؟/؟-مگه غیر از اینه تو اگه منو دوست داشتی با من ازدواج می کردی …این دفعه زد به جای حساس نو شین و بالاخره کفریش کرد تا دست از سرش برداره .ا لبته چون دست زن به جایی بند نبود یه نیشگون درست و حسابی از لب نیما گرفت تا به خاطر متلک گویی تنبیهش کرده باشه . هم این که حالی برده باشه …یک ماه گذشت فرهاد از سفر برگشت

انتظار داشت که با استقبال شدید نو شین مواجه بشه ولی با تقاضای طلاق و رفتار سردش رو برو شد . اصلا تصور چنین حرکتی رو از طرف همسرش نداشت . فکر می کرد گذشت زمان همه چی رو به نفع اون تغییر میده . ولی اشتباه می کرد .-از خونه من برو بیرون . حق نداری پاتو اینجا بذاری .-حرفی ندارم میرم اما یه خونه دیگه می گیرم به اسم خودم . خودم کردم که لعنت بر خودم باد اگه به خونه ای که به اسم منه نیای عدم تمکین می گیرم و حسابتو می رسم .-هر غلطی که دوست داری بکن . من به تمام بلاهایی که سرم آوردی اعتراف می کنم . ازت آزمایش می گیرن . نمی تونی انکار کنی که یک دیونه روانی نیستی . قانون همه چی رو مشخص می کنه .-چیه اینآقا نیما زیر پات نشسته ؟/؟فرهاد رفت و ماجرا را با خانواده زنش در میان گذاشت که ایهاالناس چه نشسته اید زیر سر همسرم بلند شده معشوقه گرفته تقاضای طلاق کرده است . جایی نبود که آبروشو نبرده باشه . نوشین خونسردی خود را حفظ کرده به خاطر عشق به نیما سکوت کرده بود . می دانست که در این دعوی پیروز خواهد شد . چون اگر غیر این بود فرهاد که اهل دردسر نبود و این قدر به تکاپو نمی اغتاد .-من هر دوتانو می کشم اول تو زن جنده و هرزه رو توی کثافت و آشغالو که میری به همه میدی طلبکار هم هستی؟/؟اول تو رو می کشم بعد اون پسره لاتو که تو رو از من گرفته . فکر کردی به همین راحتی دست از سرت ور می دارم ؟/؟سی چهل میلیارد سرمایه منو بگیری و غزل خداحافظی رو بخونی ؟/؟هرکس که جریانو نمی دو نست نو شینو مورد شماتت قرار می داد همه جا هو افتاده بود که این زن به خاطر عشق جدیدش از شوهر با شخصیت خود تقاضای طلاق کرده حتی جریان خودکشی را به نیما نسبت داده اونو مسبب اصلی این اقدام نو شین می دونستند . نو شین و نیما تمام این تهمتها را به امید آینده ای روشن به جان می خریدند تا این که یک روز که عاشق و معشوق از زانتیا پیاده شده قصد ورود به خانه را داشتند فرهاد که خون جلو چشاشو گرفته بود خودشو به اونا رسونده و به همسرش گفت -کی قصد داری شکایت و تقاضای طلاقتو پس بگیری ؟/؟برات گرون تموم میشه .-من تا از دستت خلاص نشم ولت نمی کنم . باید جواب پس بدی باید تاوان تمام بلاهایی رو که سرم آوردی بدی .-فاحشه !برام تعیین تکلیف می کنی ؟/؟اینو گفت و چاقویی تیز از جیبش در آورد وبه طرف شکم نو شین هدف گرفت . ثانیه هایی قبلش که نیما متوجه جریان شده بود به سرعت برق و باد خودرا میان آنان حائل کرد و سپر بلای معشوقه اش شد . چاقوی تیز به شکم نیما فرو رقت و او در همان حال آن را از شکم خارج کرد و به طرف فر هاد حمله ور شد اما دیگر توانی نداشت . نوشین جیغ می کشید و کمک می خواست . فرهاد به محض دیدن یکی دو نفری که به سوی او می آمدند پا به فرار گذاشت . فرهاد را به حال خود رهاکرده آن دو جوان نیما را سوار ماشین نو شین کرده هر چه خواستند خودشان هم سوار شوند نو شین اجازه نداد و تنها با عشق در حال مرگش به سمت بیمارستان به راه افتاد . در راه بیمارستان همچنان اشک می ریخت .-نه تو نباید بمیری .نباید منو تنها بذاری .نباید بری . تو خودت به من گفتی که اگه من آزاد بشم با من می مونی . مگه نگفتی ؟/؟مگه نگفتی که خدا منو می بخشه ؟/؟مگه تو منو نبخشیدی ؟/؟تو رو خدا نمیر ….نیما چشاتو باز کن …رانندگی برایش طاقت فرسا شده بود . راه بیمارستان برایش طولانی شده و خود او در حال از پا افتادن بود . نیما بالاخره خود را فدای او کرده بود . چشاتو نبند نیما یه خورده تحمل کن .الان می رسیم الان می رسیم . نجات پیدا می کنی زنده می مونی . الان جرمش زیاد شده دیگه نمی تونه قسر دربره . خدا مگه منو نبخشیدی ؟/؟آخه به چه قیمتی ؟/؟نیما نمیر به خاطر من اگه نمیخوای زنده بمونی به خاطر مادرت بمون . اون فقط تو رو داره . لبخند تلخی بر لبان نیما نقش بسته بود . مرگ را به چشمان خود می دید . آخرین لحظات زندگیش را باتمام وجود احساس می کرد . خون زیادی از او رفته بود . نوشین با دست راستش شکم نیما را فشار می داد تا با لخته شدن خونش از خونریزی بیشتر او جلو گیری کرده امید بیشتری به نجاتش باشد ولی احساس می کرد فایده ای ندارد . نیما را از دست رفته می دید . نیمای قشنگش می رفت تا چشمانش را برای همیشه ببندد .-نیما اگه دوستم داری ؟/؟اگه می خوای که منم باهات نیام نمیر . تو رو خدا نمیر . تنهام نذار من می میرم . باورکن صبر نمی کنم تا دق کنم خودمو می کشم . یه ساعت هم صبر نمی کنم . هرچی می خواد بشه بشه . حاضرم برم جهنم تا دنیای بدون تو رو تحمل نکنم . آنها به بیمارستان رسیده بودند . نیما به هر جان کندنی بود خود را به صورت نو شین نزدیک کرد . لبان بیجانش را بر روی پیشانی نو شین نهاد . سرش بر سینه های او افتاد . دیگر حرکتی نمی کرد -یکی بیاد کمک !کمک !امداد گران به کمکش شتافتند . همه از مرگ نیما می گفتند . آثاری از حیات در او به چشم نمی خورد -تو رو خدا نجاتش بدین . چقدر می خواین ؟/؟یک میلیارد ؟/؟دو میلیارد ؟/؟ده میلیارد ؟/؟هرچقدر بخواهین میدم . تو رو خدا نجاتش بدین .کمکم کنین . کمکش کنین . نذارین بمیره . اون خودشو فدای من کرده . مثل دیوونه ها بیمارستان را به هرج و مرج کشانده بود .-خانوم تو رو خدا آروم باشین . هر چی خواست خدا باشه همون میشه . باید ببریمش اتاق عمل .-هر چی پول بخواین میدم .نگاکنین ایناش . این ده ملیون بیست میلیون تومنه . میلیارد هم اگه بخواین دارم همرام نیست میرم میارم فقط به من نگین مرده . نگین نمی برین عملش کنین . نمی خوام بعدا حسرت این لحظه هارو بخورم . تگاه کنین من خیلی پول دارم هیچی پول نمی خوام اونو میخوام نجاتش بدین او مثل دیوانه ها در حالی که امیدی نداشت منتظر یک معجزه بود منتظر مسیحی که با دم خود زندگی دو باره ای به عشق او ببخشد ……دیگر طاقت آنجا ماندن را نداشت . پس از تهیه خون و سایر وسایل مورد نیاز ترجیح داد که موقتا بیمارستانو ترک کنه . در ان شرایط طاقت شنیدن خبر بدرو نداشت .از طرفی حس انتقامجوییش گل کرده بود . اول به جاهایی که احساس می کرد شوهرش آنجا رفته زنگ زد خوشبختانه رد پایش را خیلی راحت پیداکرد . به پلیس زنگ زد و جریان را تعریف کرد . پلیس برای تحقیق و احتمالا دستگیری او به مجتمع ده طبقه ای که روزی قصد فرهاد برآن بود که در صورت طرف شدن نو شین با سه مرد به اسمش کند رفت . نو شین هم از طرف دیگر خود را به مجتمع رساند . فرهاد به پشت بام گریخته بود . پلیس هم که متوجه قضایا شده بود به تعقیبش پرداخت . دقایقی بعد سه پلیس نوشین و فرهاد بر بام مجتمع بودند .-قاتل خودتو تسلیم کن -فاسقتو کشتم ؟/؟خوب کردم حساب توی فاحشه رو هم می رسم . فرهاد دیگر به سیم آخر زده بود اسلحه اش را در آورد و به سوی نو شین شلیک کرد نو شین قبل از شلیک خود را کنار کشیده در گوشه ای سنگر گرفته بود -اسلحتو بنداز وگرنه شلیک می کنیم . فرهاد دیگر ازجانش سیر شده بود می دانست که یک قتل با چند قتل برایش فرقی ندارد . پس تنها راه نجاتش کشتن آن سه پلیس و نو شین بود .بی مهابا شلیک می کرد . یکی از پلیسها از ناحیه دست زخمی شده بود و دوتن دیگر آن روانی را به رگبار بستند . فرهاد با وجود چند گلوله در بدن هنوز نیمه جانی داشت . اسلحه را به طرف نو شین گرفت اما دیگر توانی برای شلیک نداشت . فرهاد چسبیده به لبه بام بود . قبل از این که گلوله ها به زندگیش خاتمه بدن از پشت سقوط کرده و بر سنگفرش پیاده رو متلاشی شد . فقط ثانیه ای فرصت داشت که به اعمال خود بیندیشد . نوشین این حادثه را به فال نیک گرفت . کاش نیما زنده بود و این روز خوش را می دید . به اتفاق مامورین به بیمارستان رفت . یعنی ممکنه خدا صدای بنده گناهکارشو شنیده باشه ؟/؟لحظاتی بعد پرستاری از اتاق عمل بیرون آمده و گفت ببخشید خانوم شما همراه اون مریضی هستین که چاقو خورده بود و….ترس و لرز به جان نو شین افتاده بود جرات نداشت که حالش را بپرسد ..

خانوم مزده بدین که خطر رفع شده ….دیگه بقیه حرفای پرستارو نمی شنید از کیفش دسته ای چک مسافری در آورد و به پرستار داد -خانوم این چیه مااجازه نداریم -بگیرش آتیشش بزن ببخشش هر کاری می خوای بکن فقط از من نپرس چرا …زار زار گریه می کرد بر کف سالن نشسته بود .ا همیتی نمی داد که دیگران با چه دیدی به او نگاه می کنند . خدایا ممنونم سپاس که صدای بنده گناهکارتو شنیدی . خدایا !سپاس که به من ثابت کردی که هرزه ها هم خدایی دارند خدایا اگه همه دار و ندارمو ببخشم اگه به یتیمانت کمک کنم اگه دست زنای بد کاره رو بگیرم تا از زمین بلند شن اگه به بیچاره ها کمک کنم بازم یه ذره جبران نمیشه . کف سالن از اشکهای او خیس شده بود .ا ونو به زور از اونجا بردند . باورش نمی شد … خدایا !تو بزرگی !تو مهربونی !تو صدای بنده هاتو چه گناهکار چه بیگناه می شنوی . خدایا منو حتما بخشیدی ؟/؟خاطرم جمع باشه ؟/؟قبلا هم قول دادم بازم قول میدم تا آخر عمر دنبال بدی نباشم . تحقیقات انجام گرفت . خوشبختانه آن دو جوون در همسایگی نو شین زندگی کرده صحنه فرار فرهادو تشریح کردند . بر روی چاقو هم اثر انگشت فرهاد مشخص بود البته اثر انگشت نیما هم بود ولی با شهادت نوشین و اعتراف خود فرهاد در پشت بوم دیگه به کش و قوس دار کردن مسئله نیازی نبود . با مرگ فرهاد نوشین خلاص شده بود . مهریه و حق الارث خودشو گرفت این ثروتو واسه خودش نمی خواست .نمی خواست اثری از فرهاد تو زندگیش داشته باشه . اصغر آقا و اقدس خانوم هنوز نمی دونستند که فرهاد چه بلایی سر نوشین آورده . برخوردشان با نو شین کمی سرد شده بود . فکر می کردند به خاطر خیانت نوشین و رابطه اش با نیما بوده که فرهاد به مرزجنون و دیوانگی رسیده . بعد از مرگ فرهاد و آزاد شدن نوشین اون و نیما همدیگه رو راحت تر می دیدند . یکی از روزها نیما کلید ویلایی رو تو کنار دریای بابلسر گرفت تا اون و نوشین برای استراحت و تفریح چند روزی رو برن اونجا . تصمیم داشتن تا یه ماه دیگه ازدواج کنن. نیما بازهم راضی به سکس نبود . می گفت اول ازدواج بعد سکس . اما در بعضی کارها تخفیف اومده بود . معلوم نبود تابع کدوم مر جعی بود که برخی مسائلو مجاز شمرده بود . روزهای خوشی را در کنار دریا و ساحل گذروندند . شبا با این که کنار هم می خوابیدند ولی دست از پا خطا نمی شد .ا لبته نو شین عاشق خطا کردن بود و نیما هم پر از شور و هوس . ولی حرف حرف مرد بود . مردی که تکیه گاه نوشین بوده وزندگی بدون اورا هر گز تصور نمی کرد . یکی از این روزها هنگام غروب از ساحل بر گشته به تراس ویلا رفته بودند . محوطه وسیعی از ساحل و دریا مشخص بود . خورشید در حال غروب زیباتر اتز همیشه به نظر می رسید . غم زیبایی را در دایره اش می دید . شاید ناله امواج همان اشکهای خورشید بود که دوست نداشت با دریای خود وداع گوید . هر چند که دریایی دیگر انتظارش را می کشید . گویی که خورشید در حال غروب پیامی از نا امیدی داشت . چون پاییزی که با همه زیباییهایش از مرگ می گفت . -نیما !ببین چقدر قشنگه !خورشید داره قایم میشه ولی در حقیقت این دریاست که داره باهاش قهر می کنه . -بگو ببینم تو خورشید منی یا دریا .-من برات همه چی میشم هرچی که تو بخوای فقط باهات قهر نمی کنم . بغلم کن . بگو تنهام نمی ذاری . بگو که هیچوقت از پیشم نمیری. بگو که همیشه دوستم داری . ببین دیگه شوهر ندارم . آزادم . حداقل تا روز عروسی که می تونم بوی گرم تنتو احساس کنم ؟/؟این را گفت و خود را در آغوش نیما انداخت . بوی گرم تن یکدیگر با عطر ملایم و نسیم دریا آرامش خاصی به آنها می بخشید . آنها در تراس خانه کاملا بر امواج و ساحل و خورشید و دریا مسلط بودند . آنقدر با نگاه عاشقانه خود قهر خورشید و دریا را تماشا کردند تا دیگر اثری از دایره خونین نبود . آری خورشید به جای اشک خون می گریست .ا ما اشکهای شوق نیما از گونه هایش جاری بود . زیباتر از اشک خورشید . اشکی که اشک خون نبود . عقده و حسرتی که پس از سالها سرگشوده و می رفت تا همراه با پیوند پاکشان رشته پیوند خود را با او پاره گرداند . نوشین اجازه نمی داد که اشکهای نیما بر زمین جاری شوند . با نوک زبانش انها را می لیسید و می نو شید . وگاه با دستهایش اشکهای عاشقانه اش را عاشقانه پاک می کرد . او دوست داشت که کاملا لخت و در اختیار نیما باشد ولی یقین داشت که تا همینجای کار هم معجزه شده که توانسته تا این حد تسلیمش کند . می دانست تا زمانی که همسرش نشود با اوآمیزشی نخواهد داشت ..هردو بر زمین غلتیدند . نیما در اوج آسمانها سیر می کرد . برای اولین بار بود که این چنین رابطه ای با کسی بر قرار کرده وتا این حد پیشرفت کرده بود . خود را کمی کنار کشید تا نوشین لای پای ورم کرده اش را نبیند واحساس نکند تا نفهمد که چقدر در دام هوس افتاده . می دانست که می تواند خود را از این دام رهایی بخشد . برای نوشین از روز هم روشن تر بود که نیما دم به تله نخواهد داد . او اراده ای آهنین داشت . برای همین بود که دیوانه وار عاشقش شده حاضربود برایش بمیرد . معشوقه خود را به معشوق چسباند لباشو رو لباش قرار داد . با معشوق ناشی همراهی کرد تا دیگه این قدر خجالتی نباشه . و راحت تر با همسر آینده اش کنار بیاد . نیما کم مونده بود که به خواب بره . برای اولین بار بود که همو می بوسیدند . بوسه ای گرم داغ و طولانی همراه با عشق . بوسه ای فراموش نشدنی در یکی از زیباترین شبهای زندگیشان . ان دو همچنان در حال بوسیدن یکدیگر بودند . نوشین شلوار نازکی به پا داشت . خود را در همان وضعیت به بدن نیما چسباند . کوس متورمشو از داخل شلوار یه طوری به کیر باد کرده و قایم شده نیما چسبونده و حرکتش می داد که اونو به شک نندازه که عمدا این کارو می کنه . پس از چند لحظه جهش و حرکت منی روتو شلوار نیما احساس می کرد . کاش این آبها تو کوسش می ریختند !هرچند نیما چشاشو هنگام بوسیدن بسته بود ولی هنگام ریزش منی مردمک چشاش با هر جهش کیر حرکت می کرد . خوشحال بود از این که کمر نیما رو سبک کرده ولی حیف کمر خودش سنگین شده بود . اما راضی بود و می دونست که به زودی جبران این مافات میشه . به خودش می گفت بخور بکش دختره احمق .. زجر بکش امتحان پس بده تو از اول نمی خواستی پس بکش .بعد از باز گشت از سفر شمال اقدس خانم که از رابطه دخترش نو شین با نیما ناراحت بود به یکی از دبیرستانهایی که نیما در آن تدریس می کرد رفته و پس از پایان ساعت تدریس در گوشه ای خلوت مادرزن آینده بنای ناسازگاری را آغاز کرد و کلنگشو به زمین کوبید .-این روزا همش صحبت از اینه که تو باعث شدی که دخترم نوشین هوایی بشه و دست از شوهر نازنینش بکشه و اون جوری اونو به کشتن بده . خب هر کس دیگه ای به جای فرهاد بود همین کارو با تو انجام می داد حالا دیگه گذشته . به خاطر آبروی خانوادگیه که ساکت موندیم ولی دیگه حق نداری پاتو از گلیمت دراز تر کنی و بخوای با نو شین ازدواج کنی . قصد جسارت ندارم تو شاید جوان خوب و با فرهنگی باشی ولی تو و دخترم از یه طبقه اجتماعی نیستین . تو نمی تونی خوشبختش کنی . چه طور می تونی از پس مخارج زندگیش بر بیای ؟/؟تازه با این وضعیتی که اون زده به سرش و میخواد تمام ملک و املاکشو بذل و بخشش کنه . بیخود به امید ثروت پدرت نباش . تازه منم می دونم که مادرت یه رختشور بوده …با شنیدن این حرف نیما جوش آورده گفت حق ندارید به مادرم تو هین کنیدهر انسانی برای خود شخصیت دارد واقعا برایتان متاسفم .-اگه خوشبختی نو شینو می خوای ازش دست بردار اون دمدمی مزاجه اون اصلا نمی تونه عاشق دلخسته مردی باشه فکر کن شما از یه طبقه نیستین بد بختش می کنی . زندگی فقط یک روز و دو روز نیست . خوب فکر کن . آن قدر از این چرندیات گفت و گفت و گفت که حسابی کف کرده بود وبعضی حرفا رو واسه دو سه بار تکرار می کرد . دیگه حرف تازه ای واسه گفتن نداشت شاید هم حق با مادر نو شین بود . اگر کوچکترین تو هینی به مادرش کبری و شخصیت او می شد زمین و زمان را به آتش کشیده آبرویی برای کسی باقی نمیذاشت ….چند روز گذشت و سراغی از نو شین نگرفت . زن نگران شد به مدرسه رفت تا او را ببیند بعد از تعطیلی کلاس بر روی یکی از نیمکتهای مشرف به دانشگاه تهران نشسته و سر صحبتو باز کرده بودند .نیما خیلی نقش بازی می کرد تا بر خوردسردی با نو شین داشته باشد .زن با امید از ازدواج هفته اینده اش می گفت .از این که هزینه هایی که خواهد کرد با پولی نیست که از فرهاد به او رسیده -نوشین فکر می کنی ازدواج ما کار درستی باشه ؟/؟-منظورت چیه ؟/؟شوخیت گرفته ؟/؟نکنه پشیمون شدی ؟/؟دیگه با من از این شوخیا نکن .-شوخی نمی کنم -دیوونه شدی ؟/؟نیما به اصرار خود ادامه داد .-نکنه داری فکر می کنی ازدواج با یه زن بدنام که گذشته اشو فراموش کرده برات شگون نداره ؟/؟.

نه این طور نیست من و تو مال دو دنیای متفاوت هستیم و نمی تونیم تفاهم اخلاقی داشته باشیم .-این که مال چند ماه پیش بود و دیگه قدیمی شده . فکر می کردم این مسئله رو حل کرده باشیم .-خب من دوست داشتم که از این بحران روحی نجات پیداکنی . به زندگی برگردی از دست یک دیو خلاص بشی . می خواستم عشقمو بهت ثابت کنم .-آره دارم می بینم چقدر خوب ثابت کردی -خب بهتره هر کدوم از ما بریم دنبال کار و زندگی خودمون ..نوشین و نیما برای یک لحظه در چشمان یکدیگر نگریستند . نیما هر چه خواست تظاهر به بی تفاوتی کنه نتونست . با این حال نوشین انتظار شنیدن این حرفا رو از نیما نداشت . مرد صورتشو جلو اورد وگفت تو که عادت داری هرچی میخوای سیلی بزن -حیف که جاش نیست .. نیما به طرف پرایدش رفت .-نرو تنهام نذار . نیما اعتنایی نکرد . نوشین هر چه می تونست نثارش کرد .آ شغال عوضی دروغگو فریبکار حقه باز تو هیچوقت عاشقم نبودی تو هم یک روانی مدل جدید هستی نکنه عاشق یک دوشیزه شدی . چرا بیخود امیدوارم کردی ؟/؟ببین من برات یعنی برای خودم یک بکارت مصنوعی گذاشتم که لااقل به صورت سمبلیک برات دختر باشم دیگه هیچوقت ادعا نکن که عاشقم بودی …این عبارت آخر مثل تیری بر نیما نشست نگاه معنی داری به نوشین انداخت می خواست به او بگوید اگر عاشقت نبودم هرگز خود را جلوی چاقوی فرهاد نمی انداختم . به خاطر این که نو شین حس نکنه که به او منت میذاره از این حرفش پشیمون شد . حس حسادت زنانه نو شین تحریک شده بود . با زانتیا به تعقیب پراید رفت . در این ترافیک لعنتی خیلی مراقب بود که گمش نکنه . نیمساعتی گذشت جالب بود . به خلوتکده همیشگی رفته بود . اتومبیلش را در دویست متری او ویکی دو کوچه اونو ورتر پارک کرد . تنها جایی که راحت می تونست تحت نظرش داشته باشه بالای پل هوایی مخصوص عابر پیاده بود . نیما سرشو میون دستاش گرفته بود و حرکاتش طوری بود که نشون می داد در حال گریستنه . گاه دستشو به سمت خالی نیمکت جایی که معمولا او می نشست می مالید و مثلا نوشین خیالی را نوازش می کرد -خدایا این چش شده ؟/؟یعنی جنی چیزی رفته تو تنش ؟/؟من باید سر در بیارم .. از آنجا دور شد و به خانه پدری رفت . مامان اقدس که هنوز از عکس العمل نیما خبر نداشت گفت دخترم راستی راستی می خوای خودتو بندازی تو هچل ؟/؟به خاطر کی زندگیتو نابود کردی ؟/؟یکی که از تو خیلی پایین تره ؟/؟تازه مادرش تو خونه های مردم کارگری و رختشویی می کرده . نوشین کمی مشکوک شده بود . خود را خیلی خونسرد نشان داد تا مادرش فکر کنه که او هم در این زمینه انعطاف پذیره . اقدس خانم از سیر تا پیاز ماجرای بین خود و نیما را برای نو شین تعریف کرد -مادر تو این حرفا رو بهش زدی باورم نمیشه . دیگه طوفان نوح هم جلودار نو شین نبود . گستاخ و بی پروا نگفتنی ها رو گفت . مادر تو به مادرش گفتی رختشور ؟/؟آیا اون به تو گفته که دخترت نو شین همون یکی یدونه بابا یک زن جنده فاحشه هرزه هرجایی کثیف بوده که شوهرش فرهاد با موز بکارتشو پاره کرده و در عرض دو ماه مجبورش کرده که با دست کم بیست مرد عشقبازی کنه ؟/؟بهت نگفته که فرهاد روانی بوده و از تماشای کوس دادن و گاییده شدن زنش تو سط دیگران لذت می برده ؟/؟بهت نگفته که به من زندگی دوباره داده ؟/؟بهت نگفت که خودشو جلوی چاقوی فرهاد پرت کرد تا من نمیرم ؟/؟بهت نگفت که سیل و سیلی های من و روزگارو تحمل کرد تا من شاد و خوشبخت باشم ؟/؟بهت نگفته که منو از منجلاب فساد و افسردگی بیرون کشیده ؟/؟بهت نگفته که منو با همه آلودگیها و نجاستم پذیرفته ؟/؟تو به مادرش میگی رختشور ؟/؟آدم اگه برای حفظ نجابت و عفتش بخواد کار کنه باید تحقیر بشه ؟/؟مگه همین تو نبودی که عاشق پدرآس و پاسم شدی ؟/؟تازه سواد نیما روهم نداشت . مادر عشق من اونقدر بزرگواری داره که من اگه چند بار براش بمیرم و زنده بشم بازم کمه . تو نماز میخونی ؟/؟تو روزه می گیری ؟/؟تو روز عاشورا خیرات می کنی ؟/؟اگه مادرم نبودی و احترامت بر من واجب نبود می گفتم که این نماز و روزه و خیرات کمرتو بزنه .. نوشین تا حدودی خودشو سبک کرده بود . اصغر اقا که در دستشویی سنگر گرفته بود تمام حرفای نو شینو شنید . دخترش با دو عدد قرص سمی قوی مشهور به سم برنج بر گشت . مادر !من دارم میرم دنبال نیما اگه راضی نشد برگرده برات زنگ می زنم تا دلشو بدست بیاری اگه دست خودم بود می گفتم ازش عذر خواهی کنی ولی اون اونقدر بزرگواره که حتی بهت اجازه نمیده ازش معذرت بخوای . آن قدر مرده که راضی نشد به خاطر من و حتی خودت واقعیتو به تو بگه . مادر دو تا قرص برنج دارم با خودم می برم . اگه اولیشو بخورم فکر نکنم فرصتی داشته باشم که دومیشو بخورم . روده و معده رو در جا می پاشونه و اونوقت دیگه از دختر توبه کارتو هیچی باقی نمی مونه . پیر زن و پیر مرد اشک ریزان به دست و پای دختر خود افتادند اما او فقط به مرد جوانمرد خود نیما می اندیشید . خدایا من برای نیمای نازکدل خودم بمیرم چقدر باید عذاب بکشه ؟/؟وقتی که ببیندش به دست و پاش میفته .از او طلب بخشش می کنه . مگه یه انسان چقدر ظرفیت داره ؟/؟حس ششمش درست می گفت . معشوقش هنوز بر روی نیمکت عشق نشسته بود . آرام به سویش رفت نیما به شنیدن صدای پا سرش را بلند کرد .به زور لبخند خودرا در میان خشم و اندوه خود پنهان نمود .-مگه یاد نگرفتی که دیگه با آشغالا دمخور نشی ؟/؟این را گفت و از جا بر خواست و به طرف کوچه بغلی رفت . نو شین به دنبالش راه افتاد . از چی فرار می کنی ؟/؟اگه به حرفام گوش ندی پشیمون میشی . البته اگه به اندازه سر سوزنی هم که شده برات ارزش داشته باشم . نرو دوستت دارم . به من حق بده .. عشق تپش امروز برای زندگی فرداست .. اگر دوستم می داری با من بمان که بی تو فردایی نخواهم داشت .. نو شین قسمت دوم عبارت را از خود ساخته و به قسمت اول عبارت که ساخته نیما بود اضافه کرد -مادرم همه چی رو برام تعریف کرده . چیزی رو نگفته نذاشته . من هم از لام تا میم همه چی رو براش شرح دادم حالا مادرم همه چی رو در مورد من و تو می دونه وهم پدرم که نا خواسته حرفای منو شنیده . ببین اگه یک قدم دیگه از من فاصله بگیری من این قرص سمی رو می خورم . کار به یه دقیقه هم نمی کشه . درسته که دیگه دوستم نداری اما وجدان که داری .می دونم که بهت خیلی ظلم شده اما خیلی برات متاسفم . تو گاهی وقتا خیلی سست عنصر میشی مگه عشق من و تو توی این دنیا برات از همه چیز بالاتر نبود ؟/؟درسته که احترام به بزرگترها واجبه ولی اگه حرف اشتباهی بزنن بازم باید ازشون اطاعت کنی ؟/؟اگه دوستت نداشتم اگه شخصیت تو و مادرت برام ارزشی نداشت هیچوقت خودمو پیش حونواده ام پست و حقیر نمی کردم . اون وقت تو با دو رنگیهات دل منو به درد میاری ؟/؟به من بگو دیگه باید چیکارکنم که متوجه بشی عاشقتم دوستت دارم .. نوشین با صدای بلند که بی شباهت به فریا نبود به سخنانش ادامه داد دوست داری برات بمیرم تا باورت بشه . همه چی بستگی به این تلفن داره .. با موبایلش به مادرش زنگ زد -مادر نیما الان کنارمه اگه می خوای دخترتو ببینی باید یه جوری از دلش در بیاری . باید برات ثابت شده باشه که من اهل شوخی نیستم . اگه قرار باشه من بدون نیما دق مرگ بشم همون بهتر که یک دفعه بمیرم . نیما گوشی را از دست نو شین گرفت و پس از سلام و علیک .. -پسرم ازت .. رفت که از نیما عذر خواهی کند که مرد حرفش را قطع کرد و گفت مادر شما خوبی دخترتونو می خواستین میدونم که قلب مهربونی دارین پدرم که خیلی زود مرد ولی من از پدر و مادرم یاد گرفتم که به بزرگتر از خودم احترام بذارم حتی اگه حق با اونا نباشه . در اینجا نو شین لبش را به موبایل نزدیک کرد و با صدای بلند طوری که مادرش بشنود گفت ولی تو باید از حقت دفاع می کردی . ونیما یواشکی زیر گوش نوشین گفت بالاخره که حق به حقداررسید . هر چند که پاسخ مادرزن آینده اش را می دانست اما باز هم برای احترام و فروتنی گفت مادر حالا چی می فرمایید ؟/؟-باعث افتخار منه که دامادی مثل تو داشته باشم . خدا نیمای منو ازم دورکرده ولی یک نیمای دیگه به من داده پسرم . نوشین که گوشش را به گوشی چسبانده بود به محض شنیدن این کلام اجازه نداد که صحبتهای داماد و مادرزن ادامه پیداکنه . گوشی رو از دست نیما گرفت و یه ممنونم مامانی گفت و گوشی رو قطع کرد و درهمان کوچه هر دو عاشق دستان خود را دور کمر دیگری حلقه زده هر کدومشون سرشونو گذاشتن رو شونه اون یکی .-عزیز دلم وقتی مامانم اون برخوردو باهات داشت دل کوچولوت خیلی شکست .نه ؟/؟-منم به تو بد کردم آخه تو چه گناهی کرده بودی ؟/؟-حالا این سوالو می کنی ؟/؟راستی نیما تو راستی راستی دوستم داری ؟/؟دلت اومد دلی رو که به اسم توکردم بشکنی ؟/؟ناگهان در آن کوچه نیمه روشن صدای پاهایی شنیدند یک لحظه به خود آمده و تازه متوجه شدند که این کوچه ملک پدرشان نیست و انها هم تنها آدمهای آن نیستند ..

دوجوان از کنارشان رد شدند . یکی از آنها طاقت نیاورد و خطاب به نیما گفت اگه کمک می خوای ماهم هستیم . نیما به قصد کتک کاری به سوی آ نان دوید و نوشین گفت آروم باش !آخه تو این شهر به این بزرگی کدوم آدم حسابی وسط کوچه این کاری رو که ما کردیم می کنه ؟/؟مگه فیلم سینماییه ؟/؟هردو از خوشی و خوشحالی زیاد مثل دیوانه ها می خندیدند و به نگاههای چپ چپ عابرین هم کاری نداشتند . مقدمات عروسی چیده شد . این بار داداش نیمای نوشین که تعطیلات میان ترم را می گذراند درمراسم عروسی شرکت داشت . اگر از عروس و داماد بگذریم هیچکس مثل کبری خانم مادر نیمای داماد خوشحال نبود . نیما آپارتمان خود را فروخت و با پول آن و با کمک اصغر آقا و نوشین خانه ای دو طبقه در همان نزدیکیها خرید و طبقه اول را به مادرش اختصاص داد . کبری خانوم شکسته که روز عروسی خیلی جوانتر از قبل به نظر می رسید و لبخند لحظه ای از لبانش دور نمی شد به اتفاق اصغر آقا و اقدس خانم وحتی نیما برادر زن نیما که به تازگی جهت سرکشی و شرکت در مراسم ازدواج خواهرش به ایران آمده بود عروس و داماد را دست به دست داده وآنها را روانه حجله شان کردند . حالا دیگر لحظه نهایی فرا رسیده بود . داماد دسته گل زیبایی را که فراهم کرده بود بر گردن عروس آویخت . از مچ پای نوشین تا یکی دو وجب بالاتر را لخت کرد و با اب شست . عروس خانوم خنده اش گرفت و گفت دیوونه چیکار می کنی ؟/؟-امشب بهت نشون میدم دیوونه کیه . من یا تو ؟/؟هر کتکی که تا حالا بهم زدی جبرانش می کنم .-من که مرد نمی بینم -گر صبر کنی زغوره حلواسازی -قربون حلوای خودم برم . این که از اولش برام حلوا بود تو ازمن دریغش می کردی . هر غوره ای جای این غوره تو بود تا الان صد دفعه کیشمیش شده بود . نیما به چشمان زیبای نو شین نگریست .-چیه آدم ندیدی ؟/؟-چرا ولی باورم نمیشه که بالاخره مال من شدی .. عروس خانمو همون جا ول کرد . دو رکعت نماز شکرانه بجا آورد و برگشت . نوشین گفت بالاخره امشب بخت ما باز میشه یا نه ؟/؟-من خودم بازت می کنم .-تو هم از این کارا بلدی ؟/؟-آره میخوای نشونت بدم ؟/؟-زودتر زودتر میخوام زودباش نشون بده -اگه یک دفعه ببینی می ترسم سکته کنی . اون وقت به مرادم نرسیده تنها می مونم .-مواظب باش یه وقت خودت پس نیفتی بامزه … شوق و ذوق هیجان اولین عشقبازی نیما را کمی بلبل زبون کرده بود . کمی دستپاچه نشان می داد . ولی خونسردی خود را حفظ می کرد . می خواست قدرت و مردانگی خود را به رخ همسرش بکشد . با همان لباس عروس بر تن نو شین و کت و شلوار دامادی و کراوات هردو یکدیگر را بغل زدند . این طور که پیش می رفتند ظاهرا ۲۴ساعتی طول می کشید تا به مقصد یعنی سر منزل مقصود برسند . سر نوشینو به سمت خودش کشید ولباشو بوسید . لباس عروسو از تنش بیرون آورد . کت و شلوار و کراوات خودشم در آورد . راحت تر شده بودند . لحظاتی بعد نوشین لباس خوابی به رنگ آبی ملایم که از یک وجب زیر کوس به پایین و دستها و اطراف سینه اشو لخت نشون می داد به تن کرد و بر گشت و آقا داماد هم فقط با یک شورت در کنار همسرش قرار گرفته بود . آمپر سنج کامپیوتر از ۲۴ ساعت به دوساعت رسیده بود . ظاهرا برای دانلود وپایان کار۲ساعت وقت لازم بود . پیشرفت کرده بودند بوی عطر هوس انگیز مردونه و زنونه قاطی شده ودر حالی که تن گرمشونو به هم چسبونده بودند سخنان عاشقونه ای رد و بدل می کردند .-نوشین خیلی دوستت دارم .میدونی که برای این لحظه رویایی چقدر ثانیه شماری می کردم ؟/؟گاهی برام رویا می شد گاهی واقعیت . حالا هم که فکر می کنم دارم خواب می بینم . -یعنی میخوای تو خواب منو بکنی ؟/؟-نه عزیزم به موقعش بهت نشون میدم . فقط الان دوست دارم از دیدن و بوییدنت لذت ببرم . چون این شب در خاطره هاباقی می مونه . مثل هر شب و روز دیگه ای که ما باهم داشته و خواهیم داشت . ولی کمی با شبای دیگه فرق داره . بغلش کرد . دستشو دور کمر نوشین حلقه زد . هردو به پهلو غلتیده بودند .ا ز پشت لباس خواب کمر همسرشو ماساژمی داد . سرعت دانلود کند شده بود . نیما دستشو از انتهای لباس خواب که کمی زیر باسن نوشین بود به بدن لخت اورساند . نوشین بی تاب در حالی که آه می کشید گفت ادامه بده واسه فکر کردن خیلی وقت داریم الان وقت عمله . دست نیما با کون نو شین که کمی بر جسته تر از قبل شده بود ور می رفت . آتیش گرفته بود . از انتهای باسن تا ابتدای گردنشو ماساژمی داد وانگشتاشو آروم آروم روی پوست تن عروسش حرکت می داد . سینه های سفت و ورم کرده اشو فشار می داد . با نوک تیز شده اش بازی می کرد و بیشتر حشریش می کرد . دستش دوباره به لای پای نو شین رسیده بود . تمامی سطح دستش خیس شده تا به سوراخ کوس همسرش برسه .-میدونی به اینجا چی میگن ؟/؟-همونی که امشب میخوام با کیرم بکنمش ؟/؟خوب معلومه دیگه میگن کوسسسسس..کوسسسسسس …….کوسسسسسسسس..-چشمم روشن تو هم بلدی از این حرفا بزنی ؟/؟دست بابام درد نکنه با این دوماد آوردنش .-چی خیال کردی ؟/؟فکر کردی فقط خودت می تونی ؟/؟منتها من از اوناش نیستم که سر ناهار و شام و صبحانه تکیه کلامم از این حرفا باشه . من فقط موقع سکس اونم با همسرم از این حرفا می زنم . میگن هر سخن جایی و هر نکنه مقامی دارد . می تونی هم بگی هر سخن جایی و هر نقطه مکانی دارد -به دبیر انگلیسی مارو باش حالا داره فارسی یاد میده . نوشین هم بیکار ننشست . سرعت دانلود را بالا برد و دستشو توی شورت همسرش گذاشت . خودش که شورتشو موقع پوشیدن لباس خواب در آورده بود که نیما یه ساعت واسه در آوردنش وقت تلف نکنه . دست نوشین به علم مرادش رسیده بود .عجب سفت و کلفتی ؟/؟دوست نداشت خاطرات تلخ گذشته را به خاطر بیاورد . فقط همین را دریافت که نیمای او دارای بلند ترین و کلفت ترین علمی است که تا به حال دستش به آن رسیده . فتنه گری را شروع کرده بود نیازی هم به این کار نبود چون اتوماتیک وار به طور طبیعی صدای آه و ناله اش فضای اتاق خوابو پرکرده بر سرعت حرکت نیما اضافه می کرد . نوشین بوسه باران شده بود . اوهم سینه ها و همه قسمتهای لخت بدن شوهرشو غرق بوسه کرده بود . شورت نیما رو پایین کشید . نیما هم لباس خواب زیبای همسرشو از تنش در آورد . هردو لخت لخت شده بودند .-اینقدر لفتش نده بعدا کلی وقت داری تماشاش کنی . اصلا میخوای من دیگه روزا لباسی نپوشم همین جور پیشت لخت باشم . مامانتم که اون پایینه وبالا نمیاد تا صداش نکنی تازه بیشتر وقتا هم که میره خونه مامان من . -خیلی سربه سرم میذاری نوشین . نوبت منم میشه ها . برای اولین بار چشم نوشین به جمال کیر نیما روشن شد . چند دقیقه پیش فقط لمسش کرده بود . حالا داشت زیارتش می کرد . اگه از نظر قطر و کلفتی و طول مسابقه ای برگزار می کردند به کیر هرچی عرب و امریکایی و ایرانی بود می گفت زکی .-تا حالا هرچی از من قایمش کردی بسه دیگه . دیگه بهت اجازه نمیدم تا مدتی هم حق نداری کوپنیش کنی . کیرشو گذاشت تو دهنشو شروع کرد به ساک زدن . از انتهای بیضه تا سر کیرشو لیس می زد .-همچین بلایی به سرت بیارم که حسرت روزهای از دست رفته رو بخوری . نیما با همون آه و ناله اش گفت مگه از اول تا آخرش یکی دوماه بیشتر بود ؟/؟تو یکی ناز داشتی باهام ازدواج نمی کردی .-حالا که این طور شد جبران سه سال پیش تا حالا رو باید بکنم . کلفتی کیر نیما و سطح زیاد پوستش لذت شیرینی رو به تمام تنش منتقل کرده بود . تو حالت ساک زدن نیما دوتا دستاشو لای موهای نوشین گذاشت و نوازشش می کرد . -آههههههه بخوررررررششششش کیییییییرم داره می ترررررررکه . پوستش از لذت داره پاره میشه . وایییییییی منفجرررررررشدم قربون دهنت -عزیزم خجالت نکش من تشنه آب توام تا اونجایی که داری و لذتشو می بری بریزشششش تو دهنم . هرچی بریززززی من سیراب نمیشم . من کیییییییییررررررتو می خوام . آب کیییییییییییییییییررررررررررررررتو می خوام . کوسسسسسسمم کیییییییررررررتو می خواد . تو بدون کیر هم به من زندگی دادی فکر می کنم هیچوقت مرگ به سراغم نیاد …اگه اب کییییییررررررتتتتتو بدی فکر می کنم آب حیاتو دادی و براهمیشه روونه بهشتم کردی .بریزش تو دهنم .. بالب و دهن و دندون و زبون حتی با دستش آنچنان شوری در نیما به وجود آورد که هر گونه فرصت تصمیم گیری رو ازش گرفته و آب حیات از پشت حیاط نیما اونم بی اجازه و مشورت با صاحبش حرکتشو آغاز کرد . دهن نوشین پر از آب شد . سرعت پرش و ریزش آب کیر نیما بیشتر از سرعت نوش نوشین بود . داماد پیش خود حساب و جذاب ما ریش و سبیلشو هم تیغ کرده تا با کوس صاف و براق همسرش اصطکاک نرمی داشته باشه . لب و چونه نیما روی کوس همسرش قرار داشت . نوشین باتمام وجود فکر و احساس می کرد که این اولین عشقبازی و آمیزش زندگی اوست . گذشته تلخشو به فراموشی سپزده بود . به خصوص این که دکتر پرویز هم ازدواج کرده و برای همیشه با همسرش به کانادا رفته بود . سینه های نوشین اسیر لبهای نیما شده بود .-جاااااااااااااااااااان بخخخخخخخخخخخخورررررشششششش همین جوررررری بخخخخخور . کوسسسسسمم التماس دعا داره ها . نیما دوباره ار سینه به کوس چسبید . صورت نرم و زبان گرم وچوچوله بی شرم کار خودشو کرد و پس از چند ماه کوس و کمر نوشینو موقتا سبک کرد و اونو به ارگاسم رسوند …

عشق من فکر نمی کردم تا این حد جاذبه جنسی داشته باشی . شایدم واسه اینه که من تسلیم توام . متعلق به توام . کیر نیمارو که چون گرز گران و سفت آماده حمله بود تو دستاش گرفت و یه حرکتی به کوس خودش داد پس از این که یه دقیقه ای سر آلتو با چوچوله هاش بازی داد وهوسشو زیادتر کرد کیر محبوبشو یواش یواش گذاشت تو کوسش . بکارت مصنوعی پاره شده بود .-سوختم نیما چقدر داغه انگار تو تنت سماور برقی کار گذاشتی -سماور می خوام چیکار تو رو که می بینم خودم جوش میارم -بپا نسوزی هنوز باهات خیلی کاردارم -من خیلی بیشتر باهات کار دارم . -پس نیما جون بیا با هم مسابقه بدیم هر کی زودتر خسته شد بازی رو باخته .-اونوقت جایزه اش ؟/؟-اون با برنده هرچی دلش خواست .-فعلا این دست به نقدو بگیر -آههههه اوووووووخ نیما آتیششششششم زدی بززززن که دلم دارررره از جاش در میاد چقدر کلفته عشق من بزن دارم لذت می برم دارم می سوزم . تحمل ندارم . بکن بکن . به طرز وحشتناکی فریاد می زد . فریادش صدای فریاد و ناله های نیمارو خورده و محو کرده بود . به هرچی کنارش بود چنگ مینداخت . چنگ مینداخت و فوری ولش می کرد . نفس نفس می زد و التماس می کرد نیما جون .. نیماجون قربون کییییییرررررت فدای کییییییییرررررت تند تر بزن آبم بیاد کووسسسسسم خالی کنه اون وقت دوباره بزززززن که یه خورده بیشتر تحمل کنم . طاقت ندارم .نیما هم با سرعت و ادامه دادن بیشترکوس همسرشو می گایید . بالاخره یه دفعه دیگه آب گرم و داغشو این بار روکیر خودش احساس کرد .-نیما کوسسسسسم آب میخواد بریزش تو . نیما جون مخصوصا امشبو واسه عروسی انتخاب کردم که شانس بار داری زیاد شه . با لذت آبتو بریززززز. کوسسسسسم میخواد بکنش . بکن اووووووووففففففف نیما واسه دومین بار خودشو ارضا کرد . رو همسر دراز کشیده اش دراز کشید . کیرشو همون تو گذاشت باشه تا بیشتر لذت ببرن و به آرامش برسن . در مرحله بعدی نو شینو برگردوند خیره به پوست و تن زیبا و موهای بلندش که قسمتی از باسن نیمه برجسته و خوش تراششو پوشش داده بود نگاه می کرد . حیفش میومد که از تماشای این منظره زیبا سریع دل بکنه و مشغول شه . اون وقت زیاد داشت و نوشین هم هوس زیاد و بی کنترل . زن حشری احضارش کرده بود . نیما مجبور شد زودتر بره طرفش . از انتهای پشت پا تا گردنشو بوسه بارون کرد . پس از یه مشت و مال درست و حسابی کیرشو از پشت کون زیبای نوشین گذاشت تو کوس تپل و مامانیش . توی هر رفت و برگشت چوچوله های قرمز و کیر طلب نو شین بریون تر می شدن . اینو نوشین به خوبی حس می کرد . شروع هوسش از اونجا بود . وقتی که نیما داشت نو شینو می کرد دست چپشو به بالای کوسش رسوند و سعی داشت ورم هوس همسرشو پخش کنه و بخوابونه . سرخی چوچوله هاش به حداکثر رسیده بود . قبل از این که بریان بریان شه روغن داغشو از زیر قفسه های سینه اش فرستاد بیرون کوس تا خنک شه . نیما که فهمیده بود اون به ار گاسم رسیده صبر نکرد تا زنش از آتش سوزانی که درونش شعله ور شده حتی واسه چند لحظه هم خلاص شه . فوری آب خودشو ریخت توکوسش .-خسته که نشدی نوشین من -نه نیمای من .آماده آماده ام .نیما واسه این که آمادگی خودشو نشون بده مثل بوکسورها شروع کرد به رقص پا کردن .-آهاااااااااااای داری جنگ میری ؟/؟-جنگ غلط بکنه این جوری باشه -چی ؟/؟به همین زودی خسته شدی ؟/؟-نشونت میدم که کی خسته میشه .-عزیزم باهات شوخی کردم شوهر قشنگم میدونی که چقدر دوستت دارم . تازه احساس خوشبختی می کنم . درکنارتو . من بدون تو هیچی نیستم . یکی دو ساعتی رو دنبال اجرای سکسهای متنوع بودند .. هیچکدوم خستگی سرشون نمی شد . پس از چند ساعت عشقبازی هنوزم وقتی کیر نیما وارد کوس نو شین می شد همون خیسی و طراوت اولیه از کوس نو شین می نشست رو کیرش . هوسهای هیچکدومشون تمومی نداشت . حساب این که چند دفعه ارضا شده بودن از دستشون در رفته بود . هفت هشت ساعتی می شد که با هم ور می رفتند . آثار خستگی در چهره نو شین ظاهر می شد ولی نیما همون شادی و نشاط اولیه رو داشت .. حداقل نمی خواست پیش همسرش اونم شب اول کم بیاره . بازی انگشتاش با سوراخ کون زنش نو شینو متوجه کرد که نیما کون میخواد .. -نیما جون اجازه نیاز نیس بگیری وقتی جونم مال توست کونمم مال توست . هربلایی دوست داری سرش بیار من حق حرف زدن ندارم -این قدرها هم که فکر می کنی بیرحم نیستم . خیسی کوس نوشین اومد به کمک سوراخ کونش که دیگه از کرم استفاده نشه . سر آلتو یواش یواش فرستاد تو .-جووووووون نیما یه خورده درد داره ولی چون دوستت دارم کیفففففف می کنم بکن کونممم مثل کوسسسسسسم بکن کیررررررت باید همه جامو بکنه عزیزم عاشقتم کیر نیما تا نصفه میرفت تو کون نوشین و بر می گشت . نیما خیلی آروم و با شگردی خاص این کارو انجام می داد . انگشتاشم میذاشت تو کوس زن زیباش و با سرعت عقب و جلوش می کرد تا اونو حشری تر کنه . نیما با قدرت کیر و اثر انگشتاش یه دفعه دیگه نوشینو به زانو در آورد و تسلیمش کرد . -نیما بچسب بچسب به کونم ولم نکن دارم حال می کنم کونم یه پارچه کوسسسس شده بزززززن با کیییییرررررت جررررررش بده دوست دارم قلمبگیشو تو سوراخ کونم حس کنم . ولم نکن . بزن .-جوووووووون نوشین . من فدای کون بزرگ و برجسته ات می شم . دفعه دیگه باید واسسسسسم برقصی و یه استریپ تیز باحال بکنی . باشه باشه عزیزم هر چی تو بگی . این دفعه رو خوب تمومش کن . عزیزم اگه دوست داری می تونی بریزی توی کونم . دوست دارم کیییییییررررررررتو بذارم تو دهنم ببینم این جورررررری مززززه اش چه جوریه . نیما در حالی که دو تا دستای نو شینو از پشت گرفته بود و پاهای اونو هم به دوطرف باز کرده بود کیرشو این دفعه به درخواست نوشین بیشتر از نصف می فرستاد تو سوراخ کونش -وایییییی نیما سوراخم سوراخخخخخم سوراخخخخ کوووووونم داره از لذذذذذت می ترکه مثل کوسسسسسسسم داره به من حالللللل میده . بززززززززن کیییییییییرررررتو -نوشین من . دلم نمیاد از پیش این کووووووونت بلتدشم . اینو گفت پس از چند ضربه کون نوشینو از آب کیرش پرکرد وفوری خودشو ول کرده از پشت کون نوشینو بغل کرد و همه جاشو می بوسید و گاز می گرفت واین بار نو شین رو کرد و کیر نیما رو گذاشت تو دهنش . نیما به خودش می لرزید .-واییییی عشق من داری چیکار می کنی -همون بلایی رو که تو سرم آوردی سر تو میارم . کیر نیمارو تا اونجایی که می تونست فرومی کرد تو دهنش آروم آروم میکش می زد و می کشید بیرون و بعد دوباره میذاشت تودهنش . این قدر واسش ساک زد تا چند قطره ای از شیره نیمارو کشید و بالاخره آب کیر نیمارو نوشین نوشید ….صبح شده و آفتاب در اومده بود .نوشین از حال رفته بود . نیما می رقصید و می خواند . آماده ام اماده ..ای همسر آزاده ..سواری من پیاده ..آقانیما صاف و ساده ..در سکس برق و باده ..اون شاد و شاد و شاده .. سواری من پیاده .. جایزه میخوام از تو . این خواهشم زیاده ؟/؟-حالا دیگه واسه ما کرکری میخونی ؟/؟چی میخوای تو که منو کشتی .-میخوام توی بغل من بخوابی کیر من تو کوست باشه -همین ؟/؟مطمئنی هردوتاشون دوام میارن و آب نمیشن ؟/؟چند ساعتی را در آغوش هم به خواب رفتند و در این چند ساعت هر چند وقت یک بار نیما از خواب بیدار می شد و می دید که کیرش بیرونه دوباره می کرد توی کوس . معلوم نبود خودش بیرون میومد یا نوشین از داغ کردن زیاد می کشید بیرون … پس از ان که صبحانه و ناهارو باهم خوردند نیما سیر سیر بدن لخت همسرشو دید زد و دوباره خوابیدند . هنوز غروب نشده بود که هوس حموم به سرشون زد . نوشین یه روغن مخصوصی داد دست نیما تا تنشو چرب کنه .نیما این کارو با لذت زیاد انجام داد وبعد ماساژو شروع کرد . کون نو شین هوش از سرش برده بود . سرشو گذاشت وسط کونش و با حرص و ولع هر چه تمام ملچ ملوچ می کرد .-تمومش نکنی ها دلتو می زنه .-نه من یکی سیر بشو نیستم . میدونی چند سال به من بدهکاری ؟/؟-اگه بخوام همه بدهکاریهامو یک دفعه بدم اونوقت دوباره ازم طلبکار میشی . شوخی کردم هر چی دلت میخواد منو بکن من سیر و سیراب بشو نیستم . لغزندگی تن نو شین همراه با ماساژهوس انگیز نیما یه دفعه دیگه کوس و کیر داغشونو به هم رسوند . خستگی سکس قبلی از تن نو شین در رفته و نیمای خستگی ناپذیر هم که همچنان به مردونه گاییدنش ادامه می داد . نوشین با لیف کف درست کرده اونو گذاشت رو کیر نیما و چهره کیرو می پوشوند . بعد دستشو از ته کیر به سر کیر می رسوند .-وای نوشین چقدر آتیشی و باحاله واییییی کییییییییررررررم مث این که رفته تو کوسسسسست داغ کرده -اونجاششششم میررره مگه کوسسسسس من ول کنته .تازه کییییییرررررتو گیرررررششش آورده . کیر نیما به سر و صورت نو شین رحم نکرده وشیره جونشو نثار جانش کرد . نوشین دهنشو باز کرده و محصول چند تا ازین پرشای فشفشه ای رو روهوا شکار کرد و با اشتها خورد . بقیه آب هم که سر و صورت و موهای قشنگشو آبیاری کرد .بعد از اونم قمبل کرده کوسشو در اختیار عزیزش قرار داد که سرحالش بیاره . این دفعه پس از این که ارگاسم شد به نیما گفت که شیره جونشو بریزه تو کوسش ….روز گار برای این زوج خوشبخت به خوبی و خوشی می گذشت . نوشین از باقیمانده ارث و سرمایه ای که از فرهاد به او رسیده بود همچنان به خیرات خود ادامه می داد . مدرسه می ساخت . به زنان و مردان بی بضاعت کمک می کرد . به زنانی که از راه راست منحرف شده وبه خاطر فقر و نظایر آن دست به خود فروشی می زدند کمک مالی می کرد و حتی الامکان واسشون کار می گرفت . تنها کاری که انجام نداد ساخت مسجد بود . اعتقاد داشت که بیش از ده برابر نیاز جامعه مسجد وجود داره . ظاهرا نو شین در شب زفاف حامله شده بود . خداوند پسری به آنها داد که نامش را نوید گذاشتند . با سرمایه ای که اصغر آقا در اختیار زوج خوشبخت گذاشت اونا به خرید و فروش ملک و املاک و تجارت در امور مختلف پرداختند . خداوند به اونا نظر لطف داشته روزبه روز سرمایه اشونو به صورت تصاعد هندسی اضافه می کرد . در سال دوم ازدواج نو شین دوباره باردارشد درماه هفتم حاملگی سونو گرافی از دختر بودن جنینش می گفت . نیما ذوق زده بود . می گفت خوشحال است از این که ۲۱ کرده است ولی معتقد بود که نوه هایش عمو و خاله هم می خواهند .. پایان