داستان سکسی

داستان سکسی تحقق آرزوی سکس ضربدری

داستان سکسی

قسمت اول داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:من آرش هستم و می خوام خاطره سکسی خودمو راجع به سکس ضربدری براتون بگم. همه جریانات این داستان کاملا واقعی یه و حتی نخواستم به بهانه اینکه خواننده ها رو بیشتر حشری کنه بهش آب و تاب بدم. چون بعضی نویسنده های داستانهای سکسی اونقدر خال بندی می کنند که هر خواننده ای پی می بره این داستان تخیلی یه و این موضوع باعث کمتر شدن جذابیت داستان میشه. قبل از هر چیز می خوام یادآوری کنم که هدف من از بیان این خاطراتم این نیست که تضمین کنم هر کسی همین مراحل رو طی کنه مشکلی براش پیش نمی یاد. بیشتر دوستان می تونن از این مطالب فقط در حد یک داستان سکسی از آن استفاده کنند ولی کسانی هم که به سکس ضربدری علاقه دارن ولی هنوز نمی دونن چطور شروع کنن و یا اینکه بعدا چه حسی پیدا می کنن این خاطره می تونه براشون مفید واقع بشه. ولی از آنجاییکه شرایط روحی و محیطی هر کسی با دیگران متفاوته، در نظر داشته باشن که ممکنه زندگییشون از هم بپاشه و لازمه بی گدار به آب نزنن.اول می خوام کمی از خودم بگم. من الان ۳۳ سال سن دارم و همسرم سحر ۲۹ سالشه، ۸ سالی میشه ازدواج کردیم. یک دختر ناز ۴ ساله هم داریم. من چون از بچگی توی یک خانواده مذهبی بزرگ شدم تا چند سال پیش حتی اهل نماز و روزه هم بودم ولی به خاطر اینکه ذاتا آدم شهوتی هستم درهمان ایام دانشجویی هم که تازه اینترنت باب شده بود زیاد به سایت های سکسی سر می زدم و کارم شده بود دانلود عکس و فیلم و خوندن خاطرات سکسی. پس از مدتی با واژه سکس ضربدری آشنا شدم ولی از انجاییکه زنم رو خیلی دوست داشتم و هنوز اون حس غیرتی که از بچگی در ما ایجاد میشه رو در وجودم داشتم، هنگام خواندن داستانها خودمو جای شخصیت های داستان قرار می دادم نه اینکه این موضوع رو برای خودم و زنم تصور کنم. پس از چند سال این نگرش تغییر کرد و احساس کردم که دوست دارم چنین موضوعی رو تجربه کنم. من با وجود اینکه از بچگی فکر و ذکرم سکس بود و اگه موردی پیش می اومد ردش نمی کردم ولی از روزی که با زنم نامزدم شدم عهد بستم که به او خیانت نکنم. چند سالی که دانشجو بودم و با یکی از دوستای صمیمیم خونه گرفته بودیم حتی مواردی پیش می اومد که دوستم جنده می آورد خونه و من برای اینکه به زنم خیانت نکنم از خونه می زدم بیرون. یا پیشنهاد سکس بعضی ها از آشنا ها و فامیلا رو رد می کردم. در کل آدم سر به زیری بودم و رو این حساب همه زنای فامیل و حتی زنای همکارام کاملا به من اعتماد داشتن و با من راحت بودن. سحرم که متوجه این موضوع شده بود و حتی بدون اینکه من بخوام از بعضی ماجراهای قدیمی خبردار شده بود، منو از صمیم قلب دوست داشت و حتی اگه تو مهمونی و یا سر خیابون زن خوشگلی رو می دیدم و ازش تعریف می کردم نه تنها ناراحت نمی شد بلکه همراهی هم میکرد چون می دونست در حد همین حرفاست و خیالش راحت بود که دزدکی بهش خیانت نمی کنم. بعد از مدتی راجع به بعضی بحث های مذهبی سوالاتی برام پیش می اومد و با بحث با بعضی همکارهای روشنفکرم و مطالعه کتاب هایی مثل ۲۳ سال مرحوم دشتی و مطالعه نظریه تکامل نگرشم نسبت به مذهب و مسایل مربوط از قبیل عقد و گناه و …. دگرگون شد. از اون پس اگه هنوز به زنم خیانت نمی کردم فقط به خاطر این بود که پیش خودم فکر می کردم من و زنم قلبا پیمانی با هم بستیم که باید متقابل باشه و تا آخر عمر به اون پایبند باشیم، حتی اگه اون خطبه عقد مسخره به زبان عربی هم جاری نمی شد. از دیدن آدم های مذهبی که زن و بچه داشتند و پنهانی با کسای دیگه رابطه داشتن و به خیال خودشون به صرف اینکه عقدش کردن کار بدی انجام ندادن حالم به هم می خورد و از این قوانینی که این مزایا رو فقط در اختیار مرد قرار داده بیزار بودم. حدود یک سال طول کشید تا ذهن سحر رو نسبت به اعتقاداتش عوض کردم و بهش فهماندم که معیارهای انسانیت از قبیل احترام به حقوق دیگران، نوع دوستی، کمک به دیگران و … که به صورت ذاتی در وجود انسان هست خیلی بالاتر از قوانین و قراردادهایی دست و پاگیری است که در دین وضع شده. بعد از این مرحله زندگیمون دگرگون شد. بعضی شب ها با هم می نشستیم و بعد از خوردن مشروب، حسابی حال می کردیم. اگه قبلا چادر می پوشید حالا دیگه مانتوی تنگ می پوشید و با کمی آرایش اون زیبایی فوق العاده ای که داشت بیشتر نمایان میشد و خیابون که می رفتیم با دیدن مردهایی که با دیدنش آب از لب و لوچه شون راه می افتاد هم احساس غرور می کردم و هم لذت می بردم. ولی چون روحیشو می شناختم جرات نمی کردم راجع به سکس اون با کسی دیگه صحبت کنم. چون اون بخاطر عشقش به من و بهتر شدن زندگیمون تا اینجا همکاری کرده بود و می ترسیدم با مطرح کردن یک باره این موضوع همه چیز خراب بشه. پس تصمیم گرفتم این کارو خیلی تدریجی انجام بدم. گر چه هر دو آدم های حشری بودیم و سکسمون از همون اوایل زندگی رضایت بخش بود و تو همون سال اول زندگی همه پوزیشن ها رو امتحان کرده بودیم و هر دو برای هم ساک می زدیم و چند وقت یک بار از کون می کردمش ولی بعضی موانع بود که حذفشون کلی وضعیت سکسمونو بهتر کرد. مثلا سال های اول سحر بعد از سکس می رفت دوش می گرفت که برای نماز غسل کنه ولی بعد از اینکه عقایدش عوض شد، همیشه اول دوش می گرفتیم و سپس سکس شروع می شد. خوردن مشروب و داشتن سکس با یک زن مست که دیگه قابل توصیف نیست. کاملا احساس می کردم که در عالم مستی شهوتش خیلی بیشتر میشه و ارضا شدنش عمیق تر. با هم می نشستیم فیلم سوپر نگاه می کردیم و سپس کارهای اونا رو تکرار می کردیم. بنابراین رضایت مندی سکسیمون روز به روز بیشتر میشد و حتی بر عکس همه تعداد سکسامون در هفته بیشتر هم شده بود. کاملا اثرات مثبتشو در زندگیمون می دیدیم و با وجود اینکه در تمام طول زندگیمون حتی یک شب هم با هم قهر نبودیم و یا دعوای آنچنانی نداشتیم ولی بعد از این که سکسمون با حال تر شده بود احساس می کردم حتی نسبت به اشتباهات همدیگه خیلی راحت تر گذشت می کنیم و دونستم بی دلیل نیست که میگن دلیل بیشتر طلاق ها نارضایتی یه سکسی است. بیشتر مواقع موقع سکس تصور می کردم که مردی دیگه داره زنمو می کنه و من دارم با زن اون مرد سکس می کنم. این تصورات به عنوان فانتزی سکسی تا مدتی خوب جواب می داد و خیلی حال می کردم. اما بعد از مدتی کمرنگ شد و فهمیدم برای اینکه بیشتر حال کنیم باید بتونم با خیال راحت اونو به اسم زنای دیگه که دوست دارم باهاشون سکس کنم صدا کنم و اونم همکاری کنه و نقش اونا رو بازی کنه. بنابراین یک روز بهش گفتم می خوام سکسمون از این هم بهتر بشه. سحر گفت منم دوست دارم و همه جوره همکاری می کنم ولی فکر نمی کنم چیزی باقی مونده باشه. گفتم چرا هست اونم فانتزی سکسی یه. گفت یعنی چی؟ خودم کمی براش توضیح دادم و برای اینکه ثابت کنم که پایه علمی داره چند تا مقاله از اینترنت رو بهش دادم تا بخونه. اولاش مخالف بود و می گفت که کار درستی نیست که مثلا موقع سکس به زن همکارت فکر کنی و یا من به پسر همسایمون. ولی کم کم متقاعدش کردم که این کار هیچ ضرری به کسی نمی رسونه و خیلی لذت سکس رو بیشتر می کنه. کم کم قبول کرد که برای من مخالفتی نداشته باشه و حتی ادای اونهایی رو که من می خوام برام در بیاره. ولی گفت که من دوست ندارم تصور کنم با کسی غیر از تو سکس کنم. منم چون روحیشو می شناختم برای خودش اصرار نکردم و منتظر گذر زمان شدم. برای اینکه سحر حساس نشه و خودمم به این فانتزی ها عادت نکنم که اگه بعضی وقت ها نباشه از سکس با سحر لذت نبرم، چند وقت یک بار این کارو می کردیم و من ازش می خواستم که به جای یک زن شوهر دار که شوهرش خونه نیست به من کوس بده و حرفاش اینقدر طبیعی و زیبا بود که لذت ارضا شدنم چند برابر می شد. همون مواقع احساس کردم زمانهایی که داره نقش زنهایی رو بازی می کنه که به دور از چشم شوهرشون با یک غریبه سکس می کنن خودشم بیشتر لذت می بره و حشری تر میشه. اما من به روش نمی آوردم تا این حسش سرکوب نشه. کم کم تو اوج شهوت از الفاظی مثل جنده خوشگل و … براش استفاده می کردم تا براش عادی تر بشه. بعد از چند ماه اسم پسرای خوشگلی رو که هر دو می شناختیم براش می آوردم و می گفتم دوست داری امشب فلانی تو رو بکنه. چند بار اول مخالفت کرد ولی کم کم اعتراضی نمی کرد و نهایتا به جایی رسید که می گفت امشب نوبت منه و تو باید نقش یک مرد غریبه رو بازی کنی. زندگیمون خیلی عالی شده بود تا اینکه فکر کردم باید این فانتزی های رو کمی واقعی تر کنم تا اونم برای سکس واقعی آماده تر بشه.
قسمت دوم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:در یکی از ماموریت هایی که از طرف شرکت به کشور ایتالیا رفتم با دیدن یک sexshop به ذهنم رسید که یک کیر مصنوعی بخرم و به عنوان سوغات براش ببرم. یکی رو انتخاب کردم که خیلی شبیه کیر واقعی بود و ویبره داشت. گر چه می ترسیدم تو فرودگاه لو بره ولی اینقدر از این فکر خوشم اومد که ریسکشو پذیرفتم و با در آوردن باطری های دستگاه ویبرش اونو داخل لباس هام جاسازی کردم. خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و وقتی سوغات ها رو بهش می دادم، اونو نشون ندادم. شب که شد بعد از دو هفته دوری هر دو خیلی حشری بودیم و برای آخر شب که بچمون بخوابه لحظه شماری می کردیم. شب بعد از کلی لب و نوازش و غیره وقتی دیدم کوسش حسابی خیس شده و برای فرو کردن کیرم تو کوسش التماس می کنه گفتم من دوست دارم امشب یه چیز جدیدی رو امتحان کنیم. گفت چیه؟ گفتم می خوام مثل فیلم های پورنو با دستمالی چشاتو ببندم تا نبینی چکار می کنم و این انتظاری که برای فرو کردن کیرم تو کوست داری بیشتر بشه و هر دو بیشتر حال کنیم. گفت حالا بذار برای یه وقت دیگه، من واقعا الان نیاز دارم زودتر شروع کنی. دو هفته است که منو نکردی. بعد خندید و گفت فکر می کنم کم کم دارم فراموش می کنم کیرت چه فرمی بود. منم که دیگه داشتم به خاطر احترام به نظر اون کردن یک کیر مصنوعی تو کوس زنم رو به شب های دیگه موکول می کردم با شنیدن این حرفش پیش خودم گفتم الان بهترین فرصته. ازش خواهش کردم که همین امشب این فانتزی سکسی رو امتحان کنیم. با یک روسری چشماشو بستم و گفتم فرض کن من هنوز برنگشتم و تو از بس کف کردی رضا رو آوردی خونه تا ترتیبتو بده (رضا پسر جوان و خوشگلی تو فامیلمونه که متوجه شدم بیشتر دوست داره با اون تو تصورش سکس کنه) اونم آخ جونی کرد و گفت رضا جون فدات کیرت بشم، بیا حسابی منو بکن که دو هفته است سکس نداشتم. منم شروع کردم و بعد از کمی انگشت کردن تو کوسش و خوردن چوچولش کیر مصنوعی خوش فرمم رو از زیر تختخواب در آوردم و برای اینکه متوجه مصنوعی بودنش نشه کمی اون توی دهنم گذاشتم تا گرم بشه. سپس آروم سرشو به لبه های کوسش مالوندم. با دیدن این صحنه اینقدر شهوتی شدم و لذت بردم که نزدیک بود آبم بیاد. اونم یکی دوبار می خواست دستشو بیاره جلو و به خیال خودش کیرمو بکنه تو کوسش ولی من برای اینکه نفهمه کیر خودم نیست دستاشو گرفتم و گفتم من رضا هستم و سبک سکسم با آرش فرق می کنه. اندازه و شکل کیرمون هم فرق می کنه. مثل آرش کیرم بزرگ نیست ولی قول میدم حسابی بهت حال بدم. بعد از کلی مالوندن به در کوسش خیلی آهسته کیر مصنوعی رو فرستادم تو و چند بار عقب جلو کردم. گر چه سحر خیلی تو حس بود ولی چون کیر من بزرگ و کلفته و اون کیر مصنوعی نسبتا باریک بود، ظاهرا متوجه شد و گفت آرش جدی جدی انگار یک کیر دیگست. منم گفتم مثل اینکه خیلی رفتی تو حس و فکر می کنی کیر کوچک رضا توشه ولی نه همون کیر خودمه ولی چون کوست خیلی خیسه اینجور احساس می کنی. حالا هم حالتو بکن. واقعا خیلی لذت بخش بود که وقتی بصورت واقعی تر می دیدم که کیر دیگه داره می ره تو کوس زنم، تو اون شرایط طبیعی یا مصنوعی بودنش خیلی برام فرق نمی کرد. اونم معلوم بود خیلی حال می کنه چون با وجود اینکه کیر مصنوعی انعطاف پذیری خوبی داشت ولی می شد اونو طوری کج کرد که سرش به نقطه G بخوره و بیشتر حال کنه. بعد از چند دقیقه واقعا داشت از شدت لذت نفس نفس می زد که دیگه نتونستم تحمل کنم و کیر مصنوعی رو در آوردم و مال خودمو فرستادم تو. هنوز شروع به تلمبه زدن نکرده بودم که شاید به خاطر تغییر سایز و یا فرم کیرم متوجه شد و یک دفعه بدون اینکه حرفی بزنه روسری رو از چشمش باز کرد و به کیر مصنوعی که در دستم بود نگاه کرد. یک دفعه خودشو عقب کشید و با بهت به کیر مصنوعی نگاه کرد. با تعجب گفت این چیه دیوونه؟ گفتم این سوغات فرنگه. معلومه خیلی باهاش حال کردی. نمی دونم اگه واقعیش بود تا حالا چند بار ارضا شده بودی؟. گفت مسخره بازی در نیار من فکر کردم کیر خودته که اونجوری شدم. گفتم مهم نیست حالا دوست داری ادامه بدم. گفت خودت کمی بکن، چون خیلی یادش کردم، بعد اونو امتحان کن. منم شروع کردم ولی به خاطر دیدن اون صحنه احساس کردم که داره ابم می یاد. آبمو تو کوسش خالی کردم. گفت چی شد؟ پنجر شدی؟ گفتم آره ولی رضا جونت هنوز می خواد حال کنه. این دفعه بصورت ناگهانی تا دسته کردم تو کوسش جوری که به دهانه رحمش گیر کرد و گفت یواش تر، جرم دادی. حالا دیگه می تونستم ویبرشو روشن کنم تا بیشتر حال کنه. وقتی ولوم ویبرشو چرخوندم یه جورایی ترسید و خواست درش بیاره. گفت چی شد؟ گفتم نترس اینجوری حالش بیشتره. خلاصه اون شب تا ساعت دو بیدار موندیم و آخر سر به کمک کیر مصنوعی و لیسیدن چوچولش کاملا ارضا شد و روز بعد اعتراف کرد که تا حالا اینقدر از سکس لذت نبرده. شب های بعد بعضی مواقع از اون به عنوان یار کمکی استفاده می کردم و از اونجاییکه کیر من کلفتر از حد نرماله قبلا که می خواستم چند ماه یک بار از عقب باهاش سکس کنم، مجبور بودم برای اینکه سحر اذیت نشه کلی با سوراخ کونش ور برم و با انگشت بازش کنم. اما بعد از این ماجرا با صرف وقت کم تری کیر مصنوعی رو می فرستادم تو و بعدش مال خودمو. بعضی وقت ها هم همزمان که اون تو کونش بود خودم از کوسش می کردمش و اون می تونست لذتی رو که بعضی زنا تو فیلم های سوپر با فرو شدن دو تا کیر تو کون و کوسشون می برن رو تجربه کنه. همه چیز خوب بود ولی می خواستم که به جای اون کیر مصنوعی یک کیر واقعی توسط مرد با احساسی بره تو کوسش. دوست داشتم جلوی چشم خودم همدیگرو نوازش کنن، لب بگیرن، حرف های سکسی بهم بگن، کوسشو بخوره و بعد از یک گاییدن حسابی منی شو ببینم که از لبه های کوس سحر داره می زنه بیرون. من اینا رو خیلی دوست داشتم ولی از طرفی چون واقعا دوستش داشتم و نمی دونستم بعد از عملی شدن این موضوع چه احساسی نسبت بهش پیدا کنم تصمیم گرفتم که عجله نکنم و از عواقبش مطمئن شم. حالا بگذریم که راضی کردن سحر به سکس واقعی خودش یک پروژه جدید بود برام.
قسمت سوم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”: یک روز سحر سرما خورد و دکتر براش آمپول تجویز کرد. صبح یکیشو تو درمانگاه تزریق کرد ولی یکی دیگه رو باید شب می زد. بعد از شام با هم رفتیم درمانگاهی که تزریقات توسط خانم انجام می گیره. اما دیدیم فقط آقایی اونجاست. پرسیدم قضیه چیه گفت که شبا خانوم نداریم. خانومم گفت مرسی میریم جای دیگه. چند جای دیگه هم سر زدیم اونا هم فقط مرد بودن. آخرش گفتم ببین، هر جا بریم همینه. تزریقاتی ها هم مثل دکترا محرم هستند، خیلی مهم نیست. خودمم می یام کنارت. با کلی اصرار قبول کرد. منم خوشحال شدم که این اتفاق قراره بیفته چون علاوه بر این که مطمئن بودم که با دیدن این صحنه که زنم شلوارشو کشیده پایین و در حالی که کمی هم از شرتش معلومه، مردی داره چیزی رو به باسنش فرو می کنه لذت می برم، می تونستم بعدا نیز تو فانتزی های سکسیم چیزهای دیگه رو بهش اضافه کنم و بیشتر لذت ببرم. مهمتر از همه اگه بعد از دیدن این صحنه احساس خوبی نداشتم، از ادامه این برنامه هام جلوگیری کنم و کاری نکنم که سکس زنم با مردی دیگه به واقعیت بپیونده و بعدا عذاب وجدان پیدا کنم. اون لحظه که زنم به خاطر حیاش و یا اینکه نمی دونست چقدر شلوارشو بکشه پایین و مرد با پر رویی تمام کمی دیگه شلوارشو پایین کشید و لحظه ای که با آرامش آمپولو توش فرو می کرد و حتی لحظه ای که کمی پنبه رو باسنش مالش داد برای من دست کمی از یک سکس نداشت و تا مدتها با این صحنه حال می کردم و کاری کردم که دوباره این صحنه ها تکرار بشه. گرچه مثل خیلی موضوعات سکسی دیگه اون اولیش حس خیلی بهتری داشت. حالا دیگه تصمیمم برای پیدا کردن زوجی مطمئن برای عملی نمودن سکس ضربدری قطعی تر شده بود. کم کم موضوع دیگه رو مطرح کردم و اون این بود که با توجه به اینکه رومون به هم باز شده بود من از بحث تنوع طلبی مردا برای سحر صحبت کردم و اینکه من دوست دارم در حد داشتن سکس با زنای دیگه باشم ولی بهش اطمینان دادم این موضوع هیچ لطمه ای به زندگیمون نمی زنه و قول دادم هر موردی هم که باشه با اطلاع و اجازه اون باشه و هیچوقت با کسی اونقدر ادامه ندم که وابستگی روحی ایجاد بشه. اونهم مثل هر زن دیگه ای اول قبول نکرد ولی فکر کنم با شناختی که از من داشت و مطمئن بود قبلا مواردی رو به خاطر او رد کردم و اهل گول زدنش نیستم و برای اینکه نشون بده چقدر به خواسته های من اهمیت میده و دوست داره از زندگیم لذت ببرم بعد از چند روز قبول کرد و من بهش قول دادم از این موضوع پشیمون نشه. مدتی برای سکس دنبال مورد مناسبی گشتم ولی موفق نشدم. یک روز به سحر گفتم که کمکم کنه اونم قبول کرد به شرط اینکه فامیل و آشنای نزدیکمون نباشه و طرف زن غریبه بدون شوهر باشه همکاری کنه، حتی می گفت دختر نباشه تا یک وقت آویزونت نشه. به فکر یکی از فامیل های دور خودم افتادم که خیلی زیبا بود و حتی قبل از سحر می خواستم اونو بگیرم ولی پس از آشنایی با سحر نظرم عوض شده بود. شنیدم که سال گذشته از دست بدگمانی های بی مورد شوهرش ازش جدا شده و خونه پدرش زندگی می کنه اما نمی تونستم شمارشو گیر بیارم. از اونجایی که خانومم تو دبیرستان دورادور می شناختش به بهونه ای به خونشون زنگ زد و بعد از چند بار تونست شماره همراهشو هم ازش بگیره. ولی گفت از این به بعد دیگه با خودته. خط ایرانسلی خریدم و تا مدتی بهش پیام می دادم ولی ظاهرا اهلش نبود و نهایتا بیخیال شدم. یاد زنی افتادم که چند سال پیش همسایمون بود و اون هم طلاق گرفته بود ولی از ظاهرش و برخوردای اون سالها معلوم بود که اهل حال دادنه. اتفاقا اون موقع که مستاجر پدرش بودیم خیلی با خانومم دوست شده بود و بعد از اینکه از اونجا رفتیم چند بار شماره جدیدمونو گیر آورده بود ولی خانومم باهاش سرد رفتار کرده بود و اونم بی خیال شده بود. با هم رفتیم در خونشون ولی خانومی اومد و گفت که دو سال شوهر کرده و خونش سنندجه. به شانس بدم لعنت فرستادم.
قسمت سوم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”: یک روز که خانومم خونه پدرش بود نشستم پای اینترنت و با سرچ کردن لغت ضربدری چند آگهی دوست یابی پیدا کردم. برای چند تاشون ایمیل فرستادم و گفتم که می خوام باهاشون اشنا شم. همون شب که ایمیلمو چک کردم دیدم یکیشون نوشته بیا چت تا صحبت کنیم. زوجی بودن از اصفهان به نام های پدرام و مریم. من با اینکه کامپیوتر رشته تحصیلیم نیست ولی با توجه به علاقه ای که دارم و از سال ۷۸ تو خونه کامپیوتر داشتم به اکثر برنامه ها مسلط هستم و علاوه بر تدریس چند تا نرم افزار هم نوشتم. اما هیچوقت چت نکرده بودم چون به نظرم کار مسخره ای می اومد. اما فورا مسینجرو نصب کردم و با مطالعه سریع آموزش چت تو اینترنت دستم اومد چکار کنم. ساعت ده شد که شروع کردیم به چت. من صادقانه بهشون گفتم که دوست دارم سکس ضربدری داشته باشم ولی زنم راضی نیست و اونا قبول کردن که تو این زمینه بهم کمک کنن. بعد برای اینکه مطمئنم کنن زوج هستن بهم وب دادن و دیدم که زن چاقی که صورتش معلوم نیست، تی شرت قرمزی پوشیده و مردی پشتش وایساده و سینه هاشو می ماله. بهشون گفتم که مرده دست چپشو تکون بده و زنه با دست راست ممه چپشو بگیره. با انجام دادن این کار مطمئن شدم که به جای وب واقعی فیلم پخش نمی کنن. چون تو همون مطالب آموزشی متوجه شدم که بعضی ها از این کارا می کنن. بعدش شماره تماس دادن و من با هر دو تاشون صحبت کردم و قرار شد که ما دوستیمون ادامه بدیم تا سحرو هم کم کم به راه بیاریم. بعد از چند روز کم کم به من اعتماد کردن و حتی وب صورت دادن. منم برای نشون دادن حسن نیتم رفتم وبکمی خریدم و وب صورت دادم. بعدا با مریم بیشتر گرم گرفتم و هر موقع برام فراهم میشد وب سکس و یا تل سکس می کردیم. به خاطر قولی که به سحر داده بودم و برای اینکه کم کم وارد دوستیمون بشه یک روز گفتم که زنی پیدا کردم و دارم به راضیش می کنم که با هم سکس داشته باشیم. با تعجب گفت کیه و چرا زودتر به من نگفتی. گفتم چون اینترنتی بود خواستم مطمئن شم که سرکاری نیست بعد بهت بگم. هم خودشو دیدم هم شوهرشو. با تعجب گفت شوهرشو از کجا دیدی؟ گفتم پیش هم بودن. گفت مگه میشه مردی به زنش اجازه بده با کسی دوست بشه. گفتم آره، بعضی ها دنبال سکس ضربدری هستن و براش راجع به ضربدری صحبت کردم. گفت پس تو هم می خوای من با شوهر اون دوست شم؟ گفتم من دوست دارم ولی اجباری نیست. اونا بدون تو هم حاضرن دوستیشون با من ادامه بدن. گفت من تا نبینمشون باورم نمیشه. سری بعد که چت کردیم اونم کنارم نشست و وبشونو دید. گفت من فکر می کنم اینا زن و شوهر نیستن و این دوست دخترشه. من گفتم منم همین فکرو می کردم ولی من حدود دو هفته است که باهاشون دوستم و هر وقت و هر ساعت که زنگ می زنم می یان پای چت. پس معلومه زن و شوهرن. گفت شاید دختر فراری باشه. گفتم شایدم ولی برای من چه فرقی می کنه. مهم اینه که من این زنه رو بکنم. گفت حق با توئه ولی من تو بازی شما نیستم. گفتم هر جور دوست داری. از اون به بعد بیشتر وقتا که با مریم چت می کردم سحر هم کنارم می نشست. مدتی گذشت و کم کم اونا شک کردن که من مجرد باشم و گفتن تا سحر هم کمی وب نده و نبینیمش ما دیگه ادامه نمی دیم. من این موضوعو به سحر گفتم و گفتم فقط در حد یک وب بذار تو رو ببینن تا دوستیمون خراب نشه. گفت نمی ترسی از وبم سو استفاده ای بشه؟ گفتم نه من نمی ترسم چون من برای روز مبادا موقع وب سکس در حالیکه صورتاشون کاملا معلومه از بدن لخت هر دوتاشون عکس و فیلم گرفتم ولی تو حتی می تونی با روسری و حجاب کامل و در کنار خودم بهشون وب بدی. نهایتا قبول کرد و اونا وب منو و سحرو در کنار هم دیدن و تلفنی هم کمی با سحر صحبت کردن. ظاهرا پدرام بعد از دیدن سحر خیلی ازش خوشش اومده بود چون روزای قبل از اون همش می گفت که زودتر سحر هم باید با او چت کنه ولی بعد از اون می گفت اصلا نیازی نیست عجله کنیم، کم کم راضیش می کنیم تا نکنه یک وقت ناراحت بشه و همه چیز خراب بشه. بعد از مدتی سحر بعضی وقتا با مریم چت می کرد ولی با پدرام نه اما من و مریم خیلی با هم راحت بودیم و حسابی به هم حال میدادیم. نزدیک اسفند ۸۸ بود که من به عنوان ماموریت باید یک روز می رفتم اصفهان و از کارخانه ای بازدید می کردم. تو چت با مریم صحبت کردم و با خوشحالی ازم دعوت کرد که سری بهشون بزنم. من گفتم که دوست دارم بیام ولی مطمئنم سحر قبول نمی کنه بیاد و حتی اگرم بیاد فایده ای نداره. مریم گفت من با پدرام صحبت می کنم و اگه اون حرفی نداشتی خودت تنهایی بیا. خیلی دوست دارم اون کیر بزرگتو از نزدیک ببینم و حسابی لیسش بزنم. منم گفتم منم آرزومه که کوستو سیراب کنم و دیگه این کار توئه که پدرام رو راضی کنی. روز بعد مریم گفت که پردام میگه خوش اومدی منتظرتیم. ظاهرا پدرام برای رسیدن به سحر حاضر بود خیلی چیزا رو قبول کنه. منم با سحر صحبت کردم و گرچه نگران به نظر می رسید ولی به خاطر من قبول کرد که برم پیششون. من سه شنبه شب پرواز داشتم و چون چهار شنبه کارم تموم می شد رفتم و بلیط برگشتو به جمعه عصر تغییر دادم تا بیشتر بتونم با کوس تپل مریم حال کنم. روز موعود فرا رسید و من بعد از اتمام کارام به پدرام زنگ زدم بیاد دنبالم. راستش دلهره عجیبی داشتم که نکنه نقشه ای برام کشیده باشن و از این حرفا. ولی نهایتا دلو به دریا زدم و گفتم اگه این فرصتو از دست بدم ممکنه بعدها حسرتشو بخورم. پدرام اومد و بعد از کلی روبوسی منو سوار ماشینش کرد و رفتیم خونه.
قسمت پنجم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”: مریم به استقبالم اومد و بعد از دست دادن و روبوسی منو به داخل راهنمایی کرد. مریم تاپ و شلوارک پوشیده بود و معلوم بود که خیلی زیاد به خودش رسیده. بوی ادکلنش آدمو خفه می کرد. گر چه چاق بود و صورتش خیلی زیبا نبود و اگه من اون تو خیابون می دیدم ازش خوشم نمی اومد اما با اون لباس های سکسی و موهای رنگ کرده و صورت آرایش کردش احساس کردم که ارزش این سفرو داره. اولاش خیلی راحت نبودم چون اولین بار بود همچین فضایی رو تجربه می کردم ولی کم کم جو عوض شد و با مهربونی هاشون منم احساس راحتی کردم. بعد از خوردن میوه مریم گفت اگه می خوای دوشی بگیر منم تشکر کردم و رفتم حموم تا هم صورتمو اصلاح کنم و هم خستگی از تنم در بره. وقتی تو حموم بودم متوجه شدم که مریم پشت در حمومه و داره به شیشه می زنه. منم لای درو باز کردم که گفت چیزی لازم نداری؟ منم گفتم نه مرسی. نیم نگاهی به کیرم انداخت که نیم خیز بود و با لبخند گفت نه ظاهرا همون چیزی یه که تو وب دیدم. منم گفتم مطمئن باش تو دست تو بزرگتر هم میشه. خندید و رفت. خواستم همونجا جلقی بزنم که شب دیرتر آبم بیاد ولی باز منصرف شدم و گفتم اینجوری حالش کمتر میشه. من دو روزی وقت دارم تا حسابی بکنمش. از حموم که در اومدم موقع شام بود. از وضع خونه معلوم بود که از اون زنای کون گشاده که فقط بلدن کوس بدن. خبری هم از شام نبود. وقت شام پدرام گفت شام بریم بیرون؟ قبل از اینکه من بگم آره یا نه مریم گفت نه آرش امشب خسته است. برو شام بگیر تا تو خونه بخوریم. اونم قبول کرد و رفت که پیتزا بگیره. قبل از اون راحت نبودم ولی بلافاصله رفتم رو مبلی که اون نشسته بود و لبم رو لبش گذاشتم. بعد از چند تا بوس آروم دستمو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به مالیدنشون. اونم دستشو آورد گذاشت رو کیرم و شروع کرد به مالیدن. بعد هم روناشو مالیدم وکم کم زیپشو کشیدم پایین. از رو شرتش زبونمو می کشیدم رو کوسش و کم کم سعی کردم با دندون اونو از پاش در بیارم. دیدم اینجوری بی فایده است و در نمی یاد. با دست درش آوردم و به کوسش نگاه کردم. به نظر می رسید همون روز اصلاح کرده، کمی زبونم رو رونش کشیدم تا حسابی حشری بشه. متوجه شدم که صدای نفسش تغییر کرده و سرمو به سمت کوسش فشار می ده. من خیلی وقتا چوچول سحرو لیس می زنم ولی از پوست اضافه بالای چوچول مریم خوشم نیومد گر چه اون لحظه اونقدر شهوتی بودم که همشو کردم تو دهنم. تا این کارو کردم از شدت لذت جیغی زد و من به ادامه کار بیشتر ترغیب شدم. بعد از اون انگشتمو کشیدم رو چاک کوسش و معلوم بود که حسابی خیس شده. کمی انگشت اشاره مو کردم تو و از حالت تو رفتنش احساس کردم که بر خلاف هیکلش کوس تنگی داره. دوست داشتم اولین بار که می کنمش پیش چشم شوهرش باشه. ولی چون می دونستم پدرام برای پیتزا رفته و حداقل یک ساعت دیگه برنمی گرده و من نمی تونم تا اون وقت تحمل کنم. کیرمو در آوردم که بکنم توش. ولی گفت که دوست داره اول کمی برام ساک بزنه. منم سرپا وایسادم و کیرمو به سمت دهنش نزدیک کردم. گرمای دهنشو که روی کیرم احساس کردم حس خوبی بهم داد. چند دقیه ای برام ساک زد ولی چون گاها دندونش به سر کیرم می خورد ترجیح دادم با کوسش حال کنم. کیرمو از دهنش در آوردم و لنگاشو باز کردم. کمی سرشو به در کوسش مالیدم که با حالت التماسی گفت که زودتر شروع کنم. از خونه که اومده بودم سحر مرتب سفارش می گرد که از کاندوم استفاده کنم ولی به دلیل اینکه کوس کردن بدون کاندوم خیلی باحالتره و حتی چند بار که برای سحر کاندوم می زدم از بس کاندومها برای کیر من کوچک بودن، کیرم درد می گرفت و زود می خوابید این کارو نکردم. چون اونم چیزی نگفت این کارمو اینجور توجیه کردم که این زنه شوهر داره و مطمئنا مثل جنده ها با خیلی ها نبوده و مشکلی پیش نمی یاد. باورم نمی شد که کیرم اینجوری به زور بره تو ولی با چند بار عقب و جلو کردن کامل رفت تو. کمی که تلمبه زدم احساس کردم دارم انزال میشم. می تونستم کمی مکث کنم و دوباره ادامه بدم تا طولانی تر بشه. من موقع سکس با سحر به همین روش تا یک ساعت هم سکسمونو طول میدم. ولی تو اون لحظه احساس کردم که نزدیکه پدرام برگرده و دوست نداشتم تو اون حالت ما رو ببینه. بهش گفتم آب من داره می یاد، چکار کنم. گفت چقدر زود؟ گفتم امشب جبران می کنم، نگران نباش. گفت باشه، می تونی بریزی توش، من قرص می خورم. خوشحال شدم که می تونم آبمو تو کوسش بریزم. چون لذت سکس به همینه. بعد از اینکه آبمو تو کوسش ریختم و چند بار عقب و جلو کردم، کیرمو با دستمالی تمیز کردم و رفتم دستشویی. هنوز بیرون نیومده بودم که صدای پدرام می اومد. وقتی اومدم تو هال دیدم مریم هم لباساشو پوشیده و مشغول انداختن سفره است. بعد از شام احساس کردم که امشب کیرم به خاطر اینکه تازه آبش اومده نمی تونه حسابی سرحال باشه و پیش مریم و پدرام آبروم می ره. رو این حساب یک دونه قرص سیلدنافیل ۵۰ میلی گرمی (ویاگرا) رو که قبلا تهیه کرده بودم دزدکی خوردم تا امشب برام معجزه کنه. بعد از یک ربع ساعت احساس کردم کیرم داره بلند میشه که خوشبختانه مریم به بهانه خستگی من گفت زودتر بخوابیم. وقتی که دیدم پدرام تو تا تشک آورد و کنار هم تو پذیرایی پهن کرد مطمئن شدم که با سکس ما مشکلی نداره. من هم مسواکی زدم و قبل از اونا رفتم رو تشک. پشت سرش مریم اومد کنار من خوابید و شروع کرد به لب گرفتن. پدرام هم بعد از دستشویی و خاموش کردن چند تا لامپ اومد اونور مریم و دراز کشید. گر چه فقط نور قرمز ملایمی از شبخواب تو اتاق بود و همه جا نسبتا تاریک بود ولی به خاطر اینکه کمی سرد بود مریم پتو رو رومون کشید و تا من دستمو بردم رو سینه راستش که بهم نزدیکتر بود متوجه شدم دستهای پدرام هم مشغول شده و داری اون یکی رو می ماله. همزمان هر دو تا صورتمونو به گونه هاش نزدیک کردیم تا ببوسیمش ولی مریم صورتشو به طرف من برگردوند تا با لب گرفتن و خوردن زبان های همدیگه حال کنیم و حق مهماننوازی رو به جا بیاره. پس از چند دقیق من دستمو بردم سمت رانهای گوشتیش که واقعا داغ بودن و از روی شرت کوسشو می مالیدم. مریم گفت یکیتون برام بخورتش. پدرام قبل از من گفت من می خورم و با کنار زدن پتو پاهاشو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن چوچول مریم از روی شرت. مریم بعد از چند لحظه برای اینکه بیشتر حال کنه خودش شروع کرد به در آوردن شرت مشکیش تا پدرام کوسشو بهتر بخوره. منم کمی نیم خیز شدم و به این صحنه فوق العاده زیبا و حشری کننده نگاه کردم. کیرم حسابی شق شده بود ولی دوست داشتم سکسشونو هم ببینم که پدرام پس از یک ساک حسابی گفت بفرما برات آمادش کردم. گفتم نه اول خودت. گفت نه دوست دارم تو اول شروع کنی. گفتم باشه. رفتم روش دراز کشیدم. کیرمو بین روناش قرار دادم و سعی کردم به داخل کوسش هدایت کنم. از بس که هیکلی بود و من به بدن مانکنی سحر عادت کرده بودم متوجه شدم لازمه که با دست سر کیرمو به داخل بهشتش هدایت کنم. پدرام هم که ظاهرا خیلی وقت بود منتظر دیدن این صحنه بود رفت پشت سر من تا این صحنه رو بهتر ببینه و وقتی متوجه شد هنوز کیرم داخل کوسش نرفته، با دستش کیر منو گرفت و رو کوسش تنظیم کرد. نمی دونم چرا تماس دستش با کیرم اینقدر حال داد، شاید به این دلیل بود که می دونستم این دست شوهر همین زنه است که می خوام تا ته بکنم تو کوسش. بعد از اینکه داخل رفت چند بار تلمبه زدم و یک دفعه یاد موضوعی افتادم. من به عنوان یادگاری و برای اینکه به سحر نشون بدم و ثابت کنم که مریمو کردم دوربین عکاسی دیجیتالی با خودم آورده بودم که تعدادی عکس و فیلم بگیرم. اما نمی دونستم که اونا اجازه می دن یا نه. تو همون حال گفتم کاش میشد الان چند تا عکس از این کیر و کوس گرفت تا بعدا با دیدنش حال کنیم. پدرام گفت آره خوب میشد ولی ما دوربین نداریم. گفتم من با خودم آوردم و تو اون کیف دستی یه. اگه می تونی زحمتشو بکش. مریم گفت از چی می خواید عکس بگیرید. گفتم نترس عکسهایی می گیریم که صورت هیچکدوممون معلوم نباشه. تا پدرام رفت دوربینو بیار چند بار محکم کیرمو تو کوسش فرو کردم جوری که نفسش بند اومد. مرتب می گفت آخ جون چه کیر کلفتی داری؟ تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. حقم داشت کیر پدرام نصف کیر من هم نبود. پدرام دوربینو آورد و من در همون حال که تو کوس زنش می کردم تنظیمات دوربینو درست کردم تا عکس های با کیفیتی بگیره. از اون لحظه به بعد پدرام شد عکاس ما و از حالت های مختلف عکس و فیلم می گرفت. چند بار تعارف کردم که بیاد جای من ولی گفت اینجوری بیشتر حال می کنم. از فرم کیرش هم که تقریبا نیم خیز بود معلوم بود که واقعا تعارف نمی کنه و آمادگی کردن نداره. حدود یک ساعت تو پوزیشن های مختلف گاییدمش و آخر سر گفتم که من می خوام آبم بیاد. چکار کنم؟ مطمئن بودم که با توجه به سکس غروب می تونم بریزم توش ولی اینو از این جهت گفتم که مریم خودش پیش پدرام اوکی بده. مریمم گفت بریز عزیزم. بعد از اینکه خالی شدم کیرمو تمیز کردم و قرار شد بخوابیم. مریم قبل از ما خوابش برد و چون خر و پفش شروع شد من به بهانه اینکه کنار کسی خوابم نمی بره، پتویی برداشتم و رفتم اون یکی اتاق.
قسمت ششم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:روز بعد حدود ساعات ۱۰ بیدار شدم که دیدم پدرام نیست و مریم داره صبحانه درست می کنه. گفت که پدرام رفته شرکت، معذرت خواهی کرده و گفته اگه تونستم برای نهار می یام. بعد از صبحانه کمی صحبت کردیم و کلی راجع به آشناییش با پدرام صحبت کرد. فهمیدم که قبلا ازدواج کرده و یک پسر داره که پیش شوهر قبلیشه. بعد از طلاق با پدرام آشنا شده و علیرغم مخالفت های خانواده پدرام با هم ازدواج کردن. آلبوم عکسشو آورد و عکس هایی رو بهم نشون داد. از سکسشون پرسیدم که همونجور که شب قبل دیده بودم و انتظار داشتم زیاد راضی نبود و سکس دیشب منو برابر با همه سکس هایی می دونست که تا حالا با پدرام داشته. پدرام زنگ زد و گفت که برای نهار نمی تونه بیاد و غروب همدیگرو می بینیم. بعد از نهار کمی کنار هم دراز کشیدیم و من هوس کردم چند تا عکس ازش بگیرم. دوست داشتم به غیر از اون عکس های سکسی چند تا عکس هم از صورت و بدنش داشته باشم. بعدش من لپ تاپمو آوردم و تعدادی عکس از کون و کوس سحر که قبلا گرفته بودم رو نشونش دادم. چون گیر داد بود که می خواد کوس سحرو ببینه. به خاطر سکس های دیشب و اینکه می دونستم امشب هم برنامه داریم بی خیال شیطونی شدم و تا غروب خودمونو با بوس و نوازش و کس شعر گفتن مشغول کردیم. برای شام رفتیم بیرون و از سی و سه پل و چهار باغ دیدن کردیم. وقتی رسیدیم خونه من رفتم که دوش بگیرم. خواستم زود بیام بیرون که دیدم مریم پشت دره و میگه منم می خوام آبی به بدنم بزنم. گفتم بیا تو تا خودم برات لیف بزنم. اومد زیر آب و من کمی زیر آب دستمالیش کردم و براش لیف زدم. کیرم بلند شده بود ولی ترجیح دادم چند ساعت دیگه صبر کنم. چون قرار بود شب مشروب بخوریم و دوست داشتم تو اون حالت بکنمش. بعد از حموم بساط مشروبو آوردن و بیشتر از نصف یک شیشه ویسکی جانی واکر رو خوردیم. حسابی گرم کرده بودیم و هر سه مستقیم رفتیم روتشک هایی که قبلا پهن کرده بودن. مریم گفت امشب می خوام از کون و کوس همزمان بدم. من گفتم باشه ولی تو سوراخکاری معمولا اول مته ریز رو می زنن بعد درشت ترها رو. الان هم اول پدرام کمی کونتو باز کنه بعد من می کنم توش تا اذیت نشی. پدرام گفت نه آرش جان دوست دارم از اولش خودت این کارو بکنی. گفتم باشه کوس برای تو و کون برای من. پدرام رفت زیر خوابید و کم کم کیرشو کرد تو کوسش منم مقداری این صحنه رو نگاه کردم و چند قطعه عکس گرفتم. مریم گفت که بیا شروع کن می خوام همزمان دو تا کیرو تو وجودم حس کنم. منم کمی ژل لوبریکانت به سر کیرم و در کونش مالیدم ولی از بس بی حال بودم حس ور رفتن با سوراخشو نداشتم. گفتم همون با کیرم به در کونش بمالم کم کم باز میشه . باسنش اونقدر بزرگ و نرم بود که از همون اول که هنوز هیچی توش نرفته بود، احساس کنم کیرم توشه. گاهگاهی آه بلندی می کشید که من نمی دونستم از درد کیر منه یا از شهوت. احساس می کردم سر کیرم تو کونشه که پدرام گفت من آبم اومد. تعجب کردم آخه هنوز ده دقیقه هم نشده بود. مریم حالش گرفته شد و گفت چرا صبر نکردی تا کیر آرشم بره تو. اونم گفت دست خودم نبود. پدرام از اون زیر اومد بیرون و مریم دمر افتاد رو تشک. اتفاقا من اینجوری بیشتر حال می کنم. قشنگ روش دراز کشیدم وبا حوصله بیشتر شروع کردم به باز کردن کونش. پدرام هم شروع کرد به عکس گرفتن. خیلی طول کشید تا کامل رفت تو ولی از آول تا آخرش حال داد و سعی کردم عجله نکنم تا اذیت نشه. آخراش مریم گفت درش بیار و از جلو بکن ولی من چون از کثافت کاری خوشم نمی یاد و حتی اگه بشورمش دوست ندارم کیری از کون در بیارم و بکنم تو کوس گفتم نه می خوام آبمو همینجا خالی کنم تا اینجا رو هم سیراب کنم. آبمو ریختم تو کونش و اونقدر روش موندم تا کیرم خوابید و درش آوردم. بعد از اون سکس طولانی پدرام که جریان دیدن عکس های کوس سحرو از مریم شنیده بود خواهش کرد که اونم ببینه. گر چه خسته بودم ولی برای اینکه ناراحت نشه بهش نشون دادم. وقتی اونا رو دید واقعا کف کرد. دوباره رفتم اون یکی اتاق و خوابیدم. روز بعدش پرواز داشتم. چون دیر بیدار شدم بعد از صبحانه مریم خواست نهار درست کنه که من گفتم واقعا سیرم. ساعت ۱۱ پدرام منو به فرودگاه رسوند و به خونه برگشتم.
قسمت هفتم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:وقتی رسیدم خونه اولین چیزی که سحر ازم خواست نشون دادن عکسهای سکسی مون بود. وقتی دید که کاندوم نزدم کلی بهم گیر داد و من براش یه عالمه توضیح دادم تا کمی آروم شد. عجیب این بود که بعد از کردن مریم خیلی هوس کوس سحرو کرده بودم و شب یک سکس حسابی داشتیم. بعد از این سفر دوستی خانوادگیمون بیشتر شد و سحرم کم کم قبول کرد که بعضی وقت ها با پدرام چت کنه و یا تلفنی با هم صحبت کنن. پدرام هم کارشو خوب بلد بود و بدون هیچگونه شتاب و عجله ای گاهگاهی تو چت صحبت های سکسی پیش می کشید و از زیبایی های سحر تعریف و تمجید می کرد. یکی دو بار اصرار می کردن که یک هفته ای با هم بریم شمال اما من بدلیل اینکه کارمند بودم و نمی خواستم مرخصی هام هدر بره اونو به تعطیلات نیمه خرداد موکول کردم. بعد از سکس حضوری که با مریم داشتم دیگه سکس چت زیاد بهم حال نمی داد و دیگه بیشتر مواقع سحر پای سیستم بود و با پدرام چت می کرد. منم از این قضیه خوشحال بودم و دوست داشتم این چیزا براش عادی بشه. بعد از مدتی مریم و پدرام هر کدوم جداگانه از همدیگه پیش ما شکایت می کردن و ادعا می کردن که رفتار طرفشون سرد شده. بخصوص مریم که غیر مستقیم به من و سحر می گفت که پدرام بیش از حد دوست داره با سحر صحبت کنه و کم کم داره نگران میشه که زندگیش از هم بپاشه. وقتی هم با پدرام صحبت می کردیم می گفت که اونا قبل از آشنایی با ما هم مشکل داشتن و حتی برای طلاق به دادگاه رفتن ولی این مدت که با شما دوست شدیم کمی بهتر شده بود تا الان که باز شروع کرده به بهانه گیری. منم که دیدم اینجوره به سحر گفتم دیگه صلاح نیست که دوستیمونو باهاشون ادامه بدیم. چون هم معلوم نیست کدوم راست میگن و هم اینکه دوستی تو با پدرام مطمئنا بی تاثیر نیست. مشخص بود که سحر دوست نداره تمومش کنیم. اما به خاطر من قبول کرد و ما بهشون گفتیم که دیگه ما رو فراموش کنن. چند هفته ای گذشت و احساس کردم که سحر می خواد چیزی رو به من بگه. نهایتا اینجور مطرح کرد که پدرام هر روز پیام میده که تو شرایط روحی بدی است و می خواد بدون اینکه مریم بدونه با من ارتباط داشته باشه. من مخالف بودم ولی فهمیدم که سحرم دوست داره ادامه بده. قبول کردم فقط گفتم به پدرام بگو سعی کنه تا دوباره زندگیشو بسازه تا ما خودمون مقصر ندونیم. چند هفته گذشت که نمی دونم مریم چطور متوجه ارتباط سحر و پدرام شده بود به سحر زنگ زد و با ناراحتی همه عقده هاشو سر سحر خالی کرد. منم کلی سحرو دلداری دادم و گفتم که از حرف های مریم ناراحت نشه. اونم فکر می کنه که مشکل ماییم و بعدا می فهمه خودشون مشکل دارن. اتفاقا دو سه ما که گذشت مریم چند بار پیام داده بود و کلی معذرت خواهی کرده بود ولی سحر می گفت که دیگه حاضر نیست باهاش حرف بزنه. منم تو این ایام که دیدم دوستیمون با اونا بهم خورده و مریم آدم منطقی و نرمالی نیست دنبال زوج مناسب تری می گشتم. ولی هر زوجی که تو چت باهاشون آشنا می شدم بعدا معلوم میشد زنه راضی نیست. دیگه یه جورایی بی خیال ضربدری شده بودم. ولی هنوز خیلی دوست داشتم که برای یک بار هم که شده کوس دادن سحرو ببینم. به این نتیجه رسیدم که برای سکس سحر لازم نیست که طرف حتما متاهل باشه و منم با زن اون سکس کنم. بنابراین رو دوستای مجردم تمرکز کردم و یاد یکی از دوستان دوران دانشگاهیم افتادم که میشه گفت صمیمی ترین و قابل اعتماد ترین دوستم بوده و هست. از طرفی خیلی خوشگل و باکلاس بود و بدون شک بهترین گزینه برای اولین سکس سحر بود. اما واقعا مونده بودم که چطور باهاش مطرح کنم و بگم بیا زن منو بکن. چون ما علاوه براین که تمام دوران دانشجویی با هم خونه هم بودیم، رفت و آمد خانوادگی داشتیم و حتی چند بار بعد از ازدواج به ما سر زده بود و کاملا سحرو می شناخت و مطمئنم اگر هم بهش می گفتم باور نمی کرد که سحر اهل این کارا باشه. از طرفی سحرم می گفت من تا حالا به چشم دوست صمیمی تو به پرویز نگاه کردم و نمی تونم با اون رابطه سکسی برقرار کنم و از طرفی هر چند پرویز خیلی خوشگل و خوش تیپه و هر دختری آرزوی دوستی با اونو داره ولی من هنوز برای ارتباط با هیچ کس آمادگی ندارم و فکر نمی کنم در آینده هم بتونم. منم گفتم من به تنها کسی که اعتماد دارم پرویزه و هیچ وقت این ریسک رو نمی پذیرم که با غریبه ای سکس کنی و بعدا مشکلی برامون درست شه. لازم هم نیست حتما سکس کنی. تو یه مدتی باهاش دوست شو و با هاش راحت باش. اگه بعدا جور شد و دوست داشتی بهش بده و گرنه همین که باهاش راحت تر باشی و موقعی که می یاد خونمون لازم نباشه روسری سر کنی کافیه. من بعد از دوران دانشجویی چند ماه یک بار تلفنی با پرویز صحبت می کردم و می دونستم که چنین موضوع مهمی رو نمی شه تو تلفن مطرح کرد. بنابراین یک روز بهش زنگ زدم و بعد از احوالپرسی گفتم راستی تو چت بلدی؟ گفت آره . چرا؟ گفتم هیچی. امشب بیای تو چت تا بیشتر صحبت کنیم. اونم گفت پس تو هم چتی شدی؟ گفتم تازگی ها یاد گرفتم. شب وصل شدم و آیدیشو که با sms برام فرستاده بود اد کردم. بعد از احوالپرسی های معمول صحبتو به بحث های سکسی کشوندم و ازش راجع به دوست دختراش پرسیدم. با اینکه همون زمان دانشجویی هم خیلی تو کف پیدا کردن دوست دختر و داشتن سکس بود ولی با توجه به کمبود امکانات (نداشتن ماشین و موبایل و…) زیاد موفق نبود و کلا یک مورد براش پیش اومد که اونم نتونست زیاد باهاش حال کنه. اما حالا اوضاع فرق می کرد و حداقل پنج شش مورد دور و برش بودن و گاهگاهی هم سفرهای خارجی می رفت. بعد از اینکه کمی راجع به دوستش جدیدش صحبت کرد ازم پرسید تو که هنوز مثل قدیم دنبال این کارا نیستی و به سحر پایبندی؟ منم گفتم راستش من وتو با هم دوستیم و نمی خوام چیزی رو ازت پنهان کنم. منم با یکی دوست شدم و گاهگاهی با هم حالی می کنیم. یک دفعه زد زیر خنده و گفت ما رو گرفتی. من تو رو می شناسم. دارای خالی بندی می کنی. منم گفتم نه به جان پرویز، راست میگم. بعد گیر داد که کیه؟ دختره؟ منم گفتم نه زنه، با دختر که نمیشه حال کرد. گفت لابد بیوه است. چون اخلاق منو می دونست که حتی اگه دنبال سکس برم به زن شوهر دار کاری ندارم. منم که دیگه می خواستم چیزهای دیگه رو هم باهاش مطرح کنم پنهانکاری نکردم و گفتم نه اتفاقا شوهر داره. گفت راست میگی؟ گفتم آره، می دونم می خوای چی بگی ولی قضیه این زنه فرق می کنه چون شوهرشم در جریانه و مشکلی نداره. خندید و گفت حتما داستانهای سکسی زیاد خوندی. شنیدم همچین مردهایی هستند ولی باورم نمیشه تو ایران هم پیدا بشن. گفتم حالا یکیشون گیر ما افتاده، فردا شب بهت ثابت می کنم. گفت نه همین امشب. دیر وقت بود ولی از بس گیر داد گفتم این چند عکسو ببین و نظر بده. چند تا از عکس های سکس اصفهانو براش shareکردم و چون دوران دانشجویی چند بار به شوخی کیرمونو بهم نشون داده بودیم، با دیدن عکس کیر من کنار کوس زنی و کیر مردی فهمید که من با زنی دیگه سکس داشتم. ولی بعدش گفت که ممکنه این مرد که کنارته شوهر زنه نباشه و دوستت باشه که جنده ای رو می کنید. گفتم من دلیلی نداره دروغ بگم. در ضمن هر وقت اومدی خونمون می تونم پیش خودت تلفنی با هر دو تاشون صحبت کنم تا مطمئن شی. با شناختی که از من داشت قبول کرد و خداحافظی کردیم.
قسمت هشتم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:شب بعد راجع به این موضوع کنجکاوتر شده بود و داستان آشناییمون بهش گفتم البته با حذف قسمت هایی که مربوط به سحر بود. چون احساس کردم هنوز خیلی زوه. بعد از این صحبت ها سراغ سحرو گرفت و من برای اینکه راحت باشه گفتم تنهام و سحر رفته خونه پدرش. گفت سحر می دونه؟ منم برای اینکه کم کم با روحیات جدید سحر آشنا شه راستشو بهش گفتم و گفتم آره. گفت این دیگه امکان نداره. هیچ زنی این موضوع رو قبول نمی کنه چه برسه به سحر که واقعا مذهبی یه و خیلی هم دوست داره. منم گفتم دیگه مذهبی نیست ولی اتفاقا همین دوست داشتن زیاده که باعث شده به خاطر من این موضوع رو قبول کنه و کم کم اینو بهت ثابت می کنم. گفت چه جوری؟ گفتم اگه عجله نکنی بعدا از زبان خودش می شنوی. اون شب هم گذشت و من هر شب با سحر صحبت می کردم که تلفنی با پرویز صحبت کنه و موضوع رو بگه. ولی سحر قبول نمی کرد و می گفت اونقدرا باهاش راحت نیستم که راجع به این موضوع با پرویز صحبت کنم. ضمن اینکه نمی دونم بعد از گفتن این حرفا پرویز چه دیدی نسبت به ما پیدا کنه. گفتم من خودم بهش می گم ولی حداقل موقع چت که وب می دم بیا کنارم بشین تا بدونه که در جریان صحبت هامون هستی و دروغ نمی گم. اینو هم به پرویز گفتم و اون قبول کرد که در اینصورت حرف های منو قبول کنه. سری بعد که با پرویز چت می کردم و تو وب سحر کنار من بود، دوباره همون جریاناتو تکرار کردم تا پرویز مطمئن شه که سحر در جریان رابطه من با اون زوج هست. ولی آخر سر پرویز گفت من تا سحر خودش این جملاتو تایپ نکنه مطمئن نمی شم. منم گر چه دیگه بهم برخورد ولی بدمم نیومد که این موضوع مقدمه ای بشه برای چت های بعدیشون. با کلی اصرار سحر قبول کرد که این موضوع رو تایپ کنه. حتی جالب اینجا بود که پرویز می خواست که دوربین روی کیبورد تنظیم بشه تا مطمئن بشه این دست های سحره که تایپ می کنه. وقتی هم که سحر تایپ می کرد می گفت این دست آرشه. منم دستامو کنار دستای سفید و ظریف سحر گذاشتن تا مطمئن شه. بهش زنگ زدم و با خنده بهش گفتم داره میشه قصه شنگول و منگول که می گفتن باید دستاتو ببینیم. کلی به این موضوع خندیدیم. بعد پرویز چند تا سوال از سحر پرسید و اونم جوابشونو تایپ کرد. پرویز هم که معلوم بود دوست داره چت با سحرو ادامه بده چند تا سوال دیگه هم پرسید. چت اونا یک ساعتی طول کشید. سری بعد که با پرویز چت می کردم گفت می خوام چیزی ازت بپرسم ولی می ترسم ناراحت بشی. گفتم ما با هم دوستیم، راحت باشه. گفت سحر که این اجازه رو به تو داده بتونی با زن مردم سکس کنی، تو هم این حقو به اون می دی اگه خواست با کسی دوست شه؟ منم که حدس می زدم این سوالو می خواد بپرسه فورا نوشتم آره، چرا که نه؟ تو وب معلوم بود که از شنیدن جوابم نزدیک بود شاخ در بیاره. در ادامه گفتم ببین خودت می دونی که من آدم منطقی هستم و دوست دارم که تو روابط زناشویی همه چیز دو طرفه باشه. ضمن اینکه خیالم راحته سحر اگر هه بخواد با کسی دیگه رابطه داشته باشه مثل من فقط حهت تنوعه و فقط منو دوست داره و مشکلی پیش نمی یاد. اینو که گفتم پرویز گفت آرش تو خیلی باحالی، دوست دارم زن که گرفتم بار اول تو بکنیش! من که انتظار شنیدن این حرفو از پرویز نداشتم خیلی حال کردم و خیالم راحت شد که پرویز هم هر چند که هنوز مجرده و داره از چیزی مایه می ذاره که نداره، اما حداقل دیدگاه بدی نسبت به این کارای من نداره و همون کسی هست که ما دنبالشیم. اون شب از خوشحالی اینکه همه چیز خوب پیش رفت و مقدمات کار آماده شد خوابم نمی برد. روز بعد به این فکر افتادم که کم کم پرویز رو به داشتن سکس با سحر ترغیب کنم تا پیش قدم بشه. من یکی دوسال گذشته تعدادی عکس از کوس و کون و سینه سحر گرفته بودم که خیلی قشنگ بودن و گاها اونا رو تو چت به بعضی ها نشون داده بودم و با اینکار لذت می بردم ولی حالا تصمیم گرفته بودم که اونا رو به پرویز نشون بدم تا بدونه اگه سحر راضی به سکس بشه چه کوسی گیرش می افته. سری بعد که باهاش چت می کردم گفتم که جدیدا با زن بیوه ای دوست شدم و دیروز باهاش سکس داشتم. گفت راست میگی؟گفتم آره، عکساشم هست. گفت بیار نشون بده. منم اول عکسی رو نشون دادم که کیرم کنار کوس سحر بود و چون مریم خیلی چاق تر از سحر من بود، مشخص بود که اینا همون عکس های مریم نیستند. کم کم بقیه عکس ها رو که از زوایای مختلف گرفته بودم بهش نشون دادم و پرویز که همیشه آدم مغروری بود و به ندرت از چیزی تعریف می کرد شروع کرد به تعریف و تمجید از کوس و کون و سینه های سحر و منم خیلی از این حرفاش لذت بردم. آخر سر بهم گفت که نوش جونت ولی جان من کاری کن سری بعد که اومدم خونتون منم این زنه رو بکنم. معلومه خیلی کردنی یه. منم گفتم حتما، مطمئن باش هر کاری از دستم بر بیاد انجام می دم تا کیرت بره تو کوس این زنه. من باهاش صحبت می کنم و راضیش می کنم. بعدش به سحر گفتم که عکساشو به اسم یکی دیگه برای پرویز فرستادم. اول کلی شاکی شد که چرا بدون اجازه من اینکارو کردی و اگه بفهمه خیلی بد میشه. گفتم اولا که من قبلا هم این عکس هارو برای بعضی ها فرستادم و تو خبر نداشتی. در ضمن من می خوام کم کم بفهمه که عکس توئه و اگه بخواد زشت باشه برای من زشته که عکس های سکسی زنمو به دوستم نشون دادم نه برای تو که فکر می کنه اصلا از موضوع خبر نداری. بعدشم اضافه کردم که ولی نمی دونی چقدر از عکسا خوشش اومده بود. سحر تا اینو شنید گفت اینو میگی تا من کمتر ناراحت باشم ! پرویز با خیلی ها سکس داشته و ندید بدید عکس های من نیست. منم فورا گفتم نه به جان تو، هم می تونم History نوشته هامو بیارم تا خودت بخونیش و هم سری بعد که چت کردیم کنارم بنشین تا بفهمی چقدر تو کف کوسته. لبخندی زد و گفت آخه که تو چقدر به فکر دوستت هستی ! با تغییر لحنش فهمیدم که زنها چقدر دوست دارن مورد پسند مردا قرار بگیرن. از اون به بعد پرویز هر وقت که با من چت می کرد سراغ اون زنه رو می گرفت که بین خودمون به کرمانشاهی یه معروف شده بود و ازم می خواست که عکس های جدیدی ازش بگیرم و بهش نشون بدم. منم سعی کردم نفهمه که اونا عکس های سحر هستند تا کاملا مطمئن شم که از هیکل و چیزهای دیگه سحر خوشش اومده و بعدا حاضره برای راضی کردن سحر وقت بذاره. بعد از مدتی خواستم غیر مستقیم بهش بفهمونم که این عکس های سحره. یک شب که حدود ساعت ده بود ازش پرسیدم این سری می خوای چه جور عکسی از اون کرمانشاهی یه برات بفرستم. اونم چند حالت گفت که قبلا براش نفرستاده بودم. گفتم باشه. در اسرع وقت می فرستم. چون بچه مون خوابیده بود فورا دست بکار شدم و با همون جزئیات عکس گرفتم و بهش زنگ زدمو و گفتم که وصل شو تا عکسارو نشونت بدم. بعد از دیدن عکس ها حس کردم که متوجه شده قضیه چیه اما چون حدس می زد سحر کنارم باشه چیزی نگفت. روز بعد ساعت ۸ که شرکت بودم زنگ زد و گفت این عکسای کیه که بهم نشون می دی؟ گفتم مگه قبلا بهت نگفتم. یه زن کرمانشاهی یه که شوهر داره و گاهگاهی می کنمش. گفت مسخره نشو راستشو بگو. گفتم من دروغ نگفتم فقط یک چیزو فراموش کردم که بگم و اون این که این زنه همیشه تو خونه منه ! معلوم بود هم متعجب شد و هم خوشحال که من دارم عکس های کون و کوس سحرو بهش نشون می دم. ولی احساس کردم که روزهای بعد روش نمیشد که بگه عکس های جدید زنتو برام بفرست. چند هفته بعد تو یکی از ماموریت هام به تهران چند ساعتی وقت داشتم و سری بهش زدم. حس کردم که می خواد چیزهایی بپرسه ولی داره حاشیه می ره. برای اینه سر صحبتو باز کنم و یه جورایی از سکس ضربدریمون در آینده مطمئن شم شروع کردم و گفتم پرویز تو اون شبی که به من گفتی اگه من زن بگیرم اول می دم تو بکنیش، این حرفت از روی شهوت بود یا واقعا تو ذهنت هم هست. گفت راستش من هنوز مجردم و تو تخیلاتم اینو دوست دارم ولی نمی دونم بعدا که زن داشته باشم بازم این حس رو داشته باشم یا نه. این دقیقا همون جوابی بود که انتظارشو داشتم. بعد من گفتم درسته. منم اینجورم با این تفاوت که من الان زن دارم ولی این حس روز به روز داره قویتر میشه و دوست دارم همونجور که اون می خواد من از زندگیم لذت ببرم اونم این لذتو با یک نفر مطمئن تجربه کنه. گفت یعنی واقعا دوست داری کسی با زنت سکس کنه؟ گفتم من با تو راحتم که این حرفو می زنم. آره واقعیتش اینه که حتی وقتی بهش فکر می کنم کیرم راست میشه و قویترین فانتزی سکسی منه. گفت می دونم ولی فکر می کنم سحر راضی نشه. گفتم آره ولی تا حالا پیشرفت هایی داشتیم و فکر می کنم بتونیم که با کمک هم این رویا رو تحقق ببخشیم. حاضری کمک کنی؟ اونم گفت ببین آرش به جون داداشم قسم من تو این چند ساله که با هم رفت و آمد داشتیم هیچ وقت به چشم بد به سحر نگاه نکردم. منم گفتم مطمئنم که همینجوره ولی حالا قضیه فرق می کنه. اونم گفت آره منم همینو می خواستم بگم. ولی حالا که تو حرفی نداری و می خوای سحر هم لذت ببره من حاضرم همکاری کنم. گر چه حرفش منطقی بود ولی یه کمی بهم زور داشت که جوری حرف می زد که انگار می خواد به ما لطف کنه که بیاد ترتیب زنمو بده. ولی به هر حال چاره ای نبود. گفتم باشه کم کم مقدماتشو فراهم می کنم. گفت حالا به نظرت چکار کنیم. گفتم من کاری می کنم که با هم دوست شید و در حد چت و تلفن با هم صحبت کنید. بقیش دیگه به تو بستگی داره که چکار کنی. تو هم که مخ زنیت خوبه. مطمئنم تا چند ماهه دیگه همه چیز طبق میلمون پیش میره.
قسمت نهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:وقتی برگشتم با سحر صحبت کردم و گفتم می خوام با هم راحت باشیم و راجع به موضوعی باهات صحبت کنم. گفت باشه. گفتم می دونم تو تا چند وقت پیش اهل هیچ برنامه ای نبودی و به خاطر من بود که خیلی چیزا رو قبول کردی. بعد از اینکه مدتی با پدرام چت کردی فهمیدم داری از این کار لذت می بری. حالا که با اونا بهم زدیم می خوام با پرویز دوست بشی. گفت درسته خیلی از دخترها آرزوی دوستی با اونو دارن ولی من نمی دونم چرا باهاش راحت نیستم. من ترجیح میدم که با غریبه ها هم صحبت بشم. گفتم مطمئن باش بعد از مدت کوتاهی نظرت عوض میشه. چون همونطور که خودت هم می دونی پرویز آدم خیلی مهربون و شاد و با شخصیتی یه. از طرفی پدرام چون پای زنش در میون بود من بهش اعتماد داشتم ولی اگه طرفمون مجرد باشه یا زنش با من نباشه من نمی تونم بهش اعتماد کنم و می ترسم در آینده مشکلی برامون پیش بیاد ولی من کاملا به پرویز اعتماد دارم. گفت باشه ببینم چی پیش می یاد. روز های بعد که با پرویز چت میکردم اون مرتب می پرسید چکار کردی. منم می گفتم که اون جواب رد بهت نمیده ولی تو باید شروع کننده باشی. ولی مشکل اینجا بود که پرویز آدم مغروری بود و به خصوص چند سال اخیر دخترا خیلی دور و برش بودن و پر روش کرده بودن و وقتی بهش می گفتم یه جوری شروع کن، مثلا وقتی داریم با هم چت می کنیم تو پیشنهاد بده که با سحر احوالپرسی بکنی و بعدش بحثی رو باهاش ادامه بده می گفت آخه اگه اون قبول نکنه من ضایع میشم، تو یه کاری کن که اون شروع کنه. از طرفی سحر هم می گفت من هیچوقت غرورم اجازه نمی ده به پرویز بگم بیا با من چت کن. اگه ازم درخواست کرد حرفی ندارم در غیر اینصورت بیخیال شو. منم دیگه اصرار نکردم چون حرف سحر منطقی بود. چند ماهی گذشت و دیگه داشتم به فکر پیدا کردن غریبه ای می افتادم که بیاد و با التماس سحرو به دوستی دعوت کنه. برای همین به پیشنهاد من یک آیدی برای سحر درست کردم و شبا تو چت روم می رفتیم و با مردا چت می کردیم. وقتی هم که جهت اطمینان وب می خواستن سحر بدون اینکه صورتش معلوم باشه وب سینه و بدن می داد و اونا هم بعد از اینکه مطمئن می شدن طرف زنه و سرکاری نیست وب صورت می دادن و اونایی رو که خوشتیپ تر بودند اد می کردیم و شبای بعد با وب سکس خیلی حال می کردیم. سحر کم کم جلو وب لخت می شد و سینه و باسن و کوسشو نشون می داد و اونا هم با دیدن این صحنه ها جلق می زدن. هر شب که این کارو می کردیم با تصور اون کیرهایی که برای کوس زنم راست شده بودن و آبشون اومده بود سحر برام سکسی تر میشد و به جای اونا حسابی می گاییدمش. برای چند تاشون هم سکسمونو جلو وبکم انجام می دادیم تا بیشتر حال کنن و سحر منو به عنوان دوست پسرش معرفی می کرد که در نبود شوهرش رفتم خونشون. تو اون مدت بالغ بر ۵۰ کیر با اندازه و سایزهای مختلف دیدیم ولی بعدها با شنیدن این شایعه که وب ها توسط مخابرات کنترل میشن کمتر اینکارو انجام می دادیم و یک شماره ایرانسلو بهشون می دادیم که بنام خودمون نبود و اونا زنگ می زدن و با زنم سکس تل می کردن. مطمئنا همه این ها خیلی رو سحر تاثیر گذاشته بود ومن دیگه مطمئن بودم اگه مورد مناسبی گیرمون بیاد سحر حاضر به سکس هم میشه. یک روز پیامی از پدرام برام رسید که نوشته بود اگه اجازه بدید باهاتون صحبت کنم. اول اعتنایی نکردم ولی روزای بعد بازم پیام داد و گفته بود دچار مشکلی شده و عاجزانه خواسته بود که با من و سحر صحبت کنه. وقتی با سحر مطرح کردم متوجه شدم که برای اون هم فرستاده. نظر سحرو که خواستم گفت شاید مشکلی براش پیش اومده که ما می تونیم حلش کنیم. به هر حال مدتی دوستمون بوده و الان درست نیست جوابشو ندیم. گفتم پس خودت باهاش صحبت کن، ظاهرا بیشتر مایله با تو حرف بزنه. نهایتا متوجه شدیم که کارشون به جدایی کشیده و مریم مهریه اش رو که دو هزار سکه بوده به اجرا گذاشته و پدرام رو چند هفته ای فرستاده زندان و چون پدرام تونسته با فروش سهام شرکت و چیزای دیگه ششصد تاشو بده فعلا اومده بیرون تا بقشو هم پرداخت کنه. این اتفاقات شدیدا روحیه پدرامو بهم ریخته بود و حتی مشکلات جسمی براش پیش آورده بود که بعدا راجع بهش صحبت خواهم کرد. با توجه به اینکه می دونستم هدف پدرام از ازدواج با زن بیوه و نه چندان خوشگلی مثل مریم، کمک به او بوده خیلی ناراحت بودم که حالا داره اینجوری تاوانشو پس میده و از طرفی متوجه شدم که سحر یا به خاطر حس ترحم و یا علاقه خودش دوست داره باهاش صحبت کنه. منم حرفی نداشتم و اینجوری بود که دوباره با هم دوستیشونو از سر گرفتن. این کار خیلی به پدرام کمک کرد چون از طرفی پدرام بغیر ما کسی رو نداشت که در چنین شرایطی بهش روحیه بده و حتی خانوادش به خاطر مخالفتشون با ازدواج او و مریم، خودشونو کنار کشیده بودن و از طرفی سحر آدم خیلی مهربون و فهمیده ای بود و به خوبی می تونست سنگ صبور این جور کسایی باشه. دیگه جوری بود که روزی دو سه ساعت تلفنی با سحر حرف میزد ولی متوجه شدم که صحبت هاشون خیلی بوی سکس نمی ده و خیلی محترمانه با هم حرف می زنن. پدرام دوباره تونست تا حدودی زندگیش رو به روال قبلی برگردونه ولی دیگه جدا زندگی می کرد. بعد از چند ماه سحر گفت که پدرام هر روز اصرار می کنه که بیاد خونمون و ما رو از نزدیک ببینه. منم اول با این سفرش موافق نبودم ولی وقتی دیدم سحر هم دوست داره بیاد و چون من خونه اونا رفته بودم بهش گفتم بیاد، فقط آخر هفته بیاد که منم مجبور نشم زیاد مرخصی بگیرم.. چند روز قبل از اومدن پدرام سحر مرتب راجع به نحوه پوشش از من می پرسید و من گفتم او قبلا تو رو بدون روسری تو وب دیده و از طرفی من با زن او رابطه داشتم، پس می تونی راحت باشی و هر چی می خوای بپوشی. این اولین باری بود که سحر می خواست از نزدیک و بدون حجاب با غریبه ای باشه و بنابراین خیلی اضطراب داشت. اما مشکل بزرگی که داشتیم دخترمون بود که تا حالا ندیده بود مادرش با همچین پوششی پیش غریبه ها باشه. نمی دونستم براش سوالی پیش می یاد و یا اینکه چیزی نمی فهمه و فکر می کنه که همه چیز عادیه. اما شانس آوردیم که پدرام ساعت ۱۱ شب می رسید و حدس زدیم اون موقع ندا خواب باشه، به خصوص که شب قبلش به خاطر سرماخوردگی و تب شدیدش خوب نخوابیده بود. گفتیم روز بعدش هم یه کاری می کنیم. شب رفتم فرودگاه و پدرام رو آوردم خونه. خونه ما آپارتمانی یه و واحد روبه رویی آشناست. سحر هم که تصمیم گرفته بود با پدرام دست بده و اگه روش شد باهاش روبوسی کنه ازم خواست که وقتی پدرام اومد تو، من کمی تو راهرو معطل کنم تا هر دو راحت تر باشن. منم که از خدام بود کسی زنمو ببوسه قبول کردم ولی وقتی رفت تو نتونستم این صحنه رو از دست بدم و در حین اینکه خودم رو مشغول در آوردن کفش ها کرده بودم از لای درب وردوی نگاهی به داخل انداختم. دیدم که پدرام سلامی کرد و خواست مستقیم به سمت پذیرایی بره که سحر دستشو دراز کرد و بعد از اینکه پدرام نیم نگاهی به سحر انداخت که تاپ و شلوارک پوشیده بود و با آرایش قشنگی که کرده بود بهش دست داد، اونم صورتشو جلو برد و همدیگه رو بوسیدن. شاید قبلا صحنه های دیگه مثل کوس نشون دادن زنم تو وب به غریبه ها رو دیده بودم، ولی احساس کردم دیدن این صحنه لذت غیرقابل توصیفی رو در من ایجاد کرد، چون واقعی تر و از نزدیک بود. وقتی که به پدرام نگاه می کردم باورم نمیشد که این همون پدرام هشت نه ماه پیش باشه. خیلی شکسته بود و حتی موقع صرف چایی متوجه شدم که دستاش می لرزه و خودش از این موضوع خجالت میکشه. ما هم چیزی به روش نیاوردیم، ولی احساس کردم که سحر تو ذوقش خورده و اون حسی رو که قبلا در وجودش شعله ور شده بود داره خاموش می شه. بعد از صرف میوه کمی راجع به بدبختی هاش صحبت کرد که یک دفعه زد زیر گریه. ما هم خیلی ناراحت شدیم ولی برای اینکه از اون جو خارج شیم گفتم که تو الان خسته ای، بریم بخوابیم تا فردا سرحال باشیم و کرمانشاه رو خوب بگردیم. البته به شرط اینکه دیگه این چند روزه حرفی از مریم نباشه. احساس کردم پدرام و سحر از این پیشنهاد خوششون نیومد ولی نمیشد چیزی بگن. منم بیشتر هدفم این بود که با استراحت و خوابیدن، پدرام از اون حالت دربیاد.
قسمت دهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”: ما دو تا اتاق خواب داریم. چون ندا هنوز تو اتاق خودمون و کنار تخت ما می خوابه، تو اتاق دیگه رختخوابی براش پهن کردیم و پدرام راجع به بالکن پرسید که اونجا سیگاری بکشه. منم گفتم همون اتاق به بالکن راه داره. من رفتم رو تختخواب دراز کشیدم و سحر بعد از انجام کاراش اومد تو اتاق. گفت که دلم براش می سوزه خیلی بهم ریخته. منم گفتم آره، اصلا فکر نمی کردم زندگیش اینجور بشه. بر خلاف همیشه که به محض دراز کشیدن رو تخت سحر شیطونی هاش شروع میشد و شروع می کرد به لب گرفتن، احساس کردم تو فکره. گفتم چیزی شده؟ گفت نه. گفتم نه معلومه داری به چیزی فکر می کنی، بگو. گفت راستش وقتی که قرار بود بیاد اینجا میگفت می خوام از تمام مدتی که اونجام استفاده کنم و همشو باهات حرف بزنم. حالا اگه اجازه بدی من برم پیشش کمی صحبت کنیم، تو هم اگه خوابت نیومد بیا اونجا. گفتم این چه حرفیه، اینکه اجازه گرفتن نمی خواد، برو منم اگه تونستم می یام پیشتون و اگر هم خوابم برد که فردا وقت زیاده. سحر از اتاق بیرون رفت و چون اتاقها بغل هم هستند از صدای در بالکن متوجه شدم که پدرام هنوز تو بالکنه. کمی هوا سرد بود و فکر می کنم سحر پدرامو دعوت کرد که بیاد تو اتاق. منم چشامو بستم که بخوابم ولی بر خلاف همیشه که تا سرمو رو بالشت می ذاشتم خوابم می برد، امشب احساس کردم که از خواب خبری نیست و حس خاصی دارم. کم کم این خیالات به ذهنم خطور کردن که الان زنم با پدرام دارن چی میگن و تو چه حالتی نشستن. درب اتاق ما کاملا باز بود ولی لامپش خاموش، ولی از نور قرمزی که از شب خواب اتاق کنار به راهرو می تابید فهمیدم که سحر وقتی رفته تو درو کاملا نبسته و کمی بازه. البته با توجه به شناختی که از سحرم داشتم بعید می دونستم که درب رو کامل ببنده و کاملا می دونستم هدفش از رفتن پیش پدرام همصحبتی و دادن دلداری به اون بوده نه چیز دیگه. ساعت از دوازده گذشته بود، همسایه ها خوابیده بودن و همه جا ساکت بود. انتظار داشتم با توجه به اینکه درب هر دو تا اتاق بازه صداشونو بشنوم ولی بی فایده بود. حتی نجواشون هم نمی اومد. معلوم بود یا ساکتن و یا خیلی آهسته حرف میزنن. یاد صحنه چند ساعت پیش افتادم که سحر با اون لباس های سکسی پدرامو بوسید و احساس کردم کیرم داره بلند میشه. برای حس بیشتر تصوراتمو کامل تر کردم. به این صورت که الان پدرام داره لباسهای سحرو در می یاره و بعد از کلی بوس و نوازش کیرشو در کوس سحر تنظیم کرده و داره می فرسته تو. قبلا هم سحرو با کسای دیگه اینجوری تصور می کردم ولی این بار خیلی قوی تر بود شاید حس ششم می دونست که بعید نیست این اتفاق امشب بیفته. حدود یک ساعت رو با این افکار سپری کردم ولی دیدم خوابم نمی بره و از طرفی چون سحر هنوز برنگشته بود برام سوال بود که اونجا چی میگذره. چند بار خواستم سری بزنم ولی ترسیدم سحر ناراحت بشه. هر کاری کردم نتونستم از این کار منصرف بشم. بنابراین تصمیم گرفتم که خیلی آهسته به درب اتاقشون نزدیک بشم شاید بتونم حرفاشونو بشنوم. پاورچین پاورچین به درب اتاق نزدیک شدم و گوشمو روی ستون در گذاشتم. صداشون می اومد ولی متوجه نمی شدم چی میگن. دیدم درب اتاق حدود ۱۰ سانت باز مونده، کمی سرمو جلوتر بردم و تشک رو دیدم. پاهای سحر و پدرام هم معلوم بود، با توجه به زاویه ای که درب اتاق با تشک داشت فهمیدم اگه بیشتر از اینو هم دید بزنم اونا مونو نمی بینن. کمی بیشتر اومدم کنار و حالا دیگه قسمتی از بالا تنه شونو می دیدم. معلوم بود که پشتشون وبه دیوار تکیه دادن. بجز شونه هاشون که با هم در تماس بودن چیز دیگه ای ندیدم. از دیدن این صحنه لذت بردم و منتظر موندم ببینم اتفاق دیگه ای می افته یا نه. ظاهرا هنوز مشغول صحبت بودن. نمی دونم این صحبت ها چی بود که چند ماهه ادامه داره و هنوز تموم نشده. بعد از چند دقیقه پدرام دست راست سحر گرفت تو دستش و مشغول نوازش شد. از بر خورد عادی سحر حدس زدم که قبلا هم در این حد با هم تماس داشتن. کمی بعد پدرام همون دستشو بالاتر آورد و به آرامی شروع به بوسیدن کرد و به حرفاش ادامه داد. خیلی دوست داشتم چهره شونو هم ببینم ولی از این ترسیدم که اگه سحر متوجه حضور من بشه خودشو جمع و جور کنه و از دیدن صحنه های بهتر بی نصیب بشم. بنابراین خیلی آهسته کیرمو از تو شرت در آوردم وشروع کردم به مالیدنش. کمی بعد متوجه شدم که می خوان دراز بکشن و ظاهرا از این حالت خسته شدن. کمی خودم عقب کشیدم و بعد از اینکه کنار هم دراز کشیدن با این فکر که چون نور شبخواب زیاد بود و داخل راهرو تاریک، حدس زدم اگه کمی از در فاصله بگیرم اونها احتمالا منو نبینن. اینکارو کردم و صورت ناز سحرو دیدم که پدرام بهش خیره شده. از این فکرم خوشم اومد و با خیالت راحت شروع به نگاه کردن کردم. حالا هر دو تا سرشون رو بالشت بود و کنار هم دراز کشیده بودن. کمی که گذشت دیدم پدرام گونه سحرو بوسید و دستشو رو سینش گذاشت. ظاهرا سحر از این کارش خوشش نیومد و دستشو از رو سینش برداشت. پدرام هم به همون بوس کردن قناعت کرد ولی این بار به جای گونه ازش لب گرفت. سحرم شاید به خاطر حرکت قبلیش مخالفتی نکرد و این بار همراهیش کرد. دوباره مشغول صحبت شدن و دیدم که پدرام یک پاشو بلند کرد و رو ران سحر گذاشت. چون سحر عکس العملی نشون نداد، دوباره دستش رو سینه چت سحر گذاشت و بعد از اندکی مکث کمی فشارش داد. به صورت سحر که نگاه کردم دیدم چشماشو بسته و مطمئن شدم داره لذت می بره. چون تو این مدت رفتارهای سکسی اون دستم اومده بود. بعد از چند دقیقه مالیدن، اون یکی رو هم تو دست گرفت و به اونم حال داد. سحر هنوز چشماش بسته بود و این بار پدرام صورتشو به بین سینه هاش نزدیک کرد و اونجا رو بوسید. درسته که هنوز تاپ تنش بود ولی یقش به اندازه ای باز بود که می تونست بین ممه هاشو بوسید. سحر چشماشو باز کرد و لبخندی زد. پدرام دستش برد رو شکمش و خواست تاپشو بده بالا تا ممه هاش بیفته پایین. سحر دستشو گرفت ولی با خواهشی که پدرام کرد، مخالفتشو ادامه نداد. پدرام با حوصله تاپو بالا کشید تا بهتر بتونه با سینه هاش ور بره ولی چون تاپ تنگ بود، هنوز قسمت هایی از ممه هاش بیرون نیافتاده بود که دیدم سحر نیم خیز شد و تاپ رو کامل در آورد. حالا کرست مشکی سحر که با شورتش ست بود و هفته پیش براش خریده بودم رو می دیم. بدون اینکه دراز بکشن پدرام شروع کرد به بوسیدن و خوردن سینه هاش از رو کرست. منم که این صحنه خیلی برام جذاب بود شروع کردم به جلق زدن. اما به محض اینکه می خواست آبم بیاد دست نگه می داشتم تا لذت بیشتری ببرم و دوست داشتم نهایتا تو کوس سحر آبمو تخلیه کنم. کم کم سحر که انگار خسته شده بود دوباره دراز کشید. پدرام که دیگه داشت کم کم راه می افتاد این بار دستشو به شکم سحر نزدیک کرد و بعد از کمی مالش ناف دستش رو به سمت کوسش نزدیک کرد. از رو شلوارک کمی کوسشو مالوند و همین جور که سحر دراز کشیده بود و ناله های خفیفی می کرد، نیم خیز شد و شروع کرد به بوئیدن و بوسیدن کوس سحر. بعد یواش یواش شروع کرد به در آوردن شلوارک سحر. انتظار داشتم سحر مانع اینکار بشه ولی دیدم اینجور نشد و حتی کمی باسنش رو بلند کرد تا راحت تر اینکارو انجام بده. بعد از درآوردن شلوارک سحرو می دیدم که با شرت و کرست دراز کشیده و مردی داره با هاش ور میره. خیلی تحریک شده بودم و واقعا لذتم قابل توصیف نبود. بعد از اون کمی رونها و کوسشو از روی شرت بوسید. خیلی دوست داشتم این شرت لعنتی رو هم در بیاره تا من نیمی از رویاهام تحقق پیدا کنه. فهمیدم همین قصد رو هم داره و انگشتشو تو کناره های شرتش فرو کرد تا درش بیاره. سحر که متوجه شد یک دفعه نیم خیز شد و شورتشو که کمی پایین اومده بود بالا کشید. کمی اطرافو نگاه کرد و شلوارکشو پا کرد. پدرام خواهش کرد که حداقل شوار رو نپوشه ولی بی فایده بود و با لبخندی که زد بهش فهموند که بیشتر از این حق نداره پیش بره.
قسمت یازدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:من که فکر می کردم تا چند دقیقه دیگه کوس دادن سحرو می بینم حالم گرفته شد. خواستم صداش کنم و حسابی تو اتاق خودمون بکنمش تا این همه شهوت که داشت بیضه هامو می ترکوند رو تخلیه کنم. ولی باز گفتم عجله نکنم شاید دوباره اتفاقاتی بیفته. دوباره کس شعر گفتن هاشون شروع شد ولی متاسفانه حتی اون صحنه های قبلی هم تکرار نشد. ظاهرا پدرام تو ذوقش خورده بود و سحر هم همین رو می خواست. کمی صبر کردم تا شاید اوضاع تغییر کنه و دیدم نمی تونم بیشتر از اون سرپا بمونم و فکر کردم بهتره منم برم داخل اتاق و به پدرام کمک کنم. به هر حال او خیلی می ترسید که اگه زیاد گیر بده به سحر، از دستش دلخوره بشه و اتاق رو ترک کنه. از طرفی سحر هم طبیعی بود که کمی خودشو بگیره و ناز کنه. به هر حال اولین تجربش بود. برگشتم و سری به ندا زدم تا مطمئن شم خوابه. گر چه اون شب به خاطر تبی که داشت بی قراری می کرد و مرتب خودشو تکون میداد ولی مطمئن بودم بیدار نیست. این بار که برگشتم کمی سر وصدای بیشتری کردم تا متوجه رفتنم بشن. وقتی رفتم تو با وجود اینکه هر دو تا کمی خودشونو جمع و جور کردن ولی سحر هنوز با کرست و شلوارک کنارش بود و معلوم بود از رفتن من جا خورد. نگاهی به من انداخت و گفت عزیزم هنوز نخوابیدی؟ منم گفتم چرا خوابیده بودم ولی یک لحظه بیدار شدم و وقتی دیدم نیستی خواستم سری بهتون بزنم. البته از حالت چشام معلوم بود که اصلا نخوابیده ام. سحر گفت بیا بشین. اتفاقا پدرام چند بار گفت اگه آرش نخوابیده بگو بیاد پیشمون. منم که دیگه نمی خواستم دوباره اون جو با شخصیتیشون حاکم بشه و دوست داشتم زودتر من و پدرام بیفتیم به جون سحر گفتم: چند دقیقه قبل که بهتر پیش رفته بودید. چرا عقب گرد زدید. سحر فورا منظورمو فهمید و گفت یعنی تو ما رو نگاه می کردی؟ منم خندیدم و گفتم آخه مگه مردی پیدا میشه که بدونه زنش با مردی تو یه اتاقه تنهایی نشسته و سری نزنه ببینه چه خبره ! هر دو زدن زیر خنده و گفتم الان خودم کار ناتموم پدرامو کامل می کنم. سحر گفت نه آرش جون اینجا نه. بیا بریم اتاق خودمون. من گفتم نخیر من دوست دارم همینجا بکنمت. تا پدرام ببینه ما چه سکس های با حالی داریم و به جای کوسی که زنش به من داد حداقل یک فیلم سوپر ایرانی به صورت پخش مستقیم بیفته. فورا سحرو بغل کردم و شروع کردم به لب گرفتن. با اینکار دیگه نمی تونست چیزی بگه. پدرام هم که اولاش فقط نگاه می کرد وقتی دید که سحر اعتراضی نداره و داره جلوی چشمش با ما من حال می کنه به جمع ما پیوست و دستشو گذاشت رو سینه سحر. منم به سحر گفتم دراز بکش تا من و پدرام یه مسابقه بذاریم. گفت مسابقه چی؟ گفتم من و پدرام هر کدوم یکی از سینه هاتو می خوریم و تو امتیاز بده که کدوم بیشتر بهت حال داده. گفت آرش دیگه خیلی پر رو شدی. گفتم این سر شام فردا برای رستوران جمشیده و من نمی خوام ببازم. تو یک چشم بهم زدن کرستشو از پشت باز کردم و هلش دادم رو تشک. شروع کردم به خوردن پستون راستش. پدرام هم شروع کرد به خوردن اون یکی. اولاش سحر فقط به من نگاه می کرد ولی کم کم شروع به ناله کرد و دیدم که داره موهای سر پدرامو نوازش می کنه. گفتم نمی خوای امتیاز بدی؟ خندید و گفت رقابت خیلی تنگاتنگه ! برای اینکه حق کسی ضایع نشه باید بیشتر فکر کنم. با این صحبتش هر دو وحشی تر شدیم و من گاهگاهی گاز کوچولویی هم می گرفتم تا بیشتر نالشو بشنوم. من که عادت های سکسی سحرو می شناختم حدس زدم الان کوسش خیس خیس باشه. آروم دستمو بردم رو شورتش و اول کمی از رو مالوندم. می دونستم تو این شرایط خودشم همینو می خواد. اونم که می دونست دست منه مخالفتی نکرد. کم کم دستمو بردم داخل شرتش و انگشتمو رسوندم به چوچولش. از شدت لذت جیغی کشید. شیار کوسش هم خیس بود و هم داغ. کمی پاهاشو از هم بازتر کرد تا راحت تر بتونم چوچولشو بمالم. سینشو ول کردم و اومدم سمت کوسش تا مسلط تر باشم. حالا دیگه سینه و صورتش در اختیار پدرام بود و کوسش در اختیار من ولی هنوز شرت و شلوار پاش بود. خیلی دوست داشتم گرمای کوسشو رو زبانم حس کنم. اما برای اینکه حالگیری نکنه و راجع به در آوردن شرتش مخالفتی نکنه، سعی کردم این کارو یک دفعه انجام بدم و شورت و شلوارو با هم کشیدم پایین. خواست بلند شه و نذاره ولی چون سر پدرام رو سینه هاش بود نتونست به موقع بلند شه و مانع این کار شه. منم فورا لباساشو دورتر انداختم و سرم بردم تو پاش. مقاومت زیادی نکرد و راحت تونستم پاشو باز کنم. افتادم به جون کوسش. همزمان که چوچولشو می لیسیدم انگشت اشارمو هم می کردم تو کوسش و شروع کردم به چرخوندن و عقب و جلو کردن. خیسی کوسش اونقدر بود که همون اولاش مقداری از آبش ریخت رو تشک. واقعا بیشتر از این کیرم نمی تونست صبر کنه. لنگاشو باز کردم و کیرمو به در کوسش نزدیک کردم تا اول کمی به در کوسش بمالم. سحر که متوجه شد می خوام بکنمش گفت آرش جان بیا بریم اتاق خودمون. شاید یه وقت ندا بیدار بشه. منم خندیدم و گفتم نه خیالت راحت باشه و یک دفعه تا ته کردم تو کوسش. همیشه این کارو تدریجی انجام می دادم تا کیر کلفتم کوسشو اذیت نکنه. ولی اون شب از بس تشنه کیر بود و خیش شده بود فقط آهی از روی شهوت کشید. پدرام هم بی خیال کارهای خودش شد و اومد که گاییدن سحر رو از نزدیک ببینه. شروع کردم به تلمبه زدن. گرچه هنوز کیر پدرام تو کوس سحر نرفته بود ولی همین که یک نفر داشت سکس ما رو تماشا می کرد لذتم چند برابر شده بود و هر لحظه احساس می کردم داره آبم می یاد. برای اینکه زود نیاد و حالگیری نشه به سحر گفتم بیاد تو بغلم. این یکی از حالت های مورد علاقه منه. کمی هم تو این حالت کردمش و خواستم به پدرام بگم که بیاد جای من و ترتیب سحرو بده. پدرام هم لخت شده بود و کنارمون نشسته بود. وقتی نگاهم به کیرش افتاد که خیلی شق نشده بود ونیم خیز بود تعجب کردم. تو این فکر بودم که چرا اینجوری یه که سحر انگار که به برق وصل شده باشه از بغلم پرید بیرون و پتو رو به خودش پیچید و در حالیکه به طرف در می رفت گفت: چی شده مامان ! الان می یام.
قسمت دوازدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:رو به پشت سرم کردم و دیدم که ندا همونجایی وایساده که من نیم ساعت پیش وایساده بودم ولی روش به طرف پذیرایی بود و انگار داشت دنبال ما می گشت. پدرام هم که فهمید بچمون بیدار شده رنگش سفید شد و پرید پشت در. کیر من که تا چند دقیقه پیش مست مست بود یک دفعه انگاری که با پتک رو سرش کوبیده باشن خوابید. سحر درو پشت سرش بست و صداشو شنیدم که می گفت مامان من اینجام، حموم رفته بود داشتم خودموخشک می کردم. آب می خوای بهت بدم؟ پدرام یواشکی پرسید فکر می کنی منو دید؟ گفتم نه تو اونورتر بودی و ندا هم چشماش خواب آلود بود. نگران نباش. ندا هم چند باری که سحر از حموم در اومده رو لختی دیده، مشکلی نیست. البته خودمم کمی نگران بودم که ندا متوجه چیزی شده باشه ولی لازم بود پدرام رو دلداری بدم. بعد از یک ربع سحر برگشت و با ناراحتی گفت دیدی هر چی بهت گفتم بریم اتاق خودمون گوش نکردی. گفتم نگران نباش، مطمئنم پدرامو ندیده. گفتم منم اینجور فکر می کنم چون اگه می دیدش می پرسید این آقا کیه. چند لحظه بعد که هیکل سکسی سحرو دیدم و یاد عشق و حال هاش با پدرام افتادم دوباره کیرم بلند شد و گفتم بیا تا سکسمونو ادامه بدیم. سحر گفت من که همه چیز از سرم پرید، دیگه هم حاضر نیستم اینجا ادامه بدیم بیا بریم اونور. گفتم من نزدیک ارضا شدنم بود قول می دم زود آبم بیاد و بعد برم نگهبانی بدم تا پدرام کوستو افتتاح کنه. سحر گفت ما قرار نیست کاری بکنیم. تا همین جاشو هم زیاده روی کردیم. گفتم به هر حال کیر من الان کوس می خواد. گفت باشه فقط زود تمومش کن. گفتم باشه و کیرمو دوباره فرستادم تو. بعد از کمی تلمبه زدن گفتم سحر چیزی ازت می خوام نه نگو. گفت چی می خوای؟ در گوشش گفتم می خوام با پدرام حال کنی؟ گفت پس این چی بود؟ گفتم نه از نظر من تا کیرش نره تو کوست و آبش نیاد حال کردن نیست. چند ساله که دیدن این صحنه آرزومه. حالا هم همه چیز فراهم شده. یک بار به خاطر من امتحان کن، ولی در آینده اگه خودت دوست داشتی این کارو بکن. گفت آرش خیلی برام سخته. گفتم تو خیلی کارا رو به خاطر من قبول کردی، اینم روش. این تنها چیزیه که ازت می خوام. چیزی نگفت و من اینو به حساب رضایتش گذاشتم. کیرمو در آوردم و جامو به پدرام دادم. اونم گر چه هنوز تو شک بود ولی اومد و شروع کرد به لب گرفتن از سحر. با آرامش بوسه هاشو به طرف گردن، سینه و ناف سحر ادامه داد و بعد آهسته گفت اجازه می دی بخورمش؟ سحر با چشماش اوکی رو داد و پدرام شروع کرد به زبان کشیدن به اطراف کوسش و بو کردن اونجا. کم کم زبانشو به چوچولش نزدیک کرد و با آرامش خاصی شروع کرد به لیسیدن چوچول و شیار کوسش. کم کم زبانشو تا جایی که می تونست فرو می کرد تو کوسش و بعدها از سحر شنیدم که اون حرکات زبان تو کوسش خیلی بهش حال داده. آخه من معمولا به لیسیدن چوچول و لبای کوسش اکتفا می کردم. کوس لیسیش کمی بیش از حد طول کشید، گر چه من خیلی از دیدن این صحنه لذت می بردم و داشتم با کیرم ور می رفتم ولی دوست داشتم زودتر گاییده شدن سحرو ببینم. کیر پدرامو نگاه کردم تا ببینم سیخ شده یا نه، ولی حتی مثل قبل نیم خیز هم نبود. حدس زدم داره ساک زدنو ادامه میده تا کیرش بلند شه. اما بعد از چند دقیقه سحر هم دوست داشت به جای زبان کیر بره تو کوسش و بهش گفت بیا روم. اونم رو سحر دراز کشید ولی وقتی کیر پدرام به روناش خورد فهمید که هنوز آمادگی نداره. پدرام تو همون حالت شروع کرد به مالیدن کیر خوابیدش به در کوس سحر ولی بعد از یک ربع هم فایده نداشت و خودشو کنار کشید و گفت ببخشید من الان آمادگی ندارم. معلوم بود بغض کرده. منم برای اینکه بیشتر از این تحقیر نشه و حال من و سحر گرفته نشه گفتم دیگه نوبت منه و بعد از چند دقیقه تلمبه زدن آبمو تو کوسش تخلیه کردم. رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم پدرام در حالیکه داره گریه می کنه داره راجع به مشکل جنسیش صحبت می کنه. اینجور تعریف کرد که: من دوران مجردی چند بار با دوست دخترام سکس داشتم و گرچه خیلی شهوتی نبودم ولی کمبودی هم احساس نمی کردم. با مریم هم سکسمون بد نبود ولی گاها که دعوا می کردیم پیش می اومد که هفته ها سکس نداشتیم و احساس می کردم که روز به روز میل جنسیم کمتر میشه ولی اینو به بی علاقگی به مریم نسبت می دادم. بعد از جریان طلاق و رفتن به زندان موقع تحریک شدن دردهایی رو تو شکمم احساس می کردم و متوجه شدم که گرچه هنوز میل جنسی دارم ولی کیرم سیخ نمیشه. دو تا دکتر رفتم و نهایتا گفتن مشکلی که داری با عمل جراحی حل میشه و چون ریسکش بالاست توصیه می کنیم تو انگلیس انجامش بدی که اونم با توجه به هزینه بالا و مشکلات فعلی به آینده موکولش کردم. من و سحر خیلی از این موضوع ناراحت شدیم. من برای دلداری هم که شده بود گفتم حالا شاید دکترا اشتباه کرده باشن و مشکل خاصی نباشه. گفت نه هر دو تاشون متخصص داخلی هستن و بعید می دونم اشتباه کرده باشن. من گفتم ولی یک اورولوژیست باید تو رو ویزیت کنه. گفت نمی دونستم. گفتم اتفاقا دکتر خیلی خوبی تو کرمانشاه هست که تازگیها درجه پروفسوری رو هم گرفته. فردا نوبتی برات می گیریم ببینیم اون چی میگه. اون شب حدود ساعت ۴ خوابیدیم و ندا که ساعت ۹ بیدار شد مامانشو صدا کرد و گفت مامان یکی تو اتاق منه. تو دلم گفتم اونی که تو اتاقته اگه دیشب کمی مردونگی داشت ترتیب مامانتو داده بود. خودم جوابشو دادم و گفتم دخترم اون آقا دوست منه و صبح رسید خونمون، خسته بود رفت تو اتاق تو کمی بخوابه، سر وصدا نکن. بعد از ظهر با هزار خواهش و تمنا نوبتی برای ساعت ۱۱ شب از پروفسور جواد زرگوشی گرفتیم. پس از صرف شام در رستوران و دیدن پارک کوهستان رفتیم مطب دکتر. پدرام بعد از نیم ساعت اومد بیرون و خیلی خوشحال بود. گفت دکتر بعد از معاینه و سونوگرافی خیلی تعجب کرده که دکترهای دیگه همچین نظری دادن و گفته که این به خاطر یک شوک عصبی برات پیش اومده که باعث شده یک سری ماهیچه ها ورم کنن و نتونی انزال بشی و مدتی زیر نظر باشی همه چیز مثل اولش میشه. البته تعدادی آزمایش هم براش نوشته بود که قرار شد من بعدا نتیجشونو به دکتر نشون بدم. همه خیلی خوشحال شدیم و قرار شد امشب جشنی بگیریم.
قسمت سیزدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”: بعد از این که خونه رسیدیم، ندا زود خوابید و من به سحر گفتم امشب هم پیش پدرام بمون شاید حالا که فهمیده مشکلش حاد نیست بتونه کاری بکنه. سحر هم گفت تو هم که تمام فکر و ذکرت این شده که یکی منو بکنه ولی باشه به خاطر تو و اینکه شاید کمکی به رفع مشکل پدرام باشه، من سعی خودمو می کنم، البته تو هم باید قول بدی مثل یه بچه خوب بخوابی، شاید پدرام اینجوری راحت تر باشه. گفتم سعی می کنم. رو تخت دراز کشیدم و دوباره به یاد صحنه های شب قبل افتادم. فکر اینکه ممکنه تا چند دقیقه دیگه کیری بره تو کوس زنم و من این صحنه رو که مدتها بود منتظر دیدنش بودم رو از دست بدم باعث شد که بی خیال قولم به سحر بشم و برم پشت در. از شانس بد من در اتاق خیلی کم باز بود جوری که هیچی معلوم نبود. کمی گوش دادم ولی بجز صداهایی که نامفهوم بود چیزی نشنیدم. گفتم وقتی برم تو که صدای آه و نالشون بیاد. حدود یک ربع دیگه صبر کردم و چون معلوم بود دیگه صحبت نمی کنن و با وجود اینکه صدای آه و ناله ای هم نمی شنیدم اما حدس زدم که حداقل مشغول عشق و حالن. به آرامی شروع کردم به هل دادن در و هر بار بعد از اینکه یک سانتی باز می شد، کمی دیگه صبر می کردم تا متوجه نشن و حسشونو خراب نکنم. شاید بعد از یک ربع ساعت تونستم درو به اندازه ای باز کنم که هیکلشون دیده بشه. وقتی نگاه کردم دیدم که سحر دراز کشیده و پدرام رفته روش. از تکون دادن بدنش و صدای نفس زدنش حدس زدم که اون کیر لامصبش بلند شده و در شرف فرو کردن تو کوس سحره. سحر جوری وایساده بود که روش به در بود. منم برای اینکه بهتر این صحنه رو ببینم تا حد ممکن سر مو جلو برده بودم. سحر که منو دیده بود بدون اینکه پدرام متوجه بشه دستشو تکون و به من فهموند که داخل نروم. منم سرمو به نشونه تایید تکون دادم. سحر دوباره مشغول نوازش پشت پدرام شد و داشت یه جورایی پدرامو به خودش فشار می داد. می دونستم که خودش هم داره حال می کنه ولی مطمئن بودم داره به خاطر من وکمک کردن به پدرام اینجوری خوب همکاری می کنه. کمی که گذشت و من که دیگه منتظر بودم پوزیشن رو عوض کنن تا منم مطمئن شم که دخول انجام گرفته، دیدم که پدرام خودشو کنار کشید و دستشو رو شکمش گذاشت، انگار که دل درد شدیدی داشته باشه. من مردد بود که چکار کنم ولی سحر که می دونست من پشت در هستم صدام کرد و خودشو به پدرام نزدیک کرد و گفت چی شده؟ پدرام که معلوم بود از شدت درد به زور می تونه حرف بزنه گفت نمی دونم. من زود رفتم و کمی آب آوردم تا بخوره. سحر مرتب می گفت می خوای بریم دکتر. ولی پدرام اصرار داشت که چیز مهمی نیست. پس حدود ده دقیقه کمی بهتر شد و گفت نمی دونم چرا اینجور شدم. با اینکه کیرم سیخ نشده بود ولی خیلی لذت می بردم و هر لحظه احساس می کردم آبم می خواد بیاد ولی با درد همراه بود تا اینکه دردم خیلی شدید شد. گفتم آخرین بار کی ارضا شدی؟ گفت خیلی وقته. شاید شش ماه. حدود نیم ساعت دیگه پیشش موندیم و احساس کردیم حالا که بهتر شده احتیاج به استراحت داره و از طرفی ممکنه با دیدن سحر دوباره تحریک بشه. خداحافظی کردیم و اومدیم رو تخت خودمون. هنوز رو تخت دراز نکشیده بودم که سحر شورتمو پایین کشید و کیرمو تو دستش گرفت. گفت قربون این برم که همیشه سر حال و قبراقه. خیلی هوسشو کردم. گفتم فدات بشم، الان حسابی می کنمت. خوابوندمش رو تخت و خواستم لب بگیرم و سینه هاشو بخورم که گفت آرش واقعا نمی تونم بیشتر از این صبر کنم. زود باش بکن توش. فقط شرتی پاش بود اونو در آوردم و دستمو گذاشتم روش. خیلی خیس و داغ بود. وقتی به این فکر می کردم که سحر اولین کوسشو داده خیلی برام سکسی تر می شد. به شوخی گفتم ولی این کوس کیر رفته توش، دیگه دست دوم شده، من کونتو می خوام. گفت نه بابا اگه می رفت توش که اینجور تشنه نبودم. فقط کمی زبونشو کرد تو. گفتم ولی خودم دیدم که روت دراز کشیده بود و تکون می خورد. گفت آره، ولی فقط بین رونام بود، سیخ نشده بود که بره تو. این حرفش مثل پتکی بود که تو سرم خورد. دوست داشتم حتی اگه در حد چند تا تکون هم که بود، سحر کیر دیگه ای رو تو کوسش حس می کرد ولی باز با خودم گفتم همین هم غنیمته. اگه در آینده با کسی دیگه بخوابه حتما کوسش افتتاح می شه. سر کیرمو در کوسش گذاشتم و در حرکت اول تا ته فرستادم تو تا خوب حسش کنه. بعد شروع کردم به عقب جلو کردن و تلمبه زدن. از بس که لغزنده بود فکر می کردم منو سر کار گذاشتن و پدرام آبشو ریخته تو کوسش. بعد از کلی تلمبه زدن تو حالت های مختلف ازش خواستم چهار دست و پا وایسه و از عقب شروع کردم به گاییدنش. وقتی که احساس کردم داره آبم می یاد دستمو بردم رو چوچولش و شروع کردم به مالیدنش. می دونستم که خیلی زود ارضا میشه. کمتر از یک دقیقه جیغی کشید و بدنش به لرزه افتاد. ارضا شدن سحر خیلی عمیقه و معمولا این جور مواقعی نمی تونه کیرمو تو کوسش تحمل کنه، درست مثل من که بعد از ارضا سر کیرم خیلی حساس میشه و اگه سحر به شوخی بهش دست بزنه گر چه حال میده ولی مثل قلقلک می مونه و نمی تونم تحمل کنم. سحر خودشو تکون می داد که کیرم در بیاد ولی من از پشت محکم گرفتمش و همون تکونها باعث شد آب منم مثل سیل جاری بشه و کوسشو پر کنه. هر دو از خستگی تو همون حالت دراز کشیدیم. مطمئن بودم که پدرام این همه سر وصدا رو شنیده و خیلی ناراحت شده که نتونسته سحرو بکنه، زنی که دیدن بدنش برای خیلی ها در حد یک رویاست، چه برسه به اینکه لخت و آماده بغلشون باشه. وقتی خواستم برم دستشویی دیدم که مقدار زیادی آب ریخته رو تشک. ساعتو که نگاه کردم از سه گذشته بود. سحر گفت تو بخواب من کمی پیش پدرام بمونم تا خوابش ببره. گفتم باشه ولی دیگه شیطونی نکنی ها. گفت نه بابا غلط بکنم دیگه تحریکش کنم. او رفت و من با وجود اینکه مطمئن بودم که دیگه جرات نمی کنن کاری بکنن و با وجود اینکه خیلی هم خسته بودم ولی باز دوست داشتم برم و پشت در وایسام ببینم چه خبره. یه جورایی عادت کرده بودم ولی باز بیخیال شدم و چشامو بستم تا خوابم ببره. روز بعد پدرامو به فرودگاه رسوندم و ازش قول گرفتم که در اسرع وقت آزمایش ها رو انجام بده.
قسمت چهاردهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”: بعد از اون ماجرا انگیزه مضاعفی برای پیدا کردن زوجی جهت سکس ضربدری پیدا کردم وبنابراین بیشتر روزا تو چت روم می رفتم. یک روز با زوجی آشنا شدم که اول همون سری اول بهم وب بدن دادیم و تلفنی صحبت کردیم. بعد از چند بار چت، قرار گذاشتیم که بیرون همدیگرو ببینیم. گر چه زنه خیلی خوشگل نبود و اصلا با سحر قابل قیاس نبود ولی من خیلی برام مهم نبود. می خواستم مردی پیدا بشه که سحرو بکنه و منم جلوی چشماش کوس زنشو جر بدم. کمی که از آشناییمون گذشت متوجه شدم که زنه ما رو در حد دوستی خانوادگی می خواد و مرده چون خیلی از سحر خوشش اومده بود هر کاری می کرد تا دوستیمون ادامه پیدا کنه. وقتی که فهمید سحر راحته و مشکلی برای سکس نداره، می خواست مقدمات سکس دوتایی مونو با سحر آماده کنه. اما چون متوجه شدم برای راضی کردن زنش تلاشی نمی کنه و حتی می خواد اونو از این بازی خارج کنه باهاشون بهم زدم. بعد از دوستی با چند زوج دیگه متوجه شدم که بیشتر مردا مثل من نیستند که از سکس زنشون با کسی دیگه لذت ببرن و هدف اصلیشون از سکس ضربدری کردن زن طرفه و اکثرا بدون اینکه قبلا زناشونو آماده کرده باشن اقدام به دوستیابی می کنن. حالا بگذریم که خیلی ها اصلا مجرد بودن و زن نداشتن. من شاید اگه مرد مجرد مطمئن و با شخصیتی پیدا می کردم اجازه می دادم سحر باهاش باشه ولی اونهاییکه متاهل بودن و می خواستن با دروغ و زرنگی به سحر برسن رو نمی تونستم تحمل کنم و فورا رابطمونو باهاشون قطع می کردیم. چت من و پرویز گر چه کمتر شده بود ولی هنوز ادامه داشت و هفته ای یک بار با هم دیگه چت می کردیم. سحر هم بعد از ماجرای پدرام خیلی راحت تر شده بود و خیلی وقتا تو سکسمون می گفت که پس کی پرویز رو می یاری تا منو بکنه. بخصوص که بیشتر وقتا که با پرویز چت می کردیم و او از سکس با دوست دختراش تعریف می کرد، سحر کنارمون بود و فهمیده بود که پرویز تو سکس کم نمی ذاره. ولی با توجه به غروری که هر دو تا داشتن صحبتی از پیشنهاد دوستی با همدیگه نمی کردن. یک شب که با پرویز چت می کردم و سحر کنارم بود، زنگ واحدمون به صدا اومد، من به پرویز گفتم که یک دقیق صبر کنه زود بر می گردم. درو که باز کردم دیدم همسایه ها هستند که می خواستن تو پارکینگ راجع به حق شارژ جدید و چند موضوع دیگه صحبت کنیم. این کار حدود بیست دقیقه طول کشید. وقتی برگشتم دیدم سحر داره تایپ می کنه. فکر کردم چون دیر کردم پرویز خارج شده و سحر داره با کسی دیگه چت می کنه. ولی دیدم آیدیه پرویز روشنه و سحر داره با او چت می کنه. خندیدم گفتم چیه داری مخ دوستمو می زنی. گفت نه بابا وقتی تو رفتی بعد از چند دقیقه مرتب می نوشت کجا رفتی؟ بمونم یا برم؟ منم نوشتم که آرش رفته پایین بر می گرده. اونم شروع به احوالپرسی کرد و مرتب بحث هایی رو پیش می کشه تا به چت ادامه بده، منم گفتم بی ادبی یه که جوابشو ندم. گفتم خوب کاری کردی ولی الان هم ادامه بده ببینم چی میگه. مشخص بود که پرویز از خداشه من اون شب تا چند ساعت دیگه هم بر نگردم. در نهایت از سحر پرسید راستی روزا که آرش سرکاره، چطوری اوقات بیکاریتو سپری می کنی؟ سحرم گفت معمولا تلویزیون نگاه می کنم و یا تو اینترنت خودمو سرگرم می کنم. پرویز گفت من علاقه ای به فیلم ندارم و دوست هم ندارم با هر کسی چت کنم. اگه اجازه بدی اینجور مواقعی با هم صحبت کنیم. سحر مونده بود که چی بنویسه. گفتم که زشته بگی نه. بگو اگه اون وقت هایی که وصل میشی منم بیکار بودم مشکلی نیست. اون شب تموم شد و من فهمیدم که تا چند وقت دیگه این کیر پرویزه که می ره تو کوس سحر. روزهای بعد به بهانه هماهنگی برای چت شماره بهم دادن و من یک آیدی اختصاصی برای سحر درست کردم. بعضی وقت ها که با پرویز چت می کردم ازش می خواستم که کم کم صحبت هاشو سکسی کنه و از سحر هم می خواستم با او راحت باشه. دیگه بیشتر وقتا وب بهم می دادن و اگه یک شب سحر حسشو نداشت که خودشو برای وب آماده کنه، پرویز اونقدر گیر می داد که راضیش می کرد. بعضی وقتا که از سر کار برمی گشتم و نوشته هاشونو می خوندم از جملاتی مثل چشمات خیلی قشنگه و لباتو بخورم و دوست دارم یک شب تا صبح بغلت باشم و … می فهمیدم که پرویز کارشو خوب بلده. بیشتر از یک ماه طول نکشید که حرفاشون کاملا سکسی شده بود. پرویزی که قبلا باید دو ماه باهاش صحبت می کردی تا بعد از کلی ناز و ادا سری به ما می زد، حالا دیگه مرتب دم از مسافرت به کرمانشاه می زد و نهایتا قرار شد چهار شنبه بیاد خونمون. سحر هم که قبلا اگه پرویز می اومد بیشتر راجع به اینکه چه غذایی درست کنه حرف می زد، حالا سوالاش این شده بود که وقتی بیاد چی بپوشم؟ آرایشم چه جور باشه بهتره؟ و از این حرفا. گرچه تازه موهاشو رنگ کرده بود ولی دوباره رفت آرایشگاه و رنگشو تغییر داد چون می گفت این مدلو تو وب دیده و تکراری شده. یک روز قبل از اومدنش تمام بدنشو اپیلاسیون کرد. واقعا که ماه شده بود و من به پرویز حسودیم می شد که قراره همچین کوسی رو بکنه.
قسمت پانزدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:پرویز با ماشینش اومده بود و غروب رسید. چون اون موقع ندا بیدار بود و سحر می خواست با پرویز روبوسی کنه، ازم خواست وقتی رفتم به استقبالش، ندا رو هم با خودم ببرم و موقع برگشت کمی ندا رو تو راهرو معطل کنم تا اونا عملیات روبوسیشون رو انجام بدن. همین کارو کردم و به بهانه باز کردن بند کفش هاش ندا رو کمی معطل کردم. ولی پرویز که از ماجرا بی خبر بود فقط سلامی به سحر کرد و مستقیم رفت به سمت پذیرایی. من از این همه نقشه کشیدن و حماقت پرویز خندم گرفته بود ولی سحر معلوم بود خیلی بهش برخورده. البته بر خلاف همیشه که پرویز سحرو با روسری و حجاب دیده بود، معلوم بود این بار از دیدن سحر با موهای پریشون و تاپ و شلوار بهت زده شده و وقتی کم کم روش باز شد به سحر گفت: به به خیلی از اونی که تو وب می دیدمت خوشگل تری. سحرم گفت اختیار داری چشات قشنگ می بینه. بعد از صرف شام خوشمزه سحرجون من قرار شد که ماشین پرویز رو ببرم خونه یکی از آشناها که دو سه کوچه از هم دور بودیم. چون پارکینگمون جای اضافه نداشت. ندا هم که هر وقت می رم بیرون دنبالم می یاد و هر کاری کردم قانع بشه نیاد فایده نداشت. ندا رو هم بردم و بعد از یک ربع برگشتیم. دیدم پرویز و سحر رو مبل دو نفره کنار هم نشستند و قبل از اینکه ندا بیاد تو پذیرایی سحر پاشد و نشست رو مبل یک نفره. همه برای خوابیدن ندا لحظه شماری می کردیم. چون حتی اگه می خواستیم یک جوک سکسی تعریف کنیم باید احتیاط می کردیم. یواشکی گفتم من وندا نبودیم شیطونی کردید؟. سحر خندید و گفت دوست باحالی داری، بعد از رفتن تو اومد کنارم نشست و دستوم گرفت. بعد یه بوسی کرد وتازه یادش افتاد که اول باید اجازه می گرفت. با مظلومیتی ازم می پرسه اجازه هست ببوسمت. منم گفتم باید قبل از بوس اول اجازه می گرفتی. همه زدیم زیر خنده. وقتی سحر ندا رو برد بخوابونه من فورا رفتم و بساط مشروبو آماده کردم. پرویز از این فرصت استفاده کرد و گفت حالا چیکار کنم؟. گفتم سحر خیلی با تو راحته. الان هم مشروب رو می زنیم و سعی می کنم اونم زیاد بخوره بعد به بهانه مستی هر کاری میشه کرد. فقط خجالت نکش و سعی کن این سری کارو تموم کنی. همین جور شد و موقع مشروب پرویز پیالشو دست گرفت و نشست بغل دست سحر رو مبل سه نفره. منم پا شدم و اونور سحر نشستم. یک پیکو که بالا کشیدیم، پیک دوم رو پرویز گفت می خوام از دست سحر خانوم مست بشم. سحر هم کمی از ویسکی خودشو خورد و بقیشو به پرویز داد. بعد از من گفتم به من چی میدی؟ سحر گفت هر چی بخوای گفتم فعلا لبی بده تا وقت چیزای دیگه. سحر گفت پر رو نشو. گفتم نه بابا انگار مست کرده و دیگه نمی دونه کدوممون شوهرشیم. می ترسم امشب سر من بی کلاه بمونه. پرویز دستشو رو سینه سحر گذاشت و عجب دور و زمونه ای شده. می خوان جلو چشم آدم زنشو بدزدن. درسته خانوم خودم؟ سحر گفت واقعا کمی دیگه بخورم به اونجا هم می رسم که ندونم کدوم شوهرم هستید. گفتم من یه فکری خوبی دارم. اون موقع کاری به قیافه ها نداشته باش چون نمی تونی چشاتو باز کنی. کیرمونو بگیر تو دستت و هر کدوم بزرگتر بود بدون که مال شوهرته. هر سه تا زدیم زیر خنده. چند پیاله دیگه که زدیم سحر و پرویز گفتن ما دیگه بسمونه. منم برای اینکه اولین سکس زنمو با بهترین دوستم تو مستی از دست ندم دیگه بی خیال شدم. دیدم که پرویز و سحر مشغول لب گرفتن شدن. منم مشغول شدم و شروع کردم به خوردن سینه هاش. چون سه نفری رو مبل جامون نمیشد من پیشنهاد دادم بریم تو اتاق. وقتی رفتم دیدم که سحر دو تا تشک یک نفره رو کنار هم انداخته. مطمئن شدم که سحر واقعا دوست داره تجربه ناتمام قبلیشو با پدرام حالا با پرویز تمام کنه. جالب اینجا بود که دیگه کوچکترین ناز و ادایی هم نمی کرد و تو یک چشم به هم زدن پرویز همه لباساشو در آورد. وقتی که هیکل سفید سحرو در آغوش پرویز دیدم و چشمم به کیر کوچک اما مثل فولاد پرویز افتاد دیگه مطمئن شدم که دارم به آرزوم می رسم. چون پرویز مشغول خوردن سینه های سحر بود منم کمی پایین تر رفتم و پاهای سحرو کمی بیشتر باز کردم تا فرم کوسشو قبل از سکس به خاطر بسپارم و با بعد از کیر خوردن مقایسه کنم. به آرومی صورتمو به چوچولش نزدیک کردم و شروع به بوئیدن و لیسیدنشو کردم. ناله های حشری سحر آدمو دیوونه می کرد. پرویز گفت سهم منو هم بذار همشو نخوری. منم گفتم نترس، شانس آوردی که من هوس لب کردم. رفتم بالا، دیدم از بس پستوناشو مکیده روی سینش خیس شده. خیلی هوس بوسیدن لبهاشو کردم. ولی سرمو بهش نزدیک کردم در گوشم گفت بذار اول پرویز بکنه تو. گفتم باشه گلم، خودمم همین نظرو داشتم. شاید طفکی می ترسید کیر پرویز هم بخوابه و باز تو کف بمونه. ولی من خوب پرویز رو می شناختم و می دونستم که تا دوساعت هم سکسش طول میکشه. می دونستم که پرویز اهل ساک زدن نیست و این کارو دوست نداره، بنابراین اومدم پایین تر تا اون لحظه ناب فرو رفتن کیر تو کوس سحرو ببینم. کمی پاهای سحرو باز کرد و کیر برافراشتشو در کوسش تنظیم کرد.
قسمت شانزدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:نگاهی به سحر انداختم که چشماشو بسته بود. بعد از این که کمی سر کیرشو رو شیار کوسش کشید روی سحر دراز کشید و مکثی کرد. سحر هم هر دو تا دستشو پشت پرویز گذاشت. دیگه نمی تونستم کیر پرویز رو ببینم که رفته تو یا نه ولی با شنیدن صدای آخ سحر برای یک لحظه نزدیک بود آبم بیاد و فهمیدم کوس زنم افتتاح شد. بعد از اون صدای ناله های شهوت انگیز سحر و نفس زدن های پرویز شروع شد. با توجه به اینکه کیر پرویز خیلی بزرگ نبود و کوس سحر کاملا آماده گاییدن بود، مطمئن بودم که همه ناله های سحر از لذت زیادیه که میبره. برای اینکه حرکت کیر پرویز رو ببینیم رفتم پشت سرشون. سحر لنگاشو انداخته بود رو پشت پرویز و من رفت وبرگشت کیر پرویز رو تو کوس زنم میدیدم. از بس کوس سحر آب ترشح کرده بود مقداری روی سوراخ کونش ریخته بود. منم شروع به پخش کردنش اون و مالیدن سوراخ کونشو با انگشت شدم. دوست داشتم این صحنه تا ابد ادامه پیدا کنه. جرات دست زدن به کیرمو نداشتم. چون می دونستم فورا آبم می یاد. دوست داشتم این سکسو از زوایای دیگه هم ببینم. اومدم کنارشون و دیدم پرویز در حین خوردن سینه و گردن قسمت هایی رو مک می زنه، جوری که اثرشون تا مدتها موند. یکی هم زیر گردنش بود که بعدا سحر هر روز پرویزو لعنت می کرد که اینجوری آبروشو برده. بعد از نیم ساعت تلمبه زدن خودش دراز کشید و به سحر گفت بره بشینه رو کیرش. صدای شلق شلق سکسشون اتاقو پر کرده بود چه برسه به آه ونالشون. خوب بود دیر وقت بود و احتمال اینکه کسی از همسایه ها بیدار باشه کم بود. احساس کردم که پرویز فراموش کرده این زنه شوهری هم داره و می خواد حالی بکنه. کیرمو بردم جلو دهن سحر تا برام بخوره. کمی سرشو خورد ولی معلوم بود حس نداره خوب ساک بزنه. بهم بر خورد که اینجوری داره سرم بی کلاه می مونه. تو دلم گفتم الان کونت می ذارم تا دیگه شوهرتو فراموش نکنی. رفتم پشتشون و کمی از آب کوسشو در کونش ریختم و کیرم رو سوراخش تنظیم کردم. گر چه می دونستم کیرم به این راحتی ها تو کونش نمی ره و خیلی باید باهاش ور برم ولی پیش خودم گفتم همین هم حال میده. چند بار که فشار می دادم به خاطر لغزنده بودن اطراف سوراخش کیرم سر می خورد و پایین می رفت. وقتی سر کیرم به کیر پرویز و کوس سحر می خورد خیلی حال میداد. تصمیم گرفتم که با همون جا حال کنم. وقتی کیرمو بهتر تنظیم کردم دیدم با اینکه کیر پرویز تو کوسشه ولی سر کیر من هم میره تو. لذتی که اون لحظه از سکس می بردم رو هیچوقت تجربه نکرده بودم. کم کم فشار کیرمو بیشتر کردم و با توجه به اینکه اونجا خیلی خیس بود و کیر پرویز هم کوچیک بود، احساس کردم کیرم می تونه بیشتر بره تو. انگار که کوس سحر به صورت بیضی بود که می تونست دو تا کیرو در بالا و پایینش جا بده. برای یک لحظه که کیر پرویز اومد بیرون من کیرمو فرستادم تو و بعد که در آوردم او فرستاد تو. چند بار این حرکتو تکرار کردیم ولی تو یکی از تکونها فرو کردن کیرها همزمان شد و بعد از اینکه کیر پرویز رفت تو احساس کردم مال منم کامل رفت تو. سحر جیغی کشید و گفت آرش درش بیار. منم خواستم این کارو بکنم. اما این حرفش باعث شد که به ادامه این حرکت ترغیب بشم. گر چه دیگه پرویز عقب جلو نمی کرد ولی کیرشو تا ته تو کوس سحر بود و وقتی که من کیرمو می کردم تو احساس می کردم کوس سحر خیلی تنگ وجمع و جور شده. افسوس که همین باحالیش باعث شد نخواسته آبم بیاد و همشو همونجا خالی کردم. کیرمو که بیرون کشیدم نوبت پرویز بود که با کیرش جولان بده. دو سه تکون که داد گفت آرش چکار کردی که اینقدر با حال شده؟ گفتم من آبم اومد، فکر کنم لغزندگی آب منه که باحالش کرده. گفت آره تا حالا همچین کوسی نکرده بودم. سری بعد من اول آبمو می ریزم تا بدونی چی میگم. بعد از اون ضربه های شدید و وحشیانه پرویز شروع شد بطوریکه من لرزش سینه های سحرو از کنار می دیدم. سحر که دیگه بی حال شده بود گفت من دیگه نمی تونم تو این حالت وایسم. سعی کن زودتر آبت بیاد. حالا دیگه می دونستم که پرویز هر چقدر از طولانی بودن سکسش با دوست دختراش تعریف کرده، بیراهه نبوده. پرویز گفت: چند ساله تو کف رسیدن به تو هستم. اون روزهایی هم که تو چت ازت وب می خواستم و خودتو برام می گرفتی یا به طعنه می گفتی محاله بتونی منو لمس کنی برام عقده شده و می خوام امشب همشو سرت خالی کنم. منم گفتم نوش جونت پرویز جون. می خوام اونقدر بکنیش که بفهمه سکس طولانی یعنی چی و دیگه به سکس های یک ساعت من نگه غیر عادی. پرویز گفت دمر بیفت تا همه جوره حال کنم. سحر دمر افتاد و پرویز از عقب کیرشو فرستاد تو کوسش. پرویز کمی شکم داشت و موقع مشروب خوردن از سحر پرسید که می دونی چرا دخترا از مردی که شکم داشته باشه خوششون می یاد. سحر گفت فکر نمی کنم اینجور باشه. پرویز گفت چرا همین جوریه ولی دلیلشو بعدا برات میگم. تو این حالت چند بار کیرشو تو کوس سحر عقب جلو کرد و بعد رو سحر دراز کشید. بعد گفت حالا فهمیدی شکم به چه دردی می خوره؟ سحر گفت آره قوس کمرمو پر می کنه. پرویز گفت آفرین جایزه ات اینه که یک ساعت بیشتر بکنمت. سحر گفت نه غلط کردم. واقعا دیگه نا ندارم. پرویز ده دقیقه دیگه تو این حالت ادامه داد و آخر سر گفت آبمو کجا بریزم؟ منم گفتم مشکلی نیست بریز توش، سحر قرص می خوره. پرویز گفت پس به پشت دراز بکش تا از روبه رو بکنمت و لحظه ای که آبمو می ریزم تو کوست چشاتو نگاه کنم. صحنه ای که پرویز آخرین قطره آبشو تو کوس سحر خالی کرد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. بعد از اون همونجوری لخت رفتیم تو پذیرایی و کمی میوه خوردیم. به ساعت که نگاه کردم حدود ۴ بود. پرویز رفت اون یکی اتاق تا بخوابه. من وسحرم رفتیم رو تخت خودمون و به سحر گفتم ببخشید که اذیت شدی ! گفت کی اذیت شدم؟ گفتم موقعی که دو تایی کیرمونو فرستادیم تو. لبخندی زد و گفت راستش زیاد اذیت نشدم، اتفاقا باحال بود. انگار یک کیر خیلی کلفت رفته بودم تو کوسم. گفتم پس چرا گفتی این حالتو ادامه ندم؟ گفت فقط نمی خواستم پرویز فکر کنه که چقدر کوسم گشاده که دو تا کیر رفته توش ! گفتم این چه حرفیه؟ اصلا اینجوری نیست. جالب اینجا بود که پرویز در تمام طول سکس از تنگی کوس سحر تعریف می کرد و روز بعد هم که ازش پرسیدم با قاطعیت گفت واقعا در مقایسه با کوس های دیگه که کردم تنگ بود و فکر نمی کردم بعد از چند سال که کیر کلفت تو رفته توش همینجور مونده باشه. خیلی هم از هیکلش تعریف کرد، چیزی که سحر قبل از اومدنش همش نگران بود که نکنه نسبت به دخترایی که پرویز باهاشون دوست بوده کم و کسری داشته باشه.
با سلام به خدمت همه دوستاندر جواب ariaeeboy باید عرض کنم که برای من زیاد مهم نیست که فکر کنید این یک خاطره واقعی یه یا به قول شما خیال پردازی، فقط برای کسایی که می خوان همچین زندگی رو تجربه کنن ولی شک دارن که داستانم واقعی باشه یا نه می خوام بگم به جون همه کسایی که دوستشون دارم تمامی این مطالب برای من اتفاق افتاده و مانند اینه که خاطرات شخصیم رو برای خودم نوشته باشم. ولی چون این مدت که با بعضی زوجها دوست میشدم بارها مردا ازم می خواستن که از تجربیاتم براشون بگم و من مجبور بودم کل این مطالبو بصورت خلاصه تو چت برای تک تکشون تعریف می کردم، تصمیم گرفتم خاطراتمو بنویسم و اونو تو یک سایت پر طرفداری بذارم تا کسای دیگه هم از اون استفاده کنن و در خصوص قسمت دوم نظرتون که گفته بودید این با روحیه زنا سازگاز نیست آیا شما فکر می کنید تو همین جامعه هیچ زنی به شوهرش خیانت نمی کنه؟ حالا اون زنا کسایی هستند که ریسک لو رفتن رابطه و تاوان های بعدیشو هم می پذیرن ولی زنهایی که به خاطر اینکه زندگیشون از هم نپاشه این کا رو نمی کنن اگه شرایطی براشون پیدا بشه که مثل زن من طی دو سال رو ذهنیاتشون کار بشه و مطمئن باشن بعد از این که با کسی سکس کنن شوهرش نه تنها ازشون جدا نمی شن بلکه حتی بیشترم دوستشون خواهند داشت، چند درصد از این شرایط استقبال نمی کنن؟ از لحاظ آماری هم اگه تحقیقی راجع به موضوع سکس ضربدری انجام بدید متوجه میشید که نه تنها در کشورهای خارجی، بلکه در همین ایران آمار زوجهایی که به سمت این نوع سکس گرایش پیدا می کنن روز به روز بیشتر میشه و حتی بعضی مسئولین نسبت به آن هشدار میدن. حالا اگه شما دوست دارید فکر کنید که همچین چیزی غیر ممکنه و هیچ زنی این کارو نمی کنه، راحت باش و اینجوری فکر کن.
قسمت هفدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:با توجه به طولانی بودن سکس سحر پرویز فکر کردم که سحر خیلی خسته است و دوست داره بخوابه. منم چشمامو بستم که بخوابم ولی دیدم سحر گفت تو که نامرد نبودی؟ گفتم چرا؟ گفت خودتو دوستت ارضا شدید، می خوای منو همین جوری رها کنی؟ گفتم آخی فدات شم. من همیشه در خدمتم. ولی چرا نذاشتی اونجا با هات ور برم تا پرویز هم ارضا شدنتو ببینه؟ گفت راستش گرچه تجربه جدیدی بود و خیلی لذت بردم ولی اونقدرها راحت نبودم که تمرکز کنم. از طرفی پرویز هم فقط به فکر فرو کردن کیرش تو کوسم بود و با چوچولم ور نرفت. راست می گفت ما هیچ کدوم با چوچول سحر ور نرفته بودیم تا ارضا بشه. نمیدونم فقط سحر اینجوره یا همه زنا، اما سحر فقط اینجوری ارضای کامل نمیشه و هیچوقت فقط با فرو کردن کیر تو کوسش ارضا نمیشه. اما وقتی با خوردن و یا مالیدن چوچولش ارضا میشه خیلی حال می کنه. جوری که منم بهش حسودیم میشه. بدنشو به لرزه می افته و برای حدود یک دقیقه با تمام قدرت خودشو جمع می کنه و به خودش می پیچه. جوری که بعدش احساس می کنه عضلات رونش گرفته. چوچولش خیلی خیلی حساس می شه و اگه دستمو برندارم و به مالشش ادامه بدم حتی عصبانی میشه. خیلی دوست داره که جیغ بزنه ولی به خاطر اینکه همسایه ها صداشو نشنون، خودشو کنترل می کنه اما همیشه هم موفق نمیشه، چون یک بار زن واحد بغلیمون بعد از کلی قسم دادن سحر که این موضوع بین خودشون بمونه بهش گفته بود که صداتون به اتاق خواب ما می رسه. گفته بود خواستم بگم که مراعات کنید چون مطمئنم خودتون این موضوعو نمی دونید و شوهرم گفته که گناه داره ما صداشون بشنویم! شروع کردم به مقدمات ارضا کردن سحر. گرچه ما ژل لوبریکانت داریم ولی همیشه اونقدر باهاش ور میرم که با آب کوس خودش چوچولشو خیس کنم. ولی سحر گفت آماده است و می تونم شروع کنم. انگشتمو تو کوسش کردم و کمی از آبشو به چوچولش مالیدم. کاملا مشخص بود که این منی پرویزه که داره می یاد بیرون. چون من قبل از پرویز آبمو تو کوسش ریخته بودم و مطمئنا طی یک ساعتی که پرویز کیرشو تو کوسش عقب جلو می کرد، از آب من چیزی تو کوسش باقی نمونده بود. اونقدر تحریک شده بود که چند دقیقه بیشتر طول نکشید و ارضا شد. همونجور که حدس می زدم ارضا شدنش نسبت به شبهای دیگه خیلی عمیق بود. در تمام مدتی که با کوسش ور می رفتم کیرم انگار که یک هفته کوس نکرده باشه، سیخ شده بود. سحرم که متوجه این موضوع شد گفت می خوای یک دور دیگه بکنی. منم گفتم آره خیلی می خوام، بخصوص که اون حرف پرویز که می گفت خیلی حال میده کوسی رو بکنی که پر از منی است رو امتحان کنم. کیرمو تو کوسش فرو کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. واقعا انگار که کوس دیگه رو می گائیدم. با توجه به اینکه تازه آبم اومده بود فکر می کردم ارضا شدنم طول بکشه، اما منی پرویز کار خودشو کرد و بعد از ده دقیقه ارضا شدم. بعدش سحرو بغل کردم تا در آغوشش خوابم ببره. کمی راجع به حوادث امشب فکر کردم، هنوز باورم نمیشد که به آرزوی دیرینه ام رسیده باشم. تصمیم گرفتم که تاریخ امشب رو مثل تاریخ تولد و ازدواج و سایر روزهای مهم زندگیم یادداشت کنم و حتی در سالگردش جشن کوچک دو نفره ای بگیریم. حالا دیگه خوشحال بودم که سری قبل سکس سحر و پدرام جور نشد و کسی سحرو برای اولین بار کرد که هم لیاقتشو داشت و هم بهترین دوستم بود. اما از بابت اینکه به نوعی سکس ضربدری رو هم تجربه کنم دوست داشتم پدرام هم که زنشو گائیدم دومین نفری باشه که سحرو می کنه.صبح سحر بیدارم کرد و گفت ظاهرا پرویز بیدار شده، تو هم بیدار شو. پرویز که از دستشویی داشت می اومد بیرون از لای در نگاهی به اتاق ما انداخت و گفت اجازه هست؟ ما هم گفتیم بفرمایید. گفت ظاهرا دیشب دوباره شیطونی کردید و همونجور که گوشه تخت نشسته بود کمی اونو فشار داد و بعد به شوخی گفت آره دیگه ما فقیر فقرا باید رو زمین بخوابیم ولی بعضی ها رو تخت فنری. چرا دیشب نذاشتی اینجا سکس بکنیم ترسیدی فنراش خراب شه؟ گفتم نه دیوونه این تشک خارجی یه و هیچیش نمیشه ولی اگه اینجا سکس می کردیم که سر و صدامون باعث میشد که همه همسایه ها بریزن اینجا. گفت آره راست میگی. بعد از صبحانه راجع به شب گذشته صحبت شد و گفتم پرویز واقعا فکر می کردی که بتونی سحرو بکنی؟ گفت راستش با توجه به مخ زنی هایی که این چند وقت انجام داده بودم فکر می کردم امشبو بغلش بخوابم ولی شب بعد کارمون به سکس بکشه. سحر خواست چیزی بگه که پرویز فورا اضافه کرد ولی نمی دونستم سحر اینقدر باحال و با شعوره که بیشتر از این منو تو کف نذاره. منم گفتم آره دیگه، من قبلا بهت می گفتم که سحر بهترین زن دنیاست و به خاطر من همه جوره همکاری می کنه. بعد پرویز گفت ولی دیشب وقتی که آبت اومد من نگران شدم که احساس بدی نسبت به سکس من و سحر پیدا کنی و ناراحت بشی چون معمولا آدم تو شهوت خیلی چیزا براش بی اهمیت میشه ولی بعد از این که ارضا شد نسبت به اون کارا پشیمون میشه. منم گفتم نه من قبلا خیلی رو این موضوع فکر کردم و می دونستم که حس بدی پیدا نمی کنم. پرویز که دیگه روش باز شده بود تا ندا می رفت اتاق خودش، از فرصت استفاده می کرد و سحرو بغل می کرد و ازش لب می گرفت و یا سینه هاشو می مالید. بعد از ظهر که شد احساس کردم که پرویز و سحر چیزی می خوان بگن. پرویز گفت آرش جان بیا یه کاری برای ما بکن. گفتم در خدمتیم، چیکار کنم؟ گفت ندا رو ببر بیرون و یه کم بگردونش تا من ببینم این تشکتون کیفیتش چه جوره. سحر گفت نه دیوونه اینجور نمیشه. آرش با ندا بره بیرون، این همسایمون می فهمه من و تو تنهاییم و زشت میشه. آرش جون اگه بتونه ندا رو اتاقش سرگرم کنه کافیه. منم گفتم باشه، فقط پرویز جان زیاد طولش نده. نکنه یه وقت ندا بیاد بیرون و حالتون گرفته شه. الان ندا تو اتاقشه و من سرگرمش می کنم. شما هم در اتاقو ببندید ولی قفل نکنید. خوش بگذره. رفتم دیدم ندا سی دی سیندرلا گذاشته، کمی صداشو بلند کردم و گفتم به به چه فیلم قشنگی؟ اونم شروع کرد و هر صحنه ای که می اومد برام تعریف می کرد. حدود بیست دقیقه گذشت و خیلی دوست داشتم برم سری به سحر و پرویز بزنم. ولی ترسیدم که ندا هم دنبالم بیاد. حتی برام سخت بود که این یک صحنه رو هم از دست بدم. داشت فکر می کردم چکار کنم که صدای باز شدن درب اتاق اومد و هر دو شاد و شنگول اومدن بیرون. گفتم تموم شد؟ پرویز گفت آره، ما هم دو ساعتی داریم و هم یک ربعه. فهمیدم سحر و پرویز از بس که امروز با هم ور رفتن هر دو آماده بودن و فورا شروع کردن به اصل کاری.
قسمت هیجدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:شب رفتیم پارک کوهستان و قلیونی زدیم. وقتی برگشتیم به پیشنهاد پرویز قرار شد اون شبو مشروب نخوریم تا سرحالتر باشیم. من که شب قبلش نمی دونستم چی پیش می یاد بی خیال عکس و فیلم گرفتن شده بودم ولی می خواستم امشب حتما چند تا یادگاری از این صحنه های ناب داشته باشم تا بعدا بتونم با دیدنشون لذت ببرم. رفتیم تو اتاق و سحر لامپو خاموش کرد و شب خواب رو روشن کرد. گفتم لامپ رو خاموش نکن تا کمی فیلم و عکس بگیرم، ولی هر دو تا نظرشون این بود که بی خیال بشم تا بیشتر بتونیم حال کنیم و گفتند تاریک باشه فانتزی تره و منم ترجیح دادم مخالفتی نکنم و منتظر فرصت مناسبی بمونم. سحر رو تشک دراز کشید و گفت من دوست دارم برم زیر پتو. هر کی می خواد بیاد اونجا. پرویز گفت من هستم و پتو رو کنار زد و رفت بغل سحر ولی من هوس کردم کمی اونا رو از روی پتو نگاه کنم. چند لحظه بعد صدای خنده و آخ اوف هر دوتاشون شروع شد و من همونجور که پتو رو نگاه می کردم که انگار دو نفر دارن زیرش کشتی می گیرن، شروع کردم به ور رفتن با کیر برافراشتم و تصور می کردم که الان زیر پتو چه اتفاقی داره می افته. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم تاپ و شاوارک سحر از زیر پتو پرت شد بیرون. صبر کردم تا کرست و شرتشو هم دربیاره ولی چون طول کشید تصمیم گرفتم خودم رو هم وارد این بازی بکنم. بدون اینکه برم زیر پتو، دست راستمو بردم داخل و چرخوندم تا ببینم چی رو شکار می کنم. اولین چیزی که اومد تو دستم یکی از پستون های سحر بود. فشار محکمی دادم که سحر جیغی کشید و گفت دیوونه یواشتر! اذیتم کنی می رم پیش شوهرم که فقط نوازشم میکنه. پرویز گفت من که فقط دارم لب می گیرم، کاری نکردم. همون لحظه پرویز رو سحر دراز کشید و دست من بین سینه هاشون گیر کرد و پرویز گفت: فهمیدم این آرش نامرد می خواد منو پیش تو خراب کنه و دست منو هل داد و گفت: آقا مزاحم نشید. و الا به ۱۱۰ زنگ می زنم ها، نمی ذارن آدم دو ساعت با زنش راحت باشه! خواستم پتو رو کنار بزنم و خودمم برم زیرش، ولی یاد مخالفت های دوتاشون راجع به گرفتن فیلم افتادم و نظرم عوض شد. گفتم بذار وقتی این کارو بکنم که کیر پرویز تو کوس سحر رفته باشه و اون وقت سریع فیلمبرداری رو شروع کنم. دستمو این بار به سمت پایین تر بردم تا ببینم سحر شرت پاشه یا نه. دیدم هنوز در نیاورده. کمی رونشونو مالوندم و دستمو بیشتر به سمت کوسش دراز کردم. دستم به کیر پرویز خورد که داشت عقب و جلو می کرد. گفتم احتمالا بین روناش گذاشته و داره اونجوری حال می کنه. ولی صدای سحر مثل مواقعی بود که کیر تو کوسشه، چون هر بار که پرویز کیرشو تکون می داد آهی می کشید. خواستم ببینم موضوع چیه. بیشتر دستمو دراز کردم و فهمیدم که کیر پرویز خیسه. متوجه شدم که پرویز از لای شرت سحر کیرشو فرستاده تو. دیدم که بیشتر از این نمیتونم صبر کنم و پیش خودم گفتم این صحنه چیزی نیست که بشه از دستش داد. دوربین رو مد فیلمبرداری تنظیم کردم و لامپ اصلی اتاقو روشن کردم. رفتم کنارشون و تو یک چشم به هم زدن پتو رو کنار زده و مشغول فیلمبرداری شدم. پرویز مشغول گاییدن سحر بود و انگار اصلا متوجه این تغییرات نشد ولی سحر گفت بی خیال آرش، لامپو خاموش کن و خودتم بیا کنارم. گفتم شما راحت باشین، من اینجوری حال می کنم. گفت پس شرتمو در بیار. داره شرتمو هم می فرسته تو. خندیدم و گفتم کسی دیگه داره کوس می کنه من باید شورتتو در بیارم؟ پرویز گفت پس رفاقت برای چیه؟ دوربینو کنار گذاشتم و خواستم این کارو براشون انجام بدم. ولی پرویز رو سحر دراز کشیده بود و نمیشد. گفتم حداقل چند لحظه صبر کن تا شورتشو در بیارم، نترس تموم نمیشه، تا صبح مال خودته. پرویز از روش بلند شد و وقتی که سینه هاشونو نگاه کردم دیدم خیس عرقن. ظاهرا فعالیت زیاد و زیر پتو بودن باعث شده بود اینجوری بشه والا هوا گرم نبود. سحر چند تا دستمال ازکنارش برداشت و مشغول پاک کردن عرق صورت و سینه پرویز شد . گفت نکنه سرما بخوری. منم شورت سحرو که نصفش خیس بود رو در آوردم و دوباره دوربینو بدست گرفتم. این دفعه پرویز لنگ های سحرو باز کرد و در حالیکه به کوسش نگاه می کرد، سر کیرشو در کوسش تنظیم کرد و با یک تکون ناگهانی فرستاد تو. منم که این صحنه رو از پهلو شکار کرده بودم، رفتم پایین تر تا رفت و برگشت کیر دوستمو تو کوس زنم ببینم. حدود ده دقیقه این حالتو ادامه دادن و من حسابی عکس و فیلم گرفتم. افسوس که نمیشد صورتشون معلوم باشه، چون ممکن بود یه زمانی دست کسی بیفت و همه چیز لو بره. بعد گفتم که کنار هم دراز بکشن و پرویز از پشت بکنه تو کوسش. این صحنه خیلی قشنگ بود، بخصوص برای فیلم برداری، چون پرویز یک لنگ بالا برده بود و کوس و کون هر دوتاشون کاملا معلوم بود. خیلی هوس کرده بودم که حرکت دیشبو تکرار کنیم که کیر دوتامون همزمان رفته بود تو کوسش. به سحر گفتم که بذار پرویز به پشت بخوابه و تو برو روش تا منم بتونم شروع کنم. سحر گفت که می خوای مثل دیشب بکنی؟ گفتم آره چیزی نگفت ولی پرویز گفت نه اونجوری خوب نیست، گفتم چرا؟ اون که خیلی حال داد. گفت آخه اون موقع من زیر بودم و نمی تونستم خوب کیرمو عقب جلو کنم. گفتم خوب اگه می خوای تو بیا بالا و من زیر. قبول کرد و من دراز کشیدم. سحر اومد رو کیرم نشست. کوسش گر چه خیس و آماده بود ولی تنگ بود، چون کیر پرویز کوچیکه. چند بار عقب جلو کردم تا خوب کوسش باز شد. پرویز کمی تف به سر کیرش زد تا سر کیرش خیس تر بشه و راحت تر بره تو. شانس آورد که سحر این حرکتشو ندید، چون خیلی به این کار حساسه. هر وقت که کوسش کمی خشکه فقط از ژل لوبریکانت استفاده می کنیم و حتی اگه جایی باشیم که ژل نباشه، اجازه استفاده از آب دهنم رو نمی ده. داشتم توکوسش تلمبه می زدم که دیدم سر کیر پرویز داره به کیرم می خوره و داره دنبال جای مناسبی می گرده که کیرشو بفرسته تو. کمی تقلا کرد و گفت نمیشه. گفتم عجله نکن. چون دیشب شد، امشب هم می شه. گفت پس تو در بیار من بکنم توش بعد تو که راهشو بلدی بکن تو. این کارو کردیم ولی با وجود اینکه تونستم کیرمو بفرستم تو دیدم حق داره که می گفت راحت نمیشه عقب جلو کرد. چون من پاهامو دراز کرده بودم و پرویز یه جورایی روی پای من نشسته بود تا به کوس سحر مسلط تر باشه. بنابراین تا ته کیرمو فرستادم تو و همونجور ثابت موندم تا پرویز بعد از تعدادی تلمبه کیرشو دربیاره و نوبت من بشه. دیدم پرویز باز منو فراموش کرده و خواستم چیزی بگم که خوشبختانه پرویز که کون سحرو دیده بود، گفت به به عجب کونی؟ خیلی دوست دارم اینو هم امتحان کنم. سحر خواست مخالفت کنه که من گفتم آره فکر خوبیه. ما قبلا با کیر مصنوعی همچین تجربه ای رو داشتیم و خیلی باحاله. سحر گفت نه آرش دردم می گیره. گفتم کون تو کیر منو هم تو خودش جا داده چه برسه به کیر پرویز که از کیر مصنوعی مون هم باریک تره. با بیرون رفتن کیر پرویز از تو کوس سحر، هم قدرت مانور دهی من بالاتر رفت و هم دونستم که به زودی سحر چیز جدیدی رو تجربه می کنه. چون هر چه باشه کیر مصنوعی نمی تونه نقش یک کیر گرم و باحال رو بازی کنه. به پرویز اشاره کردم که از ژلی که کنارمون بود استفاده کنه. پرویز هم اول کمی با انگشت با کون سحر ور رفت و بعد از چند دقیقه کیرشو در سوراخ کونش گذاشت. کمی روش داز کشید و از جیغ نزدن سحر معلوم بود که خیلی آروم داره این کارو انجام میده. کمتر از اون چیزی که انتظارشو داشتم کیر پرویز رفت تو و جالب اینجا بود که دقیقا رفت و برگشت کیرشو تو کون سحر احساس می کردم. انگار که بین کوس و کون یک پرده نازک باشه. قبلا هم همین تجربه رو با کیر مصنوعی داشتیم ولی فکر کردم اون به خاطر سفت بودنشه و کیر طبیعی فرق کنه. شاید حدود یک ربع هر دو تو کون و کوسش تلمبه زدیم و آخر سر هماهنگ کردیم که همزمان آبمون بیاد. سکس اون شب خیلی خیلی حال داد چون سحر هم دیگه روش باز شده بود و برخلاف شب قبل که ساکت بود کلی حرف های سکسی برامون می زد . وقتی کنار هم دراز کشیدیم که استراحتی بکنیم تازه یادم افتاد که از این صحنه آخر فیلمی نگرفتیم و خیلی حالم گرفته شد. روز بعد هم تا نزدیک ظهر خوابیدیم. قبل از نهار من و پرویز رفتیم و مقداری نان برنجی و کاک و نان خرمایی براش گرفتم تا بعنوان سوغات ببره خونشون. بعد از نهار هم قرار شد راه بیفته تا شب استراحتی بکنه و فرداش بتونه بره سرکار. کمی قبل از رفتنش، ندا رو بردم اتاق خودش تا سحر و پرویز بتونن خوب با هم خداحافظی کنن. پرویز رفت و من وسحر تا غروب راجع به احساسمون نسبت به ماجراهایی که این چند روزه اتفاق افتاده بود صحبت کردیم. خوشبختانه هیچکدوم پشیمون نبودیم و این برای من خیلی ارزش داشت.
قسمت نوزدهم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:دو سه هفته به تعطیلات عید مونده بود و من تصمیم گرفته بودم طبق روال بیشتر سال ها برم مسافرت. نظر سحر رو که پرسیدم گفت پدرام هر روز زنگ می زنه و ازمون می خواد بریم اصفهان. راستش من چند بار اصفهان رفته بودم و از طرفی چون پدرام مشکل جنسی داشت مایل نبودم بریم اونجا. ولی وقتی دیدم سحر اصفهانو دوست داره و از طرفی پردام زیاد اصرار کرده بود قبول کردم. صبح روز بیست وهشتم راه افتادیم و غروب که رسیدیم پدرام اومد دنبالمون. با توجه به رابطه ای که با مریم داشت مطمئن بودم خونه خودش نمی ریم و از طرفی فکر می کردم که اگه ما رو ببره خونه پدرش راحت نیستیم. ولی وقتی به مقصد رسیدیم متوجه شدم که خونه دربستی رو برای یک چند روز اجاره کرده. خونه تمیز و بزرگی بود و امکاناتش هم خوب بود. ماهواره هم داشت و مجبور نبودیم تحویل سال به جای شبکه با حالی مثل manoto1 پای برنامه های صدا و سیما بشینیم. گرچه کلی اصرار کرده بودم که از کرمانشاه مشروب بیارم که هم ارزونتره و هم مطمئن تر ولی پدرام قبول نکرده بود و در یخچال رو که باز کردم دو بطری ویسکی و کلی مخلفات دیدم. پدرام کلی اظهار شرمندگی کرد که بر خلاف خونه ما که با غذاهای خوشمزه سحر ازش پذیرایی شده بود، مجبوره این چند روز ما رو به رستوران ببره. چون روز اول خسته بودیم و حس بیرون رفتنو نداشتیم، پدرام رفت و پیتزا گرفت. بعد از شام ندا چون خسته بود زود خوابید و من و سحر رفتیم که دوشی بگیریم. زیاد طولش ندادیم و بدون اینکه شیطونی کنیم در اومدیم. گرچه سحر به خاطر روزی چند ساعت صحبت کردن با پدرام از لحظه لحظه زندگیش خبر داشت و منم از طریق سحر در جریان همه چیز بودم ولی به رسم احترام چند سوالی ازش پرسیدم و او گفت که جدیدا دویست سکه دیگه به مریم داده و تعهدی ازش گرفته که تا مرداد ماه دیگه کاری به کارش نداشته باشه و بنابراین وضع روحیش خیلی بهتر شده بود. البته می دونستم از لحاظ جنسی بهبودی پیدا نکرده، چون چند ماه بود که نتونسته بود آزمایش های اسپرم دکتر زرگوشی رو انجام بده و هر وقت ازش می پرسیدیم که چی شد می گفت نتونستم تخلیه بشم و نهایتا فقط بقیه آزمایش ها رو به دکتر نشون داده بودم. موقع خوابیدن سحر اصرار داشت که تو اتاق های جداگانه بخوابیم. دلیلشو که پرسیدم به آخرین سکسمون پیش پدرام اشاره کرد وگفت می ترسم دوباره اذیت بشه و یا چون نمی تونه با من سکس داشته باشه، روحیش خراب شه، ضمن اینکه خودمم چون مدتی یه از این حرفا با هم نداشتیم کمی خجالت می کشم. منم گفتم برای من فرقی نمی کنه ولی از خودشم بپرسیم بهتره. من از پدرام پرسیدم که کجا دوست داری بخوابی؟ اونم گفت که اگه اجازه بدید پیش شما. گفتم پس ما می یام اتاق تو، چون ندا اینجا خوابیده. رفتیم و من و سحر شروع کردیم به لب گرفتن. پدرام هم نزدیک ما شد و دست سحرو گرفت و مشغول نوازش و بوسیدنش شد. من که کیرم اماده بود رفتم سراغ کوس سحر که ببینم اونم آماده است یا نه. چون قرارمون این بود که به خاطر شرایط پدرام زود شروع کنیم و سعی کنیم زیاد طولانی نشه. پدرام هم رفت و مشغول خوردن سینه هاش شد. کمی انگشتمو تو شیار کوس سحر حرکت دادم ولی فهمیدم که هنوز خیس نشده. البته تا حدودی هم طبیعی بود چون آخرای دوره پریودی سحر بود. پدرام که متوجه شد می خوام برای سحر ساک بزنم، گفت اگه اجازه بدی من بخورمش. من و سحرم که می دونستیم پدرام همین کار از دستش بر می یاد، چیزی نگفتیم و پدرام شروع کرد به لیسیدن چوچول و کوس سحر. از ناله های شهوت انگیز سحر معلوم بود که پدرام کارشو خوب انجام میده. دیدن این صحنه گر چه مثل وقتی که پرویز وحشیانه سحرو می گایید لذت بخش نبود ولی باز تحریک کننده بود و دوست داشتم ادامه پیدا کنه. بعد از ده دقیقه ای سحر گفت آرش بیا شروع کن. پدرام کنار رفت و من کمی سیر کیرمو به در کوس سحر میالیدم که معلوم نبود این همه آبی که اونجا ریخته از کوس خودش بوده و یا دهن پدرام. آهسته کیرمو فرستادم تو و تلمبه زدنام شروع شد. پدرام هم در حالیکه سینه های سحرو می ممالید مشغول لب گرفتن شد. پدرام شرت پاش بود ولی احساس کردم کیرش نیم خیزه. من که داشت یادم می رفت من و سحر چه قولی بهم دادیم، می خواستم تو پوزیشن های دیگه هم سحرو بکنم. بهش گفتم حالت سگی وایسا تا از پشت بکنم تو کوست. سحر گفت من خستم، قرار بود زیاد طولش ندی. همین حالتی تمومش کن. منم کمی بهم برخورد که سحر داره به خاطر پدرام سکسمونو کوتاه می کنه و به ذهنم رسید که تلافیشو سرش در بیارم و محکم بکنمش و فردا دلیلشو بهش بگم. وحشیانه شروع کردم به تلمبه زدن. جوری که سر کیرم به دهانه رحمش گیر می کرد و کاملا احساسش می کردم. من که انتظار داشتم اعتراض سحر شروع بشه که چرا اینجوری می کنم، متوجه شدم که بیشتر از قبل داره لذت می بره و مرتب می گفت آخ جون محکم تر بکن، جرم بده، این کیرت دیوونم می کنه، اون لحظه خیلی هوس کردم که لباشو بخورم. روش دراز کشیدم و شروع کردم به خوردن لباش. از بس که پدرام لباشو خورده بود، بو و مزه سیگار گرفته بودن و همین منو دیوونه تر می کرد. پدرام هم مرتب می گفت: به خدا که تو عمرم همچین سکس قشنگی ندیده بودم. خوش به حالتون. خیلی عاشقانه است و … معلوم بود که خیلی حشری شده. این حرفا و ضربه های شدیدی که به کوس سحر می زدم باعث شد که نتونم خودمو کنترل کنم و ارضا شدم و همه آبمو تو کوسش خالی کردم. جالب اینجا بود که سحر گفت چی شد؟ چقدر زود اومد، تازه داشتیم حال می کردیم. پدرام فورا چند تا دستمال کاغذی برام اورد و من مشغول تمیز کردن کیرم شدم. وقتی از دستشویی برگشتم دیدم سحر رفته رو تشک پدرام دراز کشیده و گفت: آرش جان امروز رو کلا رانندگی کردی و خسته ای، بگیر بخواب، ما هم کمی حرف بزنیم بعد می یام پیشت می خوابم. گفتم باشه. برای اینکه خوابم ببره رو مو کردم اونور تا هم دیدن سحر و پدرام در آغوش هم فکرمو مشغول نکنه و هم نور شب خواب به صورتم نتابه. خواستم کمی صبر کنم ببینم کار اونا به کجا می رسه ولی با توجه به چیزهایی که از پدرام می دونستم گفتم هیچ اتفاق خاصی نمی افته و بهتره بخوابم. به خاطر خستگی و اینکه انگیزه ای برای بیدار موندن نداشتم زود خوابم برد. نمی دونم چقدر از اون زمان گذشته بود که یک لحظه بیدار شدم. کمی دور و برمو نگاه کردم و یادم افتاد که اصفهانیم . یاد آخرین کارهای قبل از خوابمون افتادم و خواستم اونور نگاه کنم بینم سحر برگشته یا همونجا خوابش برده. صورتمو برگردوندم و دیدم که سحر دقیقا همون لحظه بلند شد و در حالیکه لخت ایستاده بود، چند تا دستمال کاغذی رو تو کوسش فشار داد تا چیزی نریزه. فورا چشامو بستم تا متوجه بیدار شدن من نشه. خیلی فکرم مشغول شده بود که تو این مدت که خواب بودم چه اتفاقاتی افتاده. آیا پدرام تونسته سحرو بکنه و انزال بشه؟ چند دقیقه بعد صدای باز شدن دربی اومد و فهمیدم که سحر از دستشویی برگشته. صدای قدم هاشو می شنیدم که تا نزدیکی پدرام رفت و آهسته گفت این چی بود ریختی تو؟ اندازه یک پارچ آب بود. تو دستشویی هر کاری می کردم تمومی نداشت. دیگه مطمئن شدم چه اتفاقی افتاده. پدرام که اینو شنید خنده ای کرد و با افتخار گفت آره دیگه می دونی چند ماه بود که جمع شده بود؟ بیا دراز بکش تا من برم دستشویی. سحر گفت نه منم دیگه میرم بخوابم، ساعت چهاره. قبلش خیلی دوست داشتم بدونم ساعت چنده ولی چیزی نبود نگاه کنم، وقتی اینو از زبان سحر شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم. یعنی حدود سه و نیم ساعت سحر بغل پدرام بوده و الان کارشون تموم شده؟ احساس کردم که سحر اومد و کنارم دراز کشید. وقتی خواست پتومونو روی خودش بکشه من به بهانه این تکون خوردن پتو وانمود کردم که همون لحظه بیدار شدم و گفتم سلام هنوز نخوابیدی؟ گفت سلام عزیزم. دیگه می خوام بخوابم. منم گفتم بیا بغلم. اون خودشو نزدیکتر کرد و پتو رو رومون کشید. فکر اینکه یک کیر دیگه رفته تو کوس زنم منو خیلی حشری کرده بود و احساس کردم که کیرم داره بلند میشه، سحرو بغل کردم و گفتم چقدر حرفاتون طول کشید؟ گفت پدرامه دیگه، خودت که می شناسیش. شروع کردم به بوسیدن لباش. دوباره بو و مزه سیگار می دادن. گفتم من امشب نتونستم به تو برسم و ارضات کنم. گفت نه مهم نیست تو هم خسته ای، بذار برای فردا شب. گفتم نه چرتی زدم و خوابم نمی یاد. خیلی دوست داشتم که با همون منی پدرام کوسشو خیس کنم و بمالمش تا آبش بیاد. اونم که معلوم بود امشب ارضا نشده و خیلی حشری شده چیزی نگفت. انگشتمو بردم لای چاک کوسش. بعد از ده سال تجربه فرق آب کوس زن و منی رو می دونم ولی دوست داشتم از زبان خودش بشنوم. گفتم خیلی جالبه، کوست خیلی خیسه، انگار که تازگی منی توش ریخته باشن. سحر گفت راست میگی؟ گفتم آره گفت لابد یکی بعد از تو منو کرده. گفتم یعنی چی؟ گفت حالا کارتو انجام بده که دیگه بشتر از این نمی تونم صبر کنم، بعدش برات تعریف می کنم. دو سه دقیه مالش چوچوله کافی بود تا کاملا ارضا بشه. گفتم حالا بگو گفت وقتی تو خوابیدی من با پدرام تا حدود ساعت سه حرف زدیم و تو این مدت همش باهام ور می رفت. یک لحظه دستم به کیرش خورد و دیدم که نیم خیز شده. کمی خجالتو کنار گذاشتم و گرفتمش تو دست. بیشتر می خواستم ببینم وضعیتش بهتر شده یا نه. پدرام که این حرکتو از من دید گفت: سحر جون یه چیزی ازت می خوام نه نگو. گفتم چیه؟ گفت می خوام امشب امتحانی بکنم ببینم می تون تخلیه بشم. گفتم بیخیال شو. می ترسم مثل کرمانشاه این وقت شب دل درد بگیری. گفت نه باور کن خیلی بهتر شدم چون چند بار که برای آزمایش جلق زدم دردی نداشتم ولی نزدیک به یک ساله که تخلیه نشدم و دارم دیوونه میشم. می خوام امتحانی بکنم. هر چی می خواد بشه بذار بشه. منم مردد بودم وحتی یک بار خواستم بیام و ازت اجازه بگیرم ولی دلم نیومد بیدارت کنم، قبول کردم و پیش خودم گفتم یا کیرش بیشتر از این سفت نمیشه و نمی تونه کاری کنه یا موفق میشه و هر سه نفر خوشحال میشیم که مشکلش حل شده. برای اینکه کمکش کنم کمی کیرشو از روی شرت مالیدم و حرف های سکسی براش زدم. کم کم دیدم در حدی سیخ شده بود که می تونست تو بره، خودش هم که اینو می دونست بدون معطلی لباسامو در آورد و کیرشو فرستاد تو. چند بار که عقب جلو کرد حس می کردم که داره سفت تر میشه. چند بار انگار که می خواست انزال بشه اما نمی تونست ولی من تشویش می کردم تا ادامه بده. چون اگه تو این موقعیت همنمی تونست شدیدا روحیش خراب میشد و بعدا درمانش مشکل تر میشد. با اینکه معلوم بود درد داره و خیلی عرق کرده بود ولی می خواست موفق شه. یک لحظه حرکاتی از خودش نشون داد که فکر کردم انزال شده گفتم شدی؟ گفت آره ولی احساس می کنم کامل نبوده ولی باید بیشتر سعی کنم. دوباره ادامه داد و بعد از حدود سی ثانیه کاملا ارضا شد. آبش خیلی رقیق بود ولی از بس زیاد بود انگار شلنگ ابی توکوسم گذاشته بودن. حدود یک ربع تو همون حالت دست وپامو بوسیده و ازم تشکر کرد. از خوشحالی گریه می کرد. منم به سحر گفتم کار خوبی کردی که بهش کمک کردی و صورتشو بوسیدم. همون لحظه پدرام که معلوم بود به خواب عمیقی فرو رفته، خر و پفش شروع شد.
قسمت بیستم داستان “تحقق آرزوی سکس ضربدری”:حدودای ساعت ۱۰ بود که ندا بیدار شده بود و چون محیط براش غریبه بود اومده بود پیش مامانش و سحرو بیدار کرد. سحر هم گفت بیا بخواب دخترم ولی ندا گفت من خوابم نمی یاد. من هم که از حرف زدن های اونا بیدار شده بودم گفتم دیگه خوابیدن فایده نداره. پاشو صبحانه رو آماده کنیم. سحر مرتب می گفت که یواشتر تا پدرام بیدار نشه. اما پدرام بر خلاف همیشه که زودتر از ما بیدار میشد و یا تعریف می کرد که هیچوقت بعد از ساعت ۷ نخوابیده، اون روز انگار که با پتک زده باشن تو سرش، به زور برای صبحانه بیدارش کردم. معلوم بود که کوس زنم خوب بهش ساخته. پدرام احوالپرسی گرمی با من کرد و مستقیم رفت سمت آشپزخونه که سحر داشت نیمرو درست می کرد. ندا دراز کشیده بود و اپن آشپزخانه جلوی دیدشو گرفته بود. ولی من روی مبل بودم و دیدم که پدرام از پشت سحرو بغل کرد و مرتب بوسش می کرد. می دونستم که این کارش صرفا برای تشکره نه چیز دیگه. بعد از صبحانه رفتیم بیرون و نهار تو رستورانی خوردیم. بر خلاف کرمانشاه که وقتی با هم بیرون می رفتیم من همش استرس داشتم که کسی مارو نبینه و مرتب تذکر می دادم که خیلی بهم نچسبید و خودمونی نشید، تو اصفهان هر کی ما سه نفرو می دید فکر می کرد که پدرام و سحر زن و شوهرن نه من وسحر، در حقیقت من بیشتر حواسم به ندا بود که گم نشه. البته من اصلا ناراحت نبودم چون شک نداشته و ندارم که سحر حتی دوست نداره عشقش نسبت به منو با دیگران مقایسه کنه ولی آدمی هم نیست که اگه کسی دوستش داشته باشه، بی توجهی کنه و دلشونو بشکنه. تو پارکی نشسته بودیم و در حالیکه ندا داشت کنارمون تاب بازی می کرد، صحبت شب قبل به میون اومد. پدرام گفت که من چند بار به خاطر انجام آزمایش هام دوست دختر قدیممو وحتی چند مورد جدید رو میبردم شرکت و یا خونه خالی دوستام، ولی کوچکترین تحریکی در من ایجاد نمیشد چه برسه به اینکه سکس کنم و انزال بشم. واقعا سحر فرشته نجات منه. احساس می کنم که مشکلم رفع شده چون دکتر هم گفته بود که کافیه یک بار ارضا بشی. گفتم من فکری به ذهنم رسیده. سحر گفت چیه؟ گفتم یه شغل خوب و پر در آمد برای خانومم پیدا کردم. سحر با خوشحالی گفت چیه؟ گفتم می ریم مریض هایی رو که ارضا نمیشن و می خوان برن خارج رو پیدا می کنیم، کافیه یک شب با زن من بخوابن مشکلشون حل میشه. اونا هم از خداشونه بدون اینکه ریسک عمل جراحی رو بپذیرن، پولشو به سحر بدن و حسابی هم حال کنن. پدرام زد زیر خنده ولی سحر گفت واقعا که دیوونه شدی. این چه حرفیه. گفتم شوخی کردم عزیزم ولی در کل خیلی خوشحالم که تونستیم کاری برای پدرام انجام بدیم. پدرام گفت این حرفو نزن، این هم برای من مهم بود ولی مهمترین از اون روحیه ای که این مدت سحر با حرفاش به من داده. به خدا اگه شما نبودید تا الان خودکشی کرده بودم. امیدوارم به زودی بتونم جبران کنم. خندیدم و گفتم چه جوری می خوای جبران کنی؟ گفت کار سحرو که هیچ وقت نمی تونم جبران کنم ولی برای تو قول میدم که زیباترین دختری رو که خودت انتخاب کنی بگیرم و هر وقت که خواستی باهاش باشی. گفتم شاید زنت قبول نکنه. گفت به خدا پیش شرط ازدواجم باهاش همینه. گفتم اگه دختر بود شب زفاف مال کدوممون باشه؟ گفت به جان خودم یک ماه ببرش ماه عسل، من حرفی ندارم. گفتم لطف داری پدرام جان. ولی من لذت پرده زدنو یک بار چشیدم ولی تو چون زنت بیوه بوده، پردش به خودت می رسه، بعد ما در خدمتیم. این حرفارو که زدیم کیرم شق شده بود. سحر که متوجه شده بود خندید و گفت هنوز هیچی نشده خوب راست کردی ها. ولی اینو بدون هر وقت با زن پدرام باشی منم میرم پیش پدرام. منم گفتم مگه من بخیلم. سکس ضربدری یعنی همین دیگه. تصمیم گرفتیم که فردا بریم آبشار سمیرم. گر چه دور بود ولی خیلی تعریفشو شنیده بودیم. مقداری دل و جگر و قلوه گرفیتم تا فردا همونجا کباب کنیم. یک دلستر خانواده هم گرفتیم تا با ویسکی قاطی کنیم و شب تو فریزر بذاریم تا فردا تو طبیعت نوش جان کنیم. برای تحویل سال هفت سینی گرفتیم و مقداری آجیل و میوه. قبل از تحویل سال سحر حسابی به خودش رسید و با آرایش زیبا و لباس خواب سکسی که پوشیده بود واقعا ماه شده بود. چون تحویل سال دیر وقت بود ندا نتونست بیدار بمونه و گرچه دوست داشتیم که اونم تحویل سال پای سفره باشه، ولی با توجه به نقشه هایی که داشتم بدمم نیومد که خواب باشه. همه شمع هایی رو که گرفته بودیم روشن کردم و لامپ ها رو خاموش. رفتم و کنار سحر روی مبل سه نفره نشستم. واقعا زیباییش دیوونه کننده بود. سه پیاله ویسکی ریختم و به سلامتی همدیگه سر کشیدیم. انگشتمو به لباش نزدیک کردم و مشغول لمس کردنشون شدم. کمی لب پایینشو فشار دادم تا دندون های سفیدش نمایون بشه. به آرومی زبونمو روی دندوناش می کشیدم و همزمان سینه هاشو می مالیدم. این حرکت کشیدن زبان روی دندون رو از پرویز یاد گرفته بودم که برای زنم انجام میداد و چون سحر گفته بود که خیلی بهش حال داده، هوس کردم امشب هم براش انجام بدم. پدرام هم پایین مبل نشست و شروع کرد به خوردن انگشت هاش و لیسیدن پاهاش. قبلا یکی دوبار که در حال گاییدن سحر بودم ولنگاشو رو دوشم انداخته بود، انگشت پاشو تو دهن کرده بودم ولی معلوم بود که اون شب از کارهای پدرام که با حوصله و علاقه انجام میشد خیلی لذت می برد. دوباره پیاله ها رو پر کردیم. ساعتو که نگاه کردیم حدود یک ربع تا تحویل سال مونده بود. می خواستم تا لحظه تحویل سال کوس سحر خوب آب بندازه و آماده گاییدن بشه. پدرام پیاله ویسکیشو برداشت و هر بار مقدار کمی روی پای سحر می ریخت و فورا با زبان لیسش می زد و می خوردش. کم کم رو به بالاتر اومد و روی روناش می ریخت. از این فکرش خوشم اومد. منم لب گرفتن از سحرو قطع کردم و کیرمو به دهانش نزدیک کردم تا بخوره. کمی که ساک زد به سحر گفتم دوست داری کیرم طعم ویسکی بده؟ گفت آره. سر کیرمو گذاشتم تو پیاله ویسکی سحر، اولش کمی احساس سوزش کردم ولی فورا کردمش تو دهن سحر و اون با ولع خاصی خوردش. حدود ده بار این کارو کردم و چون کمی تهش مونده بود که دیگه کیرمو خوب خیس نمی کرد به طرفش دراز کردم تا باقیمونشو بخوره. سهم خودمو هم برداشتم و کرست سحرو در آوردم. هر بار چند قطره رو بین پستوناش می ریختم و با ولع خاصی می خوردم. چون هر بار چند قطره می ریختم و از طرفی سینه هاش خیلی خوشمزه بود، نیازی به خوردن مزه نبود. پایینو نگاه کردم که ببینم پدرام چکار می کنه. دیدم داره خودشو برای تخصصش که خوردن کوسه آماده می کنه. البته از دیشب توانایی انجام کارای دیگه رو هم پیدا کرده بود. کمی صدای تلویزیون بلند کردم تا لحظه تحویل سالو از دست ندیم. حدود دو دقیقه مونده بود. به اندازه ای مست بودیم که دیگه بیشتر از اون زیاده روی به حساب می اومد. من یک پیاله دیگه برای خودم ریختم چون برنامه ای براش داشتم ولی سحر و پدرام گفتن که دیگه نمی خوان. سحر گفت خوب امشب کدوم می خواهید اول شروع کنید. پدرام چیزی نگفت ولی من با اشاره بهش فهموندم که من می خوام کوستو جر بدم. پدرام کنار رفت و من همونجور که سحر پاهاشو روی لبه مبل گذاشته بود، روی زمین زانو زدم و کیرمو در کوسش تنظیم کردم. سر کیرمو در کوسش گذاشته بودم ولی تو نفرستادم. سحر چشاشو بسته بود و منتظر بود که کیرم بره تو کوسش. طبق اعلام شبکه من و تو حدود ده ثانیه به تحویل سال مونده بود. می خواستم تحویل سال امسال رو متفاوت از سال های گذشته شروع کنم. لبم رو لبه پیاله ویسکی گذاشتم و کیرمو در کوس سحر، دقیقا لحظه ای که تحویل سال شد، ویسکی رو بالا کشیدم و کیرمو تو کوس سحر فشار دادم. سحر آه شهوت ناکی کشید و تلمبه زدن های من شروع شد. پدرام هم بیکار ننشست و مشغول لب گرفتن از سحر شد. بعد از این که حسابی از این پوزیشن لذت بردم، به سحر گفتم بلند شه تا من روی مبل بشینم. بعد سحر اومد رو مبل و نشست رو کیرم. سینه هاش جلوی دهنم بود و با حرص و ولع افتادم به جون ممه هاش. گاهگاهی گازی می گرفتم و ناله های شهوت انگیزش فضای اتاق پر می کرد. تو خونه خودمون نمی تونست اینجوری با صدای بلند آخ اوف کنه و این لحظاتو غنیمت می شمرد. پدرام هم رفت پشت سرش و با باسنش ور می رفت. گاهگاهی هم کیرشو به در کونش می مالید و یا کیر منو تو دست می گرفت و وقتی می خواستم دوباره بکنم تو کوس سحر، هدایتش می کرد. بیش تر از این نتونستم خودمو کنترل کنم و با تمام وجود ارضا شدم. آبمو تو کوسش خالی کردم و کیرمو کشیدم بیرون. سحر خواست بلند شه که پدرام امان نداد و تو همون حالت کیرشو جایگزین کیر من کرد. منم دوست داشتم همونجا بمونم و به خوردن سینه هاش ادامه بدم. سحر بین من و پدرام قرار گرفته بود و پدرام در حین اینکه کیرشو تو کوسش عقب جلو می کرد، پشتشو می مالید و با موهای پریشونش ور می رفت. ارضا شدنش زیاد طول نکشید و از سحر پرسید می تونم آبمو پشتت بریزم؟ پدرام که معلوم بود دیگه نمی تونه خودشو نگه داره بدون اینکه منتظر جواب سحر بمونه کیرشو بیرون کشید و آبشو ریخت رو پشت سحر. من که می دونستم سحر از این حرکتش خوشش نمی یاد فورا چند برگ دستمال کاغذی بهش دادم تا پشتشو تمیز کنه. سحر که کمی وسواسه همون لحظه پاشد و رفت حموم تا خودشو تمیز کنه. هیچکدوم حس مرتب کردن خونه رو نداشتیم و همه تا سرمونو رو بالشت گذاشتیم خوابمون برد. ساعت ۹ با صدای زنگ موبایلم بیدار شدیم. خودم دیشب تنظیمش کرده بودم که صبح زیاد نخوابیم و بریم به دیدن آبشار. سحر رو صدا کردم تا بیدار بشه، گفت آرش بذار کمی دیگه بخوابیم. گفتم نه دیر میشه. گفت خوب فردا می ریم. گفتم نه، من می دونم شب های بعد هم برنامه داریم و صبحش همین حرفو می زنی. به زور بیدارشون کردم و بعد از صرف صبحانه راه افتادیم. با توجه به شلوغی جاده ها حدود سه ساعت طول کشید تا رسیدیم. جای قشنگی بود و تصمیم گرفتیم کمی مونده به آبشار نهار بخوریم و بعد بریم پای آبشار. مسافر نوروزی اونقدر زیاد بود که به زور جایی برای نشستن پیدا کردیم. کمی گشتم و کنار دو خانواده که کوس های خوبی هم باهاشون بود چادر مسافرتی رو برپا کردم. موقع نهار دلستر خنکی رو که نصفش ویسکی بود جلو دست گذاشتیم و نوشابه کوچکی رو به ندا دادیم. بعد از نهار به خاطر مستی خیلی دوست داشتم کمی بخوابم. تو چادر دراز کشیدم و سحر بغلم نشست. گفتم دراز بکش و بیا بغلم. گفت نه ندا دم دره، زشته ما رو ببینه. خیلی هوس سکس کرده بودم. همیشه به این فکر می کردم که یک بار توی جای شلوغی سحرو بکنم ولی همیشه به خاطر ندا نمی تونستیم و از طرفی سحر هم خیلی می ترسید که کسی متوجه بشه. گفتم همه چیزو بسپار به من. گفت واقعا می خوای تو این چادر و کنار این همه آدم منو بکنی؟ گفتم واقعا هوس کردم. پدرامو که دم در چادر داشت با ندا بازی می کرد رو صدا کردم. سحر گفت دیوونه زشته. می خوای پدرام نگهبانیمون بده؟ گفتم آره مگه چیه؟ دو شب با زنم بوده حالا نیم ساعت هوای ما رو داشته باشه چی میشه؟ پدارم سرشو آورد تو چادر و گفت کاری داری؟ منم گفتم من و سحر می خوایم چرتی بزنیم، هوامونو داشته باش و چشمکی بهش زدم. متوجه منظورم شد و گفت حتما، دو ساعت هم می تونم ندا رو مشغول کنم. خیالتون راحت باشه. گفتم ما زیپ های چادرو می کشیم ولی اگه اتفاقی افتاد با صدای بلند به ندا بگو دایی دوست داری بریم آبشار تا ما زود خودمون جمع کنیم. سحر هنوز مخالف بود ولی می دونستم که این بهترین فرصته، از طرفی دیدن اون دو سه تا دختری خوش هیکلی که کنارمون بودن و صدای خنده هاشون کیر آدمو راست می کرد هم بی تاثیر نبود. سحر از همون موقعی که تو چادر رفته بودیم روسریشو در آورده بود ولی مانتو و شلوار لی پاش بود. چون تا حالا پیش نیومده بود که سحرو با این جور لباسهایی بکنم، خیلی برام سکسی شده بود و تصور کردم که یکی از اون دخترهای کناری رو آوردم تو چادر و می خوام ترتیبشو بدم. سحر بغلم دراز کشید و من شروع کردم به مالوندن سینه هاش و خوردن لباش. احساس خیلی خاصی داشتم که تو همچین محیطی می خوام سکس کنم. دستمو روی باسنش می کشیدم و کم کم مانتوی کوتاهشو دادم بالاتر تا بتونم رنگ تاپشو ببینم. خیلی وقت ها هوس کرده بودم که تو کوچه خلوتی، دختری رو این جور دستمالی کنم و الان که به باسن سحر نگاه می کردم، احساسم ایمن بود که کونش خیلی بزرگتره. دستمو بردم جلو کوسش و از روی شلوار مالوندمش. سحر چشاشو بسته و داشت حسابی حال می کرد. بیچاره معلوم بود برای اینکه صدامون از چادر خارج نشده، مجبوره خیلی احتیاط کنه. بدون اینکه دکمه بالایی رو باز کنم، یواش یواش زیپ شلوارشو پایین کشیدم و انگشتمو فرستادم تو. شرت پاش بود و بنابراین مجبور که از کنار شرتش این کارو بکنم. می خواست شرت وشلوارشو در بیاره که گفتم نه هنوز زوده. با کمی تقلا دستم به چوچولش رسید. فکر نمی کردم به این زودی اینجوری کوسش خیس بشه. انگشتو در آوردم و کردم توی دهنم و کمی چرخوندم. سحر که این حرکتو دید خیلی حال کرد و یواشکی گفت منم می خوام کیرتو بخورم. به نشانه تایید سرمو تکون دادم و همونجور که به پشت دراز کشیده بود. کیرمو از لای زیپ شلوارم در آوردنمو به دهنش نزدیک کردم. ساک زدن سحر شروع شد. واقعا که لذت هر چیزی چند برابر شده بود. احساس می کردم دور و برمون شلوغ ترشده ولی می دونستم که پدرام اون نزدیکی هاست و اگه کسی فضولیش گل کنه خبردارمون می کنه. سحر که خیلی حشری شده بود خودش شروع کرد به در آوردن مانتو. منم دست بکار شدم و شلوار لی چسبانشو در آوردم. دوست داشتم لخت لختش کنم ولی سحر گفت در همین حد کافیه، تا اگه لازم شد بتونیم خودمون جمع وجور کنیم. گفتم چه جور دوست داری شروع کنیم؟ گفت پشتم دراز بکش. منم پشتش دراز کشیدم و شرتشو تا سر زانوهاش کشیدم پایین. کیرمو تو چاک کونش گذاشتم و چند تا تکون دادم. چون کوسش خیس بود زود دستم اومد که باید کجا رو نشونه گیری کنم و کیرم انگار که خودش می دونست کجا بره وارد کوسش شد. اولین بار بود که با همون تکون اول احساس کردم که آبم می خواد بیاد. شاید به خاطر استرس زیاد بود. کمی مکث کردم تا بیشتر بتونم حال کنم و مشغول مالیدن سینه هاش شدم. سحر گفت چی شد وایسادی؟ گفتم واقعا کم آوردم. برای اینکه حال او گرفته نشه دستمو بردم جلو و شروع کردم به مالیدن چوچولش. به نفس زدن افتاده بود و گاهگاهی خودشو تکون می داد تا کیرم تو کوسش عقب جلو بشه. یک دفعه دستشو رو دست من گذاشت و بهم فهموند که چوچولشو سریع تر بمالم. متوجه شدم که می خواد ارضا بشه. بنابراین تلمبه زدنو شروع کردم و چوچولشو بیشتر فشار دادم. از تکون های که خورد فهمیدم ارضا شده و من که می خواستم خودمو کنترل کنم تا بیشتر حال کنم همین تکون دادناش باعث شد منم آبم بیاد. کمی تو اون حالت موندیم. سرشو برگردوند و لبی ازم گرفت. گفت مرسی خیلی باحال بود. خیلی دیوونه بودم که می خواستم قبول نکنم اینجا سکس کنیم. گفتم به منم خیلی حال داد. درسته که کوتاه بود ولی یکی از لذت بخش ترین سکسامون بود. خودمون جمع و جور کردیم و من اومدم بیرون. پدرام منو دید و گفت خسته نباشی پهلوون! بعد از خوردن هندوانه، چادرو جمع کردیم و رفتیم پای آبشار. چند قطعه عکس گرفتیم و بر گشتیم. شب که رسیدیم خونه همه خسته بودیم و خواستیم زودتر بخوابیم. ساعت ده بود که گوشی سحر زنگ خورد و دیدم که سحر میگه راست میگی؟ کی این اتفاق افتاده؟ رفتم پیشش و گفتم چی شده؟ گفت مامانم بود. می گفت پدربزرگم فوت کرده، گفت که فردا خودتونو برای مراسمش برسونید. گفتم تسلیت میگم. واقعا پدر بزرگت مرد نازنینی بود. ولی چه میشه کرد. می دونستم که سحر اون خیلی دوست داشت و حتی وقتی که می خواستیم بیایم مسافرت، سحر به خاطر مریضیش دلش نمی اومد که بیایم ولی فکرشو هم نمی کردیم که فوت کنه. پدارم هم که فهمید خیلی ناراحت شد، هم به خاطر اینکه می دونست سحر ناراحته و هم اینکه برنامه ریزی کرده بود که تا پنجم ششم پیشش بمونیم. گفتم پس بخوابیم تا صبح زود راه بیفتیم. سحر گفت آره تو بخواب چون فردا می خوای رانندگی کنی، من وپدرام هم وسایلو جمع می کنیم تا صبح معطل نشیم. من برای اینکه سر وصدا اذیتم نکنه رفتم تو یکی از خواب ها و درو بستم. خیلی طول نکشید که خوابم برد و صبح سحر بود که بیدارم کرد. نمی دونم شب قبلش برنامه داشتن و یا کاری نکرده بودن ، راستش هیچوقت هم ازش نپرسیدم.
پایان