داستان سکسی تجارت و سکس در شیراز

این خاطره ای را که میخواهم تعریف کنم مربوط میشه به سال 76 یا 77 که اون موقع من تازه دانشگاهم را تمام کرده بودم و با یکی از دوستام توی یکی از شهرهای نسبتا بزرگ یک شرکت کامپیوتری تاسیس کرده بودیم البته اون موقع من به خاطر نداشتن پایان خدمت عضو هیات مدیره نبودم و همه کاره شریکم بود که البته خیلی هم فرقی نداشت چون سود کارهامون نصف نصف بود و کلا با اون مساله ای نداشتم. خلاصه ما شرکتون را تاسیس کرده بودیم ولی کاری نداشتیم که انجام بدیم یعنی به قول معروف )) پز عالی ، جیب خالی ((. تااینکه یه روز یکی از کارمندای یه شرکت دیگه که همسایه ما بودند و زمینه کاریشون هم اصلا ارتباطی به کامپیوتر نداشت آمد پیش رفیقم و گفت که : یک پولی دارد و میخواهد سرمایه گذاری کنه ولی نمیدونه چکار کنه. رفیقم هم بهش گفتیم 3-2 روزی مهلت بده من ببینم چکار میتوانم برات بکنم. خلاصه رفیق ما بعد از مشورت با من قرار شد به اون طرف بگه بیا بریم جنس از دبی بیاوریم و بفروشیم یعنی هم خودمون یه کاری رو شروع کرده باشیم و هم پول اون بابا سرمایه گذاری بشه. چند روز بعد که این پیشنهاد رو بهش دادیم اونم قبول کرد و 3 میلیون پول داد دست ما. البته 3 میلیون سال 77 پول کمی نبود. رفیقم چون معافی داشت رفت دوبی و اونجا بعد از کلی عشق و حال و خرید اجناس اومد ایران البته ماجراهای کس کردن اون توی دوبی هم برای خودش حکایتی بود که با چند ملیت مختلف سکس کرده بود ) کس فیلیپینی و اوکراینی و یه روس( که البته عکس روسه رو هم با خودش آورده بود و میگفت خیلی حال داده. خلاصه بگذریم از مابقی جریانات. فقط این رو هم اضافه کنم که چون اون زمان ورود قطعات کامپیوتر به شدت تحت کنترل بود و اگر میگرفتند باید فاتحشون رو میخوندی ریسک نکرده بود و به جای هواپیما داده بود دریایی بیارند که هم تضمینی و هم مطمین تر. ولی خب از راه دریا 13-12 روز طول میکشید تا جنس رو تحویل بدهند و فقط در شهر شیراز جنس رو تحویل میدادند که از اونجا به بعد خودمون میبایست برویم و بیاریمشون. خلاصه 2 هفته بعد خبر دادند که جنسها آمده و بیایین تحویل بگیرین و قرار شد من بروم و محموله رو بیارم البته میگم محموله کلا 3 تا کارتن مادربورد و رم بود و چون بین شهر ما و شیراز هواپیما نداشت و شیراز هم کلا راه آهن نداره بناچار بنده با اتوبوس راهی شهر فرشتگان )شیراز( شدم. صبح زود بود که رسیدم شیراز و اول کاری که کردم رفتم یه اتاق توی هتلی در خیابان رودکی گرفتم و بعدش هم دوش گرفتم و صبحانه خوردم و زدم بیرون. نمیدونم تا حالا شیراز رفتین یا نه اگه رفته باشین حتما حرفامو تایید میکنین که هیچ جای ایران مثل شیراز نمیشه از همه نظر دخترهای خوشگل ، شهر جمع و جور و زیبا ، مردم باحال خلاصه واقعا پایتخت فرهنگیه. ساعت تقریبا 8 بود که به اون چتربازه زنگ زدم و گفت از فسا داره میاد و ساعت 1:30 باهاش دم هتل قرار گذاشتم ضمنا من اون موقع موبایل نداشتم و از یه تلفن کارتی بهش زنگ زدم بعدش هم یه زنگ به رفیقم زدم ببینم اوضاع در چه حاله و بگم که امروز جنسها رو میگرم و استراحت میکنم و فردا برمیگردم. خلاصه من تا ساعت 11 تو شیراز گشتی زدیم و احوال حافظ رو هم پرسیدم و چون هوا خیلی سرد بود و من هم ماشین نداشتم برگشتم هتل و بعدش هم یه کبابی نزدیک هتل بود رفتم ناهار خوردم و ساعت 1:30 منتظر آقای چترباز شدم، ساعت حدود 2 بود که طرف اومد و با هم رفتیم جنس ها رو برداشتیم و برگشتم هتل و اون هم خداحافظی کرد و رفت. من هم رفتم 3-2 ساعتی خوابیدم و وقتی بلند شدم هوا تقریبا گرگ و میش شده بود. دلم گرفته بود و گفتم همین امشب بلیت بگیرم و برگردم که یهو یه فکری به سرم زد اومدم پایین و به رفیقم زنگ زدم و گفتم اگه بتونم RAM ها رو شیراز بفروشم بهتره چون قیمت RAM خیلی متغیر بود و ممکن بود تا برسه تهران ضرر کنیم و اون هم گفت برو ببین میتونی جایی پیدا کنی که آبشون کنی. من هم مثل کس خلا چندتا RAM گذاشتم تو جیب و راه افتادم دور شیراز برای فروش. چندجا رفتم ولی چون تعداد بالا بود و من هم یکجا میخواستم بفروشم میگفتند ما یکجا نمیخریم یا چکی میخریم و یا گرونه و هزارتا چرت و پرت دیگه. تقریبا نا امید شده بودم و میخواستم برگردم به هتل که یه دفعه سر یه چهارراه معروف تو شیراز تابلوی یه شرکت خدمات کامپیوتری نظرم رو جلب کرد اولش گفتم ولش کن این همه پله برم بالا و آخرش هم کیرم میکنند آخه شرکته توی یه پاساژ طبقه چهارم بود و آسانسور هم نداشت ولی از اونجایی که خدا یار بی کسانه بدلم آومد برم یه امتحانی هم اینجا بکنم. رفتم بالا دیدم یه راهرو کثیف و قدیمی و یه اتاق 3*4 که مثلا دفتر شرکت بود ولی …. یه لعبت خوشگل نشسته و داره با کامپیوتر بازی میکنه طرف جوری محو بازی بود که اصلا منو ندید دم در وایستادم چون روش طرف مانیتور بود و نیم رخش طرف در بود ناخودآگاه نگاهم به سمت باسنش رفت که بیش از اندازه بزرگ و شهوت انگیز بود و قشنگ از زیر مانتو زده بود بیرون و صندلی رو پوشانده بود تقریبا 20 ثانیه براندازش میکردم خداییش هیچی کم نداشت سینه های تقریبا بزرگ صورت خیلی خوشگل و ساق پاهای سفید و بی مو که شلوارش یه کم رفته بود بالا و معلوم بود ولی از همه بهتر کوونش بود که در مدت کوتاهی کیرم رو شق کرد و من هم اصلا مخالفتی نشون ندادم و گذاشتم مثل یک جک سوسماری یهو بیاد بالا چون خداییش حق داشت. ان کف مونده بودم که یهو دیدم خودشو جمع کرد و بلندگوی کامپیوتر رو خاموش کرد و گفت : بفرمایید امری داشتین.

آقا من رو میگی سرخ شدم و به تته پته افتاده بودم چون دقیقا وقتی سرش رو چرخوند طرف من نگاه من به اون کون بهشتیش بود و حواسم کلا پرت شده بود که من کجام اینجا کجاست این کیه. اون که دید حرفی از من در نمیآد دوزاریش افتاد و اخمی کرد و این دفعه کاملا رسمی گفت : آقا امرتون. من هم که انگار یه کاسه آب یخ ریخته باشن روم یه تکونی به خودم دادم و گفتم: شصت تا RAM 32 کینگ استون دارم میخواهم بفرشوم هرجا رفتم آدرس اینجا رو دادن. این رو که گفتم یهو خندش گرفت و در حالیکه میخواست جلوی خنده اش رو بگیره خیلی رسمی گفت : آقای محترم این شرکت تازه 3 هفته است که باز شده و در اون حدی هم نیست که همه آدرس اینجا رو به شما داده باشند. من که تازه فهمیدم چه گندی زدم گفتم : ببخشید پس حتما من اشتباهی آمدم. و خواستم بیام دم پله ها که گفت : خب حالا تشریف بیارید داخل ببینم چکار میتونم براتون بکنم. این رو که گفت انگار دنیا رو بهم دادن هم بخاطر اینکه بالاخره یک نفر پیدا شد که آدم حسابمون کرده و به دید یک مشتری نگاهمون میکنه و هم اینکه طرف مصلحت کاری رو به اعتقاداتش ترجیح داده و از اون برخورد نه چندان نامناسب بنده چشم پوشی کرده پس من هم بی درنگ رفتم داخل و نشستم روی یه صندلی که کنار بخاری بود چون هوا خیلی سرد بود و دستهامم یخ کرده بود. چند لحظه سکوت بدی حاکم شده بود و من هم که هنوز خجالت میکشیدم سرم پایین بود و خودمو با بخاری و گرمای لذت بخشش سرگرم کرده بودم که صداش منو به خودم آورد : گفتید : RAM 32 King ston . – بله شصت تا از دوبی آوردم امروز. )تو اون لحظه دست و پامو گم کرده بودم و فراموش کرده بودم که اسرار کاری رو نباید بگم(. – دفعه اول تونه که از دوبی جنس میآرین. – بله .. نه . چند بار دیگه هم آوردم ولی چون قیمت رم به خاطر تعطیلات کریسمس بازار دوبی متلاطم نمیخوام ریسک کنم و اونا رو ببرم تهران. – جالبه آخه شما طوری رفتار میکنید که فکر کردم دفعه اول جنس می آرین. – راستش رو بخواهید هول کردم. – من دلیلی برای هول کردنتون نمیبینم ) این جمله رو طوری جدی گفت که یه کم خودمو پیدا کردم و دستمو که تازه گرم شده بود ومیتونستم حرکت بدم بردم تو جیبم و یکی از RAM ها رو درآوردم و بردم طرفش(. – بفرمایید ، این هم نمونه. از پشت میزش نیم خیز شد و خیلی محتاط اون ازم گرفت و نشست. – شما همیشه بی سروصدا وارد جایی میشین. – ببخشید اگه ناراحتتون کردم نمیخواستم مزاحم بازیتون بشم. همینطوریکه داشت به RAM نگاه میکرد زیر چشمی یه نگاهی به من کرد و غضب آلود گفت : همینطور که گفتم تازه این شرکت تاسیس شده و من هم ترجیح میدم وقت آزادمو با بازی کردن بگذرونم ولی دلم نمیخواد بازی کردنم لطمه ای به کارم بزنه، منظورمو میفهمین. – بله ، ببخشید منم منظور خاصی نداشتم و شما رو درک میکنم چون ما هم تازه شرکت زدیم تقریبا 4-3 ماهی میشه. – چه جالب ، لهجه تون میگه که شما …. جایی هستید ، درسته ؟ – بله مگه شما …. تشریف آوردین. – نخیر ولی داداشم 05 خدمت کرده یه کم لهجه شما رو گرفته )با لبخند(. – ) من که یکم راحت تر شده بودم( حتما اونجا خیلی بهش خوش گذشته ) با کنایه ، چون کسانی که 05 خدمت کردند میدونن چه جهنمیه (. – نمیدونم ولی هر چی بود که همش دلش میخواست تمام بشه ، شما چه شرکتی دارید. – مثل خودتون شرکت کامپیوتری یا به عبارتی رایانه ای. اون هم که میخواست یکم جو رو عوض کنه گفت : بسیار خب اگر اشکالی نداره این دست من باشه فردا بیایید خبر قطعیشو بهتون بدم. – خواهش میکنم ایرادی نداره ، فقط یه موضوع هست که اگه جسارت نباشه خدمتتون عرض کنم. اون که فکر کرد آیا چی میخواهم بهش بگم یکم خودشو جمع کرد و به من نگاه کرد و گفت : بفرمایید. گفتم : من حقیقتش میخواستم امشب برم … چون اینجا توی هتل هستم و اگر دیر برگردم جنسهای دیگه ممکنه رو دستمون بمونه یا ضرر بدیم. – خب از دست من چکاری بر میآد ؟ – هیچی فقط میخوام مطمین بشم که اینا رو برام میفروشین. – من نمیتونم همچین قولی به شما بدم که حتما اینا رو براتون بفروشم ولی سعی میکنم فردا تا ساعت 10 خبر قطعیشو بهتون بدم. و بعد از داخل کشوی میزش یه کارت ویزیت درآورد و به طرفم گرفت و من درحالی که که کارت رو می گرفتم یه دفعه نگاهم به انگشت نازش افتاد که یه حلقه طلایی روش خود نمایی میکرد. تو دلم گفتم بخشکی شانس خوش بحال اونی که تو رو میکنه. گفت : من مهندس … هستم. شماره شرکت و موبایل ام رو کارت نوشته شما هم شمارتون رو بگین یادداشت کنم اگه زودتر توانستم براتون کاری کنم خبرتون کنم چون تا فردا ساعت 2 بعدازظهر که باید اتاق رو خالی کنید وقت دارید. – نه اصلا مساله هتل نیست آخه من بجز این RAM ها چند تا مادربورد هم دارم که باید اونها رو هم ببرم و به خاطر این موضوع گفتم که عجله دارم. یکم فکر کرد و گفت: پس شماره موبایلتون رو بدین شوهرم تا نیم ساعت دیگه میآد دنبالم زنگ بزنم بیام یه نمونه مادربورد رو هم ازتون بگیرم شاید بتونم واسه اونها هم مشتری پیدا کنم. من که جا خورده بودم پیش خودم گفتم عجب غلطی کردم اسم مادربوردها رو آوردم حالا اگه مشتری برای اونها پیدا کنه جواب نادر )شریکم( رو چی بدم. )آخه قرار بود من فقط RAM ها رو شیراز بفروشم و اون واسه مادربوردها مشتری تهران داشت(. گفتم : شرمنده من موبایل ندارم ولی اگه بخواهید میتونم برم از هتل یکی از اونا رو بیارم )اینجوری حتما از مادربوردها چشم پوشی میکنه(. گفت : نه دیگه شما فقط مدل مادربوردهاتون رو بگین من ببینم چکار میتونم بکنم ، اگه مشتری پیدا شد اون وقت یکی رو واسه نمونه به من برسونین. ضمنا شماره هتل و اتاقتون رو هم بگین تا اگه لازم شد بتونم باهاتون تماس بگیرم. من که شماره هتل رو حفظ نبودم گفتم هتل … خیابان رودکی اتاق 18 ، ببخشید چون من شماره هنل رو نمیدونم اگه بخواهید رسیدم اونجا زنگ میزنم خدمتتون میگم. – نه احتیاجی نیست اگه کار واجبی بود از 118 شمارشو میگیرم. این رو گفت و بعدش هم گفت : پس من منتظر تماس تون هستم فردا صبح ساعت 10. من هم گفتم : حتما ، خدا حافظ. نمیدونم چه جوری اومدم سر خیابون و یه دربست گرفتم و رسیدم هتل. خوشحال از اینکه احتمال قوی واسه RAM ها مشتری پیدا میکنه و ناراحت از اینکه صاحب داشت.

وقتی رسیدم هتل ساعت حدودا 8:30 یا 9 بود ، کرایه تاکسی رو دادم و رفتم تو هتل. گرمای مطبوع شوفاژ یه چیز دیگست اونم وقتی از سرما مثل سگ شده باشی بعد بیایی یه جای گرم. دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم نیمه دوم آدر ماه بود. خلاصه کلید اتاقم رو از متصدی هتل گرفتم بدو رفتم بالا تو اتاقم. لباسم رو درآوردم و بدو رفتم تو حمام. نیم ساعتی تو حمام بودم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم پیش خودم گفتم گورباباش هرکی هست فعلا جام خوبه. خلاصه یکساعتی رو تو وان آب داغ حال کردم و بعدش هم اومدم بیرون که بخوابم گفتم یه زنگ بزنم پایین ببینم کی کارم داشته. زنگ زدم و متصدی گفت یه خانم بوده و گفته باهاشون تماس بگیرین فامیلش هم …. بود شمارشونم …. . دیدم شماره داخل شهریه. قطع کردم و بعد خط آزاد گرفتم و به شماره خانم …. زنگ زدم ، بعد از چند تا زنگ یه آقا گوشی رو برداشت گفت : بفرمایید. گفتم ببخشید با خانم … کار دارم. گفت : گوشی خدمتتون صداشون کنم. – بفرمایین. – سلام خانم … من نامدار هستم )مثلا( امروز خدمتتون رسیدم برای RAM ها. – بله سلام آقای نامدار خوب هستین ببخشید مزاحمتون شدم من یادم رفت مدل مادربوردها رو ازتون بپرسم. – نه خواهش میکنم ، شما ببخشید چون من وقتی شما زنگ زدین حمام بودم یاداشت میفرمایین. – بگید ، یادم میمونه. – 60 عدد مادربورد PC-100 چینی ، اگر نمونه هم لازمه هر جا گفتین بیارم خدمتتون. – نه فعلا لازم نیست من با یکی از دوستام صحبت میکنم اگر خواستند بیارین. – هر جور صلاح میدونید ، بهر حال ببخشید باعث زحمتتون شدم. – نه خواهش میکنم ، خدا کنه کاری انجام بشه ، بی زحمت فردا ساعت 10 حتما یه تماس با من بگیرید با همون شماره موبایل یا شرکت. – چشم ، ببخشید مزاحمتون شدم اگه امری نیست خداحافظتون. – خیر عرضی نیست شبتون بخیر. گوشی رو گذاشتم و یه دفعه پریدم رو تخت و تقریبا با صدای بلندی گفتم یه عرض کوچولو دارم و اونم اینه ” کیرم تو اون کون گنده ات “.

خلاصه اون شب هم گذشت و صبح شد ، ساعت حدود 8 بود که بیدار شدم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون صبحانه خوردم چون صبحانه توهتل به دلم نمی چسبید، برگشتنی چند نخ سیگارهم گرفتم. چون ساعت حدود 9 بود دیگه نرفتم بالا تو اتاقم و توی لاوی هتل 1 سیگار کشیدم و ساعتم رو نگاه کردم دیدم شده 9:30 بلند شدم رفتم بالا یکی از مادربوردها رو برداشتم و راه افتادم طرف خیابان ملاصدرا که شرکت خانم مهندس اون اطراف بود ساعت تقریبا 10:10 بود که رسیدم دم پاساژ، رفتم بالا دیدم در بسته ای و کسی هم داخل نیست چند دقیقه ای وایستادم و دیدم خبری نیست اومدم پایین و از یک تلفن کارتی زنگ زدم به خانم مهندس : – الو سلام صبحتون بخیر، من نامدار هستم. – سلام آقای نامدار ، صبح شما بخیر، من دنبال کار شما هستم. – دستتون درد نکنه ، اتفاقا من دم شرکت هستم تشریف نمیارین نمونه مادربورد را آوردم. – من مشخص نیست کی بتونم بیام شرکت اگه زحمتی نیست بدینش به دکه دم پاساژ من بعدا ازشون میگیرم. – چشم ، ببخشید خانم …. امروز کار من تمام میشه که برگردم. – والا من از صبح چند جا که میدونستم رفتم ولی هنوز اون دوستم که دیشب باهاتون در موردش صحبت کردم رو ندیدم ، اگر شما میرید هتل خودم باهاتون تماس میگیرم اگر هم جای دیگری هستید لطف کنید ساعت 4:30 یه تماس با من بگیرید. – نخیر بنده جایی کار ندارم و میرم هتل منتظر تماس شما هستم. – بسیار خب پس تا بعد. – دستتون درد نکنه خداحافظ شما. گوشی رو گذاشتم و رفتم مادربورد را دادم به همون دکه که آدرس داده بود و قدم زنان راه افتادم طرف هتل ، بعدش یه خورده فکر کردم که الان برم هتل چکار کنم حوصله ام سر میره. خلاصه راه افتادم طرف عفیف آباد که میگفتند جای باکلاس شیرازه. حدودا تا ساعت 1:30 اون جا ها پرسه زدم و بعدش هم جاتون خالی رفتم صوفی ناهار خوردم و گفتم بد نیست یه زنگی به خانم …. بزنم و به بهانه اینکه هتل نبودم یه خورده باهاش حرف بزنم آخه تنهایی حوصله ام سر رفته بود. طرف گوشی رو برداشت سلام کردم و گفتم من هتل نرفتم ، چون حوصله ام سر میرفته اومدم گشتی تو شهر بزنم و ناهار بخورم اگه شما هم ناهار نخوردید در خدمتتون باشم. که گفت : ممنون من ناهار خوردم و تا نیم ساعت دیگه مسعود )شوهرش( از اداره میاد دنبالم و میریم خونه، شما هم اگر جایی کار ندارید ناهار رو با شوهرم تشریف بیارین منزل. گفتم : خیلی متشکر من ناهار میخورم بعدش هم میرم هتل. درجواب گفت : نه اونجا حوصلتون سر میره نمیخوام معذب باشید لااقل بعد از ناهار بیایین منزل ما یه استراحتی بکنید و بعد از ظهر هم سه نفری )من و اون وشوهرش( بریم دنبال کارهامون. من هم که دیدم داره اینجوری میگه از خدا خواستم و قبول کردم و قرار شد ساعت 2:30 سر سه راه عفیف آباد باشم. هوا تقریبا سرد بود و حدود ساعت 2:30 بود که دیدم یه پراید هاچ بک سفید جلوم وایساد و بعدش هم خانم … پیاده شدند و رفتند عقب نشستند و یه آقای هم پیاده شد و گفت : – سلام جناب ، بنده مسعود هستم ، خانمم خیلی از شما تعریف کرده. – سلام از ماست قربان ، مشتاق دیدار، خوبی خودشون بوده. )این رو واقعا از ته دل گفتم(. – بفرمایید، خواهش میکنم سوار شید. سوار ماشین که شدم رومو برگردوندمو گفتم : ببخشید خانم … پشتم به شماست چرا تشریف بردید عقب. – نه خواهش میکنم ، راحت باشین. خونشون طرف های معالی آباد بود و 20 دقیقه ای تو راه بودیم و تا منزل آقا مسعود و خانمش گل گفتیم و شنیدیم. اسم خانم مهندس راحیل بود که از توی صحبت های شوهرش فهمیدم. مسعود شوهر راحیل جون یه جوان حدودا 8-27 بود که مشخص بود 6-5 سالی از زنش بزرگتره قیافه اش هم یهخورده سبزه و لاغر بود قدش هم تقریبا 170 بود و بعدا هم فهمیدم دستش بنده و معتاد تریاکه و خداییش هیچ چیزش بجز زبون چرب و نرمش لایق راحیل جون نبود نه قیافه نه تحصیلات نه اخلاق فردی نه خانواده ، خلاصه نمیدونم چه جوری راحیل رو داده بودنش به این آدم. البته ناگفته نماند که خداییش مسعود آدم بامعرفتی بود. رسیدیم دم خونشون و راحیل رفت پایین که در پارکینگ رو باز کنه من ناخداگاه رفتم تو برِ باسنش و پایین و بالا رفتن لمبرای کونش رو دید میزدم که صدای مسعود به خودم آورد که گفت : رفیق اهل چی هستی؟ من که یه خورده جا خورده بودم گفتم : یعنی چی ؟ گفت : تا راحیل در رو باز میکنه ماشین رو میزنی تو من سیگار یادم رفته از همین مغازه بگیرم و بیام. گفتم : میخوای با هم بریم. گفت :نه تا تو ماشین و بزنی تو آمدم. و بعدش هم بدون اینکه منتظر جواب باشه در رو باز کرد ورفت. من که دیدم راحیل خانم در حیاط رو باز کرده و رفته داخل ماشین نشستم جای راننده و ماشین و زدم تو پارکینگ و از ماشین پیاده شدم. درب حیاط رو که بستم دیدم مسعود هم اومد و با هم راه افتادیم طرف داخل خونه. اونجا مستاجر بودند یه خونه 2 طبقه که طبقه بالا صاحب خونه می نشست و پایین که یه پیلوت بود و 8-7 تا پله میخورد مال دوستان قصه ما بود.

من به مجرد ورود به خانه سراغ دستشویی رو از مسعود گرفتم و رفتم سر و صورتم رو شستم و برگشتم تو سالن که دیده راحیل داره غذای شوهرش رو گرم میکنه و مسعود هم رفته توی حیاط جلوی پذیرایی ) چون پیلوت بود حیاط خصوصی داشتن ( داره ذغال آتیش میزنه. من هم به بهانه کار شروع به صحبت و دید زدن کوون راحیل جون کردم ، وای که چه کونی داشت لامذهب ، راحیل قدش حدودا 165 بود سینه های نسبتا بزرگ و کون خیلی باحال ) دقیقا شبیه کمند امیر سلیمانی ولی سفیدترش ( . خلاصه 5 دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه مسعود اومد رفت آشپزخانه ) من پشت اوپن وایساده بودم و تو سالن بودم( و منقلش رو برداشت و رفت که راحیل گفت مسعود ناهارت حاضره و به من گفت : ببخشید آقای نامدار میتونم اسم کوچک شما رو بپرسم. – خواهش میکنم من ساسان هستم. – آقا ساسان تو را خدا تعارف نکنین ، اگه ناهار نخوردین غذا زیاده واسه شما هم گرم کنم. – خیلی ممنون باور کنید تعارف ندارم با شما ، صرف شده. – امیدوارم ناراحت نشده باشین از اینکه مسعود اینجوریه )منظورش اعتیاد بود(. – نه خانم … تو شهری که من زندگی میکنم از این موارد زیاد داریم. ) بالبخنده(. – جدا، داداشم یه چیزهایی میگفت ولی من باورم نمیشد که اینقدر عادی باشه.آخه خانواده ام خبر ندارن از جریان مسعود ، اگه بفهمن کارمون به جاها یاریکی میکشه. تو همین اوصاف بود که آقا مسعود با منقل پر از آتش تشریف فرما شدند و گفت : راحیل غذای من رو بده. و بعدش رو کرد به من وگفت : ببخشید تنهات گذاشتم. گفتم : خواهش میکنم ، شما ببخشید که اینجوری سرزده مزاحمتون شدم. که دیگه جوابی نداد و من فهمیدم سرش به کار خودشه و به قول ما “طرف خمار کرده”. راحیل جون غذا رو کشید و گذاشت روی میز اوپن و گفت : مسعود بیا زور بخور عصر باید منو چند جا ببری کار دارم. مسعود در جوابش گفت : من زودتر از ساعت 6 بیرون نمی آیم )مثل بچه ها که لج میکنند(. راحیل دیگه چیزی نگفت و رفت توی اتاق خوابشون. من هم رفتم نشستم روی مبل به صورتی که یه طرفم تلویزیون بود و یه طرف دیگه مسعود در حال خوردن غذا و روبروی من هم راهرویی بود که منتهی میشد به 2 اتاق. همینجوری که حواسم به تلویزیون بود و نیم نگاهی هم به مسعود داشتم که داشت وراجی میکرد. یک لحظه تصویری که از توی آیینه اتاق خواب منعکس میشد توجهم رو جلب کرد. راحیل داشت لباس عوض میکرد طوری که پشتش طرف آیینه بود و نمیفهمید که من دارم میبینمش و من هم خر کیف شده بودم آخه داشتم لختش رو میدیدم که یه سوتین رنگ رنگی و یه شورت آبی تنش بود. البته همه این جریانات شاید 10 ثانیه طول کشید و چون فاصله زیاد بود جزییات دقیقی هم مشخص نبود حتی رنگ بدنش هم بدرستی قابل تشخیص نبود ولی بهر حال خیلی حال کردم و کاملا احساس کردم که کیرم همون چند ثانیه به منتهاعلیه بزرگی و انبساط خود رسید بطوریکه مطمین بودم اگه مسعود نگاه میکرد و آدم تیزی بود دوزاریش می افتاد. این مطلب هم گذشت و راحیل بعد از حدود نیم ساعت در حالیکه مسعود غذاش رو خورده بود و نشسته بود پای منقل از اتاق آمد بیرون و گفت: من امروز چند جا باید برم واسه کار آقا ساسان نمیتونی زودتر بیایی. مسعود که دوباره آرامشش به هم خورده بود گفت : نه عزیزم ، من نمیتونم، اگه از نظر شما )منظورش راحیل بود( ایرادی نداره من از ساسان خواهش میکنم همراهت بیاد و شب هم تشریف بیارن اینجا. من که یهو به خودم آمدم گفتم : البته اگر کاری از دست من بر بیاد ، خوشحال میشم کمکتون کنم ولی شب دیگه مزاحمتون نمیشم و میرم هتل. راحیل هم با اکراه جواب داد: نه خواهش میکنم چه مزاحمتی شما مراحمید، ولی مسعود جان آقا ساسان عجله دارن باید برگردند شهرشون من میخوام اگر امشب کارشون درست نشد بنده خدا را بیشتر معطل خودم نکنم. من هم زدم به در پر رویی و گفتم : نه بابا شما اصلا فکر من رو نکنید و هر کاری را که میدونید صلاح انجام بدین. مسعود که داشت بسط تریاکش رو تموم میکرد در حالیکه نفسش رو تو سینه حبس کرده بود با پررویی گفت : آقا ساسان که بنده خدا حرفی نداره تو چرا اینقدر تعارف میکنی. راحیل هم در جوابش گفت : نمیخوام، اصلا با آژانش میرم. ساعت حدودا 4:30 بود که راحیل رفت دوباره لباس پوشید ، البته این دفعه من نتونستم دید بزنم چون کنار منقل مسعود نشسته بودم و داشتم سیگار میکشیدم. راحیل مانتو پوشیده آمد و گفت آقا ساسان جایی نروید من سعی میکنم زود برگردم ، شام در خدمتتون باشم. مسعود به جای من گفت : نه مطمین باش من نمیزارم جایی برن ، امشب رو باید سخت بگذرونند. من هم به حالت تعارف گفتم : راحیل خانم بخدا واسه من زحمتی نیست، شما برای کار من افتادین تو دردسر اگه کمکی از دستم برمی آد بگید ، خوشحال میشم انجام بدم. مسعود هم از خدا خواسته گفت :راحیل بذار آقا ساسان باهات بیان چون ممکن اینجا حوصلشون سر بره )میگن آدم معتاد غیرت نداره ، اینه (. راحیل هم گفت: من که از خدامه با ماشین برم ، میگم یه وقت میافتن تو زحمت. گفتم : ای بابا شما چرا اینقدر تعارف میکننین. و بعدش بلند شدم و رفتم طرف میز ناهار خوری کلید ماشین رو برداشتم و رو به مسعود گفتم : آقا مسعود فعلا خداحافظ شما. و از در آمدم بیرون و بعدش هم رفتم ماشین رو زدم بیرون و بخاریشو روشن کردم و منتظر راحیل جون موندم. . . اینم عکس کمند که وقتی میبینمش انگار دارم راحیل رو میبینمt

قسمت ششم راحیل خانم تشریف آوردند و روی صندلی جلو جلوس فرمودند و امر به حرکت دادند و راه افتادیم ، هوا تقریبا گرگ و میش شده بود و ساعت ماشین هم تنظیم نبود ولی حدود ساعت 5 بود. راحیل جون یه مانتو سبز خوشگل پوشیده بود با روسری و کیف و کفش کرم. اول رفتیم نزدیک چهارراه سینما سعدی و بعدش راحیل رفت توی یک شرکت و من هم چون جای پارک نبود دوبله پارک کردم و توی ماشین نشستم تقریبا 10 دقیقه بعدش راحیل اومد و گفت : اینا که مشتری نیستند ، ما رو هم علاف کردند ، مستقیم بروید طرف ملاصدرا. من هم راه افتادم و در همین حین گفتم : ببخشید راحیل خانم یه سوال خصوصی دارم میشه بپرسم. – تا ببینم سوالتون چی باشه. )با لبخند( – حمل بر فضولی نباشه ولی تا حالا آقا مسعود سعی کرده ترک کنه ؟ – والا چی بگم آقا ساسان، دو سه باری ترک کرده ولی به قول خودش تر کرده نه ترک. – توی ادارش در این رابطه مشکلی نداره؟ – نه ، اونجا همه میدونن ولی چون کارش خوبه و کار دستش دارند چیزی بهش نمیگند. – ببخشید پررویی من رو ، خانواده شما . . . . یکدفعه راحیل گفت : بی زحمت همین بغل یه لحظه میایستید. من هم کشیدم کنار و اون پیاده شد و رفت تو یه سوپر و مقدار خرید کرد و اومد. به نظرم رسید خوشش نیامد بیشتر در این رابطه حرفی بزنه. سوار که شد گفت : این سوپر مال پسرخاله مامانم ، همیشه خریدهامو اینجا میکنم. رسیدیم داخل ملاصدرا و دم یه پاساژ پارک کردم و گفت همراهش برم چون اینجا شرکت دوستشه با هاشون آشنا بشوم. من هم دزدگیر رو زدم و راه افتادم دنبالش )از خدا خواسته( وای همینجوری که جلو راه میرفت دلم من رفته بود تو کونش ) بالا ، پایین ، بالا ، پایین، چپ ، راست( فاصله مو باهاش کمتر کردم و دم راه پله ها که میخواست بره بالا یک کم مکث کرد و من هم مثلا خودم و زدم به نفهمی و خوردم از پشت بهش. وای چه کون نرمی انگار یه لحظه دستم خورده بود به درگاه بهشت. خودش روجمع کرد و انگار یه کم شک کرده بود گفت : طبقه دومه ، آسانسور هم نداره، سختتون نیست؟ گفتم : نه بابا ما تا چهارمش رو هم بدون آسانسور میریم ) منظورم دفتر خودش بود(. و زدیم زیر خنده )البته یواش(. رسیدیم دم دفتر دوستش و رفتیم داخل. جای تروتمیزی و شیکی بود برخلاف دفتر خودش نسبتا شلوغ بود. 7-6 نفری داشتند با هم صحبت میکردند. یه دفعه یکیشون ما رو دید و آمد طرفمون و گفت : به به ، خانم مهندس …. چه عجب یاد فقیر فقرا افتادین. – سلام شیرین جون، چطوری؟ آقا بابک )دوست پسرش( خوبه ؟ – سلام داره ، آقا مسعود چطورند ؟ – اونم خوبه ، میبینم خدا رو شکر کار و بارت سکه ست. – آره سکه اونم چه سکه ای، 5 پهلوی. بعد راحیل رو کرد به من گفت: آقای نامدار از دوستان هستند که دیشب باهات در موردشون صحبت کردم. بعدش هم شیرین خانم رو کرد به من گفت : اقدامی )مثلا( هستم ، خوشبختم. – بنده هم از آشنایتون خوشبختم ، خانم مهندس …. خیلی ازتون تعریف کردند. – خانم مهندس از این تعریفها زیاد میکنن ولی در عمل سال یه بار هم نمی بینیمشون. خلاصه بعد از تعارف تیکه پاره کردن شیرین خانم ما رو دعوت کرد به اتاقش که رو درش تابلوی کوچکی بود که روش نوشته بود ) مدیرعامل(. در مورد شیرین باید بگم از اون تریپ دخترایی بود که همه براشون میمیرن. قد تقریبا 175 نسبتا لاغر باسن لوپزی آرایش ملایم پوست سبزه سینه ها نسبتا کوچک لبهای غنچه و صورت ملوس ولی با همه این تفاسیر از نظر من راحیل چیز دیگه ای بود. وارد اتاقش که شدم با یه دکوراسیون فوق العاده شیک مواجه شدم میز ریاست بزرگ و گرونی که سمت چپ خودنمای میکرد با یه دست مبلمان چرم که باهاش ست شده بود و یه بوفه آنتیک که توش بیشتر قطعات شبکه ) مودم و کارت شبکه و انواع کابل و … ( بطرز منظمی چیدمان شده بود و در مجموع محیط کلاسیکی رو به نمایش گذاشته بود. شیرین خودشو نشست روی یکی از مبل ها و گفت : بفرمایید ، خوش آمدین. راحیل هم به من اشاره کرد و گفت : بفرمایید آقای نامدار بشینید. من هم رفتم و روی یه مبل نزدیک پنجره و خیلی ریلکس نشستم و پاهام انداختم رو هم و گفتم : ببخشید ، مزاحم کارتون شدیم. شیرین در جواب گفت : نه خواهش میکنم ، اتفاقا خودمم خسته شده بودم. و بعدش سرش برد نزدیک در و گفت : آقا عماد ، بی زحمت 3 تا چایی بیارین اینجا. راحیل گفت : شیرین جان آقای نامدار از دوبی قطعه میبرند تهران ولی این دفعه چون دریایی آوردند و نزدیک تعطیلات کریسمسه ، نمیخوان ریسک کنند و چند تا RAM و MAINBOARD دارند که مایلند تو شیراز بفروشند. شیرین گفت : این کریسمس خوشیش مال خارجی هاست و بیچارگیش مال ما ، اتفاقا بابک هم یه مقدار جنس داشته از دوبی ، بهش گفتند تا 15 دیماه نمیشه بفرستیم. گفتم : ببخشید مگه شما هم از دوبی جنس میارین. گفت : البته بابک قطعات تراشکاری و از این جور چیزها میاره ولی خوب ما خودمون هم جنسهامون رو از دوبی میاریم ، اگه بخواییم توی شهری مثل شیراز جنس دست دوم بگیریم که کلامون پس معرکه است. بعدش رو به راحیل کرد وگفت : در مورد RAM ها که دیشب بهم گفتی یه مشتری دارم ولی مادربوردها رو باید روش کار کنم نمونه آوردی ؟ راحیل رو کرد به من و گفت : آقا ساسان ، بی زحمت کلید ماشین رو بدین من برم مادربورد را بیارم. گفتم : نه خواهش میکنم ، خودم میارمش. و راه افتادم از اتاق آمدم بیرون که راحیل گفت : روی صندلی عقبه ، ببخشید. مادربورد رو برداشتم و آمدم بالا که دیدم راحیل شیرین اومدن دم اتاق توی سالن و من هم مادربورد را دادم به شیرین و بعدش هم خداحافظی کردیم و اومدیم پایین ولی این دفعه راحیل وایساد تا من جلو برم. تو ماشین از من پرسید : به نظر شما شیرین چه جور آدمیه ؟ – چه عرض کنم به نظر من خانم خوب و باشخصیتی بودند. – ولی به نظر من یه کم عوض شده.جو گرفتتش قبلا اینجوری نبود. – چجوری ؟ – بماند. هوا به شدت سرد بود، این رو میشد از طرز عبور عابرین پیاده کاملا حس کرد ولی من اصلا احساس سردی نمیکردم چون هم بخاری ماشین روشن بود و راحیل جون کنارم نشسته بود.

همین جور که داشتیم به طرف خونه شون میرفتیم بهش گفتم : خیلی زحمت براتون درست کردم ، اگه اجازه بدین من شما رو که رسوندم خونه برگردم هتل. یک دفعه انگار که چیزی یادش آمده گفت : اه راست میگید ، الان با هم بریم هتل تسویه حساب کنید تشریف بیارید منزل ما ، اینجوری بهتره چون به احتمال زیاد شیرین تا فردا یا حداکثر پس فردا مشتری پیدا میکنه. من که اصلا انتظار همچین تعارفی رو نداشتم گفتم : نه ، من به خدا همین جوری هم شرمنده شما و آقا مسعود هستم ، میرم هتل ، بهتره. – آهان اینجوری میخواهید ما نیاییم کرمان آره ، وگرنه مسعود که خوشحالم میشه شما بیایید خونه ما. – وای راحیل خانم بخدا خیلی بدجنسین ، اگر تشریف نیارین کرمان دیگه نه من نه شما. – خیلی خب پس از تو همین خیابون برید ، بندازید تو ساحلی بریم رودکی.( خیابان هتل). حدودا ساعت 7 شب بود رسیدیم هتل. من ماشین رو کمی جلوتر از درب هتل پارک کردم و گفتم : شرمنده تا شما نشستین من اتاق رو تحویل بدم و بیام. گفت : منم همراهتون میام کمکتون زودتر وسایلتون رو بیارید. از درب هتل که رفتیم تو من کلیدم را گرفتم و خواستیم از پله ها بریم بالا که یه دفعه متصدی هتل گیر داد که خانم نمیتوانند همراهتون بیایند و باید همین جا تو لاوی تشریف داشته باشند. یک دفعه ذوق کردم که یکی در موردمون فکر بد کرده ولی باهاش کل کل نکردم و رو به راحیل جون گفتم : پس بی زحمت شما بشینید من الان وسایلم رو جمع میکنم و میام. بدو رفتم بالا و شروع به جمع کردن وسایلم کردم و ساکم رو بستم و همراه کارتن های قطعات به دفعات بردم و گذاشتم توی ماشین. آخرین کارتن را که گذاشتم ، آمدم و تسویه حساب کردم و باتفاق راحیل راه افتادیم سمت خونشون. مسعود خان طاق باز نشسته بود جلوی ماهواره و داشت شو خارجی می دید و راحیل هم که از اولش خودمونی بود بدون روسری با یک تی شرت صورتی که یقش هم تقریبا باز بود و شلوار لی که ابهت باسنش رو 2 برابر کرده بود تو آشپرخانه در تدارک شام بود و من هم رو مبل لم داده بودم و به بهانه صحبت های کاری داشتم کون راحیل جون رو دید میزدم. راحیل که مشغول آشپزی بود حواسش نبود و پشتش به من بود و من هم حسابی هیزبازی میکردم و تمام جزییات بدنش رو به حافظه دایمم ROM میسپردم و الان که دارم جریانات 9 سال پیش رو تعریف میکنم دقیقا مثل پرده سینما جلو چشمم. وقتی که داشتیم شام که ماکارونی بود را سه نفری سر میز خوردیم یکی دو بار که راحیل خم شد تا دیس غذا رو برداره قشنگ سینهای نسبتا بزرگش رو به وضوح دیدم و کیرم را یواشکی زیر میز میمالوندم به حدی که پیش آبم اومد. من قبل از این جریانم هم چند بار انواع سکس رو تجربه کرده بودم از دختر نابالغ همسایه مون تا پسر جوان همکلاسی توی سرویسهای هنرستان برق. ولی هنوز که هنوزه هیچ زن یا دختری به اندازه اون شهوتم را تحریک نکرده. نمیدونم چی توی اون اندامش بود که از همون روز اول اینقدر من رو مجذوب خودش کرده بود به حدی که اگر شوهر نداشت حتما میگرفتمش (البته اگه به من میدادنش). صبح که بلند شدم ساعت 9:30 بود ومسعود رفته بود سرکار و راحیل هم نبود ،بلند شدم رفتم دستشویی سروصورتم را شستم که یه دفعه صدای آب که از حمام کنار اتاق خواب میآمد نظرم رو جلب کرد، خیلی با احتیاط رفتم طرف حمام و یواشکی توی اتاق ها رو نگاه کردم و دیدم کسی نیست بعدش رو پنجه پام آمدم طرف حمام و از سوراخ کلید داخل رو نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود چون حمامشون L شکل بود و چیزی نمی شد دید و به علاوه بخار هم گرفته بود. باز هم یواشکی و روی پنجه برگشتم تو اتاق خواب و رفتم سر کمد دیواری به دنبال آلبوم عکس ولی هنوز چیزی ندیده بودم که صدای آب قطع شد و من هم با سرعت ولی بدون صدا برگشتم تو سالن و نشستم کنار اوپن که بساط صبحانه روش پهن بود و خودم را الکی مشغول صبحانه خوردن کردم، چند لحظه که گذشت دیدم خبری نیست و کسی هم از حمام بیرون نیامده و من هم یه چای ریختم و بعدش هم برگشتم تو راهرو طرف حمام، یواشکی نزدیک در شدم و در حالیکه قشنگ صدای قلبم رو که بشدت می طپید میشنیدم و دست و پام هم میلرزید چشمم رو بردم طرف سوراخ کلید و توی آن بخار غلیط یک شبح از بدن تمام لخت راحیل جون را دیدم که نشسته بود رو زمین و داشت سنگ پا میزد، رنگ پوستش دقیق معلوم نبود ولی وای چه اندامی داشت لاکردار. در حالیکه گوشم رو تیز کرده بودم اگر مسعود یه دفعه اومد خودم رو پرت کنم طرف اون یکی اتاق که کنار اتاق خواب بود کیرم را از توی پیژامه در آوردم و شروع کردم به جلق زدن. راحیل نشسته بود طوری که تقریبا رویش طرف من بود البته کمی متمایل. 2 تا هاله قهوه ای دور سینه هاش کاملا معلوم بود و کسش هم نسبتا مو داشت سینه هاش همان طوری که فکرش رو میکردم بزرگ بود و سفت و گرد انگار که عملشون کرده باشه.کونش با وجود اینکه خیلی به سمت دید من نبود ولی بزرگیش کاملا مشهود بود شاید 30 ثانیه که جلق زدم آبم با سرعت زیادی فواره زد روی چهارچوب و درب حمام، البته آب که چه عرض کنم انگار سد کرج شکسته بود تمام درب و مخصوصا چهارچوب رو به گند کشید، آبی که تا امروز بجز یکی دوبار دیگه اونقدرنیامده. پسرهایی که دارند این جریان را میخوانند کاملا میفهمند وقتی آبم اومد شهوتم کاملا فروکش کرد و عذاب وجدان جای غریزه رو گرفت که ای دل غافل این شوهر داره و نون ونمکشون رو خوردی و بهت اعتماد کردند و از این حرفها و از کارم پشیمان شدم و اومدم توی آشپزخانه و چند تا دستمال کاغذی برداشتم و سریع رفتم گندکاریم رو پاک کردم و انداختم تو دستشویی فرنگی و سیفون رو کشیدم و برگشتم توی آشپزخانه و مشغول صرف صبحانه شدم چند دقیقه ای که گذشت باز صدای آب آمد و بعدش هم صدای درب حمام که باز شد و راحیل پرسید : آقا ساسان بیدار شدین و من که از اونجا که دیدی به راهرو و حمام نداشتم گفتم : بله راحیل خانم با اجازتون دارم صبحانه میخورم، البته ببخشید که اینقدر پررو هستم. – نوش جان ، من گفتم بیدارتون نکنم، اگه تخم مرغ سرد شده بیام براتون درست کنم. – خیلی ممنون من حقیقتش صبحانه فقط نون و پنیر و چایی شیرین میخورم. – اگه میخواهید برید یه دوش بگیرید. – خیلی ممنون دیروز حمام بودم .( یه جورهایی خجالت میکشیدم) – خوب من الان لباس می پوشم بریم دنبال کارهامون. – من در خدمتتون هستم، ان شاءالله با آقا مسعود کرمان تشریف بیارید جبران کنیم. – مسعود که اهل مسافرت نیست ولی اگه اون هم نیامد خودم حتما یه سر میام. – خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم. ساعت تقریبا 10:30 بود که از خانه زدیم بیرون، ماشین رو مسعود برده بود و راحیل گفت : از اینجا آژانش خیلی میگیره تا مرکز شهر با تاکسی بریم. – هر جور صلاح می دانید. راه افتادیم و تا سرکوچه که تقریبا 200 متری بود پیاده رفتیم و توی راه راحیل زنگ زد به دوستش شیرین و او هم گفت RAM ها رو فروخته ومادر بوردها را هم تا بعد از ظهر میفروشه و همشون را بیارید شرکت

راحیل که تلفنش تمام شد تقریبا رسیده بودیم سر خیابان که گفت : آقا ساسان بهتره برگردیم و با یک آژانس قطعات رو هم ببریم که کار دوبار کاری نشود. برگشتیم طرف خونه ، احساس میکردم خیلی خودمونی شدم و دوباره وجدان جای خودش رو به شهوت داده بود و تصاویر یک ساعت پیش راحیل در حمام جلوی چشمم بود و کیرم رو به قیام وا میداشت. رسیدیم درب خانه و راحیل درب رو باز کرد و رفتیم تو وبعدش هم درب سالن رو باز کردن و رفتیم داخل خانه ، به محض ورود بوی حمام که هنوز تو ساختمان بود بدجوری حشریم کرد و پیش خودم گفتم گور بابای جنس ها بذار بپرم روش و همینجا ترتیبش رو بدم، شهوتم عقلم رو ذایل کرده بود. هرجوری بود با خودم کلنجار رفتم که این راهش نیست و باید یه کاری بکنم که خودش پا بده. راحیل زنگ زد به آژانش و بعدش هم کارتن ها رو بردم گذاشتم داخل حیاط پشت درب و چون هوا سرد بود آمدم تو خانه دیدم راحیل روسریش رو در آورده و نشسته پشت اوپن و منتظره چای که ریخته بود سرد بشه و نوش جان کنه ، من هم از خدا خواسته رفتم از تو آشپزخانه یه لیوان برداشتم و اومدم نشستم پیشش و چایی ریختم و گفتم : میشه ماجرای آشناییتون رو با آقا مسعود بگین. – خب ، این حرف تقریبا مال 3-4 سال پیشه. یه روز که من از اصفهان که دانشگاهم اونجا بود برگشته بودم و دم ترمینال منتظر تاکسی بودم که مسعود جلوی پام زد رو ترمز و من هم با وجود اینکه دیدم تنهاست ولی چون هوا سرد بود دلم رو زدم به دریا و سوار شدم و گفتم آقا دربست تا فرهنگ شهر چند میری و خلاصه اون هم یادم نیست یه مبلغ خیلی کمی گفت و راه افتاد. با وجود اینکه از همون نگاه اول از قیافش خیلی خوشم نیامده بود ولی نمیدونم چطور شد که با دردل هاش خام شدم و شماره ازش گرفتم و من که اصلا اهل این حرف ها نبودم بهش زنگ زدم و دوستیمون شروع شد و این موضوع مخفیانه ادامه داشت تا اینکه درسم تمام شد و برگشتم شیراز و اونم آمد خواستگاری و با وجود اینکه خانواده ام مخالف بودند ولی چون خیلی همدیگر را دوست داشتیم آنها هم موافقت کردند و ما ازدواج کردیم. ولی خدا را شکر مسعود یه آدم خود ساخته است و خیلی هم من را دوست داره، البته فکر میکنم (با لبخند). – چه جالب ، البته باید هم شما را اینقدر دوست داشته باشه چون واقعا خانمین. در همین حین آزانس مثل خروس بی محل شروع به بوق زدن کرد و دیگه نتونستم بیشتر به قول معروف سر صحبت رو باز کنم. من با عجله راه افتادم و رفتم بیرون و جنس ها رو گذاشتم تو ماشین. از خوش شانسی من صندوق عقب آژانس که یک پیکان زه وار در رفته مدل 57 بود خراب شده بود و باز نمیشد و من هم یک کارتن بزرگ رو گذاشتم رو صندلی جلو 3 تا دیگه رو هم گذاشتم رو صندلی عقب بطوریکه تقریبا نصف بیشتر صندلی رو گرفتند. راحیل که اومد سوار شه بهش گفتم : راحیل خانم اینجوری شما معذب هستین من با تاکسی میام شما بروید. – این چه حرفیه ، شما دیگه مثل برادرم هستین ، یه کم مهربون تر میشینیم. من هم از خدا خواسته یه کم من و من کردم و نشستم کنار راحیل جون. وای تو اون لحظه انگار خدا دنیا رو بهم داده بود. از قدیم میگن وصف العیش نصف العیش. نمی دانید چه حالی کردم کون گنده اش چسبیده بود به پاهام و داشتم از حرارتش میسوختم ، در حالیکه سعی میکردم مثلا خودمو جمع کنم ته دلم میگفتم خدا کنه تا اونجا همش ترافیک باشه. راه افتادیم و من هم یواش یواش به بهانه اینکه پام خواب رفته چسبوندم به ران و ساقش و دیدم اون هم خودشو جمع نکرد البته فکر میکردم حواسش نیست ولی بعدا فهمیدم که اتفاقا خیلی هم حواسش بوده. بوی بدنش همراه با بوی صابون داشتم دیوانه ام میکرد. عرق کرده بودم و با وجود اینکه بخاری ماشین هم خاموش بود داشتم گر میگرفتم. دل رو زدم به دریا و به بهانه اینکه کارتن رویی رو سر یه پیچ بگیرم که نیافتد ساق دستم رو مالوندم به سینه هاش همون طوری که حدس میزدم بزرگ و سفت بودند. دیدم نخیر انگار خانم تو باغ نیست و خودش رو به دیدن خیابان مشغول کرده بود.خدا را شکر فاصله خونشون تا شرکت دوستش زیاد بود و من هم برای سورچرانی و هیز بازی وقت کافی داشتم. بعد از چند دقیقه دستم را با اضطراب گذاشتم روی پام به طوریکه نصفش روی پای اون بود. خیلی میترسیدم و گفتم الانه که واکنش نشون بده ولی بر خلاف انتظارم حرفی که نزد هیچ پاش رو هم جمع کرد تا دست من بین پای اون و پای خودم قرار بگیره. تو اون لحظه آرزو میکردم کاش خدا دست رو برعکس آفریده بود تا بجای پشت دستم کف دستم پاش رو لمس کنه. دیگه فقط کم مونده لب بزارم رو لباش و ببوسمش. فکر کنم اونم داشت پیش خودش میگفت : گور بابای عوضیت پسره هیز. هنوز هیچی نشده داشتم تصویر گاییدنش رو تو ذهنم تجسم میکردم. پاهاش میدادم بالا و فقط 1 ساعت سوراخ کونش رو میخوردم و کاری با جاهای دیگش نداشتم. توی همین اوهام بودم که 20 دقیقه مثل 2 دقیقه گذشت و رسیدیم در شرکت. هیچ وقت رسیدن به مقصد اینقدر برام تلخ نبود. پیاده شدیم و من کرایه آژانس رو حساب کردم و کارتن ها رو بردم بالا و بعدش هم راحیل آمد بالا. بر خلاف دیروز شرکت نسبتا خلوت بود و 2-3 نفری پشت میزهاشون بودند. راحیل از یه خانم که فکر کنم آچارفرانسه اونجا بود سراغ شیرین رو گرفت و او هم گفت رفته بیرون ولی گفته اگه شما آمدید بشینید تا ربع ساعت دیگه برمیگرده. ما توس همان سالن نشستیم و نزدیک های ظهر بود که سرو کله شیرین خانم پیدا شد و بعد از یک احوال پرسی مختصر جنسها رو تحویلش دادیم و اونم گفت بعدازظهر بریم و پول RAM ها رو بگیریم تا برای مادربوردها هم یه مشتری پیدا کنه. ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. من هنوز داشتم با یادآوری لاس بازی های تو ماشین حال میکردم و یه کم هم خجالت میکشیدم که آیا فهمیده یا نه. پیاده داشتیم میرفتیم طرف چهارراه ملاصدرا که تاکسی سوار شویم بریم خانه ساعت هم تقریبا 12 بود. همینجوری که داشتیم قدم میزدیم راحیل پرسید : آقا ساسان ببخشید که می پرسم شما نامزد هم دارید ؟ – نه ، آخه کی میاد زن من بشه. (با خنده). – از خداشون هم باشه ، مگه شما چطونه ؟ – (با پررویی گفتم ) راستش رو بخواهید جوانی هام چند تایی داشتم ولی حالا هیچی ندارم. – چه جالب ، بهتون نمیاد ، خانواده های دوستاتون هم خبر داشتند. – والا چه عرض کنم ، اگه میفهمیدند که من الان اینجا نبودم.( بازهم باخنده). – چرا ؟ به نظر من این موضوع پیچیده ای نیست ، قبل از هر ازدواج طرفین باید یه مدت با هم دوست باشند تا بعدش دچار مشکل نشوند. – خب ، شما درست میفرمایید ولی به طور مثال اگر خانواده شما از ارتباطتون با آقا مسعود خبر داشتند بهتون گیر نمیدادند ؟ – راستش رو بخواهید چرا، ولی اگر شناخت من از مسعود بدلیل سخت گیریهای اونها بیشتر بود از موضوع اعتیادش مطلع میشدم و تصمیم عاقلانه تری میگرفتم. – ببخشید که این رو میگم ولی مگر شما از ازدواجتون با آقا مسعود راضی نیستید ؟ – اگه بگم هستم که دروغ گفتم ولی شاید میتونستم قبل از ازدواج با توجه به انگیزش ترکش میدادم و در صورتیکه موفق نمیشدم کیس مناسب تری انتخاب میکردم.

همینطور که داشتیم حرف میزدیم سر چهارراه خلیلی یه ماشین مثل گاو آمد بیرون و زد زیر راحیل و اون رو ولو کرد کف خیابان، من که دست و پاچه شده بودم بدو دویدم طرفش و زیر بغلش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم و بردمش داخل یه مغازه، بعدش هم آمدم بیرون و رفتم طرف ماشین که پلیس داشت مدارکش رو میگرفت و گفتم : آخه من چی بگم به تو مگه کور بودی ما را ندیدی داریم رد میشیم. راننده که یه مرد میانسال تقریبا چاق بود و رنگ صورتش هم مثل گچ سفید شده بود در جواب گفت : آقا بخدا من تقصیری ندارم اصلا مغزم کار نمیکرد نمیدانم چطور شد، حالا هم بیایید ببرمتان بیمارستان، خدا کنه طوریش نشده باشه.( داشت یواش یواش اشکش در میامد). من که دیدم طرف اصلا اوضاعش مساعد نیست گفتم : آقا خودت مثل اینکه بشتر هول کردی ، بشین تو ماشین یه کم حالت جا بیاد من ببینم چکار باید بکنیم. بعدش با عجله رفتم پیش راحیل و دیدم حالش بهتر شده و رنگ و روش هم برگشته و یک لیوان خالی که انگار توش آب قند بهش داده بودند دستشه. گفتم : راحیل خانم چطوری ؟ بهتر شدی؟ – آره ، این آقا ( اشاره به مغازه دار) لطف کردند و بهم آب قند دادند. – جاییتون درد نمیکنه. – نه فقط یه کم زانوی چپم و کف دستم میسوزه که فکر نکنم مشکلی باشه. – نمیخواهید به آقا مسعود زنگ بزنم بیاد. – نه بابا ولش کن اون هم الان هزار تا کار داره بیچاره. – این راننده ماشین که بهتون زد رو چی بهش بگم ؟ – ردش کن بره، من که طوریم نشده. از مغازه اومدم بیرون و رفتم طرف راننده ماشین که نشسته بود روی جدول کنار خیابان و سرش تو دستاش بود و بهش گفتم: آقا این دفعه خدا بهت رحم کرد، خانم چیزیش نشده و گفتند شما بروید ولی خیلی بد میری اگه یه آدم بدذاتی به تورت خورده بود به این راحتی ولت نمیکرد. گفت : چیزیش نشده، خدا را شکر، پس بهشون بگین بیان تا خونه برسونمشون.در همین اثنا راحیل هم لنگ لنگان آمد پیش من و هر چی از ما انکار از آقا اصرار، بالاخره ما راضی شدم و من نشستم صندلی جلو و راحیل هم نشست صندلی عقب. تقریبا ساعت 1 بود رسیدیم خونه. کلید ها را از راحیل گرفتم و درب خونه را باز کردم وراحیل خانم یواش یواش و در حالیکه لنگ میزد آمد تو و زیر بغلش رو گرفتم و یواش یواش از راه پله ها بردمش پایین و در سالن را باز کردم و رفتیم تو وبعدش هم ولو شد رو کاناپه. چند دقیقه ای به سکوت گذشت که من گفتم : بخدا باید ببخشید، همه اینها تقصیر منه. – آقا ساسان این چه حرفیه که میزنید، این اتفاق هر جا ممکن بود برام بیافتد. ربطی هم به کار شما نداشت. – ان شاءالله امروز این جنسها فروخته بشه شما از این بلاتکلیفی در بیایید. – اتفاقا من اینجور کارها رو دوست دارم که دایم در جنب و جوش باشم ، نه اینکه صبح تا ظهر ، ظهر تا شب تو اون شرکت تنها بشینم و بازی کنم و یه جوری خودم را مشغول کنم. – مطمین هستید نمیخواهید برید دکتر شاید خدای نکرده جاییتون شکسته باشه. – نه ، اگه زانوم شکسته بود درد میامد ولی بیشتر داره میسوزه اگه میشه موبایلم رو از تو کیفم بدین یه زنگ به مسعود بزنم بیاد خونه. رفتم کیفش رو که دم درب انداخته بود آوردم و دادم بهش، اونم موبایلش رو برداشت و زنگ زد به مسعود ولی بهش نگفت که تصادف کرده و فقط پرسید کی میاد خونه و اون هم گفت مثل همیشه ساعت 2:30 تلفن رو که قطع کرد گفت : دلم نیامد بهش چیزی بگم، اگه زحمتی نیست میشه کمکم کنین برم تو اتاق میخوام لباس عوض کنم. رفتم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم. گفت : ممنون دیگه خودم میتونم برم. این دفعه وقتی زیر بغلش رو گرفتم که بلندش کنم پشت دستم بدجوری به سینه اش خورد و حسابی حشری ام کرد. بنابراین گفتم نه ممکنه یه وقت بیافتید بذارین کمکتون کنم و اون هم دیگه چیزی نگفت. بردمش تو اتاق خواب و کمکش کردم بشینه رو تخت خواب و گفتم : با اجازتون من میرم که شما راحت لباس هاتون رو در بیاورید. وبعدش هم آمدم بیرون و درب رو هم بستم. چند دقیقه ای که گذشت دیدم یک لباس خواب یه تیکه و بلند پوشیده و اومد بیرون. یه کم که اومد نزدیک تر باورم نمیشد ، چون لباسش خیلی نازک بود و شورت و سوتین اش کاملا مشخص بود. یه شورت و سوتین سفید. حتی سوراخ نافش رو هم میشد تشخیص داد. گفت: آقا ساسان میشه از تو کابینت کنج بتادین و باند بیارین. بلند شدم و رفتم تو آشپزخانه و بتادین و چندتا باند آوردم و رفتم روی زمین جلوی کاناپه نشستم و گفتم : اگه بخواهید براتون پانسمانش کنم. – زحمتتون نیست. – نه خواهش میکنم این چه حرفیه. وای باورم نمیشد، دیدم گوشه لباس خوابش رو گرفت و آورد بالا تا روی زانوش. من که اصلا حواسم به زانوی زخمیش نبود داشتم ساق پای بلوری و تپلش رو میدیدم که حتی یه دونه موی ریز هم نداشت. یه دفعه به خودم آمدم و باند رو بتادینی کردم و گذاشتم رو زانوش که یه کم زخم شده بود. یک قطره بتادین شره کرد روی ساقش و من هم با یه باند دیگه پاکش کردم. کف دستش رو هم که چند تا زخم کوچک برداشته بود آورد جلو و گفت : یه کم بتادین هم بزنید روی دستم میترس کزاز بگیرم. همون باندی رو که باهاش ساق پاش رو تمیز کرده بودم بتادینی کردم و گذاشتم کف دستش. و بعدش هم زدم به در پررویی و گفتم : میخواهید زانوتون رو پانسمان کنم. – ببخشید ، من دستم زخمه نمیتوانم. من که منتظر فرصت بودم رفتم از روی اوپن جعبه دستمال کاغذی رو برداشتم و چند تا دستمال گذاشتم روی هم و بتادینی کردم و گذاشتم روی زانوش و به بهانه اینکه لباسش بتادینی نشه با احتیاط لبه لباشس رو گرفتم و بردم بالاتر، تقریبا تا وسط رونش کشیدم بالا. منتظر بودم ببینم عکس العملش چیه. دیدم هیچی نمیگه و داره نگاه میکنه. وای که چه منظره ای بود کشاله رون سفید مثل برف ، تپل بود و سفت. دستم رو آروم گذاشتم رو رونش که مثلا مانع پایین افتادن لباسش بشم، نرم بود و گرم ولطیف. با دست دیگم باند بتادینی رو گذاشتم روی زانوش و شروع به پیچییدن دور دستمال کاغذی کردم. این دفعه دیگه کف دستم روی رونش بود ، نه از روی شلوار بلکه روی ران لخت. آرزویی که صبح تو آژانس کرده بودم حالا برآورده شده بود و داشتم حرارت بدنش رو بدون مانع حس میکردم. چند بار دستم رو مثلا برای نگه داشتن دستمال کاغذی روی رونش بالا و پایین کشیدم و لطافت آن رو بیشتر حس کردم. اونقدر سرم نزدیک زانوش شده بود که بوی بدنش رو با اعماق وجودم میفهمیدم. به نظر من هیچ بویی تو دنیا بهتر از بوی زن نیست. پاک زده بود به کله ام. پانسمان زانوش که تمام شد بهش گفتم : میخوای دستتون رو هم ببندم. گفت : نه، خیلی ممنون. فقط اگر زحمتی نیست جایی رو که ماشین بهم زده درد میکنه یه کم ماساژ بدین. دیگه خیلی داشت خوش به حالم میشد آخه ماشین لاکردار زده بود به بالای زانوی پای راستش.

قسمت دهم
برای اینکه بی ظرفیت بازی در نیاورده باشم با اکراه گفتم : من یه کم آشپزی بلدم ، میخواهید یه چیزی درست کنم الان آقا مسعود میآن. انگار که بهش برخورده باشه جواب داد : نه بهش زنگ میزنم میگم یه چیزی از بیرون بگیره بیاد ،شما نمیخواد زحمت بکشید. ببخشید از اینکه دستتون کثیف شد. وبعد هم نیم خیز شد که بلند بشه دیدم تعارف به ضررم شد گفتم : نه خواهش میکنم این چه حرفیه، پس اگه لازم نیست ناهار درست کنم بشینین ببینم زانوتون در چه وضعیه. بعدش هم اون که بدش نیومده بود دوباره خودش رو ولو کرد رو کاناپه و لباسش رو این دفعه خیلی بی محابا تا روی دو تا زانوهاش کشید بالا و دستش رو آروم گذاشت رو جایی که کبود شده بود و گفت وای که چقدر درد میکنه.
انگار هر دومون میدونستیم که ته این جریانات چیه ولی بروی هم نمی آوردیم یا لااقل هنوز با هم رودربایستی داشتیم. من این دفعه زدم به در پررویی و تو دلم گفتم هرچه بادا باد دیگه از این فرصت بهتر گیرم نمیآد و همینطوری که روی زمین جلوی پاهاش نشسته بودم چرخیدم طرفش و دستم رو گذاشتم روی رونش ومثلا شروع کردم به ماساژ بالای کبودی و با دست دیگه هم ساقش رو گرفتم و شروع به ماساژ کردم به شکلی که کاملا مشهود بود این عمل اسمش ماساژ نبود بلکه مالوندن بود. دلم میخواد شما که الان دارید این داستان را میخوانید کاملا بتوانید اون صحنه ها رو تجسم کنید و بفهمین که چه حسی داشتم، تو پوست خودم نمیگنجیدم و وقتی داشتم اون پاهای بلوری رو میدیدم و میمالوندم انگار دنیا رو بهم داده بودند. قشنگ یادمه طوری ساق پاش رو میمالوندم که زیر زانوش قرمز شده بود ولی اون چیزی نمیگفت. من هم که حشرم به شدت زده بود بالا دل و زدم به دریا و با خنده گفتم : شنیدین گربه وقتی یه جاییش زخم میشه لیسش میزنه چون بزاق دهنش آنتی بیوتیک داره.
– نه نشنیده بودم.
– میخواهین منم زانوتون رو لیس بزنم. ( خدا میدونه این حرف رو با چه سختی گفتم)
– اه جدی ، پس بذارید برم یکم بشورمش چون خون اومده.
دیگه منتظر جوابش نشدم و گفتم نه اینجوری بهتره. بعدش هم خیلی آروم سر زبونم رو یواش کشیدم بغل زانوش همونجاییکه کبود شده بود و زیر چشمی هم حواسم بهش بود و میدیدم از خودش بیخود شده و سرش رو گرفته بالا. دو ، سه دقیقه ای همون ناحیه زخمی رو لیسیدم و یواش بدون اینکه چیزی بهش بگم یکم پاش رو دادم بالا و زبونم رو کشیدم زیر زانوش. این دفعه دیگه اون به حرف اومد و گفت : داره مور مورم میشه ، آقا ساسان بسه. من که دیگه هیچی حالیم نبود و داشتم مثل سگ که گوشت لخم گیرش اومده پایین رونش رو میمکدیم و میلیسیدم با پررویی گفتم : تازه داره خوب میشه ( باخنده). در حالیکه شهوت سرتاپاش رو گرفته بود و ناله های خفیفی میکرد گفت : من هم خوشم میاد ولی ساعت 2 شده میترسم مسعود بیاد. من که دیگه این حرفها حالیم نبود و مانع از بلند شدنش شدم و گفتم : 5 دقیقه دیگه تحمل کنی پانسمانش تموم میشه .( و با هم زدیم زیر خنده). دستش رو کرده بود تو موهام و میکشید و میگفت : وای نمیدونی چقدر دارم حال میکنم ،کاش مسعود نمیامد. من هم دیدم اگه بخواهم همینجوری ادامه بدم بد موقع کار به جای باریک میکشه گفتم : خوش به حال آقا مسعود چه حالی میکنه با تو. اون هم که دیگه خودمونی شده بود گفت : تو فکر میکنی ، اینجوری ها نیست اتفاقا اون به خاطر عملش ماهی یک بار هم دست به من نمیزنه. من هم که دیگه عمل لیسیدن و مالوندن رو تعطیل کرده بودم گفتم : نمیخوای واسه ناهار بهش زنگ بزنی ؟ با خنده گفت : تو که تا الان داشتی میخوردی هنوز گشنه ای؟ گفتم : اولا من بخاطر خودم نگفتم ثانیا من دسر خوردم غذا که نخوردم. این و که گفتم زد پس گردنم و گفت : خیلی پررو شدی ها. گفتم : ببخشید من شوخی کردم. بعد خودش رو کشید کنار کاناپه و تلفن زد به مسعود و جریان تصادف رو بهش گفت و قرار شد تو راه که میاد غذا هم بگیره. تلفن بغل کاناپه بود من هم رفتم نشستم کنارش و خیلی عادی دستم رو گذاشتم رو رونش و گفتم : اگه یه خواهش بکنم نه نمیگی ؟
– تا خواهشت چی باشه.
– آقا مسعود تا غذا بگیره و بیاد حداقل نیم ساعتی میشه نه ؟
– فرضا که بشه حالا که چی ؟
– یکم دیگه معاینت کنم.
– نه دیگه ، خیلی دور برداشتی من تا همین جاش هم پشیمونم.
– مگه میخواهیم چکار کنیم فقط یکم دیگه زخمتو لیس میزنم.
– نه حالم بد میشه.
من دیدم حرف زدن فایده ای نداره لباسش رو کشیدم بالا روی زانوش و دستم رو گذاشتم رو کشاله رونش و شروع به مالیدن کردم و گفتم : راحیل جون کاشکی مسعود رو یه جوری دست به سرش میکردی. یه دفعه عصبانی شد و دستم رو از روی پاش برداشت و گفت : خیلی داری پررو میشی، وقتی میگم بسه برای همینه من شما مردها رو خوب میشناسم تا چیزی رو که میخواهید بدست نیارید ول کن معامله نیستین. و بعدش بلند شد و لنگ لنگان رفت سمت اتاق خواب و ادامه داد : دنبالم نیایی میخوام لباسم رو عوض کنم اینجوری مسعود من رو ببینه شک میکنه. من که خیلی حالم گرفته شده بود تو دلم گفتم : تازه کجاش رو دیدی. و بعدش هم بلند گفتم : بابا تو چقدر به همه چی شکاکی من که کاری نمیخواستم بکنم. چند لحظه بعد مطمین بودم الان لخته و داره لباس میپوشه و میخواستم برم غافلگیرش کنم ولی فکرش رو که کردم دیدم ممکنه بدش بیاد و همه چی خراب بشه چون تا همین حالا هم خیلی عجله کرده بودم ولی کیرم زذه بود زیر گلوم و عقلم ذایل شده بود. چند دقیقه ای بعد درحالیکه یه شلوارکرم با یه تی شرت خاکستری پوشیده بود اومد تو سالن و رفت تو آشپزخانه سر یخچال و بطری آب رو برداشت و رفت طرف جا ظرفی بالای سینک که لیوان برداره و گفت : من پام درد میکنه بی زحمت میایی یه لیوان بهم بدی. بلند شدم رفتم تو آشپزخانه و لیوان رو بداشتم بهش دادم و گفتم : یه سوال ازت بپرسم ؟
– بپرس ، چی ؟
– چرا اون لباس رو پوشیدی در حالیکه میدونستی وقتی مسعود میاد باید عوضش کنی.
– چون اون موقع ذهنیت خودم فرق میکرد ولی الان فکر کردم عوضش کنم بهتره ، چرا اینو گفتی ؟
– هیچی منظوری نداشتم.
– ببین آقا ساسان در مورد من چی فکر میکنی هان ؟. شاید باورت نشه ولی بجزیک دوست پسر که قبل از ازدواج داشتم و مسعود کسی دستش به من نخورده.
– من رو از قلم انداختی ، چون من هم دستم بهت خورده ( باخنده).
– نه خودت رو به خنگی نزن منظورم از دست همونی که میدونی.
– خب بابا شوخی کردم ، حالا بگو جریان مسعود چیه که میگی ماهی یه بار هم کاری باهام نداره.
– نمیدونم چطور شد من این موضوع رو به تو گفتم ؟
– خب اگه نمیخوای چیزی نگی نگو، من اصرار نمیکنم.
– نه چیز مهمی نیست چون مسعود معتاده میلش خیلی کمه، میفهمی ؟ زانوم داره درد میکنه ، زحمت سفره رو میکشی تو کابینت وسطیه. من برم بشینم.
– چشم ، شما تشریف ببرید بشینید و فقط امر بفرمایید.
داشتم بشقابها رو میچیندم که صدای ماشین مسعود از تو حیاط اومد و راحیل که داشت ماهواره میدید ناخودآگاه خودشو جمع کرد و گفت : حواست باشه جلو مسعود دسته گل آب ندی. من که منظورش رو خوب میفهمیدم گفتم : مگه بچه ام.
مسعود درب رو باز کرد و آمد تو و غذا ها رو گذاشت سر سفره و گفت : چی شده راحیل ؟
– هیچی داشتم با آقا ساسان از شرکت شیرین میامدیم یه ماشین زد بهم ، خدا رحم کرد طوریم نشد فقط یکم زانوم درد میکنه.
– بلند شو بریم دکتر عکس بگیره شاید خدای نکرده موبرده باشه.
– نه چیز مهمی نیست ، فقط یه کم کبود شده دردش هم مال همونه.
– پس من لباسهامو در بیارم ؟
– آره عزیزم تو لباسهاتو در بیار بیا بشین با آقا ساسان ناهار بخورین ، این بنده خدا هم امروز کلی جوش زده.
مسعود رو کرد به من و گفت : به نظر شما بره دکتر بهتر نیست ؟
من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم : والا چه عرض کنم من هم اصرار کردم بریم دکتر ، خودشون گفتند لازم نیست.
– چرا لااقل به من زنگ نزدین بیام برسونمتون ؟
– همون ماشینه که زده بود بهشون خودش آمد رسوندمون.
– خب ، خدا رو شکر که چیزی نشده.
بعدش هم مسعود رفت و لباس عوض کرد و اومد سر سفره و ناهار خوردیم

قسمت یازدهم بعد از ناهار هم طبق روال روزهای گذشته مسعود بساطش رو پهن کرد و منقل پر از ذغالی گذاشت و مشغول شد و من هم برای خالی نبودن عریضه رفتم کنارش نشستم و شروع کردم به ور رفتن با کانال های ماهواره. تقریبا نیم ساعتی گذشته بود که صدای دق الباب آمد و پسر کوچیک همسایه بالایشون که صاحب خانه هم بود از پشت در گفت : راحیل خانم یه سر میاین بالا مامانم باهاتون کار داره. راحیل جون هم که تازه ظرفها رو شسته بود و اومده بود نشسته بود بلند شد و یه چادر سرش کرد و گفت : مسعود من یه سر میرم بالا ببینم زهره خانم (زن صاحب خانه) چکارم داره. و بعدش رفت ،چند دقیقه ای که گذشت مسعود یه حب چسبوند رو وافور و گرفت طرفم و گفت : آقا ساسان شما نگید اهلش نیستی که میفهمم دروغ میگی، میشه آدم ….جایی باشه و اهلش نباشه (با خنده). من که حقیقتش قبلا چند دفعه با دوستام بساط تفننی کرده بودیم گفتم : والا چی بگم ، من قبلا با بچه ها چند باری کشیدم ولی از بعد از دانشگاه دیگه فرصتی دست نداده. – خب پس اعتراف کردی ، فکر نمیکردم اینقدر زود خودت رو لو بدی اگه میدونستم زودتر بهت تعارف میکردم (باخنده). – آخه میدونید راستش جلو راحیل خانم خجالت میکشم. – حالا که راحیل رفته بالا و به این زودی ها هم نمیاد ، پس راحت باش. و بعد وافور رو داد دستم و منم مشغول شدم. بسط اول را که کشیدم گفت : ماشاءالله وارد هم هستی. خلاصه 3 تا حب پشت سر هم چسبوند و داد من کشیدم و حسابی به خارش افتادم و جوری دماغم رو میخاروندم که میخواست کنده بشه آخه خداییش خیلی تریاکش خوب بود. حب چهارم را هم چسبوند و گرفت طرفم که من گفتم : نه دیگه آقا مسعود دستت درد نکنه خیلی حال داد میترسم خراب بشم. پشت بندش هم یه چایی نبات دبش درست کردم و خوردم و یه سیگار هم روشن کردم و شروع کردیم به حرفهای پا منقلی زدن و خلاصه با هم قاطی شدیم. اگر از ویژگی های مسعود بخواهم براتون تعریف کنم باید بگم یه مرد همه چیز تمام بود و تنها اشکالش اعتیادش بود. فوق العاده لوطی و بامرام. و من کاملا درک میکردم که چرا راحیل با وجود تضاد رفتاریش با مسعود اون را نه تنها تحمل میکرد بلکه با تمام وجودش دوستش داشت. و ظهر هم وقتی باهاش ور میرفتم حس میکردم در عین حالی که داره حال میکنه یه جورایی عذاب وجدان هم داره. شاید این موضوع برای خیلی ها غیر قابل فهم باشه و بگویند چطور یک زن اینقدر شوهرش رو دوست داره ولی خودش رو در اختیار یک مرد دیگه قرار میده. ولی کسانی که با اعتیاد آشنایی داشته باشند میفهمند که من چی میگم. درسته که میگویند تریاک کمر سفت کنه ولی اگر استعمالش تداوم پیدا کنه دقیقا اثرش معکوس میشه و همانطوری که راحیل ظهر (سر بسته) بهم گفته بود یه معتاد شاید ماهی یکبار هم راست نکنه. البته اینها رو گفتم تا بعضی از دوستان که شناخت کمی نسبت به این جریان دارند مطلع شوند و دلیل خیانت راحیل رو بفهمند. تقریبا یک ساعتی گذشت و مسعود هم بساطش رو جمع کرده بود که راحیل آمد و دیدم یه کتری برقی تفال هم همراهش آورده و به مسعود گفت : این رو علی آقا (صاحب خونشون که فروشگاه لوازم خانگی داشت ) آورده میگه فرانسوی اصله، بخرمش ؟ مسعود در جوابش گفت : اگه میدونی خوبه ورش دار بعد با علی آقا حساب میکنم. ساعت تقریبا 6 عصر بود که راحیل گفت : آقا ساسان میخواهید یک زنگ به شیرین بزنم ببینم چکار کرده ؟ – زحمت شما میشه. – نه خواهش میکنم. و بعدش زنگ زد به شرکت شیرین و اون هم گفت که مادربوردها رو هم یک نفر خواسته ولی پولش رو یک چک میده برای 10 روز دیگه و من هم گفتم اگه شیرین خانم طرف رو میشناسه و ضمانتش میکنه بفروشه. و بعدش هم قرار شد فرداش برم شرکت شیرین و چک مادر بوردها و پول RAM ها رو بگیرم. تلفن راحیل که تمام شد رو کرد به مسعود و گفت : مسعود جان اگه حوصله داری بریم یه دوری بزنیم آخه این آقا ساسان هم همش تو خانه بوده. – بریم عزیزم اتفاقا من هم باید بروم پالایشگاه یک کاری دارم. ( مسعود تو پتروشیمی کار میکرد البته شرکت تو شهر بود ولی پالایشگاه 10کیلومتری شیراز تو جاده تهران بود). لباس هامون رو پوشیدیم و آمدیم بیرون و حرکت کردیم طرف پالایشگاه. ساعت تقریبا 6:30 بود که رسیدیم پالایشگاه و مسعود پیاده شد و رفت داخل و من و راحیل ماندیم تو ماشین. یک کم در مورد کار صحبت کردیم و اینکه این دفعه چه قطعاتی رو من بیاورم که هم خوابش کمتر باشه و هم فروشش راحت تر. من برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم : راستی وضع زانوت در چه حاله ؟ – بد نیست بهتره دیگه درد نمیکنه فقط وقتی راه میروم یک کم درد میگیره. – خب این بخاطر پانسمان منه اگه یک بار دیگه پانسمانش رو عوض کنم حتما خوب میشه. (با خنده) – اه ، نه بابا بهت بد نگذره، من اصلا خوشم نیومد از این کارت. خیلی هیزی. – خب ببخشید من یک کم ناشیم ولی سعی میکنم این دفعه کارم رو خوب انجام بدم. ( کیرم راست شده بود وقتی داشتم اینها رو میگفتم). – نه دستت درد نکنه دیگه احتیاجی نیست، خودش خوب میشه. من که انگار اصلا این حرف رو نشنیدم گفتم : امشب اگه موقعیتی شد میذاری یک نگاهی به زخمت بندازم. راحیل که یک دفعه عصبانی شده بود گفت : دیگه خیلی داری پررو میشی ، الان مسعود که آمد بهش میگم میخواهی معاینم کنی. من هم با خونسردی گفتم : یادت نره از اثرات بزاق شفا بخش من هم براش تعریف کنی.( با خنده) – نه یادم نمیره ، میگم یه آشی برات بپزه که روش یک وجب بزاق باشه. – آخ جون من که میمیرم برای آش بزاق. – خیلی بی جنبه ای ساسان. و بعدش هم درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد و درب رو هم محکم بست. من که فهمیدم تند رفتم درب رو باز کردم و گفتم : بابا من بی جنبه ام یا تو، شوخی هم باهات نمیشه کرد. – اولا تو نه شما ثانیا من با کسی شوخی اینجوری ندارم. – خب ببخشید دیگه تکرار نمیشه. حالا بفرمایید سوار شوید یک وقت آقا مسعود میاد زشته، میگه آیا من چکارت کردم. – نه نترس میگم میخواستم هوا بخورم. – بابا گفتم که ببخشید به خدا دیگه حرفی در این مورد نمیزنم. و بعدش هم با ناز درب رو باز کرد و نشست تو ماشین و گفت : آقا ساسان من شوهر دارم و شوهرم رو هم دوست دارم و اصلا نمیخواهم راهی رو برم که منجر به کاری بشه که بعدا پشیمان باشم ، در مورد اتفاق ظهر هم تقصیر خودم بود ولی بعد خیلی از این کارمون پشیمان شدم و خدا رو شکر میکنم که ختم به خیر شد و اتفاق بدی نیفتاد و برای همین هم از شما خواهش میکنم دیگه در این مورد چیزی نگویید و بذارید دوستیمون سر جاش بمونه. – ببخشید اگه از حرفهای من ناراحت شدید والا شما دیگه باید من رو شناخته باشید، هر جور که راحتید. در همین اثنا بود که مسعود هم آمد و گفت : من کارم اینجا 2 ساعتی طول میکشه اگر حوصلتون سر میره بروید یک چرخی بزنید ساعت 9 بیایین دنبالم یا اصلا نیم ساعت قبلش خودم به راحیل زنگ میزنم. من گفتم : والا برای من فرقی نمیکنه هر چی راحیل خانم بگن. راحیل گفت : پس ما یه سر میریم حافظیه و برمیگردیم ولی نیم ساعت قبل از اینکه کارت تمام بشه زنگ یزن. و بعدش هم از مسعود خداحافظی کردیم و من نشستم پشت رول و راحیل هم اومد جلو نشست و حرکت کردیم. من یک نوار حبیب گذاشتم رو پخش و روشنش کردم که راحیل گفت : تو هم مثل مسعود از این آهنگ های غمگین خوشت میاد ؟. – نه واسه من فرقی نداره هر چی که دوست دارین بذارید. و بعدش هم اون یک نوار داوود بهبودی پیدا کرد و گذاشت رو پخش. جاده بین پالایشگاه تا جاده اصلی خیلی خلوت بود و من هم یواش میروندم و یه جورایی حالت رومانتیکی داشت. راحیل گفت : آقا ساسان یه چیزی ازتون بپرسم جواب میدین ؟ – خواهش میکنم بفرمایید. – شما راجع به من چی فکر میکنید ؟ – منظورتون چیه. در چه مورد ؟ – من از نظر شما که مرد هستین چه جور زنی هستم؟ – به نظر من شما از همه نظر خانمید. – تعارف میکنید؟ – نه چرا باید تعارف کنم. از نظر خانه داری که کمتر دختری رو مثل شما دیدم و ببخشید که اینو میگم از نظر زیبایی هم تا حالا کسی به خوشگلی و خوش اندامی شما ندیدم. – جدا، اینو واسه دل خوشی من میگین یا حرف دلتونه ؟ – یه کلام بگم ختم کلام اگه شما شوهر نداشتید هر جوری بود میگرفتمتون. به نظر من آقا مسعود با داشتن خانمی مثل شما باید خیلی شاکر باشه و قدرتون رو بدونه و قطعا همینطور هم هست. – در مورد اتفاقات ظهر چی فکر میکنید. – شما که چند دقیقه پیش گفتید در این مورد دیگه حرفی نزنم. (با خنده) – منظورم تکرارشون بود. آخه من خیلی مسعود رو دوست دارم و واقعا نمیدونم چرا امروز مرتکب همچین اشتباهی شدم، باور کنید از روزی که با مسعود ازدواج کردم دست از پا خطا نکردم. – شما قضیه رو خیلی بزرگ کردید ، آخه چیز خاصی که نبود. من خودم حواسم جمع بود و کنترل رو خودم دارم. یه دفعه یه نگاه معنی داری بمن کرد و با پوز خند گفت : بله دیدم چه کنترلی داشتید ولی فکر کنم باتری ریموتتون ضعیف شده. زدم زیر خنده و گفتم : نه بخدا اینجوری که فکر میکنید نیست. و بعد به خاطر اینکه قبح قضیه رو بشکنم و دوباره بیارمش تو راه گفتم : من قبلا دوست دختر داشتم و با اون هم عشقبازی میکردم ولی هیچوقت کار به جای باریکی نکشید (وقتی این دروغ ها رو میگفتم خودم از شدت خجالت عرق کرده بودم). – جدا ، باور نمیکنم. شما مردها فقط به یک چیز فکر میکنید و اصلا احساس طرف مقابلتون رو نمیفهمید. بزارید رک و پوست کنده بگم تا وقتی به وصال کسی نرسیدید همه چیز میگین و هر کاری میکنید، همین مسعود به من اوایل ازدواج قول داد که اعتیادش رو ترک کنه ولی نکرد. البته مسعود خیلی خوبه و من ازش هیچ بدی ندیدم. شاید باورتون نشه ما از اول عروسیمون تا حالا فقط 2 دفعه جروبحث کردیم که اون هم سر همین اعتیاد لعنتیش بوده و دیگه هیچ مشکلی با هم نداشتیم. البته من دیگه با این موضوع کنار اومدم ولی خب هر چی باشه من هم یه زنم و نیازهایی دارم. نمیدونم منظورم رو میفهمید یا نه ؟ – بله من کاملا متوجه حرف شما هستم. – من همیشه از نگاه دیگران حتی خانواده ام یک دختری بودم که داره زندگیش رو به خوبی میگردونه و هیچ خلاء یی هم نداره و از همه چیز و همه کس راضیه و همینجوری که شما در مورد من فکر میکنید فکر میکنند. البته این شکل ظاهر قضیه است ولی در درون جریانات فرق میکنه. یه چیزی رو باید اعتراف کنم و اون اینه که من هیچ وقت با کسی درد دل نکردم حتی باصمیمی ترین دوستم و شوهر خودم و نمیدونم چطور شده که شما رو امین خودم میدونم و یا لااقل براتون درد دل میکنم و دلم میخواهد شما اینها رو بفهمید و جور دیگه ای به من نگاه کنید. من اصلا دنبال هرزگی و لهو و لعب نبودم و نیستم ولی خب بهر حال یک سری احساسات و علایقی هم دارم که امروز ظهر برای چند لحظه از کنترلم خارج شدند ولی همون غرور بیجایی که باعث تنهاییم شده کمکم کرد تا آلوده نشم. من که هم تحت تاثیر حرف های قلمبه سلمبه اش شده بودم و هم متعجب گفتم : راحیل خانم من شما رو کاملا درک میکنم و میفهمم چی میگید. دلم میخواد روی دوستیمون حساب کنی و بدونی هر کاری بتونم براتون میکنم چون واقعا دوستت دارم. و بعدش هم دستش رو گرفتم و یک کم فشار دادم و در حالیکه واقعا میخواستم باهاش همدردی کنم ولی نمیدونم چطور شد که ساسان کوچولو بیدار شد و احساساتم رو جریحه دار کرد و باز از اینکه دست گرمش تو دستم بود حالی به حالی شدم و بدون توجه به جو حاکم گفتم : ولی یه نکته رو دوست دارم بهتون بگم و اون اینکه هر رابطه ای اسمش خیانت نیست و بعضی مواقع شرایط گناه رو کمرنگ میکنه. البته اگه بشه اسمش رو گناه گذاشت. بعدش هم میخواستم یواش دستم رو بزارم روی رونش که در نور کم داخل ماشین زیر شلوار لی برجستگی خاص خودش رو داشت ولی دیدم ممکنه به حساب افراط بذاره، پشیمان شدم. دیگه تقریبا رسیده بودیم دروازه قرآن که یه دفعه راحیل نیم خیز شد و اومد طرفم و لباش رو گذاشت رو لپم و یه بوسه ناز کرد و گفت : کاش کارت به این زودیها تمام نمیشد و نمیرفتی. من که از این کارش جا خورده بودم گفتم: نبینم راحیل خانم ناراحت باشه ، تا هر وقت که امر بفرمایید من در خدمتتون هستم. – دیدی گفتم شما مردها فقط بلدین زبون بریزید. (باخنده) من که واقعا دلیل این کارش رو نمیفهمیدم و هنوز از اون بوسه ناغافل گیج بودم گذاشتم به حساب احساساتش که غلیان کرده بود و گفتم : نه بخدا باور کنید نمیروم. کجا از پیش شما و آقا مسعود بهتر. اسم مسعود رو مخصوصا گفتم که فکر نکنه نظر سوء دارم. در جواب گفت : نه بابا بالاخره رفتنی باید بره من باید بتوانم با شرایطم کنار بیام. البته به خاطرکار خودتون میگم وگر نه هم من و هم مسعود از خدامونه که کسی مثل شما با ما باشه، چون همینطوری که این چند روزه دیدید ما باکسی حتی خانواده هامون مراودت آنچنانی نداریم و تقریبا همیشه تنهاییم. البته بهتر چون ما کلا زوج منزویی هستیم و سرمون به کار خودمون گرمه. ( باخنده) نمیدونم چرا ، ولی حس میکردم دوباره همون جو ظهر دوباره حکمفرما شده و هر کدوممون منتظر پیش دستی کردن طرف مقابلیم. البته من اینجوری فکر میکردم شاید واقعا این طور نبود. به نظرم میامد این آرامش قبل از طوفان باشه چون هر چه که بود قبح حیامون شکسته شده بود و مترصد فرصت بودیم

قسمت دوازدهم ساعت حدود 7:15 بود که رسیدیم حافظیه ولی بسته بود. به راحیل گفتم :چکار کنیم ، کجا برویم ؟ – نمیدونم ،میخواهی بریم آرامگاه خواجو یک قهوه خانه دنج هست بشینیم ؟ دور زدم و راه افتادیم طرف خواجوی کرمانی. اگر شیراز رفته باشین و دروازه قرآن (آرامگاه خواجو) را دیده باشید میدونید که یک کافی شاپ باحال و نقلی اونجا هست البته الان خیلی بهش رسیدن و آن منطقه را درست کردند ولی آن سال ها هنوز خیلی مثل حالا پر طمتراق نبود ولی به هر شکل جای دنج و خلوتی بود. ماشین رو پارک کردم و رفتیم سر مزار خواجو و فاتحه ای خواندیم و بعدش هم نشستیم تو قهوه خانه و سفارش یک قلیان و چای دادیم، چون توی هوای سرد اونجا واقعا چای میچسبید. ما یه میز دو نفره داشتیم و فقط یک دختر و دوست پسر جوانش که سرشون بکار خودشان بود آنجا بودند. راحیل دستهای ظریفش رو روی آتش سر قلیان گرفت و به هم مالوند و گفت: طعم نعناع که دوست داری ؟ – برایم مهم نیست ، هر چی باشه میکشم. – پس شروع کن. و بعد هم دو تا چای ریخت و زل زد به من و گفت : حالا کی میخواهی بری ؟ – نمیدونم والا ، فردا بروم پول بگیرم حواله کنم واسه شریکم. من دیگه از پریروز بهش زنگ هم نزدم. – خب چرا تعارف میکنی بیا این گوشی بگیر زنگ بزن. – نه دیگه، دستت درد نکنه یه دفعه فردا که پول و چک رو گرفتم بهش زنگ میزنم هم شماره حواله را بخوانم و هم آماری از خودم بدم. – چکت رو چکار میکنی. میخواهی بده من نقد میکنم برات حواله میکنم. – زحمتت میشه، راستی بخاطر کارهای من پاک دست از شرکتت هم کشیدی. – فردا با هم میرویم شرکت شیرین پول رو که گرفتیم تو برو دنبال کارهای بانکی ،من هم میروم شرکت، اگه کارت زود تمام شد بیا اونجا باهم برگردیم خانه. – پس یه دفعه فردا من برم کاراندیش (ترمینال مسافربری) بلیتم رو هم بگیرم. – مگه کی میخواهی بری ؟ – فردا شب بروم دیگه با اجازتون. ( با اکراه گفتم) – نه بابا کجا بری به این زودی تو که اصلا جایی رو ندیدی ، لااقل صبر کن 2،3 روز دیگه برو، برویم با مسعود شیراز رو نشونت بدیم. – من که از خدامه، زنگ بزنم ببینم شریکم چی میگه. همینجوری که داشتیم حرف میزدیم نگاه من به دست راحیل بود که داشت با قند توی قندان بازی میکرد. یه دست خیلی ظریف و سفید که (حال میداد واسه جلق زدن) با یه حلقه طلایی که تو نور ملایم انجا خوش میدرخشید و جلوه خاصی به دست آن دلبر شیرازی داده بود. راحیل که متوجه زل زدن من به دستش شده بود گفت :چیه ؟ با قندها بازی میکنم به دلت نمیگیره ؟ (باخنده). – حالا دیدی این چه حرفیه، اگه با این دستت زهر هم بدی بخورم من یکی به دلم میگیره.( باخنده ) و بعدش هم استکان چای رو که یکمی هم سرد شده بود رو با همان قندی که داشت باهاش ور میرفت یه نفس رفتم بالا. هیچ وقت یادم نمیره صورتش رو که یک معصومیت خاصی پیدا کرده بود و( اگه با احمدی نژاد مقایسه ام نکنید) به نظرم روحانی میآمد و نورانی، لبهای نازک ولی فوق العاده شهوت انگیز که برق خاصی میزدند و البته چشمهای نافذش که شاید من رو فقط اینقدر جذب کرده بود. لپهایش از سرما گل انداخته بود و دلم میخواست به تلافی بوسه ناغافلش تو ماشین لبهام رو روشون بذارم و یه لیس کوچولو هم بزنم تا طعم رژ گونه اش رو بچشم، ولی خب نزاکت و آداب دست و پا گیر مانع از انجام این کار بود و فقط باید تا فرصتی مناسب صبر میکردم. نیم ساعت یا کمی بیشتر بود که ما نشسته بودیم و راحیل که سردش شده بود گفت : آقا ساسان من سردم شده میشه برویم تو ماشین ؟ – البته چرا که نه خانم خوشگل، بریم (باخنده). و بعدش هم من رفتم و حساب کردم و راه افتادیم طرف ماشین، راحیل دستهاش رو که از شدت سرما سرخ شده بود به هم میمالید و گفت : ای کاش زاکتم رو از تو ماشین آورده بودم. من هم بلافاصله کاپشنم رو در آوردم و انداختم رو شانه هاش و گفتم : ببخشید من نمیدونستم شما اینقدر سرمایی هستین. رسیدیم به ماشین و سریع سوار شدیم و اول راحیل بخاری رو روشن کرد ولی هوای بخاری از بیرون سردتر بود گفتم : راحیل خانم چند دقیقه ای باید صبر کنید تا گرم بشه، ( وبعد از خدا خواسته گفتم ) دستهاتون رو بدین به من گرمشون کنم. و بعد بدون اینکه منتظر جواب اون بشم دستهای کوچولوش رو گرفتم تو دستهام و شروع کردم به مالوندن آنها، یه کم که دستهاش گرم شد گذاشتمشون رو گونه هام و گفتم: گرم شدی ؟ – وای آره خیلی خوب بود دستت درد نکنه ساسان، دستهام داشت بی حس میشد. و بعدش هم دستش رو گرفتم و آوردم نزدیک لبم و یه بوسه از دستش گرفتم. ( و تو دلم گفتم : بالاخره این سرما یه خیری به ما رسوند). من که جسورتر شده بودم با پررویی گفتم : پاهات بی حس نشده ؟ – وای چرا خیلی سردمه. – اگه ناراحت نمیشی کفشهاتو در بیار پاهات بده من گرمشون کنم. – وای نه اصلا، ممکنه جوراب هام بو بده، از این گذشته الان بخاری گرم میشه. – این چه حرفیه مگه من با شما تعارف دارم، اگه جورابتون بو بده خودم میگم. تازه اگه بخاری هم گرم بشه طول میشکه تا پاهاتون گرم بشه. اینو که گفتم دیدم با اکراه کفشش رو در آورد 90 درجه به سمت چپ چرخید و پاهاش رو گذاشت رو پای راست من طوریکه تقریبا ساقش روی پام بود. وای که چه حالی داشت، ساسان کوچولو به سرعت نور بلند شد. اونم چه بلند شدنی که میخواست همه غل و زنجیرها رو پاره کنه و بیاد بیرون. شروع کردم به مالوندن انگشتهای پاش که خیلی هم سرد بودند. یکم که انگشتهاشو مالوندم رفتم سراغ مچ هاش و شروع کردم اونها رو مالوندم و ماساژ دادن و این در حالی بود که به بهانه بهتر مالوندن از زیر شلوار بالای مچ هاشو رو هم میمالوندم که این مالش گاهی به ساق های سفید و نرم و گرمش هم میرسید. دوباره برق شهوت ظهر را توی چشمهاش داشتم میدیدم. چشمهایی که هنوز با چشمهام رودربایستی داشت. اون لحظه شاید پراز شهوت برای من بود ولی مطمین بودم برای اون لحظه ای پر از تردید بود. لحظه ای برای تنهاترین زن دنیا، زنی که به خاطر ناتوانی مردش جسمش رو در اختیار من گذاشته بود، ولی هنوزروحش مقاومت میکرد. دیگه ساسان کوچولو داشت عقل من را ذایل میکرد که راحیل دستهای کوچک و سردش رو گرفت طرفم و گفت : آخیش گرم شدم اگه میشه دستهایم رو هم گرم کن. و بعد دستهایش را گرفتم و شروع به ماساژ دادنشون شدم اینکارش باعث شد تا اون که به طرفم خم شده بود پاهاش بیشتر به رونهای من فشار بیاره و یکی دو دفعه اتفاقی کف پاش به کیرم خورد که به شدت بزرگ شده بود ولی انگار که متوجه نشده باشه عکس العمل ناگهانی نشان نداد و یواش پاش رو جابجا میکرد. شاید بتوانید تجسم کنید که چه دقایق لذت بخشی برای من بود. کسی رو که تا چند روز پیش حتی دیدن باسنش به شدت تحریکم میکرد حالا داشتم باهاش لاس خشکه میزدم و میمالوندمش. نمیدونم چطور شده که همینجوری که دستهاش را میمالوندم سرم را بردم طرف صورتش و خیلی آرام پیشانیش رو بوسیدم که یه دفعه نگاه معنی داری به من کرد و هر دو تامون زل زدیم به هم و بالاخره اون لحظه ای رو که منتظرش بودم رسید و اون خودش رو با سختی کشید جلوتر و دستش رو انداخت دور گردنم و شروع کرد به بوسیدن لبهام البته نه بصورتی که لب تو لب بشیم و بیشتر مثل رو بوسی بود ولی خب واسه من همین هم از سرم زیاد بود. دیگه ابایی نداشت از اینکه پاش داشت به بدجایی فشار میاورد و کیرم رو پاک دیوانه کرده بود. من با تردید دستم رو گذاشتم روی سینه اش و آرام آرام شروع به مالیدن کردم و انگار که دست روی بد جایی گذاشته باشم یک دفعه آه از نهادش بلند شد و ناله های خفیف و شهوت آلودش گوشم رو نوازش میداد. و همین من را جسورتر کرد و اون یکی دستم رو بردم روی کشاله رونش که زیر شلوار لی خیلی سفت به نظر میرسید و شروع به مالوندن کردم. دیگه مقاومتی نمیکرد و مثل یک بره رام شده بود و کاملا خودش رو در اختیارم گذاشته بود. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و من که فرصت را مغتنم میدیدم گفتم : راحیل جون میدونی خیلی دوستت دارم بخدا. جیگر این لبهای قشنگت. کاش مال من بود. – فعلا که همش مال توست. – کاشکی همیشه مال من بودند. همینجور که داشتم به قول معروف مخش رو تلیت میکردم خروس بی محل به صدا در آمد. یک دفعه خودش رو جمع کرد و از توی کیفش موبایلش رو در آورد و گفت : مسعوده. و بعد شروع به صحبت با آقای سرخر شد و تلفنش که تمام شد گفت : مسعود میگه بیایید دنبالم

قسمت سیزدهم

و بعد خودش رو جمع کرد و کفش هایش رو پوشید و آیینه وسط رو چرخاند طرف خودش و روسریش رو درست کرد و گفت : چرا معطلی راه بیافت.
راحیل داشت از پنجره بغل جاده رو نگاه میکرد و معلوم بود که تو فکره و هیچی نمیگفت و من هم نگاهم به جاده و حواسم پیش اون بود. دقایق سکوت برای من مرگبار بود و داشتم به شانس بدم لعنت میفرستادم البته اگر مسعود هم زنگ نمیزد مطمینا نمیشد توی اون شرایط و کنار خیابان طعم سکس با راحیل رو چشید ولی حداقل اش این بود که کار را یکسره میکردم و دستم رو به نقاط حساس میرسوندم که انجام مراحل بعدی رو در شرایط بهتری آسان تر میکرد ولی به هر تقدیر اینجوری شده بود و حالا هم نمیدونستم چی دارد تو سر الهه سکس من میگذره.
رسیدیم دم پالایشگاه و راحیل زنگ زد به مسعود و گفت که ما منتظرشیم. خیلی خنده دار بود دقیقا یکی دو ساعت پیش تو همین نقطه راحیل به من به خاطر شوخی و نکته پرانی دعوا کرده بود ولی الان که اینجا بودیم یک معاشقه نصفه نیم کاره رو با هم تجربه کرده بودیم. راحیل که تا اون موقع حرفی نزده بود رو کرد به من و گفت : ساسان به نظر من تو خود شیطانی ، نمیدونم چرا وقتی تنها میشیم جذبت میشم و نمیتونم مقاومتی در برابر خواسته های تو داشته باشم.
– حالا چطور شده خانم خانما ، مگه خودت نگفتی با هم دوست باشیم، خب دو تا دوست هم ممکنه با هم روبروسی بکنند.
– روبوسی بله ولی روبوسی های تو رنگ دیگری داره.
– چه رنگی ؟ من فقط میخواستم گرمت کنم. مگه این بده.
– میخواستی من رو گرم کنی یا خودت رو. گرم کردن من چه ربطی به دست زدن به سینه هام داره.
– ببخشید ، حق با شماست من اشتباه کردم نمیدونم چرا اینجوری شد.
مسعود داشت میامد طرف ماشین و راحیل پیاده شد و رفت نشست عقب و گفت : بعدا راجع بهش حرف میزنیم.
مسعود که در ماشین رو باز کرد سوز سردی صورتم را آزرد چون ما بیرون از شهر بودیم و فکر میکنم برودت هوا 3-4 درجه بیشتر بود و مسعود بیچاره که از شدت سرما رنگ به رخسار نداشت پرید تو ماشین و گفت : ساسان راه بیافت که دارم یخ میزنم. و بعدش هم بخاری رو گذاشت روی درجه تند و من هم به سمت شیراز حرکت کردم.
حدود ساعت 11 بود که رسیدیم خانه و من پیاده شدم و درب رو باز کردم و ماشین را آوردم داخل حیاط و بعدش هم اون 2 تا پیاده شدند و بدو رفتند توی ساختمان و من هم بدون عجله به اونها ملحق شدم. هوای مطبوع داخل منزل آرامش خاصی بهم داده بود و این موضوع شامل حال اون 2 نفر هم میشد شاید به همین دلیل بود که مسعود از داخل اتاق به من شب بخیر گفت و خوابید ولی راحیل درب اتاق خواب رو بست و آمد تو سالن و گفت : امشب هم باید حاضری بخوری.
– بیچاره آقا مسعود از فرط خستگی شام هم نخورد و خوابید.
– نترس شما مردها هیچ وقت نمیگذارید بهتون بد بگذره اون تو پالایشگاه شام خورده.
– پس اگر خودت شام نمیخوری من هم میل ندارم.
– نه اتفاقا امشب خیلی گرسنه ام ولی باید حاضری بخوریم.
– دستتون درد نکنه.
– خواهش میکنم.
املت و پنیر و سبزی و پیاز سر میز آشپزخانه بود و من در حالیکه روبروی راحیل نشسته بودم با ولع مشغول خوردن بودم و کمتر حواسم به راحیل بود که زل زده بود به من. چند لقمه ای که خورده بودم گفت : ساسان میخواهم یه سوال ازت بپرسم قول بده پر رو نشی ناراحت هم نشی.
من که چهار شاخ مونده بودم چی میخواد بپرسه با تعجب گفتم : قول میدم بپرس.
بعد از یه کم من ومن گفت : نظرت راجع به سکس چیه ؟
یعنی درست شنیده بودم یا توهم داشتم، با حالت بهت پرسیدم : چـــــــــی ؟
– نمیدونم منظورم رو میفهمی یا نه ، گفتم نظرت راجع به سکس و کلا آمیزش مرد و زن چیه ؟
– والا چه عرض کنم، آخه این چه سوالی که میپرسی. در چه زمینه ای ؟
– به نظر تو حس شهوت توی وجود انسان واسه چی آفریده شده ؟
با حالتی فیلسوفانه و در حالیکه لقمه املت تو دستم وا رفته بود گفتم : خب به نظر من دلایل زیادی میتونه برای این جریان باشه اولی و مهمترینش که همان زاد و ولد و ابقای نسله و دومین دلیلش هم میتونه احساس خوشایندی که بوجود میاره باشه که البته این دو مورد در انسان و حیوان مشترکه ولی دلایل دیگه ای هم داره که شاید خیلی هم زیاد باشند و من تا حالا در موردش فکر نکردم مثلا یه جورایی آدم آرامش پیدا میکنه و یا اینکه برای تعادل اورگانیسم بدن لازمه و هزارتا دلیل دیگه. حالا چی شد که یه دفعه این موضوع رو پرسیدی ؟
– نمیدونم چرا ولی چند وقته که این موضوع ذهن من رو مشغول کرده و به این نتیجه رسیدم که اگر این حس لعنتی تو وجود ما آدمها نبود و یا لااقل فقط برای تولید نسل بود زندگی بشر بهتر میشد دیگه سوءتفاهمی و یا سوءنظری در این مورد نبود و جنس مرد و زن با هم راحت تر بودند ولی از طرف دیگه که فکر میکنم میبینم شاید همین حسه که باعث پیشرفت بشرمیشه بدلیل اینکه مردی برای تصاحب زن مورد علاقه اش تلاش بیشتری میکنه و رقابت بوجود میاد و هزار تا رابطه پیچیده دیگه. ولی خدا در مورد من استثنا قایل شده و در حالیکه این حس رو در من بوجود آورده و شاید شدت هم بخشیده ، طرف مقابلم رو ازش محروم کرده و هرازگاهی هم که کاری میکنه به درخواست و اصرار منه.
همینجور که سرش پایین بود متوجه افتادن قطره اشکی روی سفره شدم و نمیدونم چرا یه دفعه دلم براش سوخت و ناخودآگاه فکرم از بدنش به ذهنش متمرکز شد و اینکه چی داره الان تو مغز میگذره. دلم میخواست یه جوری دلداریش بدم ولی نمیدونستم چی باید بگم . بگم خب من این نیازت رو موقتا برآورده میکنم در حالیکه مطمین بودم این براش عذاب سختیه.
از روی صندلی بلند شدم و آروم رفتم طرفش و از بالا روش خم شدم و سرم رو گذاشتم رو شونه اش و دم گوشش گفتم : راحیل میدونم سخته ولی دلم میخواد باور کنی که درکت میکنم و از هر کمکی که بتونم دریغ نمیکنم ولی چیزی به ذهنم نمیرسه.
در حالیکه بغضش ترکیده بود با ناله خفیفی گفت : همین قدر که سنگ صبور من شدی و حرفم رو میفهمی برام کافیه. آخه فکر نمیکردم برات قابل درک باشه که یه زن چقدر میتونه از این موضوع سختی بکشه در حالیکه اگر شب و روز کتک بخوره یا گرسنگی بکشه اینقدر براش عذاب آور نیست. البته هر کسی فکر میکنه که مشکلش بزرگترین معضل دنیاست در حالیکه میتونه شرایط بدتری هم بوجود بیاد و این شامل حال من هم میشه. چون من تنها کمبودی که توی زندگی با مسعود دارم همینه و شاید به خاطر خوبیهای دیگشه که نمیتونم این کمبود رو جور دیگه ای برطرف کنم.
جالب بود برام در حالیکه بحث پیرامون موضوعات جنسی بود ولی کمترین حسی رو در من بوجود نمیآورد و شاید جزو معدود لحظات زندگیم بود که وجدانم بر شهوت فایق آمده بود. ولی اون لحظه هم گذرا بود و میدونستم که مردیه خفته ام بالاخره بیدار خواهد شد.
ساعت از نیمه شب رد شده بود و راحیل که آروم تر شده بود روی کاناپه در حالیکه سرش توی بغلم بود در حالیکه به صفحه تلویزیون خیره بود داشت به چیز مبهمی فکر میکرد و من هم البته به موضوع دیگری و آن موضوع هم چیزی نبود جز ” سکس ” .
وجدانم داشت یواش یواش به خواب میرفت و عطر بهشتی بدن زن داشت ساسان کوچولو را بیدار میکرد. حواسم به تاپ راحیل بود که تا کمرش بالا اومده بود در حالیکه متوجه نبود باسن بزرگ و سفتش رو دید میزدم و تو خیالم میمالوندم . برای اینکه سکوت رو بشکنم گفتم : راحیل جون یه وقت مسعود بیدار نشه اینجوری ما رو ببینه.
– گور پدرش باید بهم میرسید تا این وضعیت رو نبینه. نترس اون صبح باید با التماس بیدارش کنم.
من که دیدم اینجوری میگه جسارت کردم و دستم رو گذاشتم روی پهلوش و آروم شروع به نوازش قسمت لخت شکمش کردم و اون هم که مسلما مشتاق بود چیزی به روی خودش نمیاورد و همینجوری زل زده بود به تلویزیون که یادم نیست چی داشت نشون میداد. 4-5 دقیقه ای شکمش و پهلوش رو نوازش دادم و خیلی بی خیال دستم رو دراز کردم و گذاشتم روی باسنش البته چون روی کاناپه بودیم و اون خودش رو قوز کرده بود اینکار براحتی انجام شد و من مجبور نبودم خیلی دستم رو دراز کنم که ضایع بشه.

قسمت چهاردهم فقط 3 تا از چراغ های لوستر وسط سالن روشن بود و نور ملایمی فضا را رمانتیک کرده بود. یک دفعه راحیل سرش را از توی بغلم برداشت و همون حرکت بعدازظهر توی ماشین رو تکرار کرد و لپ من رو بوسید. من هم این دفعه دیگه رودربایستی رو کنار گذاشتم و لبهای خوش تراشش رو بوسیدم و بعد از جاش بلند شد و کاملا نشست کنارم به صورتی که گرمای بدنش تا اعماق وجودم نفوذ میکرد. صحنه عاشقانه ای بود. من هم بیکار نبودم و دستم رو کرده بودم توی موهاش و سرش رو نوازش میدادم. . کیرم بدجوری بلند شده بود و راحیل هم انگار فهمیده بود چون دایم نگاهش به شلوار من بود و انگار که تعجب هم کرده بود من تو اون لحظات هیچی حالیم نبود و فقط دلم میخواست زودتر اون کون سفید رو که زندگیم رو مختل کرده بود ببینم. برای همین جسارت بی سابقه ای به خرج دادم و دستم رو محکم گذاشتم رو باسنش و شروع کردم به مالیدن. با این کار من راحیل که یک دفعه جا خورده بود سرش رو آورد جلوی صورتم و گفت: بد نگذره، بچه پررو. – نترس عزیزم. اتفاقا میخوام امشب خوش بگذره با اجازتون البته. دیگه چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین و من هم دستهامو گذاشتم زیر بغلش و کشوندمش طرف خودم روی کاناپه و لبهام رو گذاشتم رو لبش و در حالیکه خودم رو منتظر واکنشش کرده بودم ازش لب گرفتم. بر خلاف انتظارم هیچ واکنشی نشون نداد و بالعکس اون هم شروع به خوردن لبهای من کرد. طعم مخصوص رژلب که یه جورایی چرب هم بود حس عجیبی در من بوجود آورده بود و البته اون هم دست کمی از من نداشت چون به گفته خودش بعد از 2 سال داشت یک سکس واقعی رو تجربه میکرد. حالا دیگه دستم رو زیر شورتش حس میکردم و لمبر کونش کف دستم بود، همان جوری بود که حدس میزدم سفت و گرم. شلوار لی نمیگذاشت کونش رو درست و حسابی بمالم و این اعصابم رو خرد کرده بود واسه همین بهش گفتم : راحیل جون یه چیزی بگم ناراحت نمیشی. – نه بگو، چی میخواهی عزیزم. شنیدن کلمه عزیزم پررو ترم کرد و گفتم : اگه میشه شلوارت رو در بیار. یک دفعه بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و رفت طرف اتاق خواب. من که انگار یه پارچ آب روم خالی کرده باشند پیش خودم گفتم: تف به این شانس کیری ما، این که دوباره به تریش قباش برخورد. چون مسعود خواب بود نمیتوانستم چیزی هم بگم و لابد ساکت موندم و رفتنش رو با حسرت دیدم. چند لحظه بعد در کمال ناباوری دیدم راحیل با یک شلوار راحتی سفید-صورتی و همون تاپ سفیدش برگشت و آمد خودش انداخت توی بغلم و دوباره شروع کرد به لب گرفتن و گفت : خانه در امن و امان است ،مسعود داره هفت پادشاه رو خواب میبینه. کاملا مشخص بود که اختیار از دستش رفته و من هم که از اون بدتر بودم دیوانه وار دستم رو کردم تو شورتش و شروع کردم باسنش رو مالیدن. این دفعه خیلی کارم راحت شده بود چون شلوار نسبتا گشادش باعث میشد تا لمبر سفت و گردش رو بهتر بتونم بمالونم و اون هم خودش رو به صورت نیم ور ول کرده بود روی من ونصف باسنش رو برای اینکه بهتر بتونم بمالونم از کاناپه گذاشته بود بیرون، تقریبا یکی دو دقیقه ای همینجوری کونش رو می مالیدم و هنوز باورم نمیشد که دارم کون اون مخلوق زیبای خدا رو میمالم و بعد از چند دقیقه ای با دست راستم پای چپش رو کشیدم روی پای راستش که تقریبا رو رون من بود و آروم آروم دست چپم که مشغول مالوندن بود را بردم طرف سوراخ کونش و یواش انگشت سبابه ام را گذاشتم دم سوراخ کونش و یکم فشار دادم تو. یه دفعه خودش رو داد به طرف بالا و گفت:چکار میکنی داره دردم میاد. گفتم هیچی عزیزم یکم میخواهم باهاش ور برم. و بعد دوباره انگشتم رو با احتیاط فشار دادم توی سوراخ تنگ کونش. دوباره یه کم از جاش بلند شد و گفت : ساسان دردم میاد، میفهمی؟ و بعد هم سوراخ کونش رو تنگ کرد و گفت : امشب رو باید بیخیال بشی، من میترسم یه وقت مسعود بیدار شه. در کمال ناباوری راحیل کاملا خودش را در اختیار من گذاشته بود و من هم که شدیدا منتظر همچین لحظه ای بودم بهتر دیدم که اعصابشو به هم نریزم و بذارم هر جور که اون دوست داره حال کنیم. گفتم : اگه میشه یه دقیقه بلند شو کار دارم. راحیل که نیم خیز شد کمرش رو گرفتم و نشوندمش توی بغلم. هنوز بعد از 9 سال تازگی اون لحظه توی ذهنمه. باسن بزرگ و سفتش جوری روی پاهام قرار گرفت که دقیقا کیر شق کرده من لای درز کونش بود البته من هنوز شلوار بیرونی پام بود و خیلی جزییات را لمس نمیکردم ولی دیری نپایید که گرمای بدنش از طریق باسنش به پاهام منتقل شد. گفتم : مگه میشه بیخیالت بشم مسعود که سهله اگه خواجه حافظ همشهریتون هم بیاد ولت نمیکنم. در حالیکه از این حرف من خنده اش گرفته بود گفت : کم کم داره باورم میشه که دوست دختر نداری. من که انگار هیچی نشنیده بودم و فقط داشتم به وصال با اون لعبت شیرازی فکر میکردم یواش دستم رو از زیر تاپش دادم تو تا رسید به سوتین و بعدش نرمی ممه هاش بود که بیشتر داغم کرد. باورم نمیشد دارم سینه های راحیل جونم را میمالم. پیش خودم فکر میگفتم : اگه شوهر نداشتی بخدا میگرفتمت. در همین اثنا بود که راحیل بلند شد و گفت : ساسان دلم شور میزنه یه وقت مسعود بیدار بشه بذار یه نگاهی بکنم اگر خواب بود بر می گردم. همین که راحیل بلند شد و رفت در حالیکه کون گنده اش رو دید میزدم که مثل لرزونک میلرزید و بالا و پایین میشد کیرم رو محکم گرفته بودم و باهاش ور میرفتم. حس میکردم الانه که آبم بیاد. همونجوری که روی کاناپه نشسته بودم با یک حرکت سریع شلوارمو از پام درآوردم و بعدش هم رفتم سراغ رختخوابم که توی اتاق بود و آوردمشون تو سالن و پهنشون کردم جوری که طرف تلویزیون بود و مثلا صحنه سازی کردم که اگه مسعود بیدار شد فکر کنه دارم ماهواره میبینم برای موقع اضطراری. چند دقیقه ای گذشت و راحیل نیومد. من که مطمین بودم میاد بلند شدم و چراغ ها رو خاموش کردم و فقط نور تلویزیون کمی سالن رو روشن میکرد. همینجوری که طرف تلویزیون دراز کشیده بودم و مثلا داشتم نگاه میکردم حضور راحیل را بالای سرم حس کردم و سرم رو که گرفتم بالا دیدمش در حالیکه ایستاده بود داشت نگام میکرد. من هم در حالیکه از نداشتن زیرشلواری خجالت میکشیدم پتو رو آروم زدم کنار و گفتم : افتخار دراز کشیدم میدین. در حالیکه کاملا حجب و حیا تو چشمهاش برق میزد بدون اینکه به پاهام نگاه کنه آروم نشست کنار بالشتم و گفت : مسعود خوابه ولی میترسم بیدار شه. در حالیکه پتو رو میکشیدم روی خودم دستش رو گرفتم و صورتش رو آوردم نزدیک صورتم و شروع کردم به خوردن لبهاش و گفتم : نترس بابا اونی که من دیدم حالا حالا ها بیدار بشو نیست. اون هم که یکم شل شده بود خودش رو ولو کرد تو رختخواب ولی روی پتو و سرش رو گذاشت کنار سرم. من که زیر پتو قدرت مانور نداشتم پتو رو آروم دادم زیرم و پاهام رو حلقه کردم دور پاهاش و چسبوندمش به خودمو و شروع کردم به خوردن گردنش. عطر بدنش واقعا دیوونم کرده بود. برای اینکه بهتر کونش رو بمالم کشیدمش روی خودم و در حالیکه پاهام رو باز کرده بودم کسش رو با کیرم حس میکردم و اون هم که با احساس کیر من که دیگه به نهایت انبساط رسیده بود حسابی از خود بی خود شده بود. تاپش رو آروم آروم کشیدم بالا و در حالیکه توی نور ملایم تلویزیون داشتم رنگ شکمش رو میدیدم به معنای واقعی لذت زندگی یعنی طعم خوش زن رسیده بودم. تاپش رو از تنش در آوردم و سوتین جادویی سفیدش رو با دو برجستگی بزرگ و سفت با تمام وجودم دید میزدم.هیچ وقت تو زندگیم تا به این حد تیزبین نشده بودم و اون لحظه بود که خدا رو به خاطر نعمت بینایی به شدت شاکر شدم. نمیدونم شما که دارید این نوشته ها رو میخوانید در چنین موقعیتی بودید یا نه، ولی مطمینم اگر چنین لحظات نابی در زندگیتون وجود داشته حرفهای منو درک میکنید. در حالیکه دلم میخواست چنگ بزنم و شلوارشو بکنم و برم سر اصل کاری ولی بیشتر از هر موقع مبادی آداب شده بودم چون اینگونه اقتضا میکرد که مراحل سکس رو پله به پله انجام بدم. از طرفی من کاملا به شانس تخمی خودم ایمان داشتم و منتظر پیشامد ناگواری بودم. راحیل که دیگه به نفس نفس افتاده بود و سعی میکرد ناله های خفیفش سکوت خونه رو نشکنه دیوانه وار گردن من رو میمکید و همین کارش حشر من رو برده بود روی هزار. دیگه ممانعتی از داخل شدن انگشتم توی سوراخ تنگ کونش نمیکرد و من هم تقریبا یک بند انگشت میانه رو تو کونش فرو کرده بودم و داشتم روزنه بهشت رو ماساژ میدادم. اون هم بیکار ننشست وکمرش را داد بالا و دستش خوش تراشش رو آروم کرد توی شورتم و ساسان کوچولو رو لمس کرد و گفت : این چیه ؟ کیره یا چول گربه. مال مسعود خیلی بزرگتره. اومدم که جوابش رو بدم صدای غیژ غیژ تخت خواب هر دو مون رو خشک کرد و در عرض چند ثانیه تلویزیون خاموش شده بود و من زیر پتو بودم و راحیل هم تو دستشویی. آقا مسعود شاشون گرفته بود و میخواستند تشریف ببرند دستشویی.

قسمت پانزدهم من که تا گرگ و میش هوا خوابم نبرده بود و دو سه بار کف دستی بیاد کون راحیل جون رفته بودم ساعت 11 از خواب بیدار شدم و همینکه چشمم باز شد دوباره خاطره دیشب تو ذهنم مجسم شد و کنجکاوانه پتو رو پیچوندم دورم و رفتم طرف اتاق نشیمن که مجاور اتاق خواب راحیل بود به بهانه اینکه لباسهام اونجا بود چون دیشب از هول حلیم با شورت خوابیده بودم. همینطور که میرفتم تو اتاق زیر چشمی نگاهم رو از لای در که نیمه باز بود انداختم توی اتاق خواب و یک لحظه راحیل رو دیدم که رو تختخواب خوابیده بود. مطمین بودم که مسعود صبح زود رفته سر کار ولی چون کلا بچه محتاطی هستم محظ اطمینان پاورچین پاورچین رفتم دم درب سالن و دیدم که کفش های مسعود نیست. خیالم راحت شد و یواش داخل اتاق راحیل شدم. نمیدونم چرا وقتی رفتم توی اتاق ساسان کوچولو مثل راست قامتان تاریخ شده بود. اشعه های طلایی رنگ خورشید که از پنجره می تابید بالاتنه سفید راحیل رو که از لحاف بیرون مانده بود تماشایی کرده بود. داشتم طعم واقعی لذت زندگی رو با چشمام می چشیدم. دلم میخواست ساعت ها بایستم و خواب نرم و بدن بلوریش رو نگاه کنم ولی وقت تنگ بود و ساسان کوچولو داشت خودش رو میکشت. آروم رفتم کنار راحیل و نشستم کنار تختش و دستم رو بردم طرف موهاش، همینکه دستم به سرش خورد چشماش رو باز کرد و از دیدن من در اونجا یکه خورد و توی جاش نیم خیز شد و گفت : چرا اومدی اینجا دیونه نمیگی مسعود بیاد. – بخدا نمیخواستم بیام تو ولی وقتی دیدمت نمیدونم چرا اومدم طرفت. تازه الان ساعت 11 است. کو تا اومدن مسعود. – خب حالا پاشو برو بیرون من لباسام رو بپوشم بریم شرکت شیرین، امروز باید پولت رو بگیری مگه یادت رفته ؟ – گور بابای پول. همش فدای یه تار موی خوشگلت. وبدون اینکه منتظر جوابش بشم پریدم رو تخت و لحاف رو کشیدم رو خودم و دستم رو گذاشتم رو شونه اش و خوابوندمش کنار خودم و بدون مقدمه سرش رو کشیدم طرف خودم و شروع کردم ازش لب گرفتن. راحیل که همینجور ماتش برده بود مقاومتی نمیکرد و اجازه داد زبونم رو بکنم توی دهنش و شیرینی کامش رو بچشم. همینجوری که داشتم ازش لب میگرفتم دستم رو بردم زیر لحاف که بذارم روی کونش و دیدم که شلوار پاش نیست و منم هم کپل بزرگ و سفتش رو گرفتم توی دستم و شروع کردم به مالوندن. اون هم که دیگه شهوتش به اوج رسیده بود دستش رو آروم آورد و کیر من رو لمس کرد و با خنده گفت : این چرا از دیشب بزرگتر شده ؟ – نمیدونم خودت ازش بپرس. – منظورت چیه خودم ازش بپرسم ؟ – هیچی بابا منظوری ندارم همینطوری گفتم، شاید تو دیشب خواب آلود بودی وگرنه این کیر همون کیر دیشبی. وقتی که کلمه کیر رو گفتم حس میکردم الانه آبم بیاد آخه فکرش رو هم نمیکردم یه روز علنا اسم کیر رو جلوش ببرم. در کمال ناباوری دیدم که راحیل جون شروع به مالوندن کیرم کرد. اونم چه مالوندنی ، آه از نهادم بلند شده بود و من که فکر نمیکردم به این زودی کار به جای حساس بکشه دستم رو بردم تو شورتش و مثل دیشب با انگشتم سوراخ کونش رو ماساژ میدادم. خواستم لحاف رو بزنم کنار تا بدنش رو بهتر ببینم که گفت : نه، لحاف رو کنار نزن خجالت میکشم ، هر کار میکنی از زیر لحاف بکن. – این دیگه چه صیغه ایه چرا نمیشه ببینم ؟ – صیغه مبالغه. همینکه گفتم، خجالت میکشم. – نترس عزیزکم از خجالتت در میام تو هم مال من رو ببین. – اه نه بابا یه وقت ازش کم میشه. من که دیدم داره ممانعت میکنه گفتم : باشه هر جور که راحتی. و بعد شورتم رو در آوردم و گفتم : میذاری برم زیر لحاف بخورمش ؟ – بخور ولی از من انتظار نداشته باش مال تو رو بخورم. آروم خزیدم زیر لحاف ، چیزی نمیدیدم و فقط پاهاش رو لمس میکردم که چسبونده بودشون به هم. از همون زیر بهش گفتم: نمیخوای پاهات رو باز کنی. – یه دقیقه بیا بیرون کارت دارم. در حالیکه سعی میکردم وقتی از زیر لحاف میام بیرون بدنش رو ببینم لحاف رو آروم زدم کنار ولی چیزی مشخص نمیشد. اومدم بیرون و گفتم : چی شده ؟ – ساسان من میترسم یه وقت مسعود بیاد. یه زحمتی میکشی ؟ – جونم عزیزکم تو امر کن. – پاشو برو در ورودی رو قفل کن و کلید رو هم بچرخون که از اون طرف باز نشه. در حالیکه ساسان کوچولو مثل یک مسمار (میخ) کوبیده شده به دیوار بیحرکت بود رفتم و دستور راحیل جون رو اجرا کردم و برگشتم و از همون طرف پایین تخت شیرجه رفتم زیر لحاف ولی ایندفعه به زحمت تونستم روناش رو یک لحظه ببینم. در حالیکه چیزی نمیدیدم شورتش رو از پاش درآوردم و پاهاش رو هم باز کردم و سرم رو بردم طرف کسش. وای که چه عطری داشت هیچوقت یادم نمیره. لمسش کردم یک ذره هم مو نداشت صاف صاف بود. دلم میخواست ببینمش تو دلم گفتم : هرچه باداباد. چون اون پاهاش رو جمع کرده بود زیر ، لحاف مثل خیمه شده بود نمیتونست پاهای من و پایین تخت رو ببینه من هم از این فرصت استفاده کردم و آروم با پاهام لحاف رو یه کم دادم بالا. نور خیلی کمی افتاد روی پاهاش و کسش چون چشمم به تاریکی عادت کرده بود همون یه ذره نور هم کافی بود تا کاملا بتونم پایین تنش رو دید بزنم. چند لحظه ای محو تماشا بودم که صدای راحیل منو به خودم آورد : اون زیر داری چکار میکنی ؟ اگه دوست نداری بیا بیرون. – نه عزیزم دارم بوش میکنم. و بعد زبونم را آهسته زدم به چوچوله کسش، یه دفعه یکم خودش رو جمع کرد و مشخص بود که خوشش اومده. البته این رو هم بگم با وجود اینکه تا اون لحظه فقط یک بار کس خورده بودم که اونم مال خیلی وقت پیش بود (اگر فرصتی بشه اون داستان رو هم مینویسم ) ولی به علت رویت فیلمهای چکشی تئوری این کار رو بلد بودم و فقط باید کار عملی میکردم. زبونم رو به زحمت فشار دادم تو کسش البته یکی دو سانت رفت تو. از صدای ناله هاش میشد به دو نکته پی برد اول اینکه اون خیلی شهوتیه و دوم خیلی وقت سکس درست و حسابی نداشته. انگار خدا من رو از آسمون فرستاده بود تا بتونم قسمتی از نیازهای اولیه این دختر رو فراهم کنم و من هم بیشتر از قبل برای حل این مهم کمر بستم. در حالیکه صدای ناله هاش تقریبا تبدیل به جیغ شده بود وبا فرو بردن لحاف در دهنش سعی میکرد کمی از شدت صدایش کم کنه در یک حرکت سریع لحاف رو انداختم کنار و مشغول تماشای بدن لختش شدم. وای چی میدیدم یک کس صیقلی و ورم کرده ، یه باسن فوق العاده خوش تراش و سفید که دو تا رون مرمری با رگه های سبز به شدت شهوت آمیزش کرده بودند و شکم مسحور کننده ای که سوراخ نافش هوش از سر هر مردی میبرد با دو تا سینه شق شده متناسب با قله های صورتی رنگ و در آخر هم گردن بلورینی که یک سر و صورت زیبا و نافذ رو به این بدن سکسی و بدون مو پیوند داده بود. راحیل که گیج شده بود و انگار دندوناش به خاطر کشیدن لحاف از دهنش درد گرفته بود شاکی بود و گفت : مگه قرار نبود لحاف رو نزنی کنار ، من که گفتم خجالت میکشم بدنم رو ببینی. من هم در جوابش گفتم : آخه تو که نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم و تو خیالم بهش فکر کردم تازه به نظرم رسید چون حست رفته بالا دیگه خجالت نمیکشی. اون هم دیگه ممانعتی نکرد و فقط یکم اخمهاش رو کشید تو هم و چیزی نگفت. من که هنوز سیر تماشای اون بدن نازش نشده بودم همینجور زل زده بودم و داشتم از ساق پا تا شکمش رو دید میزدم. یه دفعه فکری به ذهنم رسید و پاشدم رفتم طرف آشپزخونه و یک پرتقال و کارد و پیشدستی برداشتم و برگشتم و در حالیکه با بهت نگام میکرد گفت : چیه تو آرزوت برآورده شده حالا هوس پرتقال کردی. – آخ نه جیگر، صبر کن میخوام یه سکس میوه ای یادت بدم. – نوبره ، اینجوریش رو دیگه ندیده بودم. شما پسرها چه کارها که نمیکنید. پرتقال رو نصف کردم و شروع به چلوندن روی بدنش کردم، آب پرتقال همراه به هسته هاش تقریبا از گردن تا زیر کسش رو پوشونده بود. مخصوصا توی سوراخ نافش و شکمش و کسش زیاد ریختم و بعد پیش دستی رو گذاشتم روی پاتختی و رفتم سراغ بدن راحیل جون. از گردن شروع به لیسیدن کردم و هرسعی میکردم هر جا که آب پرتقال ریخته رو لیس بزنم و اومدن طرف پایین تا نافش در حالیکه دوباره اون شروع به ناله کردن و جیغ زدن کرده بود. یواش سرم رو بردم زیر شکمش و شروع به خوردن آب پرتقالهای کسش کردم. وای چه حالی میداد. تجربه خیلی قشنگی بود ” سکس با طعم پرتقال “. خوب که همه جاش تا نوک انگشتهاشو لیسیدم و خوردم اومدم جلوش و بین پاهاش قرار گرفتم و شورتم رو کشیدم پایین. کیرم که قشنگ دور و برش خیس شده بود مثل فنر پرید بیرون. شورتم رو از پام درآوردم و خودم رو انداختم رو بدنش و شروع کردم به خوردن گردن و لاله گوشش و هر از گاهی با دندون گوشواره کوچیکی که به گوشش بود رو یواش میکشیدم و اون هم با دردش حال میکرد ( البته خودش که اینطوری میگفت). ضمنا سعی میردم کیرم کمتر به لای پاهاش و کسش بخوره چون آبم منتظر اشاره بود تا فوران کنه. شاید ده دقیقه ای اینجوری باهاش ور رفتم که با ناله بلندی گفت : وایییییی شدم

قسمت شانزدهم

وقتی که ارضا شد لرزش کاملا مشهودی بدنش رو فرا گرفت.
من همینجور مشغول خوردن آب کسش بودم که ته مزه شورداشت. اوج شهوت من همراه شده بود با انزال او و همین باعث سردی محسوسی در رفتارش شده بود که با ناشیگری سعی در مخفی کردنش داشت تا من ضد حال نخورم. من هم بدون توجه به این سردی مزاج مشغول لیسیدن و بوسیدن پایین تنش بودم با این تفاوت که دیگه ناله های جذاب و شهوانی راحیل رو نمیشنیدم. بعد از چند دقیقه ای که بدن گرمش رو مکیدم و لیسیدم احساس کردم که آبم به شدت در حال اومدنه و در حالیکه به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم و مواظب بودم تا کیرم به جایی نخوره که حالش بدتر بشه سینه های سفت و نسبتا درشت راحیل رو به هم فشار دادم و کیرم رو گذاشتم وسطشون و با چند بار عقب و جلو کردن شاهد باحالترین و زیباترین انزال خودم بودم به طوری که منی تمام موها و قسمتی از صورت راحیل رو پوشوند و حتی مقدار زیادی هم به قسمت بالای تخت پاشید. واقعا فوران دیدنی و کم نظیری بود بحدی که راحیل که هم عصبانی بود به خاطر صورتش و هم متعجب از این همه آب گفت : اوه ه چند وقته سکس نداشتی، لااقل جلق میزدی.
– باورت میشه فقط دیشب سه بار به یادت کف دستی رفتم، نمیدونم این همه آب کجا مونده بود.
– خب حالا پاشو تا نرفته به خورد بالشت تمیزش کنم.
منظره واقعا زیبایی بود در حالیکه یک خط منی از بالای پیشانی تا لب راحیل رو پوشونده بود و جلوی موهای خوش فرمش رو هم سفید کرده بود و یه چشمش رو هم بسته بود تا آب کیر توش نره دنبال دستمال کاغذی میگشت. یه حس جالبی تو وجودم بود از اینکه به سهم یک مرد از زندگی دست درازی کرده بودم. ولی هنوز توش نکرده بودم و همین یه کمی آزارم میداد.
سریع جستی زدم و از اتاق خواب اومدم بیرون و رفتم از توی آشپزخانه رول دستمال کاغذی رو برداشتم و برگشتم پیش راحیل و شروع به پاک کردن صورت و موهاش و بعدش هم سینه و گردنش شدم.
ساعت تازه 12 بود و هنوز تا اومدن سرخر (مسعود) 2 ساعت مونده بود. واسه همین راحیل رو که داشت رختخواب و تختخواب رو از لوس وجود منی تمیز میکرد گرفتم تو بغلم و در حالیکه کیرم دوباره کمر راست کرده بود شروع به بوسیدن پشت گردنش کردم و اون هم در عین حالیکه شهوتی شده بود سعی میکرد از دست من فرار کنه و میگفت : واسه امروز بسه. من هم بی توجه به حرفش دوباره سرم کردم تو موهاش و مشغول بوییدن و بوسیدن گردنش شدم و در یک لحظه در حالیکه چهار زانو پشت به من نشسته بود و داشت با دستمال نظافت میکرد بغلش کردم و کشیدمش روی خودم و این در حالی بود که کیرم رو به لای پاهاش هدایت میکردم. دیگه ممانعتی نکرد و خودش رو ول کرد تو بغلم و شروع به لولیدن تو بغل همدیگه کردیم. در حالیکه من به پشت روی تخت دراز کشیده بودم و پشت اون هم توی بغلم بود و داشتم آروم سینه هاش رو میمالوندم سرم رو بردم نزدیک گوشش و گفتم : یه چیزی ازت بپرسم ناراحت نمیشی ؟
– دیگه مثلا چی میتونی بپرسی که ناراحت بشم. تو که هر کار خواستی با من کردی.
– کیر مسعود جونت چقدر از مال من بزرگتره ؟
انگار که وا رفته باشه گفت : دیگه خیلی داری فضولی میکنی. به تو چه.
– حالا دیدی ناراحت شدی.
– آخه اندازه کیر شوهرم چه ربطی به تو داره ؟
وقتیکه این حرف رو زد کیر من به سرعت بزرگ شد و لای باسنش رو پر کرد و اون هم که انگار متوجه شده بود گفت : مگه چی گفتم که یه دفعه شازده کوچولوت اینقدر قد کشید ؟
– آخه تو که نمیدونی یه حال عجیبی میده از سکست با کسای دیگه تعریف کنی.
– خب حالا که اینقدر برات مهمه میگم. تقریبا یک و نیم برابر مال توست.
– وقتی میکنتت خیلی دردت میاد ؟
– بعضی وقتها. ولی دردش هم باحاله.
– از کون هم میکنتت ؟
این رو که گفتم شاکی شد و گفت : نخیر من از اینکار بدم میاد.
– اون چی اونم بدش میاد ؟
– نه چند باری کرده ولی دیگه خیلی وقته که بهش از پشت ندادم.
– به من چی ؟ اگه کون بخوام میدی ؟
– نه فکر اون رو از سرت بکن بیرون چون خیلی درد داره.
– به جز من و مسعود با کی دیگه سکس داشتی ؟
این رو گفتم خیلی بهش برخورد و گفت : قبلا بهت گفتم قبل از ازدواجم فقط با دوست پسرم که اسمش نیما بود و اصلا هم حال نمیکردم چون دختر بودم و همش مجبور بودم از پشت بدم خیلی درد داشت.
– کیر اون چی ؟ از مال مسعود کلفت تر بود ؟
– نه تقریبا اندازه مال تو بود. میشه دیگه بس کنی خوشم نمیاد از این چیزها.
– باشه دیگه بسه. حالا پاهات رو سفت فشار بده به هم میخوام یکم لاپایی بکنمت.
پاهاش رو سفت چسبوند به هم ولی وضعیت بدی بود و حال نمیداد واسه همین ازش خواستم به بغل بخوابه و خودم هم رفتم پشتش و کیرم رو مالوندم به باسنش و بعد هم یکم تف زدم سر کیرم و گذاشتم لای رونهاش و شروع کردم به عقب و جلو کردن. دیگه حسابی کیرم شق شده بود واسه همین ازش خواستم به پشت بخوابه و اون هم در حالیکه پاهاش رو چسبوند به هم و با دست جلوی کسش رو گرفته بود دمر خوابید و من هم آروم خودم رو انداختم روش و شروع به لب گرفتن کردم مزه گند منی که روی لبهاش خشکیده بود یک لحظه حالت چندش آوری بهم داد و گفتم : اگه میشه صورتت رو میشوری چون منی ریخته روش. با اکراه بلند شد و رفت دستشویی و بعد از چند لحظه برگشت. من هم تا برگشتن اون در حالیکه روی تخت نشسته بودم با کیرم ور میرفتم و هنوز باورم نمیشد که دارم با راحیل سکس میکنم.
برگشت و نشست روی تخت و با دستمال صورتش رو خشک کرد. دوباره رفتم طرفش و آروم کشیدم وسط تخت و دوباره به همون حالت قبلی خوابوندمش زیرم و خودم هم رفتم روش. در حالیکه فقط فکر کردنش اومده بود تو ذهنم ساسان کوچولو داشت از غلافش میپرید بیرون و به حد اعلای کلفتی خودش رسیده بود. دستم رو دراز کردم و از روی پا تختی کرم NIVEA رو که قبلا آماده کرده بودم برداشتم و خواستم که درش رو باز کنم که راحیل گفت : بدون کرم بکن اگه نشد بعد کرم بزن.
– میترسم دردت بیاد.
– نترس یه کم تف بزن.
کرم رو گذاشتم سر جاش و یکم تف با دستم زدم سر کیرم و سرش رو گذاشتم روی کس صاف و باد کرده راحیل. یکم فشار دادم و چون کسش خیس بود آروم رفت تو در حالیکه ساق پاهاش روی کتفم بود دستهاش رو گرفته بود جلوی شکمم و میگفت : تو را خدا اولش آروم بکن دردم میاد. در حالیکه دیدن النگوهای باریک و حلقه ساده ای که روی دستهاش بود بعلاوه ناخنهای بلند لاک زده صورتی رنگ که کمی هم توی پوست شکمم رفته بود و داشت قلقلکم میداد شهوتم رو دو چندان کرده بود سعی میکردم کیرم رو یواش بکنم تو کسش. تقریبا کیرم تا نصفه رفته بود تو که یه دفعه با یه فشار کوچولو تمامش رو کردم تو وجود راحیل خانم. ناله خفیفی کرد و گقت : حالا بکن تند تند بکن هر جوری که دلت میخواد بکن اصلا جرم بده همش مال تو فقط منو بگا. از راحیل اصلا انتظار چنین حرفهای رکیکی رو نداشتم ولی تو اون لحظه انگار کلا عوض شده بود. من هم از خدا خواسته کیرم رو به شدت عقب و جلو میکردم و به قول معروف تا دسته جا میکردم. فوق العاده باحال بود. هنوز بعد از چند سال چنین سکسی نداشتم.
خایه هام به شدت میخوردم رو باسنش و درد میامد ولی این باعث نمیشد تا از شدت گاییدنش کم کنم. در حالیکه از درد تمام شکم م رو با ناخنهای بلندش زخم کرده بود میگفت : وای کسم داره جر میخوره. ساسان تو رو خدا یواش تر. غلط کردم.
همین حرفهاش باعث میشد که من بیشتر حشری بشم و تندتر بکنم. شاید دو سه دقیقه اینطوری کردمش و بعد کیرم رو کشیدم بیرون و گفتم : حالا یه مدل دیگه. در حالیکه هنوز داشت با دست چوچولش رو میمالوند گفت : خیلی تند میکنی مردم از درد.
– مگه خودت نگفتی تند تند بکن . جرم بده.
– گفتم بابا ولی نه دیگه اینجوری سر کیرت رو تو رحمم حس میکردم.
– حالا کجاش رو دیدی میخوام کیرم رو جوری بکنم تو کست که سرش از دهنت بیاد بیرون.
و بعد کمرش رو گرفتم و کشیدم بالا به صورتی که سرش و گردنش فقط روی تخت بود کس و کونش توی هوا و سرم رو بردم طرف سوراخ کونش و شروع به لیسیدن و مک زدن سوراخ کونش کردم. کونش تنگ به نظر میرسید و یه هاله قهوه ای روشن دور سوراخش رو احاطه کرده بود و چروکهای منظمی به شکل دایره کوچکی دور سوراخ کونش بود که منظره فوق العاده شهوت انگیزی به چشم میداد. دوباره دستم رو دراز کردم و کرم رو از روی میز برداشتم و درش رو باز کردم و انگشت سبابه ام رو چرب کردم و آروم گذاشتم دم مقعدش و با زبون هم شروع به ور رفتن با کسش کردم و به زحمت لبه های کسش رو با دندون میگرفتم و آروم میکشیدم و یواش یواش انگشتم رو میکردم تو کون تنگش. تقریبا یه بند انگشت کرده بودم تو که صداش در آمد و گفت : با کونم ور نرو درد میاد. انگشتم رو کشیدم بیرون و بلند شدم و در حالیکه سر کیرم رو به طرف پایین گرفته بودم آروم کردم تو کسش و شروع به بالا و پایین شدن کردم. اینجوری کیرم رو بیشتر تو کسش فرو میکردم و کاملا خایه هام میچسبید به کسش به صورتی که وقتی کیرم تا ته میرفت تو کسش هیچی ازش معلوم نبود. چند دقیقه ای با همین وضع کردم و یه دفعه احساس کردم دوباره میخوام ارضا بشم واسه همین به راحیل گفتم : من میخوام بشم تو چی ؟
– من اینجوری نمیشم. از روم بلند شو.
و بعد به حالت سجده خوابید و گفت : حالا بکن.
خودش هم با دست مشغول مالوندن چوچولش شد و من هم کیرم رو دوباره کردم تو کسش و شروع به تلمبه زدن کردم چند لحظه بیشتر نگذشت که از لرزش بدنش متجه شدم اون ارضا شده.
از خواستم برگرده و به پشت بخوابه و ساق پاهاش رو گذاشتم رو دوشم و دوباره مشغول کردن شدم. چند دقیقه ای هم به این منوال گذشت تا اینکه احساس کردم میخوام ارضا بشم واسه همین کیرم رو در آوردم و گرفتم رو شکمش و شروع به جلق زدن کردم و با دو سه حرکت دست آبم که ایندفعه خیلی کم تر شده بود با شدت ریخت روی شکم و ناف راحیل.

قسمت هفدهم رول دستمال رو که کنار تخت افتاده بود برداشتم و با چند تا دستمال بدنش رو تمیر کردم. هنوز که بدنش رو میدیدم مورمورم میشد و سفیدی غیر قابل توصیف پوستش حالم رو عوض میکرد. دلم میخواست 10 بار دیگه هم بکنمش ولی وقت تنگ بود و ضمنا اون هم دیگه خیلی راغب نبود. یه نگاه به ساعت روی میز اتاقشون کردم و گفتم : راحیل ساعت 1:20 دقیقه است نمیخوای بری حموم الان مسعود میاد هان. – نه ولش کن شک میکنه. – اینجوری که بدتره دیوونه بدنت بوی آب منو میده. – تو نگران این چیزها نباش با یکم ادکلن و مام بوش میره. – هر جور راحتی من واسه خودت میگم. و بعد در حالیکه رفته بود تو فکر و دراز کشیده بود خوابیدم کنارش و آروم گوشش رو بوسیدم که گفت : ساسان خیلی ناراحتم که اینکارو کردم. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم یه روز به مسعود خیانت کنم. – دیوونه ای دیگه اون باید به فکر این روز میافتاد نه تو. تازه مگه چیکار کردی باور کن این اسمش خیانت نیست وقتی که اون از برآوردن مهمترین نیازت عاجزه. و بعد در حالیکه از جاش بلند میشد گفت : ولش کن من که جز تو این کار رو با کسه دیگه ای نمیکنم. خدا هم خودش شاهده تو دلم چی میگذره. و بعد هم رفت و یه لباس تمیز آورد و شروع کرد جلوی من پوشیدن. دیگه از اون شرمی که یکی دو ساعت پیش از من داشت و نمیذاشت بدنش رو ببینم ، خبری نبود. خیلی راحت و آسوده یه شورت نارنجی خوشگل پوشید و این در حالی بود که سینه های سفتش داشت با حرکت بدنش لرزش موزونی میکرد و دقیقا تداعی کننده دو تا ظرف ژله بودن. شورت رو که پوشید دوباره اون ابهت و زیبایی نهفته باسنش هویدا شد. هنوز یه مرحله مونده بود و اون هم فتح قمبل دست نیافتنیش بود. ساعت حدود 2:20 دقیقه بود که آقا مسعود پیداشون شد وتشریف آوردند و بعد از یه سلام و علیک مختصر مستقیم رفت تو آشپزخانه و ذغال گذاشت و برگشت تو سالن و گفت: مگه شما امروز نمبایست میرفتین دنبال کار ساسان. راحیل از تو اتاق جوابش رو داد که : از صبح دنبال چک پاس کردن و حواله و از این جور کارها بودبم. من رو میگی هاج و واج مونده بودم که چرا راحیل بدون هماهنگی اینا رو گفت. یه لحظه به خودم اومدم و به مسعود که داشت منو نگاه میکرد گفتم : بابا این بانکهای شیراز چرا اینقدر بی در و پیکره ، یه حواله بانکی یک ساعت ونیم وقتمون رو گرفت. – مگه کدوم بانک رفته بودین که این قدر شلوغ بوده نکنه داشتن حقوق میدادن.3 – نه بابا این کارمندهای از خود راضی 2 ساعت گیر داده بودند کد شعبه درست نیست تلفن هم نمیکردند کد درستشو بگیرن. همین بانک تجارت سر زرگری ( این بانک رو شانسی تو راه دیده بودم). – خب پسر خوب برو یه حساب تو بانک صادرات باز کن ببین چقدر بهتره. – چشم رسیدم کرمان حتما میرم دنبالش. و بعد راحیل که فکر کنم گوشش به حرفهای ما بود که مبادا من سوتی بدم از توی راهرو رفت طرف آشپرخانه و گفت : آقا ساسان ، مسعود ببخشید امروز نرسیدم نهار درست کنم. یه چیزی حاضری درست کردم. اگه دوست ندارین مسعود زحمتشو میکشه و میره کبابی چیزی میگیره میاد. من در حالیکه به زحمت جلوی خنده ام رو گرفته بودم گفتم : نه بابا این چه حرفیه شما از صبح درگیر کارهای من بودین ( پیش خودم گفتم اخ که من حاضرم از گرسنگی بمیرم ولی یه بار دیگه بکنمت خوشگل خانم). نهار رو که خوردیم ( جاتون خالی ته چین مرغ بود همچین گفت حاضری فکر کردم املت درست کرده) راحیل گفت : آقا ساسان من با اجازتون میرم یه دراز بکشم که بعد از ظهر با هم بریم پیش شیرین ببینم مابقی پول رو کی میخواد بده. در ضمن مسعود تو هم اگه برنامه ای نداری همراه ما میایی. ( امان ازسیاست این زنها). – برنامه ای که ندارم. ( با بی حوصلگی گفت ) – اگه حوصله نداری اصراری نیست هر جور راحتی. – حالا بیدار شدی یه کاریش میکنم. راحیل رفت که بخوابه و من هم که سکس ( اون هم با اون هیجان زاید الوصف) به اندازه 10 کیلومتر پیاده روی خسته ام کرده بود کاملا درکش کردم که چقدر خسته است. ولی خب من راه بهتری واسه جبران مافات داشتم. بالشتی که مسعود واسم آورده بود و گذاشته بود کنار منقل برداشتم و دولاش کردم و گذاشتم زیر دستم و به مسعود گفتم : ببخشید که پرررویی میکنم اجازه هست یه بسط بزنیم. – این چه حرفیه ساسان جون خودم میخواستم تعارفت کنم گفتم راحیل بره بعد. – ( باخنده ) خب دیگه من الهه پررویی ام. شما به بزرگی خودتون عفو کنید ، خانمتون رو هم حسابی امروز انداختم تو زحمت ( اونم چه زحمتی واسه من که رحمت بود). – این حرفا رو نزن مرد حسابی مگه چیکار کرده تازه خودشم حوصله اش تو اون شرکت زپرتی سر میره ولی روی خودش نمیاره. اگه بفهمه در مورد تشکیلاتش چی گفتم سه طلاقم میکنه. ( با قهقهه خفیف). – خب دیگه بهر شکل این همه درس خونده دلش خوشه بنده خدا به این کارش. – شوخی میکنم بابا میدونم تو خونه بشینه چکار کنه ؟ ( تو دلم گفتم به من بده) در حالیکه ذل زده بودم به چند تا ذغال سرخ توی منقل یک لحظه ناخودآگاه یاد جهنم افتادم ( مسخره است نه). توی حال و هوای خودم بودم و سکوت بدی جو رو سنگین کرده بود و هر از گاهی صدای جر جر وافور مسعود این سکوت رو میشکست. احساس عذابی زود هنگام اومده بود تو وجودم و شرمی موهوم نمیذاشت به مسعود نگاه کنم. تازه داشتم میفهمیدم راحیل بیچاره چی میگفت کسی که این همه در حق من محبت کرده بود و من با زنش خوابیده بودم (قضاوتش با شما). با دیدن کنترل تلویزیون از اون حس وحشتناک در اومدم و خودم رو مشغول دیدن تلویزیون کردم که مسعوذ گفت : چته بابا کشتیهات غرق شدن چرا ساکتی و در حالیکه وافور رو گرفته بود طرفم گفت : بیا بگیر، نوبت شماست. با تردید وافور رو گرفتم در حالیکه حتی توی دلم هم نمیخواستم به اتفاقات صبح فکر کنم. لعنت به این انسان با این همه تضاد درونش. ساعت تقریبا 5 شده بود و هوا هم نسبتا تاریک شده بود و من هم که به کمک مسعود خان حسابی خودسازی کرده بودم و کیفم کوک شده بود با صدای راحیل که از توی اتاق میگفت : مسعود ساعت چنده ؟ خودم رو جمع و جور کردم. اصلا دلم نمیخواست بریم بیرون و فقط میخواستم یه دراز بکشم. خدا قسمتتون نکنه ولی چرت رو نعشگی خیلی حال میده. مخصوصا اگه از قبل هم خسته یا خواب آلود باشی. یه جور خواب سبک که حالتی است بین خواب و بیداری. ( البته امیدوارم مدیران محترم این رو به پای بحت مواد مخدر نگذارند). راحیل لباس پوشیده اومد توی سالن بالای سر ما و گفت : آقایان من آماده ام. هر کی میاد بلند شه. راحیل دقیقا پشت سر مسعود وایساده بود و روش طرف من بود و مانتوش رو هم هنوز نپوشیده بود نا خودآگاه نگام افتاد به وسط پاهاش که از زیر شلوار لی تنگش بدجوری قلمبه شده بود. نمیدونم چرا وقتی اومد جلوم همه عذاب وجدان و احساس تنفری که از خودم داشتم یادم رفت و دوباره شروع به دید زدن اون هیکل نازش کردم. بدنی که صبح لخت توی بغلم بود ولی هنوز برام ناشناخته بود. شاید به این خاطر بود که با عجله و استرسی که داشتم نتونسته بودم درست ببینمش. دلم میخواست هنوز حدس بزنم که فرم باسنش بدون لباس چه شکلیه در حالیکه تا جند ساعت پیش خایه هام همین باسن رو لمس کرده بود. فکر کنم این جملات بهترین حس رو از ناز بودن اون بدن بهتون القا کنه. و شاید نظر متعصب ترین شما رو عوض کنه. ( البته برام مهم نیست). از تعریف ماوقع داستان و اینکه کجا رفتیم و چه شد خودداری میکنم چون سنخیتی با موضوع نداره و فقط اتفاقات تجاری کسل کننده بود. ساعت تقریبا 9 بود که برگشتیم و مسعود هم همراه ما اومده بود و بماند پچجوری یچوندیمش تا نیاد توی شرکت و بفهمه که صبح ما اونجا نرفتیم. هوای بیرون واقعا سرد بود و همین باعث شد سریع بیاییم تو خونه. من گفتم : شما خسته اید اگه اشکالی نداره من شام درست کنم. که با کمی تعارف بنده تدارک شام را شروع کردم و کشک و بادمجانی درست کردم و تقریبا ساعت 11 بود که شام خوردیم و بعدش هم بر خلاف شبهای دیگه که من تا دیر وقت بیدار میموندم از زور خستگی و فعالیت روزانه ( مخصوصا کار طاقت فرسای صبح) گرفتیم خوابیدیم. صبح حدود ساعت 10 بیدار شدم و دیدم کسی خونه نیست حتی راحیل ( بعدا فهمیدم که به خاطر اینکه جریان دیروز تکرار نشه صبح با مسعود رفته بود شرکت) . ضمنا این نکته رو بگم که دیشبش یه چک بابت مادر بوردها گرفته بودم که میبایست امروز نقدش میکردم و بعد حوالش میکردم. به همین دلیل لباسهامو پوشیدم و با عجله از خونه زدم بیرون ( البته قبلش که بیام بیرون به موبایل راحیل زنگ زدم و اون هم گفت : صبح اومده شرکت کار داشته). بعد از نقد کردن چک و حواله پول رفتم طرف شرکت راحیل. ساعت حدودا 11:30 بود که رسیدم به شرکت و رفتم بالا و دیدم راحیل خانم با یکی از دوستانشون مشغول خنده و گفتگو هستند و بعد از معرفی من به دوستش گفت : ما منتظر تو بودیم که بریم. – ببخشید منتظرتون گذاشتم. – نه ایرادی نداره اتفاقا مریم ( دوست راحیل) رو خیلی وقت بود ندیده بودم افتخاری نصیبم شد گپی هم زده باشیم. و بعد سه نفری راه افتادیم و سوار تاکسی شدیم و تا یه مسیری رو با هم بودیم و بعد مریم از ما خداحافظی کرد و رفت. من و راحیل تنها شدیم و هر دو مون روی صندلی عقب نشسته بودیم. راننده تاکسی هم یه پیرمرد بود که شش دانگ حواسش تو رانندگی بود و همین منو جسور کرد و آروم دستم رو بردم زیر باسن راحیل. یه دفعه خودش رو کشید اونطرف و آروم گفت : دیوونه چکار میکنی زشته. – بابا این بنده خدا تو این عالم نیست . میگی نه ببین و بعد شروع کردم حرکات پانتومین در آوردن چون مطمین بودم اون اصلا حواسش به آیینه و صندلی عقب نیست. راحیل که خنده اش گرفته بود گفت : خیلی خوب بسه دیگه دیوونه. و همین حرفش باعث شد تا دوباره دست من آروم بخزه زیر کونش. فشار و گرمای بیش از حدش حشرم رو برده بود روی 100. یکم به سختی مالوندمش در حالیکه هیچ واکنشی رو در چهره راحیل جونم نمیدیم. فقط شانس آورده بودم که کونش نرم بود وگرنه اصلا حال نمیداد. در همین اثنا که مشغول مالوندن بودن یه دفعه یه پیرزن عجوزه داد زد : – معالی آباد 200 تومان.

قسمت هجدهم (آخر)
راننده نگه داشت تا پير زنه سوار شه.
منم مجبور شدم برم جلو بشينم كه پير زنه بياد عقب بشينه!!
تو دلم هرچي فحش بلد بودم به اين پير زنه دادم. حدودا ساعت 12 رسيديم خونه راحله جون.
راحله رفت غذا درست كنه منم رفتم نشستم رو كاناپه مشغول تلويزيون نگاه كردم شدم.
راحله كارش تموم شد اومد كنار من نشست گفت مسعود حدود 2:30 مياد (2از شركت درمياد تا برسه 2:30 ميشه) تا اون موقع ميخواي چكار كني؟؟؟؟
يكم نگاش كردم گفت مگه چيه؟؟؟(انگار تو ماشين خيلي حشري شده بود) گفتم هيچي پريدم تو بغلش و يه لب ردست و حسابي از هم گرفتيم. من دلم ميخواست تا شب ادامه بدم ولي نميشد چون مسعود ميومد!!!!!!!!
تو يه چشم به هم زدن هردومون لخت لخت بوديم. شروع كردم به خوردن سينه هاش اونم داشت با كيرم بازي ميكرد.
من زا وسط سينه هاش رفتم پايين تا رسيدم به كس بي مو و خوشگلش.
اونقدر با زبون با چوچولش بازي كردم كه داشت ارضا ميشد ولي گفت صبركن ميخوام اولي يه حالي به تو بدم.
نشست جلوم شروع كرد به ساك زدن. خيلي با مهارت كارش رو انجام ميداد.
من بهش گفتم كه به حالت 69 دراز بكشيم رو كاناپه. اونم قبول كرد. حالا من كسش رو ميخوردم اونم واسم ساك ميزد. اونقدر حشر هردومون زده بود بالا و با سرعت كار ميكرديم كه بعد از 5 دقيقه با هم ارضا شديم اما ايندفعه همه آبم رو خورد.
اون از بي حالي افتاد رو من منم داشتم اون زير ميمردم اما بدن يه فرشته روم بود!! نمي تونستم به خودم اجازه بدم بهش چيزي بگم!!!
ساعت رو نگاه كردم ديدم 1 و ربعه. بلند شدم گذاشتمش رو كاناپه،‌پاهاشو دادم بالا كيرم رو گذاشتم رو كسش و يك دفعه همش رو كردم توش!! دادش بلند شد! منم وحشيانه داشتم تلمبه ميزدم. جيغ و داد هردومون بلند شده بود اون هي ميگفت جرم بده بكن بكن منم تند تر تلمبه ميزدم تا بلاخره آبم اومد تو اين مدت اون 2بار ارضا شده بود چون خيلي تند و وحشيانه تلمبه ميزدم!
بعد از ارضا شدنم ديگه نا نداشتم ولو شدم رو كاناپه. يكم فكر كردم ديدم واي!!!!! من آبم رو تو كسش خالي كردم!!!!!!!! بهش گفتم فهميدي چي شد؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره ولي ميخوام از يه بچه داشته باشم. گفتم آخه مسعود!! گفت امشب راضيش ميكنم منو بكنه اونم فكر ميكنه بچه خودشه!!!!!!!
بعدش با هم يه دوش گرفتيم او زود تر در اومد كه اگه مسعود اومد ضايع نشه!!!!!!!
مسعود كه اومد من داشتم از حموم در ميومدم بهش سلام كردم گفتم ما ديگه داريم مرخص ميشيم از خدمتتون. مسعود گفت كجا ميري تازه داشتيم با هم آشنا ميشديم. گفتم شما اختيار داريد ولي من تا همين الانم خيلي به شما و راحله خانم زحمت دادم.
گفت باشه هرجور راحتي (منم تو دلم گفتم من با زنت خيلي راحتم كجا برم؟)
ناهار رو خورديم بعد از ناهار مسعود گفت من خيلي خستم ميرم بخوابم منم گفتم پس اگه بيدار نشدين من از شما خداحافظي ميكنم رفتم با هم روبوسي كرديم و اون رفت بخوابه.
رفتم ساكم رو جمع و جور كردم اومدم پيش راحله جون كه داشت تلويزيون نگاه ميكرد. گفتم ما داريم ميريم.
راحله گفت اگه تو بري من چكار كنم؟ يكم نگاهش كردم ديدم اولين اشكش سرازير شد.با دستم اشكاش رو پاك كردم گفتم گريه نكن راحله جون من بازم ميام اينجا جنس بفروشم تو هم مياي كرمان. نكنه ميخواي من بچمو نبينم؟؟؟؟ نبينم ديگه گريه كني ها!!!
يكم ديگه نگاهش كردم و يه لب عاشقانه ديگه ازش گرفتم و در گوشش گفتم از بچم خوب نگه داري كني ها!!!!! اونم گفت چشم قربان! ازش خداحافظي كردم و برخلاف ميلم رفتم تاكسي بگيرم و برم ترمينال تا برگردم كرمان.

پايان