داستان سکسی

داستان سکسی بر بالهای عشق و هوس

من اسمم نیکوست دلم می خواد از خودم و خاطرات خودم بگم . از روزای اول جوونی . از روزای تکرار نشدنی . ولی فکر می کنم اگه عشق و دوست داشتنی باشه اگه آدم در زندگی احساس کنه که هیچوقت تنها نیست گذر عمر هر گز اونو از زندگی زده نمی کنه ولی اگه کسی رو که دوستش داره از دست بده و مجبور شه جفتشو از کسی که نمی تونه عاشقش باشه یا به اندازه عشق اول دوستش باشه انتخاب کنه تا آخر عمرش نمی تونه احساس خوشبختی کنه . ۲۰سالم بود و دیپلممو گرفته بودم . خیلی از دخترا در رویاهای خودشون می بینن که شاهزاده ای سوار بر اسب سپید بر فرار ابر ها میاد و دستشونومی گیره و با خودشون می بره به آسمون آبی عشق تا در سرزمین خوشبختی روز های زندگی رو یکی پس از دیگری پشت سر بذارن . اما من منتظر شاهزاده خیالاتم بودم . شاهزاده با هواپیمایی جنگی غول پیکر بر فراز آسمانها . اون ازم چهار سالی رو بزرگ تر بود . نیما پسر همسایه مون . راستش تا وقتی که اونو توی لباس خلبانی ندیده بودم احساس خاصی نسبت بهش نداشتم . اصلا نمی دیدمش که این احساسو داشته باشم . چقدر این تیپ بهش میومد . یونیفورم خلبانی .. هیکل مردونه و اون صورت جذاب و اصلاح کرده اش و اون سبیلهای نه کلفت و نه نازکش منو. به یاد کلارک گیبل هنرپیشه امریکایی مینداخت که تازه همون موقع ها که هنوز به سال ۶۰ نرسیده بودیم به تاریخ پیوسته بود . خونه شون درست چسبیده به خونه مون در یکی از خیابونای غرب تهران آخرای خیابان آزادی و نزدیک سه راه کوکا کولا بود . فقط ایستاده بودم ونگاش می کردم . دلم می خواست قدمهاشو آروم تر برداره تا من بتونم بیشتر ببینمش . دوست داشتم به یکی تکیه کنم که قدرتمند تر و شجاع تر از همه مردای روی زمین باشه . یک مرد آسمانی که زمین رو زیر پای خودش داشته باشه . مردی شجاع تر از بقیه مردا . مردی که بهش افتخار کنم و به بقیه فخر بفروشم که اون مرد از آن منه و منو دوست داره و عاشق منه .. تا اون زمان با هیشکی دوست نبودم . یه شرم خاصی از روبرو شدن با مردا ی غریبه و هم صحبتی با اونا داشتم .هوس خودمو با دست زدن به اعضای بدنم مثل سینه ها و لای پام کنترل می کردم . گاهی دوستایی که پررو تر بودند مجلاتی سکسی با خودشون به مدرسه می آوردند و وقتی که عکس کیر مردای خارجی رو می دیدم که رفته توی کس زنا تا چند روز تمام حالم یه جوری بود و در هوس می سوختم ولی یه جوری تحمل می کردم . اون وقتا فیلم سکسی و از این جور بند و بساطها نبود . شاید در تمامی تهران بزرگ صد تا ویدیو هم پیدا نمی شد . اونم اونایی که رفته بودند خارج با خودشون آورده بودند . دخترای اون زمان مث حالا نبودند که اسلامی رفتار کنند و شجاع تر از پسرا باشن . پا پیش بذارن و به اونی که دوستش دارن اظهار عشق کنن . من یه داداش داشتم دوسال سال ازم کوچیک تر ..اسمشم ناصربود .. خونواده همش از نیما به عنوان داداش بزرگم یاد می کردند . نیما یه خواهر کوچیک تر از خودش داشت به اسم نسترن که ازدواج کرده و رفته بود . داداش ناصر منم سال آخر دبیرستان درس می خوند .هر وقت که نیما رو می دیدم به رسم ادب واحترام سلام می کردم . ولی اون روز خیلی آروم تر از همیشه سلام کردم .راستش می دونستم داره در ارتش فعالیت می کنه و درس هم می خونه ولی نمی دونستم داره تعلیم خلبانی می بینه .. صحبتش هم نشده بود .. البته چرا یه بار که نسترن رو دیده بودم یه چیزایی می گفت ولی من زیاد جدی نگرفته بودم . -آقا نیما سلام -سلام نیکو خانوم . چه طورین شما .. -ببخشید این یونیفورم خلبانیه ؟/؟ -پس به نظر شما چی می تونه باشه بهم نمیاد که خلبان باشم ؟/؟ .. می خواستم بگم چرا .. فقط به من نیکو نمیاد که از یک خلبان خوشم بیاد . با این که خیلی جذاب و سفید رو بودم و خدا وند هر قسمت از ظاهر منو در حد عالی آفریده بود ولی لاغر بودم و پنجاه کیلو هم نمی شدم . شاید اگه بگم حس می کردم عاشقش شدم خیلی ها تعجب کنن ولی اینم یه مدل دوست داشتنه دیگه . آدم که همش نباید قصه ابر و باد و مه و خورشید رو از یه پسر بشنوه که عاشقش شه . عشق در خونه قلبتو می زنه . شاید وقتی که درو باز می کنی اول نشناسیش . بعد حس می کنی که یه مهمونیه که دلت نمی خواد از خونه ات بره بیرون . دوست داری که همیشه تو خونه دلت جا خوش کنه وقتی که بیدار میشی با تو چشاشو از خواب باز کنه . وقتی که می خوابی با تو بخوابه . همش فکر می کنی که این میهمان در کنار یکی دیگه هست و با یکی دیگه . و من میهمان عشقمو در کنار نیما می دیدم . یه لحظه سرمو آورده بودم بالا .. نگاهمو به صورت مردونه نیما دوختم . دلم می خواست اونو معطلش کنم تا اون چهره جذابو بیشتر ببینم . تا بیشتر در عالم رویا حس کنم که اون مال منه . می تونم بهش تکیه کنم .. خیلی مودبانه و شمرده شمرده ازش پرسیدم آقا نیما وقتی میرین اون بالا چه احساسی دارین . از چیزی نمی ترسین ؟ /؟ فکر نمی کنین که اگه خدای نخواسته یه اشتباهی بکنین .. یه لحظه نگاهشو به نگاهم دوخت و گفت یه خلبان اگه از همون اول بترسه بهتره که پرواز نکنه .ترس برادر مرگه .. هزاران هزار نفر تا حالا پریدند و پرواز کردند . پرواز با بالهای آهنین . پس چرا من نتونم بپرم . باید شجاع بود شجاع .. شجاع و قوی .چرا این سوالا رو ازم می کنی ؟/؟ -راستش شغل خلبانی برام خیلی هیجان انگیزه . مخصوصا اگه خلبان .. خلبان جنگده و شکاری باشه .. اونا هم باید با آسمون بجنگند هم با دشمن . نمی دونم چرا احترام خاصی نسبت به اونا در خودم حس می کنم . -اولا اینو بگم که من خلبانی رو یک شغل حساب نمی کنم . اون برای من یک عشقه ….شاید در تمام طول زندگیم تا این اندازه با نیما حرف نزده بودم . تا حالا چند صد بار سلام و علیک داشتیم ولی این حرفا نبود . -اگه بازم سوالی هست من در خدمتم نمی دونستم چی بگم .. صورت سفید و جذاب و مردونه نیما یه سرخی خاصی پیدا کرده بود . -شما خیلی شجاع هستین . من که اگه بخوام حتی به عنوان یک مسافر پرواز کنم می ترسم . -نیکو خانوم من اون قدر ها هم که فکر می کنین شجاع نیستم . نفساش به شماره افتاده بود . نمی دونستم چرا . این جوری شده بود . آدم بعضی وقتا بدترین و سخت ترین خطرات رو به راحتی تحمل می کنه ولی از یه راهی که رفتنش برای خیلی ها ساده هست نمی تونه رد شه .. دلم می خواست اونو نگهش داشته باشم ولی زن همسایه سمت چپی رو که دیدم سختم بود از این که ما رو با هم ببینه .. . با هم خدا حافظی کردیم . دلم می خواست دوباره ببینمش .. یهو یاد چیزی افتادم . شب قبل مامانش واسمون آش نذری داده بود .

اون وقتا مثل حالا ظرف یه بار مصرف مد نبود . در عوض این رسم تازه جا افتاده بود که در بر گشت یه چیزی داخل کاسه میذاشتن و برش می گردوندن .. منم از اصفهان کمی گز واسمون رسیده بود .. چند تاشو گذاشتم توی کاسه آششون و در خونه شونو زدم . دیگه این بار با کمال پررویی رفتم توی حیاطشون .. نیما با تعجب نگام می کرد . چادر سرم کرده بودم . یه چادر گل گلی به رنگای زمینه قرمز و سفید و مشکی . می دونستم منو خیلی ناز می کنه .. نیما فقط نگام می کرد .. -ببخشید مامان خونه هست .. سرشو تکون داد . -کاسه رو دادم دستش .-آقا نیما این چه کاریه که شما نمی تونین انجامش بدین ؟/؟ -خیلی ترس داره خیلی . اگه بدونین چقدر سخته که آدم از این سرزمین رد شه -مگه جنگیه ؟/؟ دشمن در کمین نشسته ؟/؟ کاشکی دشمن در کمین بود و واسه همیشه آدمو خلاص می کرد .. -آقا نیما منو می ترسونین .. اون چیه که ممکنه از دشمن هم بد تر شه .. -می تونم بگم چیه ؟/؟ در حالی که به زمین نگاه می کرد گفت عشق .. عشق .. خیلی سختم بود که در این مورد حرف بزنیم . ولی خواستم که ادامه بدم . ترسیدم . حسودیم شده بود . باید می فهمیدم اون کدوم دختریه که دلشو برده .. نه ..نه .. چرا نیما باید یکی دیگه رو دوست داشته باشه -آقا نیما .. فهمید که من سختمه که ازش چیزی بپرسم و در این مورد ادامه بدم . -نیکو خانوم می تونم یه چیزی بگم ؟/؟ -بفر مایید .. مامان با ناهید خانوم در مورد شما حرف زد و اون گفت که به یک ارتشی زن نمیدن .. چون خونه و زندگیش معلوم نیست و اگه جنگ شه مشخص نیست چی میشه . الان هم گوشه و کنار مرزها یه قلقلک هایی داده میشه .. یکه خورده بودم . اون ازم خواستگاری غیابی کرده بود و مامان بهش نه گفته بود ؟ /؟ باورم نمی شد . خدایا باورم نمی شد نیما دوستم داشت . صورتم از خجالت سرخ شده بود . اون لحظه دیگه نمی تونستم به موافقت ها و مخالفت ها فکر کنم . فقط به این فکر می کردم که نیما دوستم داره و ازم خواستگاری کرده مامان صداشو در نیاورده اصلا نذاشته پا پیش بذارن . نتونستم اونجا وایسم . نمی دونستم چی باید بگم . فقط می خواستم غرق در لذتهای رویایی خودم شم . به هیچی فکر نکنم . حس کنم خوشبخت ترین دختر روی زمینم . خلبان من .. مرد شجاع من .. مرد شجاع من .. با همه قدرت و شهامتش سختش بود که بهم بگه دوستم داره .. من براش خیلی مهم بودم . پرواز در آسمان عشق من براش خیلی سخت بود ولی من باید کاری می کردم که اون راحت پرواز کنه ولی از بابام حساب می بردم . بابام فرد متعصبی بود . نرسیده به میدون آزادی سمت چپ لاستیک فروشی داشت .. مامان هم که خونه دار بود . منو بهش نمی دادند . نه نهههههه من دوستش دارم . اون حجب و حیاشو دوست دارم . پس سرخی صورتش برای همین بود . اون شب از خوشحالی تا صبح نخوابیدم . چرا این شب تموم نمیشه .. چرا . خیلی اضطراب داشتم . هر کی از خونه می رفت بیرون من خوشحال می شدم . مامان و من تنها موندیم . بهونه بقالی کردم و رفتم بیرون .. در خونه نیما اینا رو زدم . خدا کنه خونه باشه .. خودش درو باز کرد . -ببخشید آقا نیما مامان اینجاست ؟/؟ مامان من .. منتظر جواب نشدم . آقا نیما به خاطر چی خواستین در مورد من حرف بزنین .. منو .. منو .. نمی تونستم چه واژه ای انتخاب کنم .. -این از بچگی آرزوم بوده که یه روزی .. یه روزی .. منو ببخشید که این جوری حرف می زنم . -به همون اندازه که شجاعت شما قابل تحسینه خجالت شما زیبا و دلنشینه . چشاشو به چشام دوخت . نگاهش قلبمو می سوزوند . عشق و دوست داشتنو از نگاش حس کردم . سرمو انداختم پایین . -یه چیزی بپرسم ؟/؟ -بفر مایید . -اگه ناهید خانوم مادر گرامی شما میذاشت که ما خدمت برسیم جواب شما چی بود ؟/؟ سکوت کردم .. ولی دیگه جای سکوت نبود . نباید دنیای خودمو رویا و واقعیتو از دستش می دادم .. با همه شرمم گفتم همون جوابی که می خواستین بشنوین .. بازم به طرف خونه دویدم تا غرق در رویاهای خودم بشم . سرمو یه لحظه بر گردوندم . خلبان شجاع من به من نگاه می کرد .. همش به این فکر می کردم که بر خورد بعدی ما چه طوره .. نمی دونستم باید چیکار کنم . گیج شده بودم . رویای من می رفت که تحقق پیدا کنه . ولی می دونستم بابام منو به اون نمیده . جعفر آقا مرد سخت گیری بود . با این که بابای مهربونی بود ولی من عزیز دردونه شو به اون نمی داد . اونم به کسی که هم روی زمین زندگی با ثباتی نداشت و هم روی هوا . بعد از ظهری خونه تنها بودم . نمی دونستم که نیما کجاست و داره چیکار می کنه . می خواستم برم در خونه شونو بزنم و روم نمی شد . ولی این بار اون پا پیش گذاشت و کارمو راحت کرد . می دونست که من از تیپ مردونه و خلبانی اون خوشم میاد . وقتی که سینه آسمونو می شکافه .. هنوز شرم خاصی رو در چهره و در وجودم حس می کردم . روم نمی شد ازش دعوت کنم بیاد داخل . می دونستم داداش تا دو ساعت دیگه بر نمی گرده و مامان و بابا هم دیر تر میان . داخل حیاط وایساده بودیم . من ازش دعوت کردم که بیاد داخل سر پا بده . اونم اومد .. -به من نمیاد این قدر ترسو باشم نیکو خانوم ؟/؟ -شما شجاع ترین مردی هستین که تا حالا دیدم ..-این که آدم نتونه به زنی که دوستش داره علاقه شو نشون بده کجاش شجاعته -بالاخره که نشون دادین . -من واسه چی نتونم بیام خواستگاری ؟/؟ -من در جریان نبودم . خب دیگه اونا راحتی و خوشبختی دخترشونو می خوان و نمی خوان که دخترشون به مشکل بخوره -نیکو عزیزم عمر ما دست خداست هر وقت اراده کنه جونمونو می گیره . هر وقت حس کنه که دیگه امید اصلاح نداریم و تشخیص بده ما رو می بره . خیلی راحت تر از اونی که ما فکرشو بکنیم . حالا می خوای خلبان باش می خوای ملوان باش یا این که پیاده باش . خیلی زود صمیمی شدیم . دیگه راحت با هم حرف می زدیم . زبان عشق زبان آشناییه . وقتی دو نفر حس کنن که هم دیگه رو درک می کنند و خواسته های مشترکی دارن دیگه هیچی نمی تونه اونا رو از هم جدا کنه . و صمیمی شدن فقط یه اثر ساده ای از اونه .. -نیکو تو کمکم نمی کنی ؟/؟ -تو تا کجاش با منی نیما -من اگه نمی خواستم که اصرار نداشتم . حتی نذاشتم خونواده ام جای دیگه ای برن خواستگاری . این باروقتی که نگاهمونو به هم دوختیم دیگه سرمونو پایین ننداختیم . حس می کردم همون چیزی رو که اون در حال خوندنشه منم دارم می خونم . راز عشقو . انگار یه چیزی دنیایی از کلمات عاشقونه رو از سینه ام بیرون می کشید و نثار وجود عشقم می کرد . چقدر از تیپ مردونه اش واون کلاه و سرشونه های محکمش خوشم میومد . چقدر می ترسیدم سوار یکی از این شکاری جنگنده هاشم . ولی اگه یه روز پیشش می نشستم و پرواز می کردم دیگه اون ترسو نداشتم . می تونستم خودمو بسپرم دست اون . سرمو میذاشتم رو سینه اش و در حاشیه ای امن سینه آسمونو می شکافتیم و می رفتیم .

ولی اگه حواسشو پرت می کردم چی می شد . در همین افکار خودم بودم که دیدم چند بار داره صدام می زنه .. .. بالاخره باهاش همراهی کردم . زیر پاشو خالی نکردم و با تلاشها و سماجت های زیاد رسیدیم به جایی که بابام اومد پیش من و در حالی که پیشونی منو می بوسید گفت دخترم فقط به خاطر تو باشه .. اینو گفت و مثل بچه ها زار زار گریه کرد . فکر کنم بیشتر از اون چه که از شوهر دادن من به یک ارتشی ناراحت باشه از این که دارم از خونه اش میرم ناراحته -بابا من که فراموشت نمی کنم . من که دوستت دارم . اونو غرق بوسه اش کردم . واسه این که من و نیما محرم باشیم و حرف زدن ما با هم ایرادی نداشته باشه یه صیغه سه ماهه خوندیم تا بعد از بعد از بر نامه ریزیهایی من بشم همسر رسمی اون . سر انجام به آرزوم رسیدم . خودمو خوشبخت ترین آدم روی زمین می دونستم . که افسار اژدهای آهنین رو در دستای خودش داره عاشق منه . به من قدرت میده و من خودمو در کنار اون در یه نقطه امن می دونم . اون میشه بزرگ ترین تکیه گاه من در زندگی . همه چیز من . تابستون بود بابا مغازه رو واسه یه هفته ای داد به دست شاگردش و همراه هیئت رفت مشهد . اون و دوستاش سالی یک هفته رو تابستونا می رفتند مشهد . البته یه بار دیگه جداگانه خانوادگی می رفتیم . وقتی بابا نبود راحت تر با نیما خلوت می کردم . راستش با این که یه صیغه موقتی بین ما جاری شده بود ولی رفتار بقیه مخصوصا پدر زن و مادر شوهر طوری بود که انگاری ما دوست دختر و دوست پسریم و یا این که غریبه ایم . خلبان خوش تیپ من از فرصت استفاده کرد و سوار بر ماشین پژو اومد اومد سراغم که بیا بریم شمال . کلید یه ویلای تقریبا ساحلی در رامسر رو گرفته که مال دوستش بود . با این که مادرش با رفتن ما مخالف بود و مادر منم از عواقب کار می ترسید ولی رفتیم . ..آخه تا اون موقع سابقه نداشت که حتی یک شب با هم باشیم .. جای مستقلی هم نداشتیم که بریم و خیلی هم سختگیری می کردند . مامان خیلی بهم سفارش می کرد که هوای خودمو داشته باشم . ولی من اصلا به این که در بر گشت دختر نباشم فکر نمی کردم.با ماشین پژوی مدل اون روز ها رفتیم طرف مازندران . هوا ی رامسر گرم و شرجی بود. ولی زیباییهای طبیعت و جنگلهای سرسبز و کوههای جنگلی و دریا و آرامشی که اون ویلا بهمون می داد سبب شده بود که همه اینا رو فراموش کنم ..راستش اولین باری که همو بوسیدیم توی خونه شون بود . خیلی دلم می خواست خودمو بسپرم به دست اون. به خاطر من بیشتر وقتا لباس نظامی تنش می کرد . بهم می گفت تو دیوونه ای نیکو . طوری می گفت که با عشق باشه .. منم می گفتم دیوونه توام . اون روز مچ دو تا دستامونوگرفتیم تودستای هم . تو چشای هم زل زده بودیم . دو سه هفته ای می شد که رابطه ما علنی شده بود . فکر نمی کردم که بوسیدن تا این حد حس قشنگی رو بهم بده . وقتی در یک زمان لبامونوبه هم نزدیک کردیم حس کردم که در کنار اون نشسته دارم پرواز می کنم . دلم نمی خواست به زمین برگردم . اگه صدای گربه ما رو نمی ترسوند به این سادگیها از هم جدا نمی شدیم . حالا ما دو تا تنهای تنها در یه ویلای ساحلی بودیم . من بیشتر از تماشای دریا لذت می بردم تا از شنا کردن در اون . تازه می ترسیدم پوست تنم در اثر آفتاب لک کنه . تازه به این فکر افتادم که باید شبو در کنار عشقم بخوابم . دلم می خواست بغلم بزنه . نوازشم کنه . سرمو بذارم رو سینه اش . با این که به خودم خیلی رسیده بودم ولی هنگام خواب سعی کردم از لباسای بلند تر و پوشیده تری استفاده کنم . سختم بود فانتزی بپوشم . به این فکر می کردم که پیش خودش حساب نکنه که چه دختر بدی هستم . از بس دو تا مامانامون زنگ زده بودند و نکات ایمنی رو بهمون گوشزد می کردند دیگه خسته شده بودیم . دلم نمی خواست به وقت خوابیدن ازم جدا شه . می خواست ملاحظه منو بکنه -عزیزم ماکه زیر یه سقفیم . .به وقت خواب نگاهمونو به هم دوخته حرف می زدیم . هیشکدوممون دلمون نمی خواست که زود بخوابیم .دقیقه ها و ثانیه ها فرار می کردن از دست ما . -چیه نیکو این جوری به من زل زدی نکنه دوست داری موقع خواب هم یونیفورم تنم کنم . ببینم تو اصلا منو واسه خودم دوست داری ؟/؟ یا این که یه علاقه سمبلیک داری . -من تو رو به خاطر خودت دوست دارم . می دونم تو چه آدم مهربونی هستی . همه دوستت دارند . هیشکی رو از خودت ناراحت نمی کنی . وقتی خواستیم با یه بوسه به استقبال خواب بریم حس کردیم که خیلی بیشتر از یه بوسه نیازمونه . می دونستم که اونم مث من دوست داره که بدنشو به بدنم بچسبونه . فاصله رو نزدیک تر کردم . حس کردم که اونم به طرفم نز دیک شد . دستامونو دور کمر هم حلقه زدیم . -دوستت دارم نیکو .. -منم عاشقتم .. کاش یه لباس سکسی تنم می کردم . جریان خون در قسمت سینه هام شدید شده بود . با یه بلوز شلوار خونگی رفته بودم توی رختخواب . سینه هامو به سینه های مرد محبوبم چسبوندم . کاش این فاصله پارچه ای بین اونا وجود نمی داشت . نیما کف دستاشو رو کمرم نگه داشته و با حرکات و مالش نرم یه حس داغ و زیبایی رو در تمامی بدنم به وجود آورده بود . یعنی شب اول عروسی مون همچین حسی رو دارم .؟/؟ با این حس میرم به استقبال یک شب رویایی . ؟/؟ دستای نیما رو گرفته اونا رو گذاشتم رو سینه هام . می دونستم که اونم مث من دلش می خواد . از پنجره باز نسیم خنکی وزیدن گرفته بود . آسمون با این که تاریک بود ولی یه ابرای سفیدی از ستارگان اون فضای تاریک رو پوشش داده بود . نیما دستاشو گذاشته بود رو سینه هام و باهاشون بازی می کرد . صدای ضربان قلبمو می شنیدم و می دونستم که دل عشق منم تند می زنه .اونم دلش می خواد که با من باشه .. لبامو بازش کرده و با حشر و التهاب خاصی رو صورت قهرمان خودم گذاشتم نیما عزیزم ..نیمای گلم .. -عشق من عزیزم .. دگمه های بلوزمو بازش کن . بازش کن . عیبی نداره .. منتظر همین حرفم بود . فکر نمی کردم تا این حد بهم لذت بده . دیگه دو تایی مون نمی دونستیم داریم چیکار می کنیم . هر دومون تسلیم شده بودیم . هر دومون احساس پیروزی می کردیم . تسلیم در عشق و هوس یعنی یه پیروزی و من تسلیم قهرمان خودم شده بودم و اون در مقابل تن من احساس سستی می کرد . دیگه از این که یه شلوار خونگی پام باشه خجالت می کشیدم . فکر نمی کردم من همون نیکوی خجالتی همیشگی باشم . حس کردم هوسی خاصی دارم که به تمام تنم منتقل شده . دلم می خواست شلوارمودرش بیارم . نمی دونم چرا اون لحظه داشتم به این فکر می کردم که من که اولین تجربه امه یعنی نیما تا حالا با کسی بوده ؟/؟ چرا باید در این لحظات به این موضوع حساس باشم . کسم غرق هوس و خیسی شدید بود . وسط بدن نیما که به تنم خورد شق بودن کیرشو حس می کردم . دلم می خواست مرد من شجاعانه تر باهام بر خورد کنه . -نیمای من . نیمای شجاع من منو زیر بال و پر خودت بگیر دلم می خواد که همیشه مال من باشی .. -عقاب آهنین در چنگال منه ولی پرنده کوچولوی ناز و طناز من منو اسیر خودش کرده ..

نمی دونستم چه جوری ادامه بدم . دلم می خواست ادامه حرکت با اون باشه ولی نیما زیادی بهم توجه می کرد و این که نکنه من ناراحت شم ولی من دلم می خواست ادامه بده بازم پیشروی کنه . خودمو به طرفش نزدیک کردم . سرمو گذاشتم رو شونه اش تا سینه هام به سینه های مردونه و پرموش بچسبه . . می خواستم این جوری بیشتر تحریکش کنم ولی تماس موهای تنش با سینه ام هوس منو زیاد تر کرده بود .. -نیما نبما دوستم داری ؟/؟ -بیشتر از خودم .. -یه خورده جلو تر میریم . -لبخند سرخی تحویلم داد و گفت تو ناراحت نمیشی ؟/؟ -آدم که توی بغل عشقشه چه چیزی می تونه اونو ناراحتش کنه . وقتی که همه چیزشو در اختیارش قرار داده . وقتی من مال توام و تو مال من . وقتی هر دو تا دیگه شدیم یه وجود .. آدم از وجود خودش خجالت می کشه ؟/؟ به خودم می گفتم آخ نیکو نیکو دختر تو چقدر گستاخ شدی هوس چشاتو کور کرده .. ولی اون مثل شوهرته .. اون عشقته . دستمو وقتی گذاشتم رو شورت خلبان تسلیم شده خودم برای لحظاتی سستش کرده بودم و تکون نمی خورد . دستمو گذاشتم رو شلوارم و خواستم اونو پایین بکشم که انگاری نیما متوجه شد و به غیرتش بر خورد . دوست داشت این کارو خودش انجام بده . همون حالتی که به من لذت بیشتری می داد . نیما شلوارمو از پام در آورد . دستشو گذاشته بود روی شورتم . کس خیسمو با شورت در چنگش داشت و شورت و کس رو با هم توچنگش می گرفت و ولش می کرد -خب بکشش پایین دیگه .. -نیکو ..-چیه .. تا اینجاش که اشکالی نداره . وقتی که شورتمو هم کشید پایین و یا کف دست و انگشتاش با کسم ور رفت این من بودم که از حال رفته بودم . هیچوقت در زندگیم به این حدی نرسیده بودم که این جوری از حال برم . گاهی با خودم ور می رفتم گاهی هم از یه وسیله کلفتی برای مالیدن کسم استفاده می کردم ولی این هیجانو بهم نمی داد . . تقریبا خوابم برده بود و اونم همین جور به این حرکتش ادامه می داد . چند بار می خواستم صداش کنم ولی لبام باز نمی شدند مثل چشام . لحظاتی بعد حس کردم که به یه چیزی غیر از انگشت داره با کسم ور میره ..-اوووووووهههههه نههههههه نیما نیما .. داری می خوریش ؟/؟ نههههههه لبای داغش وقتی با کس داغم تماس می گرفت حس می کردم دارم بیشتر می سوزم . وقتی قسمتی از کسمو بین دو تا لباش قرار می داد فکر می کردم که آتیش درونم داره خاکستر میشه . سختم بود .. از این که اون داره کسمو می خوره . می ترسیدم براش طعم بدی داشته باشه ولی اون داشت این کارو با لذت و هوس انجام می داد . -نههههههه نههههههه نیما نیما .. . . نمی دونم چرا فکر می کردم و دوست داشتم که برای اولین بار که به کسم تیغ میندازم برای شب زفافم باشه . موهای کسمو همش با قیچی کوچیک کوتاه می کردم . حالا هم حس می کردم چند تا از این موریزه ها رفته توی دهن نیما ولی بهم حال می داد . خیسی کوسمو می لیسید و می خورد . با هوس ولی عشقو در حرکاتش احساس می کردم . همین عشق بود که هوسمو زیاد می کرد . سرعت میک زدنشو زیاد کرده بود . جیغ می کشیدم . موهای سر عشقمو می کشیدم ولی اون ولم نمی کرد . یه لحظه حس کردم که منو رسونده به یه بلندی ودیگه بالاتر نمی تونم برم و بعد از اون بلندی بازم با لذت دارم میام پایین .. تمام بدنم می لرزید . وقتی که رسیدم پایین چشام رفته بود رو هم دیگه هیچی نمی خواستم . از این دنیا هیچی نمی خواستم جز نیمای قشنگ و مهربون خودمو . لحظاتی بعد اومد رو من قرار گرفت . منو بوسید . چقدر حرکاتش هماهنگی داشت می دونست من چی می خوام . می دونست به چی نیاز دارم . از رو لبام اومد رو سینه هام . حالا نوبت میک زدن اونا شده بود .-نیما قفلم کردی . سست شدم . بازم می خوام . می خوام .. می دونستم یکی از دوستام برام تعریف کرده بود که کیر شوهرشو ساک می زنه . می خواست مثلا بهم تعلیم بده .. . نمی دونم سختم بود . نه این که چندشم شه ولی نمی دونستم عکس العمل نیما چیه . رفتم طرف شورتش -هنوز درش نیاوردی ؟/؟ -نیکو گفتم شاید سختت باشه . فکر کنی که رسیدیم به مرحله خطر . -عزیزم چه خطری .. می خوامش .. فقط یه خورده که می تونی دورکسم بمالی .. -نیکو من می دونم -ناراحتم نکن . تو که هیچوقت دلت نمیومد ناراحتم کنی و به من نه بگی و دوستم داری مگه نه ؟/؟ شورتتو همون نیمساعت پیش باید می کشیدم پایین . این بار به سرعت درش آوردم . . کیرش کلفت و سفید بود . یه هفده سانتی می شد . کی میشه با هم عروسی کنیم . کی ؟/؟ تا اون موقع چه جوری صبر کنم . چرا این سنتهای دست و پا گیر ما رو باید این قدر در انتظار بذارن . نوک کیرش خیس یود ..

اونو با دستم پاکش کرده گذاشتمش توی دهنم . نمی دونستم چه جوری ساک بزنم تا بیشتر خوشش بیاد ولی مراقب بودم که گازش نگیرم .. -نیکو الان آبم می ریزه توی دهنت .. ولش کن .. خیلی خوشم میاد .. با این که لذت می برد نخواستم که کاری کنم که سختش باشه . برای من موردی نداشت که آبشو بخورم . مگه اون خیسی کسمو نخورده بود ؟/؟ -چیه نیکو ناراحت شدی ؟/؟ واسش ناز کرده گفتم اگه بگم نه دروغ گفتم . آخه من چه جوری با این حال کنم . دستمو دور کیرش لول کرده و کسمو به طرفش نزدیک کردم . -نیکو من باید بهت بگم که اگه یه اشتباهی کنیم اون وقت حریف بقیه نمیشیم .. -چیه از چی می ترسی -نمی ترسم ولی باید احترام بابات رو داشت -فکر بابامی یا مادر خودت ؟/؟ لبامو ورچیدم و می خواستم حالت قهر بگیرم می دونستم نازمو می کشه . نازمو می خره . دوستم داره . از جام پا شدم . رفتم لباسمو بپوشم .. یه خورده معطل کردم که بیاد سراغم .. تا دستمو بردم طرف شورت و شلوارم مچ دستمو گرفت . به چشام نگاه کرد . من تسلیم شده رو تسلیمم کرد . کیرشو گذاشت لای پام و من اونو وسط دو تا پام قرار داده و خودمو می گردوندم .کیر کلفت و هوس انگیز نیما کس کوچولو و تپل منو کاملا بی حس کرده بود . -نیما تو چه جوری تحمل می کنی . چه جوری .. . به خودش فشار می آورد .. -نیکو نمی تونم . حس می کنم هر لحظه آبم می خواد بریزه .. کس خیس و داغمو همچنان فشار داده روی کیرش داشته با پاهام کیرشو قفل کرده بودم . حرکات کیر و ریزش منی نیما رو روی کسم حس می کردم .. -آهههههه نه نیکو .. -آره آررررره من مال توام . سخت نگیر . چقدر از تماشای چهره زیبا و مظلومانه نیما وقتی که داشت آبشو روی کسم خالی می کرد لذت می بردم .. .ثانیه هایی با دستمال اونا رو از رو و دور کسم پاکش کرد . دلم می خواست توی کسم خالی می کرد . دلم می خواست ازش بچه داشته باشم . . -نیما من هنوز می خوام من که این جوری راضی نمیشم . یه کمی اون وسظشو بمال .. بازم قهرمان خودمو فریبش دادم . خودشم دوست داشت فریب بخوره . اگه فریب عشق خیلی قشنگه لذت بخشه . نوک کلفت کیر کلفت نیما روی کسم قرار داشت . -اینجوری که دله ترم می کنی . یه کمی بیشتر .. بیشتر .. -نیکو .. ..دستامو دور صورت مردونه اش قرار دادم -چقدر این نگاه پاک و شیطونی تو رو دوست دارم نیکو . طوری به آدم نگاه می کنی که دلم می خواد هر چی که می خوای برات فراهم کنم . -من ازت هیچی نمی خوام . چون تو رو دارم . چون تو بهترین چیزو بهم دادی . .خودتو . خودت رو بهم دادی . پس قول بده که هیچوقت ازم نگیریش . تو بهترین هدیه زندگی منی که خدا توسط خودتو بهم داده .. پس قول بده .. که خودتو ازم نگیری -نیکو من که اهل خیانت نیستم ولی مرگ و زندگی ما دست خداست . شاید هواپیمام سقوط کرد و مرد . یه خبرایی هم می رسه که می خواد جنگ شه . البته این یه خرده شایعاتیه ولی باید آماده بود .اگه من مردم تو باید قول بدی که ازدواج می کنی اونم سریع . این صحبتای عشق و وفا رو کنار بذار . -نه .. من این چیزا حالیم نمیشه . تو مرد شجاع منی .. می دونم همیشه پیش من و برای من می مونی .. دلم می خواست کاملا بهش می چسبیدم . دیگه فاصله ای بین ما نمی بود ولی اون می ترسید . دستامو دور کمرش گذاشتم و اونم دستامو رور شونه هام و بالای کمرم قرار داده بود یک بار دیگه با بوسه داغ رفتیم به استقبال یه آتیشبازی دیگه .. اما چه آتیشی ! دیگه هیچی جلو دارمون نبود .منو غرق بوسه کرده بود . زیر گلو صورت و لب و گونه ها و زیر گوشمو همه جامو می بوسید . سر کیرش هنوز روی کسم قرار داشت . نمی ذاشتم کنار بکشه واسه همین نمی تونست سینه هامو بخوره ولی چند بار کسمو رو کیرش فشار دادم . می دونستم نیمای مهربون و پاک من ولم نمی کنه . دلم می خواست شکارم کنه . دختری منو بگیره . باهاش بیشتر حال کنم . لذت ببرم . مگه چند وقت از این فرصتا پیش میاد . ما مال همیم .. با موهای سینه نیما بازی می کردم . دوست داشتم حواسش پرت شه ولی حس می کردم اونم دیگه کنترل خودشو نداره . دلش می خواد به نقطه اوج صمیمیت و عشق و هوس برسیم . به جایی که خودمونو دیگه کاملا متعلق به هم بدونیم . یه زن محصوصا یه زن ایرونی وقتی به این نقطه می رسه وقتی با عشق گوهر وجودشو تسلیم عشقش می کنه انتظار داره که عشقش قدر این تسلیم شدنو بدونه و زنو به آرامش برسونه . من می دونستم نیمای من این کارو انجام میده . درد و لذت خاصی رو در کسم حس می کردم …

قسمتی از کیر نیما رفته بود توی کسم . نمی دونستم چقدر دیگه باید بره تا کارم تموم شه . چشای عشق من از هوس سرخ شده بود . دیگه این فکر نبود که ما رو به جلو می برد . این هوس بود . هوس در کنار عشق . کوسمو بازم با یه فشار دیگه بیشتر رو سر کیرش قرار داده قالب اون کردم . -آخخخخخخ نیمااااااا دردم میاد .. -نهههههه .. زیاد رفتیم .. .. -چی داری میگی .. واسه این که پشیمون نشه با همه درد و سوزشم خودمو بیشتر به طرفش کشیدم . حرکت عمقی تر کیر توی کس رو حس می کردم .. -نیکو چقدر تنگه -آره نیما . حالا دیگه من و تو رسما زن و شوهر شدیم . . از دیدن خون کس خودم لذت می بردم . می دونستم نیما داره به این فکر می کنه که چی میشه .. -عزیزم نیازی نیست که به بقیه بگیم . ولی یه دستمال پارچه ای بیار تا از خون خودم سرخش کنم که یه وقتی اگه خواستی چند ماه دیگه به مامانت نشونش بدی .. آخه اون وقتا از این رسما بود . .. نشستیم و با هم درددل کردیم .. -ببینم می خوای بخوابی ؟/؟ تازه شروع شده .. درسته از خط خارج شدیم ولی از هم که دور نشدیم . رو کیرش نشستم و هر جوری که دلم می خواست ازش لذت می بردم .. .کیرش وقتی وارد کسم می شد طوری بهش می چسبید و به جلو حرکت می کرد که فکر می کردم داره به تمام وجودم هوسو شلیک می کنه . چقدر هم این سوزوندن و غرق هوسم کردن طولانی شده بود . . حالا که دیگه از این مرز گذشتیم مرد من قدرتشو بیشتر نشون داد . تازه گرم افتاده بود . مثل یه شیطون تا حالا فریبش داده بودم . بازم می تونستم فریبش بدم . .حالتمونو بر عکس کردیم . چقدر از این حالت خوشم میومد . من تسلیم اون بودم اون رو من سوار بود . سوار و استوار . کس تنگ من در چنگ اون بود . احساس کردم که خیلی زود دارم ارگاسم میشم .. -منو ببوس ببوس نیما بگو تنهام نمیذاری بگو همیشه دوستم داری .. نتونستم حرفی بزنم فقط ناله های هوسم بود که فضای اونجا رو پر کرده و چشای سرخ هوس آلوده نیما به اون محیط زیبایی خاصی بخشیده بود . بازم ارضا شده بودم . -منو ببوس ببوس .. بغلش زدم نیماتقریبا رو من دراز کشید . لباشو با هوس شکار کردم . فقط حالا آبشو می خواستم شیره وجودشو .شاید اونم همینو می خواست . اونو به خودم چسبوندم . هم تنه شو هم صورتشو هم لباشو همه جاشو .. -نهههههه نیکو .. ..کس تنگ و نازت کارشو کرد .. -ساکت عزیزم حالتو بکن و خودتو بنداز رو من سبک کن .. نیمادیگه حرفی نزد شیره وجود و هوسشو توی کس تشنه من خالی کرد . ..اون شب تا ساعتها با هم سکس کردیم . قبل از این که بخوابیم کلیدی رو داد به دستم -این چیه .. این کلید این ویلاست . مال توست هدیه من به تو .. -شوخی نکن .. -شوخیم کجا بود .. -پولشو از کجا آوردی .. -یه خورده شو داشتم .. یه کمی رو بابا بزرگ گلم که پول قایم کرده داره و دوستم داره بهم داده ..یه مقدارشو وام گرفتم ..دوستمم چون می خواست بره امریکا یه تخفیف هم بهم داد .. . حالا بگو ببینم اینجا قشنگ تر و بهتره یا خونه قلب من .. -نیما بد جنس . تو که می دونی خونه دل تو از یه دنیا بیشتر برام می ارزه . اگه می خوای این فکرو بکنی اصلا به اسم تو باشه .. -ازم می خوای هدیه مو پس بگیرم ؟/؟ اون وقت عادت می کنم و یهو دیدی خونه قلبمم پس گرفتم -دیوونه می کشمت . تو خونه دلت مال منه . نامردی اگه بخوای اونو ازم بگیریش . نامردی اگه بخوای تنهام بذاری . . به خدا نامردی .. .به خاطر خوشبختی خودم اشک می ریختم . به خاطر این که بهترین مرد دنیا رو دارم اشک می ریختم . حتی اگه اون خونه رو هم بهم نمی داد مسئله ای نبود ولی واسه این که مال دنیا در مقابل عشق من براش ارزشی نداشت اشک می ریختم . یه حس عجیبی داشتم حس می کردم که ممکنه یه چیزی پیش بیاد که دیگه واسه هیچ وقت نتونم ببینمش . میگن احساس خوشبختی زیاد جدایی میاره . لعنت بر من اصلا بهتره خیلی معمولی باشم حس نکنم زیاد خوشبختم . نیکو تو زیاد خوشبخت نیستی . تو زیاد خوشبخت نیستی . تو نیما رو از دست نمیدی .. دو سه روزی رو به خاطر یه سری کارهای مربوط به نقل و انتقال در رامسر موندیم . در این فاصله هر وقت میومدیم خونه کارمون فقط هماغوشی و لذت بردن از هم بود ….. . ما به تهرون بر گشتیم . از این جریان چیزی به بقیه نگفتیم . جنگ ایران و عراق شروع شده بود و خلبانان بیشتر از هر رزمنده دیگری با مرگ دست و پنجه نرم می کردند . قرار بود دوماه بعد از برگشت از ویلا با هم از دواج کنیم . من بار دار شده بودم و می ترسیدم این موضوع رو با خونواده ام در میون بذارم ….

کار به جایی رسیده بود که خیلی ها به من می گفتند که اشتباه کردم با یکی که پس از هر پرواز و ماموریت نظامی معلوم نیست که به زمین بر می گرده یا نه می خوای ازدواج کنی .. در عوض خیلی از دخترا بهم غبطه می خوردند . از این که یه خلبان خوش تیپ و خوش اخلاق و دلاور نصیبم شده بهم حسادت می کردند. همه جور حرف بود ولی من نیما رو به خاطر خودش دوست داشتم . .به نیمای ماهر و ورزیده من اف ۱۴ رو داده بودند تا بتونه باهاش میگهای دشمنو سر نگون بکنه . هر چند بیشتر گشتهای اونا بدون درگیری بود ولی در چند مورد اون دلاورانه با دشمن جنگیده و یکی از هواپیما هاشونو سر نگون کرده بود . اون روز من از خوشحالی خیلی بالاتر از تمام پرنده های دنیا اوج گرفته بودم . از شادی به هوا می پریدم . دلم می خواست این خبر ها کاملا عمومی می شد تا همه دنیا نیمای قهرمان و دلاور منو بشناسن . ولی خونواده ام می ترسیدند . خود منم گاهی می ترسیدم . نگرانش بودم . حالا دیگه یه حس خوب داشتم . می دونستم اون بر می گرده .. خودش یه بار بهم گفت که وقتی با دشمن می جنگه فقط به این فکر می کنه که به من قول داده که زنده و سالم بر گرده . می دونستم اون بهترین خلبان دنیاست . بهترین اونا . اون مال منه . اون نیمای منه . عشق منه . همه بهش افتخار می کنن . ایران من ..خاک وطتم بهش افتخار می کنه .. ولی یه روز که خونه عشقم بودم و منتظر بودیم که نیما از ماموریت برگرده .. دیدیم درزدند . دو تا از دوستاش بودند .. دو تا از خلبانهای دیگه .. سکوت کرده بودند . کلاهشونو از سر برداشته حرفی نمی زدند . همه به هم نگاه می کردیم . هیچکس حرفی نمی زد . کسی چیزی نمی پرسید . همه جا سکوت بود . .. بغض من زود تر از بقیه ترکید -نامرد قول دادی خودت قول داده بودی که بر می گردی . خودت گفته بودی که میای . من ازت نمی گذرم . من ازت نمی گذرم . کی بهت گفته که شهید بشی .. نمی تونستند آرومم کنن . -خانوم اون دلاورانه جانشو از دست داد . خودشو به همراه دستیار و یه هواپیما , فدای دو هواپیمای دیگه کرد . ما سه تا بودیم . افتادیم توی تله شاید ده تا هواپیمای دشمن بودند.. نمی شد کاری کرد . نیما دو تا از اونا رو انداخت . متوجهمون کرد که باید از اونجا دور شیم . اون ..نتونست ادامه بده دو تایی شون اشک می ریختند . …..-اون خودشو فدای ما کرد تا ما فرار کنیم . نذاشت اونجا بمونیم . می گفت اگه بخوایم بجنگیم همه مون سقوط می کنیم … ما بر گشتیم .. ولی اون سقوط کرد ..نیمای من رفته بود . اون بد قولی کرده بود . چند وقت بعدکه منطقه مرزی سقوط هواپیما به تصرف نیروهای ایرانی در اومده امن شده بودفقط چند تا پلاک و استخون و تکه پاره های یونیفورم خلبانان روپیدا کردند …نیمای من رفته بود حتی نیما کوچولو هم نتونست جای باباشو توی قلب من پر کنه . ..یه شب نیما رو در خواب دیدم که به من می گفت که برای چی ازدواج نمی کنم و جوونی خودمو هدر میدم . از خواب که پا شدم بستم اونو به فحش و با گریه دیگه تا صبح خوابم نبرد .. نامرد مگه تو به قولی که دادی وفا دار موندی که من بمونم .بار آخرت باشه که این جوری میای به خوابم . بی غیرت چرا تنهام گذاشتی . من اگه بمیرم نمیذارم دست مرد دیگه ای بهم بخوره . چرا رفتی من که دوستت داشتم …رفتم پیش یک آخوند .پیشنماز محل .. ازش تعبیر خواب رو جویا شدم .. اولش ازم پرسید قبل از اذان صبح بوده یا بعدش .. بعد نتیجه گرفت که خواب درست بوده و اون شهید نگران منه که باید حتما ازدواج کنم و سر و سامون بگیرم . ولی من نمی خواستم حرف نیما رو گوش کنم . .نیما کوچولوم روز به روز بزرگ تر می شد .کاملا شبیه باباش بود . براش یه لباس خلبانی قد خودش گرفته بودم . اولش می ترسیدم راه باباشو ادامه بده ولی حالا می خواستم مثل پدرش یه قهرمان باشه . .نیما کوچولوی من بزرگ شد . بزرگ و بزرگ و بزرگ تر . ده سال از مرگ پدرش می گذشت . اون تازه می خواست بره کلاس چهارم . جنگ دو سالی بود که تموم شده بود . اسیران یکی یکی به وطن بر می گشتند . کاش نیمای منم جزو یکی از این اسرا می بود . کاش اون الان زنده بود .مثلا رو ویلچر بود . دست و پا نمی داشت و من ازش نگه داری می کردم . خودم تا آخر عمر کنیزت می شدم .خودم دستت می شدم خودم پات می شدم زبونت می شدم . من می شدم تو .. مگه تو من نشدی ؟/؟ تو خودت رو واسه کشورت واسه ایران عزیزت واسه خاک مقدس ایران نابود کردی. اون وقت این کار بزرگی نبود که من وقف تو بشم .. حالا خواب نمام می کنی که برم ازدواج کنم ؟/؟ نامرد . اگه گذاشتم تو رو ببرنت به بهشت .. تو جات توی جهنم پیش خودمه نامرد ..

نمی تونستم تو کوچه مون بمونم و شاهد اون باشم که بر در هر خونه ای پارچه ای زده و بازگشت اسرا رو تبریگ گفته .. ولی من اسیری هستم که هر گز نمی خوام آزاد شم . من اسیر قلب نیمای خودم هستم . پس چرا شکارچی من بهم سر نمی زنه . چرا نمیاد منو با خودش نمی بره . ولی نیما کوچولو رو چیکارش کنم . بابا بزرگاش هستند ولی نه این رسمش نیست . من مثل تو نامرد نیستم نیما . تو گفتی پیشم می مونی تنهام نمیذاری . تصمیم گرفتم پس از ده سال یه سری به رامسر بزنم .خونه و ویلا به حال خودش افتاده بود . وسیله زیادی برای دزدیده شدن نداشت . می دونستم غمم تازه میشه . ولی حسرت داشت منو می کشت که چرا نیمای من با این اسرا نیست . چرا با این معلولین نیست . چرا زنده نیست . .واسه خودم یه پا راننده شده بودم . باید از کوچولوم نگه داری می کردم . با پیکان خودم رفتم به ویلا . راستش همون انتظار ده سال پیشو داشتم . حس می کردم که باید همون حالت باشه .. خدایا اینجا که بیشتر دارم دیوونه میشم . نیما کوچولوی نه ساله ام رو که لباس خلبانی به تنش کرده بودم بغلش کرده تا آرامش بیشتری احساس کنم تا که دلم نگیره . . به زحمت درو باز کردم . نزدیک بود کلید داخل قفل خم شه . علفهای هرز بلند تر از قد من شده بودند . -مامان اینجار مار داره ؟/؟ من می ترسم .. -نه عزیزم اینجا بهشت من و تو و باباته . تو در اینجا بود که به دنیا اومدی . مگه این که بهشت من و تو و بابات مار داشته باشه .. زار زار گریه می کردم . بوی نا و رطوبت و تشک پلاسیده همه جا رو گرفته بود . چشمم به یه چیزی پایین تخت افتاد که برق می زد …. دگمه سردست پیرهن نیما بود .. هنوز پس از ده سال می درخشید .. -مامان جون بیا بریم من می ترسم. چرا این قدر گریه می کنی .. تصمیم گرفتم اونجا رو تمیزش کنم . من و نیما رفتیم به یه ویلای اجاره ای در همون نزدیکیها . دیگه آماده می خوردیم . باید به دنبال کارگر می گشتم تا اون علفهای هرز رو پاک کنه یه دستی هم به خونه بکشه . دیگه وقتش بود که کمی خودمو تسکین می دادم . با یاد آوری بهترین لحظاتی که در آغوش عشقم سپری کرده بودم . دوروز بعد که کار گرا یی رو گیر آوردم و سفارش های لازم رو به اونا کردم اونا رفتند تا برای فردا بر گردند . من دوباره رفته بودم به فکر . نیما رو همه جا می دیدم . روح اونو که ازم می خواد ازدواج کنم . خیلی از این حرکتش بدم اومده بود . اون باید لذت می برد از این که حتی پس از مرگش هم بهش وفا دار موندم . من و نیما وسط حیاط ایستاده بودیم که صدای چند تا ماشینو پشت در شنیدیم . ..کل خونواده من و نیما اونجا بودند . پدر شوهرم تا منو دید سمت من دوید و گفت دخترم کجا بودی ما ترسیده بودیم . فدات شم چرا این قدر خودت رو ناراحت می کنی ..-بابا من نمی تونم فراموشش کنم -عروس گلم من زن ندیدم تا حالا به مثل تو ..مادر شوهرت اگه جای تو بود تا حالا صددفعه از دواج کرده بود ..-واااااا چی میگی مرد یه چیزیت میشه ها .. پدر ومادرم هم ازم می خواستند بر گردم تهرون .. -من اینجا کار دارم . باید به وضع خونه برسم . نیما ازم ناراحت میشه .. من ده ساله که اینجا نیومدم . مادر شوهر و مادرمو دو تایی شونو بردم به یه گوشه ای یه دستمو انداختم دور کمر این و با یه دست دیگه ام اون یکی رو بغل زده و گریه امونم نداد .. -مامانی خوبم .. ده سال پیش …همین جا بود ..که من حرفتونو گوش ندادم .. نیما کوچولوی من مال همین جاست . من می دونم باباش همیشه میاد اینجا ولی اینجا رو خالی می بینه . اینجا کسی نیست . من دوستش دارم . به خدا مامانی خوبم من گناه نکردم . من گناه نکردم . اون شوهرم بود . اون صیغه ام بود .. چرا خدا جوابمو این جوری داد .. مامان گریه امونشون نداده و با من هم صدا شده بودند .. ناهید خانوم : دخترم بیا تهرون .. دو تا کوچه اون طرف تر یه اسیری یه آزاده ای آزاد شده فکر کنم اشتباه کنه میگه نیما رو دیده ..میگه اون الان در قرنطینه سر مرزه ..گفته به ما اطلاع بدن .. -مامان حتما اشتباهی شده ..-ولی اگه راست باشه چی . نمی خوای بریم اونو ببینیم .اگه این طور باشه .. -مامان توباور می کنی ؟/؟ نیما چه زنده باشه چه نباشه برای من زنده هست . هیچوقت نمی تونم حس کنم که اونو از دست دادم . تو مادرشی ..مامان تو رو خدا بگو چی حس می زنی .. ممکنه درست باشه .. -عزیزم هر چیزی امکان داره . هر چیزی ممکنه درست باشه . فقط ما باید خودمونو آماده کنیم اگه زنده بود دستپاچه نشیم . قلبمون از حرکت نایسته .. -مامان من نمی تونم خودمو دل خوش کنم . اگه این خبر درست بشه دیگه هیچوقت قلبم از حرکت وای نمی ایسته . فکر کردی حالا قلبم می زنه ؟/؟ از روزی که اون رفته قلبم ایستاده . خورشید بالا سرمو تاریک می بینم . دیگه ستاره های آسمونو خیلی زشت می بیتم . دیگه هیچ گلی توی این دنیا نمی بینم -عزیزم تو پسرتو داری -آره مامان اگه به خاطر اونم نبود حالا دیگه زنده نبودم . دق می کردم . –من اگه جای تو بودم تا حالا ازدواج کرده بودم . چرا حرفمو گوش نکردی و از دواج نکردی .

این صدای اون بود دچار توهم شده بودم سرمو بلند کردم . کسی رو ندیدم . مامان : عزیزم چت شده ..-هیچی دچار توهم شدم . ولی باید این آزاده رو ببینم و ازش بپرسم چی به چیه . اگه این طوره پس چرا مستقیما چیزی بهمون نگفتند . از حاشیه دیوار مردی رو دیدم که خیلی لاغر تر و استخونی تر از من نشون می داد . چهره اش خیلی شبیه به نیمای من بود .. -باورم نمی شد .. دندونام به هم می خوردند . قلبم داشت از جاش در میومد . داشتم نقش زمین می شدم . زبونم بند اومده بود . رفتم یه چیزی بگم نتونستم . نمی دونستم با چه جمله ای درد ده ساله امو نشون بدم . نمی دونستم چه جوری این سکوتو بشکنم . -حالا دیگه منو نمی شناسی ؟/؟ حق داری منو نشناسی . من که دیگه اون قهرمان تو نیستم . ده سال هر لحظه مرگو با چشام می دیدم . هر لحظه حس می کردم الآنه که منو شناسایی کنند و بکشند . آخه اونا به اسم دنبالم می گشتند . عکسمو نداشتند . …… همه اونجا رو واسه ما خلوت کردند . حتی نیما کوچولو رو هم بردند . زبونم بند اومده بود . خدایا چرا نمی تونم حرفی بزنم . من حرفامو گذاشته بودم برای صحرای محشر که اونجا بهش بگم . اون بر گشته بود . اون بر گشته بود .. و حالا روبروم قرار داشت . فقط تونستم وقتی که به طرفم اومد و دستاشو واسه بغل کردنم باز کنه خودمو خیلی آروم بندازم تو بغلش . باورم نمی شد . یعنی اینجا دنیای خودمونه . من زنده هستم ؟/؟ اینجا برزخ نیست ؟ /؟ روز قیامت نیست ؟/؟ -نیکو .. وقتی که اومدم دو تا خونه و تو رو ندیدم قلبم لرزید .. می ترسیدم از این و اون خبر تو رو بگیرم . می ترسیدم بشنوم از دواج کردی . ده سال . یک عمر بود . می دونستم حس می کردم همه منو مرده بدونین . می خواستم تو رو دوباره داشته باشم ولی راضی نبودم به این که زندگی تو رو بر هم بزنم .هرچند زمان به سر اومدن صیغه من در اسارت بودم چشام فقط به دنبال تو بود . -تو نیکو ترین زن دنیایی . نیکوی من . ببین دیگه هیچی ازم نمونده . شیر تو همه یال و کوپالش ریخته .. حس کردم در آغوش نیمای خودم از حال رفتم . دلاور من مرد من قهرمان من به آغوش من و خونواده بر گشته بود . دقیقه های زیادی گذشتند تا من تونستم یه حرفی بزنم . -پس حالا میای به خواب من ؟/؟ میگی برم ازدواج کنم ولی وقتی که حس می کنی از دواج کردم دنیا رو سرت خراب میشه .. .پاهام سست شده بود نای حرکت نداشتم . خواست که منو رو دستاش بلندم کنه ..نایی نداشت . دیگه اون نیرو رو نداشت . خجالت کشید .. -نیما بس کن . حالا دیگه وقت گریه نیست .. این جمله رو با گریه بهش گفتم . طوری که هر دو تا مون خنده مون گرفته بود . با هم رفتیم به اتاقمون . -نیما یادت هست اون دو سه شبو ؟/؟ -ده ساله که جز اون به هیچی دیگه فکر نمی کنم . -چقدر لاغر شدی -دیگه نه معده ای واسم مونده نه روده و کبدی .. -تو رو خدا دوباره نمیر .. -دیدی که به خاطر تو زنده موندم . به خاطر تو بر گشتم . -می دونم نیما عشق من . این خیلی بالاتر از ازدواج نکردن منه . می دونی آدم زجر بکشه . ندونه اون طرف چه خبره ..-نیکو اگه بدونی چی به خورد ما می دادند گاهی پوست بادمجون بهمون می دادند . یه تیکه نون خشک که نمیریم . گاهی آب نداشتیم . باورم نمی شد که یه روزی آزاد شم وشدم .حالا فکر می کنم خاطره اش شیرین تر از ده سال قبل باشه . من ده سال زجر کشیدم -نیما فکر کردی من توی اسارت نبودم ؟/؟ شاید تو می دونستی که من زنده ام ولی من حس می کردم که تو رو از دست دادم . فکر می کنی کدوم زجرش بیشتر بود . این زجر روحی داشت منو از پا در می آورد . راضی به مرگ بودم . راضی بودم بمیرم . اون همه خاطره . ده ساله که پامو اینجا نذاشتم . شاید هدایت الهی بوده که پس از ده سال منو به اینجا بر گردونده . . به خونه عشق . به اینکه در خونه عشق و هوسمون همدیگه رو پیدا کنیم . نیما اینجا بوی بد و رطوبت میده -ولی من بوی بهشتو احساس می کنم . همین جا بود که نیما کوچولو رو کاشتیم . نیکو اینجا خیلی خوشبوتر و تمیز تر از جاییه که من ده سال درش زندگی کردم . ما فقط یه بار یه غذای خوب بهمون دادند . اون روزی که خمینی مرد فقط هوامونو داشتند . جشن گرفته بودند . پایکوبی می کردند . انگار که ایرانو فتح کرده باشن . انگار که ایران مقدس و آریایی ما متعلق به یک نفر بوده . دیگه عقلشون کار نمی کرد که کوروش هم مرده ..داریوش هم مرده و صدام هم باید یه روزی بمیره . دیگه شادی واسه مرگ یک بنده ناچیز و ناتوان چه تاثیری می تونه داشته باشه . اون روز مثلا با تسلی دادن ما و این که می خواستن در غم ما شریک باشن و به اصطلاح خوشحالی خودشونو بهمون نشون بدن ودادن بهمون رسیدن . ….

دیگه یادمون رفته بود همچین غذاهایی هم وجود داره .. -بمیرم برات نیما دوباره همون جوری خوشگلت می سازم . همون جوری چاق و چله میشی . -آره نیکو . ولی اگه مریض نشده باشم . اگه اعضای داخلی بدنم جواب بده .. -این حرفو نزن . تو بهم قول دادی که تنهام نذاری . گفتی که نمی میری تا من دستورشو بدم . درسته که طیاره ها رو مثل وزنه می بری بالا ولی اینجا فر مانده منم و تو زن ذلیلی . یک زن ذلیل به تمام معنا . تو حق نداری مریض شی . حق نداری منو بترسونی . منو نترسون . بگو هیج مشکلی نداری . بگو زود باش .. بگو دیگه شادی منو خراب نکن . حس می کنم تا ابد زنده ام . تا صد سال دیگه زنده ام . تا آخر دنیا زنده ام . اصلا نمی میرم . اگه تو رو در کنار خودم حس کنم . نگو که میری و تنهام میذاری . نگو که ولم می کنی . نه نههههههه .. -نیکو گاهی شکمم درد می گیره . تب می کنم .می ترسم سرطان گرفته باشم .. -نمی بخشمت اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی . به خدا نمی بخشمت . روز منو خراب نکن .همون خدایی که بعد از ده سال تو رو به نزد من بر گردوند همون نگه دار تو میشه . تو باید بپری پرواز کنی . این بار منم باهات میام وووووییییی چی میشه . زن ذلیلی در کنار زنش .. کاش می ذاشتیم هواپیما به حال خودش بره همون داخل یه بچه دیگه می کاشتیم . نیما چرا این جوری نگام می کنی .. -آهااااااااااییییییییی چه خبرتونه .. تا کی می خواین اون داخل جا خوش کنین . زود باشین می خوایم بریم .. بیرونی ها بودند . -پس که این طور حالا قراره که بریم تهرون از فلان آزاده خبر نیما رو بگیریم .؟/؟ -آخه اگه یک دفعه می گفتیم و قلبت از جا وای می ایستاد چیکار می کردیم -حق با شماست . .. بی اختیار یاد تعبیر خوابی افتاده بودم که اون آخونده کرده بود چه صحنه ای شده بود صحنه دیدار پدر و پسر .. دو تا خلبان در کنار هم .. این اشکهای من معلوم نبود از کجا میان .. -پسرم این باباته همونی که می گفتم رفته پیش خدا .. -مامان پس چرا این جاست مگه شهید نشده بود .. -چرا ! خدا اونو برش گردونده تا بالا سر یه پسر گلی مثل تو وایسه . تا تو هم مثل اون بتونی بپری و یک قهرمان باشی .اون باباته . بغلش کن ..نیما بزرگه اشک می ریخت . -مثل خودمه چقدر شبیه بچگی هامه . می دونستم یه بچه دارم دلم گواهی می داد برام فرقی نمی کرد چی باشه . ولی دوست داشتم بدونم چیه . بدونم چیه تا بهش فکر کنم . اگه دختر باشه در رویاهای خودم ببینم که یه روزی عروسش می کنم و خودم به سرش گل می ریزم . اگه پسر باشه خودم رخت دامادی تنش می کنم . نمی دونستم بچه ام چیه ولی خوشحالم که اونم می تونه راهمو ادامه بده . بیا جلو پسرم . چقدر رویاهای این لحظه رو در سرم داشتم . باورم نمیشه یه روزه به همه چی رسیده باشم . پسرم بیا تو بغل بابات -مامان منم حالا بابا دارم ؟/؟ وقتی که عید میشه اونم همراه ما میاد خرید ؟/؟ با هم میریم عید دیدنی ؟/؟ حالا اون میاد مدرسه مون تا از درسام بپرسه ؟/؟ می خوام که بابام حمومم کنه .. می خوام برام بگه که اون بالا بالا ها چه خبره .. . تو بابامی ؟/؟ -آره پسرم برو پیش بابات . ازش بپرس که پیش خدا چه خبر بوده .در همین لحظه یه چیزی رو حس کردم که داره از لاپام می ریزه لعنت بر این شانس . پریود شده بودم . این دیگه کجا بودم . ده سال صبر کرده بودم . ده ساعت رو نمی تونستم صبر کنم . اینم از خوش شانسی من بود ولی ناگهان یه چیزی به یادم اومد ما باید دوباره عقد می کردیم یعنی به هم محرم می شدیم … نیما و نیما در آغوش هم بودند . پدر زار زار می گریست و پسر غرق در سکوت و لذت و آرامش و دنیای کودکی خود بود . در هر حال سر کارگر رو پیدا کرده و دستورات لازمو یک بار دیگه بهش دادم و گفتم که زود بر می گردم . -نیما حواست باشه که من دوست دارم بچه بعدی منم شمالی باشه .. -اگه عمری باقی موند .. -هیچوقت نزدمت نیما . دیگه با من این جوری حرف نزن روز منو خراب نکن . من دست از سرت ور نمی دارم . تا تکلیفمو با تو روشن نکردم حق نداری بری دنبال مهمونی و این بند و بساط و از این حرفا . تو بعد از من می میری زن ذلیل . این یه دستوره . جت رو راه ببر . اف ۱۴ و اف ۱۶ و هرچی از این چزا رو ببر . من حالیم نیست . این منم که تو رو راه می برم . کلاه خلبانی رو گذاشت سرش و یه سلام نظامی داد و گفت چشم قربان . -حالا شد یه چیزی . ماشینمونو دادیم دست داداشم و تا تهرون تمام راه سرشو رو سینه ام داشته و نوازشش می کردم . اشکهای من صورتشو خیس کرده بود . فقط به چیزای خوب فکر می کردم . فقط به خودم انرژی مثبت می دادم

نه نگران نباش . هراس نداشته باش . هیچی نمیشه . اون سالمه .. اون ده سال دوام آورده . اون مقاومه اون نمی میره . اون شیره . اون مرد منه . اون آهنینه . بوش می کردم . می بوسیدمش . دیگه کاری نداشتم که دور و بر من کی هستند . بوی تنش همون بوی نیمای همیشگی من بود . همون عطرو به خودش زده بود . همونی رو که دوست داشتم . می دونست که میاد پیش من . چقدر ترسیده بود که من ازدواج کرده باشم . چقدر ترس برش داشته بود . بمیرم براش . ده سال بیم و امید . ده سال انتظار شکست و پیروزی . یهو بیاد و در دو تا خونه همسرشو عشقشو نبینه . بمیرم برات .. نوازشش می کردم . صورتش استخونی شده بود . توی تنش انگار اصلا گوشت نبود . ده سال تمام چه جوری زندگی کرده بود . چه نیرویی اونو تا به اینجا کشونده بود . نیروی عشق .. نیروی عشق به من . نیروی وطن پرستی . نیروی ملی گرایی . عشق به ایران . عشق به مکتب وطن پرستی .. عشق به آرمان آریایی .. ..اون ثابت کرده بود که ایرانی غیور این بیت فروسی کبیر رو ملاک میهن پرستی خودش قرار داده ..اگر سر به سر تن به کشتن دهیم .. از آن به که کشور به دشمن دهیم . اون می تونست اطلاعات نظامی و مسائل دیگه ای رو در اختیار نیروی دشمن قرار بده اما ده سال شکنجه شد . زجر دید . دوری از همه رو تحمل کرد . به خاطر ایران مقدس . .. کاری به این نداشت که یک مشت تن پرور شکم گنده مفت خور لاشخوروطن فروش دوست دارن که جنگ ادامه داشته باشه . اون برای آرمان مقدس خود می جنگید . چوایران نباشد تن من مباد .. بدین بوم وبر زنده یک تن مباد ….چقدر از این خلوت و تنهایی خوشم میومد . بقیه دور و برم بودند ولی حس می کردم که با اون تنهام . تنهای تنها . شب شده بود . حالا می تونستم ستاره های قشنگو ببینم . پس از ده سال ستاره ها رو می دیدم . می دونستم فردا خورشید رو هم می بینم که اومده بهم تبریک بگه . آخه اونا هم فرستاده های خدان . مثل نیمای خدایی من . نیمای وطن پرست من . وقتی به مقصد رسیدیم چند تا از این جوجه اردکهای بسیجی و سپاه ازش خواستند که ریش بذاره و هنگام سخنرانی از امام و انقلاب و حرفای صد من یه غاز بگه .. لبخندی زد و نه تنها ریششو نتراشید بلکه در سخنرانی خود فقط از وطن و ایمان به وطن و ایران مقدس گفت . جمعیت براش کف می زدند . صدای تکبیر و مرگ بر امریکا واسرائیل گفتنها در میان کف زدنهای وطن پرستان محو شده بود .. هیچ غلطی نتونستند در مورد دلاور و شیرمرد غیور ایران زمین بکنند . اون خلافی نکرده بود . جراتشو نداشتند . اون خیانتی نکرده بود . ده سال از جوونی خودشو واسه این ملت داده بود . می دونست این شعار دادنها مشتی باد هواست . باید عمل کرد . مرد جنگ بود . مبارزه کرد . ده سال اسارت اونو به عنوان بیست سال سابقه به حساب آوردند . نیمای من سالم بود . بیماری مرگباری نداشت . فقط معده اش آسیب دیده بود و تا حدودی روده که باید در غذا خوردن رعایت می کرد . چندی بعد تونست اجازه پروازو بگیره .عده ای با این کار مخالف بودند ولی پزشکان ارتش تاییدش کردند . اون دلاورانه باز هم سینه آسمان را شکافت . ولی دیگه جنگی در کار نبود . و اما وقتی که فهمیدم اون سالم سالمه دیگه خیلی خوشحال شدم . یک هفته بعد از این که همدیگه رو دیدیم دیگه پریود نبودم . ما این بار عقد دائم کردیم . یک , یک هفته ای رو هم پزشکان گفته بودند دست نگه داشته باشیم که یه سری آزمایش های دیگه ای هم داده شه که ممکنه مسائل جنسی اثر منفی روش داشته باشه و از این چیزا .. البته این کار دو تا خوبی داشت هم این که ویلای رامسر ما حتی نقاشی اونم تموم می شد . کلی هم جنس واسه اونجا سفارش داده بودم . می تونستم کلنگ بچه دوم خودمو اونجا به زمین بکوبم . هرچند بازم نمی شد با قاطعیت گفت که این یه بچه ام ممکنه محصول کجا باشه ولی زده بود به سرم نیما ی پسر رو تحویل خونواده نیمای پدر دادم و با شوهرم رفتیم شمال . -خب نیما جون الان می دونی چه روزیه .. -نه -بی احساس درست ده سال پیش در همین روزا بود که ما همین طرفا بودیم . همین ماه بود . شهریور -منظور -می خوام یه بچه شمالی دیگه داشته باشم .-شاید نطفه ام سالم نباشه -نیما تو چقدر نفوس بذ زن شدی . یادت باشه که هنوز زن ذلیلی .هرچی اون بالا بپری بازم زن ذلیلی . حرف حرف منه .. پنجره ها رو باز کردیم . ستاره های آسمون شاهد عشقبازی ما بودند . نسیم خنکی وزیدن گرفته بود . می دونستم حتم داشتم با این که پس از ده سال بار دار شدن سخته ولی خدای بزرگ اون شب دستورشو میده….

من ازش خواسته بودم .ازخدای مهربون .. می دونستم حرفمو گوش می کنه . از وقتی که نیما اومده بود هرچی ازش خواسته بودمو بهم داده بود . نیما رو لختش کرده بودم . خجالت می کشید ازتن استخونی خودش .-عزیزم چرا این جوری می کنی . من از این که استخون خاک شده تو رو در اختیار ندارم تا تسلی خاطرم کنم هر شب اشک می ریختم فکر می کنی قدر این زنده رو نمی دونم . بیا تا در آغوشت بگیرم و بهت بگم که یه حسی بهم میگه امشب تولد یه دختر پاک رقم می خوره . من نباید از خدا چیزی بخوام ولی من نباید بگم چیکار کردم اما امروز یه کاری کردم که یه پیر زن بهم گفت من از جدم فاطمه زهرا می خوام که هرچی از خدا بخوای بهت بده . حالا من امشب یه دختر می خوام . می دونم بهم میده . خدا پیرای دلشکسته رو دوست داره . فاطمه شو هم از هر زن دیگه ای توی این دنیا بیشتر دوست داره . منم صداش می زنم و … -بسه دیگه ما رو کشتی انگار که رفتی بقالی واسه ما داری نخود کیشمیش سوا می کنی . -حالا ببین اگه نشد ؟/؟ عزیزم نیما ! تو که یه خورده چاق تر شدی چرا این قدر ناز می کنی -ولی مثل اون وقتا نشدم -ده سال صبر کن میشی .. تا رفت صذاش در آد لباشو بستم . امونش ندادم قفلش کردم . همون حرکت اولم آبشو آورد .. -خب نیما جون آب بعدی آب تصفیه شده هست ..ولش نمی کردم .. مثل یک جت شده بودم . این معجزه عشق و هوس بود . دیوونه اش کرده بودم . هنوز به ده دقیقه نرسیده ار گاسم شده بودم . بازم مثل اون دفعه رفتم و روبروش قرار گرفتم . حس کردم مثل اون وقتا بازم داره قوی میشه . تمام تنش داغ بود . کیرشو به نرمی گذاشت توی کسم . پس از ده سال همون حس و شاید حس بهتری رو داشتم . کیرش همون اندازه رو داشت فقط لاغر تر شده بود .خودم کلفت ترش می کنم . می دونستم که می تونم . ولی زیاد نباید ضعیفش میکردم . سرمو به عقب بر گردونده به ستاره ها نگاه می کردم . به آسمون سرمه ای و ستاره هایی روشن . همه شون لبخند می زدند . منم داشتم لبخند می زدم . کسمم لبخند می زد . حس کردم که بازم از کسم داره اشک شادی می ریزه . -نیما .. -جووووون -کسم آبتو می خواد . بازم ارضا شدم . حرف نمی زنی به کسم هم نگاه نمی کنی .. . من فقط به ستاره ها نگاه می کردم . ماه این عروس آسمون هم اومده بود تا بهم تبریک بگه . چشامو آروم باز و بسته می کردم . همراه با حرکات کیر نیمای خودم . نیما که آبشو توی کسم خالی کرد گفت فکر می کنم که الان در بهشتم و تو هم هدیه ای آسمانی هستی . یک ماه پیش این موقع کجا بودم و حالا کجام . با اذان صبح هر دو تامون نمازمونو خوندیم .-چه عجب !-نیکو من دارم خدا رو بندگی می کنم . بنده بندگان خدا که نیستم . خدا که فقط خدای آخوندای چاپلوس و وراج که نیست . خدا همون خداییه که به من صبر یوسف و ایوب رو داد تا به تو برسم . من اون خدا رو ستایش می کنم . -دوستت دارم مرد من . دوستت دارم خلبان قهرمان من . قول بده دیگه نمیری همین یه بار بس بود .. بازم دو تایی مون خندیدیم . نیما کوچولو رو آوردیم پیش خودمون . من تا بار دار نمی شدم قصد به تهرون بر گشتن رو نداشتم . مرغ یه پا داشت و موفق هم شدم . اسم دخترمو گذاشتم فاطمه . اسمی که از آن پاک ترین و مقدس ترین زن دنیاست ا ازل تا به ابد . ……….. حالا سالها از اون ماجرا می گذره . نیما بزرگه باز نشسته شده و نیما کوچولو هم واسه خودش مردی شده خلبان شده . جا پای باباش گذاشته . فاطمه خانوم من داره پزشکی می خونه ..هیچکدوم هنوز از دواج نکردن . ما فعلا در تهران زندگی می کنیم . اگه واسه تحصیل فاطمه جان نبود حاضر بودم برم شمال زندگی کنم . -راستی چند روزه از نیما پسری خبری نیست -اون رفت در یک مانوری بر فراز آبهای خلیج همیشه فارس شرکت کنه -راستی تازگیها این عرب صفتها یه خورده فارسی دوست شدن . یه چیزدیگه ای جای مانور میگن -رزمایش .. آره رزمایش .. -ببینم نیما جان ما بلده سوار بالگرد بشه .. دو تایی مون زدیم زیر خنده آخه یه مشت آدم بیسوادی که بلد نیستن حتی کفتر هوا کنن اسم هلی کوپتر رو گذاشتن بالگرد وچرخ بال…. موهای خلبان من جو گندمی شده بود. خیلی هیکل مند تر از جوونی هاش شده بود . خوش تیپ تر به نظر می رسید . -ببینم هنوزم دوستم داری نیما .مثل اون وقتا ؟/؟ -مگه میشه زنی رو که ده سال به یک مرده وفا دار بود رو دوست نداشت -به خدا تا ابد بهت وفا دار می موندم . دست هیچ مرد دیگه ای رو روی تنم تحمل نمی کردم . -تو چی نیکو هنوزم مثل اون وقتا دوستم داری .. -چرا که نه . مردی قهرمان و دلاور و ایثار گر و وطن پرست و شجاعی رو که تمام درد هارو به خاطر ملتش به جان خرید مردی که جز من چشمش به دنبال هیچ زن دیگه ای نبود چرا واسش نمیرم ؟/؟ ! . با زهم با نگاهی عاشقانه به استقبال بوسه ای دیگر رفتیم .. هنوز همون دیوونه بازیها رو داشتم . هنوزم از نیما می خواستم که برام لباس خلبانی تنش کنه ..هزاران هزار بار همدیگه رو بوسیده بودیم . هر بوسه طعم و شیرینی خاصی داشت ولی تمام این بوسه های زندگی معنای خاصی داشتند . معنای عشق و هوس …. پایان

دکمه بازگشت به بالا