داستان سکسی

داستان سکسی انتقام سکس

اوائل تابستان بود. هوا کم کم داشت تاریک میشد. تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه. دانشگاه بعد از امتحانات صفای دیگه داره. طی یک سالی که از دانشگاهم میگذشت با دخترهای زیادی آشنا شده بودم. چه با قصد چه بی قصد. با قصدها فقط برای دوستی بودند و نه ازدواج. و بی قصدها هم برای تفنن. سرگرمی نه از نوع سر کار گذاشتن. از این نوع که پل بر و بچ میشدم تا دختر خانم به گلوی رفیق گیر کرده رو هل بدم داخل. وقتی رسیدم خونه دختر دائیم رو دیدم که باز برای پرسیدن سوالات درسیش اومده بود. دو سال از من کوچیکتر بود و پشت کنکور. بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم توی اتاق و در رو بستیم . با اینکه پنجره ها باز بود ولی باز هم هوا گرم بود. پرسید چرا امروز دیر کردی ؟ راست میگفت. واقعا یادم رفته بود. برای یک لحظه به چشمهاش خیره شدم . کاری که تا حالا چندین و چند بار با دخترهای با قصدم کرده بودم. آرایش خاصی از نوع دبیرستانی کرده بود. او هم مثل اینکه متوجه تیر نگاه من شده باشه برای لحظه ای به چشمهای من خیره شد. بیدرنگ بهش گفتم تو گرمت نیست؟ گفت : آره خیلی اینجا گرمه. و بدون هیچ حرفی دکمه های پیراهنشو باز کرد. بعد از این مدت، کنار من راحت و بدون روسری و معمولا با شلوار تنگ و یک پیراهن پسرونه بود. موهاشو نمی بست . چون میدونست که من این رو دوست دارم. اینو از حرفهای خودم فهمیده بود. موقعی که بعد از درس توی کامپیوتر عکس میدیدیم. همیشه سعی میکردم عکسها نیمه سکسی باشه. وقتی دکمه های پیراهنشو باز کرد قلبم داشت با سرعت میزد. گفتم الانه که سینه هاشو با حفاظش ببینم. عاشق سینه هاش بودم. ولی با تعجب زیرپوششو دیدم. کار درسیمونو شروع کردیم. و توی این مدت همش سعی میکرد جلوی دیدگان تیز من همش بگه چقدر گرمه . کولر روشن بود . ولی او از جای دیگه داغ بود. اون روز من دیر کرده بودم و حالا او دیرش شده بود. با تعارف مادرم انگار منتظر چنین لحظه ای باشه شب رو خونه ما موند. شب خوبی بود. آرام و ساکت. خواهر بزرگترم خونه نامزدش بود. پدرم اومد و بعد از خوردن شام، من و نازنین رفتیم توی اتاق. بیشتر اوقاتمون رو با کامپیوتر سپری میکردیم . چت میکردیم و دیگران رو سر کار میذاشتیم. با وجودی که چند بار عکس سکس دو نفره توی سایتها دیده بودیم. فقط بهم نگاه میکردیم و میخندیدیم. اما اون شب حال دیگه ای داشتم. منتظر بودم پدر و مادرم بخوابند. تابستونا عادت ما و خیلیهاست که پشت بوم میخوابند. ما هم همینطور. مادرم با تاکید اینکه کارتون تموم شد بیائید بالا شب بخیر گفت و رفت. فراموش کرده بودم که با ساناز دعوام شده بود. ناراحتی و هیجان با هم قاطی شده بود. اومدم بیرون و مطمئن شدم که هیچ کس پائین نیست و رفتند خوابیدن. ولی این کیر من بود که تازه تازه داشت بیدار میشد. یک لیوان آب خنک خوردم ولی برای برگشتن عجله نکردم. نازنین با اینترنت کار میکرد و موقعی که میخواستم بیام بیرون به جاهای خوبی رسیده بودیم. تاخیر کردم تا عکسهائی که میخواد ببینه کاملا لود بشه. توی دیدن عکسهای کاملا سکسی اونقدرها هم راحت نبودیم. سراغ تلویزیون رفتم. الکی این کانال اون کانال کردم. بعد از تقریبا ۱۰ دقیقه یکدفعه برگشتم توی اتاق. دست پاچه نشد ولی گفت: در بزنی بد نیست. گفتم: آدم برای اتاق خودش که در نمیزنه و در حالی که موس رو گرفتم گفتم : ما که با هم این حرفها رو نداریم. صفحاتی که باز کرده بود رو با موس چک کردم. زیاد باز نکرده بود . مشخص بود دیده و بسته. بهم گفت فکر کردی سوتی بدم؟ فهمیدم با فیلتر شکنی که بهش گفتم حال کرده. خیلی اینترنت بلد نبود. هر چی هم که بلد بود تجربی و پیش من بود. آخه حسابی سرش به کنکور بود. فکری به ذهنم رسید . گفتم اگه سوتیتو رو کنم چی میکنی ؟ با شهامت گفت : تو رو کن تا من بگم. منم با اطمینان خاطر رفتم سراغ هیستوری آدرسها دیدم خالیه. رفتم سراغ تمپورری فایلها دیدم سه چهار تا بیشتر نیست . اونا هم مربوط به آخرین صفحه ای که باز کرده. فهمیدم که دارم کم میارم. تا اومدم سرچ کنم. گفت: دیدی نبود. دفعه های قبل از روی دستت بلد شدم. از دوستام هم دلیلشو پرسیدم . راست میگفت عادت داشتم بعد از قطع شدن از اینترنت همه ردپائی رو پاک میکردم. اون شب شب دیگه ای بود. گفت توی درایو ، دقیقا یادم نیست ، سیو کردم. اینترنت رو قطع کردم رفتم توی اون درایو. ۱۰ تا یا ۱۵ تا عکس سکس یک مرد با دو زن بود. مثل همیشه با مسخرگی گفتم یکیش هم گیر ما نمیاد اینا دو تا دو تا میکنند. برای من تعجبی بود که بیدرنگ اون عکسها رو سیو کرده و در جواب من میگه : حالا من یکیش. بهش گفتم واقعا راست میگی؟ گفت: آره. اولش فکر کردم میخواد کم نیاره. دوباره سوال کردم و اضافه کردم آخه تو هنوز دختری. خندش گرفت و گفت: هل نشو. نمیگم تمام که نیمه برای بار اول بسه. با اطمینان حرف میزد. کامپیوتر رو ترن آف کردم. از روی صندلیم بلند شدم . او هم بلند شد. در حالیکه دستهاشو به طرف من دراز کرد خواست تا دستهاشو بگیرم. وقتی دستهای هم رو گرفتیم همه چیز یادم رفت . فقط یادمه ساعت رو دیدم که ساعت یازده و چند دقیقه رو نشون میداد. همه چیز بر وفق مراد بود. بر خلاف هر شب پدر و مادرم هم زود خوابیده بودند. همدیگر رو بطرف هم کشیدیم. ولی او کوتاه اومده بی فاصله در آغوش من بود. دستهامو زیر بغلش بردم تا تونستم پشتشو از گردن تا سر باسنش نوازش کردم. به سینه هام فشارش میدادم و او منو با دو دستش بغل کرده بود. کم کم متمایل به تختخواب شدیم. تخت من درست سمت راست کامپیوتر بود . در حالیکه نسیم خنکی توی اتاق بود ما داغ داغ بودیم.نه او چیزی میگفت و نه من. دستمو به طرف سینه هاش برد. فهمیدم دوست داره لباساشو در بیارم. سینه هاشو مالوندم و بعد کم کم پیراهنشو در آوردم. کمک کرد زیر پوششو در آوردم. خودشو کاملا به من نزدیک کرد و من سینه های درشت و نرمشو که حالا از شدت حشر سفت شده بود از زندان خلاص کردم. متمایل به لباسهای من شد. فقط تیشرت به تنم بود. وقتی تی شرت رو با کمک من در آورد دستهاشو بالا آورد و سر منو به سمت خودش کشید. حالا هیچ مانع دیگه ای نبود تا من چشمهاشو خوب نبینم. و بوسه، این حس رو کامل کرد. لبی گرفتم که تا اون موقع میگزیدمش. با یه هل کوچیک روی تخت خوابید و من هم. چشم توی چشم هم. لب بر لب. سینه به سینه. نوبت من بود تا دلی از عزا در آورم. به یاد ساناز افتادم. لحظه ای مکث. نمیشد از خوردن سینه هاش دل بکنم. با زبان و دهان همینطور که لب به لب بودیم شروع کردم. با لذت و هیجان میخوردم تا به سینه های سر به بالاش رسیدم . حرکات او هم شروع شده بود. سینه هاشو میخوردم . نوک پستونهاش چنان خیره میکردم که نمیفهمیدم میخورم، گاز میگیرم یا مک میزنم. کیرم بیدار بیدار آماده رهائی از قفس بود. همینطور که میلیسیدم و میخوردم به سمت نافش رفتم و بعد دست به دکمه و زیپ شلوارش. شلوارش زیپ نداشت . متوجه شد و خودش شروع به باز کردن کرد. هر کدوم رو با تاخیر باز میکرد. میخواست عطش منو زیاد کنه. برای من چهار تا پنج تا دکمه چند ثانیه ای چند ساعت میگذشت. آروم آروم شلوارشو در آوردم. خودش شرتشو گرفته بود. شلوارشو به پائین تخت انداختم. به روش متمایل شدم. ولی نخوابیدم. دست راستمو به لای پاش و روی شرتش کشیدم. خیس بود. دست چپشو انداخت دور گردنم و خواست برگردم. من هم هنوز شلوارم به پام بود. نمیخواستم زحمت در آوردن شلوار رو بهش بدم . چون ممکن بود در آوردن شلوار منو چند روز طول بده و کیر بیچاره من تحمل نداشت. در همون حال ازش دوباره لب گرفتم و دوبار خوابوندمش. روی دو زانو در دوطرفش ایستادم و بند شلوارکم رو باز کردم. لحظه ای از تخت پائین اومدم و اونو درآوردم. دوباره در همون وضعیت نزدیک به سینه هاش قرار گرفتم. با یک حرکت در حالی که میخندید شرتمو پائین کشید. خندش به کیر شق شده من بود که نمیتونست توی آشیانه بره. بلند شده به حالت نشسته کیرمو گرفت و منو خوابوند. پشتم بالش بود و راحت. ساکزن حرفه ای نبود ولی میخواست اجرت سه ماهی رو که باهاش ریاضی کار کردم بده. تمام انتگرالهای نگرفته را بگیره و از کیر شق شده من مشتق بگیره. و گرفت چه گرفتنی . بعد از چند دقیقه خودشو در دسترس من قرار داد. به طوریکه هم ساک میزد و هم من دستم در شرتش بود کونش رو نوازش میکردم. موهاشو گرفتم و از روی کیرم بلند کردم. خوابوندمش شرتشو در آوردم. با گذاشتن بالشی زیر کمرش کسش اومد بالا. معلوم بود همون روز صافش کرده. حالا من بودم و دریای کس. چون دختر بود سرموگرفت به سمت کسش برد و لبهای کسش را تا اندازه ای که بلد بود و نمیترسید باز کرد. بخورش… بخورش … لیسش بزن …. آه ….اوه . به آرامی تکرار میکرد . بعد از چند دقیقه به پهلوی او دراز کشیدم طوریکه بتونه با کیرم جق بزنه. با لرزش خفیفی احساس کردم ارضا شده ولی مطمئن نبودم و نیستم. دلم نمیخواست بار اول از کون بکنمش . پس بلند شدم و در حالیکه پاهاشو روی شونه هام انداختم رانهاشو به هم نزدیک کردم و کیرم رو روی کسش از بالا و بین دو تا ران گوشتیش گذاشتم. برای من در بار اول بد نبود. نفس هر دوتامون فضای اتاق رو گرفته بود. و من بیخود از خود نمیدونستم کجا رو فشار میدم. فقط آهش رو دوست داشتم و میدیدم حال خوشی داره. ناگهان صدای زنگی شوک عجیبی به من وارد کرد. آب کیری که تا اون لحظه قربان صدقش میشدم که نیاد روی کس، شکم و حتی سینه های نازنین پاشید. خیلی نبود ولی پاشیدنش پاشیدن بود. صدای زنگ تلفن اتاق من بود. بی اختیار به ساعت دیواری نگاه کردم . ساعت یازده و نیم ( حدوداً) شده بود. گفتم کیه این وقت شب؟ بهم گفت تو دراز بکش من جواب میدم. من خسته همون جا دراز افتادم. نازنین سریع بلند شد و در حالیکه دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت بر میداشت به سمت تلفن رفت. الو …. الو …. جواب نیومد. قطع کرد . تا نازنین خواست بیاد پیش من. دوباره تلفن زنگ زد. برگشت به سمت تلفن . الو … حرف بزن دیگه …. الو . قطع کرد. نای بلند شدن نداشتم. با دیدن تمام هیکل لختش از دور دوباره داشتم حشری میشدم. ولی خسته و افتاده بودم. گفتم تلفنو بیار اینجا. تلفنم بی سیم بود. گوشی رو آورد نازنین کنار من دراز کشید و در حالیکه با موهای سینه هام بازی میکرد گفت : این دفعه خودت جوابشو بده. برگشتم و با بوسه که از لباش گرفتم گفتم: باشه. هنوز آتشم سرد نشده بود. میخواستم دوباره کورس جدیدی رو شروع کنم. بفکرم رسید که تلفن رو قطع کنم. ولی دقایقی بود که دیگه زنگ نمیزد. ولی پس از چند دقیقه ای دوباره صداش در اومد. گفتم الو … الو … اما صدائی نیومد. با عصبانیت گفتم: حرف بزن …. با این حرف صدای قهقه های چند دختر و پسر رو شنیدم . البته صدای دخترها بیشتر بود. قطع کردم و دیگه حوصله ادامه نداشتم. انگار این تلفن فروکش هیجانات اعصاب من بود. به نازنین نگاه کردم و ازش تشکر کردم. نازنین دبیرستانی بود و هنوز وارد جامعه کثیف ما نشده بود. هر چه هم که بود از روی احساس و علاقه ای بود که به من داشت.جالبه که سعی میکرد تا در کنکور در رشته من قبول بشه. البته من هم سعی نمیکردم او رو فریب احساسی بدم. او هم اخلاق منو فهمیده بود. شرتمو پوشیدم و بعد شلوارکم و تیشرت. تازه یادم اومده بود پدر و مادری هم توی خونه هستند. بهش گفتم: مرسی شب خوبی رو با هم داشتیم. اومدم بیرون. رفتم توالت. دقایقی بعد برگشتم به اتاق. به محض اینکه وارد اتاق شدم دیدم لباساشو پوشیده. اون وقت شب با وجود پدر و مادرم حتی خواب فرصت برای رفتن به حمام مناسب نبود. تا وارد اتاق شدم به طرفم اومد و نگاه توی چشمهام کرد و بهم گفت: خیلی نامردی و با عجله به سمت پشت بوم برای خوابیدن رفت. دستشو گرفتم ولی اونو کشید و گفت : ولم کن. شب خوشم بیخوش شد. از خودم میپرسیدم چی شده؟ من چه کردم؟ تا صبح فقط به او ، حرفش و کسش فکر میکردم. از طرفی میگفتم من که کیرمو داخل نکردم. از طرفی میگفتم اگر هم مساله ای پیش بیاد دندم نرم باهش ازدواج میکنم. فرهنگ پرده داری ما عجب فرهنگیه. هم خوبه هم مزاحم. من دیگه بالا نرفتم . و روی تختم نمیدونم کی خوابم برد. تا اینکه شنیدم مادرم صدام میکنه پاشو صبحونتو بخور. پا شدم . سراغ نازنین رو گرفتم. مادرم گفت صبحانشو خورد رفت. هنوز بوی کیر با من بود. رفتم حمام و بعد صبحانه خوردم. اون روز کاری نداشتم. دنبال بهانه ای بودم تا باز ببینمش و بفهمم دیشب چی شده. رفتم توی اتاق تا لباسهامو بپوشم که یکدفعه چشمم به کتاب ریاضیش که همیشه باهش بود افتاد. خوشحال شدم و کتاب رو برداشتم. براش زنگ زدم. کسی گوشی رو بر نداشت. گفتم حتما خونه نرسیده. تصمیم گرفتم برم خونشون. اومدم بیرون و یک راست رفتم سمت خونشون. خب راهشون به ما دور بود. سر راه یکی دو جا هم کار داشتم. هر چند ضروری نبود ولی برای تاخیر رسیدن خوب بود. طرفهای ساعت ۱۱ بود که رسیدم. زنگ زدم . زن دائیم در رو برام باز کرد و بعد رفتم بالا. مثل همیشه به استقبالم نیومده بود. رفتم سراغش توی اتاق . سلام کردم. با بی میلی جوابمو داد. معلوم بود او هم مثل من حمام رفته . بهش گفتم: عافیت باشه. دیدم جواب نداد. گفتم: صبحی با عجله اومدی کتابت یادت رفته بود. برات آوردمش. گفت: نیازی نبود خودم میومدم می آوردمش. بهش گفتم: تو منو خوب میشناسی . اهل خیانت نیستم. اما تا نفهمم چته و چرا با من اینجوری میکنی. و کام دیشب هر دومون رو زهر کردی ول کن نیستم. زن دائیم در زد و با دو تا لیوان شربت اومد توی اتاق. چند دقیقه ای نشست و رفت. میدونستم دیگه نمیاد. روی تخت نشسته بود. رفتم کنارش و دست چپمو انداختم روی شونه هاش. بهش گفتم : وقتی من نمیدونم برای چی دارم مجازات میشم تو چرا سعی میکنی منو مجازات کنی؟ گفت: خودت بهتر میدونی. گفتم: من که نمیفهم چی میگی؟ بگو. شما دخترها احساساتتون رو خوب بیان میکنید. دیدم باز هم ناز میکنه. هرگز به خودم اجازه ندادم ناراحت بشم. بلند شدم و بهش گفتم ساعت ۵ عصر جای قرار همیشگیمون. گفت : چه خبره؟ من درس دارم. مگه نمیگی خودم میدونم پس میخوام تو هم بدونی که من هم میدونم. بیرون رفتم و اونم پشت سرم اومد. مجبور بود. و الا جلوی مامانش سوتی میداد. به زن دائی گفتم. نزدیک کنکوره بد نیست یه هوائی به سرش بخوره. عصری میاد میبرمش سینما. نازنین برادر داشت ولی خیلی کوچیکتر از خودش بود. با این حرف من، نازنین نمیتونست عصری از خونه بیرون نیاد ولی میتونست بیرون بیاد ولی سر قرار نیاد. زن دائیم تا سر پله ها اومد و نازنین توی هال میچرخید تا من برم. به زن دائیم بلند گفتم : شماره موبایل منو که دارید اگه خبری بود به من بگید. نازنین خوب فهمید که اگه سر قرار نیاد ، یا دیر کنه مامانش به من تلفن میکنه و میپرسه. منم هیچوقت به زن دائیم دروغ نمیگم. عصری ساعت ۵ سر قرار حاضر شد. با تاخیر ولی اومد. جالبه زن دائیم زنگ زد و پرسید رسیده؟ نازنین گفت: خوب درستو بلدی. گفتم : خب آره اگه بلد نبودم که به تو درس نمیدادم. هدفم رفتن به سینما یا پارک نبود. توی این بلبشوی جامعه ما صلاح ما قدم زدن توی خیابانهای طولانی و شلوغ تهران بود. کم کم ازش خواستم تا برام جریان دیشب رو توضیح بده. گفت: من از وقتی تو وارد دبیرستان شدی بهت علاقه پیدا کردم. دوست داشتم در کنار موفقیتهات دست منو هم بگیریو بالا ببری. کنکور که قبول شدی منم خودمو کشتم تا قبول بشم. دیشب منو به آرزوی چند سالم رسوندی که دوست داشتم منو در آغوشت بفشاری. من میدونم که توی دانشگاه دوستهای زیادی داری ولی فکر نمیکردم نامزد داشته باشی. اگه داشتی چرا منو در آغوش کشیدی؟ این عین نامردی نیست؟ تازه فهمیدم این حرفها از اون تلفنهای لعنتی دیشب بوده. موقعی که توی توالت بودم. و جز ساناز هم کس دیگه ای نمیتونسته باشه. ولی چرا شمارش فرق میکرد. صدای قهقه ها چی بود؟ بهش گفتم : من نامزدی نداشته و ندارم. در مورد ازدواج هم تا حالا بهش فکر نکردم. تو رو هم خیلی دوست دارم. ولی تو اگر انتخابی کردی یا میکنی فقط از روی احساسه . بری دانشگاه از من بهتر زیاد پیدا میکنی.گفت: همینطور که تو پیدا کردی؟ گفتم: باز از روی احساس حرف زدی؟ تقریبا دو هفته به کنکورت باقی مونده. برای اینکه به تو اطمینان بدم فرصت میخوام. تو هم باید کمک کنی. تعجب کرد ولی چون با اعتماد کامل گفتم قبول کرد و چهرش برگشت. لبخند زد. وسوسه شدم که امشب هم ببرمش خونه ولی صلاح بود تا فعلا مدارا کنم. ساعت تقریبا ۹ شب بود که رسوندمش خونه. خودمم رفتم خونه. بعد از شام توی اتاقم مشغول کارهای خودم بودم که موبایلم صداش در اومد. شماره ساناز بود . همیشه به موبایلم زنگ میزد. خواستم جوابشو ندم . اما شک تلفن دیشبی منو مجبور به جواب کرد. الو … سلام منم ساناز … خوبی آقای عصبانی؟ یک لحظه باز میخواستم آتیشی بشم و هر چی که از فحش بلد بودم بار این جنده خانم تحصیلکرده بکنم ولی کنجکاوی دیشبی حرفهای منو به شوخیهای همیشگی برگردوند. با وجودی که به نظر خودم بدترین حرفها رو بهش زده بودم ولی انگار نه انگار. بین صحبتهام بی مقدمه بهش گفتم: ببخشید دیشب نتونستم باهت صحبت کنم. از پشت تلفن معلوم بود جا خورده. از پشت تلفن معلوم بود جا خورده. گفت: خواب نما شدی. یا پای کس دیگه ای در میونه؟ این جنده خانوم میگفت باز نیست ولی تازگی فهمیده بودم بغل خیلی از همکلاسیهامو تجربه کرده. زیر درختها، پشت دیوارها، توی توالت و حتی رختخواب خوابگاه. ولی تا حالا چطوریه که میگفت باز نشده اینو بدونید که پردش حلقوی نیست. ساناز واقعا خوشگله . با چشمهای سبزو یخی که داره آدمو می سوزونه. با صدای گرمی که داره هر مردی رو جذب خودش میکنه. با اینکه هم سن هستیم و اختلافمون فقط چند ماهه سینه های درشت و نرمی داره. چاق نیست. لاغر هم نیست. باسن پهنی هم نداره. و پیشانی بلندش منو یاد حدیث میندازه. همون بازیگره خوش تراش چشم زیبا. باهش توی رستوران دانشگاه آشنا شدم. خیلی راحت و بدون خونریزی! بارها به من گفته بود دوست نداره من ترکش کنم. بهم علاقه داره . اما من هم آدم خوش باوری نبودم که بخوام به این سادگیها اعتماد کنم. درسته که هفته که هفت روزه چهار روزش با من بود ، سه روز دیگه با نازنین بودم ، ولی فقط ۲ یا ۳ ساعت. خوبیش زیبائیش بود و الا دوست تا دلتون بخواد داشت. گاهی وقتها همین دوستی ها سر آغاز عشقی میشه که دیگه نمیتونی فراموشش کنی. دوستی من و ساناز هم میخواست اینگونه بشه. ولی او سابقه دار بود ، سابقه دار بیوفائی. پشت تلفن بهم گفت: شما مردها خیلی خودخواهید. با هر کسی که دلتون بخواد دوست میشید و حالتونو میکنید و وقتی یکی دیگه پیدا کردید قبلیو ول می کنید. دیدم میخواد کل کل کنه. گفتم من حوصله جر و بحث ندارم. کاری داشتی با من تماس گرفتی؟ دید مثل قبل تحویلش نمیگیرم جدی شد و ادامه داد: فردا شب توی خونه یکی از بچه ها مهمونیه. هر کی با دوست پسرش میاد. تو هم دوست داشتی بیا. دوست دخترهاتو هم بیار. مجبور بودم بپذیرم. در ضمن هنوز بهش شک داشتم. گفتم نشانی رو بده حال داشتم میام. نشانی رو داد. بعد از تماسش به حرفهاش فکر میکردم . میخواستم بهش حق بدم. یا به هر دختری که اینطوری فکر میکنه. ولی هنوز صحنه های سکسش توی پارتی هفته قبلش که تصویر برداری شده بود جلوی چشمهام ظاهر میشد. همکلاسیمون ، نادر، بهم داده بود. پارتی توی خونه آرش بوده. من رو خبردار نکرده بودند. اول بهتون گفتم که بعضی دخترها رو به پسرها میرسوندم. واسطه آشنائیشون میشدم. آنی یا همون آناهیتا رو من به نادر رسونده بودم. و نادر بخاطر این کار من لطف بزرگتر رو شامل حال من کرد. سریع با نادر تماس گرفتم و جریان رو جویا شدم. محل امن و ساکتی بود. سرجمع بچه هائی که دعوت شده بودند ۲۲ یا ۲۳ نفر بودن. از نادر پرسیدم ساناز با کی میخواد بیاد. گفت مگه نمیخواد با تو بیاد؟ بهش گفتم : من دیروز باهش بهم زدم ولی پر رو خانم با زنگ زد. نادر گفت: همه چیه رو کردی دیوونه؟ گفتم: من ؟ من که به شما خط میدم. نادر گفت: میدونستم تو با سیاستی. شاید راست بگه ولی من میگم فقط اعتماد به نفس دارم. گفت : خبر نداره با کی میاد. اون شب رو به فکر نقشه ای برای حال گیری بودم. تا حدود ساعت ۳ فکر میکردم. و نفهمیدم کی خوابم برد. صبح یه سری رفتم دانشگاه تا شاید از دوست دخترهای قبلیم کسی رو ببینم. مخصوصا پارتی رفته ها. ولی چون اوائل تابستان و بعد از امتحانات بود کسی رو پیدا نکردم. تلفنشونو داشتم. ولی چون باهشون بهم زده بودم فقط باید رو در رو ازشون میخواستم. شاید منظورمو فهمیده باشید. تا ظهر علاف میگشتم تا اینکه بدون نتیجه برگشتم. بردن دوست دختر صرفا حال گیری از اطرافیان بود. نه کارت ورود به پارتی.این بار تیری شیطانی به مخم اصابت کرد. نازنین که به قول خودش منو با هیچ کس عوض نمیکرد. توی راه با مبایل باهش تماس گرفتم. گفتم به هر بهونه ای که شده بیا خونه ما. اگر میومد. بردنش کاری نداشت. کمی اشاره به مهمونی کردم ولی ممکن بود گفتن پارتی کار رو خراب کنه. مخصوصا نازنین که بد جوری شک کرده بود. گفت : نه نمیتونم بیام. درس دارم. بیش از این بیفایده بود. شب طبق قرارهای همیشه خونه رو هر طوری بود پیچوندم و ماشین بابا رو سوار شدم و رفتم پارتی. راستی اینم بگم که پارتی یکی از پسرهای سال بالائی کیر کلفت بود که قبل از آمدن نمره هاش ادعا میکرد فارغ شده منتهی از تحصیل. منم میشناختمش. تورهای ما معروف بود. خونه ویلائی بود و با بپاهائی که آرش ، میزبان پارتی، استخدام کرده بود کاملا ایمن. این دومین پارتی بود که اونجا بود. معمولا عادت داشتم زود برم . هنوز خیلیها از بابا مامانشون اجازه نگرفته بودن. دفعه قبل هم اینجا پارتی بوده اما ساناز نذاشته بود آرش منو دعوت کنه. نادر به من اسامی اونهائی که دعوت شده بودن رو گفته بود. از طرفی چون صاحب سلیقه هم تشریف داشتم آرش منو در جریان سرویسهای شبانه قرار میداد. راستش پارتیهای قبلی هر کی یکی برای خودش داشت. به آرش گفتم : خودمونیم؟ گفت: خواهر کوچیکه هم اومده توی کار. دوستهاشم گفته. دیگه سوال نکردم . خواهرش رو که میومد دانشگاه دیده بودم. یکی دو سال از من کوچیکتر بود. سه چهار سال هم از آرش. خوشگل زیاد نبود . البته به دید من. یکی پس از دیگری مهمونها اومدن. اون موقع قرص اکس بین بر وبچ ما نبود. به جرات بگم اصلا حرفش هم نبود. یا لا اقل در دسترس ما نبود. دنس ها یکی پس از دیگری. من حسابی حواسم بود که دوستهای لاله ،خواهر آرش، کی میان و چطورین. تا اینکه سر و کلشون پیدا شد. اولی با دوست پسرش اومد. با اینکه به قول آرش اولین باره میومدن انگار سالهاست همه ما رو میشناختن. زوج دوم هم اومدن. خدای من ! چی میبینم ! … نازنینه یا یکی دیگه. این پسر لندهوره کیه باهش. نمیخورد هم سنش باشه. خودمو نزدیک کردم واقعا خودش بود. تا اونا رفتن توی رختکن من رفتم اتاق بغلی و با خونه دائیم تماس گرفتم. زن دائیم گوشی و برداشت و گفت : دوستاش اومدن سراغش و با اصرار بردنش عروسی. گفتم: اتفاقا براش خوبه . تنوعه. خب حالا عروسی کی بود؟ گفت : خواهر یکی از همکلاسیهاش. راست میگفت : اینجا واقعا عروسی بود. آخر شب حجله هم به پا بود. توی پارتی قبلی که دعوت بودم ۳ نفر پرده برداری شدن. امشب خدا به خیر کنه. نمیدونستم چه کار باید بکنم. نازنین به میل خودش اومده یا به زور آوردنش. همه چیز رو با دفعه قبل مقایسه میکردم. بنابراین ساعت ۱ هر کی یکی رو میبرد توی اتاق. این خونه اتاق کم نداشت. هر چند زودتر هم بستگی به حشر آدمها داشت. نازنین هم نیمه برهنه بود. و تاپ قشنگی اونو راحت نشون میداد. پذیرائی بزرگ بود و حالا پر از دود. منم سعی میکردم توی تیر رسش نباشم. نادر رو پیدا کردم. موضوع رو باهش در میون گذاشتم. گفت: اجازه میدی با دختر دائیت دنس کنم؟ گفتم: این دفعه رو آره. نادر رفت. بعد از چند دقیقه توی جمع دیدمشون. ساناز حواسم رو پرت کرد. گفت: به به آقا نیما . راه گم کردید. صبر میکردید دعوتنامه براتون میفرستادم. تو حال خودش نبود. گفتم: دلم برات تنگ شده بود. میای بریم یه جا خلوت کنیم؟ قبول کرد و بردمش توی یکی از اتاقهای خواب. بهش گفتم : ببین تو به این زیبائی دل منو که بردی. چه برسه به دیگران. من به جای اینکه اول دوستت داشته باشم بعد عشق رو باهت تجربه کنم از همون اول عاشقت شدم. حسابی توی بغلم بود. بیحال. اول شبی زیادی خورده بود. تا حالا اینطور ضعیف ندیده بودمش. کم کم بندهای تاپشو دادم کنار. سینه هاش بی حفاظ بود. همینطور که به پشت توی بغلم بود سینه هاشو با دست می مالیدم. از بالا ابهت زیادی به سینه هاش میداد. نازنین رو فراموش نکرده بودم. خودمو درگیر سکس نکردم. همینطور که سرم روی شونه هاش بود و اراجیف هم میگفت. ازش پرسیدم خواهر آرش رو می شناسی. به حال مستی جواب داد: خواهر آرش کدوم خری؟؟؟ …… ادامه دادم: نازنین رو تو دعوت کردی؟ گفت: نازنین دیگه کیه؟ ……. گفتم: ببین کاری میکنم که دیگه مجبور نباشی دلتو به این جاها خوش کنی . ولی حقیقت رو بهم بگو. گیلاس آخری بد جوری خرابش کرده بود. نمی شد حرف ازش بکشی. کارم رو بلد بودم. بندهای تاپشو روی شونه هاش انداختم . گفت مگه نمیکنی ؟ گفتم مگه پرده نداری؟ گفت: پرده متری چند؟ بزن پاره کن!!! شک کردم . بعضی از حرفها را خوب میفهمه بعضیها رو به بیراهه میره.گفتم باشه آخر شب تو هم یه کم سر حال بیای. فعلا مهمونها منتظرمند. طوری چرخوندمش که سر رو به پایین و به سمت تخت بود. به سمت در رفتم . کنار در کمدچوبی ایستاده ای بود. پر از لباسهای بدن نما و رنگی. قبلا توشو دیده بودم. پشت کمد چسبیده به دیوار نبود. و فاصله کمد تا در خیلی کم. خیلی سریع کار همیشه رو کردم. در و باز کردم و در حالیکه در رو میبستم پشت کمد پنهان شدم. کمد دید اونو هم پنهان میکرد. در رو هم که آهسته نبستم. فهمیدم بلند شد نشست. گفت: بچه ای حالا. منو نشناختی. ساناز تا حالا خیلیها رو دور زده. تو که نیم دور هم نیستی. بچه عاشق من شده. از پشت کمد نیم نگاهی بهش کردم. تاپشو کامل درآورده بود. شرت هم نداشت. حالا لخت لخت بود. حرفهای نادر، نگار دوستش، پریسا همکلاسیش، پروانه دختر شهرستانی که مجبور بود چند ماهی پیش ساناز زندگی کنه و دیگران به سرعت از ذهنم گذشت. حالا اون سیمای زیبای این جنده خانم از مادر فولاد زره دیو هم برام کریه تر نشان میداد. من پریروز بد جوری بهش پریدم. جلوی دوستاش ضایعش کرده بودم. جنده خانم اکیپی کار میکرد. همه نا بلد و پاچه خوار. خایه که نداره بگیم خایه مال. به سمت کمد اومد. سریع رفتم پشت کمد. در کمد رو باز کرد و یه لباس دیگه برداشت. جای من دیگه اونجا نبود. وقتی به سمت آیینه رفت . من هم در رو باز کردم و پشت وایستادم. گفت کیه؟ مثل همیشه رفتم تو. گفتم: سر حالی؟ گفت: آره مگه چی شده بود. گفتم: زود بیا . اومدم بیرون. عجب دود و دمی راه افتاده بود. رسم شده بود از ساعت ۱۲ به بعد دخترها کامل لخت میشدن. مسخره بازی و تقلیدی بود. هنوز وقت داشتم. نازنین کنار دوستش البته دوست دخترش میگفت و میخندید. متوجه من هم نشده بود. هنوز این سوال که ساناز چه قصدی داره؟ برام معلوم نبود. دنبال نادر گشتم. پویا رو دیدم و پرسیدم نادر رو ندیدی. گفت: اتاق همیشگیشه. گفتم کدوم؟ اتاقی رو بهم نشون داد. در نزدم . لای در رو کمی باز کردم. آنی پشتش به در بود . داشت برای نادر ساک میزد. پیش خودم گفتم: این دیگه آخرشه. سعی میکردم خودمو توی دود پنهان کنم. آرش داد زد اونایی که شام نخورن شام حاضره. فرصت خوبی بود. آرش دفعه پیش هم همینو گفت. اما همه مثل کرکس ریختن سر پیتزاها. دیگه به نادر امیدی نداشتم. تا اینکه نازنین و دوستش و دوست پسر دوستش برای برداشتن پیتزا به سمت میز بالای پله های پذیرایی رفتند. نادر رو دیدم که مثل قرقی از اتاق اومد بیرون و رفت ۲ تا پیتزا برداشت. جلوی در اتاقش وایستادم. تا اومد بهش گفتم : جواب؟ گفت: کجا غیبت زد؟ گفتم: چی کردی ؟ گفت: فقط مراقبش باش. اون پسره دوست نازنین نیست. اما نازنین میدونسته داره میاد پارتی… نادر رفت توی اتاق. ساناز رو دیدم که با اون پسره که برای همه غریبه بود دارن حرف میزنن و پیتزا میخورن. نازنین هم همون بالا مشغول خوردن بود. دیگه چاره ای نبود. خودمو رسوندم بهش. همینطور که گفتم سالن بزرگی وسط اتاق بود که پذیرایی میگفتن. کنارش وایستادم. دوستش منو میشناخت ولی به روی خودش نیاورد و چون میخواست پیش دوستش ضایع نشه تا منو دید که به نازنین نزدیک شدم دست دوستشو گرفت و رفتند اونطرف. به نازنین نزدیک شدم و در حالی که یک تیکه از پیتزاهاش رو بر میداشتم گفتم: خوشمزه ست؟ فکر کردم جا میخوره. ولی اصلا جا نخورد و گفت: منتظر بودم بیای ببینمت!! گفتم: اگر واقعا میدونی که برای چی اومدی من دیگه باهت کاری ندارم. اما اگه نمیدونی میخوان تو رو قربانی احساسات خودشون بکنند. خندید: یعنی سرمو میخوان ببرن؟ گفتم: نازی امشب رو بیا و بیخال شو. بیا ببرمت. گفت: خودم بلدم. گفتم: تو اینها رو نمیشناسی. همه در ظاهر با هم خوبن. من اونی که فکر میکنی نیستم. لااقل به این پسر لندهوره که باهش اومدی اعتماد نکن. گفت: کیو میگی؟ دیگه کنار ساناز نبود. با دوستهای تازه پیدا کردش چرت و پرت میگفتند. گفت: اتفاقا پسرخوبیه. الکی میگفت که مثلا حال منو بگیره. مثل تو نیست که اتاق اتاق میری. توی این دو کلمش همه حرفهاشو زد.چهرش نشون نمیداد مشروب خورده باشه. ولش کردمو رفتم یه گوشه نشستم. یک لحظه به خودم اومدم. دیدم از اول شب خودم رو بخاطر یک نفر اونم نازنین علاف کردم. آخرش هم از این مهمونی هیچ نصیب ما شد. توی اتاق سر چرخوندم. دیدم یه دختری با موهای بلوند ، البته رنگ کرده بود از پشت نظرمو جلب کرد. تاپ لیموئی رنگی تنش بود که استقامت شونه هاشو از پشت نشون میداد. داشت پیتزا میخورد. طوری که مناسب باشه مسیرم رو به روبروش تغییر دادم. تنها بود. تا حالا ندیده بودمش. اما کی اومده بود. نمیدونم. نادر هم نبود. آرش هم ممکن بود از پرس و جوی بیجای من بدش بیاد. پویا هم که بین دو تا دختر خودشو گم کرده بود. بقیه رو هم میشناختم ولی اونا کسانی نبودن که کنجکاو به آمد و شدها باشند. همشون حشری یه دختر بودن. طوریکه اگه امید به دخترنداشتن همون جا میکشیدن پائین جق میزدن. رفتم جلو. از کلمات آتشین همیشگیم استفاده کردم. گفت: شما هم تنهائید؟ خوشحال شدم. گفتم: اگه منظورت اینه که دوست دختر دارم . باید بگم با وفا ندارم. اگه منظورتون اینه که نسبت به این جمع غریبم باید بگم همه رو میشناسم . زد توی حرفم که : جز من. من هم ادامه دادم : افتخار آشنائی با چه کسی رو دارم؟ خیلی رسمی گفتم. خودمم خندم گرفته بود. اما اون خودداری کرد. خودشو معرفی کرد: اسمم نیوشاست. بهش میخورد . اسمش به کلاسش. پرسیدم: تنها اومدید؟ گفت: خب راحت تر بگو. بپرس دوست پسر دارم یا نه؟ شما پسرا همیشه میخواین جواب این سوال رو بدونید. و بدون اینکه منتظر حرفی از من بشه ادامه داد: دارم ولی تازگی باهش بهم زدم. گفتم: من هم وضعیتی مشابه تو دارم. چند وقت باهش آشنا شده بودی؟ گفت: این حرفها رو ول کن. از هر دری حرف زده بودیم. حرفهای ما فقط اینها نبود. بچه ها دنسو شروع کرده بودن. این پارتی بیشترش کس شعر گفتن بود تا خوشیهای دیگه. اون وقت اسمشو سکس پارتی گذاشته بودن. گفت: این حرفها رو ول کن میای با هم …. حرفشو قطع کردم. گفتم: بریم. هر کسی یکیو داشت و با هم دنس میکردن. این رو هم بگم که غریبه اون شب زیاد اومده بود. آمارنادر به من کاملا غلط شده بود. بعدا فهمیدم آرش یکسری از دوستاشو همون شب دعوت کرده تا حال بیشتری به مهمونی بدن. نیوشا توی آغوشم بود. پاهامون رو یکی پس از دیگری عوض میکردیم. دست راستم دور کمرش بود. میدیدم همه دارن به تقلید فیلمها دنس میکنند. چاره ای نداشتم. نیوشا خواسته بود. اصلا دلم نمیخواست به ذهنم بیارم که دختر دائیم یا ساناز اونجاست. یه دفعه نیوشا گفت این اینجاست. به سمت نگاهش نگاه کردم. پسری رو نشون داد که می شناختمش. معادلات حل نشدم داشت درست میشد. این دختر تازه کار بود. از رفتارش معلوم بود. بنابراین یک بیوفائی داغونش کرده بود. او یک اعتماد میخواست. چیزیکه توی همه ماها گم شده. من و همه ، من که این حرفها رو میزنم بهتر از بقیه نیستم. همه به نوعی میخوایم مطرح بشیم. بگیم که هستیم. عقده نداریم. ولی خوشی هم نداریم. پرسیدم: اون که پیش سانازه میگی؟ گفت: ساناز رو مگه میشناسی؟ گفتم : اون تو رو دعوت کرده؟ گفت : آره. خیلی وقته با هم دوستیم. من ادامه دادم: بعد، دوست تو را از چنگت در آورد. گفت: پس تو هم … گفتم : آره ازش نفرت دارم. پرسیدم: حالا میگی چند وقته با اون پسره آشنائی؟ گفت : با سیا ( سیامک) تقریبا یک ماه. ولی از دو هفته پیش بهم زدیم. شروع رابطه این دو عشقولانه بوده و سیامک هم اینو برای مقاصد سکسیش میخواسته. اینا رو بعدا برام گفت. گفتم: بریم جلو. ساناز هم اخلاق منو خوب میدونه. هم قطعا اخلاق تو رو. میخواد توی فرصتی بیاد جلو. بهتره ما زودتر بریم.نیوشا داشت اعتماد خودشو به من نشون میداد. آشنائی من با نیوشا همینطور که گفتم کاملا تصادفی بود. ولی به جریان بزرگی تبدیل شد. رفتیم جلو. با هم کنار ایستاده بودن و کس شعر میگفتن. میدونستم ساناز توی اون موقع چی میگه. به سیا هم میخورد پولدار باشه. بدون اینکه خم به ابروم بیارم خیلی شاد جلو رفتیم. سیا هم چون ساناز رو پیدا کرده بود. احساس خوشی داشت. به نیوشا گفت: توهم اینجائی. چشمان ساناز برقی از شکست میزد. شکستی که نتونسته. فکر میکرد خودش در قله قرار میگیره و به ما میخنده. چهره سیا برام آشنا بود. اما کجا دیدمش یادم نمیومد. کمی حرف زدیم. حرفهای الکی. بعد همهمه ای افتاد که دخترا راحت بشن. گفتم این کار معمولشون بود. چون بین پسرها و دخترها توی اون وسط سکس اولین فکر بود. نادر و آنی رو هم میدیم که توی جمع وول میخورن. نادر عاشق آنی یا بر عکس نبود. فقط سکس . این نشد یکی دیگه. اول شب با یکی ، شب دیگه هم با کس دیگه. به نیوشا گفتم: دوست دارم امشب با من باشی. پرسید: من آمادگیشو ندارم. منظورش این بود که مشروب به اندازه ای نخورده که از خود بیخود بشه تا اینکه اون وسط خودنمائی کنه. گفتم نیازی نیست. بهش گفتم صبر کن الان میام. رفتم سراغ نادر. توی همون جمع شلوغ که حالا کسها راحت تر معلوم بود نادر رو آوردم کنار. ساناز هم همرنگ جماعت شده بود. سخت پیداش کردم ولی سیا همچنان باهش بود. به نادر نشونش دادم گفتم : اونو میشناسی. کمی دقت کرد گفت: رفتی خونه فیلمی که بهت دادم دوباره نگاه کن. بعد با صدای یکی از دوستاش رفت توی جمع. یاد سی دی افتادم که کار ساناز رو برام برملا کرده بود. کار کسی که میگفت دختره ولی زیر همه خوابیده بود. قاعده پارتیهای ما این بود نه به خاطر یادگاری بلکه بخاطر حفظ امنیت شخص صاحبخونه از همه فیلم تهیه میشد. اما نادر زیاده روی کرده بود. دنبال آرش بودم . خواهرشو دیدم. نیوشا پیشم اومده بود. با هم رفتیم پیش خواهر آرش. نیوشا میشناختش. پرسیدم دستگاه وی سی دیتون کجاست. دفعه قبل دیده بودم بعضیها با فیلم مشغول میشن. پرسید: خودتون فیلم دارید. نیوشا نمیدونست و به من نگاه کرد. زود جواب دادم : آره. لاله ما رو به اتاقی که دستگاه صوتی تصویری دیگشون اونجا بود برد. البته یه دستگاه بزرگتر که سر همه مون رو از سر شب برده بود داشتند که توی پذیرائی بود. این اتاقو دیده بودم. ولی بد ندونستم لاله یا آرش با خبر باشند. لاله موقع رفتن گفت: توی کشو پائینیه فیلمهای دیگه هم هست. نیوشا گفت چی میخوای بکنی. گفتم : تو دستگاه رو روشن کن الان میام. سریع اومدم بیرون. باید از ساختمون هم خارج می شدم. توی اون موقع از شب دیگه کس بود که میدیدم. چون همه راحت بودن دیگه فرقی نمیکرد کسی میبینه نمیبینه. همینطور که بیرون میرفتم توی یکی از اتاقها دیدم دو تا دختر با یه پسر حال میکنن. در نیمه باز بود. از بخت خوب یا بدم توی اون حال نازنین رو دیدم که لخت لخت مثل دیشب بین دو تا پسره ولی هیچکدوم سیامک نبودن. دو تا دیگه رو هم نشناختم. هنوز توی پذیرائی و روی مبل بودن. پیش خودم به نازنین گفتم: کون لقت. به سمت پارکینگ خونه رفتم. از وقتی اومده بودم. ماشینهای بیشتری اومده بودن. همه خر پول و مایه دار بودن. هر چند اکثرشون ماشین بابا بود. از داشبورد ماشین، سی دی ای که نادر داده بود برداشتم. به خودم میبالیدم که موقع اومدن به پارتی سی دی رو با خودم آوردم. خیلی مغرور و پیروزمندانه اومدم توی سالن اصلی. نازنین و اون دو تا پسرا رو ندیدم. از کنار اتاق نیمه در باز هم دیدم اونها جفتشون جور شده. دو تا پسر با دو تا دختر. رفتم داخل اتاقی که نیوشا بود. گفت: جالبه. فیلم سوپر گذاشته بود. و جالبتر توی این فاصله کسی اونجا نیومده بود. از طرز لباسش معلوم بود تازه با خودش مشغول میخواسته بشه. رفتم سمت دستگاه . سینک دستگاه رو اجکت کردم. گفت : داشیم حال میکردیم.گفتم: ناراحت نشو من هستم. الان کار واجب تر داریم بیا. از روی مبل روبروی تلویزیون اومد. فیلم رو براش گذاشتم. سرخ سرخ شد. فهمید کسی که باهاش دوست بوده کیه. فیلم دقیقا صحنه ای بود که سیا کیرشو تو کس ساناز کرده بود و تلمبه میزد. و چهره ها کاملا واضح. به خودم گفتم چه عجب امشب یه چیزی انجام دادیم که تازگی داره. گفتم: من اینطوری چهره واقعی ساناز رو فهمیدم. پرسید کی بوده. جواب دادم: دو هفته پیش. دیدم زد زیر گریه. گفتم : چرا گریه میکنی ؟ گفت: این مال همون شبه. سیا همینطوری بود. حشری حشری. منو از بغل یکی دیگه در آورد. احساس غرور کردم . با هم مشروب زیادی خوردیم. فقط من حس خوشی داشتم. دردی رو هم احساس نمیکردم. … گریه هاش به هق هق افتاده بود. …… حرفشو نتیجه گیری کردم: پرده برداری؟ زار زار گریست. گفتم: شماها که خودتون میپذیرین بیاین توی پارتی. پس چرا دیگه بعدش شاکی میشین. گفت : من از پرده ناراحت نیستم. از خیانت ناراحتم . بعد کمی از عشقولانش گفت….. گفت: فرداش خیلی راحت بهم گفت: ما بدرد هم نمیخوریم. گفتم: فکر میکنم این کارها از دسیسه های سانازه. منم کم مانده بود گرفتار چشمان نافذش بشم. شدم ولی نه تا این حد. گفت: اگه تو فکر میکنی من امشب مطمئن شدم. پرسیدم چطوری؟ گفت: موقعی که رفتی سراغ نادر ….. پرسیدم : مگه نادر رو میشناسی؟ گفت: باهام میخواست سکس کنه خودشو معرفی کرد. گفتم: داشتی میگفتی . گفت: موقعی که رفتی سراغ نادر، شنیدم ساناز به سیا گفت امشب نوبت نازیه. شوکه شدم. گفتم: نازنین؟ گفت: نمیدونم کدوم بدبختیه. گفتم : این بدبخت دختر دائی بیخبر از همه جای منه. اما رفتم بیرون با کس دیگه ای بود. گفت: اگه امشب تازه اومده باشه. غریبست. اونا هم اجیر شده های سانازن با واسطه سیامک. معادله دو مجهولیم که دلتای منفی داشت این دفعه ریشه مضاعف پیدا کرد. با عجله دست نیوشا را گرفتم و گفتم باید کمکم کنی. منو خوب درک کرد وبا من اومد. بدی کار به این بود که نیوشا نازنین رو نمیشناخت. اگر هم میشناخت همه مثل هم لخت بودن. حجم بالای کس بازار وسط پذیرائی بود و خیلیهای دیگه هم توی اتاقها. به سرعت، سراغ نازنین رو گرفتم. هیچ کس هم اونو نمیشناخت. اتفاقا اتاقی که نیوشا پرده برداری شده بود هم سر زدیم نبودند. بالاخره پویا که کمی از ماجرای اتاقها خبر داشت رو دیدم. نمیدونستنم چی میگم . پرسیدم امشب کجا پرده بر میدارن. در حال مستی قهقه میزد و گفت بالا. طبقه پائین این ساختمون یک سالن بزرگ در وسط داشت. دفعه پیش اینا رو دیده بودم. در اطراف این سالن که پذیرائی میگفتند سه اتاق خواب در انتهای سالن بود. و دست چپ یک آشپزخونه اپن بزرگ. معلوم بود تازگیها یک تیغه جدا کننده دو تا سالن رو برداشتن و جاش پله گذاشتن. پله مارپیچی هم از طبقه پائین به بالا بود اما کنار سالن بود. به سرعت رفتیم بالا. دیگه به این فکر نکردم که راست میگه یا چون مسته قاطیه. آرش همیشه تاکید داشت در اتاقها باز باشه. طبقه بالا بیشتر اتاق بود . نمیگم مثل مسافرخونه ولی به شکلهای مختلف اتاق بود. همه هم اتاق خواب نبودن. در اتاق بسته ای منو آتشی تر کرد. این در بر خلاف درهای دیگه از بالا شیشه نداشت. به بیرون هم باز میشد. بالا همهمه صدا زیاد بود. جیغهای خفیفی رو میشنیدم. دفعه پیش بالا نیومده بودم. میخورد انباری باشه. در رو باید میکشیدم. حدودا ساعت ۲ بود و صدای توی این خونه فقط جیغ و آه بود. حتی آرش رو هم دیگه ندیده بودم. این پارتی تا صبح ادامه داشت. حالا این آرش چه تخمی داشت نمیدونم. دفعه پیش که حتی بعضی از دخترها و پسرها صبح حموم کردن و رفتند. دیدم نیوشا تاپشو در آورد. شرت هم نداشت . توی اون اتاق وی سی دی جا گذاشته بود. گفتم: داری چی میکنی. گفت : اسلحه ای جز این ندارم. رفت پائین. بعد از این دو سال هنوز نفهمیدم چرا لخت شد بعد رفت. میتونست بره و بعد لخت بشه. من همچنان با در اتاق تقلا میزدم. خیلی نگذشت. تا اینکه دیدم آرش نیمه مست اومد. بدون توجه به من در حالیکه میگفت: کدوم احمقی اینو بسته هر چی سعی کرد نشد. به سمت آرش رفتم توی صورتش نگاه کردم. بهش گفتم : زود باش یه کاری کن. تو مثلا میزبانی باید محافظ همه باشی. گفت برین سراغ لاله. با نیوشای لخت دنبال لاله بودیم که یاد آشپزخونه افتادم. سریع خودمونو رسوندیم اونجا. دنبال دسته ای چیزی که کمی تخت وسفت باشه بودم. نیوشا یکی دو کارد آشپزخونه و حتی کفگیر پیدا کرد. ولی ملاغه ای که من پیدا کردم چیز دیگه ای بود. مثل کوزه های قدیمی یا آفتابه لگنهای فلزی که حالا دکور خونه ها شده. این ملاغه با دسته دراز و تختش هم به دیوار آویزان بود. اونو برداشم و نیوشا هم آمد. قفل در معمولی مثل درهای دیگه اتاقها بود. ولی چارچوب در فلزی بود . به هر حال زورم کافی نبود . دسته ملاغه هم شکست. وقتی میگم زمونه زمونه کثیفیه چون هیچ کس به داد دیگری نمیرسه.هرچی داد میزدم صدا نمیشنیدم. داد میزدم نازنین. دیگران فکر میکردن چون مستم عربده می کشم. همه هم تو حال خودشون بودن. در هم که باز نمیشد. توی اون حال و هوا صدا دری اومد و یکی داد زد نیما کمکم کن.برگشتیم دیدیم نازیه. از صدای ما اومده بیرون و افتاد دم در. من در اون اتاق رو هم باز کردم ولی کسی توش نبود. به هر حال خودم رو به نازنین رسوندم و بردمش توی اتاق. وقتی وارد اتاق شدیم و نازنین رو روی تخت خوابوندم دیدم نازنین با پاهائی خون آلود و چشمهائی سرخ توی اتاق افتاده.اتاق روشن بود. نیوشا که به محض دیدن این صحنه بیرون رفت با یک لیوان آب برگشته بود. دستمو گرفتم زیر سرش و کمی آب بهش دادم. حالش بهتر شد. صداش کردم. چشمش رو کمی باز کرد و فقط یک کلمه گفت: ساناز. بلندش کردم و با کمک نیوشا که حالا تاپش رو هم پوشیده بود. از پارتی اومدیم بیرون. قبلش سعی کردم ساناز رو پیدا کنم ولی ندیدمش. تنها راه بهتر شدن حال هممون بیرون رفتن از اونجا بود. نیوشا گفت سی دی رو جا گذاشتیم. برگشت تا اونو بیاره. هر طوری بود نازنین رو سوار ماشین کردم. نیوشا پشت سر ما رسید. و سوار شد. گفتم: آوردی؟ گفت: نبود. دیگه برام این جور چیزها مهم نبود. بعدا فهمیدم این سی دی توسط لاله برداشته شده بوده. توی ماشین یاد دائی و زن دائیم افتادم که الان نگران بچه شونن. موبایلم رو نگاه کردم دیدم بعله تماس گرفتن و من هم جواب ندادم. توی اینجور مهمونیها مخصوصا موقع سکس زنگ مبایلم رو قطع میکردم. و هر از گاهی بهش نگاه. ولی اون شب اصلا نگاه به خودم هم نکرده بودم. پوشیدن لباس هم وقت از ما گرفت. نازنین رو روی صندلی عقب خوابوندیم. نیوشا هم اومد جلو نشست. ساعت تقریبا داشت ۲.۵ میشد. دم در خونه بپاهای آرش همچنان به پا بودن. در باز شد و اومدیم بیرون. اونا فقط بپای بیرون بودن. توی اون ساعت شب باید سریع خودمو به یه خونه میرسوندم. به نیوشا گفتم چه کنیم ؟ گفت : بریم خونه ما؟ بدون هیچ حرفی قبول کردم. خیلی به اونجا نزدیک بود. توی اون راه کوتاه مبایلم زنگ زد. جواب دادم . دائیم بود. ناراحت و نگران . گفتم نازنین با منه. اتفاقی همدیگه رو دیدیم …. دائیم به من اعتماد کامل داشت. من هم از روی همین اعتماد کامل و اینکه نیوشا برادر بزرگتر نداشت خودم رو در برابر نازنین مسئول میدونستم. هر طور بود اطمینانی بهش دادم. به خونه نیوشا رسیدیم . کسی خونشون نبود. گفت: رفتن مسافرت و من هم بخاطر کنکور نرفتم. خونه خالی کرده بودن که ایشان درس بخونه. نازنین بار اول بود که کنکور میداد و نیوشا بار دوم میخواست امتحان بده. خونشون مثل خونه آرش ویلائی نبود اما بزرگ و مایه داری بود. با ماشین وارد پارکینگ خونه شدم. نازنین هم حال خوشی نداشت. هیچ کاری نمیشد توی اون موقعیت بکنیم. بردیمش بالا توی خونه. نیوشا کلی ازش پذیرائی کرد و با دادن آب میوه سر حال آوردیمش. هر چند از اتفاق پیش آمده گریان بود ولی نیوشا از پرده برداری خودش که گفت: نازنین آرامتر شد. توی اون موقعیت نمیشد نازنین رو بخاطر موندنش توی مهمونی سر زنش کنم. زنگ ساعت دیواری خونه ساعت ۴ صبح رو خبر میداد. نازنین رو روی مبل همونجائی که دراز کشیده بود خوابوندیم. نیوشا زود تر ازمن رفت. وقتی نازنین کاملا خوابید. سر مو چرخوندم دنبال توالت خونه میگشتم. از سر شبی که از خونه بیرون زده بودم رادیاتورم رو خالی نکرده بودم. جوش جوش بود. همینطور که سر چرخوندم چشمم به آئینه تمام قدی افتاد که درست نیوشا رو که توی اتاقش رفته بود نشون میداد. در اتاقشو نبسته بود. متوجه شدم که هدیه امشب منه. اما من کاملا خسته بودم. از توی آینه بدنی خوش استیلتر از نازنین داشت. با اینکه یک بار هم توی خونه آرش لخت شده بود ولی به این زیبائیش دقت نکرده بودم. بلند شدم. به سمت اتاقش رفتم. شرت و سوتینشو پوشیده بود. گفت: بفرما. مجلس بی ریاست. رفتم تو. به اتاق زیباش نگاه کردم. در و دیوارش از عکس خواننده های سکسی کاغذ دیواری شده بود. اما نظم چسبوندن اونها روی دیوار خیلی زیباتر بود. بهم نزدیک شد و گفت: دوست داری خستگی از تن هر دوتامون خارج بشه. طفره رفتم و گفتم: آره ولی داره صبح میشه و خواب بیشتر حال میده. خوب منو درک کرد. گفت : قول میدی امروز با هم باشیم. گفتم: باشه. باشه. فقط بگو توالت کجاست. گفت : اونجا. ته اتاقشو نشون داد. دیگه هیچی نگفتمو دویدم. اتاقش الحق بزرگتر از اتاق خواب من بود. و نظم توش نشان از سلیقه نیوشا بود. وقتی وارد شدم دیدم حمومه و توالت فرنگی حاضر. کمربندمو باز کردمو مشغول شدم. نیوشا با همون دو تیکه لباس اومد تو .پرسید: راحت شدی؟ جواب دادم : آره. اما یه سوال . گفت: چیه؟ گفتم: توی این خونه به این بزرگی حموم چرا اینجاست. خیلی جدی گفت: اینجا هر اتاق خوابی سرویس جداگانه داره. به خودم گفتم : احمق جان اینجا خیلی بالاتر از اونجائیه که زندگی میکنی. مثلا ما هم بالا شهریم. اما اینا بالاتر بودن. دیگه کارم تموم شده بود . پاشدم . دستهای نیوشا رو حس کردم که کمرم رو گرفته. و از پشت خودشو به من می مالید. از پشت دست راستشو آورد و کیرم رو گرفت. با اینکه خسته بودم خوابم میومد اما کیرم بیدار و آماده باش بود. دستشو گرفتمو از کیرم جدا کردم. چرخیدمو به چشمهاش نگاه کردم بهش گفتم الان من هیچ حالی نمیتونم بهت بدم. گفت: پس بریم بخوابیم. سریع اومدم بیرونو سری به نازنین زدم. خواب بود. برگشتم به اتاق نیوشا. حالا دیگه باز هم لخت لخت بود. من هم لخت شدمو با شرت خوابیدم. خودشو بهم نزدیک کرد. بدنم داغ داغ شد. خودمو بهش چسبوندم و اون هم دستشو توی شرتم کرد. وای عجب حالی داشت. فقط یادمه داشت باهش بازی میکرد که خوابم برد. با صدای نازنین که میگفت: نیما جون. عزیزم. چشمهامو باز کردم. نازنین دیشبی نبود. چرخیدم . دیدم نیوشا نیست. پرسیدم نیوشا؟ گفت: حمومه. بوی عطری که به تنش زده بود حسابی بینی آدم رو نوازش میکرد. نیم خیز بلند شدم. لبشو نزدیک کرد و بوسه از لبش ربودم. لباسهای دیشبش نبود. از روی تخت اومدم پائین. فقط شرت پام بود. خواستم لباسهای دیگمم بپوشم که نیوشا گفت: حموم نمیری؟ جواب دادم : نه. حسش نیست. اینجای قضیه رو کش ندم. صبحانه که چه عرض کنم دیگه ظهرانه بود خوردیم و زدیم بیرون. ساعت طرفای ۱۱ بود. نازنین رو رسوندم خونشون. خودمم خونه دائی تلپ شدم. فقط منتظر دائی بودم. به هر حال دیشب اولین شبی بود که نازنین مرموزانه خونه نبود. دائی اومد و هرطوری که بود مساله فیصله پیدا کرد. زیاد گیر نبود. به نازنین هم گفتم با وجودی که به حرف من گوش ندادی ولی بهت قول میدم انتقام سکسی که با تو کردن بگیرم. گفت: چطوری؟ گفتم: اون با من، تو فعلا به کنکور فکر کن. ماحصل اون روز این بود که فهمیدم دیشب نازنین به سانازاعتماد کرده. هر چند از پرده برداری هم ناراضی نبوده ولی اونا بد جور باهش رفتار کردن. بهر حال سکس پارتی بود. فرصت نشد تا براتون از وسط سالن بگم. هرچند دیگه همه میدونن اون وسط چه خبره. عصر همون روز تقریبا ساعت ۵ موقعی که خواستم از نازنین جدا بشم پرسید: امشب میخوای بری خونه نیوشا. گفتم: معلوم نیست اما اگر هم برم بخاطر کارهای دیشبی که برای تو انجام داد. البته سکس هم بعید نیست. گفت: حقم که اینطوری بشم. برو خوش باشی. توی این حرفش خیلی چیزها میشد بفهمی. رفتم خونه. همون حرفهائی که برای دائی سر هم کرده بودم ، توی خونه تحویل دادم. ولی خیلی ساده تر. عادت داشتم شبها با دوستام بیرون باشم. حساسیت این دفعه بیشتر روی نازنین بود. حساسیتی که دائیم روی نازی داشت پدرم روی نیکتا ، خواهرمو میگم، نداشت. همچنین تا رسیدم خونه مادرم گفت آرمین امشب میان اینجا. جائی دیگه نری. بگذریم. همش به امشب و اتفاقاتی که میخواست بیفته فکر میکردم. چند بار توی این خیالات خواستم جق بزنم. اما منصرف شدم. میخواستم تمام قوام رو برای امشب بزارم. امشب خواهرمو و نامزدش که هنوز عقد هم نکرده بودن خونه ما بودن. از طرفی مادرم هم خواسته بود امشب رو بیرون نرم. چون پدرم دیر میومد و نامزدمون هم تازه آشنا. پس باید مهمونداری میکردم. هر چند اون از خداش بود من نباشم نیکتا رو یه بار دیگه به فیض برسونه. اول زنگ زدم به نیوشا و گفتم که امشب میام. خونه نبود. با مبایلش که صبح بهم داد تماس گرفتم. بعد زنگ زدم به نادر و ازش خواستم تقریبا ساعت ۸ باهام تماس بگیره و به هر بهونه ای منو بخواد. و مخصوصا با اون یکی شماره خونه تماس بگیره و جریان رو به مادرم بگه. رفتن بیرون من اینطوری نیست که از مامانم اینا اجازه بگیرم. اما اون شب شرایطش فرق میکرد. مادرم نادر رو هم میشناخت و ازش بدش نمیومد. خب همه چیز مهیا بود. میموند اینکه در اون ساعت اتاقم نباشم. اومد بیرون و رفتم حمام. صفائی دادم کامل. وسوسه امشب کیرمو خم و راست میکرد.حواسم به بیرون هم بود. تلفن اتاقم زنگ زد. بعد از چند لحظه قطع شد. مبایلم هم زنگ خورد. مادرم معمولا جواب نمیداد. تا اینکه تلفن توی هال خونه زنگ زد. به نادر بخاطر این فکراش آفرین میگفتم. چون کسی غیر از مادرم هم خونه نبود لای در حمامو باز کردم. مادرم گوشی رو برداشت. خود نادر بود. فهمیدم بد جور هول به دل مامانم انداخته. تلفن که قطع شد خودمو رسوندم به دوش و زیر دوش رفتم. شنیدم مادرم داره در حموم رو میزنه و صدا میکنه. شیر رو بستمو گفتم: بله. مادرم گفت: زود بیا نادر کارت داره. هر طور بود کارمو تموم کردم و در اومدم. به مادرم گفتم: چی شده؟ هیچ وقت در حموم نمیزدی. گفت مثل اینکه یکی از دوستات تصادف کرده بردنش بیمارستان. مادرم میدونست که من با دوستام خیلی عیاقم. قیافه ناراحت به خودم گرفتمو از همون اتاق طوریکه مادرم بشنوه با نادر تماس گرفتم. بعد از تماس. به مادرم گفتم که باید برم. و این در حالی بود که به سمت اتاق میرفتم. سریع حاضر شدم. اما لباسهای معمولم رو پوشیدم. امشب لباس مهم نبود. مادرم گفت: تو برای چی میری؟ گفتم: گفتن باید زود عمل بشه. پول زیاد هم میخوان. ماشین هم که با من بود سوار شدمو سریع رفتم. توی راه با نادر تماس گرفتم و ازش تشکر کردم. با نیوشا هم تماس گرفتمو گفتم: حاضر باشه تا ببرمش بیرون شام بخوریم. با ترافیک خیابونها ساعت ۸.۵ رسیدم. تابستان بود و هوا تاریک نشده بود. وارد ساختمون شدم. اتاق بوی دیشب رو نمیداد. بوی خاص و خوشی بود که هر آدمی رو وسوسه میکرد. دوست داشتم بیشتر در مورد نیوشا بدونم. روی مبلی نشستم که دیشب نازی روی اون خوابید. احوال نازی رو هم پرسید و ادامه داد: دوستش داری؟ گفتم: خب آره دختر دائیمه . اما تا الان به عشق فکر نکردم. نگاهی از روی رضایت کرد. من هم که فهمیدم توی فکرش چی میگذره . گفتم: عشق یک حس که یه دفعه ظاهر میشه ولی سالها حتی تا لب گور همراه آدمه. هنوز این حس رو نه با اون ونه حتی با هیچ دختر دیگه ای احساس نکردم. اون نگاه زیرکانه حالا به یه نگاه عاقلانه تری تبدیل شده بود. به هر حال مرز آشنائی من و اون معلوم شد. گفت: شربتتو بخور. و ادامه داد: دیشب به نازی حسودیم شد. گفتم : از اینکه براش تقلا میزدم. گفت: نه. برای هر دختری بالاخره یکی هست . پرسیدم: پس به چی حسودی کردی. گفت: از اینکه پدر و مادری داره که به فکرشن. اگه خودش لجبازی نمیکرد الان وضعش مثل روز قبلش بود. دیگه موقعش بود که نیوشا بیشتر از دیشب بشناسم. پرسیدم: مگه پدر و مادر تو بفکرت نیستن. پوز خندی زد و گفت: اصلا اونها کنار هم نیستن. تازه فهمیدن بدرد هم نمیخورن. گفتم: یعنی….. طلاق؟ گفت: اگر بگیرن بهتره. اما هر کدومشون یکی برای خودش داره. پرسیدم: برادری … خواهری؟ گفت: منم با جادو و جنبل درست کردن. ادامه داد: سوال بعدت هم معلومه که چه طوری توی این خونه تنهام؟ راست میگفت: دقیقا همین سوال توی ذهنم بود. گفتم: آره برام سواله. گفت: مادرم تهرونیه ولی پدرم اهل کرجه. وقتی پدرم برای کار به تهرون اومده بود توی شرکتی که مامانم منشیش بود با هم آشنا میشن. با وجود مخالفت پدر پدرم با هم ازدواج میکنن. نتیجه اولین سکسهاشون میشم من. اختلافها از موقعی بود که پدرم از اینکه مادرم توی شرکت با همکاراش شوخی میکرد بدش میومد و با آمدن یه تازه کار هم توجهات به سمت اون جلب شده بود. مساله سکس و عدم ارضا مناسب بدترین آفت بوده. اینو مادرم میگه. پرسیدم : پس اینها رو مادرت تعریف کرده؟ گفت: آره. اما با ترحم بر خودش. هر وقت همکارش ارضاش میکرد از بابام بد میگفت. گفتم: از خودت بگو. از تنهائیت. گفت: پدرم بعد از ازدواج با مادرم. کارش هر روز بهتر از دیروز میشه. تا اینکه میتونه این زندگی رو درست کنه. اشاره به خونشون کرد. اون موقعها وقتی بابام این خونه رو خرید کلاس چهارم پنجم ابتدائی بودم. یه چیزائی میفهمیدم. اکثر شبها بابام خونه نمیومد. بعد از مدتی ،رفت و آمد خالم به خونه ما زیاد شد. الان میفهمم که به زندگی مادرم حسودی میکنه. هنوزم. یادمه خالم بعد از مدتی یه مردی رو هم با خودش میاورد.هر جوری بود منو میخوابوندن. نمیدونم بابام فهمیده بود یا نه. ولی یه بار یادمه دعوای مفصلی کردن. مادرم هم داد میزد: تو که از من بدتری. این جور کارها ادامه داشت. منم توی این وضع نفرت بار با وجودی که در رفاه کامل پول بودم به زور به دبیرستان رسیدم. از بخت خوب یا بدم با پسری آشنا شدم که دوست صمیمی و جون جونی ساناز از آب در اومد. من هم سن سانازم. ساناز اون موقعها همسایه ما بود و همکلاسیم هم بود. فکر میکرد من دوستشو از چنگش در آوردم. پرسیدم: سیا رو میگی؟ گفت: نه بابا. اسمش امیر بود. وقتی با من دوست شد از شیطنتهای ساناز بدش میومد. پرسیدم چه جور شیطنتهائی؟ گفت: ساناز هر پسری رو میخواست ، الان هم همینطوره، میخواد با اسلحه سکس اونو برده خودش بکنه. فکر میکنه همه مردها بخاطر سکس عاشق میشن. گفتم: بقیه …. بقیشو بگو. گفت: به هر ترتیب که بود من از امیر و امیر از من خوشش اومده بود. یه شب مثل الان و دقیقا همون جائی که تو نشستی امیر هم نشسته بود. حرفهامون دیگه بوی و رنگ سکس میداد. و نهایتا آتش سکس وجود هر دوتامونو گرفت. و من در سکس با او به جمع زنان پیوستم. پرسیدم : تو که گفتی دو هفته پیش سیا اینکار رو کرد؟ گفت: دو هفته پیش خرکی با من سکس شد و خونریزی پیدا کردم. منم از این موضوع میخواستم موضوع رو توی سر سیا بزنم. پس نباید حتی به تو هم میگفتم. منتهی من کسی کنارم نیست تا ازم دفاع کنه. هر چند دیگه کاری هم نمیتونم بکنم. پس از آه طولانی ادامه داد: خوشحال بودم ولی از پایبندی امیر نگران. دو سال بعد یعنی پارسال کنکور دادم قبول نشدم. امیر کنکور داد قبول شد. راستی یادم رفت: بعد از ارتباط صمیمی من با امیر ساناز با من قهر کرد. و حتی بجائی رسید که پدرشو مجبور کرد محلشونو عوض کنند. ساناز هم در کنکور قبول شد. البته رشته هاشون فرق میکرد. ولی از شانس بد من توی یه دانشگاه. امیر کوفتی درگیر هیجانات دوران دانشگاه و مدرک شد و حرفهای ساناز مخصوصا اینکه ساناز از دعوای بابا مامانم خبر داشت و برای امیر کوه ساخت و امیر دهن بین تازه به دوران رسیده از من جدا شد. اگر خواستگاری دست من بود شاید میتونستم نگهش دارم. ولی پشتی هم نداشتم. بعدها با زیاد اومدن من به در دانشگاه که با امیر میخواستم حرف بزنم و اون منو از خودش میروند با سیامک آشنا شدم . اونم از دانشگاه بیرون میومد. منم دیگه ترفند ساناز رو میخواستم بزنم. با سکس شروع کردم ولی ساناز باز هم میخواست انتقام بگیره. و گفتم دو هفته پیش چه طوری گرفت. بقیه حرفهاش دیگه معلوم بود. ساعت ۹.۵ شده بود. پرسیدم: با این حرفها بجائی رسیدی که بگی چه جوریه تو خونه تنهائی؟ گفت: پدرم بخاطر تجارت همیشگیش ایران پیداش نمیشه. این هفته هم رفته امارات. منو به امید مامانم تنها گذاشته. وقتی خواست بره دیگه خونه نیومد. مثل دفعه های قبل تلفن کرد. وقتی گفت: مامانت پیشته. گفتم : آره. در حالیکه مامانم هم چند روزی بود بیمارستان بستری بود. و گفته بود به بابات نگو. پرسیدم: بیمارستان؟ گفت: یه سقط نا بهنگام داشت. باز خالم کار دستش داده بود. فهمیدم اینا همشون اینکارن. گفتم : مامانت الان کجاست؟ تو از کجا اینا رو میدونی؟ گفت: هنوز بیمارستانه. مثلا با دوست دکترش نقشه دارن که خانواده مامانم نفهمن. فهمیدم این بیمارستانه عجب بیمارستانیه! منم از اینجا میدونم که مامانمو در حال سکس با دکتر تو خونه دیدم. بعد از اون جریان وقتی مامانم فهمید که من فهمیدم دیگه توی این خونه سکس ندارن. خب دکتر رو هم توی بیمارستان دیدم . پس معادله نمیتونه سخت باشه. مساله سقط هم توی بیمارستان کار مجهولی نیست. بالاخره فهمیدم. به شوخی گفتم: پس الان مامانت بیمارستان هم نیست. گفت: رفته خونه باباش. بگه که خوب شده. نمیدونه بابا رفته امارات. دلم براش واقعا سوخت. از طرفی باورش هم سخت بود. مخصوصا اینکه دو روز هم نشده بود با هم آشنا شده بودیم. بی مقدمه پرسیدم: تو این همه حرفها رو به امیر که دوستش هم داشتی نگفتی ولی به من تازه یه شب هم نشده ……..حرفمو قطع کرد و گفت: به امیر هم گفته بودم. اونم قبول کرد که همراه من باشه ولی ساناز لعنتی از من و خونوادم یه غول بی شاخ و دم ساخت. فکر میکنی خودش کیه. بابا مامانش عقد نکرده ساناز رو درست کرده بودن. برق سه فاز از کلم پرید. من با ساناز مدت زمان زیادی دوست نشده بودم. و نادر منو زود با خبر کرد. بنابراین روی ساناز کار نکرده بودم. پرسیدم: تو از کجا میدونی؟ گفت: اون موقعی که همسایه ما بودن. با اولین دعوائی که من و ساناز توی مدرسه کردیم و مامانم رو مدرسه خواستن مامانم بعدش منو از ساناز برحذر داشت. وقتی مامانم احساسات منو نسبت به ساناز دید که حاضر نیستم به راحتی ولش کنم، آخه ما با هم دوست بودیم و چند روز دیگه دوباره فراموش میکردیم، سعی داشت منو با خبر کنه. ولی نمیدونست چطوری بهم بگه. دست و پا شکسته فقط گفت: من با مامانه ساناز دوست بودم. بعد از عروسی منو بابات توی همون سال واسطه آشنائی مامان و بابای ساناز با هم شدیم. یه روز رفتم خونه مامان ساناز. مامان مامانش پیر بود و تنها. آخه بچه آخر خونواده بود. مامانش گفت: مامان ساناز با نامزدش توی اتاقن. دارن تعریف میکنن. اون روز منتظر شدم. و بعد مامانش خبر از سکسی داد که حاصلش ساناز بود. بخاطر اینکه آبروشون نره همون ماه عروسی کردن. نیوشا روبه من کرد و گفت: من اون موقع دلیلی نمیدیدم که این حرفها رو به من میزد. ولی حالا میفهمم که منظورش این بود که ساناز دختر همون مادره. نیوشا بلند شد و اومد کنار من نشست. سرشو گذاشت روی شونه راست من. دست راستمو انداختم روی شونه راستش. بدنی داغ و گوشتالود داشت. با تمام احساسی که در خودش جمع کرده بود گفت: فقط دلم میخواست بار این همه حرف رو نکشم. میخواستم باهت درد و دل کنم. حالا فکر میکنم تو منو درک میکنی. و واقعا درکش میکردم. گفتم: درکت میکنم. گفتم: با همه این حرفها زندگی حق تو و حق همه ماست. به هر حال آدمهای نامرد بسیارن. پرسیدم تو امسال کنکور داری؟ گفت: آره خیر سرم. هیچی هم نخوندم. گفتم: عیب نداره. ولی حتما امتحان بده. من نمیگم دو روز عاشقت شدم. خودتم میدونی اگه بگم دروغ گفتم. ولی دلم میخواد بهم وفادار باشی و مدتی دوست. مطمئنم ضرر نمیکنی. خوشحال شد. سرشو از روی شونم برداشت و دستهامو گرفت. گفت : حرفهات بهم آرامش میده. الان یه شام عالی میچسبه. بیا دیگه بیرون نریم . گفتم: آخه شام. گفت: میگیریم. گفتم: فقط پیتزا نه. ساعت طرفای ۱۰ بود. نیوشا بلند شد تا تماس بگیره غذا بیارن. منتها سه تا سفارش داد. گفتم: چرا سه تا؟ گفت: درسته مامانم نیست ولی فضول که دارم. منم تماس گرفتم با خونه و گفتم: تا صبح توی بیمارستان درگیرم. پدرم شاکی شد که من دو روزه ماشین ندارم. ماشین شرکت هم دست “میمنی” حسابدار شرکته. گفتم : میدم نادر میاره. زنگ زدم به نادر و نشونی دادم اومد. دیر اومد. با نیوشا داشتیم شام میخوردیم که اومد. دیگه بالا نیومد. نادر از اون هفت خطها بود. اما چون من رو چهلم میدونست سعی نمیکرد توی کار من کنجکاوی کنه. خیلی هم با معرفت بود و البته هست. درسته که من زیاد اهل سکس نبودم ولی زبون من خیلیها رو جفت و جور کرده بود. خیلیها رو دشمن. پیچیده اونها فقط ساناز بود که به خیال خودش داشت صفای کارهاشو میکرد. به نادر گفتم قضیه رو سوزناکتر کن. سوئیچو دادم رفت. برگشتم بالا و جالبه که احتیاط رو فراموش نکرده بودم. شام ساندویچ بود. خیلی برام مهم نبود. مهم این بود که مهمون دختری زیبا با بدنی بلوری بودم و از همه مهمتر داغ برای سکسی داغ. با این حال ساندویچ دوم رو هم من خوردم. خونه نیوشا همونطور که گفتم بزرگ بود. بزرگتر از خونه ما و خیلی کوچکتر از خونه آرش. امکانات این خونه سونا و جکوزی نبود. فقط تعبیه دو تا حمام در دو اتاق خواب بود. طبقه پائین سه اتاق خواب داشت و یکیش دارای حمام. طبقه بالا هم همینطور. دیشب غلو کرده بود. وقتی بهش گفتم : خودشم خندش گرفته بود. گفت: باور کردی؟ گفتم: تو که میدونی تا ته یه چیزی رو نفهمم باور نمیکنم. دیگه حرفی برای گفتن نداشیم. نمیخواستم شروع کننده باشم. چون خودش دیشب منو به این خاطر دعوت کرد. حتی پیشنهاد دیدن ماهواره و تلویزیون رو ندادم. اونم صوتی تصویری کار نکرد. بردم توی اتاقش تا آلبومشو نشونم بده. با دیدن آلبوم یاد حرفهای سر شبش افتادم. ولی آلبوم دیگه ای داشت که سر آغاز شبی خوش بود. تازه شب خوشم داشت شروع میشد. کامپیوتر نداشت ولی آلبومی بهتر از اون داشت. هر دو سر تخت نشسته بودیم. تا دیدم آلبوم اینطوریه. گفتم اینجا چقدر گرمه هر چند خیلی هم گرم نبود. کولر هم کار میکرد. رفتیم رو مبلی که سمت تلویزیون بود نشستیم. مبل طوری بود که وقتی مینشستی هال تا انتها دیده میشد. البته هال اینها با پذیرائی یکی بود. فقط مبلهاشون زیاد بود. یادمه سه دست مبل به طرز جالبی چیده شده بود. جای مبل مهم نبود. مهم مبلی بود که پهنای لازم رو برای کار ما داشت. مبلی توی مایه های راحتی. نیوشا به طرز وسوسه انگیزی با تاپ بنفش رنگش کنارم نشست و پاهاشوروی مبل جمع کرد. منم که کیرم بیدار شده بود. مثل نوزادی که لگد میزنه و میخواد از شکم مامانش بیرون بیاد به شلوارم فشار میاورد که بی انصاف زود باش. منم فعلا وقتی نشستم پاهامو باز کردم. شلوار تنگ پام بود و پیراهنه آستین کوتاه. آلبومو باز کردم. آلبوم هنر پیشه های معروف سکسی بود و حتی عکسهائی از سکسهای کاملشون. نپرسیدم از کجا آورده یا میاره. خب این هم طبیعی بود. نیوشا سرشو به سرم نزدیک کرده بود و نفسهای تندی داشت ولی منظم. دستشو روی سینه هام میکشید. بهم میگفت تو خیلی خوبی و کاش تو مال من بودی. نگاهش کردم لباش لرزش داشت. منم آب توی دهنم طاقت موندن نداشت. طپش قلبم هم داشت نوید طوفانی رو میداد که قرار بود منو به ساحل امن برسونه. نیوشا نیم خیز شد که بره مشروب بیاره. وقتی منو توی اون وضع دید این کار رو میخواست بکنه. ولی دستشو گرفتم و گفتم سر شام خوردم. اینم از کس خلی اون شبم بود که با ساندویچ مشروب میخوردم. دوباره به حالت اول برگشت. توی آلبوم به عکس کیری در کس رسیدیم که نیوشا با انگشتش اشاره کرد و هوس آلود گفت: من از اینا میخوام. منم بلا فاصله اون یکی عکسو اشاره کردم که منم از اینا میخوام. عکس دختری بود که ساک میزد. گفت: تو هر چی بخوای بهت میدم. ساعت و زمان هم از دستم خارج شده بود. دکمه های پیراهنمو یکی یکی باز میکرد. منم بیکار نبودم با دست راستم بند های تاپشو آزاد کردم . آلبوم دست چپم بود. بسته گذاشتمش روی مبل کنار دستم. قطعا اگه آلبوم هم نبود نیوشا یه طور دیگه شروع میکرد. قبل از اینکه تاپشو پائین بدم رو به پائین رفت و جلوی من دو زانو بین دو تا پاهام نشست. کمربندمو براش باز کردم. اونم زیپ شلوارم رو پائین داد و بعد شرتم و کیر شق شده ام. به کیرم گفت: خیلی مخلصیم! نیوشا یواش یواش از بالا شروع کرد. چقدر آب دهنش داغ بود. پیرهنم رو در آوردم و شلوارم رو خواستم در بیارم که نیوشا کمک کرد و بدون اینکه بلند بشم با شرتم در آوردشون. حالا من لخت توی دنیای دیگه ای بودم. مبل از تخت برام راحتتر بود. و کنترل انزال بهتر بود. جون نشسته بودم.از بالا سینه های درشتش حشریترم میکرد. به خودم به خاطر مقاومتم تبریک میگفتم. دقیقه های زیادی بود که ساک میزد و با نگاهش میخواست بدونه بسه یا اینکه ادامه بده. و ادامه میداد حالا با دست چپش دسته کیرمو گرفته بود و با زبون داغش زیر کیرم رو میلیسید. چقدر با التهاب و با حوصله. معلوم بود فیلمهای سوپر خوب آموزشی بهش داده و الا کیر ایرانی رو لیس زدن با این قد و قواره های قناص، ساکزن رو حرفه ای نمیکنه. منم آهم دیگه در اومده بود. یکی دوبار بی خیال کس شدم. میخواستم بریزم توی دهنش ولی مقاومت کار خودشو کرد. مخصوصا اینکه هر از گاهی سر حساس کیرم رو فشار می داد. اندازه کیرم هم طولی و هم عرضی تغییر کرده بود. نمیگم خیلی زیاد ولی منو شرمنده کس نکرد. به اندازه ای برام ساک زد که اگر میگفت باز بزنم میگفتم دیگه برو برای بابات بزن. دخترهای ساکزن میدونن مکیدن آب عشق (منی) مرد چه طعمی داره. بازوهای گوشتیشو گرفتم و از روی کیرم بلندش کردم و در حالیکه دستهام زیر بغلهاش بود تاپشو از پشت گرفتم و به آرومی پایین کشیدم. سینه هاش منو وسوسه خوردن کرد. به سمت جلو متمایل شدم و با بوسیدن سینه هاش شروع به مک زدن سر سینه ها که حالا راحت با دندون میشد گازش بگیری کردم. دست چپم پشت کمرش بود. پوزیشن بدی بود. برای من بد نبود. کمی از این سینه و کمی از اون یکی به سمت بالا اومدم. در حالیکه ازش لب گرفتم. لب که نه زبان بر زبان بلندش کردم. حالا دیگه تاپش در اومده بود. اما شرت به پاش بود. هیجان سینه هاش دیوونم کرده بود. هر دو برگشتیم و روی مبل خوابوندمش. پای چپش دراز روی مبل و پای راستش روی زمین تا من در این فاصله براحتی بیاراممخوابیدم روش . وقتی لب به لب بودیم و سینه هام روی سینه هاش. دستهاشو توی موهام فرو کرد و سرم رو بالا آورد. گفت: نیما طوری بکنم که تمام غمهای گذشتم یادم بره. مثل سگ گرسنه ای که به طعمه اش میرسه ملیسیدمو از لب و پوست صورت زیباش چیزی نمیخواستم بمونه. و گردن زیبا ، نرم و کشیده. دیگه چشمهای زیباشو بسته بود و سرش رو به عقب داده بود. نخواستم سنگینی بدنم نفسشو بند بیاره . سینمو از سینش جدا کردم. بین دو پاش پای راستم رو زانو کردم. پای چپم روی زمین بود. حالا سینه خوردن صفای دیگه داشت. همینطور که با زبون داغش سر کیرم رو داغون میکرد با زبون آه از سینه هاش میکندم. ول کن سینه هاش نبودم . انگار خسته شده بود یا واقعا در رویای خودش لذت میبرد. پای راستش که روی مبل نبود آورد بالا و هم پای چپشو روی شونه هام قرار داد. حالا منم راحت تر بودم. به ناف و شکم و بعد شرتش رسیدم. از شرتش بوی خوبی به مشامم میخورد. شرتش طوری شده بود که برجستگی کسش رو نمایان کرده بود. نمناک به نظر میرسید. با زبان سعی کردم از این نم هم بهره مند بشم. اما گرفتن شرت با دندان و کشیدن و رها کردن و ضربه ای که به چچوله خورد آهش رو در آورد ولی آهی از روی رضایت. رانها مسیر بعدی من بود. عطش بیدارشده ام خاموش نمیشد. رانهای خوش تراشی میدیدم که منو یاد رانها از دست رفته نازی انداخت. آخه سکس با نازی هیجان رسیدن به کس رو نداشت. رفته رفته من هم روی زانو بلند می شدم. آخرین مرحله سر انگشتان پا نیز منو یاد سکس فوت می انداخت ولی زیاد مکث نکردم. حالا روی بدنش مال من شده بود. چرخوندمش و در پوزیشنی قرارش دادم که اول خودم بودم. با نوازش باسنهاش شرتشو گرفتم و در آوردمش. روی زمین با زانو و خم شدم به روی کسش. این کس تازه تیغ خورده، خوردن داشت. صاف صاف. حتی لای لبها هم صاف شده بود. کار امروزش بود. چون چهره کسش از دیشب خاطرم بود. پاهاشو هم که داده بود بالا و رانهاش صورت صاف منو نوازش میکرد. از سوراخ هوا میلیسیدم تا به شکاف آزادی. حسابی آبکی شده بود. و انگشت دست راستم به این شکاف باور رهائی میداد. خوشبختانه کیر من اذیت نمیکرد ولی وول زیاد میخورد. حتی چند بار خواستم بچپونمش توی سوراخ تا دیگه صداش در نیاد. اما چه کنم که می ترسیدم زود گریش در بیاد و احتیاط شرط عقل بود. توی این همه دوندگی و به فکر اینجا و اونجا بودن کاندوم از یادم رفته بود. بلند شدم تا توی این کس آماده بزارم. گفت: مطمئنی ؟ گفتم: نه. گفت: کاندوم توی اتاق خوابه. به هر حال فاصله ایجاد شده منو دوبار تقویت میکرد. علت تاخیر انزال من با این همه هیجان، سِر کننده بود که اون روز چند بار زده بودم. بعد از شیو توی حمام و بعد از شام هم تکرار کرده بود. این کس با کسهای دیگه فرق داشت. منتهی دیگه از توالت رفتن ندونیم بهتره. نیوشا رو بلند کردم و ایستادیم. همدیگر رو چنان در آغوش میفشردیم که انگار سالهاست عاشق رسیدن بهم بوده ایم. باز گفت: امشب کسمو پاره می کنی؟ گفتم: بیا آره. موقعی که میرفتیم اتاق خواب سر راه شیشه مشروب رو از روی میز برداشت و سر راه هم چراغهای خونه رو بجز یکی خاموش کرده و حالا دیگه تخت آخرین جولانگاه من بود. با مشروب موافق بودم. نیوشا شیشه رو داد به من . منم بعد از لب که قوام رو تقویت میکرد بهش مشروب دادم. پوزیشنش روی تخت خیلی مناسب بود. بالشی پشتش که سینه هاشو بالا میاورد. جلوی سینه هاش قرار گرفتمو و کیرم رو لای سینه هاش قرار دادم. شیشه رو از دستم گرفت و یواش یواش توی چاک سینه هاش که حالا کیر من اونو پر کرده بود میریخت. الکل مشروب کیرم رو نوازش میکرد . میترسیدم نتونم مقاومت کنم و باز به فرجام کس نرسم. شیشه رو گذاشت بالای سرش. بعد سینه هاشو بهم فشار داد. و آب دهانشو هم روی کیر من.میگفت : سینه هام همش برای تو. منم حرکات رفت و برگشتیم زیاد شد. بعد از چند بار فشاری به کمرم وارد شد. بهش گفتم: دیگه کس میخوام. به سمت چپش چرخید و با دست راستش از زیر بالش یه کاندوم آورد. کاندوم تاخیری بود. کشیده رو دو زانو ایستادم تا کاندوم رو برام زد. به نظر حرفه ای کار کرد. روی کس خودش هم پمادی ریخت که واقعا کار رو برای من راحت کرد . پماد با دمای بدن آب میشد و مسیرش رو هم خوب بلد بود. به آرامی کیرم رو روانه کسش کردم. و در حالیکه حسابی توی بغل گرفته بودمش تلمبه زدن رو شروع کردم. بعد از دقایقی گفت: منم میخوام. فهمیدم طالب برگشتن. چرخیدیم. من زیر بودم و اون حالا همه کاره. ریتم کارش عالی بود و پوزیشنش سینه هاشو هم به من تقدیم کرده بود. گفت: میخوام با هم خالی بشیم. پماد جلوی دستش بود اونو خالی کرد روی سینه من و بی مقدمه روی سینه من دراز کشید. باباش از امارات برای خودش آورده بوده. فکر میکنم از اونایی بود که عربها به کیرشون میزنن. و ریتمیک جلوعقب. منم باسنهای نرمشو کورمال میمالیدم. برگردوندمش. خوشش اومد . حالا من تلمبه میزدم. و تمام بدنم چسبیده بود به بدن نیوشا. چندین بار چرخیدیم. و این لذت رو برای هم تقسیم کردیم. کیرم سِر بود. ازش میپرسیدم آبم اومد من بالا باشم یا تو. اونم برای اینکه منو حشریتر کنه و انزالمو دیرتر، وقتی من بالا بودم میگفت: من. و وقتی اون بالا بود میگفت: تو. و منو هی مجبور میکرد بچرخیم. تخت واقعا نرمی داشت. با دستهامون همدیگه رو قفل کرده بودیم. عرق از پشت هردوتامون زده بود بیرون. نگاهم به نگاهش قفل بود. تا اینکه وقتی رو بودم گفتم: کدوممون؟ گفت: تو. آبم با فشار زد بیرون. مکث نکردم کشیدم بیرون. دستم با عرق تنش خیس بود دستمو به کیرم بردمو کاندوم رو انداختم کنار. بر خلاف پریشب آب بیشتری ازم اومد. طوفانی که منو تا الان همراهی کرده بود منو به ساحل داد. سلامت. یادم نیست از آبم خورد یا نه. یادمه بلند شد ملافه پایین تخت و به هردوتامون پیچید و خوابیدیم. صبح اثر سکس دیشب رو بخوبی در خودم احساس میکردم. انگار تازه متولد شده بودم. بعد از صبحانه مجبور بودم با نیوشا خداحافظی کنم. توی دانشگاه کار داشتم. پرسید : بازم پیشم میای؟ بوسیدمشو گفتم : اگر تو بخوای آره. رفتم دانشگاه. همون روز ساناز رو در دانشگاه دیدم . سعی کردم خودم رو بهش نشان ندم. اما دیدنش منو دوباره به یاد نازی، و حرفهای نیوشا انداخت. بعد از کارهام زنگ زدم به نازی که امروز برای کنکور میاد پیشم؟ استقبال کرد و بعد از ظهر اومد. حرفهائی از دیشب و پریشب به کنایه به هم گفتیم . اما آخرش ازش خواستم تا بعد از کنکور صبر کنه و اگر ساناز یا هر کس دیگه ای باهاش تماس گرفت کاملا محتاط باشه. توی اون دو هفته باقیمانده که البته دو سه روزیش هم گذشته بود موفق شدم دو بار دیگه با نیوشا سکس کنم. که لذت اولی رو نداشت. نازی هم هفته آخر نیومد. روز کنکور هم، هم نازی و هم نیوشا رو من رسوندم. و اما شعله انتقام هر روز در وجودم شعله ور تر میشد. توی همین دو هفته ساکت ننشسته بودم و با نادر مشورتهائی داشتم. اما بهش نگفتم میخوام انتقام بگیرم. انتقام واژه ای مضحک در کارهای ما بود. خودمم نمیدونستم با سانازی که به من میگفت دختره ولی به همه کس میداد چه کنم. از طرفی عامل نازی خود ساناز هم نبود. توی اون دو هفته با نادر طرح یه سکس پارتی شلوغتر از قبل رو بررسی میکردیم. اما نه من جای مناسب داشتم نه نادر. مهمتر اینکه من به فکر سکس نبودم. ولی نادر از دید حال کردن به قضیه نگاه میکرد. بالاخره کتمان موضوع از من و پرسش از نادر، برای اینکه حساسیت موضوع رو منو ناچار کرد تا اشاره به هدفم بکنم. جالبه خیلی خونسرد گفت: اینو از اول میگفتی. آرش وسط مرداد باز هم یه پارتی میخواد بگیره ولی چون جاش تکراریه میترسه.تو که با اون خوبی. بیا تا بانی این دفعه سه تائی بشیم. بالاخره سه تا فکر، بهتر از دوتاست. گفتم: از هدف من چیزی نگی. آرش اون موقع تهران نبود. منم به امید اون منتظر شدم تا هفته بعد. یعنی هفته ای که نازی و نیوشا کنکور داشتن. با آرش که صحبت کردیم آرش حاضر به قبول مکان نبود. بالاخره ویلای شمال بابای نادر در نظر گرفته شد. با محافظت ویژه آرش و مهمونداری من، از دعوت تا پایان. در محافظت به آرش اعتماد کردیم چون تجربه دو تا سکس پارتی رو داشت. قبول کردیم تا وسط مرداد ماه این پارتی رو برگزار کنیم. من هم تا اون موقع درگیر بساط ابن بزم شدم. برای کسهای ناب و این کاره با پویا تماس داشتم و اون سیما گربه ( بخاطر چشمهای گربه ایش) رو معرفی کرد. اما چون میخواست کار منو تلافی کنه منو براحتی با سیما آشنا کرد. کار من برای پویا مثل کار من برای نادر نبود. برای پویا کس یه نفر دیگه رو برای پویا تور کردم و از ترفند من هم شگفت زده شد. اما برای اون بی کس شده هم یک کس تازه کار فرستادم. سیما عجب چشمهائی داشت. سینه درشت و باسن باریک اما گوشتالود. ورزشکار و خوش هیکل. به پویا گفتم: چرا مهمونی آرش نیومد؟ گفت: آرش اینو نمیشناسه. اما مجلس گردون خوبیه. رابطمو با سیما نزدیک کردمو رفته رفته کیسهای خودم رو هم باید معرفی میکردم. وقتی اسم ساناز رو گفتم: پرسید کدوم ساناز؟ نشانیهاشو دادم. به هر حال سیما هم توی همون دانشگاه بود. گفت: من با این مشکل دارم. مثل اینکه اوضاع داشت جور میشد. ساناز دختری پر مدعا بود و اونائی که دورشو میگرفتن موقتی بودن. از طرفی همش میخواست حال یکیو بگیره. پرسیدم: مشکلت چیه باهش. گفت: اینطوری همدیگه رو تحویل میگیریم اما من از خودش و کاراش بدم میاد. گفتم: منم همینو میخوام. یه چیزائی حالیش کردم. پسرها و دخترها انتخاب شدن. اما سیما در نقشه من در مورد ساناز تاثیر گذار بود. سیما چند تا هم پسر هیکل ورزشکار که دوستاش بودن وبا اونا بدنسازی کار میکرد دعوت کرد. دیگه اون لوس بازیهای آرش که هر کی با دوست دخترش بیاد از بین رفت. هر طور که بود سیما ترتیب دعوت دخترها رو داد. من و نادر هم با پسرای باحالتر از خودمون ریختیم روهم. حتی نازی و نیوشا رو هم سیما دعوت کرد. این جز نقشه من بود. میخواستم ببینم کدومشون در این مورد به من میگن. نازی گفت اما نیوشا نگفت. اینجا سیامک مزاحم بود که سیما با اجیر کردن یکی از دوستهاش سیامک رو شب مورد نظر توی خونش مشغول کرد. پس رابطه سیا با ساناز هم فقط سکس بود. شب مورد نظر رسید. یادمه وسطای مرداد جواب اولیه کنکور اومد که نازی میتونست انتخاب رشته کنه. رتبش هم خیلی خوب بود. اما خیلی خوشحال بود. به بهانه جایزه این کارش موافقتشو گرفتم و رفتن ما به شمال راحت شد. مخالفتهائی بود که اگه توی راه گیر بدن و از این حرفها. به هر حال شد و قول دادیم دو روزه بریم برگردیم. ماشین بابا رو هم با خواهش و تمنا گرفتم. توی راه با نیوشا تماس گرفتم که امشب میام پیشش . گفت: من تنها نیستم، مامانم خونست. قطع کردمو گفتم : امشب معلوم میشه و دیگه نازی از موضوع هم با خبر بود. توی راه هم مساله ای پیش نیومد. رسیدیم شمال. به خونه گفته بودم که میریم ویلای یکی از دوستام. خونواده های من و نازی هم چون سعی میکردن من و نازی با هم باشیم زیاد گیر نمیدادن. نگرانی اونها راه بود و چیزای دیگه. تقریبا ساعت ۴ رسیدیم. خب من باید زودتر از بقیه به ویلا میرسیدم. اومدن بچه ها رو وقتی کرده بودیم. اون شب بعضیها هم نیومدن. اما بیشتریها اومدن. ساناز هم تشریف آورد. نیوشا هم با ساناز رسید . اینکار رو از روی عمد کردیم. منو که دیدن شاخ در آورده بودن. نیوشا دیگه نمیدونست چی بگه. پرسیدم با هم رسیدین…..!؟. گفت: اتفاقی همدیگه رو دیدیم. فقط به فکر آخر شب بودم. هر چند سکس پارتی ما از همون اول سکس بود. فکرشو بکنید که توی یه سالن که برای ما نسبتا کوچک بود ۱۰ تا پسر و ۱۶ تا دختر چه طوری جا میشن. تعداد بیش از این بود. شامی در کار نبود همش کس خوری و کس خلی. کیکی سفارش داده بودم که ۴ طبقه بود. دروغی چو افتاد تولد نیما خانه. کیک که تنها نمیخوردن روی سینه میزدن مزش بیشتر بود. حالا دیگه همه حتی پسرهای هیکل معرفی شده توسط سیما گربه ، لخت بودن. ما میزبانها هم. دخترها واقعا ترکونده بودن. همه چیز در هم و برهم. آرش هم الحق محافظان به موقعی گذاشته بود. دلخوش خنک بودن. سر که می چرخوندم پسرا یه دختری رو گرفته بودن میکردن. دخترها کیر پسری رو ول نمیکردن. یکی آبش میومد همه میزدن زیر خنده. منم قاطی جمع شده بودمو با دو سه تا از کس تازه ها حال کردم. ترتیب قرص برای دخترها هم توسط سیما داده شده بود. حتی تا اینجاش هم فکر کرده بودیم. نازنین هم به هر حال از این وسط سهم هائی از من برد. ولی نگاه نازی با بقیه فرق داشت.کارمون دوری بود. یعنی کنار دورها رو زیاد مجبور نمیکردیم. نازی هم بعد از کمی حال توی اون وسط رفته بود کنار نظاره میکرد. اینو خوبه بگم شام اختیاری بود هرکی دلش میخواست میرفت میخورد. مهمونی خاله که نبود. طرفای ساعت ۱۲ تازه سکس شرطی شروع شد. شرط میبستن و باخته باید هم کون هم کس میدادن. کاملا شوخی با مزه ای بود و طرحی نو. دخترهای این کاره از قبل کونشونو چرب کرده بودن. هم دیدن داشت هم آب آدمو در میاورد. ساناز، بیخبر از این جریان بود. البته دوستای نزدیک ساناز که مهمونی آرش هم بودن دعوت کرده بودیم. اونها هم بیخبر. والا حالگیری از ساناز توفیری نداشت. به سیما خودمو رسوندمو گفتم وقتشه. سیما میداندار بود و هر دختریو وسوسه میکرد. ما پسرها هم که از قبل وسوسه بودیم. با یادآوری من سیما گفت: کدوم دختری حاضره بامن بازی کنه. دوستهای خودش قبول نکردن. میشناختنش که پیشش کم میارن. دوستهای ساناز ، سانازو تحریک میکردن. این اخلاقشون رو میدونستم. زیاد دیده بودم. قبلا با سیما هماهنگ بودیم. متلک از پیش تعیین نشده نیوشا ساناز رو بیشتر تحریک کرد. توی اون برو برو دوستای ساناز گفت: بفرما ساناز خانوم، ملکه ادعا. ساناز هم برای اینکه خراب نشه گفت: تا بترکه چشم حسود. چون نزدیکشون بودم فهمیدم. رفت وسط و گفت: من حاضرم. با آمدن ساناز وسط پسر هیکلها که نشسته بودن شروع به آماده کردن کیرشون میکردن. هرچند اونها با دیدن هیکل ساناز کم حشری نشده بودن. ساناز گفت: بگو چی کنم تا چشتو در آرم. کار شرطیها اینجوری بود. اول رجز میخوندن بعد یه چیزی شرط میذاشتن. سیما تا اومد بگه…. من پریدم وسط . گفتم: من میگم. قبوله؟ ساناز نمیتونست قبول نکنه. چون توی اون موقع با خوردن زیاد مشروب هم حال درستی نداشت. هم جو گرفته بودش و هم اگه کمی عقل به کلش بود میخواست منو ضایع کنه. همه سر و صدا میکردن که قبوله قبوله. بلند گفتم: هر دو تاشون هیکلهای خوب و ورزشی دارن. داد زدم : درسته؟ همه داد زدند: درسته. گفتم : هر دو تاشون هم هیکلن.درسته؟ گفتن: درسته. سیما از این کار من تعجب کرده بود. حتما پیش خودش فکر کرد باز ساناز وضع رو با تحریک من به نفع خودش کرده. اما من خیلی زود همون چیزی رو گفتم که اون میخواست بگه . گفتم: هرکی برد میگه اون یکی چی باید بکنه. ادامه دادم: هر کی زبونشو به کسش برسونه برنده است. هردو شروع کردن. سیما سعی مکیرد کاری کنه ساناز فکر کنه داره میبره. نتیجه هم اینطوری بود که هر کی بیشتر برسونه باز برنده است. ما هم همه سر و صدا میکردیم. نازی طوری چرخیده بود که روبروی من بود. از دور برام دست میزد. نیوشا هم با کار نازی از کار من با خبر شده بود. اونم دست میزد. سیما ورزشکار بود و بلد بود. کشش داد و داد . ساناز اونقدر زور زده بود که زبونش داشت میرسید. سیما وقتی دوستهای ساناز با خوش باوری داد میزدن ساناز برنده و دوستای سیما هم دروغی دادمیزدن ساناز برنده. زبونشو به کسش چسبوند و حتی لیس هم زد! این هم از قبل طراحی شده بود. دقیق.داد زدم: برنده سیما گربه. همه ادامه دادن حتی دوستای ساناز. دور تا دور ساناز همه دوستای سیما بودن. پسرا و دخترها. گفتم : سیما الان تو حاکمی و ساناز شیطان . سیما فقط اشاره کرد. یکی از پسرهای هیکلتر از ما که دمشو با پول دیده بودم ساناز رو وسط جمع بغل کرد و چرخید . ساناز مثل موش توی دست اون بود. داد میزد چی میخواین بکنین. یکی دیگه از پسرا کیر شق شدشو گذاشت دم کس ساناز. رانهاش هم توی دست دومی بود. این سکس از اون سکسها بود. جیغ و فریاد ساناز بلند شده بود. دوستاش هم دل خوشی نداشتن. دومی ساناز رو بغل کرد و خودش خوابید. اولی کون ساناز رو باز کرد و کیرشو گذاشت دم سوراخش. چنان فشار آورد که حتی من دلم برای ساناز سوخت ولی حقش بود. سکسی هم که از روی رضایت نباشه معلومه چه سکسیه. بازیهای دیگه بیشتر شوخی بود. جالبه از سر شب همه میخواستن ببازن نه ببرن. اولی برگشت، دومی بالا، ساناز وسط. سومی اومد کیرشو کرد توی دهن ساناز. پدرشو که سهل بود پدر پدرشو هم درآوردن. حالا هر کدوم تعویض میکردن. این چهارتا مشغول اینا بودن و بقیه هم بعد از عادی شدن کار رفتن سراغ حالشون. ساناز دو بار از حال رفت اما آب پسرا در نرفت. منم بیکار نبودم. نازی و نیوشا رو آماده کردم که وقتی ما رفتیم با ما به اتاق مخصوص بیان. نادر هم اتاق رو آماده کرده بود. دو تا از پسرها دیدم آبشونو کامل توی کس ساناز خالی کردن. از دوتای دیگه یکی توی کونش ریخت و دیگری هم توی دهنش. این بدبخت مغرور قرص هم نخورده بود. بهتره بگم فکر قرص برای اعضای محترم دیگه بود. نادر کنار من بود. وقتی اون چهار تا ساناز رو رها کردن زیر بغلشو گرفتیم بردیمش توی اتاق مخصوص. دوستای ساناز عملا دوستای ما بودن. دو تاشون اومدن. نازی و نیوشا هم اومدن. اتاق بالا بود. من پاهاشو گرفتم بردیمش. اطراف کسش خون هم میدیدم. رفتیم توی اتاق در رو بستیم. روی تخت انداختیمش و روبروش تلویزیون هم روشن و فیلم نادر از ساناز بود. با صدای زیاد. ساناز فحش دادن رو سر داده بود. فکر میکرد من و نادر هم میخوایم بکنیمش. من که اون سوراخ کون و کس رو میدیدم حالم بهم میخورد. نادر رو نمیدونم. قرار بود بکنیم ولی هر دو طفره میرفتیم. بهش گفتم: بدتر از اینها سزای توئه. اینو بدون(بدان) هر جا باشی و در حالیکه سرشو آورده بودم بالا به طرف تلویزیون ادامه دادم : و غلط تازه ای بکنی دیگه کس برات نمیذاریم. هر کدوم چیزی به بیچاره بستیم. سیما وارد اتاق شد. اومدنش توی نقشه ما نبود. دیدیم توی دستش دو تا شمع روشنه. وقتی کاملا وارد اتاق شد خاموششون کرد. گفت: نیما خان کیا میخوان انتقام بگیرن. من واقعا جا خورده بودم با این شمعها چی میخواد بکنه. نگاه به نازی و نیوشا کردم. سیما فهمید. شمعها رو داد دست اونا. ساناز میدونست مقاومت دیگه فایده نداره. مطلقا تاکید کرده بودم عوامل، کتک نزنن. به اندازه کافی تسلیم بود. سیما گفت: شماها (من و نادر رو اشاره کرد) پاهاشو باز کنید. ساناز طوریکه خوابیده بود پاهاش سمت در بود. سیما در رو بسته بود و جلوی در بود. مینو و مینا که بعدا فهمیدم خواهرند هم از دور در نظاره. سیما به اونها هم گفت دستهاشو بگیرین. اونا هم کم حشری نبودن. واز ساناز هم دلخوشی نداشتن. من پای راست ساناز رو بالا آوردم. نادر هم پای چپشو. سیما هم به نازی و نیوشا گفت: اگه میخواین دلتون خنک بشه سوراخاشو ببندین. نازی به من نگاه کرد. گفتم: نازی! این(ساناز) بدتر از نیوشا به تو بد کرده. اومد جلو و از پشت من روی تخت نشست و به چشمهای ملتمسانه ساناز خیره شد و گفت: حقته. نیوشا از جلو اومد و پایین تخت زانو زد. وقتی پاهای ساناز رو باز کردیم. از کسش خون میومد. گفتم : سیما خونیه. گفت: بچه ها زیاده روی کردن. سیما شیشه مشروب رو که روی میز کنار در بود برداشت وخودشم اومد جلو. من ونادر از قبل توی هر اتاقی که احتمال سکس بود مشروب گذاشته بودیم. از پشت نادر روی تخت نشست. به ساناز نگاه کرد. گفت: عاقبت حسودی همینه. سیما نیم شرتکی به پاش بود. یادمه توی اون حال برای اون کس ورزشیش شق کرده بودم. از مشروب خورد. ما همه به سیما نگاه میکردیم. نمیدونستیم چی میخواد بکنه. باز خورد ولی قورت نداد تفش کرد روی کس و کون ساناز . ساناز ساکت ساکت نبود ولی کسی هم بدادش نمیرسید. سیما از توی بند شرتکش فندکی در آورد. جالب کار گذاشته بودش. شمعها رو روشن کرد. به من و نادر گفت: جرش بدین. ساناز: باورش شده بود. داد میزد: نه. نه. کمک. خود سیما کمی کس ساناز رو باز کرد. به نازی گفت: بریز. نازی دیگه فهمیده بود چی باید بکنه. شمع رو یه وری کرد و آب شمع رو میچکوند توی سوراخ کس ساناز. با هر چند قطره سیما چند قطره مشروب میریخت. کم. نیوشا هم خیلی خوشش اومده بود. خودش کون باز ساناز رو با شمع آب شده بست. اینو هم بدونیم که فاصله بین سکسش و این کار خیلی نبود. چون سیما پشت سر ما اومد. من که دیگه انتقام رو کامل شده میدونستم وقتی شمعها به نیمه رسید بدون اینکه چیزی به سیما بگم نگاهش کردم.سیما هم آدم بدی نبود. واقعا دختر خوش مشرب و دختر خانمی بود ولی بیشتر حالاتش مردانه بود. دو جنسی هم نبود. ساناز به حالت بیهوشی رفت. سیما شمعها رو فوت کرد. شمعها رو گرفت و رفت. ساناز بیحال بیحال بود. بیهوشی ادای ظاهرش بود. وقتی کس و کونشو دیدم دیگه سوراخهاش معلوم نبود. توی همین اتاق تختهای دیگه هم بود. من و نادر و ۴ تا کس دیگه، حال کردیم حسابی. بعد از حال که آب من و نادر زد بیرون. رفتیم سراغ ساناز . نفس میکشید. سری به پایین زدیم همچنان اونا داشتن میترکوندن. واقعا پسرهای باحالی بودن. من و نادر و دخترها روی پله ها نشستیمو به کار اونها نگاه میکردیم. خوب موقعی رسیده بودیم. سیما گفت: هر کی جق بزنه آبش بیشتر بپره میتونه منو بکنه. پسرهای داوطلب ۵ تا بودن. معلوم بود این فکر جدیده سیماست. خودشم نشست روی مبل کوچیکی که حالا آورده بودش تقریبا وسط. پسرا روبروی سیما وایستادن و نگاه کردن تا اون بگه شروع کنین. بیچاره ها و حتی ما فکر میکردیم میخوان خودشون بزنن. سیما دست زد. ۵ تا دختر اومدن. البته چشم بسته. پس همه چیز تصادفی بود. زانو زدن و به روشهای ویژه برای پسرا جق زدن. منتهی از کنار. اونقدر زدن تا آب ۴ تا شون پرید. سیما واقعا حرفه ای بود. آرش رو میدیدم که کف کرده بود و دهنش باز مونده بود. سیما یه دفعه گفت : بسه. رفت سراغ اونی که آبش نیومده بود. بلندش کرد و گفت: تو برنده شدی. شوخی و بازی حرفه ای و جالبی بود. پسرا نوکرهای سیما نبودن ولی واقعا با معرفت و لوتی بودن. بزم ما داشت به آخراش میرسید. امن وامان بود. ساعت دیواری ساختمون ویلا ساعت ۳ رو نشون میداد. نه دقیق. من نازنین و نیوشا رو بردم توی یه اتاقی که از قبل آماده بود خوابیدیم. نادر و مینو و مینا رو هم که تازه با راحت شده بودن فرستادم پیش ساناز باشن. ساناز نیمه بیهوش بود. چون موقع شمع ریزی مشروب هم بهش داده بودن. اگر میمرد که بهتر بود. نیوشا و نازی ازم تشکر میکردن. نازی و نیوشا هردو بغل من، خوابمون برد. اما من دلهره مهمونی رو داشتم. با این حال خواب موندیم. تا تقریبا ۹ صبح. بعد بیدار شدن صحنه توی اتاق هال جالب بود. بعضیها دنبال شرت و لباسهاشون بودن. بعضیها بیخیال. اونهائی که زودتر بیدار شده بودن رفته بودن شنای صبحگاهی. بعضیها توی حیاط ویلا پرسه میزدن. یاد ساناز افتادم. رفتم دیدم خوابه و نادر هم پا و دستشو به دست و پای خودش بسته. نادر رو بیدار کردم. به شوخی بهش گفتم: ساناز کو؟ ترسید از خواب پرید. مینو و مینا هم نبودن. بعد با دوستاش توی حیاط دیدیمشون. سیما با اون پسره خواب بود. و آخره همه بیدار شدن. حالا صبح همه شسته رفته . با لباس . بعضیها حمام رفته. آرش و پویا هم ترتیب صبحانه مختصری داده بودن. اینجور پارتیها باید زود تموم بشه ولی ویلای نادراینا واقعا جای دبش و عالی بود. مخصوصا کلی گفتم شمال، هوسی نشید برید اجارش کنید. مهمونی رو تا ساعت ۱۰ جمعش کردیم و هر کس سوی خود رفت. به سیما گفتم با ساناز چه کنیم. گفت بفرستینش حمام. آبداغ. ساناز هم دیگه بیدار شده بود و به در و دیوار فحش میداد. ساناز اگر میخواست شکایت کنه اولا از کی میخواست شکایت کنه. ثانیا خبر داشتیم یکی از مامورایی که یه شب گرفته بودنش بد جور کردتش. مدتها از این جریان گذشت. یادمه استادی داشتیم ترم پاییزه همون سال نمره هامون حتی کوئیزها و میان ترم رو برای اعلام با اسم بچه ها روی بورد میزد. دوستاش ، از همینهائی که تو پارتی بودن جلوی اسمش نوشته بودن “ساناز کون سوخته”. ساناز کوه غرور بود و اصلا به روی خودش نمیاورد. بعد از مدتی آثار حاملگی در ساناز پر مدعا معلوم شد. اونهائی که به دنبال فرصت بودن مسئولین دانشگاه رو با خبر کردن. ساناز نتونست وجود شوهر برای خودش رو ثابت کنه. و اخراج شد. و تا الان هم فقط میدونم زنده است. نازنین در رشته خودم ریاضی کاربردی قبول شد. نادر رو معلم خصوصی نیوشا کردم. از عشق خودم به نازنین، گفتم و رفته رفته ازش فاصله گرفتم. ما هنوز هم سکس پارتیهائی داریم. با همون سبک و سیاق. روابطمون رو داریم ولی سکس رو با نیوشا رها کردم و به نادر دادم. نادر دوست دخترشو بخاطر شهرستانی بودن از دست داد. ولی نیوشا با ترغیب من اونو دوباره ساخت. تا ببینیم در آینده چی میشه. منم با سکسهائی که تا حالا داشتم تبدیل به قطب منفی شدم تا قطب مثبتم یعنی نازنین چی بگه. همینطور که گفتم عشق با سکس نمیاد . با حرف نمیاد. با یک حس و حتی یک نگاه میاد که حس و نگاه نازنین رو در هیچ حس و نگاه دختر دیگه ای ندیدم. آره من اکنون عاشقم.نازنین تازه از اردو برگشته بود. یه اردوی دوستانه با همکلاسیهاش تشکیل داده بودند و برای پنج روز به اصفهان رفته بودند. قرار ما هم از اول همین بود تا با اعتماد به هم مانع تکرویهای دوستانه هم نشیم. بالاخره پس از گذشت تقریباً یکسال از ازدواجمون همدیگر رو در زندگی زناشوئی بهتر میشناختیم. البته این اردو هم اردوی تفریحی نبود. علمی بود. زنگ خونه که به صدا در اومد ساعت تقریباً ۸ شب بود. با اینکه توی این چند شب به یاد او و گذشته هر دوتامون خاطره بلند انتقام سکس رو نوشته بودم باز نتونسته بودم دلتنگی خودم رو کم کنم. از طرفی توی همین چند روز هم نادر بارها زنگ زد که برم مهمونی یا چه میدونم پارتی. اما انگار اون نیما عاشق سکس از خودش هم انتقام گرفته بود. در رو که باز کردم نازنین رو با دو تا از دوستان دیگش دیدم. روبوسی که کردیم مثل اینکه متوجه دوستانش نباشم نازنین رو سفت در آغوشم فشردم. یکی از دوستاش بی مقدمه گفت: ولش کنه بابا نازنین مال خودته. میدونستم نازنین از این حرکت من احساس غرور میکنه. من هم برای کاملتر شدن این احساس لب جانانه ای ازش گرفتم. نازنین خودش رو به آرامی از من جدا کرد و با دوستاش خداحافظی. در حالی که از پله ها بالا میرفتیم گفت: حرفشو به دل نگیری. گفتم: چرا؟ گفت: بیچاره از روی حسادت اینو گفت. آخه تازه طلاق گرفته. گفتم: نه. بگو سفر خوش گذشت. دلم میخواست اون شب فقط با هم سکس داشته باشیم تا پتانسیل پنج شبه من جنبش کنه. اما او خسته سفر بود. با این که سفر علمی رفته بود ولی خرید یادش نرقته بود. موقع شام وقتی لباس جدیدش رو پوشید دیدم این لباس سکسی سکسیه. گفت: اینو برای تو خریدم. خوب میدونست من از اون لباسها چقدر خوشم میاد. سعی میکردیم تا با هم سکس داشته باشیم ولی من در پی این بودم تا او زودتر خاطره منو بخونه. اما نمیشد که مستقیم بهش بگم. آخر شب شده بود. نازنین زودتر از من رفت که بخوابه. کمی از کارهای شرکت باقی مونده بود. بهتره همینجا بگم که پس از اون جریانها از نازنین رسماً خواستگاری کردم. دائیم هم که موافق بود ولی نمیخواست من فکر کنم دخترشو دو دستی تقدیم من کرده و از طرفی وضع مالی پدرم رو هم میدونست. پس مثل پدر هر دختری گفت: نیما باید خونه داشته باشه. نازنین هم ناز کرد که نیما باید یک کار ثابت داشته باش . حداقل برای پنج سال. پدرم هم با هر کمکی که بود یه خونه آپارتمانی (لطفاً در ایمیلهاتون نپرسید کجا) برام خرید. من هم در پی کار با کمک پدر نیوشا که از کرج سفارش منو کرده بود حسابدار شرکت شدم. کارم رو زود تموم کردم و رفتم که بخوابم. دیدم نازی پشت کامپیوتر خودش که توی اتاق خوابه نشسته. پرسیدم : نخوابیدی؟ تو تازه از راه رسیدی خسته ای. گفت: توی اینترنت یه کاری داشتم. اما توی این سایته نمیره. گفتم : کدوم سایت؟ گفت: دوستم داده. ولی مثل اینکه اشتباهه. جلو رفتم و اسم سایت رو دیدم. سایت ریاضی بود. سایتهای دیگه رو امتحان کردم نشد. گفتم : خب بریم با کامپیوتر من امتحان کن. گفت: دیگه باشه برای فردا. نازنین هنوز جائی مشغول به کار نیست. بیشتر کلاس کنکوری توی خونه میذاره. همون شب سراغ کامپیوترم رفتم. اما اونو روشن نکردم. فقط روی تقویم روی میزم آدرس سایت رو نوشتم. سریع برگشتم . من و نازنین زیاد توی این سایت میائیم. ولی مدتها بود که با نازنین نیومده بودیم. موقع خواب به نازنین گفتم اگر فیلتر شکن خواستی توی فیوریت گذاشتم. گفت: فکر نکنم فیلتر باشه. بعد در حالیکه همدیگر رو در آغوش کشیدیم خوابیدیم. صبح زود مثل همیشه رفتم شرکت. نازنین هم خواب بود. تا ظهر دل تو دلم نبود که اولین برخورد نازی با من چیه. بعد از ظهر کمی آرام شدم. اونروز از اون روزهائی بود که ظهر خونه نمیرفتم. عصر زودتر از هر روز کارم رو تموم کردم و به خونه برگشتم. نازنین در رو باز کرد. نازنین داشت به دو تا از دانش آموزانش درس میداد. مزاحمشون نشدم و سریع رفتم سراغ اینترنت. اولش سراغ سایت نرفتم. میخواستم خودش بگه برو یا رفته. یه لحظه هم دیدم برگه تقویم ورق خورده به اون هم توجه نکردم. یاهو مسنجر رو باز کردم و پیامهای اکثر شما خواننده ها رو دیدم. اگر اجازه از شما داشتم اونها رو هم اینجا مینوشتم.در بین اونها ID نازنین رو دیدم. اولش فکر نمیکردم . خوندمش بعد از سلام و احوالپرسی نوشته بود: نگفته بودی خاطره هم بلدی بنویسی. پس بقیش کو؟ ایول. با فیلتر شکن وارد این سایت شدم دیدم بعله مدیر محترم سایت قسمت سوم رو گذاشته. البته من هم نمیدونستم چند قسمت شده. صدای در رو شنیدم و بعد نازی اومد توی اتاق. در حالیکه سینی چائی رو روی میزم میذاشت پرسید: داری بقیشو مینویسی؟ خودمو زدم به اون راه که: بقیه چیو؟ گفت: از توی Word همشو خوندم. چائیت سرد نشه. قطعاً او این کار رو کرده بود. در حالیکه از اتاق خارج میشد پرسیدم: شاگردات رفتن؟ گفت: نه یه ربع مونده. بهشون تمرین دادم. رفت ولی در رو نبسته برگشت. پرسید راستی میخوای انتقام رو کامل کنی؟ دلم لرزید. گفتم حتماً از اینکه من نوشتم و روی سایت هم منتشر شده ناراحت شده. بلافاصله گفتم: البته. گفت: شرط داره ولی بعداً میگم و رفت. با صدای خداحافظی شاگرداش از اتاق کارم رفتم بیرون. نازی داشت استکانها رو میبرد توی آشپزخونه. موقعی که داشت اونا رو توی ظرفشوئی میذاشت خودمو بهش نزدیک کردم و اونو از پشت توی بغل گرفتم. دیگه طاقتم تموم شده بود. با دستهام سینه هاشو گرفتم و در حالیکه لاله گوش چپشو سعی میکردم بخورم ازش سکس خواستم. گفت: حاضری انتقام رو کامل کنی؟ گفتم: حاضرم. سریع خودشو توی بغلم برگردوند و لب جانانه ای از من گرفت. لب بر لب هم بودیم تا اینکه از لب من گاز کوچکی گرفت. پرسید: شرط رو قبول داری؟ پرسیدم: چه شرطی؟ او خوب میدونست شرطشو کی بگه. گفت: برای اینکه انتقام کامل بشه این خاطره رو برای ساناز هم بفرست. خندیدمو گفتم: این کجاش شرطه؟ گفت: شرطش اینه که تا اون موقع سکس نمیکنیم. نازی واقعاً میدونست که من نیمای سابق نیستم. دیگه نیوشائی هم ندارم که خودم رو تخلیه کنم. با وجود او اهل جلق هم نبودم. گفتم: اما ما هر دوتامون نمیدونیم ساناز کجاست. گفت: اگر بخواهیم پیداش میکنیم. من نباید ازش میپرسیدم که اگر شرط رو نپذیرم چه می کنی. اعتماد ساعتها را می شمارد و بی اعتمادی لحظه ها را. شرط رو پذیرفتم. گفت: حالا برو توی اتاق تا برات سوغات اصفهونو بیارم. به خودم گفتم: سوغاتی منو که دیشب داد. بعد از دقایقی اومد. با دیدنش حیران شدم. همون لباس سکسی زیباشو پوشیده بود. البته من بسختی میگم لباس چون با تفسیر من یک پیراهن جورابی بود. تورهائی که آدم رو حشریتر میکرد. و بعد در کنارم نشست. گفت: این هم سوغاتی. گفتم: فکر کردم سوغاتی برای منه. گفت: مگه دیشب نگفتم برای توئه. گفتم: چرا خیلی زیبا و حشری کننده است. گفت: الان میگی حشری کنندست. گفتم: تو همیشه برای من جذاب و حشری کننده بودی. دیگه داشتم میفهمیدم که او میخواد منو در شرطش امتحان کنه. اگر من خودمو رو تسلیم میکردم احساسات او رو متزلزل میکردم و شک … بدترین آفت زندگی زناشوئی. بر احساسم غلبه کردم و او رو در آغوش گرفتم. گفتم: جذابیت زن به داشتن لباس سکسی نیست یا صورتی که آدم از دیدنش سیر نمیشه. با اینحال تو هر دوی اینها رو داشته و داری. با صدائی غمگین گفت: اما ساناز از من زیباتره. یاد نوشته هام افتادم که ساناز رو تفسیر کرده بودم و نازی رو نه. نازی دختر حسودی نیست ولی دختر که بوده و زن که هست. گفتم: وصف یک نفر جز قلقهای یک داستان یا خاطره است که خواننده رو بیشتر جذب کنه و اگر تو توی این میان وصف نمیشی بخاطر اینه که بیگناهیت و مظلومیتت بیشتر خونمائی کنه. گفت: اگر اون اتفاق برای من نمی افتاد تو با من ازدواج نمیکردی. تو ازدواج کردی چون نمیخواستی عذاب وجدان بگیری. بهش گفتم: ولی من او خاطره رو نوشتم تا تو حقایق بیشتری از احساس منو نسبت به خودت بفهمی. احساسی از گذشته هر دوتامون. در حالیکه صداشو بلند میکرد به سمت مبل رو بروی من رفت. این جوراب بلند پیراهنی از پشت چاکی داشت تا سر باسن. در بین اون تورها عجب شکافی بود شکاف کون نازی. تا حالا اینقدر دقت نکرده بودم. نشست. به من خیره کنان گفت: تو به من ترحم کردی. نوشته هات هم این ترحم رو نشون میداد. هر خواننده ای میفهمه که تو به من رحم کردی. صدام رو بردم بالا که: من اهل ترحم نیستم . اینو خوب میدونی. من رحم نمیکنم. ترحم ندارم. تو رو هم بدون ترحم گرفتم.صدام رو پائین آوردم که: تو دختر دائی من بودی. به من مثل برادر نگاه میکردی. نمیخواستم فکر کنی با اون کارها میخوام زنم بشی. گفت: ولی من سکسی نیستم. مثل ساناز بدنی بلوری ندارم. مثل نیوشا سینه های زیبا و سر به بالا ندارم. آره من سکسی نیستم. مثل سیما گربه هم میدان دار خوبی نیستم. و فریاد زد: آره؟ آره؟ دیگه داشت عصبانیم میکرد. بلند شدم و به سمتش رفتم. موهای سرشو گرفتم . نکشیدم ولی جیغ زد . برش گردوندم و روی مبل به پشت خوابوندمش. کمی مقاومت کرد ولی چیزی نگفت. حلقه های پیراهن جورابیشو از روی شونه هاش کشیدم . از شانه تا کمر آزاد شد. برای اینکه کون زیباشو آزاد کنم تنها راهش جر دادن پیراهن از ناحیه اتصال کمر بود. با هر دو دست کشیدم و پاره شد. در حالیکه پاهامو روی ساق پاهاش گذاشته بودم شلوار و شرتمو پائین دادم. کیر شق شده من حفاظ هم نداشت. و کیرمو از پشت توی کسش فرو کردم. می گفت: چه کار میکنی نیما؟ گفتم : میخوام شرطمو فدای لذت با تو بودن بکنم تا نگی دوستت نداشتم و ندارم. صدای یواش یواشتر. شنیده میشد. ولی آه و آخ طولانیش نشان از لذتی بود که میبرد. دستهامو انداختم زیر بدنش که حالا سینه هاش بود سینه های درشتش رو که حالا سیخ هم شده بود با دست وحشیانه گرفتم. اونو به طرف خودم کشیدم و در حالیکه بلندش میکردم سعی میکردم شلوار و شرتم رو هم در بیارم. هر دو سر پا بودیم. چرخوندمش و از کمر هولش دادم . دو دستش رو روی دسته کمری مبل گذاشت و من با پای راستم پاهاشو از هم باز کردم. و تلمبه میزدم. از این پوزیشن خوشش اومد و او هم شروع کرد به حرکت دادن کسش. من دیگه داشتم از حال میرفتم. چقدر زیبا و حشری این کار رو میکرد. بین دو تا مبل چیزی نبود و فقط فرش کوچکی بود که به طور مورب روی کف سرامیک خونه افتاده بود. با اینکه اونو از کمر گرفته بودم و حرکتشو کنترل میکردم یه دفعه نفهمیدم چی شد که نقش زمین شدم. بله او در همون حال منو هول محکمی داد و من افتادم. خودش هم با من افتاد. همچنان کیرم در کسش بود. من هم تخت خوابیدم. به سمت کف پاهام متمایل شد . پنجه هام رو با دستهاش گرفت. سرعت رفت و برگشتیشو زیاد کرد. فضای اتاق فقط صدای آه و اوخ بود. کمرشو گرفتم تا تغییر پوزیشن بدم ولی او خودش رو به پشت روی من خوابوند. حالا بوی عطر تازش رو حس میکردم. دستهاشو برعکس و روی پنجه دست در ردیف شانه های من قرار داد و به تلمبه زدن خودش ادامه داد. فشاری رو توی کمرم حس کردم. تا حالا به این شدت و در یک پوزیشن سکس نداشتم. پاهام رو روی پاهاش که بین پاهایم بود انداختم. و مثل یک فیتیله پیچ خوابیده اونو بر گردوندم. ولی این حالت رو انجام داده بودم. از بدنش فاصله گرفتم و با شدت چرخوندمش. پاها شو به بالا جمع کرد و من کیرمو فرو کردم توی کسش. و در حالی که دستهامو زیر شانه هاش میبردم اونو محکم به خودم چسبوندم و لب بر لبش گزیدم. با پاهاش منو و کمرمو سفت کرد و فضای آزاد تنها فضای حرکت کمر من بود. با فشار پاهاش کسشو تنگ میکرد. اما من شدتم رو کم نمیکردم. حالا آه و اوخ شده بود منو بکن . بیشتر. بیشتر. جرم بده. و جیغ… احساس کردم کارد برنده ای بر گرده ام فرو رفت. اما کارد نبود ناخنهای بلند نازی بود که منو چنگ زده بود. ادامه دادم تا ادامه بده و بعد با هم غلتیدیم. ناخنهاش رو روی سینه ام تکیه گاه خودش کرد. ناخنهاش خیلی بلند نبود که بشکنه ولی تیز بود. در اون حال بالا و پائین میکرد. خیلی نتونستم خراش ناخنشو تحمل کنم و با زور بلند شدم. و در حالی که پاهام دراز روی زمین بود نشستم. با دست راستم سرشو رو به پائین فشار دادم و گفتم بخورش. نازی با ولع تمام میخورد. منم موهاشو میکشیدم و سرشو بالا پائین میکردم. چند بار اوق زد چون کیرمو تا ته حلقش فرو میکردم. کیرم آبکی آبکی شده بود. با دست چپ مویش رو گرفتم و از کیرم جدا کردم. سرشو با دست چپ روی زمین گذاشتم. و توی اون وضعیت به پشتش رفتم. سرشو کشیدم عقب و گفتم : پاهاتو زیر دلت جمع کن. کونش آمد بالا. بدنشو از کمر هول دادم رو به پائین و کیرمو که تا حالا توی کونش نگذاشته بودم با شدت فرو کردم.جیغش بیش از حد بلند شد. ترسیدم. کشیدم بیرون و آروم آروم تکرار کردم. بالاخره جا باز شد. من از روی هرس میکردم پس اراده ام به تخلیه نبود. پس ارگاسم من طولانیتر میشد. می گفت: پارش کردی. پارش کردی. گفتم: مگه تو اینو نمیخواستی؟ هرگز نگفت: بسه دیگه. کمی که عادی شد: جرم بده. بیشتر پارش کن. ادامه داشت. دست راستمو بردم زیر شکمش و کسشو مالیدم. کسش بیشتر حال میداد. خودمو عمودی کردم و با سیلیهای جانانه به در کونش میزدم. که باز کن این لامصبو. کلامش هر چی نرمتر میشد تلاش من بیشتر میشد. از روی این خستگی مدام فکر تخلیه آخرین مرحله بود. از کونش درآوردم و بر خلاف توصیه پزشکان بدون معطلی کردم توی کسش و با فشار خوابوندمش روی زمین. و با اولین تکان کیرم همه آبم رو که توی این یک هفته جمع کرده بودم خالی کردم توی کسش. تقریباً پنج دقیقه همه وزنم روی بدنش بود. بی آنکه چیزی بگم برگشتم و به پهلو تخت زمین شدم. نازی هم بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و رفت. منم بیحال دستمالی برداشتم خودمو پاک کردم و رفتم توی اتاق خواب مثل لش افتادم روی تخت و خوابیدم. صدای باز شدن در اومد . بروی خودم نیاوردم. دیگه خواب خواب نبودم. نازی اومد و پشت من روی تخت خوابید. از بوئی که به مشامم رسید فهمیدم حمام رفته. قبل از اینکه دراز بکشه دست چپشو روی سرم کشید و منو بوسید. آرام گفت: خیلی ازت ممنونم. منم همچنان بروی خودم نیاوردم و نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با صدای نازی از خواب بیدار شدم. گفت: دیرت نشه. حمام هم گرمه. به موقع بیدار شده بود و صبحانه هم حاضر و آماده بود. حمام رفتم و بعد سر میز صبحانه نشستم. نازی گفت : دیشب خوب خوابیدی؟ سر سنگین گفتم: آره. پرسید: تنت از چنگهای من طوری که نشد؟ گفتم: نه. خوب میشه. گفت: من، من خیلی دوست داشتم با هم سکس فتیش داشته باشیم. میخواستم بدونم چطوریه. دیگه معلوم شد اون حرفها مقدمه عصبانیت من بوده برای سکس فتیش. اما واقعا سکس ما فتیش نبود. پرسیدم: چطور بود؟ گفت: بد نبود ولی تو میخواستی خفم کنی. گفتم: اینبار بگو اینجور سکس میخوای تا من هم آماده بشم. رفته رفته حرفمون با خنده جلو رفت و چهره کدر من با خوشحالی همراه شد. موقعی که خواستم سر کار برم در حالیکه کیفم رو بدستم میداد گفت: شرطتت یادت نره. فهمیدم شرط رو هنوز نباختم. گفتم: تو هم کمکم کن. چون من اصلاً نمیدونم کجاست. گفت: باشه. از اون روز به بعد تقریبا با همه دوستان از نادر گرفته تا حتی دوست دخترهای شوهر کرده تماس گرفتم. ولی هیچ کس از ساناز خبر نداشت. کم کم به سال نو ( ۱۳۸۵) نزدیک میشدیم. من هم توی این مدت با پیامهای مختلف روبرو بودم. با نازی میخوندیم و نازی میگفت: ایول. ای نویسنده! ای انتقام گیر! ای پاچه خوار سایت آویزون! ای گریه مردم درآر! ای مجبور کن! مردمو مجبور کردی سیگار بکشن و خاطره بخونن. از نازی پرسیدم : اگر پیداش کنیم چی میخوای بکنی؟ گفت: تو اول پیدا کن تا بگم. جالبه هیچ جور پا برای سکس هم نمیداد. همه درها رو بسته میدیم. ساناز دیگه رفته بود. نبود. بارها در خونه قدیمیشون رفتیم هیچ کس ازش خبر نداشت. حتی از معاملات ملکی محلشون هم پرسیدیم ولی بیفایده بود. اما بالاخره فهمیدیم جاشون رو توی تهران عوض کردند ولی از اونجا هم رفته بودند. توی محله جدید به دنبالش بودیم که در خونه ای رو زدیم. اون روز با نازی بودم. دختری تقریبا هم سن وسال نازی در رو باز کرد. تا اسم ساناز رو شنید شروع به فحش دادن کرد. منم دل به دلش دادم و ازش بد گفتم و گفتیم : ما هم دنبالشیم. نازی گفت: حالا به شما چه کرده؟ گفت: خونه روبروی ما ( با دست نشان داد) خوابگاه چند تا پسر دانشجو بود. با یکیشون آشنا شده بودم و اون منو خیلی دوست داشت. این قضیه برای من تکراری بود. تا آخرشو خوندم و براش گفتم. گفت: شما از کجا میدونین؟ گفتیم : ما هم دچار همیین بازی کثیفش شدیم. پرسیدم : کجا زندگی می کرد. گفت: اون موقع که اومد تنها بود و با یه بچه بغلش. به من گفت: پدر و مادرش بیرونش کردن. اینو ما هم فهمیده بودیم. حتی پدر و مادرش هم حاضر نشدن جاشو به ما بگن. می گفتند: نمیدونیم. ما دختری به نام ساناز دیگه نداریم. ادامه داد: اول در خونه ما رو زد. دلمون براش سوخت و از صاحبخونه پسرها خواستیم طبقه بالا رو بده به این دختره. ترحم ما همینو جنده بازی پسرها همین. مسعود هر وقت منو میدید از ساناز میگفت. خیلی وقت بود دم در بودیم ازش خواستیم با ما بیاد بیرون. این دختر طفلی هم کسی جز مادرش نداشت. می گفت: پدرش رفته ماموریت. اما بعد فهمیدیم پدرش فوت شده. دلش رو به مسعود اقای دانشجو خوش کرده بوده. اینا رو رفته رفته توی کافی شاپ گفت. گفت: که خودش از مسعود جدا شده . او دختر خوبی بود. من هم تقریباً از ماجرا براش گفتم و ازش کمک خواستیم. گفت: مسعود همدانیه و توی تهران دانشجو بود. بیشتر از بقیه هم اون علاقه نشون میداده. روز آخری هم با ساناز رفته. قرار شد تا این دختر خانم یعنی میترا خانم ما رو خبر کنه. بعد از دو هفته با موبایل نازی تماس گرفته بود و خبرهائی داده بود. نازی منو کشت تا بگه چی شده.البته ما جستجو رو متوقف نکردیم. حتی در ایام خرید عید هم پرس و جو میکردیم. خلاصه مطلب اینکه مسعود به ساناز کمک کرده بوده تا توی همدان زندگی معمولی رو شروع کنه. اما شک میترا اونا رو از هم جدا میکنه. مسعود هم بخاطر نشان دادن علاقش به میترا نشانی ساناز رو در همدان افشا میکنه. این خبر عیدی نازی بعد از سال تحویل بود. به نازی گفتم: حالا چه تصمیمی داری؟ گفت: این نوشته رو براش بفرستیم. گفتم: ممکنه مسعود دروغ گفته باشه یا ساناز جاشو عوض کرده باشه. هر چی باشه مدتها از ما دور بوده. با این احتمال نازی اصرار کرد تا ایام نوروز به همدان بریم. واقعاً خیلی گشتیم تا تونستیم ردی ازش بگیریم. نازی مجدداً اصرار کرد براش نامه هم بفرستیم. گفتم: الان که دیگه اداره ها تعطیله. خواستم فعلاً به تعویق بیافته ولی گفت: دیروز تا آدرس رو گرفته یک نسخه با عنوان ساناز = انتقام براش پست کرده. گفتم : خب از اول بگو که فرستادی. سعی کردم تا از رفتن به همدان منصرفش کنم. گفتم: رفتن ما چه سودی میتونه داشته باشه؟ گفت: هیچ سودی نداشته باشه حداقلش اینه که میفهمیم ساناز بخت برگشته به سرش چی اومده. مخالفت من هم بیشتر سر نداشتن ماشین شخصی بود. مخصوصاً توی یک شهر غریب داشتن ماشین خیلی مشکلات رفت و آمد رو حل میکنه. یک بار در بچگی با پدرم به همدان رفته بودم. اتفاقاً پدرم از انتخاب ما خوشش اومد. مادرم میگفت اونجا خیلی سرده. پدرم پیشنهاد دوربین و کوه رو میکرد. مادرم می گفت: لباس گرم یادتون نره. دائیم می گفت: من که تا حالا همدان نرفتم فقط از داخلش عبور کردم رفتم مریوان. من و نازی توصیه ها رو سعی می کردیم یادمون بمونه. با نادر هم تماس گرفتم و موضوع رو مثل معمول باهش درمیان گذاشتم. گفت: یکی از دوستاش توی دانشگاه همدانی بوده ازش میخواد ما رو راهنمائی کنه. مشکل فقط ماشین بود که اون هم با ماشین زن دائی حل شد. حالا دیگه همه چیز آماده بود. روز دوم حرکت کردیم. عصر روز دوم عید بود که به همدان رسیدیم. سرد بود ولی نه به سردی اردبیل و تبریز. باد هم تا دلتون بخواد. سراغ بهترین هتل رو گرفتیم و با قیمت گرانی که همیشه هتلها دارند بهترین هتل رو گرفتیم. چون قصدم بیان سرگذشتهاست توصیف شهر رو زیاد طولانی نمیکنم. خسته و از راه رسیده بودیم . حمام بهترین تسکین بود. اتاق به اندازه لازم گرم بود. و سرویسهای خوبی هم در اختیار بود. از من هول تر نازی بود. وقتی من وارد حمام شدم نازی زیر دوش آب بازی میکرد. منم بهش ملحق شدم . حمام وان نداشت ولی آب داغی داشت که هر دوتامونو در بخار گم کرد. شروع به شستن هم کردیم. تمیز بودیم ولی مالیدن کف روی تن نازنین حال دیگه داشت. حشری شدم و سینه هاشو با دست بالا آوردم کف بود. با زبان کفها رو لیس زدم و کورمال می مالیدم. نازی بیکار نبود و کیر منو با دست میکشید. کف جمع شده توی دهنمو تف می کردم . تا اینکه نازی قدری جلو اومد و زیر دوش قرار گرفت و کفها شسته شد. حالا من باید این سینه های سر به بالا شده رو رام میکردم. کم کم با هم نشستیم . دوش همچنان آب چرخ میکرد. کف حمام گرما لازم رو داشت و نازی به پشت دراز کشید و من با زانوی تا شده نشستم و رانهای نازی توی بغلم بود و دهانم روی کسش. میخوردم و اون جیغهای کوتاه میکشید. وای دیوانه این کس تازه تراشیده شده بودم. آخه برای سال نو، شیو شده بود. ارگاسم نازی رو میشناختم. نازی وقتی ارضا میشه که با انگشت از داخل واژن فشار به بالا بیارم و چوچولشو به شدت گاز بگیرم. اما نه گازی که دردناک باشه. خوب با زدن زبان تحریکش کردم مرحله آخر رو به کار بردم. نازی هم توی این میان چون به سینه من نزدیک شده بود کیر منو به راحتی با دستش گرفته بود. وقتی ارضا شد. پاهاشو پائین آوردم که کیر منو در کسش مهمان کنه ولی گفت: شرط یادت نره! من نگفتم خب سکس سکس دیگه. با این حرفش چیزی نگفتم و زیر بغلهاشو گرفتم و بلندش کردم. هر دوتامون زیر دوش بودیم. من پشتشو ماساژ میدادم چون فکر کردم روی کف سفت حمام اذیت شده. خودشو در آغوش من میفشرد و منو حشریتر میکرد. اما دیدم این مهربان همسر من آرام آرام و با نوازش من سمت کیر من میره. کمی اونو کشید و یک دفعه دهانشو از کیر من پر کرد. ساکی برام زد که تا اون روز برام نزده بود. پس از دقایقی آبم با فشار اومد. کمی در دهان او و بقیه روی صورت و گردن و شونه هاش. قطرات آب رو میدیدم که آب منو از تن نازی میکند. دقایقی باز هم در حمام بودیم و پس از شستشو حوله پیچ از حمام بیرون اومدیم. راستس این رو هم بگم که نازی میدونه اگر من از کس نکنم ارضا کامل نمیشم. و باید آبم رو هم در کس خالی کنم. پس شرط همچنان برای هر دوی ما بود. طرف ساعت نه بود که با گشتی در شهر شام خوردیم. فردای اون روز دوست نادر رو پیدا کردم. از شانس خوب من این آقا مسئول کافی نت بود. پس از دادن آشنائی گفت: عجب درسی به ساناز دادی خیلی خوشم اومد. ایول… بی اختیار اسمشو پرسیدم: شما؟ گفت: اسممو که خودتون گفتید. خبر ساناز توی کلاسها پیچید. مسببش رو هم که شما بودید با بچه ها از دوربهم نشان میدادیم. فقط من موندم چه طوری به این راحتی اخراج شد؟ گفتم: اخراجش مفصله. خودش یه انتقام سکس دیگست. خندش گرفت ولی معنی حرفمو نفهمید. گفت: حاج خانومتون می بخشند. گفتم: بفرمائید نازنین خانم. گفت: ببخشید. راستش من تا حالا رابطه مستقیم نداشتم. گفتم: راحت باش بگو سکس نداشتی. گفت: آره از همین نداشتم. ولی متحیر از کار شما شدم.حرفمون گل انداخت. من هم بخاطر کمک اون به ما بی تجربه گی شو ندید گرفتم. یکی از کامپیوترهای کافینت برای ما شد. من پی ام خیلی از شما خواننده ها و بهتر بگم دوستان عزیز رو با نازی میخوندیم. معمولاً بعد از ظهرها یا حتی آخر شبها به کافی نت آقا سعید میرفتیم. یه روز که فکر میکنم سوم یا چهارم فروردین بود پی ام یک دختر خانمی نظر هر سه تامونو جلب کرد. بهتر بگم توی همون دو روز آقا سعید با خبر خاطره ما هم شد. و حتی اون رو مخابره هم کرد. متاسفانه نمیتونم آیدیشو بدم. ولی مجبورم از اسمش نام ببرم. اسمش منا بود. با اینکه طی پی ام هائی که رد و بدل شد بهش گفتم شب بهتره چون ما توی روز تفریح رو ترجیح میدادیم. ولی مساله به اینجا رسید که حتی پیشنهاد سکس هم به من شد. سعید اصرار که آقا نیما بگو عکسشو هم بفرسته. منم نتونستم بهش نه بگم . بالاخره موفقیت حاصل شد و منا خانم عکسشو هم داد. آقا سعید به قول نازی کفش برید. به سعید گفتم : منا مال تو. بلدی؟ گفت: خیلی نه. ولی خب آخرش فهمیدیم گند زده. من و نازی هم بین خودمون شک داشتیم که این منا خانم چقدر راحت خودشو عرضه کرده. سعید خودشو بجای من جا زد ولی موفق نشد. خب بچه ساده ای هم بود. به قول خودش دختری تهرانی توی همدان توی حال گذاشته بودش. با هزار بدبختی میاد تهران مهمان میشه. اما امتحانتشو باید همدان میداده. میاد تهران تا دنبال عشقشو بگیره ولی او هم هوتوتو… من پسوردم رو به سعید هم داده بودم. البته اون هم پی ام ها رو نگه میداشت(کپی میکرد) تا من بخونم. اما این سعید آقا واقعا در کاراصلیش زرنگ بود و من بیشتر علاقه مند میشدم. روز هفتم عید بود که تازه دنبال نشانی رفتیم. این نشانی به قول سعید از محله های بالا شهر همدان بود. از اونجا رفته بودند. نازی با میترا تماس گرفت و مجبورش کرد تا شماره مسعود رو بده. یا لااقل بفهیم ساناز ازدواج کرده یا نه. من شماره مامان ساناز رو توی تهران داشتم. چون توی تحقیقاتمون در تهران شماره مامانشو فهمیدیم. ولی اونا گفتند : نداریم ، نداریم دختری به نام ساناز. وجود سعید خیلی جاها مفید بود ولی بعضی جاها بخاطر موضع گیری تندش خوب از کار در نمیومد. می گفت: این ماجرا برام پیچیدست. با وجود عید و عید دیدنی میخواست ببینه آخرش چی میشه. شماره رو دادم و گفتم ببینم میتونی بفهمی شوهر کرده یا نه. رفتن او همان و زنگ خوردن مبایل نازی همان. میترا شماره مسعود رو داد. با مسعود تماس گرفتم و پس از احوال پرسی و تبریک عید قرار ملاقات گذاشتیم. مسعود سر قرارمون که توی کافی نت بود حاضر شد و تنها کمکی که کرد فهمیدیم بر سر ساناز چه گذشته. از اون طرف سعید بخاطر انجام کاری که بهش داده بودم تصادفاً منا رو آنلاین میبینه و از راه بیان حقایق خودش وارد میشه. غافل از اینکه منا دختری تهرانیه و تازه نیما هم در چشم او دروغگو. اما مسعود چه گفت؟ مسعود گفت: ساناز توی خوابگاه به همه ما حال داد ولی من از همه کمتر قاطی شدم. چون میترا برای من ارزش دیگه داشت. اما آخرش من از لج میترا که حرفمو قبول نمی کرد تصنعی با ساناز گرم گرفتم. بدتر از همه داشتن بچه برای ساناز رسوائی بزرگی بود. من هم توی همدان نمیتونستم زیاد باهش باشم. مردم زود حرف در میارند. ساناز هم اصرار داشت با من رابطه داشته باشه و از همه مهمتر می خواست تهران نباشه. آخرهای درسم بود که میترا دیگه قضیه رو به نفع ساناز برگردوند. ساناز رو توی همدان توی یه مسافرخونه جا دادم. صاحب مسافرخونه از رفیقهای بابام بود. من هم دیگه رهاش کردم. چون من هم ازش بدم میومد. یه بار بابام بدجور با من بهم زد که این افریته کیه آورده بودی؟ منو جلوی رفیقم خراب کردی؟ این هم شد مساله بعدی! پرسیدم: مگه چی شده بود؟ گفت: میخواستی چی بشه. ساناز یه معتاد رو با کلک برده بود توی اتاق و ووو . سعید پرسید: معتاده چند ساله مگه بوده. مسعود گفت: اینطور که من فهمیدم هم سن و سال خودش بوده. از این جاهلهای همدان هم بوده. معتاده اما نه عملی سخت. مسعود رو راضی کردم تا ردی از ساناز پیدا کنه. قبول نمی کرد. اما با قولی که نازی بهش داد یعنی راضی کردن میترا برای ازدواج قول داد کمکمون کنه. ولی گفت: نیما خان فکر کنم مریم ازدواج کرده. پرسیدیم: مریم؟ گفت: آره، اسم واقعیش مریمه. تکرار کرد فکر کنم نامزد داره.موضوع رو همینجا داشته باشید تا مطلبیو بگم: ما بعد از برگشتن از همدان بخاطر کمک به مسعود نمیتونستیم مستقیم با میترا تماس بگیریم چون چهره مسعود که نام واقعی میترا رو گفته بود خراب میشد. تا اینکه یکی از خوانندگان سایت رو که دختر خانمی بودند خواستیم زحمت بدیم تا او این کار رو بکنه. ولی ایشان هم به دلایلی قبول نکرد. حتی از آقائی از کرج خواستیم. ایشان هم سعی کرد، مریم خانم لو نداد. همینجا از همه ممنونم. ما فقط فهمیدیم اینترنت از این نظر بدرد نمیخوره پس از ترفندهای خودمون استفاده کردیم. نهایتاً ساناز ردیابی شد. من و نازی و مسعود و سعید که مشتاق دیدن ساناز فعلی بودیم نقشه ای کشیدیم. نقشه شب دهم عید توی پارک روبروی هتل بود. هوا هم سرد نبود. اما چشم مردم، ما را در مینوردید. سعید مامور رساندن نامه حاوی خاطره من شد. اما با مسعود قرارشد بروند. اینکار تا سیزدهم طول کشید. شماره مسعود رو هم پائین نامه نوشتیم. روز سیزدهم مسعود تماس گرفت و گفت: ساناز میخواد ببینتتون. تصمیم گرفتیم چهار نفری بریم. وقتی نشونی خونه ساناز رو میرفتیم نشان خرابه هائی رو میدیدم که خودم هم نفهمیدم از کجا به کجا آمدم. کوچه هائی که هنوز آسفالت نشده بود. از محله های حاشیه شهر بود. پرسیدم: چرا اینجا؟ مسعود گفت: اینجا هم قیمت خونه کمه هم پاتوق معتادهاست. بالاخره رسیدیم. ساناز در رو باز کرد. با دیدن همه ما خشکش زده بود. باور نمی کرد. وقتی وارد خانه شدیم قدمهام سست شد. مسعود و سعید جلو جلو با تعارف ساناز از حیاط خونه به داخل ساختمان بالا میرفتند. نمای خانه همه چیز رو نشان داد. به نازی گفتم: باز هم میخوای انتقام رو کامل کنی؟ گفت: اینبار طبیعت انتقام گرفت. بخاطر همین مجموعه این خاطره ها رو انتقام طبیعت میذارم. وارد اتاق که شدیم بوی گندی همراه با رطوبت همه جا رو گرفته بود. بوی تریاک با بوی نم اتاق. عجب فاجعه ای. دیدم ساناز با جارو تو سر یکی میزنه که بلند شو لشتو از اینجا بردار برو. مسعود پرسید: شوهرته؟ گفت: نه. نگهبانمه. (آخرش هم نفهمیدیم چرا) نازی گفت: پس؟ ساناز فهمید و گفت: زندانه. همه به هم نگاه میکردیم. مات و مبهوت. من با ساناز خیلی حرف داشتم ولی نگفتنش بهتر بود. ساناز داشت تاوان میداد. ولی تاوان چیو. تاوان غرور دخترانه ای که داشت. یا تاوان کارهائی که علیه هر دختری کرده بود. توی اون مدتی که اونجا بودیم حتی یک کلمه هم نتونستم حرف درست بزنم. ساناز از خودش کم گفت. گفت: من می خواستم این زندگی رو رها کنم و به تهران برگردم ولی من جز پدر و مادر کس دیگه ای ندارم. اونها منو طرد کردند. آثار سوختگی هم روی دست و پاهاش بود. به نازی آهسته گفتم : نازی به این میگن سکس فتیش. نازی کنجکاو شد علت سوختگیها رو پرسید. ساناز جواب داد: شوهرم موقع سکس باید سیگارش لبش باشه و الا نا نداره تکان بخوره. می دیدم که کلمه سکس رو راحت ادا میکنه. پس هنوز اون صلابت بودن رو داره.ازم پرسید: نیما خان خیلی ساکتی؟ به سرنوشت من فکر میکنی. خاطره تو خوندم نویسنده هم که هستی. پس برو این حال و روز منو هم بنویس و بگو چی بسر من آمده. راستی درستو تموم کردی؟ سرمو به نشانه تایید تکان دادم. و کلام آخرم با او این بود که: شوهرت چرا زندانه؟ گفت: چاقو کشی. میدان بار میوه کار میکنه. شب عیدی سر میوه شب عید دعواش شد. با صدا در متوجه شدیم چند نفر وارد شدن. ساناز گفت: بچه های شوهرم هستن. سعید پرید وسط به مسعود گفت: تو مگه نگفتی جوونه؟ ساناز ادامه داد: اولی آره ولی معتاد بود ولش کردم. تا اینکه بابای این بچه ها توی کوچه میوه می فروخت دلش به حال ما (من و بچم) سوخت. یه مدت اومدیم پیشش. سر ماه که پول اجاره نداشتیم بدیم گفت: زن من بشو اجاره پیش کش. می خواست توله هاشو نگه دارم. با به صدا درآمدن آژیر دزدگیر ماشین به سرعت توی کوچه اومدم. ترسم از این بود که بچه ها ماشین رو خط نیندازن. پشت سر من هم بقیه اومدن. من و نازی حیرانتر از اون دو تا بودیم. با هتل تسویه کردم. به تهران برگشتیم. مدتها فکرم مشغول بود. نازی پسورد آی دی منو عوض کرد. تقریباً دو هفته در فکر ساناز بودم. شب جمعه بیست و پنجم ، مثل هر شب جمع ایرانی نازی رو میدیدم که با یکی از لباسهای حشری کننده میخواد بگه که شرط خاتمه پیدا کرد. می خواست حالی به من بده تا من از بیحالی بیام بیرون. قدرت سکس رو اون شب فهمیدم. عملی که روزی طوفان میکند روزی فوران و روزی هم آرامش. روزی انتقام می گیرد. روزی سبب جدائی میشود و روزی سبب مرگ. آیا همه زندگی ما در سکس خلاصه میشود؟ با وجودی که از ازدواج من و نازنین خیلی نمی گذره ولی او به خوبی میدونه راه دوم تسکین من تنها ماندن من با خلوت خودم هست. امشب شب دومیست که مینویسم و نازی پیشم نیست. اما فردا شب ، شب جمعه است و نازنین در کنارم خواهد بود. چشمان همه خوانندگان این خاطره را میبوسم و دستشان را به نشانه احترام میفشارم. زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من عشق فرمود تا چه بگوید این دل من عقل نالید کجا حل شود این مشکل من مرگ خندید در این خانه ویرانه من پایان

دکمه بازگشت به بالا