نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: روانشناسی، اینترنت و خوشبختی

  1. #1
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    5

    روانشناسی، اینترنت و خوشبختی

    روانشناسی، اینترنت و خوشبختی
    قسمت اول

    صبح یکی از روزهای تابستون – تابستونی که من بین اول و دوم راهنمایی بودم – توی اتاق پذیرایی داشتم با برادرام بازی می کردم که مامانم اومد پیشمون و بعد از همراهی مختصری با ما در بازی کردن، تلویزیون رو روشن کرد و برادرام رو نشوند پای برنامه کودک تا سرگرم برنامه کودک بشن و بعد مامانم رفت توی اتاقش و من رو هم صدا کرد که برم پیشش.
    مامانم نشست لبه تخت و به من هم گفت که کنارش بشینم. با زبانی کودکانه و ساده شروع کرد به صحبت کردن درباره مرحله های مختلف زندگی مثل کودکی، نوجوانی و جوانی و به من گفت که با توجه به سن و سالت باید آماده رفتن از مرحله کودکی به مرحله نوجوانی بشی و شروع کرد به توضیح دادن درباره دوران بلوغ که این دوره در ابتدای مرحله نوجوانی شروع میشه و تا چند سال طول میکشه. خلاصه درباره علایم بلوغ مانند بزرگ شدن سینه ها، پریود شدن و ... با زبانی مناسب یک دختر 12 ساله توضیح داد. البته توی مدرسه هم یکی از معلمها مون یه صحبت خیلی مختصر درباره بلوغ کرده بود ولی توضیحات مامانم خیلی بیشتر و بهتر بود.
    بعدا فهمیدم که بابام به مامانم گفته بوده تا با من درباره بلوغ صحبت کنه. این هم باید بگم که بابام روانشناس هست و مامانم خانه دار. من الان 28 سالمه. مامانم 51 و پدرم 59 سالشه. دوتا برادر دارم به اسم مجتبی و مصطفی که به ترتیب 25 و 23 سالشونه. اسم مامانم و بابام، منصوره و علی هست و اسم من هم محدثه و همگی ساکن تهران.
    چند ماه بعد از صحبتهای مامانم، برای اولین بار پریود شدم و بر اساس قول و قرارهایی که با هم داشتیم ماجرا رو بهش گفتم که اون هم کارهایی که باید میکردم رو بهم گفت و یه نوار بهداشتی هم بهم داد تا استفاده کنم.
    هر روزی که میگذشت شهوتم زیاد و زیادتر می شد و خجالت می کشیدم که درباره این حس درونی با مامانم صحبت کنم و این درحالی بود که مامان ازم خواسته بود که هر سوالی درباره دوران بلوغ و موضوعات جنسی دارم ازش بپرسم تا راهنماییم کنه ولی شرم و حیاء بی مورد که احتمالا توی مدرسه یا از طریق تلویزیون در وجودم شکل گرفته بود این اجازه رو به من نمیداد تا بتونم با مامانم درباره نیاز جنسی سوالی بپرسم بنابراین برای پاسخگویی به نیاز جنسی راهی جز خودارضایی پیدا نکردم. من هم مثل خیلی از نوجوون های دیگه با خودارضایی لذت می بردم و به آرامش می رسیدم.
    تعطیلات تابستونی بین دوم راهنمایی و سوم راهنمایی من شروع شده بود. صبح یکی از روزهای اوایل تعطیلات که بابام رفته بود سرکار (بیمارستان) و برادرام توی کوچه مشغول بازی بودن و من هم در حال تماشای تلویزیون بودم، مامان گفت: بیا بشین کنارم میخوام باهات حرف بزنم. رفتم کنارش نشستم بهم گفت: عزیزم مگه ازت نخواسته بودم هر سوال و راهنمایی که درباره موضوعات جنسی داری ازم بپرسی و چیزی رو از من پنهان نکنی؟ برای چی این همه خودارضایی کردی و منو در جریان این کارهات نذاشتی؟ با شنیدن صحبتهای مامان شوکه شدم و کلی تعجب کردم که چجوری از خودارضایی های من با خبر شده و همینطور حسابی خجالت می کشیدم بطوری که نمیتونستم توی چشمهاش نگاه کنم. بعد از چند ثانیه سکوت، سرم رو بالا گرفتم و شروع کردم به معذرت خواهی و بهش قول دادم که دیگه خودارضایی نکنم و چیزی رو ازش پنهان نکنم.
    البته بعدا مامانم بهم گفت که اصلا نمیدونسته که من خودارضایی میکنم یا نه و برای اینکه از این قضیه سر در بیاره با یه دستی زدن به من و گفتن اینکه من از خودارضایی هات باخبرم خواسته عکس العملم رو ببینه که من هم مثل آدم های ساده لوح، زود شروع به اعتراف و معذرت خواهی کردم که این باعث شد مادرم مطمئن بشه که من خودارضایی میکنم و شهوت در وجودم شکل گرفته.
    به محض اینکه عذرخواهی کردنم تموم شد خندید و من رو گرفت توی بغلش و بعد از یه بوسه بهم گفت: تو فقط باید بابت پنهان کاری عذرخواهی کنی نه به خاطر خودارضایی. خودارضایی که کار بدی نیست.
    با شنیدن این حرف از مامان، حس خجالت کشیدنم تموم شد و با بغل کردن و بوسه های مکرر اون، بطور کامل آروم شدم. مامانم بهم گفت: باید قول بدی که از این به بعد چیزی رو از مادرت پنهان نکنی و هر سوالی که داشتی ازم بپرسی البته به شکلی که مجتبی و مصطفی متوجه نشن، آخه اون دوتا بچه اند و هنوز به سن بلوغ نرسیدن. من هم قبول کردم و به مامان قول دادم که دیگه چیزی رو ازش مخفی نکنم و اون هم خوشحال شد و ازم تشکر کرد.
    بعد از تمام شدن صحبتهای من و مامان، برگشتم و دوباره نشستم جلوی تلویزیون، نگاهم به صفحه تلویزیون بود ولی همش داشتم به حرفهای مامان فکر می کردم. به خاطر حمایتها و پشت گرمی هایی که از مامانم دیده بودم خیلی خوشحال بودم و پیش خودم فکر میکردم که چیکار کنم تا رابطم با مامانم صمیمی تر بشه. بعد از کلی فکر کردن، این رو متوجه شدم که از بین رفتن شرم و دریده شدن پرده ی حیاء بین اعضای خانواده، یه عالمه لذت و خوشی رو برام به ارمغان میاره.
    زدن موهای زیر بغل و اطراف کسم، بهانه خوبی بود برای آغاز رابطه صمیمانه با مامانم. یادم میاد همیشه قیچی و تیغ توی حموم بود و هر چند هفته یکبار موهای زیر بغل و اطراف کسم رو با تیغ میزدم. یه روز که با مامانم توی خونه تنها بودم رفتم پیشش و ازش پرسیدم که بهتره موهای زاید بدنمو با تیغ بزنم یا واجبی؟ قبل از اینکه جواب بده، ازم پرسید تا حالا با چی میزدی؟ منم گفتم با تیغ . بهم گفت: کدوم تیغ؟ گفتم از تیغ هایی که توی حموم بود استفاده میکردم. یه کم اخم کرد و گفت تیغ یه وسیله شخصیه دیگه از اون تیغ ها استفاده نکن و هر وقت هم خواستی موهای بدنتو بزنی به خودم بگو تا بهت واجبی بدم. بهش گفتم چند هفته هست که موهای بدنمو نزدم بهم واجبی میدی برم هموم خودمو تروتمیز کنم؟ با تعجب گفت الان؟ منم گفتم آره خب. گفت باشه و رفت توی اتاقش و یه بسته واجبی برام آورد و گفت روی جلدش طرز استفادشو نوشته، با دقت بخون بعد استفاده کن.
    از حموم که بیرون اومدم ازم پرسید حالا تیغ بهتره یا واجبی؟ منم گفتم اصلا تیغ قابل مقایسه با واجبی نیست، تا حالا بدنم اینقدر تروتمیز نشده بود. اونم با تعجب گفت: واقعا ! اجازه هست ببینم بدنت چجوری شده. منم که دقیقا منتظر همین جمله بودم با یه عشوه خاصی گفتم چرا که نه. اصلا قرار ما این بود که چیزی رو از هم مخفی نکنیم و با هم صمیمی باشیم. اونم در پاسخ به این حرف من با خنده گفت: ای شیطون. کم کم داری راه می افتیاااا
    اول تی شرتم رو در آوردم و زیر بغلم رو به مامانم نشون دادم. ازش پرسیدم خوب تمیز شده؟ اونم بهم گفت: عالی. شلوارمم در آوردم ولی شورتم رو نه. فقط جلوی شورتم رو تا حدی که بالای کسم معلوم بشه کشیدم پایین گفتم اینجا چطور؟ قبل از اینکه جواب بده گفت من که همه جاشو ندیدم که بخوام نظر بدم چرا شورتت رو کامل در نمیاری منم گفتم آخه....یکم مکث کردم که گفت چیه به همین زودی قول و قرارهامون رو یادت رفت. من مادرتم دلیلی نداره چیزی رو از من پنهان کنی. البته من از خدام بود که شورتمو دربیارم توی اون لحظه فقط داشتم ناز میکردم.
    با پایین کشیدن شورتم دیگه کاملا لخت شده بودم. به مامانم گفتم نگاه کن ببین خوب موهای اطراف کسم رو زدم. بهم گفت: ایستاده، خوب مشخص نمیشه برو روی مبل بشین پاهات هم باز کن تا همه جاش معلوم باشه. همین کار رو کردم و مامانم اومد جلوم نشست و خیره شده بود به کسم. یه دست به کسم کشید گفت: وای چه کس خوشکلی داری محدثه. با این کارش کم کم داشتم حشری میشدم و اون هم متوجه شده بود که من دارم کیف میکنم. برای بار دوم روی کسم دست کشید و من با صدایی شهوت انگیز گفتم: جوووون بازم کسمو بمال. اون هم شروع کرد به مالیدن کسم که صدای آه آه من اتاق رو پر کرده بود. بعد از چند دقیقه کسم حسابی آب انداخته بود و مامان با استفاده از آبی که از کسم بیرون می اومد کسم رو میمالید و بعد شروع کرد به میک زدن چوچوله و لیسیدن کسم که تقریبا یک دقیقه بعد یه لرزه ای کردم جیغی کشیدم و ارضاء شدم. مامانم بلند شد و روی مبل و کنارم نشست. با دستش سرمو خم کرد سمت خودش و لبهام رو بوسید و بهم گفت: عزیزم خیلی دوست دارم عاشقتم. منم به مامانم گفتم: لذتی رو که تجربه کردم صد برابر لذت خودارضایی بود. مرسی مامان جونم خیلی خوبی، ممنون.
    اولین لز من با مامانم به معنی آخرین خودارضائی من بود. رابطمون روز به روز صمیمانه تر میشد و هر چند شب یکبار با هم هماهنگ میکردیم که وقتی همه خواب هستن، بیاد توی اتاق من، تا با هم لز کنیم و هر روزی که می گذشت، از مامانم چیزهای بیشتری یاد میگرفتم و اطلاعاتم راجع به سکس بیشتر و بیشتر میشد.
    چند روزی از رابطه سکسی بین من و مامانم میگذشت که مامانم ازم خواست که درباره رابطمون پیش هیچکسی حرف نزنم مخصوصا توی مدرسه و پیش همکلاسی هام. دقیقا یادم هست که بهم گفت: مجازات این کاری که ما میکنیم، اعدام هست. جمهوری اسلامی به کسی رحم نمیکنه پس خوب حواست رو جمع کن تا مشکلی برامون پیش نیاد.
    بعد از شروع لز و رابطه صمیمی با مامانم، به فکر سکس با بابام افتادم و به خودم میگفتم کاش با بابام هم صمیمی می شدم و میتونستم با اون هم سکس داشته باشم. برای رسیدن به کیر بابام دوتا راه داشتم ولی نمیدونستم کدوم یکی از این راه ها بهتره. راه اول این بود که از مامانم بخوام که شرایط رو برای سکس من با بابام فراهم کنه و راه دوم این بود که خودم مستقیم و بدون اطلاع مامان به سراغ بابا برم. برای انتخاب راه اول تردید داشتم چون فکر میکردم با گفتن درخواستم به مامان، اون رو عصبانی کنم و شرایط برام سخت بشه و مشکل راه دوم هم این بود که نمیدونستم بابام چه عکس العملی در مقابل خواسته من نشون میده و در صورت پاسخ مثبت بابام به درخواستم و باخبر شدن مامانم از سکس بین من و بابام، اون چه واکنشی نشون میده.
    میدونستم که چندتا از دوستای مدرسه ام کلی فیلم سوپر دارن. یه روز موقع زنگ تفریح رفتم پیش یکیشون و ازش خواستم که یه فیلم سوپری بهم قرض بده که از سکس دوتا زن و یک مرد باشه. فرداش که پنج شنبه بود، دوستم اون فیلمی رو که میخواستم برام آورد.
    وقتی رسیدم خونه به مامان یه چشمک زدم و با لبخند گفتم: خودتو آماده کن که امشب میخوایم دوتایی حسابی خوش بگذرونیم. برگشت بهم گفت: میخوای چیکار کنی؟ منم بهش قضیه رو گفتم که توی مدرسه از یکی از دوستام یه فیلم سوپر گرفتم و امشب میخوام با تو بشینم پای کامپیوتر و فیلم سوپر نگاه کنم. اونم خوشحال شد و گفت: اتفاقا منم میخواستم تنوعی به رابطمون بدم. که خودت پیش دستی کردی شیطون. بهش گفتم چه تنوعی؟ تو برنامت چی بود؟ که گفت: باشه بعدا بهت میگم الان وقتش نیست. با این حرفش درباره برنامش بیشتر کنجکاو شدم و دوباره اصرار کردم که برنامه خودشو بگه. بهم گفت: باشه آخر شب وقتی همه خوابیدن میام توی اتاقت هم قضیه رو بهت میگم و هم با همدیگه فیلم نگاه میکنیم.
    لحظه شماری میکردم تا شب بشه. در طول روز هر وقت توی اتاق یا آشپزخونه تنها میشدیم، همدیگه رو انگشت میکردیم همش میخندیدیم.
    ساعت 11شب بود که برادرهام رفتن توی اتاقشون بخوابن. منم رفتم توی اتاقم و در رو بستم یه صندلی دیگه گذاشتم کنار صندلی کامپیوتر ، CD رو گذاشتم توی کامپیوتر و منتظر مامان شدم. بعد از نیم ساعت مامان با دوتا خیار اومد توی اتاق. یه خیار بزرگ و یکی دیگه هم کوچک تر. بهش گفتم خیار چرا آوردی؟ گفت: این خیار بزرگه مال منه و این کوچکتره هم مال تو. میخوام با این خیارها سوراخ کونمونو گشاد کنم. خیارها رو گذاشت روی کمدم و اومد نشست کنارم و منم فیلم رو play کردم. هر چقدر که از فیلم میگذشت شهوتی تر میشدیم. ساک زدن اون دوتا دختره برای پسره تمام شد و پسره شروع کرد به کردن یکی از دخترها و اون یکی دختره هم مشغول لیسیدن پستونهای دوستش شد. پسره داشت کس دختره رو با کیرش پاره میکرد که من به مامان گفتم کاش جای این دختره بودم. بهم گفت خیلی کیر دوس داری؟ منم بهش گفتم: دوست داشتن چیه من عاشق کیرم آرزومه یه پسر کیر کلفت کسو کونمو پاره کنه. خندید و گفت تو فعلا ببین از عهده این خیار کوچیکه بر میای بعد حرف از کیر کلفت بزن. منم برگشتم گفتم این که برای من چیزی نیست. اونم با یه حالت کل کل گفت: باشه بزار فیلم تموم بشه ببینم میتونی این خیار رو جا کنی توی کونت یا نه.
    حین دیدن فیلم داشتم کسمو میمالیدم و دیگه کامل حشری شده بودم که شروع کردم به لخت شدن. به مامان هم گفتم لخت شو تا شروع کنیم به لز. در حین دیدن فیلم مامانم کس من رو میمالید و من هم کس مامان رو. فیلم به دقایق آخرش رسیده بود و پسره کیرشو از کس دختره درآورد و آب کیرشو ریخت توی دهن اون یکی دختره و دختره، همه آب کیرهای پسره رو خورد. از مامان پرسیدم که تا حالا آب کیر بابا رو خوردی که اون گفت: تا دلت بخواد آب کیر باباتو خوردم. اکثر مواقع آب کیرشو میریزه توی دهنم. بهش گفتم آب کیر بابا چه مزه ایی؟ گفت: دوس داری طعمش رو بچشی؟ گفتم آره چرا که نه و جفتمون شروع کردیم به خندیدن و همو بغل کردیم و همو بوسیدیم.
    با تمام شدن فیلم از جلوی کامپیوتر بلند شدیم و در حالی که دستمون روی کون هم بود تا کنار تخت رفتیم و به پهلو روبروی هم خوابیدیم روی تخت و شروع کردیم به لب دادن به همدیگه. در حین لب دادن، مامان سوراخ کونمو میمالید و من ازش میخواستم که بیشتر به سوراخ کونم فشار بیاره. همون انگشتی که باهاش سوراخ کونمو میمالید کرد توی دهنش و اون رو خیس کرد و دوباره، به مالیدن سوراخ کونم با همون انگشت ادامه داد. مالیدن سوراخ کون با انگشت و خیس کردن همون انگشت با آب دهنش خیلی برام لذت بخش بود و این کار رو مکررا انجام میداد تا اینکه فشارهای انگشتش روی سوراخ کونم بیشتر شد و انگشتش رفت داخل کونم. یه کم دردم گرفت ولی این درد، دردی لذت بخش بود. انگشتشو داخل کونم میچرخوند و به عضله های اطراف سوراخ کونم فشار می آورد تا سوراخ کونم گشاد و گشاد تر بشه. بعد به من گفت که دمر بخوابم. این کار رو انجام دادم و پاهام رو از هم باز کردم. مامانم چندتا تف غلیظ انداخت داخل و اطراف سوراخ کونم و رفت خیار کوچکتر رو از روی کمدم آورد. خیار رو داد بهم و گفت: میخوام اینو بکنم توی کونت تا سوراخ کونت گشاد بشه. عزیزم میخوام آرزوتو برآورده کنم میخوام کیر کلفت بابات رو توی کس و کونت ببینم و نظرتو راجع به مزه آب کیر بابات بشنوم. با شنیدن این حرف از مامانم، آرزوم رو دست یافتنی می دیدم و داشتم از خوشحالی بال درمی آوردم.
    دونستن اینکه قراره به آرزوم برسم، باعث شده بود که انرژی و انگیزم توی سکس دوچندان بشه. مامانم بهم گفت: محدثه جان، کیر بابات خیلی کلفته، برای همین باید اول سوراخ کونت خوب گشاد بشه و بعد سکس با بابات رو شروع کنی درضمن برای سکس از کس هنوز زوده باید چند سال بگذره بعد.
    مامان بهم گفت: خیار رو بکن توی دهنت و خوب تف مالیش کن تا راحت بره داخل کونت. این کار رو انجام دادم و بعد خیار رو دادم دست مامانم تا اونو بکنه توی کونم. با فرو رفتن خیار داخل کونم درد لذت بخشی رو حس کردم. دردی که دوس داشتم زیاد و زیاد تر بشه و بیشتر لذت ببرم. مامانم با یه دست خیار رو توی کونم عقب جلو میکرد و با دست دیگه چوچولمو میمالید که باعث شد بعد از چند دقیق ارضاء بشم.
    بعد از ارضاء شدنم مثل همیشه همو بغل کردیم و به هم لب دادم و از همدیگه تشکر کردیم.
    بعد از اینکه لباسهامونو پوشیدیم مامان بهم گفت: تا هفته بعد با این دوتا خیار سوراخ کونتو گشاد کن و کونتو برای بابات آماده کن. پنج شنبه هفته بعد همراه بابات میام پیشت و مثل این فیلم سوپر، سه نفری با هم سکس میکنیم. راستی اون CD رو هم بده تا به بابات هم بدم نگاه کنه. درضمن الان هم بابات از قضیه من و تو خبر داره اصلا کل این برنامه ها، نقشه اون بود. بابات از یک سال پیش برای رفع نیاز جنسی تو، برنامه ریزی کرده بود و کلی با هم صحبت کردیم تا محیط خونه رو طوری مهیا کنیم تا زندگی شاد و پر از لذت داشته باشی. بعد از تمام شدن صحبتهامون به هم شب بخیر گفتیم و مامان رفت و من هم خوابیدم. فردا صبح که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی داشتم چون جمعه بود و بابام خونه بود و با بیرون اومدن از اتاق با بابام مواجه میشدم. بابایی که میدونست من خودارضایی کردم، فیلم سوپر دیدم، با زنش لز کردم و عاشق کیر و آب کیرش شدم.
    از روی تخت بلند شدم و رفتم جلوی آیینه، موهامو شونه کردم و از اتاق رفتم بیرون دیدم برادرام هنوز توی اتاقشونن و بیدار نشدن و مامان بابام هم توی آشپزخونه بودن و داشتن صبحونه می خوردن.
    بعد از شستن دست و صورتم، رفتم توی آشپزخونه به مامان بابا صبح بخیر گفتم و نشستم سر میز صبحونه.
    بابام: خوبی عزیزم؟ چه خبر؟
    من: هیچی سلامتی تو خوبی؟
    بابام: خوبم ولی نه به اندازه تو. دیشب خوش گذشت بدون من؟
    من: خوب بود ولی اگر تو هم پیشمون بودی بیشتر خوش می گذشت. ( بعد از این جمله سه تامون خندیدیم)
    مامان با یه زیرکی خاصی گفت: محدثه دیگه بزرگ شده، از این به بعد میخواد توی کارها به مامانش کمک کنه.
    من: دقیقا کدوم کارها؟
    مامان: خودت دوس داری توی چه کارهایی به من کمک کنی؟
    من: دیشب بهت گفتم. یادت نیست؟
    مامان: آهان پس منظورت اینه فقط میخوای در شوهرداری به من کمک کنی. آره شیطون؟
    همینطور در حال لاس زدن و خندیدن بودیم که برادرام از خواب بیدار شدن و اومدن توی آشپزخونه، مامانم براشون صبحونه آماده کرد و بعد از تمام شدن صبحون خوردنمون، همگی آماده شدیم که بریم پارک جنگلی لویزان، پیک نیک.
    توی پارک بودیم که دوتا برادرام ازمون فاصله گرفتن و مشغول بازی کردن شدن و من، مامان و بابا نشستیم کنار هم و مشغول صحبت کردن شدیم. مامان گفت بیایم با هم برنامه ریزی کنیم که چه وقتهایی سکس داشته باشیم. بابا بهم گفت: اولین و مهم ترین اولویت یک دانش آموز درس خوندنه. پس همینطور که تاحالا درسهاتو به خوبی میخوندی همین روند باید ادامه پیدا کنه و هیچ چیزی نباید در درس خوندنت تاثیر منفی بزاره. پس باید حواسمون باشه که در سکس زیاده روی نکنیم به نظرم هفته ای یکبار کافیه. مثلا پنج شنبه شبها وقت مناسبیه چون فرداش مدرسه نمیری و اگر از خواب دیر بیدار بشی مشکلی پیش نمیاد. مامانم گفت: من که کاملا موافقم. منم با نظر اونها موافقت کردم ولی به بابا گفتم: البته این هفته رو باید استثناء کنیم چون من باید با خیارهایی که مامان بهم داد، سوراخ کونمو گشاد کنم. بابام گفت: آهان باشه این یه هفته استثناء ولی از هفته بعد فقط یکبار در هفته فعالیت جنسی میکنیم. مامانم بهم گفت: هر وقت خواستی اینکار رو بکنی خبرم کن منم بیام پیشت. منم گفتم باشه ولی فقط تو بیای پیشم؟ بابا پس چی؟ مامان گفت: آخه بابات بیاد نمیتونه که تو رو بکنه اینقدر کیرش کلفته اصلا توی کون تو نمیره. منم گفتم تا وقتی که سوراخ کونم هنوز خوب گشاد نشده برای بابا ساک میزنم بعدش که با خیار سوراخمو گشاد کردم، کون دادن به بابا رو شروع میکنم. مامانم گفت باشه فکر خوبیه. علی نظر تو چیه؟ بابام هم گفت: منم موافقم. بابام رو کرد به مامانم و گفت: دخترت هم به خودت رفته مطمئنم بزرگ بشه مثل خودت، جنده میشه. با این حرف بابام هر سه تامون خندیدیم و بعد بابا بلند شد و رفت پیش برادرام . من و مامان هم مشغول تهیه ناهار شدیم. در حین کار از مامان پرسیدم که بابا شوخی کرد که تو جنده هستی یا جدی گفت؟ مامان یه لبخندی زد و گفت: بابات هیچ وقت دروغ نمیگه. از این که فهمیده بودم مامانم جنده هست خیلی تعجب کرده بودم و بهش گفتم: پس چرا تاحالا بهم نگفته بودی؟ مامانم گفت: منتظر بودم سن و سالت بیشتر بشه بعد بهت بگم. درضمن قضیه جنده بودن من رو هم به هیچ کسی حتی بهترین دوستت نگو. فهمیدی؟ منم گفتم چشم. سوالهای زیادی در ذهنم شکل گرفته بود. از مامانم پرسیدم بابا به خاطر جنده بودنت از دستت ناراحت نمیشه؟ جواب داد معلومه که نه. اون من رو دوس داره، بابات عاشق منه هر کاری میکنه تا من خوشحال بشم. تنوع در سکس خیلی لذت بخشه پس چه دلیلی داره من رو از این لذت محروم کنه؟ وقتی میبینه که من از جنده بودن و سکس با پسرهای کیر کلفت لذت میبرم و خوشحال میشم اون هم خوشحال میشه چون عاشق من هست. من هم از خوشحال شدن شوهرم خوشحال میشم. عاشق با دیدن خوشحالی معشوق خوشحال میشه نه ناراحت.
    وقتی توی ماشین بودم و داشتیم از پارک لویزان به سمت خونه برمیگشتیم کنار پنجره نشسته بودم و به بیرون خیره شده بودم و همش داشتم به خانواده و سبک زندگی فکر میکردم. تا حالا غیرت رو صفت خوبی میدونستم ولی موقعی که دیدم بی غیرتی میتونه به یک زن و شوهر کمک کنه که زندگی پر از لذت داشته باشن، نظرم راجع به غیرت تغییر کرد. با فهمیدن این موضوع که پدر و مادرم بی غیرت هستن خیلی خوشحال شدم و از داشتن همچین پدر و مادری احساس غرور میکردم.
    ادامه دارد .....

  2. #2
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    نوشته ها
    8
    داستان " روانشناسی، اینترنت و خوشبختی " یک داستان سه قسمتی هست که اولین بار در انجمن لوتی دات نت، آپلود شد.
    قسمت دوم و سوم این داستان رو در پست های بعدی قرار میدم.
    امیدوارم از این داستان زیبا لذت ببرید.

  3. #3
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    نوشته ها
    8
    روانشناسی، اینترنت و خوشبختی - قسمت دوم
    رسیدیم به خونه و بعد از پارک کردن ماشین توی حیاط، مامانم و برادرام با هم دیگه رفتن داخل و منو بابا، توی حیاط تنها شدیم. به بابام گفتم به خاطر اتفاق هایی که این چند وقت برام افتاده ذهنم مشغول شده، همش دارم به این اتفاق ها و صحبتها فکر میکنم، درباره سکس خیلی کنجکاو شدم و دوس دارم معلوماتم درباره سکس خانوادگی و بی غیرتی بیشتر بشه. از روشنفکر بودن تو و مامان خیلی خوشحالم و برام جالبه که دلایل بیشتری از صحیح بودن این مدل از زندگی رو بدونم. بابام در جواب گفت: خیلی خوبه که آدم کنجکاوی هستی. کنجکاو بودن درباره هر چیزی مفیده چون کنجکاوی باعث میشه سوالهایی در ذهن آدم ایجاد بشه و راجع به این سوالها فکر کنه و برای رسیدن به جواب این سوالها تحقیق کنه و باسواد بشه. میدونم الان کلی سوال توی ذهنت هست و برای رسیدن به جوابشون خیلی عجله داری ولی الان وقت مناسبی نیست که بخوایم درباره سکس صحبت کنیم چون خیلی طول میکشه که دلایل صحیح بودن زنای با محارم، سکس قبل از ازدواج و سکس خارج از ازدواج رو توضیح بدم. آخر شب که برادرات خوابیدن میشینیم دربارش صحبت میکنیم. الان هم برو بشین پای درس و مشقت و فعلا به این چیزها فکر نکن عزیزم.
    اون شب، بر خلاف معمول شام رو زودتر خوردیم و مامانم بچه ها رو برد توی اتاقشون تا بخوابن و برگشت به بابا گفت: با محدثه بیاین توی اتاق تا بشینیم حرف بزنیم. فردا محدثه باید بره مدرسه تو هم که باید بری سرکار پس حرفها تون رو خلاصه کنید و زود بخوابید که فردا دیرتون نشه.
    همراه مامان و بابا رفتم توی اتاقشون و سه تایی نشستیم کنار هم. بابام گفت: ببین عزیزم اکثر دخترها و پسرها توی دوره بلوغ درباره سکس کنجکاو میشن و ارضاء حس کنجکاوی فرزند، وظیفه پدر و مادر هست البته تا حد توانشون. حالا بریم سر اصل مطلب، همون طور که میدونی بعد از اینکه حضرت آدم و حوا از بهشت به کره زمین اومدن، تشکیل خانواده دادند و صاحب چهار فرزند به اسمهای هابیل، قابیل، اقلیما و لوزا شدند. حالا من ازت یه سوال دارم. به نظرت در اون زمان، نسل بشر چه جوری ادامه پیدا کرد؟ من که تا حالا این سوال به ذهنم خطور نکرده بود، مکث کردم و درباره سوال بابا شروع کردم به فکر کردن که مامان گفت: جوابش مشخصه دیگه عزیزم. در ابتدای تاریخ، نسل بشر از طریق سکس خانوادگی ادامه پیدا کرده. یعنی در خانواده اولین پیامبر خدا، سکس خانوادگی وجود داشته. پس خداوند این اجازه رو به انسانها داده تا سکس خانوادگی داشته باشن.
    این صحبتها برام خیلی جالب بود و داشتم به حرفهای بابا و مامان با دقت گوش میکردم. بعد از اینکه بابا و مامان، مزایا و دلایل خوب بودن سکس خانوادگی رو گفتند، من درباره بی غیرت بودنشون ازشون سوال کردم. بابا هم در جواب گفت: ببین عزیزم یک مثال ساده برات میزنم که با این مثال میشه نتیجه گرفت که غیرت اصلا ویژگی خوبی نیست. یک نفری رو فرض کن که یک روز برای شام و ناهار قورمه سبزی بخوره، روز دوم هم دوباره قورمه سبزی بخوره ، روز سوم هم همینطور و این روند تا چند ماه یا چند سال ادامه داشته باشه. روزهای اول، مزه خوب قورمه سبزی خیلی لذت بخش هست ولی با گذشت چند هفته و با تکراری شدن غذا، دیگه اون لذت اولیه از بین میره و خوردن غذا فقط میتونه نیاز اون شخص رو برطرف کنه و اون دیگه نمیتونه از خوردن غذای تکراری لذت ببره. پس خدا مغز انسان رو تنوع طلب خلق کرده. نیاز به تنوع، توی ذات انسانهاست. همینطور که در غذا خوردن، تنوع لازمه، در سکس هم تنوع لازمه. اگر شخصی عاشق همسرش باشه، شرایطی رو فراهم میکنه که همسرش از سکس لذت ببره. تنوع در سکس، باعث لذت میشه. غیرت باعث میشه یک زوج از تنوع در سکس محروم بشن در نتیجه از لذت بردن هم محروم میشن. وقتی من، مادرت رو دوس دارم و میخوام از زندگیش لذت ببره پس شرایطی رو براش فراهم میکنم که همیشه سکس های متنوعی داشته باشه و علاوه بر رفع نیاز جنسیش، از سکس لذت هم ببره. درضمن غیرت و حسادت دارای یک مفهوم هستند.
    به بابا و مامان گفتم که دخترباز و پسرباز بودن شما، خیانت به همدیگه محسوب نمیشه؟ ؟ ؟ که، بابام هم در جواب به من گفت: خیانت یعنی عهدشکنی یعنی وقتی یک زن وشوهری قرارداد بینشون رو نقض کنند. من و مامانت با هم عهد نکردیم که سکس خارج از ازدواج نداشته باشیم پس این کار ما خیانت به حساب نمیاد. وقتی یک زن و شوهر بدون اجازه هم سکس خارج از ازدواج داشته باشن خیانت محسوب میشه.
    تقریبا یک ساعتی از صحبت کردن ما میگذشت که مامان به من و بابا گفت: دیر وقته. بگیرید بخوابید. فردا جفتتون باید زود بیدار بشید. بابا هم گفت: مامانت راست میگه. عزیزم فردا باید بری مدرسه. بقیه صحبتهامون باشه برای یک وقته دیگه. منم رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم و در حین فکر کردن به حرفهای مامان و بابا بودم که خوابم برد.
    شب بعد فرارسید و دوباره مامان شام رو زودتر از معمول آماده کرده بود. از اینکه امشب هم باید شام رو زودتر میخوردیم تعجب کردم. توی آشپزخونه بودم و در حالی که داشتم به مامان کمک میکردم ازش پرسیدم امشب خبر خاصی هست؟ که مامان با یک لبخند و حالت خاصی بهم گفت: امشب برات سورپرایز دارم. بعد از اینکه برادرات خوابیدند، من و بابات میایم توی اتاقت ! ! ! قراره سه نفری با هم سکس گروهی کنیم. با این خبر خیلی خوشحال شدم چون قرار بود برای اولین بار با پدرم سکس کنم. رفتم مامان رو بوسیدم و ازش تشکر کردم.
    بعد از اینکه شام خوردنمون تمام شد، سفره رو جمع کردیم و مامان مشغول شستن ظرفها شد و من هم رفتم دستشویی. توی توالت در حین ریدن، یادم افتاد که زیاد آماده سکس مقعدی با بابام نیستم چون من هنوز سوراخ کونم رو به اندازه کافی گشاد نکرده بودم. بعد از مدفوع کردن، مسواک زدم و اومد بیرون و مستقیم رفتم توی آشپزخونه پیش مامان و بهش قضیه آماده نبودنم رو گفتم. مامان گفت: نگران نباش عزیزم، بابات توی سکس خیلی حرفه ایی هست. همیشه قبل از شروع سکس مقعدی، سوراخ کون رو با انگشت گشاد میکنه. هرچقدر هم که سوراخ کونت تنگ باشه بابات طوری باهات سکس میکنه که فقط لذت ببری. درضمن اگر یادت باشه موقعی که لز میکردیم من خیلی وقتها انگشتم رو میکردم توی کونت. با این کار هم میخواستم لذت ببری و هم میخواستم که کونت برای کیر بابات آماده بشه. تازه من دو شب پیش با خیار سوراخ کونت رو گشاد کردم البته قطر کیر بابات خیلی بیشتر از قطر اون خیار هست. خلاصه نگران نباش، بابات توی گاییدن زن ها و دخترها، استاد هست. مطمینم که از سکس با بابات لذت میبری.
    چراغ اتاق روشن بود. روی تخت دراز کشیده بودم و منتظر اومدن مامان و بابا بودم، بعد از نیم ساعت با هم دیگه اومدن داخل اتاق. بلند شدم و نشستم لبه تخت. بابا و مامان هم، لبه تخت و در کنارم نشستند.
    مامان: خوبی محدثه؟ ببخشید دیر اومدیم آخه داداشات باید خوابشون میبرد تا ما میتونستیم بیایم.
    من: مهم نیست. توی این مدت داشتم پیش خودم فکر میکردم درباره زنا با محارم.
    مامان: ببینم، چه حسی داری الان؟ ما که داریم از خوشحالی بال درمیاریم . تو چطور؟
    من: با اون تعریف هایی که شما از سکس خانوادگی کردید معلومه که سکس خانوادگی گناه که نداره هیچ، کلی هم ثواب داره. (با این حرفی که زدم، هر سه تامون خندمون گرفت)
    مامان (با خنده): پس قراره که امشب برای جهان آخرت، ثواب جمع کنیم.
    بابا (با حالت طنز): اصلا هر پدر و مادری وظیفه داره که نحوه درست سکس کردن رو به فرزندش تعلیم بده و چون تعلیم و تعلم عبادت هست پس این کار ما عبادت هم محسوب میشه.
    من: پس یادم باشه قبل از شروع سکس نیت کنم به قصد قرب الی الله. ( با این جمله همگی خندیدیم)
    از روی تخت بلند شدیم و شروع کردیم به درآوردن لباسهامون. در حین در آوردن لباس، من و بابام با حالت خاصی همدیگه رو نگاه میکردیم و بی صبرانه درانتظار دیدن بدن برهنه همدیگه بودیم.
    حالا دیگه هر سه تامون کاملا لخت بودیم. کیر بابام هنوز خواب بود. مامان و بابا همدیگه رو در آغوش کشیدند و شروع کردند به لب گرفتن از همدیگه. من نشستم لبه تخت و با دقت مشغول نگاه کردن به حرکاتشون شدم. در حین لب گرفتن از هم، گاهی بابا گردن مامان رو میبوسید و نرمه گوشش رو میلیسید و مک میزد. صحنه عشق بازی مامان بابام خیلی رومانتیک بود.
    تقریبا دو سه دقیقه از بوسیدن و لب گرفتن مامان بابا از همدیگه میگذشت که بابا شروع کرد به لیسیدن نوک پستان های مامان. از واکنش مامان مشخص بود که داره حسابی لذت میبره.
    با دیدن این صحنه کم کم داشتم حشری میشدم و دیدم کیر بابا هم داره یواش یواش شق میشه. از روی تخت بلند شدم و رفتم پیششون. بابا داشت یکی از پستونهای مامان رو با دست میمالید و گاهی سر پستونشو لیس میزد. من هم شروع کردم به لیس زدن یکی دیگه از پستونهای مامانم.
    بابام ایستاده بود. من و مامانم جلوی بابام زانو زدیم و مامان شروع کرد به لیسیدن کیر بابام. من داشتم با دقت ساک زدن مامان برای بابا رو نگاه میکردم. کیر بابام کاملا شق شده بود. از نحوه ساک زدن مامانم مشخص بود که خیلی باتجربه هست چون عملکرش شبیه به بازیگران فیلم های پورنوگرافی بود. دو سه دقیقه از ساک زدن کیر بابا توسط مامان میگذشت، من سرمو نزدیک کیر بابام بردم و به مامان گفتم که من هم میخوام ساک بزنم. مامانم کیر بابام رو از توی دهنش بیرون آورد و گفت: باشه عزیزم. فقط یادت باشه که باید دندونهاتو با لبهات بپوشونی تا بابات اذیت نشه.
    در حالی که داشتم کله کیر بابام رو مک میزدم، مابقی کیر بابام رو با دست میمالیدم. مامان داشت با هیجان ساک زدن من برای بابام رو نگاه میکرد و میتونستم خوشحالی رو توی چشماش ببینم. سعی کردم همه کیر بابام رو داخل دهنم قرار بدم ولی نمیتونستم چون کیر بابام خیلی گنده بود. موقعی که کیر بابام در دهنم قرار داشت سرمو بطرف بدن بابا فشار میدادم تا مقدار بیشتری از کیر بابام به داخل دهانم فرو بره.
    عق زدن باعث میشد نتونم کیر بابام رو بیشتر به داخل دهانم فرو ببرم. بعد از چهار پنج بار عق زدن، چشمام اشک زده بود. عشق به کیر و عشق به بابام باعث میشد تا تمام درد ها و سختی ها، برام لذت بخش بشه.
    بابام کیرشو از دهنم بیرون آورد. بازوهام رو گرفت و بلندم کرد و من رو توی آغوشش گرفت. در حالی که توی بغل بابام بودم، همدیگه رو بوس میکردیم و به هم لب میدادیم. بابام به من گفت: از ساک زدنت خیلی لذت بردم. مرسی عزیزم. تو هم مثل من لذت بردی؟ منم در جواب گفتم: آره بابایی. ساک زدن خیلی حال میده. من هم خیلی حال کردم.
    مامان به من گفت: عزیزم برو روی تخت و سجده کن. میخوام سوراخ کونت رو گشاد کنم تا بابات بتونه کیرش رو بکنه توی کونت.
    به حالت Doggy style روی تخت بودم. بابام به پشت دراز کشیده بود و کیرش مقابل صورتم بود. مامانم شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم و من هم مشغول ساک زدن برای بابام شدم. رفته رفته، فشار زبان مامانم بر روی سوراخ کونم بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه احساس کردم زبان مامان داره سوراخ کونم رو گشاد میکنه. گرمای دهان و زبان مامانم باعث انبساط عضله های سوراخ کونم شده بود.
    بعد از شل شدن ماهیچه های اطراف سوراخ کونم، مامان چند بار تف انداخت بر روی سوراخ کونم و شروع کرد به فرو کردن یک انگشت به داخل کونم و سپس اون انگشت رو به آرامی در داخل کونم عقب جلو میکرد. آب کسم روان شده بود. بعد از اینکه قطر سوراخ کونم به قطر انگشت مامان عادت کرد، مامان دوتا از انگشتاش رو یکجا به داخل کونم هدایت کرد و بعد از چند دقیقه عقب جلو کردن انگشت سوم رو نیز اضافه کرد. حالا مامان داشت با سه تا انگشت در داخل کونم، من رو برای سکس مقعدی با بابام آماده میکرد.
    بابا کیرش رو از دهنم درآورد و موقعیتش رو با مامان عوض کرد. حالا کس و کون مامانم در مقابلم بود و بابام آماده بود تا کیر کلفتش رو بکنه داخل کونم.
    بابا تف غلیظی از ته گلو انداخت روی سوراخ کونم و سر کیرش رو نگه داشت بر روی سوراخ کونم و به آرامی سعی کرد که کیرش رو توی کونم جا کنه. چون از قبل سوراخ کونم گشاد شده بود، با کمی فشار، کیر بابام به داخل کونم فرو رفت و درد لذت بخشی رو احساس کردم.
    در حالی که بابام مشغول عقب جلو کردن کیرش درون کونم بود، من داشتم کس و چوچوله مامان رو لیس میزدم و همچنین بابام هم گاهی اوقات کس من رو با دستش میمالید. این کار باعث میشد که لذت از سکس چند برابر بشه.
    بعد از چهار پنج دقیقه که از گاییده شدنم توسط بابام میگذشت، من و مامان، جامون رو با هم تعویض کردیم و مامان سجده کرد و شروع کرد به لیس زدن کسم. بابام هم مشغول کردن مامانم از کس شد. بعد از چند دقیقه، سر و صدای بابام بلند شد و شروع کرد به آه آه کردن.
    مامان از آه آه کردن های بابام متوجه شد که قراره بابا تا چند لحظه دیگه انزال کنه. برای همین به بابام گفت: علی جان، آب کیرت رو بریز توی دهن محدثه. بابام کیرش رو از کس مامانم بیرون کشید و آورد سمت من. فورا رفتم سمت کیر بابا و شروع کردم به ساک زدن. تقریبا یک دقیقه بعد، ریختن آب کیر بابام رو توی دهنم احساس کردم.
    من و مامان هنوز ارضاء نشده بودیم. بشکل پوزیشن 69 مشغول لز با مامانم شدم. بابا در کنار من و مامان دراز کشید و با خوشحالی مشغول تماشای لز همسر و دخترش شد. بعد از چند دقیقه لیس زدن کس و چوچوله همدیگه، اول من ارضا شدم و بعد از یکی دو دقیقه مامان هم ارضا شد.
    الان که دارم به خاطرات گذشته ام فکر میکنم به این نتیجه میرسم که اولین سکس گروهی با پدر و مادرم، لذت بخش ترین سکس عمرم هست.
    ادامه دارد.....

  4. #4
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    نوشته ها
    8
    روانشناسی، اینترنت و خوشبختی - قسمت سوم و پایانی
    « بهترین محیط برای رفع نیاز جنسی نوجوانان، محیط خانواده است. » این جمله رو زیاد از زبان بابام شنیده ام. بابام همیشه به این نکته تاکید میکرد که پاسخگویی به نیاز جنسی باید در محیطی آرام و بدون استرس انجام بشه. به اعتقاد پدرم، سرکوب میل جنسی، عامل به وجود آمدن مشکلات فردی و اجتماعی هست در نتیجه آموزش جنسی به فرزند و ارضای میل جنسی فرزند در دوران بلوغ، جزئی از وظایف والدین هستند.
    شانزده ساله بودم که به مدد کیر پدرم از شر پرده بکارت خلاص شدم. برای بالغ شدن هر دو برادرم لحظه شماری میکردم. مجتبی سیزده ساله شده بود و دوره بلوغ جنسی رو تازه آغاز کرده بود. بالحیث وظیفه من، بابا و مامان باید در رفع نیاز جنسی به مجتبی کمک میکردیم. بابام مجتبی رو بتدریج به جمع سکسی خانواده وارد کرد. در آن زمان برادر دیگرم (مصطفی) یازده ساله بود و در جمع سکسی خانوادگی حضور نداشت چون هنوز کودک بود.
    پدرم بشدت از " سکس بزرگسال با کودک " متنفر هست و این عمل رو " سوء استفاده جنسی از کودکان " میدونه. چون بابام روانشناس هست به پیامدهای " رابطه جنسی بین بزرگسالان و کودکان " آگاهی داره. یادم میاد که یک روز بابام داشت درباره " کودک آزاری " با من صحبت میکرد و میگفت: اگر کودکی مورد تجاوز جنسی قرار بگیره، دچار اختلالات روانی سختی میشه و تا آخر عمر از عوارض ناشی از تجاوز رنج میبره. افسردگی، ptsd و اضطراب از عوارض ناشی از کودک آزاری هستند. افرادی که به چنین بیماری هایی مبتلا میشوند، نمیتوانند از زندگی لذت ببرند در نتیجه احتمال داره که خودکشی کنند.
    از حرف های بابام متوجه شدم که اگر کودکی مورد آزار و اذیت قرار بگیره دچار عوارض وحشتناک و خطرناکی میشه.
    سال 1386 بود که مصطفی دوره کودکی رو پشت سر گذاشته بود و وارد دوره بلوغ شده بود. بعد از اینکه تشخیص دادم، مصطفی به ارضای جنسی نیاز داره، به قصد کمک کردن، رابطه جنسی با مصطفی رو شروع کردم و بعد از مدتی اون رو به جمع سکسی خانوادگی مان هدایت کردم. از اینکه میتونستم به برادرام در برطرف کردن نیاز جنسی کمک کنم، خوشحال بودم و البته خودم هم از سکس با اونها لذت میبردم.
    بعد از شرکت در کنکور سراسری، به درخواست خودم و رضایت پدر و مادرم، جندگی رو شروع کردم. مادرم یک کارگر جنسی باتجربه هست و همیشه من رو از تجربیاتش بهرمند میکنه تا من هم بتونم در حرفه تن فروشی موفق باشم. دلایل فعالیت من و مادرم در زمینه خود فروشی صرفا مسائل اقتصادی نیست، لذت جویی و تنوع طلبی، نقش مهمی برای من و مادرم در انتخاب شغل روسپیگری داشته است.
    الآن 28 سال سن دارم. از 18 سالگی تا الان با صدها نفر رابطه جنسی داشته ام. یکی از خاطرات شیرین من مربوط میشه به سکس گروهی من و مامانم با سه پسر شیطان پرست . یکی از دوست پسر های مادرم، کس کش هست و گاهی وقتها برای مامانم مشتری پیدا میکنه. ترم سوم کارشناسی بودم که یه روز مامانم به من خبر داد که جدیدا از طریق یکی از دوس پسرهاش با سه تا پسر شیطان پرست آشنا شده. مامانم به این سه پسر علاقه مند شده بود چون این سه تا پسر، هم خوش اخلاق بودند و هم توی سکس خیلی حرفه ای بودند بنابراین از من هم خواست که اون رو در سکس با این سه پسر همراهی کنم.
    قرار شد که من، مامان و اون سه پسر چند روز بریم شمال برای مسافرت و سکس. من و مامان تصمیم گرفتیم که برای این چند روزی که خونه نیستیم یک جایگزین برای خودمون جور کنیم تا داداشام و بابام تنها نباشن و به اونها هم خوش بگذره. در یک جنده خانه با دوتا خواهر آشنا شده بودم که هم مهربون بودند و هم خوشگل و از همه مهمتر ایدز نداشتند. با هماهنگی بقیه اعضای خانواده، این دو خواهر جنده رو به خانه دعوت کردم و پس از معرفی این دو خواهر به اعضای خانوادم، من و مامان از خانه خارج شدیم و به سمت محل قرارمون با اون سه پسر راه افتادیم تا پس از ملحق شدن به اونها بسمت شمال حرکت کنیم.
    محل اسکان ما، ویلایی بزرگ و زیبا در نوشهر بود. مسافرت ما چهار روز طول کشید. روزی دو سه مرتبه به صورت گروهی، سکس میکردیم. به جرات میتونم ادعا کنم که من و مامان حتی یک قطره از آب کیر اون سه پسر رو هدر ندادیم چون من و مامانم، کیر اونها رو در حین انزال در دهانمون قرار میدادیم و همه آب کیرشون رو میخوردیم. در این مسافرت هم سکس عاطفی و هم سکس خشن رو تجربه کردیم. در مجموع به همگی خوش گذشت و در پایان سفر و بعد از اینکه به تهران رسیدیم اون سه پسر یک چک به مبلغ یک میلیون تومان به مامانم دادند که طبق قرار قبلی مامانم باید بیست درصد از این مبلغ رو به اون پسر قواد که واسطه بین مامانم و اون سه پسر بود، میداد. در آخر هشتصد هزار تومن برای ما باقی ماند.
    وقتی من و مامانم به خونه برگشتیم، دیدیم بابام، برادرام و اون دوتا خواهر جنده نشستن پای ماهواره و دارن موزیک ویدیو نگاه میکنند. همگی لخت بودند. من و مامان هم بعد از سلام و احوال پرسی، مثل اونها کاملا لخت شدیم و نشستیم کنارشون و شروع کردیم به حرف زدن درباره خوشگذرونی های چند روز اخیر.
    بعد از اینکه من و مامانم درباره گاییده شدن توسط اون سه تا پسر صحبت کردیم، اون ها هم درباره سکس های چند روز اخیرشون توضیح دادند. از حرفهاشون معلوم بود که هم به بابامو برادرام و هم به اون دوتا فاحشه حسابی خوش گذشته. در آخر بابام به هر کدوم از اون دوتا کارگر جنسی ، سیصد هزار تومان پول داد و بعد از تشکر کردن ، با همدیگه خداحافظی کردیم.
    بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم، تصمیم گرفتم تشکیل خانواده بدهم. با پدر و مادرم درباره ازدواج مشورت کردم و اونها هم به من توصیه کردند که قبل از ازدواج حتما راهکارهای موفقیت در ازدواج رو یاد بگیرم.
    بابام چندتا کتاب به من معرفی کرد که درباره همسریابی و همسرگزینی بودند. بعد از مطالعه چندین کتاب و مشورت با چند روانشناس، تا حد زیادی با اصول انتخاب همسر آشنا شدم.
    خلاصهی مطالبی که از آموزش ها و مشاوره پیش از ازدواج یاد گرفتم این بود که تنها راه موفقیت در ازدواج، همسان گزینی هست یعنی دختر و پسری که قصد دارند با همدیگه ازدواج کنند باید از نظر اعتقادی، روانی، جسمی، اقتصادی، سنی و سطح تحصیلات شبیه به هم باشند تا در ازدواج موفق بشن.
    یادم میاد بابام میگفت: اگر دختر و پسری بخواهند بطور کافی همدیگه رو بشناسند باید جزئی نگر باشند نه کلی نگر مخصوصا درباره مسائل اعتقادی.
    به نظر من اصلا مهم نیست که یک شخص از چه طریقی با همسر آینده اش آشنا بشه مهم اینه که با هم تفاهم داشته باشن.
    در چتروم ها و شبکه های اجتماعی مختلفی عضو شدم تا بتونم شوهر دلخواهم رو پیدا کنم. مهمترین معیار من در انتخاب همسر، جهان بینی بود. روی کاغذ عناوین مباحث مربوط به جهان بینی رو نوشتم و اون کاغذ رو روی میز کامپیوتر گذاشتم تا در حین چت کردن در اینترنت نظر شخص مقابل رو درباره این مباحث بپرسم و چیزی رو از قلم نندازم. مباحثی رو که علاقه داشتم با همسر آیندم در اونها هم نظر باشم عبارت بودند از :
    دین ، سیاست ، نهاد خانواده ، جهان وطنی ، یوژنیک ، سقط جنین ، برهنه گرایی ، همجنس گرایی ، سکس قبل از ازدواج ، سکس خارج از ازدواج ، سکس خانوادگی ، تن فروشی و پورنوگرافی .
    بعد از چند ماه جست و جو در اینترنت بالاخره با شوهر ایده آلم آشنا شدم. دقیقا همونی بود که من میخواستم یعنی یک پسر دوجنسگرا و دیوث .
    یک هفته بعد از آشنا شدنمون در اینترنت، همدیگه رو در پارک دانشجو ملاقات کردیم. بعد از سلام و احوال پرسی، روی یک صندلی نشستیم و شروع کردیم به اطلاعات دادن و اطلاعات گرفتن تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم.
    اسم شوهرم صادق هست و یک سال از من بزرگتره. زمانی که با صادق ازدواج کردم 24 ساله بودم. صادق، خواهری نداره و فقط یک برادر داره به اسم علیرضا. برادرشوهرم دو سال از من کوچکتر هست. همه اعضای خانواده شوهرم دوجنسگرا هستند ولی در خانواده ما فقط من و مادرم دوجنسگرا هستیم، پدر و برادرام دگرجنسگرا هستند.
    شباهت های فرهنگی زیادی بین خانواده من و خانواده شوهرم وجود دارد. همه اعضای خانواده من و خانواده شوهرم از عفت، آبرو، شرم و حیاء به عنوان ناهنجاری یاد میکنند و همچنین از مردسالاری، غیرت و قتل ناموسی نفرت دارند.
    مراسم خواستگاری یکی از زیباترین خاطرات زندگی من هست. دقیقا یادم میاد که در یک عصر جمعه صادق به همراه پدر، مادر و برادرش برای اجراء مراسم خواستگاری به منزل ما اومدند. مامانم بعد از خوش آمدگویی و تشکر، گل و شیرینی رو از دست صادق گرفت و گل رو در یک گلدون گذاشت و سپس اون گلدون رو در گوشه اتاق پذیرایی قرار داد. در اون مجلس تقریبا درباره همه چیز صحبت کردیم. از وضعیت اقتصادی کشور و شغل منو صادق گرفته تاااا تنگ و گشاد بودن کس و کونم و همچنین سایز کیر صادق.
    بعد از این که بابام از اهمیت توان و سلیقه جنسی در باب نکاح صحبت کرد، مادرشوهرم پیشنهاد داد که برای آشنا شدن من و صادق با سلیقه جنسی همدیگه، با هم سکس کنیم. پیشنهاد مادرشوهرم مورد پذیرش همگی و از جمله من و صادق قرار گرفت.
    من و صادق کاملا برهنه شدیم و در وسط اتاق پذیرایی و در مقابل دیدگان همه سکس رو آغاز کردیم. در طول سکس پوزیشن های مختلفی رو تجربه کردیم و بعد از تقریبا ده دقیقه صادق ارضاء شد و داخل دهانم انزال کرد. حدود پنج دقیقه بعد از ارضاء شدن صادق، من هم به کمک مالش و لیسیدن کسم توسط صادق، ارضاء شدم.
    بعد از تمام شدن سکس بین من و صادق، همگی برامون کف زدند و سپس نظرمون رو راجع به توان جنسی همدیگه پرسیدند. من و صادق در جواب اونها گفتیم که این سکس برامون لذت بخش بود و توان جنسی همدیگه رو ستودیم. بعد از ابراز رضایت من و صادق از این سکس، همگی بهمون تبریک گفتند.
    بعد از مراسم عروسی، من و صادق به همراه خانواده هایمان برای ماه عسل به مشهد رفتیم. محل اقامت ما هتلی بود در نزدیکی حرم امام رضا (ع)
    وقتی رسیدیم به هتل، عصر بود. بعد از چند ساعت که استراحت کردیم وقت شام فرا رسید. همگی رفتیم توی رستوران هتل تا غذا بخوریم. هر 9 نفرمون سر یک میز بزرگ نشستیم و شروع کردیم به شام خوردن. سر میز شام همش از سکس حرف میزدیم و برای یک سکس گروهی نه نفره برنامه ریزی میکردیم.
    بعد از خوردن شام به سوئیت برگشتیم. قبل از سکس همگی برای مسواک زدن به صورت نوبتی به دستشویی رفتند البته اونهایی که کونده بودند باید مدفوع های داخل کونشون رو هم تخلیه میکردند.
    همگی لخت شدیم و برای انجام سکس گروهی به داخل یکی از اتاق های سوئیت رفتیم. پدرشوهرم یک لیوان به همراه خودش داشت. بابام دلیل آوردن لیوان رو از پدرشوهرم جویا شد. پدرشوهرم در جواب بابام گفت: در خانواده ما کسی اهل اسراف نیست. از نظر ما آب کیر، سرچشمه حیات هست. ما برای "آب کیر" قداست و ارزش زیادی قائلیم. ما هیچ وقت آب کیر رو هدر نمیدیم.
    سکس گروهی ما با لب دادن به همدیگه شروع شد. صدای بوسه اتاق رو پر کرده بود. سپس تحریک دهانی رو شروع کردیم. پدرشوهرم روی زمین دراز کشید و من هم روی کیرش سجده کردم و مشغول ساک زدن برای پدرشوهرم شدم و در همین حین، برادر شوهرم چوچوله و لب های کس من رو لیس میزد. مادر شوهرم داشت برای بابام و برادرام ساک میزد و شوهرم با مامانم در پوزیشن 69 مشغول سکس بودند. برادرشوهرم و پدرشوهرم جاشون رو با هم عوض کردند و من شروع کردم به لیس زدن کیر برادرشوهرم؛ پدرشوهرم مشغول انگشت کردن و لیس زدن سوراخ کونم شد تا کونم رو برای سکس مقعدی آماده کنه. نگاهم رو برگردوندم و دیدم کیر کلفت بابام توی دهن مادرشوهرم هست و برادرام مشغول تلمبه زدن توی کون و کس مادرشوهرم هستند. از طرف دیگه کیر خوشکل شوهرم لای پستونهای تپل مامانم عقب جلو میشد.
    کیر پدرشوهرم کلفت هست ولی نه به اندازه کیر بابام. وقتی برادرشوهرم مشغول گائیدن من از کس بود، پدرشوهرم داشت کیر کلفتشو داخل کونم عقب جلو میکرد. وجود همزمان دو کیر در کون و کسم باعث شده بود که لذت تمام وجودم رو فرا بگیره. برادرشوهرم کیرش رو از کس من درآورد و اون رو فرو کرد به داخل کون باباش؛ لذت در چشمهای پدرشوهرم موج میزد چون در حین سکس با من، کیر فرزندش داخل کونش عقب جلو میشد.
    من، مادرم و مادرشوهرم دائما توسط مردها و پسرهای گروه دست به دست میشدیم تا همگی لذت بیشتری از سکس گروهی ببریم.
    طبق برنامه، مردها و پسرها آب کیرشون رو داخل کون ما زن ها ریختند. پدرشوهرم اون لیوانی که از قبل برای اینکار آماده کرده بود رو آورد تا ما زنها، آب کیرهای داخل کونمون رو به درون لیوان پس بریزیم.
    بعد از پس ریزی منی، اون لیوان تقریبا پر از آب کیر شده بود. برای نوشیدن آب کیرهای درون لیوان دور هم نشستیم. قرار شد هر کسی یک جرعه آب کیر بخوره تا به همه برسه و کسی بی نصیب نمونه.
    لیوان آب کیر بین اعضای گروه دست به دست میشد و هر کسی یک جرعه مینوشید. همگی با شور و شوق خاصی منتظر بودند تا برای نوشیدن آب کیر نوبتشون فرا برسه.
    مسافرت مشهد پنج روز طول کشید. در این مسافرت هر شب از لذت سکس گروهی بهره مند میشدیم. ماه عسل من و صادق، تبدیل به لذت بخش ترین مسافرت زندگیمون شد.
    من، صادق و خانواده هایمان به صحیح بودن "بی بند و باری جنسی" ایمان راسخ داریم. با اینکه پنج سال از زندگی مشترک من و شوهرم میگذره، حتی یک لحظه هم احساس دلزدگی و یکنواختی در زندگی زناشویی نداشته ایم چون برای حس " تنوع طلبی " اهمیت ویژه ای قائل هستیم.
    در این پنج سالی که از ازدواج من و صادق میگذره، با زوج ها و افراد زیادی سکس ضربدری، mmf و ffm رو تجربه کردیم.
    تقریبا یک سال بعد از ازدواجمون، از طریق اینترنت با یک زوج از اصفهان آشنا شدیم. من و صادق خیلی به اون زن و شوهر اصفهانی علاقه مند شدیم. هر دوتاشون پزشک و آدمهای مهربونی هستند. اسم شوهره محمد هست و اسم زنش زهرا. اونها یه دختر خیلی خوشکل و باهوش دارند. اون زمانی که من و صادق باهاشون آشنا شدیم دخترشون سه ساله بود. من و شوهرم همیشه آرزو داشتیم که صاحب همچین دختری بشیم. اون دختر از نظر ژنتیکی شبیه پدرش شده بود. پدرش واقعا مرد خوشکل، باهوش و خوش اخلاقی هست.
    وقتی شوهرم علاقهی من به داشتن همچین دختر خوشکل و باهوشی رو دید، پیشنهاد داد تا من از اون مرد اصفهانی حامله بشم تا شاید بتونیم صاحب یک دختر شبیه اون دختربچه اصفهانی بشیم.
    بعد از مشورت کردن با خانواده هایمان، من و شوهرم به همراه زوج اصفهانی تصمیم گرفتیم که این ایده رو عملی کنیم.
    در تعطیلات عید نوروز 1392 شوهرم اون زوج اصفهانی رو دعوت کرد که برای حامله کردن من به خانه مان بیایند. زوج اصفهانی به مدت ده روز به تهران اومدند. ما هر شب، با همدیگه سکس ضربدری میکردم و محمد آب کیرش رو توی کس من خالی میکرد تا من حامله بشم.
    اواسط اردیبهشت بود که مطمئن شدم، باردار هستم. پس از ماه ها انتظار، من و صادق به آرزومون رسیدیم. به لطف الهی، من یک دختر به دنیا آوردم، دختری که از نظر ژنتیکی شبیه محمد شده بود. بالاخره رویای من و شوهرم به حقیقت پیوست و ما صاحب یک دختر خیلی خوشکل، باهوش و حرامزاده شدیم.
    الان که دارم خاطراتم رو ثبت میکنم، تیرماه 1395 هست. من با تمام وجود احساس خوشبختی میکنیم، به خاطر اینکه مادر هستم و همچنین خانواده و شوهر روشن فکری دارم. من با دیدین خوشحالی دیگران، خوشحال میشم چون حسود نیستم یا به عبارت دیگه بیغیرت هستم. من هرگز به خودم اجازه نمیدم که شوهرم رو از نعمت آزادی محروم کنم و همینطور انتظار دارم که شوهرم، به من آزادی عمل بده و من رو از حق انتخاب محروم نکنه.
    وقتی خاطرات گذشتم رو مرور میکنم به این نتیجه میرسم که " خوشبختی یعنی آزادی"
    پایان

  5. #5
    خوشبختی یعنی منم بشم شوهرت

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •