صفحه 1 از 15 123456789101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 148

موضوع: تک داستان های khabat1979

  1. #1

    تک داستان های khabat1979

    سلام من یه پسر19 ساله از یه نقطه ی ایرانم
    میخوام یه داستان از خودم و خاله ام بهتون بگم که کاملا واقعیه
    بزارید اول از خودم بگم، من دانشجوی رشته شهرسازی ام و عاشق سکس با دختر ها و زن های فامیل(البته نه اینکه به بقیه دخمل ها بگم نه ها…) یه پسر درشت و با قد 186 هستم
    از بچگی دور و برم دختر زیاد بوده از شانسم هم هر کلاسی که رفتم مختلط بوده به خاطر همین خیلی تو مایه ی دوست شدن و غیره نیستم فقط سکس اونم برای برطرف کردن نیازامه، اما یه خاله دارم که از من 4 سال بزرگتره و از بچگیم خیلی با هم شیطنت میکردیم. این خاله من تو مدرسه هم که بود خیلی دختر … ای بود، خلاصه من شدم 17 ساله (یعنی 2 سال پیش) خاله هم که شده 21 ساله و من خواستم یه کار و کاسبی راه بندازم و زندم تو کار شرکت فنی و مهندسی و شروع به کار کردم.
    بعد اینکه یکم کارم رونق گرفت نیاز به یه منشی داشتم، خودتونم میدونید منشی زن جذب مشتریش تو ایران بیشتره به خاطر همین دنبال یه داف شاسی بلند میگشتم تا هر کی اومد به خاطر اونم شده دفعه بعدم برگرده. گذشت و یه چند نفری اومدن و تست دادنو …
    یه روز که خونه مادربزرگم دعوت بودیم من این بحث رو انداختم و از خاله ام خواستم اگه کسی زیر دستش داره معرفی کنه(آخه دوستای خالمم خیلی جیگر بودن چندباری تو قهوه خونه و بیرون دیده بودمشون). گذشت و شب همون روز خاله ام بهم اس داد و گفت میشه خودمم بیام؟
    من جا خورده بودم از یه طرف دلم میخواست بیاد و بیشتر پیشم باشه از یه طرف میترسیدم تو فامیل پشت سرمون حرف دربیارن، گفتم بزار فکر کنم بهت میگم. صبح پاشدم به مامانم گفتم که مامان بزار خاله منشیم بشه هم محرمه هم که باهاش راحت ترم، خلاصه بعد از یه ساعت فک زدن مامانم قبول کرد و خاله ام شد منشیه من…
    بعد از اون خیلی به هم نزدیک تر شدیم و رابطمون بهتر شد…خاله ام دوست پسراشو بهم معرفی کرد و خلاصه هر از چندی هم اس هاشون رو نشون میداد. منم که شدیدا تو کف کس و کون این لعبت بودم چشام فقط رو لباسای تنگ و شیک و اندام این جیگر بود….واییی الانم که میگم شق میکنم، کم کم رومون بهم باز شد و شروع میکردیم با هم به شوخی های زیر کمر، منم که حشری تا چیزی میشد یه ناخنکی به پستوناشو یا کونش میزدم…تو چشماش میخوندم که میخواد ولی یه چیزی مانعش میشه.
    گذشت و یه روز کل فامیل دعوت شدن عروسی تو یه شهر دیگه از خوش شانسی یا بدشانسی من، کارامون خیلی زیاد بود و خاله ام مجبور شد بمونه تا کارای شرکت رو راه اندازی کنیم. مامانم برامون غذا پخت گذاشت خونه و گفت اگه شب نیومدیم یه چراغ روشن بزار و … که من خیلی هاشو نشنیدم فقط فکر اینجا بود که امروز تنها موقعیتمه که بتونم جورش کنم.از استرس و شوق نمیدونستم چیکار کنم…فقط یادم میاد انقدر خمار بودم خاله ام هی تیکه مینداخت که چیه مواد بهت نرسیده یا میگفت دخترای عروسی از دستت رفتن؟
    خلاصه صبح مامانینا رفتن و من موندم و خاله ام
    ای بابا حالا کو تا شب شه، نخواستیم حداقل ظهر شه بریم خونه….مگه ساعت لامصب رد میشد…
    با هزارجور بدبختی تحمل کردن زمان، بالاخره وقت نهار شد، رفتیم خونه نهار و گرم کرد آورد خوردیم بعد اومد ماهواره رو روشن کرد و داشت توش یه چرخی میزد منم هی خودمو به اون نزدیکتر میکردم، اونم هی میگفت چقدر داغی، مریض شدی، تب داری؟ (که بعدا خودشم گفت که دنبال بهونه بودم تا زبونت باز شه و ترتیبمو بدی)
    بعد من یهو زد به سرم گفتم اون اس رامین دوس پسرت یادت میاد؟ اونم گفت کدوم؟(آخه دوس پسرش بهش اس داده بود من عاشق داغ شدن دخترم و …)
    منم یادش انداختم یکم سرخ شد و بعد گفت خب…، گفتم میخوای بدونی چه حالی رو میگه؟، اونم خودشو زد به اسکلی و گفت چجوری؟
    گفتم کنترلو بده…،کنترلو گرفتم و زدم pg (البته رمزشو کش رفته بودما..)، همین که کانال عوض شد انگار خاله ام رو برق گرفت: فضای خونه ساکت شد و هی به هم نگاه میکردیم و من دیگه دووم نیاوردم و زدم به سیم بیخیالی رفتم درگوشش و آروم گفتم میخوای ما هم اینطوری بشیم اونم با صدای گرفته که توش حشریت موج میزد گفت نمیدونم…یعنی…چی بگم آخه…؟، منم نزاشتم حرفش تموم شه گفتم نمیخواد چیزی بگی فقط هر کاری کردم جلومو نگیر تا عین اینا شیم…بعد آروم لاله گوشش رو خوردم و کم کم رفتم سمت لبای ناز و درشتش که دهن هر پسری رو آب مینداره(ببین باور کن عین حقیقتو میگم تو هیلاری داف رو ببین خاله ام رو ببین به جان مادرم دروغ نمیگم)، شروع کردم به خوردن لباش هر چی میخوردم تشنه تر میشدم اونم هی وول میخورد و دستش لای پاش بود، بعد آروم آروم لباساشو درآوردم وای چی میدیدم یه جفت پستون سربالای نوک وفندقی با یه کس جمع و جور صورتی تر و تمیز و سوراخ کون سفید که یه حاله قرمز و باد کرده دورش بوووووود……وووووووووییییی ی، تا پستوناشو دیدم مثل قحطی زده ها افتادم به جونشو هی بوس و لیس و گاز و چنگ و ….اونم بیچاره ام ای میگفت آروم تو رو خدا سینه هام پاره شد و منم اصلا توجه نمیکردم، بعد یه بیست دیقه ای داشت دیگه از شدت حشر میمرد حالا دیگه صداش کاملا عوض شده بود بزور سرمو هول داد لای پاش منم با زبونم راه پستون تا کس رو خیس کردم و یهو رسیدم دیدم وووییی یه آب خوشمزه ای اونجا بوود و یه سوراخ نرم….یهو خاله ام گفت گازش بگیر تو خدا گازش بگیر داره میترکه منم که از خدا خواسته با تمام وجو میخوردمو گاز میگرفتم…دادش رفته بود هوا که وای مردم…..جووووون….بخور…..مال خودته….گازش بگیر….پارش کن….



    بعد بلند شدم رفتم سمت دهنش کیر 24 سانتیم رو در آوردم که خدایی فکر کنم به 30 سانت رسیده بوود تا حالا اونطوری ندیده بودمش…گرفتم جلو دهنش گفتم بخور ببینم عروسکم بخور جنده ی من بخور شیطونک…بخور کیر خواهرزادتو…اونم نامردی نکرد و یه جووووووووووون گفت که دیووونم کرد و تا جا داشت گرفت تو دهنش، نوک کیرم میخورد ته گلوش و هی اوق میزد و در میاورد و دوباره میکرد تو انگار که از بی کیری داشته میمرده، بعد کیرمو درآوردم گفتم جنده کوچولو کجا بزارم و اونم با تمام وجود برگشتو سریع سوراخ کونشو با انگشت اشاره اش نشوون داد وای عجب سوراخی بود…چه بادی کرده بود…یکم زبونم کشیدم روی کونش و اونم لرزید و انگار که سردش بشه خودشو سفت کرد، آخ منم شروع کردم به خوردن و لیسیدن وای چه خوشبو بود اما معلوم بود قبلا چندباری کون داده، ما هم که از خدا خواسته، انگشتامو دونه دونه میدادم دهنش میزاشتم تو کونش تا باز شه…
    بعد گفتم حاضری بزام تو کونت، اونم گفت حاضر؟دارم میمیرم مرگ من بکن تو…جون خاله ات بکن تون مرگ این جنده کوچولو بکن تو….میخوام جرم بدی با اون کیر دختر کشت…ما هم که از خدا خواسته نوک کیرمو گذاشتم دم کونش و با تموم وجود فشار دادم یه جیغی کشید که تا چند دیغه گوشام ذوق ذوق میکرد، گفتم چی شد؟
    ساکت بود و لب باز نمیکرد ترسیدم و یه چندتا سیلی زدم بهش و یهو زد زیر گریه که واییی جر خوردم…. مردم….پاره شدم….واییی مرگ من دربیار و هی زور زد ولی خب من خیلی گنده تر از اون بوم و زورش نرسید که دربیاره منم تا جاداشت فشارش میدادم و ماساژش دادم…یه ده دیقه ای گذشت و گریه هاش آروم شد حس کردم دیگه کونش گشاد شده و عضلاتش شله شروع کردم آروم عقب جلو کردن اول ریز ریز و بعد کامل کیرمو در میاوردم و دوباره میکردم تو، بیچاره هی گریه میکرد و این امر فقط منو حشری تر میکرد، نمیدونم چرا ولی اصلا احساس نمیکردم که میخواد آبم بیاد….یه ده دیقه ای به همین منوال گذشت و کم کم دیدم خانم داره حال میکنه و صداش عوض شد…یکم تندتر کردم و اونم خوشش اومد و تو عقب جلو کردن بهم کمک میکرد، سرعت رو بردم بالا داشتم میمردم از شدت لذت خاله ام که شروع کرد به گفت(آی کیرت تو کونمه…جججون کونمو جر بده ….فدای کیرت بشم….میمیرم برات…دارم جندگیتو میکنم….و ….) منم که داشتم با صدای اون دیووونه تر میشدم و همیچین محکم میکوبیدم تو کونش که کونش قرمز شده بود…یهو خاله ام کیرمو از کونش در آورد و سگی نشست، منم فهمیدم تا دسته کردم توش یه جووووووون خرجمون کرد و دوباره تلنبه زدم با یه دست پستونشو فشار میدادمو نیشغون میگرفتم با یه دست دیگه ام کسشو میمالیدم یهو دیدم کسش داغ شد و شدیدا باد کرد و لرزه افتاد به جون خاله ام و آبش ریخت تو دستم انقدر زیاد و داغ بود که از شدت لذت آبم و با فشار تمام ریختم تو کونش….
    یه ساعتی خوابیدیمو باند شدیم رفتیم حموم و اونجا هم یه دست گاییدمش و اونروز تا فرداش حسابی به کارای عقب موندمون رسیدگی کردیم و بعد از اون هر روز یه بار میگاییدمش..
    من شرکتو بستم به خاطر یه مسایلی اونم ازدواج کرده، از اون وقت به بعد دیگه نکردمش ولی جدیدا باز داره چشمک میزنه اگه جور شه اینسری کسشم میکنم براتوون مینویسم دوستای گلم
    دعا کنید بازم پا بده
    پایان

  2. #2
    سلام من یه پسر19 ساله از یه نقطه ی ایرانم
    میخوام یه داستان از خودم و خاله ام بهتون بگم که کاملا واقعیه
    بزارید اول از خودم بگم، من دانشجوی رشته شهرسازی ام و عاشق سکس با دختر ها و زن های فامیل(البته نه اینکه به بقیه دخمل ها بگم نه ها…) یه پسر درشت و با قد 186 هستم
    از بچگی دور و برم دختر زیاد بوده از شانسم هم هر کلاسی که رفتم مختلط بوده به خاطر همین خیلی تو مایه ی دوست شدن و غیره نیستم فقط سکس اونم برای برطرف کردن نیازامه، اما یه خاله دارم که از من 4 سال بزرگتره و از بچگیم خیلی با هم شیطنت میکردیم. این خاله من تو مدرسه هم که بود خیلی دختر … ای بود، خلاصه من شدم 17 ساله (یعنی 2 سال پیش) خاله هم که شده 21 ساله و من خواستم یه کار و کاسبی راه بندازم و زندم تو کار شرکت فنی و مهندسی و شروع به کار کردم.
    بعد اینکه یکم کارم رونق گرفت نیاز به یه منشی داشتم، خودتونم میدونید منشی زن جذب مشتریش تو ایران بیشتره به خاطر همین دنبال یه داف شاسی بلند میگشتم تا هر کی اومد به خاطر اونم شده دفعه بعدم برگرده. گذشت و یه چند نفری اومدن و تست دادنو …
    یه روز که خونه مادربزرگم دعوت بودیم من این بحث رو انداختم و از خاله ام خواستم اگه کسی زیر دستش داره معرفی کنه(آخه دوستای خالمم خیلی جیگر بودن چندباری تو قهوه خونه و بیرون دیده بودمشون). گذشت و شب همون روز خاله ام بهم اس داد و گفت میشه خودمم بیام؟
    من جا خورده بودم از یه طرف دلم میخواست بیاد و بیشتر پیشم باشه از یه طرف میترسیدم تو فامیل پشت سرمون حرف دربیارن، گفتم بزار فکر کنم بهت میگم. صبح پاشدم به مامانم گفتم که مامان بزار خاله منشیم بشه هم محرمه هم که باهاش راحت ترم، خلاصه بعد از یه ساعت فک زدن مامانم قبول کرد و خاله ام شد منشیه من…
    بعد از اون خیلی به هم نزدیک تر شدیم و رابطمون بهتر شد…خاله ام دوست پسراشو بهم معرفی کرد و خلاصه هر از چندی هم اس هاشون رو نشون میداد. منم که شدیدا تو کف کس و کون این لعبت بودم چشام فقط رو لباسای تنگ و شیک و اندام این جیگر بود….واییی الانم که میگم شق میکنم، کم کم رومون بهم باز شد و شروع میکردیم با هم به شوخی های زیر کمر، منم که حشری تا چیزی میشد یه ناخنکی به پستوناشو یا کونش میزدم…تو چشماش میخوندم که میخواد ولی یه چیزی مانعش میشه.
    گذشت و یه روز کل فامیل دعوت شدن عروسی تو یه شهر دیگه از خوش شانسی یا بدشانسی من، کارامون خیلی زیاد بود و خاله ام مجبور شد بمونه تا کارای شرکت رو راه اندازی کنیم. مامانم برامون غذا پخت گذاشت خونه و گفت اگه شب نیومدیم یه چراغ روشن بزار و … که من خیلی هاشو نشنیدم فقط فکر اینجا بود که امروز تنها موقعیتمه که بتونم جورش کنم.از استرس و شوق نمیدونستم چیکار کنم…فقط یادم میاد انقدر خمار بودم خاله ام هی تیکه مینداخت که چیه مواد بهت نرسیده یا میگفت دخترای عروسی از دستت رفتن؟
    خلاصه صبح مامانینا رفتن و من موندم و خاله ام
    ای بابا حالا کو تا شب شه، نخواستیم حداقل ظهر شه بریم خونه….مگه ساعت لامصب رد میشد…
    با هزارجور بدبختی تحمل کردن زمان، بالاخره وقت نهار شد، رفتیم خونه نهار و گرم کرد آورد خوردیم بعد اومد ماهواره رو روشن کرد و داشت توش یه چرخی میزد منم هی خودمو به اون نزدیکتر میکردم، اونم هی میگفت چقدر داغی، مریض شدی، تب داری؟ (که بعدا خودشم گفت که دنبال بهونه بودم تا زبونت باز شه و ترتیبمو بدی)
    بعد من یهو زد به سرم گفتم اون اس رامین دوس پسرت یادت میاد؟ اونم گفت کدوم؟(آخه دوس پسرش بهش اس داده بود من عاشق داغ شدن دخترم و …)
    منم یادش انداختم یکم سرخ شد و بعد گفت خب…، گفتم میخوای بدونی چه حالی رو میگه؟، اونم خودشو زد به اسکلی و گفت چجوری؟
    گفتم کنترلو بده…،کنترلو گرفتم و زدم pg (البته رمزشو کش رفته بودما..)، همین که کانال عوض شد انگار خاله ام رو برق گرفت: فضای خونه ساکت شد و هی به هم نگاه میکردیم و من دیگه دووم نیاوردم و زدم به سیم بیخیالی رفتم درگوشش و آروم گفتم میخوای ما هم اینطوری بشیم اونم با صدای گرفته که توش حشریت موج میزد گفت نمیدونم…یعنی…چی بگم آخه…؟، منم نزاشتم حرفش تموم شه گفتم نمیخواد چیزی بگی فقط هر کاری کردم جلومو نگیر تا عین اینا شیم…بعد آروم لاله گوشش رو خوردم و کم کم رفتم سمت لبای ناز و درشتش که دهن هر پسری رو آب مینداره(ببین باور کن عین حقیقتو میگم تو هیلاری داف رو ببین خاله ام رو ببین به جان مادرم دروغ نمیگم)، شروع کردم به خوردن لباش هر چی میخوردم تشنه تر میشدم اونم هی وول میخورد و دستش لای پاش بود، بعد آروم آروم لباساشو درآوردم وای چی میدیدم یه جفت پستون سربالای نوک وفندقی با یه کس جمع و جور صورتی تر و تمیز و سوراخ کون سفید که یه حاله قرمز و باد کرده دورش بوووووود……وووووووووییییی ی، تا پستوناشو دیدم مثل قحطی زده ها افتادم به جونشو هی بوس و لیس و گاز و چنگ و ….اونم بیچاره ام ای میگفت آروم تو رو خدا سینه هام پاره شد و منم اصلا توجه نمیکردم، بعد یه بیست دیقه ای داشت دیگه از شدت حشر میمرد حالا دیگه صداش کاملا عوض شده بود بزور سرمو هول داد لای پاش منم با زبونم راه پستون تا کس رو خیس کردم و یهو رسیدم دیدم وووییی یه آب خوشمزه ای اونجا بوود و یه سوراخ نرم….یهو خاله ام گفت گازش بگیر تو خدا گازش بگیر داره میترکه منم که از خدا خواسته با تمام وجو میخوردمو گاز میگرفتم…دادش رفته بود هوا که وای مردم…..جووووون….بخور…..مال خودته….گازش بگیر….پارش کن….



    بعد بلند شدم رفتم سمت دهنش کیر 24 سانتیم رو در آوردم که خدایی فکر کنم به 30 سانت رسیده بوود تا حالا اونطوری ندیده بودمش…گرفتم جلو دهنش گفتم بخور ببینم عروسکم بخور جنده ی من بخور شیطونک…بخور کیر خواهرزادتو…اونم نامردی نکرد و یه جووووووووووون گفت که دیووونم کرد و تا جا داشت گرفت تو دهنش، نوک کیرم میخورد ته گلوش و هی اوق میزد و در میاورد و دوباره میکرد تو انگار که از بی کیری داشته میمرده، بعد کیرمو درآوردم گفتم جنده کوچولو کجا بزارم و اونم با تمام وجود برگشتو سریع سوراخ کونشو با انگشت اشاره اش نشوون داد وای عجب سوراخی بود…چه بادی کرده بود…یکم زبونم کشیدم روی کونش و اونم لرزید و انگار که سردش بشه خودشو سفت کرد، آخ منم شروع کردم به خوردن و لیسیدن وای چه خوشبو بود اما معلوم بود قبلا چندباری کون داده، ما هم که از خدا خواسته، انگشتامو دونه دونه میدادم دهنش میزاشتم تو کونش تا باز شه…
    بعد گفتم حاضری بزام تو کونت، اونم گفت حاضر؟دارم میمیرم مرگ من بکن تو…جون خاله ات بکن تون مرگ این جنده کوچولو بکن تو….میخوام جرم بدی با اون کیر دختر کشت…ما هم که از خدا خواسته نوک کیرمو گذاشتم دم کونش و با تموم وجود فشار دادم یه جیغی کشید که تا چند دیغه گوشام ذوق ذوق میکرد، گفتم چی شد؟
    ساکت بود و لب باز نمیکرد ترسیدم و یه چندتا سیلی زدم بهش و یهو زد زیر گریه که واییی جر خوردم…. مردم….پاره شدم….واییی مرگ من دربیار و هی زور زد ولی خب من خیلی گنده تر از اون بوم و زورش نرسید که دربیاره منم تا جاداشت فشارش میدادم و ماساژش دادم…یه ده دیقه ای گذشت و گریه هاش آروم شد حس کردم دیگه کونش گشاد شده و عضلاتش شله شروع کردم آروم عقب جلو کردن اول ریز ریز و بعد کامل کیرمو در میاوردم و دوباره میکردم تو، بیچاره هی گریه میکرد و این امر فقط منو حشری تر میکرد، نمیدونم چرا ولی اصلا احساس نمیکردم که میخواد آبم بیاد….یه ده دیقه ای به همین منوال گذشت و کم کم دیدم خانم داره حال میکنه و صداش عوض شد…یکم تندتر کردم و اونم خوشش اومد و تو عقب جلو کردن بهم کمک میکرد، سرعت رو بردم بالا داشتم میمردم از شدت لذت خاله ام که شروع کرد به گفت(آی کیرت تو کونمه…جججون کونمو جر بده ….فدای کیرت بشم….میمیرم برات…دارم جندگیتو میکنم….و ….) منم که داشتم با صدای اون دیووونه تر میشدم و همیچین محکم میکوبیدم تو کونش که کونش قرمز شده بود…یهو خاله ام کیرمو از کونش در آورد و سگی نشست، منم فهمیدم تا دسته کردم توش یه جووووووون خرجمون کرد و دوباره تلنبه زدم با یه دست پستونشو فشار میدادمو نیشغون میگرفتم با یه دست دیگه ام کسشو میمالیدم یهو دیدم کسش داغ شد و شدیدا باد کرد و لرزه افتاد به جون خاله ام و آبش ریخت تو دستم انقدر زیاد و داغ بود که از شدت لذت آبم و با فشار تمام ریختم تو کونش….
    یه ساعتی خوابیدیمو باند شدیم رفتیم حموم و اونجا هم یه دست گاییدمش و اونروز تا فرداش حسابی به کارای عقب موندمون رسیدگی کردیم و بعد از اون هر روز یه بار میگاییدمش..
    من شرکتو بستم به خاطر یه مسایلی اونم ازدواج کرده، از اون وقت به بعد دیگه نکردمش ولی جدیدا باز داره چشمک میزنه اگه جور شه اینسری کسشم میکنم براتوون مینویسم دوستای گلم
    دعا کنید بازم پا بده
    پایان

  3. #3
    علت علاقه مندی من به سکس با مردها

    سلام. من آروین هستم و تقریبا 19سالمه. وقتی 7ساله بودم پدرم فوت کرد و از همون موقع با مادرم زندگی می کنم.
    از همون موقع چون همش با پادرم بودم تقریبا همه ی اخلاقم به مامانم رفته، طوری که حتی وقتی مادرم موهای بدنش رو اصلاح میکرد من هم علاقه داشتم همین کارو بکنم و بالاخره از سن 14سالگی مادرم تمام موهای بدنم رو اصلاح میکرد. زیاد از خونه بیرون نمیرفتم مگر به خاطر مدرسه یا استخر رفتن با 2تا از همکلاسیام. البته تا قبل از دوم راهنمایی اجازه ی بیرون رفتن با دوستامم نداشتم. از همون موقع ها بود که از نگاه مردا متوجه میشدم که توجه خاصی به من دارن مخصوصاً تو استخر که کامل بدنم رو میدیدن. این موضوع رو به مادرم میگفتم چون همیشه راهنمای خوبی برای من بود حتی اگه مادرم نمیگفت متوجه نمیشدم مردها به چه منظوری به بدن من نگاه می کنن. مادرم هپیشه میگفت به هیچ مردی اعتماد نکنم و تنهایی با کسی جایی نرم چون مردها از پسرهایی که مثل من هستن خیلی خوششون میاد و ممکنه باهام سکس کنن یا دست مالیم کنن. حتی یک بار که رفته بودم استخر این موضوع برام پیش اومد و یه مرد توی سونا خشک کنارم نشست و همش خودشو به من میمالید....


    خلاصه 17سالم بود که از مدرسه به خونه برگشتم، اون موقع مادرم با یه مردی رابطه داشت به اسم مسعود. وقتی من رسیدم خونه مامانم داشت میرفت حمام و مسعود روی تخت اتاق من دراز کشیده بود. رفتم تو اتاقم کیفمو گذاشتپ و شروع کردم به عوض کردن لباسام، اول پیراهنم رو درآوردم و به جالباسی آویزون کردم، بعدش در حالی که پیرهن تنم نبود شلوارمو درآوردم. وقتی به سراغ جالباسی رفتم مسعود صدام کرد و گفت بیا اینجا، من میخواستم اول شلوارمو بپوشم چون یه جورایی خجالت کشیده بودم، ولی مسعود گفت خجالت نداره که، پتو رو از خودش کنار زد و گفت بیا منم شورت پامه! متوجه شدم قبل از اومدن من با مامانم سکس داشتن...
    رفتپ پیشش، دستشو گذاشت پشت کمرم و منو کشوند نزدیکتر، وقتی نزدیک شدم حس کردم دستش کم کم داره از روی کمرم میاد پایین و میرسه به باسنم... اول چیزی نگفتم تا اینکه گرمی دستشو توی شرتم حس کروم، طوری که متوجه شدم انگشتش تقریباً رسیده به سوراخمو داره نوازشم میکنه. یه حس خوب و تازه ای داشتم ولی اضطراب شدیدی هم داشتم چون تااون موقع هیچکس به جز مادرم بدنمو لمس نکرده بود اونم تو این وضعیت و بدون لباس....


    تو همین فکرا بودم که موبایل مسعود زنگ خورد، دستشو از شرتم بیرون آورد و رفت به سمته اتاق مامان که موبایلش اونجا بود. یه حالته خیلی عجیبی داشتم، داغ شده بودم لی خیلی نگران بودم واسه همین سریع شلوارکمو پوشیدم و میخواستم بولیز بپوشم که دوباره مسعود اومد تو اتاقم و گفت چرا شلوارتو پوشیدی؟! من که نمیدونستم چی باید بگم فقط یه لبخند زدم و سرمو انداختم پایین. بعدش مسعود دستم و گرفت و برد به سمته تختم، خودش نشست لبه تخت منم جلوش ایستاده بودم، دوباره دستش رفت بین پاهام و شر ع کرد به لیسیدن نوکه سینم نمیتونم توصیف کنم چه حالی داشتم، خیلی خوشم اومده بود. کم کم دستش رفت به سمته باسنم و دوباره دستشو کرد تو شلوارمو باسنمو محکم میمالید، داغه داغ شده بودم و حس میکردم تب دارم. تو همین حال بودم که حس کردم داره شلوار و شرتمو کامل در میاره، اولش دستشو گرفتم ولی وقتی دیدم داره سعی میکنه در بیاره دستمو شل کردم اونم شرت و شلوارمو باهم درآورد، یگه از خود بیخود شده بودمو نمیدونستم چیکار دارم میکنم فقط خودمو در اختیار مسعود گذاشته بودم...


    منو دمر خوابوند رو تختم و پاهامو باز کرد، بعد از چند لحظه دوباره گرمیه دستشو دقیقاً دمه سوراخم حس کردم اما این بار خیس بود، دستشو تف زده بود. یکم با دستش سوراخمو مالید بعدش کم کم حس کردم که داره انگشتشو میکنه تو سوراخم یهویی دردم گرفت و آه کشیدم، دستشو از تو درآوردو صو تشو نزدیکه کونم کرد، حس کردم داره صوراخمو لیس میزنه، کاملا" رام شده بودم و در اختیارش بودم، بعد از چند لحظه دیدم بلند شد، برگشتم نگاه کردم دیدم شورتشو درآورده... آلتش خیلی بزرگ بود ( البته یه بار وقتی با مامانم سکس میکرد آلتش رو دیده بودم ) وقتی یدمش ترس برمداشت و از روی تخت بلند شدم. وقتی داشتم بلند میشدم کنارم نشست و دستمو گرفت، گفت میترسی؟! گفتم آره! دستمو گذاشت رو آلتش و گفت ببین چیزی نیست فقط یکم بزرگتر از مال خودته، یکم باهاش بازی کنی دیگه نمیترسی، همینجور که حرف میزد دستمو میمالید به آلتش، بعد دستشو برداشت و گفت ادامه بده، منم داشتم میمالیدم، اونم دوباره دستشو از پشتم برد سمته باسنم، شروع کرد به مالیدن رون و باسنم.



    بعدش جلوم ایستاد و آلتشو نزدیکه صورتم کرد و گفت بخورش، کم کم بهش اعتماد کردم و شروع کردم به لیسیدنه آلتش، چند مین که لیس زدم آلتشو یواش یواش کرد تو دهنم و با دست سر منو عقب و جلو میکرد، کم کم یاد گرفتم و خودم آلتشو تو دستم گرفتم و خوردم، خیلی برام جالب بود هرچی بیشتر میخوردم بزرگتر و سقت تر میشد! بعدش به صورته تاق باز منو خوابوند رو تختم و دوباره شروع کرد بخ خوردن و لیسیدنه سوراخم، همش دستشو تفی میکرد و یواش یواش فرو میکرد تو، اول از یه انگشت شروع کرد بعدش دوتا انگشتشو کرد تو. تو همین موقعها بود که یهو مامانم از حمومی که تو اتاق من بود اومد بیرون... خیلی ترسیدم چون منو تو اون لحظه دید ولی بر خلافه تصورم واکنشی نشون نداد فقط یه لبخند زد و رفت به سمته اتاقش.
    بعدش مسعود دوباره شروع کرد به انگشت کردن و لیس زدن ، منم تو او لحظه هیچ اختیاری از خودم نداشتم، فقط چشمامو بسته بودمو لذت میبردم، بعد از چند دقیقه آلتشو آورد به سمته باسنم، اون لحظه بود که واقعآ ت سی م ولی دیگه هیچی نمیتونستم بگم، آروم آلتشو فرو کرد تو باسنم و اون موقع درد شدیدی داشتم و لبامو گاز میگ فتم. وقتی مسعود دید که خیلی درد دارم آلتشو درآورد و به سمت اتاق مامانم رفت. فکر کردم کارش تموم شده، در حالی که داشتم سوراخمو میمالیدم یهو اومد تو اتاق و دیدم به آلتش کرم زده!


    سوراخه منم کرم زد و انگشتم کرد و دوباره آلتشو نزدیک کرد، اینبار کمتر دردم اومد و داشتم لذت میبردم، یواش یواش آلتشو کامل کرد توباسنم و افتاده بود روی من، همش بوسم میکرد و لبامو لیس میزد، اون موقع فهمیده بودم حشری شدن یعنی چی! یکم که منو کرد بلند شد و نشست لبه تخت و منو نشوند روی آلتش، بازم اولش درد داشتم ولی خودم یواش یواش نشستم روش و بالا پایین میشدم . حدود 10 دقیقه تو همین وضعیت بودیم که مامانم از اون اتاق گفت مسعود تمومش کن دیگه! مسعود به من گفت مامانت حسودیش شده!!!!
    توجهی به حرف مامان نکرد و دوباده منو خوابوند روی تخت، اینبار راحتتر از بارهای پیش آلتشو فرو کرد منم درد زیادی حس نکردم و لحظه به لحظه بیشتر لذت میبردم. حدود چند دقیقه یه دفه آلتشو کشید بیرونو آورد به سمت شکمم و با دستش محکم میمالیدش، یهو آبش زد بیرون و پاشید رو صورتو بدنم..... بعدش دوباره آلتشو به صورتم نزدیک کرد و گذاشت تو دهنم ولی مزه ی بدی داشت.... بعد از اتاق رفت بیرون منم نمیدونستم با اون همه آبی که رو تن و صورتم ریخته چیکار باید بکنم که دیدم مامانم اومد تو اتاقو شروع کرد به تمیز کردنه صورتم. بعدش متوجه شدم مامانم کامل در جریان این موضوع بوده که مسعود این کارو بامن میکنه.....


    خلاصه این اولین سکس من بود و از اونجا به سکس علاقه مند شدم، داستان بقیه سکسامو هم براتون مینویسم. امیدوارم که این لحظات خوب برای شماهم پیش بیاد.

  4. #4
    خواهر و پسر همسايه
    اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشود
    من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهين است يک دختر12ساله هم داره بنام الناز اين خواهره بنده يک زن چادري هست که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد .يک روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيتم کرد که اينکارا خوب نيست و..... تابستان گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت .ضمنا اينو هم بگم که در آپاتمان کناري خواهرم يک زن مينسال حدود45سال که اسمش منيژه بود و شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده با پسرش به نا م شهرام که24داشت( که خوشتيپ وخوشگل بود) زندگي ميکرد که با توجه به رفت و امد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم.منو شهرام انقدر صميمي بوديم که از همه چيزه زندگي هم خبر داشتيم بعد يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شوژل ميزنه و يک مانتوي سفيد اندامي که کاملا چسب بدنش بود و انداموشوميزد بيرون ؛ پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي گفت زير چادر معلوم نميشه بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يکمي کسالت داره و پسرش هم نيست من ميرم يک سري ازش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد و گفت نه منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام ورفت حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کانادااست سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد؛ هم منو ديد بد جوري هول کرد؛ گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا واگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم گفت: که شهرام نيست و رفته خونه عموش و تا فردا نمياد الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم بعد که خواهرم اومد که جواب تلفن رو بده وقتي رويه مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلوم با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود حالا چراهيچ لباسي زيره مانتو برش نيست؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت و من بدجوري به اون شک کردم با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه هم جنس بازي ميکنن اما باز گفتم نه اون اصلا اهل اين حرفا نيست.
    بعد از حدوا 25 دقيقه يکي در اپارتمانو زد من رفتم درو باز کردم ديدم خواهرمه؛ وقتي ميخواست بياد تو چنان بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم که يک لحظه سرم گيج رفت بعد گفت من ميرم دوش بگيرم بعد از حمام اومد الناز گفت بايد برام ديکته بگي منم از فرصت استفاده کردم و بهانه دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثف است وقتي بو کردم ديدم بو مني ميده و قسمت جلوي لباس خيس است وقتي دست زدم درست معلوم بود که با ابه مني خيس شده چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده.
    بلا فاصله بيرون امدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام.رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم ديدم شهرام تلفن رو برداشت ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود ازاون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم وياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدن خوش اندام ودست و پاش گوشتي باشه وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود.
    وقتي به خونه خواهرم برگشتم اينبار يه جوره ديگه نگاش کردم واي عجب بدني داشت مثل هلو؛هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود وقتي نگاه به کونش کرد م يک لحظه کيرم بلند شد عجب کوني داشت شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم ! روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من کسي خونمون نيست مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد و منم سريع رفتم خونشون بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت من گفتم بريم تو سايت سکسي؛ شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ کفتم آره بد جوري گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو؛ جات خيلي خالي بود عجب حالي کردم منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش پولش هرچي بشه ميدم شهرام گفت نه خره کس نيست شوهر داره جز منم به کسي نميده گفتم چه جوري دوست شدي گفت دوست مامانمه؛ گفتم مامانت خبر داره گفت: به کسي چيزي نگي مامانم برام جورش کرد گفت : وقتي به مامانم گفتم عجب دوستي داري اولش دعوام کرد گفت اون شوهر داره بعد يک مدت ازم قول گرفت اگه دوستيموبا سوگل ( سوگل دوست دختره شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميامد ) بهم بزنم منم سعي ميکنم اونو با تو هم دوست کنم شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه انو براي من جورش کنه همين طوري که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شديم و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن ( ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه ) شهرام گفت : هر کسي يه جور حال ميکنه بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني ؟ خنديد و گفت : آره حال ميکنم ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم بعد خنديدم گفتم راست ميگي ؟ گفت آره اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار گفتم آره سراغ دارم گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره ولي خواهره خبر نداره تو هم ميشناسي شهرام گفت جدي ؟ اون کيه ؟ گفتم من هميجوري که نگام ميکردگفتم : البته فقط تو شهرام - گفت شوخي ميکني ؟ با جديت گفتم نه گفت يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي ؟گفتم : نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش و من خونه بودم منم خنديديم و گفتم پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد منم پشت پرده ديد ميزنم شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده منتظرتم چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن اول همديگرو لخت کردن بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد از اخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم بعد از اون خواهرم بدونه اينکه آب مني رو از رو سينش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت

  5. #5
    من امیر هستم,45 ساله و زنم نرگس 32 سالشه.من تو یه شرکت خصوصی الکترونیکی کار میکنم. ومهندس مخابرات هستم.
    نرگس قدش متوسطه و یه کمی تپله. مخصوصا پستونا و کون و کپلش بزرگن و جلب توجه میکنن و این موضوع منو خیلی تحریک میکنه. من به نرگسم اینو گفتم و نرگسم از این موضوع بدش نمیاد.
    گاهی که میریم مهمونی و پارتی من از نرگس میخوام که زیر لباسش چیزی نپوشه. یعنی بدون شورت و سوتین باشه و نرگسم اکثرا قبول میکنه , و تو مهمونیا توجه همه رو جلب میکنه و همه مردا چشمشون به پستونای درشت و کون کپل بزرگ همسر زیبا و خوش هیکل منه.
    چند وقت پیش رفته بودیم یه پارتی. چند تا از همکارای اداری من هم بودن با زناشون. بقیه رو نمیشناختیم.
    نرگس یه لباس شب بلند و چاک دار و سینه باز پوشیده بود. و زیرشم که شورت و سوتین نداشت و لخت بود. چاک سینش و یه کمی از پستونای درشتش از لباسش بیرون بود و موقع راه رفتن و رقصیدن تا نزدیکیای رونش دیده میشد. مخصوصا وقتی اومد وسط سالن و شروع به رقصیدن کرد همه حسابی حال کردن .
    زن یکی همکارام , طاهره خانم ,که تو مهمونی بود متوجه شده بود که نرگس زیر لباس شبش هیچی نپوشیده وکس و کون وپستوناش لختن .اومد پیش نرگس و پرسید نرگس خانم شما مثل اینکه زیر این لباستون چیزی نپوشیدین چون دولا راست که میشین همه جاتون معلومه . نرگسم گفته بود اره همینطوره. طاهره خانم دوباره پرسید شوهرت ,امیر, میدونه که تو شورت و سوتین نپوشیدی. نرگس هم گفته آره میدونه. بعد گفت اگه باور نمیکنی میتونی از خودش بپرسی
    نرگس و طاهره خانم اومدن پیش من و نرگس جریانو برام تعریف کرد . من به طاهره خانم گفتم که من خودم از نرگس میخوام که زیر لباسش چیزی نپوشه و لخت باشه و از این کار لذت میبرم. طاهره خانم از من پرسید از اینکه زنم بین اینهمه مرد داره لخت میگرده ناراحت نمیشم , و من گفتم که نه , ناراحت که نمیشه هیچی خوششم میاد . طاهره خانم هم گفت پس امیر خان شما یه مرد بی غیرت و بی ناموس هستین و ما نمیدونستیم و خندید .منم با خنده گفتم ای همچین. طاهره خانم دوباره گفت پس امیر خان باید زنتو جور کنم برای شوهرم که ترتیبشو بده , اونم جلوی خودت.
    من و نرگس بهم نگاه کردیم . نه اینکه بدمون بیاد یا ناراحت بشیم, اما از طاهره خانم این انتظارو نداشتیم.
    طاهره خانم زن همکارم حاج محسن بود و همیشه پوشیده و سنگین بود و هیچوقت بدون مقنعه و چادر نبود.زن قشنگی نبود. لاغر بود و اینجوریم که به نظر میومد از نظر جنسی زیاد مورد توجه محسن نبود.
    طاهره خانم گفت من دوست دارم شوهرمو همیشه راضی نگه دارم. حالا هر جوری که امکانش باشه. و گفت یه بار یه صیغه ای براش پیدا کردم که 3,4 ماه بهش حال داد و آقا محسن خیلی از این کار من خوشش اومده بود.
    بعد گفت حالا میخوام زن تو یعنی نرگسو جورش کنم براش که زیرش بخوابه وبهش حال بده. بعد بهم گفت امیر خان توکه غیرت نداری از این موضوع ناراحت بشی و بهت بر بخوره. نرگسم که یه زن قشنگ و خوش هیکل و اهل حاله و جلوی مردای غریبه هم که لخت میگرده و لذت میبره. واینطوری هم که معلومه از اینکه زیر مردا بخوابه و ترتیبشوبدن بدش نمیاد.
    اینم بگم که محسن حدود 55,56 سالشه و5,6 سالی از زنش کوچیکتره و به همین خاطره که طاهره خانم اینجوری میخواد به شوهرش خدمت کنه و محبت اونو جلب کنه که از چشمش نیفته.
    راستش این پیشنهاد منو حسابی تحریک کرد . فکر اینکه زنم لخت مادرزاده و یه مرد دیگه با کیر شق شده میخواد اونو بکنه. و نرگس با اون پستونای درشت و لطیفش و با اون کون بزرگ و نرمش و البته کس پشمالوش جلوی حاج محسن وایساده تا ترتیبشو بدن برام خیلی جالب بود.
    نرگسم چیزی نمی گفت و داشت فکر میکرد. اونم مثل من هیجان زده بود. آخه تا حالا مسئله هیچ وقت اینقدر جدی نشده بود. گاهی با نرگس در باره این که جلوی من ترتیبشو بدن و زیر کیر مردای دیگه بیفته حرف زده بودم ولی فقط حرف بود و واقعی نبود. اما این بار داشت جدی میشد.
    من گفتم محسن چی ؟ اون میخواد این کارو بکنه ؟ طاهره خانم گفت کیه که نخواد زن تورو بکنه. اون از خداشه که یه همچین زن حشری و با حالی بیفته زیرش. بعد گفت نگران نباشید یه چیزی هم میدیم بهتون.
    من گفتم که ما پول مول نمی خواییم و اگه این کارو بکنیم بخاطر هیجان و لذتشه , ولی من و نرگس باید باهم باشیم و اینطوری نباشه که نرگسو شب ببرین و حاج محسن کس و کونشو بگاد و صبح بیارینش. طاهره خانم هم قبول کرد و رفت که با شوهرش صحبت کنه.
    من از نرگس پرسیدم نظرت چیه ؟ و اونم گفت نمیدونم اما خیلی هیجان انگیزه. گفتم برای منم همینطوره و از نظر من اشکالی نداره محسن تورو بکنه.
    چند دقیقه بعد حاج محسن و طاهره خانم اومدن . محسن تا مارو دید یه خنده ای کرد و گفت به! نرگس خانم گل و امیر خان بی ناموس. خب که اینطور, پس تو دوست داری زنتو جلوت بگان. و کیر بکنن تو کس و کون و دهنش . خوب من آماده ام که زن جنده تو بگام. بعد گفت اگه میدونستم که تو اینقدر بی غیرت و بی ناموسی , زودتر از اینا نرگسو گاییده بودم.
    کیر محسن بلند شده بود و از رو شلوارش مشخص بود. اماده بود تا نرگسو بگاد. از صاحب مجلس خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. من ماشین نیاورده بودم. همگی سوار ماشین محسن شدیم. محسن پشت فرمون بود منم جلو نشستم. نرگس و طاهره خانم هم عقب.
    تو راه محسن از آیینه نرگسو نگاه میکرد. طاهره خانم که متوجه این موضوع شده بود دگمه های مانتوی نرگسو باز کرد تا هیکلش بهتر دیده بشه. بعد دست کرد تو لباس نرگس و پستونای نرگسو گرفت و کشید بیرون از لباسش. حالا پستونای بزرگ و قشنگ نرگس کاملا بیرون افتاده بودن و تو دست اندازا هی بالا و پایین می شدن. محسن خان هم چشماش به پستونای نرگس جون بود. یه کم که رفتیم محسن ماشینو نگر داشت و پیاده شد و گفت امیر تو بشین پشت فرمون من با زنت یه خورده کار دارم و رفت نشست عقب کنار زنم. منم نشستم پشت فرمون و حرکت کردم.
    محسن تا نشست , نرگسو بغل زد و پستوناشو گرفت تو دهنش و شروع کرد به خوردن پستونای نرگس. من یه چشمم به راه بود و یه چشمم به محسن و زنم و پستوناش. محسن هم پستونای نرگسو هی میچلوند و میخورد. دستشو میکرد لای پای نرگس و کسشو میمالید و انگشت میکرد تو کسش. طاهره خانم پاهای نرگسو گرفت و باز کرد تا شوهرش راحتتر با کس نرگس ور بره. یه خورده بعد مانتوی نرگسو از تنش در اوردن و لباشم کندن و نرگس لخت مادرزاد شد. ساعت 1 صبح یه زن قشنگ و حشری لخت مادرزاد تو ماشین وسط شهر تهران داشت میگشت. کنارشم یه مرد گردن کلفت داشت اونو میگایید. من همش از کوچه پس کوچه میرفتم که کسی ما رو نبینه. محسن هم کیرشو آورده بود بیرون و آماده گاییدن همسر نازنینم بود. نرگسو خوابوندن رو صندلی و محسن خان هم افتاد روش. طاهره خانم خودشو کنار کشیده بود تا شوهرش راحتتر ترتیب نرگسو بده. من یه جای خلوت پیدا کردم و ماشینو نگر داشتم . البته آماده بودم اگه خبری بشه زود حرکت کنم و دربرم.
    من کیر محسنو که دیدم جا خوردم. کیرش بزرگ بود و کلفت. کیر من کوچیکه 10و11 سانته ولی کیر محسن فکر کنم یه 20 سانتی میشد. از اون کیرایی که هر زنی ازش خوشش میاد و دلش میخواد تو کسش بره. نرگسم وقتی کیر محسنو دید یه جیغ کوتاه کشید و گفت وااای , این دیگه چیه؟ چقدر بزرگه. بعد کیرو گرفت تو دستش و به من گفت ببین شوهر بی غیرت من , کیر به این میگن نه اونی که تو داری. منم گفتم درسته عزیزم. از این به بعد هر وقت هوس کیر دراز و کلفت کردی میدمت دست محسن که حسابی بگادت. محسن گفت مگه کیرت چقدره؟ منم گفتم 10,11 سانته.
    محسن و زنش شروع کردن به خندیدن . محسن گفت اینکه کیر نیست دول بچست. گفتم اره دیگه چیکارش میشه کرد. بعد گفتم تا مردای خر کیر و بکنی مثل شماها هستن نرگس جون ناکام نمیمونه. از این به بعد هر وقت نرگس هوس کیر کرد میارمش پیش تو تا با اون کیر گندت بکنیش. محسن گفت ایول من همیشه آماده گاییدن زن جندت هستم. توهم وایستا تماشا کن چه جوری بی ناموست میکنم.
    بعد کیرشو مالید به در کس نرگس و گذاشت در کسش و آروم آروم فرو کرد تو. نرگس تو این مدت حسابی تحریک شده بود و در کسش باز شده بود. این بود که کیر محسن راحت رفت تو کس پشمالو و تپل نرگس. صدای اخ و اوخ نرگس بلند شده بود من ترسیدم صداش بیرون بره. این بود که حرکت کردم و آروم آروم
    چرخ میزدم تو جاهای پرت و خلوت . و پخش ماشینم روشن کردم.
    حاج محسن اون شب نرگسو جلوی من و زنش دو بار گایید. نرگس حسابی حال کرده بود با کیر کلفت محسن خان. محسنم که یه کس نرم و تپلی گاییده بود سرحال بود.
    من یواش یواش اومدم سمت خونمون. به محلمون که رسیدیم کار محسن با نرگس تموم شده بود. پیاده شدیم. نزدیکای 4 صبح بود. نرگس دیگه لباسشو نپوشید . فقط مانتوشو تنش کرد. و زیر مانتو همونطور لخت مادرزاد بود. محسن نشست پشت فرمون. خداحافظی کردیم و اومدیم خونه

  6. #6
    چند بار دیده بودمش، با راول یکسال پیش بود شدیدا مریض بودم و با شوهرم رفتیم درمانگاه همون شب باید 4 تا آمپول میزدم، گلوم شدیدا درد میکرد و تمام بدنم داغ بود و خیس عرق ، سرم گیج میرفت . رفتم تو تزریقات کسی نبود رو صندلی نشستم و سرم بین دستام گرفته بودم که ی صدای خیلی زیبا و با ی تع لهجه که من نفهمیدم کجایی بود گفت : بفرمایید. سرم گرفتم بالا و ی لحظه تو صورتش خیره شدم قد بلند با اندامی تو پر و مردونه،سینه درشت سر بالا،پوست سفید صورتش برق میزد،موهای مش شده که کج تو صورتش ریخته بود با رژ لب قرمز تند و سرمه چشم که زیبایی صورتش دو چندان میکرد.
    با ی سلام آمپولا رو دادم دستش،گفت سلام عزیزم حالتون خوبه گفتم نه گفت : از چهرت معلومه، کی پنیسیلین زدی؟ گفتم چند ماه پیش. گفت: پس بیزحمت اونجا آماده شو، و همزمان پرده اون سمت اتق نشون داد. خیلی خوش برخورد و مهربون به نظر میرسید رفتم پشت پرده چادرم تا کردم و گذاشتم بالای سرم و دگمه و زیپ شلوارم جینم باز کردم و بدون اینکه کفشم در بیارم رفتم رو تخت، بلوز بافتنیم دادم بالا و شلوار و شورتم از ی طرف ی مقدار دادم پایین ی شورت ساتن سفید تنم بود که شوهرم خیلی دوستش داشت چون پوستم ی کم تیره هست میگفت خیلی بهت میاد. سرم گذاشتم روی دستهام ، قیافش جلوی چشمم بود با وجود اینکه 14 سال از زندگی مشترکمون میگذشت و از لحاظ مسایل جنسی هیچ مشکلی با شوهرم نداشتم ولی با دیدنش یکدفه حس عجیب و آشنایی درونم ایجاد شد حس زمانی که تو دوران دختری با سیما خواهر بزرگم شبها لز داشتیم و از هم لذت میبردیم ، این حس بعد سالها دوباره اومد بود سراغم ، بوی الکل هم حالم بد تر میکرد از بچگی همینجور بودم بوی الکل و فضای اتاق تزریقات برام موازی با ی احساس ترس و لذت بود، تو همین فکرها بودم که صدای کنار رفتن پرده منو به خودم آورد ، با چهار تا سرنگ پر که 2 تاش پنیسیلین بود اومد تو اتاق ، امپولا رو رو میز کنار تخت گذاشت و هم زمان بوی عطر مانتوش به مشامم خورد. مثل اینکه تو هوای آزاد نفس کشیده باشم احساس شادابی خوبی کردم ، با همون لهجه ناشناسش گفت ببخشید چون باید 4 تا آمپول بزنی اینجوری نمیشه اذیت میشی ی مقدار لباست آزاد تر کن . منظورش فهمیدم ولی تکون خوردن برام سخت بود ، منتظر حرکت من نشد و با گفتن با اجازه شما شلوارم داد پایین و وسط شورتم گرفت و تا زیر باسنم آورد پایین، دقیقا تا زیر باسنم ، تمام باسنم کامل لخت شده بود ، این کارش حالم بد تر کرد اصلا تو حال خودم نبودم ضربان قلبم رفته بود بالا و احساس کردم قلبم داره از جا در میاد سریع خنکای پنبه الکلی رو رو پوستم حس کردم و بعدش سردی دست لطیفش و بعدشم سوزش سوزن آمپول، همزمان با ورود مایه سرنگ ی درد خیلی وحشتناک تو پام پیچید خیلی سعی کرم جلوی خودمو بگیرم ولی بالاخره با یه آخ کوچیک صدام در اومد ، چی شد درد داری؟ گفتم خیلی . گفت ی کم تحمل کن این تازه اولیشه. آمپول آخر که تموم شد دیگه داشتم گریه میکردم دو تا دستش همزمان گذاشت رو دو طرف باسنم و ماساژ داد و گفت ببخشید عزیزم تقصیر من نیست آمپولات درد داشت. و با ی خنده ریز ادامه داد : رفتی خونه به شوهرت بگو برات ماساژبده یا کمپرس گرم بزاره ماشاا.. هیکلتم که خوبه هم دردت کم میشه هم آقا ازینها لذت میبره و همزمان ی ضربه کوچیک به دو طرف باسنم زد و رفت بیرون. با بدبختی از تخت اومدم پایین و لباسم مرتب کردم. جای آمپولها شدیدا درد میکرد ولی من کلا تو فکر حرفهاش بودم و لذتی که از تماس دستش با باسنم تو وجودم بالا گرفته بود. وقتی اومدم بیرون دستم گرفت و درب باز کرد با من اومد بیرون اتاق شوهرم وقتی صورت خیسم دید گفت چی شده؟ . گفت هیچی آمپولاشون درد داشت رفتید منزل براشون کمپرس گرم یذارید با ی کم ماساژ ملایم خوب میشن و بعد رو کرد به منو گفت امیدوارم زودتر حالتون بهتر بشه بسلامت . منم ازش تشکر کردم و امیر دستم گرفت و رفتیم. وقتی تو ماشین نشستم دوباره جای آمپولا شدیدا درد گرفت و اشکم در اورد امیر هم با شوخی هی میگفت چته مثل بچه ها گریه میکنی خجالت بکش با این سنت مگه خنجر خوردی. اصلا به حرفش توجه نمیکردم چون فکرم جای دیگه بود.
    این اولین دیدار من و لیلا بود که بعدا با هم روزهای خوبی رو تجربه کردیم

    فردای اون روز که رفتم تو تزریقات ی خانم دیگه بود ، ولی بعدشم که چند بار دیگه گذرم به درمانگاه افتاد دیدمش و با هم سلام علیک کردیم تا چند ماه پیش که مادرم کمر دردش زیاد شد و باید با فاصله مشخص آمپول میزد با وجود اینکه خودم تزریقات رو یاد گرفته بودم ولی میترسیدم اینکار بکنم و مامان هم نمیتونست بره درمانگاه ، ی روز رفتم که با مسئول اونجا صحبت کنم که حداقل چند تای اول ی نفر تو خونه براش بزنه که قبول نکرد و گفت ما نفر کم داریم اگر میخوایید باید با رییس درمانگاه صحبت کنید ، همونجور که دنبال اتاق رییس میگشتم تو راهرو دیدمش مثل همیشه سلام و احوال پرسی کردیم، دوباره ضربان قلبم تند شد یعنی همیشه اینتور بود مثل بچه ها استرس پیدا میکردم پرسید که چی شده منم بهش گفتم گفت اشکالی نداره ولش کن من خودم میام براش میزنم و بعدشم شماره موبایلم بهش دادم و شمارش گرفتم و قرار شد بعد از ظهر با هم هماهنگ کنیم چون صبح تا ظهر اونجا بود ، روزهایی که قرار بود، با هم میرفتیم خونه مامان و با هم برمیگشتیم اون میرفت خونه من هم میرفتم خونه خودمون و همین مسئله باعث شد با هم خیلی صمیمی بشیم و راحت تر باشیم.
    بعد ازاون روز اول که دیدمش سعی کردم فراموشش کنم و با این حالم مبارزه کنم ولی نشد مخصوصا موقعی که به هر دلیل سکس من امیر چند روز فاصله پیدا میکرد دیونه میشدم همش تو ذهنم لز با لیلا رو برای خودم تداعی میکردم و لذت میبردم حتی چند بار که خیلی حالم بد بود و امیر هم نبود با همین تصورات خودمو خالی کردم این اواخر که با هم خودمونی شده بودیم و به نوعی ی دوست تمام عیار برام بود این حالت تو من تشدید شده بود تقریبا هر روز تو فکرش بودم تا این که اون روز طلایی رسید
    چند روز بود که امیر رفته بود ماموریت و چون اون موقع پریود بودم از آخرین سکسم حدود 10 روز گذشته بود حالم بقدری بد بود که شبها نمیتونستم درست بخوابم، کسم شده بود کوره داغ ، اگر شورت نمیپوشیدم آبم تا لای پام می اومد ران پام خیس و لزج میشد مثل دیونه ها شده بودم و هر شب با فکر لز با لیلا میخوابیدم تا اینکه تصمیم گرفتم هر جور شده سر صحبت باهاش باز کنم ، تو این مدت جک و گاهی اوقات جک سکسی برای هم میفرستادیم ولی این مسئله چیز دیگری بود ، و چیزی که منو بیشتر ترقیب میکرد یکی این بود که لیلا مجرد بود و تنها تو خونه خودش زندگی میکرد دوم اینکه از من چند سال بزرگتر بود و برای من دقیقا جایگزین سیما بود
    صبح که پسرم رفت مدرسه رفتم داروخانه و ی آمپول ب کمپلکس و ب12 گرفتم و رفتم درمانگاه پیشش بعد احوال پرسی گفت خیره از اینورا گفتم اومدم آمپولمو بزنم دکترم گفته تا چند ماه بعد پریود بزنم برام خوبه گفت خوب زدی گفتم نه از این خانومه خوشم نمیاد خیلی بد اخلاقه گفت خوب بریم من سفارشت بکنم گفتم نه اگر میتونی خودت بزن ی مکثی کرد گفت خوب پس بریم یالا اتاق استراحت پرستارا خالیه همونجا برات بزنم ، دیگه دل تو دلم نبود نمیدونستم چطوری سر حرف باهاش باز کنم
    تو اتاق چند تا تخت مرتب تمیز بود که پرستارای شیفت استراحت میکردن گفت بشین من اومدم رفت و با ی ظرف استیل که توش پنبه الکلی بود برگشت و آمپولا رو از من گرفت و گفت هرجا راحتی بخواب و رفت سمت در و در از تو قفل کرد و گفت درم بستم راحت باش کسی نمیاد منم چادرم گذاشتم کنارو رو همون تختی که نشسته بودم خوابیدم به پهلو و دگمه شلوارم باز کردم به شکم خوابیدم همونجور که داشت آمپول آماده میکرد گفت دیگه چه خبر آقا امیر خوبن سهیل چطوره گفتم: سهیل که خوبه رفته مدرسه امیرم رفته ماموریت پدر مون در آورده با این شغلش ی هفته یک هفته نیست من بدبختم حیرون موندم گفت: چرا حیرون گفتم: اگر شوهر نداشته باشی تکلیفت معلومه و با خنده ادامه دادم: من بیچاره دارم و چیزی دستم نمیگیره زد زیر خنده و گفت سخت نگیر میاد دیگه ولی من اگر جای اون بودم همچین هلویی رو به ماموریت ترجیح میدادم(اینجاش اقراق میکرد چون من اصلا سفید و هلو نیستم) کدوم مرد عاقلی تو رو ول میکنه میره دنبال نخود سیاه ، و اومد سمت من با اشاره به من گفت :مثلا آماده ای دیگه، منم برگشتم و از عمد شلوارمو تا روی رونم کشیدم پایین جوری که نوار بهداشتی از زیر شورت توری مشکی رنگم کاملا مشخص بود و لب شرتم از ی سمت تا جایی که میشد کشیدم پایین همون موقع گفت: تو که هنوز پریودی گفتم :نه گفت: پس این چیه گفتم هیچی برای چیزی دیگه گذاشتم ترشحاتم زیاده لباسم لک میشه گفت: همیشه؟ گفتم: نه اینم از برکات نبودن امیره دیگه. تازه منظورمو فهمید بلند زد زیر خنده و گفت بیخیال اینقدر حالت بده خوب ی فکری بکن زنگ بزن به زور بکشونش خونه گفتم رفته بندر عباس همونجوری که میخندید گفت: برگرد منم برگشتم و سرم گذاشتم روی دستم همونجوری که داشت میزد گفت ولی انصافا من جای امیر بودم ی همچین چیزی رو ول نمیکردم ها ، منظورش کونم بود که به نسبت خیلی برجسته و بزرگه و همیشه شورت xxxl میپوشم وقتی این حرف زد تمام تنم داغ شد دوست داشتم بهش بگم تورو خدا بیا منو خالی کن دارم میمیرم مغزم هنگ کرده بود با خنده گفتم: چشمت گرفته ها قابلی نداره پنبه رو کشید رو جای سوزن و گفت به درد من که نمیخوره ولی تعارف نکن از قدیم گفتن تعارف اومد نیومد داره گفتم: چرا بدرد نمیخوره دستت درد نکنه به این خوبی گفت: حالا اگر بخوره بازم سر حرفتی یا فقط تعارف میکنی؟ دیگه نتونستم جلو خودم بگیرم همونجوری برگشتم به پهلو و رو آرنج تکیه دادم و با ی لبخند ولی خیلی جدی گفتم اگر تو مشتریش باشی آره حالا بدردت میخوره؟ اینقدر صدا و حالت گفتنم تابلو بود که ی لحضه مکث کرد و با ی صدای کش دار و آهسته گفت جدی میگی؟
    احساس کردم اون همون لحظه خاصه که باید تصمیم بگیرم نمیدونستم عکس العملش چیه دل زدم به دریا و گفتم آره ی لحظه سکوت تو اتاق حاکم شد و چیزی نگفت احساس کردم بازی رو باختم و نباید این حرف میزدم اومد سمتم و گفت مشتری هستم به شرطی که تو قبول کنی دلم ریخت پایین و بلند شدم نشستم و گفتم من که قبول کردم گفت میدونم ولی باید ی چیزی رو بهت بگم فقط قول بده اگر قبول نکردی این حرفها پیش خودمون بمونه. چون ی جورایی پای خو من هم تو ماجرا بود گفتم قبوله بگو مکث کرد و چیزی نگفت احساس کردم حالت چهرش تغیر کرده و صورتش داره قرمز میشه چند لحظه گذشت و دوباره گفتم بگو خوب من که قول دادم سرش انداخت پایین و خیلی آهسته گفت ببخشید قصد سر کار گذاشتنت رو ندارم ولی من زن نیستم ی لحظه خشکم زد با خنده گفتم یعنی چی گفت: من دو جنسم !!!!!!!!!!! آب دهنم خشک شد احساس کردم تمام صورتم خیس عرق شده نمیتونستم باور کنم شوکه شده بودم از مکث طولانی انگار که از حرفش پشیمون شده باشه اومد کنارم نشست و با حالت التماس گفت: ببخشید اشتباه کردم نباید میگفتم خواهش میکنم فراموش کن ، دلم براش سوخت از طرفی دوست داشتم بفهمم راست میگه یا نه گفتم: من که چیزی نگفتم، حس فضولیم ول کن نبود دوباره گفتم واقعا راست میگی گفن آره باور نمیکنی؟ گفتم نه باورش سخته، که دیدم بلند شد و جلوم ایستاد دگمه پایین مانتوش باز کرد و مانتوش داد بالا زیپ و دگمه شلوارش باز کرد زیرش ی شورت نارنجی پوشیده بود دستش کرد تو شورتش و آورد بیرون . خدای من با این زیبایی و سینه درشتش ی کیر داشت اندازه ی مرد کامل خوابیدش دقیقا با کیر ی مرد برابر بود فقط سفید بود مثل پوست تنش نا خود آگاه دستم بردم سمتش و گرفتم تو دستم گرم و لطیف بود از چیزی که دیده بودم سرم داشت گیج میرفت ی مقدار گرفتمش که گفت باور کردی گفتم آره گفت چی میگی یادت نره تو قول دادی اگر قبول نکنی این راز پیشت بمونه چنان هیجانی درونم بود که بدون مکث گفتم قبوله گفت مطمئنی گفتم آره خیلی سریع خودش کشید عقب که کیرش از تو دستم در رفت سریع لباسش درست کرد و گفت زود باش تا کسی نیومده پس باهات هماهنگ میکنم منم مثل آدمای مسخ شده گفتم باشه و سریع از تخت اومدم پایین و لباسم درست کردم پشت سرش از اتاق اومدم بیرون وقتی اومد بیرون ی باد به صورتم خورد حالم اومد سر جاش با هم اومدیم تو حیاط بهم گفت ناراحت شدی گفتم نه فقط شوکه شدم گفت بازم فکر کن اگر دوست داشتی بگو فقط قولت یادت نره گفتم باشه یادم نمیره میترسی؟ گفت نمیدونم شاید نباید میگفتم کسی از این قضیه مطلع نیست میترسم کسی بفهمه برام بد بشه گفتم نترس من قول دادم ولی جوابم مثبته گفت بازم فکر کن شب خبرش بده گفتم چشم و بعدشم خداحافظی کردم و اومدم خونه تا شب یک لحظه هم از فکرش بیرون نیومدم اون شبم تنها بود ساعت 10 ی اس بهش دادم و گفتم قبوله جواب داد که اگر تنهایی فردا صبح بیا من شیفت بعد از ظهرم قبول کردم ولی تا صبح خوابم نبرد

    صبح که پسرم رفت مدرسه دیگه نخوابیدم، رفتم حمام و حسابی کس و کونم و پاهام برق انداختم و بعدشم کمر به پایینم رو با روغن بنفشه ماساژ دادم چون م خیلی پوست رو لطیفه میکنه بعدشم یه لباس شیک ، قرارمون ساعت 9 بود خونشونم بلد بودم
    سر ساعت 9 رسیدم جلو خونه زنگ زدم باز کرد رفتم بالا از در که رفتم تو پاهام سست شد، ی مینی ژوپ سرخابی حریر که ی کم کونش پایین تر بود با ی ساپورت رنگ پا موهاش تا وسط کمرش بود با ی آرایش خفیف وقتی رو بوسی کردیم بوی عطرش داشت منو میکشت چادر و روسریم در آورد رو مبل نشستم رفت که چایی بیاره از پشت هیکلش رو ور انداز کردم واقعا حیف بود که این هیکل زن نشد کونش انگار تراشیده بودم گرد و خوش فرم از مال من کوچیکتر بود ولی وقتی راه میرف مثل ژله میلرزید چایی رو که آورد یکم از احوال امیر و سهیل پرسید و تعارفات معمول و بعدش گفت : هنوز پشیمون نشدی گفتم نه ولی دوست دارم بیشتر راجع بهت بدونم گفت : چرا گفتم بهر حال اگر قرار باهم باشیم بد نیست گفت باشه و شروع کرد از خودش گفتن که اصلا ایرانی نیست پدرش ایرانی بوده و مادرش اهل اوکراین همونجا ازدواج کردن و اون تا 8 سالگی اوکراین زندگی کرده و لهجشم مربوط به زبان خودشونه اسم اصلیشم یه چیزی دیگست که من تا حالا هم یاد نگرفتم خیلی سخته بعدش به خواست خودش اومده ایران و الانم تنها زندگی میکنه و همین تنهایی باعث شد که بقول خودش به من اعتماد کنه و رازش بگه همینجوری که حرف میزد من فقط محو تماشای هیکل وصورتش بودم که دیدم اومد دقیقا کنارم نشست و دستم گرفت و گفت تو چرا قبول کردی ؟ منم جریان لز با سیما رو براش تعریف کردم و گفتم که وقتی دیدمش همون احساس دوباره به سراغم اومد گفتم ولی من که زن نیستم چرا بازم قبول کردی؟ گفتم دوست دارم تجربه کنم چرا هنوز به من شک داری؟ گفت چون بعد چند سال تنهایی تو اولین نفری بودی که از دوستی با اون حس خوبی دارم ترسیدم بری و من دوباره تنها شم وقتی داشت این حرف میزد اشک تو چشماش جمع شد و اونجا فهمیدم که بر عکس ظاهر مهربون و آرامش چقدر تنهاست دلم براش سوخت ، بغلش کردم و دلداریش دادم بدنش خیلی به نظرم گرم اومد گفتم تب داری گفت نه کلا اینجوریم برای تشکر منو بوسید دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به خوردن لبش گرم وشیرین بود اونم حسابی لبم خورد بعدش بلوزم در آورد و گفت برگرد منم برگشتم و سوتینم باز کرد انداخت کنار و شروع کرد به خوردن سینم دادم در اومد زبونش که به نوک سینم میخورد دیونه میشدم گاهی هم ی گاز کوچیک از سرشون میگرفت چند دقیقه همونجوری خورد و بعد بلند شد گفت بریم تو اتاق رفتیم روتخت اول اون منو لخت کرد وقتی شورتم در آورد مثل ی مرد شروع کرد به ور رفتن با کونم و منم همینجوری لباساش در آوردم کیرش نیمه راست بود سریع نشستم رو تخت و کیرش گرفتم تو دستم گفت میخوریش گفتم آره گفت بدت نمیاد جواب ندادم و کیرش گذاشتم تو دهنم ی مک که زدم آهش در اومد خیلی نرم بود ی کم که خوردم احساس کردم تودهنم راست راست شده دقیقا اندازه ی مرد قطرش نزدیک 5 سانت و طولش حدود16 همینجوری براش ساک زدم اونم هی آه و ناله میکرد بعد چند دقیقه کیرش کشید برون و گفت بخواب نوبت منه طاقباز رو تخت خوابیدم و اونم پایین تخت رو زانوش نشست و پاهام باز کرد اول کسم بو کرد و گفت چقدر خوشبوه گفتم برا ی تودرستش کردم عزیزم با دست لای کوسم باز کرد و زبونش خیلی آروم گذاشت رو سوراخ کسم تا بالا کشید به چوچولم که رسید نالم رفت هوا دست خودم نبود کسم خیس خیس بود اول چند تا لیس زد و بعد چوچولم گذاشت تو دهنش مک زد از لذت زیاد چنان پاهام به سرش فشار دادم که داشت خفه میشد 2 دقیقه نشد که آبم اومد و تمام بدنم شل شد سریع بلند شو گفت برگرد این کونت منو گشته برگرد میخوام بخورم بصورت سجده ای همون لب تخت خوابیدم تا جایی که میشد قنبلم دادم بالا و جوری که کپلام کامل باز شد و سوراخم کامل بیرون بود تو این ی سال که به امیر کون میدادم سوراخ کونم باز تر شده بود سریع شروع کرد به خوردن زبونش دور سوراخم میچرخوند و بعدش به سوراخم فشار میداد میکرد تو چون خومو قبلا خالی کرده بودم ی کم که خورد انگشتش کرد تو سوراخم همونجوری اومد سراغ کسم هم زمان که انگشتش عقب جلو میکرد زبونش تو سوراخ کسم میچرخوند واقعا رو ابرا بودم هر لحظه منتظر کیرش بودم اینقدر این کار کرد که من دوباره ارگاسم شدم بدنم دوباره سست شد و همونجوری ولو شدم رو تخت گفت خسته شدی گفتم نه نمیتونم خودمو نگه دارم گفت پس همینجوری برگرد دوباره به پشت خوابیدم و منو کشید جلو جوری که کونم لب تخت بود تخت کوتاه بود و چون قدش بلند بود ی بالش آورد و گفت بزار زیرت بالش و که گذاشتم زیر کمرم دقیقا کسم با کیرش هماهنگ شد رو زانو پایین تخت ایستاد و کیرش گرفت جلوی کسم یواش یواش میمالید توی کسم بقدری خیس بود که تا لای پام هم رفته بود دوباره داغ شدم گفتم تورو خدا بکن مردم گفت ی کم صبر کن لذتش بیشتره همونجری حدود 3 دقیقا خیلی آروم کیرش رو کسم و چوچولم میکشید داشتم ارگاسم میشدم که ول کرد بالا تنش آورد رو تخت بالش از زیرم کشید و کیرشم گذاشت رو کس اصلا نیازی به فشار دادن نبود کسم خیس و باز بود با ی تکون کوچیک تمام کیرش رفت تو از فرط لذت دوست داشتم جیغ بکشم ولی ترسدم صدام بره بیرون ی کم کیرش اون تو نگه داشت و شروع کرد به تلنبه زدن وقتی میکرد تو چون کیرش بلند بود سر کیرش ته کسم حس میکردم وقتی بیشتر فشار میدا ی درد خفیف و خیلی لذت بخشی تو تمام وجودم میپیچید با وجودی که کسم مثل کوره داغ بود ولی گرمای کیرش تو خودم حس میکردم ی کم که کرد چشمام باز کردم سینه های درشت و سفیدش جلو صورتم تکون میخورد سریع یکیش کرد تو دهنم با ولع شروع بخوردن کردم واقعا بینظیر بود هم سینش میخوردم هم اون منو میکرد هوا گرم نبود ولی تمام بدنم داشت عرق میکرد حدود 10 دقیقا خیلی آروم کرد و من سیتنش میخوردم از صدای نالش فهمیدم که اونم داره لذت میبره بعد بلند شد گفت برو جلو تر رفتم وسط تخت اونم نشست لای پام دوباره گذاشت تو کس ولی اینبار دیگه آروم نبود مثل دیونه ها میکرد تا جایی که میشد کیرش میکشید عقب با تمام فشار هل میداد تو ی کم درد داشتم ولی چیزی نگفتم ی کم که کرد من دوباره ارگاسم شدم ولی از آب اون خبری نبود وقتی اومدم خودش انداخت رو من شروع کرد لب گرفتن فکر کردم اونم اومد گفتم آبت اومد گفت نه گفتم اسپری زدی بریده بریده گفت نه ، نفسش بالا نمیومد انگار 2 کیلومتر دویده باشه تمام صورتش خیس شده بود یواش دم گوشم گفت از عقب دادی گفتم آره گفتم بکنم گفتم آره سریع بلند شد از تو کشو ی ژل رون کننده آورد گفتم چیه گفت خودم درست کردم خیلی که میزنه بالا با این با خودم ور میرم چون آبم دیر میاد اذیت نمیشم گفت بیا اینجا برگرد منظورش لب تخت بود دوباره اومدم لب تخت و مثل قبل قنبل کرد یک کم از اون ژل زد به سوراخم برگشتم دیدم داره به کیر خودشم میزنه گفت سکس خشن دوست داری گفتم بعضی اوقات چیزی نگفت سر کیرش چند بار رو سوراخم کشید بعد انگشتش دوباره کرد تو و با همون ژل تو سوراخ کونمم چرب کرد دوباره سر کیرش گداشت رو سوراخم ی لحظه مکث کرد تا اومدم حرفی بزنم دیدم دو طرف کمرم گرفت و با یه فشا محکم کیرش هل داد تو ی لحظه از درد شوکه شدم احساس کردم دارم از وسط جر میخورم فقط تونستم جیغ بزنم گفت یواش گفتم تو رو خدا یواش پاره شدم گفت منم میخواستم پارت کنم دیگه قربون کون تنگت نمیدونم این ژل چی بود که با همون فشار اول تمام کیرش رفت تو و خایهاش چسبید به پام خیلی درد داشتم حداقل یکسال به امیر با اون کیر کلفت داده بودم ولی چون یکدفه کرد تو بدجوری دردم گرفت ی کم که نگه داشت شروع کرد به تلنبه زدن دردش خیلی زود از بین رفت دوباره داشتم داغ میشدم تمام کیرش تو خودم حس میکردم کیر بلندش تا رودهامو نوازش میداد سوراخ داغ شده بود اونم همنجوری میکرد و قربون صدقه کونم میرف هی میگفت جون بالاخره کردمت کونت منو دیونه کرده بود از این حرفها کم کم سرعتش زیاد کرد و خیلی سخت تنبه میزد وقتی کیرش فرو میکرد تنش محکم میخورد به کونم تا پشتم میلرزید ی لحظه دید کیرش کشید رفت سراغ قوطی ژل آروم انگشتم گذاشتم رو سوراخ کونم به اندازه ی انگشت باز مونده بود نیدوم به خطر اون ژل بود یا خرکی کردن لیلا که همنجوری باز بود و خنکای هوا رو تو سوراخم احسس میکردم دوباره یکم ژل زد به کیرش و یکم هم زد به سوراخم خیلی روان بود چون سوراخم باز بود احساس کردم داره سر میخوره و یره تو ، تو کونم خنک شد دوباره کیرش گذاشت و با یه فشار کوچیک تا ته جا کرد ایندفعه چون درد نداشتم خیلی خیل لذت بخش بود مخصوصا برای من که از زمان دختریم عاشق کون دادن بودم چون اولین لذت جنسیمو با کون دادن به سیما و بعدشم به محسن ÷سرخالم تجربه کرده بودم دوباره شروع کرد به تلنبه زدم لذتش هر لحظه برای من بیشتر شد صدای نفسهاش که از شدن تلنبه زدن تو کون من بریده بریده شده بود منو دیونه تر میکرد نمیدونم چقدر گذشت که دوباره ارگاسم شدم دیگه خیلی سخت میتونستم خودمو نگه دارم تمام بدنم سست شده بود نفسم کشیدن برام سخت بود ولی اون همچنان با تمام سرعت داشت میکرد بقدری عرق کرده بود که چکه چکه عرق صورتش میریخت رو کمرم دیگه نتونستم خودمو نگهدارم و دستام شل شد و سرم گذاشتم روتخت بعد چند لحظه که با همون سرعت میکرد گفت داره میاد و قبل از جواب من کیرش یکدفعه کشید بیرون و با یه آه بلند آبش ریخت رو سوراخ و لای کونم مثل آب مرد بود داغ داغ ولی کمتر شاید نصف من دیگه نای حرف زدنم نداشتم دو تایی همونجا روتخت ولو شدیم بعد چند لحظه خوابم برد چشمم که باز کردم ساعت حدود 12 بود لیلا هنوز خواب بود بلند که شدم از تکون تخت اونم بیدار شد سریع لباسام جمع و جور کردم رفتم دستشویی و که خودمو تمیز کنم آبش هنوز لای کونم بود و خشک نشده بود سوراخمم میسوخت و احساس کردم هنوز کامل جمع نشده آب که به سوراخم خورد دوباره لزج شد که بخاطر ژل بود خودموشستم لباسام پوشیدم و یه لب از هم گرفتیم و زدم بیرون چون دیرشده بود رسیدم خونه پسرم هنوز نیومده بود لباسام ریختم تو ماشین لباسشویی سریع ی دوش گرفتم و مشغول آماده کردن نهار شدم
    بعد از ظهر ی اس داد و ازم تشکر کرد که بعد از چند سال چنین لذتی رو تجربه کرده منم واقعا لذت برده بودم چهار بار ارضا شده بودم بعد از اون دوستی ما عمیق تر شد و جدای از سکس لیلا ی دوست خانوادگی خوب شده که خیلی جاها کمکم میکنه اونم از تنهایی در اومده چندبار دیگه هم سکس داشتیم و هنوزم ادامه داره ولی چون تکراری میشه نمینویسم

  7. #7
    اون شب چی شد عسل؟

    داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره.
    پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من.
    تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما!
    من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند.
    نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم.
    مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا.
    خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود.
    گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش.
    ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!!
    اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهش
    گفتم تو لباسات رو در نمی آری؟
    يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟
    گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم!
    گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم.
    آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی.
    يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ...
    اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم.
    اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟
    گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم!
    گفتم خيلی کسکشی!
    گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد.
    آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی.
    اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد.
    لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم.
    کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور.
    ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!!
    باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود.
    همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده.
    که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديد
    ميگفت دوست داری نه؟
    گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد.
    داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم .
    آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی.
    گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه.
    گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش.
    من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل.

  8. #8
    آن شب

    آنشب هم مثل امشب از سر صبح باران سر باريدن گرفته بود با اين تفاوت که تنها نبودم و در کنار همين پنجره خيس دختري پا به پاي من پيک هاي داغ مشروب را به سلامتي هر آنچه که بود و نبود سر میکشید.گرچه از روز اول که در خيابان اين دانشجوي پزشکي بيست و هشت ساله چشم و ابرو مشکي و گندم گون را ديدم مي دانستم آنچه که اورا کنار من قرار داده جز شهوت متورم شده بزير مانتوي تنگ خاکستري اش چيزي نخواهد بود اما هيچ وقت فکر نمي کردم که اوهم پابه پاي من به دنبال حس پنهان جنون و روابط غير منتظره در سکس هست.اين اتفاق رو از وقتي فهميدم که براي بار دوم رابطمون به جاي نازو نوازش ازم خواست که مث سگ کتکش بزنم و بعد با ناله هاي هيستريکي ارضا شد.داشتم ميگفتم که آن روز هم باران بي وقفه مي باريد.شمارش استکان ها از دستمان خارج شده بود و او برهنه در آغوش من با هيجان کودکي دبستاني به رقص قطره هاي آب بروي شيشه خيس پنجره نگاه ميکرد.دستانم را بروي پستانهايش کشيدم و اين بار با بي حالي رانهاي خوش فرم و گوشت آلودش را از هم گشود و با دست حجم خيس متورم شده ميان پاهايش را لمس کرد و اينکار را تا وقتي که از قرار گرفتن دستم بروي کسش مطمئن نشده بود تکرار مي کرد.در اين سه ماهي که با هم بوديم هر گونه رابطه اي را از انواع فتيش و هارد سکس و سافت سکس و کثافت کاري و ... باهم تجربه کرده بوديم. و مطمئنا هر دو مي دانستيم که چه انتظاري از هم داريم.باد خنکي از پنجره نيمه باز بدرون مي آمد و بروي سينه هاي لخت و داغ او مينشست خواستم پنجره را ببندم که نگذاشت.حرارت آن مايع داغ سرما و باران را از يادمان برده بود.هردو ميسوختيم.
    دستم را از ميان پاهايش برداشتم.دستم و مايع گرم و لزجي پر کرده بود.کف دستم دو عدد موي مشکي و کوتاه چسبيده بود.آخرين بار گفته بودم که موهاش رو نتراشه و حالا کمي بلند شده بود..همانطور نشسته چرخيد و دهان گرمش را بروي کيرم گذاشت.لبهايش را غنچه کرده بود و چشمانش را بسته بود.کيرم و چند بار رو لبش ماليدم و محکم بروي لباي بستش زدم و بزور وارد دهنش کردم.همين که سرش وارد شد شروع به مکيدن کرد.ازين کار خوشش ميآمد و آنروز هم براي بار چندم اينکار را تکرار ميکرد.چند دقيقه اي تو اون حال گذشت.چشامو بستم و به صداي بارون گوش دادم.هواي خنک لاي موهام مي چرخيد.دوزانو لخت جلوم نشسته بود و با ولع کيرمو تو دهنش مي مکيد.احساس ميکردم که تصاوير روبروم چيزي جز توهم و رويا نيست.بخار الکل دهانش کيرمو بيحس کرده بود و با اين وجود شدت مکش هاي دهنش بعد از چند دقيقه کار خودشو کرد.همونطوري که موهاشو چنگ زده بودم خواستم بکشم بيرون که با دست مچ دستمو گرفت و زوزه کنان دهنشو رو کيرم قفل کرد.آبم تو دهنش خالي شد؛ چون بار اول نبود زياد نيومد.مايع سفيدو رو لبش مي ماليد و بعد باشيطنت تو چشام نگاه ميکرد.لبم رو رو لبش گذاشتم و تو بغلم کشيدمش. تنش هنوز داغ بود.با بيحالي تو گوشم حرف ميزد.سيگاري آتش زدم و قبل ازاينکه گوشه لبم بگذارم از دستم گرفت.دستش رو پس زدم و ته سيگارو روي لبش گزاشتم.پک عميقي زد و دودشو بلعيد.سيگارم به نيمه نرسيده بود که در گوشم با بيحالي گفت که بازم ميخواد...از صبح تا حالا چهار بار ارضا شده بود و هنوز تشنه بود.غروب شده بود و هوا تاريک بود.
    گفتم بيا بريم بيرون قدم بزنيم.دستش و گرفتم و بلندش کردم.مانتو شو تنش کرد بدون اينکه زير چيزي بپوشه؛بعضي وقتا خودمم از کاراش متعجب ميشدم و خندم ميگرفت.بزور شلوار جينوپاش کردم و باهم به کوچه رفتيم.با وجود بارون کوچه خلوت تر از هميشه بود و تک و توک رهگذران با عجله به خانه هاشان پناه مي بردند.نيم ساعتي در همون حوالي قدم زديم.و دست آخر پشت خانه لا بلاي درختان چنار انبوه يکي از مناطق شمال غرب تهران بروي تخته سنگي نشستيم.به فاصله چند متر آنطرف تر رديف چراغ هاي پايه بلند فضا را در هاله نور اندکي روشن کرده بود.مستي کم کم از سرمان مي پريد.همانطور که روبرويم نشسته بود دستانش را در دست گرفتم.گرم بود و خيس.قطرات باران کم کم شديد شده بودند موهايم خيس و نمناک بود.همانطور نشسته از روي شلوار با کيرم بازي ميکرد.و بدون ممانعت من زيپ شلوارمو پايين کشيد و کير نيمه خوابيده ام را در دست گرفت.از دور دست جز صداي پارس چند سگ و سوت هاي آشناي شبگرد محل صدايي بگوش نمي رسيد.پیراهنم به تنم چسبيده بود از لا بلاي موهايمان آب ميچکيد اما هنوز از اثرالکل غروب گرم و داغ بوديم.لب هاي خيسش رو روي لبم گذاشتم و آنها را محکم به درون دهانم فرو بردم.نفسهاش با هرم داغي در دهانم مي چرخيد مرا بيشتر تحريک ميکرد.بدون حرف جلوم به حالت نيمه خميده ايستاد.مانتو اش را بالا زد و دکمه ي شلوارش را باز کرد. از پشت برجستگي باسنش زير نور اندک چراغ مي درخشيد.با شيطنت باسنش رو جلوم حرکت ميداد و با اينکار طبق عادت هميشه از من ميخواست تا آنرا نوازش کنم.اما به شيوه مورد علاقه مان.با کف دست محکم بروي باسنش زدم و با ناله خفيفي به استقبالم آمد.قطره هاي آب بروي باسنش مي نشست و با ضربه هاي دست من به زمين ميچکيد.با دست باسن تپلش را کمي باز کردم.سوراخ چروکيده و تنگش را کمي موي ظريف و مشکي پوشانده بود.انگشتم را به آرامي به درون لغزاندم .با هر حرکت انگشت خودش را عقب و جلو ميکرد.همانطور از پشت کيرم را به پشتش رساندم و کمي لاي باسن خيس و نمناکش کشيدم و به روي سوراخ پشتش گذاشتم.با وجود چندين و چند بار سکس هنوز دختر بود و دلم نميخواست که از اعتمادش سواستفاده کنم.چون تمام بي پروايي اش در رابطه با من از اعتمادي بود که نسبت به من ديده بود.با وجود ترشحات کس و قطره هاي باران زمان زيادي لازم نبود و به آرامي کيرم به درون غلتيد . ناله اي از سر لدت سر داد و با هر حرکت من خودش را به عقب و جلو ميکشيد.کم کم صداي ناله هايش بالا ميرفت و براي انکه توجه شبگرد يا رهگذراني که امکان داشت ازان اطراف گذر کنند جلب نشود دستم را بروي دهانش گذاشتم.گرچه در ميان انبوه کاج ها و موقعيتي که ما قرار داشتيم از هر طرف محفوظ از ديد بوديم.اما دلم نمي خواست که کسي متوجه صداها بشود.دستانم را محکم بروي دهانش گذاشتم و از عقب مشغول بوديم.انگشتانم را ميمکيد و گاز ميگرفت.دست ديگرم را از زير بروي کسش گذاشتم و نقطه حساسش را چنگ زدم.پاهاي از هم گشوده اش را بروي دست من بست و با ناله هاي پياپي متوجه شدم که در حال ارضا شدنه...چند دقيقه اي نگذشت که لرزش شديدي کرد و بعد به همان حال دولا ماند.کيرم هنوز داخل کونش بود چند ثانيه اي صبر کردم تا آروم بشه و بعد به آرامي بيرون آوردم.همانطور دولا مانده بود و دستانش را بروي زانو زده بود.مانتو خيسش بروي کمر تا شده بود و تند تند نفس ميکشيد.دستم را از لاي پايش برداشتم؛دوباره همان مايع گرم دستم را پرکرده بود.شديد ارضا شده بود و هنوز کاملا به حالت عادي باز نگشته بود.همانجا بروي تخته سنگ نشستم.باسن سفيد و برجسته اش روبرويم بود.من هنوز جا داشتم و تازه آلتم سفت و محکم شده بود.از عقب کمي رانهايش را باز کردم.کمرش را پايين تر آورد ... باسنش بيشتر بازشد. سوراخ سرخ و کبودش به آرامي باز و بسته ميشد.انگشتم را برويش گذاشتم.داغ و مرطوب بود و انگشتم را به درون مي مکيد.دوباره تکرار کردم؛اينبار با زبان.خوشش آمد؛ابتدا قلقلک و سپس لذت بود که ميبرد.احتياج به فشار زيادي نبود؛با کمي هل زبانم را با باسن ميمکيد.به آرامي شروع به خنديدن کرد.با دست ضربه اي به باسنش زدم.باسنش را بروي زبانم جمع کرد.کم کم هردو ازاين بازي جديد لذت ميبرديم.با زبان مشغول کردنش بودم و او با هر ضربه دست من زبانم را با باسنش گاز ميگرفت.رفته رفته دوباره تحريک ميشد و به حرکات من با هيجان پاسخ ميگفت.
    چند دقيقه اي به همين منوال گذشت تا اينکه نفس هاش دوباره اوج ميگرفتند.در همان حال ناله کنان در حالي که باسن درشت و سفيدش را با دو دست از هر دوطرف باز کرده بود گفت: محکم تر....محکم تر بزن....بزن...بزن....بزنم....
    ضربه هاي دستم را محکم تر کردم...همانطور که دولا شده بود بروي زمين نشست.دستانش را بروي زمين که از شدت باران گل شده بود گذاشت و سرش را بروي دست قرار داد.و دوزانو در حاليکه باسنش را بالا گرفته بود قرار گرفت.با هر ضربه دستم لنبر هاي تپلش به شدت ميلرزيدند و قطره هاي آب به اطراف پرت ميشدند.
    گفتم:اگه ميخواي به همه جات بخوره کونت و حسابي وا کن
    با دست دوطرف باسنش رو بيشتر گشود.حالا از زاويه اي که من ايستاده بودم .کس تنگ و خيس و خوش فرمش به کلي باز شده بود.سوراخ کونش نفس نفس زنان همچنان منتظر ضربه هاي من بود.با شدت گرفتن حرکات دوباره به لحظه ارگاسم نزديک ميشد.با اوج گرفتن شهوتش باسنش رو با فشار بيشتر باز ميکرد و سطح دست من به تمام باسنش برخورد ميکرد.به راحتي حرکات قطره هاي آب غليظ و گرمي که از درون کس از هم بازشدش به بيرون ميچکيد رو مي ديدم ... دوباره همان لرز دلپذير و نفس هاي کشيده و تخليه حس جنسي.
    براي بار دوم هم ارضا شد.اينبار بدون معطلي جلوم زانو زد...هردو گلي و خيس شده بوديم....کيرمو بدهان گرفت و شروع به مکيدن کردو به همان خوبي قبل مي خورد.به قطره هاي باران که بروي سطح داغ و متورم کيرم مينشست و حرکت لبهاي تنگ و خوش فرم او با آلتم بيشتر از هرچيز تحريکم ميکرد.براي اولين بار بود که در بيرون از خانه رابطه داشتم.و غالبا ازين کار خوشم نمياد اما آنشب خلوت و باراني خاطره ي خاصي برايم شد.کيرمو از دهنش در آوردم ...بلافاصله لبانش را غنچه کرد که دوباره بروي لبهايش بکوبم اما اينکار را نکردم.کيرم را دستش دادم و اورا در آغوش کشيدم.تقریبا بروي زمين دراز کشيده بودم و او بروي شکمم نشسته بود.همانطور که کيرمو سخت مي ماليد و با علاقه فشار ميداد سرش را بروي سينم فشار دادم.حرارت نفس هاش بروي گلوي خيسم ميخورد ولذتي دوچندان ميبخشيد.دقايقي به همان حال مانديم تا آبم درون دستانش ريخت.با شيطنت بروي زانو هايم نشست و دستش را بروي لبش ماليد.
    هردو کاملا تخلبه شده بوديم و پس از آن طوفان عظيم در آرامشي شگرف و غير قابل وصف فرو ميرفتيم.بي قيدي آغوش هايمان در آنهواي باراني و خيس و اندام هاي گل آلوده و رها از قيد و بند هاي اجتماع؛ لذت آزادي را در ما زنده کرده بود.
    پاسي از شب مي گذشت و آسمان سرخ و دلگير بود.شلوارم را بالا کشيدم.اثر مشروب بکلي پريده بود و ازآن جر مثانه اي پر و ملتهب چيزي نمانده بود.همانطور ايستاده کنار کاج بلندي ادارار کردم. سارا هم که حال و روزش بدتر از من بود نگاه شيطنت باري به من کرد و روبرويم ايستاد .مانتوي گل آلودش را بالا زد و روبروي من شروع به ادرار کردن کرد.در حاليکه که با تعجب نگاهش ميکردم جلوتر آمد و چرخ زنان با فشار ادامه ادرارش را به اطراف پاشيد و ناخود آگاه چند قطره اي هم بروي من ريخت اگرچه در آن وضع خيس و آشفته بودم اما سبکسري هاي پسرانه اش پيش از آنکه خشمگينم کند برايم تحريک کننده بود.و مهم تر آن بود که بيرون از حال و هواي روابط جنسي متانت و وقار غير قابل انکارش جذابيتش را چندين برابر ميکرد.همانطور خيره به مايعي که با فشار به زمين ميپاشيد و کف آلود در هواي خنک اطراف بخار اندکي به خود برجاي ميگذاشت نگاه ميکردم که با صداي پارس سگ دوباره به خود آمدم.او هم کارش تمام شده بود و مشغول بالا کشيدن شلوارش بود.آنشب با آرامشي وصف ناشدني به خانه برگشتيم.پيش از هرچيز هردو به حمام رفتيم و بعد با دو فنجان چاي داغ و سيگاري پشت چاي به آغوش خواب رفتیم.

  9. #9
    خواهرم و دوستش
    سلام اسمم فرشید این داستان که میخوام بگم مربوط میشه به سکس من وخواهرم و دوست خواهرم که کاملا واقعی هست.از خودم بگم که 22 سالمه و درشت هیکلم و یه خواهر دارم که دانشجوی اصفهان.اونجا با یه دختری که اونم مثل ما اهل تهران با خواهرم یه خونه گرفتن و دو نفری زندگی میکنن. پدر منم چون آدم بسیار حساسیه هر چند وقت میرفت اصفهان یه سری به خواهرم میزد و میومد اینبار به من گفت من از راه اصفهان خسته شدم یه بلیط بگیر برو هم به خواهرت یه سری بزن و هم خودت حال و هوات عوض بشه. منم برناممو چیدم و براه افتادم یه اتوبوس شب رو سوار شدم و ساعت 5 صبح رسیدم اصفهان.


    خواهرم از قبل در جریان بود که کی میرسم بهم زنگ زد راهنماییم کرد که از کجا برم رفتم بالاخره رسیدم دم خونه ساعت دیگه داشت 6 میشد.زنگ زدم بهش درو باز کرد رفتم بالا ماچو بوسه کردیم دیدم حاضر و آمادس گفتم مگه کلاس داری گفت اره تو برو بخواب منم 7 میرم.یه خونه نقلی کوچیک بود با یه اتاق کوچیک خواهرم گفت برو تو اتاق سر جای من بخواب.خواهرم اومد تو تاریکی اتاق منو برد سر جاش گرفتم خوابیدم.یه دو ساعتی خواب بودم که از خواب پاشدم یه خورده چشمامو مالیدم که نگامو چرخوندم دیدم یه خانومی درشت هیکل اونطرف اتاق خوابیده .پشتش به منه قمبل کرده و یه کون مشتی هم داره.حشری شدم ولی هیچ فکری به جز اینکه بعدا یه جلق به عشق این خانوم بزنم به ذهنم نرسید. گرفتم خوابیدم دوباره و اینبار که از خواب پاشدم خبری از این خانوم نبود.پا شدم از اتاق بیرون رفتم که برم دستشویی چشمم به یه زن حدود 32 الی 35 سال افتاد سلام کردم گفت سلام آقا فرشید برادر شیلا جون خودمون. گفتم شما هم هم خونه خواهرمید دیگه؟گفت آره اسمم شبنم. البته یه چیز یادم رفت بگم خواهر منم سنش بالاس از بس که شوهر نکرد دیر رفت دانشگاه. حدود 30 سالشه. رفته بود یکی لنگه خودش ترشیده پیدا کرده بود هم خونه شده بودن.

    گفتم دستشوییتون کجاس دارم میترکم. یه نیشخند زد نشونم داد رفتم اومدم بیرون تازه متوجه تیپ شبنم خانوم شدم که یه شلوار تنگ چسبون پوشیده بود با یه پیرهن مردونه که کرست هم نبسته بود قشنگ معلوم بود.شلوارشم از بس تنگ بود اگه پیرهنش بلند نبود میتونستم خط کس و کونشو ببینم.یه مکثی به هیکلش کردم داشتم براندازش میکردم که صدام کرد فرشید جون بیا صبحانه بخور.یه سفره کوچیک پهن کرد رو زمین رفت وسایل صبحانه رو بیاره هر بار که میرفت یه چیزی میاورد جلوی من خم میشد که اونو بذاره زمین.منم یه جوری میشدم ولی اصلا فکر خاصی به ذهنم نمیرسید با خودم فکر میکردم اتفاقیه.داشتیم با هم صبحانه میخوردیم که من زود تموم کردم گفت وا فرشید جون چیزی نخوردی که چرا تعارف میکنی.یه خورده هم مربا میخوردی.تشکر کردم یه لقمه کوچیک درست کرد گفت دهنتو باز کن پسر خوب .باز کردم لقمه رو گذاشت تو دهنم.خیلی سعی میکرد با من راحت باشه.پرسیدم شما کلاس ندارید گفت نه امروزو فردا کلاس ندارم.گفتم شبنم خانوم چی میخونید گفت من کارشناسی ارشد مامایی میخونم.گفت تو چی درس نمیخونی گفتم منم کارشناسی بابایی میخونم.خندید گفت بابایی دیگه چیه گفتم بر عکس ماماییه. با خنده گفت بی شوخی چی میخونی گفتم برق میخونم دانشگاه آزاد کرج.گفت حالا این بابایی دیگه چیه ؟گفتم به شما مامان شدنو یاد میدن به ما بابا شدنو.گفت الان بلدی بابا بشی گفتم چه جورم.خیلی میخندید کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم فهمیدم از اون دختر پاچه ورمالیده های پر رو و حاضر جواب. هر چی من میگفتم حیا نمیکرد با من همراهی میکرد. پرسیدم خواهرم چیکار میکنه تا کی کلاس داره گفت تاعصر دانشگاه.گفتم من خستم میرم بخوابم گفت برو بخواب منم یه چیزی واسه ناهار درست میکنم میام منم یه چرتی بزنم.


    خواب بودم که با اومدن اون بیدار شدم ولی چشمامو باز نکردم تا اونم بیاد بخوابه.اومد نزدیک من یه متکا انداخت رو زمین ولو شد بگیره بخوابه.چند وجب بیشتر با من فاصله نداشت اتاق کلا 8 متر بیشتر نمیشد.پشتشو کرد به من و هیچی رو خودش نکشید گرفت خوابید.از قمبلی که کرده بود با شلوار تنگی که داشت معلوم بود حتی شرت هم نپوشیده هیچ خط شرتی از لباسش معلوم نبود.به کونش که نگاه میکردم بد حشری میشدم.از یه طرفم خیلی خوابم میومد گفتم بگیرم بخوابم بهتره.ولی قبلش سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم تا تو خواب بدنمون به هم بخوره.از پشت بهش نزدیک شدم طوری که یک وجب بیشتر فاصله نداشتیم ولی جلوتر نرفتم.خوابم برد.توی خواب چند بار احساس کردم بدنش به من میخورد ولی خستگی نگذاشت از خواب پابشم.آخرای خوابم بود که خوابم داشت سبک میشد یه تکونی به خودم دادم اصلا حواسم به اون نبود ولی کیرم چسبید به کون اون.خودم از خواب پریدم.خودمو تو اون وضعیت دیدم کیرم راسته راست شد.اونم یه تکونی به خودش داد ولی یا خودشو به خواب زده بود یاطبیعی بود نمیدونم به هر حال از خواب بیدار نشد.خیلی حشری شده بودم تصمیم گرفته بودم بکنمش با اون اخلاقی هم که ازش دیده بودم فکر میکردم اونم بدش نیاد.خودمو زدم به خواب ولی هی کیرمو میمالیدم به کونش.


    کیرم داشت منفجر میشد زیپ شلوارمو باز کردم کیرمو در اوردم تو دستم با دستم میمالیدم بهش.هیچ تکونی نمیخورد حدس زدم بیدار شده باشه سرمو یواش آوردم بالا دیدم چشماش بازه.سریع رفتم پایین که اون نفهمه من میدونم که بیداره.یه خورده فکر کردم دیدم اوضاع مناسب خانوم راضی مثل اینکه.دست انداختم از تو شلوارش انگشتش کردم دستمو کشیدم به کسش خیس بود.شلوارشو کشیدم پایین از پشت کیرمو تنظیم کردم رو سوراخ کونش.اون هیچ حرکتی نمیکرد مثله اینکه اونجوری راخت تر بود.ولی گفتم بذار از خجالت درش بیارم.دست انداختم پستوناشو گرفتم.بلند شدم رفتم جلوش چشماشو بست لبمو گذاشتم رو لبش یه لب ازش بگیرم شروع کرد همراهیم کرد.دستم انداختم از جلو شلوارشو در آوردم گفتم شبنم جون پا شو قربون اون کونت برم.بلند شد گفت خواهر و برادر مثل همید جفتتون حشری هستید.منم قربون کیر نقلی تو بشم.خیلی بهم بر خورد گفت نقلی.گفتم یه جوری میکنمت تا دیگه اینو نگی.رفتم سراغ کسش لیسیدمش میخواستم از جلو بکنمش گفت نه اوپن نیستم از عقب بکن.دوباره رفتم پشتش کیرم به راحتی رفت تو کونش فهمیدم خانوم کونده تشریف دارن.گفتم چه گشاده گفت کار صاحبخونس.در حاله کردنش بودم جفتمون نفس نفس میزدیم پرسیدم منظورت از اینکه گفتی خواهر و برادر جفتتون مثل همید یعنی چی.گفت از من نشنیده بگیر ولی خواهرتم به صاحبخونه میده.گفتم اوپنه؟گفت نه از پشت میده.صاحبخونه به جای کرایش هر ماه میاد مارو میکنه میره. ما هم پوله کرایه رو خرج خودمون میکنیم.

    شاخ در آورده بودم به شبنم میخورد ولی به خواهر من نمیخورد کون بده.گفتم یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی گفت چی ؟گفتم کمکم کن خواهرمو بکنم.گفت عجب پر رویی هستی تو.گفتم به غریبه میدین شما پر رو نیستین من پر رو هستم.گفت شب جای خواهرتو میندازیم وسط تو از پشت بهش نزدیک بشی خواهرت بس که حشریه پشه از کنار کونش رد بشه حشرش میزنه بالا.گفتم ناراحت نشه دعوام کنه گفت نه.ولی جلوی من شاید روش نشه.گفتم چی کار کنیم پس.گفت فعلا منو درست بکن راضی بودم یه کاریش میکنم.


    تلمبه زدنمو بیشتر کردم دست انداختم پستوناشو فشار میدادم.جون کون شبنمو میگام جون.کونش چنان میلرزید که منو دیوونه میکرد.آبم اومد ریختم تو کونش.برش گردوندم گفتم چطور بود گفت بد نبود.گفتم قول میدی خواهرمو جور کنی؟ گفت تو کیرتو بچسبونی دم سوراخش بکن توش منتظر هیچی نمون.یه بار بره توش سگ حشر میشه خواهرت.صاحبخونه هم اولین بار منو کرد خواهرتو تو خواب میکنه همیشه.خواهرت لحافو میکشه سرش پشتشو میده بیرون اونم میکنتشو میذاره میره.تو هم همینجوری بکنش.شب شد خواهرم اومده بود از ظهر اعصابم بهم ریخته بود در مورد خواهرم طور دیگه فکر میکردم.خواهرم رفت دستشویی به شبنم گفتم بخوابیم.خندید گفت بخوابیم.خواهرم گفت شبنم جای فرشید بنداز تو حا.گفت نمیخواد هممون میریم تو اتاق میخوابیم.خواهرمم قیافشو کج و کوله کرد زورکی گفت باشه.رفتیم تو اتاق گرفتیم بخوابیم من سریع خودمو زدم به خواب ولی خواهرمو شبنم بیدار بودن.خواهرم وسط بود من یه طرفش و شبنم طرف دیگه خوابیده بود.شبنم به خواهرم گفت صاحبخونه زنگ زد.گفت فردا میاد.گفت وای خاک بر سرم فرشید اینجاس.میگفتی یه روز دیگه بیاد.گفت خره اون ماهی یه بار تعطیل میکنه فقط واسه اینجا اومدن چی بهش بگم.تازه اون روز عمم بود حشرش زده بود بالا کونشو میمالوند.خواهرم گفت یواش فرشید بیدار میشه.گفت بیدار شه مگه چیه.شبنم اینقدر از سکس حرف زد گه هم منو حشری کرد هم خواهرمو.آخرش گفت حالا بخواب فردا یه کاریش میکنیم.خواهرم گفت مرده شورتو ببرن باز منو هوایی کردی میخوابی.یه نیم ساعتی گذشت من کم کم آماده شدم که دست به کار بشم خواهرم نخوابیده بود میدونستم شبنم هم بیداره از سر کنجکاوی.خواهرم دامنشو زده بود بالا داشت خودشو میمالید.شبنم راست میگفت حشریه. خواهرم خودشو میمالیدو اه و ناله میکرد.شلوارمو در آوردم کیرمو گرفتم دستم بلند شدم رفتم دستشویی.ولی شلوار پام نبود.خواهرم فهمید که دارم بیدار میشم خودشو جمع و جور کرد.از دستشویی اومدم یه نور مهتاب تو اتاق بود.خواهرم داشت زیر چشمی منو میپایید.شبنم هم حواسش بود.رفتم سر بدون معطلی کیرمو در آوردم دستمو بردم زیر لحاف رسوندمش به کون خواهرم.یکم شرتشو کشیدم برگشت دستمو گرفت زیر گوشم گفت چه غلطی میکنی میخوای جلوی شبنم آبروریزی کنی کثافت خاک بر سرت کنم.الاغ بیام تهران بگم چه گوهی میخوردی اینجا.گفتم اومدم کرایه این ماهو بگیرم.گوهم خودت میخوری بر گرد با زبون خوش کونتم بده سمت من ادای آدم خوبارو در نیار.گفت گوه خوردم غلط کردم به کسی نگی یه وقت گفتم با منم باشی راز میشه دو طرفه.الانم به جای گوه خوردن کیرمو بخور.یالا.کیرمو بردم سمت دهنش دیدم شبنم داره نگاه میکنه.داشت با حالت تهوع کیرمو میخورد نزدیک بود بالا بیاره.گفتم بسه.

    کیرمو گرفتم گذاشتم رو سوراخش فشار دادم تو.چنان میگاییدمش ولی جرات نمیکرد جیک بزنه.منم از قصد با سرعت تمام حتی بدتر از شبنم میگاییدمش 5 دقیقه بیشتر طول نکشید که آبم اومد ریختم تو کونش.دم گوشش گفتم از این به بعد تهران اومدی یه راست میای پیش خودم.گفت جون من به کسی نگو گفتم به عشق کونت به کسی نمیگم.صبح که از خواب پا شدم خواهرم رفته بود دانشگاه شبنمو بیدار کردم گفتم کونده تو که گفتی خواهرم کیر بره سمتش حشری میشه نزدیک بود برام دردسر بشه.گفت خاک بر سرت هنوز خواهرتو نشناختی چقدر ترسو اینو براش آتو کنی از جلو هم بهت میده بدبخت از بابات خیلی میترسه.بکنش نوش جونت حالا هم بذار برو که صاحبخونه امروز میاد.گفتم تو رو چه جوری از جلو بکنم.گفت برینم بخور بعد از جلو منو بکن.بچه کونی روت زیاد شده برو گمشو.گفتم میگیرم زورکی میکنمت هیچ گوهی هم نمیتونی بخوری.ولی برای اینکه سری بعد بیشتر بهمون خوش بگذره این کارو نمیکنم.بوسش کردم و از خونه زدم بیرون.

  10. #10
    اصفهان
    قرار شد من و خواهرم با هم دیگه بریم اصفهان برای مصاحبه استخدامی بانک .
    خواهرم 23 سالشه و من 19 سالم داره تمام می شه .
    یکشنبه 12شهریور 1381
    ساعت 2 ظهر رسیدیم اصفهان اولین باری بود که به اصفهان می رفتم من خودم زیاد
    از اصفهان خوشم نمی یاد ولی الحق که دخترای خوشکلی داره . بعد از کمی گشت زنی
    با خواهرم تو خیابون و جاهای دیدنی … و خرید چند تا جنس به آدرسی که پدرم
    داده بود رفتیم یه مسافر خونه تر و تمیز ولی کوچولو یه اتاق دو تخته توی طبقه
    دوم با شبی 6000 تومان کرایه کردیم و رفتیم بالا اتاق خوبی بود دو تخت دو طرف
    اتاق بود و یه تلوزیون هم توی گوشه سمت چپ گذاشته بودند. وسایل و گذاشیم توی
    اتاق و برای خوردن شام رفتیم یه رستوران نزدیک یه شام مفصل زدیم و اومدیم
    مسافر خونه ساعت 10 شب بود چون من کمی بد ماشینم و توی ماشین حسابی خسته شده
    بودم رفتم که بخوابم ولی خواهرم ( مینا) گفت که می خواد کمی مجله بخونه .
    من چون همیشه تو اتاق جدا می خوابم عادتم که با شورت مایو تو رختخواب برم ولی
    دیدم جلوی خواهرم روم نمی شه . مجبور شدم با شلوار رفتم توی تخت سرم و که
    گذاشتم روی بالش خوابم برد . نمی دونم ساعت چند بود که یهو توی خواب بیدار
    شدم سرم رو از زیر رو انداز بیرون آوردم که ببینم ساعت چنده که یهو یه موضوعی
    نظر منو به خودش جلب کرد. دیدم داره ملحفه خواهرم تکون می خوره. اتاق تاریک
    بود اطراف و به خوبی نمی دیدم . به خودم شک کردم که شاید چیزی ندیده باشم ولی
    دوباره ملحفه تکون خورد حالا تکونهاش رو به خوبی می دیدم خودم رو چرخوندم توی
    تخت تا روبروی تخت مینا قرار گرفتم . مثل اینکه دستش بود که داشت زیر ملحفه
    تکون می خورد . نمی دونم چم شده بود که بدن به لرزه افتاد حس می کردم که من
    نباید اینهار رو ببینم ولی دیگه داشتم از کنجکاوی می مردم . دستش رو از زیر
    ملحفه می دیدم که داره بالا پائین می شه .یهو چرخید و کاملا روی کمر خوابید و
    پاهاش رو کاملا باز کرد و دستاش رو نزدیک صورتش برد و لیسید داشتم دیگه کم کم
    می فهمیدم داره چی کار می کنه اون داشت که خودش رو ارضاء می کرد . دستش رو
    پائین برد گذاشت روی کسش و آروم آروم چوچولش رو ماساژ می داد حالا کمی صدای
    مالوندنشم میومد من عجیب حشری شده بودم کیر شق شده بود نمی دونستم چی کار کنم
    . کمی هم تعجب کرده بودم آخه خواهرم من اهل این حرفا نبود ولی امان از دست
    مخفی بازی این دخترا . سرعت دستش رو بیشتر کرده بود پاهاش رو هم با حرکت دست
    تکون می داد . یهو چرخید و پشتش رو کرد به من. دیگه کاملا شهوتی شده بود چون
    بدون توجه به این که من کنارش خوابیدم کمی از خودش هم صدا در میاورد با حرکت
    سریع خودش سعی داشت خودش رو زودتر ارضاء کنه .متوجه شدم که کمی از ملحفه کنار
    رفته و بدن سفیدش زیر ملحفه معلومه دیگه داشت آب کیرم میومد می خواستم بلند
    شم ولی می ترسیدم دلم رو به دریا زدم و با یه سر و صدای الکی از خواب پریدم و
    توی تخت نشستم .اتاق ساکت شد تکون نمی خورد . من بلند شدم وایسادم .دو دل
    بودم که برم سراغش یا نه تو همین فکرا بودم که خودم رو کنار تختش دیدم آروم
    کنار تختش نشستم دستم و روی قسمت لختی که از زیر ملحفه بیرون بود گذاشتم
    .آخ… رون داغش زیر دستام سر می خورد خیلی یواش این کارو کردم یکم تکون خورد
    ولی خودش رو به خواب زده بود منم به خودم جرات دادم و دستم و بالا تر بردم
    بدنش عرق کرده بود ولی حسابی نرم زیر دستم حرکت می کرد دیگه به بالای رونش
    رسیده بودم اگه دستم رو کمی به بغل می بردم به کسش می رسیدم . قلبم تند تند
    می زد کیرم زق زق می کرد و حسابی بزرگ شده بود . هر جوری بود دستم و روی کسش
    کشیدم دوباره یه تکونی به خودش داد . دستم رو روی موهای کسش بیشتر تکون دادم
    حالا داشتم چوچولش رو لمس می کردم حسابی مرطوب داغ بود معلوم بود که حسابی
    تحریک شده بود . با حرکت دورانی انگشتم رو روش می چرخوندم کمی که اینکار رو
    ادامه دادم احساس کردم چوچولش داره کمی سفت تر می شه انگار داشت کم کم ارضاء
    می شد صدای نفس کشیدنش منو داشت دیونه می کرد . دیگه انکار براش مهم نبود که
    من بدونم بیداره چون دائم پاهاش رو تکون می داد من دیگه طاقت نیاوردم و ملحفه
    رو کنار زدم . ÷اهای سفیدش تو تارکی چشم رو به خودش خیره می کرد . رفتم سزاغ
    سینه هاش از روی تاپش براش می مالوندمش سینه هاش حسابی سفت شده بود و نوک شون
    زده بود بیرون .تاپ و کرستش رو که بیرون آوردم سینه های پهن و قرمزش پیدا شد
    خودم رو ولو کردم روی سینه هاش و با زبون می لیسیدمش در همین حال اون با دستش
    زیرپوش منو از تنم بیرون آورد و بعدش از روی شلوار با کیرم بازی می کرد .
    شلوارم رو از توی پام در آورد منم که سینه هاش رو حسابی خورده بودم کیرم رو
    میون سینه هاش گذشتم و چند باری بینش مالوندمش هنوز چند باری نبود که این کار
    و می کردم که یهو تنم سست شد احساس کردم دارن خونم و می مکن . لرزیدم و آبم
    ریخت روی سینه و صورت مینا کمی خجالت کشیدم که روی صورتش ریخته ولی مینا با
    دست صورتش رو تمیز کرد . کمر داشت از هم وا می شد تا حالا اینطوری نشده بودم
    . مینا یه نگاهی به هم کرد با دستش کسش رو مالوند فهمیدم منظورش چیه اون هنوز
    ارضاء نشده بود رفتم پائین روبروی کسش و با زبون شروع کردم به لیسیدن کسش
    مرطوب بود و موهای اطرافش می رفت توی دهنم اولش زیاد خوشم نیومد ولی گوشت نرم
    توی وسطش رو که لیسیدم بهم خیلی حال داد محکم تر می لیسیدم و می بوسیدمش یهو
    با پاش محکم ملحفه رو هل داد و خودش رو عقب کشید بعد با دست محکم کسش رو توی
    دستش جمع کرد . باز یه نگاهی به من کردو ملحفه رو روی خودش انداخت و خوابید
    منم مایوم رو پوشیدم و با همون مایو مثل هر شب رفتم توی تخت نفهمیدم کی خوابم
    برد صبح با صدای خواهرم بیدار شدم …
    اٌه یواش تر بابا می خوام بخوابم

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •