صفحه 5 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 41 به 50 از 157

موضوع: تک داستان های khabat1979

  1. #41
    ویلای دوستم علی
    من پدرام 21 سالمه تبریز زندگی می کنم
    هیچ فرقی در داستان نکرده مثل واقعیی برا دوستان گلم نوشتم!
    داستان از این قرار بود که من با هزار مصیبت و کمی هم با کمک پدرم یه پرشیا برا خودم جور کرده بودم و تو عشق اون بودم که هر روز میرفتم سر کار فقط به خاطر ماشین که خرجش کنم شاید یکم اسپورت کردم
    عصر ساعت 6 تابستون 89 بود که قرار شود با دوستم علی با هم بریم من برا ماشین زنون بگیرم رفتم دم در علی گفتم بپر بیرون میریم کار دارم گفت من نمیام گفت من میرم دوست دخترم رو بینم بالاخره با هزار مصیبت راضیش کردم که جون من بیا من تنهای حوصله ندارم برم
    ساعت تقریباً 6:30 بود که اقا از خونشون زد بیرون بالاخره راه افتادیم به طرف جای که کلاً وسایل اسپورت میفروشن کمی دور بود تا وقتی که اونجا بزاریم هزار بار دوستم همش گفت منو پیاده کن برگردم سرم رو همش میخورد حوصله دیگه نداشتم
    رسیدم و یکی از دوستام جای معرفی کرده بود که دوستش بود بعد این که چهار تا زنون رو ماشین نصب کردن با کلی علاقه و زوق هزار بار تو را چراغ ها رو روشن خاموش می کردم که فلش بزنه
    هوا کمی تاریک شده بود تو چهارراه شهناز تو ترافیک گیر کرده بودیم اکه کسی تبریز باشه میدونه کجاست و این دوست من مثل رادیو خراب ور ور حرف میزد که زود باش زود باش دقیقاً تو چهارراه یه جای که نبش چهار راه چند تا مسافر وایستاده بود یکم جلو تر از من یه پیکان نگه داشت که مسافر سوار کنه منم چون وسط چهار راه گیر کرده بودم بهش چند تا چراغ دادم که برو
    من یک لحظه دیدم یک خانوم واقعاً ناز و مامانی امد طرف ما سرش رو کم خم کرد و گفت ببخشید آقا ولیعصر واقعاً دختری بود که حتی ما نمی تونستیم خوابش رو هم ببینیم! یه مانتو تنگ پوشیده بود که تا کمرش بود معلوم بود بچه تبریز نبود چون هم فارس بود
    من یه نگاه به علی کردم علی یه لبخند به من زد گفتم علی چیکار کنیم چون من اولین بارم بود که می خواستم یه دختر به این ماشین سوار کنم یکم ترس و اضطراب داشتم علی با تکون دادن سرش بهش فهموند که می تونیم برسونیمش
    دختره سوار شود و تا نصف های راه هر 3تامون هم ساکت بودیم یهو این دوست دیونیه من برگشت گفت حالا نمی خواین برسونیمتون به یه کافی شاپ چون کاملاً معلوم بود اگه کسی می خواست سوار تاکسی بشه به من توجه نمی کرد دختر که بعداً فهمیدم اسمش الهام بود با عشوه گفت نه نمیشه من رو برسونید بعد خودتون هر کجا دوست دارید برید
    من چیزی نمیگفتم تو فکر این بودم که الان میرسیم اونجا میگه پیاده نمیشم اخه تازگی ها این کار رواج پیدا کرده
    علی از جلو یه کارت برداشت و زود شماره منو خودش رو نوشت و داد به دختره گفت اگه بازم خواستین برین جای به من خبر بدین میایم بالاخره دختر رو رسوندیم فلکه ولیعصر و پیاده شد و یه تشکر کوچیک کرد و رفت
    یه چند روزی گذشت هر روز که من و علی با هم میشدیم علی می گفت اون دختره زنگ بزنه چی میشه! یه روز عصر بود که تو پارک با بچه ها نشسته بودیم دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد اخه اولین بار بود که شماره ناشناس زن میزد یه خانوم بود گفت ببخشید علی آقا اول اصلا نفهمیدم کیه گفتم شاید اشتباه گرفته یه لحظه قیافه علی رو روبروم نشسته بودم یاده صدای دختر و علی افتادم با چند لحظه مکس گفتم من پدرام هستم ولی علی هم پیشمه چند ثانیه بدم بهش زود به علی گفتم که همون دختر هست اونم گرفنه بود
    بعد یک دقیقه حرف زدن علی گفت زود باش پاشو بریم گفتم کجا؟ گفت پاشو می گم همه بچه ها هم فهمیده بودن که داریم کجا میریم به جز خود من داشتیم بودو بودو میرفتیم ماشین از پارکینگ دربیاریم که علی گفت پدرام دختره میگه مامانم این رفتن مسافرت من حوصلم سر رفته بیاین منم بردارین بریم جای علی گفت پدرام فردا جمعه شنبه هم نمیریم سر کار بیا ببیریمش ویلای ما گفتم علی میتونی کلیدش رو از بابات بگیری گفت اره بابا میگم دوتای با پدرام میریم دو روز بمونیم برگردیم گفتم علی تو راه گیر بدن چی؟ گفت نمیدن
    گفتم علی اول زنگ بزن ببین میتونه بیا آخه نه اون ما رو میشناسه نه ما اون رو بعد اگه رفتیم تو راه بگیرن و اینجور گفت نه چیزی نمیشه قرار شد بنزین ماشین رو من بده بقیه چیزا از علی بود علی زنگ زد براش گفت که ما می خوایم امشب دوتای بریم ویلای خودمون تو گردنه حیرا دو روز بمونیم و برگیردیم یکم فکر کن اگه میای بهمون خبر بده که تو رو هم برداریم نیم ساعت گذشته بود علی گفت پدرام این نیومد خراب شدیم بیا برگردیم پیشه بچه ها پارک که دیدم به من زنگ زد من جواب ندادم دادم علی حرف بزنه علی وقتی باهاش حرف می زد احساس میکردم چشای علی از جاش داره میزنه بیرون
    علی قطع کرد گفت پدارم پههههههههههههه دختر خالش رو هم میاره گفتم علی به قران تو راه میگیرن! اگه بگیرن هم به این راحتی ول نمیکنن گفت تو نترس چیزی نمیشه! قرار شد شب ساعت 9 دربیایم یکم علی ماشین برونه یکم من. همه چیز رو با خونه ردیف کرده بودیم فکر کنم مامانه من فهمیده بود همش می گفت پدارم مواظب باشین رسیدین زنگ بزن تو راه زیاد نگه ندارین زود برگردین و از این چرت پرت ها
    ساعت نه شد من همه وسایل هامون رو گذاشتیم صندق عقب علی زود زنگ زد که آدرس بدین بیایم دختر یه ادرس تو باغمیشه داد و رفتیم رسیدیم دوتاشون هم محشر بودن من مونده بودم که اینا این مانتو و شلوار رو چطوری پوشیدن اگه دقت میکردی خط کسشون هم معلوم بود! اول که سوار شدن دوتاشون هم پشت سوار شدن من چیزی نمیگفتم و با جی پی اس گوشیم ور میرفتم علی هم داشت دوتاشون رو با حرف های که اصلا هم سکسی نبود حشری می کرد رسیدیم پلیس راه تبریز دیدم وای معمور وایساده به ماشینا میگه مدارک تو دلم گفتم نرفته گرفتنمون علی از کنار یه 18 چرخ که به اون گفت بکش کنار رد شد جوری شد که فکرش به اون بود ما رو اصلاً ندید خلاصه یه چهل کیلومتری رفته بودیم که علی گفت یکی تون بیاین جلو من برم عقب چشمام رو ببندم میگفت چشمام درد میکنه دورغ میگفت من میدونستم که می خواد چیکار کنه کشید کنار الهام امد جلو چون من بیشتر با اون راحت بودم 1:30ساعت بود که تو راه بودیم بد جور خواب زده بودم به سرم الهام برام داشت چای میریخت من صدای ضبط رو هم زیاد کرده بودم که خوابم نبره یهو به اینه وسطی نگاه کردم دیدم بله علی دارم با دختره لب میره خواب از سرم پریده بود همش میخواستم بکشم کنار من برم عقب استراحت چون شب هم بود چراغ ماشین ها از روبرو اذیت میکرد
    به علی گفتم علی من خوابم میاد بیا یکم تو برون علی گفت پدرام چشمام خیلی درد میکنه می دونستم دروغ میگفت گفتم علی منم خوابم میبره! با هزار مصیبت علی رو کشیدم جلو علی گفت پس برو عقب تو با ستاره که دختر خالش بود بشین میدونستم می خواست الهام هم بازی بده ولی نذاشتم گفتم الهام هم بیاد عقب شما برین جلو
    ما راه افتادیم همش تو دلم میگفتم چطور دوستم رو بزارم رو پاش یا چیزه دیگه ولی میگفتم یهو ناراحت میشه میگه چای نخوره پسر خاله شدی من با ترس خودم رو کشوندم وسط دوتا صندلی جلو که کنترول ضبط رو بردارم خودم رو چسبوندم به الهام چیزی نگفت احساس کردم ناراحت نشده به بهونه ی این که ساعت رو نگاه کنم دستش رو گرفتم بعد خندید گفت چته؟ بپرس بگم چنده! خندید گفت دردم گرفت فهمیدم ناراحت نشده گفتم حالا که اینطور یه گاز از گردنت میگیرم میبینی درد به چی میگن من اول یه بوس کردم از گردنش چون می خواستم حشری بشه گفتم اول بوس کردم که بعد درد کنه دیگه نمیزاری بوسش کنم تا درست بشه تا امد بگه نکن و مقاومت کنه من یه گاز کوچیک از گردنش کرفتم ولی ثابت مونده بودم دیدم بله تون صداش عوض شده و میگه پدرام جون من نکن ولی در حالی که چشماش رو بسته بود زیر گوش یواشکی گفتم بازم گاز بگیرم فقط شنیدم گفت پدرام نکن یکم گردنش رو خوردم دیگه نای نداشت حرف بزنه بهم گفت پدرام رو پات یکم درازبکشم منم از خدا خواسته قبول کردم همون طور که دراز کشیده بود من داشتم سینه هاش رو از رو تاپ که از زیر مانتو پوشیده بود میمالوندم .............................. دیدم یکی داره میگه بیشعور پاشو رسیدیم خیلی رانندگی کردی خسته شدی
    چهار ساعت و نیم بود تو راه بودیم ولی برای من مثل برق ثانیه ها رد میشدن وقتی داشتم پیاده میشدم به گوش علی گفتم علی به الهام دست نزنی گفت چرا گفتم بعداً میگم به دختر گفتم شما برین رو تخت بگیرین بخوابین من و علی هم میریم اون یکی اتاق خواب می خوابیم ساعت 3 بود که من و علی هم خوابیدیم ساعت ده صبح بود دیدم یه صدای ناز میگه بچه ها پاشین ما حوصله مون سر رفته وقتی بیدار شودم دیدم وای دوتا دختر نار ملوس جلوم واستاده علی به گوشم میگه پدرام کودوم الهامه کدوم شتاره؟ گفتم بیشعور شتاره نه ستاره خودم هم تشخیص نمیدادم چون دوتاشون هم لاغر بودن نه زیاد لاغر دو حد خوب سینه هاشون بزرگ نبود من اصلاً از سینه ی زیاد بزرگ خوشم نمیاد ولی اندام و کمرشون خیلی خیلی خوب بود نگو از ما یک ساعت زود تر بیدار شده بودن آرایش کنن
    رفتم که زود یه دوش بگیرم بپرم بیرون دیدم به علی از من جلوتر رفته گفتم علی درو باز کن منم بیام آخه ما مثل دوتا داداشیم هیچ چیز برامون مهم نیست وقتی دوتا تو حموم بودیم دوتا دخترا بیرون از خنده قش کرده بودن که ما تو حموم داریم کشتی میگیریم!
    بالاخره امدیم بیرون وای چه صبحانه ای درست کرده بودن ننم تا حال برام تو عمرم همچین صبخانه ای درست نکرده بود! نشستیم چهار تای حسابی خوردیم چون یه روز خوب در انتظار ما بود ستاره گفت علی- پدارم بیاین بریم بیرون تو جنگل بگریدیم الان هوا خوبه یکم که بگذره شرجی میشه زدم زیره خنده گفتم مامانه من گفته نرو یهو میری گم میشی میرزا کوچک خان جنگلی میشی! رفتیم یه 1ساعتی بود باهم گشتیم از تو جنگل همش الهام میگفت پدرام برا من از اون توت جنگلی ها بکن بده بعد برگشتیم ویلا علی گفت نهار رو شما درست میکنین شام رو هم ما قبول کردیم دخترا شروع کردن به درست کردن ناهار که اماده باشه بریم آستارا بگردیم بعد بیایم ناهار بخوریم همین طور هم پیش رفت رفتیم استارا علی بهم گفت پدرام ببین اگه دخترا برا آبشنگولی پایه هستن چهار تا آبجو یه مشروب بگیریم شب باید کارشون رو ردیف کنیم! منم قبول کردم و الهام رو کشیدم عقب گفتم اگه میخورین بگیریم گفن نه چهار تا زیاده همون دوتا بگیرین بسه بالاخره گرفتیم و برگشتیم ویلا رسیدیم خونه من رفتم دراز کشیدم جلو تی وی علی رفت به دخترا کمک کنه خدا میدونست کمک کنه یا............. ولی به علی گفته بودم به الهام دست نزن اونم مثل مرد قبول کرده بود
    ناهار و خوردیم بعد جعع کردیم الهام گفت من میرم حموم خیلی عرق کردم ستاره هم بعد اون رفت همین طور که چهار تا مون هم علاف بودیم هرکی یه جا دراز کشیده بود علی یهو گفت پدرام ببین خاک تو سرت از دیشب با برق زخیره داشیتم استفاده میکردیم پاشو بریم از جای بنزین گیر بیاریم بیایم ژنراتور رو روشن کنیم تا شب نشده دوخترا موندن خونه منو علی رفتیم بنزین گیر بیاریم همون از جاده خاکی زده بودیم تو گردنه یکی با گالون بنزین می فروخت زود گرفتیم و برگشتیم با هزار مصیبت رفتیم جور کردیم راستی خود اونجا برق داشت ولی یه ماه قبلش به بابای علی گفته بودن که برق اینجا مشکل داره برا مدتی قطع میکنیم تا تعمیر شه
    هوا هکمی تاریک شده بود توی جنگل از لای درختا نور کم رنگ دیده میشد کم کم صدای عجیب غریب حیوانات شروع شده بود خیلی جالب بود الهام و ستاره داشتن سکته میکردن تا این که علی گفت من میرم بیرون باربیکیو رو روشن کنم تو هم جوجه ها رو ردیف کن تا غذا رو دروست کنم ستاره جلو تی وی بو من و الهام هم که بهم خیلی کمک کرد داشتیم غذا درست میکردیم سی سیخ جوجه کشیدم چهل دفعه من الهام رو بوس کردم اونم هی عشوه میومد بعد همه چی رو آماده کردیم تا شام بخوریم علی رفت یه اب انار و یه مشروب و دوتا آبجو آورد گفت خالی خالی که نمی چسبه شام رو خوردیم من زیاد مشروب نخوردم چون می خواستم این لحظه ها به یادم بمونه دخترا هم زیاد نخوردن یکی همون علی خودش بود که خیلی در حد مرگ خورد
    گفتم علی امشب من با الهام می خوابم الهام به خودش امد یهو گفت شتر در خواب بیند پنبدانه می دونستم داره ناز می کنه دست الهام رو گرفتم گفتم ما دوتا میریم یکم تو بالکون بشینیم شما هم یه بلای سر خودتون بیارید من زود پریدم قلیون رو جور کردم دوتای تو بالکون بودیم که من به الهام گفتم الی میزاری بوست کنم گفت تو که از صبح صد بار بوس کردی چیزی نگفتم داشتم به روبرو نگاه میکردم دستم رو انداختم دور گردنش به گوش اروم گفتم گل من دوست دارم با این که از من 2 سال بزرگ بود ولی یه حس خواصی داشت بهش گفتم الی چشمات رو ببند و شرو ع کردم گردنش رو خوردم یه پنج دقیق میشد که من داشتم گردنش رو می خوردم و دستم لای دوتا پاش بود پاهاش رو چسبونده بود به هم گفت پدرام دوست دارم ولی اینجا نمیشه ستاره میدا می بینه گرفتم بغلم گفتم ببرمت اتاق با صدای نازش و حشری بودن صداش گفت ستاره ببینه بد میشه منم که میدونستم علی الان داره ستاره رو میکنه گفتم اگه ببینه میگم خوابش برده از این حرف من خوشش امد و سرش رو گذاشت رو شونه ی من گفتم بغلم بردم تو اتاق گذاشتم رو همون تختی که دیشب با ستاره خوابیده بودن گفت پدراااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااام گفتم چی شده گلم؟ گفت میای پیشم یا تنهام میزاری؟ دراز کشیدم کنارش سرش رو گذاشت رو دستم با هم روبرو بودیم بهش گفتم الی من تو رو می خوام و بعد همین حرف لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لبش هیچ عکس العملی نشون نمیداد دستم لای موهاش بود برای اولین بار توی عممرم داشتم به راحتی که الان کسی میاد یا کسی گیر میده چیزه دیگه با خیال راحت سکس میکردم چشماش رو بسته بود گفتم الی چی بیشتر دوست داری گفت تو هرچی دوست داشته باشی گردنش رو خوردم از این کار خیلی خوشش می یومد داشتم براش سینه هاش رو میمالوندم میگفت محکم فشار بده گفتم الی میخوای لباسهاتو در بیاری گفت می خوام تو دربیاری خونه و اتاق خیلی ساکت بود فقط صدای کردن علی و ستاره میومد دیدم که این صدا داره این لحظه ی من الی رو به هم میزنه با گوشیم یه آهنگ ابرو گوندش ملایم باز کردم و گذاشتم رو ریپیت که دوباره تکرار بشه به الی گفتم پا میشی تاپت رو در بیارم گفت باشه ولی نایی نداشت براش در اوردم موند یه سوتین و شلوارک سفید که شرت مشکشی که بدنش عرق کرده بود دیده میشد بوی عرق نبود بوی خواصی میداد محشر بود
    محکم گرفتم بغلش کردم گفتم الی کاری میکنم بهترین لحظه ی زندگیت باشه شروع کردم به خوردن گردنش آروم رفتم پایین تر همش الی میگفت پدرام دارم تو آتیش میسوزم آه میکشید و چشماش بسته بود و اشک میریخت منم داشتم نوازشش میکردم سوتین ش رو در اوردم وای الان میدیدم بدنش چی بود و هست سفید تمیز یه لک هم نداشت دو تا سینه سفید که سر سینه هاش قهوه ای تیره دورش هم صورتی کم رنگ بود بهش گفتم الی اینا ماله کیه گفت مال پدرامم هست براش خوردم آه میکشید و گریه میکرد گفتم گلم چرا گریه میکنی گفت دست خودم نیست گفت شاید هم از روی دوست داشتن هست رفتم پایین تر داشتم شیکمش رو بوس میکردم از این کار هم خیلی خوشش امده بود زیپ شلوارکش رو کشیدم پایین دستم رو گذاشتم رو کسش خیلی خیلی داغ بود داشت می سوخت گفتم الی چرا این همه داغ بدنت گفت گلم میخوام سردش کنی اولش نگرفتم چی گفت بعد فهمید که می خواد ارضاش کنم شلوارک و شرتش رو دراوردم یه فرشته ی ناز یه دونه واقعاً تمیز و بدون لک بود مثل این بود که قبلاً دست نخورده پاهاش رو باز کردم براش کسش رو تا ارضا بشه خوردم یک لحظه دیدم میگه پدرام محکم بغلم کن بغلش کردم و با دستم کسش رو میمالوندم آب کوسش جاری شده بود بوی خوبی داشت یک لحظه محکم منو بغل کرد و بدنش لرزید فهمیدم ارضا شده گفت پدرام نمی خوای خودت لباس هاتو دربیاری؟ یادم افتاده خودم لباس همو درنیاوردم ولی الی لخت لخت هست گفت پدرام من خجالت میکشم من جلوی تو لختم ولی تو ................... منم زود لباس همو در اواردم ولی شرتم مونده بود الهام گفت پدارم من از ساک زدن بدم میاد نگو برات این کارو بکنم منم قبول کردم الی تازه به خودش امده بود گفتم پس چیکار کنم بکن تو کسم دیدم آخه خشک که نمیشه کیرم رو کردم لای پاش که یکم خیس بشه وای لا پای کردن دوختر هم خیلی حال میداد کیرم رو گزاشتم دم کسش گفتم گل من نمیترسی که گفت نه زود باش که من الان میمیرم نکنی تو آروم فشار دادم تو وای انگار رفته بود تو کوره آتیش کرده بودم همش رو که تا ته کرده بودم تو دیدم یه اه بلندی کشید گفت پدرام میدونی .....؟ گفتم گلم چی رو میدونم؟ گفت میگم یه ده دقیقه بود داشتم تلنبه میزدم گفتم داره ابم میاد قدری گریه کرده بود که دیگه حال حرف زدن نداشت گفت بزار بریزه توش منم خالی کردم همون جا همون طور که تو بغلم بود با گریه گفت پدرام سرطان کبد درام واقعاً حالم خیلی بد شده بود رفتم یه قرص ضد حاملگی اوردم و خورد با گریه تا صبح تو بغلم خوابید
    صبح بیدار شدیم اصلاً باورم نمیشد که دیشب خواب بود یا واقعیت چون اصلاً حوصله نداشتم به علی گفتم ظهر برگردیم و برگشتیم تبریز تا تبریز اصلاً تو خودم نبودن همش الهام صدام میکرد یهو به خودم میومدم و........................
    بعد ها بهم گفت من تا حال با کسی سکس نداشتم پردم هم خودم با دستم پاره کرده بودن به قرانی که تو ماشینم بود دست زد قصم خورد و من اولین و آخرین کسی بودم که باهاش سکس کردم
    تا این که دو هفته پیش از پیشم رفت واقعاً دوسش داشتم!

  2. #42
    ویلای دوستم علی
    من پدرام 21 سالمه تبریز زندگی می کنم
    هیچ فرقی در داستان نکرده مثل واقعیی برا دوستان گلم نوشتم!
    داستان از این قرار بود که من با هزار مصیبت و کمی هم با کمک پدرم یه پرشیا برا خودم جور کرده بودم و تو عشق اون بودم که هر روز میرفتم سر کار فقط به خاطر ماشین که خرجش کنم شاید یکم اسپورت کردم
    عصر ساعت 6 تابستون 89 بود که قرار شود با دوستم علی با هم بریم من برا ماشین زنون بگیرم رفتم دم در علی گفتم بپر بیرون میریم کار دارم گفت من نمیام گفت من میرم دوست دخترم رو بینم بالاخره با هزار مصیبت راضیش کردم که جون من بیا من تنهای حوصله ندارم برم
    ساعت تقریباً 6:30 بود که اقا از خونشون زد بیرون بالاخره راه افتادیم به طرف جای که کلاً وسایل اسپورت میفروشن کمی دور بود تا وقتی که اونجا بزاریم هزار بار دوستم همش گفت منو پیاده کن برگردم سرم رو همش میخورد حوصله دیگه نداشتم
    رسیدم و یکی از دوستام جای معرفی کرده بود که دوستش بود بعد این که چهار تا زنون رو ماشین نصب کردن با کلی علاقه و زوق هزار بار تو را چراغ ها رو روشن خاموش می کردم که فلش بزنه
    هوا کمی تاریک شده بود تو چهارراه شهناز تو ترافیک گیر کرده بودیم اکه کسی تبریز باشه میدونه کجاست و این دوست من مثل رادیو خراب ور ور حرف میزد که زود باش زود باش دقیقاً تو چهارراه یه جای که نبش چهار راه چند تا مسافر وایستاده بود یکم جلو تر از من یه پیکان نگه داشت که مسافر سوار کنه منم چون وسط چهار راه گیر کرده بودم بهش چند تا چراغ دادم که برو
    من یک لحظه دیدم یک خانوم واقعاً ناز و مامانی امد طرف ما سرش رو کم خم کرد و گفت ببخشید آقا ولیعصر واقعاً دختری بود که حتی ما نمی تونستیم خوابش رو هم ببینیم! یه مانتو تنگ پوشیده بود که تا کمرش بود معلوم بود بچه تبریز نبود چون هم فارس بود
    من یه نگاه به علی کردم علی یه لبخند به من زد گفتم علی چیکار کنیم چون من اولین بارم بود که می خواستم یه دختر به این ماشین سوار کنم یکم ترس و اضطراب داشتم علی با تکون دادن سرش بهش فهموند که می تونیم برسونیمش
    دختره سوار شود و تا نصف های راه هر 3تامون هم ساکت بودیم یهو این دوست دیونیه من برگشت گفت حالا نمی خواین برسونیمتون به یه کافی شاپ چون کاملاً معلوم بود اگه کسی می خواست سوار تاکسی بشه به من توجه نمی کرد دختر که بعداً فهمیدم اسمش الهام بود با عشوه گفت نه نمیشه من رو برسونید بعد خودتون هر کجا دوست دارید برید
    من چیزی نمیگفتم تو فکر این بودم که الان میرسیم اونجا میگه پیاده نمیشم اخه تازگی ها این کار رواج پیدا کرده
    علی از جلو یه کارت برداشت و زود شماره منو خودش رو نوشت و داد به دختره گفت اگه بازم خواستین برین جای به من خبر بدین میایم بالاخره دختر رو رسوندیم فلکه ولیعصر و پیاده شد و یه تشکر کوچیک کرد و رفت
    یه چند روزی گذشت هر روز که من و علی با هم میشدیم علی می گفت اون دختره زنگ بزنه چی میشه! یه روز عصر بود که تو پارک با بچه ها نشسته بودیم دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد اخه اولین بار بود که شماره ناشناس زن میزد یه خانوم بود گفت ببخشید علی آقا اول اصلا نفهمیدم کیه گفتم شاید اشتباه گرفته یه لحظه قیافه علی رو روبروم نشسته بودم یاده صدای دختر و علی افتادم با چند لحظه مکس گفتم من پدرام هستم ولی علی هم پیشمه چند ثانیه بدم بهش زود به علی گفتم که همون دختر هست اونم گرفنه بود
    بعد یک دقیقه حرف زدن علی گفت زود باش پاشو بریم گفتم کجا؟ گفت پاشو می گم همه بچه ها هم فهمیده بودن که داریم کجا میریم به جز خود من داشتیم بودو بودو میرفتیم ماشین از پارکینگ دربیاریم که علی گفت پدرام دختره میگه مامانم این رفتن مسافرت من حوصلم سر رفته بیاین منم بردارین بریم جای علی گفت پدرام فردا جمعه شنبه هم نمیریم سر کار بیا ببیریمش ویلای ما گفتم علی میتونی کلیدش رو از بابات بگیری گفت اره بابا میگم دوتای با پدرام میریم دو روز بمونیم برگردیم گفتم علی تو راه گیر بدن چی؟ گفت نمیدن
    گفتم علی اول زنگ بزن ببین میتونه بیا آخه نه اون ما رو میشناسه نه ما اون رو بعد اگه رفتیم تو راه بگیرن و اینجور گفت نه چیزی نمیشه قرار شد بنزین ماشین رو من بده بقیه چیزا از علی بود علی زنگ زد براش گفت که ما می خوایم امشب دوتای بریم ویلای خودمون تو گردنه حیرا دو روز بمونیم و برگیردیم یکم فکر کن اگه میای بهمون خبر بده که تو رو هم برداریم نیم ساعت گذشته بود علی گفت پدرام این نیومد خراب شدیم بیا برگردیم پیشه بچه ها پارک که دیدم به من زنگ زد من جواب ندادم دادم علی حرف بزنه علی وقتی باهاش حرف می زد احساس میکردم چشای علی از جاش داره میزنه بیرون
    علی قطع کرد گفت پدارم پههههههههههههه دختر خالش رو هم میاره گفتم علی به قران تو راه میگیرن! اگه بگیرن هم به این راحتی ول نمیکنن گفت تو نترس چیزی نمیشه! قرار شد شب ساعت 9 دربیایم یکم علی ماشین برونه یکم من. همه چیز رو با خونه ردیف کرده بودیم فکر کنم مامانه من فهمیده بود همش می گفت پدارم مواظب باشین رسیدین زنگ بزن تو راه زیاد نگه ندارین زود برگردین و از این چرت پرت ها
    ساعت نه شد من همه وسایل هامون رو گذاشتیم صندق عقب علی زود زنگ زد که آدرس بدین بیایم دختر یه ادرس تو باغمیشه داد و رفتیم رسیدیم دوتاشون هم محشر بودن من مونده بودم که اینا این مانتو و شلوار رو چطوری پوشیدن اگه دقت میکردی خط کسشون هم معلوم بود! اول که سوار شدن دوتاشون هم پشت سوار شدن من چیزی نمیگفتم و با جی پی اس گوشیم ور میرفتم علی هم داشت دوتاشون رو با حرف های که اصلا هم سکسی نبود حشری می کرد رسیدیم پلیس راه تبریز دیدم وای معمور وایساده به ماشینا میگه مدارک تو دلم گفتم نرفته گرفتنمون علی از کنار یه 18 چرخ که به اون گفت بکش کنار رد شد جوری شد که فکرش به اون بود ما رو اصلاً ندید خلاصه یه چهل کیلومتری رفته بودیم که علی گفت یکی تون بیاین جلو من برم عقب چشمام رو ببندم میگفت چشمام درد میکنه دورغ میگفت من میدونستم که می خواد چیکار کنه کشید کنار الهام امد جلو چون من بیشتر با اون راحت بودم 1:30ساعت بود که تو راه بودیم بد جور خواب زده بودم به سرم الهام برام داشت چای میریخت من صدای ضبط رو هم زیاد کرده بودم که خوابم نبره یهو به اینه وسطی نگاه کردم دیدم بله علی دارم با دختره لب میره خواب از سرم پریده بود همش میخواستم بکشم کنار من برم عقب استراحت چون شب هم بود چراغ ماشین ها از روبرو اذیت میکرد
    به علی گفتم علی من خوابم میاد بیا یکم تو برون علی گفت پدرام چشمام خیلی درد میکنه می دونستم دروغ میگفت گفتم علی منم خوابم میبره! با هزار مصیبت علی رو کشیدم جلو علی گفت پس برو عقب تو با ستاره که دختر خالش بود بشین میدونستم می خواست الهام هم بازی بده ولی نذاشتم گفتم الهام هم بیاد عقب شما برین جلو
    ما راه افتادیم همش تو دلم میگفتم چطور دوستم رو بزارم رو پاش یا چیزه دیگه ولی میگفتم یهو ناراحت میشه میگه چای نخوره پسر خاله شدی من با ترس خودم رو کشوندم وسط دوتا صندلی جلو که کنترول ضبط رو بردارم خودم رو چسبوندم به الهام چیزی نگفت احساس کردم ناراحت نشده به بهونه ی این که ساعت رو نگاه کنم دستش رو گرفتم بعد خندید گفت چته؟ بپرس بگم چنده! خندید گفت دردم گرفت فهمیدم ناراحت نشده گفتم حالا که اینطور یه گاز از گردنت میگیرم میبینی درد به چی میگن من اول یه بوس کردم از گردنش چون می خواستم حشری بشه گفتم اول بوس کردم که بعد درد کنه دیگه نمیزاری بوسش کنم تا درست بشه تا امد بگه نکن و مقاومت کنه من یه گاز کوچیک از گردنش کرفتم ولی ثابت مونده بودم دیدم بله تون صداش عوض شده و میگه پدرام جون من نکن ولی در حالی که چشماش رو بسته بود زیر گوش یواشکی گفتم بازم گاز بگیرم فقط شنیدم گفت پدرام نکن یکم گردنش رو خوردم دیگه نای نداشت حرف بزنه بهم گفت پدرام رو پات یکم درازبکشم منم از خدا خواسته قبول کردم همون طور که دراز کشیده بود من داشتم سینه هاش رو از رو تاپ که از زیر مانتو پوشیده بود میمالوندم .............................. دیدم یکی داره میگه بیشعور پاشو رسیدیم خیلی رانندگی کردی خسته شدی
    چهار ساعت و نیم بود تو راه بودیم ولی برای من مثل برق ثانیه ها رد میشدن وقتی داشتم پیاده میشدم به گوش علی گفتم علی به الهام دست نزنی گفت چرا گفتم بعداً میگم به دختر گفتم شما برین رو تخت بگیرین بخوابین من و علی هم میریم اون یکی اتاق خواب می خوابیم ساعت 3 بود که من و علی هم خوابیدیم ساعت ده صبح بود دیدم یه صدای ناز میگه بچه ها پاشین ما حوصله مون سر رفته وقتی بیدار شودم دیدم وای دوتا دختر نار ملوس جلوم واستاده علی به گوشم میگه پدرام کودوم الهامه کدوم شتاره؟ گفتم بیشعور شتاره نه ستاره خودم هم تشخیص نمیدادم چون دوتاشون هم لاغر بودن نه زیاد لاغر دو حد خوب سینه هاشون بزرگ نبود من اصلاً از سینه ی زیاد بزرگ خوشم نمیاد ولی اندام و کمرشون خیلی خیلی خوب بود نگو از ما یک ساعت زود تر بیدار شده بودن آرایش کنن
    رفتم که زود یه دوش بگیرم بپرم بیرون دیدم به علی از من جلوتر رفته گفتم علی درو باز کن منم بیام آخه ما مثل دوتا داداشیم هیچ چیز برامون مهم نیست وقتی دوتا تو حموم بودیم دوتا دخترا بیرون از خنده قش کرده بودن که ما تو حموم داریم کشتی میگیریم!
    بالاخره امدیم بیرون وای چه صبحانه ای درست کرده بودن ننم تا حال برام تو عمرم همچین صبخانه ای درست نکرده بود! نشستیم چهار تای حسابی خوردیم چون یه روز خوب در انتظار ما بود ستاره گفت علی- پدارم بیاین بریم بیرون تو جنگل بگریدیم الان هوا خوبه یکم که بگذره شرجی میشه زدم زیره خنده گفتم مامانه من گفته نرو یهو میری گم میشی میرزا کوچک خان جنگلی میشی! رفتیم یه 1ساعتی بود باهم گشتیم از تو جنگل همش الهام میگفت پدرام برا من از اون توت جنگلی ها بکن بده بعد برگشتیم ویلا علی گفت نهار رو شما درست میکنین شام رو هم ما قبول کردیم دخترا شروع کردن به درست کردن ناهار که اماده باشه بریم آستارا بگردیم بعد بیایم ناهار بخوریم همین طور هم پیش رفت رفتیم استارا علی بهم گفت پدرام ببین اگه دخترا برا آبشنگولی پایه هستن چهار تا آبجو یه مشروب بگیریم شب باید کارشون رو ردیف کنیم! منم قبول کردم و الهام رو کشیدم عقب گفتم اگه میخورین بگیریم گفن نه چهار تا زیاده همون دوتا بگیرین بسه بالاخره گرفتیم و برگشتیم ویلا رسیدیم خونه من رفتم دراز کشیدم جلو تی وی علی رفت به دخترا کمک کنه خدا میدونست کمک کنه یا............. ولی به علی گفته بودم به الهام دست نزن اونم مثل مرد قبول کرده بود
    ناهار و خوردیم بعد جعع کردیم الهام گفت من میرم حموم خیلی عرق کردم ستاره هم بعد اون رفت همین طور که چهار تا مون هم علاف بودیم هرکی یه جا دراز کشیده بود علی یهو گفت پدرام ببین خاک تو سرت از دیشب با برق زخیره داشیتم استفاده میکردیم پاشو بریم از جای بنزین گیر بیاریم بیایم ژنراتور رو روشن کنیم تا شب نشده دوخترا موندن خونه منو علی رفتیم بنزین گیر بیاریم همون از جاده خاکی زده بودیم تو گردنه یکی با گالون بنزین می فروخت زود گرفتیم و برگشتیم با هزار مصیبت رفتیم جور کردیم راستی خود اونجا برق داشت ولی یه ماه قبلش به بابای علی گفته بودن که برق اینجا مشکل داره برا مدتی قطع میکنیم تا تعمیر شه
    هوا هکمی تاریک شده بود توی جنگل از لای درختا نور کم رنگ دیده میشد کم کم صدای عجیب غریب حیوانات شروع شده بود خیلی جالب بود الهام و ستاره داشتن سکته میکردن تا این که علی گفت من میرم بیرون باربیکیو رو روشن کنم تو هم جوجه ها رو ردیف کن تا غذا رو دروست کنم ستاره جلو تی وی بو من و الهام هم که بهم خیلی کمک کرد داشتیم غذا درست میکردیم سی سیخ جوجه کشیدم چهل دفعه من الهام رو بوس کردم اونم هی عشوه میومد بعد همه چی رو آماده کردیم تا شام بخوریم علی رفت یه اب انار و یه مشروب و دوتا آبجو آورد گفت خالی خالی که نمی چسبه شام رو خوردیم من زیاد مشروب نخوردم چون می خواستم این لحظه ها به یادم بمونه دخترا هم زیاد نخوردن یکی همون علی خودش بود که خیلی در حد مرگ خورد
    گفتم علی امشب من با الهام می خوابم الهام به خودش امد یهو گفت شتر در خواب بیند پنبدانه می دونستم داره ناز می کنه دست الهام رو گرفتم گفتم ما دوتا میریم یکم تو بالکون بشینیم شما هم یه بلای سر خودتون بیارید من زود پریدم قلیون رو جور کردم دوتای تو بالکون بودیم که من به الهام گفتم الی میزاری بوست کنم گفت تو که از صبح صد بار بوس کردی چیزی نگفتم داشتم به روبرو نگاه میکردم دستم رو انداختم دور گردنش به گوش اروم گفتم گل من دوست دارم با این که از من 2 سال بزرگ بود ولی یه حس خواصی داشت بهش گفتم الی چشمات رو ببند و شرو ع کردم گردنش رو خوردم یه پنج دقیق میشد که من داشتم گردنش رو می خوردم و دستم لای دوتا پاش بود پاهاش رو چسبونده بود به هم گفت پدرام دوست دارم ولی اینجا نمیشه ستاره میدا می بینه گرفتم بغلم گفتم ببرمت اتاق با صدای نازش و حشری بودن صداش گفت ستاره ببینه بد میشه منم که میدونستم علی الان داره ستاره رو میکنه گفتم اگه ببینه میگم خوابش برده از این حرف من خوشش امد و سرش رو گذاشت رو شونه ی من گفتم بغلم بردم تو اتاق گذاشتم رو همون تختی که دیشب با ستاره خوابیده بودن گفت پدراااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااام گفتم چی شده گلم؟ گفت میای پیشم یا تنهام میزاری؟ دراز کشیدم کنارش سرش رو گذاشت رو دستم با هم روبرو بودیم بهش گفتم الی من تو رو می خوام و بعد همین حرف لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لبش هیچ عکس العملی نشون نمیداد دستم لای موهاش بود برای اولین بار توی عممرم داشتم به راحتی که الان کسی میاد یا کسی گیر میده چیزه دیگه با خیال راحت سکس میکردم چشماش رو بسته بود گفتم الی چی بیشتر دوست داری گفت تو هرچی دوست داشته باشی گردنش رو خوردم از این کار خیلی خوشش می یومد داشتم براش سینه هاش رو میمالوندم میگفت محکم فشار بده گفتم الی میخوای لباسهاتو در بیاری گفت می خوام تو دربیاری خونه و اتاق خیلی ساکت بود فقط صدای کردن علی و ستاره میومد دیدم که این صدا داره این لحظه ی من الی رو به هم میزنه با گوشیم یه آهنگ ابرو گوندش ملایم باز کردم و گذاشتم رو ریپیت که دوباره تکرار بشه به الی گفتم پا میشی تاپت رو در بیارم گفت باشه ولی نایی نداشت براش در اوردم موند یه سوتین و شلوارک سفید که شرت مشکشی که بدنش عرق کرده بود دیده میشد بوی عرق نبود بوی خواصی میداد محشر بود
    محکم گرفتم بغلش کردم گفتم الی کاری میکنم بهترین لحظه ی زندگیت باشه شروع کردم به خوردن گردنش آروم رفتم پایین تر همش الی میگفت پدرام دارم تو آتیش میسوزم آه میکشید و چشماش بسته بود و اشک میریخت منم داشتم نوازشش میکردم سوتین ش رو در اوردم وای الان میدیدم بدنش چی بود و هست سفید تمیز یه لک هم نداشت دو تا سینه سفید که سر سینه هاش قهوه ای تیره دورش هم صورتی کم رنگ بود بهش گفتم الی اینا ماله کیه گفت مال پدرامم هست براش خوردم آه میکشید و گریه میکرد گفتم گلم چرا گریه میکنی گفت دست خودم نیست گفت شاید هم از روی دوست داشتن هست رفتم پایین تر داشتم شیکمش رو بوس میکردم از این کار هم خیلی خوشش امده بود زیپ شلوارکش رو کشیدم پایین دستم رو گذاشتم رو کسش خیلی خیلی داغ بود داشت می سوخت گفتم الی چرا این همه داغ بدنت گفت گلم میخوام سردش کنی اولش نگرفتم چی گفت بعد فهمید که می خواد ارضاش کنم شلوارک و شرتش رو دراوردم یه فرشته ی ناز یه دونه واقعاً تمیز و بدون لک بود مثل این بود که قبلاً دست نخورده پاهاش رو باز کردم براش کسش رو تا ارضا بشه خوردم یک لحظه دیدم میگه پدرام محکم بغلم کن بغلش کردم و با دستم کسش رو میمالوندم آب کوسش جاری شده بود بوی خوبی داشت یک لحظه محکم منو بغل کرد و بدنش لرزید فهمیدم ارضا شده گفت پدرام نمی خوای خودت لباس هاتو دربیاری؟ یادم افتاده خودم لباس همو درنیاوردم ولی الی لخت لخت هست گفت پدرام من خجالت میکشم من جلوی تو لختم ولی تو ................... منم زود لباس همو در اواردم ولی شرتم مونده بود الهام گفت پدارم من از ساک زدن بدم میاد نگو برات این کارو بکنم منم قبول کردم الی تازه به خودش امده بود گفتم پس چیکار کنم بکن تو کسم دیدم آخه خشک که نمیشه کیرم رو کردم لای پاش که یکم خیس بشه وای لا پای کردن دوختر هم خیلی حال میداد کیرم رو گزاشتم دم کسش گفتم گل من نمیترسی که گفت نه زود باش که من الان میمیرم نکنی تو آروم فشار دادم تو وای انگار رفته بود تو کوره آتیش کرده بودم همش رو که تا ته کرده بودم تو دیدم یه اه بلندی کشید گفت پدرام میدونی .....؟ گفتم گلم چی رو میدونم؟ گفت میگم یه ده دقیقه بود داشتم تلنبه میزدم گفتم داره ابم میاد قدری گریه کرده بود که دیگه حال حرف زدن نداشت گفت بزار بریزه توش منم خالی کردم همون جا همون طور که تو بغلم بود با گریه گفت پدرام سرطان کبد درام واقعاً حالم خیلی بد شده بود رفتم یه قرص ضد حاملگی اوردم و خورد با گریه تا صبح تو بغلم خوابید
    صبح بیدار شدیم اصلاً باورم نمیشد که دیشب خواب بود یا واقعیت چون اصلاً حوصله نداشتم به علی گفتم ظهر برگردیم و برگشتیم تبریز تا تبریز اصلاً تو خودم نبودن همش الهام صدام میکرد یهو به خودم میومدم و........................
    بعد ها بهم گفت من تا حال با کسی سکس نداشتم پردم هم خودم با دستم پاره کرده بودن به قرانی که تو ماشینم بود دست زد قصم خورد و من اولین و آخرین کسی بودم که باهاش سکس کردم
    تا این که دو هفته پیش از پیشم رفت واقعاً دوسش داشتم!

  3. #43
    يه يك ماهي مي شد كه تو راه مدرسه مي ديدمش . هميشه وسط دوستاش بود و باهاشون مي رفت به مدرسه . از همون بار اولي كه زير پل ستارخان ديدمش منو محو خودش كرد .
    من كه جرئتشو نداشتم جلو برم و سلام اشنايي بدم اونم جلوي همه دوستاش . يا دور ور من سر خرا هميشه مي پلكيدن يا دور ور اوون . ولي نه انگار واقعا اين دختر منو محو خودش كرده بود
    وقتي بهش نگاه مي كردم واقعا توي دلم مي لرزيد . نمي خوام بگم تا حالا دختر نديدم نه اصلا از اون دسته ادما نيستم كه جلو دخترا به خودشون مي شاشن ولي خوب دست خودم نبود
    يادمه 3 خرداد بود كه براي امتحان ديني 6 صبح پاشدم برم مدرسه امتحانات نهايي بود و دخترو پسر نداشت تو راه حوزه بودم كه ديدم با يكي از دوستاش داره از سر كوچه مي پيچه مياد
    از دور معلوم بود كه با هم دارن جر و بحث مي كنن رسيدم پيششون دوستش گفت نه جواب سوال اين نميشه و ... از اين حرفا من كه اصلا حواسم فقط پيشه دختره بود رفيقش برگشت گقت
    اقا پسر جواب اين سوال چي مي شه كه من يهو تشتكم پريد گفتم هان ... چه خبر شده .. رفيقش گفت نه ... مثل اينكه داداشمون تو يه فاز ديگس بعد كتاب داد به دوست خوشگلش و گفت تا سوالو از
    ايشون بپرسي من رسيدم سر ستارخان . دوستاشتم يه ماچ خوشگل از رفيقش مي گرفتم كه چقدر اين دختر فهيم و با كمالاته ....
    خلاصه جونم براتون بگه رفيقش تا رفت من تو دو تا چشم هاي درشتش زل زدم مژه هاش بلند و مشكي بود چشم هاش طوري بود كه انگار ازش نور بيرون ميومد لب هاش رو انگار براش تراشيده بودن
    اين دختر معركه بود هموني كه ميخواستم بود . كم كم يه احساسي سر تا پاي وجودمو داشت فرا مي گرفت . به صورتش كه دقت مي كردم رنگ گونه هاش به سرخي مي رفت پوست روشن و سفيدي داشت
    ولي اون حس توي درونم ول كن نبود . دستم رو دراز كردم تا مثل يه ادم با شخصيت رابطه ي خوبي رو درست كنم ولي نمي دونم چرا دستم داشت مي لرزيد دستشو جلو اورد و به ارومي دست منو گرفت
    گرماي لطيفي پوست دستمو نوازش مي كرد . باز اون احساس داشت اوج مي گرفت و بالا و بالا تر مي رفت . گفتم افتخار اشنايي با كدوم بانوي زيبايي رو دارم ؟ گفت اسمم ساناز هست .(من اسمشو مي دونستم
    تحقيقات لازم رو انجام داده بودم ) . ديدم زيادي دارم بهش زل مي زنم سرمو اومدم بندازم پايين كه ديدم . بله من ديدم واقعا اينطور بدن اين فرشته رو از نزديك نديده بودم خيلي زيبا بود . سينه هايي كه ممكن بود حتي
    كمتر دختري حتي توي خواب بتونه اون ها و تو همچين سني داشته باشه اون احساس توي درونم ديگه داشت به اوج مي رسيد .پايين تر كه اومدم كمر باريكشو ديدم و رسيدم به پاهاش كه ... چشمم رو بستم و به سر كوچه نگاه كردم
    اصلا باورم نمي شد . داشتم مي سوختم حرارت اون احساس تمام بدنم رو مي سوزوند . من شروع كردم بچه كدوم مدرسه اي و از اين حرف هاي كليشه اي ... تا زير پل با هم حرف زديم نزديكاي پل
    كه رسيديم ديدم بچه هاي مدرسه وايسادن زير پل و يه سري دختر و پسر هم اونور بودن هي به هم كس شعر مي گفتن ما كه نزديك شديم نگاه بعضي از دو تا گروه رو روي خودم حس كردم
    سريع جلوي ساناز وايسادم . گفتم ببين بچه ها رو مي شناسي كه عقده اي ان بعد امتحان تو پارك مي بينمت ... بعد كتابشو ازش گرفتم و شمارمو روش نوشتم خداحافظي كردم و به سمت مدرسه
    راه افتادم سر جلسه امتحان به يه نكته اي پي بردم كه اون احساسي كه منو توي خودش غوطه ور مي كرد و من براي اولين بار با اون شدت حسش كرده بودم چيزي نبود جز شهوت
    بله شهوت ساناز بود كه منو به هم ريخته بود اون پوست زيبا و سفيدش و اون چشمهاي خمار كه منو به دنبالشون مي كشوند اون بدن تراشيده ... نفهميديم امتحانو چطور داديم يه كله رفتم پارك توي راه برام
    مسيج اومد كه كجايي دل تو دلم نبود رفتم تو پارك و ديدم تنهايي روي نيمكت نشته حتي از اون دور هم با دختر هايي كه توي پارك نشته بودن متفاوت بود .. باز اون احساس شروع كرد منو قلقلك دادن
    رفتم و اهسته كنارش نشستم . سلام كردم و گفت تو خودتو معرفي نكردي ها ... اسمم رو گفتم و در مورد خودم و وضعيت زندگيم براش گفتم .. همين طور كه حرف مي زديم مي ديدم كه داره فاصلمون كمتر مي شه
    مي ترسيدم بهش دست بزنم و يا كاري بكنم ولي حتما دليلي داشت كه ما دوتا اونجا پيش هم بوديم . ديگه بس بود حرف هاي كس شعر و احمقانه ...
    با من دوست ميشي ساناز ؟ اين جمله بدون اختيار از دهانم بيرون اومد همين كه گفتم سرشو با شدت چرخوند طرفم طوري كه طره اي از موهاش روي صورتش افتاده بود ديگه بدجوري تحريك شده بودم
    توي چشمام نگاه مي كرد . جوابمو گرفته بودم و خيلي خوشحال بودم خيلي اهسته سرمو نزديك كردم توي چشماش ترس رو نمي ديدم عجيب بود ... فقط هيجان رو حس مي كردم هيجاني از يك
    رابطه خيلي شور انگيز ... نمي خواستم به لب هاش برسم ولي در عوض گوشه ي لبشو بوسيدم .عين يه شاهكاره هنري واقعا داشتم مي مردم داغ داغ شده بودم لب هاش خيلي نرم بودند و زيبا شايد نتونم
    تصويرشو براتون بگم ولي واقعا منو تحريك مي كردو من خوشحال بودم. وقتي عقب ميومدم ترسيدم توي صورتش نگاه كنم مبادا الان كارم مناسب نبود. ولي ديدم چشم هاش رو بسته بود
    و فقط مي شد يك حس رو تشخيص داد و اون لذت بود. اي كاش .. اي كاش توي يه جا تنها بوديم با هم . مي تونستم لب هاي داغشو بمكم دستم روي سنه هاش ....
    خودمو كشوندم جلو و بغلش كردم كارهام دست خودم نبود وقتي تنم به تنش چسبيد بدنش داشت بدنمو مي سوزوند خيلي داغ بود سرمو روي شونش گذاشتم و گفتم خيلي دوست دارم
    اونم گفت منم همين طور دست هاشو اروم روي كمرم گذاشته بود اصلا توحال خودم نبودم توي اسمونا ... برخورد سينه هاش رو با سينه ي خودم حس مي كردم اومدم عقب تا يه نگاه بهش بندازم
    دستش رو گرفتم و از رو نيم كت بلندش كردم . گفتم به من اعتماد داري ؟ ساكت بود . چشماي قشنگو به كفش هام دوخته بود . دستمو بردم زير گونش و سرشو بلند كردم . تا ببينمش . زيبا بود
    از هميشه زيبا تر . يكدفعه دستشو گرفتم و دوييدم . يه جيغ كوتاه زد و با من شروع به دويدن كرد . تقريبا همه تو پارك ما رو نگاه مي كردن . چند تا پير مرد هم داشتن با هم تخته بازي ميكردن
    شروع كردن به نچ نچ . وقت نداشتم وايسم خار مادرشونو بگام . دوييدم . با سرعت مي دوييدم دست ساناز هم ول نمي كردم . بعد يه مدتي دوييدن ديدم من دستشو نگرفتم اونم دست منو گرفته
    خيالم راحت شد كه خودش هم مي خواد بياد . به فكرم رسيده بود كجا بايد بريم . از عرض خيابون ستارخان رد شديم دوييديم توي يكي از كوچه هاش يه ساختمون خرابه بود كه 6 سال بود ولش كرده بودن
    نيم ساز بود . نرده هاي درش طوري بود كه مي شد ازش رد شد . كلا توي هر زمان ديگه اي جاي وحشت ناكي به نظر ميومد ولي در كل عالي بود ساناز داشت سرو ته كوچه رو ميديد
    يهو گفت عاليه بيا. دست منو گرفت خودش خم شد و از لاي نرده ها رد شد . منم رد شدم از سراشيبي خاكي ساختمون بالا رفتيم پله هاش رو كامل نساخته بودن ولي تا طبقه 3 رفتيم بالا و رفتيم توي اتاقي
    كه كاملا خاكي بود . يعني واقعا بگم اشغال دوني .. ولي من اصلا توجه نكردم ساناز جلوي من بود دستمو گذاشتم روي شونش و برشگردوندم دو تا دستم رو گذاشتم روي كمرش و و اروم بردمش سمت ديوار
    چسبوندمش به ديوار .دستمو بردم پايين و از رون هاي پاش گرفتم دقيقا انگار داشتم به پنبه دست مي زدم . رون هاش رو از هم باز كردم و خودمو بهش چسبوندم پاهاشو دور كمرم حلقه كرده بود
    و دستاش روي شونه هام بود لب هاشو جلو اوورد . لب هامو نزديك كرده بودم توي فاصله ي خيلي كمي از هم بود نزديك 2 دقيقه توي همون حالت غوطه ور بوديم . كه بهو سرش رو جلو اورد و لب هامو گرفت
    دست انداختم و مغنه اش رو از سرش دراوردم . اونم گيره موش رو باز كرد و من موهاي بلند و زيباش رو كه تا پايين كمرش مي رسيد رو ديدم مو هاش مشكي و براق . يه وقفه ايجاد شد ولي مهم نبود همون طور كه ازش
    لب مي گرفتم دستم كرده بودهم تو موهاش و اونو نوازش مي كردم سرمو بردم جلو شروع به خوردن گوشش كردم سرمو بردم تو گردنش لب ها مو روي رگش گذاشته بودم و مي تونستم ضربان قلبشو حس كنم
    شروع به خوردن كردم و سينه هاش رو از روي فرم مدرسه اش مي مالوندم . يه آه بلند گفت . ته دلم داشت مي لرزيد . حس ترس از اونجايي كه بوديم و شهوت به هم اميخته بود در هم غوطه مي خورديم
    دكمه هاي مانتوشو باز كردم . اونم داشت تي شرت منو در مياورد . اصلا دلمون نمي خواست اون حالت رو تغيير بديم . سرمو بردم لاي سنه هاش مجبور شدم بيشتر از روي زمين بلندش كنم . چرا باورم نمي شد ؟
    چرا ؟ اين دختر ي كه من عاشقش شده بودم انقدر منو دوست داشت و باهام كجا اومده بود ؟ مانتوش فقط دكمه هاش باز بود و از دو طرف اويزون شده بود . دستمو بردم از زير بغلش و مانتوش گره كرستشو باز كردم
    چشمم افتاد به سينه هاش . داشتم منفجر مي شدم دو تا سينه خيلي خوشگل شايد بتونم از بدنش يه عكس بگيرم تا شما ببينيد نمي دونيد چقدر خوش اندامه . سينه هاش بلورين و سر بالا بودن نوكشون قهوه اي تيره يود
    و دورش هم به هاله قهوه اي روشن ديده مي شد بالاي يكي از سينه هاش يه خال ريز داشت تقريبا بين سينه هاش مي شد .گرفتمش تو بغلم و همون طور از جامون تكون نخورديم ولي اروم نشستيم روي زمين
    من 4 زانو نشسته بودم و اون نشته بود روي پاهام و پاهاشو از دو طرفم اورده بود بيرون خودش هم به ديوار از پشت چسبيده بود . موهاشو از پشت جمع كرد و ريخت روي شونش . توي اون حال هوا ...
    خيلي محشر بود همه چيز . اروم بغلش كردم و يه لب اروم ازش گرفتم . احساساتمونو به جاي اينكه بگيم بايد پانتوميم بازي مي كرديم . شلوارشو از پاش در اوردم نصفه . زيپ شلوارمو باز كردم .
    اسپارتاكوس هم كه الان شاخ شده بود پريد بيرون . دستاي گرم و لطيفشو روي كيرم حس كردم چشمامو بستم . دستشو ليس زد و شروع كرد روي كيرم مي ماليد . توي بغلم بود . براي همين نمي تونستم
    كس و كونشو ببينيم . وضع ناجوري بود ولي حال داد . خودش كيرمو برد سمت سوراخ كونش . منم از پشت لمبر هاي كونش دو دستام بود . اروم اروم . سرشو كردم تو. اونم اروم در گوشم اخ اخ مي كرد .
    دل تو دلم نبود . لب پايينيشو مي ديدم كه داشت مي لرزيد . يه كم ديگه وزن خودش رو اضافه كرد تا بيشتر جا بگيره . ديگه تا نصف كره بود تو . مو هاشو زدم كنار تا صورتشو ببينم . داشت تو چشمهاش اشك جمع
    مي شد . اون صورت سفيد و جذاب . الان هم حشري شده بود هم منو حشري مي كرد . كيرم تا ته رفت تو و من ديدم كه يك قطره اشك از گوشه ي چشم هاش سرازير شد سرشو رو به بالا گرفته بود . و دستاش
    از پشت داشت كير منو و كون خودشو هدايت مي كرد . منم نوازشش مي كردم و كردن و سينشو بوسه مي زدم .يك 5 دقيه اي طول كشيد تا اروم بشه . بعد خودش دوباره تف انداخت روي دستش و كير منو دراورد
    ماليد روي كيرم دوباره كردم تو . اينبار راحت تر رفت ولي صداي اهش بلند توي گوشم طنين انداخت . ديگه شروع شده بود . اروم با حركت بسيار ارام بالا و پايين مي رفت . دستمو بردم به جايي كه احيانا كسش اونجا
    بود كه من نديدم اونو . شروع به ماليدن كردم و سرم هم توي گردنش بود . نمي خواستم ازش جدا بشم . اروم بالا و پايين مي رفت . البته من هم درد داشتم واقعا كيرم داشت درد مي گرفت . ولي بدتر از در كون اون
    نبود . (به اين مي گن فدا كاري :دي) . كم كم داشت حركات تند تر مي شد . صداي نفساش سنگين شده بود و كنار گوشم مي شنيدمشون . منم حركاتم روي سريع كردم و كسش رو خيلي تند مي ماليدم . دوباره
    صداي نفس هاش به اه تبديل شد . حر كاتمون خيلي تند بود . من ديگه اخر هاي كارم بود . اونم چشم هاشو بسته بود و سرشو رو به بالا گرفته بود . يه دستم محكم داشت كسشو مي ماليد كه دستم خيس خيس شده بود
    با يه دست هم بقلش كردم اخرين تلمبه هامو مي زدم و چشم هامو بستم . و صداي يهك آه بسيار بلندي نواي گوشم شد . محكم فشارش مي دادم تو بغلم . هنوز حس مي كردم داره ابم مياد . چشم هاي ساناز بسته بودند
    همون طور كيرم رو نگه داشته بودم توي كونش . هر دومون به اوج لذت رسيده بوديم . بدن ها خسته و كوفته . توي همون حالت دراز كشيدم و ساناز رو هم روي خودم كشيدم توي بغلم خوابوندمش . دوست دارم .
    اين 2 كلمه از دهن ساناز بيرون اومد . من هم متقابلا اينو بهش گفتم . همون طور كه خوابيده بويدم رو هم روي خاك ها يه لحظه احساس كردم خوابم برد . چشم هامو كه باز كردم ديدم ساناز داره شلوارش رو بالا مي كشه
    ولي شرت پاش بود و من باز نتونستم اون كسش رو ببينم . كرستش رو بسته بود و داشت ديگه مانتوشو تنش مي كرد . من باز ارضا شده بودم ولي اون بازم داشت منو تحريك مي كرد . سرمو تكون دادم كه اين فكر ها
    از سرم بپره . پاشدم . بغلش كردم و يه بوس طولاني از لباش گرفتم . لباسامون خاكي شده بود . راه افتاديم از اون ساختمون بريم بيرون . پاهاي من ناي راه رفتن نداشت و اون هم خوب نمي تونست راه بره .
    از اون پله هاي اشغال با زحمت بيرون اومديم و شاد خندون از نرده ها رد شديم دست همديگرو گرفتيم و برگشتيم سمت پارك . دم شير اب وايساديم . لباسامون كه خاكي بودنو تمييز كرديم . به طرز اعجاب انگيزي
    اروم شده بودم . رفتيم روي نيمكت نشستيم و همديگرو نگاه مي كرديم . توي فكر 4 ساعت پيش بودم كه من اين دختر و شناختم . اينم روزگاره ديگه .. يهو يكي گفت اقا ساعت چنده . منم از افكارم پريدم بيرون .
    ساعت ؟ . اوه اوه ساعت . برگشتم به ساناز گفتم ساعت ! اونم گفت واي... اختيار زمان از دستمون رفته بود پاشديم و د بدو خونشون ارياشهر بود تا زير پل باهاش اومدم . و خدا فظي كردم عين سگ رفتم خونه
    و تمام روز تو فكر بودم كه اخه چطوري ؟اين اتفاق يهو اخه ؟ يه خنده اي كردم و نشستم پاي كامپيوتر وي پي ان رو باز كردم و سايت شهواني رو سرچ كردم و شروع به نوشتن كردم

  4. #44
    طعم کس استاد


    من دانشجوی رشته ی پزشکی سال 5 ام. میخوام داستان خودم با استاد اناتومی رابگم داستان ازاونجای شروع شد که پزشکی ها باید برای هر عضو بدن اناتومی جداگانه بخوانیم.خوشبختانه این اناتومی دربارهی مبحث دستگاه تناسلی زن (به قول خودمون کس)بود استادمربوطه خانم محمدی بود 30سال بیشتر نداشت .و دارای اندامی سکسی بود که هرکسی را حشری میکرد من هرروز برای رفع اشکال به بخش اناتومی مرفتم داخل اتاقش یه روز بچه های کلاس برام گفتندکه مجرد است .من با شنیدن این حرف انگیزه پیدا کردم.رفتنم را بیشتر کردم ودرمورد هیچ موضوع دیگری سوال نمی پرسیدم یه روز بهم گفت مثل این که علاقه ی شدیدی به این موضوع دارم من که منتظر فرست بودم شروع به وراجی کردم که امروزه مشکلات این به خاطرتماسهای جنسیی زیاد شده است. صداش داشت می لرزید ومن احساس شهوت رادر چشماش میدیدم میخواستم حرف بزنم اما روم نمی شد وتندتند شروع به نفس زدن کردم دو دل بودم زیرا که ریسک بود اگر قبول نمی کرد نمره ی اناتومیم صفر بود وشایدی هم اخراج میشدم ولی مزه ی کس استاد به همه چی می ارزید. اروم! به عمد دست را به کونش زدم دیدم هیچی نگفت ومثل اینکه بدش نمی اومد دوباره این کار را تکراکردم اماین دفعه دستمو برنداشتم .دیگه کلم داغ شده بود وقید همه چی را برای اون بدن سکسی زده بودم نگاه کرد توی صورتم گفت :که این سوال ها بری درس نبوده من خجالت کشیدم ودستم را کشیدم اما دیدم در اتاق را قفل کردو کیرم را از روی شلوارم فشار داد. منم سینه هاشو شروع به مالوندنشون کردم یه کم حال کردیم. اما اتاق جای خوبی نبود وزود دست کشیدیم بعد از این رفتنم را زیادتر کردم اما برای حال .نه درس .ولی بخاط این پیش بچه ها به خرخون کلاس معروف شده بودم .شمارش راگرفته بودم وشبها smsبازی میکردیم یه شب توی خوابگاه داشتم smsمیدادم . فکرکردم که ترم داره تموم میشه ومن کاری نکردم تصمیم گرفتم که ادرس خونش را ازش بگیرم واین کار راهم کردم وبهش گفتم : که امشب برای رفع اشکال مزاحمتون میشم.منظورم را گرفت وخندیدو گفت حتما" مزاحم بشین اون روز اصلا" به درس گوش نمی کردم.و همش توی فکر شب بودم. بالاخره وقت موعود فرا رسید .بهش زنگ زدم وگفت :که منتظرت هستم منم تاکسی گرفتم ورفتم در خونش پیاده شدم وایفون را زدم ......... در را باز کردرفتم توی وقتی رسیدم دم در داخلی خواستم برگردم وای که چقدر خوشگل شده بود از موقعی که میومد دانشکده خوشگل تر شده بود یه تاب توری صورتی با یه شلوارک که به اندامش می اومد سلام کردم دم در یه لب ازش گرفتم ورفتم داخل بهم گفت که بنشین روی مبل تا برات ابمیوه بیارم منم منتظر نشستم. اومدابمیوه رابه ممن داد من ابمیوهرا خوردم ورفتم کنارش نشستم شروع کردم به ماساژ کمرش گفت خیلی عجله داری اینا تا صبح مال خودته بلند شو برو داخل اتاق پشتی ولباسهایت را عوض کن تا من سر به غذا بزنم منم رفت لباسهامو عوض کردم واسپری که گرفته بودم را به خودم زدم رفتم روی مبل نشستم اونم اومدوگفت که بریم شام بخوریم بعداز شام شروع می کنیم امامن که کیرم مثل اب پشت سد که میخواد سد را بشکونه داشت شلوارم پاره میکرد قبول نکردم نشوندمش پیش خودم وسینه هاشو مالیدم وازهم لب میگرفتیم من سینه هاشو ول کردم لباسهای همدیگه را در اوردیم حالا فقط با دوتا شورت بودیم واصلا" باور نمی کردم که یه روزی بتونم اینو داخل بغلم ببینم.یه کم با سینه هاش دوباره بازی کردم.دیدم نفس هاش تند شده خودش گفت:که بسه برو کسم را بخور منم بلند شدم وزیر مبل نشستم و سر شرت یه زبونی کشیدم بعد شرتش را دراوردم شروع کردم به دست کشیدن بین لبه هاش که صداش اآه و نالهاش بلند شد آآآآآآآآآههههههههه......وووو ااااایییی زبونم را کردم توی کسش وچوچولشش را میکیدم که دادو فریادهاش بیشتر شد وفهمیدم داره ارضا میشه به کارم ادامه دادم تا یه جیغ کشیدو سکت شد منم ابش را خوردم وای که چه مزه ای میداد بعد بلندشد و منو نشوند کیرم را گذاشت توی دهنش و شروع به مکیدن کرد من که اسپری زده بودم حالا حالا ها ابم نمی یومدتا حالا هم کیرم را به این بزرگی ندیده بودم بلندش کردم و به حالت چهار دست وپا گذاشتمش روی زمین اب دهنشو ریخت روی کیرم واونو گذاشتم در کونش که گفت من از درد کون میترسم گذاشتمش درکوسش واروم هول دادم داخل یه اهی کوچکی کشید. مثل اینکه قبلا"هم سکس داشته چون خبری از پارگی پرده وخون نبود شروع کردم به تلمبه زدن که دوباره آه ونالش بلند شدآآآآآآآآآهههههههههه......و ووووواااای ومدام میگفت که کس مال خودته بکن توش می خوام جرم بدی من سیر نمیشم بزار تااخر بره داخل با این حرفاش منو حشری میکرد منم با تمام نیرو تلمبه میزدم. از توی کسش درش اوردم وگذاشتم در کونش که دوباره مخالفت کرد بهش گفتم یه کم میذارم بره تو اگه دردت گرفت درش میارم ...... بااسرار من قبول کرد ورفت از توی کیفش کرم اورد زدم به کیرم وریختم اطراف سوراخش بعد اروم گذاشتم در سوراخش وهول دادم داخل یه کمش رفت که داد کشید درش بیار تورا جون هر کسی که دووست داری درش بیار پاپاپاپارررهشدم دارم میسوزم.....وای که چقدر تنگ بود منم که دیدم حال میده بهش گفتم اولشه یه کم صبر کن .او فقط می گفت درش بیار منم یدفعه هولش دادم تا اخر داخل صداش بند اومد. من تکون نخوردم تا دوباره اروم می گفت که درش بیا جر خوردم دارم پاره میشم من شروع کردم به تلمبه زدن. اوهم جیغ میکشید تا بعداز چند دقیقه ای ابم اومد وریختم توی کونش ......اونشب تا صبح خال میکردم بعد ازون شب داخل هفته یه بارمیرم بهش حال میدم*********پایان ترم .هم 20بهم داد وهم طعم کس استاد را چشیدم .........................از شما هم میخوام درس بخونین شاید گیر شما هم کرد

  5. #45
    دندان پزشكي

    چند وقي بود بد جوري دندانم اذيتم مي كرد از طرف يكي همكارانم يه دكتر توي بالا شهر به من معرفي شد كلي هم از كارش تعريف كرده بود بعد ازتماس با مطبش براي دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتي رسيدم. فقط يه مريض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشي دكتر كه عجب مالي بود يه دختر توپولي سفيد با پستوناي بزرگ و كون گنده و چشماي قهوه اي كه خيلي هم لوند بود ديگه درد دندان يادم رفته بود داشتم تو فكرم با اين خانم خوشگل حال مي كردم!
    ساعت 8:15 بود كه كار مريض تموم شد منشي بعد از بيرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائي كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتي رفتم تو يه لحظه جلوي در ميخكوب شدم عجب جائي بود منشي خوشگل دكتر خوشگل تر يه خانم دكتر 32 يا 33 ساله بدون روسري آرايش كرده با يه روپوش سفيد آستين كوتاه كه معلوم بود زيرش هم لباسي نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گويي ازم خواست كه روي صندلي مخصوص كارش بشينم بعد منشي رفت بيرون من موندم با خانم دكتر از روي صندلي بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاينه دندانم وقتي خم شد روي من از بين دكمه هاي لباسش كرست مشكيش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفيد بدنش رو ببينم كيرم راست شده بود دلم ميخواست تا صبح فقط من رو معاينه كنه دستم روي جا دستي كنار صندلي بود كه يه لحظه گرماي رون دكتر رو حس كردم دكتر همين جوري چسبيده به صندلي داش رو دندانم كار مي كرد و با من صحبت مي كر.
    منم كه تو اون حالت نميتونستم چيزي بگم من دستم رو يه كم تكون دادم كه ديدم هيچ به روي خودش نيورد منم دوباره دستم رو ماليدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولي چيزي نگفت منم جرات پيدا كرده بودم بيشر رونش رو مي ماليدم كه متوجه حركت پاي دكتر شدم داشت پاش رو تكون ميداد كه بيشتر به دست من بخوره!
    بعد يه دارو به دندانم زد و گفت بايد چند دقيقه صبر كني و رفت كنار كه بشينه روي صندليش چشمش به كيرم افتاد كه حسابي باد كرده بود و داشت خود نمائي مي كرد يه خنده معني دار كرد و گفت معلوم خيلي اذيتت ميكنه!
    روم نشد چيزي بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نميتونم روش كاري انجام بدم چون عفونت داره بايد دارو استفاده كني چند روز ديگه بياي!
    حالم گرفته شده بود گفتم حالا يه كم ديگه دارو بريزد كه دردش ساكت بشه!
    خنديد گفت درد دندان اذيت مي كنه يا شلوار تنگ!
    باورم نميشد كه اين حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهايتش اينه كه بيرونم ميكنه ميرم يه دكتر ديگه گفتم هر دوتاش!
    گفت براي دندونت كاري نميشه كرد!
    گفتم براي شلوارم چي؟
    گفت چون آخرين مريض هستي يه نيم ساعتي وقت داري زيپ شلوارت رو باز كن بزار يه هوايي به اين كوچولو بخوره!
    چند ثانيه سكوت بينمون بود كه گفت چي شد پس چرا به حرف دكتر گوش نميدي؟
    بازم سكوت كردم كه خودش اومد زيپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كيرم رو گرفت آورد بيرون انگار داشتم خواب ميديدم لالموني گرفته بودم يه دستي بهش كشيد و با خنده گفت همچين كوچولو هم نيست حق داشت زبون بسته تو اون جاي تنگ بعد صندليش رو كشيد كنارم و شروع كرد با كيرم بازي كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كيرم رو كرد تو دهنش!
    بهش گفتم اگر منشي بياد تو چي؟
    كيرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بياد به اونم ميرسه !زياده! و خنديد گفت: نكنه نميتوني دو نفر رو سير كني؟
    گفتم اينجوري كه شما شروع كردي نه!
    باز كيرم رو كرد تو دهنش يه كم ديگه ساك زد بعد بلند شد از داروهاي سر كننده دندان زد به كيرم اولش يخ كردم ولي بعد از چند لحظه سري كيرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاريك كرد و با صداي بلند به منشيش گفت پرستو جان اون در ورودي رو قفل كن يبا اينجا كمك من!
    منشي كه ازاين جا به بعد اسمش رو ميذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سيمين جون اين ديگه چه مدل معالجه است؟
    دكترم كه اسمش رو از اين به بعد ميذارم سيمين خنده اي كرد و گفت اين وضعش خراب تر از دندانشه!
    بعد به پرستو گفت يه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم يه چشم گفت با سرم شستشو و يه كم گاز استريل اومد سروقت كير من حسابي تميزش كرد و به سيمين گفت تميزش كردم حالا چي كارش كنم؟
    اونم گفت بخورش خوشمزه است!
    پرستو خنديد گفت اي شيطون بازم زرنگي كردي گلش رو زدي بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه ديگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلي پرستو مانتوش رو درآورد ديدم اونم فقط يه كرست سفيد زير مانتوش داره يه پارچه پهن كرد روي زمين نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فيلماي سوپر شده بود سيمينم كنار ايستاده بود داشت ما رو نگاه ميكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهميد باهاش كار دارم اومد جلو دكمه هاي روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم.
    بعد بهش گفتم روپوشت رو دربيار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همين كار رو كرد.
    پرستو هم كه مشغول ساك زدن كيرم بود سرش رو بلند كرد به سيمين گفت از كدوم دارو براش زدي سيمين گفت قوي! نترس حالاحالاها خيس نميكنه!
    پرستو خنديد وبه من گفت شلوارت رو دربيار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازي مي كرد و مي كرد تو دهنش منم داشتم پستوناي سيمين رو ميخوردم و ازش لب مي گرفتم بعد سيمين و پرستو جاشون رو عوض كردن پستوناي پرستو رو هم حسابي خوردم لباسم رو دراوردم سيمين رو روي صندلي مريض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا اين دكترا كسشونم با بقيه فرق مي كنه بوي عطري داشت كسش سفيد و گوشتي بدون مو وسطش صورتي خوشرنگ كه من عاشق اين رنگم يه كمي هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زير من خوابيده بود داشت ساك ميزد انگار سير نميشد بعد كه حسابي كس سيمين رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو.
    سيمين بلند شد پرستو جاش خوابيد كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سيمين گفت بسه بيا ديگه كار رو تموم كن!
    بعد رفت بالا نشست روي كمد هاي كوتاهي كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همينطور ايستاده كيرم رو با كسش ميزون كردم يه كم ماليدم به كسش كه ناله سيمين دراومد.
    ميگفت بكن تو ديگه! بسه بعد با يه فشار تموم كيرم رو كردم تو كس سيمين با چند تا حركت سيمين صداش بلند شده بود همش داد ميزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووون
    بعد كيرم رو از كس سيمين در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم يه جون گفت بيا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روي صندلي خم شو ميخوام از كون بكنمت!
    كه ديدم گفت نه من كون نميدم كونم همين جوري بزرگ هست هر كاري كردم نذاشت!
    آخر سيمين عصباني شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون ميدم!
    حال كردم چون كون سيمين بهتر از پرستو بود ولي روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حياي دكتر و بيمار )
    منم كيرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با اين كه از سيمين كوچيك تر بود ولي كسش خيلي گشاد بود كس سيمين بيشتر جذب كيرم بود يه كم كه از كس كردمش به سيمين گفتم من كون ميخوام سيمين دستش رو گذاشت رو همون كمدي كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نماي كسش قشنگ بود دوباره كيرم رو كردم تو كسش!
    گفت مگه كون نميخواستي بهش گفتم كست از اين پشت خيلي نماي قشنگي داره دلم نيومد ديگه نكنمش خنديد و گفت بكن بكن خوب مي كني بعد كيرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش يه فشار دادم دادش رفت هوا!
    بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با اين كير گنده اش داره كون من رو پاره ميكنه پرستو خودش برام كرم زد به كيرم منم كرم زدم به كون سيمين اين بار با يه فشار سر كيرم رفت تو كون سيمين يه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كيرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوي سيمين روي كمد نشسته بود سيمين داشت كسش رو براش ميخورد منم كيرم رو تو كون سيمين عقب و جلو مي كرد پرستو از لذت جيغ ميكشيد منم با دستم هم چوچول سيمين رو ميماليدم هم با پستوناش باز مي كردم سيمينم چون داشت حال مي كرد بد جوري كس پرستو رو مي خورد بعد ديدم صداي هر دوشون بلند شد منم ديگه آخر كارم بود كيرم رو تا ته تو كون سيمين نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كرديم و ارضا شديم تموم آبم رو ريختم روي كمر سيمين بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سيمين ماليدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سيمينم با دهنش كير من رو تميز كرد.
    سيمين با خنده مي گفت من همون دكتريم كه ترتيب مريضاش رو ميداده .
    تا دندان من درست بشه سه ماه هفته اي يه بار با سيمين و پرستو سكس داشتم . الانم تلفني با هر جفتشون در تماسم و گاهي به بهون دندان درد بهشون سر ميزنم .

  6. #46
    اولین سکس من با صبا


    سلام.اسم من دانیاله چشمای سبز با موهای جو گندمی و یکم ته ریش با قد 192 و با وزن حدود 95 تعریف از خود هم نباشه ولی واقعا خوشتیپ و خوشگلم،این داستانی که می خوام بنویسم مربوط میشه به 2 سال پیش یعنی وقتی که من 19 سال داشتم.من الان مهندس هوا فضا هستم و تو دانشگاه تبریز درس خوندم.
    تابستون 89_88 بود،با دوستام قرار گذاشتیم بریم فوتبال بازی کنیم،قرار بود ساعت 4:30تو باشگاه باشیم.من ساعت 4 از خونه اومدم بیرون،زیاد حوصله نداشتم و همش تو خودم بودم چون قراربود واسه دختر همسایمون خواستگار بیاد و من اونو خیلی وقت بود که دوس داشتم.خلاصه ،حدودای 4 و نیم رسیدم باشگاه ،حدود ساعت 6 بود که از باشگاه اومدم بیرون،با دوستام بودم و از اونجایی که حوصله نداشتم بچه ها حی سربسرم میذاشتن.
    باشگاه به خونمون نزدیک بود و بغل اون یک پارک بود که همه ی دختر پسرای محلمون میومدن اونجا.بچه ها اسرار کردن که برم اونجا،منم رفتم،بی حوصله کنار بجه ها رو نیمکت نشسته بودم که بهم گفتن: ((دنی اون دختر رو نگا،زوم کرده به تو)) اولش فکر کردم بازم دارن سربسرم میذارن ولی بعد دیدم نه راس میگن،دختره زوم کرده به من و از رو هم نمیره از اونجایی که حوصله نداشتم گفتم: ((ولش کنید بابا،من دارم میرم خونه حوصله ندارم))با بچه ها خدافظی کردم واومدم خونه.
    شب تو تختم همش به اون دختره فکر می کردم و هرکاری می کردم از فکرم بیرون نمی رفت.به خودم گفتم فردا میرم پارک و ازش دلیل زوم کردنش رو من رو ازش میپرسم.شب خوابیدم و حدود ساعت 12 از خواب پاشدم رفتم دوش گرفتم ماهواره داشت مسابقات کشتی کج رو نشون می داد منم نشسته بودم داشتم اونو میدیدم که موبایلم زنگ خورد،دیدم آرازه گوشی رو برداشتموبعد احوالپرسی بهم گفت: ((امروز میای بریم پارک؟بچه ها همه هستن،خوش میگذره))منم قبول کردم گفت: ((ساعت 7 پارک باش))ساعت 6 بود که رفتم پارکینگ تا یکم به سرو وضع ماشینم برسم.ماشینو تمیز کردم و از خونه زدم بیرون.
    بعد از 20 30 دقیقه الافی تو خیابونا رفتم پارک.بچه ها روی چمن نشسته بودن و داشتن شاه وزیر بازی می کردن منم رفتم نشستم پیش شون یکی از بچه ها رفت که از کافی شاپ پارک 5 تا قهوه بگیره بیاره که بهم گفت: ((دنی پاشو با هم بریم)) پاشدم که باهاش برم یه 200 300 متری از بچه ها دور شده بودیم که همون دختره رو دیدم به دوستم امیر گفتم: ((امیر تو برو من با این دختره کار دارم)) فکر کنم شنید چون خودشو خیلی جمع و جور کرد،رفتم جلوش،با دوستاش بود،بهش گفتم : ((خانم ببخشید یه لحظه میاین؟کارتون دارم))با یه کمی غرور از پیش دوستاش پاشد و گفت: ((بفرمایید؟))یکمی رفتیم اونطرفتر بهش گفتم: ((ببخشید،شما دیروز خیلی بهم نگاه میکردین!کاری داشتین!!))با غرور و انکار گفت : ((نه.حتما اشتباه می کنید.من؟!!اصلا!!امکان نداره.حتما اشتباه گرفتین))گفتم: ((باشه،ببخشید که وقتتون رو گرفتم))2 3 قدمی ازش دور شده بودم که برگشتمو بهش گفتم: ((ببخشید،این شماره ی منه اگه مایل بودید بهم زنگ بزنید تا با هم بیشتر آشنا بشیم))شماره رو گرفت و یه تبسم کوچیکی کرد و رفت.منم در این حین گفتم: ((منتظرتونما)) بعد رفتم سراغ دوستام تا ساعت 10 پارک بودم که بابام زنگ زد و بهم گفت یه ماست بگیر و بیا خونه،مهمون داریم.ماست رو خریدم و رفتم خونه.خالم اینا اومده بودن خونمون.
    از یک طرف اضطراب داشتم و ازیک طرف دیگه خوشحال بودم.ساعتای 2 نصف شب بود داشتم میرفتم بخوابم که دیدم یه اس ام اس اومد.اومدم بازش کردم دیدم شماره ناشناسه و نوشته بود: ((آره شما راس می گفتین من دیروز حی به شما نگاه میکردم،من به شما یکی دو ماهه علاقه پیدا کردم ولی شما متوجه نمیشدید))بعد از نیم ساعت اس بازی خوابیدم.صبح که از خواب پاشدم دیدم 10 تا میست کال دارم وهمش هم اوندختره بود.راستی اسم دختره صبا بود.
    اومدم بیرون و بهش زنگ زدم،گوشی رو برداشت،بهش گفتم: ((ببخشیدا صبا جون،خوابیده بودم متوجه تماستون نشدم،کاری داشتین؟))گفت: ((کار واجبی نداشتم،می خواستم اگه میشه بیای بیرون و باهم باشیم،میاین؟؟))منم قبول کردم گفتم: ((کجا؟))گفت: (( بیا ورودی پارک))قبول کردم و رفتم دم ورودی پارک 5 6 دقیقه منتظر موندم که دیدم داره یواش یواش داره میاد.با ماشین 2 3تا چراغ دادم و فهمید تو ماشینم،اومد و نشست تو ماشین و یه سلام گرمی داد،من یکم شوکه شدم نیم ساعتی داشتیم با ماشین می گشتیم که دمه یه رستوران توقف کردم.رفتیم ناهار رو خوردیم و بعد رسوندمش جلو در خونشون.وقت خدافظی با هم دست دادیم و یه لحظه هردومون خشکمون زد و بی اختیار از لپش بوسیدم.هم اون هم من هر دوتامون شوکه شدیم.رفتم خونه و یه دوش آبسرد گرفتم،بعد صبا اس ام اس زد که: ((خیلی ممنون از بابت ناهار امروز،مرسی خیلی خوشگذشت!!))بعده 2 3 روز که رابطه مون فقط دوستی بود،بهش یه جوک سکسی فرستادم،اونم جوابمو داد و از اون روز به بعد رومون به هم باز شد.هر روز رابطمون گرم و گرمتر میشد.
    یه هفته بعدش پدرو مادر من تصمیم گرفتن که برن کانادا سری به داداشم بزنن آخه داداشم اونجا دکترا می خونه منم به خاطر اینکه کارت پایان خدمت نداشتم و سربازی نرفته بودم،نتونستم با اونا برم.
    خلاصه،بعد یه هفته بابا و مامانم رفتن کانادا و من موندم یه خونه ی تنها.روز ها همینطور میگذشت و من نمی تونستم به صبا پیشنهاد سکس بدم تا یه روز که:
    بهش گفتم: ((خونه تنهام و حوصله ی اومدن به بیرون رو ندارم و تو خونه هم حوصلم سر میره)) گفت: ((دنی خیلی دوس دارم اتاقت رو ببیتم، میای دنبالم بریم خونتون؟؟))رفتم دنبالش و اومدنی از فس فود سر خیابونمون 2 تا پیتزا با مخلفات اضافی گرفتم و رفتیم خونه.
    محلمون هم آروم بود و کسی هم همدیگرو دید نمیزد یا کاری به کار همدیگه نداشت،در پارکینگ رو باز کردم و ماشین گذاشتم تو پارکینگ. بعد رفتم خودم در ماشین رو واسش باز کردم و خودشم خیلی از این کارم تعجب کرد،رفتیم خونه و صبا هم خیلی خودمونی و راحت و انگاری دفعه ی اولش نیست که اومده تو خونمون،رفت و همه جای خونمون رو گشت(خونه ی ما عین یه خونه باغه،تو الهی پرست)اتاق من طبقه ی دوم بود رفت اونجا منم رفتم حموم تا یکم به سرووضعم برسم،از حموم در اومدم صداش زدم ولی جوابمو نداد.رفتم به طرف اتاق در رو باز کردم دیدم رو تختم خوابیده یواش صداش زدم ولی جواب نداد،منم دیدم خوابیده رفتم از کمدم لباسام رو برداشتم و همونجا حوله رو در آوردم تا لباسام و بپوشم که یهو صدای خنده ی صبا بلند شدمنم ئشوکه شدم برگشتم طرفش ببینم چی شده که صبا بهم گفت: ((به پاهام اشاره کرد و گفت دیوونه لباساتو بپوش))منم گفتم: ((ببخشید،آره!!!یادم رفت،دیوونه ترسوندیم)) بازم خندید و منم پشتم رو کردم طرفش تا لباسام و بپوشم.بعدش رفتیم تا ناهار بخوریم؛پیتزاهارو گرم کردم و سرمیز نشستیم،ازش دلیل خنده هاشو پرسیدم گفت: ((دنی!!تو بدنسازی کار میکنی؟)) گفتم: ((قبلا دوسال کار کردم.چطور؟)) گفت: ((وقتی بدنتو دیدم نتونستم جلو خودموبگیرم،از بدنت خوشم اومد خیلی اندامت قشنگه!!)) گفتم: ((قابل شمارو نداره))جواب ندان و سرش رو انداخت پایین و تبسم کرد و بهم گفت: ((سر نهار زیاد حرف نمی زنن،ناهارتو بخور سرد شد!!))بعد ناهار بهم گفت(دنی اون پیانو تو اتاقت مال خودته؟بلدی؟))گفتم(آره،پاشو بریم تو اتاقم واست یه ذره آهنگ بزنم))رفتیم اتاقم و واسش آهنگ سلطان قلبم رو زدم خیلی خوشش اومد بهم گفت که بذار منم بزنم خوشت میاد.اومد جلوی پیانو و منم کنارش ایستادم.تا دستشو برد طرف پیانو فهمیدم آماتوره و تا حالا پیانو هم نزده گفتم (میخوای بهت یاد بدم))گفت(آره،آقای استاد!بفرمایید))از پشت دستاشو گرفتم و روی پیانو همرراه با انگشت های من انگشتاشو حرکت میداد.چون به طرف جلو خم شده بودم سینه هام به پشتش چسبیده بود،کیرم شق شق شد و از رو شلوار بدجور معلوم بود مواظب بودم که کیرم بهش نخوره،ضربان قلبم خیلی رفته بود بالا،سرم گیج میرفت و چشمام یه لحظه تار میشد از رو شهوت نمی دونستم دارم چیکار می کنم،چشمامو بستم و خودمو از پشت بهش چسبوندم،بدنش خیلی نرم بود،محکم تو بغلم گرفتمش و از پشت گردنشو میبوسیدم و خودشم چشماشو بسته بود.حالا فقط صدای نفس نفسمون بود که همه جای اتاق رو پر کرده بود.همینطور تو بغلم گرفتمشو بردم رو تختم،برگردوندمش و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی با احساس لب همدیگرو میخوردیم و هردو تامون هم عجله نداشتیم که زود تموم کنیم.همیطور که ازش لب می گرفتم دستمو بردم طرف سینه هاش یکمی با دستم مالوندمش و صباهم دستشو کرده بود تو موهام و سرم رو محکم رو سرش نگه داشته بودو لبیایه همدیگرو میخوردیم.با زحمت لبامو از رو لباش کشیدم کنار و شروع کردم به بوسیدن گردنهش،تیشرتشو در آوردم شروع کردم به بوسیدن سینه هاش از روی سوتینش و شکمشو بوسیدم.صبا چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد.سوتینشو در آوردم و نوک سینه هاشو بوسیدم،و با نوک زبونم خیلی کنار نوک پستوناشو لیسیدم بعد کردم تو دهنم و مکیدمشون،یه آخ کوچیکی گفت و لباشو گاز میگرفت.
    همه جای سینه هاشو خوردم و یواش یواش رفتم پایینتر.شلوترشو با شرتش کشیدم بیرون،از روی کسش بوسیدم و شروع کردم به خوردن کسش.صدای آه آهش همه جا رو پر کرده بود. 2 3 دقیقه خوردمش.بعد یه لب ازش کرفتم و شروع کردم به در آوردن تیشرتم.وقتی میخواستم کمرم رو باز کنم بهم گفت(دنی!بذارخودم شلوارتو میکشم پایین!!))بعد خندید و اومد طرفم با عجله کمربندم رو باز کرد و شلوارمو کشید پایین،از رو شرتم کیرم رو گرفت و فشار داد و گفت(اینچیه دیگه؟!کیر یا خرتوم فیله!!!)) خندیدم و شرتم رو کشیدم پایین،با دستش کیرمو گرفت تو دهنش و با ولع خاصی تند تند خورد،واقعا خیلی بهم حال میداد 3 4 دقیقه بود که داشت میخورد که آبم اومد.خیلی عصبانی شد و دوید طرف دسشویی،منم رفتم دنبالش بهش گفتم(صبا!چی شده؟!ببخشید،نتونستم جلوی خودمو بگیرم.حالت خراب شد؟؟!))از دس شویی اومد بیرون
    گفت(آره،اشکالی نداره))گرفتم تو بغلم و بردمش تو اتاقم،انداختمش روی تخت و بوسیدمش،بهش گفتم(صبا!اوپنی؟)) گفت(نه،مواظب باشیا)) یه کمی کیرمو به کسش مالوندم که خیلی به هردومون حال میداد ولی ترسیدم نتونم جلو خودم رو نگه دارم و بکنم تو کسش و هردوتامون پشیمون بشیم.بهش گفتم(از عقب اجازه میدی عملیاتمون رو شروع کنیم؟))گفت(آخه،شنیدم خیلی درد داره!!))گفتم(بذار امتحان کنیم اگه درد داشت نمی کنم)) حرفی نزد ولی فهمیدم راضیه.
    کرم نرم کننده ی نیوام رو برداشتم و به سوراخ کوننش زدم و یواش یواش انگشتم رو کردم تو کونش صداش همه جای اتاقم رو گرفته بود.کم کم او یکی انگشتم رو هم کردم تو کونش،حالا دو انگشتممم توش بود،یکیم که گذشت عادت کرد و منم کیرم رو خوب چربش کردم و گذاشتم دم سوراخش.2 3 ثانیه ای نگه داشتم که خودش گفت(دانیال بکن دیگه!چرا منتظری؟!!جرم بده دیگه)) این حرف رو که گفت حشری تر شدم و کیرمو تا دستش کردم تو کونش یه جیغی کشید که نمیتونم الان توصیفش کنم.وقتی کیرم رو کردم تو کوننش همه جای بدنمو یه گرمایه خاصی گرفت،حدود 1 دقیقه ای بود که داشتم تلمبه میزدم که فهمیدم داره آبم میاد(من تا اونموقع حتی جلق هم نزده بودم و به همین دلیل زود ارضا میشدم)،بهش گفتم و گفت(عیبی نداره بریز تو کونم و خودتو خالی کن))انتظار این حرفشو نمی کشیدم،تا اینو گفت شدتم رو زیاد کردم و تمام آبم رو تا قطره ی آخرش ریختم تو کونش............. .
    الان دو سال از اون قضیه میگذره و منو صبا هم حدود یک سالی میشه که با هم حرف نمیزنیم،چون بعدا فهمیدم که بهم خیانت کرده.......امیدوارم از این ماجرایی که به سرم اومده بود خوشتون اومده باشه...خوشحال میشم اگه اشکالاتم رو به بگین....مخصوصا ساینا جون و سارا.

  7. #47
    اتوبوس سکسی


    لبم روی لبهای داغش بود.داغی لبهاش بدجوری آتیش شهوتمو شعله ور کرد.دوباره صورتمو بلندکردمو به چشای سیاهش خیره شدم. هنوز به روشنیه روزیادمه. تابستون۸۷بود.ماشینمون پای سکوبود.ترمینال گرگان. یه دخترقدمتوسط ته چک بلیطشوبهم داد. یه نگاه نافذکرد و سوار شد. راه افتادیم.چه شب افتضاحی بود.خلوت. ۱۰،۱۵تابیشترمسافرنداشتیم. ذیرایی مسافراهو دادم.رفتم آهنگ حکایت سیاوشو پلی کردم.نشستم روصندلی خالی ردیف اول. طبق معمول بلوتوث گوشیمو روشن کردم. یک عکس انتخاب کردم و سرچ. فقط ۱دستگاهوپیداکرد(سارا)هنری نوشته شده بود.خوشم اومد از سلیقه اش.عکس رو سندکردم،گرفت،چندتا عکس دیگه،بازم گرفت. حالانوبت سارابود،چندتافرستاد.گرفتم. با نوت گفتم آهنگ جدیدنداری؟ گفت نه،همشون قدیمین. اینجوری رابطه منوساراشروع شد. سارادانشجوی روانشناسی تهران،گرگانی،۲۲ساله و هم سن الان من بود.دخترخوب و ساده.اونشب تنهابود.تانزدیکای زیرآب پیشش نشستم.آخه ازاونجابه بعد بابام بیدار میشد و مینشست پشت رول. زمان می گذشت و منو سارابهم نزدیکتر میشدیم. چون از نظر جثه ازش بلندتر و بزرگتربودم اختلاف سنیمون به چشم نمیومد.قدم۱۸۵،چهارشونه،با شمای آبیه تیز.
    واسم فوق العاده دارای احترام بود.دوست داشتنی. زیبا دیگه پام به خونه دانشجوییش باز شده بود.بارهاپیشش رفتم.حتی بامریم هم خونه ایش هم خوب آشنا شده بودم.زمان با گذشتش رابطمونو عمیق تر میکرد.تو یکی از این روزها که توراه برگشت به گرگان بودم.گوشیم زنگ خورد.باآهنگ بلالوم که مختص سارابود.
    الو سلام عزیزم
    صدای گریه ی سارا.
    ساراچی شده؟سارا سارا.
    کوروش مریم،مریم تصادف کرده.
    شوکه شدم.نمیدونستم چی بایدبگم.سعی کردم آرومش کنم.فرداصبح زودکار ماشینو رسیدم و رفتم خونه سارا.تامنو دید زد زیر گریه.بغلش کردم. سعی کردم دلداریش بدم.آرومی نداشت.فکرکردم بادیدن مریم شاید ارومتر شه..
    بریم ملاقات مریم؟
    باچشمای سیاه ونافذش بهم خیره شد.
    مرسی عزیزم.
    رفتیم به بیمارستان.هوای گرم وعذاب آوری بوداونروزتهران.مریم توآی سی یوبود.وضعش چنان بدنبود،ولی خب چندان هم خوب نبود.یه موتوری بهش زده بود و سرش به گوشه جدول خورده بود.ساراازپشت شیشه به مریم نگاه میکردومن به سارا.برگشتیم خونه.ساعت نزدک ۱بود.تانیم ساعت دیگه اتوبوسمون بایدحرکت میکرد.اصلاامیدی به رسیدن به ماشین نداشتم.
    گوشیموبرداشتمو شماره پدرموگرفتم.
    سلام بابا،خوبی؟معذرت ولی امروزنمیتونم برسم به سرویس.دوستم تصادف کرده!
    سلام،کدوم دوستت؟حالش چطوره؟زودترمیگفتی شاگردمیگرفتم.باشه.شبوچیکار میکنی؟
    .میرم خونه خاله خداحافظی کردیم.دعوام نکرد.ازمزایای تک پسری بود.به ساراگفتم میرم دوش بگیرم.رفتموتنموبه آب گرم دوش سپردم.خودموخشک کردموحوله روبه دورخودم پیچیدم.ساراتواتاقش بودوبازگریه میگرد.رفتم کنارش روتخت نشستم.بقلش کردم.
    کوروش اگه بلایی سرمریم بیادچی؟
    نترس عزیزم چیزیش نمیشه.
    پیشونیشوبوسیدم.سرش روشونه هام بود.هنوز هق هق میکرد.موهای بلندونازشونوازش میکردم.آرومترکه شدجواب بوسموپس داد.البته روی گونه هام.بوسیدمش،بوسید.دوباره بوسه ازمن وجواب بوسه ازسارا.سرعت بوسیدنمون زیادشد.کم کم لب هامون توهم گره خورد.آروم آروم طوری که لباهامون بازنشه روتخت درازکشیدیم.بلندشدم ازکنارش.یه نگاه به سرتاپاش کردم.یه دست تاپ شلوارک سبزفسفری پوشیده بود.درنهایت زیبایی بود.اینبارخودموانداختم روش.بازلبم روی لبهای داغش بود.داغی لبهاش بدجوری آتیش شهوتموشعله ورکرد.دوباره صورتموبلندکردموبه چشمای سیاهش خیره شدم.تاحالااصلابه فکرسکس باهاش نبودم.شایدبخاطردخترای دوروبرم بود.شایدازاختلاف سنیمون.دوباره لبهاشوبوسه بارون کردم.شهوت کارخودشوکرد.گستاخ شدم.دستموازروتاپش به سینه هاش رسوندم.اعتراضی درکارنبود.لباهمون هنوزدرهم بودن این بار جسارتموبیشترکردم.دستموازز رتاپش به سینه هاش کشیدم.مقاومتی ندیدم.بلندشدم ازروش تاپشوخیلی سریع آروم دراوردم.سانتیمتربه سانتیمترتنشولیسیدموبوسیدم .نوبته شلوارکش بود.خیلی آروم درش اوردم.باهرسانت پایین کشیدنش هزاران بوسه به پاهاش میزدم.شلوارکشودرواوردم.دوب اره رفتم سمت بالاتنش.دوباره لبهاشوبوسیدم.سوتینه بنفش رنگشوسریع بازکردم.سینه های سفیدوخوش فرمی داشت که به هیکلش زیبایی خاصی میداد.باولع مشغوله لیسیدنش شدم.میلیسدموگازریزازش میگرفتم.نفس های بیشمارش وضربان تندقلبش ازلذتش میگفتن.کم کم اومدم پایین.همینطوربدنه سفیدولطیفشومیبوسیدمومیلیس دم.به شرتش رسیدم،خیس خیس بود،یه نگاهی بهش کردم.ملحفه تختوکشیدروصورتش.سارام خجالت کشید.شورتشودراوردم.کس سفیدوبی مویی داشت.کوچیک بود.انصافاخداخوب همه ی زیبایی هاشوتو سارا جمع کرده بود.پاهاشو باز کردمو سرموگذاشتم بین پاهاش. هنوزچندباری بیشتر زبونمو رو کسش نکشیده بودم که ارضاشد. رفتم کنارش درازکشیدم.ملحفه رو زدم کنارو لبشوبوسیدم.موهاشونازمیکرد .گذاشتم تاحسابی ازین وضعیت لذت ببره.بلاخره گفتم سارای من؟سارای نازم گفت شروع کن.حالت چهاردستوپا بهش دادم.رفتم واز رو میز آرایشش کرمی برداشتم رفتم پشتش.نمیدونم چی شدکه این سواله احمقانهوپرسیدم!سارااوپنی؟!
    بیشعور بار اولمه!!!
    کیرموحسابی چرب کردم.کون ساراروهم همینطور.کیرموگذاشتم روسوارخش.نمیرفت.هرکاری میکردم بدون اذیت شدن بره نمیرفت.آخریه زوراساسی زدم.سرش رفت تو.دیدم ساراملحفه تختوچنگ زدوبادوتادستاش جمع کردوکشیدسمت زیرش.تاآخر کردم تو.بعدازچنددقیقه شروع به تلمبه زدن میکردم.همزمان کس سارارو هم میمالیدم.دقیقه هابالذت سپری میشد.ساراباهرتلمبه ای آهی شهوت ناک میکشید.دیگه داشتم به اورگاسم نزدیک میشدم.گفتم ساراکجابریزم؟گفت هرجادوست داری.منم سرعتموبیشترکردم.فضای خونه باآه و ناله های منوساراپرشده بود.اومدن آبمو حس کردم.دادی زدم سارا و آبمو تو کونش خالی کردم. ساراهم تواین بین باز ارضا شد.بغلش کردموبوسیدمش. ساعت اتاق دادمیزدکه ساعت۶.۳۰غروب شده......

  8. #48
    نامادری !!

    دو سالي بود که با علي رفيق شده بودم هميشه از باباش بد ميگفت از زن باباش خوب
    نميدونستم هميشه همه از پدر يا مادرشون خوب ميگفتن بعد از زن بابا و شوهر ننه بد ميگفتن
    اما اين برعکس بود واسه اينکه ته و توي قضيه رو دربيارم بيشتر باهاش صميمي شدم و رابطم رو باهاش بيشتر کردم
    تا اينکه ديگه يه مدلايي با هم رفيق فابريک شديم و درد و دل ميکرديم و خلاصه بعد از يه مدتي دعوتم کرد خونشون ...
    تو اتاقش نشسته بودم که صداي چند تا مرد رو شنيدم که دارن با علي چک و چونه ميزنن کف گوز مونده بودم که علي چيکارس که ما نميدونيم؟
    خلاصه بعد از يه 5 دقيقه اي اومد تو اتاق :
    - خوار کسده خر....يه سيگار بده بينيم
    - بابا مامانت خونست تابلو
    - سيکتير پيليز بده بياد
    -بيا.... ببينم علي قضيه اينا چي بود؟؟ تو کاسب بودي و ما نميدونستيم؟؟ جاکش مگه ميخواستيم بيايم تلپ شيم تو مغازت که آمار ندادي؟؟
    - فعلا خفه شو بعدا واست ميگم عرق داري؟؟
    - آره بايس بريم از خونه بياريم
    - پس پاشو
    بلند شديم رفتيم عرق رو آورديم و شروع کرديم به خوردن حالا نخور و کي بخور؟(!!!)
    بعد از اينکه حسابي مست و پاتيل شديم گفت قراره خانم بياد ميکني؟؟
    - جلوي مامانت؟؟
    تو کاري به اين کارا نداشته باش اون نيست
    - باشه من که از خدامه
    - پاشد رفت بيرون و زود اومد تو .. يه دقيقه اي نگذشته بود که ديدم يه زن حدود 35-40 ساله آخر خاله خانم خوشگل و فوق العاده خوش هيکل با يه تاپ و
    دامن اومد تو و سلام کرد واسم عجيب بود اولش علي خيلي عادي سلام کرد بعد يهو پاشد و درست حسابي طرف رو تحويل گرفت
    خلاصه خدش رفت بيرون و ما هم دست به کار شديم خيلي يارو کار درست بود :
    - علي آقا گفته بايد خيلي بهت حال بدم راستش رو بگو چيکار کردي واسش که اينقدر هوات رو داره؟؟
    - ما هم که انگار طرف جنده زير خوابمونه برگشتيم گفتين تو کاري به اين کارا نداشته باش بده و پولت رو بگير و برو
    آقا همينجوري که داشت شلوارمون رو در مياورد ديدم دست کرده از زير تخت اسپري علي رو برداشته گفتم: مثل اينکه به علي زياد دادي
    جاي همه چي رو هم بلدي
    - اينم به تو ربط نداره
    کلي خورد تو راهگوزمون زنيکه جينده واسه ما شاخ و شونه ميکشه
    آقا کيرمون رو گرفت تو دستش و خيلي ماهرانه باهاش ور ميرفت يه جوري که احساس کردم آبم داره مياد اما انگار يه چيزي جلوي اومدنش رو گرفته
    بعد شروع کرد با تمام ولع و قدرتي که داشت ساک زدن جوري که اگه من يه همچين ساک زدني رو از دور ميديدم آبم ميومد
    اما اسپريِ کار خودش رو کرده بود
    بعدش پاشد و تاپ و دامنش رو درآورد و خوابيد
    دستم رو کشيد جلو يه جوري که بشينم رو شکمش و کيرم رو بزارم لاي پستوناش
    منم کيرم رو انداختم لاي پستوناش با وجود اينکه خوابيده بود و پخش شده بود اما اندازه کلم سينه بود
    بعد با دستاش سينه هاش رو جمع کرد و منم شروع کردم عقب جلو کردن همين جوري که عقب و جلو ميکردم دهنش رو باز کرده بود
    که کيرم وقتي ميرفت جلو مک ميزد
    ديگه داشتم ميترکيدم کيرم ميخواست شليک بزرگي بکنه
    بلند شد و چهار دست و پا پشت کرد بهم و کونش رو قمبل کرد و داد بالا

    کيرم رو چپوندم تو کسش ورفتم فضا
    يه سه چهار دقيقه نرسيد که با تمام قدر خالي کردم تو کسش جوري که ديگه جا واسه خود کيرم نبود
    اما هنوزم شق شق بودم
    پاشد و خودش رو تر و تميز کرد و گفت همين ؟؟ علي رو صدا کن اگه ديگه نميخواي ...
    بلند شدم و بغلش کردم و خوابوندمش رو تخت
    به شيکم خوابونده بودمش دوباره به حالت قبل درش آوردم و اينبار چپوندم تو کونش واي که چقدر تنگ بود
    معلوم بود که زياد از عقب نداده چون واقعا کونش کردني بود
    اينبار يه 10 دقيقه اي تلمبه زدم و حواسم بود که خالي نکنم تو سولاخش
    همون موقع علي از در اومد تو خواستم بلند شم که زنه نزاشت علي هم لخت شد و رفت بالا سر زنه وايساد
    کيرش رو انداخته بود تو دهن زنه يارو هم حسابي داشت ميساکيد
    بعد اوم زير زنه خوابيد و کيرش رو از جلو فرو کرد
    بعد از چند ثانيه تلمبه زدنامون هماهنگ شده بود من که ميکردم تو اون ميکشيد بيرون و بالعکس
    علي اسپري نزده بود واسه همينم آبش به نسبت زودتر ميومد
    بعد از يه 3-4 دقيقه اي من پا شدم و علي هم پشت سرم پاشد زنه هم به کمر خوابيد
    جفتمون خالي شديم واي که چه لذتي داشت زنه به معناي واقعي داشت گاييده ميشد همينم واسم لذت بخش بود
    دو تا کير با هم کرده بوديم تو دهنش و آب جفتش هم با هم خالي شد علي که کشيد بيرون زنه اومد دهنش رو باز کنه که آبا رو بريزه بيرون من
    تا ته کيرم رو هو دادم تو دهنش و با دستم دهنش رو گرفتم و بهش فهموندم که بايد تاآخرش رو بخوره
    بدبخت همه آب کيرا رو خورد وقتي هم که داشتم کيرم رو از دهنش ميکشيدم بيرون متوجه شدم داره حالش بهم ميخوره و بالا مياره
    بعد از يه چند روزي يه کار خيلي واجب با علي داشتم هر چي هم زنگ ميزدم خونشون کسي تلفن رو جواب نميداد
    رفتم دم خونه علي اينا زنگ زدم بعد از يه دو دقيقه اي همون زنه اومد دم در تا من رو ديد سرخ و بور شد گفتم تو اينجايي؟؟
    ميشه علي رو بگي بياد کار دارم مزاحمتون نميشم
    گفت علي نيست
    گفتم مگه ميشه؟؟ پس تو اينجا چه غلطي ميکني؟؟
    رفتم تو و خونه رو گشتم ديدم واقعا از علي خبري نيست گفتم تو هم منتظر علي هستي؟؟
    گفت نه اون رفته شمال
    ديگه داشتم شاخ در مياوردم گفتم : پس تو.... آخه تو اينجا...؟؟
    - بله من همون نامادري علي هستم
    داشتم از خجالت آب ميشدم ميخواستم فرو برم تو کون زمين اونم که فهميده بود اومد جلو و دستش رو صاف گذاشت رو کيرم................

  9. #49
    PM

    آفلاین

    توجه
    دوستان عزیز این داستان از سایت های دیگر جهت سرگرمی شما در اینجا كپی شده است.

    سکس با دوست خواهرم

    سلام من ابی هستم 18 ساله می خواهم یه داستان بنویسم داستان یه دختر که خیلی دوست دارم...
    10 ماه پیش صبح سایت 7 بود همه خانواده من می خواستن برن شمال به جر من پریروز که تصمیم گرفتن برن شمال خونه عموم من یه بهونه هایی آوردم که درس دارم می خوام به کنکور نگاه کنم حوصله مهمونی ندارم بخصوص تو خونه عموم که یه تکونی بخوری میگه پسر جان درست بشین. بسیجیه که نگو و نپرس از اون بسیجیا...
    بگذریم خلاصه بهونه های آوردم که راضی شدن تو خونه بمونم. می خواستم خوش بگذرونم همه جوره. خبری هم نداشتم که دوست خواهرم می آد خونه پریروز شد امروز ساعت 7 همه که نگم بهتر کیا کل خانواده آماده شدن که برن.
    ساعت 11 از خواب بیدار شدم صبحونه آماده بود خوردم نشستم پای ماهواره ولی داداشم همه شبکه های سکسی رو قفل کرده بود فکر می کرد از همه زرنگ تره نمیگه که سایتوو حالش کافیه یه vpn داشته باشی دیگه همه چی ردیفه از ماهواره هم بهتر به کامپیوترم نمی زارم هیچ کس نزدیک بشه بگم باور نمی کنین هارد من یک تراس بیشتر از 150 گیگ پر از فیلم ، عکس خلاصه سکس تو سکسه حدودن بیشتر از 500 تا سایت سکسی می شناسم که اگه بخواین براتون می ذارم ، تا اون موقع یه موقعیت سکسی برام پیش نیومده بود ولی خدا شانس بده به همتون که من ندارم فیلمی رو گذاشتم که اگه نگاه کنین آب کیرتون خود به خود می ریزه. همین موقع ها که حشري شده بودم به هیچ چی فکر نمی کردم یهو زنگ خونه بزنگید. پاشدم گفتم چه زود برگشتن قرار بود فردا بیان گیرم بزرگ شده بود خلاصه لباسم رو درست کردم رفتم که در رو باز کنم درو که باز کردم یه فرشته جلوم ظاهر شد صورتم قرمز شد بجای سلام همین جور بهش نگاه می کردم صدام می کرد آقا ابی آقا ابی گفتم جــانم خجالت کشید سرشو انداخت پایین گفت ببخشین سپیده خونه است؟ گفتم نه خونه نیس رفته بیرون.
    کی می آد . نمی دونم شاید یه 10 ، 20 دقیقه ای طول بکشه نمی دونستم که چجوری بیارمش خونه مانتو کوتاه پوشیده بود دلم آب افتاد نگاهم به زانوهاش بود اولین باری نبود که میدیدمش خونه ما اومده بود که با خواهرم درس بخونه دوم دبیرستان بود منم خیلی سعی کرده بودم که رابطه دوستانه باهاش برقرار کنم موقعیت درست درمون پیش نیومده بود ولی با هم یه جورایی صمیمی بودیم. گفت که میره و باز بر میگرده بهش گفتم رویا خانوم می تونی بیای خونه دیگه باید پیداشون بشه رفتن بیرون. گفت مگه خونه کسی نیس گفتم نه نه ولی خیلی وقته که رفتن الان میان . گفت نه میرم خونمون می آم دوباره. گفتم چه کاریه این همه راه رو بری میگم که الان میان تا وقتی که بیان یه قهوه مهمون من و اگه خواستی هم کامپیوتر کار می کنیم آخه به کامپیوتر علاقه زیادی داره هر چند وقت یک بار با هم کار می کردیم. انگار که یواش یواش داش رازی می شد گف خیله خوب ولی اگه تا 20 دیقه دیگه نیان من میرم باشه هر چی شما بگین اگه نیان برو.
    امد خونه . وای چه حالی داشتم زربان قلبم فکرکنم 100 شده بود داشتم حال می کردم در حد تیم ملی یه دختر خوشکل تو خونه، منم شهوتی رفت نشست تو اتاق خواهرم منم رفتم که قهوه درست کنم وقتی که برگشتم رفته بود اتاق من به سرم زدم که وای سایت های سکسیو پوشه های فیلم ها باز هستن نا امید شدم که الانه که پاشه و بره ولی به روی خودم نیاوردم رفتم تو اتاق اینم یه قهوه برا رویا خانوم پوز خندی زد گف سپیده کجا رفته!!؟؟ دیدم که همه پوشه ها رو بسته نمی دونستم چی بگم با یه عه او رفتـــن رفتن بازار که خرید کنن داشتم سکته میکردم گف آها که این طور . آره حالا قهوتونو میل کنین الانه که برسن .
    قرمز شده بود که نگو رفتم کنارش بفرما قهوه به خودم می گفتم که این اون همه سکسی رو دیده می خواد چی کار کنه نفس نفس می زدم که گف ببین یه چیزی می گم بهم نخندی گفتم نه هر چی دلت می خواد بگو .
    گفت که من من من تا حالا دوس پسر نداشتم اگه که ... اصلا ولش کن گفتم نه بگو با کمی مکث گفت من خیلی دوس دارم که یه پسر بغلم کنه می خوام بودنم چه حسی داره بغلم می کنی انگار که خواب می دیدم واقعا اون داشت به من می گفت منم که از خدام بود گفتم آره ه ه
    بپر بغل عمو ... با خنده ازروی صندلی دستمو گرفت پاشد وقتی که بهش چسبیدم بهترین حس دنیارو داشتم بدنش که بهم خورد با فشار دادن سینه اش تو سینم انگار که تو بهشت بودم توصیفش خیلی سخته . که اون موقع چه حالی داشتم بدنش خیلی گرم بود صدای قلبش رو احساس می کردم دیگه چی بگم براتون که بهترین لحظه زندکیم بود یه یه دقیقه ای بغلش کردم خواستم ازش لب بگیرم لبمو که نزدیک لبش بردم خودشو عقب کشید گفتم نترس بابا چیزی نیس گازت نمی گیرم بیا؟! لبم که به لبش خورد انگار یه شک 220 ولت به گیرم زدن تو 2 ثانیه بزرگیش کامل شد حشری شد بودم که به کل لباش زبونش رو آوردم تو دهنم نمی تونستم نفس بکشم اونم همین طور ، نا گفته نماند که براتون بگم شاید بدونین تو سکس دخترا 80 % حالشو می برن پسرا 20 % . حالا بگزریم
    دستاش دور کمرم بود یواش یواش می خواست که بیاره سمت گیرم منم دستمو بردم دور مانتوش تا دکمه هاش رو باز کنم معلوم بود که بار اولشه چه لذتی داشت سعی می کردم که مث فیلم های سکسی که دختر و پسر چه کارای می کنن که خودتون آشنایی دارین خوردن گردن از این جور چیزا . نفس نفس زدنش حشری منو چند برابر می کرد دیگه طاقت نداشتم می خواستم سریع مانتوش رو باز کنم سریع همه دکمه هاش رو باز کردم وقتی که مانتوشو در آوردم نمی دونم چی شد گفت بسه دیگه ...
    گفتم:چی
    کفت: دیگه بسه می خوام برم خونه
    گفتم که چی داری می گی حالت خوبه سعی کردم که لباسش رو در بیارم ولی نشد.
    این دیگه چه جور دختری بود حالمم خیلی بد بود چنان كيرم راست شده بود كه سرش داشت شلوارمو پاره می کرد . داشتم فکر می کردم که شوخی می کنه ولی جدی بود فکری به سرم زد از اون فکر های شیطونی که به زور لباسش رو در بیارم که هر کاری دلم خواست باهاش بکنم مانتوشو برداشت مو هاشو درست کرد وقتی که بهش نگاه می کردم شیطون می امد سوراغم خیلی زیبا بود فرستو نمی خواستم از دست بدم ولی چه کنم چه کنم که اگه به زور نگهش می داشتم فکر می کردم که چه بالای به سر من می آد اگه باباش بیاد سراغ من اگه به بابام بگه وای که چی میشه خیلی اگه اگه های دیگه که دیگه زنده نمی مونم اگه خانوادم بفهمن ...
    هـی به چه کنم چه کنم افتاده بودم واقعا داشتم بهش یه چورای التماس می کردم هر چی که بهش گفتم نرو ولی ...
    ازش پرسیدم که چرا داری این کارو می کنی چرا داری می ری هچی نگفت دیگه دیر شد بود رفتو گفت به سپیده بگو اومدم نبودی
    شما فکر می کنید که چرا نمود و رفت چرا ها چرااا؟؟؟

  10. #50
    خواهرزنم مهری


    سلام اسم من غلامه و 30 سال سن دارم چند وقت طول کشید تا به خودم به قبولونم این داستان رو بنویسم. البته داستان نیست واقعیته شاید تلخ باشه ولی مساله اینه که اتفاق افتاده. داستان مربوط میشه به خواهر زنم مهری. اون چند سالی از من بزرگتره و 2 تا هم بچه داره رابطم هم با شوهرش خیلی خوبه ولی از روز اولی که با زنم نامزد بودم نمیدونم چرا یه جور دیگه به اون علاقه داشتم. البته مهری هیکل زیاد خاصی نداشت شاید هم از نظر خیلی ها معمولی بود ولی برای من فرق داشت. قدش تقریبا 165 ، اندام نسبتاٌ تو پر سینه های نسبتاً بزرگ و باسن نسبتاً زیبا (از نظر من عالی) رابطه خوبی با هم داشتیم. به عنوان شوهر خواهرش همیشه بهم احترام میذاشت و هوامو داشت. بارها موقعی که داشتم زن خودمو میکردم همش مهری رو تو ذهنم مجسم میکردم و همش جلو چشمام بود کم کم به این نتیجه رسیدم که دچار بیماری روانی شدم.و یواش یواش داشت از خودم بدم میومد تا اینکه یه روز که رفته بودیم خونه مهری. زنم برای خرید میخواست بره بیرون که با اصرار بچههای مهری برای بیرون رفتن مواجه شد مهری هم بنده خدا ناچار شد با خواهرش و بچههاش بره بیرون من چون حوصله نداشتم نرفتم. و تو خونه تنها موندم شوهر مهری هم رفته بود یه شهر دیگه ماموریت.

    نیم ساعتی از رفتنش گذشته بود و من جلوی تلوزیون دراز کشیده بودم که یهو دیدم در واز شد و مهری با عجله اومد داخل ظاهراً چیزی جا گذاشته بود با سرعت رفت تو اتاق خوابش و وقتی داشت بر میگشت یه لحظه اومد از من خداحافظی کن که پاش پیچید و پرت شد رو زمین. من مثل فنر از جام پریدم و رفتم سمتش بنده خدا از درد اشک تو چشماش جمع شده بود و اصلاً نمیتونست روی پاش وایسه ازش اجازه گرفتم که کمکش کنم تا از جاش بلندش کنم اونم قبول کرد. دست انداختم زیر بغلش و بلندش کردم. نمیدونم چی شد وقتی بوی عطرش که با عرق زیر بغلش قاطی شده بود به دماغم خورد تمام افکار شهوانی که راجبش داشتم از جلوی چشام رد شد. بازم نتونست درست واسه و به ناچار (از خدا خواسته) بغلش کردم. بدن نرمشو با تمام وجود حس میکردم البته یکم هم سنگین بود جوری که به سختی تا اتاق خوابش رسوندمش ولی وقتی خم شدم که بزارمش رو تختش تعادلمو از دست دادم و با هم افتادیم رو تخت تا اومدم خودمو جمو جور کنم دیدم کامل افتادم روش خیلی حول کرده بودم فکر کنم صد دفعه ازش عذر خواهی کردم اونم هر دفعه میگفت اشکال نداره . طوری نیست. هنوز پاش درد میکرد ازش پرسیدم پماد سالیسیلات تو خونه داره گفت اره و گفت زانوش بد جوری درد میکنه. رفتم پمادو اوردم و ازش خواستم تا شلوارشو تا روی زانوش بزنه بالا. البته اینو بگم مهری جلوی من حجاب نمیزد و معمولاً با بلوز آستین کوتاه و شلوار جلوم میگشت. هر کاری کرد، شلوارش از بس تنگ بود تا رو زانوش نیومد بالا بهش گفتم من میرم بیرون تا شلوارشو در بیاره و با مانتو بشینه و حتی اگه خواست خودش پمادو بزنه سر زانوش ولی گفت نه نمیتونه تنهایی این کارو بکنه و همین جور که داشت تو چشام نگاه میکرد دستش و برد زیر مانتوش و دکمه شلوارش و باز کرد و یکم باسنشو از رو تخت بلند کرد و گفته که شلوارشو بکشم پایین.

    اصلاً نمیتونم حال اون وقتمو توصیف کنم فکر کنم ضربان قلبم رو 10 هزار بود میخواستم از شدت اضطراب جیغ بزنم. با هر بد بختی بود شلوارشو تا زیر زانوش کشیدم پایین. خدایا باورم نمیشد پاهای گوشتی و سفیدی داشت وبخش بالای رونش رو مانتوش پوشونده بود تقریباً انگار دامن رو زانو پاش باشه. یکم پماد زدم رو زانوش و دوباره ازش اجازه گرفتم و اومد دستمو بزنم به زانوش که همون موقع موبایلش زنگ خورد. باور کن انگار 10 هزار ولت برق وصل کردن به ماتحتم. قلبم داشت وای میستاد. گوشیشو جواب داد. زنم بود که داشت ازش میپرسید چرا نیومدی اونم داستانو براش تعریف کرد. البته تا اونجا که خورده بود زمین و بغیشو نگفت و ازش خواست که به خریدش بدون اون ادامه بده بعد از چنتا تعارف تیکه پاره کردن گوشیو قطع کرد و دوباره به من نگاه کرد. دیگه نمی تونستم وقتو تلف کنم من که لخت مهری رو تو رویاهام تصور میکردم الان پاهای نیمه برهنش در اختیار من بود و داشتم پماد مالیش میکردم. شروع کردم با آرامش پماد رو به زانوش و یکمی بالای زانوش سمت رونش مالیدن. بدنش مثل پنبه نرم بود هر دفعه که دستمو رو زانوش بالا پایین میکردم یکمی خودشو سفت میگرفت کم کم پماد تاثیر خودش کرد و پوستش شروع کرد به گرم شدن حواسم کاملاٌ به کارم جمع بود و داشتم با دقت زانوش و بالای رونشو چرب میکردم فکرکنم یه ربع ساعتی طول کشید. یه لحضه سرمو بالا کردم دیدم مهری چشماشو بسته ، سرشو یکم رو به عقب خم کرده و گوشه لبشو داره گاز میگیره. احساس کردم داره لذت میبره. یکم دیگه جرات به خرج دادم و دستمو بالاتر بردم که در همین وقت چاک مانتوش باز شد و مانتوش به دو طرف رونش لیز خورد. خدایا باورم نمیشه دقیقاً تا بیخ شرتش پیدا شد یه شرت سفید نیمه توری که جلوی کسش کاملاٌ پارچهای بود و پارچه کاملاً خیس!!!!! دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم پماد بیشتر ی به دستم زدم و تا نزدیکای کسش دستمو روی رونش مالیدم. چند دفعه به آرومی این کارو کردم که دیدم با یه صدای خیلی ضعیفی گفت آه ه ه ه ه ه ه و کاملاً روی تخت به کمر دارز کشید.همینطور که دستمو روی رونش میکشیدم صورتمو به کسش نزدیک کردم. چه بویییییییییی خوبی میداد تو حس بوی کسش بودم که دستم تقریباٌ خورد به کسش. مهری یکم خودشو سفت کرد و با دستش دستمو عقب زد دیگه وقتش بود کارو تموم کنم دستشو سفت گرفتم و با یه حرکت از رو شرتش تمام کسشو کردم تو دهنم گفت تورو خدا اینکارو نکن آقا غلام و اومد با دستاش منو از خودش جدا کنه که کسشو گاز گرفتم. گفت آی ی ی ی ی ی و بازم خواهش کرد گفت نیمتونه تو صورت خواهرش نگاه کنه ولی دیگه کار از کار گذشته بود لبه شرتشو دادم کنار و کامل کسشو کردم تو دهنم. کسش خیس خیس بود و تا اینکارو کردم دوباره رو تخت ولو شد با تمام وجود کسشو داشتم میخوردم انقدر محکم چوچولشو مک زدم که موهامو دو دستی کشید و جیغ زد بازم ادامه دادم و با یه حرکت پاهاشو دادم بالا و کامل شورت و شلوارشو در آوردم دیگه رویام به واقعیت تبدیل شده بود.

    بازم پاشو باز کردم و دوباره شروع کردم به خوردن کسش از عسل هم شیرین تر بود. صدای نفساش تمام اتاق پر کرد بود و با دو دستش سرمو روی کسش فشار میداد. زبونمو مرتب میکردم تو کسش و در میووردم. دیگه بی خیال کش شدم و سرمو از روش برداشتم و جلوش وایسادم با چشمای خمارش داشت نگام میکرد به آرومی گفت کشتیییییییییم غلام. کیرمو از تو شلوارم در آوردم و آروم رفتم سمتش. دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم دیگه انگار درد زانویی وجود نداشت. سرشو آروم گرفتم و آروم کیرمو بردم سمت دهنش اونم چشاشو بست و دهنشو باز کرد. حالا داشتم از بالا نگاهش میکردم کیرمو کامل کرده بود تو دهنش و با ولع تمام میخورد همینطور که داشت کیرمو میخورد دکمههای بالای مانتوشو باز کردم و سینه هاشو از تو تاپش در آوردم. دو تا سینه تپل و قشنگ. یکم باهاشون بازی کردم و بعد زیر دهن مهری رو گرفتم و کیرمو از تو دهنش کشیدم بیرون دستمو گذاشتم رو شونش و بهش حالی کردم که رو شکم به خوابه. اونم گوش کرد و رو شکم خوابید و سرشو به یه طرف خم کردو و باز چشماشو بست از رو تختش دوتا بالش بر داشتم وهل دادم زیر شکمش تا یکم که کونش رفت بالا دوباره چاک مانتوش از رو کونش سر خورد و کونش کامل پیدا شد یه سوراخ نسبتاً تنگ که رنگش تقریباً صورتی بود. دوباره از پشت شروع کردم به خوردن کسش و زبونمو کردم توش چند دقیقهای این کارو کردم. دیگه وقتش بود کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و آروم کردم داخل جوری که تقریباً تا پیش تخمام رفت داخل با تمام وجود گفت آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . وقتی این صدا ازش در اومد اختیار خودمو از دست دادم و شروع کردم به تلبه زدن اول آروم و بعدش تند تند و محکم باور کردنش سخت بود که از کسی به این تنگی دو تا بچه اومده بود بیرون. کسش واقعاً معرکه بود، تنگ ، داغ و کاملاً خیس. ریتم تلبه زدن من همراه شده بود با صدای آه آه مهری. کونش بد جوری توجهم و جلب کرده بود. بعد از چند دقیقه کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و با دوتا دستم قمبلاشو از هم باز کردم و شروع کردم به خوردن سوراخ کونش. بهم گفت داری چیکار میکنی اونجا کثیفه ولی من اهمیت ندادم و نوک زبونمو کردم داخل واین کارو چند بار تکرار کردم و دیگه مهری مقاومتی نکرد احساس کردم یه جورایی خوشش اومده. یکم کرم سالیسیلاتو زدم به انگشت کوچیکم و آروم کردم تو سوراخ کونش ازم خواهش کرد که این کارو نکنم ولی من توجه نکردم وادامه دادم کرم تاثیر خودشو کرد و سوراخ کونش شروع کرد به سوختن. بهم گفت چکارم کردی سوراخم داره میسوزه ازش خواسته یکم تحمل کنه و کم کم آروم شد احساس کردم که یکم بی حس شده. کیرمو با آب دهنم کاملاٌ خیس کردم و سر کیرمو گذاشتم روی سوراخش تا اومدم فشار بدم خواست نذاره و برگرده که نذاشتمش . گفت من حتی به شوهرم هم اجازه ندادم از کون بکنتم. من بهش گفتم او شوهرت بود ولی من غلامتم!!! و دو باره برش گردوندم و کیرمو گذاشتم رو سوراخش و فشار دادم. گفت غلام تورو خدا آروووووووووم که من سر کیرمو کردم داخل. با ناله گفت آی ی ی ی ی ی ی ی ولی خوشبختانه پماد یکم بی حسش کرده بود. فکر کنم یک دقیقه تو همون حالت نگرش داشتم. فشارمو زیاد تر کردم و 2 سانت دیگه کیرمو کردم داخل بازم ناله آرومی کرد تقریباً 10 دقیقه طول کشید و تمام کیرمو تا ته کردم تو کونش احساس کردم سر کیرم به چیز داغی خورد. آروم شروع کردم به بیرون کشیدن کیرم هر سانت از کیرم که از کونش در میومد با دستش ملافه رو چنگ میزد تا نزدیک ختنه گاهم کیرمو از تو کونش کشیدم بیرون و ایندفعه با یه حرکت تا ته کردم داخل و صدای آی ی ی ی ی ی ی مهری بیشتر تحریکم کرد. چند دفعه این کارو کردم و دیگه سوراخ کون مهری کاملاً جا باز کرده بود و اون خودشو سپرده بود به من شروع کردم به آرومی تو کونش تلمبه زدن صدای آه ه ه آ ه ه ه مهری داشت دیونم میکرد. یدفعه کیرمو از تو کونش کشیدم بیرون و اونم گفت وای ی ی ی ی ی ی و گوزید. نمیودونم شاید مریض جنسی باشم ولی از شنیدن صدای گوزش دوباره تحریک شدم و این دفعه کیرمو محکم کردم تو کونش و چند بار پشت سر هم تلمبه زدم و دوباره کیرمو کشیدم بیرون و دوباره بلندتر گفت آ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی و ایندفعه دو دفعه پشت سرهم گوزید بازم کیرمو کردم تو کونش و این دفعه تقریباً 10 دقیقه تو کونش تلمبه زدم . صدای آه آه مهری تمام اتاقو پر کرده بود دیگه آبم داشت میومد با فشار کیرمو بیشتر از هردفعه تا ته کونش فرستادم و خودمو رها کردم احساس کردم 2 لیتر آب ازم رفت تا قطره آخر آبمو خالی کردم تو کونش و تو همون حالت روش دراز کشیدم. کار تموم شده بود و مهری عزیزمو کرده بودم. دیگه انگار هیچ کاره دیگه ای برای انجام دادن توی دنیا نداشتم. خودم یکم جمو جور کردم و کیرم که تقریباً شل شده بود رو از تو کون مهری در اوردم تو همین لحظه بازم مهری گوزید و این دفعه یکم از آبم از کونش اومد بیرون. درست حس کرده بودم یکم از عن مهری چسبیده بود سر کیرم اینم بخاطر اون بود که تا ته کیرمو کرده بودم داخل ولی به هیچ وجه ناراحت نشدم و با دستمال پاکش کردم و بعد هم کون مهری رو پاک کردم و دو تا قمبلاشو بوسیدم. برش گردوندم و تو صورتش نگاه کردم تو چشماش یکم اشک بود بغلش کردم و شروع کردم به خوردن لباش اونم با من همراهی کرد بعد از چند دقیقه لبمو از رو لبش برداشتم. و تو چشماش نگاه کردم گفت غلام بهم قول بده این دفعه اول و آخر بود. من فقط خندیدم چون میدونستم این فقط شروع کار بود............

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •