صفحه 4 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 157

موضوع: تک داستان های khabat1979

  1. #31
    دختر ارمنی
    ساعت حدود 12 شب بود و روی تختم افتاده بودم
    تو افکار خودم فرو رفته بودم به دختری که تا حالا باهاش بودم. از بعضی خاطرات خوب و از یه سری خاطرات تلخی که تو ذهنم داشتم انگار همین دیروز اتفاق افتاده بودن. یه حس عجیبی بهم دست داده بود و داشتم دیوونه میشدم هزاران سوال بیجواب تو ذهنم بود که شاید نصف بیشترش تا اخر عمرم بدون جواب باقی میموندن. ناخداگاه چشمام رو روی هم فشار دادم و سیگارم رو دود میکردم و صدای ملایم استریو که واقعا با هر کلمه که میخوند دنیایی از احساس رو جلوی چشم شنونده به تصویر میکشید صدای تک وفراموش نشدنی که هر چقدر هم تکرار بشه باز برای من از بهترینها و تکرار نشدنی هاست. صدای مرد سرگردان و عاشقی گم کرده ره بی آشیانه صدای جاودانه ی ویگن: {زین پس محزون و خاموشم عشقت خاکسترم کرد در دست باد پاییزی نشکفته پرپرم کرد...}
    در همین حال یهو یکی از قشنگترین خاطراتم در ذهنم هویدا شد تک تک لحظه هام رو خیلی خوب باهاش به یاد داشتم و دارم. دقیقا سه سال و چهار ماه پیش بود که باهاش آشنا شدم یه دختر ارمنی با چشمهای قهوه ای و پوست کمی تیره (نمیشه گفت سبزه بین سفید و سبزه بود) موهای مشکی فر یه مانتوی ساده با یه شلوار جین آبی. از همون اول که دیدمش بدنم یخ کرد انگار که سالهاست اونو میشناسم. دختر ساده ای بود ولی همون سادگیش بود که آدمو مجذوب خودش می کرد. توی محلمون خیلی می دیدمش کمی که رفتم تو نخش و فهمیدم مجرده و دوست پسر نداره خیالم راحت شد که یک قدم بهش نزدیک شدم. آمارشو گرفتم و همه چیزشو در اوردم اسمش نونه بود 23 ساله یه برادر بزرگتر هم داشت که همسن خودم بود. با 2 نفر دوست بوده که رابطشون بهم خورده. بعد از کمی پرسوجو که اطلاعاتم کامل شد داشتم نقشه میکشیدم که چطور دلشو به دست بیارم که یوقت اشتباه نکنم و او از من بدش بیاد یه روز شنبه بود که توی کلیسا وایساده بودیم با رفیق قدیمیم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و هیچ چیزی رو از هم مخفی نمیکردیم اسمش هم پاتریک بود و منم لحظه به لحظه نونه رو زیر نظر داشتم که یهو دیدم یه پسر تخم جن سیریش شده بهش. از طرز رفتارش معلوم بود که پسره مزاحمشه. با آرنجم زدم به دست دوستم و راه افتادم به طرفشون رسیدم پشت سر پسره. نونه که فهمید ماجرا چیه رنگش پرید با خودش فکر کرد که الان یه دعوای حسابی راه میوفته پسره یه آن به خودش اومد برگشت رو به من گفت: فرمایش؟
    جواب دادم: مزاحم دختر مردم شدن کار زشتیه پسرک.
    که جواب داد: اونش به خودم مربوته پسر جون.
    منم دیدم که واقعا پسره رو داره گفتم: کردمت نگی مامان جون.
    طرف که کم اورده و جلو یه جمع دختر و پسر کیر شده بود یه نگاه به من انداخت و از اونجا رفت و منم رو به نونه که از حرکت من خوشش اومده بود گفتم: بابت بی ادبی که جلوی شما کردم معذرت میخوام و بدون اینکه مجال جواب دادن بهش بدم برگشتم و به رفیقم گفتم بریم و راه افتادم.
    یه سه روزی از این ماجرا گذشت. بعدازظهر بود که با رفیقم داشتیم تو محل قدم می زدیم که دیدم رفیقم می گه تئو یکی کارت داره برگشتم دیدم خودشه با یکی از دوست های دخترش وایسادن. کمی رفتم نزدیکتر و گفتم: بله کاری داشتید؟
    با اشاره به دوستش گفت کمی اونطرف تر وایسه و بعدش رو به من گفت: میخواستم بابت شنبه ازتون تشکر کنم. فکر می کردم میخوایی دعوا کنی.
    گفتم: خواهش می کنم انجام وظیفه بود. من آدمه دعوایی نیستم.
    یه یک دقیقه ای تو سکوت گذشت که گفتم: بیشتر از این مزاحمتون نمی شم اگر خواین من شمارمو میدم کاری داشتین در خدمتیم. که خودشم مبایلشو آماده کرد. خلاصه شمارمو گفتم و یه میس کال انداخت که پرسید: راستی اسمتونو نگفتین؟
    گفتم: تئو هستم.
    بعد هم خداحافظی کردیم و من و رفیقم یک ساعتی قدم زدیم و من به طرف خونه.
    همون شب موبایلم زنگ خورد جواب دادم و حدود یکساعت و نیم با هم حرف زدیم.
    دو روز بعد بود که داشتیم با هم تلفنی حرف می زدیم که با هم حرفمون شد و او به من گفت که دیگه زندگی براش مهم نیست و بعدش گفت که: الان چاقو دستمه می خوام رگ خودمو بزنم و راحت شم که من با شنیدن این حرف از جام پریدم و سریع لباس پوشیدم با تمام قدرتی که داشتم شروع کردم دویدن به طرف خونشون.
    وقتی رسیدم دم در زنگ زدم که با کمی تاخیر درو باز کرد تو حیاط بودم که دیدم با یه شلوار جین و یه تیشرت اومد نشست روی پله اول روم نمیشد برم کنارش بشینم کم کم رفتم جلو و کنارش نشستم دستاشو گرفتم و نگاه کردم میخواستم مطمئن بشم که کاری نکرده باشه که گفت اونجا نیست یه جای دیگرو بریدم که رنگم شد گچ. با لکنت پرسیدم کجا رو؟ که کمی از بالای تیشرتش کشید پایین سه چهار تا خط کوچیک دیدم که یهو زدم زیر خنده. تعجب کرد گفت: برای چی می خندی؟
    در جوابش گفتم: حداقل یه دو تا خط درست و حسابی مینداختی.
    تو حالت بغض خندش گرفت. سرم رو بردم نزدیک و چسبوندم به سرش و دستمو گذاشتم روی زخمهاش کم کم دستمو بردم پایین تر و سینشو تو دستم گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم ودهنمو چسبوندم به دهنش و شروع کردم به مکیدن لبهاش هر چقدر بیشتر می مکیدم تشنه تر می شدم دستمو از روی پیرهنش کشیدم تا رو شلوارش دکمه ی اول رو باز کردم که دستم راحت بره تو بعد پیرهنشو گرفتم تا روی سینه هاش کشیدم بالا و سرمو بردم سمت سینه هاش کمی سینه هاشو خوردم و باز شروع کردم لب گرفتن دستشو گرفتم و دسته دیگم از زیر بغلش سینشو گرفته بودم بردمش سمت راه پله ها و دستمو انداختم از لای شلوار رد کردم و نوک انگشتمو کردم تو کسش سریع دکمه های شلوارشو کامل باز کردم برش گردوندم پشت به من. خودم هم سری دکمه های شلوارمو باز کردم و کیرمو در اوردم شلوار نونه رو از پشت تا زیر باسنش کشیدم پایین تو اون حالت اون فقط یه نگاه زیر چشمی به کیرم انداخت. اونقدر حشری بودم که پشتش زانو زدم و زبونمو کردم لای کوسش بعدش پا شدم آروم از پشت کیرمو گذاشتم رو کسش و خودش آروم آروم اومد عقب و تقریبا آخراش بود که کامل کیرم بره تو که یه آخ کوچولو گفت و عضلات کسش منقبض شد منم سینه هاشو محکم گرفتم تو دستم آروم یکم کشیدم بیرون و باز فرو کردم همین جور ادامه دادم که دو دقیقه نشده بود سریع کشیدم بیرون و آبمو ریختم رو دیوار و شلوارمو کشیدم بالا بعد نشستم رو پله ها اونم شلوارشو کشید بالا و نشست رو پام و ازم پرسید: تئو تو فقط همینو میخواستی؟
    که من هم در جوابش بهش گفتم: به روح پدرم قسم که تا نفس تو بدن دارم پای تو می مونم.

  2. #32
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    نوشته ها
    23
    مممموم

  3. #33
    کیر با برکت
    ارسال در دسامبر 11, 2016 به دست ادمین — یک دیدگاه ↓
    از روز اول که میخواستم ازدواج کنم خاله زنم رو دیده بودم و پسندیده بودم چون دخترش ازدواج کرده بود نشد با خودش فامیل بشم تا قسمت شد دختر خواهرش رو گرفتم . ..

    خونه خودمون به محل کارم خیلی دور بود مجبور شدیم بدیم اجاره و بیائیم نزدیک محل کارم خونه اجاره کنیم . این وسط یه مقدارم واسمون می موند .آخرهای تابستون بود که یک شب خاله نسرین با دخترش معصومه اومدن خونمون کم کم دنبال جای جدید بودیم صاحبخونه خونشو لازم داشت و قراردادم در حال اتمام بود .به یکی دوتا بنگاه سپرده بودم یه کیس مناسب پیدا کنند . حرف اسباب کشی واین چیزها شد که خاله نسرین گفت ما هم مستاجرمون رفته اگه قابل می دونید بیاید خونه ما هم از خودمونید هم ما هم از تنهایی در میائیم . گرچه دوستش داشتم و این کار منو راحت میکرد ولی از جهاتی هم با این قضیه مشکل داشتم . بالاخره چند روز بعد یه قرارداد دستی با شوهرش نوشتیم و اسباب کشی کردیم . دو ماهی از اومدن ما می گذشت که قاسم آقا شوهر خاله نسرین فوت کرد به دلایل امنیتی از گفتن علت فوتش واقعا عاجزم دیگه واقعا مونده بودم در کار خدا. چه موهبتی بهم کرده واقعا .


    چند ماهی گذشت دیگه زمستون بود رفت وآمد ما واقعا زیاد شده بود دائم وقتی سرکار نبودیم یا خاله خونه ما بود یا ما خونه اون .دخترش هم می اومد واقعا هم دختر خوشگلی داره .هروقت هم می اومد حتما خونه ما یه سری میزد . خانمم یه شرکت با دوستش از قدیم الایام دارن واسه کارهای کامپیوتری هستش تازه گی کارشون گرفته بود و چندتا شرکت رو ساپورت میکردند . ترافیک کاریش زیاد بود و گاهی اوقات موقع شام می اومد خونه صبح زود هم میرفت . منم معمولا ساعت چهار خونه ام . نبودنش تو خونه کلافه ام میکرد اصلا به تنهایی عادت ندارم . یه روز پنج شنبه که از سرکار زودتر اومده بودم خونه نهار رو زدم به بدن و چایی رو هم دم کرده بودم به خیال اینکه خاله هم امروز میخواد بره سر خاک شوهرش .با خانمم تماس گرفتم ببینم کی میاد که گفت طبق معمول کار داره و تا شب نمیاد اومدم بساط دود ودم رو فراهم کردم پیکنیک رو آوردم زیر انداز نسوز رو انداختم و منقل و ذغال و بافورم آوردم خلاصه گفتم بعد مدتها امروز روزشه حسابی همه چیزو مرتب کردم و نشستم. بسط سوم چهارمی بودم که یکدفعه در خونه رو زدند حسابی حول کرده بودم میدونستم فقط خاله میتونه باشه چون خانمم که کلید داره درب پایین هم که بسته است فقط میتونه خاله باشه دیدم هرکاری کنم گندش دراومده پس از روراستی هیچ چیز بهتر نیست . رفتم درو باز کردم دیدم بعله خاله است با لباس تو خونگی پشت در و ایستاده بعد سلام و علیک تعارف کردم اونم نه گذاشت ونه برداشت اومد تو بلافاصله بعد اومدن گفت به به آقا مهرداد ببین چه خبره خاله تو هم آره گفتم خاله من گاهی اوقات اونم شب جمعه یه دودی میگیرم.


    نشست جای من پشت رول بساط و یه کمی گریه اش گرفت چندتا قطره اشک از گوشه چشماش جاری شده و گفت خدابیامرز قاسم آقا هم مثل تو بود هرازگاهی یه دودی می گرفت ولی خاله تو که حالا جوونی دیگه چرا ؟گفتم نپرس خاله نپرس که دلم خونه یه خنده ای کرد گفت اوه ه ه چه خبره اینقدر سروصدا میکنی بیا بیا بشین کارتو کن گفتم دیگه نمیچسبه گفت برای چی؟ گفتم هرچی زدم پرید . گفت از نو بزن خلاصه نشستیم و مشغول شدیم گفت الهه میدونه گفتم ای یکی دوبار خفتم کرده ولی چون میدونه تفریحی هر ماهی دو ماهی یکبار میزنم و کنترل میکنم کاری نداره . یه دونه پرتقال پوست کند و گفت گرچه میبره ولی بزن مزه دهنت عوض بشه گفتم خاله زحمتی نیست موز بده گرمه خوبه همینطوری با شلوارک و یه تی شرت جلوش نشسته بودم و واقعا دیگه خیلی زیاد از حد راحت رفتار میکردم موز و خورد کرده بود تو بشقاب و کم کم میزد به چنگال و میذاشت دهنم گفتم خاله افتادی به زحمتها گفت نه بابا یاداون خدابیامرز میافتم خیلی دوستش داشتم الان واقعا دلم واسش دلم تنگ شده…





    دوباره رفت تو حس منم که تقریبا منتظر این فرصت بودم بافورو رو گذاشتم تو منقل و شروع کردم نوازشش کردن چون فاصلمون کم بود گرفتمش تو بغلم و روی شونه هاشو میمالیدم گاهی هم یه دستی از روی روسریش به موها و گوشش می کشیدم گفت مهرداد جون ولم کن حالم بدتر خراب میشه انگار الان اون پیشمه دیگه ادامه اش صلاح نیست . گفتم چشم خاله دوباره مشغول شدم که اینبار برام یه چایی نبات درست کرد و داد بهم داشتم میخوردم که دیدم داره وسط شلوارک رو دید میزنه کیر لامذهب چنان بلند شده بود که نگو خوب بود شلوارک گشاد بود والا خیلی ضایع تر بود گفت خاله اینو شب با این کمری هم که الان داری سفت میکنی کی میخواد جوابشو بده؟ گفتم الهه گفت کم نمیاره ؟گفتم کم که چه عرض کنم تا هرجاشو بتونه که فبهالمراد باقیشم میسپاریم دست گلنار گفت گلنار کیه گفتم نمیشناسی خاله خیلی معروفه گفت منظورت صابون گلناره دیگه گفتم خاله توام یه خنده ای کرد گفت مهرداد امان از دست تو داشت میخندید که دوباره بغلش کردم و گفتم خاله میخوای با الهه تقسیمش کنید . یه دستی بهش کشید و گفت من بدم نمیاد ولی یه صیغه ای چیزی بود بد نبود تا اینو گفت دیگه حس کردم به ارزوم رسیدم انگار امروز روز شانس من بوده و خبر نداشتم گفتم اینکه کاری نداره الان خودمون می خونیم گفت نه مهرداد جان الان وقتش نیست باید صبر کنی تا وقتش گفتم کی وقتشه گفت خودم خبرت میکنم پاشد رفت هرچی التماس کردم گوش نداد و رفت چند روزی گذشت که گفتند میخوان طبقه بالا رو بفروشن برای معصومه خونه توی اصفهان بخرند آخه شوهرش کارش برای چندسالی افتاده بود اونجا ما هم گفتیم چه جایی بهتر ازاینجا.





    چند روزی مهلت گرفتیم و خلاصه طبقه بالا رو از نسرین خریدیم بعد عید بود از اون روز به بعد جور نشده بود دیگه بساط کنم یه روز که شرایط جور بود اومدم خلاصه بساط رو ردیف کردم نشستم که ذغال رو بزارم داغ بشه دیدم در میزنن پاشدم در وباز کردم دیدم نسرینه یه تیپی هم زده که نپرس کلی هم مغز پسته و این چیزها تویه سینی قدیمی گذاشته و اومد تو گفتم خدایش از کجا میدونستی الان میخوام بشینم که اومدی خندید و گفت علم غیب پسرم علم غیب لباشو گذاشت رو لبام و یه لب خوشگل گرفت و گفت مشغول شو که خیلی کار داریم چه دردسرتان بدم صیغه رو خوندیم و مشغول شدیم نسرین حدود 38سالشه قدش حدود 170وزنشم 63کیلویی هست سایز سینه هاش 85اینارو می نویسم که بدونید من کی رو تور کردم . تو 16 سالگی ازدواج کرده و الان فقط وفقط یه دختر 21ساله داره که اونم همون معصومه است که با شوهرش رفتند اصفهان زندگی میکنند زنم الهه 26سالشه قدش 167وزنشم 64کیلو مهندس کامپیوتره خودمم که چاکریم یه کله کچل دراز 190قدمه 94وزنمه یه ته شکم دارم بفهمی نفهمی قیافه هم ای بدک نیستم ولی برد پیت هم نیستم ولی خدائی کیر خوبی دارم یه کم سیاه هست ولی در عوض هم طول خوبی داره 25سانت هم قطر خوبی داره حدود 10سانت یه چیزی تو مایه این سیاه پوستاس الهه که اولش دیده بود میگفت از خر بهت پیوند زدن این کیر خره کم کم باهاش راه اومد ولی هیچوقت نتونسته تا حالا تمومشو تا آخر تحمل کنه . خلاصه خاله خوابید و گفت شروع کن مهرداد جون الان دیگه هم محرم شدیم هم من خیلی عطش دارم از اول عمرم یه کیر درست و حسابی نخوردم فقط بکن توش بدونه حاشیه که داره بدجور میخاره…





    ما هم یه دستی درش زدیم و شعله پیکنیک رو کم کردیم و افتادیم رو خاله حسابی اب انداخته بود سرش رو که گذاشتم درش دیدم هیچ شکلی تو نمی ره با این که این زن جا افتاده ولی اصلا انگار دوختی درشو کم کم خیسش کردم هل دادم توش تا بالاخره با مکافات نصف بیشترش رو دادم توش . شروع کردم آروم آروم تلمبه زدم که دیدم نسرین یه نفس عمیقی کشید همچین از ته دلش یه جون گفت که دلم ریسه رفت فشار وسرعت تلمبه رو بیشتر کردم دیگه حالا جا باز کرده بود و تا ته میرفت آبی بود که ازش سرازیر شده بود تا من کیرمو کشیدم بیرون که یه نفسی تازه کنه عین ادرار آخر کار که بی جون میاد یه آب غلیظی ازش شروع به رفتن کرد و منو به زور به سمت خودش کشید وبا التماس گفت بزن بکن توش بکن بکن مهرداد بکن کیرمو با دست گرفت و سریع کرد توش به سی ثانیه نشد که لرزش شدیدی کرد و لباش تو لبام قفل موند و آب منم تو کسش اومد نای حرکت نداشتیم همون جور افتادیم تو بغل هم بعد یه ربعی که دیگه حالمون جا اومد بلند شدیم و خودمونو تمیز کردیم اومدیم پای بساط برام ذغال می گرفت من هم می کشیدم گفتم نسرین خوب بلدیها گفت اختیار داری بیست سال تجربه دارم واسه اون خدابیامرز همیشه هم میچسبوندم هم ذغال میگرفتم تازه جنست هم خوب نیست حالا دفعه دیگه از باقی مونده جنس قاسم آقا میارم حالشو ببری خلاصه کلی گفتیم و حال کردیم یه بار دیگه هم اون روز برنامه خفنی داشتیم تا الانم نسرین زنمه الان سه سال داره میگذره الهه فهمیده با نسرین صیغه کردیم ولی بقول خودش میگه تف سربالا به هرکی بگم چه فایده اون خالمه تو شوهرم با اشاره به کیرم هم میگه اینم که سرشو هرروز مثل افعی بالا میگیره منم که جوون ندارم بخوام هرروز بخوابم زیرش پس همون بهتر که بره تو گاراژ خاله تا پارکینگ عمومی.



    خدایش زن خوبیه هوامو داره حالا که شراکت با خاله یه جا خریدیم بعنوان حق السکوت برای الهه برای دفتر کارش که دیگه اجاره نده تا ببینیم چی پیش میاد خودمونیم کیرم باید روزی دار باشه ها

  4. #34
    مستأجر سکسی من



    سلام به همه ي دوستاي رك و صميمي
    اسم مستعار من شاهرخ 27سالمه.
    داستان از اون جايي شروع شد كه تصميم گرفتم خونه بخرم. خيلي گشتم خسته شدم.
    خلاصه يه خونه پيدا كردم و با اجازه بامانمينا ( بابا و مامان) خريدم.
    همون بنگاه هم يه مستجر برام پيدا كرد.
    روز قرارداد خيلي جدي به دختر مستاجرم نگاه ميكردم. چون بيشتر وقتا به دخترا روي خوش نشون نميدم. چشم ها و صداي فوق العاده زيبايي داشت.
    ذهنيتم اين بود كه باش رفيق ميشم.
    خلاصه به قول خودمون مخ رو زديمو شماره و...
    نگو ايشون هم تو كاره مخ و گوشتكوب بودن(جوگير نشو)...
    خيلي زود اس ام اس بازي و جوك هاي سكسي شروع شد.
    اسمش شمیم، 28 سالش بود. طلاق گرفته بود. قد كوتاه 155 ، چهره سفيد معمولي اما با نمك و تو دل برو. سينه هاي كوچيك اما باسن متوسط و شيك.
    چند باري با هم رفتيم رستوران و انگولك و كون كرمولك بازي، ديدم خيلي hot هستش.
    تك و توك بوس بازي هم تو پارك اينا شروع شد و من دوستش داشتم. فقط به عنوان يه دوست دختر. اما اون فكر كنم دنبال كيس ازدواج بود.
    ميدونم هميشه از يه ديدن وشماره و اس ام اس و ...شروع ميشه و بعد پارك و رستوران و بعد دست دادن و لاس و بوس و لب و آخرش هم لنگ ها هوا.
    اما به نظر من لذت 100 % سكس = دوست داشتن دوطرفه + مهارت تو سكس (كه من ندارم)
    خلاصه همه رفتن مسافرت و من به خاطر كارم يا نقشه ي سكس يا هرچي كه شما بگين نتونستم برم. (ريدي با اين جملاتت)
    زنگ زدم بعدش ضد زنگ زدم. (بينمك!)
    شمیم جوووونم قرار شد فوري با آژانس بياد، منم يه شيو و صفا و دوش فوري گرفتم.
    توو حموم بودم كه زنگ درو زدن، لختكي اومدم درو وا كردم و رفتم. هميشه دقيقه 90 و وقت اضافه و دير ميرسم. (ازگل!)

    اومد بالا نشست و منم با حوله اومدم كسي شك نكنه. كلن زيادي راحتم.
    خوشم اومد ساده و شيك بود. يه لباس قرمز توري مثه هميشه هات. شلوار تنگ ميخواستم همون جا بچسبم... (بيجنبه ي ...) يه بوس دادم و رفتم اتاق آرايش و سشوار و دود از سشوار و كله زد بالا. ژل و قر و فر و ... (تمومش كن ديگه گندشو در آوردي).
    اومدم يه ميوه و آب آلبالبالو (آلبالو) خورديم و يه نگاه به چشم هاي هميشه مست و خمارش كردم. چقدر خواستني شده بود.
    يه موزيك ملايم گذاشتم و داستانبازي...
    آروم تو آغوشش كشيدم و يه بوس پر از عشق و شهوت از لباش كردم. نميدونم يه دفعه چي شد؟ ديوونه ي چشماش شدم يا محسور و مدهوش عطر تنش، با يه بوسه ي داغ آز لباش انگار داشتم بال در مي آوردم. محكم تو بغلم گرفتمش، انگار داشتيم تو وجود هم غرق ميشديم وهر چي لباي همديگرو مي خورديم سير نمي شديم.
    واقعن خيام راست ميگه كه:
    خيام اگر زباده مستي خوش باش با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
    چون عاقبت كار جهان نيستي است انگار كه نيستي چو شمیم خوش باش
    عشق بازي رو خيلي دوست دارم. بعد از چند تا لب جانانه شروع كردم به نوازش مو ها و صورتش. آروم زير گردن و گوش هاشو بوسيدم. رفلكسش شديد بود. ديگه با زبونم گوش و گردنشو ميخوردم و با دستام سينه ها شو ميماليدم. حسابي تحريك شده بود. هي ميگفت شاهرخ جونم جووووون آآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه. تقريبا همزمان گفتيم دوست دارم.
    شاهرخ كوچولوي منم قاط زده بود.

    كم كم لباساشو در آوردم و شروع به خوردن سينه هاش كردم يكيشو ميخوردم و نوكشو با زبون و دندون فشار ميداديم اون يكي رو با دست فشار ميدادم و با انگشتم نوكشو فشار ميدادم. ديگه صداي نفس زدن هاي بلندشو ميشنيدم.
    ميگفت شاهرخ ديوونم كردي!!!!!!!!!
    تمام بدنش رو غرق بوسه كردم. باز هم نوازش و عشق بازي...
    از بوسه هاي داغ و لب و زبون بازي باز گوششو و گردنشو خوردم حسابي تكون ميخورد.
    سينه هاشو دوباره خوردم و اومدم پايين واي چه كس تپل خوشگلي!! ديوونه كننده بود. حسابي با دست مالوندم به خودش ميپيچيد. كمي با انگشت كردم تووش. انقدر با انگشت عقب جلو كردم داشت ارضا ميشد.
    گفت شاهرخ بسه ديوونم كردي. كير ميخوام. بكن تو كسم بكن.
    منم از قبل اسپري زده بودم. آروم آروم كردم توش يه آهي كشيد...
    شاهرخ كوچولو زود جاشو پيدا كرد و با نازگل شمیم جونم دوست شدن.
    آروم ميكردم وگاهي لب و زبون و گاهي سينه هاشو ميخوردم.
    سرعتو زياد كردم هردومون خيلي حال ميكرديم. داشتم تو وجودش ذوب ميشدم.
    گفتم جووووووون. دوستت دارم شمیم جووونم.
    هي آه اوه ميكرد. ميگفت جوووووووون بكن بكن تو كسم واااااييييييييييي آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه عوضيييييييييييي. شاهرخ! دووستت دارم.
    خودش هم با دستش كليتوريسش رو ميماليد. داشتيم اوج لذت رو تجربه ميكرديم. باز چشم تو چشم لب ميخورديم.
    سرعتو زياد كردم صداي شالاپ شولوپ راه افتاده بود. كيرمو تا ته فشار ميدادم و هي تندتر تلنبه ميزدم تا اينكه ديدم ناله اي كرد و به خودش پيچيد. تقريبا هم زمان به اوج رسيديم.
    همه ي آبمو خالي كردم تووووش، عالي بود.
    خيلي حال كردم. يكم آروم بوس بازي كرديم و يه لب جانانه آبدار خورديم. دوباره شاهرخ كوچول بيدار شد.
    دوباره عشق بازي و تحريكش كردم گفتم از عقب گفت نه به شوهرم هم ندادم. درد داره.
    گفتم آروم امتحان مي كنيم.
    كرم زدم، خيلي تنگ بود آروم آروم شروع كردم هي آخ و اوخ و جيغ و داد ميكرد و ميگفت شاهرخ بيخيال درد داره.
    ميخواست از گيرش در بره كه محكم گرفته بودمش.
    خلاصه به زحمت نصفشو كردم تو و بازشروع كردم به خوردن لب و دستمالي سينه هاش.
    زبونم و توو گوشش ميچرخوندم. حسابي هاتش كردم.
    كم كم تا ته كردمو تند تند تلمبه ميزدم و بدجور آخ و اوخ و ناله ميكرد. دوباره داشت آبم ميومد. ريختم توش. رفتيم زير دوش باهم كلي عشق بازي و بوس و لب بازي و حال كرديم.
    فكر كنم يكي اومد...

    چند بار ديگه هم تو خونه ي خودشون عشق بازي و سكس كرديم و هنوز دوستيم و همديگرو دوست داريم.
    ببخشيد اولين داستانم بود.
    اميدوارم با كسي سكس كنيد كه دوستش دارين.
    شاد و خوشبخت باشين.

  5. #35
    لاله زن همسايمون
    با توجه به نوع رشته تحصیلم تو کلاسهای ما که هیچ، تو دانشکده ما هم یک دختر نبود ( اشاره ای به رشته تحصیلی خود نکرده اند ) و من هم حسابی کف کرده بودم و خیلی دوست داشتم دوست دختری ، چیزی داشته باشم و اصلا برام فرق نمی کرد که دختر دارای چه شرایطی باشه و چه جور دختری باشه. از بخت بد تو فامیل هم دختر هم سن و سال وجود نداشت. دوستام و هم سن و سال های فامیل هم از خودم بی دست وپا تر بودن و خلاصه هیچ راه حلی برای خودم نمی تونستم پیدا کنم.تا این که یک روز یکی از واحد های آپارتمان ما خالی شد و مالک آپارتمان آن را به یک خانواده جدید اجاره داد. البته با توجه به تعداد واحد های زیاد بلوک ما این مسئله چیز مهمی نبود و خیلی پیش میامد که خانواده ای بروند وبه جای آنها خانواده دیگری بیان. تا چند روز بعد از آن هم من اصلا هیچ کدام از اهالی آن خانه را ندیدم تا این که یک روز وقتی از دانشکده بر می گشتم دم در ورودی ساختمان دختر بچه 8-9 ساله دیدم که معلوم بود از مدرسه بر گشته و پشت در مونده و قیافه اش از ناراحتی زار می زد. ازش پرسیدم خانوم خانوما پشت در نشستی، منتظر کسی هستی ؟ با حالتی که نشان می داد که دوست نداره با غریبه ها حرف بزنه گفت منتظر مامانم هستم. خلاصه با کمی سوال و جواب فهمیدم بچه همان خانواده جدید است. ازش خواستم بیاد خونه ما تا مامانش برگرده که اون هم خیلی محکم گفت نه مامانم زود میاد. خلاصه دیدم راضی نیست و من هم رفتم بالا و به مادرم موضوع را گفتم و مادر ما هم که نقش ننه بزرگ بلوک را بازی می کرد رفت و دختر را آورد خانه و بعد هم از دختر شماره محل کار پدرش را گرفت و.... معلوم شد که پدر و مادر دختر در برنامه خودشان اشتباه کرده بودند و اگر مادرم نمی رفت دخترشون را بیاره خونه بیچاره باید تا شب دم در می موند خلاصه بعد از یکی دو ساعت زنگ در خونه ما زده شد و من رفتم در را باز کنم وقتی در را باز کردم یکه خوردم خانم زیبا و بسیار جوان که اصلا بهش نمی خورد مادر آن دختر باشه پشت در بود. خلاصه از ما تشکر کرد و دست دخترش را گرفت و رفت.چند روز گذشت و دوباره دختر همسایه که حالا می دونستم اسمش پریسا است را دوباره دم دردیدم ولی این با خودش سلام کرد و خندید و گفت امروز دیگه پشت در نموندم و منتظر دوستم هستم که قرار با هم به - حالا یادم نیست کجا -... بریم و من هم خندان ازش جدا شدم و رفتم بالا. تو راه پله مادر پریسا را دیدم - واقعا زن قشنگی بود، خیلی زیبا و خوش هیکل - دوباره بابت ماجرا چند روز پیش از من تشکر کرد و من هم که بدم نمی آمد بیشتر با او حرف بزنم موضوع را کش می دادم که یک مرتبه دیدم مردی به سمت آن خانوم آمد و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت لاله دیر میشه ها. اول فکر کردم آن مرد باید پدرو یا برادر بزگترش باشد ولی وقتی ما را به هم معرفی کرد فهمیدم که شوهرش است به همان اندازه ای که از دیدن او برای اولین بار یکه خوردم از شنیدن این موضوع هم یکه خوردم. وقتی رسیدم خونه موضوع را به مادرم گفتم مادر ما هم که عملا فضول محل است - البته خوب نیست آدم این طور در مورد مادرش حرف بزنه ولی خوب حقیقت تلخه - گفت آره مرده دکترا مهندسی مکانیک از یک دانشگاه خارجی است و....حالا 50 سال بیشتر داره ووقتی آمده ایرون یک دختر 18-19 ساله را گرفته و حالا هم اگه کسی نگاه کنه فکر می کنه پدر و دختر هستند.بعد از آن روز هر روز سعی می کردم یک جوری سر راه خانم لاله و دخترش قرار بگیرم دیدم پریسا عملا صبح که میره مدرسه ظهر یک ساعتی میاد خونه و بعد هم برای شرکت در انواع و اقسام کلاس ها فوق برنامه زبان و موسیقی و... می ره بیرون تا شب که با پدرش برمی گرده و لاله خانوم هم با این که کار نمی کرد عملا حدود ساعت نه و ده از خانه بیرون می زد و تا شب خونه نبود البته برنامه اش چندان منظم نبود و گاهی اصلا از خونه خارج نمی شد و گاهی در طی روز چندین بار می آمد و می رفت. آقای خونه هم که صبح ها معلوم نبود کی از خونه خارج می شه و شب های با دخترش بر می گشت. خلاصه کار ما شده بود پاییدن این خانواده البته اونها متوجه این موضوع نشده بودن.تا این که یک روز مثل همیشه وقتی که داشتم به سمت دانشگاه می رفتم طبق معلوم برای خریدن چند نخ سیگار به جای این که همان نزدیک خونه خودمون سوارتاکسی شم تا نزدیک میدان پیاده رفتم و از دکه دور میدون چند نخ سیگار خریدم و یکی را روشن کردم و نرم نرمک براه افتادم تا سیگارم تمام شده و بعد همان جا کنار خیابان منتظر تاکسی شدم هنوز چند لحظه نگذشته بود که دیدم ماشینی جلوی پام ایستاد. نگاه کردم دیدم لاله است. تعارف کرد و من هم بی معطلی سوار شدم. همین که سوار شدم دیدم که مانتوش کنار رفته و رانهاش در نهایت قشنگی بیرون افتاده - البته رانهاش لخت نبود و شلوار پوشیده بود البته چه شلواری - و با هر دنده عوض کردنی و یا ترمز گرفتی با حرکت های موزون بالا و پایین میشدند. انقدر محو تماشای ران های لاله شده بودم که عملا درطول زمانی که با هم بودیم چشم از رانهاش برنمی داشتم - گمان کنم خودش هم متوجه شده بود ولی عکس العملی نشان نمی داد. از حرف های که بین ما ردوبدل شد چیز زیادی یادم نمونده و فقط یادمه که از من دلیل این که چرا این همه دور از خونه تاکسی میگیرم را پرسید که من هم با وجود این که دزدکی سیگار می کشیدم راستش را به لاله گفتم و بعد هم گفت البته مادر پدرم خبر ندارند. خلاصه اون روز لاله تا نزدیکی های دانشکده مرا رساند.بعد از آن ماجرا چند بار دیگه هم آن موضوع تکرار شد. کم کم با هم دوست شدیم و در مورد خانواده و خودمون بیشتر حرف می زدیم. فهمیدم حدود 5-34 سالی داره و شوهرش هم 55 سالشه وقتی به اختلاف سنی خودش و شوهرش اشاره کردم کمی دلخور شد و گفت که عادت کرده و شوهرش را هم دوست داره. به صورت خیلی سر بسته به مسائل جنسیشون اشاره کردم و گفتم که این اختلاف در رابطه زناشوئی شما مشکل ایجاد نمی کنه که لاله هم خیلی رک جواب داد فعلا که از جوان های این دوره زمونه توانش بیشتره. جا خوردم و دیگه مسئله را ادامه ندادم.دفعه بعد اون از من سوال کرد راستی تو برای مسائل جنسیت چه می کنی ؟ کف کردم نمی دونستم چه بگم. کمی مِن مِن کردم و گفتم راستش را بخواهید کاری نمی تونم بکنم. خندید و گفت یعنی دوست دختری رفیقی چیزی نداری ؟ گفتم نه. خندید و گفت از بازار آزاد هم استفاده نمی کنی ؟ گفتم تا حالا که نه. ترمز کرد و برگشت به من نگاه کرد و گفت یعنی تا حالا هیچ رابطه جنسی نداشتی ؟ حسابی کم آورده بودم. با خجالت گفتم نه. تقریبا داشت قهقه می زد گفت این که خیلی بده زود تر راه حلی براش پیدا کن. بعد هم درمورد نیاز انسان به رابطه جنسی در کاهش تنش های روحی و..... کلی برام حرف زد. و یک باره برگشت و گفت آقا پژمان نمی خوای پیاده شی رسیدم.آنقدر حواسم پرت شده بود که متوجه نشدم که باید پیاده شم. تمام آن روز تو کلاس به حرف های لاله فکر می کردم و با خودم گفتم خره خودش حرفش را پیش کشیده و آن وقت تو مثل خر وایسادی ونگاه کردی خوب بهش می گفتی که براش کف کردی و......روز بعد از لاله خبری نشد و مجبور شدم خودم برم دانشکده. روز بعدش سه شنبه بود و کلاس نداشتم و مادرم هم برام کلی کار مزخرف دست وپا کرده بود و تا نزدیک ظهرچند بار رفتم بیرون برگشتم خونه از جلوی در خونه لاله اینا که رد شدم دیدم که از داخل سروصدا میاد و معلوم بود که لاله خون اس. با خودم گفتم برم در بزنم و راحت حرفم را باهاش بزنم وقتی کارم تمام شد بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دل به دریا زدم و رفتم به سمت خونه لاله اینا. تعجب کردم دیدم در نیمه بازه. حالا نمی تونم بگم اون لحظه چه فکری کردم ولی تا به خودم اومدم دیدم رفتم تو خونه. دیدم سروصدای از یکی از اتاق ها میاد رفتم به سمت اتاق دیدم زنی روی پله رفته و داره پرده ها را دست کاری می کنه ولی اون زن لاله نبود. زن متوجه حضور من شد و ترسید و جیغ کوتاهی زد و آمد از پله پایین بیاد که هول شد و افتاد. نمی دانستم که چه کار کنم می خواستم در رم ولی از طرفی ترسیدم که برای اون زن اتفاقی افتاده باشه بعد از کمی تردید به سمت زن رفتم و بیچاره زنه از ترس زبانش بند آومده بود وقتی گفتم دزد نیستم و از همسایه ها هستم و وقتی دیدم که دربازه آمد تو چون فکر می کردم دزد آومده کمی آرام شد -خودم هم از این که این قدر سریع اون دروغ را سرهم کردم کف کردم -از زن پرسیدم شما این جا چه می کنید؟.خلاصه فهمیدم که خانوم مستخدمه خونه است که هر چند وقت یک بار برای نظافت میاد خونه لاله اینا. خیلی باحال بودکه با وجود این که من این خانواده را این همه زیر نظر گرفته بودم از وجود این زن اصلا خبر دار نشده بودم و حتی گذری هم اون را تو راه پله و یا محوطه ندیده بودم. زن نسبتا جوانی بود که در حد و اندازه خودش خوشگل و خوش هیکل بود. ازش پرسیدم که جایش درد نمی کنه که گفت نه ولی وقتی خواست بلند شه معلوم شد پاش مشکل داره به رانش دست کشید و گفت فکر کنم زخم شده وقتی به رانش دست کشید تازه متوجه ساق های سفید و تپلش شدم که بدون جوراب کیر هر مردی را راست می کرد اون هم کسی مثل منو که حسابی کف کرده بود خلاصه به او اصرار کردم که بزاره نگاه کنم ببینم مشکل اساسی نداشته باشه و اون هم قبول نمی کرد آخر سر به دروغ بهش گفتم من سال چهارم پزشکی هستم و زنه یک بار انگار پزشک محرم همه اسرار است دامنش را بالا زد و رانش را به من نشان داد و دیدم کمی کبود شده ولی خودشما فکرش را بکنید پسری که مدت ها بود که برای حرف زدن با یک زن یا دختر کف کرده از دیدن یک جفت ران سفید و تپل تو یک خانه خالی چه حالی بهش دست می ده. زانو زدم آرام مثلا شروع به معاینه کردم وقتی دستم به رانش خورد یکباره متوجه شدم که کیرم داره می ترکه کمی با رانش ور رفتم و آرام زنه را روی تخت نشاندم و شروع به مالیدن رانهاش کردم که کم کم زنه متوجه شد که مسئله دیگه حالت پزشکی نداره و شروع به مقاومت کرد ولی مالیدن های من کار خودش را کرده بود و اون هم حالی بهحالی شده بود و شروع کرد به مالیدن سینه هاش من هم رانش را ول کردم و دست زدم به سینه ش خیلی سریع لباس های بالا تنه اش را در آوردم و سینه ها شو لخت کردم برای منی که فقط سینه زنها را تو عکس سکس دیده بودم نمی دونید چه هیجانی داشت کمی به سینه اش دست زدم و بعد شروع کردم به خوردن سینه اش زنه به من گفت اسمش نرگسه و اسم منو پرسید و بعد دست زد به کیرم و من هم سریع شلوارم را در آوردم و نرگس کیرم را چسبید و شروع کرد به ساک زدن داشتم از شهوت منفجر می شدم کیرم را از دهنش در آوردم و گفتم برگردد بکنمت گفت چرا برگردم ؟ و بعد شورتش را در آورد و پاهاش را از هم باز کرد و گفت حالا بکن کیرم را گذاشتم جلوش و زور زدم که دیدم انگار دارم جای بر ربطی می زارم و خود نرگس کیرم را گرفت گذاشت جلوی سوراخش و با یک تکان کوچک کیرم تا ته رفت تو شروع به تلمبه زدن کردم نرگس هم انگار داشت از شهوت می مرد. و شروع کرد به آه و ناله خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم آبم آومد به نرگس گفتم داره آبم میاد بریزم توت یا نه اون هم گفت بریز. دیگه بی حال شده بودم ولی نرگس هنوز شهوتی بود و همین که کار من تموم شد خودش شروع به مالیدن خودش کرد که چند لحظه بعد با سرو صدا و ناله زیاد اون هم ارضاء شد و بی حال کنار من افتاد. چند دقیقه ای به همان حال ماندیم و بعد من دوباره توجه ام به سینه های نرگس جلب شد و اولش کمی دست به سینه هاش زدم وبعد شروع کردم به لیسیدن آن ها و نرگس هم کم کم آه و ناله اش در آومد ولی یک باره دیدم صداش بند اومد و داره با فشار دست منو عقب می زنه بلند شدم ببینم چه می خواد که دیدم ای دل غافل لاله بالای سرم ایستاده. شلوار منو برداشت و به سمت من پرت کرد و گفت گورت رو گم کن. من هم بدون هیچ حرفی شلوارم را گرفتم و راه افتادم دیدم یک بسته اسکناس هم انداخت جلوی نرگس و گفت دیگه نمی خواهم قیافه نحست را ببینم دیگه من واینستادم و رفتم ولی تا وقتی از خونه خارج می شدم صدا عذر خواهی و ناله های نرگس را می شنیدم. وقتی رفتم تو راه رو کمی منگ بودم ولی بعد رفتم پایین دم در و منتظر نرگس شدم. معلوم بود گریه کرده وقتی رفتم طرفش با حالت پرخاش گرانه ای به من گفت گم شو منو از کار بی کار کردی ، گولم زدی و همان طور ناله و نفرین کنان دور شد.خلاصه سرتون را در نیارم که بعد از اون ماجرا لاله روی خوش به ما نشان نداد.پایان

  6. #36
    من و خاله رویا

    امروز دارم انتخاب واحد می کنم ، از خاله رویا هم خواستم باهام بیاد و کمکم کنه ، آخه اون قبل از من دانشگاه رفته و برای خودش کلی تجربه داره . اون الان سال چهارم مدیریت بازرگانی هستش و می دونه الان چی باید انتخاب کنم تا آخر ترم بتونم بهتر واحد هایم رو پاس کنم . توی دانشگاه بچه ها فکر می کردن که اون دوست دخترمه ، آخه 2 سال تفاوت سنی کمه و نشون نمی ده و منم به روی خودم نمی آوردم و اونو بجای خاله رویا ، رویا جون صدا می کردم .
    بعد از انتخاب واحد با هم رفتیم رستوران و با هم نهار خوردیم . به خاطر برفی که اومده بود ، هوا سرد و خیابون خیلی سُر بود ،برای همین هم دستشو گرفتم که لیز نخوره و کردم تو جیب کاپشنم که گرم هم بشه . دستامون تو هم گرم شد و انگشتامون تو هم گره خورد . این شد عادت ما و همیشه بیرون که می رفتیم همین استایل رو حفظ می کردیم . لذت گرمای دستاش برام جالب بود . با اینکه از بچگی با هم بازی می کردیم و دست همو می گرفتیم ، ولی این حرارت داغی متفاوتی داشت . برنامه زمستونمون را بازم داشتیم ، با بچه ها می رفتیم لواسون و برف بازی و سرسره بازی با تیوب . و از امسال بازیمون متفاوت بود ، خودمون دوتایی و با هم توی یک تیوب ! اولش من پایین بودم و رویا که سر میخورد من می گرفتمش و بعد از چند بار گفتیم که با هم سر بخوریم . من می نشستم و اون پشت سرم و وقتی می رسیدیم پائین پرت می شدیم روی هم . بعدش جامون رو عوض کردیم و من نشستم پشتش . این دفعه منم نامردی نکردم و وقتی افتادیم ، خودم رو انداختم روی رویا و زیر برف های لهش کردم . کلی خندیدیم و دنبالم کرد و بهم برف می زد ولی چون زورش کم بود برف ها بهم نمی خورد ، برای اینکه لجش رو دربیارم ، می ایستادم جلوش و وقتی می زد جا خالی میدادم . برای اینکه دلش نشکنه آخر سر رفتم جلوش و منو هول داد تو برف ها ، منم دستش رو گرفتم و اونو با خودم انداختم زمین . افتاد روم و همون کاری رو کرد که من چند دقیقه قبلش باهاش کرده بودم . این روال ادامه داشت و توی چند باری که رفتیم برف بازی همین جور با هم شیطنت می کردیم و کم کم داشت زمستون تموم می شد . آخرین روزی که رفتیم من نشستم پشت رویا و سر خوردیم وسط های راه برف کم تر شده بود و تکون شدید می خوردیم که من رویا رو محکم بغل کردم که از روی تیوب پرت نشه ، توی اون گیر و دار نمی دونم چی شد که وقتی بغلش کرده بودم دستام روی سینه های رویا بسته شد و سفت سینه هاشو گرفته بودم . وقتی رسیدیم پائین تازه فهمیدم چه خبر شده و زود بلند شدم و خودم رو از برف تکوندم و رفتم سمت ماشین . رویا هم اومد و چیزی بهم نگفت و به روم نیاورد که چه اتفاقی افتاده . تو راه سکوت بینمون حاکم شد و منم نمی خواستم جو اینقدر سنگین باشه ، رفتم سمت یه کافی شاپ و با هم قهوه خوردیم که گرم بشیم . توی کافی شاپ هم حرفی بینمون رد و بدل نشد و برای ناهار هم همراهم نشد .
    نمی دونستم باید چی کار کنم . اصلاً حواسم نبود و می ترسیدم که رویا دیگه باهام خوب نباشه . از طرفی هم نمی تونستم در موردش باهاش حرفی بزنم ،چون نمی تونستم عکس العمش رو پیش بینی کنم . خلاصه یه هفته ای بود که با هم تماس نداشتیم . بعد از یه هفته دلم طاقت نیاورد و بهش زنگ زدم و گفتم دلم براش تنگ شده و گفتم میام بالا خونشون .
    مادربزرگ با پدربزرگم رفته بودن مسافرت و رویا داشت تنهایی غذا درست می کرد . چون خونه تنها بود لباس راحتی تنش کرده بود یعنی تاپ و شلوارک . تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم ، رفتم توی حال نشستم جوری که رویا توی دید مستقیم من نباشه . آخه خجالت می کشیدم و از اتفاق هفته پیش هم ناراحت . نمی خواستم رویا بفهمه که من از این موضوع در تعجبم . ولی واقعاً در تعجب بودم که چرا لباسش رو عوض نکرده . خلاصه من مشغول ماهواره بودم و رویا ناهارش رو آورد روی میز گذاشت و منم صدا کرد که باهاش هم غذا بشم . اولش تعارف کردم و گفتم نمی خورم ولی بعدش دیدم اومد دستم رو گرفت و منو بلند کرد و برد سمت میز . غذا رو شروع کردیم ، سرم رو بالا نمی آوردم و فقط با غذام بازی می کردم که رویا سر حرف رو باز کرد .
    حالا یه اتفاقی افتاد . بازی اشکنک داره ، سر شکستنک داره . مگه تو از عمد کردی ، توی بازی بودیم داشتیم کیف می کردیم . ناراحتی نداره که ، منم خاله توام . به کسی هم که نمی گیم . بعدشم منو تو بزرگ شدیم و می دونیم کار درست چیه . تو دیگه بچه نیستی که ، همه چیز رو هم خوب می فهمی . پس ناراحت نباش و بهش فکر نکن . حالا هم ناهارت رو بخور .
    من که از خجالت قرمز شده بودم ، نمی دونستم باید چی بگم . رویا آب پاکی رو ریخت رو دستم و منو خلع سلاح کرد . دیدم کاری از دستم بر نمی یاد . بلند شدم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم ولی این دفعه حواسم بود که دستم رو کجا بزارم و صورتش رو بوسیدم . بعد ناهار با هم ظرف ها رو شستیم و وقتی کنار هم بودیم بازوهامون به هم نزدیک بود هر از چندگاهی به هم می خورد . انگار دستم داشت آتیش می گرفت . با هم روی کاناپه نشستیم و ماهواره دیدیم ، دست بر قضا اون موقع هم پی ام سی داشت یک شویی نشون می داد که یک مرد ، زنش یا دوست دخترش رو از پشت بغل کرده بود و از زیر سینه های زن رو گرفته بود . من یه نمی نگاهی به رویا کردم و همون موقع هم اون داشت به من نگاه می کرد . و وقتی نگاهمون رسید به هم ، هر دو زدیم زید خنده و نخند و کی بخند .
    رفتم پایین خونه خودمون . به هیچ وجه نمی تونستم درس بخونم ،اصلاً حواسم جمع نمی شد . مرتب به فکر هفته پیش و امروز بالا به حرفای رویا بودم . امتحانات ترم داشت شروع می شد و رویا هم امتحان داشت . زیاد نمی شد برم پیشش ، چون از من خرخون تر بود . برای همین هم درس خوندن رو بهونه کردم و می رفتم بالا پیش رویا . البته اون زرنگ تر از این حرف ها بود و نمی ذاشت من شیطنت کنم و منو به زور می نشوند سر درسم . چند باری که مامانم اومده بود بالا و دید که من دارم سخت درس می خونم ، بعدش خودش منو میفرستاد بالا پیش رویا که اونجا درس بخونم . منم به بهانه های مختلف می رفتم توی اتاق رویا و ازش سوال می پرسیدم و چون رویا این درس ها رو قبلاً خونده بود ، بلد بود و جوابم رو میداد . منم به عنوان تشکر و جایزه اونو می بوسیدمش .
    نمی دونم چرا باید این اتفاق ها باید برای من می افتاد . یکی از همین بار ها که داشتم می بوسیدمش ، رویا سرش رو برگردوند سمت من و توی همین حین من بوسیدمش ولی این بار لباش رو !
    چشمام گرد شد و اونم به من خیره شد و گفتم عالی بود جوابت و زودی زدم بیرون . نشستم سر درسم و یه سه ساعتی بود که نرفتم سوال بپرسم . دیدم اومده بالای سرم و داره بهم می خنده . گفته چیه خنده داره دارم درس می خونم . گفت نه . گفت از این می خندم که یه بوسه از لبام چه جوری مغزت رو باز کرده که توی این سه ساعت حتی یه سوال هم برات پیش نیومده . آخه تا قبل از اون هر بیست دقیقه یه سوال برای خودت دست و پا می کردی . دیدم دستم رو خونده ، زدم زیر خنده و گفتم نه اینکه تو هم تمام تلاشت رو می کردی که به من پاسخ درست بدی و جایزت رو بگیری . و هردو نشستیم و نخند و کی بخند . شب های امتحان که بود تا دیر وقت بیدار بودیم و درس می خوندیم . برای اینکه خوابمون نره یه نخ به پای خودمون بسته بودیم و اگر می دیدیم اون یکی خوابیده ، پامون رو می کشیدیم و طرف مقابل بیدار می شد . بعضی شب ها که می دیدم رویا خیلی خسته هستش و سخت به خواب رفته بیدارش نمی کردم و کمکش می کردم که بره روی تختش تا بخوابه . بعدشم منم می رفتم پائین و توی اتاق خودم می خوابیدم . یه شب که می خواستم رویا رو بلندش کنم ، بهم گفت که جون نداره بلند بشه ، برای همین بغلش کنم و بذارمش روی تختش . موندم چی کار کنم . از این حرفش به شگفت اومدم . ولی چاره ای نداشتم ، دلم براش می سوخت آخه اون درسش رو خوب بلد بود و بیشتر به هوای من بیدار می موند تا من درسم رو بخونم . برای همین یه دستم رو گذاشتم زیر گردنش و یه دستم هم زیر زانوش و بلندش کردم . تا بلند شدم دیدم سرش رو گذتشد توی بغلم و عین بچه ها خودش رو جمع و جور کرد . تا به حال این قدر معصومانه ندیده بودمش . دلم نمی خواست بزارمش روی تخت . می خواستم تا خود صبح همین جور توی بغلم بخوابه . وقتی گذاشتمش روی تخت ، دست منو گرفت و بهم گفت که ازم ممنونه که بغلش کردم . منم بوسیدمش و پتو رو روش کشیدم و رفتم پائین توی اتاق خودم .
    امتحاناتمون تموم شد و به افتخارش رفتیم بیرون ناهار خوردیم و تا شب توی خیابون ها تاب خوردیم . رویا خیلی سرش شلوغ بود و اصلاً این روزها حوصله نداشت . آخه ترم آخر بود و باید پایان نامه اش رو تموم می کرد . منم زیاد بهش گیر نمی دادم و گهگاهی برای اینکه هوای سرش عوض شه ، باهاش می رفتم بیرون .
    رسیدیم به تابستون و امتحانات آخر ترم . باز هم شب بیداری و خر زدن . ولی این بار رویا فقط باید می نوشت و چیزی برای خوندن نداشت . من که ترم پیش نمره های خوبی گرفته بودم ، تصمیم گرفتم که این ترم هم پیش رویا درس بخونم و مامانم هم با این موضوع موافق بود و به رویا از پشت می رسوند که منو تحت فشار بزاره تا بیشتر درس بخونم . توی پایان نامه رویا تا جایی که می تونستم بهش کمک کردم . البته کمک های من فقط در حد این بود که براش آب میوه خنک بیارم یا برایش مطالبش رو تایپ کنم و نهایتاً شونه هاش رو براش ماساژ بدم . که البته توی این موضوع داشتم حرفه ای می شدم . و بیشتر ترجیح میدادن از این طریق بهش کمک کنم . یه روز هوا خیلی گرم شده بود و رویا هم کلافه ، می خواستم سربه سرش بذارم ولی دنبال یه سوژه می گشتم . به ذهنم رسید که یه لیوان آب بردارم و بریزم سرش تا حرصش در بیاد و یه خورده جو عوض شده ، به بهانه ماساژ دادن شونه هاش رفتم بالای سرش و یه لیوان آب خنک با یخ ریختم روی سرش ، مثل فشنگ از جاش پرید و داشت بال بال می زد . ا.لش ترسیدم ولی بعدش دیدم از سرما شوکه شده و بعدش که حالش جا اومده بود افتاد دنبالم که تلافی کنه . البته زیاد نتونست دنبالم بیاد ، آخه توی حال وقتی جلوی آینه رسید و خودش رو دید از دنبال کردن من پشیمون شد . آخه تی شرتش خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود و سینه هاش برجسته شده بود . به من یه نگاهی کرد و گفت حسابت رو می رسم . رفت توی اتاقش تا لباسش رو عوض کنه ، من خر نفهنیدن و دنبالش روفتم توی اتاق ، اونم متوجه من نشد و پشتش به من بود و تی شرتش رو درآورد و یه تاپ حلقه ای تنش کرد . منم به روی خودم نیاوردم و رفتم توی اتاقش و گقتم دیدی بهتر شد ، هم خنک شدی ، هم بدو بدو کردی خون توی بدنت جریان پیدا کرد ، هم لباست رو عوض کردی و خوشگل شدی . بازم سوتی ! این بار همون موقع بهم جواب داد و گفت به به آقا رو ببین ، تاپ حلقه هم می پسنده . منم دیدم ضایع بازی شده گفتم نه ، رنگ نارنجی بیشتر بهت میاد .
    خلاصه این پایان نامه رویا شده بود سوژه شیطنت من . به بهانه های مختلف براش تایپ می کردم و ازش کولی می گرفتم ، من امروز ناهار اینو می خورم ، یالا من خسته شدم ، بدو ماساژم بده و ... . بیچاره می دید اگه خودش تنهایی کارش رو بکنه ، زحمتش کمتره . من امتحاناتم تموم شده بود و مدارس هم تعطیل شده بودن . همه خانواده می خواستن برن مسافرت ولی رویا نمی تونست بره ، آخه پایان نامه اش تموم نشده بود و مجبور بود خونه بمونه . منم که از ماجرا با خبر بودم به بهانه ای برای تابستان واحد برداشتم و مجبور بودم بمونم . از طرفی هم مقدمات رو فراهم کرده بودم و توی این مدت یه بخشی از تحقیقات و آمار گیری رویا رو شروع کرده بودم و اگر تموم نمی کردم کار رویا معطل می موند . برای همین منم پیش رویا موندم تا هم دانشگاهم رو برم و هم کار تحقیقاتی رویا را تموم کنم . خانواده من هم مثل هر سال یه سفر دو هفته ای به اروپا رو شروع کردن و من در کنار رویا مشغول به تحصیل علم .
    شب ها من پائین تنها بودم و رویا بالا تنها ، چاره چه بود قرار شد یک هفته من پیش رویا باشم و یک هفته رویا پیش من . شب ها تا دیر وقت بیدار بودیم و کارهای رویا رو می کردیم . رویا هم روزها می خوابید و من می رفتم سر کلاس می خوابیدم . یکی از این شب ها رویا پشت کامپیوتر خوابش برد ، وقتی از خواب پریدم دیدم پشت میز گرفته خوابیده ، رفتم بلندش کردم و بردمش روی تختش ، وقتی پتوش رو کشیدم روش ، صدام کرد و گفت که خیلی گرمشه ، خواستم برم براش آب خنک بیارم ، ولی گفت آب نمی خواد ، بجاش بهش کمک کنم تا لباسش رو عوض کنه . یک خواهش نا متعارف . یه خورده مِن و مِن کردم که گفت تو که اون منو دیدی که داشتم لباسم رو عوض می کردم ، دیگه مشکلت چیه ؟ گفته هیچی ، مشکلم اینه که نمی دونم چی می خوای تنت کنی ؟ خندید و گفت تاپ حلقه ای که نانجی هستش با شلوارکش ، توی کشوی دوم توی کمد لباسامه . چیزی نگفتم و رفتم لباسی که می خواست رو آوردم . گذاشتم کنارش . دیدم نشست و دستاش رو گرفت بالا و منتظر ماند . بعدش گفت باید دونه دونه برات توضیح بدم .؟ منم آروم لباسش رو در آوردم و اون همچنان مثلاً خواب بود . تاپش رو تنش کردم و اون بلند شد ایستاد منم فهمیدم و آروم دکمه شلوار لی اش رو باز کردم و شلوارش رو درآرودم ، خوابید روی تخت و پاهاش رو کمی بلند کرد ، منم شلوارک رو پاش کردم و آخر سرهم خودش کمک کرد تا شلوارکش رو بکشم بالا . وقتی تموم شد یه لبخند زد و خواست منو ببوسه ، رفتم که ببوسمش که سرش رو خم کرد و لبام رو بوسید . و آروم گفت لبات رو بوسیدم تا شاید منم مغزم باز بشه .
    رفتم توی حال و روی مبل دراز کشیدم و به رویا فکر می کردم که چرا امشب اینجوری بود ؟ واقعاً می خواست چه به من بگه . وقتی چشمام رو بستم تمام حرکات رویا اومد توی ذهنم . تازه الان داشتم بدن رویا رو میدیدم . انگار توی بیداری کور بودم و چیزی ندیده بودم . روی بدنش یه دونه مو پیدا نمی کردی ، وقتی تی شرتش رو درآوردم ، سینه هاش مثل دوتا هلو بود ولی درشت و آبدار ، خط وسط سینه هاش یه عمقی به سینه اش داده بود که نمی دونم به چی می شه تشبیه اش کرد . وقتی هم که داشتم دکمه شلوارش رو باز می کردم ، مجبور بودم یه دستم رو بذارم پشت شلوارش که رفت پشت شورتش و وقتی هم داشتم شلوارش رو در می آوردم یه کمی هم شورتش به پایین سُر خورد . اون موقع که روی تخت خوابید و پاهاش رو کمی بالا گرفته بود، دیدم که شورتش از یه طرف رفته بود لای باسنش و یه طرف باسنش کامل پیدا بود ، سفید و قلمبه و .....
    صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که آبم اومده ، ترسیدم که نکنه رویا فهمیده باشه ، تندی بلند شدم و رفتم پائین و حمام کردم و لباسم رو عوض کردم و اومدم بالا . دیدم رویا هم دوش گرفته و به من با خنده گفت آفیت باشه ، می گفتی می خوای بری حموم ، خب بهت حوله میدادم همین جا میرفتی ، لباس بود بهت بدم . منم گفتم باشه دفعه بعدی حتماً بهت می گم .
    جمعه که تعطیل بود ، رویا کارش رو هم تعطیل کرد و قرار شد با هم خوش باشیم . قرار شد تا ظهر هر کی برای خودش باشه و ناهار رو هم بریم بیرون و تا شب بچرخیم . من که کاری نداشتم و رفتم پائین و مایو پوشیدم تا برم استخر . توی استخر یه کم شنا کردم تا سونا بخارش دربیاد . وقتی بخارش در اومد رفتم توی سونا و دراز کشیدم . بین خواب و بیداری بودم که دیدم یه نفر داره پشت کمرم رو ماساژ میده ، اول فکر کردم دارم خواب میبینم ولی یهو رویا گفت دوست داری همین جوری ماساژت بدم ؟ برگشتم دیدم رویا بیکینی هاشو تنش کرده و اومده توی سونا و داره منو ماساژ میده . بلند شدم نشستم و گفتم رویا این چه کاریه ؟ اگه مامانم اینا بفهمن چی ؟ کله منو می کنن . گفت نگران نباش ، من الان باهاشون صحبت کردم . گفتم تو رفتی با دوستات بیرون و منم دارم خونه رو جمع و جور می کنم . خندیدم و گفتم یه ذره پائین تر لطفاً .
    خنیدید و گفت حتماً . ماساژ رو ادامه داد تا از کمر و دستام رسید به باسن و پاهام . تمام تنم شل شده بود و داشتم حال می کردم . ولی وقتی اومد روی پاهام مدل ماساژش تغییر کرد و یه جورایی حال و هوای سکسی گرفت . منم آروم آروم ناله می کردم و اونم برای خودش حال می کرد . خلاصه ماساژ رویا تموم شد و منم با یه کیر سیخ کرده برگشتم و طاق باز خوابیدم . رویا انگار کیر منو ندیده باشه ، رو کرد به منو گفت : منم خسته شدم حالا نوبت توئه که منو ماساژ بدی ، یالا تنبلی نکن . تو تازه مردی و من زنم . گفتم باشه و اونم خوابید ولی طاق باز . شروع کردم به ماساژ دستاش . از نوک انگشتاش شروع کردم تا به به بازوهاش رسیدم . انگار داشتم دنبه ورز میدادم . از روغنی که آورده بود استفاده کردم و رسیدم به گردنش ، بعضی جاها بهم می گفت که چی کار کنم . آخه دوره ماساژهای مختلفی رو دیده بود . به سینه هاش که رسیدم اومدم لایی در کنم و برم روی شکم و پهلوهاش که گفت دودره بازی نداریم من درخواست ماساژ کامل دارم و ماساژ کامل هم دادمت . دیدم چاره ای نیست و شروع کرده به ماساژ سینه هاش . فکر کنم بیشتر به جای ماساژ داشتم سینه هاشو میمالوندم . رسیدم به پاهاش و از روی رون پاش لیز می خوردم و می رفتم تا مچ پاش و خلاصه دو تا پاش و انگشتای پاش هم تموم شد . برگشت و به پشت خوابید و گفت حالا کمر و باسن . منم با یک کیر شق که داشت از مایوم میزد بیرون از خدا خواسته بدون هیچ معطلی شروع کردم و روی باسنش که رسیدم ، خودم لبه های مایو اش رو دادم لای پاش تا کونش قلمبه بیافته بیرون . رویا هم گفت خوشم میاد که زود یاد می گیری چه کار باید بکنی و توی تمام مدت ماساژ رویا ، من کیرم مدام بهش می مالید . ماساژش که تموم شد با هم بلند شدیم و رفتیم بیرون و لب آب نشستیم و رویا رفت یه لیوان آب میوه خنک آورد با دوتا نی . شروع کردیم با هم خوردن و چون به ته لیوان رسیده بودیم مجبور بودیم سرهامون رو به هم نزدیک کنیم تا نی به ته لیوان برسه و یه جورایی مسابقه شده بود برای زود تر خوردن ، توی همین گیر و دار لبامون خورد به هم و دوباره همون نگاه . این بار لب از نی برداشتیم ولی سرهامون رو از هم دور نکردیم . و با لبخند هردومون لبامون نشست روی لب همدیگه . آروم توی آب رفتیم و شروع کردیم به خوردن لبای هم . لباش مثل حرف زدنش شیرین بود . کم کم داشتیم می رفتیم سمت پر عمق استخر که من رویا رو گرفتم و بغلش کردم تا روی آب بمونه ، اونم آروم توی بغلم غلتید و ....
    از آب اومدیم بیرون و من آبم توی استخر در اومده بود و نمی دونم رویا فهمیده بود یا نه . وقتی می خواستیم دوش بگیریم رویا پیشنهاد داد که من اونو بشورم و اون هم منو بشوره . قبول کردم شروع کردم به شستن موهاش . مدتی طول کشید تا تونستم همه موهاش رو از کف شامپو پاک کنم و اونم کمکم کرد . مونده بودم خودش تنهایی چه جوریی می تونه موهای به این بلندی رو بشوره . تنش رو هم لیف زدم چون با روغن چرب بود . وقتی داشتم کمرش رو لیف میزدم دیدم که یهو سوتینش افتاد زمین و بعدش گفت که سینه هاش هنوز چربه ، برگشت سمت من و بهم لبخند زد و منم با کمال میل سینه هاشو لیف زدم . بعدش هم مطمئن بودم که شورت مایو اش رو در میاره ، منتظر ایستادم و. گفتم حالا نوبت اون یکیه که در بیاری ، رویا هم با عشوه گفت باشه هولم نکن . شورتش رو درآورد و من همون جا میخ کوب شدم . چیزی که می دیدم به ذهن هیچ مردی نمی رسید . یه کس سفید ، کشیده ، لباش به هم چسبیده ، با دوتا لپ در دو طرفش . برای بار اول زیاد بهش درس نزدم و زود با لیف رویش را شستم و رویا رفت بیرون . منم شروع کردم به لیف زدن خودم و مایو ام را درآورده بودم و داشتم خودم رو می شستم که رویا اومد توی حموم استخر گفت نمی خواستی من لیفت بزنم ؟ من که غافلگیر شده بودم گفتم با کمال میل . شروع کرد به لیف زدن ، منم بدون مایو با یه کیر شق کرده ایستاده بودم . هر از گاهی خودش رو می زد به کیرم ولی من به روی خودم نمی آوردم . وقتی میخواست باسنم رو لیف بزنه ، رفته بود پشت سرم و برای اینکه تسلط داشته باشه با اون یکی دستش از جلو پام رو بغل کرد . یعنی درست از زیر کشاله ران که نزدیک کیر و تخمام بود . آبم باز در اومد و ریخت روی دستش و اونم خندید و گفت آخ چی شد ، منم گفتم هیچی ، اونم میگه منو فراموش نکنی که بشوری . خندیدیم و رویا شروع کرد به شستن کیرم . از زیر دست می کشید و از اول با دستش دورش رو حلقه می کرد و میاورد سرش . چند بار این کار و کرد و گفت خوبه دیگه ، قشنگ تمیز شد . منم خندیدم و از استخر اومدیم بیرون .
    دو سه روزی کامل درگیر درس و دانشگاه بودیم و شب که می شد تا دیر وقت بیدار بودیم و روی پروژه رویا کار می کردیم . یه شب من رفتم قهوه بیارم تا خواب از سرمون بپره . وقتی برگشتم دیدم رویا رفته روی تخت دراز کشیده و پتو رو روی خودش انداخته . تعجب کردم آخه به شکم خوابیده بود و سرش رو گذاشته بود زیر دستاش . گفتم شاید دلش برای مامانش تنگ شده و داره غصه می خوره . رفتم کنار تختش نشستم و آروم سرش رو نوازش کردم و گفتم رویا جونم ، از چیزی ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفت نه . خسته شدم ،تمام بدنم له شده ، نمی دونم باید چی کار کنم . گفتم می خوای یه خورده ماساژت بدم تا حالت جا بیاد ؟ گفت آره لطف می کنی . منم رفتم روغن آوردم و پتو زدم کنار . رویا بدون لباس و با یه شورت تی بک به پشت روی تخت خوابیده بود و باسنش رو قلمبه کرده بود . منم خندیدم و گفتم یادم رفته بود که هوا خیلی گرمه . وقتی رویا خندید ، باسنش شروع کرد مثل ژله لرزیدن و منم خیره به اون لرزونک ها . کمی پنجره رو باز کردم تا هوای بیرون بیاد ، یه نسیم خنکی از لای پرده ها شروع به وزیدن کرد . منم لباسم رو در آوردم تا روغنی نشه و گفتم که منم گرممه . خلاصه شروع به ماساژش کردم و نگاهم کامل به نخ پشت شورتش بود که لای باسنش رفته بود . دستام رو روی باسنش گذاشتم و سر دادم پائین و بردم لای پاش . اونم نا مردی نکرد و آروم پاش رو باز کرد و دستام رسید به کس اش . از اونجا هم آروم دو طرف لبای کس رویا رو نوازش کردم و رویا خیلی آروم شروع به ناله کردن کرد . منم از فرصت پیش اومده استفاده کردم و گفتم یادش بخیر زمستون می رفتیم لواسان سرسره بازی ، یادته تو جلو می نشستی و منم پشتت بودم ، وقتی پائین می رسیدیم پرت می شدی و منم می افتادم روت ؟ گفت آره . و منم بلافاصله افتادم روش و گفتم یادش بخیر . دوتایی خندیدیم و از پشت محکم بهش چسبیدم . کمی خودش رو بهم مالوند و گفت می خواد برگرده . بلند شدم تا برگرده . دستاش رو باز کرد و منو توی بغلش کشید و سرهامون روبه روی هم قرار گرفت و با شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه . از طرف دیگه هم من کیرم رو چسبونده بودم به کسش . با دستاش می خواست شورت منو در بیاره که کمکش کردم و شورتم رو درآوردم . با یه دست کیرم رو گرفت و شروع کرد به زدن . بعد از چند لحظه ای گفتم منم خودم می تونم برای خودم جلق بزنم ولی تو نمی خوای برای من ساک بزنی ؟ خنیدید و گفت تا آخرش می کنم توی دهنم تا حالت جا بیاد . شروع کردن به لیسیدن کیرم . از زیر تخمام شروع کرد تا رسید به سر کلاهک کیرم . منم از همه جا بی خبر ، صبح که رفته بودم حموم ، موهای کیرو تخمام را با تیغ زده بودم و کیرم شده بود مثل کف دست سفید . اونم حال می کرد و با ملچ و ملوچ می خورد . منم صدای ن

  7. #37
    هفت سال بیشتر نداشتم که اومدیم تهران ومستقر شدیم من از همون وقت به بزرگی تهران پی برده بودم اخه هر وقت می خواستیم بیایم داخل تهران من یه خواب اساسی داخل ماشین میکردم.
    از این قضایا بگذریم و بریم سر اصل مطلب داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به وقتی که من 16 ساله بودم.
    حالا میخوام کمی از خودم بگم پسری هستم 18 ساله با قدی 180 و وزن 62 خوشگلو خوش هیکل، اسمم علیرضا است.
    حالا اصل داستان
    ما قبل از اینکه بیایم تهران فامیل تو تهران داشتیم داییم,عموم و پدربزرگم
    یه دختر دایی دارم که اسمش نسیمه و از همون وقتی که اومدیم تهران رفتم تو کفش.
    اون موقع که 15 سال بیشتر نداشت تازه سینه هاش اندازه یه سیب کوچولو شده بود و خیلی به چشم نمی یومد . روز دوم عید بود که برای دیدن اقوام با خانواده داییم اومده بودیم سبزوار و بعد از دیدن اقوام واسه خواب رفتیم خونه قدیمی ما که تازه مستآجرا خالی کرده بودن.من و نسیم و خواهر کوچیکش که 6 سالش بود تو اتاق قدیمی من خوابیدیم نصف شب بیدار شدم و دیدم که نسیم پتورو از روش کنار زده و روناش از زیر دامنش که هیچی به غیر از اون ویه بلوز تنش نبود بیرون زده بود یه لحظه شیطون رفت تو جلدم وپاشدم رفتم کنارش نشستم از ترس اینکه بیدار بشه به خودم شاشیده بودم دلو زدم به دریا و یواش کونشو می مالیدم یه لحظه احساس کردم که تکون خورد بی حرکت ایستادم دیدم خبری نشد به کار قبلی ادامه دادم یواش دامنشو زدم بالا،وای چی میدیدم,یه کون بزرگ و سفید جلوم خودنمایی می کرد شروع کردم به مالیدن وبوسیدن کونش یه کم تف به کیرم مالیدمو یواش گذاشتم لای پاش و شروع کردم به تکون دادن واقعا کون نرم و گرمی داشت.
    به دو دقیقه نرسید که خودمو نتونستم نگه دارم وابم با فشار ریخت لای پاش با دامنش ابارو پاک کردم و رفتم خوابیدم .
    صبح که بیدار شدم دیدم نسیم نیست رفتم تو حیاط دیدم دامنش رو بند اویزونه و خودش داشت با خواهرش طناب بازی می کرد. رفتم پیشش سلام کردم با ناراحتی و اخم جواب داد فهمیدم دلش از کجا پره و هیچی به رو خودم نیاوردم.رفتم لب حوض نشستم 5 دقیقه نگذشته بود که اومد کنارم نشست گفتم چی شده ناراحتی؟ گفت هیچی حالم خوب نیست و یه جوری وانمود کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده،منم به رو خودم نیاوردم و هیچی نگفتم.از اون شب به بعد دیگه تو اتاق من نخوابید و به مامانش گفته بود اونجا تاریک میترسه این قضیه گذشت و ما 14 عید برگشتیم تهران.
    از اون شب به بعد به یه چشم دیگه نسیم نیگاه میکردم و هر وقت میومد خونمون از هر فرصتی استفاده میکردم ودید میزدم
    تا اینکه اون روز رویایی فرارسید ساعت 5/5 بود که از مدرسه رسیدم خونه،هر چی زنگ زدم کسی درو باز نکرد از روی در رفتم داخل خونه در پذیرایی قفل نبود رفتم داخل هیچ کس خونه نبود رفتم تو اشپزخونه تا ببینم غذا چی داریم چشمم به کاغذی که روی میز بود افتاد یاداشت مامانم بود که نوشته بود علی جان من میرم روضه خونه دوستم و تا ساعت 8 بر نمیگردم غذامو خوردم و رفتم سراغ لب تاب تا سوپر جدیدی رو که ریخته بودم رو نگاه کنم لب تابو روشن کردم من سوپر و چیزای شخصی رو داخل یه نرم افزار{folder look} نگهداری میکنم هنوز میخواستم نگاه کنم که صدای زنگ در بلند شد رفتم درو باز کردم دیدم زن داییم و نسیم هستن تعارفشون کردم اومدن داخل زن داییم گفت کو مامانت گفتم رفته روضه خونه دوستش
    - نگفت کی برمیگرده؟
    - چرا،ساعت 8 رفتم اشپزخونه تا واسشون چای درست کنم،داشتم چایو دم میکردم که زنداییم اومد داخل اشپزخونه گفت:علی جان من میرم خونه ی دوستم که چند خیابون پایین تره و تا یه ساعت دیگه بر میگردم،اگه مامانت اومد بگو شام درست کنه شب میمونیم گفتم کجا زن دایی تازه چای درست کردم
    - ممنون،خودت و نسیم بخورید.راستی نسیم یه کم مشکل ریاضی داره واسش حل کن
    -باشه امری دیگه نیست
    یه لبخندی زد و رفت. دو لیوان چای ریختم و رفتم پیش نسیم دیدم داره با لب تاب ور میره. نشستم کنارشو چای تعارفش کردم
    گفت:علیرضا این پوشه که عکس کلید داره چیه؟ گفتم فیلما و چیزای شخصیم اون توس و قفله
    -نمیشه بازش کنی
    -اگه میخواستم همه ببینن که قفل نمی کردم
    -نمیشه همین یه بارو باز کنی؟ جون من قول میدم به کسی نگم
    منم که تو کونم عروسی بود فورا گفتم قول دادی یا
    گفت:قول قول
    -چشماتو ببند تا رمزشو وارد کنم بعد باز کردم و رفتم اشپزخونه تا چایارو رو عوض کنم وقتی برگشتم دیدم فورا پوشه فیلمارو بست.رفتم کنارش نشستم گفتم بفرما چای یکی برداشت گذاشت روی میز
    گفتم:چرا نگاه نکردی
    گفت:خوشم نمیاد
    دستمو گذاشتم روی پاش،دیدم خودشو کشید عقب دوباره دستمو گذاشتم روی پاش و همزمان فیلم سوپرو اوردم رو قسمتی که داشتن لب میگرفتند
    میخاست بلند بشه نذاشتم و یواش دستمو انداختم دور کمرش دیگه نمی تونست خودشو عقب بکشه.
    گفت تو رو خدا ول کن علی الان مامانم میاد
    گفتم راحت باش مامانت تا یه ساعت دیگم بر نمیگرده، تو رو جون من بزار به هر دو تامون خوش بگذره
    دیدم خودشو تو بغلم انداخت منم شروع کردم به لب گرفتن از اون لبای سرخش واقعا که خیلی خوشمزه بود بعد از چند دقیقه لب گرفتن تو بغلم کردمش و بردم تو اتاقم،گذاشتمش روی تخت و شروع کردم به در اوردن لباساش. از پیرهنش شروع کردم باورم نمیشد که یه روز بتونم بدن ناز و سینهای نرم نسیم رو ببینم اما الان همونا جلو چشمام خودنمایی میکردن نتونستم خودمو نگه دارم و فورا شروع کردم به خوردن سینهای نازش صدای نالهاش بلند شده بود خوردن سینهاش تموم شد حالا نوبت نسیم کوچولو بود که ببینمش که یه لحظه نسیم بلند شد و گفت خیلی پرویی منم میخوام علی کوچولو رو ببینم و فورا زیپ و دکمه ی شلوارمو باز کرد کیرم مثل فنر پرید بیرون و داشت به نسیم سلام میکرد اونم نامردی نکرد و فورا شروع کرد به ساک زدن زیاد وارد نبود و دندوناش کیرمو اذیت میکرد ولی خیلی حال میداد،از زیادی شهوت داشتم بیهوش میشدم . رفتم سراغ شلوار نسیم و کشیدم پایین یه شرت صورتی پوشیده بود که خیلی به اندامش میومد.
    شرتشو در اوردم وای چه کس سفیدی داشت حتی یه دونه موهم نداشت
    شروع کردم به خوردن کسش که خیلی هم خوشمزه بود. چشماشو بسته بود و داشت لذت میبرد منم هی تند تر لیس میزدم کم کم صدای جیغاش شنیده میشد که هی بلند تر و بلند تر میشد که یک دفعه یک جیغ بلند کشید و اروم شد. اورگاسم شده بود و تمام صورت منو پر اب کرد.
    حالا نوبت من بود که یه حال اساسی بکنم بلندش کردم و به پشت خوابوندمش، رفتم و کرمو از کشو اوردم و سوراخ کونش رو که با اب خودش خیس شده بود رو کرم مالیدم و انگشت خودم رو هم کرمی کردم و یواش کردم تو کونش یه جیغ کوچیک کشید و یه خورده خودشو کشید جلو شروع کردم به بازی دادن انگشتم که حالا تا ته تو کون نسیم بود. دیگه جا باز کرده بود و صداش در نمیومد انگوشتمو دراوردم و یه کم کرم مالیدم سر کیرم و یواش گذاشتم دم سوراخش،یه کم فشار دادم ،دیدم خودشو سفت کرد.
    گفتم:خودتو شل کن تا دردش کمتر شه
    گفت:ولی خیلی درد میکنه
    -اگه یه لحظه تحمل کنی تموم میشه
    دیدم خودشو شل کرد،یه کم دیگه کرم سر کیرم مالیدم و این دفعه با یه دستم نگهش داشتم تا نره جلو و کیرمو فشار دادم داخل،که صدای جیغش تا صدتا خونه اونور تر رفت و اشک تو چشاش جمع شد سر کیرم رفته بود داخل و هنوز 15سانتش بیرون بود. یواش کیرمو فشار میدادم داخل حالا تموم کیرم تو کون نسیم بود و اشک نسیم هم سرازیر شده بود یه چند دقیقه صبر کردم تا کونش جا باز کرد و نسیم هم ساکت شده بود شروع کردم به تلمبه زدن خیلی حال میداد،سرعت تلمبه زدن رو بیشتر کردم ابم داشت کم کم میومد و نتونستم خودمو نگه دارم و تمومشو تو کون نسیم خالی کردم و روش دراز کشیدم که یهو صدای زنگ بلند شد و فوراً لباسامونو پوشددیم و...

  8. #38
    خیانت درخیانت

    من اونو با تمام وجودم دوستش داشتم . جسم و روح اونو می خواستم ولی اون فقط جسم منو می خواست . می گفت دوستم داره ولی من نمی تونستم حرفاشو قبول کنم . چون حرکاتش اینو نشون می داد . من اسمم شیرینه و 23 سالمه . دوست پسرم سامان هم 24 سالشه و هردومون چند ساله که در دانشگاه با هم همکلاسیم . اون با یه زن پولدار که 5 سال ازش بزرگتره ازدواج کرده و منم یه نفر که ده سال بزرگتر از منه و اونم وضع مالیش خیلی خوبه از دواج کردم . هیشکدوم از ما بچه نداریم شاید گذاشتیم برای بعد از فارغ التحصیل شدن . تازه یه ساله که با هم گرم گرفتیم . من از همون روز اول یه گرایش خاصی نسبت به اون داشتم ولی وقتی دیدم که از دواج کرده مجبور شدم به خواستگارم پاسخ مثبت بدم . کاوه مرد خوبیه هوامو داره هر چی بخوام برام فراهم می کنه ولی من دوستش ندارم . با میل و رغبت تن و بدنمو در اختیارش نمی ذارم . اون به خاطر پول با سیما از دواج کرد . سیما خیلی باهام خوب بود . ولی من فقط به این توجه داشتم که به اون آرزویی که نرسیده بودم برسم . این رفت و آمد های خانوادگی کار دست من و سامان داد و فهمیدیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم . من به اون نیاز داشتم . به نوازشهاش به این که بگه دوستم داره .. با این که اولش خیلی سختم بود به شوهرم به این صورت در عمل خیانت کنم و خودمو در اختیار یکی دیگه بذارم ولی این کارو انجام دادم . حس می کردم خیلی آروم شدم . به محبت اون و به سکس با اون خیلی نیاز داشتم . به همسرش سیما حسادت می کردم . این که وقتی که من کنارش نیستم اون بغلش کرده و داره باهاش عشقبازی می کنه . بهم می گفت که از سکس با اون لذت نمی بره . من از زنش خیلی خوشگل تر و خوش بدن تر بودم . همین بهم آرامش می داد . دلم می خواست اونم به کاوه حسادت کنه ولی انگار نه انگار . اون همین که آبشو تو کوسم خالی می کرد آروم می گرفت . -سامان نوازشم نمی کنی ؟/؟ دوستم نداری ؟/؟ دیگه حرفای عاشقونه بهم نمی زنی ؟/؟ یادت رفت هنوز خودمو تسلیم تو نکرده بودم چه عاشقانه و با احساس باهام حرف می زدی ؟/؟ -ول کن ما رو شیرین . این قدر گیر نده دیگه -سامان دوستت دارم . عاشقتم -شیرین ما دو تا مون همسر داریم . بذار حالمونو بکنیم . -دوستم نداری ؟/؟ عاشقم نیستی ؟/؟ .. اون وقت اون خیلی آروم و با خونسردی و بی احساس بهم می گفت که دوستت دارم عاشقتم .. حالا هم یکی از روز هایی بود که شوهرم بود سر کار و سیما هم که دبیر بود رفته بود تدریس کنه و من و سامان هم کلاس نداشتیم .. منتظر بودم که بیاد و یه بار دیگه هم با هم باشیم . یک هفته ای می شد که با هم سکس نداشتیم . دلم واسش یه ذره شده بود . هر شب خواب سکس با اونو می دیدم . البته روزایی که کلاس داشتیم توی دانشگاه اونو می دیدم ولی از این که به دخترای دیگه توجه داشته باشه حرصم می گرفت و حسودیم می شد . همش در حال حسادت کردن بودم و فکر کردن به این که فقط سامانو برای خودم داشته باشم ولی اون اصلا این طور نبود . حتی گاهی از سکس من با شوهرم حرف می زد . دلم می خواست اونم حرص بخوره لجش بگیره . بالاخره سامان اومد . خودمو واسش خیلی خوشگل کرده بودم . به محض این که منو اومد در جا بغلم زد و برد طرف اتاق خواب -واییییی سامان چقدر آتیشت تنده . چقدر حرص داری . مگه زنت بهت نمی رسه -اتفاقا خیلی هم دوست داره برسه ولی من دلم می خواد آبمو تو کوس تو بریزم -چقدر رک حرف می زنی یه خورده با احساس و هیجان بیشتری حرف بزن -ببین شیرین حوصله درس خوندن ندارم . وقت امتحان اگه پیش هم هم اگه ننشستیم باید یه جورایی بهم تقلب برسونی . مخم دیگه نمی کشه . می دونی که چقدر دوستت دارم عشق تو حواسمو پرت کرده -طوری حرف می زنی که انگاری من عاشقت نیستم . -باشه پس به لیلا میگم بهتر بخونه هوامو داشته باشه .. لیلا یکی دیگه از همکلاسام بود که تازگیها خیلی بهش توجه نشون می داد و حسادت من تحریک می شد نمی دونستم چیکار کنم . نمی شد باهاش در گیر شد . در هر حال من که تسلیمش بودم . دلم نمی خواست راحت تسلیمش شدم ولی حواسم رفت پیش این که به لیلا زیاد باج نده -ببین من خودم هواتو دارم . لیلا کند ذهنه .. طوری عجله داشت و حشرش تند بود که منو وسط اتاق پهنم کرد . خوشم میومد که این جوری با هام حال کنه بااین که با ها و بار ها دستشو گذاشته بود رو کوسم و انگشتاشو فرو کرده بود اون داخل اما این کارش هر بار واسم تازگی داشت -نهههههه سامان بگو بگو تو فقط مال کنی .. فقط مال من .. بگو دیگه به سیما هم توجه نمی کنی . راستش اون لحظه فقط حواسم به لیلا بود .. -تو هم شوهر داری شیرین . بذار کیرم حالشو بکنه .. -بیا بیار بیار کیرتو واست ساک بزنم .. ولی اون امونم نداد . فقط شورت و شلوارمو کشید پایین و بدون این که تی شرتمو در بیاره کیرشو کرد تو کوسم و طوری هم به سرعت و با عجله منو می گایید که سابقه نداشت . خوشم میومد . کیف می کردم ولی از این حرکاتش تعجب هم می کردم -سامان جووووون امروز نخواستی مزه بگیری . کوسمو تستش کنی .. -با کیرم تستش کردم . قرار نشد که همیشه لیسش بزنم . لعنت به این لیلا ..اون درساش خوب بود و کند ذهن نبود . من و اون با هم دوست هم بودیم . با این که محرم اسرار هم بودیم ولی من جریان سامانو بهش نگفته بودم . روم نمی شد که بهش بگم من یه زن شوهر دار با یه مرد زن دار رابطه سکسی دارم . داخل موبایلش چقدر عکسای سکسی داشت . هنوزم بهم نشون می داد . -حواست کجاست شیرین اگه حال نمی کنی بگو ولت کنم -نههههه نههههه سامان من تازه دارم گرم میفتم . مثل تو نیستم که که همش چسبیدی به زنت .. -شیرین کوست نشون میده که باید دیشب کیر خورده باشه وگرنه باید خیلی داغ تر و خیس تر از اینا می بود .. -خیلی بد جنسی سامان . تو که می دونی من چقدر دوستت دارم بازم از این حرفا می زنی و دستمو دور گردنش حلقه زده خودمو آوردم بالاتر . دلم می خواست لختم کنه .. آخرش خودم تی شرتمو در آوردم . اون خودشو لخت کرده بود . تنمو به تنش چسبونده و سر و صورتشو غرق بوسه کردم . -سامان فقط تو فقط تویی که به من حال میدی این قدر اذیتم نکن . دوستت دارم . واست می میرم . -کی وقت کیر خوردن ؟/؟ -پسره بد دهن من همیشه دوستت دارم . دستام همه داغ شده کمر و پهلو هاشو نوازش می کردم .-سامان ولم نکن . خواهش می کنم .. امروز یه جوری شدی ؟/؟ منو رو زمین خوابوند و پاهامو به دو طرف باز کرد . انگاری خیلی عجله داشت . کف دستشو گذاشته بود بالای کوسم و با یه دست دیگه اش دو طرف کوسو به طرف وسط جمع کرده و با کیرش حسابی اون داخلو می کوبوند . خیلی از این حرکتش خوشم میومد . -ساماااان جون ادامه بده .. دلم می خواست زود تر برم توی حال و ارضا شم . چون می دونستم و حس می کردم که سامان امروز اشتهای زیادی نداره . احتمالا زنش سیما باید یه سرویس دهی خوبی به این پسر مفتخور داده باشه که این جور زیاد گرسنه نشون نمیده . ازبس هر وقت خواسته بود واسش آماده کرده بودم روش زیاد شده بود . اگرم بهش نمی رسیدم از دستم در می رفت . علتش این بود شاید درجه عشق و هوس من بیشتر بود و اگرم می خواستم سردی نشون بدم بد تر می شد . با توجه به این که لیلا هم چند بار از سامان گفته بود که من هر بار اونو از این که باهاش رابطه بر قرار کنه نهی کرده بودم . می گفتم که درست نیست یک دختر بخواد با یک مرد متاهل رابطه داشته باشه اگه زنش بفهمه شر میشه . نگاهمو به بدن و سینه ها و شونه های سامان دوخته و این تصور رو می کردم که اون فقط مال منه و زن نداره .. اون فقط با من سکس می کنه .. جوووووووون .. فقط مال منه .. بعد کاملا می رفتم توی حس وکیرشو توی کوسم حس می کردم که داره باهاش حال می کنه .. من روح و جسممو تقدیم اون کرده بودم . اصلا از زندگی زناشویی ام احساس خوشبختی نمی کردم . چشامو بستم و رفتم به عالم لذت و شهوت و هوس .. کیر فقط کیر .. -کوسسسسسم اوخ کوسسسسسم سامان بگو کیرت بهش لذت میده . بگو که سیما بهت حال نمیده و این منم که بهت حال میدم . -تو خودت می دونی که همین طوره .. تو که می دونی عشق من . تو خیلی هوس انگیز تر از سیما هستی و خیلی خوشگل تر . تازه تر .. یه کوس تازه تر و جوون تر داری -همین ؟/؟ -دیگه چی می خواست باشه .-پس عشق و دوست داشتن چی ؟/؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت تو امروز چته شیرین . تو که می دونی واسم از عسل شیرین تره . کوسسستم شیرین ترین کوس دنیاست . .. می خواستم بهش بگم مگه چند تا کوس چشیدی .. گفتم بهتره روشو باز نکنم . -پس چرا تو زیاد نمی چشیش . به حرفم توجهی نکرد و کار خودشو می کرد . منم دیگه واسش ناز نکردم . چون می دونستم که نازم خریداری نداره .. کف دستشو رو کوسم می گردوند یه دستشو هم از کناره ها رسونده بود به کونم و چنگشون می گرفت . -سامان با همین سرعت کوسمو بکن خوشم میاد . خیلی خوشم میاد دارم حال می کنم . آبم داره میاد دارم ارضا میشم . اینو که گفتم سامان تلاششو زیاد تر کرد . منو می بوسید . خودشو پر حرارت نشون می داد دوباره شده بود همون آدم سابق .. -اومد سامان داره می ریزه .. اوووووففففف نمی دونی چقدر سنگین بودم دارم حال می کنم . تموم شد .. تموم کردم . . اون حتی منتظر نشد که بهش فرمان ریزشو بدم . هر چند تشنه آب کیرش بودم ولی خودش با چند تا ضربه ای که پس از ار گاسم بهم زد آبشو تو کوسم خالی کرد .. وقتی کیرشو از کوسم کشید بیرون در جا اونو گذاشتمش تو دهنم . چقدر سریع دوباره شقش کرده بودم . فوری قمبل کرده و گفتم سامان حالا بذار تو کونم . همیشه تو اصرار می کردی و کون می خواستی یه امروز من خودم دلم می خواد داوطلبانه پیش قدم شم .. نمی دونم چرا این جوری شده بود . -شیرین جون یه خورده دیرم شده . سیما منو فرستاده واسه یه کاری .. از این جور بهونه ها آورد و از پیشم رفت در حالی که حداقل دو ساعت دیگه هم می تونستیم با هم باشیم . روز بعدش توی دانشکاه اصلا حال و حوصله نداشتم . نمی دونم چرا خیلی بهش وابسته بودم . . تصمیم گرفتم یه خورده با سیاست و بی اعتنایی باهاش بر خورد کنم . پسرا وقتی که توی فراوونی بیفتن همینه دیگه . وقتی که بفهمن یکی خاطر خواهشونه خودشونو می گیرن . مخصوصا اگه خیلی راحت تصاحبش کنند . لیلا هر کاری کرد که بهش بگم جریان چیه و چرا این قدر تو همم چیزی بهش نگفتم .. -شیرین زنگ تفریح که شد من حسابی سر حالت می کنم . نمی دونستم چی داره میگه . زنگ که خورد و کلاس تعطیل شد با هم رفتیم یه گوشه ای و موبایلشو در آورد و دو سه تا عکس سکسی بهم نشون داد . عکس یه کیری که دراز شده بود و در یه عکس دیگه اون در حال ساک زدن اون کیر بود . -لیلا تو از کیر دوست پسرت و ساک زدن عکس گرفتی ؟ /؟..عکس ساک زدنش خوب مشخص نبود یه درشت نمایی خاصی داشت .. -اگه گفتی اون کیه .. دعوام نکنی ها ؟/؟ یه مرد متاهل .. همین سامان خودمونه .. دیروز رفتم خونه شون . منو از کون کرد . نمی دونی چه حالی داد .. چقدر خوب کوسمو لیس می زنه . زنش خوشگل نیست از خودش بزرگتره . واسه پول باهاش ازدواج کرد .. شیرین چیه رنگت پریده نترس هوای کوسمو دارم . طوری کوسمو میک می زنه که ارضا میشم . من حواسم هست .. حالم داشت بد می شد .. -اون عکس کیر تنها رو ببینم ؟/؟ .. نگاهی به فضای اون عکس انداخته و تخت و دیوار خونه سامانو شناختم .. آشغال کثیف هم به زنش خیانت می کرد هم به من ... پایان ..

  9. #39
    خودم صیغه ات میشم

    اولین باری که اونو می دیدم توی حموم خونه مون بود . بیست و پنج سالش بود و من چهار سالم . شیرین زن همسایه مون بود . همون اوایل ازدواج شوهرش اونو با یه دختر نوزاد ول کرد و رفت خارج . با هم نمی ساختند . می گفتند شیرین خیلی وسواسیه و گیر میده . ولی زن خیلی خوشگلی بود . با کونی درشت و تپل و پرمو . . لاپاشو که باز می کرد و آب از اون بالا که می خورد به بدنش و پشم کسش همین جوری آویزون می شد از روی کس و به زمین می ریخت من از تماشای این صحنه لذت می بردم . اون و مامان خیلی با هم صمیمی بودند . یادم میاد یه بار مامان خواست با تیغ بیفته به جون کون و کس شیرین ولی اون نذاشت و می گفت که از تماشاش لذت می بره . من خودم با این که بچه بودم ولی علاقه عجیبی به این کون پیدا کرده بودم ولی با این که از چکه کردن آب از رو کس خوشم میومد ولی قالب سیاه اون منو یه جوری می کرد که اونم وقتی که بزرگتر شدم از تماش لذت می بردم . شیرین یه زن چادری بود ولی کون گنده اون از پشت چادر هم مشخص بود . مامان منصوره همش سفارش می کرد و می گفت احترام شیرین جونو حفظ کنم . دخترش شهلا زود ازدواج کرد و رفت . من تازه دانشگاه قبول شده بودم که اون ازدواج کرد . شیرین جون کون گنده حالا چهل و پنج سالش بود ولی من اونو همون جور خوشگل و ناز می دیدم .همیشه وقتی که اون و مامان حرف می زدند فالگوش وای می ایستادم تا ببینم چی میگن و آخرین اخبار و اطلاعات درمورد کون شیرین خانوم چیه .. اونا خیلی راحت حرف می زدند انگار نه انگار که منی هم هستم . این جوری خیلی خوب بود .بااین که خیلی بچه پررو بودم و خوش قیافه و کون خیلی از دخترا رو گاییده بودم ولی همیشه درحسرت کون شیرین جونم بودم .عادت عجیبی هم داشتم و این که از کونهای کثیف و موداروبودار خیلی خوشم میومد . اول اونا رو لیس می زدم و یه نیمساعتی غرق ماچ و بوسه شون می کردم وزبونمو می ذاشتم سر مقعد و سوراخ کون بعد می کردمشون .. ولی کون دخترا اون جوری که من دوست داشتم مودار نبود .دوست داشتم موی انبوه و تیز و بوی غلیظ داشته باشه . دلم می خواست بلندی موی اونا خیلی بیشتر باشه .اصلا عرق ازشون چکه کنه . بوی ترشیدگی بده . اونا باید میومدند پیش شیرین جون لنگ مینداختند . .اطلاعات دقیق و جالبی نصیبم شده بود . شیرین جون هنوز کونش پرمو بود و شاید هر چند سال درمیون به علت خارش های زیاد یه بار با قیچی موها رو کوتاه می کرد و پشم کسشو . یکی از دعواهای اون با شوهرش سر همین مسئله بود . خودشم می گفت شوهرم بهم می گفت که تو با این که عبادت می کنی این چه وضعشه . تازه شیرین از شوهرش ناراضی بود و می گفت که چرا موهای کیرتو می گیری و بذار کیرت پرمو باشه و با کیر پرمو کس پر مورو بکن .. یه خبر مهم دیگه رو هم که شنیده بودم این بود که اون درحال یائسه شدن بود هنوز نشده بود به علت خونریزیهای نامرتب دکتر بهش قرص ضد بار داری تجویز کرده بود .. جوووووووون بهترین موقع واسه این بود که ردیفش کنم . یه بار مامان بهش می گفت که چرا صیغه یکی نمیشه و این از نظر شرعی گناهه که این جور مجرد بمونه . یا این که به خودش نرسه . -منصوره خانوم الان به هر مردی که نمیشه اعتماد کرد . تازه مردم چی میگن -قرار نیست که آشکار شه حتی شنیدم که تو و اونی که می خواد با تو باشه می تونین دو نفری صیغه رو به زبان عربی بخونین و محرم شین و کسی هم نمی فهمه .-نمی دونم .. ولی من نمی تونم تنمو وسط بدنمو تمیز کنم . دلم می خواد همین جوری داشته باشمش ..-تو مریضی شیرین جون .. شوهرت حق داشت -منصوره جون الان برای هزارمین باره که اینو میگی .. وای چقدر به هیجان افتاده بودم . رفتم دستشویی به یاد کون شیرین جون جق زدم . موهای کیرم بلند شده بود . شیرین وقتی چادر سرش می ذاشت خیلی ناز می شد . چادرشم که می گرفت اون کون گنده اش می خواست انگار منفجر شه .. هروقت خواهرم خونه بود و بیدار نمی شد وشیرین هم پیش مامان بودزیاد گوش تیز کرد م . من و شیرین جون تا حدودی صمیمی بودیم . اون مثلا جای خاله ام بود . به این که شبا تنها بخوابه عادت کرده بود . تا این که یکی از این شبا به بهانه مشورت رفتم خونه شون و اونم با همون حجاب و روسری پذیرای من شد .. آخ که من واسه لیسیدن اون کون پرموش ثانیه شماری می کردم . یعنی اون صیغه من میشه ؟/؟ طوری که با مامان حرف می زد و من حرفاشونو شنیده بودم اون بی میل نبود . می گفت نمیشه به مردا اعتماد کرد . تازه در صیغه یا هر عقد دیگه معمولا سر زن که کلاه نمیره . یکی از اون کس نامه هایی که سر خیابون و دم در حوزه های علمیه می فروشن گذاشته بودم تو جیبم که شاید به دردم بخوره . من از صحبتاش فهمیدم که اگه یه مرد خوب گیرش بیاد قبول می کنه بره زیر کیرش بخوابه البته پس از صیغه .. اون سرشبی رفتم پیشش . خیلی تیپ زده بودم . یه عینک دودی هم گذاشته بودم چشمم و چند تا دگمه بالای پیرهنمو باز کردم تا سر و سینه امو ببینه . سر صحبتو باز کردم و خلاصه صحبتو کشوندم به اینجا اونو با لفظ خاله شیرین خطابش می کردم -خاله شیرین الان شرایط مملکت طوریه که نمیشه راحت ازدواج کرد . من می خواستم یه مدتی یه مطلقه ای رو صیغه کنم خواستم ببینم شما می تونین اگه جسارتی نمیشه و به مامان نمیگین یه تخفیفی بیاین درمورد این عقیده تون که برای پسرایی مث من این کارا خوب نیست .. کمکم کنین . نصیحتم کرد و گفت اینا ممکنه شیاد باشن و گردنت بیفتن .. آخ که وقتی پاشد رفت آشپز خونه دوباره اون کون چاقالو و درشت و تپلش در حال ترکوندن بود من چه حالی می شدم ! وقتی با چای برگشت من اون کس شر نامه یا همون صیغه نامه رو از جیبم در آورده و گفتم خاله جون نیگا کن الان اینو که طرفین بخونن صیغه میشن .. دیگه نیازی نیست یک ماه دوماه شش ماه با هم پیمان ببندن -میلاد جان این قدر الکی نیست -شیرین خانوم برای جلوگیری از فساد , دین ما دستورات زیادی داره .. حس کردم که شیرین جون یه خورده عضلاتش شل شده .. این بار به بهونه میوه و شیرینی رفت و وقتی که برگشت حس کردم با یه روژملایم و یه مداد ابرو لب و ابروشو ردیف کرده .. وای صورت گردش چقدر ناز شده بود . هیکلش حرف نداشت . فقط اون کون گنده و پر از موداشت دیوونه ام می کرد . دلم می خواست اونو همون جوری آک آک و قبل از رفتن به حموم بکنمش . لیسش بزنم بخورمش . از بوی عرق تنش و کونش لذت ببرم . اوخ چه مزه ای می داد . -شیرین خانوم قبول می کنی -می دونم ازم ناراحت میشی من ترجیح میدم به مامانت بگم ..-نهههه نههههه من جوونم گناه نکن .. اصلا خواهش می کنم .. ولی مامان چیز خیلی خوبی بهش گفته بود .. شیرین نگاههای عجیبی بهم مینداخت .. کون مودار دخترا رو لیس می زدم و سوراخ کونشونو . هرچی بوی بد بیشتری می داد لذت بیشتری می بردم ولی می دونستم که شیرین جون از همه شون سره . می خواستم بگم که اگه می تونه با من باشه . اینو در نگاش می خوندم که تحریک شده ولی اونم همین احساس شرم منو داشت .. . هوس رو تو نگاش می خوندم .. -میلاد جان من تو رو از بچگی هات میشناسم دلم برات می سوزه اگه موافق باشی واسه این که گرد گناه نگردی خودم کمکت می کنم .. قلبم به شدت می تپید حالت نگاش طوری بود که نشون می داد می خواد خودشو معرفی کنه . ولی من خودمو زدم به کوچه علی چپ و این که اون مثلا می خواد یکی دیگه رو برام درست کنه . -فقط خاله شیرین یه مسئله این که من بازم روم نمیشه شما که می خواین بهم کمک کنین یه چیزی رو اگه در نظر بگیرین خیلی خوشحال میشم .. اون دختر یا زنی که من می خوام یه ویژگی خاصی باید داشته باشه .. -عزیزم یه مثال دارم می زنم توهین به خود ما خانوما نشه البته در مثال مناقشه نیست ولی دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمرن ولی بگو چیه خجالت نکش -شیرین جون من از اون خانومایی یا دخترایی که پشتشون پرموست و زیاد حموم نمیرن و یه طعم و بوی خاصی داره خیلی لذت می برم .. اینو که گفتم یه لحظه شیرین آهی کشید و حس کردم که سرش گیج رفت .. بغلش کردم و اونو رو تخت خوابوندمش . می دونستم یه خورده داره فیلم بازی می کنه و پیاز داغشو داره زیاد می کنه -نمی دونم چرا حالم بد شد . شروع کردم به مالوندن اون . -میلاد جون . دستات جادو می کنه . اگه تنم بو میده من حموم نکردم .. صورت داغ شده اشو که دیدم گفتم اتفاقا من از این بوها بیشتر خوشم میاد .. مثل این که حالتون خوب نیست من بعدا بیام -میلاد جون من کمکت می کنم .. قلبش داشت از جاش در میومد . -ببینم سن اون زن برات مطرحه ؟/؟ -اتفاقا من سن بالا های چادری رو بیشتر دوست دارم .. -اگه آشنا باشه چی -هرکی می خواد باشه فقط از نظر شرعی ایرادی نداشته باشه من نمی خوام گناه کنم -ببینم صیغه نامه همراهته -آره -فقط به مامانت چیزی نگو -اتفاقا منم می خواستم بگم شما چیزی به مامان نگی .. -درش بیار .. نزدیک بود شلوارمو بکشم پایین کیرمو در بیارم -چیکار داری می کنی صیغه نامه رو در بیار -ببینم می خوای وکالتی بخونی -میلاد می خوام خودم صیغه ات شم .. دو سه تا جمله اون خوند و منم چند تا خوندم و مخشو کار گرفته و دوتایی کس شعری محرم شدیم .. چش تو چش هم دوختیم و من دیگه دل تو دلم نبود .. آخ چه کونی بوی عرقش خفه ام کرده بود .. واسه لیسیدن موهای کون و کس و اون سوراخ کون و کس و لذت بردن از طعم آکبندش لحظه شماری می کردم . -من برم یه دوش بگیرم بیام -نه نه . این کارو نکن همین جوری خالص تری . خواستنی تری .. این جوری بیشتر می خوام و دوست دارم . پس یه لباس خواب بپوشم . یه آرایشی چیزی . -شیرین جون تو همین جوریشم خوشگلی ولی خب از اونجایی که سرت کاری به کونت نداره باشه می تونی آرایش بکنی ولی دست به ناحیه کونت نزن .. آخ چقدر کیرم شق کرده بود . عین کوه دراز کش و سقوط کرده شلوارمو داده بود جلو . -فقط شیرین جون لباس خوابم نمی خواد بپوشی . اون چادر مشکی ناز گل گلی رو که خیلی بهت میاد سرت کن و اون زیر هم چیزی تنت نباشه می خوام وقتی اون چادر از سرت میفته هیکل لخت و اون کون قشنگت اون زیر کاملا معلوم باشه .-پس بریم اتاق خواب .. خیلی هیجان زده بود بیشتر از من .. پس از سالها می خواست خودشو تسلیم کنه .. تا حالا من خیلی کون گاییده بودم و چند تایی کس .. وقتی زیر اون چادر چیزی تنش نکرده بود هیکلش کیپ اون چادر شده و کونش درشت تر و خواستنی تر نشون می داد .. -میلاد تو کون پر مو با طعم متالیک دوست داشتی -آره آره می میرم واسش .. -تو چرا لخت نمیشی که من هیجانم بیشتر شه .. منم خودمو لخت کردم و دیگه خجالت بی خجالت .. .چشاش وا مونده بود . انگار تو عمرش کیر ندیده .. چقدر با اون چادر ناز و هوس انگیز شده بود . رفتم طرفش بغلش زدم .. چادر از سرش سر خورد افتاد پایین . از کونش دیگه پرده برداری شده بود .. کسش همچنان پرمو و کونش هم موهای چند سانتی داشت . دیوونه شده بودم . دیگه نتونستم حتی یه لحظه هم صبر کنم که اون بره بالای تخت . مثل یه کشاورزی که تخمی میکاره و نشا می کنه منم درره رسیدن به لحظه گاییدنش دلم می خواست تا ته چاک و سوراخ کونشو لیس بزنم .. -چقدر تشنه و گرسنه ای میلاد .. بریم رو تخت فدای اون کیر تازه و درشتت شم .. برین قربون کمرت ..حالا حالا ها کار داری نباید خسته شی .. رفتیم رو تخت و من موهای کونشو تار به تار و چند تار چند تار می ذاشتمش تو دهنم . نمکی بود و بوی عرق می داد .. ولی اون شکل بر جسته کونش و اون سوراخهای پر هوس. .وایییییی هیجان داشت خفه ام می کرد . دوست داشتم برای رسیدن به سر منزل مقصود از هفت شهر عشق و خار مغیلان بگذرم .. بوسیدن این کون و لیس زدن به اون حسی در من ایجاد کرده بود که انگاری دارم مراحل سیر و سلوک رو طی می کنم .. -کس کس کسسسسس .. پشم کسسسس موهای کسسسسسم اونا هم هستن .. -همه جاتو می خورم . همه جاتو لیس می زنم .. زبونمو تا می تونستم درازش کرده تا همه جای کون بر جسته شو لیس بزنم .. سوراخ کونشو ماچ می دادم . کونش خیلی کثیف و خواستنی بود . همون جوری که من می خواستم . انگار همین الان رفته بود دستشویی و بر گشته بود .. اوووووفففففف چه بوی بدی می داد .. اگه سوسک های بیچاره میومدند رو سوراخ کونش از خفگی و بوی بد تلف می شدند . یا شایدم از خجالت و این که کم آوردند خیس عرق می شدند . هم کس و هم سوراخ کونش طعم اصیل و فابریک خودشونو حفظ کرده بودند . من مست و مدهوش اون کونو تو بغلم داشته و دیگه آب دهنم خشک شده بود از بس لیسش زدم . شیرین جون از بس کس کس می کرد موهای کسشو گذاشتم تو دهنم چه حالی می داد . موهای بلند کس سر گلومو خارش می داد جاااااان چه طعمی .. خوش طعم و بامزه .. شاید شور و نمکی بود در ظاهر ولی واسم شیرین تر از عسل بود . از همون اول که می خواستم کوسشو لیس بزنم موها همه خیس خیس بود و این از هوس بالاش می گفت . دلم طاقت نگرفت دوباره رفتم طرف کون و زبون پهنمو گذاشتم رو سوراخ کونش در عوض انگشتامو فرو کردم توی کوس .. اون مرتب جیغ می کشید .. -میلاد میلاد .. سوختم .. میلاد کسسسسسم آتیش گرفت دلم رفت .. منو منتظر نذار عزیزم کیر کیییییررررررررر می خوام می خوام .. -شیرین جون شیرین شیرین من .. کون تپل و کوس ناز من .. من اگه الان تو رو بکنم اون خوش طعمی کون و کست ممکنه به تن من منتقل شه نتونم سیر سیر از این خوان نعمتت بهره مند شم .. -چقدر صبر کنم .. -پشیمونی .. ؟/؟ -آهههههه نهههههههه بخور بخور .. این بار قمبل کرد و پاهاشو به دو طرف باز کرد تا من به اون کون پشمالوش تسلط بیشتری داشته باشم . گاهی چند لحظه فقط نگاش می کردم وباورم نمی شد که به آرزوم رسیده باشم . ذره ذره و سانتی متر به سانتی متر از کونشو لیس می زدم و میک می زدم تا مزه اش به زودی از بین نره .. -میلاد زود باش من کیر می خوام جرم بده جررررررم بده هم کسمو هم کونمو .. باور کن اگه این بو از بین بره خیلی زود دوباره بر می گرده .. این کون شلوغ و پر مو هم که مال توست . من حالا زنتم و و از شیر مادر هم بر تو حلال ترم .. با این حال هر یک از قاچای درشت کونشو میون دو تا دستام نگه داشته اونو نرم نرم لیس زده و می رسیدم به سوراخ کونش .. از بس سوراخ کونشو با هوس لیس زدم که خوشش اومده بود و خودشم دلش می خواست که بیشتر بخورم . موهای کوسشو هم میون دو کف دستم می گردوندم .. کمرشو گرفته اول کردم تو کونش -آخخخخخخخ آخخخخخخخخ ... جاااااااااان جاااااااان بکن .. بالاخره یه بار دیگه کیر خوردم . کیرو توی تنم حس کردم .. دستشو رو کسش گذاشته بود که من کنارش زدم و دست خودمو گذاشتم جاش .. . این کیر لعنتی تا رفت تو کونش هنوز هیچی مزه نگرفته آبشو خالی کرد .. درجا اونو کشیدمش بیرون و فرو کردمش توی کس .. خنده دار این بود که وقتی کیرمو توی کس پر موی شیرین فرو کردم ودر حال بیرون کشیدن یه قسمت از کیرم لای موهای کس شیرین جون گم شده بود -آخخخخخ بکن منو می خاره می خاره -این کس پشمکی نازی که داری معلومه این قدر خارش هم باید داشته باشی .. کف دستمو گذاشته بودم رو کونش و با یه کف دست دیگه سینه هاشو به شدت چنگ گرفته و طوری اونو به سرعت می گاییدم که تا آخرین حدش فریاد می زد .. -سوختم سوختم . داره می ریزه جوووون داره میاد دارم سبک میشم .. شوهر گلم دارم خالی می کنم . بکن منو بکن . تو کسسسسم خالی کن . خالی کن .. چقدر زود ار گاسم شده بود .. بیشتر آبمو ریخته بودم توی کونش .. با این حال به کون کثیفش نگاه کرده و به یاد لحظاتی که بازم اون سوراخ بد بو یا همون خوشبوشو لیس می زنم کوسشو به پهلو ها باز ترش کرده و پس از چند تا ضربه توی کوسش آب ریختم .. ولی دست از سر کونش ور نداشتم اونو بر گردونده . هر لحظه بیشتر از لحظه پیش مشتاق لیسیدن اون بودم . چه سوراخ ناز و کثیفی داشت . کیرمو که فرو می کردم می کشیدمش بیرون انگار دارم کونشو تمیز می کنم و پاکسازی . هربار کیرمو می کشیدم بیرون بوی این کون کثیف و دوست داشتنی رو بیشتر احساس می کردم . پس از سکس و یکی دو سرویس بر نامه رفتم خواستم که یکی دوساعتی رو در کنارش بخوابم . خواست واسم بالش بیاره که ازش خواهش کردم اگه بهش فشار نمیاد از همین کونش به عنوان بالش استفاده کنم . طوری رفتار می کردم که گویی این کونش می خواد ازم فرار کنه . سرمو گذاشتم رو کونش و این یکی دوساعتی رو صدفعه بیدار شدم و هر دفعه که بیدار می شدم فکر می کردم که خوابم . وقتی که سبک شدم و حس کردم خستگی من در رفته و خواب ندارم دوباره زبونمو بردم طرف سوراخ کون شیرین جون که دور و بر اونم کلی پشم و پیله بود . موهای دور سوراخ کونشو هم می ذاشتم توی دهنم با این کارا بازم کیرم شق می کرد . زبونمو تیز کرده رو هر یک از چین های شیرین سوراخ کون شیرین می کشیدم . به قالب و چاک کثیف کون نگاه می کردم و حس می کردم که گلستان طراوت و خوشبویی وزیبایی روبروم قرار گرفته . چند باره بوسیدمش و با نوک زبونم اون چالک کوچولوی نقلی رو لیس زدم . جاااااان راست می گفت اون بوی بد کون کثیف دوباره بر گشته بود و من یک بار دیگه طعم شیرین زندگی رو در در کون شیرین شیرین احساس می کردم .... پایان ..

  10. #40
    من و دوتا زن خوشگل خونه دار
    سلام.اسم من سیاوش هستش و 25 سال سن دارم قبل از این که خاطرم رو به خواهم بگم بهتره بگم که این خاطره هست نه داستان و کاملاً واقعی هستش. من کارمندم. محل کارم هم میدان ونک و خودم هم شهرک غرب میشینم.حدود یک ماه پیش بود که یه روز دیدم واقعاً خستم و حوصله کار کردن رو دیگه ندارم واسه همین قید اضافه کاری رو زدم و وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون. رو تو گوشم گذاشتم و مشغول شنیدن آهنگ شدم(آهنگش هم خوب یادمه، علیرضا حمیدرضا بود) رسیدم به صف و واستادم . mp3 بعد چند دقیقه نوبتم شد و سوار شدم،اینقدر خسته بودم که حواسم به هیچ جا نبود غیر از آهنگ.یه کم که گذشت دیدم آهنگ قطع شد فهمیدم حتماً بازهم باطریش تموم شده. از گوشم در آوردم و بی خیالش شدم. بعد رفتم تو فکر بدبختیام که کم کم صدایی نظرم رو به خودش جلب کرد ،دو تا خانوم کنارم نشسته بودند و داشتند با هم ترکی صحبت میکردند (البته یادم رفت که بگم من اصلیتاً ترکم) واسه همین می فهمیدم چی دارن میگن.نگاهی بهشون کردم البته خوب تو اون تاریکی چیز زیادی معلوم نبودش ولی تقریباً بهشون حدود35 تا 40 میخورد. از اینجا به بعد رو از زبون اونها وا ستون مینویسم(البته همه صحبت هاشون دقیق یادم نیست ولی تا اون جا که یادم هست براتون مینویسم) _حالا محسن کی از ماموریت برمیگرده؟ _ نمیدونم ولی احتمالاً فردا شب بیاد،خودش که این جوری میگفت. ببینم تو چه جوری آقا رضا رو پیچوندی؟(این کلمه پیچوندیش باعث شد که دیگه کل حواصم بره پیش اینا) _هیچی بابا،بهش گفتم تو تنهایی و شب میترسی تنها باشی،من هم میرم پیشش(دو تایی با هم خندیدن) _حالا ببینم صاف و صوف کردی؟ _آره،امروز صبح رفتم حموم همش رو زدم(این قسمتش رو یواش گفتن،من هم به زحمت شنیدم) تو هم که طبق معمول صافه! _میدونی که من از مو بدم می یاد. تمیز تمیز آماده خوردن(با شنیدن این کلمات حسابی داشت کیرم راست میشد و شلوارم و پارم میکرد) _ببین حواست باشه قبل از اینکه بریم ،خیار و بادمجون بخریم. _باشه،البته من یه کم تو بخچال دارم ولی زیاد بزرگ نیستن. _آره کوچیکش حال نمیده(با هم خندیدن) من هم که داشتم میشنیدم و نمیدونستم چی کار کنم.از یه طرف دلم هوس یه کس مشتی کرده بود و از یه طرف می ترسیدم چیزی بگم و شاکی بشند و راننده هم ما رو وسط همت پیاده کنه. بعد از کلی کلنجار با خودم دل و زدم به دریا گفتم بادا باد.ماشین هم کم کم داشت میپیچد تو شیخ فضل الله و اگرم هم پیادم میکرد بقیشو میتونستم پیاده بیام.واسه همین یه اشاره کردم به اون که بغلم نشسته بود و آروم گفتم ببخشید. اون هم منو نگاه کرد و گفت بله؟؟ گفتم اگه دنبال خیار ازنوع طبیعیش هستین در خدمتم ،در ضمن خیارش هم از نوعه اعلاست.مطمئن باش پشیمون نمیشی. زنه که با تعجب داشت منو نگاه میکرد فهمید که من حرفاشون رو فهمیدم. رو کرد و با دوستش شروع کرد به پچ پچ کردن. فهمیدم که دارن راجع به من صحبت می کنن.بعد از هر چند ثانیه منو نگاه میکردن و دوباره پچ پچ میکردن ،معلوم بود که حسابی دودلند.بعد زنه برگشت و بهم گفت باشه فقط به یه شرط،اون هم که بعداً نه ما تو رو میشناسیم و نه تو مارو. من هم گفتم خیالتون راحت، شتر دیدم ندیدم. حسابی تو کونم عروسی بود،فکر نمی کردم به این راحتی امشب رو دو تا کس بخوابم.خلاصه بعد از کلی ترافیک رسیدیم میدون شهرک و من هم دست تو جیب کردم و کرایه سه نفر رو دادم ، راننده تاکسی هم با تعجب داشت منو نگاه میکرد که چرا پوله اینا رو حساب کرده؟ از ماشین پیاده شدیم و من تازه تونستم که درست حسابی ببینمشون. یکیشون که یه کم قدش بلند تر بود و من هم تو تاکسی باهاش صحبت کرده بودم گفت من اسمم سیمین .واقعاً خوش هیکل بود و اندام نازی داشت و صورت با نمکی داشت.اون یکی هم گفت من هم اسمم نیلوفره.نیلوفر خیلی خیلی خوشگل بود ولی بدنش به خوبی سیمین نبود و یه کم گوشتی بود.من هم خودم و معرفی کردم.سیمین گفت از این ور بریم،من خونم پایین میدون کاج .واسه همین رفتیم طرف خیابون سعادت آباد و سوار ماشین شدیم.من هم یه ذره از خودم و کارم گفتم.اون ها هم از خودشون و زندگی شون. سیمین گفت من 38 سالمه و بچه هم ندارم یعنی بچه دار نمیشم ، حدود 10 سالی هم هستش که ازدواج کردم.الان هم شوهرم رفته ماموریت و من و نیلوفر هم تصمیم گرفتیم امشب با هم باشیم و یه کم شیطونی کنیم.به هر حال تنوعیه و ما هر از گاهی با هم خلوت میکنیم.نیلوفر هم گفت من هم 40 سالمه و یه دختر15 ساله دارم .من و سیمین از جوونی با هم دوستیم و هر وقت تنها میشیم.... بهشون گفتم شما ها که همیشه کیر شوهر هاتون در دست درستونه، دیگه چه احتیاجی به این جور کارا دارین؟سیمین گفت ادم آخه چه قدر با کیر شوهرش حال کنه؟بلاخره آدم خسته میشه و احتیاج به تنوع داره ،البته فکر نکن که ما جنده ایم و هر روز با یکییم.ما هر وقت خسته میشیم با هم حال میکنیم .این اولین باره که میخوایم با یکی دیگه باشیم ،همون طور هم که خودت گفتی از فردا شتر دیدی ندیدی.(تو دلم گفتم حالا بعداً شتر رو نشونت میدم) رسیدیم نزدیک میدون کاج و پیاده شدیم.به سیمین گفتم که حالا چه جوری بیابم داخل کسی شک نکنه؟ که نیلوفر برگشت و بهم گفت نترس خونشون تک واحدیه.رسیدیم دم خونشون،عجب خونه ای بود،معلوم بودش که وضعش حسابی توپه.من هم سریع یه زنگ به مامانم زدم و گفتم که شب میرم پیشه دوستم. وارد خونشون شدیم،واقعاً خیلی ردیف بود.من مشغول تماشای خونه بودن که دیدم این ها دارن مانتو و روسری شون رو دارن در میارن.من هم کاپشنم رو در آوردم رو کاناپه نشستم.... سیمین رفت آشپزخونه و نیلوفر اومد کنار من نشست و گفت خوب آقا سیاوش چطوری؟ من هم یه ویشکون از کنارش گرفتم و گفتم خوبم جیگر،البته اگه شما یه مرحمتی کنی و یه بوس ناقابل به ما هدیه بدی بهترهم میشیم.یه لبخند شیطنت آمیز بهم کرد و اومد که لپم رو ببوسه سرم و چرخوندم و یه لب حسابی ازش گرفتم.عجب لبهایی داشت ،من از همون اول تو نخ لباش بودم که دیووونه کننده بود. خلاصه مشغول خوردن لبای خوشگلش بودم و اون هم اومد و رو پام نشست و من هم با دستام نوازشش می کردم و آروم آروم داشتم میرفتم سراغ سینه هاش،همون طور که گفتم یه کم گوشتی بود ولی واقعاً خوشگل وناز.سیمین از آشپز خونه اومد و دید که ما مشغولیم، داد زد نامردا پس من چی؟خیلی بی معرفتین .من هم گفتم تقصیر خودته من رو با یه جیگر تنها گذاشتی،انتظار داری همدیگرو بشینیم نگاه کنیم.نسرین هم اومد و رو این یکی پام نشست و گفت خوب من هم بازی،من هم رفتم تو لب سیمین و حسابی لب تو لب شدیم،لباش به خوبی نیلوفر نبود ولی بد هم نبود.نیلوفر هم بیکار ننشسته بود و داشت لاله گوشم و میخورد.کیر بدبخت ما هم داشت خودش و جر میدادکه یکی بیاد درش بیاره ،فکر کنم سیمین شنید و دست انداخت و شروع کرد باهاش ور رفتن. بعدش من و نیلوفر و سیمین زبون هامون و در آوردیم و زبون هامون تو هم قفل شده بود ومثل وحشی ها تو هم میلولیدیم. نیلوفر شروع کرد به باز کردن دگمه های پیرهنم و من هم لباس سیمین رو داشتم از سرش در می آوردم. حالا سیمین با یه کرست مونده بود.بدن سفیدی داشت وپستون های نازش داشت واقعاً خود نمایی میکرد.دست انداختم و کرستش رو در آوردم و سرم و گذاشتم لای سینه هاش.واقعاً نمی دونید چقدر سفت و باحال بود.داشتم سینه هاشو میخوردم و نوک سینشو گاز می گرفتم.اون هم شروع کرده بود به آه اوه کردن.هر چی تلاش کردم که یه پستونشو تو دهنم جا بدم ولی نشد.یه ذره گذشت بر گشتم و دیدم که نیلوفر دستشو کرده تو شلوارش و مشغول ما لونده کسشه .سیمین و ول کردم رفتم طرف نیلوفر چشاشو بسته بود،یه بوس کوچولو از لبش گرفتم ،چشاشو باز کرد و پرید بغلم.گفتم جانم،بعدش به کمک سیمین شروع کردیم به لخت کردنش.شلوار لیش رو در آوردم و حالا فقط با یه شرت و کرست مونده بود.سیمین خواست اونا رو هم در بیاره که گفتم نه اونا رو خودم در میارم.از روی کرست پستونای درشت شو می مالوندم و شروع کردم به لیسیدن بدنش.پستوناش بر عکس سیمین خیلی نرم بود تو دستم مثله ژله تکون میخورد.رفتم بالا چند تا لب جانانه ازش گرفتم و بعد رفتم سراغ گوشش و گردنش و کم کم اومدم پایین به نافش رسیدم و حسابی دورشو خوردم.سیمین هم رفت و شروع کرد لب گرفتن از نیلوفر. همین طور پایین تر اومدم رسیدم به اصل کاری،از روی شرتش یه کم کسش رو لیسیدم و با دندونام شرتشو کشیدم پایین.وااااااای عجب کسی ، سفید و تپل مپل.اول شروع کردم به خوردن لبه های کسش و بعد کم کم رفتم طرفش.با دستام لبه هاشو باز کردم و زبونمو لوله کردم و فرستادم تو و با زبونم داشتم تلمبه میزدم.نیلوفر دیگه تو حال خودش نبود و لبای سیمین رو چنان میمکید که نزدیک بود لبای سیمین کنده بشه،هر از چند گاهی هم لباش رو ول میکرد و سرش رو میاورد بالا محکم میکوبید به لبه کاناپه.داشت مثه یه کرم به خودش میپیچید و سر منو محکم به کسش فشار میداد.من هم که تو کس لیسی استاد هستم ،مشغوله خوردن کسش بودم و چوچولش رو مک میزدم و بعضی اوقات با لبام فشارش می دادم.انگشت اشاره ام رو هم خیس کرده بودم اروم وارد کونش کرده بودم.یه کم که گذاشت دیدم آه و ناله های نیلوفر دیگه تبدیل به جیغ شده بود و سر منو بد جور فشار میداد که دیگه داشتم خفه میشدم،چند تا پیچ و تاب به خودش داد و بدنش لرزید،فهمیدم که ارضا شده و یه کم بعد یه مایع بی رنگی از کسش بیرون اومد.سرم رو ول کرد و من هم دیدم چشاشو بسته، مثل آدمایی که میرن تو خلسه.سیمین یه نگاهی به من کرد و گفت پس من چی؟گفتم بیا عسلم.اومد پیشم رو زمین نشست منو خوابوند رو زمین و خودش هم روم خوابید و شروع کرد به لب گرفتن و زبونش و تو دهنم می کرد و می چرخوند .بعد ش هم تیشرتم و در اورد و شروع کرد به خوردن سینم و بازی با موهام .پایین تر میرفت و به هر نقطه از بدنم که میرسید یه بوس کوچولو میکرد و پایین تر میرفت تا رسید به شلوارم و کمربندم و باز کرد تا زیپ شلوارم و کشید پایین ،کیر ما از قفسش ازاد شد و یه نفس راحت کشید.شلوارو از پام درآورد و از روی شرتم شروع کرد به دستمالی و خوردن کیرم و هی قربون صدقش میرفت : جاااان،چی کیری،این میخواد جرررررررررررم بده.... شرتم رو هم از پام درآورد و شروع کرد به خوردن کیرم،واقعاً حرفه ای میخورد ،از سرش رو شروع میکرد به خوردن و آروم آروم پایین میرفت و بعد همش رو میکرد تو دهنش ،البته چون کیرم بزرگ بود کامل کامل نمی تونست تو دهنش جا کنه ولی تلاشش رو میکرد.بعد رفت سراغ تخمام و اونها رو میکرد تو دهنش و شروع میکرد به میک زدن این کار حسابی تحریکم میکرد،دوباره اومد بالا شروع کرد به خوردن کیرم،این قدر باهال داشت ساک میزد نزدیک بود آبم بیاد،بهش گفتم سیمین داره آبم میاد اون هم پاشد و رفت از تو اتاق یه اسپری بی حس کننده آورد وزد به کیرم.نیلوفر هم که داشت ما رو میدید دویاره شهوتی شد و او مد و دوزانو جلوی پام نشست و شروع کرد به خوردن کیرم.بهش گفتم زیاد نخوره تا اسپری اثر خودش رو بذاره .سیمین هم شلوار و شرتش رو درآورد اومد با کسش رو صورتم نشست من هم شروع کردم به خوردن کسش.از کسش شروع میکردم به خوردن تا سوراخ کونش می رفتم دوباره بر میگشتم و چوچولش و مک میزدم و گاز میگرفتم.نیلوفر هم داشت کیرم رو می خورد و باتخمام ور میرفت،یه لحظه دیدم دست از کار کشید ولی من که زیر کس سیمین بودم و چیزی نمی دیدم،دیدم که داره رو کیرم می شینه و کیرم آروم آروم وارد کسش میشینه.با اینکه بهش میخورد کس گشادی داشته باشه ولی کسش تنگ بود(البته شاید هم کیر من براش کلفت بود) و کیرم آروم داخلش رفت این قدر کسش داغ بود که انگار داشت کیرم اون تو میسوخت ،بعد آروم شروع کرد به بالا پایین رفتن روش ،واقعاً حس فوق العاده ای بود. من که تو حس رفته بودم انگار تمام وجودم تو کیرم خلاصه می شد با صدای نیلوفر به خودم اومدم که میگفت بخور دیگه ادامه بده.من هم دوباره شروع کردم به خوردن.نیلوفر هم همزمان که داشت رو کیرم بالا پایین میرفت شروع کرده بود به لب گرفتن از سیمین..مثه یه مثلث شده بودیم.بعد من سیمین رو از رو خودم برداشتم و پا شدم،نیلوفر رو روی زمین خوابوندم و گفتم پاتو باز کن،به سیمین هم گفتم تو هم به حالت سجده بشین و کس نیلوفر رو بخور خودم هم رفتم پشت نیلوفر و یه دستی به کس و کونش کشیدم.کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و آروم هلش دادم تو.واقعاً عجب کسایی داشتن یکی از یکی بهتر.داشتم تلمبه میزدم و هر لحظه به سرعتم اضافه می کردم بعضی اوقات هم با دستم به کونش میزدم اون هم مثله یه ژله تکون می خورد.سیمین سرش تو کس نیلوفر بود و جفتشون داشتن آه ناله میکردند،جیغ میزدن،نعره میکشیدن،شانس آوردیم که خونشون تک واحدی بود وگرنه با این وضع همه می فهمیدن. همون طور که داشتم تلمبه میزدم ،دستم و خیس کردم و آروم با سوراخ کونش بازی می کردم.یه چند دقیقه ای گذش و بهشون گفتم جاهاشون و عوض کنند،حالا نیلوفر جولوم قمبل کردو من هم به جایی که بذارم تو کسش ،کیرم روی کونش میزون کردم خواستم که بکنم سریع فهمید و پاشد و گفت تورو خدا نه،من کون نمیدم خیلی درد داره،گفتم نه عزیزم من یه جور می کنم درد نداشته باشه.خلاصه با صحبت های من و سیمین راضی شد ولی اگر دردش گرفت در بیارم .دوباره اومد نشست و من هم یه کم تف زدم سر کیرم خیلی خیلی آروم سرشو داشتم داخل میکردم. اندازه یه 2 سانتی داخل رفته بود که گفت سیا درد داره درش بیار،گفتم عزیزم اولشه الان خوب میشه.خلاصه هی یه کم داخل میکردم و در میاوردم،بارها این کارو انجام دادم تا کونش باز شه؛ آخه کونش آکبند بود یه کم طول میکشید تا شل بشه.بعد اروم کیرم رو تا ته کردم یه کم درد داشت ولی سعی می کرد که تحمل کنه.من هم شروع کردم به تلمبه زدن،دیگه خوشش اومده بود ومیگفت تند تر تند تر ...من هم تلمبه میزدم و بعد خم شدم و سینشو می مالوندم اون هم کس سیمین رو میخورد. 2،3 دقیقه ای که گذشت ارضا شد ولی من هنوز آبم نیومده بود آخه جنس اسپرش خیلی باهال بود. بعد نیلوفر رفت کنار و من هم رفتم طرف سیمین. سیمین و خوابوندم رو مبل و پاشو باز کردم کیرم و کردم داخلش و شروع کرده به تلمبه زدن و بعد آروم خوابیدم روش و در حالی که داشتم میکردمش ازش هم لب میگرفتم(من عاشق این پوزیشن هستم،پیشنهاد میکنم حتماً امتحان کنید)یه کم که گذشت کیرم رو از تو کسش در آوردم احساس کردم که داره ارضا میشه واسه همین دوباره کردم تو سریع تلمبه می زدم تا اون ارضا بشه یه چند تا جیغ زد و پشتم و محکم چلوند و شونمو گاز گرفت و ارضا شد من هم واسه اینکه آبم بیاد ادامه دادم یه چند ثانیه ای گذشت که دیدم داره آبم میاد گفتم سیمین داره آبم میاد،گفت همون جا بریز من حامله نمیشم. من هم اطاعت کردم و همه آبم رو همون جا خالی کردم.دیگه حالی نداشتم .اومدم و رو زمین کنار نیلوفر دراز کشیدم و سیمین هم غلت خورد و اومد رد دستم خوابید .حالا من وسط دو تا شون خوابیده بودم اونها هم یه پاشون

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •