صفحه 17 از 18 نخستنخست 123456789101112131415161718 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 161 به 170 از 176

موضوع: تک داستان های khabat1979

  1. #161
    خواهر و پسر همسايه
    اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشود
    من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهين است يک دختر12ساله هم داره بنام الناز اين خواهره بنده يک زن چادري هست که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد .يک روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيتم کرد که اينکارا خوب نيست و..... تابستان گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت .ضمنا اينو هم بگم که در آپاتمان کناري خواهرم يک زن مينسال حدود45سال که اسمش منيژه بود و شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده با پسرش به نا م شهرام که24داشت( که خوشتيپ وخوشگل بود) زندگي ميکرد که با توجه به رفت و امد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم.منو شهرام انقدر صميمي بوديم که از همه چيزه زندگي هم خبر داشتيم بعد يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شوژل ميزنه و يک مانتوي سفيد اندامي که کاملا چسب بدنش بود و انداموشوميزد بيرون ؛ پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي گفت زير چادر معلوم نميشه بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يکمي کسالت داره و پسرش هم نيست من ميرم يک سري ازش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد و گفت نه منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام ورفت حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کانادااست سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد؛ هم منو ديد بد جوري هول کرد؛ گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا واگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم گفت: که شهرام نيست و رفته خونه عموش و تا فردا نمياد الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم بعد که خواهرم اومد که جواب تلفن رو بده وقتي رويه مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلوم با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود حالا چراهيچ لباسي زيره مانتو برش نيست؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت و من بدجوري به اون شک کردم با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه هم جنس بازي ميکنن اما باز گفتم نه اون اصلا اهل اين حرفا نيست.
    بعد از حدوا 25 دقيقه يکي در اپارتمانو زد من رفتم درو باز کردم ديدم خواهرمه؛ وقتي ميخواست بياد تو چنان بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم که يک لحظه سرم گيج رفت بعد گفت من ميرم دوش بگيرم بعد از حمام اومد الناز گفت بايد برام ديکته بگي منم از فرصت استفاده کردم و بهانه دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثف است وقتي بو کردم ديدم بو مني ميده و قسمت جلوي لباس خيس است وقتي دست زدم درست معلوم بود که با ابه مني خيس شده چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده.
    بلا فاصله بيرون امدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام.رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم ديدم شهرام تلفن رو برداشت ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود ازاون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم وياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدن خوش اندام ودست و پاش گوشتي باشه وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود.
    وقتي به خونه خواهرم برگشتم اينبار يه جوره ديگه نگاش کردم واي عجب بدني داشت مثل هلو؛هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود وقتي نگاه به کونش کرد م يک لحظه کيرم بلند شد عجب کوني داشت شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم ! روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من کسي خونمون نيست مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد و منم سريع رفتم خونشون بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت من گفتم بريم تو سايت سکسي؛ شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ کفتم آره بد جوري گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو؛ جات خيلي خالي بود عجب حالي کردم منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش پولش هرچي بشه ميدم شهرام گفت نه خره کس نيست شوهر داره جز منم به کسي نميده گفتم چه جوري دوست شدي گفت دوست مامانمه؛ گفتم مامانت خبر داره گفت: به کسي چيزي نگي مامانم برام جورش کرد گفت : وقتي به مامانم گفتم عجب دوستي داري اولش دعوام کرد گفت اون شوهر داره بعد يک مدت ازم قول گرفت اگه دوستيموبا سوگل ( سوگل دوست دختره شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميامد ) بهم بزنم منم سعي ميکنم اونو با تو هم دوست کنم شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه انو براي من جورش کنه همين طوري که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شديم و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن ( ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه ) شهرام گفت : هر کسي يه جور حال ميکنه بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني ؟ خنديد و گفت : آره حال ميکنم ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم بعد خنديدم گفتم راست ميگي ؟ گفت آره اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار گفتم آره سراغ دارم گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره ولي خواهره خبر نداره تو هم ميشناسي شهرام گفت جدي ؟ اون کيه ؟ گفتم من هميجوري که نگام ميکردگفتم : البته فقط تو شهرام - گفت شوخي ميکني ؟ با جديت گفتم نه گفت يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي ؟گفتم : نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش و من خونه بودم منم خنديديم و گفتم پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد منم پشت پرده ديد ميزنم شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده منتظرتم چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن اول همديگرو لخت کردن بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد از اخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم بعد از اون خواهرم بدونه اينکه آب مني رو از رو سينش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت

  2. #162
    داروخانه
    با دوستان و همكاران رفته بوديم استخر ارمغان خيلي هوا سرد بود و موقع برگشتن اصلا حس اينكه همونجا موهامو خشك كنم نبود چند تا از دوستانو رسوندم خونه هاشون وقتي درو باز ميكردن پياده بشن هواي سرد به داخل ماشين هجوم مياورد و لرز سراپاي منو ميگرفت تا رسيدم خونه سرد درد و بعدش عطسه هاي ممتد شروع شد از چشم و بيني و همه جام آب ميريخت تا رفتم تو خونه افتادم و به سختي لرز تمام تنمو گرفت بعد از مدتي ديدم بهتر شدم زنگ زدم يكي از دوستان كه بياد و بريم درمونگاه اونم تا اومد كلي لفتش داد خلاصه رفتيم يه درمونگاه و يه دكتر سبيل كلفت ما رو معاينه كرد و گفت سرماخوردگي !! و بعد كلي قرص و كپسول آمپول رفتيم داروخانه نقطه چين و دوستم رفت كه داروهارو بگيره خيلي طولاني شد و حوصله ام سر رفت و تو داروخونه رو نگاه كردم ديدم دوستم با خانمي كه مسئول فروش لوازم آرايشي هست مشغول صحبت و خنده است دستمو گذاشتم رو بوق و برگشت نگاه كرد و اشاره كرد كه الان ميام و باز مشغول صحبت شد اومدم از ماشين بيرون و رفتم تو پشت سر دوستم واستادم و محكم زدم رو شونه اش برگشت و گفت اه اه معذرت اصلا از تو يادم رفته بود با ديدن خانم فروشنده اصلا بيماريم يادم رفت يه فرشته خوشگل با لباسي سفيد . لباسش كاملا از سر تا پا سفيد بود چشمان سبز تيره مايل به خاكستري با سينه هائي برجسته . دهن غنچه و لبها قلوه اي رژ نارنجي رنگي زده بود كه به لباسش ميومد به دوستم حق دادم كه از اين جواهر دل نكنه كنار دوستم واستادم و گفتم ببخشيد خانم تزريقاتي هم اين دور بر ها هست ؟
    خانمه خيلي مودب گفت بعله همين كنار در ورودي داروخونه زير مطب دكتر نقطه چين تزريقاتي هستش با دسوتم اومديم بيرون و يه راست رفتم سمت ماشين از پشت سر داد زد هي كيوان مگه نميخواي آمپولهاتو بزني ؟ گفتم نه فكر بهتري دارم و نشستيم تو ماشين گفتم بر يه رستوران كمي غذا بخورم . گفت حالت خوبه گفتم آره عالي رفتيم و كمي سوپ خوردم و دوستم هم تا خرخره غذاي مفت به حساب من خورد گفتم دوباره برگرد به همون داروخونه گفت خل شدي گفتم برو باقيش با من ! دوباره برگشتيم و ايندفعه من تنها رفتم تو هنوز بودش و پشت ويترين واستاده بود رفتم جلو و گفتم ببخشيد تزريقاتي ديگه اي اينجا نيست گفت مگه همين بغل نزدين گفتم نه كاري داشتيم رفتيم و برگشتيم انگار رفتن گفت خوب بريد جاي ديگه گفتم خيلي حالم خرابه كسي رو نميشناسيد كه بياد خونه آمپول بزنه ! يكي نگاهي بدي كرد و گفت براي يه آمپول ! اصلا ارزش نداره من خودم ميتونم بزنم كم مونده بود همونجا بكشم پائين و بگم بيا بزن اما خودمو گرفتم و گفتم پس زحمت ميكشيد گفت : من نه من فقط خانمها رو آمپول ميزنم گفتم اووووه حالا يعني برم تغيير جنسيت بدم اينكه ديگه اصلا ارزشش رو نداره زد زير خنده و گفت نه بابا كلي تزريقاني هستن كه الان بازن ميتونيد بريد اونجاها گفتم حالا نميشه شما بزنيد كمي جدي شد و گفت نه آقا گفتم كه نميشه بعدش هم من اصلا جاي اينكارو ندارم گفتم پس منهم اصلا آمپول هامو نميزنم گفت خوب نزنيد هر جور دوست داريد و رفت سراغ يه مشتري كه تازه اومده بود منم با حال گرفته اومدم سراغ دوستم كه تو ماشين چرت ميزد وقتي نشستم پرسيد چي شد مخشو زدي خلاص حالا عروسي كي هست ؟ گفتم برو بابا اين كي بود ديگه فهميد كه تيرم به سنگ خورده رفتيم سر راه يه درمونگاهي و يه آمپول پني سيلين دردناك زدم و رفتم خونه خوابيدم عصر روز بعد رفتم همون داروخونه تا خانمه منو ديد ابرو در هم كشيد و گفت امرتون گفتم يه نوار بهداشتي ! اونم نامردي نكرد و گفت به همين زودي رفتي تغيير جنسيت دادي و باخنده تمسخر آميزي رفت و يه بسته آورد باز همونجور واستادم گفت آمپولهاتون رو زديد گفتم نه گفت جدا گفتم آره اگه شما ميزدي ديشب همشو ميدام بهت برام بزني ولي همه رو ريختم دور گفت البته بهت ميخوره ديوونه باشي گفتم آره ديدمت ديونه شدم و برگشتم و رفتم فرداش باز رفتم تا واستادم گفت تموم شد يه بسته ديگه گفتم نه اومدم باز آمپول بخرم شايد برام بزني خنديد و گفت پس همه آمپولهارو بخر چون واست نميزنم گفتم خوب پس يه بسته كاندوم بده تا برم يك كمي بد بد نگاه كرد و گفت خيره . بعدش گفت از كدومش ميخواي گفتم هر كدوم شما پيشنهاد بدين يدفعه صورتش سرخ شد و سرشو انداخت پائين و اهسته گفت خيلي پرروئي گفتم چرا مگه به هيچكس كاندوم نميفروشيد گفت چرا و آهسته يه بسته گذاشت رو پيشخون برداشتم و رفتم عصر روز بعد دوباره رفتم اونجا تا منو ديد زد زير خنده گفتم چيه قيافه ام خنده داره گفت نه اخلاقت از من چي ميخواي ؟ گفتم هيچي فقط ميخوام يه شام با هم باشيم و حسابي نگات كنم همين با تعجب گفت فقط همين گفتم آره گفت مطمني گفتم آره فقط ميخوام نگات كنم گفت بهم زنگ بزن ولي ديگه اينجا نيا برام بد ميشه شماره داروخونه رو داد و اسمشم گفت پري البته پريناز ولي بهش ميگن پري فارغ و سبكبال از داروخونه زدم بيرون ساعت 8 شب بهش زنگ زدم گفت چه زود من هنوز فكرامو نكردم گفتم خوب اشكال نداره فردا ميام خريد ازت ميپرسم آهسته گفت خيلي بانمكي اينقد مزه نريز نميشه امشب بيام تا برم خونه و حاضر بشم خيلي طول ميكشه گفتم خودم ميام ميبرمت و واميستم تا حاضر بشي بعد از يه مكث طولاني گفت قولت كه يادت هست گفت خيالت راحت باشه ساعت 8:30 بيا اولين كوچه بعد از داروخونه يا ماشين قهوه اي هست كه من توشم گفت آخه و باز مكثي طولاني ..... باشه
    ساعت 8:15 سر قرار بودم چند دقيقه اي نگذشته بود كه در ماشين باز شد و نشست تو و بلافاصله با داد و بيداد گفت : اصلا معلومه تو كي هستي چي از من ميخواي چرا آبرومو ميبري من اهلش نيستم من........ دنده رو چاق كردم و ديدم پري يه سيگار روشن كرد و خيلي عصبي مشغول شد گفتم ميدوني چيه تا حالا شده كسي چشمتو بگيره گفت يعني چي ؟ گفتم يعني اينكه با ديدن طرف از دل و جون بخواي مال تو باشه گفت از اين حرفها خوشم نمياد منظورت رو بگو گفتم چشمم تو رو گرفته از اون گرفتن هائيكه هر كاري براش ميكنم بلند گفت : يه احمق ديگه بهم برخورد و تو دلم گفتم احمق رو خواهي ديد وقتي بالش رو گاز بگيري كمي بعد ديد كه ناراحت شدم گفت ببخشيد به شما اصلا نمياد مزاحم يه خانم بشيد زدم كنار و گفتم ببين اگه انقدر ناراحتي بفرما برو درو باز كرد و پياده شد كمي ترديد و گفت از من چي ميخواي دلم نمياد ولت كنم برم گفتم مهم نيست برو دوباره نشست بزور خودمو عصبي و ناراحت نشون ميدادم گفت خوب برو يه شامه ديگه بعدش كه منو ميرسوني گفتم هر جور ميلته نشست و راه افتاديم گفتم كجا دوست داري بريم گفت بريم كندز پيتزاش سبكه اما براي لجبازي رفتم تمشك محيطش خيلي رمانتيك تره تا نشستيم زل زد تو چشم و بلند گفت : ديوووووووووونه چند نفري طرف ما نگاه كردن باز روشونو برگردوندند گفتم چي ميگي ؟ يك كمم يواش تر . گفت آدمي مثل تو ديونه نديدم من خيلي ها پيله ام شدن اما با چارتا كلفت كه بارشون كردم رفتن پي كارشون اما تو واقعا ديونه اي گفتم من چيزي رو كه بخوام بدست ميارم اگه اينطور نبود الان دور حرم بايد گدائي ميكردم تو رو هم ميخوام همين گفت واقعا گفتم آره گفت خوبه پس ميخواي بياي خواستگاريم گفتم البته ولي فكر نكنم زنم به اين راحتي اجازه بده گفت مگه زن داري گفتم چند تائي ولي يكيشون خيلي سر تقه بقيه خوبن چشماس سيز سيرش آدمو مدهوش ميكرد نميشد خيلي بهشون نگاه كرد اما نميشد هم ازشون دل كند صورت سفيد بدون نقص لباي باريك و خوش تركيبش آدمو ميكشوند سمت خودش اگه تنها بوديم حتما لباشو با دندونهام ميكندم غذا رو آوردن و با سرعت مشغول شد گفتم چيه دنبالتن ؟ گفت نه اگه دير برم بده گفتم چي مگه بچه اي ؟ گفت نه بيوه ام و تكه بزرگي از پتزاشو بلعيد با گفتن اين حرف مارش شدم بيوه !! گفتم راست ميگي گفت آره جا زدي تازه يه دختر كوچولو هم دارم گفتم حتما كس ميگه هنوز نصف غذامو نخورده بودم كه با منهم شريك شد و با سرعت كلك همش كنده شد نشست تو ماشينو و گفت خوب شامتو با من خوردي حالا منو ببر دم خونمون بعدشم به سلامت از شامت هم ممنونم و بلافاصله يه روژ و آينه از كبفش درآورد و مشغول بازسازي صورتش شد با شرعت به آدرسي كه گفته بود رفتم و خيلي خونسرد در حاليكه كيرم كه با شنيدن بيوه و تصور يه كس ترو تازه و اوپن تمام قد زير شلوار خودنمائي ميكرد دم خونش واستادم خيلي خونسر پياده شد و گفت خداحافظ ولي دستش رو در ماشين بود كمي خم شدم و گفتم لطفا دستتو بردار تا برم خم شد و از شيشه ماشين كه باز بود نگاه كرد و گفت ميري گفتم آره معرفت كه نداري مارو خونت دعوت كني خوب ميرم گفت آره كه بياي خونم و به آرزوت برسي و بري . ( نميدونم چرا همه دخترائي كه ميخوام بكنموشون از آرزوي دلم خبر دارن نامردا ). پوزخندي زدم و گفتم شما خانمها تصوراتتون خيلي منظور داره تو همين حين در باز شد و يه دختر كوچولو و خيلي ناز اومد بيرون و گفت مامان مامان چقدر دير كردي محو حرف زدن دختر بچه شدم كپي كوچك شده خود پري بود مثل يه عروسك خيلي خوشگل و ناز چشاش برق ميزد يه عروسك بزرگ پشمالو پشت شيشه عقب بود برداشتم و رفتم سمتش پري بلند شد و گفت ترانه سلام كردي نشستم جلوش و گفتم سلام خانم خوشگله چقدر تو ماهي عروسك رو گرفت و گفت مال منه گفتم اره عزيزم برا تو گرفتمش يه نگاهي به پري كرد و لبخند اون عروسك پشمالو رو مال ترانه كرد اومد جلو و يه ماچ گنده از لپم كرد بچه ماه و شيريني بود پري ريموت رو گرفت و درهارو قفل كرد و گفت بريم تو گفتم نه نميدونم چرا بغض گلومو گرفته بود اگه كمترين حرفي ميزدم اشكهام ميريخت با سرعت سوار ماشين شدم و كندم سمت خونه تو راه بي اختيار اشكهام از چشمام سر خورد و از يقه لباسم ميرفت پائين كوششي براي جلوگيريش نميكردم بهش احتياج داشتم و يادم نميومد آخرين بار كي گريه كرده بودم موبايلم زنگ زد صداي بچه گانه اي گفت سلام . عروسكتو گرفتم ناراحت شدي خنديدمو و گفتم نه عزيزم اونو براي خوده خودت خريده بودم اصلا مال من نبوده و بلند خنديدم بلند گفت مامان مامان داره ميخنده گوشي رفت دست پري . سلام معلومه اين خل بازيها چيه چي شد چرا قاطي كردي اين بچه كلي ترسيد خا به سر گفتم معذرت گفت چرا نيومدي تو من داشتم بهت اعتماد ميكردم گفتم نه تو خانه نميام اما دوست دارم فعلا فقط بريم بيرون گفت خوب پس پاشو بيا خبرت با اين بچه برو يك كم بگردونش شايد ديووونگيت رفع بشه . گردش با اون كوچولوي خوشگل رويائي بود هنوز اينو تجربه نكرده بودم با سرعت برگشتم بطرف خونه پري هر دو جلوي در حاضر بودن گفتم تو كجا ؟! گفت آره بچه نازنينو برداري ببري كور خوندي خنديدم و با چشماي سرخ نشستم پشت فرمون ترانه گفت ميشه منو بغلت بشوني تو بغلت گفتم آره و نشوندمش تو بغلم دستاي تپل و ظريفشو گذاشته بود روي رل ماشين و هماهنگ با موزيكي كه پخش ميشد براي خودش شعر ميخوند گفت كجا بريم عزيزم گفت من خيلي لواشك دوست دارم گفتم پس بريم طرقبه پري گفت نه ديووونه كلي راهه اما من با آخرين سرعت رفتم سمت بلوار وكيل آباد و از لابه لاي ماشينها راه خودمو باز ميكردم و به سرعت ميرفتم ترانه برام دست ميزد و شادي كودكانه اش منو بيشتر تهييج ميكرد وقتي افتاديم تو جاده طرقبه پري داشت چرت ميزد ترانه گفت يواش داد بزنيم كه مامان بيدار نشه ؟ از استدلال كودكانه اش خنده ام گرفت پري تو چرتش هي ميگفت ملودي ساكت باش ملودي اذيت نكن آخرش گفتم ترانه به اين قشنگي چرا بهش ميگي ملودي غرب زده خود فروخته استكبار جهاني . با تعجب گفت اسم اصليش ملوديه ما به فارسي اسم ترانه رو براش انتخاب كرديم كمي از حال و هواي شادي بچه گانه در اومدم پري گفت ما مهاجرين يوگسلاوي هستيم كه پدر بزرگم در زمان قديم مجبور به مهاجرت شده و ايران و انتخاب كرده ماها در ايران متولد شديم پدر اين بچه يكي از فاميلهاي اندك ما در ايران بود كه مهاجرت رو به خانواده اش ترجيح داد و مارو گذاشت و رفت اما من موندم اينجا ديگه وطنم شده ميبيني كه اسمم هم فارسيه . تازه به خودم لعنت فرستادم كه اين زيباي بور و سفيد مسلما نبايد از نژاد زيبا و اصيل ايراني باشه ولي انقدر مبهوت اون شده بودم كه به فكرم چنين چيزي خطور نكرده بود ميدان طرقبه كه فروشگاه هاي رويائي بچه ها در اونجا مجتمع ميشه كاملا روشن بود ايستاديم و ترانه دويد جلو يكي از مغازه ها و يه لواشك گنده رو كه شكل سيب بود رو برداشت و بمن نشون داد گفتم هر چي دوست داري بردار پري يه دونه قره قروت سفيد برداشت و رفتيم تو فروشگاه صنايع دسني يه دست لباس سنتي براي ترانه خريدم و كلي چرخ زديم تا همه خسته شديم ملودي هم گفتم برگرديم ديگه خوابم مياد پري كل قره قروت رو خورده بود وقتي تو ماشين نشست بلافاصله چشماش رفت رو هم خيلي رنگ پريده شده بود گفتم حالت خوبه به سختي گفت آره ميدوني اون ترش بوده انگار فشارم اومد پائين اما خوبم وقتي رسيدم دم خونشون ملودي عميقا خواب بود و پري اصلا نميتونست راه بره كليد رو بمن داد و خودش باز چشماشو بست و رو صندلي خوابش برد درو باز كردم و ملودي رو بغل كردم و رفتم تو خونه يه اتاق خواب كوچيك و يه هال خونه محقر اما تميزي بود ملودي رو رو تختش خوابوندم و برگشتم پري نميتونست راه بره زير بغلشو گرفتم و بردمش تو رو تخت ولو شد و كمي نگرانش شدم نميشد همونجوري ولش كنم و برم ترانه هنوز لباسهاش تنش بود به پري گفتم چيزي نميخواي . خوابه خواب بود رفتم تو آشپزخونه و براش كمي آبجوش و نبات آوردم و به سختي بيدارش كردم و بخوردش دادم چند لحظه بعد بلند شد و خودشو جمع و جور كرد وقتي داشت ميخورد دستم زير سرش بود تا بالاتر باشه در اون حالت به خودم اجازه شهوت نميدادم مثل آهوئي بود در چنگال يه ببر كه ميتونست هر كاري باهاش بكنه اما اين ببره ايندفعه داشت آدم تر ميشد وقتي حالش خوب شد بي توجه بمن لباسشو عوض كرد يه تيكه از ماه بود كه كنده شده بود و افتاده بود رو زمين . ديدن وراي لباس خوابش كافي بود كه منو كاملا ضايع كنه بلند شدم و گفتم من ميرم كاري نداري ؟ گفت نميموني گفتم نه خنديد و گفت بخاطر قولت ؟ گفتم ميدوني كه قولهاي اونجوري فقط براي شكستن ادا ميشه اما امشب حالي ديگر دارم دست انداخت دور گردنم و لباي نارنجيشو گذاشت رو لبام و مكثي كرد تماس سينه هاش با سينه ام داشت چيكو رو از پا در مياورد حتي كمي كله چيكو با اون مماس شد اما به روي خودش نياورد به نجوا گفت ممنون ازت كه امشب بچه مو خوشحال كردي بازم مياي پيشش گفتم حاضرم كارمو ول كنم و همش با اين عروسك شيطون باشم گفت محبت داري ولي معمولا مامانم پيشش هست به سختي دل كندم و در حالي كه خودم رو سبكبال حس ميكردم بطرف خونه رفتم .
    صبح كه بيدار شدم اول فكر كردم كه ديشب خواب ديدم چند دقيقه با چشماي باز رو تخت دراز كشيده بود تا مزه زژ پري بيادم آورد كه ديشب رويا نبوده برام خيلي سخت بود كه برم شركت و كار روزمره و خسته كننده رو شروع كنم اما علاجي نبود انروز به هر بدبختي بود شب شد شب رفتم دنبال پري تا از داروخونه اومد بيرون منو ديد يه جيغ كوتاهي كشيد و گفت : ديوونه اينجا چيكار ميكني بي هيچ حرفي نشستم تو ماشين و درو براش باز كردم نشست كنارم و گفت : تو كارو زندگي نداري افتادي دنبال من گفتم چرا كارم همينه ديگه دستشو گذاشت رو دستم و گفت : بازم مياي پيش ترانه گفتم آره گفت اما بهت عادت ميكنه . گفتم بهتر بذار عادت كنه رسيديم و رفتيم تو ترانه از جلوي در هال دويد و پريد تو بغلم و يه ماچ گنده بهم داد گفتم امشب كجا بريم . گفت بريم گردش پري يه نگاهي بهم كرد و گفت ببين زياد بهت عادت نكنه گفتم دلت مياد اين بچه رو اذيت كني حالا كه يه باباي خوب پيدا كرده و نگاه معني داري بهش كردم گفت قولت يادت باشه گفتم هست بخصوص وقتي ميخام بذارم زير پام و با ترانه پريديم توماشين پري با عجله دويد و گفت ببين واستا منم بيام و بعد برگشت يك كم طولاني شد ترانه رو گذاشتم تو ماشين و يواشكي رفتم تو ديدم داره آرايش ميكنه اما فقط يه شلوار جين پاشه با يه كرست سفيد بلندش مثل برف سفيد بود آهسته رفتم پشت سرش اما منو تو آينه ديد توقع داشتم عصباني بشه اما خيلي ريلكس مشغول كارش شد و زياد براش مهم نبود كه بدن سفيدشو ببينم دستمو گذاشتم رو پشتش سرد بود كمي هم خيس انگار عرق داشت برگشت و گفت نمي خواي كه كاري بكني و در حاليكه يه ابروشو تا جائيكه جا داشت برده بود بالا خيره بمن نگاه كرد دستمو برداشتمو و گفتم نه ابدا اما وقتي اينجوري جلوي من واستادي از من چه توقعي داري در حاليكه بطرف آينه برگشت گفت نديد بديد ! كيرم داشت شلوارو پاره ميكرد تا اين صحنه رويادي رو از دست نده از پشت بهش چسبيدم عين خيالش نبود فقط گفت هولم نده مداد ميره تو چشم دستمو از روي كرست گذاشتم رو سينه هاش كمي مالوندم يدفعه برگشت و گفت كيوان !!!! تعجب كرده بود گفت تو كه منو واسه اين كارا نميخواي ؟!!! در حاليكه لبخند شيطانيمو مخفي ميكردم عقب كشيدم و گفتم لازم نيست بترسي من دوستت دارم اما نه فقط براي سكس يك كم نگام كرد و برگشت و كرستشو درآورد سينه هاش كمي آويزون بود ولي مثل بلور مثل مرمر سفيد هاله صورتي رنگ روشني دور نوك سينه اشو به سختي پوشونده بود نوك سينه هاش رفته بود تو و اصلا انگار نه انگار كه كمي براش مالونده بودم كم مونده بود چيكو رو در بيارم و بهش حمله ور بشم اما خيلي آسوده كرست ديگري برداشت كه نازك و نخي بود و پوشيد و بعد يه تي شرت گشاد و مانتو رو هم پوشيد اما دگمه هاشو نبست يه نگاهي كرد و گفت بريم در حاليكه نفسم بند اومده بود به سختي گفتم بريم يك كم دقيق شد و گفت خوبي ؟!!! گفتم كمي افتاد جلو اما اصلا قادر به كنترل خودم نبودم اين بود رفتم دستشوئي و به ياد صحنه اي كه ديده بودم يه حال اساسي به چيكو دادم خيلي آروم شدم و برگشتم تو ماشين ديدم پري نشسته پشت رل و گفت سوئيچ در حاليكه پوزخندي رو لبام نقش بسته بود سوئيچو بهش دادم كمي بعد ماشين با تيك آف شديدي از جا كنده شد و پري در حاليكه لبخند رو لباش بود گفت منو مسخره ميكني امشب ماشينو بايد ببري اوراق كني و در ترافيك شهر غرق شديم .
    اون شب خيلي گشتيم و پري برام يه پيرهن خريد بعدش رفتيم يه رستوران و حسابي خورديم و برگشتيم خونه باز چيكو اون صحنه كذا يادش اومد و بلند شده بود من پشت فرمون بودم و ترانه عقب خواب بود دست لطيف پري رو چيكو خزيد و كمي مالوندش بعد گفت : بي جنبه بازي در نيار چرا اين هي بلند ميشه . گفتم پري اون صحنه اي كه من ديدم سنگ رو آب ميكرد اينكه يه تيكه گوشته خنديد و گفت اما من ميلي به سكس ندارم و همونطور با دست اونو ميمالوند كمي بعد دستشو از بالاي شلوار برد تو و سر كيرمو گرفت انگار وارد بهشت شده بودم باور نميشد كه دست پري داره كله چيكو رو قلقلك ميده پري گفت انگار خيلي موندي و راحت زيپو كشيد پائين و كيرمو كامل درآورد و شروع كرد مالوندن گفتم پري تو خوشت نمياد ؟ گفت الان اصلا شايد يه روزي بخوام ولي الان اصلا و كمي بعد دستشو با كرمي كه تو كيفش بود چرب كرد و دوباره سر كيرمو گرفت از بيخش تا نوكش رو با دستي كه محكم دورش حلقه شده بود ميكشيد و جون منم با اون در ميومد چند لحظه بعد فوران آبم همه جا رو كثيف كرد اما اون داشت به كارش ادامه ميداد تا اينكه دادم دراومد بعد خيلي راحت با دستمال دستشو پاك كرد و چيكو رو هم همونطور و گذاشتش تو لونه اش و درشو بست ! از حاشيه كوچه خلوت و تاريكي كه نميدونستم كي اونجا واستادم راه افتادم و رفتم سمت خونش بچه رو بردم تو اتاق ديدم منتظره گفتم چيه ميخواي برم گفت نه باش اما برو بيرون تا لباس عوض كنم گفتم تو كه برات مهم نبود خنديد و گفت بي جنبه اي و روشو كرد اونور و تي شرت رو درآورد بعد برگشت و گفت بهم دست نزني ها و كرستش رو درآورد و سينه هاش دلمو از جا كند چند لحظه بعدش شلوارش از روي باسن گرد و جمع و جورش پائين خزيد و با يه شورت چسب كه آمال منو در ميان گرفته بود خواست لباس خونه بپوشه ديگه نفهميدم چي شد رفتم سمتش اما اونكه منتظر بود با جيغ و خنده فرار كرد دنبالش كردم مثل يه دختر بچه شيطون و خواستني بود انگار داشت با من بازي ميكرد كمي بعد خسته شد و خودشو انداخت رو تخت تكون خوردن سينه هاش منو به اوج شهوت رسونده بود افتادم كنارش و محكم بغلش كردم دستمو رو سينه هاش لغزوندم و مالوندم چيزي نميگفت اما تا رفتم سمت شرتش بلند شد و با تحكم گفت نه بسه و به چشم بر هم زدني لباسشو پوشيد اصلا معني اين بازيهارو درك نميكردم خيلي راحت نشست كنارم و گفت اگه شهوتي شدي برات ميمالونم و ميخورم تا ارضا بشي اما دست به شرتم حق نداري بزني گفتم چرا منو تو كه چيزي برا قايم كردن نداريم گفت چرا منو هنوز يه تيكه دارم و باز كيرمو درآورد كه اندازه درخت شده بود و كمي مالوند و لباي نارنجيشو گذاشت رو سرش همين برام كافي بود و آبم اومد و ريخت رو لباش و صورتش كمي با زبون زير كيرمو ليس زد تا حسابي تخليه شدم و بعد با پشت دست آبها رو كه از صورتش آويزون بود پاك كرد و رفت سمت دستشوئي برام قابل درك نبود رمقي نبود كه بخوام اذيتش كنم تا خودمو مرتب كردم برگشت و گفت امشب ميخوابي ؟ گفتم كجا ؟ گفت همين جا پيش من بغل من ولي بدون سكس گفتم ديگه اصلا سكس نميخوام شرتت با هرچي توشه مال خودت و ولو شدم رو تخت نميدونم كي خوابم برد اما وقتي بيدار شدم بوي نون تازه دماغمو نوازش ميداد بلند شدم تازه يادم اومد خونه پري هستم بچه هنوز خواب بود ديدم سفره سنتي صبحونه ايراني كف اتاق پهنه با چاي تازه دم و پنير و ساير مخلفات نشستم با دو ليوان بزرگ شير اومد و لبخندي زد و گفت صبح بخير گفتم صبح بخير عزيزم و نشست كنارم و مشغول صبحانه شديم كمي بعد تو راه شركت بودم اما منگ و ديوونه . بهترين راهي كه بنظرم ميرسيد يكي از دوست دخترهاي قديميم بود كه ماما بود . بهش زنگ زدم :
    سلام دكتر نقطه چين
    سلام كيوان توئي چه عجب باز كيرت ياد هندستون كرد
    مودب باش خانم مثلا تو دكتري ؟
    دكتر كيلو چنده بابا . چه خبر باز كارت كجا گيره
    قضيه پري رو كامل براش شرح دادم كمي فكر كرد و گفت ممكنه مشكلات مختلفي داشته باشه كه روش نميشه شايدم مشكل هورموني داره اما خوب بيارش ببينمش گفتم زكي بابا مگه بچه اس كه يكي بزنم تو سرش بيارمش اونجا گفت خوب چيكار كنم گفتم تو بيا يه شب بريم خونش فكري كرد و گفت خوب بعدش گفتم بعدش چي ؟ گفت بعدش ميريم آپارتمان من ديگه درسته ؟ منكه خيلي وقت بود اينو كه خيلي از كون دادن لذت ميبرد نكرده بودم گفتم آره گفت باشه .
    چند شب بعد با فرشته يا همون ماماي دوست داشتني بي مقدمه رفتيم خونه پري پري با ديدن اون جا خورد اما تعارف كرد رفتيم تو تا نشستيم بي مقدمه گفتم پري جون فرشته يه جورائي با شما همكاره و البته چون ميخواست لوازم براي مطبش سفارش بده با هم بوديم و گفتم يه سري به تو بزنيم و با هم آشنا بشيد . فرشته كه كارشو خوب بلد بود گفت آره پري جون كيوان خيلي تعريفتو كرده اما ميبينم تازه كمم گفته ماشاا... خيلي خوشگلي كلي صحبت متفرقه و بعد فرشته درگوشي چيزي به پري گفت اونم گفت اتفاقا خدا تو رو رسونده اگه يه نگاهي بكني بد نيست فرشته با پري بلند شدن و فرشته برگشت و يه چشمك خيلي ضايعي زد و گفت من پري جون رو يه معاينه كوچولو بكنم بعد بريم و رفتن تو اتاق خواب چند لحظه بعد يواش يواش خزيدم سمت اتاق خواب ديدم فرشته اونو جوري خوابونده كه اصلا نميتونه سمت در رو ببينه و پاهاشو برده بالا اما درست روبروي كسش واستا ده بود و من چيزي نميديدم ديدن پاههاي پري كه عمود رو به بالا بود ديوونم كرد فرشته يه نگاهي كرد و اشاره كرد بره كنار كمي مايل شد و كس پري رو ديدم .
    حق داشت كه ميترسيد اونو بمن نشون نده شكاف بلندي كه لباي بسيار بزرگي داشت خيلي بزرگ . لباي كسش دقيقا از بالاي چاك شروع شده و كامل زده بود بيرون اونهم مقدار زيادي و تا جائيكه ميديم ادامه داشت خزيدم عقب و چند لحظه بعد اونها اومدن و فرشته گفت نه خوبه خوبه و موردي نداري پري سرخ شد و نشست فرشته گفت البته پري جون اونهم اصلا عيب نيست تازه مردا اونجوري بيشتر دوست دارن و باز يه چشمك زشت و كج و كوله بدي بمن زد پري داشت از خجالت ميمرد ميخواستم بمونم و كارو تموم كنم كه فرشته زير آرنجمو گرفت و با خودش بلندم كرد و گفت ببين زود بريم كه نمي رسيم ها و منو با خودش برد تو ماشين گفت ديدي ؟ گفتم آره اين چه جورشه ديگه گفت خوب ظاهرش اين شكليه بايد كس تنگي باشه چشامو ريز كردم و گفتم منظورت چيه ؟ خنديد و گفت خوب انگشتمو كردم توش خوب نميرفت وي به وقتي كه بخواي اون لامصب رو بكني تو اون كس و خنديد و كيرمو چنگ زد تا رفتيم تو خونه اش با شهوت وحشيانه اي منو انداخت رو تخت و همونجور با لباس افتاد روم اصلا معلوم نبود چيكار ميكنه دستاش همه جام كار ميكرد . چند لحظه بعد چيكو تو دهان مرطوب فرشته بود داشت تخمامو از جا ميكند بعد يكي از تخمامو با فشار مكش دهنش كشيد تو دردم اومد گفتم چته بابا قحطي زده ؟ گفت يالا ديگه مگه مردي بزنم لباسهامو پاره كن د جون بكن تازه يادم اومد كه قديمها قرار گذاشته بوديم يه سكس وحشيانه داشته باشيم منم به سهم خودم پريدم بهش و داشتيم لباسهاشو ميكندم يا جر ميدادم لذت ميبرد خيلي هم كف بود كمي بعد برگشت و دو طرف كونشو با دست كشيد و باز كرد و با التماس گفت يالا ديگه اون صحنه منو بيشتر طرف كسش كه صورتي و ناز بود ميكشوند اما ميدونشتم كه اون بيشتر با درد و جر خوردن ارضا ميشه سر چيكو رو كردم تو اونم منتظر بقيه اش شد باقيشو با فشار زيادي به جلو هل دادم جيغ كشيد و گفت سوختم ولي من بي توجه به اون ميكردمش و با دست محكم رو كپل هاش ميكوبيدم كپل هاش سرخه سرخ شده بود و داشت به التماس مي افتاد اما من سخت تر و بدتر ميكردمش كيرمو تا نوكش مياوردم بيرون بعد همه شو ميكردم تو رنگ فرشته بد جوري پريده بود اما با نگاهش خشونت بيشتري طلب ميكرد ضربه هام محكم و محكم تر ميشد دستشو آورده بود لاي پاش و سعي ميكرد كيرمو با دستش مهار كنه كمي كشيدم بيرون و اون با دستش شروع به مالوندنش كرد و بعد برگشت و به پشت خوابيد قيافه اش سرخ شد و عرق تمام بدنشو پوشونده بود كيرمو بطرف كسش هدايت كرد و سرشو ميمالوند لاي لباي كسش خواستم دوباره خواستم از عقب شروع كنم ولي انگار خيلي روش فشار اومده بود كيرمو داخل كسش فرو كرد خيلي خيس و لزج .
    به راحتي و سرعت مشغول بوديم تمام تنم خيس شده بود و كار ناتمام بود كمي بعد باز برگشت و با نگاهش خواست كه باهاش خشن باشم خيلي سخت كل كيرمو داخل اون سوراخ تنگ كه حالا التهاب هم داشت فرو كردم ناليد : لعنتي جرم دادي همونطور كه ميكردمش كسشو براش ميمالوندم لرزشهاي ارگاسم فرا رسيده بود ولي جلوي خودشو ميگرفت دو تا از انگشتهام كسشو ارضا ميكرد تماس توك يكي از انگشتهام با بالاي كسش كار رو تموم كرد چند جيغ بلند كشيد و بعد مدهوش و نالان افتاد رو تخت و دستاشو بعلامت ممانعت گرفت جلوم و ازم خواست كاري باهاش نداشته باشم . سيگاري روشن كردم و كنارش نشستم هنوز گاهي تيكهاي عصبي بدنش رو ميلرزوند و بعضي وقتا خنده هيستريكي رو لباش نقش ميبست چند لحظه بعد نگاهاي به چيكو كرد كه مثل يه منتظر با يدونه چشمش به فرشته نگاه ميكرد و بعد دستاي فرشته دورش حلقه شد و سر چيكو وارد دهن فرشته شد كمي با زبونش دور كله گرد چيكو رو برانداز كرد و بعد چيكو رفت به اعماق دهن فرشته . كمي بعد به سرعت مشغول ساك زدن بود و تخمام نوازشهاي دردناك و محكم اونو تحمل ميكرد چند لحظه بعد ضربانهاي چيكو خبر از ارضا ميداد از شدت شهوت داشتم تحملمو از دست ميدادم دستامو رو به پائين فشار دادم و خودمو كمي بالا كشيدم اما كيرم از حلقه تنگ لباي فرشته خلاصي نداشت آبم با فشار و مقدار زيادي بيرون زد فرشته كه خيلي حرفه اي بود به موقع چيكو رو در آورد و ابم با سرعت از نزديك صورت پاشيده شد رو تخت بعد دوباره سرشو كرد تو دهنش و كمي مكيدش آخ كه همين چه لذتي داشت منكه تو عرش بودم يدفعه با سرعت دوباره سقوط كردم تو بغل فرشته با دستاي گوشتي و سفيدش منو محكم بغل زد و خوابيديم روز بعد تصميم گرفتم برم سر وقت پري و كار رو تموم كنم اما مجبور بودم برم دفتر هنوز كلي عقب بودم تا ظهر خيلي سريع كارامو كردم ندا ( خدابيامرز ) كمي با لحني شكاك و تمسخر آميز گفت : باز كي منتظرته برگشتم و نگاهش كردم ولي چيزي برا گفتن نداشتم . ظهر با سرعت زدم بيرون سر راه رفتم به سوپر ماركت نزديك شركت و يه پاكت انواع شكلاتها و چيزايي رو كه بچه ها دوست دارن خريدم برا ترانه و رفتم سمت محل كار پري و با حالتي دمغ و پكر كه البته مصنوعي بود رفتم تو تا منو ديد با چشم و ابرو اشاره كرد كه مثلا عادي باشم رفتم نزديكش و يواشكي گفتم بيا بريم خونه كارت دارم گفت هنوز زوده گفتم بيا بريم و رفتم بيرون تو ماشين نشستم حدود 20 دقيقه بعد ديدم داره مياد نشست تو ماشين و گفت باز چته چرا اين موقع اومدي ؟ گفتم بريم خونه گفت الان مامانم هست گفتم زنگ بزن يا يه جوري بگو برن فكري شده بود تا رسيديم خونه رفت تو و يه ربع بعد ديدم ترانه با يه خانمي كه مامان پري بود اومدن بيرون و پري وديد جلو و بلند بلند گفت ببخشيد اگه زحمتي نيست مامانم و بچه رو تا يه جائي برسونيد ترانه انگار اصلا منو نميشناسه با اون خانم نشستن عقب و راه افتادم مادر پري آدرس رو داد پاكت هله هوله رو گرفتم سمت ترانه باديدن اونا يه جيغي زد و گفت همش مال من ؟ گفتم آره از پشت گردنم رو گرفت و لپمو ماچ كرد بعد چهارزانو رو صندلي نشست و مشغول بررسي پاكت شد كمي بعد رسيديم و اونها پياده شدن مادر پري كه داشت تشكر ميكرد با لبخندش بهم گفت : خر خودتي داداش .
    برگشتم و رفتم خونه پري تا رفتم تو ديدم با اعصابي خورد داره سيگار ميكشه البته داشت سيگار رو ميخورد تا رفتم پريد بهم و گفت اين كارا يعني چي ؟ چرا مسخره بازي در مياري . گفتم ببين پري من ميخوامت ميدوني كه چرا و بارها برات گفتم مگه با هم رفيق نيستيم گفت خوب منظور گفتم چرا منو از خودت ميروني چرا از من دوري ميكني تو چشام نگاه كرد و گفت : (( مگه كسي رو ميشناسي كه از سكس بدش بياد )) اما من نميخوام ولم كن ديگه هرچي زر زدم و خواستم نرمش كنم نشد ديدم كمي شدت عمل لازم . دستمو انداختم دور كمرش مقاومتي نكرد . گفتم تو هميشه 99 % جلوم لخت شدي اصلا برات بي تفاوت هم بوده اما برا همون 1% منو كشتي چرا ؟ گفت من وقتي جلوت لخت ميشم ميدونم كه با نگاهت داري منو ميخوري ارضا ميشم خودمو بهش چسبوندم و كيرمو دقيقا جائي ويژه خودش جا گرفت رنگ پري مثل گچ سفيد شد انگار ترسيد كيرمو بيشتر بهش مالوندم چشماشو بست و گفت : كيوان تروخدا نكن دستم از لاي لباسش داشت ميرفت سمت شرتش دستشو گذاشته بود رو دستم كه مثلا مانع بشه اما هيچ مقاومتي نميكرد و دستش با دست من وارد شرت چسبش شد پره هاي نازك كسش انگشتهامو در بر گرفت دستشو كشيد بيرون و تو چشام زل زد معني نگاهشو نفهميدم با دست ديگم از پشت محكم فشارش دادم و چسبوندمش به خودم هنوز همون نگاه .
    دستم تو شرتش سرعتشو بيشتر كرده بود يواش بطرف تخت هلش دادم و خوابوندمش و دامن لباسشو دادم بالا هيچي نميگفت شايد منتظر واكنش من بود به آهستگش دو طرف شرتش رو گرفتم و يدفعه كشيدم پائين ديدم چشماشو بست لاي پاشو باز كردم و بدون مكث براي اينكه فكر نكنه از ديدن كسش متعجب شدم يا بدم اومده زبونمو گذاشتم لاي اون همه لباي زياد و بزرگ كسش به عمرم كس اين شكلي نديده بود خيلي بزرگ بود و لباي داخلش خيلي زياد و مقدار زيادي زده بود بيرون با دو دست دو طرف لباي كسشو به بيرون كشيدم و اصل مطلب نمايان شد به نرمي فوتش كردم ديدم داره تيك ميزنه منقبض منبسط ميشد انگار كسش هم نفس ميكشيد نوك زبونمو سفت كردم و دقيقا گذاشتم رو چوچولش آهي كشيد و رو آرنجش نيم خيز شد ببينه چيكار ميكنم و منتظر بود كه عكس العمل نشون بدم اما من خيلي عادي با كسش مشغول بودم كمي بعد انگشتان ظريفش لاي موهام جا گرفت داشت از كسش خوشم ميومد لباي كسشو محكم كشيدم تو دهنم و با همون شدت ميمكيدم كمي بعد سرمو آورد بالا و باز زل زد تو چشام مثل يه فرشته خوشگل بود كنارش خزيدم و اون رفت پائين با دستش از زير تخمام گرفته بود و ميمالوند و سر كيرم لاي لباش بود و با چشماش منو نگاه ميكرد مژه هاي بلندي داشت كه خيلي جذابش ميكرد كمي بعد اومد بالا و پهلو به پهلوم شد و كيرم لاي پاش جا گرفت خودشو محكم داد جلو و كيرم قشنگ لاي پاشو پر كرده بود چند لحظه بعد سر چيكو بالاخره اون كس بزرگ رو فتح كرد فرشته راست گفته بود كس خيلي تنگي بود و با سختي ميرفت تو اما با كمك خودش كامل رفت تو و چيزي از چيكو باقي نموند به سختي مشغول شدم تقريبا روش خوابيده بودم و اون زيرم بود پاهاشو بهم چسبونده بود و كارم خيلي سخت تر انجام ميشد خواستم لاي پاشو باز كنم نذاشت و گفت اينجوري خيلي لذت داره كمي بعد كنارش خوابيدم و خواستم بياد بالا از روبرو اومد روم و كيرمو راست گرفت و در حاليكه به كس خودش نگاه ميكرد كه بتونه راحت بره تو كيرمو كرد داخل گرمتر بنظر ميرسيد وقتي بالا و پائين ميشد سينه هاش بطرز شهوت انگيزو با شدت تكون ميخوردند نيم خيز شده بودم و فقط سينه هاشو نگاه ميكردم ميخواستم اونا رو گاز بگيرم اما باز شيطونيش گل كرده بود و نميذاشت مثل دختر بچه بود با حركات محكم و با شدت خودشو رو كيرم ميپروند بعد برگشت و قمبل كرد عجب صحنه اي خيلي شهوتي شدم نيم خيز شدم و انگشتمو خيس كردم و سوراخ كونشو مالوندم برگشت و گفت نكني توش كه نميذارم . همين حرفش براي تحريكم كافي بود اندازه يه بند انگشتمو كردم توش ديدم از من بيشتر تحريك شده بيشتر كردم و بعد يه انگشت ديگه از شهوت داشت ميناليد دست ديگرم رو كسش ميلغزيد و اون ديگه داشت ميرقصيد لاي پاش كامل خيش شده بود كونشو قشنگ باز كردم حسابي باز شده بود و آماده بلند شدم و سر چيكو رو گذاشت در كونش و فشار دادم سرش رفت تو يدفعه خشك شد و ديگه تكون نخورد كمي بيشتر كردم جيغ كر كننده اش تمام فضاي اتاقو پر كرد و خواست بپره جلو نذاشتم و همه رو كردم تو داشت با دستاش منو ميزد اما من دستام محكم دور كونش حلقه شده بود و كيرم هم تو بود كمي بعد با نرمي شروع كردم به كردنش برگشت و گفت كونم پاره شد چرا كردي گفتم خيلي منو تو كف گذاشتي بعدم يادت باشه اين پوزيشن بيشتر برا همچين كاريه ديگه چيزي نگفت ولي ناله هاي سوزناكي ميكرد بيشتر شبيه جيغ بود كمي بعد دلم براش سوخت و چيكو رو عليرغم ميل باطنيش كشيدم بيرون و بلافاصله گذاشتم تو كسش بازم برگشت و يه نگاه بدي كرد انگار تازه عادت كرده بود كونش كمي باز منوده بود و خيلي سرخ شده بود يعد يه پهلو خودشو انداخت رو زمين و يه پاشو بالا گرفت و چند لحظه بعد ضربان كسش حاكي از ارضاي زودرس پري بود و منم خودمو ول كردم و همه آبمو ريختم رو شكمش كف دستشو گذاشت جائيكه آبم ريخته بود و مالوند به شكمش و بلند شد و يه لب خيلي طولاني ازم گرفت بعد نجوا كنان گفت از من بدت نيومد ؟ تو گوشش گفتم نه برا چي ؟ ديگه جوابمو نداد و همونجور كه تو بغلم بود محكم منو چسبيد و پاهاشو دور كمرم حلقه كرد كسش بالاي كيرم بود و هنوز ميخواست . خواستم كيرمو بكنم تو ولي چيكو خواب سنگيني رفته بود كه معلوم بود حالا حالا ها بيدار شدني نيست .

  3. #163
    اسم من آرش و 31 سالمه. 6 ساله که ازدواج کردم و یه دختر 4 ساله دارم. پدرزنم یک مدیر توی یک سازمان بزرگ دولتیه و ماهی یکی دوتا ماموریت داخلی یا خارجی داره و خیلی هم گرفتاره. از اون قدیمیهاست و اهل حال. بخاطر موقعییت شغلیش نمیتونه که هر کاریی دلش می خواد بکنه ولی بعد از اینکه کاملا به من اطمینان پیدا کرد، هر از گاهی براشون مشروب می بردم و اونها هم دیگه به یاد قدیما، خلاصه لبی تر می کردند.
    2 سال پیش همسرم که خیلی دوستش داشم، تو یه تصادف شدید فوت کرد. بخاطر علاقه شدیدی که به همسرم و خانواده اش داششتم، تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم و برای دخترم یه پرستار گرفتم که صبح میاد پیشش و تا 8 شب دائم باهاش بازی می کنه، شعر می خونه، بچه رو می بره بیرون و خیلی هم با هم خوبند.
    من و دخترم ماهی دو بار به خونه پدرزنم سر می زدیم. آخه اونها هم نوه شون رو خیلی دوست دارن و یک اتاق پر از وسایل بازی براش درست کردند که هروقت می ریم اونجا سرگرم باشه. ما هم اونها رو خیلی دوست داریم و دو سه هفته که نمی دیدیمشون، واقعا دلمون براشون تنگ می شد.
    ماجرایی که می گم مربوط به پارسال زمستونه. اون روز مادرزنم زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که شب بریم خونشون. من هم قبول کردم. ما رفتیم خونشون. نمیدونستم که پدرزنم خونه نیست. وقتی فهمیدم تعجب کردم. آخه هر وقت که میرفت مسافرت، وقتی من زنگ می زدم که حالشونو بپرسم، می گفت که اون نیست و من هم سعی می کردم که وقتی برم که اون هم باشه. همیشه جلوی من راحت بود و معولا با شلوار و تی شرت یا دامن و تی شرت می گشت. من هم که اصلا تو این فکرها نبودم. یه خواهر زن هم دارم که تازه ازدواج کرده. زمان مجردیش، حتی با هم تنهایی مسافرت هم رفته بودییم ولی یک بار هم تو نخش نبودم و به این چیزها فکر نمی کردم. سرم به کار خودم بود. اونها هم همیشه به من اعتماد کامل دارند.
    تا اینکه اون شب دیدم که یه دامن کوتاه و یه تاپ سفید پوشیده که بالای سینه هاش و خط وسطش کاملا پیدا بود. طبق معمول بعد از سلام رفتم برای روبوسی ولی این بار بیشتر از همیشه طولش داد و درضمن یه کمی هم منو به سینه هاش فشار داد و گفت که خیلی دلش برامون تنگ شده. یه کمی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم نشستم. دخترم هم که طبق معمول رفت به اتاقش و سرگرم شد. از پدرزنم پرسیدم، گفت ماموریته. یه میز شیشه ای 4 نفره کنار هال داشتند که همیشه روی اون مشروب می خوردیم. زود بساط رو آماده کرد و منو دعوت کرد که بریزم. همیشه من براشون می ریختم و می گفتند بدون من نمی خورند. رومیزی توری که همیشه روی میز بود، نبودش. گفت کثیف شده بود انداخته که بشوره. نشستیم و من ریختم. بلند شد رفت دستمال آورد و دوباره نشست. جوری پاهاشو زیر میز شیشه ای تکون میداد که من کاملا حواسم بهشون جمع شد. دامنش تا روی رونش رفته بود عقب و پاهاشو آروم به هم می مالید. هر از گاهی هم به پای من می زد. دو تا پک کوچیک خوردیم و من جای پدرزنم رو هم خالی کردم. انگار که یه کمی گرمش شده باشه، یه دستمال برداشت کشید به پیشونیش و بعدش هم بالای سینه هاش و در همین حین تاپشو داد پایینتر. کرست نداشت و یه کمی از قهوه ای نوک سینه اش هم معلوم شده بود. منم دیگه حالا به کاراش با دقت نگاه می کردم ولی هنوز هم فکر نمی کردم که امشب قراره چه اتفاقی بیفته. سه چهار تا دیگه هم خوردیم و دیگه کم کم پاهای منو با پاهاش می مالید. چند بار هم پاهاشو باز کرد که دیگه دامنش کلا رفت بالا و شورتش و تپلی کوسش نمایان شد. منم دیگه داشت دوزاریم می افتاد ولی هنوز هم دلم نمی خواست رابطه مون به اینجاها بکشه. دیگه حسابی هر دومون داغ شده بودیم که گفت: خیلی حالم خوشه. کاش یه نفر الان بود که مشت و مالم میداد.
    سه سال پیش که پادرد و کمر درد گرفته بود، من براش ماساژ داده بودم. این کار رو خیلی خوب بلد بودم و زنم ازم خواسته بود که مامانش رو ماساژ بدم. بعد از اون کم کم خوب شده بود و ورزش رو شروع کرده بود. هر روز ورزش می کرد و اندامش خیلی قشنگ شده بود. قدش 170 و وزنش 60 کیلو بود. سینه هاش سایز 75 و خیلی خوش فرم بودند. باسنش هم قشنگ بود و با اینکه 47 ساشه، آدم فکر می کنه 38 سالش هم نیست. خیلی به خودش می رسید.
    رفت رو کاناپه ولو شد و خمار نگاهم کرد و لبخند زد. فهمیدم که باید ماساژ بدم. از انگشتای پاش شروع کردم و خیلی آروم اومدم بالا. گفتم روغن بدن دارید؟ جاشو بهم گفت و آوردم. حالا پشت پاهاشو چرب کردم و دوباره ماساژ دادم. تا پشت زانو و پایین رونش 7-8 دقیقه طول کشید. به دامنش رسیدم و یه کمی هم انگشتام رو زیر اون چرخوندم که خودش دامنشو برد بالا تا روی کونش. باز هم شرت سفیدش معلوم شد و کوسش که کاملا باد کرده بود و قلمبه شده بود. ماساژ دادم و تا نزدیک شورتش رفتم بالا. بعد دامنش رو دادم پایین. یه کم تاپشو دادم بالا و کمرشو چرب کردم و شروع کردم. گفت می ترسم تاپ و دامنم چرب بشه. لطفا درشون بیار. منم تو همون حال مستی، آروم درشون آوردم و کمرشو کامل مالیدم. تازه کم کم داشتم از این کار لذت می بردم. دوباره برگشتم رو به پایین تا به شرتش رسیدم. چند سانت دادمش پایین که چرب نشه که خودشو داد بالا و گفت اونم دربیارم. با یه کمی خجالت درش آوردم و کونش رو هم چرب کردم و ماساژ دادن. آروم ناله می کرد و همش می گفت: جان، الان رو هوام. خیلی حالم خوشه و ....
    داشتم میومدم پایین به سمت رونش که لای پاشو باز کرد و منم اطراف سوراخ کونش و دور قلمبگی کوسش رو می مالیدم که دیدم یه کمی کوسش خیس شد. منم آروم انگشتم رو کنار چاک کوسش کشیدم و اونم یه آه ناز کشید. شروع کردم به مالیدن کوسش و دست چپم رو هم از روی کمرش آروم آوردم به سمت سینه هاش و کنار سینه اش رو می مالیدم. یه کمی سینه اش رو داد بالا که دستم بره زیر سینه اش. منم همین کار رو کردم و سینه اش رو گرفتم. اونم یه دفعه دستش رو روی دست من گذاشت و آروم آوردش سمت سینه ام و بعد رفت پایین تا شلوارم. کیرم سیخ شده بود و از زیر شلوار پارچه ای تابلو زده بود بیرون. خودمو بطرفش بردم و اون کیرمو گرفت. گفت: جون. کاش این مال من بود. با خجالت گفتم: شما که صاحب داری زری جون. (همیشه زری جون صداش می کردم) گفت: صاحبی که ماهی یه بار هم به زور لختم می کنه که صاحب نیست. بعدها فهمیدم که مادرزنم یه زن فوق العاده حشریه و شوهرش سرد. ولی سالهاست که همینطوری ساخته. واقعا به شوهرش خیانت نکرده بوده ولی اون سال که من برای کمر دردش ماساژش میدادم ، از ماساژ من لذت می برده و دوست داشته که یه روز با ماساژ لختش کنم. حالا هم بعد از دو ماه بدون سکس، دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره.
    منم که دیگه هم داشتم حشری می شدم و هم تو حال خودم نبودم، گفتم اشکال نداره زری جون، تا باشه از این جور کمبودها باشه، اگه بخوایی من برات جبران کنم. برگشت رو به من، به پشت خوابید و با لبخند گفت: پس زود لباساتو دربیار. گفتم: آخه دخترم اگه بیاد و ما رو ببینه چی؟ بهش می گم امشب اینجا می مونیم. خیلی هم خوشحال میشه. وقتی خوابید من در خدمتم. گفت: خودت میدونی که اون تا موقع رفتن از اون اتاق بیرون نمیاد. تازه، من تا موقع خواب از دوری کیرت می میرم. ولی من قبول نکردم. اصلا نمیتونستم تصور کنم که مادرزنم داره این حرفا رو میزنه. یه کم بدنشو از بالا تا پایین بوسیدم. به کوسش که رسیدم سرم رو با دستش فشار داد روش. منم یه کم مکث کردم و لیسیدمش. اونم کیرمو با دستش از روی شلوار می مالید. حسابی داشت کیف می کرد. می گفت: جوووون، بخورش، همش مال خودته، ... و بعد از حدود دو دقیقه یه آه بلند کشید و ساکت شد. ارضا شده بود.
    منو کشید طرف خودش که بخوابم روش. ولی من بوسیدمش و سرم رو گذاشتم رو سینه اش. بعد از چند دقیقه یه کم حال اومد و منم یه دستمال براش آوردم و اطراف کوسش رو تمیز کردم. ازم تشکر کرد و گفت که تا حالا شوهرش کوسش رو نخورده بوده. کمکش کردم لباسشو پوشید و رفت آشپزخونه برای آماده کردن شام. منم رفتم به دخترم سر بزنم که غرق بازی بود و نمیدونست که باباش از امشب دیگه یه جور دیگه به زری جون نگاه می کنه.
    خیلی زود شام رو خوردیم و دخترم هم ساعت 10 خوابید. گذاشتمش تو تختش و داشتم پتو مینداختم روش که دیدم زری جون از پشت چسبید بهم و کیرمو گرفت و گفت: زود باش دیگه دارم می میرم. آرش جونمو می خوام. یه لباس خواب خیلی نازک پوشیده بود. شورت و کرست صورتی هم که تازه پوشیده بود از زیرش پیدا بود.
    پتو رو انداختم رو دخترم و گفتم بریم عزیزم، همش تا صبح مال خودته.

    اتاق خواب و تختشون رو آماده کرده بود و یه چراغ خیلی کم نور روشن بود. اول ایستاده بغلم کرد. به هم لبخند زدیم و شروع کرد به لب گرفتن. زبونش رو روی لبای من می چرخوند. خیلی لذت می بردم. تو همون حال، آروم دکمه های پیراهنم رو باز کرد و اونو درآورد. دستش رو از زیر زیرپوشم برد تو و کمرم رو می مالید. منم کمرش و کونش رو می مالیدم. کمربند و زیپ شلوارم رو هم باز کرد. شلوارم افتاد پایین و دستش رو از پشت کرد تو شرتم و کونم رو مالید. زیرپوش و شورتم رو هم کم کم درآورد و برای اولین بار من لخت با یه کیر راست جلوی مادر زنم بودم. رفت پایین، کیرم رو با دستش گرفت و آروم به نوکش زبون زد. خیلی با حرارت و قشنگ تخمام و کیرمو می خورد و باهاشون بازی می کرد. منم موهاشو نوازش می کردم.
    آه و اوه من دراومده بود و گفت که باز هم برای اولین باره که درست و حسابی داره کیر می خوره. شوهرش نمیذاره کیرشو بخوره. چون تا کیرش می رفته تو دهن زری جون، آبش میومده و دیگه چیزی برای کوس زری جون نمیمونده. شوهرش حق داشت. انصافا خیلی قشنگ ساک می زد.
    بغلش کردم و انداختمش رو تخت. خودمم کنار تخت نشستم. از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردن. می خوردم و میومدم بالا و لباس خوابش رو میدادم بالاتر. به شورتش رسیدم. بوسیدمش. چه بویی داشت. آروم درش آوردم و شروع کرم به خوردن کوسش. آروم آه می کشید. پاهاشو باز کرده بود. می کفت: جوووووون ... بخورش ... زودباش ... همشو بخور ...
    زبونم رو تا ته می کردم توش و درمی آوردم. با انگشتم هم با سوراخ کونش ور می رفتم و با یه دستم هم با سینه هاش بازی می کردم. یه کمی رفتم طرفش. کیرمو گرفت تو دستش و بازی کرد و منم دیگه حسابی داشتم کوسشو می خوردم. صداش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه ارضا شد. بی حس شد. رفتم خوابیدم روش. اما پایین. سینه ام رو کوسش بود. شکمش رو بوسیدم. منو گرفت فشار داد به خودش. منم آروم دلش رو می بوسیدم و می لیسیدم. با انگشتم کرستش رو دادم بالا و خودمو کشیدم بالاتر. شروع کردم به خوردن سینه هاش. یه کمی با هم چرخیدیم. کرستش رو از پشت باز کردم و با لباس خوابش با هم درآوردم. حالا دیگه کاملا روش بودم و از هم لب می گرفتیم. کیرم لای پاش بود و با تکونهای اون روی کوسش بالا و پایین می رفت و با دستش هم محکم منو فشار میداد. بعد از دو سه دقیقه، پاهاشو باز کرد و گفت: "حالا بکن تو کوسم. تا ته بکن" کیرمو گذاشتم رو کوسش یه کم مالوندم. اومدم که یه ذره بکنم تو و یواش یواش تا ته برم که با پاهاش محکم منو هل داد جلو و با یه ضربه تا ته رفت تو کوسش. یه داد کشید. آخه هرچی باشه به گفته خودش کیر من دو برابر شوهرش بود و داشت جر می خورد. اومدم بیارم بیرون. نذاشت و گفت: "آرش جون منو بکن ... محکم بکن ... جرم بده .... کوسمو پاره کن ..." منم دیگه حالی به حالی شده بودم و شروع کردم به تلمبه زدن. از لذت داشت می مرد. همش با التماس می گفت که بیشتر پاره اش کنم. منم همین کارو می کردم. با ناخنهاش پشتم رو چنگ می زد و دو سه بار هم گازم گرفت. بعد از چند دقیقه، احساس کردم آبم داره میاد. بهش گفتم. درآوردش بیرون. فکر کردم برای اینه که تو کوسش نریزه. ولی گفت: "حالا زوده. با این کیر خیلی کار دارم" یه نیشگون کوچیک از سر کیرم گرفت. دردم اومد. احساس کردم یه کم کیرم می خواد بخوابه که گفت: "حالا از پشت بکن تو کوسم" منم یه چشم خوشگل بهش گفتم. رو تخت چهاردست و پا شد و یه کمی پاهاشو از هم باز کرد. سر کیرمو از پشت گذاشتم رو سوراخ کوسش. با یه فشار کوچیک نصفش رفت تو و با چند تا حرکت تا ته دادم تو. خودش هم مرتب عقب و جلو می کرد. آروم خم شدم روش و با دست راستم بالای کوسشو می مالیدم و با دست چپم سینه هاشو. داد و هوار می کرد و همش قربون صدقه کیر من می رفت و می گفت: "دارم به آرش جونم کوس می دم ... کیر خوشگل آرش جونم داره کوسمو جر می ده ... جووووووون .... کوس زری عاشق کیرته ... محکم بکن ... " اعتراف می کنم که دیگه داشتم کم می آوردم. آخه تکونهاش و حرفهاش خیلی حشریم می کرد و بعد از دو سه دقیقه باز احساس کردم آبم داره میاد. گفتم می خوام بخوابم. منو به پشت خوابوند. تو این فاصله خودم یه نیشگون دیگه از کیرم گرفتم و اونم فهمید و خندید.
    نشست رو کیرم و بالا و پایین رفت. منم سینه هاشو می مالیدم و هر دومون آه و اوه می کردیم. باز هم قربون صدقه کیرم رفت و همون حرفا رو میزد. بعد از دو دقیقه که دیگه داشتم می ترکیدم بهش گفتم آبم داره میاد. خوابید روم گفت: "همشو بریز تو کوسم. لوله هامو بستم" منم از خدا خواسته، محکم بغلش کردمو با فشار تمام آبمو ریختم تو کوسش. اونم به خودش می پیچید و بعد بیحال شد. فهمیدم که اونم ارضا شده و بدون هیچ حرف و حرکتی یکی دو قیقه همدیگه رو فقط بغل کردیم. تو آسمون بودم. واقعا تو عمرم همچین سکسی نکرده بودم. لبم رو که بوسید به خودم اومدم. منم بوسیدمش. همونجوری که همدیگه رو بغل کرده بودییم، چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. موهامو نوازش کرد و گفت: "حسرت یه سکس با لذت تو تمام این سالها به دلم مونده بود ولی تو امشب منو به آرزوم رسوندی. ازت ممنونم" گفتم: "منم ازت ممنونم زری جون. میدونی که منم مدتهاسکس نداشتم. ولی امشب تو زندگیم رو عوض کردی"
    گفت:" آرش جون، کاش می شد هرشب با هم باشیم. میدونی که خیلی دوستت داشتم. حالا دیگه عاشقتم. قول بده هر وقت که موقعیت مناسب بود، شب مال من باشی. منم موهاشو ماساژ میدادم ودیگه با پررویی گفتم: "آخه زری قشنگم، قربون لب و سینه های قشنگت برم، مگه می تونم بگم نه؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟ منم مثل تو همیشه حشرم ولی فقط ماهی یکی دوبار با جق زدن خودمو خالی می کردم." گفت: "نمیدونی که منم چند ساله که به یاد تو شبهای تنهایی، با خودم ور میرم و خودمو ارضا می کنم. ولی از این به بعد، فقط تو کوس من خالیش کن. حیفه به خدا"
    منم بوسیدمش و خندیدیم. بهش قول دادم که در فرصتهای مناسب با هم باشیم. خیلی خسته بودم. کم کم با نوازشش تو بغلش خوابم برد. نزدیک شش صبح بود که طبق عادت بیدار شدم. زری جون کنارم خوابیده بود. شرت و کرستش رو پوشیده بود و یه دستش رو سینه ام بود. اومدم آروم برش دارم و برم حموم. بیدار شد. گفتم: "ببخشید عسلم. من میرم یه دوش بگیرم. با عشوه گفت: "تنهایی میری؟" گفتم: "اگه زری جونمم بیاد که دیگه خیلی عالیه" زود بلند شد و منم یه شرت پام کردم. رفتیم طرف حموم. یه شورت و حوله از کمد شوهرش برام آورد و برای خودش هم یه حوله آورد. رفتیم تو و دوباره لب و سینه و کوس خوردن من شروع شد. حالا تو نور بدنشو میدیدم. واقعا بهش نمیخورد 47 سالش باشه. بدن ورزشکاریش رو سانت به سانت خوردم و مالیدم و اونم لذت می برد. بعد من ایستادم و اون برام ساک زد. انگار این دفعه برام جذابتر شده بود.
    وان هم دیگه پر از آب و کف شده بود و با هم رفتیم توش. اول من به پشت خوابیدم و اونم اومد پشت به من خوابید رو من. کیرم لای پاش سیخ بود و خودشو بالا و پایین می کرد. منم گردنشو می خوردمو سینه هاشو می مالیدم و اونم باز قربون صدقه ام میرفت. یک ساعتی اون تو مشغول بودیم و چند مدل عوض کردیم. یکبار وسط کار ارضا شد و آخر هم باز با هم ارضا شدیم. باز هم خواست که آب کیرم رو تو کوسش خالی کنم. وقتی آبم داشت میومد، گفت: "جوووووون ... آتیشم می زنه ... آبت خیلی داغه ... کیرتم کوسمو می سوزونه .... بریز توش .. کوسمو پر کن ... " و منم با فشار ریختم توش و باز هم بیحال افتادیم.
    بعد از چند دقیقه بلند شدیم و خودمون رو شستیم. در تمام مدت شستن باز هم به من می چسبید و قربون کیرم می رفت. کیرم دوباره سیخ شده بود و می خواست دوباره برام ساک بزنه. گفتم: "زری جون، کم بخور، همیشه بخور" خندید و گفت: "آخه من تا شب که دوباره برگردی میمیرم" با تعجب گفتم: "مگه من امشبم اینجام؟" گفت: "از این به بعد نمی خوام هیچ شبی تنها باشم. هر وقت شوهرم رفت مسافرت، تو باید شوهرم بشی" خندیدم و گفتم:"من باید دعا کنم که یه موقع به شوهرت ماموریت چند هفته ای ندن وگرنه کمر من دیگه صاف نمیشه" خندید و گفت: "کاش یه انتقالی چندساله بهش بدن که خیالم راحت باشه تا چندسال هرشب کیرتو می کنی تو کوس من" دوباره چسبید بهم و کیرم رفت لای پاهاش. میدونست چیکار کنه که دوباره حشری بشم و شدم و یه بار دیگه تا دسته کردم تو کوسش و باز هم ریختم تو کوسش. دیگه داشت دیرم می شد. یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. تا من سشوار کنم و لباس بپوشم، صبحونه رو آماده کرده بود. عسل و شیرموز و خامه و کره و ... همون حوله فقط تنش بود. گفتم: "چه خبره بابا؟" گفت: "بخور عزیز دلم. تو باید جون داشته باشی. نمی خوام به این زودیها از کمر بیفتی" نشستم که بخورم. اومد کنارم و منو بوسید و نشست روی پام. سینه هاش پیدا بود و حوله هم تا رونش رفته بود کنار. یه لقمه برام درست کرد. اومد بذاره تو دهنم. ازش گرفتم و مالیدمش به سینه هاش و گفتم: "حالا خوشمزه شد." خندید و سینه هاش رو به صورتم فشار داد. گفت: "همش مال خودته عزیزم" منم بوسیدمش و چندتا لقمه دیگه هم با همین حرفها خوردیم. می خواستم وسایل دخترم رو که خواب بود جمع کنم و همونطوری تو خواب ببرمش تو ماشین که زری اومد و گفت: "بذار اینجا باشه" گفتم: "می دونی که پرستارش هر روز 8 صبح میاد تحویلش می گیره." گفت: "زنگ بزن بگو امروز نیاد. امروز من میشم پرستارش. تازه، امشبم می خوای بیایی دیگه. نه؟" خندیدم و گفتم: "باشه عزیز دلم. تا شب دخترم پیشت باشه. شب تا صبح هم خودم پیشتم." یه لب طولانی گرفت و من رفتم.
    موقع رفتن همش می گفت که مواظب خودم باشم و شب زود برم خونشون.
    از اون شب، تقریبا ماهی 5-6 شب که تنهاست خونه اشون هستم و همه مدل سکس با هم داشتیم. حتی کونش رو که آکبند مونده بود بهم هدیه کرد. من تا حالا کون نکرده بودم. یه روز صبح تو حموم ازم خواست که امتحان کنیم و من لذت این هدیه جدیدش رو تا حالا چند بار بردم. جالبه که پدرزنم هم میگه که دیگه به مسافرتهای من هم عادت کرده و دیگه غر نمیزنه که چرا اینقدر ماموریت میرم. !!!

  4. #164
    اسم من آرش و 31 سالمه. 6 ساله که ازدواج کردم و یه دختر 4 ساله دارم. پدرزنم یک مدیر توی یک سازمان بزرگ دولتیه و ماهی یکی دوتا ماموریت داخلی یا خارجی داره و خیلی هم گرفتاره. از اون قدیمیهاست و اهل حال. بخاطر موقعییت شغلیش نمیتونه که هر کاریی دلش می خواد بکنه ولی بعد از اینکه کاملا به من اطمینان پیدا کرد، هر از گاهی براشون مشروب می بردم و اونها هم دیگه به یاد قدیما، خلاصه لبی تر می کردند.
    2 سال پیش همسرم که خیلی دوستش داشم، تو یه تصادف شدید فوت کرد. بخاطر علاقه شدیدی که به همسرم و خانواده اش داششتم، تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم و برای دخترم یه پرستار گرفتم که صبح میاد پیشش و تا 8 شب دائم باهاش بازی می کنه، شعر می خونه، بچه رو می بره بیرون و خیلی هم با هم خوبند.
    من و دخترم ماهی دو بار به خونه پدرزنم سر می زدیم. آخه اونها هم نوه شون رو خیلی دوست دارن و یک اتاق پر از وسایل بازی براش درست کردند که هروقت می ریم اونجا سرگرم باشه. ما هم اونها رو خیلی دوست داریم و دو سه هفته که نمی دیدیمشون، واقعا دلمون براشون تنگ می شد.
    ماجرایی که می گم مربوط به پارسال زمستونه. اون روز مادرزنم زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که شب بریم خونشون. من هم قبول کردم. ما رفتیم خونشون. نمیدونستم که پدرزنم خونه نیست. وقتی فهمیدم تعجب کردم. آخه هر وقت که میرفت مسافرت، وقتی من زنگ می زدم که حالشونو بپرسم، می گفت که اون نیست و من هم سعی می کردم که وقتی برم که اون هم باشه. همیشه جلوی من راحت بود و معولا با شلوار و تی شرت یا دامن و تی شرت می گشت. من هم که اصلا تو این فکرها نبودم. یه خواهر زن هم دارم که تازه ازدواج کرده. زمان مجردیش، حتی با هم تنهایی مسافرت هم رفته بودییم ولی یک بار هم تو نخش نبودم و به این چیزها فکر نمی کردم. سرم به کار خودم بود. اونها هم همیشه به من اعتماد کامل دارند.
    تا اینکه اون شب دیدم که یه دامن کوتاه و یه تاپ سفید پوشیده که بالای سینه هاش و خط وسطش کاملا پیدا بود. طبق معمول بعد از سلام رفتم برای روبوسی ولی این بار بیشتر از همیشه طولش داد و درضمن یه کمی هم منو به سینه هاش فشار داد و گفت که خیلی دلش برامون تنگ شده. یه کمی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم نشستم. دخترم هم که طبق معمول رفت به اتاقش و سرگرم شد. از پدرزنم پرسیدم، گفت ماموریته. یه میز شیشه ای 4 نفره کنار هال داشتند که همیشه روی اون مشروب می خوردیم. زود بساط رو آماده کرد و منو دعوت کرد که بریزم. همیشه من براشون می ریختم و می گفتند بدون من نمی خورند. رومیزی توری که همیشه روی میز بود، نبودش. گفت کثیف شده بود انداخته که بشوره. نشستیم و من ریختم. بلند شد رفت دستمال آورد و دوباره نشست. جوری پاهاشو زیر میز شیشه ای تکون میداد که من کاملا حواسم بهشون جمع شد. دامنش تا روی رونش رفته بود عقب و پاهاشو آروم به هم می مالید. هر از گاهی هم به پای من می زد. دو تا پک کوچیک خوردیم و من جای پدرزنم رو هم خالی کردم. انگار که یه کمی گرمش شده باشه، یه دستمال برداشت کشید به پیشونیش و بعدش هم بالای سینه هاش و در همین حین تاپشو داد پایینتر. کرست نداشت و یه کمی از قهوه ای نوک سینه اش هم معلوم شده بود. منم دیگه حالا به کاراش با دقت نگاه می کردم ولی هنوز هم فکر نمی کردم که امشب قراره چه اتفاقی بیفته. سه چهار تا دیگه هم خوردیم و دیگه کم کم پاهای منو با پاهاش می مالید. چند بار هم پاهاشو باز کرد که دیگه دامنش کلا رفت بالا و شورتش و تپلی کوسش نمایان شد. منم دیگه داشت دوزاریم می افتاد ولی هنوز هم دلم نمی خواست رابطه مون به اینجاها بکشه. دیگه حسابی هر دومون داغ شده بودیم که گفت: خیلی حالم خوشه. کاش یه نفر الان بود که مشت و مالم میداد.
    سه سال پیش که پادرد و کمر درد گرفته بود، من براش ماساژ داده بودم. این کار رو خیلی خوب بلد بودم و زنم ازم خواسته بود که مامانش رو ماساژ بدم. بعد از اون کم کم خوب شده بود و ورزش رو شروع کرده بود. هر روز ورزش می کرد و اندامش خیلی قشنگ شده بود. قدش 170 و وزنش 60 کیلو بود. سینه هاش سایز 75 و خیلی خوش فرم بودند. باسنش هم قشنگ بود و با اینکه 47 ساشه، آدم فکر می کنه 38 سالش هم نیست. خیلی به خودش می رسید.
    رفت رو کاناپه ولو شد و خمار نگاهم کرد و لبخند زد. فهمیدم که باید ماساژ بدم. از انگشتای پاش شروع کردم و خیلی آروم اومدم بالا. گفتم روغن بدن دارید؟ جاشو بهم گفت و آوردم. حالا پشت پاهاشو چرب کردم و دوباره ماساژ دادم. تا پشت زانو و پایین رونش 7-8 دقیقه طول کشید. به دامنش رسیدم و یه کمی هم انگشتام رو زیر اون چرخوندم که خودش دامنشو برد بالا تا روی کونش. باز هم شرت سفیدش معلوم شد و کوسش که کاملا باد کرده بود و قلمبه شده بود. ماساژ دادم و تا نزدیک شورتش رفتم بالا. بعد دامنش رو دادم پایین. یه کم تاپشو دادم بالا و کمرشو چرب کردم و شروع کردم. گفت می ترسم تاپ و دامنم چرب بشه. لطفا درشون بیار. منم تو همون حال مستی، آروم درشون آوردم و کمرشو کامل مالیدم. تازه کم کم داشتم از این کار لذت می بردم. دوباره برگشتم رو به پایین تا به شرتش رسیدم. چند سانت دادمش پایین که چرب نشه که خودشو داد بالا و گفت اونم دربیارم. با یه کمی خجالت درش آوردم و کونش رو هم چرب کردم و ماساژ دادن. آروم ناله می کرد و همش می گفت: جان، الان رو هوام. خیلی حالم خوشه و ....
    داشتم میومدم پایین به سمت رونش که لای پاشو باز کرد و منم اطراف سوراخ کونش و دور قلمبگی کوسش رو می مالیدم که دیدم یه کمی کوسش خیس شد. منم آروم انگشتم رو کنار چاک کوسش کشیدم و اونم یه آه ناز کشید. شروع کردم به مالیدن کوسش و دست چپم رو هم از روی کمرش آروم آوردم به سمت سینه هاش و کنار سینه اش رو می مالیدم. یه کمی سینه اش رو داد بالا که دستم بره زیر سینه اش. منم همین کار رو کردم و سینه اش رو گرفتم. اونم یه دفعه دستش رو روی دست من گذاشت و آروم آوردش سمت سینه ام و بعد رفت پایین تا شلوارم. کیرم سیخ شده بود و از زیر شلوار پارچه ای تابلو زده بود بیرون. خودمو بطرفش بردم و اون کیرمو گرفت. گفت: جون. کاش این مال من بود. با خجالت گفتم: شما که صاحب داری زری جون. (همیشه زری جون صداش می کردم) گفت: صاحبی که ماهی یه بار هم به زور لختم می کنه که صاحب نیست. بعدها فهمیدم که مادرزنم یه زن فوق العاده حشریه و شوهرش سرد. ولی سالهاست که همینطوری ساخته. واقعا به شوهرش خیانت نکرده بوده ولی اون سال که من برای کمر دردش ماساژش میدادم ، از ماساژ من لذت می برده و دوست داشته که یه روز با ماساژ لختش کنم. حالا هم بعد از دو ماه بدون سکس، دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره.
    منم که دیگه هم داشتم حشری می شدم و هم تو حال خودم نبودم، گفتم اشکال نداره زری جون، تا باشه از این جور کمبودها باشه، اگه بخوایی من برات جبران کنم. برگشت رو به من، به پشت خوابید و با لبخند گفت: پس زود لباساتو دربیار. گفتم: آخه دخترم اگه بیاد و ما رو ببینه چی؟ بهش می گم امشب اینجا می مونیم. خیلی هم خوشحال میشه. وقتی خوابید من در خدمتم. گفت: خودت میدونی که اون تا موقع رفتن از اون اتاق بیرون نمیاد. تازه، من تا موقع خواب از دوری کیرت می میرم. ولی من قبول نکردم. اصلا نمیتونستم تصور کنم که مادرزنم داره این حرفا رو میزنه. یه کم بدنشو از بالا تا پایین بوسیدم. به کوسش که رسیدم سرم رو با دستش فشار داد روش. منم یه کم مکث کردم و لیسیدمش. اونم کیرمو با دستش از روی شلوار می مالید. حسابی داشت کیف می کرد. می گفت: جوووون، بخورش، همش مال خودته، ... و بعد از حدود دو دقیقه یه آه بلند کشید و ساکت شد. ارضا شده بود.
    منو کشید طرف خودش که بخوابم روش. ولی من بوسیدمش و سرم رو گذاشتم رو سینه اش. بعد از چند دقیقه یه کم حال اومد و منم یه دستمال براش آوردم و اطراف کوسش رو تمیز کردم. ازم تشکر کرد و گفت که تا حالا شوهرش کوسش رو نخورده بوده. کمکش کردم لباسشو پوشید و رفت آشپزخونه برای آماده کردن شام. منم رفتم به دخترم سر بزنم که غرق بازی بود و نمیدونست که باباش از امشب دیگه یه جور دیگه به زری جون نگاه می کنه.
    خیلی زود شام رو خوردیم و دخترم هم ساعت 10 خوابید. گذاشتمش تو تختش و داشتم پتو مینداختم روش که دیدم زری جون از پشت چسبید بهم و کیرمو گرفت و گفت: زود باش دیگه دارم می میرم. آرش جونمو می خوام. یه لباس خواب خیلی نازک پوشیده بود. شورت و کرست صورتی هم که تازه پوشیده بود از زیرش پیدا بود.
    پتو رو انداختم رو دخترم و گفتم بریم عزیزم، همش تا صبح مال خودته.

    اتاق خواب و تختشون رو آماده کرده بود و یه چراغ خیلی کم نور روشن بود. اول ایستاده بغلم کرد. به هم لبخند زدیم و شروع کرد به لب گرفتن. زبونش رو روی لبای من می چرخوند. خیلی لذت می بردم. تو همون حال، آروم دکمه های پیراهنم رو باز کرد و اونو درآورد. دستش رو از زیر زیرپوشم برد تو و کمرم رو می مالید. منم کمرش و کونش رو می مالیدم. کمربند و زیپ شلوارم رو هم باز کرد. شلوارم افتاد پایین و دستش رو از پشت کرد تو شرتم و کونم رو مالید. زیرپوش و شورتم رو هم کم کم درآورد و برای اولین بار من لخت با یه کیر راست جلوی مادر زنم بودم. رفت پایین، کیرم رو با دستش گرفت و آروم به نوکش زبون زد. خیلی با حرارت و قشنگ تخمام و کیرمو می خورد و باهاشون بازی می کرد. منم موهاشو نوازش می کردم.
    آه و اوه من دراومده بود و گفت که باز هم برای اولین باره که درست و حسابی داره کیر می خوره. شوهرش نمیذاره کیرشو بخوره. چون تا کیرش می رفته تو دهن زری جون، آبش میومده و دیگه چیزی برای کوس زری جون نمیمونده. شوهرش حق داشت. انصافا خیلی قشنگ ساک می زد.
    بغلش کردم و انداختمش رو تخت. خودمم کنار تخت نشستم. از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردن. می خوردم و میومدم بالا و لباس خوابش رو میدادم بالاتر. به شورتش رسیدم. بوسیدمش. چه بویی داشت. آروم درش آوردم و شروع کرم به خوردن کوسش. آروم آه می کشید. پاهاشو باز کرده بود. می کفت: جوووووون ... بخورش ... زودباش ... همشو بخور ...
    زبونم رو تا ته می کردم توش و درمی آوردم. با انگشتم هم با سوراخ کونش ور می رفتم و با یه دستم هم با سینه هاش بازی می کردم. یه کمی رفتم طرفش. کیرمو گرفت تو دستش و بازی کرد و منم دیگه حسابی داشتم کوسشو می خوردم. صداش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه ارضا شد. بی حس شد. رفتم خوابیدم روش. اما پایین. سینه ام رو کوسش بود. شکمش رو بوسیدم. منو گرفت فشار داد به خودش. منم آروم دلش رو می بوسیدم و می لیسیدم. با انگشتم کرستش رو دادم بالا و خودمو کشیدم بالاتر. شروع کردم به خوردن سینه هاش. یه کمی با هم چرخیدیم. کرستش رو از پشت باز کردم و با لباس خوابش با هم درآوردم. حالا دیگه کاملا روش بودم و از هم لب می گرفتیم. کیرم لای پاش بود و با تکونهای اون روی کوسش بالا و پایین می رفت و با دستش هم محکم منو فشار میداد. بعد از دو سه دقیقه، پاهاشو باز کرد و گفت: "حالا بکن تو کوسم. تا ته بکن" کیرمو گذاشتم رو کوسش یه کم مالوندم. اومدم که یه ذره بکنم تو و یواش یواش تا ته برم که با پاهاش محکم منو هل داد جلو و با یه ضربه تا ته رفت تو کوسش. یه داد کشید. آخه هرچی باشه به گفته خودش کیر من دو برابر شوهرش بود و داشت جر می خورد. اومدم بیارم بیرون. نذاشت و گفت: "آرش جون منو بکن ... محکم بکن ... جرم بده .... کوسمو پاره کن ..." منم دیگه حالی به حالی شده بودم و شروع کردم به تلمبه زدن. از لذت داشت می مرد. همش با التماس می گفت که بیشتر پاره اش کنم. منم همین کارو می کردم. با ناخنهاش پشتم رو چنگ می زد و دو سه بار هم گازم گرفت. بعد از چند دقیقه، احساس کردم آبم داره میاد. بهش گفتم. درآوردش بیرون. فکر کردم برای اینه که تو کوسش نریزه. ولی گفت: "حالا زوده. با این کیر خیلی کار دارم" یه نیشگون کوچیک از سر کیرم گرفت. دردم اومد. احساس کردم یه کم کیرم می خواد بخوابه که گفت: "حالا از پشت بکن تو کوسم" منم یه چشم خوشگل بهش گفتم. رو تخت چهاردست و پا شد و یه کمی پاهاشو از هم باز کرد. سر کیرمو از پشت گذاشتم رو سوراخ کوسش. با یه فشار کوچیک نصفش رفت تو و با چند تا حرکت تا ته دادم تو. خودش هم مرتب عقب و جلو می کرد. آروم خم شدم روش و با دست راستم بالای کوسشو می مالیدم و با دست چپم سینه هاشو. داد و هوار می کرد و همش قربون صدقه کیر من می رفت و می گفت: "دارم به آرش جونم کوس می دم ... کیر خوشگل آرش جونم داره کوسمو جر می ده ... جووووووون .... کوس زری عاشق کیرته ... محکم بکن ... " اعتراف می کنم که دیگه داشتم کم می آوردم. آخه تکونهاش و حرفهاش خیلی حشریم می کرد و بعد از دو سه دقیقه باز احساس کردم آبم داره میاد. گفتم می خوام بخوابم. منو به پشت خوابوند. تو این فاصله خودم یه نیشگون دیگه از کیرم گرفتم و اونم فهمید و خندید.
    نشست رو کیرم و بالا و پایین رفت. منم سینه هاشو می مالیدم و هر دومون آه و اوه می کردیم. باز هم قربون صدقه کیرم رفت و همون حرفا رو میزد. بعد از دو دقیقه که دیگه داشتم می ترکیدم بهش گفتم آبم داره میاد. خوابید روم گفت: "همشو بریز تو کوسم. لوله هامو بستم" منم از خدا خواسته، محکم بغلش کردمو با فشار تمام آبمو ریختم تو کوسش. اونم به خودش می پیچید و بعد بیحال شد. فهمیدم که اونم ارضا شده و بدون هیچ حرف و حرکتی یکی دو قیقه همدیگه رو فقط بغل کردیم. تو آسمون بودم. واقعا تو عمرم همچین سکسی نکرده بودم. لبم رو که بوسید به خودم اومدم. منم بوسیدمش. همونجوری که همدیگه رو بغل کرده بودییم، چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. موهامو نوازش کرد و گفت: "حسرت یه سکس با لذت تو تمام این سالها به دلم مونده بود ولی تو امشب منو به آرزوم رسوندی. ازت ممنونم" گفتم: "منم ازت ممنونم زری جون. میدونی که منم مدتهاسکس نداشتم. ولی امشب تو زندگیم رو عوض کردی"
    گفت:" آرش جون، کاش می شد هرشب با هم باشیم. میدونی که خیلی دوستت داشتم. حالا دیگه عاشقتم. قول بده هر وقت که موقعیت مناسب بود، شب مال من باشی. منم موهاشو ماساژ میدادم ودیگه با پررویی گفتم: "آخه زری قشنگم، قربون لب و سینه های قشنگت برم، مگه می تونم بگم نه؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟ منم مثل تو همیشه حشرم ولی فقط ماهی یکی دوبار با جق زدن خودمو خالی می کردم." گفت: "نمیدونی که منم چند ساله که به یاد تو شبهای تنهایی، با خودم ور میرم و خودمو ارضا می کنم. ولی از این به بعد، فقط تو کوس من خالیش کن. حیفه به خدا"
    منم بوسیدمش و خندیدیم. بهش قول دادم که در فرصتهای مناسب با هم باشیم. خیلی خسته بودم. کم کم با نوازشش تو بغلش خوابم برد. نزدیک شش صبح بود که طبق عادت بیدار شدم. زری جون کنارم خوابیده بود. شرت و کرستش رو پوشیده بود و یه دستش رو سینه ام بود. اومدم آروم برش دارم و برم حموم. بیدار شد. گفتم: "ببخشید عسلم. من میرم یه دوش بگیرم. با عشوه گفت: "تنهایی میری؟" گفتم: "اگه زری جونمم بیاد که دیگه خیلی عالیه" زود بلند شد و منم یه شرت پام کردم. رفتیم طرف حموم. یه شورت و حوله از کمد شوهرش برام آورد و برای خودش هم یه حوله آورد. رفتیم تو و دوباره لب و سینه و کوس خوردن من شروع شد. حالا تو نور بدنشو میدیدم. واقعا بهش نمیخورد 47 سالش باشه. بدن ورزشکاریش رو سانت به سانت خوردم و مالیدم و اونم لذت می برد. بعد من ایستادم و اون برام ساک زد. انگار این دفعه برام جذابتر شده بود.
    وان هم دیگه پر از آب و کف شده بود و با هم رفتیم توش. اول من به پشت خوابیدم و اونم اومد پشت به من خوابید رو من. کیرم لای پاش سیخ بود و خودشو بالا و پایین می کرد. منم گردنشو می خوردمو سینه هاشو می مالیدم و اونم باز قربون صدقه ام میرفت. یک ساعتی اون تو مشغول بودیم و چند مدل عوض کردیم. یکبار وسط کار ارضا شد و آخر هم باز با هم ارضا شدیم. باز هم خواست که آب کیرم رو تو کوسش خالی کنم. وقتی آبم داشت میومد، گفت: "جوووووون ... آتیشم می زنه ... آبت خیلی داغه ... کیرتم کوسمو می سوزونه .... بریز توش .. کوسمو پر کن ... " و منم با فشار ریختم توش و باز هم بیحال افتادیم.
    بعد از چند دقیقه بلند شدیم و خودمون رو شستیم. در تمام مدت شستن باز هم به من می چسبید و قربون کیرم می رفت. کیرم دوباره سیخ شده بود و می خواست دوباره برام ساک بزنه. گفتم: "زری جون، کم بخور، همیشه بخور" خندید و گفت: "آخه من تا شب که دوباره برگردی میمیرم" با تعجب گفتم: "مگه من امشبم اینجام؟" گفت: "از این به بعد نمی خوام هیچ شبی تنها باشم. هر وقت شوهرم رفت مسافرت، تو باید شوهرم بشی" خندیدم و گفتم:"من باید دعا کنم که یه موقع به شوهرت ماموریت چند هفته ای ندن وگرنه کمر من دیگه صاف نمیشه" خندید و گفت: "کاش یه انتقالی چندساله بهش بدن که خیالم راحت باشه تا چندسال هرشب کیرتو می کنی تو کوس من" دوباره چسبید بهم و کیرم رفت لای پاهاش. میدونست چیکار کنه که دوباره حشری بشم و شدم و یه بار دیگه تا دسته کردم تو کوسش و باز هم ریختم تو کوسش. دیگه داشت دیرم می شد. یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. تا من سشوار کنم و لباس بپوشم، صبحونه رو آماده کرده بود. عسل و شیرموز و خامه و کره و ... همون حوله فقط تنش بود. گفتم: "چه خبره بابا؟" گفت: "بخور عزیز دلم. تو باید جون داشته باشی. نمی خوام به این زودیها از کمر بیفتی" نشستم که بخورم. اومد کنارم و منو بوسید و نشست روی پام. سینه هاش پیدا بود و حوله هم تا رونش رفته بود کنار. یه لقمه برام درست کرد. اومد بذاره تو دهنم. ازش گرفتم و مالیدمش به سینه هاش و گفتم: "حالا خوشمزه شد." خندید و سینه هاش رو به صورتم فشار داد. گفت: "همش مال خودته عزیزم" منم بوسیدمش و چندتا لقمه دیگه هم با همین حرفها خوردیم. می خواستم وسایل دخترم رو که خواب بود جمع کنم و همونطوری تو خواب ببرمش تو ماشین که زری اومد و گفت: "بذار اینجا باشه" گفتم: "می دونی که پرستارش هر روز 8 صبح میاد تحویلش می گیره." گفت: "زنگ بزن بگو امروز نیاد. امروز من میشم پرستارش. تازه، امشبم می خوای بیایی دیگه. نه؟" خندیدم و گفتم: "باشه عزیز دلم. تا شب دخترم پیشت باشه. شب تا صبح هم خودم پیشتم." یه لب طولانی گرفت و من رفتم.
    موقع رفتن همش می گفت که مواظب خودم باشم و شب زود برم خونشون.
    از اون شب، تقریبا ماهی 5-6 شب که تنهاست خونه اشون هستم و همه مدل سکس با هم داشتیم. حتی کونش رو که آکبند مونده بود بهم هدیه کرد. من تا حالا کون نکرده بودم. یه روز صبح تو حموم ازم خواست که امتحان کنیم و من لذت این هدیه جدیدش رو تا حالا چند بار بردم. جالبه که پدرزنم هم میگه که دیگه به مسافرتهای من هم عادت کرده و دیگه غر نمیزنه که چرا اینقدر ماموریت میرم. !!!

  5. #165
    من و خواهرم زیر کیر سامان
    سلام

    این خاطره داغ داغه برا همین یه هفته پیشه
    من نوید هستم ۲۴ سالمه و خاهرم نسیم ۲۲
    من از شونزده سالگی کون میدم کلا دوس دارم کون بدم بخاطر کون تخم مرغیم همش میمالوننم
    البته این کون تخم مرغی ارثی بابام ایناس
    خواهرم نسیم هم بی بهره نبوده و اگه از نیمرخ نگامون کنی مثل d هستیم.
    ما چند ماهی میشد اومدیم این محله تازه
    یه ساختمون پنج طبقه که کنارش یه سوپرمارکت بود
    یه پسر خوشتیپ و باحال به اسم سامان…


    یروز که من کونم میخارید رفتم مغازه سامان و یخورده مادرقحبه بازی درآوردم سامان کیرش راست شده بود اما میترسید منم یه فیلم سوپر از گوشیم نشونش دادم و گفتم نیگا این مرده چ کیری داره و وسط فیلم خودمو چسبوندم بهش اونم روش باز شد و منو مالوند
    از اون روز تقریبا هرروز میرفتم مغازش و یا ساک میزدم یا کون میدادم
    تا هفته پیش..
    بهشگفتم اون بیاد خونه ما کسی نیست اما نمیدونستم نسیم خونس
    رفتیم بالا و کلید انداختیم و رفتیم تو دیدیم نسیم با ی دامن کوتاه رکابی داشت میرقصید مام شوکه شدیم رفتیم تو اتاق سریع
    بعد گفتم لباستو در بیار و شروع کردیم بوسه و کیر سامان رو مالوندن داشتم کیر کلفتشو میخوردم که نسیم در زد و اومد تو با چایی
    یه جوراب شلواری نازک و تنگ پاش بود با همون رکابیه
    دید لختیم گفت چرا لختین گفتم گرممونه گفت زمستونه ها گفتم بتو چه
    چایی رو تعارف من کرد سامان نیم رخشو دید کیرش شق شد بعد تعارف سامان کرد سامان فقط سینه هاشو دید میزد بعد چند ثانیه چایی رو برداشت که دیدم نسیم چشمش به کیر بزرگ سامان افتاد با اینکه سامان لباسشو گذاشته بود روش
    بعد رفت سامان گفت خونوادگی کونتون خوش فرمه ها


    منم گفتم آره بجز مامانم که گفت اونم دیدم سینه هاش عالیه باباتم کونی بوده ها
    گفتم به اونا چیکار داری گفت خفه شو حرومزاده همتون کونی و جنده هستین
    گفتم درست حرف بزن که زد تو گوشم گفت خارکسده کیرمو بخور فردا خاهرتو میگام پس فردا مامانتو من شروع کردم ساک زدن که یهو نسیم برگشت تو گفت من با کامپیوتر کار دارم خرابه آقا سامان بلدی درستش کنی؟
    اونم گفت آره فقط نوید برو فلش منو بیار پیش شریکمه منم گفتم من برم ک اخم کرد و گفت پس چی منم گفتم باشه و رفتم اما گفتم بذار گوشیمو بزنم شارژ و گذاشتمش رو فیلمبرداری و رفتم
    بعد رفتن من سامان گفت چشه خانوم خوشگله نسیم گفت داشتین چیکار میکردین با نوید اونم گفت راستشو بگم گفت آره
    یهو کونشو فشار داد و گفت داشتم کونشو میگاییدم که نسیم چشاشو بست و گفت منم میخام
    گفت کون دادی تا حالا گفت اندازه موهات
    بعد شروع کرد ساک زدن مث جنده های حرفه ای میخورد گفت بکن دیگه طاقت ندارم اونم گفت چشم جنده کوچولو مادرتو میگام نسیم گفت اون خودش صاحاب داره منو بگا
    سامان گفت بابای کونی تو صاحابشه؟ نسیم گفت نخیر دوست بابام صاحابشه.
    بعد سامان کونشو گرفت و کیرشو کرد تو و گفت جوووون عجب کونی اما نوید تنگ تره


    نسیم گفت در عوض اندام من قشنگ تره
    اصلا درد نداشت معلوم بود که داره فقط لذت میبره
    همش میگفت جوووووون بکن بکن جرم بده این کون دیگه برا سامانه بکن اوووووه
    سامانم میگفت جنده خودمی همتونو میکنم اووووف وااااه
    نوید کجایی که ببینی خاهرتو دارم میکنم بابات کو ببینه دخترش مث جنده ها داره کون میده
    چند دقیقه تلمبه زد و آبشو خالی کرد تو کونش.
    بعد چندتا لب گرفتو تو بغل هم بودن
    چند دقیقه همینطوری صحبت کردن سامان فحش ناموسی میداد و نسیم هم دلبری
    بعد من اومدم گفتم بیا فلش که نسیم گفت الان من کار دارم فردا میاد درستش میکنه
    سامانم گفت آره بعد در گوشم گفت فردا نوبت مامانته ها
    بعد رفت.
    منم از نسیم پرسیدم این چ تیپی بود زدی اونم گفت خفه شو بتو چه مگه بابایی

  6. #166
    راهپیمایی ۲۲ بهمن و کون دخترعمو

    سلام ..

    خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به بیست و دو بهمن روز راهپیمایی بود من با رفیقا اومدیم سمت دخترا اونوقت راهپیمایی تموم شده بود رو گوشیم یه اس ام اس اومد که دختر عموم بود گفته بود جلو شهرداری وایسادم پام درد میکنه نمیتونم راه برم خلاصه ما گفتیم چشم اینم بگم من با مریم خانوم یعنی دختر عموم همکلاسی هستیم و با هم خیلی راحتیم خلاصه موتور رو از جلو بانک که پارک کرده بودم و رفته بودم راهپیمایی خلاصه سرتون رو درد نیارم موتور رو برداشتیم و رفتیم که جلو شهرداری وایسادم دیدم تنها نیست با سه تا دختر دیگه وایساده دست تکون داد بیا اینطرف منم دور زدم رفتم جلو شهرداری همشون هم خشگل بودم به مریم گفتم که چرا نگفتی با ماشین بیام دنبالتون رفیقاتم برسونم که گفت من فکر کردم با ماشین اومدی از خونه گفتم نه حالا میرم ماشین میارم میارم میام خلاصه ماشین رو ورداشتیم یه ترانه توپ هم گذاشتم اومدم پیششون مریم جلو نشست بقیه عقب خلاصه تک تک رو رسوندم به مریم گفتم بریم دور برنیم چون دیگه ماشین کمتر میاد دستم



    خلاصه نمیدونستم سر بحث رو باز کنم که خودش باز کرد گفت که چندتا دوست دختر هات رو از کون کردی من با تعجب گفتم من که بیشتر از یکی ندارم که گفت آره جون خودت گفتم عکس دوس دخترم رو هم دارم گوشی رو دادم دستش که دیدم داره میچرخه تو سکس ها دست گذاشتم رو پاش یکم مالش دادم و رفتم صحرا یه جایی توقف کردم که گفت چرا وایسادی گفتم میخوام عکسا رو نشونت بدم خلاصه چندتا نشونش دادم و دست کشیدم رو پاهاش خلاصه همینجور پیش رفتم و گردن و لباش رو خوردم رفتیم رو صندلی عقب لخت کردم و روسریش رو برداشتم و مانتو کامل باز کردم شلوارش هم در آوردم خیلی سفید بود یه سوتین با یه شرت هم پاش بود منم شرتش رو در آوردم با سوتین و افتادم به جون سینه هاش اونقدر خوردم که گفت منو جرر بده منو بکن خلاصه اومدم بزارم تو کسش که خیلی سریع دست گذاشت گفتم چیه چته گفت احمق پرده دارم گفتم باشه میرارم عقب گفت درد داره گفتم اولش آره بعد خوب میشه



    خلاصه باز میخواستم بزارم دم سوراخش کیرم رو گرفت و پاشد گفتم چته گفت میخوام ساک بزنم گفتم بزن خلاصه ساک که زد گذاشتم وم سوراخش ول دادم نرفت هر چی زور زدم نرفت بیشتر خیسش کردم تا گذاشتمش دم سوراخ یه زور کوچک کیر هفده سانتی رو وارد کردم تا ته جیغ خیلی بلندی زد خلاصه نگه داشتم جا باز کنه ده تا تلنبه زدم که آبم اومد با فشار خالی کردم که فهمیدم به لرزش افتاده اونم با من ارضا شده بود نمیدونستم چرا زود آبم اومده فک کنم بخاطر اینکه اولین سکسم بوده اینجوری شده خلاصه لباسامونو پوشیدیم و رسوندمش خونه بعد از اون سکس نداشتم در طول این دو سه روزی که گذشته خلاصه اگه نظر بدین دومین سکسی که باهاش بکنم در اولین فرصت میزارم ببخشید اگه طولانی شد فعلا بای

  7. #167
    یه دل و دو دلبر

    نميخواي بري سر کار؟

    نميخواي به وضعت سر و ساموني بدي؟

    تا کي ميخواي تو سلولت خودتو با کتاب و سيگار حبس کني؟

    هرچي ديرتر شروع کني سخت تره ها.
    تقريبا” هر روز با اين گلوله ها تيربارون ميشدم، با چشم بسته یا باز تو رختخواب، به جرم بیکاری.
    به تنگ اومده بودم. فشار که ميرفت بالا ميزدم بيرون: يکي دو ساعت تو کافه يا پارک، بعدش همون آش و همون کاسه. تا بالاخره موقعيت خوبي جور شد. يه دوست نزديک دوره دانشگاه خبر داد که پدرش تو رودهن يه کارگاه پلاستيک سازي براش راه انداخته که دستش بند شه ولي اون برنامه هاي ديگه اي داره و بهم پيشنهاد کرد که به صورت پورسانتي کارگاه رو تحويل بگيرم. يعني کار سفارش گيري و فروش با پدرش که خودش يه کارخونه تو جاده مخصوص کرج داشت، اداره کارگاه رودهن با من.

    درسته که فني خوندم، ولي از پلاستيک و دستگاهاش هیچی نمیدونم.

    مسئله اي نيست، دو سه ماهه ياد ميگيري. اولش هم کسي ازت توقعي نداره. کسي هم تو کارت دخالت نميکنه.
    از اين قسمتش خوشم اومد. از غرغر و سرکوفت هرروزه هم خلاص ميشدم. قرارداد بسته شد. رفت و آمد هرروزه از تهران به رودهن بدون وسيله عملي نبود. بابام مجبور شد يه ماشين دست دوم برام بخره. غنيمتي بود.
    کارگاه دوتا اکسترودر داشت که مخصوص محصولات ممتد مثل لوله و نوار و مفتول پلاستيک طراحي شدن. دوره يادگيري زود گذشت. اکسترودر دستگاه هيجان انگيزيه. يه بند مثل دستگاه ماکاروني ازش رشته پلاستيک بيرون مياد. آدمو جذب میکنه. روال کار اينجوري بود که يه سفارشي ميومد مثلا” واسه چسب حرارتي. يه مدت فشرده کار ميکردم تا جنس تحويل مشتري بشه، بعد بايد صبر ميکردم تا سفارش جديد.
    بيشتر وقتا تنها بودم و اگه سفارش کوچيک بود همه کارها رو خودم انجام ميدادم. براي سفارشاي بزرگتر کارگر موقت ميگرفتم که بسته به نوع کار، زن بود يا مرد. پيدا کردن کارگر زن، که انصافا” خيلي بهتر از مردا کار ميکنن، آسون نبود. بايد تو ايستگاه اتوبوس، بقالي و نونواييهاي رودهن آگهي مي چسبوندم و صبر ميکردم تا زنگ بزنن، مشخصاتشون رو يادداشت و از بينشون انتخاب کنم. خم و چم اين کارها رو پدر دوستم يادم داد.


    يه دفه که نيرو واسه بسته بندي ميخواستم دوتا دختر دانشجو هم زنگ زدن. فوري قبولشون کردم، چون کارم شمارش و بسته بندي ني نوشابه بود که هم دقت و ظرافت ميخواد هم رعايت بهداشت که کارگراي محلي با همش مشکل داشتن.
    دخترا که اومدن تفاوتشون با کارگراي محلي واضح بود. با همديگه هم فرق داشتن. يکيشون، زهره، بيشتر راجع به مزد و ساعت کار و اين جور چيزا ميپرسيد، اون يکي، شيرين سوالاي بي ربط: فرم و رنگ اين ني ها رو شما تعيين ميکنين؟ اينجا رو خودتون تنهايي اداره ميکنين؟ ميتونستم بفهمم اولي دنبال پوليه که بهش احتياج داره و دومي همراهش اومده بيشتر براي کنجکاوي. عملا” بازده زهره دو برابر شيرين بود که وقت و بي وقت ميومد بالا سر دستگاه ببينه چطوري کار ميکنه. هر دوشون دختراي جذابي بودن. زهره با وجود لباس کم قيمتي که تنش بود زيبايي معصومانه اي داشت، برعکسِ شيرينِ خوش لباس که يه جور سرکشي تو رفتارش بود. تو ذهنم يه رقابت بينشون بود: بعضي وقتا فکر ميکردم زهره بهتره، بعضي وقتا شيرين.
    روز دومي که اومدن سر کار، از قضا دستگاه ايراد پيدا کرده بود و داشتم تو “پرابلم شوت” کاتالوگ دنبال راه حل ميگشتم که شیرین اومد بالا سرم.

    کمک ميخواين؟

    نميدونم چشه، خودبخود قطع ميکنه، کاتالوگش هم انگليسيه، اونقده هم ريز که آدم کور ميشه.

    من چشمام سالمه، انگيسي هم بلدم، ميخواين يه نگاهي بدازم.
    اعتماد به نفس دختري که فقط دو روز از آشنائيمون ميگذشت حيرت انگيز بود. کاتالوگ رو دادم بهش، همه موارد رو ترجمه کرد و چک کردم و بالاخره معلوم شد يکي از فيلترا بايد تعويض بشه. البته دير يازود خودم مشکل رو پيدا ميکردم ولي اين که يه دختر جذاب از لحاظ شخصيتي تو اين کار همراهيم کرده بود احساس خوبي بهم ميداد. دختر راحتي بود، بي رودرواسي هرچي ميخواست ميگفت يا ميپرسيد. خوش رو بود ولي جلف نبود. زهره هم دختر خوبي بود، فقط کم حرف ميزد، در حد نياز: جعبه خالي از کجا بيارم؟ چسب تموم شده و … ولي معلوم بود به دقت دوستش ومنو زير نظر داره.
    کار به روز سوم کشيد. از بچه ها خواهش کردم تا هر ساعتي که ميتونن بمونن تا کار تموم شه چون فرداش موعد تحويل سفارش بود.

    تا قبل از 11 شب که در خوابگاه قفل ميشه ميتونيم بمونيم.

    خيلي هم ممنون، فکر کنم تا 8 و 9 تموم شه، شما رو هم خودم ميرسونم خوابگاه. شام هم رستوران مهمون من.
    کار توليد تموم شده بود و حالا سه تايي دور ميز، بسته بندي ميکرديم.
    شيرين: زن و بچه تون شاکي نميشن نصفه شب ميرين خونه يا اصلا” شب نميرين؟
    داشت آمارمو ميگرفت؟

    نه، چون ازدواج نکردم، شايدم هيچوقت نکنم.
    زهره: مگه ميشه آدم تا آخر عمر مجرد بمونه؟ خونواده اگه ضررش بيشتر از منفعتش بود حتما” تا حالا برچيده شده بود.
    شيرين رو به زهره: خب، بعضي ها شايد طرفدار بازار آزاد باشن.
    زهره کمي رنگ به رنگ شد ولي چيزي نگفت.

    منظورتو از بازار آزاد نمي فهمم، ولي به روابط آزادانه، البته با يه اصولي، اعتقاد دارم.
    زهره: يعني آدم ميتونه با هرکي دلش خواست رابطه داشته باشه و بگه اين طبق اصول منه؟

    یه رابطه اگه به کسي ضرري نزنه چه ايرادي داره؟ ازدواج هم يه رابطه س، فقط دنگ و فنگش بيشتره، واسه همين باهاش مشکل دارم.
    شيرين: اينا همش حرفه، با يکي هستي، دوستش هم داري ولي يهو يکي ديگه از راه ميرسه و از اون بيشتر خوشت مياد، اينو ول ميکني ميري دنبال اون. واقعيت همينه، يه اصل هم بيشتر نداره: هرچي دلم خواست!

    خب، رابطه قويتر مياد جاي رابطه ضعيفتر رو ميگيره، طرف مقابل هم ميتونه همين کارو بکنه.
    زهره: بله، آقا بي دردسر با يکي ديگه ميره درحاليکه زنه بايد سماق بمکه، شايد تا آخر عمر. اينجوري زنا که بدبخت ميشن هيچي، نسل بشرم منقرض ميشه.
    شيرين: مسئله من اينه که چي ميتونه دو نفرو کنار هم نگهداره؟ عقدنامه که امتحانشو داده. عشق؟ اين عشق چيه که هيچ قانون و قاعده اي نداره، معلوم نيست چطور مياد چطور ميره. اگه زنا مجبور به تحمل نبودن از بنياد خانواده همين مخروبه هم نمونده بود.
    بحث گره خورده بود. واسه ختمش گفتم: عقل من يکي که جواب نميده، نميدونم…
    شيرين حرفمو قطع کرد: ببخشيد، اصلا” مسئله عقل و دونستن نيست. آدم دنبال احساسش ميره، به نداي دلش گوش ميکنه…
    بعد دستي که رو پيشونيش بود ول شد تو هوا. انگار يه چيزي رو بخواد از سرش دور کنه.
    با صدايي که به اندازه قبل انرژي نداشت ادامه داد: … خيلي وقتام احساس گولش ميزنه، چشمشو به واقعيتي ميبنده و از همونجا ضربه ميخوره.
    ميشد حدس زد تجربه تلخي داشته که ناخواسته غير مستقيم بيان شده. با سکوتم باهاش همدردي کردم. زهره سکوت نکرد: شيرين…
    همين يه کلمه رو گفت ولي با يه لحني به اندازه يه دنيا همدردي و شفقت. شيرين با نوک انگشت گوشه چشماشو ماليد، انگار بخواد جلوي اشکش رو بگيره. با لبخند گفت: ببخش شمس تبريزي من، باديگارد روح من، دست خودم نبود…
    فهميدم رابطه اين دو دوختر که عقايدشون زمين تا آسمون فرق داره چقدر نزديک و صميمانه ست. زهره برغم عقايد سنتيش با انسانيتش شيرين غيرسنتي و آزادمرام رو مريد خودش کرده بود. بشدت مواظب و متکي به هم بودن.
    موسيقي بدون کلامي که از ضبط پخش ميشد به جاي هممون حرف زد تا خوش خوش کار جمع شد و زديم بيرون واسه شام. قبل از بيرون رفتن هرکدوم تو دستشويي به سر و ضع خودشون رسیدن و الحق چقده فرق کردن. از اينکه بعد از مدتها با دو تا دخترهمسن و سال خودم بودم خوشحال بودم. هر دوشون دوست داشتني بودن. نگام روي صورتاشون حرکت ميکرد تا خودش رو از زيبايي و اکسير جنس مخالف سير کنه. هر دوشون الکترونيک ميخوندن تو دانشگاه آزاد رودهن. دستمزد کارشونو که گذاشته بودم تو پاکت بهشون دادم. زهره فوري شمرد و گفت: اين که خيلي زياده: مال شيرينم همينقده؟

    آره.
    با خنده گفت: معلومه کاسب نيستين، عادل هم نيستين. من دوبرابر اون کارکردم.

    شيرين خانم برام ترجمه هم کرد. درضمن ميدونم که اگه باهات نمي اومد، تو هم نمي اومدي. زدن زير خنده. پول غذا رو خواستن دونگي حساب شه:

    معلومه که وضعت خيلي بهتر از ما نيست که بتوني اينقده ولخرجي کني…
    زير بار نرفتم: من يه قولي دادم.

    تسليم!
    تا به خوابگاه برسيم حرف زيادي رد و بدل نشد. فقط زهره گفت: اگه بازم کاري بود خبر کنين، حتما” ميام.

    با باديگارد ديگه…

    من از اون باديگاردترم.
    با خنده از هم جدا شديم.
    برگشتم کارگاه، جمع و جور کردم که برگردم تهران. نتونستم، حرارت اون دستاي لطيف هنوز به دستم بود. تصميم گرفتم تو کارگاه بخوابم و نرم خونه که نشئه اين لحظات خوش رو از سرم بپرونن. با خودم که تنها شدم احساس ضعف کردم. به نظرم انزوا و دوري از محيط دانشگاه اينقدر زير فشارم گذاشته بود که تا اين حد محتاج رابطه با جنس مخالف شده بودم. تو دوره دانشگاه با کسي رابطه عميق بهم نزده بودم، تک و توک رابطه اي که داشتم سطحي بود يا موقت. ولي حالا هم شيرين رو ميخواستم هم زهره رو دوست داشتم: به عنوان دوست، معشوقه يا شريک زندگي؟ نقشه اي تو سرم نبود.
    از فرداش خدا خدا ميکردم زودتر يه سفارشي تو همون مايه برسه تا بهانه اي داشته باشم واسه تماس. يک هفته گذشت و از سفارش خبري نشد. بي طاقت شدم، تصميم گرفتم زنگ بزنم. به کدومشون؟ به شيرين که فکر ميکردم باهام راحتتره يا به زهره که همه جا با شيرين بود؟ آخرش به شيرين زنگ زدم.

    سلام شيرين خانم.

    سلام، حالتون خوبه؟ دوباره کار جور شده؟
    لحنش غيردوستانه نبود ولي گرمايي هم نداشت.

    نه، فقط دلم تنگ شده بود گفتم چند کلمه اي حرف بزنيم.

    ممنون، بهتره روراست باشيم. ببين، حرف بزنيم يعني آخرش ميخواي من دوست دخترت بشم. من باهات هيچ مشکلي ندارم، ولي با عرض معذرت نميتونم، هنوز از زميني که خوردم بلند نشدم، پس بهتره …
    حرفشو قطع کردم: ببين من نه دنبال معشوقه هستم، نه چيزي مثل اون. فقط تنهام و هيچ آدم حسابي دور و برم نيست، تو و زهره، که واسه اونم به اندازه تو احترام قائلم، تنها آدماي با ارزشي هستين که اين چند وقته ديدم. نميخوام اين دوستي بميره. ميدونم که هيچکدومتون تنهايي نمياين پيش من.

    به زهره هم زنگ زدي؟

    نه، چون فکر کردم با شما راحتتر ميتونم حرف بزنم.

    اشتباه کردي، زهره عملا” بهتر از من رابطه برقرار ميکنه چون بيشتر از من به خودش مطمئنه.

    يعني به زهره زنگ بزنم؟

    همچه چيزي گفتم؟

    يه جورايي، باشه زنگ ميزنم به شمس تبريزي، تا مولانا رو راضي کنه!
    فکر ميکردم با اين حرفهائي که زدم نرمتر شده باشه. بلافاصله زنگ زدم به زهره: عين حرفايي که بين من و شيرين رد و بدل شده بود تکرار کردم. دعوتشون کردم به ديداري هرجا که خودشون بخوان.

    مسئله اي نيست، وجدانم ميگه با آدمي که فقط عقايدش یه کم اشکال داره سر و کله بزن شايد نتيجه داشته. باشه، يه کاري ميکنم.

    پس شيرين چي؟

    چند وقته حالش خوب نيست، شايد بياد، شايدم نه.
    خوشحال از اين که تونسته بودم رابطه با زهره و شيرين رو بدون نياز به بهانه کار جلو ببرم، خداحافظي کردم.
    روز بعد تلفن کرد و قرار شد صبح جمعه برم دنبالش که بريم کوه. نپرسيدم شيرين هم مياد يا نه، ترسيدم بهش بربخوره.
    تا صبح جمعه به اندازه هزارتا سناريو خيالات بافتم. سر وقت رسيدم جلو خوابگاه. هر دوتاشون بودن که با دوتا دختر ديگه حرف ميزدن. اومدن طرف ماشين. مريم جلونشست کوله شم انداخت رو صندلي عقب. شيرين با لبخند گفت: خوش بگذره، بدون باديگارد. دلم ميخواست بيام، حيف که نميتونم.
    خودمو از تک و تا ننداختم: فرصت زياده، دفعه بعد اميدوارم بتوني.

    اميدوارم.
    اين گزينه تو هيچکوم از سناريوهام نبود. غافلگير شده بودم.

    خب، کجا بريم؟

    اين دور بر همش کوه و تپه ست. از فشم و لواسون بگير که يه کم دورترن تا جاجرود که نزديکتره.

    بريم يه جا که رودخونه و درخت هم باشه.

    همشون اينارو دارن…

    يه جايي که طبيعتش بکرتر باشه.

    آهار چطوره؟ اونور اوشان.

    خوبه، فقط قبل از غروب بايد خوابگاه باشم.
    رفتیم طرف جاده لشکرک. عجله اي نبود. رانندگي آروم امکان تمرکز بهتري ميداد. سکوت کردم تا خودش سر حرفو باز کنه. بالاخره به حرف اومد: برام عجيبه که يه پسر همزمان بخواد با دو نفر دوست باشه.

    خوب مي بيني که پيش اومده. شما با هم فرق دارین ولی يه چيزي بين شما مشترکه: شخصیت و انسانیت. همين از شما دوتا يه آهنرباي قوي درست کرده. خب منم آهنم ديگه.

    من که نمی فهمم.

    هیچی قابل پیش بینی نیست. مثلا” خودم فکر میکردم روحیاتم با شیرین جورتره ولی میبینی که داره یه جور دیگه پیش میره. روابط با زمان غربالگری میشه، تغیر میکنه، هر کدوم یه جوری جلو میره. به طرفین بستگی داره. ممکنه در حد یه دوستی ساده بمونه يا جلوتر بره.

    من اهل دوست پسر بازی نیستم.

    خوبه که رک و راست حرفتو میزنی ولی آینده رو کسی نمیتونه پیش بینی کنه. از خودت بگو، چه برنامه ای داری؟

    کار و استقلال مالی، مشغول شدن به یه هنری مثل نقاشی یا مجسمه سازی، ازدواج با یکی که آدم باشه و این برنامه ها رو بهم نزنه.

    خوبه، من تو کار و فعالیت هنری میتونم کمکت کنم، ابزار کارو میشناسم و میتونم با هزینه کم جورش کنم. اصلا” بدون رابطه کافی قبل از زندگی مشترک نمیشه از چيزي مطمئن بود. میدونم موافق نیستی، ولی من اعتقاد دارم تا فاز سکسی طی نشه طرفین نمی تونن برداشت درستی از همدیگه داشته باشن، هاله سکس چشم آدمو میبنده. البته سر و کله زدن تو کار و مسایل روزمره هم مهمه. اه، چقدر حرف زدم!

    اون درخت تکی چقدر قشنگه، نگهدار یه عکس بگیرم.
    به درخت نزدیک شدیم، چندتا سار پرکشیدن. ازش عکس گرفت. ازم خواست از خودش با درخت عکس بگیرم. سوار ماشین که شدیم گفتم: منم که داخل آدم نبودم که تو عکس باشم…

    خب میخواستی بگی.

    منظورم عکس دونفری بود، عکس تکی به چه دردم میخوره؟

    لطفا” تند نرو، ما هنوز دوتا آدم جدا از هم هستيم. لابد انتظار داشتی تو عکس دست گردن هم حلقه کنیم؟
    جوابی نداشتم، ولی جواب روشنی گرفتم: همه حرفایی که زده بودیم یه سانتم فاصله مون رو کم نکرده بود. دوتا سیب از کوله در آورد و یکیش رو داد بهم. شروع کرد به گاز زدن. من فقط سیب رو بو میکردم و رفتم تو داستان آدم و حوا و قضیه شیطان و ميوه ممنوع. از این که از نسل آدم از نتيجه کار شیطان یعنی عشق و رابطه جنسی کیف میکنه ولی لعنتش میکنه خندم گرفت.

    به چی میخندی؟
    داستان رو گفتم. اونم خندید و گفت: لابد فکر میکنی به این داستانا اعتقاد دارم؟ نه، همش فقط همون غریزه است که هرکی یه لفت و لعابی بهش داده.

    مهم اینه که با غريزه ت چطور کنار بیای. اونوقت بهت میگن حیون، عقب مونده یا متمدن. من میخوام متمدن باشم.

    خیلی از کارای وحشانه هم به اسم تمدن انجام میشه.

    به قول شیرین آدم دنبال احساسش میره، ما هم بیخود وقتمنو با حرف تلف میکنیم. اگه دو نفر از هم خوششون بياد يا نياد از رفتاريه که مي بينن، نه حرف و ادعا. بايد از فرصتی که پیش اومده لذت ببریم. زمان باید کار خودشو بکنه.
    دیگه رسیده بودیم به مقصد. ماشینو پارک کردم. تو سربالایی راه افتادیم.

    جای خوب و خلوتیه، همونیه که میخواستم.
    کوله رو ازش گرفتم و گفتم که نباید عجله کنیم، نبايد تند بریم وگرنه زود خسته میشیم. فایده ای نداشت، میخواست انرژیش رو زودتر تخلیه کنه. نیم ساعت هم نشد که به نفس نفس افتادیم.

    دیگه نمیتونم، یه جا بشینیم.

    بعدش دیگه نمیتونیم بالا بریم ها، برگشتنمون هم سخت میشه.
    فایده نداشت. یه جای مناسب ولو شدیم و افتادیم به جون ساندویچا. بعدش اون دراز کشید و منم گفتم یه گشت کوچولو همین اطراف میزنم. وقتی برگشتم دیدم چشماش بسته است. صداش کردم، خواب خواب بود. بیدارش نکردم، محو تماشا شدم. خیلی زیباتر به نظرم اومد. سینه هاش با نفس کشیدنش بالا و پائین میرفت. دلم میخواست نوازشش کنم و ببوسمش. ازش عکس گرفتم. همونجوری نشستم تا بیدار شد.

    کی خوابم برد؟ چرا بیدارم نکردی؟

    حیفم اومد، در ضمن سیر تماشات کردم. تو خواب خیلی خوشکلتر بودی، اونقدر که میخواستم…
    با خنده گفت: پسره هیز! فلاسک و لیوانا رو در بیار یه چایی بخوریم.

    تا من چایی میریزم اگه کاری داری میتونی بری اون پشت، دید نداره.
    یه نگاهی بهم انداخت که انگار از خط قرمز رد شدم. وقتی از تو کوله چیزی بیش از دستمال کاغدی با خودش برد حدس زدم طفلک پریود هم هست. خوب راه نمی رفت، ماهیچه هاش گرفته بود. چایی که خوردیم گفت: قبل از چایی یه جمله رو ناتموم گذاشتی، نمیخوای بقیه شو بگی؟

    میترسم خط قرمز باشه.

    خط قرمز پنهان کاریه!

    خب، میخواستم نازت کنم…

    دیگه؟

    لپت گل انداخته بود… فکر بوسه هم کردم. اشتباه نکن، اصلا” سکسی نبود. در مقابل زیبایی معصومانه که تو خواب فرصت نمایش پیدا میکنه نقطه ضعف دارم. اگه بازم پیش بیاد شاید جلو خودمو نگیرم.

    بهتره بگیری، دوست ندارم تو خواب کسی باهام کاری بکنه.
    برگشتیم سر جامون. دوربینشو برداشت که بره عکس بگیره. باهاش نرفتم، احتیاج به تمرکز داشتم. باید تصمیم میگرفتم. باید سیبی رو که فقط بوش کرده بودم گاز میزدم. دراز کشیدم و با رویاهام تنها شدم. یه وقت چشامو باز کردم دیدم بالا سرم نشسته: خور خورت دنیارو برداشته. پا شو برگردیم.
    وسایل رو جمع کردیم و افتادیم تو سرازیری. ماهیچه های پاش گرفته بود و درد داشت.

    هرچی گفتم که گوش نکردی. اگه درد داری قدم کوتاه بردار، وگرنه مجبور میشم کولت کنم.

    چشم آقای دکتر.

    متشکرم سرکار خانم لجباز. حیف که دوستت دارم وگرنه همینارم نمیگفتم تا بیشتر درد بکشی.

    متاسفانه یه خورده خرم، اگه عاقل بودم که الان اینجا نبودم.

    اگه بهت بر نمیخوره وزنتو بنداز رو بازوم که به پاهات فشار نیاد وگرنه دردش دوسه روز طول میکشه.
    بازومو گرفت و چسبیده بهم ادامه دادیم.

    رام کردن زن سرکش رو خوندی؟

    آره، محشره.

    الان تو نقش اون دختره میبینمت.
    -لابد خودتم تو نقش اون نجیب زاده.

    اگه این زبونو نداشتی چی میشد.

    الان تو رختخواب بودم نه تو کوه و بیابون با یه پسر سمج.
    با همون دستی که بازوشو گرفته بودم به پهلوش فشاری دادم و بیشتر به خودم چسبوندمش، گفتم: اینارو برا شیرین هم تعریف میکنی؟

    چرا که نه، فکر میکنی فقط از بدخلقیش بود که نیومد؟ بيشتر خواسته مثلا” راحت باشم.

    الان راحتی؟

    نه، پاهام درد میکنه، ضعفم دارم، یکی هم باهامه که داره از موقعیت سوء استفاده میکنه.

    یه کاری نکن راست راسکی برم تو نقش اون نجیب زاده ها؟

    مثل اینکه یادت رفته اون شاهزاده به دختره دست نزد تا خودش راضی شه.

    بزار برسیم پایین، اونوقت بهت میگم بلبل زبونی چه هزینه ای داره.
    با همین شوخیا و کرکری خوندنا بالاخره رسیدیم به ماشین. هنوز ساعت یک هم نشده بود.

    تا میتونی پاهاتو ماساژ بده که دوباره نگيره.

    اصلا” حالشو ندارم.

    میخوای من بمالمشون؟

    دیگه پر رو نشو.

    اذیت میشی ها؟
    شروع کرد به مالیدن پاهاش. بخاری ماشینم روشن کردم که گرما کمکش کنه. داشت دوباره خوابش ميبرد که به خوابگاه رسیدیم. گفتم: به من که خوش گذشت.
    از تو داشبرد یه تیکه نخ پیدا کردم.

    دست چپتو بیار جلو.
    نخ رو گره زدم به انگشت حلقه ش: این علامت اینه که از الان به کسی غیر از تو فکر نمیکنم. البته اگه بندازیش دور هم به کس دیگه ای فکر نمی کنم، فقط دلم میشکنه.
    یه نگاهی به نخ دور انگشتش انداخت، یه نگاهی به من. معلوم بود داره با خودش کلنجار میره جواب ناجور نده. با لحن ملایمی گفت: سر جمع به منم خوش گذشت. این نخم فقط تعهد خودت به خودته. فکر میکنم مردا باید به انگشت خودشون نخ کلفتتری ببندن.
    دست چپشو گرفتم آروم به لبم نزدیک کردم و بوسیدم. دستشو نکشید. گفتم: تو کارخونه نخ کلفت تر دارم، نگران نباش. فردا بهت زنگ میزنم، وای به حالت اگه با پاهات بدرفتاری کرده باشی، اونا دیگه فقط پاهای تو نیستن.

    این پاهای نامرد که منو تو هچل انداختن مال خودمن و میدونم چطور ادبشون کنم.
    لبخندی زد و لنگان لنگان از پله های خوابگاه بالا رفت. بالای پله ها برام دست تکون داد و مثل یک رویای ناتمام پشت در تموم شد.
    تو کارگاه که تنها شدم به خودم فحش دادم، نباید اینقده جلو میرفتم. با خودم گفتم یا رابطه کامل رو قبول میکنه یا نه. این خط قرمز منه. آره، دوستی باید بدون شرط باشه وگرنه فقط یه معامله است که توش بالاخره سر یکی کلا میره و زندگی زهرمار میشه.
    عکسی که از زهره گرفته بودم ریختم رو کامپیوتر. یه سیاه و سفید کمرنگ ازش درست کردم تا بعدا” رو مقوای رنگ شده چاپ کنم. تو اتاقی که انبار وسایل و مواد بود جا باز کردم که بشه به عنوان آتلیه هم ازش استفاده. یه سری قلم مو، رنگ آکریلیک، مقوا، اره، سوهان و چیزای دیگه که تو کارگاه نداشتیم خریدم. قلم گرونش فقط یه تیکه الوار کاج روسی بود که 200 هزار چوب آب خورد. از مقوا یه برش آسه در آوردم، با رنگای شاد زمینه ابر و بادی درست کردم. تهران که رسیدم عکس زهره رو روش چاب گرفتم. استادانه نبود ولی خیال انگیز بود.
    صبح بهش زنگ زدم.

    سلام، خوبی، پاهات چطورن؟

    همه چی خوبه، داریم صبحانه میخوریم.

    خب چی گفتین؟

    دعوام کرد، پارتی داری دیگه…

    منم باید دعوا کنه، نباید نخ به انگشتت میبستم، بازش کن.

    چرا؟

    تعهد کورکورانه، دوستی آزادانه رو از روال طبیعی دور میکنه. دوستی ما هنوز به جایی نرسیده. یه سورپریز هم برات دارم، هر وقت تونستی بیا کارگاه تا ببینیش.

    تنها یا با پارتیت؟

    شیرینم بیار، خصوصی نیست.

    بدجنس، خوب بلدی نقشه بکشی ها! باشه، بهت زنگ میزنم.
    بعد ازظهر اومدن. بردمشون تو آتلیه.

    چشماتونو ببندین تا چراغو روشن کنم. حالا باز کنین.

    وای، این منم؟ بد جنس، نگفتی که نقاشی هم بلدی؟

    نقاشی بلد نیستم، اینم هر کسی میتونه. خب، این یه آتلیه است که اگه بخواین میتونین ازش استفاده کنین. میتونم کلید بهتون بدم که هر وقت خواستین بیاین، چه من باشم چه نباشم.
    زهزه دهنش وا موند، یه چرخی زد، وسایل رو امتحان کرد، یه نگاهی به شیرین کرد، وقتی لبخندشو دید با اره ای که تو دستش بود اومد طرفم. آویزون شد بهم: مرسی، دوست بدجنس!
    دستی به پشتش زدم: قابلی نداشت، میشه اون اره رو بزاری کنار؟
    وسایل مال کارگاهه، مواد مصرفی موجود هدیه است، از این به بعدش با خودتونه. هر وسیله ای که نمی دونین چطور کار میکنه بپرسین. از همین حالام میتونین مشغول شین. خب، من یه دستگاه خراب دارم که باید تعمیرش کنم پس دیگه خودتون میدونین.
    شیرین گفت: من کار با چوب رو دوست دارم ولی بلد نیستم.

    میتونم کار با اره و سوهان و غیره رو یادت بدم. قسمت هنریشو، نه بلدم و نه فکر میکنم یاد دادنی باشه. برای شروع یه برش دو سانتی از این کاج روسی ببر. فقط مواظب دستت باش. اگر کمکی لازم بود من اینجام.

    مرسی.
    سرگرم کار خودم شدم، برگشته بودم سر خونه اول. دوباره شیرین و زهره برام فقط همون فرقای اول رو داشتن: شیرین فکرش به من نزدیکتر بود، با زهره یه کم از نظر عاطفی جلوتر بودم، همین. از آتلیه صدای کروکر خنده و خرخر اره میومد. تلفنم زنگ خورد. به دفتر تهران احضار شدم واسه یه سفارش جدید. بهشون گفتم که حدود سه ساعت طول میکشه. گفتن میمونن.
    وقتی برگشتم داشتن قهوه میخوردن، واسه منم ریختن. شیرین یه مربع کج و کوله بریده بود و زهره رو کاغذ گراف یه طرح آبستره شروع کرده بود که خیلی هم مبتدی نبود. تشویقشون کردم. تکه چوبو بستم به گیره. به شیرین نشون دادم چطور با سوهان صافش کنه.
    زهره: باید برم، بابام قراره برام یه چیزایی بیاره.
    شیرین: من باید اینو تموم کنم، تازه دستم گرم شده.
    زهره: خب، تو بمون.

    من میرسونمت، با پدرت هم آشنا میشم.
    تو راه بهم گفت: ازت بدم نمیاد، ولی نمیتونم جوری که تو میخوای باهات ادامه بدم، برام غیر ممکنه. ولی بهت احترام میزارم.

    باشه، زور که نیست.
    با چشمای اشکی خداحافظی کرد: دیگه نیا دنبالم، برام سخته.

    به شیرین گفتی…

    دلشو نداشتم، خودت بگو.
    بهم ریخته برگشتم کارگاه. اونقده داغون که شیرین فوری فهمید.

    حرفتون شد؟

    نه، آب پاکی رو ریخت رو دستم. گفت دیگه نرم دنبالش.

    چرا؟

    گفت که نمیتونه روابط بی قید و شرط رو قبول کنه. درحال که به نظرم دوستی واقعی فقط اونجوری معلوم میشه. نمیتونم اشتباهی که بقیه میکنن تکرار کنم.

    بزار باهاش حرف بزنم.

    میل خودته، فقط از طرف من نباشه.
    مربع چوبی رو برداشتم: خب، می بینم که از پسش بر اومدی. چندتا برش دیگه بزنی قلقش میاد دستت. و ادامه دادم: لابد تو رو هم دیگه نمی بینم.

    تصمیم سختیه. کسی تقصیرکار نیست، آدما با هم فرق دارن… ولی بخاطر کار چوب شاید بیام.

    این تابلو و این طرح نیمه کاره رو براش ببر. نمیتونم نگاشون کنم، دلم میگیره. این مربع چوبی رو هم میتونی ببری.

    دلم میخواد این یکی بمونه، من که تصمیمی نگرفتم.
    رسوندمش خوابگاه. گفتم: دیگه بهتون زنگ نمیزنم ولی در کارگاه همیشه بازه، هم به روی زهره هم به روی تو.

    مرسی.
    بعد از مدتها مشروب سیری خوردم، تو سلول خودم، تنها با یک کلمه تو سرم: چرا. فقط ته امیدی به شیرین داشتم که یه خالی برای خاله گذاشته بود.
    خوشبختانه سفارش نسبتا” خوبی داشتم و سرم گرم بود. بعد از چند روز زهره بهم زنگ زد: از تابلو و طرح که واسم فرستادی ممنون. با شیرین فقط مونده گیسای همدیگه رو بکشیم. نه زور اون میرسه که منو هل بده طرف تو نه من میتونم قانعش کنم که بخاطر من به تو و خودش ظلم نکنه. اینه که یه سر میاییم آتلیه، ولی من فقط نقش بازی میکنم.

    ولی من نقش بازی نمیکنم، نه برای تو نه برای هیچکس. پشت دستمو داغ کردم.

    امروز یا فردا میاییم.
    وقتی اومدن شیرین با لحن پیروزمندانه گفت: دیدی اومدیم؟

    خوشحالم، هرچند میدونم زهره بخاطر تو اومده، تو بخاطر اون. همینم خوبه، معلوم میشه انسانیت هنوز نمرده، همین برام کافیه.
    زهره یه نگاهی بهم کرد یعنی که زهرتو ریختی. شیرین گفت: یه پای همین انسانیت خودتی، دیگه خرابش نکن.

    نمیخوام چیزی رو خراب کنم، ولی نمیتونم تو تاریکی راه برم. خب، برین سر کارتون، هر کاری که دلتون میخواد، اگه چیزی خواستین با کمال میل در خدمتم.
    بعد از دو ساعتی براشون چای بردم. شیرین یه برش دیگه زده بود که بهتر از قبلی بود. تشویقش کردم.

    همینو با سوهان تبدیل کن به یه دایره یا بیضی یا هر شکلی که دوست داری.
    زهره با رنگ خودشو سرگرم کرده بود، معلوم بود فقط میخواد وقت بگذره. نظری ندادم. فقط خواهش کردم آخر کار قلمارو بزاره تو تینر.
    شیرین گفت: شام مهمون من.
    گفتم: نمیتونم بیام بیرون، نمیشه دستگاه رو خاموش کرد. اگه بخواهین باید تلفنی سفارش بدیم بیارن، البته نیمرو یا نون و پنیرهم میتونیم بخوریم.
    شیرین: زهره، تو چی میگی؟

    نظری ندارم، شاید قبل از شام برم ولی تو بمون.
    شیرین با نگاه ازم خواست که چیزی بگم.
    رو به زهره گفتم: اگه بمونی خوشحال میشم ولی اگه خواستی بری بگو تاکسی بگیرم وگرنه باید پیاده برگردی.

    ممنون، هوا خوبه میخوام پیاده برم.

    من قول شام دادم، سرش هم هستم سه تا پیتزا سفارش بدیم خوبه؟
    زهره: واسه پیتزا دلم لک زده، سهم منو بیار خوابگاه.
    شیرین: خیلی بدی.
    زهره: اینقدر بهم فشار نیار، نمی تونم.
    با چشمای اشکی رفت…

    شیرین، باهاش برو گناه داره.

    شورشو دراورده، من که دیگه نمیدونم چکار کنم، شاید تنهایی براش بهتر باشه.
    دیگه لازم نبود تو دستگاه مواد بریزم. پیتزا که رسید یه کم شراب آوردم سر سفره.

    من مشروب لازمم، بهت تعارف نمیکنم ولی اگه خواستی هرقدر بخوای هست، خودم درست کردم، خیلی هم بد نیست.

    کی گفته من نمیخورم، خیلی خوبم میخورم، تا کور شود هرآنکه نتواند دید.
    از فاز تلخ وارد فاز شیرین شدیم. اولین لیوان رو به سلامتیش سرکشیدم. پا به پام اومد. از ته دل می خندیدیم و به روزگار بد و بیراه میگفتیم و دل خنک میکردیم. شراب رومونو باز کرده بود، دو تا پیتزا مثل برق خورده شد.

    من هنوز گشنمه.

    من تشنه هم هستم.
    پیتزای زهره هم خورده شد. بطری اول ته کشید. کله هامون حسابی گرم شده بود.

    کی حالا میتونه این تل پلاستیکو جمع کنه؟

    پیتزای زهره رو چکار کنیم، قول دادم براش ببرم.

    یکی دیگه سفارش میدیم.

    میخوام بمونم کمکت کنم این ريسه هارو رو جمع کنیم.

    حوصله شو ندارم، فردا کارگر میگیرم.

    نه، میمونم، دلم میخواد بمونم.

    یعنی نمیری خوابگاه؟

    گور پدر خواب و خوابگاه، پیتزا رو هم با پیک میفرستیم. حالا که کله م گرمه میخوام همه چی رو فراموش کنم. میخوام مغرمو بشورم.
    بلند شدم، به سبکي روح. رو به ستاره هايي که از پنجره بلند کارکاه نگاهمون ميکردن و سرشون داد زدم: به چی نگاه میکنین؟ این شیرینه، يه پري شکسته دل، منم خسرو، پادشاه این دنیای پلاستیکی، یه سوخته دل ديگه، به چي زل زدين؟ منتظرين از غصه بمیریم؟ کور خوندین. ما دست همو میگیریم، به ریش غصه ها میخندیم. می بینی پری بانو، هيچي نميگن، انگار ما اصلا نيستيم.

    دست همو میگیریم، پس هستیم. اي خسرو خوبان، بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم!

    فلک را سقف بشکافيم

    طرحی نو دراندازیم
    دست در دست دور توده ریسه های پلاستیکی، به سرخی آتش آتشکده ای مقدس، چرخ میزدیم و میخوندیم:

    از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

    یک دست جام باده و یک دست زلف یار

    رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
    ضبط صوت ناله بم ویلون سلی پخش میکرد: موسیقی افلاک، آواز کائنات. سر در گریبان هم میرقصیدیم، مثل بچه ای در آغوش مادر.

    بگرد تا بگردیم

    کاش دامن تنم بود، رقص با دامن یه چیز دیگه س

    تو فقط بخواه شاهدخت من.
    مثل برق یه کلاف ریسه رو به رشته هایی قد دامن بریدم، به یه نوار پهن چسبوندم، یه نوار دیگه هم روش و بستم به کمرش.

    اینم دامن، به سبک بومیان گینه.

    چه معجزه قشنگی.

    معجزه تویی با تصمیم قشنگی که گرفتی. حالا بچرخ تا فلک یاد بگیره چرخیدن یعنی چی.
    روی ریسه ها نشستم به تماشا. رقصید، برای من، فقط برای من، نرم و لغزان، شرابه های داممنش تو هوا موج میزد و منو با خودش میبرد به ناکجا آباد. خودشم تو این دنیا نبود، شتابش بیشتر و بیشتر و چرخشش تندتر و تندتر شد. سرش گیج رفت، خودشو انداخت روم.

    بگیر منو تا نرفتم به فنا.
    بغلش کردم، یه تیکه آتیش بود. موهاش ریخته بود رو صورتم.

    هر جا بری بهت چسبیدم.
    محکم بغلم کرد: چسب من قویتره!

    باورت دارم.
    روی کومه ریسه ها غلت زدیم و بهم پیچیدیم. لبامون همیگه رو پیدا کردن. تو گوشم نجوا کرد: ما داریم چکار میکنیم؟

    داریم به گمشده مون میرسیم.

    یعنی هنوز نرسیدیم؟

    نه هنوز، ما فقط به هم پناه آوردیم، باید از این گردنه رد شیم.
    پا شد وایساد، پشت به من. پیرهنشو در آورد، بعد شلوارشو. برگشت طرفم.

    من آمادم، رد شیم، همین الان.
    منم پیرهن و شلوارمو در آوردم. بدنای نیمه لختمون به طرف هم کشیده شدن. دوباره افتادیم رو ریسه هایی که هنوز گرم بودن. سیر عشقبازی کردیم. دستامون زیر سر هم بود و به سقف تیره خیره شده بودیم. از گردنه رد شده بودیم؟ گفتم: ما با هم دوستیم، مگه نه؟

    شک داری مگه؟

    چطور میشه به آینده مطمئن بود؟ تو خودت…

    پاشو ریسه ها رو جمع کنیم، اینجوری معلوم میشه کی با کی دوسته.
    بلند شدم، دستشو گرفتم، بلندش کردم. براندازش کردم. از پنجه پاش اومدم بالا، تا رونایی که زیر دامنِ رشته ای پیدا و ناپیدا بودن. به سینه هاش که رسیدم دستاشو گرفت جلوش: چشم چرونی ممنوع!

    چشم چرونی نمیکنم، دارم اونطرف سکس دنبال دوستم میگردم.

    پیداش کردی؟

    آره، بزار ببوسمش.

    باشه بعد از کار.
    پیرهنشو پوشید و رفت که چایی درست کنه: شرو ع کن تا بیام.
    یه ساعتی کار کردیم تا همه کلافا رفتن تو کیسه.

    دیگه چیزی نیست که روش بخوابیم.

    میخوام یه پیشنهادی بکنم. میخوام پیشت بمونم، اون اتاقو بهم میدی؟
    دستشو گرفتم گذاشتم رو قلبم: اتاقت آماده ست دلبر من، امیدوارم لیاقتشو داشته باشم.

  8. #168
    کس دادن به جای بدهکاری پسر داییم

    سلام من مريمم كه بسر داييم بهم تجاوز كرده بود…


    من يه روز خونه كه بودم ديدم برام اس ام اس امد بسر داييم بود نوشته بود بايد به منو دوستم بدي وكرنه فيلمتو بخش ميكنم من همونجا خشكم زد رفتم بالكن و بهش زنك زدم كه فهميدم به يارو بدهكاره و ميخواد از من استفاده كنه

    منم مجبور بودم قرار شد شب دوشنبه برم ويلاش به خودمم رسيدم اين بكم من اون موقع باكره بودم رفتم اونجا ديدم يه بي ام و اونجاست فهميدم رفيقشه ترسيدم اما رفتم

    رسيدم دم در ديدمشون همون اول به لاي بام و سوراخ كسم خيره شدن خواستم كفشامو دربيارم كه رفيقه بسر داييم كفت نه با كفش بيشتر حال ميده اخه كفشام باشنه بلند بود رفتم تو بدون مقدمه دوتايي بردمم تو اتاق يه اتاق ترسناك طناب بود ميله بود

    من اشكم درومد اما مرده كفت كريه نكن جنده من كه كريه نميكنه با سيلي اول لختم كرد با كمك بسر دايمم منو به تخت بستن جوريكه كه باهام باز باشه كفت دختري كفتم اره که یهو کیرشو کرد تو کسمو دختر بودنمو تموم كرد…

    ولم نكرد تلمبه ميزد ببينيد خيلي درد داشت… بسر دايي ديوسم دستامو باز کرد و منو بردن رو کاناپه. مرده نشست رو کاناپه و منو نشوند رو کیرش و پسردأییم هم کیرشو کرد تو کونمو دو تایی شروع کردن منو گأییدن. من يه دفعه هيجي نديدم جشام سياهي ميرفت دهنمم بستن تا تونستن كردن … من دیگه هيجي احساس نمي كردم اما بعد دوساعت منو پرت کردن رو تخت و من رو تخت ولو شدم در حالی که از کس و کونم آب کیر میچکید…

  9. #169
    بعد از جدایی


    این اولین داستانیه که دارم مینویسم اگه از نوشتنم خوشتون اومد بگین تا بقیه ماجراهایی که داشتم رو هم بنویسم
    این داستان مربوط میشه به حدود 6 سال پیش که با زن اولم مشکل داشتم و میخواستیم از هم جدا بشیم
    زن اولم که اسمشو سمیه میزارم اصلا به سکس تمایل نداشت و تو مدتی که با هم زندگی میکردیم به هیچ وجه نتونست منو ارضا کنه

    کلا نسبت به کیر مرد حساس بود و حس بدی به کیر داشت حتی از اسمش هم بدش میومد
    تا اینکه روزهای آخری که با هم بودیم و در حال انجام مراحل طلاق بودیم اعتراف کرد که به همجنس خودش تمایل داره
    تو روزهای اولی که از هم جدا شده بودیم با دختری آشنا شدم که اسمش رو نگار میزارم ، تو جلسه سوم بیرون رفتنمون پیشنهاد کرد که با هم سکس داشته باشیم چون عقیده داشت وقتی با من دوست هست باید تمام نیازهامو برآورده کنه تا من احتیاجی به اینکه دنبال کس دیگه ای برای تامین نیاز جنسیم نباشم( ته مرام بود)


    روزی که قرار شد بریم خونه ما تا یه قسمتی از مسیر رو با مترو اومد و من رفتم دنبالش و بردمش خونه
    وارد خونه که شدیم دیدم زن صاحبخونه توی پارکینگ هست چون خودشون هم تو همون ساختمون زندگی میکردن خلاصه با پررویی تمام از جلوش رد شدیم و رفتیم بالا توی خونه
    اول رفتیم تو کار لب گرفتن و خوردن لبای نرم و گوشتی نگار حسابی حشریم کرده بود افتادم به جون گردن و گوشهاش تا جایی که صداش در اومد و من که تو مدت تاهلم یه سکس درست و حسابی نداشتم و سکس با زنم مثل کردن یه تیکه گوشت بود و هیچ لذتی نمیبرد و هیچ صدایی هم ازش در نمیومد و من هم لذت نمیبردم ولی حالا با صدای نگار حسابی کیرم راست شده بود


    بعد ازاینکه حسابی سروگردنش رو خوردم نشست رو زمین و جلوم زانو زد و شلوارو شورتمو کشید پایین وقتی چشمش به کیرم افتاد یه لحظه جا خورد و هنگ کرد من یه مقدار قدو هیکلم گنده هست و ورزشکار هم هستم و کیرم هم تو راست ترین حالتش 18 سانته ولی قطرش زیاده و کله گنده ای هم داره ( عکسای کیرم رو با متر دارم ) ولی نگار یه دختر کوچولو بود ( البته از نظر قد وگرنه همسن بودیم) ولی به هر حال شروع کرد به خوردن کیرم که فقط کله اش تو دهنش میرفت بعد از اینکه چند دقیقه با کیرم مشغول بود لباساشو در آوردم و بدنی دیدم که فکرشم نمیکردم زیر اون لباسا چنین بدنی باشه
    نگار قدش تقریبا 160سانت بود و خیلی هم لاغر بود ولی وقتی لباساشو درآوردم دیدم که چه بدن خوش فرمی و چه سینه های قشنگی اون زیر قایم کرده بود البته از چهره زیباش که بگذریم
    خوابوندمش رو زمین و از گردنش شروع کردم به خوردن تا رسیدم به سینه هاش وقتی سینه هاش رو خوردم همچین آه و ناله ای ازش بلند شد که گفتم الان همسایه ها همه خبردار میشن و همینطور که نوک سینه اش تو دهنم بود سرمو بردم بالا و نگاه به چشماش کردم طوری از خودش بیخود شده بود که فکر کردم تو این لحظه حتی منم نمیشناسه بعد از اینکه حسابی سینه اش رو خوردم رفتم پایین رو کسش و شروع کردم به خوردن و نگار هم از لذت به خودش میپیچید و آه و ناله اش بلند بود


    وقتی که دیدم آماده کردنه بلند شدم که بکنم تو کسش ولی یه لحظه فکر کردم که کیرم تو کسش میره یا نه
    با تردید سرکیرمو در کسش گذاشتم و چون حسابی آماده شده بود و کسش خیس خیس بود کیرم خیلی نرم داخل کسش شد
    داخل کسش مثل تنور داغ داغ بود و من شروع به عقب و جلو بردن کردم و نگار هم دوتاپاش رو دورم قلاب کرده بود و محکم فشارم میداد همینطور که میکردمش لبو گردنشو هم میخوردم و اونم هی میگفت جان بکن حالمو جا آوردی
    از اونجایی که کنترل اومدن آبم دست خودمه و میتونم نگهش دارم و هروقت خواستم بزارم بیاد یه نیم ساعتی داشتم میکردمش تا اینکه گفت که آبم رو بریزم داخلش گفتم دختر حامله میشیا گفت نه پریودم تازه تموم شده هنوز تخمک گذاری شروع نشده خلاصه منم آبمو ریختم داخلش
    چند دقیقه همینطور تو بغل هم بودیم که دیگه بلند شدم و اونم بلند شد و صورت سفیدش قرمز قرمز شده بود و گفت که سه بار ارضا شده
    خلاصه رفتم غذا گرفتم و نشستیم نهارمونو خوردیم و گفتم که یه چرتی بزنیم و اونم گفت باشه و همونطور لخت تو بغل هم خوابیدیم

  10. #170
    معلمی که درس جندگی بهم داد

    سلام …همه منو به شراره میشناسن شمام بگید همون شراره
    از بچگی پدر و مادرمو از دست دادم هیچی واسم
    نذاشتن. من بودم یه برادر شیرخوار
    اونو که یه خونواده به فرزندی برداشتن فکر
    کنم وضعشونم توپ بود چون یادمه با یه ماشین
    خارجکی اومدن دنبالش و بردنش
    منه مادر مرده بدبخت موندم با یه مادربزرگ
    پیر بدبخت که وقتی بابام زنده بود خرج اونم بابام میداد با کارگری و بدبختی تا اول راهنمایی با بدبختی دووم اوردمِ


    کلاس اول راهنمایی که بودم معلم فارسی مرد بود همیشه اخر کلاس میموند تو کلاس تا همه برن و منو نگه میداشت
    میگفت بیا بشین رو پام
    منو مینشوند رو پاشو یه خوراکی چیزی بهم میداد و مثلا گور باباش بهم محبت میکرد
    وقتی میشستم رو پاش منو مینشوندوسط دوتا پاش
    و خودشو تکون میداد منم یه چیز سفتی زیر خودم
    حس میکردم اماچه میدونستم چیه
    دیگه از بی پولی نمیتونستم مدرسه رو ادامه بدم
    یه روز همین معلمه کثافتمون اومد در خونمون و گفت بیا بریم با هم دور بزنیم و برات لباس و خوراکی بخرم
    منو برد واسم لباس خرید و بهم ناهار داد و دور زدیم خلاصه بعدشم منو با خودش برد تو یه
    باغ بزرگی.



    رفتیم تو ساختمون بهم گفت اگه لخت بشم و اجازه بدم اون بهم دست بزنه بهم پول میده اما من که ترسیده بودم گفتم نه و جیغ میکشیدم و سمت در فرار کردم کثافت اومد منو گرفت و یکی خوابوند تو صورتم بهم گفت اگه صدام در بیاد میکشتم
    بردم انداختم رو مبل لباسامو در اورد قلبم داشت از جا کنده میشد عین بید میارزیدم
    شروع کردن مالیدن بدن من
    من که اصلا نمیفهمیدم داره چیکار میکنه فقط حس خیلی بدی داشتم
    تا اینکه بی شرف لباسای خودشو در اورد کیرشو گذاشت رو کسم
    دیگه داشتم جیغ میکشیدم که محکم پرتم کرد رو زمین و کمر بندشو اورد و 2 تا محکم زد رو کمرم
    دیگه داشتم از حال میرفتم


    چسب اورد وزد رو دهنم که جیغ نکشم اومد بالای سرم کیرشو کرد تو کسم ولی جا نمیگرفت داشتم
    از درد به خودم میپیچیدم که یهو یه عالمه خونریزی کردم بی شرف شروع کرد بلند بلند خندیدن
    بعد ابش اومد و ریخت رو صورتم منکه از درد دیگه تقریبا بیهوش بودم تا شب پیشش بودم حالم که بهتر شد منو برد
    خونمون و بهم پول داد و گفت اگه به کسی بگم.هم خودمو میکشه هم مامان بزرگمو…


    هیچی نگفتم و تا مدتها میومد هر روز من میبرد
    همونجا واخرشم یه پولی بهم میداد دیگه درد نداشت
    دیگه برام عادت شده بود
    این بود که من از اول راهنمایی جنده شدم
    تا الان که مامان بزرگمم سالهاست مرده خرجمو
    از همین راه در میارمو همه چی هم دارم
    هم یه اپارتمان هم ماشین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •