صفحه 14 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 131 به 140 از 157

موضوع: تک داستان های khabat1979

  1. #131
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و چهارم)

    گاييده شدن كوس عمه اونم براي اولين بار با كير من خيلي هيجان انگيز بود ، از طرفي به خاطر اينكه مامي تو اين جريان شريك بود جمع سكسي خانواده تكميل تر شده بود ، ديگه مامي جلوي عمه پنهون كاري كمتري نشون ميداد ، روزگار به همين منوال ميگذشت تا اينكه توسط يكي از دوستان الناز همگي به يك پارتي خداحافظي دعوت شديم ، ماجرا از اين قرار بود كه يكي از دوستان الناز قصد ترك ايران را داشتن و به همين خاطر پارتي تدارك ديده بودن و به خاطر صميميت زيادش با الناز خانوادگي دعوت شده بوديم ، پدر شديد سرماخورده بود و به خاطر درد شديد عضله هاش حتي قادر به خوب راه رفتن نبود ، بعداظهر روز مهماني سيامك هم عذر خواست وبا وجود اينكه بهش توضيح دادم پارتي خيلي رديفي هستش و كلي كوس و كون و سينه اونجا هست و حتي ميتونه كوس جديد براي گاييدن پيدا كنه ولي بازم قبول نكرد ، چند روزي بود تو حال نبود و گفت اصلا حوصله نداره و منم زياد بهش گير ندادم ، مامي هم به خاطر شرايط پدر خونه موند و من و خواهرام با عمه راه افتاديم و رفتيم ، پارتي تو يكي از ويلاهاي نزديك دماوند تدارك ديده شده بود و ما با هماهنگي يكي ديگه از دوستاي الناز با 2 تا ماشين راه افتاديم ، الناز تو ماشين دوستش بود و سولماز و من و عمه با ماشين خودمون ، تازه از تهران داشتيم خارج ميشديم كه عمه ميخواست از تو داشبورد سي دي در بياره كه چشممون به پلاستيك دارو هاي پدر افتاد ، واي پسر فراموش كرده بودم داروهاي پدر رو كه تازه براش تجويز شده بود و داخلش آمپول مسكن هم قرار داشت بهش بدم ، از صبح به خاطر رو به وخامت گذاشتم حالش و با آوردن دكتر به خونه براش اين داروها رو تجو.يز كرده بود و من هم قبل از رفتن گرفته بودم ولي به خاطر اينكه همه حواسم به زودتر رفتن بود فراموش كرده بودم بهش بدم . عمه پيشنهاد كرد كه اون برگرده خونه ، ولي من قبول نكردم و با الناز تماس گرفتم و اونا كنار جاده توقف كردن ، با صحبتي كه باهاشون كردم قرار شد عمه و سولماز هم با دوست الناز برن و من بعد از رسوندن داروها به پدر برگردم و بهش تو پارتي ملحق بشم ، اونا رفتن و من به طرف خونه راه افتادم ، همش از اينكه چطوري با پدر مواجه بشم ميترسيدم ، چون خيلي تاكيد داشت كه زودتر مسكن رو بزنه ، مامي شهناز بلد بود و فقط سوتي من كار رو خراب كرده بود ، خونه كه رسيدم از در آپارتماني وارد خونه شدم و رفتم داخل ، پدر رو تخت خوابيده بود و ناله ميكرد ، به محض ديدنم شروع به غرغر كرد و منو به خاطر اين سهل انگاري حسابي مورد سوال قرار داد و گفت به خاطر همين مامي شهناز مجبور شده بره و داروها رو تهيه كنه ، با موبايل مامي تماس گرفتم كه پيام ميداد در دسترس نيست ، به پدر گفتم ميمونم تا مامي بياد كه با عصبانيت بهم گفت برم عمه و خواهرامو تنها نزارم ، بهش پيشنهاد دادم سيامك رو بگم بياد پيشش كه بازم قبول نكرد ، چاره اي نبود بايد ميرفتم پيش بچه ها ، از پدر خداحافظي كردم كه با برخورد سرد و بدون جواب از اتاقش بيرون رفتم ، بازم دلم نيومد و تصميم گرفتم به سيامك بگم تا برگشتن مامي مواظب پدرم باشه ، به طرف سوئيت خودمون كه اونطرف حياط بود رفتم ، عجيب بود چراغهاي هال و پذيرايي و آشپزخانه خاموش بود
    سيامك از تاريكي متنفر بود و اگر چاره داشت حتي موقع خواب لامپهاي هال رو روشن ميذاشت ، به در ورودي كه نزديك شدم تصميم عوض شد ، احتمال داشت سيامك به خاطر بي حوصلگي زود خوابيده باشه ، تصميم گرفتم آروم برم و اگر بيدار بود جريان پدرمو بهش بگم ، آروم دستگيره ورودي رو چرخوندم ولي در قفل بود و باز نشد ،ديگه مطمئن شدم خوابيده و به خاطر اينكه كسي مزاحمش نشه در رو هم قفل كرده ، فقط براي اينكه از سلامتيش اطمينان حاصل كنم كليد رو درآوردم و آروم در رو باز كردم ، وارد كه شدم صداي آروم سيامك ميومد كه داشت صحبت ميكرد ، ولي واضح نبود ، صدا از داخل اتاق خواب ميومد ، به در نزديك شدم ، حالا صدا كاملا واضح بود ، سيامك احتمالا داشت با موبايلش صحبت ميكرد و ميگفت : باور كنيد از همون روز اول كه ديدمتون تمام ذهنمو مشغول خودتون كردين
    حتما اين پسره باز داره مخ يك دختر ديگه رو ميزنه و همين امروز و فرداست كه كيرشو براش هديه ببره ، تو همين فكر بودم كه صدايي آشنا جوابشو داد ،................................................ ..................، دور از ذهنم نبود ولي تو اين شرايط باورش سخته ، پدر اينطور مريض تو اتاقش ناله ميكنه و مامي به بهانه دارو با سيامك لاس ميزنه ، درسته مامي شهناز جوابش رو داد و گفت : راست ميگي
    سيامك : به جون مامان ناهيدم
    مامي : چرا قسم ميخوري ، اونم جون ناهيد خانم رو .
    سيامك : براي اينكه باور كنين
    مامي : باور ميكنم عزيزم ، حالا نگفتي چيه من باعث مشغول شدن ذهنت شده ؟
    سيامك : راستش تمام خصوصياتتون
    مامي : مثلا ؟
    سيامك : اخلاقتون
    مامي : ديگه ؟
    سيامك : شاد بودنتون
    مامي : بعدش ؟
    سيامك : صداي دلنشينتون
    مامي : ادامه
    سيامك : ظاهر فوق العاد تون
    مامي : ظاهرم ؟
    سكوت برقرار شد كه بعدش صداي جابجايي اومد و به دنبالش صداي مامي كه گفت : وزنم كه زياد نيست ؟
    سيامك كه شهوت تو صداش موج ميزد گفت : نه شهناز خانم
    مامي : شهناز خانم نه ، شهناز جون
    سيامك : شهناز جون
    مامي : خوب از ظاهرم ميگفتي
    سيامك كه صداش بريده بريده شده بود گفت : شما خيلي زيبا هستين
    مامي : هميشه همينطوري از خانمها تعريف ميكني ؟
    سيامك : نه شهناز جون ، دوست دارين راحت بگم ؟
    مامي : اره عزيزم
    سيامك : چقدر راحت ؟
    مامي : به همون راحتي كه با دوست دخترت صحبت ميكني
    سيامك : من با دوست دخترم فقط صحبت نميكنما
    مامي : اي ، پس چيكار ميكني ؟
    سيامك : خيلي كارها
    مامي : مثلا يكيشو بگو
    سيامك : من هر وقت از دوست دخترم تعريف ميكنم دوست دارم با دستم هم نشون بدم
    مامي : جون ، من عاشق اينطور تعريف كردنم
    سيامك : خودت خواستيا
    و سكوتي برقرار شد و پشت سرش سيامك انگار سرشو از زير آب خارج كرده باشه نفس بلندي كشيد و گفت : اوليش همينه ، لبهاي داغ و شيرينتون
    مامي : واي چه داغي سيامك
    سيامك : دوميش ميدوني كجاست ؟
    مامي : نههههه
    سيامك : اين سينه هاي بلوري و خوشگلت
    صداي آه مامي بلند شد ، با هم لاس ميزدن و حال ميكردن ، كيرم داشت بزرگ ميشد ، يكمرتبه صداي جابجايي اومد و پشت سرش سيامك گفت : شهناز جون شك كردم در رو بستم يا نه ، يك دقيقه بلند شين
    سريع تغيير مكان دادم و پشت يك راحتي پنهون شدم ، سيامك از اتاق بيرون اومد و به طرف در رفت و دوباره با كليدش قفل كرد و همونطور كه به طرف اتاق برميگشت گفت : ديدين ، شك درست بود ، در رو نبسته بودم
    مامي همونطور كه سيامك داخل اتاق ميشد بهش گفت : خوب اشكالي نداره كه ، كي ميخواد بياد ؟
    سيامك : كسي كه نيست ، ولي اينطوري خيالم راحتره
    سيامك در اتاق رو كامل نبست و حالا ميشد راحت داخل رو ديد ، مامي شهناز روي پاي سيامك نشسته بود ، با يك حركت لباس مامي رو درآورد و به دنبالش سوتينشو ، حالا سر سيامك لاي پستونهاي مامي بود و مثل وحشيها ميخوردش ، مامي خودشو از روي پاي سيامك عقب كشيد و شروع كرد به درآوردن شلوارك سيامك و شورتشو پايين كشيد ، با بيرون پريدن كير سيامك مامي با صداي بلندي گفت : وايييييييييييي ، چه كير گنده اي ، جوننننننننننن
    سيامك كه مست شده بود سر مامي رو به كيرش فشار داد و تو دهنش كرد ، مامي شروع به ساك زدن براي سيامك كرد ، سيامك با پستونهاي بزرگ مامي بازي ميكرد ، يكم كه گذشت بلندش كرد و به پشت روي لبه تخت خوابوندش ، سيامك شورت مامي رو درآورد و سرش برد وسط پاش و شروع به خوردن كوسش كرد ، كوسي كه از خوشگلي و تپلي تك بود ، مامي سر سيامك رو فشار ميداد و ميگفت : بخورش ، بخورش و آماده كيرت كن
    سيامك سرشو بالا آورد و خودشو كشيد جلو بين پاي مامي و كير گنده و وحشتناكشو با كوس مامي تنظيم كرد و به لبه اون بهشت خوشگل ماليد ، مامي كه داشت ديونه ميشد گفت : بكن تو كوسم سيامك ، بكن
    سيامك : اگه بهزاد بفهمه ماميشو گاييدم چي ؟
    مامي كمر سيامك رو گرفت و با فشار به سمت خودش كشيد ، كير گنده سيامك آروم آروم تو كوس مامي داشت جا باز ميكرد ، مامي با صدايي كه معلوم بود از گنده بودن كير سيامك يكم اذيت شده گفت : واي دارم پاره ميشم ، انگار بار اوله دارم كوس ميدم ، چقدر كيرت بزرگه ، همه كوسمو پر كرده
    سيامك كه حالا همه كيرشو تو كوس مامي فرو كرده بود گفت : نوش جونت ، ماله خودته ، فقط شرمندگيش براي منه كه موندم چطور به بهزاد نگاه كنم
    مامي : چرا كير گنده من ؟
    سيامك : آخه دارم كوس ماميشو ميكنم ، كوس تپل و گاييدني مامي شهنازشو
    مامي : زياد خودتو اذيت نكن ، اون دوست داره ماميش به تو كوس بده
    سيامك به سرعت گاييدن اضافه كرد و با شدت تو كوس مامي تلمبه ميزد ، بر اثر برخورد بدن سيامك وقتي همه كيرش تو كوس تپل مامي جا ميگرفت سينه هاش تكون زيادي ميخورد ، سيامك سينه هاي بزرگ مامي رو تو دستاش گرفت و مثل وحشيها تو كوس مامي ميكوبيد و ميگفت : دارم لذت ميبرم ، كوسي ميكنم من ، كوسي تپل و خوشگل
    مشخص بود داره به لحظه اومدن آبش نزديك ميشد ، بلند به مامي گفت : آبم كجا بريزم ، خوش كوس من
    مامي بلند داد زد : تو كوسممممممممممممممممممممم
    و صداي آه بلند سيامك با آخرين ضربه محكمي كه تو كوس مامي كوبيد همزمان شد و بعدش روش خوابيد .
    (ادامه دارد)

  2. #132
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و پنج)



    تمام طول راه فكرم تو خونه بود ، مامي طوري از كوس دادنش لذت ميبرد كه انگار تا حالا سكس نداشته ، كير گنده سيامك تونسته بود حسابي به كوس مامي حال بده ، عمه پوران تو مهموني متوجه تغيير وضعيتم شده بود و همش گير ميداد كه چي شده ، بعد از اوپن شدنش بيشتر دوروبر من ميومد و سكسيتر صحبت ميكرد ، موقع برگشتن الناز و سولماز با دوستشون برگشتن ، من و عمه پوران هم با ماشين خودمون و پشت سرشون حركت كرديم ، تو ماشين عمه از خستگي خوابش برد و تمام مدت منو با افكارم تنها گذاشت ، نزديك خونه الناز بهم زنگ زد و گفت كه براي خوابيدن ميرن خونه دوستش چون كه تنهاست ، خونه كه رسيديم اول با عمه رفتيم سراغ پدر ، تو خواب و بيداري بود ، بهش سلام كرديم و حالشو پرسيديم و اينكه مامي كجاست ، پدر با طعنه گفت : چي بگم ، از اون موقع كه براي گرفتن داروهاي من بيرون رفته بود و خيلي هم دير اومد ميگه زمين خورده و كمرش خيلي درد گرفته ، الانم رفته تو اتاق و خوابيده
    من رفتم تو اتاق مامي ، به پهلو خوابيده بود ، رونهاي سفيد و تپلش با بالارفتن دامن كوتاش آدمو هوسي ميكرد ، آروم بهش نزديك شدم و پشتش روي تخت نشستم ، دستمو خيلي يواش روي پهلوش گذاشتم ، مامي تكوني خورد و به طرفم برگشت ، مشخص بود دردي رو تو وجودش داره ، با چشماني خواب آلود گفت : كي برگشتين ؟
    من : چند دقيقه پيش ، مامي حالت خوبه ؟
    مامي با لبخند آرومي گفت : آره عزيزم
    من : پدر ميگفت زمين خوردي ، آسيب ديدي ؟
    مامي با حالتي كه انگار توقع اين سوال رو نداشت گفت : هان ... نه ..... نه نه چيزي نشده ، يكم كمرم درد گرفته
    من بهش نزديكتر شدم و گفتم : ميخواي بريم دكتر ؟
    مامي : نه عزيزم
    من كه حالا به مامي چسبيده بودم دستم بردم روي پهلوش و به طرف كمرش كشيدم و گفتم : يكم ماساژت بدم ؟
    مامي همونطور كه سعي ميكرد به شكم بخوابه گفت : دستت درد نكنه ، يكم آره
    و همونطور كه از روي تختش بلند ميشدم گفتم : پس اجازه بدين لباسامو عوض كنمو بيام
    مامي به شكم خوابيد كه همون موقع صداي در اومد و پشت سرش عمه وارد شد ، عمه كه مانتوشو درآورده بود و با همون لباس سكسي تو مهمونيش بود به مامي نزديك شد و گفت : سلام ، چي شده شهناز جون ، داداش ميگفت زمين خوردي
    مامي : سلام عزيزم ، چيزي نيست ، يكم كمرم در گرفته
    من : الان يك ماساژ توپ بهش ميدم خوب بشه
    عمه : آره ميدونم ، ماساژهاي تو خيلي معروفه
    مامي : واقعا ، آدمو حال مياره
    عمه همونطور كه به طرف در برميگشت گفت : اگه كاري داشتين صدام بزنين ، من لباسامو عوض كنم برميگردم
    من لباسامو درآوردم و در رو از داخل بستم ، رفتم روي تخت و شروع به ماليدن پاهاش كردم ، دوباره تصوير فرو رفتن كير سيامك تو كوس تپل مامي جلو چشمام ظاهر شد ، مامي ناله هاي آرومي ميكرد ، همينطور رو به بالا رفتم ، يواش روش دراز كشيدم ، كيرم ديگه راست شده بود ، بيخ گوش مامي گفتم : كجات از همه بيشتر درد ميكنه ؟
    مامي با صدايي كه به زحمت شنيده ميشد گفت : همه جا عزيزم ، از نوك پنجه هاي پاهام بگير تا سرم
    من : خوب هر قسمت روش خودشو داره
    وهمونطور كه روش دراز كشيده بودم با دستام زير سينه هاشو ماليدم و گفتم : مامي خوشگل من چرا مواظب خودت نيستي
    مامي : خوب اتفاق ديگه ، قابل پيش بيني كه نيست
    من : من تو راه متوجه شدم داروهاي پدر رو ندادم و برگشتم خونه
    مامي يكمرتبه تكون محكمي خورد و طوري كه انگار ميخواد برگرده تقلا كرد ، من از روش كنار رفتم و پهلو خوابيدم ، مامي به طرفم برگشت و با حالتي متعجب گفت : برگشتي ؟ كي ؟
    من : بين راه
    مامي : تو برگشتي خونه ؟
    من : بله ، وقتي ديدم داروها رو ندادم بچه ها رو با دوست الناز فرستادم و خودم اومدم خونه
    مامي : پس چرا پدرت هيچي بهم نگفت ؟
    من : نگفت ؟ جدي ؟ پس .....
    مامي روي تخت نشست و دوباره ادامه داد : آره نگفت ، تو كي برگشتي كه من متوجه نشدم ؟
    من : شما خونه نبودين ، پدر ميگفت رفتين براش دارو بگيرين
    مامي : آره ، همونجا هم زمين خوردم ، خوب پس كي رفتي پيش بچه ها ؟
    من : داروها رو كه دادم برگشتم
    مامي : اي ، پس نموندي ، منم كه نتونستم دارو بگيرم براش
    من : موندن كه يكم موندم ، ولي نه پيش پدر
    اينو با لحن خاصي گفتم كه تغيير حالت رو تو چهره مامي حس كردم ، مامي يكم با تعجب منو نگاه كرد و بعد با استرس خاصي كه كاملا تو چهرش موج ميزد گفت :منظورت چيه ؟ پس كجا رفتي ؟
    من كه ميخواستم جريان گاييدنشو بهش بگم ادامه دادم : يه جاي خوب
    مامي : كجا ؟
    من : يه جاي خوب خوب
    مامي كه حرصش درآمده بود بيشگون آرومي ازم گرفت و گفت : ميگم كجا ؟
    من : يه جايي كه يه فيلم خيلي تاپ رو ديدم ، اجراي زنده
    از نوع نگاهش متوجه شدم منظورمو فهميده ، با صدايي آروم گفت : اذيت نكن ، كجا رفته بودي ؟
    من همونطور كه كنارش دراز كشيده بودم دستامو روي روناش كشيدم ، مامي سكوت كرده بود ، آروم دستمو به طرف كوسش بردم و كنارشو دست زدم و گفتم : امشب حسابي بهش رسيديا
    مامي نفس عميقي كشيد و كنارم خوابيد و گفت : اي بد جنس
    من به طرفش چرخيدم و دستمو روي كوسش گذاشتم و آروم ماليدم و گفتم : چه كيري خورده امشب ، حسابي حسابي
    مامي سكوت كرده بود ، همونطور كه كوسشو ميمالوندم ادامه دادم : خوشت اومد از كيرش ؟ كوستو پر كرد ؟
    بازم مامي حرفي نزد ، همونطور كه به ماليدن ادامه ميدادم گفتم : اولش تقصير اون بي معرفت هستش كه محكم روي تخت انداختت ، بعدش تقصير خودته كه گذاشتي همه كيرشو يهو تو كوست فرو كنه
    مامي لبخند شهوتي زد و بازم سكوت ، من ادامه دادم : ولي مامي واقعا از كير گنده سيامك كمر درد گرفتي ؟
    مامي آروم گفت : راستش نه
    من : زمين كه نخوردي ؟
    مامي : نوچ
    من : پس چي ؟
    مامي سرشو آورد كنار گوشم و گفت : كمرم درد نميكنه
    من : جدي ؟ يعني ....
    مامي : درد اصلي جاي ديگه هستش
    من : كوست ؟
    مامي : نه ، وقتي از پشت كرد ، اذيت شدم
    من : واي ، تو كونت كرد ؟
    مامي : اوهوم
    من : اي بي انصاف ، حق داري مامي جونم
    و بعد مامي رو گردوندمش و شروع به ماساژ لمبرهاي كونش كردم ، مامي گفت : البته تقصير خودمه ، نبايد دوباره به شور مينداختمش
    من : جدي ، بعد از كوس دادنت بازم باهاش ور رفتي ؟
    مامي : آره ، منم باز با ديدن كيرش نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اونقدر روش نشستم و كونمو بهش ماليدم تا سيامك دوباره شروع كرد
    من : و چون يكبار طمع كوستو چشيده بود ايندفعه تو كون نازت كرده ، درسته ؟
    مامي : اوهوم
    من : و درد الانتم به خاطر فرو رفتن كير گنده سيامك تو اين كون خوشگله ؟
    مامي : دقيقا
    يكم مامي رو ماليدمش و بعد از بوسيدنش از اتاق خارج شدم و رفتم تو سوئيتم .
    صبح وقتي از خواب بيدار شدم سيامك خونه نبود ، اون روز من كلاس نداشتم و همش مشغول به امور متفرقه شدم ، ساعت از 2 بعداظهر گذشته بود و از سيامك خبري نشد ، به موبايلش زنگ زدم و جواب نداد ، بعد از خوردن ناهار چرتي زدم و بعد از بيدار شدن بازم سيامك رو نديدم ،دوباره سعي كردم باهاش تماس بگيرم كه ايندفعه با خاموش بودن گوشيش روبرو شدم ديگه نگران شده بودم ، از سوئيت اومدم بيرون كه موبايلم زنگ خورد ، شاهرخ خان پدر سيامك بود ، اومده بود تهران و ميخواست قبل از برگشتنش سيامك رو ببينه كه با خاموش بودن موبايلش روبرو شده بود ، هر چي اصرارشون كردم نيومدن و گفتن كه بايد برگردند ، همينطور تو حياط دور ميزدم كه مامي اومد و وقتي با چهره مضطرب من روبرو شد قضيه سيامك و خاموش بودن موبايلش و تماس شاهرخ خان رو بهش گفتم ، مامي از اينكه نتونستم شاهرخ خان رو متقاعد كنم ناراحت شد و خودش باهاش تماس گرفت ، بعد از كلي صحبت و ناز و عشوه تونست براي شام دعوتش كنه ، پدر با شنيدن اين موضوع حالش گرفته شد ، چون هم وخامت حالش بيشتر شده بود و هم تو اين موقعيتها اصلا حوصله مهمون نوازي نداشت ، با پيشنهاد مامي پدر با عمه پوران رفتن خونه پدر بزرگ و قرار شد به شاهرخ بگيم ماموريت هستن ، فقط ميموند سيامك كه اونم بعهده من گذاشتن براي توجيه نبودن پدر .
    حدود ساعت 5 سروكله سيامك هم پيدا شد ، خيلي دمق بود ولي با شنيدن خبر اومدن پدرش حالش بهتر شد ، با شاهرخ خان كه تماس گرفتيم گفت تا ساعت 7 مياد و اين زمان براي كنكاش وضعيت سيامك كافي بود ، بردمش تو سوئيت و بازجويي رو شروع كردم .
    من : معلوم هست كجايي ؟ همه رو نگران كردي تو
    سيامك : دانشگاه بودم
    من : دانشگاه ؟ تو فقط صبح كلاس داشتي تا الان كجاي بودي ؟
    سيامك : تو كتابخانه درس ميخوندم
    من : يعني اينجا نميتونستي ؟
    سيامك كه كاملا بهم ريخته بود با صدايي كه تاسف ازش ميباريد گفت : گير نده بهزاد ، حالش نيست
    من بهترين راه براي بهبود وضعيت روحي سيامك رو كشيدن تو بحثهاي سكسي ميدونستم و چون قصد داشتم قضيه گاييدن ناهيد خانم و همچنين گاييده شدن مامي رو علني كنم بهترين زمان رو مقتضي دونستم و شروع كردم : جدي ؟ بايدم حالشو نداشته باشي
    سيامك نيم نگاهي بهم كرد و گفت : خوب يعني چي ؟ بايدم حالشو نداشته باشم ؟ خوب الان تو حس نيستم ، ايرادي داره ؟
    من : نه ، چه ايرادي ، با اون همه فعاليت بايد حسي برات نمونه
    سيامك يكم اخم كرد و گفت : اي ، حضرتعالي ديشب عيش و نوش داشتي اونوقت به من ميگي فعاليت
    من: بله ، من عيش و نوش داشتم ولي تو هم كم نياوردي
    سيامك با نگاهي متعجب گفت : من ؟ من .... ، من كه ديشب از بي حوصلگي قرص خورده بودم وتا صبح تخت خوابيدم
    ديگه حاشيه رفتن بي مورد بود ، براي همين گفتم : بله ، بله ، كاملا صحيح ميفرماييد ، قرص خورده بودي ولي نه قرص خواب ، قرص خوابوندن ، اونم چه خوابوندني
    سيامك كه چشماش باز شده بود سري تكون داد و گفت : بهزاد حالت خوبه ،معلومه چي داري ميگي ؟
    من : خوبه خوب ، منم جاي تو بودم و يك شب نشين خوشگل و ناز كنارم بود به جاي يك قرص 10 تا قرص ميخوردم ، البته از نوع شق كننده هاش ، پسر من كه با تو اين حرفها رو ندارم ، ديشب اگه من عيش و نوش بودم و كوس و كونهاي زيادي ديدم به جاش تو كوس و كوني گاييدي كه خيليها تو نخش هستن
    سيامك درجا هنگ كرده بود و مثل برق گرفتها نگاه ميكرد ، كنارش رفتم و به پشتش زدم و گفتم : ولي فكر نميكردم ماميم زير كيرت كم بياره ، پسر بدجور از كون كرديشا
    سيامك دقيقا نقش مجسمه رو بازي ميكرد و هيچ عكس العملي نداشت ، دوباره ادامه دادم : تلمبه زدن تو كوسشو ديدم ، خيلي حال كردم ، ولي حيف اگه ميدونستم ميخواي تو كونش هم كني ميموندم
    سيامك آروم روي راحتي نشست و سرشو پايين انداخت ، رفتم و جلوش نشستم و گفتم : خوب بگو ببينم حال كردي ؟
    بازم سيامك سكوت كرد ، دوباره گفتم : هان ، بد بود ، كوسش زيادي گشاده ؟
    سيامك سرشو بالا آورد و آروم گفت : ديونه ، اين چه حرفهايي ميزني
    من : خوب وقتي اينطوري قيافه ميگيري يعني مالي هم نبوده
    سيامك : اتفاقا بينظيره
    من : جدي ؟ كوسش يا كونش ؟
    سيامك : كلا ، شهناز خانم معركه هستش
    من : از ناهيد خانم هم بهتره ؟
    سيامك نگاه تندي بهم كرد و گفت : دقيقا تو خال زدي ، مثل هم هستن
    من بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم و ادامه دادم : پس بلند شو آماده پذيرايي از شاهرخ خان باش ، با اون گاييدن ديشب بايد سرحالتر شده باشي كه
    سيامك : آخه شهناز خانم اذيت شده
    من خنديدم و گفتم : آره ، كونشو پاره كردي ، تا حالا اينطور كه مامي ميگه همچين كيري تو كونش نرفته بود
    سيامك خنديد و من از خارج شدم . حدود ساعت 7 شاهرخ خان اومد و با اولين برخورد با مامي نگاههاي شهوت بارشو تو اندام مامي ديدم ، با لباسي كه مامي پوشيده بود سينه هاي بزرگ و كون بزرگش داد ميزد ، خط سينه هم كاملا نمايان بود ، بعد از احوال پرسي نبودن پدر و عمه رو براش توضيح داديم كه تازه اون موقع سيامك متوجه شد كه وقتي من كنارش رفتم و بهش قول توضيح بعدا را دادم بيخيال شد .
    شاهرخ خان با مامي حسابي گرم گرفته بود و من و سيامك هم به سولماز و الناز گير داده بوديم و سر به سرشون ميذاشتيم
    بعد از شام شاهرخ خان به خاطر اينكه دوستاش منتظرش بودن زودتر بلند شد كه بره و قبل از اون از مامي و خانواده دعوت كرد كه براي تعطيلات عيد بريم گرگان .
    شب خوبي بود و به ياد ماندني ،
    روزها به همين ترتيب ميگذشت و اونطور كه من فهميدم چند بار ديگه مامي زير سيامك خوابيده بود و حسابي بهش كوس ميداد ، منم بيكار نبودم و چند باري با بقيه سكس داشتم ، نزديك عيد پدر طبق معمول بهانه جويي رو شروع كرد و مخالف با مسافرت ، درگيري كه ما هميشه موقع سفر داشتيم ، بالاخره بازم قرار به مسافرت بدون پدر شد ، موردي كه تقريبا 80% سفرهامون باهاش كنار اومده بوديم ، روز 27 اسفند همگي به غير پدر و به اتفاق سيامك به طرف گرگان راه افتاديم ، خاله شراره هم قرار شد يكروز بياد پيشمون و همگي رو با خودش برگردونه نور .
    (ادامه دارد)

  3. #133
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت آخر)

    استقبال گرم و پذيرايي بي نظيري كه ازمون شد باعث شد مامي و بچه ها خيلي زود باهاشون گرم بگيرن ، جالب قاطي شدن عمه پوران با فريبا بود كه همش باهم بودن ، 3 روز گرگان بوديم كه خاله با آقا سامان اومدن و يك شب موندن و قرار شد فردا صبحش همه با خانواده سيامك بريم نور ، اولش شاهرخ خان و ناهيد خانم قبول نميكردن ولي آنقدر سامان و خاله اصرار كردن كه موافقتشون رو گرفتن .
    روز اولي كه نور رسيديم آقا سامان خبر داد تونسته يكي از ويلاهاي لب ساحل رو كه براي يكي از پولدارهاي چالوس هستش و به خاطر لطفي كه آقا سامان در حقش كرده براي 2 روز بگيره ، ويلايي معركه و دنج .
    فقط يك مطلب بود كه حالمون رو گرفت و اونم آماده باش خوردن آقا سامان ، نميدونم چي شد كه مجبور شد تمام اين مدت رو بره قرارگاه و اصلا فرصت موندن پيشمون رو نداشت و خاله هم به خاطر همين باهاش به نور برگشت .
    ويلا خيلي بزرگ و دنج بود با تمام امكانات ، همون ظهر همگي زديم تو آب ، خانمها با لباسهايي كه ديونه ميكرد ، اگه از گشت دريايي نميترسيدن لخت لخت ميشدن ، ناهيد و مامي با اون اندام سكسي و جا افتاده ، الناز ، سولماز ، فرشته ، يكي از يكي زيباتر ، فريبا كه عمه رو مثل خودش فشن كرده بود و معركه .
    ويلا 3 تا اتاق خواب بزرگ داشت ، ناهيد خانم و مامي با عمه و فريبا يك اتاق كه مشرف به دريا بود رو همون اول گرفتن ، الناز با بقيه هم رفتن سراغ يكي ديگه از اتاقها كه خيلي بزرگ بود ، مونديم من و شاهرخ وسيامك كه تنها اتاق باقي مانده كه از همه كوچيكتر بود نصيبمون شد ، بعد از استراحت كوتاهي كه كرديم فرشته با الناز وبقيه رفتن بيرون گردش و فتانه هم به سيامك گير داد و اونم مجبور شد ببرش بيرون ، مونديم من و شاهرخ خان و مامي و ناهيد خانم .
    ناهيد خانم به مامي پيشنهاد داد براي شام غذا آماده كنن كه با مخالفت شاهرخ خان روبرو شديم ، نظر ايشون اين بود تو اين مدت آشپزي ممنوع باشه و غذا از بيرون تهيه كنن ، من اومدم لب پله ها نشستم و به دريا نگاه ميكردم ، صداي آهنگ شادي از داخل بلند شد ، وقتي برگشتم ديدم مامي و ناهيد خانم دارن ميرقصن و شاهرخ خان هم نشسته و براشون كف ميزنه ، تاپ و دامني كه جفتشون داشتن به اندازه كافي سكسي بود كه هر مردي رو تحريك كنه ، به خصوص كه ناهيد خانم هر چند دقيقه ميرفت و سينه هاشو براي شاهرخ خان تكون ميداد ، سينه هايي كه راحت ميشد نصفشونو ديد ، مامي به طرفم اومد و كشيدمه وسط و منم باهاشون ميرقصيدم ، چند بار بين مامي و ناهيد خانم قرار گرفتم و سينه هايه جفتشون بهم چسبيد ، شاهرخ خان هم با اصرار ناهيد خانم بلند شد و به جمعمون پيوست ، بارها متوجه نگاه سكسي شاهرخ خان به مامي و عكسش شدم ، چند بار هم بهم چسبيدن ، تو همين حال و هوا بوديم كه ناهيد خانم پشتشو به شاهرخ خان كرد و كاملا كون خوشگلشو چسبوند و شاهرخ خان هم حسابي بهش فشار آورد ، دستاش زير سينه هاي ناهيد خانم بود و ميمالوندش ، نگاههاي شهوت آلودي بين مامي و شاهرخ خان ردو بدل ميشد ، موبايل ناهيد خانم زنگ خورد و تا رفت كه جواب بده شاهرخ خان اومد طرف ما و جلوي من ميرقصيد ، مامي هم نزديكمون بود ، بدم نميومد تنهاشون بزارم ، به بهانه آب خوردن رفتم طرف آشپزخانه كه ناهيد خانم هم صحبت ميكرد ، موقعيت پذيرايي و جايي كه مامي و شاهرخ خان ميرقصيدن طوري بود كه اگه تو آشپزخانه بودي به هم ديد نداشت ، ليوان آب رو كه گرفتم ناهيد خانم هم صحبتش تموم شد و اومد طرفم و از پشت چسبيدمه و كيرمو گرفت و بيخ گوشم گفت : حالش چطوره ؟
    من : اي بد نيست ، مشتاق ديدار شماست
    ناهيد خانم گردنمو بوسيد و آروم از كنار اوپن به پذيرايي نگاهي كرد و بعد رو به من گفت : بهزاد بيا
    من رفتم پيشش و يواش مسيري كه نشون ميداد رو نگاه كردم ، شاهرخ خان دست مامي رو گرفته بود و داشتن ميرقصيدن ، ناهيد خانم گفت : ميبيني ، تا چشم منو دور ديد به شهناز خانم گير داد
    من خنده كوتاهي كردم و گفتم : اينقدر حسود نباشين ، شاهرخ خان به اندازه كافي به شما رسيده ، مامي منم گناه داره ديگه
    ناهيد خنده اي كرد و گفت : اي ، باشه ، شاهرخ ماله شهناز ، تو هم ماله من
    من : قبوله
    ناهيد : ببين پشيمون ميكنيا ، شاهرخ بد ميكنه ها
    من : مامي من از خداشه
    ناهيد سرشو آورد جلوتر و گفت : بهزاد ، كير شاهرخ خيلي بزرگه ها ، كوس و كون شهناز رو پاره ميكنه ها
    گفتن كلمات كوس و كون باعث شد شهوتي بشم و ناهيد خانم رو بچسبم ، يكمرتبه صداي زنگ ويلا اومد ، بچه ها بودن كه برگشتن ، فريبا و الناز بيشتر از همه پكر بودن ، ميگفتن خيلي دوست دارن برن تو آب ، شاهرخ خان گفت باشه بعد از شام يكم ديرتر هم ميريم كه مزاحم نداشته باشيم .
    شام رو خورديم ، شراب فوق العاده اي كه شاهرخ خان آورده بود همه رو داغ كرد ، حدود ساعت 12 شب به طرف دريا رفتيم خوشبختانه اصلا موج نداشت ، همه زديم تو آب ، با اين تفاوت كه همه با لباس شنا بودن ، همه خانمها به جزء عمه مايو دو تكه سكسي داشتن ، عمه هم مايو زيبايي داشت ولي دو تكه نبود ، از همون اول به سر و كله هم زدن شروع شد ، فرشته با الناز و سولماز به طرف سيامك رفتن و شروع به بازي با اون كردن ، سينه ها همشون با خيس شدن مايوهاشون وقتي نزديكشون ميرفتي ديونه ميكرد ، به خاطر تاريكي هوا تا نزديك نميشدي نميتونستي خوب تشخيص بدي ، همينطور تو آب بودم كه از پشت يكي گرفتمه و تا رفتم به خودم بيام مايوم تا زانوهام پايين كشيده شد ، صداي خنده هاي فريبا و عمه نشون ميداد اين توطئه اوناست ، من كه قبلش با ديدن اندام سكسي اونا راست كرده بود و به خاطر شراب داغ بودم زياد مقاومت نكردم ، فريبا كيرمو گرفت و ماليد ، عمه هم كنارم ايستاده بود ، فريبا رو به عمه گفت : ببين چه كيفي ميكنه ، اصلا انگار نه اينكه مايوشو درآورديم ، عمه هم كه مست كرده بود گفت : من اينو ميشناسم
    فريبا همونطور كه كيرمو ميماليد گفت : منم ميشناسمش
    به اطراف نگاهي انداختم ، همه دورو برم بودن ولي ديد كافي نداشتن ،نصف بيشتر سينه هاي بزرگ فريبا بيرون افتاده بود ، سرمو بردم و از كنارشون بوسي گرفتم ، عمه با لحني پر از شهوت گفت : خوشمزه بود ؟
    دستامو بردم سمت سينه هاش و گرفتمش و گفتم : آره ، مثل ليموهاي خودته عمه جون
    همه به سر و كول هم ميزدن ، فريبا من و عمه رو گرفت و از همه دور كرد خيلي فاصله گرفته بوديم ، وقتي داشتيم ازشون دور ميشديم مامي و ناهيد خانم رو ديدم كه به سروكول شاهرخ ميپريدن ، وقتي حسابي دور شديم فريبا منويكم از آب بيرون كشيد ، طوري كه آب از زانوهام يكم بالاتر بود ، جلوم نشست و همه كيرمو تو دهانش گذاشت ، عمه با صدايي كه استرس توش مشخص بود گفت : فريبا نبينن
    فريبا كيرمو از تو دهانش درآورد و گفت : خوب ببينن ، بالاخره يكي بايد شروع كنه ديگه
    عمه : يعني چي ؟ منظورت چيه ؟
    فريبا دست عمه رو گرفت و نشوندش و گفت : بيا ، خيلي حال ميده ، كم كم بقيه هم شروع ميكنن
    عمه نشست و دستشو روي كيرم گذاشت ، فريبا دوباره شروع به خوردن كرد ، بعد كيرمو درآورد و سر عمه رو به سمتش كشوند و كيرمو تو دهن عمه كرد ، واي داشتم ديونه ميشدم ، فريبا همينكه عمه سرشو عقب كشيد لبش روي لب عمه گذاشت و بعد رو به من كرد و گفت : ميتوني به هردومون حال بدي ؟
    زير بازوهاشو گرفتم و بلندش كردم و چرخوندمش و دستمو گذاشتم روي پشتش و خمش كردم ،بند مايوي فريبا رو كنار زدم و كيرم كه حسابي راست بود رو با كوسش تنظيم كردم و با يك حركت همشو تو كوسش كردم ، فريبا ناله اي كرد و خودشو بهم ميكوبيد ، عمه سينه هاي فريبا رو از تو سوتينش درآورد و ميماليد ، با تمام شدت تو كوس فريبا ميكوبيدم ، يكم كه تلمبه زدم از كوسش بيرون آوردم و عمه رو به طرف خودم كشيدم ، فريبا يكي از پاهاي عمه رو بالا آورد و كمكش كرد روي يك پا وايسته ، كيرمو بردم دم كوسش و با كمك خودش فرو كردم ، با تمام قوا كوسشو ميگاييدم ، ديگه اون 2 تا هم سينه هاي همو ميماليدن ، چند نوبت ديگه از كوس عمه درمياوردم و تو كوس فريبا ميكردم ، نزديك به اومدن آبم شده بود كه هر دوشون جلو زانو زدن و فريبا تو دهنش كرد و اونقدر مكيد كه آبم تو دهنش فوران كرد ، عمه هم سرشو برد كنار سر فريبا و كمي از آبم خورد ، يكم كه به حال اومديم رفتيم تو ساحل و همون دور و بر قدم ميزديم كه صداي ناله هايي رو شنيديم ، فريبا با دستش بهم فهموند كه سكوت كنيم و به طرف صدا رفتيم ، صدا از پشت يك قايق ميومد ، نزديك كه شديم سيامك رو ديديم كه الناز و فرشته رو به حالت سگي خوابونده و اون موقع تو كون الناز كرده بود ، الناز با صدايي كه واضح بود ميگفت : آقا سيامك دارم جر ميخورم ، يواشتر ، كونم پاره شد
    ولي سيامك گوشش بده كار اين حرفا نبود و محكم تو كون الناز ميكوبيد ، پهلوهاي الناز رو با دستهاي بزرگش گرفته بود و همه كيرشو از كون الناز خارج ميكرد و دوباره تو كونش ميكوبيد ، فرشته با كوس و كونش بازي ميكرد ، سيامك همينطور كه داشت الناز رو ميگاييد با دستش سوراخ فرشته رو بازي كرد و بعد از كون الناز بيرون كشيد و رفت پشت سر فرشته و كيرشو به سوراخ فرشته تنظيم كرد و انگار عجله داشته باشه با تمام قدرتش همه كير گنده و كلفتش تو كون ناز فرشته كرد ، فرشته ناله اي سر داد و بلند گفت : واي الناز دارم پاره ميشم ، حالا ميفهمم فريبا چه دردي ميكشيد موقع كون دادن به سيامك
    فريبا بهمون نگاهي كرد و خنديد ، من ازشون جدا شدم و عمه و فريبا موندن تا گاييده شدن الناز و فرشته رو كامل ببينن ، سولماز با فتانه داشتن قصر ماسه اي درست ميكردن ، وقتي منو ديدن سولماز گفت : خوش گذشت ؟
    من خنديدم و جوابي ندادم ، هر چي نگاه كردم اثري از شاهرخ خان و مامي و ناهيد نبود ، از سولماز سراغشون گرفتم كه گفت اونا خسته شدن و رفتن تو ويلا ، نميدونم چرا يك حسي بهم ميگفت شاهرخ خان هم با ناهيد خانم مشغول شده ، بيچاره مامي كه سرش بي كلاه مونده ، يا بهتر بگم كوسش بدون كير .
    به طرف ويلا رفتم،وارد كه شدم صداي بلند جيغ ناهيد ترسوندمه،ميخواستم بگم چي شده كه صداي مامي اومد كه
    گفت : شاهرخ خان يواشتر ، اذيت شد
    صدا از داخل حموم ميومد ، حمومي كه خيلي بزرگ و حداقل 3*3 بود ، در حموم شيشه اي ولي باز بود ، وقتي داخل رو ديدم خشكم زد ، هر 3 نفرشون لخت لخت بودن ، مامي روي سكو نشسته بود وسرناهيد خانم روي كوس مامي بود ، شاهرخ خان هم از عقب كيرشو داشت ميماليد ، و گفت : ناهيد حاضري ؟ دوباره داد و بيداد نكنيا
    ناهيد : خوب تو كوسم بزار ، چرا ميخوايي تو كونم كني ؟
    شاهرخ : هوس كون جفتتونو كردم ، تو كوستون هم ميزارم
    و بعد كيرشو با سوراخ كون ناهيد تنظيم و با يك فشار بيشتر از نصفشو تو كون ناهيد كرد كه با ناله هاي اون مواجه شد
    ديگه بدون معطلي شروع كرد به تلمبه زدن و كوبيدن كيرش تو كون بزرگ و ناز ناهيد خانم ، سر ناهيد خانم هم روي كوس مامي حركت ميكرد و گاهي زبوني ميكشيد ، شاهرخ خان كه فكر نميكردم اينقدر خشن باشه كيرشو از كون ناهيد خانم بيرون كشيد و زدش كنار و رفت وسط پاي مامي ، مامي كير شاهرخ رو گرفت و دم كوسش گذاشت و گفت : اول تو كوسم بزار ، باشه ، بعد كونمو جر بده
    شاهرخ بدون كلامي همه كيرشو هول داد تو كوس مامي ، و از روي سكو بلندش كرد و بغلش گرفت ، در حالي كه همه كير شاهرخ تو كوس مامي بود اونو بالا ، پايين ميكرد ، سينه هاي بزرگ مامي به سينه هاي ستبر شاهرخ ماليده ميشد ، به عينه گاييده شدن حسابي مامي رو ميديم ، شاهرخ مامي رو پايين گذاشت و برش گردوند و رو به ناهيد گفت : امشب آبم ماله اين كوسيه خوشگله ، باشه ؟
    ناهيد با لبخند سرشو تكون داد ، شاهرخ مامي روبر روي سكو خمش كرد و كيرشو دم سوراخ كون مامي گذاشت و بدون معطلي همشو يكجا فرو كرد ، مامي هم مثل ناهيد جيغ زد ، ولي فايده اي نداشت ، شاهرخ با شدت تو كونش ميكوبيد ، صحنه بيرون كشيدن كيرش و دوباره فرو كردن تو كون مامي خيلي زيبا بود ، همينطور كه پهلوهاي مامي رو گرفته بود و تو كونش تلمبه ميزد با دستشم گاهي به لمبرهاي مامي چك ميزد ، و ميگفت : عجب كوني داري شهناز ، خوش بحال اونايي كه دم دستشو هستي و حسابي ميكننت
    ضربه هاي شاهرخ تو كون مامي شدت گرفت و ناگهان پهلوهاي مامي رو فشار داد و با آخرين قدرتش تو كونش كوبيد و نگه داشت و داد زد ، آب شاهرخ تو كون مامي جريان پيدا كرد .
    (پايان)

  4. #134
    کسی نظر نمیده

  5. #135
    کسی نظر نمیده چون داری خلاف پست کیریت ؛ داستان ادامه دار میذاری به درد کیر ما نمیخوره چون تا بخوایم جق برنیم داستان تخمیت تموم میشه .

  6. #136
    همون بهتر جلق بزنی منم بیخود نتم هدر میدم اینجا

  7. #137
    آخه گوزو موقع سکس کی میاد داستان تخمی تو رو بخونه که از جاهای دیگه کپی گرفتی , میذاری اینجا. خب موقع جق باید خوند دیگه گشاد.

    حالا مثل 14 ساله ها ناز نکن ..... بیا تک داستان باحال بذار

  8. #138
    اشتباه شد ببخشید

    سلام.

    اسم من فرشیده و 40 سالمه ساکن یکی از شهرک های اطراف تهرانم اتفاقات سکسی واسم زیاد افتاده ولی اولین باره که میخوام یکیشونو بصورت داستان بنویسم من قدم 170/وزنم 72 با یک قیافه معمولی ولی به قول دوستانم یه زبون چرب و نرم و گیرا دارم شماره تلفن موبایلم خیلی رنده و گاها اتفاق می افته افراد مختلف که بیشتر پسر هستن مزاحم تلفنی میشن...



    حدود یک ماه پیش ساعت 10 شب موبایلم زنگ خورد از اونور خط صدای یه خانم بود که ظاهرا اشتباه گرفته بود وقتی قطع کرد بهش اس دادم صدات چقدر آشنا بود و سریع جواب داد صدای شما هم همینطور سریع بهش زنگ زدم خیلی بی حوصله بود میگفت شوهرم گوشیشو خاموش کرده میخواسته به دوست شوهرش زنگ بزنه که اشتباهی شماره منو گرفته نیاز به دردودل داشت منم حدودا یه نیم ساعتی باهاش حرف زدم یذره آروم شد گفت تو خیلی خوبی کاشکی پیشم بودی که سریع بهش گفتم اگه بخوای میام پیشت اولش ناز کرد بعد وقتی آدرس داد دیدم تا خونه ما یه ده دقیقه راهه اسمش فاطی بود 35 ساله و مشکل بچه دارشدن داشت شوهرشم معتاد بود...



    دلو زدم به دریا رفتم سمت خونشون زنگ زدم اومد درو باز کرد یه قیافه معمولی با چهره افسرده و ناراخت جلوم وایساده بود رفتم تو زندگی حقیرانه ای داشت ولی تمیزحدود 160 قدش بود تقریبا 75 کیلو وزن با کون گنده که توی شلوار راختی که پوشیده بود خود نمایی میکرد بدون مقدمه زد زیره گریه سرشو گرفتم تو دستام گفتم چت سده گفت نمیدونم چرا بهت گفتم بیا چجوری بهت اعتماد کردم تاحالا هیچ مرده غریبه ای منو اینجوری ندیده پیشونیشو بوسیدم گفتم ناراحتی برم ؟ گفت نه به هم صخبت نیاز دارم نشستم رو کاناپه بغل دستم نشست خیلی نگران بود که دربارش فکر بد نکنم دستمو انداختم دوره گردنش فشارش دادم به خودم صورتشو بوسیدم گفتم هیچ فکری دربارت نمیکنم شوهرت کی میاد گفت نمیدونم شاید نیاد امشب یذره با لاله گوشش بازی کردم دیدم شل شد با این یکی دستم شروع کردم با سینه هش بازی کردن یه آه کشید تند تند میگفت بخدا من زن خرابی نیستم فقط دوست دارم یکی منو دوست داشته باشه که باهام سکس میکنه نه اینکه بخاطره اینکه باهام سکس میکنه دوستم داشته باشه



    من فقط به حرفاش گوش میدادم ولی دستام داشت کاره خودشو میکرد یواش لاله گوششو گذاشتم لای لبام چندتا میک زدم که دیگه شل شل شد تیشرشو از تنش درآوردم وقتی سوتینشو در آوردم داشت کیرم شلوارمو پاره میکرد یه سینه با سایز 85 سفت جلو روم بود دولا شدم نوک سینه هاشو داشتم میخوردم که تیشرتم. داد بال و از سرم کشید بیرون منم پاهاشو دادم بالا شلوار و شورتشو باهم از پاش درآوردم وااااااااااااااااااای یه کوس تپل بدون گوشت اضافه جلوم بود رو همون کاناپه پاهاشو باز کردم شروع کردم به خوردن کوسش فقط آه های بلند میکشید یه 5 دقیقه ای کوسشو خوردم بلندشیم رفتیم رو تخت خوابش سریع شلوارو شورتمو در آوردم گفت طاقت ندارم بزار تو کوسم سرشو گذاشتم رو کوسش وقتی حول دادم تو کوسش احساس کردم از داغی کوسش الان کیرم آتیش میگیره چندتا تلمبه که زدم تمام بدنش شروع کرد به پیچ و تاپ برداشتن سفت منو بغل کرد نگه داشت گفت تاحالا اینجوری ارضا نشده بودم چنتا تلمبه دیگه زدم با فشار آبمو خالی کردم تو کوسش سریع پاشدم لباسامو پوشیدم همش میگفت توروخدا رو من حساب بد نکن اگه دوستم داشته باشی همیشه باهات میمونم اومدم از خونه بیرون زنگ زدم بهش ازش تشکر کردم الان هم هنوز باهم هسیم و هروقت شوهرش نیست سریع بهم میگه میرم خونه یه سکس توپ باهم داریم ولی دیگه با اسپره میرم که زود آبم نیاد تو یکبار سکس چندبار آبشو میارم هیچوقتم ازم حتی یه شارژ هزاری هم نخواسته

  9. #139
    اسماً زن اون بود رسما زن من

    حدودا هفت سال پيش بود...



    سرم به باشگاه و رفيقام گرم بود اصلا تو نخ زن شوهردار نبودم با اينكه سنم كم بود ولى از خيليا شنيده بودم كه رابطه با زن شوهردار پاخورى داره ولى از شانس كيرى من يه زن خوشگل كه مدتى بود همسايمون بود و من اصلا تاحالا بهش توجهى نكرده بود يه روز كه از بيرون اومدم زنگ زد خونمون اولش خودشو معرفى نكرد خواستم قطع كنم كه گفت همسايه طبقه پايينتون هستمو شروع كرد به درد و دل كردن، من كه اصلا شوكه شده بودم فقط گوش ميكردم تا اينكه چندبارى تلفنى حرف زديم كه آخرش گفت بيا پايين قبول كردم و تمام مدتى كه اونجا بودم از ترس اينكه شوهرش نياد با استرس مثل بچه مثبت ها يه گوشه دست به سينه نشسته بودم و فقط منتظر موقعيت بودم كه ازونجا بزنم بيرون و همينكارم كردم. خلاصه جونم براتون بگه كه اين جريان چند روزى ادامه داشت كه بازم رفتم خونشون ولى اينبار با جرات بيشترى اينكارو كردم و كم كم خيالم از اومدن شوهرش راحت ميشد وقتى ميديدم اون اصلا عين خيالشم نيست و نميترسه . شوهرش صبح ساعت نه و ده ميرفت تا شب. يه بچه دوساله هم داشت خاك بر سرش الان كه بهش فك ميكنم مثل سگ پشيمونم ولى خب اون زمان هم اولش واقعا دلم نميخواست ولى شهوت يه چيزيه كه هيچ آدمى نميتونه ادعا كنه كه تو همچين شرايطى ميتونه جلو خودشو بگيره حضرت يوسف نبودم كه! بگذريم..



    دفه دوم كه خونشون بودم خيلى موذب مثل دفه قبل نشسته بودم اونم هركارى ميكرد كه منو حشرى كنه حتى فيلم سوپر هم گذاشت ولى من انگار نه انگار خيلى عادى رفتار ميكردم تا اينكه گفت بيا اينجا دراز بكش اونجورى سختته نشستى بعد از يكى دوبار تعارف پيشش خوابيدم كم كم بهم نزديك شده بود خيلى صورت خوشگلى داشت پدرسوخته بوى عطرش ديوونم كرده بود همينجورى كه به فيلم سوپرى كه گذاشته بود مثلا نگاه ميكردم اون ديگه كاملا منو سفت بغل كرده بود منم كه تا حالا با كسى سكس نكرده بودم عين كسخلا هيچ كارى نميكردم اون داشت از شهوت ديوونه ميشد و جورى پاشو رو كيرم چسبونده بود و تكون ميداد كه مث خر راست كرده بودم ، خيلى زن داغى بود و فكر ميكنم همينم باعث شده بود دلش بخواد به يكى غير از شوهرش بده!



    ولى خودش كه ميگفت بزور شوهرش دادنو دوسش نداره و ازين كسشرا كه همه ميگن، خلاصه هى خودشو ماليد به من حتى به بهونه اينكه ببينه اندازه كيرم چقده از رو شلوار گرفت دستش و چندبارى فشارش داد ولى من همچنان عين بز نگاش ميكردمو اونم آخرش بيخيال شد و رفتم خونمون ، انقدر اين اتفاقا سريع تو زندگيم افتاد كه كاملا گيجو منگ بودم نميدونستم بايد چيكار كنم دلم نميخواست اين رابطه رو ادامه بدم ولى انگار يه چيزى نميذاشت ازش دل بكنم كم كم حرفاى تلفنيمون بيشتر ميشد تقريبا سه چهار سالى ازم بزرگتر بود ميگفت دوسم داره از عشق باهام حرف ميزد ولى اون ميوه ى ممنوعه بود! اسيرش شده بودم ميدونستم كه كارم اشتباس ولى چى بگم تا اون زمان معنى عشقو نفهميده بودم هربار كه ميرفتم خونشون همون اتفاقا تكرار ميشد و بخاطر اينكه نميكردمش وقتى ميومدم خونه حسابى شق درد ميگرفتم واقعا اينجورى ديگه نميشد ادامه داد از كل زندگيش برام گفته بود حس ميكردم دوسش دارم ديگه حسم بهش عوض شده بود دلم ميخواست مال من باشه وقتى شبها شوهرش ميرفت خونه تا صبحش عذاب ميكشيدم كه يه وقت نكنتش!! اونم ازون كسكشا بود جورى كه هرشب وقتى سرمو ميذاشتم رو زمين صداى جيغ سارا رو ميشنيدم معلوم بود داره جر ميخوره اعصابم كيرى ميشد ميرفتم با لگد ميزدم تو در خونشونو فرار ميكردم ! غير ازين كاري ازم ساخته نبود ...



    مدتى گذشت و من كارم اين شده بود كه صبح ها بعد از شوهرش سريع برم پيش سارا و تا شب قبل از برگشتنش اونجا باشم چندباري هم نزديك بود گير بيافتم كه يه بار از ديوار فرار كردمو حالا بماند خدا خيلى بهم رحم كرد وگرنه الان شايد زنده نبودم! فك ميكنم دفه چهارم يا پنجم بود كه ميرفتم پيشش و ديگه تو بغل كردن و لب گرفتن من پيش دستى ميكردم حسابى روم باز شده بود يادمه از پشت بغلش كرده بودم و برا اولين بار سينه هاشو گرفته بودم تو دستام و كيرمو از رو شلوار كرده بودم لاى كونش ديگه واقعا دلم ميخواست بكنمش بهش گفتم سارا من ديگه نيستم! تعجب كرده بود گفت چي شد يدفه! تو همون حالت كه بغلش كرده بودم گفتم من اينجورى كه ارضا نميشم وقتى ميرم خونه از شق درد نفسم در نمياد اونم درحالى كه نگام نميكرد يه جورى كه مثلا زياد خودشو مشتاق نشون نده گفت خب بكن توش!



    اولش متوجه نشدم گفت بكن منو تا ارضا شى شلوارشو كشيد پايين و كون سفيدشو طرف من كرد كمربندمو باز كردم و كيرمو از پشت گذاشتم لاى كسش و با يه فشار كردم توش و حسابى كردمش تا آبم اومد آخرش نگام كرد و بهم گفت ديگه بهت نميدم اصن انگار ريده شد تو حالم گفتم باشه ولى فرداش فهميدم كه زر مفت زده واسه من ادا تنگارو دراورده كه آى پشيمون شدم! ولى فرداش همچين چسبيد بهم و كير ميخواست كه شهوت ديوونش كرده بود ديگه خودش كيرمو درمياورد ميگفت منو بكن صبح تا شب ميكردمش ولى انقد داغ بود هميشه آماده ى دادن بود ديگه باشگاه رو بيخيال شده بودم پيش رفيقام خيلى كم ميرفتم فكرو ذهنم شده بود گاييدن سارا ، صبح ها شوهرش ميرفت سارا درو باز ميذاشت و آرايش ميكرد و ميرفت سرجاش منتظر من ميشد يه روز مث هميشه رفتم پايين ديدم زير پتو خوابش برده كنارش نشستم به صورتش كه نگاه ميكردم از خوشگلى هيچي كم نداشت چقد دوست داشتنى بود ديگه واقعا عاشقش شده بودم كنارش دراز كشيدم ولى اصلا متوجه نشد انگار بيهوش بود بدون اينكه توجه كنم دستمو كردم تو سينه هاش يكم كه ماليدم بلند شدم و كاملا خوابيدم روش چشاشو يكم باز كرد منو كه ديد يه لبخند كوچيك زد لبمو چسبوندم به لبش زبونمو تو دهنش ميچرخوندم سفت بغلش كرده بودم و شلوارو شورتشو كشيدم پايين وكيرمو صاف گذاشتم تو كسش ، داشتم كس سارا رو ميگاييدم تند تند تلمبه ميزدم كه دستاشو دور كمرم حلقه كرد و منو به خودش فشار ميداد ديگه آه و نالش بلند شده بود كه باعث ميشد بيشتر تحريك بشم فهميد داره آبم مياد محكم منو گرفت گفت درش نيار ميخوام ازت حامله بشم آبتو بريز تو كسم منم همينو ميخواستم وقتى آبم مياد ميخوام تا ته فرو كنم و همونجا نگه دارم جووون!





    همشو تو كسش خالى كردم ولى بعدش بهت زده نگاش كردم گفتم سارا حالا چي ميشه!!! خنديد و سرمو چسبوند به سينش ، قلبش تند تند ميزد نفس كشيدنش كم كم آروم ميشد و چشامو بسته بودم كه تو همون حالت خوابم برد وقتى بيدار شدم نميدونم چند ساعتى گذشته بود ولى هوا تاريك بود و سارا هم كنارم خواب بود بوسش كردم و رفتم بيرون.. تقريبا ده ماه به همين منوال گذشت ديگه ازش ميخواستم كه از شوهرش طلاق بگيره حتى چندروزم باهاش مسافرت رفتم حامله شده بود مطمئن بودم بچه تو شكمش از منه اونم ميگفت كاش قيافش به تو بره نميخوام هيچوقت فراموشت كنم شوهرش حسابى شك كرده بود و ديگه كار بالا گرفت جورى كه سارا رفت خونه مادرش و چند روزى ازش كلن بى خبر بودم تو اين مدت كه نبود به خودم و كارام فكر ميكردم اين چه كارى بود آخه! دو هفته نبودنش باعث شد كه جفتمون به خودمون بياييم و روزى كه برگشت يه نامه بهم داد كه شوهرش همه چيزو فهميده و بايد رابطمون قطع بشه و ديگه كارى باهاش نداشته باشم



    متوجه شدم كه دروغ ميگه و شايد فقط ميخواد منو بترسونه كه بيخيال اين رابطه بشم چون زندگيش داشت از هم ميپاشيد ولى نميدونست كه قبل ازونكه اون بگه من خودم تصميم گرفته بودم وقتى برگشت كلن باهاش تموم كنم ميدونستم دوسم داره ولى بايد همه چى تموم ميشد ما با هم آينده اى نداشتيم اونم عاقل تر ازين بود كه زندگيشو بخاطر منى كه تازه ميخواستم برم دانشگاه خراب كنه و به اميد من بشينه اون رفت با همون يادگارى كه از من تو شكمش بود و ديگه هيچوقت سراغش نرفتم و بعد از يه مدت هم اونا كلن ازونجا رفتن الان هفت يا شايدم هشت سال ازين ماجرا ميگذره بعدازون حتى يه بارم نديدمش اميدوارم حالش خوب باشه...

  10. #140
    اسماً زن اون بود رسما زن من

    حدودا هفت سال پيش بود...



    سرم به باشگاه و رفيقام گرم بود اصلا تو نخ زن شوهردار نبودم با اينكه سنم كم بود ولى از خيليا شنيده بودم كه رابطه با زن شوهردار پاخورى داره ولى از شانس كيرى من يه زن خوشگل كه مدتى بود همسايمون بود و من اصلا تاحالا بهش توجهى نكرده بود يه روز كه از بيرون اومدم زنگ زد خونمون اولش خودشو معرفى نكرد خواستم قطع كنم كه گفت همسايه طبقه پايينتون هستمو شروع كرد به درد و دل كردن، من كه اصلا شوكه شده بودم فقط گوش ميكردم تا اينكه چندبارى تلفنى حرف زديم كه آخرش گفت بيا پايين قبول كردم و تمام مدتى كه اونجا بودم از ترس اينكه شوهرش نياد با استرس مثل بچه مثبت ها يه گوشه دست به سينه نشسته بودم و فقط منتظر موقعيت بودم كه ازونجا بزنم بيرون و همينكارم كردم. خلاصه جونم براتون بگه كه اين جريان چند روزى ادامه داشت كه بازم رفتم خونشون ولى اينبار با جرات بيشترى اينكارو كردم و كم كم خيالم از اومدن شوهرش راحت ميشد وقتى ميديدم اون اصلا عين خيالشم نيست و نميترسه . شوهرش صبح ساعت نه و ده ميرفت تا شب. يه بچه دوساله هم داشت خاك بر سرش الان كه بهش فك ميكنم مثل سگ پشيمونم ولى خب اون زمان هم اولش واقعا دلم نميخواست ولى شهوت يه چيزيه كه هيچ آدمى نميتونه ادعا كنه كه تو همچين شرايطى ميتونه جلو خودشو بگيره حضرت يوسف نبودم كه! بگذريم..



    دفه دوم كه خونشون بودم خيلى موذب مثل دفه قبل نشسته بودم اونم هركارى ميكرد كه منو حشرى كنه حتى فيلم سوپر هم گذاشت ولى من انگار نه انگار خيلى عادى رفتار ميكردم تا اينكه گفت بيا اينجا دراز بكش اونجورى سختته نشستى بعد از يكى دوبار تعارف پيشش خوابيدم كم كم بهم نزديك شده بود خيلى صورت خوشگلى داشت پدرسوخته بوى عطرش ديوونم كرده بود همينجورى كه به فيلم سوپرى كه گذاشته بود مثلا نگاه ميكردم اون ديگه كاملا منو سفت بغل كرده بود منم كه تا حالا با كسى سكس نكرده بودم عين كسخلا هيچ كارى نميكردم اون داشت از شهوت ديوونه ميشد و جورى پاشو رو كيرم چسبونده بود و تكون ميداد كه مث خر راست كرده بودم ، خيلى زن داغى بود و فكر ميكنم همينم باعث شده بود دلش بخواد به يكى غير از شوهرش بده!



    ولى خودش كه ميگفت بزور شوهرش دادنو دوسش نداره و ازين كسشرا كه همه ميگن، خلاصه هى خودشو ماليد به من حتى به بهونه اينكه ببينه اندازه كيرم چقده از رو شلوار گرفت دستش و چندبارى فشارش داد ولى من همچنان عين بز نگاش ميكردمو اونم آخرش بيخيال شد و رفتم خونمون ، انقدر اين اتفاقا سريع تو زندگيم افتاد كه كاملا گيجو منگ بودم نميدونستم بايد چيكار كنم دلم نميخواست اين رابطه رو ادامه بدم ولى انگار يه چيزى نميذاشت ازش دل بكنم كم كم حرفاى تلفنيمون بيشتر ميشد تقريبا سه چهار سالى ازم بزرگتر بود ميگفت دوسم داره از عشق باهام حرف ميزد ولى اون ميوه ى ممنوعه بود! اسيرش شده بودم ميدونستم كه كارم اشتباس ولى چى بگم تا اون زمان معنى عشقو نفهميده بودم هربار كه ميرفتم خونشون همون اتفاقا تكرار ميشد و بخاطر اينكه نميكردمش وقتى ميومدم خونه حسابى شق درد ميگرفتم واقعا اينجورى ديگه نميشد ادامه داد از كل زندگيش برام گفته بود حس ميكردم دوسش دارم ديگه حسم بهش عوض شده بود دلم ميخواست مال من باشه وقتى شبها شوهرش ميرفت خونه تا صبحش عذاب ميكشيدم كه يه وقت نكنتش!! اونم ازون كسكشا بود جورى كه هرشب وقتى سرمو ميذاشتم رو زمين صداى جيغ سارا رو ميشنيدم معلوم بود داره جر ميخوره اعصابم كيرى ميشد ميرفتم با لگد ميزدم تو در خونشونو فرار ميكردم ! غير ازين كاري ازم ساخته نبود ...



    مدتى گذشت و من كارم اين شده بود كه صبح ها بعد از شوهرش سريع برم پيش سارا و تا شب قبل از برگشتنش اونجا باشم چندباري هم نزديك بود گير بيافتم كه يه بار از ديوار فرار كردمو حالا بماند خدا خيلى بهم رحم كرد وگرنه الان شايد زنده نبودم! فك ميكنم دفه چهارم يا پنجم بود كه ميرفتم پيشش و ديگه تو بغل كردن و لب گرفتن من پيش دستى ميكردم حسابى روم باز شده بود يادمه از پشت بغلش كرده بودم و برا اولين بار سينه هاشو گرفته بودم تو دستام و كيرمو از رو شلوار كرده بودم لاى كونش ديگه واقعا دلم ميخواست بكنمش بهش گفتم سارا من ديگه نيستم! تعجب كرده بود گفت چي شد يدفه! تو همون حالت كه بغلش كرده بودم گفتم من اينجورى كه ارضا نميشم وقتى ميرم خونه از شق درد نفسم در نمياد اونم درحالى كه نگام نميكرد يه جورى كه مثلا زياد خودشو مشتاق نشون نده گفت خب بكن توش!



    اولش متوجه نشدم گفت بكن منو تا ارضا شى شلوارشو كشيد پايين و كون سفيدشو طرف من كرد كمربندمو باز كردم و كيرمو از پشت گذاشتم لاى كسش و با يه فشار كردم توش و حسابى كردمش تا آبم اومد آخرش نگام كرد و بهم گفت ديگه بهت نميدم اصن انگار ريده شد تو حالم گفتم باشه ولى فرداش فهميدم كه زر مفت زده واسه من ادا تنگارو دراورده كه آى پشيمون شدم! ولى فرداش همچين چسبيد بهم و كير ميخواست كه شهوت ديوونش كرده بود ديگه خودش كيرمو درمياورد ميگفت منو بكن صبح تا شب ميكردمش ولى انقد داغ بود هميشه آماده ى دادن بود ديگه باشگاه رو بيخيال شده بودم پيش رفيقام خيلى كم ميرفتم فكرو ذهنم شده بود گاييدن سارا ، صبح ها شوهرش ميرفت سارا درو باز ميذاشت و آرايش ميكرد و ميرفت سرجاش منتظر من ميشد يه روز مث هميشه رفتم پايين ديدم زير پتو خوابش برده كنارش نشستم به صورتش كه نگاه ميكردم از خوشگلى هيچي كم نداشت چقد دوست داشتنى بود ديگه واقعا عاشقش شده بودم كنارش دراز كشيدم ولى اصلا متوجه نشد انگار بيهوش بود بدون اينكه توجه كنم دستمو كردم تو سينه هاش يكم كه ماليدم بلند شدم و كاملا خوابيدم روش چشاشو يكم باز كرد منو كه ديد يه لبخند كوچيك زد لبمو چسبوندم به لبش زبونمو تو دهنش ميچرخوندم سفت بغلش كرده بودم و شلوارو شورتشو كشيدم پايين وكيرمو صاف گذاشتم تو كسش ، داشتم كس سارا رو ميگاييدم تند تند تلمبه ميزدم كه دستاشو دور كمرم حلقه كرد و منو به خودش فشار ميداد ديگه آه و نالش بلند شده بود كه باعث ميشد بيشتر تحريك بشم فهميد داره آبم مياد محكم منو گرفت گفت درش نيار ميخوام ازت حامله بشم آبتو بريز تو كسم منم همينو ميخواستم وقتى آبم مياد ميخوام تا ته فرو كنم و همونجا نگه دارم جووون!





    همشو تو كسش خالى كردم ولى بعدش بهت زده نگاش كردم گفتم سارا حالا چي ميشه!!! خنديد و سرمو چسبوند به سينش ، قلبش تند تند ميزد نفس كشيدنش كم كم آروم ميشد و چشامو بسته بودم كه تو همون حالت خوابم برد وقتى بيدار شدم نميدونم چند ساعتى گذشته بود ولى هوا تاريك بود و سارا هم كنارم خواب بود بوسش كردم و رفتم بيرون.. تقريبا ده ماه به همين منوال گذشت ديگه ازش ميخواستم كه از شوهرش طلاق بگيره حتى چندروزم باهاش مسافرت رفتم حامله شده بود مطمئن بودم بچه تو شكمش از منه اونم ميگفت كاش قيافش به تو بره نميخوام هيچوقت فراموشت كنم شوهرش حسابى شك كرده بود و ديگه كار بالا گرفت جورى كه سارا رفت خونه مادرش و چند روزى ازش كلن بى خبر بودم تو اين مدت كه نبود به خودم و كارام فكر ميكردم اين چه كارى بود آخه! دو هفته نبودنش باعث شد كه جفتمون به خودمون بياييم و روزى كه برگشت يه نامه بهم داد كه شوهرش همه چيزو فهميده و بايد رابطمون قطع بشه و ديگه كارى باهاش نداشته باشم



    متوجه شدم كه دروغ ميگه و شايد فقط ميخواد منو بترسونه كه بيخيال اين رابطه بشم چون زندگيش داشت از هم ميپاشيد ولى نميدونست كه قبل ازونكه اون بگه من خودم تصميم گرفته بودم وقتى برگشت كلن باهاش تموم كنم ميدونستم دوسم داره ولى بايد همه چى تموم ميشد ما با هم آينده اى نداشتيم اونم عاقل تر ازين بود كه زندگيشو بخاطر منى كه تازه ميخواستم برم دانشگاه خراب كنه و به اميد من بشينه اون رفت با همون يادگارى كه از من تو شكمش بود و ديگه هيچوقت سراغش نرفتم و بعد از يه مدت هم اونا كلن ازونجا رفتن الان هفت يا شايدم هشت سال ازين ماجرا ميگذره بعدازون حتى يه بارم نديدمش اميدوارم حالش خوب باشه...

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •