صفحه 1 از 36 1234567891011121314151617181920 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 355

موضوع: داستان های سکسی چند قسمتی - زیر پانزده قسمت

  1. #1

    داستان های سکسی چند قسمتی - زیر پانزده قسمت

    آرایشگران دو قسمت

    1

    بهناز یه چیزی حدود بیست سال ازش بزرگتر بود .. اندام زیبایی داشت ولی زیادی تپل بود . صورتی گرد . چشایی درشت و پوستی سفید .. می شد رو مخش کار کرد . راستش بهروزچند سالی می شد که از خد مت بر گشته بود و این خونواده اونو کشته بودند از بس که می گفتن برو سر کار .می گفتن بهروز جون اگه دوست نداری زن بگیری زن نگیر .. حداقل سر کار رو برو . این قدر نشین جلوی کامپیوتر که چشات خسته شه .. یعنی در واقع وقت تلف کنی .. اونم می گفت چشم گردنم از مو باریک تر ... تا این که بهنازو دید . آرایشگر خوشگل محله رو که یکی از کله گنده ها و شایدم رئیس اتحادیه آرایشگران بود . اون به تازگی از شوهرش جدا شده بود .. می گفتن که یه خورده پالونش کج شده و اهل حال بوده .. خلاصه رفت تو نخش .. ولی خونه خیلی با حالی بود ..یه خونه ویلایی بزرگ و جا دار . کاش یه کار گر مرد هم می خواست .. می دونست که بهناز بهش می خنده .. ولی یه روز شیک و پیک کرده و در خونه شونو زد . دختر دم بخت و دیپلمه بیکارش بهنوش که کمک مادرش بود درو به روش باز کرد . خیلی شبیه مامانش بود ولی لاغر تر و جمع و جور تر .. رفت توی خونه و بهناز تحویلش گرفت .. به خودش گفت وای پسر انگار نه انگار که من یک غریبه هستم و باید رعایت کنه . بهناز با یه دامن کوتاه و بلوز سینه بیرون انداخته بدون روسری و شونه و بازوهایی تقریبا لخت اومده بود و با هاش حرف می زد . بهش گفت که یک حسابدار می خواد که کاراشو سر و سامون بده .. هر چند دوست داشت که یک دختر این کارو انجام بده ولی حالا که اون رفته بود اون جا مثلا می خواست حق همسایگی رو به جا بیاره .. زن از همون دقایق اول چراغ سبزشو نشون داده بود . راستش پسر اولش فکر می کرد که حساب و کتاب کارای اون جا خیلی ساده هست ولی خیلی کار داشت . مشتریاش فوق العاده زیاد بودند . علاوه بر اون کارای دیگه ای هم داشت در خصوص پرونده اونایی که با اتحادیه کار داشتند و حتی در مورد صدور جواز هم بهناز مسئول مستقیم بود .. یه روز جمعه که کار تعطیل بود بهناز چهل و پنج ساله واسه بهروز زنگ زد که بره اون جا .. پسر داشت به این فکر می کرد که اون روز تعطیل چه کاری می تونه داشته باشه . بهناز بهنوشو فرستاده خونه بابا و زن باباش .. اون یه حس خاصی نسبت به بهروز پیدا کرده بود . دوست داشت خودشو در اختیار اون بذاره و در بهروز هم می دید که همچین حسی داشته باشه . اون به غیر از شوهرش با دو مرد دیگه بود . یکی قبل از از دواج و یکی هم همونی که علت جدایی اون و شوهرش بود . حالا دیگه یک زن آزاد بود . با این حال می خواست خیلی رعایت کنه تا دیگه گیر نیفته یا این که واسش مایه نیان -بهناز جون کارم داشتی ؟
    -می دونم روز تعطیله .. چند جا باید برم بازرسی و از محل کار باز دید کنم . میای با هم بریم ؟
    -نمی دونم .. هر چی شما بگی ..
    بهناز یه دامن تنگ مشکی پاش کرد بدون این که جوراب بپوشه .. یه بلوزی هم تنش کرد که از پشت زیپ داشت و از جلو یقه باز بود که درشتی سینه ها شو نشون می داد . دستشو رسوند به پشتش که اون زیپو ببنده .. با این که دوست نداشت این جور با پسری که حس می کرد دوستش داره و هوس اونو داره حرف بزنه ولی از روی ناچاری گفت بهروز جون . تو هم جای داداشم . زیپ این بلوزمو بالا می کشی ؟
    بهروز برای اولین بار بود که کمر بهنازو به این صورت لخت و هوس انگیز می دید . شونه های سفید و گودی کمرش .. سوتین قرمز و ظریفش هم جلب توجه می کرد .
    -حتما بهناز جون . تو هم جای خواهر بزرگمی .. من و تو که این حرفا رو نداریم ..
    بهناز در درونش می گفت ولی خیلی حرفا با هم داریم .اگه این منم که راه تو ر کردن شما پسرا رو می دونم . اگه من ساربونم که می دونم شترمو کجا بخوابونم . اگه تورت کنم و مال من شی و واسه من بمونی به خودم قول میدم که آخرین شکارم باشی .
    بهروز : نمی ره بالا . این بلوز برات تنگه .. نمی دونم شاید شما چاق شده باشی ..
    بهناز : به من میگی چاق ؟ این اندام مناسبه ..
    -می دونم . شوخی کردم . این اندام خیلی تپله ..
    -ببین بهروز جون می تونی دو طرف پشتمو یه جوری به طرف وسط جمعش کنی و زیپو بکشی بالا ..
    -مگه زیپ شلواره ؟
    بهروز کف دستشو گذاشت رو کمر بهناز و با دست دیگه اش مثلا خواست زیپو بالا بکشه .. بهناز یه حرکتی به شونه هاش داد که بهروز به خوبی حس کرد که می خواد نشون بده که چه اندام هوس انگیزی داره .
    بهروز : حالا می تونم ازت خواهش کنم که این لباسو عوض کنی ؟
    بهناز: هرچی تو بگی ؟ ولی دست من که به پشت نمی رسه . ... ادامه دارد ...


    قسمت 2 و پایانی

    بهناز : اگه میشه خودت زحمت در آوردنشو بکش ..
    -با کمال میل این کارو می کنم .
    بهروز هیجان زده شده بود . حس می کرد که تا دقایقی دیگه می تونه این بدنو در آغوش داشته باشه . ولی اگه این زنه بیش از حد خودمونی و بی شیله پیله بوده و اصلا توی باغ نباشه چی ؟! اما یک زن بدون مرد اونم مطلقه نمی تونه که هوس و هیجانی نداشته باشه . بهروز دستاشو گذاشت رو شونه های زن .. بهناز حس کرد که داره آتیش می گیره و دوست داره که همون جا دراز بکشه ولی به عنوان یک کار فر ما هنوز زود بود که خودشو شل نشون بده . ولی بی حس شده بود . حس کرد که نیاز شدیدی به این داره که خودشو زود تر در اختیار این پسر مجرد قرار بده . اون به خوبی می دونست که پسرا و مردا قدر زنای مجرد رو می دونن . وقتی دستای بهروز با هوس شونه های بهنازو لمس کرد و اون آروم آروم اومد به سمت پایین تر, زن احساس کرد که پسر هم داره جواب چراغ سبزشو با یه چراغ چشمک زن نشون میده . بهروز دستاشو با هوس و نرمی خاصی از رو شونه های زن به طرف بازوش کشوند .. و به آرومی بلوز بهنازو در آورد . ولی از پا هاش .
    -بهناز جون یه بلوزی تنت می کنی که با این دامنت بخونه ؟ نمی دونم .. فکر نکنم همرنگ اینو داشته باشم . اوخ باید سوتینمو هم عوض کنم ..
    قبل از این که چیز دیگه ای بگه دستای بهروز رفت رو سوتین بهناز . می دونست که زن چی می خواد اونو هم درش آورد ..
    بهروز : حالا هر چی که می خوای تنت کنی می تونی .
    پسر از تماشای اون هیکل داشت آتیش می گرفت . پوست لطیف بهناز به لطافت پوست بدن یک دختر نوجوون و شایدهم یک نوزاد بود . دستای پسر رفته بود رو سینه های زن . بهناز ازپشت خودشو به بهروز می مالید . کیر پسرو حس می کرد که لحظه به لحظه داره سفت تر و شق تر میشه .. بهروز صورتشو از پهلو به صورت بهناز چسبوند و آروم زیر گوشش گفت که دامنو هم می خوای عوض کنی ؟
    -نظر تو چیه ؟
    -می ارزه ببینیم که کدوم بیشتر بهت میاد ..
    وقتی دستای بهروز رفت رو دامن اون دیگه کارشو تموم شده دونست یه حالت قمبلی به خودش گرفت تا وقتی که بهروز دامنشو می کشه پایین کونش استیل خوشگل تری داشته باشه .. بهروز وقتی که دامن بهنازو در آورد تا یکی دو دقیقه ای محو اون کون شده بود .. نمایش تموم شده بود و اونا باید به اصل کار می رسیدند . کف دست پسر رفته بود به لای پای زن .. شورتشو هم کشید پایین .. بهنازو کاملا لختش کرده بود .. و در همون حال یه دستی لباساشو در آورد ..
    -نترس بهنوش نمیاد ..
    بهروز بهنازو همون کف سالن سرامیکی آرایشگاه خوابوند ..
    -نهههههه نههههههه بیا بریم روی تخت ..
    ولی پسر دیگه تحملش کم شده بود و زن هم از این که اونو تا این حد حریص می دید لذت می برد . سر بهروز رفته بود لای کون بهناز .. تنشو غرق بوسه کرده بود .. سینه های درشتشو به نوبت می داشت توی دهنش .
    -دیوونه چیکارم کردی . ببین منو چقدر اسیر خودت کردی که رو زمین دارم واست می غلتم .. آخخخخخخخخ .. جووووووووون ...
    بهناز شورت بهروزو کشید پایین . واسش ساک زد . بعد از چند دقیقه ساک زدن دهنشو باز کرد و و در حالی که از روبرو کیر بهروزو به طرف دهن بازش حرکت می داد پسر آبشو توی دهن زن خالی کرد .. بهناز رو زمین خوابید و با دستاش کمر بهروزو گرفت و اونو انداخت رو خودش . حالا پسر روی زن قرار داشت و با یه اشاره کیرشو فرستاد به ته کس زن , خانوم آرایشگر خوشگل که بین جوونای محل طرفدار زیادی داشت .. تلمبه زدن بهروز و جیغ کشیدن بهناز شروع شده بود ..
    بهناز: بکن .. بکن .. جووووووون .. عاشق کیرتم .. عاشق اندامتم .. دوستت دارم ... بهناز لباشو گاز می گرفت به چشاش فشار می آورد .. یه لحظه حس کرد که داره خالی می کنه . اون ار گاسم شده بود .. بهروز این بار فرو کرد توی کونش . زن هنوز سیر نشده بود .. کون تپل زن با هر ضربه کیرش مثل ژله می لرزید ..
    بهناز: تو باید مال من باشی .. فقط مال من .. اخراجت می کنم اگه ببینم با کس دیگه ای رو هم ریختی .. ببین بهنوش و بهاره هم که کمک منن اونا هم یه جوری نگات می کنن .خواهرم بهاره در مورد تو باهام خیلی حرف می زنه . بهش گفتم مگه مرض داشتی از شوهرت جدا شدی ؟ اگه من جدا شدم مجبور بودم . دخترم هم که نمی دونم چشه ... فقط حواست باشه .
    بهنوش که دختر بهناز بود و بهاره هم خواهر بهناز یعنی خاله بهنوش .. حساب کار دست بهروز اومده بود . .. در حالی که با دستاش کون بهناز رو به دو طرف باز کرده بود گفت من فقط تو رو دوست دارم . فقط من و تو هم نباید کاری کنیم که اونا فکر کنن ما با هم رابطه داریم .
    ولی با خودش می گفت اون لباتو باید ببوسم که به من اطلاعات خوبی دادی . حالا هم بهنوشو می کنم و هم بهاره رو . واسه این که محکم کاری کرده باشه گفت ولی بهناز جون منم دوست دارم تو فقط مال من باشی و با پسر دیگه ای رو هم نریزی ...
    بهناز در حالی که جیغ می کشید گفت تو منو با هرزه اشتباه گرفتی ؟ اگه مردم یه حرفایی زدن به حرف اونا توجهی نکن . اونا بی خود میگن .
    -می دونم .. عشق من .. عزیزم ...
    وقتی بهناز کونشو از پشت به بدن بهروز چسبوند و کیرشو قفل کرد پسر حس کرد که آبش توی کون زن راه افتاده .این بار واسه این که اونو شیفته خودش کنه شروع کرد به بوسیدن اون . ... دو سه ساعتی رو با هم حال کردند . ....مدتی بعد بهروز هم با بهنوش و هم با بهاره رابطه بر قرار کرد . منتها بهنوش شده بود دوست دخترش و فقط در همون مراحل مقدماتی باهاش سکس داشت .. به نظرش دختر خوبی اومد ... خیلی راحت تونست قلق همه رو بگیره که با بهنوش از دواج کنه .. حتی قلق خونواده خودشو که بهنازو زن خوشنامی نمی دونستن .. ولی دیگه مادر زن به این خوبی از کجا می تونست پیدا کنه که بیش از اونی که واسه دخترش خرج کنه واسه دوماده هز ینه کنه ؟ البته بهناز به این شرط قبول کرده بود اونا با هم از دواج کنن که بهروز بشه داماد سر خونه .. بهاره خاله عروس هم که به عنوان کمک آرایشگر اومده بود و یه اتاقی رو دادن به اون ... حالا بهروز مسئولیتش زیاد شده بود و باید کاری می کرد که این آرایشگران متوجه نشن که یه مرد مشترک دارن .. به یاد یکی از نوشته های نویسنده ای به نام ایرانی در یکی از همین داستانهای سکسی افتاده بود که زن دست شیطونو از پشت می بنده و مرد دست زنو .... پایان .

  2. #2

    آموزش سکس به دخترهام یازده قسمت

    1

    چند سال پیش، بعد از بدنیا آمدن مونا ، همسرم بدلیل بیماری و سرطان فوت کرد ، و من در طول این سالها مهسا (دختر بزرگم ) و مونا رو با زحمت زیادی بزرگ کردم.
    ما تو این سالها خیلی به هم وابسته شدیم تا جایی که تنها تفریحمون یا بهتر بگم بیشترین تفریحمون با هم بودنمون و در کنار هم بودنمونه.من و همسرم قبل از اینکه فوت کنه همیشه عاشقانه با هم زندگی کرده بودیم و تو مدت زندگیمون همیشه و همه وقت با هم سکس داغی داشتیم و این ما رو عادت داده بود که تو خونه خیلی راحت بگردیم یعنی بیشتر مواقع با لباسهای کم و باز می گشتیم و نتیجه عشقمون هم این دو دختر بود.مهسا که 16 سالش داره تموم میشه و مونا هم تازه رفته تو 12. جوری بزرگشون کردم که همیشه تو خونه با هم راحت باشیم. مهسا که بزرگتر از مونا هستش الان هم خیلی بیشتر از سنش می فهمه ، چون از وقتی کوچیک بود بهش یاد داده بودم که از خواهرش نگهداری کنه و سعی کرده بودم همه چیز رو بهش یاد بدم.تا چند وقت پیش که مونا کوچیکتر بود مهسا اونو حموم می برد. به مهسا یاد داده بودم که همه چی رو با من در میون بزاره و بهش گفته بودم من رو بهترین دوست خودش بدونه.خوب چون مادرش نبود که موارد بلوغش رو بهش یاد بده ، بنابراین هر طور بود خودم مجبور بودم که این موضوعاتو براش توضیح بدم و بهش بفهمونم بهترین کسی که می تونه با اعتماد کامل باهاش درد و دل بکنه فقط من هستم.ولی خوب بالاخره اون یک دختر خوشگل و سفید و خوش اندامی هست که می تونه توجه هر پسری رو به خودش جلب کنه حتی خود من هم از دیدنش لذت می بردم و تحریک میشدم و این چیزی بود که فکر منرو مشغول کرده بود ، من که خیلی دوستش داشتم و نمی تونستم قبول کنم هیچ پسری رو با مهسا ببینم ، ولی بالاخره اون هم با هر تفکری که باشه ممکن بود برای خودش دوست پسر پیدا کنه (این طبیعیه) چون این اقتضای طبیعته که همه انسانها جذب جنس مخالف می شن. مهسا هم از این امر مستثنا نبود.چند وقتی بود که زیاد تو خودش بود ، یا با تلفن حرف می زد ، دیگه زیاد با من و خواهرش حرف نمی زد و برای همین هم سعی کردم که باهاش صحبت کنم.یک روز که از اطاقش بیرون اومد دیدم صورتش سرخ شده و خیلی هیجان داره گفتم : مهسا ، بابا بیا پیش ما بشین. رفتم و از توی آشپزخونه یک قوطی آبجو و دو تا هم آب میوه آوردم (من تو خونه همیشه مشروب و آبجو داشتم و پیش بچه ها می خوردم ولی تا حالا به اونها نداده ام ). رو مبل نشسته بودیم و من شروع کردم ازشون در مورد درسها و اتفاقات امروز پرسیدم. مونا یک کم از معلمشون و درس امروز و دوستاش برام تعریف کرد و آبمیوه اش رو خورد و گفت می خواهد بره تو اتاقش درسهاش رو بخونه. این میون حواسم به مهسا بود ، تو تمام این مدت که مونا داشت با هیجان از اتفاقات امروز تو مدرسه برامون صحبت می کرد ، به مونا نگاه می کرد ولی من می دونستم که حتی یک کلمه از صحبتهای مونا را نفهمید ، یعنی حواسش جای دیگه بود و بقولی اصلاً اونجا نبود.چند بار صداش کردم تا یکهو به خودش اومد و گفت : چیه ، چی شده ؟ مونا کو؟گفتم : مونا رفت تو اتاقش به درسهاش برسه. بعد رفتم نزدیکتر و کنارش نشستم و به آرومی سرش رو به سمت خودم کشیدم طوری که سرش رو روی سینه ام گرفته بودم ، گفتم : چی شده بابا؟ اگه چیزی شده بگو ؟ اتفاق خاصی افتاده ؟ ؟؟؟ هرچی شده به من بگو...سرش رو تنم بود و احساس می کردم بدنش خیلی داغه ، گفتم : نکنه حالت خوب نیست ؟ تب داری ؟مهسا گفت : نه باباجون ، چیزیم نیست. باباجون می خواستم یک چیزی بگم.گفتم : بگو بابایی ، هرچی میخواهی بگو.مهسا گفت : هیچی..... ولش کن. بعد هم بلند شد و رفت تو اتاقش.براش نگران بودم و احساس می کردم یک هیجان جدیدی رو داره تجربه می کنه برای همین بیشتر به فکر رفته بودم که بفهمم چه اتفاقی افتاده که مهسا رو اینقدر عوض کرده ، ولی می باید طوری برخورد می کردم که اول از همه اون ناراحت نشه و دوم اینکه بتونم بخوبی مشکلش رو بفهمم و به نحوی براش حل کنم.فردای اون روز همش به فکر مهسا بودم که چی می خواست بهم بگه ، بنابراین با این فکرها زودتر از سر کار برگشتم و نمی دونم چرا ، ولی سعی کردم یک کم بی سرو صدا داخل خونه بشم.وارد خونه شدم و دیدم خیلی خونه ساکته و هیچ صدائی نمیاد. مونا همیشه عادت داشت ظهرها که از مدرسه بر می گشت می خوابید. آروم یک سر به اتاق مونا زدم و دیدم خوابیده نزدیکش شدم و پتویی که روش بود رو مرتب کردم و پیشونیش رو بوسیدم و از اتاقش بیرون اومدم و آروم به سمت اتاق مهسا رفتم در اتاق کمی باز بود ، خودم نمیدونم چرا ولی یک احساسی بهم می گفت با احتیاط و آروم داخل اتاق رو نگاه کنم و حس کنجکاویم می گفت ناراحتی مهسا رو می تونم اینجا بفهمم.به آرومی داخل اتاق رو نگاه کردم مهسا رو تختش نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد ، خیلی آروم صحبت می کرد ، بعد از چند لحظه متوجه شدم که دست دیگش تو شورتشه و داره با خودش بازی می کنه ، خیلی برام تعجب برانگیز بود ولی از یک طرف هم اون حالتش من رو هم تحریک می کرد. از همون لای در تماشاش کردم و دست آخر هم با چند تا آهی که کشید خودش رو ارضاء کرد. بعد هم گوشی روقطع کرد. من هم برای اینکه منرو نبینه تا خجالت بکشه سریع رفتم سمت اتاق خودم و با سرو صدائی که همه متوجه بشن تازه اومدم خونه رفتم تو اتاق تا لباسهام رو عوض کنم.مهسا سریع از اتاقش خارج شد و مثل روز گذشته صورتش سرخ بود ؛ تازه فهمیده بودم که این سرخی صورتش بخاطر خود ارضائی و کاری بود که کرده. ولی چه کسی از پشت تلفن باهاش صحبت می کرده که اینطوری تونسته بود دخترم رو به وجد بیاره ؟؟؟؟


    2

    تقریباً مطمئن بودم که یک دوست پسر برای خودش پیدا کرده و داره جنس مخالف رو تجربه می کنه ولی اینقدر می فهمه که با اون پسر خلوت نکرده ، باید طوری رفتار می کردم که بتونم به مهسا چیزهائی رو در مورد سکس یاد بدم ، اونم طوری که بخوبی اونها رو درک کنه و مواظب خودش باشه.تصمصم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم تا بتونم بیشتر در مورد سکس با مهسا صحبت کنم.من تو خونه همیشه یک تی شرت و شلوارک می پوشیدم و مهسا هم با تاپ و شلوارک یا مینی ژوپ تو خونه می گشت مونا هم هنوز لباسهای قشنگ گلدار رو میپسندید و بیشتر می پوشید. من اون روز با یک رکابی و کوتاهترین شلوارکم از اتاقم بیرون اومدم (می خواستم با این کار نظر مهسا رو بیشتر به خودم جلب کنم ) ، بچه ها رو صدا کردم و گفتم : بچه ها درسها و کاراتونرو انجام بدین می خواهیم شام بریم بیرون.مونا از اتاقش پرید بیرون با اون چشمهای خواب آلود پف کرده و گفت : آخ جون بابا بریم پیتزا بخوریم.گفتم : باشه عزیزم هرجا که شماها گفتید می ریم. بعد رو به مهسا کردم و گفتم : تا شماها درسهاتون رو بخونید من هم یک دوش می گیرم و میام.مهسا گفت: بابا پس زود بیا بیرون که من هم می خواهم دوش بگیرم.من که همیشه با بچه هام راحت بودم گفتم : مونا تو حموم نمیری ؟مونا هم گفت: من هم می خواهم حموم کنم ولی فکر کنم وقت نمیشه.گفتم : عیب نداره من که اومدم بیرون با خواهرت باهم برید حموم کنید.مهسا گفت : آخه....من گفتم : مهسا جون برای اینکه مونا هم حموم بره مثل قدیم دو تایی برید حموم....... اصلاً می خواهید مثل اون قدیمها سه تایی با هم بریم حموم.مهسا کمی خجالت کشید و گفت : آخه بابا جون اون موقع ما بچه بودیم.من هم گفتم : هنوزم بچه من هستید و هیچ عیبی نداره ، مونا جان تو با بابا می آیی حموم ؟مونا از جاش پرید و گفت : آره بابا ، میام. و دوید تو اتاقش تا حوله اش رو آماده کنه.یک نگاه به مهسا انداختم و گفتم : عیب نداره بابایی ، میدونم که خجالت می کشی ، پس اصرار نمی کنم ، من و مونا با هم میریم. بعدش تو برو حموم.مهسا گفت: باشه بابا.با خنده گفتم : ولی سه تایی بهتره ها.....هاهاهاها..بعد رفتم به اتاقم و حوله ام رو برداشتم و وقتی از اتاق خارج شدم دیدم مونا داره میره تو حموم رو به مهسا کردم و گفتم : اگه از مونا خجالت می کشی مونا که اومد بیرون ، بیا تو. منتظر جوابش نشدم و رفتم. مونا لخت شده بود و رفته بود شیر وان رو باز کرده بود وداشت آب وان رو میزون می کرد. من هم لخت شدم و رفتم داخل حموم وان که پرشد من یک سمت وان نشستم و مونا هم روبروم نشست و یک کم آب بازی کردیم (مثل قدیما) و مونا رو شستم و گفتم : دوش بگیر و برو بیرون ، درسهاترو تموم کن.مونا هم دوش گرفت وقتی داشت حولش رو می پوشید که بره بیرون بهش گفتم : به مهسا بگو بابا گفت اگه میایی زودباش.مونا رفت بیرون و بعد از یکی دو دقیقه دیدم در حموم باز شد و مهسا داره میاد داخل حموم ، حولش رو آویزون کرد و لباسهاش رو درآورد ، بدن سفید و قشنگش من رو داشت دیوونه می کرد چه برسه به پسرهای دیگه. هنوز شورت و سوتینش رو در نیاورده بود ، مهسا دختر با سلیقه ای بود همیشه لباسهاش قشنگ و مرتب بود الان هم یک ست شورت و کرست دخترونه با عکس گل تنش بود.گفتم : چیه بابا هنوز خجالت میکشی؟عیب نداره بیا تو وان بعد شورت و کرستت رو درآر.مهسا هم وارد وان شد من تو وان بصورت چهار زانو نشسته بودم ، روی آب وان مقداری کف بود که زیر آب پیدا نبود مهسا تو وان روبروی من نشست و شورت و کرستش رو درآورد و انداخت گوشه حموم.یک کم آب بطرف صورتش پاشیدم و شروع کردم به خنده بازی و آب پاشیدن به سر و صورت مهسا و گفتم : حالا دیگه از من هم خجالت می کشی ؟؟؟ ها ها ها...... و هی بهش آب می پاشیدم و مهسا هم که دید اینجوریه اونهم خندش گرفته بود و شروع کرد آب پاشیدن به من و کلی آب بازی کردیم و دیگه خنده هاش بلندتر شده بود و خجالتش کمتر ، از آب بازی خسته شدیم و کمی بی حال شدیم.گفتم : بابایی من خسته هستم. کمک میکنی منو بشوری ؟؟؟عوضش من هم کمک می کنم و می شورمت. بعد پاهام رو تو وان دراز کردم. با این کار مهسا مجبور بود کمی بلند بشه و بعد روی پای من بشینه ، همینطور هم شد ، وقتی بلند شد تا رو پام بشینه ، کوسش رو دیدم که هنوز موهاش کم و لطیف و خرمائی رنگ بود و اون لبهای صورتی کوسش از میون اونها نمایان بود. باسنش که تناسب اندام قشنگی به بدنش میده رو روی پاهام گذاشت و نشست.گفتم: پاهاترو دراز کن.اندام قشنگش به مادرش رفته بود ، یک لحظه یاد روزهائی افتادم که با همسرم حموم می کردیم ، دیدن اون بدن زیبا تحریکم کرده بود ولی سعی می کردم به خودم مسلط باشم. سینه های تقریباً قشنگ با اندازه 70 داشت و نوک رو به بالاش حکایت از سفت بودن سینه هاش می کرد که کمی تحریک شده بود.گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون.ادامه دارد...


    3

    مهسا بلند شد و اومد لبه وان کنار من نشست و شروع کرد با لیف بدنم رو بشوره. منهم خودم رو تو وان ولو کرده بودم و در حالی که سرم رو لبه وان بود چشمام رو بستم تا مهسا بدنم رو لیف بزنه.گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون.مهسا بلند شد و اومد لبه وان کنار من نشست و شروع کرد با لیف بدنم رو بشوره. منهم خودم رو تو وان ولو کرده بودم و در حالی که سرم رو لبه وان بود چشمام رو بستم تا مهسا بدنم رو لیف بزنه. هنوز رو آبی که تو وان بود کف داشت و مهسا کمر به پائینم رو ندیده بود(بهتره بگم کیرم رو ندیده بود) با دستم به آرومی قامه وان (درپوش خروجی آب) رو کشیدم تا آب وان خالی بشه و بتونه همه بدنم رو بشوره وقتی آب وان پایین رفت ، کیرم پیداشد ، حالت خیلی سفتی نداشت (کاملاً شق نبود) ولی بزرگیش بخوبی معلوم بود، مهسا که در حال شستن پشت و سینه ام بود دوباره لیفش رو صابونی کرد تا بقیه بدنم رو بشوره ، با این کارش داشت تحریکم می کرد و معلوم بود خودش هم داره تحریک میشه ، بخوبی صدای ضربان قلبش رو می شنیدم که تند و تندتر میزنه.خم شده بود از نوک پام به سمت بالا شروع کردبه شستن و لیف زدن پاهام ، کیرم داشت بزرگ و بزرگتر میشد. بازوش رو گرفتم و گفتم دیگه لیف نمی خواهد ، لیف رو ازش گرفتم و گفتم بقیه اش رو با دستت بشور ، دستهای نرم و ظریفش رو صابونی کرد و شروع کرد به روی رونهام کشیدن کمی خودمرو جابجا کردم تا بتونه پشت رونهام رو هم دست بکشه با اینکار طوری قرار گرفتیم که سینه هاش نزدیک صورتم شد من هم دستهام رو صابونی کردم و شروع کردم بدنش رو شستن (دست کشیدن) می دونستم با این کارم حسابی تحریکش می کنم به آرومی پشت و بعد جلوی تنش و بعد هم با دستهای صابونی و لیزم سینه های قشنگش رو شروع به شستن کردم اون هم هنوز داشت رونهام و بغلهای پام رو دست می کشید ، دیگه حالت نوازش گرفته بودیم و منظور هر دومون از دست کشیدن بیشتر لمس کردن هم بود تا شستن ، درحال شستن سینه هاش گهگداری نوکش رو فشار کوچولو میدادم که دیگه مهسا داشت به نفس نفس می افتاد دستش به سمت کیرم رفته بود و دیگه تو حال خودش نبود و داشت با کیرم بازی می کرد ، صحبتی نمی کردیم و فقط با احساسی که به همدیگه میدادیم داشتیم همدیگه رو نوازش می کردیم. از تو وان به آرومی بلند شدم و در حالی که هنوز دست مهسا به کیرم بود و من هم بازوهاش رو گرفتم و نشوندمش رو لبه وان و شروع کردم با دست کفی و لیزم بدنش رو دست کشیدن.گفتم: حیف این بدنه که بخوام با لیف آزارش بدم ، باید با دستم بشورمش.تمام بدنش رو دست کشیدم و پاهاش رو از هم باز کردم و شروع کردم کوسش رو دست کشیدن و شستن ، لبه های کوس کوچولوی دست نخورده اش رو با انگشتهام شستم و بعد دوش رو باز کردم وبا دوش بدنش رو آب کشیدم تا کف صابونها از بدنش پاک بشه من تو وان ایستاده بودم و مهسا رو لبه وان نشسته بود ، خودم رو هم آب کشیدم ، مهسا هنوز چشمهاش از حسی که داشت بسته بود ، لای پای دخترم نشستم و بازبونم شروع به لیس زدن کوس کوچولوش کردم. نفسهای مهسا به شماره افتاده بود و چشمهاش بسته بود ، تمام فکرم این بود که طوری ارضاء بشه که بتونه به من اعتماد کنه و من رو بهترین شخص برای این موضوع بدونه. درحالی که کوسش رو براش لیس میزدم ، با دستهام سینه هاش رو می مالیدم و اونهم چشمهاش رو بسته بود و سرش رو به عقب خم کرده بود و پاهاش رو به دو طرف سرم فشار می داد ، رونهای نرم و ظریفش به صورت و گوشهام فشار می آورد ، اصلاً به فکر این نبودم که خودم ارضاء بشم ، اونقدر براش اینکار رو کردم که با نفسها و صدای آه و اوهی که راه انداخته بود و تکانهائی که به تنش داد و فشاری که با پاهاش به سرم آورد ارضاء شد و حسابی کوسش خیس شد و آبش راه افتاد. به آرومی از لای پاش بلند شدم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم قدش 10 یا 15 سانتی از من کوتاهتر بود بنابر این بجای لبهاش برای اطمینان خاطرش پیشونیش رو بوسیدم و تو بغلم گرفتمش صورتش رو به سینه ام گرفته بود و خودشرو سعی می کرد بیشتر بهم فشار بده.من هم کمی فشارش دادم و گفتم : خوب بود؟ بهت خوش گذشت؟؟مهسا گفت : تا حالا اینقدر خوب نبودم. خیلی عالی بود.گفتم : حالا فعلاً زود خودترو بشور و بریم بیرون بعداً بیشتر راجع بهش صحبت می کنیم.با لبخند ی که زد ، شروع کرد تنشش رو آب کشیدن و شستن و بعد هم من خودمرو آب کشیدم و شستم و حوله هامون رو پوشیدیم و رفتیم بیرون.غروب دسته جمعی رفتیم پارک جمشیدیه و بعدش هم آخر شب رفتیم خیابون شریعتی برای خوردن پیتزا (شام ) کلی این میون با هم گفتیم و خندیدیم. مهسا نسبت به چند روز پیش خیلی خوشحال بود و دائم با مونا شوخی می کرد و تو پارک هم کلی دنبال هم کردن و من هم دنبالشون میدویدم و به نفس نفس افتادم رو همرفته شب خوب و قشنگی رو گذروندیم و بعد از خوردن شام (پیتزا) راه افتادیم سمت خونه و حدود 12.5 شب رسیدیم خونه. مونا که تو ماشین خوابش برده بود رو رو دستم بغل گرفتم و بردم به اتاقش و سر جای خودش خوابوندمش ، مهسا هم رفت اتاقش تا لباسش رو عوض کنه منهم رفتم اتاق خودم تا لباسم رو عوض کنم ، مثل بعدازظهر یک رکابی با یک شلوارک کوتاه پوشیدم و رفتم تو پذیرائی ، مهسا هم یک تاپ صورتی با یک مینی ژوپ پوشیده بود که تا از اتاقش اومد بیرون نگاه منرو به خودش جلب کرد و کمی هم خودشرو آرایش کرده بود و موهای مشکی و صافش رو روشونش انداخته بود و خیلی منرو به هوس انداخته بود ، مهسا رفت تو آشپزخونه تا قهوه درست کنه.ادامه دارد...

  3. #3

    آموزش سکس به دخترهام یازده قسمت

    4

    من صداش کردم و گفتم: مهسا جون ، بابایی بیا اینجا بشین باهات حرف دارم.مهسا از تو آشپزخونه گفت : چشم بابا ، هات شاکلت میخوری یا کاپو چینو؟گفتم : هرکدوم رو که خودت دوست داری درست کن و بیا.من صداش کردم و گفتم: مهسا جون ، بابایی بیا اینجا بشین باهات حرف دارم.مهسا از تو آشپزخونه گفت : چشم بابا ، هات شاکلت میخوری یا کاپو چینو؟گفتم : هرکدوم رو که خودت دوست داری درست کن و بیا.چند دقیقه بعد مهسا با یک سینی که یک بشقاب میوه و دوتا هم لیوان هات شاکلت توش بود وارد پذیرائی شد و اومد کنارم رو مبل نشست و سینی رو رو میزِجلوی مبل گذاشت.مهسا گفت : باباجون ، چه کارم داشتی؟گفتم : مدتی هست که میخواهم موضوعی رو بهت بگم ولی هیچ جور موقعیتش جور نمی شد و در ضمن روم نمیشد ، ولی امشب میخواهم برات بگم.مهسا گفت : چیزی شده بابا؟گفتم : چیزی نشده ولی تو باید یک چیزهایی رو بدونی. من میدونم که تو الان یک دختر بزرگ و عاقلی هستی و از موضوعی که میخواهم حرف بزنم شاید بیشتر از من اطلاع داشته باشی ، ولی من هم وظیفه خودم میدونم که در باره سکس همه چیز رو یادت بدم.وقتی کلمه سکس رو گفتم صورت مهسا کمی سرخ شد و به اصطلاح کمی خجالت کشید.یک نگاهی بهش کردم و ادامه دادم : مهسا جون ، میدونم که تو الان در سنی هستی که نیاز به محبت داری البته یک محبت خوب از طرف یک جنس مخالف ، یعنی دوست داری که یک پسر، یا یک مرد بعنوان یک دوست تو رو بغل کنه و نوازشت کنه ، یا حتی بیشتر جلو برین و با هم عشقبازی کنین. من امروز یک گوشه از این دوست داشتنو بهت نشون دادم ، خوب میدونی که خیلی دوستت دارم ، اینقدر که دلم نمیخواهد ندونسته و نفهمیده یک موقع تو بغل کس دیگه ای باشی که فقط ممکنه تو رو بخاطر سکس بخواهد ، پس اگه یک موقعی خواستی با پسری دوست بشی ، خوب باید امتحانش کنی باید ببینی که خودتو دوست داره یا فقط سکست رو میخواهد ، این خیلی مهمه.بعد از این دیگه میتونی همه چی رو با من در میون بزاری یعنی حتی هر وقت احساس کردی به سکس نیاز داری ، من خودم میتونم به بهترین شکل که اذیت هم نشی این کارو برات بکنم.مهسا از صحبتهای من کمی شوکه شده بود ولی معلوم بود که با تمام وجودش داره حرفهام رو گوش میکنه ، همینطور هم داره اعتماد و اطمینانش بهم بیشتر میشه.گفتم: ببین دخترم مثلاً دیروز میخواستی یک چیزی بگی ولی نگفتی !!! اگه موضوعی هست که دوست داری که من هم بدونم ، بگو عزیزم ، من اگه بتونم کمکت هم میکنم.مهسا گفت: چیز مهمی نیست باباجون. الان که شما باهام حرف زدی خیلی چیزها رو فهمیدم.گفتم : به هرحال هر وقت خواستی میتونی با من درددل کنی یا حرفات رو به من بزنی ، در ضمن تو بزرگ شدی باید یک چیزهائی رو به مونا هم یاد بدی ، مونا هم داره بزرگ میشه ، میتونی با خودت ببریش حموم و بگذاری بدنت رو لمس کنه تو هم بدنش رو تحریک کن براش از تفاوتهای زن و مرد صحبت کن ، از اینکه زنها نیاز دارند که مردها نوازششون کنند ، از اینکه دوست دارند مردها با بدنشون با سینه هاشون یا حتی با کوسشون بازی کنن.مهسا که دید دیگه دارم بی پرده و خیلی باز باهاش صحبت می کنم با تعجب بیشتری به من نگاه می کردو به حرفهام گوش میداد ، آخه بعضی اوقات آدم وقتی حرفش رو صریح و مستقیم بگه تأثیر بهتری تو شنونده داره. احساس میکردم حرفهای من داره تأثیر خوبی تو مهسا میذاره.بعد خم شد و بخاطر اینکه تو صورتم نگاه نکنه سرش رو رو پاهام گذاشت و من هم شروع کردم به نوازش موهاش.بعد گفتم : مهسا جون حتی اگه دوست داشته باشی که از بدن مردها بیشتر بدونی یا دوست داشته باشی که بدن مردها رو بقول معروف کشف کنی ، میتونی از خودم بخواهی که همه چی رو بهت نشون بدم یا حتی بهت یاد بدم ، اینو بدون که هیچوقت به کسی که نمیشناسی اعتماد نکنی ولی میتونی به من اعتماد کامل داشته باشی.مهسا گفت : من یک ماهی هست که با پسری به نام فرهاد دوست شدم. تو راه مدرسه همیشه میدیدمش ، بعد چند وقت دنبالم تا دم خونه میومد ، یک روزهم بین راه بهم نزدیک شد و خودشرو معرفی کرد و گفت ازم خوشش اومده و میخواهد باهام دوست بشه ، من اون روز بهش جواب ندادم ولی بعد از چند روز که تقریباً هر روز جلومو می گرفت و همینها رو میگفت و میگفت عاشقم شده و دوستم داره باهاش دوست شدم و شرط کردم که فقط دوست باشیم ، بعد تلفنشرو بهم داد ولی من بهش زنگ نزدم ، همین چند روز پیش من تلفن بهش دادم ، حالا هم هر روز بهم زنگ میزنه و باهام کلی حرف میزنه و حرفهای عاشقانه میزنه و الان هم دو روزی هست که میگه میخواهم باهات تنها باشم و تو این دو روز از پشت تلفن راجع به سکس صحبت میکنه.گفتم : به همین زودی رفته سراغ سکس ، میدونم که خودت دختر عاقلی هستی پس لازم نیست که من بهت بگم چیکار بکنی یا چیکار نکنی ، خودت باید بهترین تصمیم رو بگیری ، ولی هر وقت از من بخواهی ، کمکت میکنم ، در ضمن تو دیگه بزرگ شدی و باید رفتارت هم مثل خانمها باشه ، لباس پوشیدنت هم مثل خانمها باشه. راستی گفتم لباس پوشیدن پاشو با من بیا.بعد سر مهسا رو بلند کردم خودم هم از جام بلند شدم و دست مهسا و گرفتم و گفتم بیا. بردمش تو اتاق خودم و رفتم سراغ یک کشوی دراور که همیشه درش قفل بودش از اون یکی کشو کلیدش رو در آوردم و قفلش رو باز کردم و رو به مهسا گفتم : این کشوی لباس زیرهای مادرته که هر وقت یادش می افتم اونها رو در میارم و میبوسم و بو میکنم.چشمهام پر از اشک شده بود و یاد همسرم افتاده بودم رو لبه تخت نشستم و گفتم : از این به بعد میتونی اینها رو بپوشی ، فقط تو لیاقت پوشیدنشون رو داری دیگه نمیخواهم که شورت و کرست بچه گونه بپوشی ، از همین الان یک ستش رو انتخاب کن و بپوش ببینم تو تنت چطوری هست.گریه ام بند اومده بود و با هیجان داشتم مهسا رو تماشا میکردم که داشت جلو من لخت می شد ، بدن سفیدش خیلی تحریکم می کرد همونطور که من نگاهش میکردم شورت و کرستش رو در آورد و یک ست شورت و کرست توری صورتی رنگ رو که دستش بود آورد جلو و گفت: بابا دوست دارم خودت اینها رو تنم کنی.من که رو لبه تخت نشسته بودم ، شورت توری صورتی رو بو کردم و بعد پای مهسا کردم.ادامه دارد...


    5

    من که رو لبه تخت نشسته بودم ، شورت توری صورتی رو بو کردم و بعد پای مهسا کردم.مهسا گفت : بهم میاد؟؟؟؟ قشنگه ؟؟؟گفتم : خیلی قشنگه... اندازت هم هست.من که رو لبه تخت نشسته بودم ، شورت توری صورتی رو بو کردم و بعد پای مهسا کردم.مهسا گفت : بهم میاد؟؟؟؟ قشنگه ؟؟؟گفتم : خیلی قشنگه... اندازت هم هست.مهسا کرست رو گرفت طرفم و گفت : این رو هم خودت بپوشون ، باباجون.بعد خودشرو خم کرد که من از جام بلند نشم ، سوتین رو رو سینه های قشنگش گذاشتم و ازش خواستم دو طرفش رو نگه داره و بچرخه تا از پشت سگکش رو ببندم ، وقتی برگشت در حالی که داشتم سگکش رو میبستم به آرومی روی پاهای من نشست درحالی که پشتش به من بود.مهسا گفت : خیلی دوستت دارم باباجون ، میخواهم امشب اینجا تو بغلت بخوابم ، میخواهم منو تو بغلت فشار بدی.به آرومی باسنش رو روی کیرم میکشید و داشت منو تحریک میکرد ، کیرم داشت از تو شلوارک قد می کشید و هی سفت تر میشد ، کیرم حسابی سفت شده بود ولی مهسا ول کن نبود. همینطور که روی رونهای پای من نشسته بود من دستم رو دور کمرش حلقه کردم و ثابت نگهش داشتم و شروع به بوسیدن و لیسیدن از پشت گوشش و لاله گوشش و گردن بلوریش کردم و به آرومی حلقه دستهام رو شل کردم که بهش فشار نیاد و یک دستم رو بطرف سینه اش و یک دستم رو بطرف کوسش بردم ، مهسا حسابی تحریک شده بود و داشت به آرومی خودشرو به کیرم میمالید همینطور که خودش بدنش رو جلو و عقب می برد و دست من از روی شورت توری صورتی که خودم تنش کرده بودم به کوسش مالیده می شد و دیگه صدای آه و اوووووهش بلند شده بود ، مهسا داشت با تمام وجودش از این کار لذت می برد و من رو حسابی تحریک کرده بود. دلم نمیخواست کاری کنم که آزرده بشه برای همین به آرومی دوباره دستهام رو به دور کرش رسوندم و درحالی که داشتم پشت گردنش رو می بوسیدم و می لیسیدم خودم رو به سمت عقب ول کردم تا از پشت رو تخت بخوابم و همینطور هم مهسا رو به همون شکل که پشتش به من بود رو خودم بخوابونم و به آرومی با غلتیدن به پهلو بشه و من هم به پهلو بشم با اینکارم بدنهامون کمی از هم جدا شد و من هم که دستم از دور کمرش جدا شده بود و مهسا تونست بچرخه و رو به من بخوابه ، بازم از پیشونیش شروع به بوسیدن کردم و به روی گونه هاش رسیدم و بعد از بوسیدن نوک دماغش ، لبهام رو به لبهاش چسبوندم و با بوسه های ریز شروع کردم و یواش یواش این بوسه های کوچیک تبدیل به مکیدن شد داشتم با تمام وجودم لبهای دختر خوشگلم رو میبوسیدم و می مکیدم و با حرکات لب و زبونم نوع بوسه فرانسوی رو بهش یاد می دادم ، بعد از چند دقیقه که لبهامون به هم قفل شده بود دوباره با چند بوسه ریز لبام رو از لبهاش جدا کردم و به سمت گردن و سینه اش رفتم یک دستم که پشت کمرش بود رو به سمت باسنش و کپلهای قشنگش بردم و از پشت وارد شورتش کردم (همون شورت صورتی قشنگی که پاش بود) و مهسا هم که یکی از پاهای منرو لای رونهای قشنگش گرفته بود و داشت کوسش رو از به رونم میمالید ، کیر من هم که حسابی بزرگ شده بود به زیر شکمش مالیده می شد.مهسا همینطور آه وناله می کرد و چشماش رو بسته بود و فقط منتظر بود که من چه کار می کنم ، خوب باید بگم که من هم دیگه حسابی تحریک شده بودم ( درسته که ماهی چندین بار با خانومهائی که دوست بودم سکس داشته ام ولی هیچوقت با اینهمه احساس و لذت نبوده) دستم رو پشتش بردم و سگک سوتینی که خودم به سینه اش بسته بودم رو باز کردم و با کمک خودش که بدنش رو کمی جابجا کرد سوتین رو از سینه هاش جدا کردم و به یک گوشهء اتاق پرت کردم ، سینه های زیبا با نوک رو به بالاش رو به آرومی میبوسیدم و دور قسمت قهوه ای کمرنگش رو با زبونم لیس میزدم بطوری که اونقدر لذت ببره که نفسهاش به شماره بیفته ، حال دیگه کوسش رو با فشار بیشتری به رونهای پام می مالید ، از این کارش کیرم حسابی بزرگ شده بود که کم مونده بود شورت و شلوارکم رو پاره کنه. ولی همینطور داشتم اون سینه های قشنک رو میبوسیدم و می لیسیدم و نوک سینه هاش رو گهگاهی گازهای ریز می گرفتم و بعدش می مکیدم ، مهسا حسابی از این کارم لذت می بردو صدای آآآآآآآآآه و اووووووووهش تمام اتاق رو پر کرده بود ، پام رو از لای پاهاش آزاد کردم تا بتونم از سینه اش رو به پایینتر برم همینطور که از سینه هاش جدا شده بودم و به سمت نافش می رفتم با زبونم بدن سفید و بلوریش رو می لیسیدم و بعد دور نافش رو رو کمی براش لیسیدم و بوسیدم و بازهم رفتم پایینتر ، داشتم به کوسش و شورت توری صورتی که پاش کرده بودم می رسیدم که با دستش سرم رو نگه داشت.مهسا گفت : باباجون ، شما هم لباسهاترو دربیار دیگه..!!!گفتم : چشم عزیزم.بعد تو یک چشم به هم زدن شلوارک و شورتم رو با هم در آوردم و رکابی تنم رو هم مهسا از تنم در آورد و شورتش رو هم در آورد.مهسا گفت : بابا من هم میخواهم.منظورش رو خوب فهمیده بودم که اون هم میخواست با کیرم بازی کنه و بخوردش برای همین گفتم : پس باید من رو تخت بخوابم و تو بیایی و برعکس روی من بخوابی تا هر دومون بتونیم..( یعنی حالت 69 بگیریم تا کیر من جلو دهن مهسا باشه و کوسش جلو صورت من باشه ) من روی تخت دراز کشیدم و مهسا هم همونطور که گفته بودم اومد و پاهاش رو دوطرف سر من گذاشت و کوسش رو با دهنم میزون کرد و خودش رفت سراغ کیرم.مهسا گفت : بابا، همیشه دوست داشتم که برای یک بار هم که شده باهات عشقبازی کنم ، ولی روم نمیشده که بهت بگم ، ولی امروز که خودت بهم گفتی خیلی خوشحال شدم که میتونم از این به بعد هر وقت خواستم بهت بگم.گفتم : دیگه هر وقت که بخواهی می تونی از بدن من لذت ببری ، چون دلم نمیخواهد که این چیزها رو از مرد دیگه ای بخواهی ، البته منم خیلی وقته که دوست داشته ام که با تو و خواهرت مونا بیشتر راحت باشم و بتونم سکس رو به هر دوتون یاد بدم تا تجربه خوبی از سکس داشته باشید.بعد از گفتن اینها و قربون صدقه رفتن همدیگه و نوازش کوسش چون موهای نرم و لطیفی داشت خیلی حال می داد که اول با دستم حسابی نوازشش کنم ، منهم که همیشه موهای کیرم رو میزدم و همونطور که هر روز صورتم رو اصلاح می کردم اونجا رو هم اصلاح می کردم ، مهسا با بوسیدن و لیسیدن دور کیرم شروع کرد و با آرومی رو نوک خیس شده کیرم زبون میزد و با کیرم حرف میزد و می گفت دیگه از دستت نمیدم ، از این به بعد مال منی ، نمیذارم تنها باشی ، چقد خوشمزه ای و از این جور حرفها می زد. من هم بعد از نوازش موهای کوسش با انگشتهام به آرومی لای لبهای صورتی و کوچولو کوسش رو باز کردم و به آرومی زبونم رو به لبه داخلی لبهای کوسش کشیدم و و از پایین زبونم رو به سمت چوچول کوچولوش می بردم و برمیگردوندم اونهم دیگه داشت سعی می کرد برام ساک بزنه و کیرکلفت و بزرگم رو تو دهن کوچولوش جا کنه ولی نمیتونست یعنی تمام کیرم تو دهنش جا نمیشد و با این کارش کیرم که داشت از بزرگی منفجر میشد رو تو دهنش می کرد و دورش رو لیس میزد و کمی هم تخمهام رو زبون می زد و من هم که اینطرف داشتم زبونم رو لوله می کردم و تو کوسش می کردم و اون تو رو براش لیس میزدم و با دستم با باسنش بازی می کردم و سعی میکردم انگشتم رو تو سوراخ کونش که اون هم صورتی رنگ بود بکنم دیگه حسابی هر دومون به اوج لذت رسیده بودیم و من دیگه میخواست آبم بیاد ، ولی نمیخواستم کاری کنم که حال کردن مهسا نیمه کاره بمونه برای همین سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و براش سریعتر کوسش رو بلیسم و بخورم تا جائی که فهمیدم که اونهم دیگه داره به اورگاسم میرسه ، من هم داشتم ارضاء میشدم و همینطور که لیسش میزدم مهسا یه جیغ بلندی کشید و با سرو صدای زیاد ی که کرد ارضاء شد و حسابی آب کوسش رو تو دهنم خالی کرد من هم تو همین موقع آبم با فشار زیادی به صورت و موها و گردن مهسا پاشید و مهسا با دست و دهنش اونو مالید و لیسید و خیلی حال داد با اینکه تو ساک زدن هنوز ناوارد بود و باید ساک زدن رو بهش یاد میدادم ولی اونقدر با احساس اینکارو انجام داد که با لذت زیادی که داشتم با تکان هایی که به کمرم دادم کاملاً ارضاء شدم و صورت و دهن مهسا رو پر از آب کیر کردم.هر دومون بیحال شده بودیم و مهسا حتی نا نداشت از روم بلند بشه. هنوز داشتم با رونها و باسنش بازی می کردم و پشت کمرش رو دست میکشیدم ، چون میدونستم از ظهر تا حالا سه بار ارضاء شده و ممکنه نیروی بدنش تحلیل رفته باشه.با خنده بهش گفتم : بابائی ، چقدر حشری هستی ، این همه آب رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟ادامه دارد...


    6

    مهسا هم با عشوه و ناز گفت : خوب دختر خودتم دیگه!!!!!!!!!!!!!با خنده بهش گفتم : بابائی ، چقدر حشری هستی ، این همه آب رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟؟مهسا هم با عشوه و ناز گفت : خوب دختر خودتم دیگه!!!!!!!!!!!!!با این حرفش میخواست بهم بگه که من هم مرد خیلی حشری هستم و عاشق سکس.مهسا گفت : باباجون ، از امشب میخواهم جای مامان پیشت بخوابم.گفتم : هر جور دوست داری عزیزم. راستی باید از این بعد مسائل سکسی رو به مونا یاد بدی ، اونهم دیگه داره بزرگ میشه و میخواهم مثل خودت با اطمینان به من هرچه از سکس نمیدونه بهش یاد بدم ، همینجور که به تو یاد میدم.حتی اگه آماده باشه و ببینم میخواهد ، باهاش سکس کنم ، همینجوری که با تو سکس میکنم.میخواهم لذت سکس رو خودم بهتون بچشونم ، چون هیچکس مثل من شماها رو نمیتونه دوست داشته باشه و نمیتونه اونچیزی که شما دوست دارید انجام بده. از این به بعد باید تو خونه با هم راحت تر باشیم ، باید مونا رو هم با شوخی و خنده برای سکس آماده کنی ، براش در مورد سکس صحبت کن و بهش عکسهای سکسی و فیلم نشون بده ، فیلمها رو من خودم برات تهیه میکنم که نباید هنوز فیلم سکس کامل باشه بلکه بیشتر عشقبازی باشه. من دوستون دارم و میخواهم شماها با عشق و لذت بزرگ بشین و این لذت طوری باشه که هیچوقت اذیت نشین.همینطور که اینها رو میگفتم مهسا با سر صحبتهای منرو تأیید می کرد.گفتم: دیگه بخوابیم ؟؟؟؟مهسا گفت: هرچی شما بگی بابا ، ولی من......بقیه اش رو نگفت ولی من خوب میشناختمش ، مهسا دختری بود که وقتی یک چیز تازه بدست می آورد ، میخواست همون موقع همه چیز رو ازش بفهمه.من همونطور لخت که به پشت خوابیده بودم ، مهسا هم کنار من دراز کشید و بدن لختش رو به بدن من چسبوند طوری که صورتش به روی کتف و شونه من بود و سینه هاش به دست من چسبیده بود یکی از پاهاش رو هم روی شکمم و کمرم بشکلی گذاشته بود که کوسش به بغل پای من بچسبه و ساق پاییش که روی کمرم بود داشت به کیرم مالیده میشد.گفتم : راستی مهسا جون باید موهای کوست رو بزنی و همیشه کوست رو تمیز و بدون مو نگهداری.اینجوری خودت هم همیشه سرحال هستی.مهسا گفت : یعنی چی ؟ چه ربطی داره ؟گفتم : تمام اندام آدم با حواسش ربط داره. من اینرو تجربه کردم که هر وقت تمیز و پاک باشی و حتی آماده سکس باشی میتونی سرحال و خوشحال باشی و از همین فکرش هم لذت ببری. پس همه چیز در انسان به نحوی با سکس ارتباط داره حتی خوشحالی و سرحال بودن آدم.بعد من چشمهام رو بستم و به مهسا شب بخیر گفتم و مهسا هم روی لبهام رو بوسید و گفت : خیلی دوستت دارم باباجونم ، شبت بخیر.دست مهسا آروم به سمت کیرم رفت و کیر من که در حال بی حالی بود رو بدستش گرفت و چشمهاش رو بست و خوابید ( درست مثل بچه هائی که یک اسباب بازی جدید بهشون میدی و شب اونو بغل می گیرند و میخوابند...همونطوری).صبح که بیدار شدم همونطور دست مهسا به کیر من بود و خواب بود به آرومی از کنارش بلند شدم و پتوی رو تن مهسا رو مرتب کردم و پیشونیش رو آروم بوسیدم و حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم. از حموم که بیرون اومدم رفتم مونا رو با آرومی نوازش کردم تا بیدار بشه ، باید میرفت مدرسه از اتاق مونا بیرون اومدم چون میدونستم خودش دیگه از جاش بلند میشه و آماده رفتن میشه. به اتاق خودم رفتم و شروع کردم به نوازش مهسا تا از خواب بیدار بشه اونهم باید مدرسه میرفت ، البته روز پنج شنبه بود و به اصطلاح نیمه روز بود من هم میتونستم دیرتر اداره برم ، همینطور که مهسا رو نوازش میکردم دیدم مونا داره میاد داخل اتاق.مونا با تعجب گفت : مهسا اینجا خوابیده ؟گفتم : آره باباجون ، دیشب خوابش نمیبرد گفت بیام اینجا ، من هم گفتم بیا.مونا چیزی نگفت و رفت سمت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره. البنه هنوز متوجه لخت بودن مهسا نشده بود.به مهسا گفتم : پاشو دیگه مدرسه ات دیر میشه ها.مهسا گفت : مونا اومده بود اینجا؟ صداشرو شنیدم..گفتم: آره ، مونا بود.مهسا گفت : فهمید لختم ؟؟گفتم : فکر نکنم ، پاشو پاشو تنبلی نکن ، یک دوش بگیر باید بری مدرسه. خودم هر دوتون رو میرسونم بعد میرم سر کار.مهسا گفت : آخ جون ، ما رو میرسونی ؟؟گفتم : فقط امروز!!!!!لباسهام رو پوشیدم و رفتم یک صبحونه مختصر آماده کردم و مهسا هم از حموم اومد و با حوله نشسته بود ، کمی لای حولش باز شد و سینه های قشنگش پیدا بود ، مونا همونطور که صبحونه میخورد کمی با تعجب به سینه های مهسا نگاه کرد ولی چیزی نگفت.به مهسا گفتم زودباش تنبل !!! آماده شو باید بریم....ببین مونا آماده است.. تو هنوز لخت اینجا نشستی.با این صحبتهام میخواستم جو خونه رو با شوخی و خنده ، خوشایند نگهدارم و مونا رو هم از نظر ذهنی آماده کرده باشم.مهسا رفت آماده شد و مونا هم آماده شد و من اول مونا رو رسوندم دم در مدرسه اشون و بعد هم مهسا رو بردم دم مدرسه پیاده کردم و بهشون گفتم خودم ظهر میام دنبالتون.امروز پنج شنبه بود و شنبه هم به یک مناسبتی تعطیل بود برنامه ام رو ردیف کردم و ظهر از سر کار اومدم دنبال مونا و بعد هم رفتم سراغ مهسا و سوارشون کردم و گفتم : رسیدیم خونه سریع آماده بشید و وسایلتون رو جمع کنید میریم شمال.اداره که بودم از یکی از دوستان کلید ویلاش رو گرفته بودم که یک جای دنج و قشنگ با تمام امکانات بود و تو ویلاش استخر و سونا و همه تجهیزات رو هم داشت ، قبلاً یک بار با خودشون رفته بودیم.بچه ها با خوشحالی وسایلشون رو آماده کردند و حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که راه افتادیم به سمت چالوس و ساعت 7 بود که به نمک آبرود رسیدیم از نمک آبرود که رد بشی یک جاده به سمت جنگل میره ، یک تابلو سر راه نوشته شهرک دریانوردان ولی تو اون جاده چند تا شهرک ویلائی هستش ، یکی از این شهرکها که حدود 10 تا ویلا داره و خود شهرک هم زمین تنیس و بسکتبال و وسایل بازی بچه ها و خلاصه امکانات شهرک خیلی خوبه همه ویلا ها هم بزرگ و داخلشون که تقریباً به یک سبک ساخته شدند دارای استخر و سونا و جکوزی داخل خود ویلا هستند. محدوده شهرک هم نگهبان داره و هر کسی نمیتونه وارد شهرک بشه ، به همین دلیل هم جای بسیار امن و خوبی هستش ، حتی تو شهرک بیشتر اوقات خانومها و دخترها بدون مانتو و روسری می گردند و برای ورزش در زمین تنیس یا بسکتبال با لباسهای راحت میان. ویلاهای داخل شهرک با دیوارهایی از شمشاد از همدیگه جدا هستند. بگذریم ؛ به در شهرک رسیدیم و بعد از آشنائی دادن و اسم صاحب ویلا رو گفتن و نامه ای که دوستم داده بود تا نگهبان شهرک اجازه بده وارد شهرک بشیم ، نگهبان در شهرک رو باز کرد و ما هم وارد شهرک شدیم و رفتیم سمت ویلا. زمستون رو به اتمام بود و با وجودی که شبها خیلی سرد میشد ، هوا خیلی خوب بود ، داخل ویلا شدیم و من شوفاژ رو طبق دستور العملی که دوستم گفته بود روشن کردم و بعد پمپ آب رو زدم تا آب بعد از گرم شدن ، استخر رو که در طبقه زیرین ساختمون بود ، پر کنه همینطور طرز کار کردن دستگاههای مربوط به سونا و جکوزی رو برام نوشته بود.داخل ویلا در طبه همکف که ورودی بود یک سالن پذیرائی بسیار بزرگ و قشنگ با یک دست مبل و راحتی قرار داشت که یک تلویزیون پلاسما به دیوار نصب بود و سیستم سینمای خانگی هم در زیرش خودنمائی میکرد همینطور رسیور ماهواره هم اونجا بود ، در سمت دیگه پذیرائی هم یک آشپزخونه اوپن با تمام امکانات قرار داشت و در کنار اوپن یک سکوی دیگه هم که بعنوان بار (محل سرو مشروب ) استفاده میشد قرار داشت. ویلا بصورت سوبلکس ساخته شده بود با پله هائی بشکل مارپیچ و بسیار زیبا که از نزدیک درب ورودی به طبقه های بالا می رفت طبقه دوم دارای چهار تا اتاق خواب با تمام امکانات از قبیل سرویس کامل حمام و دستشوئی و یک بار کوچک با یک یخچال کوچک بود. وقتی به طبقه سوم می رفتی یک اتاق خواب بسیار بزرگ و زیبا قرار داشت که میشد از اونجا تمام شهرک و جنگل و حتی دریا رو تماشا کرد یعنی از سه طرف پنجره داشت و کنار ورودی این اتاق خواب یک سرویس حمام و دستشوئی بزرگ با یک آشپزخونه کوچک یا همون بار بودش ، خلاصه یک ویلای لوکس و کامل بود که واقعاً قشنگ طراحی و تزئین شده بود ، در ضمن باید بگم دوستم (همکارم ) چون پدر و مادرش رو از دست داده بود و تمام ثروتشون به همکارم که تنها فرزندشون بوده رسیده بود و با ارثی که بهش رسیده بود چندین سال پیش تونسته بود اینجا زمین بخره و طبق طراحی مهندسینی که طرح تمام ویلاهای این شهرک رو ریخته بودند همچین ویلائی بسازه.در اتاق خوابها قفل بود و با وجودیکه کلید تمام در ها رو داده بود من گفتم فقط در اتاق خواب طبقه سوم بازه ، دوست داشتم با مهسا و مونا تو یک اتاق خواب بخوابیم برای همین هم اون اتاق رو انتخاب کردم و وسایلمون رو بردیم تو اون اتاق. یک نگاهی به یخچال و آشپزخونه بالا و پائین انداختم و دیدم تقریبا همه چی جوره ، فقط باید می رفتیم شهر و یک چیزهایی برای خوردن می خریدیم ، چون از نظر نوشیدنی هیچ چی کم نبود.بچه ها که خبر نداشتند جائی که میاییم استخر هست ، چون زمستون بود با خودشون مایو نیاورده بودند.ادامه دارد...


    7

    بچه ها که خبر نداشتند جائی که میاییم استخر هست ، چون زمستون بود با خودشون مایو نیاورده بودند.همه تو پذیرائی نشسته بودیم و داشتیم تو کانالهای ماهواره گشت میزدیم ، همکارم که هنوز بچه نداشت هیچکدوم از کانالها رو قفل نکرده بود برای همین در حالی که تو کانالها گشت میزدیم چند تا از کانالهای سکسی هم اومد که زود رد شدم بعد رو به مهسا یک چشمک زدم و گفتم : من میرم تا شهر یک سری وسایل بخرم و بیام شما می مونید یا میایید ؟مهسا که خوب منظورم رو فهمیده بود گفت : من و مونا میمونیم.من سریع بلند شدم و رفتم چالوس و مقداری خرید کردم و یک زنگ به مهسا زدم گفتم : شماها چی میخورین ، میخواهم شام بگیرم چیزهائی که خریدم رو فردا برای خوردن آماده می کنیم.مهسا گفت : من یک ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده و مخلفات میخورم.... بعد از کمی مکث ، گفت : مونا هم همینطور ، اصلاً بابا هرچی دوست داری بگیر.گفتم : مهسا جون ، فکر کنم کمی طول بکشه ، شما تنهایید ناراحت نباشین. در رو هم به رو هیچ کس باز نکنین ، من خودم کلید دارم.
    بعد از گرفتن وسایل و شام راه افتادم ، به ویلا که رسیدم. آروم در رو باز کردم دیدم داخل پذیرائی کسی نیست وسایل رو تو آشپزخونه گذاشتم و جابجاشون کردم و شام رو برداشتم و رفتم سمت اتاق خواب طبقه سوم. داخل اتاق خواب کسی نبود کمی تعجب کرده بودم که بچه ها کجا هستند ، دیدم در حموم بسته ایت و صدای آب میاد ، فهمیدم که با هم رفتن حموم ، من هم رو اوپن آشپزخونه وسایل شام رو چیدم و بعد از عوض کردن لباسهام ، درب حموم رو باز کردم و دیدم مهسا و مونا تو وان دارند همدیگه رو میشورند و مونا داره به سینه های مهسا دست میکشه.گفتم : بچه ها زود بیایین بیرون ، شام سرد میشه.مونا با دیدن من از جاش پاشد و گفت : مهسا گفت بیایم حموم.گفتم : عیب نداره بابا ، خوب کاری کردین. بعد از شام هم با هم میریم سونا.در رو بستم و اومدم دم اوپن. چند دقیقه بعد هم مهسا و مونا در حالی که حوله تنشون بود اومدن دور اوپن نشستن و با هم غذا خوردیم.گفتم : دیگه نمیخواهد لباس بپوشین یا همین حوله که تنتونه برین زیرزمین ، استخر و سونا رو آماده کردم.بچه ها با هم گفتن : ما مایو نیاوردیم.گفتم : بدون مایو نمیشه ؟؟؟؟ برید پایین من هم بدون مایو میام.مهسا که خوب منظورم رو فهمیده بود به مونا گفت: بریم تا بابا هم بیاد.من هم رفتم حوله برداشتم و از آشپزخونه تو پذیرائی هم چند تا نوشیدنی و چند تا هم آبجو برداشتم و رفتم پایین از در که وارد میشدی ، اول یک استخر کوچیک بود شاید حدود 15متر طولش بود و 7 یا 8 متر هم عرض داشت و کنار عرضش هم چند تا تخت پلاستیکی مخصوص استخر قرار داشت و بعد از استخر هم یک میز گرد پلاستیکی با چهار تا صندلی دورش بود بعد از اون هم یک سونا خشک و یک سونا بخار تقریباً هر دوشون 2×3 بود که جلوی سونا خشک یک جکوزی گرد کوچیک بود و اونطرف جلوی سونا بخار هم دو تا دوش قرار داشت.از روی استخر بخاطر گرم بودن آب ، بخار کمی بلند میشد و بچه ها هم حوله هاشون رو به جالباسی کنار در آویزون کرده بودند و تو کم عمق استخر داشتند با هم بازی و شوخی میکردن ، معلوم بود از یک موضوعی سرحالند من هم حوله ام رو کنار حوله بچه ها آویزون کردم و رفتم و وسایلی که آورده بودم رو روی میز گذاشتم و برگشتم جلو و شروع کردم لباسهام رو در آوردن. لخت که شدم با یک شیرجه پریدم تو آب و رفتم زیر پای مونا و سرم رو لای پای مونا کردم ومونا رو قلموشم گرفتم و بلنئد شدم تو استخر ایستادم ، مهسا که تا سینه هاش تو آب بود خندید و مونا هم محکم سر من رو گرفته بود که نیفته و خودش رو به من فشار میداد کوس کوچولو دختر کوچولوم به گردنم مالیده میشد و داشت منرو تحریک می کرد. بعد از چند لحظه مونا رو بلند کردم و خودش از عقب پرید تو آب.به مهسا گفتم : مواظب مونا باش تا من جکوزی و سونا رو روشن کنم و بعد از استخر خارج شدم.هوای محوطه استخر گرم شده بود و من هم با همون وضعیت ، رفتم سراغ کلیدهای کنترل سونا و جکوزی بعد از روشن کردن و تنظیم درجه حرارت اونها برگشتم تو آب تا پیش بچه ها باشم. بعد از کمی شنا کردن و بازی با بچه ها.گفتم : من خسته شدم رو تخت دراز میکشم ، کدومتون منو ماساژ میدید؟مونا گفت : من ماساژت میدم بابا.من که لخت بودم با یک حوله کوچیک تنم رو کمی خشک کردم و روی یکی از تختها به پشت خوابیدم ، کیرم تقریباً خوابیده بود و مونا هم اومد بیرون و اومد پیشم نشست.گفتم : مونا جون از پاهام شروع کن.اونهم شروع کرد با اون دستهای ظریفش ساق پام و بعد هم رونهام رو دست کشیدن و ماساژ دادن ( من خودم ماساژدادن رو بهشون یاد داده بودم و گفته بودم که چطوری و با فشار های کجای بدن ماساژ رو انجام بدن ) من که از دست کشیدن مونا روی بدنم داشتم تحریک میشدم همونطور جلو چشم مونا کیرم داشت راست میشدو میرفت رو به بالا بایسته ، مهسا داشت از استخر خارج میشد و ما رو تماشا می کرد ، اونهم اومد و بعد از اینکه کمب بدنش رو خشک کرد رو تخت بغل دراز کشید ، موهای کوسش رو کاملاً تراشیده بود ، کیرم حسابی راست شده بود و مونا داشت بهش نزدیک میشد.گفتم : مونا جون بلدی (اشاره به کیرم کردم ) ماساژش بدی ؟مهسا گفت : من میام ماساژش میدم.گفتم : پس بریم تو سونا بخار من دراز می کشم ، شما ماساژم بدین.بلند شدم که راه بیفتم ، مونا داشت جلوتر می رفت. دست مهسا رو گرفتم و بلندش کردم.مونا رو صدا زدم گفتم : قبلش بشین آب میوه بخور. با مهسا رفتیم سر میز نشستیم و من آبجو رو باز کردم و مهیا و مونا هم آب میوه هاشونرو خوردند و مونا که خیلی عجله داشت زود رفت تو (سونا بخار).به مهسا گفتم : کِی موهاشو زدی (اشاره به کوسش) ناقلا.مهسا گفت : وقتی رفتی شهر ما چند تا کانال سکسی دیدیم و تحریک شدیم ، با مونا رفتیم حموم ، همون موقع با تیغ سفیدش کردم.ادامه دارد...

  4. #4

    آموزش سكس به دخترهام - یازده قسمت

    8

    بلند شدم و مهسا هم پشت سرم به طرف سونا اومد و رفتیم داخل ، من روی سکویی که بود به پشت دراز کشیدم ، بخار همه جا رو گرفته بود و گرمای خوبی داشت ، مهسا اومد و مشغول ماساژ دادن شد و اول از کمر و شکمم شروع کرد و مونا هم داشت شونه هام رو میمالید. مونا بالای سرم نشسته بود و رو صورتم خم شده بود و داشت شونه ها و گردن و سینه هام رو میمالید و مهسا هم روی رونهای پام نشسته بود و بعد از ماساژ کمرم شروع کرد کیرم رو ماساژ دادن و به اصطلاح دیگه داشت برام جلق میزد ، درضمن داشت کوسش رو به پام میمالید ، مونا که داشت مهسا رو تماشا میکرد و سرو سینه اش روی صورتم بود ، سینه هاش رو که هنوز برجستگیش خیلی کوچیک بود بوسیدم و کمی هم دستهام رو بهش مالیدم و بعد گفتم بزارید کمی بلند شوم.مهسا از روی پاهام بلند شد ، سینه هاش حسابی سفت شده بود ، من روی سکو نشستم و مونا و مهسا رو بغل کردم و گفتم : متشکرم بچه ها، خیلی خوب بود ، حالا من میخواهم ماساژتون بدم. ولی باید یکی یکی بخوابید تا ماساژ بدم ، روبه مونا گفتم: بخواب.مونا هم به پشت خوابید. من از پاهاش شروع به ماساژ دادن و مهسا هم از شونه و سینه هاش.به مهسا گفتم : بیشتر سینه هاش رو بمال بزار خوب کِیف کنه.مهسا که منظورم رو فهمیده بود شروع کرد با سینه های خیلی کوچیک مونا بازی کردن ، مونا با وجودیکه هنوز سنش کمه ولی چشمهاش رو بسته بود و مشخص بود داره لذت می بره من بعد از اینکه پاهاش رو کمی ماساژ دادم به اون کوس کوچولوی بدون موی مونا رسیدم و به آرومی با انگشتهام شروع کردم دور کوس و پیشانی کوسش رو به آرومی دست کشیدن طوری که حسابی خوشش بیاد بعد آروم شروع کردم لبه های کوسش رو که هنوز حتی بیرون نیومده با انگشتهام نوازش کردن ، مونا که حسابی داشت لذت می برد پاهاش رو تا جایی که میتونست از هم باز کرده بود به آرومی انتهای کوسش که به باسنش میرسه رو دست میکشیدم و حتی با باسن کوچولوش بازی می کردم ، مهسا هم دیگه داشت سینه های مونا رو میبوسید و می مکید و می لیسید ، مونا حسابی لذت می برد ولی نتونست ارضاء کامل بشه ، یعنی هنوز بلوغش کامل نشده ولی دیگه خسته شده بود و بدنهامون حسابی عرق کرده بود ( طوری درجه حرارت سونا رو تنظیم کرده بودم که بیش از 60 درجه نشه ).مهسا گفت : دیگه نوبت منه و دست مونا رو گرفت و بلندش کرد.به مونا گفتم : خستگیت در رفت ؟؟؟مونا گفت : یک جوری بود ، نمیدونم چه جوری شد ، ولی خوب بود.گفتم : مونا همون کاهائی که مهسا کرد براش بکن.مهسا به پشت دراز کشیده بود و مونا بالای سرش نشست و اول شونه ها و گردن و بعد هم سینه های قشنگ و سفت مهسا رو ماساژ داد ، من هم که از ساق پای مهسا شروع کردم به بالا اومدن و همینطور که ماساژش میدادم به کوسش که مثل بلور داشت میدرخشید نزدیک شده بودم و مونا هم داشت سینه های مهسا رو ماساژ میداد.گفتم : مونا ، مثل مهسا (منظورم این بود که سینه های مهسا رو ببوسه و براش بلیسه ) مونا هم شروع کرد نوک سینه های مهسا رو به دهنش فرو کردن ولی نمیدونست چیکار کنه.گفتم : مونا آروم بوس کن و میک بزن ، بزار مهسا کِیف کنه.مونا هم داشت کاری که گفته بودم انجام میداد و در حقیقت خواهرش رو حسابی تحریک می کرد و براش یک تجربه جدید بود. من هم کوس مهسا رو کمی با دست مالیدم و بعد پاهای مهسا رو حسابی باز کردم و لبه های کوسش رو براش میمالیدم ، یک کم هم چوچولش رو ماساژ دادم و انگشتم رو به روی درز بین لبهای کوسش می کشیدم ، میدونستم مهسا داره حسابی لذت می بره ، برای همین هم رفتم بین پاهای مهسا و صورتم رو به کوسش نزدیک کردم و شروع کردم به لیسیدن کوس دخترم. با شروع لیسیدن من مهسا که دیگه نمیتونست آروم باشه صدای آآآآآآآه و اوووووووهش در اومده بود و صداش تو اون محوطه کوچیک سونا پرشده بود یک کم که لیسیدم و زبونم رو داخل کوسش کردم و چوچولش رو با نوک زبونم لیس زدم ، پاهاش رو به سرم فشار داد و با دستهاش سر منو به کوسش فشار می داد و با تکانهای شدیدی که به کمرش داد کاملاً ارضاء شد و دهن منرو با آب کوسش پر کرد من هم که کیرم داشت از بزرگی میترکید ، خیلی به خودم فشار آوردم که چیزی نگم ولی گفتم : مهسا جون برگرد تا پشتت رو ماساژ بدم اونهم پاشد و کف سونا به شکم دراز کشید و من به مونا گفتم بخواب جلو صورت مهسا ، بعد من رفتم و شکل خوابیدن رو میزون کردم ، مونا پاهاش رو دو طرف سر مهسا کاملا باز کرده بود و به پشت خوابیده بود و مهسا میتونست کوس ظریف مونا رو بلیسه ، من هم رفتم پشت مونا و رو پاهاش نشستم و اول کمی کپلهای مهسا رو مالیدم و بهد کیرم رو لای شکاف کپلهاش مالیدم با دست هم داشتم اون کپلها رو ماساژ میدادم ، بدنهامون حسابی خیس عرق بود و من کمی با سوراخ کون مهسا بازی کردم و انگشتم رو فرو می کردم توش و در می آوردم. مونا چشمهاش رو بسته بود و درحالی که مهسا داشت براش کوس کوچولوش رو میلیسید حسابی داشت حال می کرد و با اینکه هنوز نمیتونست کاملاً ارضاء بشه خیلی بهش حال داده بود من هم آروم سر کیرم رو دم سوراخ کون مهسا گذاشتم و کمی فشار دادم ، میدونستم که مهسا تا حالا از کون تجربه نداشته و سوراخش خیلی تنگه برای همین نمیخواستم که خیلی آزارش بدم ، و فقط تا همون کلاهک کیرم که فرو رفته بود بیشتر بهش فشار نیاوردم و کیرم رو بیرون کشیدم و بعد لای رونهای مهسا گذاشتم و چند بار عقب و جلو کردم و دیگه داشتم ارضاء میشدم کیرم رو از لای پای مهسا در آوردم و دوباره لای شکاف کپلهاش گذاشتم و با دستهام کپلهاش رو به هم فشار میدادم تا بیشتر حال کنم ، بعد از چند بار عقب و جلو کردن کیرم اونجا ، آب کیرم مثل یک آتشفشان فوران کرد و به روی کمر و پشت مهسا پاشیده شد.مهسا که فهمید من ارضاء شدم چند تا لیس کوچولوی دیگه به کوس مونا زد و گفت : مرسی باباجون !!! خستگی ما که در رفت.من که هنوز رو پشت مهسا ولو بودم بادستم آب کیرم رو رو پشت مهسا مالیدم و بلند شدم و گفم: بچه ها دیگه باید بریم بیرون.مهسا و مونا هم که خیلی لذت برده بودند به آرومی از جاهاشون بلند شدند و با هم اومدیو بیرون و زیر دوشهای جلوی سونا خودمون رو شستیم و و آب کشیدیم.ساعت تو استخر داشت عدد 1 رو نشون میداد و من با دستم به ساعت اشاره کردم.گفتم : بچه ها امشب دیگه بسته. باید بریم بخوابیم ، دیگه دیر وقته.حوله هامون رو پوشیدیم و به بچه ها گفتم شما ها برید تا من اینها رو خاموش کنم و بیام. بچه ها رفتند و من هم فقط پمپ ها رو خاموش کردم و درجه های سونا و جکوزی رو هم حسابی کم کردم ( می خواستم هر وقت خواستیم سریع گرم بشه ) ، بعد رفتم بالا ، مهسا و مونا داخل پذیرائی نشسته بودند و تلویریون و ماهواره رو روشن کرده بودند و داشتند تو کانالهاش چرخ میزدند.با خنده گفتم : پاشید ، پاشید.... باید بخوابید ، دیگه دیره.بعد کنترلها رو گرفتم و خاموش کردم و مهسا و مونا هم به سمت اتاق خواب طبقه سوم راه افتادند.ادامه دارد...


    9

    بعد کنترلها رو گرفتم و خاموش کردم و مهسا و مونا هم به سمت اتاق خواب طبقه سوم راه افتادند.من فقط یک شورت پوشیدم و مهسا هم فقط یک شورت پوشیده بود ، مونا هم یک لباس راحت یک سره پوشید و هر سه کنار هم رو تخت دراز کشیدیم. من وسط خوابیده بودم و دخترهام هم سرشون رو بازو و سینه من بود و خوابیدند.حسابی خوابمون برده بود ، هنوز صبح زود بود که بیدار شدم ، آخه بدلیل اینکه هر روز صبح زود باید سر کار میرفتم ، عادت داشتم که صبح زود بیدار بشم. مونا غلطیده بود و به بغل خوابیده بود ، پشتش به من بود و پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود که با اینکار کون قشنگ کوچیکش از پشت به سمت عقب اومده بود و حالت قشنگی رو ایجاد کرده بود. ولی مهسا که هنوز سرش رو بازوی من بود طاق باز خوابش برده بود و کمی هم پاهاش رو باز کرده بود سینه های زیباش از دوطرف به سمت بیرون متمایل شده بود و هر کسی رو به هوس می انداخت ، به آرومی به سمت مهسا به پهلو شدم و سعی کردم به آرومی دستم رو از زیر سرش بیرون بیارم ، برای اینکار مجبور شدم کمی سرش رو با بازوم به سمت بالا بیارم و روی سینه هاش خم بشم تا بتونم با دست دیگم سرش رو نگهدارم و بازوم رو از زیر سرش آزاد کنم ، با اینکارم سینه های قشنگ مهسا به سینه های من مالیده شد و منرو دوباره تحریک می کرد، خودم رو کمی به پایینتر هل دادم تا دهنم رو بروی سینه های مهسا قرار بگیره ، به آرومی و با احتیاط با نوک زبونم شروع به لیسیدن نوک قهوه ای رنگ سینه مهسا کردم ، نمیدونم مهسا بیدار شده بود و خودش رو به خواب زده بود یا واقعاً خواب بود ، ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد. کاملاً خودش رو در اختیارم گذاشته بود. با احتیاط و خیلی آروم دستم رو به روی شکمش می کشیدم و با نوک زبونم نوک سینه هاش رو لیس میزدم ، یواش یواش سینه هاش سفت و روبه بالا شده بود دستم رو کم کم پایین میبردم و همینطور که به آرومی ماساژ میدادم به شورتش رسیدم. دستم رو داخل شورتش کرده بودم و برجستگی بالای کوسش که من پیشانی کوس میگم میمالیدم و سپس شروع به مالیدن برامدگیهای کنار لبهای کوسش کردم که من اونها لُپ های کوس میگم. احساس خیلی خوبی بهم میداد و میدونستم اینکار برای هر زن یا دختری دلپذیر و تحریک کننده هست ، همینطور که پیشانی و لُپ های کوس مهسا رو میمالیدم ، نوک سینه هاش رو هم می مکیدم. واقعاً که خوشمزه بود. مهسا که داشت لذت می برد و بیدار شده بود ولی چشمهاش رو بسته نگهداشته بود ، دستشش رو به روی شکمم می مالید. با اینکارش متوجه بیدار بودنش شدم و کمی سرعت ماساژ و خوردنم رو زیادتر کردم ، حالا دیگه داشتم با لبه های کوس و چوچولش بازی می کردم و مهسا هم نفس نفس می زد و با دست دیگش داشت سینه های خودش رو ماساژ میداد ، کیرم حسابی بزرگ و کلفت شده بود. به آرومی بلند شدم و شورتم رو در آوردم ، برگشتم و پاهام رو دو طرف سر مهسا گذاشتم ، طوری که کیرم جلو دهنش قرار بگیره و اینطرف هم با دست خودم شورتش رو از پاش بیرون کشیدم و پاهاش رو از هم کاملاً باز کردم و صورتم رو به کوسش نزدیک کردم. کیرم رو تو دهنش کرده بود و داشت با آشتها اونو میک میزد و با یکی از دستاش با تخمهام بازی می کرد و با دست دیگش هم داشت سینه های خودش رو می مالید ، اینطرف هم من دستهام رو به دور رون و کپلهاش برده بودم و همینطور که با نوک زبون چوچولش رو تحریک می کردم با انگشتهام هم سوراخ کونش رو برای خودم آماده می کردم ، کوسش حسابی آب انداخته بود و با آب کوس خودش انگشتم رو خیس می کردم و تو سوراخ کونش می کردم و در می آوردم با اینکارم کمی دردش می اومد و جیغهای کوچیک شهوتناکی می زد. و گاهی هم از درد گازهای کوچولوئی از کیرم می گرفت صدای آآآآآآآه و اووووخ های شهوتناک مهسا اتاق رو پر کرده بود.مونا هم که با این صداها بیدار شده بود نگاهی به من و مهسا انداخت و وقتی ما رو در این حالت دید گفت: باباجون ، چی کار می کنید ؟؟؟؟؟؟؟سرم رو از کوس مهسا بلند کرده بودم و نیم خیز شده بودم ولی همچنان مهسا داشت برام ساک میزد یواش یواش داشت تو اینکار وارد می شد ، تو اون لحظه کلی به مغزم فشار آوردم تا جمله یا کلمه ای بگم که مونا این موضوع رو درک کنه و بفهمه ، بالاخره با کمی مکث گفتم : مونا جون ، بیدار شدی !! تو دیگه بزرگ شدی باید بدونی که ، این کاری که ما می کنیم بهترین تفریح بزرگتر هاست. باید به تو هم این کار رو یاد بدم تا بدونی با کی و کجا و چطوری میتونی اینکارو بکنی ، حالا هم میتونی اون لباست رو در بیاری تا بهت بگم چیکار باید بکنی.مونا هم لباسش رو درآورد و به ما نزدیک شد ، من از روی مهسا بلند شدم و مهسا هم نیم خیز شده بود ، خوب حال کردنش نصفه کاره مونده بود و این برای یک زن یا دختر خیلی آزار دهنده هست ، برای همین با اشاره به کوس مونا، گفتم : موناجون ، اون کوست رو ببر جلو دهن مهسا.من هم لای پاهای مهسا نشستم و پاهاش رو باز کردم و رو به مونا گفتم : ببین من هم کوس مهسا رو می خورم.بعد شروع کردم به خوردن کوس مهسا ، اشتهام داشت زیاد و زیادتر میشد و با انگشتهام هم همینطور داشتم با سوراخ کون مهسا بازی می کردم و دیگه تونسته بودم یک انگشتم رو تا ته تو کون مهسا بکنم و داشتم با زبونم داخل کوس مهسا رو می لیسیدم و با نوک دماغم با چوچولش بازی می کردم ، مهسا هم داشت کوس مونا رو می خورد و براش لیس می زد ، مونا هم داشت تند تند نفس می کشید و این نشون میداد که داره خیلی لذت می بره و شاید این اولین باری بوده که داشت از دختر بودنش نهایت لذت رو می برد ، چون شب گذشته این حالت امروز بهش دست نداده بود ، داشتم سوراخ کون مهسا رو با دو انگشتم امتحان می کردم و سعی می کردم انگشتهای بیشتری رو تو سوراخ کون مهسا فرو کنم تا سوراخ کونش آماده بشه ، آخه بعد از چند روز که با بچه هام حال می کردم خیلی هوس کرده بودم که کیرم رو داخل کون مهسا بکنم. مهسا حسابی داشت از کارم لذت می برد و مونا رو از روی صورتش کنار زد و با سر و صدای زیادی به اورگاسم رسید و بازم دهن منو پر از آب کرد و من هم برای اینکه بتونم لذتش رو کامل کنم به آرومی کوسش رو می لیسیدم تا لذتش تکمیل بشه.رو به مونا گفتم : دیدی خواهرت چقدر لذت برد حالا به پشت بخواب تا مهسا بتونه کوست رو بلیسه ، تا تو هم لذت ببری.ادامه دارد...


    10

    رو به مهسا گفتم : مهسا جون برگرد و براش بخور.یک بالشت بزرگ رو طوری زیر شکم مهسا گذاشتم که کونش به سمت بالا بیاد و سرش رو کوس مونا باشه ، مونا هم که پاهاش رو از هم باز کرده بود و مهسا داشت کوس کوچولوی مونا رو می لیسید و مونا هم چشمهاش رو بسته بود تا لذت بیشتری ببره ، مهسا فهمیده بود که میخواهم کیرم رو تو سوراخ کونش بکنم و تمام این کارهائی رو که داشتم انجام میدادم برای این بود که درد کمتری بکشه.از روی میز کنار تخت یک کرم نیوا پیدا کردم و با انگشتم حسابی به سوراخ کون مهسا کرم مالیدم و سر کیر و دور کیرم رو با اون حسابی چرب کردم ، خوب کیر من خیلی کلفت بود و کون مهسا هم تا حالا به خودش کیر ندیده بود ، سر کیرم رو با سوراخ کونش میزون کردم و به آرومی هل دادم تو ، کیرم لیز خورد و تا کلاهک وارد کون مهسا شده بود ، میدونستم که اینکار ممکنه خیلی درد داشته باشه برای همین به مهسا گفتم : کونت رو شل کن و هیچ کاری نکن. دوباره یک کم دیگه فشار آوردم ، کیر کلفت و بزرگ من تا نصفه تو رفته بود.مهسا گفت : باباجون ، درد داره ، ولی من تحمل می کنم.مونا از اون زیر گفت : چی درد داره ؟؟ اینکه (منظورش لیسیدن بود) اصلاً درد نداره خیلی هم خوبه ، من دوست دارم.همونطور که داشتم بیشتر فشار میاوردم تا کیرم تا ته داخل کون مهسا بشه ، گفتم : آره بابائی خیلی خوبه.همین موقع بود که مهسا یک آآآآآآآآآآآخ گفت و من مکث کردم که دردش ساکت بشه.گفتم : مهسا جون ، خوشمزه است ؟؟ (منظورم کیرم بود که تو کونش فرو رفته بود) مهسا گفت : خوبه ، خییییییییلی خوبه !!!!!مونا که فکر می کرد داریم از کوس اون صحبت می کنیم ، گفت : آره مهسا جون خیلی خوبه !!!!!مهسا داشت کوس مونا رو لیس می زد و من هم به آرومی شروع کردم به عقب و جلو کردن کیرم ، همینطور آروم تو کون مهسا تلمبه می زدم و با هر فشاری که من می آوردم مهسا یک لیسی به کوس مونا می زد. حالت ریتمیک قشنگی داشتیم ، یواش یواش سرعتم رو بیشتر کردم و داشتم تندتر تلمبه می زدم ، دیگه می خواست آبم بیاد که کیرم رو از کون مهسا بیرون کشیدم و مهسا رو برگردوندم و تمام آب کیرم رو روی سینه های قشنگش پاشیدم بعد به مونا گفتم : بیا ، دستهای مونا رو گرفتم و با دستهای مونا آب کیرم رو روی سینه های مهسا پخش کردم ، با اینکار می خواستم مونا هم با سینه های مهسا بازی کرده باشه هم آب کیرم رو رو سینه های مهسا ماساژ داده باشه.دست دیگه مونا رو گرفتم و به طرف کیرم بردم و گفتم : بیا با دستت ماساژش بده... بعد با اشاره به کوسش گفتم همونطور که اون اسمش کوسه این هم کیره.مونا گفت : میدونم مال مردها اسمش کیره و مال زنها اسمش کوس. بچه ها تو مدرسه گاهی ازش حرف می زنند.گفتم : خوب تعریف کن چی می گند؟مونا گفت : یکی از دوستهام می گفت یک روز وقتی باباش با مامانش تو اتاقشون بودن از لای در دیده که دارن مال همدیگه رو ماساژ میدن و بعد هم رو باباش رو مامانش خوابیده و بعد هم همدیگه رو می بوسیدند و به بالا و پایین تکون می خوردند و بعد از مدتی هم با صدای آه و ناله دوباره بی حرکت کنار هم خوابیدند.گفتم : مونا جون ، این چیزی که دوستت تعریف کرده کاری هستش که همیشه زن و شوهرها انجام میدن و به اینکار سکس میگن و این همون تفریحی هستش که بهت گفتم باید یاد بگیری.بابای دوست تو داشته با مامان دوستت سکس انجام میداده ، یعنی داشتن با هم تفریح می کردن تا از همدیگه لذت ببرن. این تفریح یعنی لذت بردن از همدیگه.بعد گفتم : خوب دیگه پاشید دخترها باید بریم صبحونه بخوریم.ساعت حدود 8 صبح بود و گفتم : پاشین بریم حموم و دوش بگیریم. بعد با هم بریم بیرون صبحونه بخوریم.اون روز همش مونا در مورد سکس سوال می کرد و من هم سعی می کردم طوری که خوب بفهمه به سوالاش جواب بدم. سعی می کردم بهش بفهمونم که سکس از جلو فقط مال زن و شوهر ها هستش و تا وقتی دختری ازدواج نکرده نباید از جلو سکس کنه.مهسا که از بعد از حموم تا غروب خیلی کم حرف زده بود ، کمی ناراحت به نظر می رسید. من که بخاطر ناراحت بودن مهسا (فکر می کردم ناراحتیش از اینه که من اونو از کون کرده بودم) ناراحت بودم و میخواستم بفهمم ناراحتی مهسا از چی هست ؟؟؟تو یک موقعیت که بدست آوردم به مهسا گفتم : چیه ؟ چی شده ؟ صبح تا حالا پکری ؟ از دست من ناراحتی ؟ ببخشین... صبح خیلی اذیتت کردم؟مهسا گفت : نه اصلاً اذیت نشدم ، خیلی هم خوب بود.گفتم : پس چرا اینقدر ناراحتی ؟مهسا گفت : آخه امروز فرهاد زنگ زد و با من دعوا کرد که چرا بی خبر اومدیم مسافرت ، و من بهش خبر ندادم ، من هم کلی باهاش دعوا کردم و گفتم به تو مربوط نیست و الان هم موبایلم رو خاموش کردم که بهم زنگ نزنه. دیگه نمیخواهم ببینمش. مهسا بغضش ترکیده بود و داشت گریه می کرد.سر مهسا رو روی سینم گذاشتم و گفتم : مهسا جون ، عزیز دلم ، دوستش داری یانه ؟گفت : نمیدونم ، ولی دیگه احساس خوبی بهش ندارم.گفتم : میخواهی باهاش دوست بمونی یا نه ؟گفت : اصلاً نمیدونم.گفتم : پس زود تصمیم گیری نکن ، فعلاً بگذار نتونه باهات تماس بگیره. الان هم اصلاً ناراحت نباش. تو یک دختر قوی و عاقلی هستی و بهتره که چند وقتی باهاش تماس نداشته باشی. اون موقع بیشتر قدرت رو میدونه ، و بیشتر به حرفت گوش میکنه ، خوب عزیزم.....ادامه دارد...


    قسمت 11 و پایانی

    مهسا کمی آروم شد و بعدش هم تو این چند شبی که بودیم خیلی بهش خوش گذشت و کاملاً تونسته بود که با سکس ، مونطوری که من میخواستم ، آشنا بشه. مونا هم همینطور چون یک شب که داشتیم یک سکس سه نفره می کردیم دیگه یاد گرفته بود که کیرم رو ماساژ بده و داشتند ساک زدن رو هم یاد می گرفتند.موضوع به اینصورت بود که شب قبل از برگشتمون بود و از سونا برگشته بودیم تو رختخواب و طبق معمول من وسط خوابیده بودم و دخترها هم دو طرف من بودند و با دست داشتیم بدن همدیگه رو می مالیدیم ، مهسا که ساک زدن رو خوب یاد گرفته بود ، رفته بود پایین و داشت برام ساک می زد و مونا هم صورتم رو می بوسید و داشت بوسه زدن و لب گرفتن رو یاد می گرفت ، همونطور که داشت از من لب می گرفت ، من شروع به بوسه های کوچولو ازلبش به سمت گردنش رفتم و بعد هم برآمدگی های تازه سینه هاش رو بوسیدم و می لیسیدم هنوز سینه های مونا بزرگ نبودند و نوک بزرگ برای مکیدن نداشتند ولی همون برجستگی که بوجود اومده بود به نظر می رسید که داره مونا رو به بلوغ جنسی نزدیک میکنه ، من هم می خواستم کاری کنم که هرچه زودتر مونا به بلوغ جنسی برسه و از این حالتها بتونه لذت کاملتری ببره ، همینطور مشغول لیسیدن سینه هاش بودم و با این کارم مونا خیلی احساس لذت می کرد این رو از حرکاتش میشد فهمید ، مهسا هم که داشت برام ساک میزد.مهسا رو صدا زدم و گفتم : مهسا جون کاری که میکنی رو به مونا هم یاد بده.مهسا هم که سرش رو از روی کیرم بلند کرده بود گفت : چشم باباجون !!!!!مونا هم رفت پایین و سرش رو به سر مهسا نزدیک کرد و گفت : چیکار باید بکنم ؟؟مهسا گفت : خیلی راحته ، همونطور که بستنی مک میزنی یا میلیسی ، بیا کیر بابا رو هم همونطورر بخور.مونا که هنوز دهن کوچکی داشت لبهای قشنگش رو روی کلاهک کیرم گذاشت و سعی میکرد تا اونجایی که میتونه کیر بزرگ و کلفتم رو تو دهنش جابده و مک بزنه. هنوز خیلی ناوارد بود و نمیدونست کاملاً چه کاری بکنه ، ولی خیلی خوب این کارو داشت یاد می گرفت.مهسا گفت : مونا جون اینرو ساک زدن میگن.مونا گفت : خودم میدونم ، قبلاً شنیده بودم و به کارش ادامه داد.به آرومی سر مونا رو از روی کیرم بلند کردم و گفتم : بخواب. بعد هم خودم بلند شدم و کنار صورتش نشستم و کیرم رو به سمت دهنش نزدیک کردم و گفتم : حالا بخور ، بعد هم رو به مهسا گفتم : تو هم کوسش رو بخور. امروز میخواهم به مونا لذت بدیم. پس باید سعی کنیم مونا بهش حسابی خوش بگذره. مهسا که خوب منظورم رو میدونست ( میخواهم مونا رو برای سکس آماده کنم) رفت لای پای مونا و شروع به خوردن و لیسیدن کوس زیبا و کوچولو مونا کرد. مونا که صورتش به طرف من بود و داشت کیرم رو میخورد حسابی خسته شده بود بنابراین گفتم : مونا جون تو فقط دهنت رو دور کیرم نگهدار ، بقیه اش با من. از اون لحظه به بعد این من بودم که با عقب و جلو کردن کمرم کیرم رو تو دهن مونا عقب جلو میکردم تا حال بکنم. همینطور که کیرم رو تو دهن مونا میکردم ، با یکی از دستهام هم سینه هاش رو ماساژ میدادم ، مهسا هم اونقدر کوس مونا رو لیسیده بود که دهنش کف کرده بود ولی هنوز هم مونا نمیتونست به اورگاسم برسه ، ولی میدونستم که داره بینهایت لذت میبره و این خودش مبنائی هستش که بتونه زودتر بالغ بشه و اورگاسم رو تجربه کنه.دیگه داشت آبم میومد و میخواستم مونا هم مثل مهسا که شب گذشته مزه آب منرو چشیده بود اون هم آب کیرم رو بچشه و برای همین وقتی آب کیرم با فشار تو دهنش پاشید کیرم رو کشیدم بیرون و بقیه اش رو روسینه مونا ریختم. مونا اول خوشش نیومد ولی وقتی مهسا با دیدن این صحنه دست از کوس مونا کشید و اومد و آب کیری که رو سینه های مونا بود رو لیسید ، مونا هم از اون حالت خارج شد و آبی رو که تو دهنش بود رو کمی بیرون داد و کمی رو هم خورد و خلاصه هم ساک زدن و هم آب کیر خوردن رو یاد گرفت و دیگه از اینها ناراحت نمیشد.چند روز بعد از برگشتن به تهرون و موقعی که همینکارها رو تو خونه انجام میدادیم چون بچه ها عادت کرده بودند که شبها تو یک اتاق بخوابیم ، مونا تونست به اولین اورگاسم خودش برسه و از این به بعد لذت بیشتری از سکس خودش ببره.امیدوارم از این داستان لذت برده باشیدو خوشتون اومده باشه.

  5. #5

    آنا و الینا - شش قسمت

    1

    آنا و الینا از بچگی با هم بودن . در تمام مقاطع تحصیلی هم در کنار هم بوده وحتی با هم می رفتن کالج . شاید آنا اون وقتی که به سن بلوغ نرسیده بود زیاد در این اندیشه نبود که چرا وسط بدنش و محل ادرارش مثل دخترا صاف نیست و یک زائده پسرونه داره . با این حال چون اندام و فرم بدنیش به صورتی بود که به دخترا می خورد دخترونه می پوشید و در مدارس دخترونه تجصیل می کرد .. اونا خیلی به هم وابسته شدن . پس از رسیدن به سن بلوغ و تغییر ار گانیسم و جسمانی, گرایش خاصی رو نسبت به هم پیدا کرده بودند . کشور اونا روسیه همجنس بازی رو ممنوع کرده بود . ولی اونا یه حس عجیبی نسبت به هم داشتند . یک حس عاطفی که با هماغوشی لذت خاصی به اونا می داد . هیچوقت نمی تونستن تنها و دور از هم زندگی کنن واسه اونا رابطه و پیوند جنسی یک مسئله حل شده و آشکار بود . خونواده ها مخصوصا کاتیا مادر آنا و کریستینا مادر الینا با روابط نا مشروع اونا مخالف بودند ولی از اونجایی که اونا از بچگی با هم بوده به این سادگی ها نمی تونستن اونا رو از هم جدا کنن .
    کریستینا : الینا دخترم . من نمی تونم این وضع رو تحمل کنم . تو چند وقت دیگه باید از دواج کنی . اون وقت با این فکر و روش و رفتار چه طور می تونی خودت رو قانع کنی که همسر مردی شی . اصلا من خجالت می کشم که رفتار شما رو می بینم . این با اعتقادات مذهبی ما ساز گار نیست . اگه دولت بفهمه جرم داره ..
    -مادر چه جرمی ! شما اگه خوشت نمیاد ما چیکار کنیم . ما که بچه نیستیم . بزرگ شدیم . میریم کالج به سن قانونی رسیدیم .
    -ببین عزیزم . درسته که به سن قانونی رسیدید ولی این دلیل نمیشه که کارای غیر قانونی بکنین .
    -مادر آنا که مث من دختر نیست .
    -ولی یک مرد هم نیست . تازه اگه یک مرد هم بود درست نبود که با اون رابطه نا مشروع داشته باشی .
    -مادر تو اصلا احساسات منو درک نمی کنی . من و آنا همدیگه رو دوست داریم . می خواهیم با هم باشیم .
    -اصلا اشتباه کردم که اجازه دادم از بچگی این قدر به هم نزدیک باشین . هر روابط جنسی که با هم داشتین دیگه بسه . بیشتر از این آبروی ما رو نبرین . الان دو تا خواستگار داری .. من جواب اونا رو چی بدم . من برای خودم امید و آرزو ها دارم . پدرت هم همین طور . دوست داریم نوه مونو ببینیم . ولی تو اصلا قصد ازدواج نداری -مامان امید و آرزو های من چی ؟
    -دختر چرا می خوای زندگی خودت رو تباه کنی ؟ تا به کی می خوای به این وضع ادامه بدی . ؟
    -چه وضعی ؟ ! من که ایرادی درش نمی بینم .
    -سراسر ایراده .
    -مادر این بر خورد قرون وسطایی رو با من نداشته باش . زمین کرویه دور خورشید می گرده .
    -با تو بحث کردن فایده ای نداره . مردم مسخره مون می کنن . آخه تو اگه با یه پسر فقیر بی کس و کار رو هم می ریختی من این جور ناراحت نمی شدم .
    -مادر آنا خواهر زاده توست .
    -آره ولی اون یک دو جنسه هست . هم مرده هم زن .. نه مرده نه زن .. بچه نمی تونه بیاره .
    -آخه گناه اون چیه؟
    -گناه تو چیه ؟
    -مادر گناه من اینه که به اون دل بستم . که عاشقشم , که دوستش دارم که از بچگی بهش عادت کردم . همدیگه رو درک می کنیم . می دونیم از هم چی می خواهیم . از زندگی چی می خوایم . برای چی زنده هستیم . حتی قهر و آشتی ها مون لذت بخشه .. صدای نفس های همو می شناسیم . نه تنها روحمون یکیه گاه حس می کنیم که تن و بدنمون هم یکی میشه .
    -الینا تو یه چیزت میشه ؟ به قول قدیمیا جادو شدی .
    -مادر این خرافات رو ولش کن . اینا مال جنگل نشیناست . من عاشق آنا هستم . بدون اون نمی تونم زندگی کنم .
    -دخترم این عشق نیست . این هوسه . همین عمل جنسی رو که با یک مرد انجام بدی به خوبی متوجه میشی که هر چی رو که تا حالا آنا بهت می داده حالا اون مرد بهت میده ..
    -مادر ناراحتم نکن .
    من انتظار دارم خیلی منطقی تر با این مسئله بر خورد کنی .
    -که چیکار کنم تا آخر عمر شاهد باشم که دخترم معشوقه خواهر زاده امه ؟ نه ..نه.. آخرش تومنو دق میدی.
    -مادر این منم که دق می کنم . چرا با زندگی من بازی می کنی .؟ من می خوام اون جوری که دوست دارم و لذت می برم زندگی کنم ؟ به نظرت گناه می کنم ؟
    -نظر من که برات مهم نیست ..
    -مادر من دوستت دارم . فدات شم . فعلا به خواستگارا بگو قصد ازدواج ندارم . مگه نمی بینی من و آنا داریم درس می خونیم ؟ الینا به این فکر می کرد که حالا که این طور شد بهتره اونو آنا لفتش بدن و دیر تر فارغ التحصیل شن ... ادامه دارد ..


    2

    از اون طرف کاتیا در حال نصیحت کردن فرزند دو جنسه زنانه پوشش آنا بود.
    -عزیزم حتما می دونی شرایطت به چه صورته .
    -مامان من می دونم چی می خوای بگی . من و الینا همو دوست داریم . می خواهیم با هم باشیم .
    -قانون روسیه این اجازه رو نمیده . اگه کاسه صبر کریستینا لبریز شه و بره همه چی رو پیش قانون اعتراف کنه شاکی شه ..اگه بفهمن دیگه اون وقت کلاهتون پس معرکه هست . و دیگه خیلی شانس بیارین که آزاد شین و از هم دور باشین .
    -مادر هیچ چیزی نمی تونه ما رو از هم دور کنه . خاله کریستینا هر گز ما رو لو نمیده . پای دختر خودشم در میونه تازه آبروی خونوادگی اونا هم به خطر میفته و موقعیت شغلی شوهر خاله که رئیس بانکه .
    -آنا اگه به خاطر تمایلات جنسی داری میگی مثل تو زیاد هستند . بعد می تونی به روشهای دیگه خودت رو ار ضا کنی .
    -مادر این جوری داری از فرزندت حمایت می کنی ؟
    -آنا حق با خواهرمه .. من جواب اونو چی بدم . دخترش مشکلی نداره . اون می خواد مادر بزرگ شه .
    -مادر خواهش می کنم . تو باید پیش اون هوای منو داشته باشی .
    -باور کن منم دوست دارم . من الینا رو مثل دختر خودم دوست دارم . می دونم چه دختر خوب و مهربونیه . تا حالا به منم که خاله اش میشم بی ادبی و بی احترامی نکرده . خیلی مودب و با فر هنگه . اما هر چی که فکر می کنم اون از نظر بدنی و ساختمان جنسی سالمه . تو اگه دوستش داری نباید حق مادر بودن رو ازش سلب کنی . نباید کاری کنی که اون شاید چند سال دیگه یا سر پیری حسرت اینو بخوره که چرا فرزندی نداره . حالا میگیم خاله کریستینای تو هیچی و همه چی بر گرده به الینا . خودت عقلت رو قاضی قرار بده . به نظرت این انصافه که دختر خاله ات رو از داشتن فرزند محروم کنی ؟
    آنا به فکر فرو رفت ..
    -ولی مامان من و الینا یکی دو بار در این مورد حرف زدیم . اون میگه براش مهمه که از زندگی در کنار من لذت ببره و بقیه فرعیاته .
    -ولی همین فرعیات گاه از هر اصلی اصلی تر میشن . حرفای کاتیا تا حدودی آنا رو تحت تاثیر قرار داد . از این که اون دوست نداشت الینا رو ناخواسته وادار به انجام کاری کنه .. کاتیا هم حس کرد که حرفاش بی نتیجه بوده ولی از چهره در هم رفته آنا فهمید که احتمال اون هست که آنا بیشتر به حرفاش فکر کنه . آنا به خونه الینا رفت .
    -خب آنا چه خبر !
    -تو چه خبر !
    -هیچی خاله ات تا می تونست نصیحتم کرد الینا ..
    الینا موبایلشو روشن کرد و تمام گفتگو های بین خودش و مادرشو گذاشت تا آنا گوش کنه . اتفاقا آنا هم گفتگوی خودش و مادرشو ضبط کرده بود . آنا حس می کرد که الینا بیش از حد واسش فداکاری کرده و با مادرش پیچیده .
    -گرفته به نظر می رسی آنا!
    -مادر و خاله هر دو یه حرف مشترکی رو می زدند .
    -چی آنا ؟
    -این که من نباید با سر نوشت تو بازی کنم . نباید تو رو ار مادر شدن محروم کنم . که من به دردت نمی خورم که من سر نوشتم از تو جداست .
    -بی خود از خودت حرف در نیار . اونا هیشکدومشون از این حرفا نزدن .
    -ولی معنای حرفاشون همین بود . که من تو رو بد بختت نکنم .
    -من بچه نیستم . اصلا تو چته آنا . نکنه چون به اندازه کافی با من بودی دلت رو زدم و واست یکنواخت شدم . آره ؟ همین طوره ؟
    -نه .. نه .. من دوستت دارم الینا . دیوونتم . بدون تو نمی تونم . تو اگه از دواج کنی من روانی میشم . شایدم خودمو بکشم .
    -ولی من هر گز از دواج نمی کنم . می خوام برای همیشه پیش تو بمونم . چرا آزارم میدی دختر خاله . تو اگه دوستم داشته باشی اشکمو در نمیاری . الینا داشت گریه می کرد ..
    -عزیز دلم . فدات شم . گریه نکن . اشکمو در میاری . همه اینا به خاطر توست . باور کن . نمی خوام که به خاطر فدا کاری زندگیتو خراب کنی .
    -اولا به خاطر خودمم هست و بعدش اگه هم فدا کاری باشه فدا کاری هم دلیل بر عشق و دوست داشتن و محبت زیاده که من نسبت به تو دارم . این برات مهم نیست ؟ ارزش نداره ؟
    -آههههههه چرا .. چرا عزیزم . بیا همو بغل بزنیم . درو از داخل قفل کردند .
    -می دونم خاله کریستینا حالا داره از دست ما دیوونه میشه و شوهر خاله میخائیل هم دست کمی از اون نداره .
    -ولش کن . بعدا میگیم داشتیم درس می خوندیم .
    -آره در یک اتاق در بسته .
    -زبونمو باز نکن .کسی نمی تونه به ما بگه چیکار کنیم .
    -ولی اونا خونواده تو هستن
    -خونواده ای که خوبی و خوشبختی دخترشون براشون ارزش نداره چه فایده ای برای من دارن . وقتی که اونا درکم نمی کنن منم اونا رو درک نمی کنم . اصلا چرا اونا باید برای زندگی و سر نوشت من تصمیم بگیرن ؟
    -دوستت دارم الینا .. دوستت دارم .. دلم تنگ شده واسه لخت در آغوش کشیدنت .... ادامه دارد ...


    3

    -تو اصلا دوستم نداری آنا . فکر می کنی و فکر می کردی که دوستم داری . من تا می تونستم با مامانم در گیر شدم ولی تو این جوری جواب منو میدی ؟
    -باور کن همه این کارا به خاطر تو بوده . فقط به خاطر تو ..
    -نه اگه فقط به خاطر من بوده دیگه راضی نمی شدی این جوری منو آزارم بدی .
    -الینا ! من برم خونه مون ؟
    -دیوونه . فکر کردی به همین آسونی دست از سرت بر می دارم ؟حالا بیست ساله با همیم . درسته تو بیست روز ازم بزرگتری ..
    -الینا اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم .
    -بیا دیگه معطل چی هستی . تنم تو رو می خواد . لختم کن دیگه زود باش . منتظری من این کارو بکنم ؟ باشه . باشه ..
    دو تایی لباسای همو در آوردند . نه تنها از نظر چهره که از نظر هیکل هم خیلی شبیه به هم بودند . حتی اندازه سینه هاشون هم تقریبا یکی بود . آنا سینه هاشو به سینه های الینا چسبوند .
    -نههههههه آنا .. محکم تر بغلم کن .. با فشار .. استخونامو خرد کن . توهم زن منی و هم مرد من ..
    -و تو فقط زن منی ..
    -چقدر بهت عادت کردم. نمی تونم یه لحظه بدون تو باشم .
    -آره مدرسه و دانشگاه مون با هم بوده .. خواب و خوراکمون با هم. چه جوری خونواده دلشون میاد که ما رو از هم جدا کنن . مگه عشق به چی میگن .
    آنا کف دستشو روی کس الینا می کشید . الینا هم سعی داشت دستشو به کیر آنا برسونه .. و موفق هم شد . الینا کیر آنا رو توی دستش گرفته و اونوبا فشار و اصطکاک خاصی روی کسش به حرکت در آورده تا این که آنا به یه حرکت به سمت سوراخ کس دختر خاله کیرشو فرو کرد توش .. حالا دو تایی شون با چشایی باز به هم نگاه می کردند . چش توی چش .. نگاه در نگاه .. با نگاهشون حرف می زدند . عادت کرده بودند . می دونستن چی دارن به هم میگن . بیست سال زندگی در کنار هم .. شاید در این بیست سالی در مجموع زمانی بیست روز هم از هم جدا نبودند . حتی وقتی که نوزاد بودند کاتیا و کریستینا تا دو سه سال اول زندگی در یه خونه بزرگ و دور هم بودند . هوای همو داشتن . وقتی آنا والینا رو کنار هم می خوابوندن هردوشون آروم میشدن .. و در اون لحظه که هوس از زیر و عشق از بالا بینشون حاکم بود و تمام وجودشونوبه آتیش کشیده بود دو تایی شون به این فکر می کردند که چطور خونواده ها دلشون میاد که این طور ازجدایی بین اونا حرف بزنن . درسته که دنیا به آخر نمی رسه و می تونن به عنوان دوتا دختر خاله با هم باشن ولی آنا به این فکر می کرد که چطور می تونه تحمل کنه مردی بیاد و الینا رو ازش بگیره و الینا هم به این می اندیشید که عمری خاطره و عشق و هوس ورزیهاشو با آنا چطور می تونه فراموش کنه .؟ آنا فقط براش یک عشق و یک هوس نبود .. فقط یک همدم و یک دوست نبود .. آنا خود اون بود . همه چیز اون بود . هستی اون بود .چشاشونو بستند و یه بار دیگه دستاشون دور کمر هم حلقه شد .. الینا وقتی که اوج عشق آنا رو به هنگام سکس حس می کرد خیلی زود ار گاسم می شد . آنا کیرشوکاملا توی کس الینا فرو کرده بود و حرکتش خیلی کند شده بود ولی الینا با بوسه های آنا لحظه به لحظه داغ تر می شد .. آه بلند و سکوت اون آنا رو متوجهش کرد که اون ار گاسم شده .. و حالا نوبت این بود که خودشو ارضا کنه .. الینا دستاشو روی باسن آنا گذاشت و اونو به طرف بدن خودش فشرد .. کیر آنا لحظه به لحظه داغ تر می شد و با یه فشار آبش توی کس الینا خالی شد -آخخخخخخخ .. عزیزم.. عزیزم .. دوستت دارم . من نمی تونم ازت جدا شم . بگو .. همیشه مثل امروزتی .. بگو تنهام نمی ذاری . من بدون تو می میرم الینا . اصلا حس می کنم روح من رفته توی جسم تو .. نمی تونم بی تو باشم .. دوستت دارم ..بگو مال منی واسه همیشه .
    الینا چشاشو بسته بود تا با لذت منی آنا رو جذب بدنش کنه .
    خیلی آروم لباشو باز کرد و گفت اگه دوستم داشته باشی این قدر راحت نمیگی که برم و تنهات بذارم و خوشبختی تو در اینه که ازدواج کنی و صاحب بچه شی . من تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم . حالا بچه ندارم که لذت داشتن اونو بدونم . من اگه صد تا بچه هم بیارم همش به فکر اونی هستم که از دستش دادم . حسرت اونو می خورم ولی وقتی که تو رو داشته باشم دیگه حسرت چیزای از دست داده رو ندارم . واسه چیزی هم که نداشتم غصه نمی خورم . ما که بچه با با مامانمون هستیم تا حالا چه به دردشون خوردیم که بچه های ما بخورن . من بیش از اونی که بخوام مادر باشم دوست دارم عاشق باشم .. خودمو تقدیم و تسلیم اونی کنم که خودشو تسلیم من کزده . نمی خوام به قیمت نابودی خودم مادر شم . حالا چیکار کنیم آنا .. همه دارن علیه ما متحد میشن . من می ترسم . دلم شور می زنه ..
    آنا به فکر فرو رفته بود .
    -تا وقتی که تو نخوای از دواج کنی مشکلی نیست . اگه یه کاری واسه خودمون جور می کردیم و می تونستیم جدا زندگی کنیم خیلی عالی می شد ولی درست نیست که خونواده رو تنها بذاریم . .... ادامه دارد ..

  6. #6

    آنا و الینا - شش قسمت

    4

    یه لحظه فکری مثل برق از سر آنا گذشت . از این فکر هیجان زده شده بود . اما اگه الینا با این فکر موافق نباشه چی ؟ اگه قانون این شیوه رو نپذیره ؟ اگه با همجنس بازی اونا مخالفن . اگه میگن اونا گی یا لز نمی تونن داشته باشن و این رابطه اونا غیر قانونی و غیر موازین دین مسیحیته شاید بشه از یه راه دیگه وارد شد . از یک راهی که تمام این اصول رو به هم بریزه . اصلا میشه عنوان کرد که لزی در کار نیست . همچنس بازی یا گی در کار نیست . و به خاطر این که بشه خونواده ها رو مجابشون کرد تا دیگه دست از این سنگ اندازی ها بر دارن میشه با هم از دواج کرد . خدایا ! چقدر هیجان انگیز میشه . از این نمونه ها ی نادر زیاده . من و الینا واسه همیشه کنار هم می مونیم . حالا هم در کنار هم هستیم ولی اون جوری دیگه کسی فکر جدایی از ما رو به سرش نمیندازه .. چه حس خوبیه .. چه حس قشنگیه ! ولی اگه الینا مخالف باشه چی ؟ اگه قانون یه سنگ اندازی دیگه ای بکنه ؟ اگه نذارن ما با هم باشیم . من از چند زاویه باید با این مسئله در گیر باشم رو نمی دونم .
    -آنا تو یه چیزیت هست . یه چیزیت میشه . انگار هیجان زده ای .
    -نه چیزیم نیست .
    -به من دروغ نگو ..
    -در فکر ازدواجم.
    -بازم از اون حرفا زدی ها . من صد بار بهت گفتم نمی خوام از دواج کنم . من جز تو کس دیگه ای رو دوست ندارم . و نمی خوام با اون باشم ..
    -من اینو قبول کردم . اگه یه راهی پیدا شه که برای همیشه کنار هم بمونیم و کسی بهمون گیر نده تو حاضری ؟
    -چس توی کله اته ؟ گفتی ازدواج ؟ ..
    الیناناگهان جیغی کشید که آنا با لباش لبای اونو بست .. بعد لباشو از رو لباش گرفت دستشو گذاشت رو لبش .
    -ببین دختر خاله . تو مجبور نیستی که با من باشی .. ولی اگه قانون قبول می کرد که من و تو با هم از دواج کنیم و این کارو می کردیم دیگه هیچ مشکلی نداشتیم .. در این جا چند عنصر درگیر میشن . من ..تو ..خانواده و قانون . من که خودم این پیشنهاد رو دادم . خانواده رو که همین حالا شم دور زدیم و کاری نمی تونن بکنن . قانون کلیسا و کشیش و عقد رو که فکر کنم اون بستگی به نظر پزشک داره که تایید کنه من دختر نیستم .. یک دو جنسه ام . وجود آلت تناسلی احتمال هر گونه رابطه ای بین من وتو رو که اسمشو بخوان بذارن لز یا گی از بین می بره چون تو یک دختر یا زن هستی . شاید بشه جنبه قانونی قضیه رو در این جا حلش کرد ولی مسئله مهم تر این که مامان کاتیا و خاله کریستینا ول کن قضیه نیستن . الان مشکل قانونی رو پیش می کشن .. فردا که از نظر قانون مسئله خاصی رو حس نکنن موضوع دینی رو عنوان می کنن . رابطه نامشروع رو . بعد بازم از این میگن که تو خواستگار داری ... ولی همه اینا به یه طرف اصلا من منصرف شدم . چون می دونم زندگی تو تباه می شه همین حالاشم حس می کنم در وجودت یه حس مخالفت وجود داره .
    اینو گفت و دستشو از رو دهن الینا بر داشت .. دو تایی شون بازم از اون نگاههای چش تو چش همو پیاده کردن . آنا حس کرد که این از اون نگاههاییه که انگاری الینا در کمین نشسته تا یه جورایی جبران یه کاری رو بکنه . برق شادی خاصی رو در چشای اون می دید . الینا هم در نهایت خوشحالی از دست آنا عصبی شده بود که عشق اونو همش می بره زیر سوال . ولی می دونست که دختر خاله داره اونو اذیت می کنه . دهنشو گذاشت رو صورت آنا و گازش گرفت ولی نه به اون حدی که گوشت صورتشو بکنه .
    -یواش تر .. یواش تر .. اون وقت داماد معیوب میشه .
    الینا دهنشو از رو صورن آنا بر داشت و گفت بذار بشه . بذار بشه . حقته . حقته . من که زنتم یا زنت میشم تو رو با صورت ناقص قبولت دارم . چرا این فکر به عقل خودم نرسید .
    -واسه این که همش در فکر خشونت بازی هستی ..
    -آخ چه عالی میشه ! حالا من تا صبح خوابم نمی گیره .. صبح اولش میریم کلیسا ..
    -آره اگه اون جا تایید کنن دیگه پزشک قانونی حرفی نداره .. منم که هر آزمایشی رو که بخوان ازم انجام میدم .
    -اگه پزشک اون جا زن باشه و بخواد یه جور دیگه ای ازت امتحان بگیره و مثلا با خود تو باشه چی ؟ هر دو تونو می کشم . اصلا از دواج نمی کنم . خودمم به وقت آزمایش با هات میام .
    -الینا از الان حسود بازی رو بذار کنار . زشته . هنوز که هیچی نشده ..
    -اوخ آنا . یعنی میشه ؟ هیجان ولم نمی کنه . دوستامون چی میگن . می تونیم روسیه رو بتر کونیم . دنیا رو بتر کونیم . دوستت دارم . دوستت دارم . دوستت دارم .
    -عشق من .. الینای من . دیدی خدا ما عاشقا رو دوست داره ؟ حالا می تونیم خوشحال باشیم که هیچ چی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . ولی تا فردا نیومده نمی تونیم این قدر خوشحالی کنیم
    -آنا !
    -جون دلم الینا.
    -یه قولی به هم میدیم ؟
    -چه قولی ؟!
    -اگه جور نشد بازم با هم بمونیم و نا امید نشیم ؟ -این که یه اصلیه که همیشه در زندگی ما باید باشه . یه اصلی بالاتر از از دواج .... ادامه دارد ...


    5

    همون جوری که دختر خاله ها می خواستند شد . بدون این که به خونواده بگن گواهی پزشکو گرفتن .. وقتی آنا از اتاق پزشکی که یه زن خوشگل و مو بلوند بود اومد بیرون ..الینا یه اخمی بهش کرد و قبل از این که ازش بپرسه نتیجه چی شد گفت .
    -ببینم اون مدلی که آزمایش نشدی؟
    -الینا اگه بدونی چه زن خوبی بود . همه چی رو براش شرح دادم . گفتم که عاشقشم . یعنی عاشق تو . دوستت دارم . دوستت دارم . می خوام با هات از دواج کنم .
    -جواب سوال منو ندادی .
    -الینا . اون یه پزشکه . باید بدونه که من توانایی از دواجو دارم یا نه . آلت تناسلی من تا چه حد کار آیی داره . آزمایش خون هم که دادم .. خیلی زود جوابشو هم دادن . برای اطلاع حضرت عالی میگم که خانوم پزشک لخت نشد ولی با دستکش آلت منو معاینه کرد ..
    -تو هم خوشت اومد ؟
    -نه دیوونه . نه همسر خوشگل من . فقط خودت رو برای شنیدن سر و صدا و دعوا و این جور چیزا آماده کن . اول من و تو یعنی عروس دوماد میریم خونه پدر و مادر من اون جا خبر رو اعلام می کنیم
    -خاله کاتیا مث مامان من نیست .
    -آره مادر دوما دا معمولا خوشحال تر میشن . تازه اگه تو با من از دواج نکنی کی میاد زن من بشه ؟ معلومه که مامان من باید خوشحال تر شه .
    -می کشمت آنا . یعنی به قول ایرونی ها من کس خل هستم ؟
    -تو این اصطلاحات ایرونی رو از کجا یاد گرفتی ؟
    -یادت رفته که چهار تا همکلاسی ایرونی داریم ؟ ..
    -حالا اینا رو ولش .. از خونه ما که رفتیم خونه شما یعنی به همون آپار تمان بغلی اون جا رو چیکار می کنیم ..
    -هیچی خاله کاتیا رو با خودمون می بریم . من میرم پشتش قایم میشم مثل اون وقتا که بچه بودم و شیطنت می کردم و خاله ضامنم می شد و مامان گوشمو نمی کشید حالا هم نمی کشه .
    -ولی این جا وضع فرق می کنه ..
    -من این چیزا حالیم نیست . من و تو باید از دواج کنیم به هر قیمتی که شده ..
    وقتی این خبر رو به کاتیا و الکساندر اعلام کردند پدر آنا خیلی هم خوشحال شد ولی کاتیا بهت زده بود . ته دلش خوشحال بود ولی نمی دونست جواب کریستینا رو چی بده . مجبور بود خونسردی خودشو حفظ کنه . سیاست نه سیخ بسوزه نه کباب رو در پیش گرفت . آنا یواشکی به الینا گفت کاریت نباشه مامان موافقه . فقط من و تو نباید از موضع خودمون عقب نشینی کنیم .. چهار تایی شون رفتن به خونه الینا .. دود از کله کریستینا بلند شد وقتی این خبر رو شنید ولی میخائیل که عاشق دخترش بود عین خیالش نبود ..
    کریستینا : مرد تو یه چیزی بگو . اینا حالا دارن واسه ما از قانون حرف می زنن .این کلیسای ما هم کاراش قلابی شده . کشیش ها شدن مثل آیت ا... های ایرانی . این چه جور حکمیه که صادر می کنن ؟
    میخائیل : عزیزم مگه تو خوشبختی دخترت رو نمی خوای ؟ هر جوری که اون خوشه ما خوشیم . بذار چند وقت دیگه که ما مردیم اونا از ما به نیکی یاد کنن .
    کریستینا : همین کا را رو کردی که الینا ازبچگی تو رو خیلی بیشتر از من دوست داشته و داره ..
    حالا این جا الینا یواشکی به آنا گفت دیگه تموم شد . کار تموم شد . مامانم موافق شد ..
    آنا و الینا با هم از دواج کردند . چقدر مراسم عروسی اونا شلوغ شده بود .. از چند کشور اطراف هم برای تهیه خبر و فیلم اومده بودند . یه نکته جالب در این مراسم این که هر دو تا شون لباس عروس به تن کرده بودند . لباسی کاملا مشابه . قیافه شون هم که تا نود و نود و پنج درصد عین هم بود . و اگه آدم خیلی دقت می کرد و مثلا می خواست یکی رو به عنوان عروس انتخاب کنه داماد یعنی آنا یه نموره ظریف تر بود ..
    -ببینم آنا ازاین که کت و شلوار تنت نکردی که سختت نیست ؟
    -همه می دونن که من تیپم یه تیپ زنونه هست . زنانه پوشم . سینه دارم و اندام و باسنم یه شکل و شمایل زنونه داره .. فقط وسط بدنم .. لاپام یه چیزی هست که همون منو دامادم کرده . کت و شلوارو تن اون می کردم ؟ ببین چه کله گنده هایی اومدن این جا ..
    -آنا حال و حوصله مصاحبه رو ندارم .
    -باشه عوضش من با همه اونا مصاحبه می کنم . میگم که از بچگی همو دوست داشتیم .
    -حواست باشه از رابطه جنسی قبل از از دواج نگی ها . پدر ما رو در میارن . ما رو میندازن زندون .
    -ما که همجنس باز نبودیم ..
    آنا و الینا از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند . وقتی که به اتاق خوابشون رفتند تا اولین شب زندگی مشترکشونو در کنار هم به صبح برسونن دو تایی شون با ورشون نمی شد که تا این جا پیش اومده باشن .
    -الینا عاشقتم .
    -آنا بهم قول بده تا آخر عمرت بهم وفا دار می مونی . در شادی ها و غمها .. کنارم می مونی ..
    -الینا اینا رو امروز از کشیش کلیسا یاد گرفتی ؟
    -کاری نکن که تحریمت کنما .
    -دو تایی شون لباس خوابی مشابه تنشون کرده بودند ....... ادامه دارد ....


    قسمت 6 و پایانی

    آنا علاوه بر حس فاعلی گاه یه حس مفعولی هم داشت اما غلبه با حس فاعلی اون بود . اگه خودشو با حس فاعلی ارضا می کرد کاری به این نداشت که مثل یه زن باهاش ور رفته شه . با این حال الینا گاه با سینه هاش بازی می کرد انگشتاشو فرو می کرد توی سوراخ کون آنا .
    -الینا حس می کنم برای اولین باره که می خوام با هات سکس کنم . نمی دونم چرا این احساس بهم دست داده
    -اگه من تونستم یه پاسخی برای همین پرسش خودم پیدا کنم بهت تقلب می رسونم .
    -تو چقدر خوبی . چقدر این لباس زیر توری بهت میاد . اندامتو خیلی بر جسته تر نشون میده .
    -خیلی چاقم ؟
    -نه .. تپلی .. چاق چیه . باید از این هم چاق تر شی ..
    کف دست آنا رفته بود رو لباس زیر نرم الینا خیلی آروم اونوداد بالا . برهنه اش کرد . لباشو گذاشت رو سینه هاش . الینا دستاشو فرو برد لای موهای آنا ..
    -اوووووههههههه نهههههههه آنا .. آنا.. کسمو بخور .. میکش بزن .. از هیجان دارم می میرم . یه حس خوبیه . نمی دونم چه جوری بگم .. من حالا بیست ساله با توام . پس از بیست سال با هم بودن حالا اومدیم که تا آخرش با هم باشیم . هیشکی کاری به کارمون نداشته باشه .
    آنا ساکت بود ..
    -ببینم کست رو بخورم یا برات حرفای عاشقونه بزنم .
    -هر دو تاش .. هر دو تاش
    -دوتایی که با هم نمیشه .
    -منم عشقو سالهاست که با تمام وجودم حس می کنم .
    انگشتاشو فرو کرده بود توی کس الینا تا بتونه با لب و زبونش حرفای دلشو بیرون بده ..
    -تو خیلی خوبی الینا . که منوبا همه کم و کسری قبول کردی .
    -اوووووخخخخخخ .. بگو .. بگو .. بازم بگو.. -بدون تو من هیچی نیستم .
    -خوب می دونی چیکار کنی آنا .. با انگشتات داری منو به آتیش می کشونی .. با حرفات داری منو می بری به آسمونا . اگه منو این جوری ار گاسمم کنی قبول نیستا . من کیرت رو هم می خواما .
    -باشه اون که سالهاست مال توست . مال تو ..
    زمزمه های علشقونه اونا ادامه داشت تا این که لباشون رو لبای هم قرار گرفت ولی انگشتای آنا از کار نیفتاد . الینا از هوس شدید لبای آنا رو گاز می گرفت . سینه های آنا رو سینه های الینا می غاتید و هوس کیرشو زیاد تر می کرد . آنا حس کرد که تونسته الینا رو ارضاش کنه .. چون متوجه خیسی رقیقی روی دستش شده بود و اون آب کس زنش بود .
    -بازش کن عزیزم . پاهاتو بازش کن . کیر آنا به آرامی وارد کس همسرش شد .
    -می دونم چون ار گاسم شدی حال نمی کنی ..
    الینا دو دستی گوشای آنا رو کشید و گفت من اول بهت چی گفتم ؟ گفتم که تا با کیرت منو نکنی حساب نیست ...
    آنا سرعتشو زیاد کرد . حس کرد که کیرش توان کیر یک مرد رو پیدا کرده . به همون تیزی و به همون شقی . . الینا هم لذتی رو حس می کرد که تا به حال سابقه نداشت . لذتی همراه با آرامش ..
    -الینا داره میاد .. داره می ریزه
    - تو همیشه همین بودی . دست و پا چلفتی و عجول
    -این جوری نگو من دلم می شکنه.
    -شوخی کردم . ولی تا صبح باید به من حال بدی . ..
    آنا چشاشو بسته بود و به حرکت آب کیرش توی کس الینا فکر می کرد .
    -دوستت دارم الینا
    -عشق منی ..
    -زندگی منی ..
    -بی تو هیچم ..
    -منم بدون تو نیستم .
    در حرکت بعدی آنا الینا رو بر گردوند تا کون بر جسته و قمبل شده اونو ببینه . انگشتشو فرو کرد توی کون زنش .. با لباش آروم آروم کون و کپل الینا رو میکش می زد ..
    -عزیز دلم کیرت بلند میشه که بخوای بکنی توی کونم ؟
    -چی فکر کردی . من حالا شوهرتم و مسئولیت سنگینی دارم . من یک مرد هستم .
    -ولی تو که عین منی .عاشقتم عزیزم . عاشقتم . من فقط به خاطر سکس نیست که عاشقتم آنا . تو تمام وجود منی . از همون لحظه ای که به دنیا اومدم و تا اون لحظه ای که چشامو به روی این دنیا می بندم .
    -با من از رفتن نگو .. حالا وقت موندنه ..
    -نه حالا وقت یه چیز دیگه هست آنا!
    -وقت چیه؟
    -وقت اینه که کونمو بلیسی .. به سوراخش زبون بزنی . هر وقت که کیر شل و ولت صاف وایساد بکنیش تو کونم تا بهم مزه بده ..
    -اوه ..دا ... دا .. گرفتم ..
    - عزیزم این منم که باید بگیرم .
    آنا دو تا دستاشو رودو طرف کون الینا قرار داد حس کرد که کیرش یه توان فوق العاده ای پیدا کرده . ده دقیقه پس از انزال تا اون حدی که بتونه اونو بکنه توی سوراخ کون زنش و ایستادگی داشته باشه شق شده بود . الینا لذت می برد از این که کیر شوهرشو توی کونش حس می کرد . حرکتی با دردی خفیف ولی یه حس خوبی رو در الینا به وجود آورده بود . از این که می دید آنا اعتماد به نفسش زیاد شده ..
    -بکن .. کونموبکن .. هر جوری که دوستش داری و دوست داری بکن ..
    الینا جیغ می کشید . دستای آنا رفته بود رو سینه های الینا .. دقایقی بعد الینا بود که داشت با کون آنا بازی می کرد . شاید آنا در اون لحظات به این حرکات نیازی نداشت ولی لذت می برد از این که زنش با سوراخ کونش بازی می کنه .. از این که لباشو می ذاره رو سینه هاش . تا حدودی هم نگرانی الینا رو درک می کرد . شاید زنش از این می ترسید که اون بره و به مردای دیگه کون بده .. ولی این جورا هم نبود . اون می تونست تمام نیاز خودشو با زنش قسمت کنه . چهار پنج ساعت داشتن با هم ور می رفتن .. وقتی صبح از خواب پا شدن هر کدوم طرفشو متهم می کرد که زود تر خوابیده ..
    -عروس خانوم پا شو بریم که منتظرمونن .
    -کی ؟ بابا مامانامون ؟ -
    نه بابا خبر نگارا .. -
    میگن آنا داریم مشهور میشیما ..
    -آره مشهور و یه خورده هم باید اقتصادی فکر کنیم .. باید هوای ما رو هم داشته باشن .
    -فکر می کنی از این هم پولدار تر شیم آنا ؟ ..
    آنا نگاهی به الینا انداخت و منظورشو گرفت .. یه شطرنجی رو با هم بازی می کردند که تا آخر عمرشون ماتی در کار نبود .. پر از کیش بود ولی مات نداشت .. آنا ظاهرا کیش شده بود ...
    -عزیزم الینای من وقتی که همدیگه رو داریم یعنی بزرگترین ثروتهای دنیا رو در اختیار داریم دیگه از اینی که هستیم نمی تونیم پولدار تر شیم .. پایان ...

  7. #7

    ازمامان به مامان - سه قسمت

    1

    از اون بسیجی های با ایمان کوچه امون بودم . هیشکی رو الکی گیر نمی دادم . صبح زود عبادتمو می کردم . شبای جمعه دعای کمیل سه شنبه ها دعای توسل و جمعه ها هم که نماز جمعه ام در مصلی به راه بود . اسمم عارفه و سال آخر دبیرستان درس می خونم . مامانمم مثل من و پدرم با ایمانه و با این که خیلی خوشگل و جذابه همیشه خودشو پوشیده نگه میداره ...نه برادر دارم نه خواهر . پدرم تو سپاه کار می کنه که راستش نمی دونم کارش چیه یعنی تخصصش چیه ولی تعهدش قویه . بالاخره یه جوری خودشو مشغول کرده . من از گناه خیلی می ترسم . فقط تنها نقطه ضعف من اینه که هر وقت یه خواهر بی حجابو می بینم یا تصادفا چشام تو اینترنت به یه عکس یه خورده باز و لخت زنان میفته شهوتی میشم . اون وقت میرم و با کیرم مسغول میشم . یه خورده رو پوستش دست می کشم ونمی ذارم لذتش اوج بگیره . بعدشم یه خورده دیگه مواظبم آبش چسبناک نشه . بعضی وقتا که میرم توالت و می بینم که همراه با ادرار آب چسبناک می ریزه بیرون محکم با دو تا دستام می کوبم تو سرم و می گم خاک بر سرتو وایمانت . غسل افتاد گردنت هیچ ,کفاره هم باید بدی ولی معمولا کفاره رو نمی دادم . خیلی سنگین بود . عیبی نداره من اینجا با خداطرفم . میگن خدا حق الله رو می گذره ولی حق الناسه که نمی بخشه منم که این جا حق کسی رو نخوردم . بعضی وقتا کیره و کنترل کیر از دستم در میره ودر حالت شک بین جلو برم یا عقب برم آب منی می ریزه بیرون ولی چون در حالت تردیده حال نمی کنم ولی بعضی وقتا میگم این یه دفعه رو درست و حسابی جلق می زنم دیگه نمی زنم . اون وقت کیرمو چرب چرب می کنم آروم روش دست می کشم و یک زن اسراییلی رو تو خاطرم مجسم می کنم که کون لختش روبرومنه و میگم تو فلسطینو اشغال می کنی ؟/؟عوضی پس بیا این کیررو بگیر . واسه این زن یهود اسراییلی رو انتخاب می کنم که جلق زدن من حلال در بیاد . به هر حال یکی دونفر ازدوستان بسیجی که در غرب تهران زندگی می کردند از من شرقی خواستند که بیام محله شون و یه خونه ای هست که در اصل یه جنده خونه بهداشتیه . یعنی مثل شهر نوی قدیم نیست که برای جنده های خوبش مثل نانوایی صف بکشن . این جا یه جنده ممکنه هفته ای سه بار هم کوس نده . تازه صیغه چند ساعته یا یه روزه و یا عملیاتی هم می تونی بکنی که حلال در آد . خیلی هیجان زده شده بودم . صحبت حلال که شد تصمیممو گرفتم . پول هفتگیمو از مامان می گرفتم . هفته ای ده هزار تومن .بیست تومنم داشتم .یه ده تومن دیگه جور می کردم ....برام تو ضیح دادن که چند مدل جنده داریم . بعضی ها جوونن و زود می خوان بدن و یه چیزی بگیرن دررن . بعضی ها سنشون بیشتره بالاخره با نظر خودمن و تصمیم دوستان بر آن شد که یک جنده بین سی و پنج تا چهل را برایم در نظر بگیرند که می گفتند یک زن مطلقه بوده که هر چی بهش پول بدی انعامی قبول می کنه . اون بیشتر دوست داره حال کنه . عاشق کیر های جوونه . فکر کنم خوب بسازدت .-باشه حلالش می کنم . واسه شب جمعه قرار بذار .-دعای کمیل چی ؟/؟-خب جزو واجبات که نیست . تازه به مامانم میگم میخوام برم اون ور شهر دعا خونی . نفس عمل مهمه . جاش که مهم نیست -در هر حال من با این جنده هماهنگی می کنم فقط یادت باشه این زن سیر خورده کیر نخورده هست وتا می تونی بهش حال بده ولش نکن . هر چند اون مثل یه زالو بهت می چسبه . تمام بر و بچه ها و بسیج منطقه حداقل نفری یه دست اونو گاییدیم . چه کون مشتی !چه کوس تنگی !چه سینه های درشتی !-ولی من باید صیغه اش کنم -باشه ..هر کاری دوست داری بکن . به هر حال چند روز گذشت و ما پوله رو جور کردیم . با با رفته بود یه منطقه شهر دعاخونی و مامان هم هنوز خونه بود و راه نیفتاده بود . ومنم از هیجان ریش انبوهمو با ماشین تراشیدم . زیاد عمقی نرفتم که حرام در بیاد . از این کارا کمتر می کردم مامان کوکب تعجب کرده بود . ولی قبل از این که چیزی بپرسه در رفتم . ویکساعت زودتر خودمو به محل قرار رسوندم . اصغر که کار چاق کن اصلی بود گفت تو پولو زودتر به من بده من بهش میدم واسه شخصیتت خوب نیست بهش پول بدی -یعنی شما بی شخصیتین ؟/؟-نه ما قبلا به دستش دادیم عادی شده -چقدر بدم خوبه -فعلا یه بیست و پنج تومن بده تا ببینیم چی میشه . جوون زیر بیست یا زیر سی نیست ولی معرکه هست . صیغه نامه روهم کنارم گذاشتم تا بتونم ترتیبی بدم که امشب یه جنده اسلامی رو بکنم . فقط یه آبجو اسلامی کم داشتم . یکساعت و نیم گذشت هی روبروی آینه باخودم ور می رفتم . ادکلن فرانسوی به خودم می زدم . این مدت سه بار کیرمو با صابون شستم تا بونگیره . تو حال و هوای خودم بودم واز بس خسته شده بودم دیگه داشت یادم می رفت واسه چی اومدم این جا . یهو در به روی پاشنه چرخید و یه مانتو مشکی زنونه از اون زیر نظرمو جلب کرد . جوووووووووون جندههههههههه اومد . هیجانی شده بودم . دیگه صیغه نامه هم داشت از یادم می رفت . حالا بعد از قرنی یه جنده رفتیم بکنیم من راضی اون راضی ....سرمو بلند کردم . یخ شدم خاک عالم بر سرم . تمام اینا نقشه بود که منو گیر بندازن ؟/؟مامان منو به تله انداخته بود . اون چه جوری تعقیبم کرده بود تا اینجارو پیداکنه ؟/؟بیچاره خودشم از این که پسرشو این جوری اسیر کوس دیده بود رنگش مث گچ سفید شده و نزدیک بود پس بیفته . شانس آوردیم که زبون هیچکدوممون باز نشد . یک سوءتفاهمی برای هردو ما ایجاد شده بود . ما هردو فکر می کردیم که طرف اومده اون یکی رو گیر بندازه که مجری یعنی همون دوست کوس کشم اصغر بسیجی پاپیش گذاشت و گفت عارف جان اینم از اون جنده با حال کیر طلب ساک زن با مرامی که قولشو داده بودم . پول دو ساعتو هم نمی گیره ولی اگه تا صبح بگاییش جیکش در نمیاد . یه ساکی واست بزنه که تا عمر داری لذتش زیر کیرت بمونه . حالا تنهاتون میذارم خوش باشین . ا نعامشو پیش دادم که با دل خوشی ساک بزنه و حال بده . مادرم دستشو بالا آورد که بزنه زیر گوشم که دستشو محکم رو هوا گرفتم -چیه دست پیشو می گیری که پس نیفتی ؟/؟یه چیزی طلبکاری ؟/؟من اگه واسه کوس کردن اومدم نیاز دارم زن ندارم . ببین اینم دستور العمل صیغه . با خودم آوردم که کار حلال و شرعی صورت بدم تا گناه نکنم و دنبال زن مردم راه نیفتم . توچی مامان ؟/؟!مامان مومن ....حاج خانوم محل ..مناجات تا صبحگاهان یعنی این ؟/؟زن با ایمانی که همه سرش قسم می خورن .. ادامه دارد ..


    2

    اشک از چشای مامان کوکب جذاب 36 ساله ام سرازیر شده بود . خیلی هم خودشو مالیده بود . کوفتش می گرفت تو خونه از این کارا بکنه . -مامان چرا؟/؟--پسرم .. هوس .. شیطون گاهی میره تو جلد آدم .-تو که این جوری معلومه شیطون همیشه تو جلدته .-آخه بابات خوب بهم نمی رسه اونم دنبال زن صیغه ای و مادر شهید و همسر شهیده. وقتی هم که یه ماه در میون میاد سراغ من همه جاش مو داره و بوی گند میده و اون کیر نجسشم باید واسش ساک بزنم . صورتشو که از اشک خیس شده بود آورد جلو صورت من و گفت بیا بزن زیر گوشم تا آروم بگیری . الهی تا همین فردا صبح من بمیرم و تو بی مادر بشی -واسه چی آخه؟/؟واسه یه کیر ناقابل ؟/؟چون لو رفتی ؟/؟چون مخفیانه کوس و کون دادن بهت مزه می داد و دیگه نمی تونی از این کارا بکنی ؟/؟لبامو گذاشتم رو صورتش و اونو بوسیدم بغلش کردم . هیچوقت مامانو به این صورت با هیجان بغل نکرده بودم . -به بابات که چیزی نمیگی ؟/؟-به شرطی که توبه کنی . -باشه توبه می کنم . -یه شرط دیگه هم داره -چیه پسرم آهههههههههه قبوله . باکمال میل . عارف من پسرم جوووووووون یعنی من امشب می بینم که پسسسسسسر گلم کیییییییییییییییییررررررر رررررررشو فرو می کنه تو کوسسسسسسسسسسم و منو می بخشه ؟/؟جااااااااااان چه حالی داره !عزیزم هنوز مادرت رو تا به اون حدی دوست داری که یه شرط هم اون واست بذاره ؟/؟-آره مامان فدای کوسسسسسس و کووووووووووونت بگردم -من میخوام از این به بعد تو خونه هم همیشه باهم حال کنیم . -دیگه نگو مامان ادامه نده که کیرم شلوارمو پاره کرد -فقط این اصغر و بر و بچه های بسیج اینجاروهیچوقت طرف محله ما نیار اگرم آوردی بهم اطلاع بده که من آفتابی نشم . یه موقع بفهمن که مادرتم . -خیالت راحت . دگمه های مانتوی مامانو بازش کردم . و اونم راحت لختم کرد . سوتینشو من باز کردم و شورتشم خودش در آورد . هیکل توپ توپ . مامان رفت سراغ حرکت تخصصیش . -ماشاءالله چه عظمتیه به کیر بابات رفته . خوش استیل و کلفت و تازه این کیر تو کوس نکرده و قدرشو بیبشتر میدونه . دهنشو گذاشت رو کیرم و دور کیرمو از بالا به پایین می چرخوند و همون چرخشو از پایین به بالا ادامه می داد -وایییییییی اوخخخخخخخخخ ماااااااااااااماااااااااا ن تو این درسارو کجا خوندی ؟/؟جاااااااااااااان . مامان پس از ساک زدن دایره ای سریع چسبید به ساک زدن عمود و از بالا به پایین بعدشم زبونشو در آورد و همه جای کیرمو لیس زد . وقتی جلوی کیرمو از محل ختنه گاه به طرف بالا ساک می زد بیشتر از جاهای دیگه حالی به حالی می شدم . زبونشو از ختنه گاه می کشید به طرف سر کیرم .-اووووووووففففف مامان این حرکتتم لذت زیادی میده . نرم میخوری یه کیف نرمی هم تو تموم تنم پخش میشه -منم کیف می کنم از این که پسرم داره کیف می کنه .-مامان جون اگه دیدی آبم شروع کرد به ریختن سرعتو فشارو زیادش کن تا آبم جا نمونه وهرچی که می خواد بیاد بیاد . خبر داشتم که کوکب خوشگله از اون منی خورهای قویه که اگه یک لیوان آب کیر بدن دستش یک ضرب همه رو تا آخر سر می کشه . یه قطره منی از سر چشمه اش حرکت کرد مامان خوب می دونست باید چیکار کنه . مثل یه دکتری که به کارش خیلی وارد بود زبونشو کشید عقب و در جا کیرمو فرو کرد تو دهنش و سرعت و فشار میک زدنو با لباش زیاد کرد -جووووووووون جوووووون ماااااااااااماااااااااااا ن مااااااااااااامااااااااان همه تنم داره خیس می کنه -بریزش تو دهنم عزیزم بذار که منم نوشش کنم و حالشو ببرم . این لذیذ ترین کیییییییییررررررریه که تا الان دارم می خوررررررررمشششششش -یک دو سه چهار تا ده جهشو شمردم که آبم ریخت تو دهن مامان دیگه آمار از دستم در رفته بود . دیگه حسی واسم نمونده بود جااااااااااان مااااااااماااااان من دارم میفتم تو بغلت -خودتو ول کن بیا تو بغلم دوستت دارم . همین جور که حرف می زد دهنش کف کرده بود و یه خورده از آب کیرای ریخته شده تو دهنش در حال برگشتن بود .ا ین چند روزه برادرای بسیجی یه خورده برام از چگونگی سکس و این برنامه ها تعریف کرده بودند . همشون حداقل یک بار مامانو گاییده بودند و می دونستن که اون با چه چیزایی بیشتر حال می کنه . دو تا پاهاشو به دو طرف باز کرده لنگاشودادم به هوا . دهنمو گذاشتم روکوسش . زبونمو هم کشیدم روش .کل این سکس و هر حرکتش واسم تجربه اول بود . فقط بچه که بودم شلوار دختر همسایه مونو پایین کشیده و کیرمو گذاشتم لای کونش و دیدم یکی داره میاد خودمو جمع و جور کردم می دونستم کار بدیه فقط همین . وقتی داشتم کوس مامانو میک می زدم با این که خوشبوبودولی چون عادت نداشتم یه جوری می شدم . از بس به خودم گفتم عارف جان تو از همین طرف در اومدی همان طور که از همین طرف کاشته شدی . نباید با کوس مامانت غریبگی کنی . بهش حال بده یه کاری کن که دیگه دنبال کیرای دیگه نباشه . آبرو ریزی نکنه . چوچوله ها و دور و بر کوس مامانو گذاشتم تو دهنم و با فشار دندون و زبون طوری که حسابی حال کنه میکش زدم .- آهههههههه عزیزم عزیزم باورم نمیشه که این اولین تجربه اته . جوووووووووووون بخوررررررشششششش همش مال تو از این به بعد کوسسسسسسمو فقط میدم تو بخوریششششش . قربون پسسسسسر گلللللم . من به سرعت زبونمو از اول تا آخر کوسش می کشیدم که اونم اومد همراهیم . سرمو به کوسش بیشتر چسبوند . حالا ما دو طرفه داشتیم حرکتو اجرا می کردیم . اون کوسشو همراه با تن و کمرش بالا و پایین می کرد و تمام لب و لوچه امو خیس می کرد منم که داشتم کار خودمو می کردم .-آییییییییییییییی آییییییییییییییی عارففففففففففففف اووووووففففففففففففف پوست و گوشت و استخوننننننم سوخت وایییییییییییییی نزدیکه ادامه بده وللللللللم نککککن .. سرعتشو زیاد کرد منم تند تر کوسشو میک می زدم . -نزدیکه ... وایییییی عاررررررف جوووون حرکت کرد آه حرکت کرد زیر سینه هامه الان زیرکوسسسسسمه الان داره می ریزه بیرون آههههههههه داغغغغه داغغغغغغغه .دهنمو گذاشتم رو سوراخ کوسش ببینم چی میگه -نسوزی عزیزم من دلشو ندارم . ریخت ریخت ریخت فوری دهنمو به کوسش قفل قفل کردم . جیغ می کشید و سرمو محکم فشار می داد . راست می گفت یه چیز گرم و روونی رفت تو دهنم و من دست از لیس زدن ور نمی داشتم . اونجوری نبود که منو بسوزونه . ولی خیلی حال کردم که به مامان کوکبم حال دادم . هنوز لذت و خوشیهای دیگری در راه بود . هنوز کیرم وارد عملیات نشده بود . -مامان می دونی الان به چی فکر می کنم ؟/؟به یه چیزی که باعث می شه بیشتر لذت ببرم . -بگو چیه عزیزم -به این که وقتی رسیدیم خونه روزا و شبای دیگه ای هم تو راهه .. من و تو بازم از این برنامه ها خواهیم داشت . -گل گفتی پسر گلم . کیر منو تو دستش گرفت و گفت گل من حالا دیگه نوبت اینه که این گلو بذاری در اختیار باغبون تا فیضشو ببره -مامان جون ایرادی نداره که من خودم کیرمو تو کوست فرو کنم .؟/؟-اولین بارته راهشو می دونی ؟/؟-آره کوکب جونم یه هدف و سوراخه دیگه . انگشتمو گذاشتم داخل کوسش و یه خورده باز نگهش داشتم . نوک کیرو هم رسوندم نزدیکش . دستمو ول کردم . وحالا دیگه کیرم با نقطه حساس و مرکزی کوسش که خیس خیس بود در تماس بود . کوکب جون و من در یک لحظه خودمونو به طرف هم کشوندیم و من طعم اولین لذت ورود کیر به کوسو با تماس با کوس مامانی چشیدم و تجربه کردم . بازم پنجاه پنجاه شریک شدیم کوس و کیر در دو جهت مخالف به طرف هم حرکت می کردند . -وایییییییییی عارف نمیدونی که این جور گاییده شدن چه حالی میده !اصطکاک کیر وکوس زیاد میشه و لذتش پوست سرمم قلقلک میده . وای که چه عشقی می کنم . -فدای عشق و حالت مامان .بگیرش کیر منو مامان . ببین پسرت مرد شده خودتو خسته نکن . الان دیگه سرعتم چند برابر سرعت مادر جون شده بود -آه آه آه اوههههههههه عجب کیییییییییییییییررررررررر رررررری دست پخت خودمه که الان رفته تو کوسسسسسسسسسسسم . کیرت برگشته به اصل خودش .بکن منو . هیچ کیری تا حالا این قدر بهم کیف نداده . جووووووون بکن . آش و لاشم کن . مامانتو بکن که دیگه کوسشو دست هر نامحرمی نده ... ادامه دارد ..


    3

    بس کن مامان دیگه نمی خوام از غریبه ها حرف بزنی -ای حسود !-تو دیگه الان مال منی حق نداری از بقیه بگی -چشم فعلا که مادرت زیر کیرته و کنیزته . روکوکب جونم خم شده سینه هاشو گذاشتم تو دهنم -مامان چه خوشمزه هس انگار کیرم مث دریا شده و لذت هوس داخلش مث یه موج رگهاشو بالا و پایین می بره -عارف بخورررررر سینه هامو بخوررررر درست مثل بچگیهات مثل اون وقتا که شیر سینه امو می خوردی میکش می زنی . حالا دیگه لبات کلفت تر شده اون موقع دوست داشتم زودتر شیرتو بخوری و من استراحت کنم . ولی حالا دلشو ندارم لب و دهنتو از رو سینه هام ورداری . بخور بمال نوکشو میک بزن . آهههههههه نههههههههه کوسسسسسم -مامان چقدر شهوتی هستی ؟/؟-امروز فرق می کنه . تو خیلی حشریم کردی . خیلی خیلی حشریم کردی .-مامان آرایش که می کنی خیلی خوشگل تر میشی . قول بده وقتی هم که تو خونه دارم می گامت واسم آرایش کنی -همچین خودمو واست عروس می کنم که کیرت تا منو ببینه شق کنه . حالا بزن منو بساز . -نگاه کن مامان کیرمو تا ته بیرون میکشم دوباره میذارمش تو .-همینه همینه بذار ببینم . بزن ببینم .بیشتر حال کنم .بغلم بزن . فشارم بگیر له و لورده ام کن . بچسب بهم . تمام دستوراتشو انجام می دادم . پلکاش رو هم قرار گرفتند . آهی کشید و آروم گرفت . آروم آروم زمزمه می کرد که قربون کیرت بازم ارضام کردی . من در وصف جنده ای که قرار بود بکنم یعنی همین مامانم شنیده بودم که هر کی که اونو می کنه آبشو می ریزه توی کوسش و از نظر بهداشتی مطمئنه منم به استناد گفته اصغر آقا و این که تنسی تاکسیدو بابا چی دارم میگم بسیجی هرگز دروغ نمیگه بازم چند ضربه درشت و کاری به کوس مامان زدم که چشماش داشت از کاسه می پرید بیرون و اون وقت شلیک رگباری کیر من بود وسیبل مامان .-جاااااااااان بددددده آب کیییییییییرررررررررتو بده -بگیر مامان آبم داره می ریزه تو کوسسسسسسست وای خالی کردم جااااااااان چشامو بستم تا در آرامش خودمو سبک کنم -خسته نباشی جووووووون با داغی کیرت و آبش هم منو سوزوندی هم سیرابم کردی . مامانو بر گردوندمش . من تا کون مامانو نمی گاییدم ول کن معامله نبودم . دستمو گذاشتم رو کونش . خیلی چرب و براق شده بود . کیرمو که پس از تخلیه شل شده بود درجا شق کرد . سرمو گذاشتم روش و شروع کردم به خوردن و گاز گرفتن و ور رفتن با کوسش . -جان جان جان کون مامان مامان مال منه -بکن عارف تو سوراخ کونمم به هوس آوردی خیلی حریصی من و تو رو واسه هم ساختن ....با ضربات دست پشت در اتاقو کوبیدند -عارف هنوز تموم نشده ؟/؟دو ساعته که مشغولی . گشادش کردی .پشیمون میشه و دیگه نمیاد . اون بیچاره چیزی نمیگه تو ولش کن دیگه .-اصغر آقا !عارف جان جوون باحالیه نیم ساعت دیگه کارمون تموم میشه -باشه خانوم شما که اعتراضی ندارین ماهم حرفی نداریم . ادامه دادیم . دیگه به خوردن و میک زدن تن و بدن و سوراخای مامان عادت کرده بودم . سوراخ کون مامانو با لذت می خوردم . این هیجان در من وجود داشت که بعد از خوردن و میک زدن سوراخ کون مامان کیرمو میذارم توش . می دونستم دوام در مقابل همچین کونی برجسته و با حال کار حضرت فیله . کیرمو گذاشتم وسط درز پشت و بین دو قاچ کونش و چند بار به طرف بالا و پایین حرکتش دادم و اب کیرمو ریختم رو کون مامان تا هم یه حالی کرده باشم و هم وقتی میذارم تو کونش بهتر حال کنم و بیشتر بگامش .-عارف جون خب می ریختی تو کوسسسسم دیگه . تو که میدونی اسراف حرامه -آره تو رساله هم نوشته . خب یه تنوعی بود . ایراد نداره . یادم بنداز رفتم خونه کفاره اشو بدم . بسته به این داره که آدم مقلد کی باشه . یه خورده سوراخ کون کوکبو وارسیش کردم . انگشتمو گذاشتم داخلش . بدک نبود . با این که در این قسمت هم کار کرده نبودم ولی حس می کردم باید کون مامان خیلی کار کرده باشه . این بسیجیهای گرگی که من می شناختم به کون حیوونا هم رحم نمی کنن چه برسه به آدم . می دونستم کم کمش بیست تا کیر مامانو گاییده . از این به بعدش باید دقت می کردم که فقط کیر من باشه که حالشو تنظیم می کنه . یعنی مامان با کیر من 21کرده و اگه یه ورق دیگه روش بکشه اون وقت سوخته . انگشتمو از سوراخ کونش در آوردم و به جاش کیرمو گذاشتم . اصلا چربشم نکردم . کیرم رقت داخل . کیپ کونش شده بود . مامان دردش نگرفت . کیر کلفت منو تحمل کرد ومنم حالمو می کردم . کیر بقیه دوستان راهو برام هموار کرده بود . کمر کوکبو گرفته بلندش کردم اونو به شکل 90درجه و قمبل کرده درش آوردم تا استیل و شمایل کونش کاملا تودیدم باشه -مامان نمیدونی تماشای کون خوشگل و باحالت چه لذتی میده !-عارف کیرت داره یه دنیا حال بهم میده داخل کونمو داره ماساژمیده . وای دوست دارم همین جا زیر کیرت بخوابم . چه ماساژو نرمش با حالی !اون داخلو داغ و نرمش کرده -بکن کونمو بکن عاشق کون دادنم -مامان تو عاشق چی که نیستی ؟/؟-برخلاف بعضی ها که با کون دادن حال نمی کنن به نظرم کون دادن خیلی باصفاست . بزززززززن کیرتو تا ته بفرست بچسب به کونم . آخخخخخخخخ که من می میرم واسسسسسسه کیررررررت -منم می میرم واسه قمبل کونت .-عارف بکن بزن نترس دردم نمی گیره من تحمل می کنم . کف دو تا دستمو گذاشتم رو هر طرف قاچ کون مامان یه خورده بالا کشیدمش کیرمو تا ته می فرستادم و می کشیدمش بیرون . سرعت حرکتو زیادش کرده بودم و سرعت آه و ناله کردن کوکب جون هم زیاد شده بود -جان جان عارف بکن حال بده کونم آبتو می خواد . بریز تو کونم -مامان تو نمی خوای ارگاسم شی ؟/؟-بقیه باشه واسه خونه بده .شاید این برادرا ی نگهبان اینجا کار داشته باشن .بخوان برن خونه .شب جمعه هست و باید به دعا خونی و زن و بچه اشون برسن . چسبیدم به کون مامانی و چشم ازش نمی گرفتم کیرمو تا آخر می فرستادم و می کشیدمش بیرون . کون مامان می لرزید وبا هر لرزش کلی لرزش تو من ایجاد می شد . اخرشم یکی از این لرزه ها کار دستم داد و همین جور که به کون مامان ضربه می زدم خودمو ول کردم و و آب کیرم که حرکتشو شروع کرد منم سرعتمو کم و تماس خودمو با کون مامان زیاد تر کردم و با یه تحریک فوق العاده ریختم تو کون مامان .-عارف جااااااااان کونم داغ کرد . چی ریختی توش ؟/؟وای که دیگه مردم از هوس . کونمم سیراب کردی . زود لباساتو بپوش بریم خونه که من طاقت ندارم . هنوز هوس دارم . بقیه سکسو باید خونه انجام بدیم . این یه ساعت راه تا خونه مث سه سال می گذره . باباتم به این زودی برنمی گرده . مامان پرایدشو با خودش آورده بود . با این که گواهینامه نداشتم ولی پشت رل نشستم . چون دیگه هم اون و هم من می ترسیدیم که ممکنه شهوت نذاره خوب رانندگی کنه . تو راه مامان پونزده هزار تومن پول داد دستم -بیا بگیرش مادر که به بچه اش کوس میده دیگه پول نمی گیره . حالا بهم بگو من همین پونزده تومن می ارزیدم ؟/؟..ای اصغر نامرد .. نامرد ده تومنو زده بود به جیب .-جون مامان من بیست و پنج تومن به اصغر داده بودم . اون ده تومنو واسه خودش گرفت . امااینو بدون تو واسم به اندازه یه دنیا می ارزی وتو قیمت نداری . نمیشه رو تو قیمت گذاشت . کوس و کون و وجودت واسم بی نهایت با ارزشه . فقط مامان باید یه قولی بهم بدی .-چه قولی ؟/؟-دیگه این خلافکاریها رو کنار بذاری و دنبال مردای دیگه نباشی .-من تو رو دارم عارف . امکان نداره بهت خیانت کنم -پس مامان اول که رفتیم خونه باید توبه کنی بری حموم آب توبه بریزی سرت تا وقتی که تو رو میگام به طور رسمی هم بدونم که تو دست از کارهای گذشته ات کشیدی -اولا باید به حرف من اعتماد داشته باشی ثانیا چون میدونم می خوای شرعیش کنی و توبه من رسمی بشه چشم قبول می کنم -آره مامان خوشگلم من چون می دونم تو زن معتقدی هستی و توبه اتو نمی شکنی ازت چنین خواهشی کردم -حالا عارف من می تونم یه خواهش ازت بکنم ؟/؟-بگو مامان جونمو بخواه -نه فقط کیرتو میخوام -اونم که همیشه مال توهه -حالا میخوام -کجا بریم وسط خیابون ؟/؟-ببین من اونجا یه کوچه تاریک می شناسم میریم ته کوچه که بن بسته . پشت ماشین ترتیب منو بده . آخه کوسسسسسسسم خیلی میخخخخخخخاررررره هر چی با ناخن می خارونمش خارشش گرفته نمیشه فقط کیییییررررتو می تونه خارششششششو بگیره -یعنی خونه دیگه کیر نمی خوای ؟/؟-چرا این یه پیشوازیه برای مرحله بعدی . خدایا اگه یه وقت این قرصای ضد بارداری اثر نکنن چی میشه ؟/؟وقتی پشت ماشین داشتم شورت مامانو پایین می کشیدم به این فکر می کردم که با این همه آتیش تند و کوس دادنهاش چطور تونسته که این همه مدیریت داشته باشه و بیشتر از یه بچه هم نداشته باشه . بهتره در یه مورد خاص که تا به حال بهش توجهی نکردم یه بررسی داشته باشم . رفتم خونه اولین کاری که می کنم اینه که یه عکس بزرگ بابا رو می چسبونم به آینه و خودم روبروش وای می ایستم ببینم هیچ شباهتی بین این دو تا قیافه هست ؟/؟..پایان ..

  8. #8

    امیر و ترانه - دو قسمت

    1

    اين داستان تقديم به علي آقاي عزيز و خانم گلش که قولش رو بهشون داده بودم و تقديم به همه دوستان عزيزيکه عاشق سکس ضربدري هستن.........من اميرم 10 ساله كه ازدواج كردم و خيلي خوشبختم و ترانه همسرمو خيلي دوست دارم.اونم همينطور رابطمون عاشقانه شروع شد و بي نهايت احساسي بود و پس از پايان دوران تحصيل باهم ازدواج كرديم ترانه دانشجوي پرستاري بود و من هم داشتم درسمو تموم ميكردم كه باهم آشنا شديم .من درحال حاضر مدير فروش يه شركت خصوصي هستم و ترانه هم تو يه بيمارستان خصوصي درجه يك رئيس پرستارهاي بخشه ارتوپدي است.منو ترانه فوق العاده تشنه سكسيم.ازهمون دوران نامزدي كه همديگه رو ميديديم به روشهاي مختلف باهم سكس داشتيم و ازهرموقعيتي براي دستمالي هم استفاده ميكرديم.ترانه اوايل بخاطر شغلش خيلي ميترسيد كه من از اون مرداي شكاك باشم و بخوام هي تومحل كار چكش كنم و يا اگه شيفت شب موند من بخوام شكاك بازي دربيارم اما من همون اول آب پاكي رو ريختم دستش كه منو با مرداي امل و بي فرهنگ مقايسه نكن.تومحل كارت هرچي ميگذره بمن مربوط نيست و هر مدل لباس وآرايش كه خواستي ميتوني كني و محدوديتي دراين مورد نداري .توهم يه انساني و هرمدل كه دوست داري و دلت ميخواد ميتوني فكر كني و لباس بپوشي و از زندگيت لذت ببري.فقط بهش گفتم كه تو رابطه با مرداي ديگه مواظب باش وابسته احساسي نشي كه باعث بهم ريختن زندگيت شه و توي احساست نسبت بمن تاثير بذاره.خلاصه اينكه خيلاشو راحت كردم كه من مرد حساسي نيستم و تعصب به زن رو غيرت نميدونم وبهش فهموندم كه اين حرفا ديگه قديمي شده.ترانه با شنيدن اين حرفا خيلي خوشحال بود و بهمين ترتيب زندگيمون رو به جلو و سكسي عشقولانه پيش رفت و ميره موقع سكس به زنم گفتم كه هيچ محدوديتي نداري و هرحرف و كار و مدلي كه به بدنت لذت ميرسونه رو بگو تا انجام بديم.مثلا بعضي وقتا كه خيلي همسرم خستس من براش با دست چوچولش رو ميمالم تا ارضاشه و يا اكثر وقتا برا اينكه اون بمن حال بده بهم كوووووووون ميده با وجوديكه سوراخ كون تنگ و داغي داره و براش كمي درداوره اما براحتي بهم كووووووون ميده.البته منم طوري ميكنمش كه حال كنه و درد رو از ياد ببره.ترانه سينه هاي خوبي داره و کووووووون و پاهاش هم كاملا باهم تناسب دارن و اون مدلهايي كه تو روپوش پرستاري كاملا کون و سينه هاش خودنمايي ميكنن.باوركنين بعضي وقتا عكسايي كه با لباس لختي ازش گرفتمو ميذارم جلوم توي كامپيوتر و باهاش جلق ميزنم و خودشم ميشينه نگاه مكنه و آخرسركه آبم اومد همشو از سركيرررررررم ميمكه و ميخوره و ميگه كه خيلي از ديدن اين كارم حال ميكنه.ترانه توي مهمونيا كاملا راحت لباس ميپوشه و به هيچ قيدي بند نيست و گاهي وقتا كه همكاراي مرد و زن و يا دوستان پسر و دختر دوران دانشگاهشو دعوت ميكنه بصورت مختلط و يا زمانيكه دوستاي من ميان خونمون فقط يه تاپ يه تيكه كه تا روي باسن و كمي روي رانها رو پوشش ميده ميپوشه و دو تا بند تاپ هم كمي روسينشو ميپوشونه واز زير شورت هم نميپوشه و تموم هيكل لختش معلومه و وقتي هم دولا ميشه چيزي تعارف كنه تموم كووووون و كوووووسش ميفته بيرون و براحتي قابل ديدنه.خلاصه ميبينم كه دوستاي من يا همكاراي مردش خيلي جلو خودشونو ميگيرن كه ازحالت عادي خارج نشن اما ميدونم كه سخته و ترانه هم اينو ميدونه.يكي دوبارهم بهش اشاره كردم كه دوست من كيرش آنچنان راست شده كه براحتي از رو شلوارش معلومه ولي نميتونه كاريش كنه معلوم نشه.ترانه بهم ميگه امير جون توروخدا اگه از طرز لباس پوشيدن من ناراحتي ميشي بگو منم بهش ميگم اين سوال تو منو بيشتر ناراحت ميكنه واينكه منو شبيه مرداي بي فرهنگ ميبيني درد آوره برام.ترانه گاهي هم با همكلاسي هاي سابقش برنامه دوره اي كوه نوردي يا مهموني ميذارن و گاهي وقتا هم با رضايت من تنهايي ميره تو اين پارتي ها.تو محيط كار خيلي با همكاراي مردش راحته و بعضا هم مياد واسه من تعريف ميكنه كه چجوري بعضي از همكاراي مردش باهاش شوخي ميكنن و يا اس ام اس هاي سكسي واسش ميفرستن ومن هم ميخندمو ريلكس به حرفاش گوش ميدم اوايل گاهي وقتا فكر ميكردم ميخواد حساسيت منو بسنجه اما بعدا فهميدم كه رو اعتمادي كه بمن داره و ميدونه من متعصب نيستم اين حرفا رو بهم ميگه.ترانه يكي دوبارهم يه دي وي دي سكسي از بيمارستان اورده بود كه تماما مربوط به سكس گروهي و چند مرد با يك زن بود.خودش گفت يكي از پرستارهاي خانم بهش داده اما بعدا كه داشت راجع بش تلفني با دوستش حرف ميزد يهو وسط حرفش لو داد كه از يكي ازهمكاراي مرد بيمارستان گرفته فيلمو وقتي ديد لو رفته با خنده بهم گفت كه ترسيده كه من ناراحت بشم چون دراين مورد خواص عكس العمل منو نميدونسته.وقتي بهش لخند زدم و لبامو رو لباش گذاشتم فهميد كه فكر احمقانه اي كرده و بعد ازمن معذرت خواهي كرد و خيلي قربون صدقم رفت كه من اينطوري فكر ميكنم و براش ارزش قائل ميشم و دموكرات برخورد ميكنم.يه شب وقتي مشغول سكس بوديم و از كوووووووون داشتم ميكردمش بهم گفت امير جووووووون ميخوام يه مطلب بهت بگم.گفتم بگو.ترانه گفت: دوست داري يه مرد ديگه منو بكنه؟؟؟ دوست داري دوست پسر داشته باشم؟؟؟ منم كه داشتم آروم آروم توكون تنگ و گرمش عقب و جلو ميكردم گفتم تو چي؟؟؟ دوست داري بدن لخت يه مرد بدن گرم و لطيفتو لمس كنه؟؟؟ ترانه ناله اي از شهوت كرد و گفت آرهههههههههه عزيزمممممممم.ميميرممممممم مم براشششش.بعد كونشو محكمتر عقب جلو كرد بدون اينكه احساس دردكنه وآروم لبشو رو لبام گذاشت و زبونشو كرد تودهنم و گفت اجازه ميدي با سامان همكارم دوست شم؟؟ خليلي وقته دنبالمه و ميخواد باهاش دوست شم؟؟؟ من سامانو ميشناختم.هموني بود كه ترانه ازش فيلم سكسي گرفته بود.يه بارم كه رفته بودم بيمارستان دنبال ترانه تواتاقه ترانه ديده بودمش.پسر جذاب و خوش تيپي بود.توهمون حال كه داشتم از ترانه لب ميگرفتم گفتم ترانه جان تو هركاري كه ازش تو سكس لذت ميبري رو انجام بدي من ناراحت نميشم فقط از وابستگي احساسي ميترسم.ترانه گفت:توكه ميدوني سامان خودش زن داره و رابطش با زنشم خوبه.اما ما فقط ميخوايم باهم سكس داشته باشيم.توبيمارستان سامان همش چشمش دنبال منه و همش خودشو بهم ميماله و ميگه عاشق اندام سكسي منه.اما من زياد بهش رو ندادم و اين آخري هم بهم يه فيلم سكسي داد چون گفته بودم كه شوهرم هم به فيلم سكسي علاقه داره.ترانه همينطوركه لباي منو ميخورد از سامان ميگفت.من تا اون روز نميدونستم كه از شنيدن حرف سكس زنم با مرد ديگه اينقدر حشري ميشم اما اون شب همينطوركه ترانه داشت حرف ميزد داشتم از شدت شهوت ميمردم.ترانه گفت امير نظرت چيه؟؟؟.ميخوام توهم با اين رابطه موافق باشي.منم در يك جمله جوابشو دادم ترانه جون هركاري تو سكس دوست داري بكن و دوست پسرتم نوش جونت.هركاري ميخواين باهم كنين با شنيدن اين جمله ترانه ناله اي از شهوت كرد و گفت آبتو بريز تا آخرش تو كووووووونم واييييييييييي اميرررررررررر منم چند لحظه بعد اينكارو كردم بعد از ترانه خواستم كه بشاشه تو دهنم چون من اينكارو خيلي دوست داشتم منتها وقتي ترانه خيلي حشري بود اين خواهشمو برآورده ميكرد و براحتي درمواقع ديگه زير بار نميرفت خلاصه دهنمو زير چاك كووووووووس ترانه باز كردم و اونم شاش گرمشو با فشارررررررر خالي كرد تو دهنم.بي نهايت شاش خوشمزه اي داشت و هيچوقت شاشش شور يا بد مزه يا پررنگ نبود براهمين من واقعا از خوردن شاش ترانه لذت ميبردم.فردا صبح كه از خواب بلند شديم ترانه تورختخواب نگاهي بمن كرد و گفت از حرفاي ديشبم كه ناراحت نشدي اميرم؟ گفتم نه عزيزم خيلي هم لذت بردم.گفت:پس هنوزم ناراحت نميشي اگه منو سامان باهم باشيم؟؟؟ گفتم نههههههههه.هرچقدر بيشتر از سكس لذت ببري جوونتر ميموني و آرامش بيشتري داري سامانم اونطوركه ميگي قصد خراب كردن زندگيتو نداره و فقط پاي سكس درميونه.پس چرا بايد نگران باشم هرچي ميتوني به بدنت لذت برسون.ترانه باخوشحالي 10 دقيقه فقط لبو زبونمو خورد و بعد آماده شد رفت بيمارستان.خلاصه قرارشد كه ترانه يه شب با سامان قرار بذاره بعنوان مهمون بياردش خونه.البته قرار گذاشتيم سامان اولش نفهمه كه من راضي به اين رابطه هستم تا بعدا مشكلي براي سوءاستفاده بوجود نياد.عصر شد و من و ترانه ازسركار برگشته بوديم من ترانه رو بردم حموم و تموم پشماي كوسشو اصلاح كردم و موهاي دور سوراخ كونشوهم زدم و كلي به بدنش رسيدم تا جلوي سامان يه سكس لذتبخش داشته باشه.ساعت 8 شب بود كه سامان زنگ رو زد و ترانه رفت استقبالش.با يه تاپ سفيد يه تيكه چسبون و تنگ كه فقط روي باسنشو ميپوشوند و بندهاش هم كمي رونوك سينه ش رو مخفي ميكرد.با سامان دست داد و بمن معرفيش كرد.من و سامان هم كمي باهم خوش و بش كرديم و احوالپرسي معمول.الحق كه سامان پسر خوش تيپي بود و با اين تي شرتي هم كه پوشيده بود خيلي توچشم ميزد.خلاصه رفتيم رومبل نشستيم و ترانه هم مشغول پذيرائي شد.من بدجوري حشري شده بودم.ازاينكه فكرشو ميكردم اين پسر امشب قراره كيررررررررشو توي كووووووووس و كووووووون ترانه كنه و هردوشون لخت توبغل هم قراره عشق بازي كنند بدجوري راست كرده بودممممممم.ترانه هم مشغول حرف زدن با سامان از اتفاقات محل كارش شد و منم گوش ميكردم.دراين بين منم رفتم و3 تا گيلاس مشروب ريختم و آوردم و به ترانه و سامان تعارف كردم.ترانه با سامان رو يه مبل دونفره كنارهم نشسته بودند و ترانه يكي از بنداي تاپش افتاده بود از سرشونش پايين و قسمت زيادي از سينش معلوم بود و سامان هم با ولع و بطور نامحسوس به سينه ش نگاه ميكرد.مشروبها روكه خورديم ترانه و سامان حرفاشون تموم شد و ترانه پيشنهاد كرد شام بخوريم.همگي قبول كرديم و سفره شامو چيديم.بعداز شام من به سامان شلوارك راحتي از اين نازكها دادم كه بپوشه و راحت باشه و گفتم تي شرت و زيرپوششم دربياره و فكركنه منزل خودشه خودمم با يه شرت تنگ كه كيررررررمو كامل نشون ميده نشستم تا سامان هم راحت باشه.قرارم با ترانه اين بودكه من به بهانه سردرد از سامان معذرت خواهي كنم و برم تواتاقم بخوابم و وقتي سكس اونا شروع شد برم ديدشون بزنم.بعداز شام مشغول ورق بازي شديم و وسطاي كار بودكه من به ترانه گفتم سرم بدجوري درد ميكنه.شايد بخاطر مشروبه.سامان گفت خوب بريد دراز بكشيد يه كم حالتون جا مياد؟؟.گفتم نه من بايد اينجور مواقع بخوابم تا صبح حالم سرجاش بياد.سامان گفت هرجور راحتي من الان رفع زحمت ميكنم.گفتم نه بابا اين حرفا چيه من با شما راحتم شما تشريف داشته باشين من ميرم يكم بخوابم.اينجا منزل خودتونه هرجوركه ميخواي راحت باش.بعد بلند شدم و به حالت بيحالي رفتم تواتاقم درو هم بستم تاسامان خيالش راحتشه.يكم كه گذاشت يه سكوت محض برقرارشد شايد حدود نيم ساعت و بعد رفتم ازتو پنجره پاسيو آروم توي پذيرائي رو ديد زدم.ترانه و سامان ايستاده همديگه رو بغل كرده بودند و آنچنان مشغول عشقبازي بودند كه انگار شيرين و فرهادن سامان لب و زبون ترانه رو آنچنان با ولع ميخورد كه ترانه نميتونست كاري كنه.سينه هاي ترانه هم كاملا بادكرده و برجسته شده بود و با دستهاي سامان داشت نوازش ميشد.البته هنوز لباساشونو درنياورده بودن.ترانه بعدا گفت كه سامان خواسته بيشتر از رولباس دستماليش كنه.عشقبازي ترانه و سامان ادامه داشت تا اينكه ترانه شلوار سامانوازپاش درآورد و كير سامانو مثل يه تيكه گوشت لذيذ كرد تودهنش و شروع كرد به مكيدن و خيس كردن خايه ها و سراسر كيرررررر سامان و آبم از دوردهن و لب ترانه همينجور ميريخت بيرون.نميدونستم كه اينقدر ترانه قشنگم خوب ساك ميزنه؟؟؟.البته برامنم خوب ساك ميزد اما ديدن ساك زدن ترانه براي كير مرد ديگه يه حال ديگه اي داشت.كمي كه ساك زد سامان هم ترانه رو لخت كامل كرد و بعد هردو با بدن لخت آنچنان همديگه روبغل كردن كه من از ديدن اين صحنه شروع كردم به ماليدن كيرررررررررررممممم.سامان داشت ذره ذره بدن ترانه رو ميليسيد و لبهاي جانانه و پرآب ازش ميگرفت و كووووون و سينه وشكم ترانه رو بزيبائي نوازش ميكرد.تو همون حال وسط پذيرائي بصورت 69 روهم دراز كشيدند و شروع كردن به ليسيدن كوس و كير و خايه و كون همديگه.ترانه عاشق اين بود من سوراخ كونشو با زبون محكم بليسم و الانم دقيقا سامان داشت همينكارو براش ميكرد.طوريكه ترانه ازخود بيخود شده بود و التماس ميكرد به سامان كه محكمتر سوراخشو بليسه و خودشم با شدت بيشتري ساك ميزد البته بعداز يه كم ساك زدن توف و آب دهنشو تودهن سامان خالي ميكرد و اونم با ولع همشو ميخورد.تو اين بين ناگهان يه حركتي ديدم كه جاخوردم؟؟؟؟.ترانه يدفعه از روي سامان بلند شد و كووووووسشو گذاشت رو دهن سامان و بعد ناگهان شاشو با فشارررررررر تو دهن سامان خالي كرد.شاشش همينطور پاشيده ميشد تودهن و لب و صورت و همه صورت سامان و اونم با ولع داشت قطره قطره شو ميخورد و ميگفت بازم ميخوااااااممممممممم شاش كمههههههههههه رو كيررررررررررم بريننننننن روكيررررررممممممم ان کنننننننننن؟؟؟ ترانه هم كه ازخود بيخود شده بود سوراخ كوووووون نازشو رو كيررررررر سامان تنظيم كرد و درحاليكه لمبرهاي كونشو با دست باز كرده بود بعد از دادن يه گوزآروم تموم شامي رو كه خورده بود از طريق سوراخ كونش خالي كرد رو كيرررررر سامان و سامان همون لحظه با ناله گفت ترانه جوووووووووونم فدايييييي انت شممممممممممم قربون ان گرمت شمممممممممم.بعد ترانه رو بدن سامان دراز كشيد و مشغول لب گرفتن شدن.داشتم شاخ درمياوردم؟؟؟.نميدونستم كه از ديدن ريدن ترانه رو بدن يه مرد ديگه اينقدر شهوتي ميشم.نميدونم چجوري براتون وصفش كنم.فكر ميكردم من جزو معدود مردايي هستم كه از خوردن شاش زن لذت ميبرن اما سامانو كه ديدم فهميدم ازمن پيشرفته ترش و كله خرابترشم هست چون ترانه بعدا بهم گفت سامان ازش خواسته روش ان كنه چون عاشق ديدن ان كردن زناست البته حاضر به خوردن نيست و فقط اين مدلي از اسكت بازي لذت ميبره.من باورم نميشد كه ترانه از اينكار خوشش بياد اما بعدا بهم گفت وقتي حشري ميشه حاضره هر نوع سكسي رو تجربه كنه و اينكارهم با رضايت خودش بوده..


    2

    خلاصه ترانه و سامان باهم رفتن توحموم.وقتي رفتن توحموم من ازاتاق بيرون اومدم.از اتفاقات توحموم بعدا از طريق ترانه خبردارشدم كه خوب هميدگه رو شستن وبعدم سامان كيرررررشو گذاشته تودهن ترانه.ترانه ميگفت نميدونستم خوردن شاش انقدر لذت بخش باشه و كلي از اينكار لذت برده بود.از حموم كه دراومدن رفتن تواتاق خواب ديگه خونه.كيرررررر سامان بدجوركلفت و سيخ شده بود.تواتاق خواب كه رفتن كارم راحت تر شد و براحتي از لاي در باز که به ترانه گفته بودم درو باز بذاره مشغول ديدن صحنه هاي گاييده شدن زن پرستارم توسط همكارش شدم.ترانه به پشت روتخت افتاد و سامان همونجور با كيرررر كلفتشششش پاي ترانه رو داد بالا و آروم كيرشو كرد تو كوووووووووس ترانه و مشغول تلمبه زدن شد.همزمان لبهاي ترانه رو هم گرفت و مشغول خوردن شدن كير سامان بدجور كلفت بود و ترانه يه كم درد ميكشيد.كلي از آبهاي كوسش سرريز شده بود و از كناره هاي كوووووسش بيرون ميريخت و بسمت روناهش سرازيز شده بود.موقعيكه كيررررر سامان توكوووووس ترانه عقب و جلو ميرفت به خالي شدن آب كووووووس زنم بيشتر كمك ميكرد.ترانه بدجوري حشري شده بود وهمش از سامان ميخواست كه کيررررررشو بكنه توكوووووونش سامانم سريع ترانه رو مدل سگي تنظيم كرد و با آب كوسش سوراخ كونشو خيس كرد و بعد آروم كرد توكوووووووون تنگ و سفيد ترانهههههههه.ترانه جيغغغغغغغغ زدآ خ خ خخخخخخخخخخ کوووووووونمممممم جررررررررررر خوردمممممممم خداااااااااااا جووووووووون نفسش بند اومد به سامان گفت نگه دار تا سوراخش بازشه.سامانم اينكارو كرد.درهمين حال سامان داشت سينه هاي ترانه رو ميماليد وبا كووووووسش ور ميرفت.بعداز چند دقيقه تلمبه زدن شروع شد و ترانه يه كم راحتتر تلمبه زدن رو تحمل ميكرد.يدفعه سامان برگشت به ترانه گفت:جنده من ميذاري با شوهرت حال كنم؟؟؟؟ شوهرتم مثل خودت بدن خوبي داره من امشب خيلي از بدنش خوشم اومد.راضيش ميكني بهم كون بده؟؟؟؟؟ ترانه درحاليكه ناله شهوتي ميكرد گفت آخه شوهرم از سكس مرد با مرد بدش مياد چه جوري راضيش كنم؟؟؟؟؟؟ سامان گفت توروخدا بدجورهوس كردم بذارم توكون شوهرت كووووووون سفيد و بي مويي تازه منم اهل سكس مرد با مرد نيستم اما ميخوام يه بارامتحان كنم.توروخدا امير رو راضي كن بذارم توكونش؟؟؟.ترانه درحاليكه از فرورفتن كير سامان تو كون تنگش بيحال وحشري شده بود ناگهان كونشوعقب كشيد و كيررررر سامان از توكونش سرخورد بيرون.بعد دست سامانو گرفت واز روتخت بلند كرد و اومدن سمت دراتاقم.سريع برگشتم تواتاقم همونجور خودمو زدم بخواب.گفتم شايد ميخوان باز حموم برن اما يدفعه دراتاقم بازشد و فهميدم كه هردوشون اومدن تواتاق.ترانه اومد كنارم دراز كشيد و منواز خواب مثلا بيداركرد.منم خودمو زدم به گيجي ديديم سامان با كير كلفتش ايساده كنارتختم.ترانه گفت اميرم توكه داري كوس كشي منو ميكني بيا به دوست پسرم يه حالي بده.بخاطرمن بذار يه بار ازكون بكنتت؟؟؟؟ نميدونم چرا ازاين لفظ كوس كش ترانه بهم گفت حشري ترشدم.فحشهاي اين مدلي توسكس بنظرم خيلي لذت بخشه و آدمو تخليه ميكنه.خودمو زدم به تعجب و داشتم تو صورت تراته نگاه ميكردم.جوابي نداشتم.فكر نميكردم ترانه اين درخواستو كنه اما جالب بود كه دوست نداشتم مقاومتي كنم.ترانه يه لب قشنگ ازم گرفت و بعد رفت ژل بي حسي آورد و منو به پشت خوابوند و پامو داد بالا و سوراخ كونمو يه كم ليس زد.بعد انگشتشو ژل زد و ماليد روسوراخ كونم بعدانگشتشو كرد توسوراخم كه دردم اومد اما به روم نياوردم.صحنه شهوتناكي بود.زن لخت و حشريم كنار دوست پسرش داشت كون منو براكردن دوست پسرش آماده ميكرد.ترانه سامانو آورد نزديك تختم روبروكونم.منم پاهام بالا بودم و داشتم كيررررمو با دست ميماليدم.ترانه كيررر سامانو كرد تو دهنش و ساك زد تا حسابي راست شه از ديدن اين كيرررر كلفتتتتتت ترسيده بودم اما بازم فضاي شهواني اتاق قدرت هركاري رو ازم گرفته بود.منكه هميشه از سكس مرد با مرد بدم ميومد و كلا با گي ها مخالفم داشتم آماده ميشدم تا بادست زن خودم كير يه مرد ديگه رو تو كونم حس كنم.ترانه كير سامانو حسابي حال آورد و بعد كيرشو از دهنش درآورد.همينطوركه آب دهنش رو كيرررررر سامان داشت كش ميومد كير و كرد توكوووووووون خودش بعد كير سامانو نزديك سوراخ كوووونم كرد و تنظيمش كرد و بعد با فشارررررررررررر دست خودش كير سامانو فرو كرد توكوووووووونممممم.واييييي يييييييييييي احساس كردم دارم پاررررههههه ميشممممممممم اووووووووووووف اما چشامو بستم و دندونامو روهم فشار دادم و جيك نزدم ازاينكه كير سامان داشت تو كونم ميرفت خوشم اومده بود و بدن ناز سامان هم هي ماليده ميشد روشكمم و اين تحمل درد و برام آسون ميكرد.ترانه كير سامانو از كونم درآورد ودوباره با لباش خيسش كرد و دوباره فرو كرد توكوووووونم.ايندفعه بهتر شد و كيرگرم سامان بيشتر حال ميداد.دراين حال كه پام بالا بود و سامانم روم افتاده بود و داشت كونمو ميكرد ترانه هم كنارم قنبل كرده بود و به سامان التماس ميكرد كه نوبتي بكنه.ميگفت يكم تو كوووووون منمممممم بذاررررررررر.منم كيررررررررررر ميخوااااااممممم آخههههههههه .سامانم همينكارو كرد يه كم توكون من ميكرد و بعد ميكرد توكون ترانه كه كنارم روشكم دراز كشيده بود منو ترانه ازهم لب ميگرفتيم و قربون صدقه هم ميرفتيم.وسط كارم ترانه ميرفت لا پاي سامان و موقعيكه سامان منو ازكون ميكرد ترانه خايه هاشو ميليسيد و ميگفت محكمترررررررررر شوهرمو بكنننننننننننن كووووووووون اميرررررررررر رو پاررررررههههههههه كننننننن آبتو توكووووووووون اميررررررر و دهنممممممم بريز.همين حرفها سامانو بشتر حشري ميكرد و محكمترررررر توكووووووووون منه بدبخت تلمبه ميزد.خيلي لذت بخش شده بود فكر نميكردم ازكون دادن انقدر لذت ببرم فضاي اتاق فضاي شهوتناكي بود فکركنين منو زنم داشتيم كنارهم به دوست پسر زنم نوبتي كون ميداديم.بعد از يک ربع كون دادن وقتي سامان داشت منو ميكرد گفت ميخوام بيااااااااااممممممم.ترانه گفت همشو تو كوووووووونممممممممم خالي كنننننن تا منو اميرررررررر جووووووونم حال کنيم.سامان سريع كيرشو از كوووونم درآورد و كرد تو كووووون ترانه و با ناله بلندي آبشو تو كووووووووووون ترانههههههههههه خالي كرد.ترانه همون لحظه سوراخ كونشو گذاشت رودهنم و آب سامان از سوراخ كون ترانه دوباره سرازير شد تودهنم.خودم بيكار نبودم و شروع كردم به ليسيدن سوراخ كووووووووون ترانه و آبو از تو سوراخ كووووووونش ميمكيدم و ميخوردم.ترانه گفت امير جووووون آبهارو قورت نده منم ميخواماااااااااا بعد با لبهاش آبو ميليسد.من تو فيلم از ديدن صحنه هاي اينجوري زياد خوشم نميومد اما الانكه خودم داشتم عملا انجام ميدادم واقعا لذت داشت و آدمو ديووووووونه ميكرد.بعداز تموم شدن سکسمون سامان خواهشكر منو ترانه دو نفري كيرررررشو ساك بزنيم تا تموم آب كيرش خالي شه تا دوباره سرحال شه؟؟ ماهم با خوشحالي اينكارو براش كرديم.بعد 3 نفري لخت كنا رهم ولو شديم روتخت و لبهاهمديگه رو خورديم سه نفري لبامونو بهم چسبونده بوديم و زبون و لب همديگه رو ميمكيديم و آب دهن بود كه از دور دهنمون سرازير شده بود.بعد ترانه پيشنهاد داد كه بالاي سرما دوتا سرپا بايسته و بشاشه روي منو سامان.ماهم استقبال كرديم .شاش گرم ترانه پرفشاررررر و گرم ميريخت رومن و سامان.ماهم اونو با دست رو بدنمون پخش ميكرديم و بو ميكرديم و رو لبمون ميماليديم.اونشب بهمون خوش گذشت.بعداز اونشب بود من فهميدم سكس منو ترانه وارد مرحله جديد شده و بايد تنوع سكس رو تو زندگيمون بيشتر كنيم.پــايــان

  9. #9

    بازم تعریف کنم خاله جون؟ - شش قسمت

    1

    من تورج هستم و بیست و پنج سالمه . در داستان حالا عمه ات رو نمی شناسی که در تک قسمتی ایرانی منتشر شده از این گفته بودم که وقتی بابام مرد عمه تا را که باهاش میانه خوبی نداشت از اروپا بر گشت به ایران و قرار شد که یه ماهی رو پیش ما بمونه تا مستاجرش پا شه بره خونه خودش . من و مامان پوری و آبجی تینا که بیست و سه سالش بود و از همسرش جدا شده بود یه ماهی رو باید پذیرای عمه جون می بودیم . از اون جایی که من خیلی شیطون و دختر باز بودم و اهل خوندن داستانهای سکسی و عمه هم از بچگی عاشقم بود خیلی زود با هم جور شدیم . وقتی مامان و آبجی و خاله بیوه ام پوران واسه یه هفته ای رو رفتن مشهد, من و عمه تارا این یک هفته رو با هم خوش گذروندیم و خلاصه زدیم تو خال محارم یا بهتره بگم زدم توی خال محرم . چه تن و بدنی داشت این عمه .. اون شب من و عمه کاملا بر هنه توی بغل هم خوابیده بودیم . قرار بود مسافرا واسه یه روز دیگه بر گردن .ولی سر صبح سر و صداهایی که از پذیرایی شنیده می شد نشون می داد که مادر و خواهرم برگشتن . وقتی هم از خواب پا شدم دیدم رو ما ملافه ای انداخته شده ..من که ملافه رو رو تنمون نکشیده می دونستم تارا جون هم این کارو نکرده . مادر و خواهرم خیلی سرد و پکر بودند ..وبر خورد خوبی نداشتن .. منم رفتم به مغازه یا سوپری بابام که دیگه خرج من و مادر و خواهرمو تامین می کرد .. حالا من موندم و دلهره از این که وقتی ظهر برم خونه چی میشه .. به عمه تارا گفتم جریان اینه احتمالا اونا مشکوک شدن و اگه یه چند روزی آفتابی نشه بهتره .. یه بهونه ای بیاره مثلا چند روز بره جای دیگه تا من خودم یه جوری مسئله رو حل و فصلش کنم . اونم قبول کرد و این خبر خوشو هم بهم داد که مستاجر خونه شو زود تر تخلیه کرده فقط یه چند روزی رنگ و روغن کاریش وقت می گیره و اسباب و اثاثیه خریدن و این جور چیزا ... با این حال بهم گفت هر وقت احساس نیاز کردم می تونم برم توی همون آپارتمان خالی و یه گوشه ای با هم حال کنیم تا همه چی ردیف شه . منم قبول کردم .... از ترس ظهر ناهار نرفتم خونه .. اگه قبلا دیر می کردم برا م زنگ می زدن . ولی حالا از این خبرا نبود . شستم بوبر دار شد که کاسه ای زیر نیم کاسه هست . شب که رفتم خونه مادر و خواهرمو همین جور اخمو دیدم . می دونستم مامان در حال جوش آوردنه و یهو می ترکه و می ترکونه . خودموآماده کرده بودم . تازه اینو هم می دونستم از اون وقتی که من و عمه خوابیدیم سکس نکردیم تا صبح ... اوخ اوخ .. این ملافه و رو بالشی و لحاف تشک و هر چی رو که روی تخت بود شسته دیدم و گوشه کنار آویزون ... دلم هری ریخت پایین . اوخ من بمیرم . خاک بر سر شدم . این مامان نجس و پاکی حالیشه . حتما آب کیر منو دیده .. همین جور فرت و فرت این گوشه کنار می ریختمش .. اصلا حواسم نبود این رو تختی رو بر دارم و یه جوری ماسمالی کنم ..
    -مامان فدات شم این سوغاتی های ما کو ؟ نخود کیشمیشت کو ؟ یه تی شرتی .. تسبیح و جورابی .. زیر پیرهنی ..
    -کوفتو بخوری .. کوفتو بپوشی .. تو خجالت نمی کشی ؟ دختر جوون توی خونه هست .. درسته که شوهر نامردش طلاقش داده .. ولی این چه حرکت زشتی بود ! خجالت می کشم مادر تو باشم . کثافت ! بی آبرو بی چشم و رو ... اون زنیکه جنده هرزه از فرنگ بر گشته .. پدرت بیچاره حق داشت باهاش در افتاد . اون وقت همه جا نشست گفت که اون باعث شد که شوهرم منو طلاق بده . آخر الزمون شده . آدم با عمه اش ؟ خاک عالم .. من نمی تونم تو روت نگاه کنم ..تو چطور روت میشه تو روی مادرت نگاه کنی ؟
    جلو مادر خم شده تا دستشو ببوسم .
    -مامان فدات شم چرا بهتون می زنی ؟ تو خودت دیدی ؟ تو شاهد بودی ؟ من که اصلا اهل این بر نامه ها نیستم و نبودم . چرا این جور قضاوت می کنی . تو که خودت مسلمونی . اصلا در اسلام گفتن که زنا نمی تونن قاضی باشن . با این حساب هرچی تو بگی روی چشم ولی تو رو به روح بابا قسم تو رو به خاک پاکش قسم مادر تو دیدی که من و عمه زبونم لال از اون کارا بکنیم ؟ 8 تا شاهد زن و یا 4 تا شاهد مرد لازمه .
    -خفه شو . حالا واسه ما مجتهد هم شدی ؟
    هرچی به خودم فشار می آوردم از چشام اشکی در نمیومد ولی الکی زار می زدم و دستامو گذاشته بودم جلو صورتم ..
    -مادر من میرم .. من از این خونه میرم .
    -برو گمشو . فکر کردی من و خواهرت با وجود تو احساس امنیت می کنیم ؟
    رفتم سمت تینا.
    -خواهر تو یه چیزی بگو ..
    تینا از دست من در رفت و در اتاقش قایم شد ..
    -خیلی دلم می خواست از اون صحنه عکس می گرفتم و نشونت می دادم . پدرت اگه زنده می بود شما دو تا رو می کشت .
    -مادر تهمت نزن .
    -تورج دست عمه ات بود لای پات به این چی میگی ؟
    -مامان من اشتباه کردم نباید آزاد می خوابیدیم .. ولی کاری نکردیم . اون سیستمش این جوریه ..
    -برو از جلو چشام دور شو . نمی خوام ریختتو ببینم .. .... ادامه دارد ...


    2

    زدم از خونه بیرون . نخستین جایی که به فکرم رسید کجا برم خونه خاله ام بود . سوار پرایدم شده و به سمت اون جا به راه افتادم . پس اون ندیده که من و عمه تا را به هم متصل باشیم . ولی هر آدم عاقلی که صحنه رو ببینه حتما می پرسه که چی شده .. خاله پوران دو سالی رو از مامان بزرگ تر بود و این مامان هم هر چی می شد رو واسش تعریف می کرد . خدا کنه موضوع من و عمه رو واسش نگفته باشه . .. اون با من خیلی صمیمی بود . دو تا پسر داشت که یکیش رفته بود خارج و یکیش هم بود توی همین تهرون زن داشت و جدا زندگی می کرد . با من رابطه اش خیلی خوب بود وقبلا در مورد دخترا خیلی حرفا با هم زدیم و این که زن قحط نیست و عجله نکنم و از این جور حرفا . اونم مثل عمه با هام راحت بود . این که چه جوری بپوشه و چه جوری آزاد باشه . ولی اون وقتا که شوهر خاله ام زنده بود خب پیش شوهرش رعایت می کرد . اما گاه می شد که بیام خونه شون و اون با شورت و سوتین باشه و به دیدن من لباس تنش نکنه . راستش منم اصلا افکار ناجوری رو در سرم نداشتم . اما این قضیه تارا فرق می کرد .. نمی دونستم چیکار کنم .اگه می رفتم پیش خاله پوران شاید اونم در جا زنگ می زد برای مامان .. اونوقت مامان پوری همه چی رو براش تعریف می کرد . شاید حالا هم تعریف کرده باشه . نمی دونم . اگه بخواد تعریف کنه من آبروم میره . دیگه نمی دونم با چه رویی تو روی خاله نگاه کنم . نه . لعنت بر من باد . کاش در اتاقو از داخل قفل می کردیم . آخه اونا قرار نبود تا فرداش بر گردن . خیر سر مون می خواستن ما رو سور پرایزمون کنن . خودشون سور پرایز شدن . وقتی وارد خونه شدم این بار دیگه خاله با شورت و سوتین نبود . تعجب کرد ..
    -ببینم تورج اتفاقی افتاده ؟
    -نه خاله جون . اومدم امشبو پیشت بمونم که تنها نباشی .
    -چه عجب ! مادرت دل داشت که ولت کنه ؟ یا این که تو دلت واسه من سوخت ؟ اصلا میگی خاله ات زنده هست مرده هست . نمی دونم چرا تو رو بیشتر از تینا دوست دارم . یه وقتی بهش نگی ها ناراحت میشه . ببینم خیلی ناراحتی .چی شده ؟ شام خوردی ؟
    -نه خاله جون ...
    -پس من میرم یه چیزی برات ردیف کنم .
    ولی سمت آشپز خونه نرفت و رفت به سمت اتاق .. رفتم پشت در .. واسه مامان زنگ زد ..
    -پوری تو تورجو فرستادی این جا ؟ چی شده .. راستشو بگو .. اول که اومد هول کردم نکنه واسه تو یا تینا اتفاقی افتاده باشه .. مگه عمه تارا مشکلی ایجاد کرده ؟ ..
    دوست داشتم برم و گوشی رو از دست خاله بگیرم ولی روم نشد .
    -نه امکان نداره .. باورم نمیشه . خدای من .. اون که خیلی مودب و آقا بود .. باور نمی کنم . نه خواهر جان اگه این جوریه که تو میگی دیگه کار از کار تموم شده .. چی ؟ چی ؟ تورج چی میگه ؟ میگه می خواستیم راحت باشیم راحت بخوابیم ؟ حتما یه کارای راحت دیگه ای هم کردن دیگه .. وای این چیزایی که داری میگی من یکی می ترسم اون امشب این جا بمونه . اصلا خیلی کار می کنی خواهر با این جور بچه ها . اون عفریته رو نمی بایستی تو ی خونه خودت راه می دادی .
    حالا دیگه راستی راستی گریه ام گرفته بود هر چند کاری بود که انجام داده بودم و باید پای لرزش هم می نشستم . خاله با چهره ای درهم اومد پیش من ..
    -اگه اجازه میدی من برم خاله جون ..
    -کجا ؟
    -یه کاری پیش اومده ..
    -چیه می خوای بری پیش معشوقه ات ؟ همون عفریته ؟ همون هرزه ای که بابات اونو ردش کرد بره و حالا پس از مرگش دوباره بر گشت تا رابطه گرم خونوادگی ما رو به هم بزنه ؟
    -تو هم باور می کنی ؟ دارم دیوونه میشم .
    سعی کردم به استرچ لی مانند خاله جون که تا زانوشو پوشش داده و کونشو به اندازه یه سینی بزرگ نشون می داد نگاهی نندازم . همچنین به اون بلوز رکابی و بدون آستینش که سینه هاشو می شد از بغل دید..
    -چه مظلوم و سر به زیر شدی؟!
    - پوران جون من اون جوراهم که میگی نیستم . جریان این نبوده .. اون گفته که زنا در خارج از کشور خیلی راحت و آزاد و ریلکس می خوابن . این جوری احساس آرامش می کنن . منم کلی گریه کردم واسم بابام . اونم گفت اگه می خوای اعصابت آروم شه تو هم لخت شو ..
    دستامو گذاشتم جلو صورتم .. چون با همه ناراحتی و ترس و خجالتم از این کس شر گویی خودم نزدیک بود خنده ام بگیره . بعد که تونستم بر خودم مسلط شم قصد رفتن کردم .
    -تو هیچ جا نمیری . مادرت از نگرانی داره می میره . جواب خواهرمو چی بدم ؟
    -تا حرفمو باور نکنی من این جا نمی مونم .
    -چه اهمیتی داره که من باور کنم یا نکنم . برای من هضمش مشکله .. تو با محرم خودت ؟ با عمه ات ؟ با خواهر پدرت ؟ وااااااییییییی اصلا نمیشه تصورشو کرد . شنیده بودم که اخر الزمون خیلی اتفاقا میفته ولی فکر نمی کردم تا این حد باشه که آدم با عمه خودش بخوابه .
    -بس کن خاله .. .. ادامه دارد ...
    -مامان فدات شم این سوغاتی های ما کو ؟ نخود کیشمیشت کو ؟ یه تی شرتی .. تسبیح و جورابی .. زیر پیرهنی ..
    -کوفتو بخوری .. کوفتو بپوشی .. تو خجالت نمی کشی ؟ دختر جوون توی خونه هست .. درسته که شوهر نامردش طلاقش داده .. ولی این چه حرکت زشتی بود ! خجالت می کشم مادر تو باشم . کثافت ! بی آبرو بی چشم و رو ... اون زنیکه جنده هرزه از فرنگ بر گشته .. پدرت بیچاره حق داشت باهاش در افتاد . اون وقت همه جا نشست گفت که اون باعث شد که شوهرم منو طلاق بده . آخر الزمون شده . آدم با عمه اش ؟ خاک عالم .. من نمی تونم تو روت نگاه کنم ..تو چطور روت میشه تو روی مادرت نگاه کنی ؟
    جلو مادر خم شده تا دستشو ببوسم .
    -مامان فدات شم چرا بهتون می زنی ؟ تو خودت دیدی ؟ تو شاهد بودی ؟ من که اصلا اهل این بر نامه ها نیستم و نبودم . چرا این جور قضاوت می کنی . تو که خودت مسلمونی . اصلا در اسلام گفتن که زنا نمی تونن قاضی باشن . با این حساب هرچی تو بگی روی چشم ولی تو رو به روح بابا قسم تو رو به خاک پاکش قسم مادر تو دیدی که من و عمه زبونم لال از اون کارا بکنیم ؟ 8 تا شاهد زن و یا 4 تا شاهد مرد لازمه .
    -خفه شو . حالا واسه ما مجتهد هم شدی ؟
    هرچی به خودم فشار می آوردم از چشام اشکی در نمیومد ولی الکی زار می زدم و دستامو گذاشته بودم جلو صورتم ..
    -مادر من میرم .. من از این خونه میرم .
    -برو گمشو . فکر کردی من و خواهرت با وجود تو احساس امنیت می کنیم ؟
    رفتم سمت تینا.
    -خواهر تو یه چیزی بگو ..
    تینا از دست من در رفت و در اتاقش قایم شد ..
    -خیلی دلم می خواست از اون صحنه عکس می گرفتم و نشونت می دادم . پدرت اگه زنده می بود شما دو تا رو می کشت .
    -مادر تهمت نزن .
    -تورج دست عمه ات بود لای پات به این چی میگی ؟
    -مامان من اشتباه کردم نباید آزاد می خوابیدیم .. ولی کاری نکردیم . اون سیستمش این جوریه ..
    -برو از جلو چشام دور شو . نمی خوام ریختتو ببینم .. .... ادامه دارد ...


    3

    بازم این تلفن زنگ خورد -همین جا وای می ایستی تا من بر گردم . راستش ته دلمم نمی خواست برم . می خواستم بمونم و از دل خاله در بیارم و بهش بگم که اصلا هیچی بین ما اتفاق نیفتاده . ولی اون ظاهرا بعد از خداحافظی تلفنی که صداشوشنیدم یه دو سه دقیقه ای طولش داد و بر گشت .. .وااااااووووو یه روژ ملایم قرمز به گونه و براق به لباش زد و از یه عطر ملایم بسیار هوس انگیز و گرون قیمتی هم استفاده کرد که خاله یکی دو ساعت قبل از سکس با شوهر خاله از این عطرا به خودش می زد . اینو از صحبتای اون و مامان فهمیدم . ولی نه .. اون که اخلاق عمه جونو نداره . بی خود بد بین نشم . کج خیالی دیگه بسه ..
    -خاله خیلی خوشبو شدی . انگار این جا باغ بهشته . می خوای جایی بری ؟
    -مگه ما خودمون آدم نیستیم و دل نداریم ؟
    مونده بودم چی بهش بگم . وای چشاشو هم یه چیزی کشیده بود . چون یه زیبایی و درشتی خاصی پیدا کرده بود . یه جوری هم نگام می کرد . بر شیطون لعنت .. هنوز گوشت عمه از گلوم پایین نرفته . هنوز هضمش نکردم .. نه این دیگه اون جوری نیست . خاله که خارج نرفته . اون که اینترنت ندیده .. داستانهای سکس با محارمو نخونده .. اون دعای کمیل و توسلش قطع نمیشه . همین حالا از زیارت بر گشته . اصلا من چرا باید این قدر کج خیال باشم و همش فکر کنم به این که پاشنه در دنیا به روی سکس می گرده . از بس که کج خیالم . خودم دنبال این چیزام فکر می کنم که بقیه هم که تر گل ور گل می کنن به خاطر این چیزاست . اصلا نباید در مورد زنا کج خیال بود . اونا دوست دارن خوشگل و نمونه باشن . دوست دارن خودشونو به بهترین شکلی ردیف کنن و این حالت خاله ام دلیل نمیشه که اون هدفی داشته .. ولی در این لحظات سر کوفت زدن به من چه لزومی داشت که بره این سه چشمه کارو روی صورتش انجام بده .. بهم شام داد و حسابی سیر شدم .
    -می دونی مادرت چی ازم خواسته ؟
    -نه چی خواسته ؟
    -اون می دونه که رابطه من با تو خوبه . چیزایی رو که به اون نمیگی به من میگی . می خواد که ازت حرف بکشم -خاله جون من بچه نیستم که لـله بخوام .
    -آفرین ! حالا ما شدیم لـله ات ؟ به خاله دلسوزت تو هین می کنی ؟
    -منظورم مامانم بود . نمی خوام یکی بالا سرم باشه .
    پوران جون یه جوری نگام کرد که دلم هری ریخت پایین .
    -تو به من دروغ نمیگی . می دونم دوستم داری . به من احترام می ذاری . مادرت اینو می دونه .
    -واسه همینه که باید بهش بگی که بین ما یعنی من و عمه هیچی نبوده .
    طوری تو چشام نگاه می کرد که من از خجالت سرمو انداختم پایین . دستشو گذاشت زیر چونه ام سرمو آورد بالا . -توی چشام نگاه کن . راستشو به من بگو .. تو هیچوقت به من دروغ نگفتی . به مامانت دروغ می گفتی به من نمی گفتی .
    راست می گفت . ولی حالا با چشاش داشت جادوم می کرد . چه عطری زده بود . شوهر خاله ام که مرده بود . چه سینه ای ! لعنت بر تو تورج که توبه کار نمیشی . تو به خاطر گند کاری اومدی امشبو این جا بخوابی . باید مزه دهن خاله رو بفهمم . ما این جا مرد غریبه ای نداریم که اونو بکنه . اوه خدای من . نگاش چرا این جوری شده ؟ از اون نگاههای بیا منو بکن .. چشاش خمار شده . الان داره پس میفته . نه تورج تورج تو داری اشتباه می کنی . خاله پوران حسابش جداست .. دیشب عمه رو گاییدی و البته هفت شب گاییدیش امشب نوبت خاله جونه ؟ دستشو وقتی کشید رو صورتم گفت راستشو بگو ..دیگه رفتم توی حس . اون می خواست بدونه که من چیکار کردم . آیا راستی راستی آمادگیشو دارم که یک محرم رو بکنم یا نه ؟ شاید از اون جایی که من عمه امو کرده بودم کردن خاله هم می تونست یه تابو شکنی ساده باشه .. وسوسه شده بودم . من باید گام به گام جلو می رفتم . می دونستم که حتی اگه منظوری هم نداشته باشه حرفمو باور نمی کنه که من با تارا کاری نکرده باشم . بنابراین بهتر بود اعتراف می کردم و اونواون بالا بالا ها هم می بردم که به خودش بباله . حالا اگه خواست تسلیم شه چه بهتر اگه نه که در هر دو صورت به قولی که ازش می گیرم و پاک کردن ذهن مامان از هر بد خیالی در مورد منه عمل کنه . ازش قول گرفتم .. خیلی مظلوم شدم . فیلممو شروع کردم ..
    -تورج جان این جوری سرپا کمرت درد می گیره منم خسته میشم . بریم رو تخت بشینیم . این کاناپه و مبلها رو فعلا یه شستشوی سطحی شده روش نشینیم بهتره ..
    این یک قدم مثبت بود .. مجبور شدم فیلمو از اول شروع کنم .
    -خاله جون من نمی خواستم . نمی خواستم ..
    -چی رو نمی خواستی خودت رو خالی کن . فدات شم . راه برای توبه بازه ..
    توی دلم گفتم خیلی زود رفتی جلو . هنوز کو تا توبه ؟ تو هم موندی هنوز ... ادامه دارد ...

  10. #10

    بازم تعریف کنم خاله جون؟ - شش قسمت

    4

    -خاله فدات شم تو قول دادی .
    -بگو این قدر لوس نکن.
    -اون شب تارا جون ...
    -بگو تا را پیش من به اون بد کاره نگو جون ..
    -باشه اون شب تارا خیلی سکسی پوشیده بود . یه شلوار استرچ پاش کرده بود بیش از حد تنگ و چسبون بود .مث همینی که شما الان پاتون کردین ..
    -حالا حتما باید جز ئیاتشو بگم ؟
    -خب توذهنت بیماره برای این که بتونم خوب روانتو بشکافم باید بدونم از لحظه به لحظه واقعه با خبر باشم .
    -خیلی دلم گرفته بود . مثل حالا .. آخه من باباموخیلی دوست داشتم اونم منو خیلی دوست داشت . سرمو گذاشته بودم رو سینه تارا جون ببخشید تارا ..عمه تارا که می تونم بگم .. اون نوازشم کرد گفت هر جور دوست داری گریه کن .. خلاصه منم اون شب گریه کردم ..
    -کدوم شب .. همون شب هفتم یا شب اول ....
    فهمیدم حواسش خیلی جفته .. می خواد بفهمه من چند شب اونو گاییدم . اگه بفهمه از اول اونو کردم خیلی بد تر میشه . تشویقی که نمی خواد بده ..
    -خاله جون مگه آدم چند بار اشتباه می کنه ؟ !همون شب آخر بود . اصلا این چیزا نبود . شبای دیگه هم با هم گریه می کردیم ولی اینی که دارم میگم مال شب آخر بود .......
    خاله پوران موهاشو افشون کرد و ریخت رو شونه هاش چقدر ترکیب موها رو شونه ها بهش میومد .
    -خاله جون من و اون در یه همچین حالتی که من و تو هستیم قرار داشتیم . فقط روی تخت دراز کشیده بودیم . اون داشت فکر می کرد و به که غمگین بودم گفت برم پیشش . وقت خواب بود نیمه شب بود .
    -پس بیا رو تخت دراز بکشیم می خوام خوب واسم تشریح کنی .. ببینم عیب کار از کجاست . ؟ چی شد که این طور شد ؟
    دو تایی مون دراز کشیدیم .
    -خوب خاله جون .. من سرمو گذاشتم رو سینه اش .. منتها اون فقط یه سوتین داشت . شما الان یه نیمچه بلوز دارین .. دیدم درجا اون تیکه بلوزو در آورد و گفت
    - ایناهاش اینو در آوردم . من باید بدونم . بفهمم چه عاملی باعث شد تو گل پسر به این سر به زیری رو این جوری منحرف کنه .
    توی دلم گفتم پوران جون یه جوری نشونت بدم که در این سی سال دوران کیر خوری همچین کیری نخورده باشی . فکر کردی خیلی زرنگی ؟ یه زرنگی بهت نشون بدم که زرنگی ازیادت ببره .. هر چند اونم همین کیری رو می خواست که من می خواستم فرو کنم توی کس و کونش . ولی با این حال بازم باید دست به عصا می رفتم . چون کوچک ترین اشتباهی برابر با مرگ بود . سرمو گذاشتم رو سینه خاله ..
    -آخخخخخ خاله جون عمه چه عطری داشت هوس انگیز بود ولی این عطری که تو حالا زدی بیشتر آدمو تحریک می کنه ..
    -که این طور . پس باید حواسم باشه .
    -من اشتباهم این بود که داستانهای سکس با محارم رو در اینترنت خونده بودم . مثل سکس با عمه ..عمو ..دایی ..مادر ...
    اسم خاله رو نبردم .
    -سکس با خاله هم داشت ؟
    -متاسفانه بله ..
    پوران چند بار پشت دستشو زد ولی من سرمو همچنان رو سینه اش داشتم .
    -ادامه بده ..
    -اگه بخوای این جور محکومم کنی نمیشه .
    -گفتم کاریت ندارم ..
    -آخه خاله جون من اگه ادامه بدم که .. تا یه حدی میشه ادامه داد .
    -بگو چیکار کردی .
    -راستش وقتی بغلش زدم دستام رفت دور سوتینش .. یعنی اون پشتشو که دست زدم دستم خورد به گیره اش .. شیطونه گولم زد بازش کردم .
    در همین حال سوتین خاله رو هم در آوردم .. هم سوتین شل شده بود هم پوران جون .. در عوض کیر من خیلی سفت و شق شده بود . و خودمو بیشتر بهش چسبوندم تا کیرم قسمتی از رون پاشو حس کنه .. فکر کنم پوران کلفتی اونو حس کرده باشه . با این که داغی اونو حس می کردم ولی با دلهره سوتین پورانو در آوردم ..
    -پوران جون بقیه شو حدس بزن دیگه .. من شرمنده ام .
    -باشه هر وقت من بهت گفتم دیگه تعریف نکن ..تعریف نکن .. ادامه بده ..
    -تئوری یا تئوری عملی ؟
    -تئوری عملی .
    لبامو گذاشتم رو سینه پوران .. نوک تیزشو میک زدم .. اون طرفشو هم همین طور .. اون خیلی آروم بود و آه می کشید و من همچنان سینه شو می خوردم ..
    -چیکار داری می کنی ؟
    .-عالی بود . عالی بود خاله جون .
    -چی رو عالی بود ؟
    -این همون چیزی بود که تارا هم می گفت .خب خاله جون ! بعد دستام اومد پایین تر . رفت رو شلواراسترچ نرم و کیپ تارا . اونو پایینش دادم ..
    -تو چیکار کردی ؟
    .دستم رو استرچ خاله پوران بود و اونو خیلی آروم تا نصفه ها کشیدم پایین . با دو تا کف دستم قاچای کونشو در چنگ خودم گرفته باهاش بازی می کردم .
    -از این کارا هم باهاش کردی ؟
    -آره ..
    -نزد زیر گوشت ؟
    -نه ولی یه کار دیگه ای کرد .
    -بگو چیکار کرد .
    -لباشو گذاشت رو لبام . ولی تو که حالا می خوای حس منو بفهمی نه حس اونو . ..البته قبلش من یه کار دیگه کرده بودم ..
    -چیکار کردی تورج ؟ شروع کردم به زیر گلوی پورانو بوسیدن و زبون زدنش .. و خاله هم لباشو گذاشت رو لبام .. دستم همچنان روی کونش بود و استرچشو تا نیمه پایین کشیده بودم .. دو سه دقیقه ای ای لباش به لبام چسبیده بود . کیر داخل شلوارمم با لاپاش در تماس بود . ... ادامه دارد ....


    5


    سینه هاشو به بدنم می فشردم . هر دوی ما ساکت مونده بودیم .
    -فقط خاله به مامان نگی من با عمه چیکار کردم .
    -خود من پدرت رو در میارم اگه بخوای یک بار دیگه از این کارا کنی اووووووفففففف بگو .. بگو دیگه چیکار کردی ..
    -خیلی خیلی کار بد .. من شلوارشو تا نیمه کونش یعنی باسنش پایین کشیده بودم . اون بهم گفت تا ته بکشمش پایین چون شبا کاملا لخت می خوابه .. اوووووههههههه .. خاله پوران : حالا من که عادت ندارم چیکار کنم .
    -عادت نمی خواد . مگه تا حالا این کارایی رو که کردی عادت می خواست ؟ خودت رو زده بودی جای عمه تارا .
    -یعنی میگی چیکار کنم ؟
    -مثل اون لخت میشی . البته عمه از من خواست که شلوارشو که ز یر اون شورتی نبود درش بیارم . واااااااییییییی خاله جون تو هم که شورت نداری .
    -حدس می زدم که تارا شورت پاش نکرده منم همین جوری عمل کردم .
    وقتی شلوار خاله پورانو تا آخر از پاش در آوردم اون دیگه کاملا بر هنه شده بود . اونم شورت پاش نداشت . فقط نگام می کرد و نفس نفس می زد . از حال رفته بود .
    -بازم تعریف کنم ؟ خاله جون بازم تعریف کنم ؟ ..
    اصلا دیگه جواب نمی داد .
    -پس من اون کارایی رو که انجام می دادم انجام میدم تو عملی اونا رو دریافت کن . کف دستمو گذاشتم روی کس خاله .. از اون جایی که غافلگیر و سور پرایز شده بود وقت نکرده بود خوب براقش کنه .. کف دستمو گذاشتم روی چاک وسط کسش . خوب خیس و چرب و لغزنده شده بود . لباشو سینه هاشو می بوسیدم . با موهای سرش بازی می کردم . شونه هاشو می مالوندم . و کمرشو .. آروم آروم از پشتش رسیدم به کون و کپلش که یک بار دیگه به اون جا چنگ انداختم . دستمو با سوراخ کون بر جسته اش بازی دادم .. لبامو گذاشتم روی کسش .. این بار دیگه موهای سرمو می کشید و هی می گفت بعدش ..
    -بعدش عمه لختم کرد و گفت این جوری ریلکسی . اعصابت آرومه راحت می گیری می خوابی . چه راحت هم خوابیدم !
    -میگی منم این کارو بکنم ؟ اووووووففففففف مگه خودت نمی بینی ؟ مگه حس نمی کنی ؟ مگه نمی بینی که من این جوری چقدر اعصابم آرومه ؟ حتما تو هم هستی دیگه . راحت باش ..
    پوران طوری با عجله و حرص وحشر آلود لباسامودر آورد که چند جا که لباسم گیر کرد به زمین و زمان فحش می داد و نزدیک بود به گریه بیفته . منو که کاملا لختم کرد کیرمو مالوندم به دهنش .
    -بازش کن . عمه کیرمو خورد . باز کن . تو که از اون کمتر نیستی . حق تو هم هست . من نمی خوام بین شما دو تا تبعیض قائل شم . تازه اون وقتی که داشت کیرمو ساک می زد چون قبلش جق زده بودم آب کم داشتم توی دهنش آب کمترریختم ولی حالا پر منی هستم . همه این ویتامین ها حق توست .
    کیرمو تا سر حلق خاله جون فرو کردم که به خش خش و سر فه افتاد ولی یه خورده که قلقشو گرفت و ساک زدنو شروع کرد همین جور مثل آب روون منی خودمو توی دهن خاله خالی کردم . جاااااااان خیلی حال کردم . کیرمو کشیدم بیرون .. فکر کردم اون بدش بیاد یا چندشش بشه از این که منی منو بخوره ولی با لذت داشت گوشه های لبشو پاک می کرد و اونو می فرستاد داخل دهن .
    -بغلم بزن . بغلم بزن ..
    -بازم تعریف کنم ؟
    -نهههه نههههههه فقط با عمل نشون بده . همون برام کافیه.
    -به مامانم که نمیگی؟
    -کدومو ..
    -همون موضوع با عمه رو ..
    -مال امشبو چی ؟
    دو تایی مون خندیدیم . خوب مطلبو گرفته بود و گرفته بودم . از پهلو دست دور گردن هم گذاشتیم و در یه حالت بغل توی بغل قرار گرفتیم . دستا دور گردن هم لبا روی لب .. اون یه حرکتی به بدنش داد و گفت حالا بقیه رو من تعریف کنم . ؟
    -بگو خاله جون .. بگو پوران خوشگل من .. بگو که چند ساله شوهرت مرده و تشنه کیری ..
    -آخخخخخخ نگو نگو .. منم می خواستم حالا حرف اونو پیش بکشم . از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است .
    کیر منو گرفت و اونو به دو لبه های کسش مالوند و گفت
    -آخخخخخخخ چقدر کلفت و چقدر درازه . پا داش نجابت و این که بعد از مرگ شوهرم خودمو در اختیار نا محرم نذاشتم این بوده که همچین کیری نصیبم بشه .
    -نوش جونت پوران جون .گوارای وجودت .
    -نوش جون من و دهنم که شد . حالا نوبت کسمه که خوش به حالش بشه
    این جا رو طاقت نیاورد .
    -من خودم می کشمت اگه یه بار دیگه با اون زن بد کاره باشی . اون با هزار نفر تو ایرون و خارج بوده اون وقت میاد پیش تو می خوابه ؟ می خوای منو مریض کنی ؟ می دونستم داره کس شر میگه . کسشو محکم به طرف کیرم حرکت داد طوری که کیر تا انتها رفت توی کس ..
    -آخخخخخخخخخ بالاخره رفت .. جووووووون کسسسسسسم ...رومن دراز کشید ... ادامه دارد ...


    قسمت 6 و پایانی

    خاله اومد رو کیرم نشست و خودشو به من چسبوند . طوری تمام کیرم رفت توی کس پوران که اصلا دیگه چیزی رو نمی شد دید .
    -اووووووووففففففف خاله پوران چی می شد اگه این کیر تا ته می رفت توی کونت و مخفی می شد . اون وقت اگه یکی میومد ما رو می گرفت چیزی رو نمی تونستند کشف کنن .
    -یخ نکنی با مزه . ببینم عمه جونت این جوری بهت حال می داد ؟ ها ؟
    -نه خاله جون تو چیز دیگه ای هستی ..
    نزدیک بود از زبونم بپره و بگم من چه می دونستم تو این جوری هستی ولی خودمونیم هر گلی یه بویی داره .
    -ببین تورج حساب منو از اون جدا می کنی .
    می خواستم مخشو کار بگیرم .
    -ولی پوران جون هر دو تا تون شوهر ندارین . فرق بین تو و اون چیه پس . هر دو تا تون دچار کمبود هستین .
    -ببین من شوهرم مرده ولی اون شوهرش ازش جدا شده . خیلی فرق می کنه . یه زنو که همین جوری طلاقش نمیدن .
    -چی شد ؟ به این جا که رسید چون عمه من بود و خودت ذی نفع هستی حق رو به مردان میدی ؟
    -کاری نکن که تو رو محرومت کنم .
    -خیلی کلک و حقه بازی خاله جون ..
    -دیگه چیکار میشه کرد تورج . وقتی دنیای امروز بخور بخوره پس ما چرا نخوریم . -فدای خاله چیز فهم خودم بشم . پنجه ها مو باز می کردم و به کونش چنگ مینداختم .
    -جااااااان تورج . تورج . من اون کیرت رو درسته می خورمش ..
    -صبر کن اول بکنم توی کونت بعدا بخورش . چه مزه ای میده . چه حالی میده . پوران دیگه خیلی حالی به حالی شده بود . همچین لباشو به لبام چسبوند که نفسم بند اومد وای خیلی خوشبو و با طراوت بود . آخیش خیلی کیف می داد .. اون دیگه حالی به حالی شد و شل شده بود . دیگه نایی نداشت ..
    -تورج کمک کن .. کمکم کن . نذار این جا بمونم تا بپوسم ..
    -فدات شم خاله جوون شده من . باشه الان به کیرم میگم که بجنبه . حرکت کنه .
    خاله جونو بر گردوندم . دستامو دور کیرم لول کرده و اونو با فشار می کشیدم بیرون و دوباره فرو می کردم توی کسش . یه نگاه به کلفتی کیرم به من حال می داد , به کیر سرخ شده ام . جووووووووون خیلی لذت می بردم . حالا باید خاله رو ارگاسمش می کردم . طوری که مثل عمه جون بهم حال بده . ولی غصه ام شده بود . بعدا چه جوری با این دو رقیب هوسی خودم کنار بیام . ولی حال رو حال کن . الان رو عشق است .. کیرمو می کوبوندم به ته کس پوران و مردمک چشماش طوری می رفت عقب که هر لحظه فکر می کردم می خواد از حدقه در آد . خاله رو باید این جوری گایید تا دسته . همچین باید فرو کرد توی کسش که تا دیگه هست جرات دخالت در کاراتو نداشته باشه .. باید گربه رو همون دم حجله کشت . حتی اگه جلو چشاش چند تا دختر بکنم نباید روشو زیاد کنم . چه اعتماد به نفسی پیدا کرده بودم . دیدم با یه دستش مدام داره به من اشاره می زنه و با دست دیگه اش جلوی دهنشو گرفته تا از هوس زیاد جیغ نکشه . ولی واسه چی این قدر اشاره می زد . به یاد عمه افتاده بودم . نکنه اینم آب کسش در حال خالی شدنه . این خاله جون هم خیلی آبرو خواه بود جیغ می کشید ولی حالا ظاهرا هوسش به اوج رسیده از در و همسایه می ترسید . کیرمو کشیدم بیرون .. آخ که آب کسی داشت این خاله .. کیف می کردم از این که اون ارضا شده و آبش داره می ریزه . دهنمو گذاشتم جلو کسش و با لب و زبونم لیسش زدم ..
    -اووووووفففففف دوباره داره خوشم میاد جوووووون جوووووون چقدر داغ بودم .. چقدر خوشم اومده .. تا حالا اصلا از این لحظه ها نداشتم . دوست دارم همین جور آبم بیاد بازم بیاد . آروم شدم سبک شدم بازم کیرت رو بکن توی کسم .
    -خاله جون صحبت بی وفایی دیگه نکن . حالا دیگه نوبت کونته .
    -اووووووفففففف زوده . زوده ..
    مثل دختر بچه ها ناز می کرد .
    -وااااااییییییی چه قالب کونی داری !
    انگشت که می ذاشتم توی کونش جیغ می زد .
    -کاش دو تا کیر داشتم و یکی رو می کردم توی دهنت که این قدر حرف نزنی جیغ نکشی . اگه کونتونکنم که دیکه حالم کامل نمیشه . مزه نمیده . رفتم دور و بر خودموگشتم و یه کرمی آوردم و کون خاله رو با اون چربش کردم و دور سوراخ کون و سر کیرمو کمی هم از داخل سوراخ خاله جونو چرب و چیلی کردم و کیره رو فرو کردم توش . چقدر دلم خوش بود که حداقل نصف کیر بره توی کون خاله .
    -آخخخخخخخ مردم .. بکش بیرون .. بکش بیرون ..
    -اتفاقا عمه تارا هم این جوری ناله می کرد .
    -نه اسم اونو نیار .. پس اون بهت سخت گرفته ؟ من مثل اون نیستم .. جوووووون . حقه ام گرفته بود . این بار دستاشو گذاشته بود جلو دهنش که کیر منو تحمل کنه . یه فشار دیگه بهش آوردم و نصف کیر رفت توی کونش .. رقص کون به راه انداخته بود . همون جوری که کون عمه رو می لرزوندم کون خاله جونمو هم می لرزوندم . آخخخخخخخ چه لرزشی ! کون و کپل و تمام پر و پاچه خاله جونو غرق بوسه اش کرده بودم . حلقه کون خاله و اون چین های با حالش .. داشتم فکر می کردم که چین حلقوی دور سوراخ کون عمه تارا قهوه ای تره یا خاله پوران . که حس کردم آبم داره توی کونش خالی میشه ..
    -آخ اومد اومد .. جوووووون .. چشامو بسته بودم و اونم از عقب کون گنده شو بیشتر به من می مالوند .
    -تورج توی کسم چی ؟ اونم آب می خواد ..
    من دیگه هلاک شده بودم . اگه می خواستم کسشو بکنم بازم باید ارضاش می کردم که همین کارو هم کردم . خدا پدر عمه جونو بیامرزه که حداقل توی بغلش می خوابیدم و فرصت استراحت به من می داد . ولی خب اون هفت شب پشت هم زیر کیر من بود . من و خاله تا صبح بیدار بودیم . بازم می گفت با هم حال کنیم . وقتی مامان زنگ زد که تا ساعت 9 خودشو می رسونه اون جا ساعت 7 صبح بود . خاله که دست بر دار نبود تا ساعت 8 اونو گاییدم و بعد خودمونو مرتب کردیم . پوران جون حسابی وارد بود کارشو ...
    -فقط وقتی مامان پوری اومد این جا خودت رو سنگین و قهر آلود نشون بده من اونو می برم به اتاقم و تو پشت در وایسا گوش کن چه جوری ازت دفاع می کنم .
    مامان اومد و یه سلام سرد کردم و اونم به سردی جواب منو داد و اون و خاله رفتن به اتاق خواب ..
    -ببین پوری من مار خوردم و افعی شدم . اون اهل هیچی نیست . پاک تر از شبنم دم صبحه . مثل غنچه ای که تازه باز میشه . حالا خواسته راحت باشه . چقدر پیش من گریه کرد .. زمین و آسمونو فریاد زد . چند بار اونو آزمایش کردم . اون چش پاکه .
    -تو حرفاشو باور می کنی؟
    -چرا که نه . چه نفعی برای من داره پوری جون . بیخود خلقتو تنگ نکن . بچه هست حالیش نبود . اون زن عمه شه .. اصلا به دلت بد راه نده . این حرفا چیه .دختر که براش قطع نیست . انواع و اقسام دختر بچه و شوهر دار و بیوه .. اون وقت بیاد با عمه اش حال کنه ؟
    مامان کلی اونو سوال پیچ کرد و خاله تا می تونست کس شر می گفت و طوری مخ مامانو خورده بود که داشت منو هم به شک مینداخت که نکنه عمه تا را رو نگاییده باشم .. خلاصه پوران جون در حالی که از پشت سر مامان بهم چشمک می زد من و مادرمو دست به دست داد و روونه خونه مون کرد . مامان یواش یواش گرم تر شد ولی نمی دونم چرا بازم حس می کردم هنوز مشکوکه .. با این حال به خیر گذشت . توی دلم گفتم مامان جون دستت درد نکنه که در واقع تو باعث شدی بعد از عمه , خاله جون ما هم زیر کیر ما بخوایه . هم خودمون صفا کنیم هم اون .. چه مزه ای داره آدم یه کس و کونی رو بکنه و از جنس محارم باشه و دیگه کسی هم نیاد در بزنه بگه به نام مامور دولت درو باز کنید .. پایان

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •