نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: من و خالم

  1. #1
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    نوشته ها
    9

    من و خالم

    سلام دوستان اسم من علی ؛ من یه خاله دارم ک 8 سال بزرگتره منه و خیلی خوش چهره خوش هیکل خوش برخورد و کلا همه چیز تمومه اسمشم فاطمه س
    من پدرم فوت کرده و یه خونه پدریش ک بهش ارث رسیده بود به ما ارث رسید و خونه خیلی قدیمی بود ما تصمیم گرفتیم خونه را خراب و از نو بسازیم با کلی دوندگی تونستیم یه وام جور کنیم (راستی دوستان این داستان بر میگرده به سال 82 وقتی سنم 18 سال بیشتر نبود )بلا خره موفق شدیم وامو جور کردیم و خونه را خراب کردیم و چون پول زیادی نداشتیم مجبور شدیم بریم خونه پدر بزرگم و یه اتاق نسبتا بزرگ را بما داد تا موقعی ک خونمون تکمیل بشه اونجا باشیم این خاله فاطمه ما خیلی جلو من راحت میگشت بعضی موقعها اهنگ میزاشت با هم میرقسیدیم و خیلی شو خی جلو همه با هم انجام میدادیم ( راستی خاله فاطمه خاله ناتنی بنده هستش مادرم با دوتا دایی هام ک ازدواج کردن برای یه خانم پدربزرگم هستن و فاطمه و دو دایی کوچکترم ک یکیشون مجرده از یه خانم دیگش هستن)خوب بریم سر اصل مطلب من با دایی کوچیکم و خاله فاطمه ک نامزدم بود همیشه شوخی میکردیم بعضی موقع ها دوستانم رو حساب شوخی هی بمن میگفتن خالت عجب تیکه ای هستش و از ای کس شعرها من تو جواباشون رو حساب شوخی ک با شون داشتم منم میگفتم مادرتو یا خواهرتو یا زنداداشتو و ..... و این دوستام همیشه به من فقط از خالم میگفتن یه روز یکی دوستام رو حساب شوخی یا جدی به من گفت علی اگه جای تو بودم هر روز خالمو میکردم من از این حرفش ناراحت شدم بعدش بلند شدم قهر کردم و رفتم با کلی عذر خواهی کلن بخشیدمش بعد ک رفتم خونه تا این موقع به اندامه خاله فاطمه نگاه نکرده بودم به خاطر حرف بچه ها که به من تیکه مینداختن وول وولم شده بود نگاه کنم که انصافا هیکل فو ق العاده ردیفی داشت منم گه گداری به اندامش نگاه میکردم تا. موقعی ک نامزدش میومد خونه جلو اون خیلی لباسای سکسی و تاپ و شلوارک میگشت ک دیگه جوری شده بود ک همیشه خدا خدا میکردم ابراهیم نامزد خاله بیاد خونه تا من بتونم خوب خاله رو دید بزنم یه بار از سر کار اومده بودم خونه دیدم کسی خونه نیست خونه خالیه منم با خیال راحت گرفتم تو پذیرایی خوابیدم ک دیدم صدای شیر اب از تو حموم میاد با خودم گفتم محمده دایی کوچیکم و گرفتم به خوابم ادامه دادم تا تو خواب وبیداری بودم ک دیدم خاله فاطمه یه حوله پیچیده دوره خودش و اومد با سشوار موهاشو خشک کنه بعد دید ک من خوابم یه پتو از رخت خواب اورد انداخت رو من ک من ازخواب بیدار شدم جا بجا شدم و دو با ره خوابیدم بعد دیدم رفته دونبال کارای خودش رو کاناپه نشسته بود و به انگشتاش لاک میزد و بعد نوبت باهاش شد که با صبوری کامل داشت لاک میزد من چشامو باز کردم دیدم روبروی من رو کاناپه نشسته پاهاش و انداخته روی هم ووداره لاک میزنه به این دلیل حوله رفته بود کنار وای خدای من چیرو میدیدم یه کس خوش فرم و خوشکل توپلی موپلی و پیدا بود تازه تمیز کرده عینهو هولو شده بود من ک چشم بر نمیداشتم همش کسشو نگاه میکردم تا اینکه لاک کردناش تموم شد و یخورده فوتشون کرد و بلند شد رفت لباس. پوشید منم ک دیگه کلن خواب از سرم پریده بود اومد و رفت ارایش کرد و مانتو. پوشید ک ای مانتو به خاطر چسبون بودنش هیکل سکسیشو انداخت بیرون و اماده شد و هی تو اتاق زاه میرفتو به ساعت نگاه میکرد منم بلند شدم سلام دادمو گفتم خیر باشه کجا تشریف میبرین ک با کمال ناباوردی بر گشت گفت بتوچه فضول من به بر خورد گفتم کجا میری میگیدیا به ابرام بگم تیپ زدی داری میری بیرون ک برگشت گفت تو رو خدا نگو ک اگه ابرام بفهمه نمیزاره برم خواهشا نگو گفتم بگو تا به ابرام نگم که بازم برگشت گفت فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره دیگه من داشتم داغ میکردم کدیدم زنگ خونه رو زدن دیدم ابرامه اومده دنبالش برن یه مهمونی و اخر شبم خالمو میبره خونه فردا ظهر میاره تحویل میده ک اونجا بود به ابرام حسودیم شد چون فهمیدم ک امشب یه دل سیر فاطیرو میکنه این جریان گذشت تا یه چند ماهی و ما هم چنان تو کف فاطی بودیم دیگه رومم باز شده بود به یاد کس فاطی هفته ای دو سه بار به خودمون حال میدادیم تا یروز برا پدر بزرگم مهمون رسید و این مهمونا شب و اونجا موندن و فاطی برای اینکه برا اونا جا باشه با محمد اومدن تو اتاق ما خوابیدن اخرای شعب بود بلند شهدم رفتم دستشویی و برگشتم بخوابم ک دیدم پتو از رو فاطی کنار افتاده و کونش افتاده بیرون به ساعت نگاه کردم دیدم یاعت 2 صبحه بتو. رو کشیدم روش و رفتم خوابیدم مگه دیگه خوابم میبرد همش تو کف اون کون بودم تا اینکه من تسلیم هوای نفسانیم شدم روی زمین چندتا قل خوردم خومو رسوندم به فاطمه یواش یواش دستمو از زیر پتو بردم به کونش چسبودن دیگه نفسام بند اومده بود هیچی رو احساس نمیکردم خیلی اروم با کونش ور رفتم کیرمم سیخ سیخ شده بود داشت میترکی منم یه 10 دقیقه ای به مالش ادامه دادم ک دیدم دیگه رو دامن حال نمیده بمالمش یواش یواش دستم بردم از زیر دامن تو و دامنشو اروم اروم اوردم بالا تا کپلاش؛ دامنو کشیدم بالا ؛ تصمیم گرفتم ک دستمو بزنم به شورتش یه خورده باش حال کنم که هرچی دستم بردم دیدم ک به قاچ کونش رسید هی مالیدم که شورتشو احساس کنم دیدم خبری از شورت نیست نگو که موقع خواب همیشه عادت کرده بود شورتشو در بیاره ( این موضوعو بعدنا خودش گفت) ما هم همچنان به کونش ور میرفتیم و انگشتمو سور دادم تا برسه به کسش یه خورده هم با کسش حال کنیم همین جور ک داشتم ور میرفتم یهو جابجا شد و از خواب بیدار شد منم دستمو کشیدمو پریدم اونطرف تو جامخو دمو زدم به خواب و ک گفت خاکبر سره بیشعورت که به خالت رحم نمیکنی منم دیگه قلبم از جا داش کنده میشد دامنشو داد پایینو رفت زیر پتو من موندم یه کیر سیخ و کلی ترس و وحشت تا خوده صبح بیدار بودم و فکرای ناجور میکردم گفتم این موضوعو به خانواده بگه قطعا منو میکشن و رحمم نمیکنن چند بار به صبح نشده میخواستم کوله بارمو بردارمو ساک و ببندمو ال فرار. به یه شهر دیگه ولی نمیدونم چی شد ک گفتم بادو باد هر چی میخواد بشه بزار بشه صبح همه از خواب بیدار شدیم روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم و هر لحظه منتظر این بودم ک کل خانواده بریزن سرمو سر از تنم جدا کنن دیگه ما هم رفتیم دونباله کارمون و غروب اومدم خونه و بازم منتظر این بودم کل خانواده بریزن سرم ولی دیدم همه برخوردا عادیه فهمیدم خالیه نازنینم چیزی به کسی نگفته ؛تا که شب شد مهمونای پدر بزرگم همچنان جا خوش کرده بودن ابرام هم اونجا بود تا موقع خواب که ابرام میخواست فاطیرو هم با خودش ببره ک پدر بزرگم اجازه نداد ما هم تو کونمون عروسی ک باز امشب برنامه دارم تا دوباره اخر شب شد ما هم حول و حوشه ساعت یک بود ک رفتیم سراغ خاله فاطمه و یواش یواش میمالوندیمش تا ااینکه دیدم یه دستی اومد رودسم و یه بیشگول محکم گرفت ک میخواستم جیغ بکشم ولی جلوی خودمو گرفتمو به جای خودم برگشتم بازم شیطون نمیزاشت بخوابم یه 1 ساعتی گذشت گفتم دیگه خوابه رفتم سراغش دوباره شروع به مالیدن کردیم دستمو بردم چسبوندم بعد یواش یواش دامنو بالا زدم میخواستم شورتشو دست بزنم ک دیدم همچنان شورت پاش نیست شروع کردم به مالیدن دستمو زدم به کسش و هی مالوندم احساس کردم دستم خیس شده کشیدم بیرون دیدم بببببلللللللللله دستم خیس کرده نگو ک فاطی خانوم بیدار بوده و دیگه به خاطر اینکه گندش در نیاد چیزی نگفته و دست اخرم خودش شهوتی شده بود منم با کمال پررویی به کارم ادامه دادم بدنش داغ شده بود و صدای نفس زدناش تند شده بود بعد دستمو بردم بالا از ریر لباس سینه هاشو گرفتم و هی میمالوندم چه سینه های بود سفت و خوشکل سایز 75 دلم میخواست بکنم و بخورمش ولی چه حیف ک دستو بالم بسته بود همینجوری از رو شلوار کیرمو زدم به کونش دیدم خودش میکشه عقب و من هم از رو شلوار تلمبه میزدم صدای نفس نفساش به گوشم میرسید ما هم ک داغ از رو شلوار انقد تلمبه زدیم تا اینکه ارضا شدم کشیدم عقب که برم تو جام بخوابم ک دیدم دستمو گرفته و ول نمیکنه دیدم خودش دستمو هدایت کرد روی کسش منظورشو گرفتم میخواست که براش بمالونم تا ک اونم ارضا بشه ما هم از خدا خواسته هی مالوندیم دیدم صداش داره بلند میشه رفتم در گوشش گفتم اروم الان بیدار میشن یه بوس از گردنش برداشتم و دو باره شروع به مالیدن کردم پتو رو کشید روسرش ک صداش موقع ارضا شدن اگه در اومد زیر تو باشهمنم رفتم زیر بتو هی گردنشو میخوردمو ماچش میکردمو با. کس و کونش ور میرفتم ک دیدم تو بغلم لرزید فهمیدم ارضا شده تو همون حال برگشت یه نگاهی بم کردو یه بوس ازم برداشت و گفت ممنون برو بگیر بخواب ما هم رفتیم تو جامون خوابیدیم و به این موفقیت ک خالمو بدست اورده بودم فکر میکردم
    این داستان ادامه داره
    قبل از ادامه دادن دوس دارم نظر دوستانمو بدونم خواهشن به من پیام بدید ونظرتونو درباره داستانم بگید

  2. #2
    خوشبجالت بیا خصوصی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •